گروه نرم افزاری آسمان






آثار ترک امر به معروف و نهی از منکر


1. دوری از رحمت خدا:

1. دوری از رحمت خدا:
گروهی از بنی‌اسرائیل بر اثر نافرمانی و تجاوز از حق و ترک نهی از منکر، به زبان داود و عیسی بن مریم لعنت شدند: «لُعِنَ الَّذینَ کَفَروا مِن بَنی اِسرءیلَ عَلی لِسانِ داوودَ وعیسَی ابنِ مَریَمَ ... کانوا لایَتَناهَونَ عَن مُنکَر فَعَلوهُ لَبِئسَ ما کانوا یَفعَلون» (مائده/5 ، 78 ـ 79) به فرموده حضرت علی(علیه السلام) خداوند امم پیشین را جز به سبب ترک امر به معروف و نهی از منکر لعن نکرد و از رحمت خود دور نساخت. خداوند سفیهانشان را به واسطه گناهان و دانشمندانشان را بر اثر ترک نهی از منکر لعن کرد.[1]

2. عذاب فراگیر:

2. عذاب فراگیر:
از دیگر پیامدهای ترک امر به معروف و نهی از منکر عذابی است که افزون بر گناهکاران شامل تارکان امر به معروف و نهی از منکر نیز می‌شود: «واتَّقوا فِتنَةً لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَـلَموا مِنکُم خاصَّةً واعلَموا اَنَّ اللّهَ شَدیدُ العِقاب» (انفال/8 ،25) به گفته ابن عباس در تفسیر این آیه، عذاب خدا که بیاید ستمکار را از غیر ستمکار جدا نمی‌سازد؛ نیز گفته‌اند که ظالمان به سبب ظلمشان عذاب می‌شوند و غیر ظالمان بر اثر ترک امر به معروف و نهی از منکر.[2]
داستان اصحاب سبت که در سوره اعراف/7 به تفصیل به آن پرداخته شده، نمونه روشنی به شمار می‌رود. براساس این آیات، شماری از بنی‌اسرائیل که در ساحل دریا زندگی می‌کردند فرمان خداوند را مبنی بر حرمت کار در روز شنبه زیر پا گذاشتند و با احداث کانال، ماهیان فراوانی را که روز شنبه به ساحل نزدیک می‌شدند به دام انداخته و روز یکشنبه به صید آنها می‌پرداختند. در مقابل این جمع گروهی نهی از منکر کرده و آنان را از نافرمانی خدا بازمی‌داشتند و گروهی دیگر در برابر این نافرمانی سکوت کرده و حتی به ناهیان از منکر اعتراض می‌کردند که چرا تبهکاران را پند می‌دهید. قرآن، تنها نجات کسانی را گزارش کرده است که نهی از منکر کردند: «فَلَمّا نَسوا ما ذُکِّروا بِهِ اَنجَینا الَّذینَ یَنهَونَ عَنِ السّوءِ واَخَذنَا الَّذینَ ظَـلَموا بِعَذاب بَـیس بِما کانوا یَفسُقون» (اعراف/7،165) مفسران از این آیه استفاده کرده‌اند که خداوند دو گروه تجاوزگران و بی‌تفاوتان را به عذابی سخت گرفتار کرد.[3] از آیه 116 هود/11 نیز برمی‌آید که تنها نهی کنندگان از فساد از عذاب نجات می‌یابند: «فَلَولا کَانَ مِنَ القُرونِ مِن قَبلِکُم اولوا بَقِیَّة یَنهَونَ عَنِ الفَسادِ فِی الاَرضِ اِلاّ قَلِیلاً مِمَّن اَنجَینا مِنهُم واتَّبَعَ الَّذینَ ظَـلَموا ما اُترِفوا فیهِ و کانوا مُجرِمین» برپایه روایتی از امام باقر(علیه السلام)در ذیل آیات 78 ـ 79 مائده/5 آنان که مورد لعن داود بودند تبدیل به میمون شدند و آنان که مورد لعن عیسی(علیه السلام) قرار گرفتند خوک گشتند.[4] از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله)در ذیل این آیه نقل شده است که امر به معروف و نهی از منکر کنید. دست نادان را بگیرید و او را به راه حق بیاورید و گرنه خدا دلهای شما را مانند یکدیگر و همه شما را لعنت می‌کند، همچنان‌که آنان را لعنت کرد.[5] بر پایه نقل دیگری از امام صادق(علیه السلام)آنان که این آیات در نکوهش آنان نازل شده با اینکه خود اهل معصیت نبوده و در مجالس گناهکاران شرکت نمی‌کردند، لعنت شده‌اند و جرم آنان این بود که به معصیت کاران لبخند می‌زدند و با ایشان انس داشتند.[6]
روایتی نیز از امام باقر(علیه السلام) دراین باره نقل شده است.[7]

3. شریک شدن در گناه:

3. شریک شدن در گناه:
کسانی که در برابر انجام منکر هیچ‌گونه واکنشی نشان ندهند مانند گناهکاران و در گناه آنها شریک‌اند، از همین‌رو از مؤمنان خواسته شده که هرگاه تمسخر آیات قرآن را شنیدند با کافران همنشین نشوند. در غیر این صورت در گناه همانند آنها خواهند بود: «و قَد نَزَّلَ عَلَیکُم فِی الکِتـبِ اَن اِذا سَمِعتُم ءایـتِ اللّهِ یُکفَرُ بِها و یُستَهزَاُ بِها فَلا تَقعُدوا مَعَهُم حَتّی یَخوضوا فی حَدیث غَیرِهِ اِنَّکُم اِذًا مِثلُهُم ...» (نساء/4،140) مفسران از این آیه استفاده کرده‌اند که سکوت و همنشینی با فاسقان موجب شریک شدن در گناه آنان می‌شود[8]؛ همچنین در ذیل آیه 63 مائده/5 گفته‌اند که ترک کننده نهی از منکر مانند کسی است که مرتکب منکر شود.[9]

آداب امر به معروف و نهی از منکر

1. شروع از خویشتن:

1. شروع از خویشتن:
هرچند امر به معروف و نهی از منکر مشروط به عدالت نیست؛ ولی چون در امر به معروف و نهی از منکر نوعی برتری لازم است، اگر آمر به معروف و ناهی از منکر خود ساخته نباشد، از نظر اخلاقی صلاحیت انجام دادن چنین کاری را ندارد و امر و نهی او صوری و بدون تأثیر جدی خواهد بود. از آیه «ولتَکُن مِنکُم اُمَّةٌ یَدعونَ اِلَی الخَیر ...» نیز شاید بتوان استفاده کرد که باید گروههایی مهذّب و خود ساخته به این مهم اقدام کنند، چنان‌که از آیه 6 تحریم/66 : «قوا اَنفُسَکُم واَهلیکُم نارًا» شروع از خویشتن استفاده می‌شود. شاید بتوان از آیه 44 بقره/2 استفاده کرد که التزام به اوامر و نواهی پیش از امر و نهی دیگران شرط عقلی است: «اَتَأمُرونَ النّاسَ بِالبِرِّ و تَنسَونَ اَنفُسَکُم واَنتُم تَتلونَ الکِتـبَ اَفَلا تَعقِلون» برخی روایات نیز بر همین نکته تأکید کرده که شما باید ابتدا به خویشتن بپردازید، آنگاه دیگران را از گناه باز دارید.[10]البته این‌گونه اوامر حمل بر استحباب شده است، زیرا وجوب امر به معروف و نهی از منکر و التزام به معروف و ترک منکر دو واجب مستقل است.

2. مقدم داشتن خویشان:

2. مقدم داشتن خویشان:
«یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا قوا اَنفُسَکُم واَهلیکُم نارًا وقودُهَا النّاسُ والحِجارَةُ» (تحریم/66 ،6) برخی، از این آیه استفاده کرده‌اند که سزاوار است در امر به معروف و نهی از منکر از خانواده آغاز شود.[11] شاید بتوان اولویت شروع از خانواده را از آیات «وکانَ یَأمُرُ اَهلَهُ بِالصَّلوةِ والزَّکوة» (مریم/19،55) و «یـاَیُّهَا النَّبیُّ قُل لاَِزوجِکَ وبَناتِکَ ونِساءِ المُؤمِنین» (احزاب/33،59) استفاده کرد و پس از خانواده، نوبت به اقوام دورتر می‌رسد: «واَنذِر عَشیرَتَکَ الاَقرَبین» (شعراء/26، 214)

3. شکیبایی:

3. شکیبایی:
لقمان در نصایح خود به فرزندش او را به برپا داشتن نماز و امر به معروف و نهی از منکر و شکیبایی در برابر مشکلات فرا می‌خواند: «یـبُنَیَّ اَقِمِ الصَّلوةَ وأْمُر بِالمَعروفِ وَانْهَ عَنِ المُنکَرِ واصبِر عَلی ما اَصابَکَ ...» (لقمان/31،17) بر پایه روایتی از علی(علیه السلام)مقصود صبر* بر مشقت و مشکلاتی است که از امر به معروف و نهی از منکر ناشی می‌شود[12]، زیرا ممکن است همان تهمتهایی که به پیامبران زدند، مانند جنون (حجر/15،6)، سحر (مدثّر/74،24)، سفاهت (اعراف/7،66) و ضلالت (اعراف/7،61) به امر و نهی‌کنندگان نیز بزنند. به گفته برخی مفسران سفارش به حق و صبر در آیه 3 عصر/103 به امر به معروف و نهی از منکر اشاره دارد[13]: «والعَصر * اِنَّ الاِنسـنَ لَفی خُسر * اِلاَّ الَّذینَ ءامَنوا وعَمِلُوا الصّــلِحـتِ وتَواصَوا بِالحَقِّ وتَواصَوا بِالصَّبر»

4. شفقت و مهربانی:

4. شفقت و مهربانی:
هرگاه امر به معروف و نهی از منکر همراه با شفقت و از سر خیرخواهی باشد اثر بیشتری دارد، چنان‌که لقمان فرزندش را با تعبیر «یا بنیّ» که حکایت از مهربانی دارد مخاطب می‌سازد[14] و مؤمن آل‌فرعون هنگامی که موسی را امر به معروف (خروج از شهر) می‌کند می‌گوید: «... اِنّی لَکَ مِنَ النّـصِحین» (قصص/28،20)

5 . پیشنهاد جایگزین منکر:

5 . پیشنهاد جایگزین منکر:
در مواردی که نیازی انسان را به سوی منکر سوق داده وقتی از منکر نهی می‌شود مناسب است کار مباحی که می‌تواند نیاز او را برطرف سازد، به عنوان جایگزین منکر، معرفی شود، از همین‌رو هنگامی که حضرت لوط(علیه السلام) قوم خود را از کار ناشایست آنان نهی کرد، به آنان پیشنهاد داد تا با دختران او ازدواج کنند: «قالَ یـقَومِ هـؤُلاءِ بَناتی هُنَّ اَطهَرُ لَکُم فاتَّقُوا اللّهَ ولا تُخزونِ فی ضَیفی» (هود/11،78)

6 . گفتار نیکو و نرم:

6 . گفتار نیکو و نرم:
شایسته است که امر به معروف و نهی از منکر با سخن نیکو باشد[15]: «و قولوا لِلنّاسِ حُسنـًا» (بقره/2،83)؛ همچنین از آیه 44 طه: «فَقولا لَهُ قَولاً لَیِّنـًا» لزوم ملایمت و نرمی در گفتار به هنگام امر به معروف و نهی از منکر استفاده شده است.[16]

امر به منکر و نهی از معروف:

امر به منکر و نهی از معروف:
قرآن کریم به جامعه اسلامی هشدار داده است که دو گروه، اشاعه معروف و برچیده شدن منکر در اجتماع را تهدید می‌کنند: دسته نخست ابلیس و سایر شیاطین‌اند که جامعه را به زشتی و گناه سوق می‌دهند: «اِنَّما یَأ مُرُکُم بِالسُّوءِ والفَحشاءِ واَن تَقولوا عَلَی اللّهِ ما لاتَعلَمون» (بقره/2،169)، «الشَّیطـنُ یَعِدُکُمُ الفَقرَ ویَأمُرُکُم بِالفَحشاءِ واللّهُ یَعِدُکُم مَغفِرَةً مِنهُ و فَضلاً واللّهُ وسِعٌ عَلیم» (بقره/2،268)؛ همچنین به مؤمنان هشدار داده است که پای بر جای گامهای شیطان ننهید که او به فحشا و منکر فرمان می‌دهد:«یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لا تَتَّبِعوا خُطُوتِ الشَّیطـنِ ومَن یَتَّبِع خُطُوتِ الشَّیطـنِ فَاِنَّهُ یَأمُرُ بِالفَحشاءِ و المُنکَر» (نور/24،21) دسته دوم منافقان‌اند که در جامعه اسلامی زندگی می‌کنند و متظاهر به ایمان‌اند و جامعه اسلامی آنان را به عنوان مؤمنانی پایبند به ارزشها می‌شناسد، در حالی که آنان در باطن کفر میورزند: «المُنـفِقونَ والمُنـفِقـتُ بَعضُهُم مِن بَعض یَأمُرونَ بِالمُنکَرِ ویَنهَونَ عَنِ المَعروفِ» (توبه/9،67)
روشن است که مقصود آیه این نیست که منافقان به مردم بگویند: کار بد بکنید و کار خوب نکنید، زیرا چنین امر و نهیی هیچ‌گونه اثری ندارد، بلکه مقصود این است که به مصادیق منکر امر می‌کنند؛ یعنی مردم را به‌کارهایی فرا می‌خوانند که درواقع منکر است؛ ولی آنها را به عنوان معروف و کارهای خوب معرفی می‌کنند، همچنان‌که شیطان نیز کردار زشت مردم را زیبا جلوه می‌دهد: «و اِذ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیطـنُ اَعمــلَهُم» (انفال/8،48)، «اَفَمَن زُیِّنَ لَهُ سوءُ عَمَلِهِ فَرَءاهُ حَسَنـًا» (فاطر/35،8)

مصادیق قرآنی معروف و منکر:

مصادیق قرآنی معروف و منکر:
با توجه به گستره معنایی «معروف» و «منکر» هر یک از این دو مصادیق فراوانی در قرآن کریم دارد. مؤلفان به برخی از مصادیق این دو اشاره کرده‌اند.[17] برخی از امور «معروف» در قرآن چنین است:
1. ایمان. 2. تلاوت قرآن. 3. امر به معروف و نهی از منکر. 4. تفکّر. 5 . توکّل. 6 . صبر. 7. تقوا. 8 . پیروی از خدا و رسول. 9. پیشی گرفتن برای تحصیل کارهای نیک. 10. انفاق. 11. فرو بردن خشم. 12. عفو. 13. احسان. 14. اطمینان به وعده‌های خدا. 15. توبه. 16. سیر در زمین و پند گرفتن از سرگذشت امتهای پیشین. 17. جهاد. 18. شهادت در راه خدا. 19. عدالت. 20. شکر خدا. 21. دعا. 22. اخلاق نیک. 23. مشورت. 24. آموزش و فراگیری قرآن و دانش. 25. صراحت در بیان حق. 26. تحمل آسیبها و گرفتاریها در راه خدا. 28. هجرت برای تقویت و حفظ دین. 29. خوف از خدا. 30. استقامت در راه حق. 31. مرابطه و حفظ مرزهای اسلامی از تهاجم دشمنان. 32. صدق. 33. استغفار. 34. تقیّه. 35. دوستی با دوستان و دشمنی با دشمنان خدا. 36. وفای به عهد. 37. تسبیح و یاد خدا در شب و روز. 38. اتحاد و دوستی و برادری. 39. دعوت مردم به سعادت و به سوی خدا. 40. صداقت. 41. پیروی از حق. 42. یاری از (دین) خدا. 43. ایمان به آنچه خداوند نازل کرده براساس تحقیق و بررسی. 44. آمادگی کامل و فراهم کردن مداوم اسباب کار برای جبهه‌گیری در برابر دشمن.[18]
برخی از امور «منکر» در قرآن عبارت است از: 1. کفر. 2. کشتن پیامبران و عدالتخواهان و مخالفت با راهنمایان دین. 3. محرم اسرار قرار دادن کافران. 4. جهل و نادانی. 5 . نفاق. 6 . دوستی با کافران. 7. ضعف در اراده و تصمیم در راه هدف. 8 . اصرار بر گناه. 9. سستی. 10. تأسّف و اندوه بیجا. 11. ظلم. 12. ارتجاع و عقب گرد. 13. کرنش در برابر دشمن. 14. ضعف نشان دادن در برابر دشمن. 15. اطاعت از کافران. 16. کشمکش و نزاع. 17. فرار از جهاد. 18. پندار سپری شدن زمان دین. 19. توجه به تبلیغات باطل. 20. خیانت نسبت به بیت المال. 21. بخل. 22. رضایت به ظلم و گناه. 23. کتمان حق. 24. فروختن دین و حق به دنیا. 25. انکار وجود روح و جهان آخرت. 26. ترسیدن از دوستان شیطان. 27. گمان بر اینکه شکست ظاهری، با حق ناسازگار است. 28. انفاق در راه باطل و تقویت باطل. 29. تمایل دلها از حق به سوی باطل. 30. فتنه‌جویی و بدعتگذاری. 31. حسد و ریاست‌طلبی. 32. نقشه‌های باطل برای مبارزه با حق. 33. پوشاندن حق به وسیله باطل. 34. بازیچه قرار دادن دین. 35. باز داشتن مردم از راه خدا. 36. تبهکاری. 37. دروغگویی. 38. خیانت. 39. ایجاد اختلاف. 40. پیروی از باطل. 41. بیماری قلب (روح). 42. ترسو بودن. 43. فساد حاکمان و زمامداران خودسر. 44. قطع پیوند خویشاوندی. 45. عدم تدبر در قرآن. 46. مخالفت با پیامبر(صلی الله علیه وآله)47. باطل کردن عمل نیک. 48. پشت کردن به‌دین.[19]

امّ رومان

اشاره

امّ رومان: همسر ابوبکر
وی دختر عامر بن عویمر[1] (عمیرة[2]) بن عبد شمس از قبیله بنوفراس[3]، از فرزندان کنانة بن خزیمة،[4] و مادر عایشه است.
در نام پدر و نسب او تا مالک بن کنانه اختلاف بسیار است.[5] امّ رومان در جوانی به همسری حارث بن سَخْبَره ازدی درآمد و برای او پسری به نام طفیل به دنیا آورد. سپس با شوهر و فرزند خود از اطراف نجران به مکه آمده و ضمن همپیمان شدن با ابوبکر، تحت حمایت وی و قبیله‌اش در مکه ساکن شدند. وی پیش از بعثت پیامبر(صلی الله علیه وآله) با مرگ حارث به همسری ابوبکر* درآمد و از او عبدالرحمن و عایشه* را به دنیا آورد.[6]
به روایتی امّ رومان در سالهای نخست بعثت به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) ایمان آورد و با آن حضرت بیعت کرد.[7] وی برای مسلمان کردن فرزند خود عبدالرحمن کوشید و پیش از هجرت بارها با او محاجّه کرد که نتیجه‌ای دربرنداشت تا اینکه سرانجام عبدالرحمن در صلح حدیبیه (سال ششم هجری[8]) یا بعد از صلح حدیبیه و پیش از فتح مکه (سال هفتم[9]) اسلام آورد.
امّ رومان در سال نخست هجری با دیگر اعضای خانواده ابوبکر به مدینه هجرت کرد.[10] به گفته برخی، وی زنی شایسته و دیندار و در شمار راویان حدیث و صحابه پیامبر(صلی الله علیه وآله) بود.[11]
بنابر برخی روایات وی به سال پنجم یا ششم هجری درگذشت و پیامبر(صلی الله علیه وآله) بر او نماز گزارد و به قبرش وارد شد و از او به نیکی یاد کرد[12]؛ ولی روایات دیگر مرگ او را پس از آن می‌داند.[13] قراین و شواهدی چون پذیرایی وی از پسرش عبدالرحمن در مدینه پس از مسلمان شدن وی در سال هفتم هجری[14]، سخن پیامبر(صلی الله علیه وآله) به عایشه در باب مشورت وی با پدر و مادرش در سال نهم هجری و پس از نزول آیه‌ای که زنان پیامبر(صلی الله علیه وآله) را بین انتخاب آن حضرت و طلاق مخیّر می‌کرد[15]، و ارث بردن او از ابوبکر[16] و حدیث گفتن او به مسروق در زمان خلافت عمر[17] نشان می‌دهد که امّ رومان حتی پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه وآله) و درگذشت ابوبکر نیز زنده بوده است.

امّ رومان در شأن نزول:

امّ رومان در شأن نزول:
1. به نقل طبرانی از ابن‌عباس خطاب «لاتَحسَبوهُ» در آیه 11 نور/24 به پیامبر(صلی الله علیه وآله)، ابوبکر و امّ رومان است[18]: «اِنَّ الَّذینَ جاءو بِالاِفکِ عُصبَةٌ مِنکُم لا تَحسَبوهُ شَرًّا لَکُم بَل هُوَ خَیرٌ لَکُم ... = آنان که آن تهمت را زدند گروهی از شما بودند؛ اما شما این ماجرا را بد نشمارید، بلکه آن برای شما خیر است ...».
2. به نقل برخی محدثان[19] و مفسران[20] مراد از «والدیه» در آیه 17 احقاف/46 امّ رومان و ابوبکر هستند که پیوسته با خواندن آیات معاد از پسرشان عبدالرّحمن می‌خواستند که ایمان بیاورد؛ ولی او نپذیرفته و با آنان محاجه می‌کرد و می‌گفت: اُف بر شما! به من وعده می‌دهید که پس از مردن و پوسیدن استخوانهایم دوباره زنده شده و سر از قبر برآورم. این همه بزرگان قریش پیش از من مرده‌اند و هیچ یک زنده نشده است: «والَّذی قالَ لِولِدَیهِ اُفّ لَکُما اَتَعِدانِنی اَن اُخرَجَ وقَد خَلَتِ القُرونُ مِن قَبلی» عبدالرحمن در ادامه گفت اگر راست می‌گویید اینها را زنده کنید تا در باب آنچه می‌گویید از آنان بپرسم! آن دو با استمداد از خداوند در خصوص هدایت وی می‌گفتند: وای بر تو، ایمان بیاور به راستی وعده خدا حق است و او در پاسخ می‌گفت: اینها که شما می‌گویید افسانه‌های پیشینیان است: «وهُما یَستَغیثانِ اللّهَ ویلَکَ ءامِن اِنَّ وَعدَ اللّهِ حَقٌّ فَیَقولُ ما هـذا اِلاّ اَسـطیرُ الاَوَّلین»
3. به نقل برخی از مفسران[21] مراد از «اصحاب» در آیه 71 انعام/6 ، امّ رومان و ابوبکر هستند که پیوسته فرزندشان عبدالرّحمن را به اسلام می‌خواندند و او مصرانه انکار و محاجه می‌کرد. خداوند آیه یاد شده را در رد استدلال او فرو فرستاد: «قُل اَنَدعوا مِن دونِ اللّهِ ما لا یَنفَعُنا ولا یَضُرُّنا ونُرَدُّ عَلی اَعقابِنا بَعدَ اِذ هَدنَا اللّهُ کالَّذِی استَهوَتهُ الشَّیـطینُ فِی الاَرضِ حَیرانَ لَهُ اَصحـبٌ یَدعونَهُ اِلَی الهُدَی ائتِنا قُل اِنَّ هُدَی اللّهِ هُوَ الهُدی و اُمِرنا لِنُسلِمَ لِرَبِّ العــلَمین = بگو آیا ما غیر از خدا چیزی را بخوانیم که سود و زیانمان ندهد و پس از آنکه هدایت شدیم به عقب بازگردیم؛ مانند کسی که بر اثر وسوسه‌های شیاطین در زمین راه را گم کرده و سرگردان است، با آنکه یارانی دارد که او را به هدایت می‌خوانند (و به او می‌گویند) به سوی ما بیا. بگو: تنها هدایت خداوند هدایت (درست) است و ما فرمان داریم که تسلیم پروردگار جهانیان باشیم».
با اینکه مفسران نزول این آیات را در شأن امّ رومان، ابوبکر و عبدالرحمن دانسته‌اند؛ ولی بخاری[22] از عایشه روایتی بدین مضمون نقل کرده است که خداوند جز آیه إفک هیچ آیه‌ای درباره ما (خاندان ابوبکر) فرو نفرستاده است.


امّ سلمه

اشاره

امّ سلمه: هند (ام‌المؤمنین) دختر أبی أمیه (حذیفة) بن مغیرة بن عبدالله بن عمر بن مخزوم
پدر امّ سلمه از بخشندگان عرب معروف به زادالراکب[23] و مادرش عاتکه دختر عامر بن ربیعة بن مالک است[24] که برخی به اشتباه او را عاتکه دختر عبدالمطلب دانسته‌اند.[25] وی پیش از هجرت در خانواده‌ای شریف در مکه متولد شد[26]؛ اما زمان ولادتش به طور دقیق مشخص نیست. با توجه به تاریخ وفات و طول عمرش می‌توان حدس زد که 20 سال و اندی پیش از هجرت به دنیا آمده است. در نوجوانی به ازدواج ابو*سلمه عبدالله بن عبدالاسد مخزومی درآمد. با ظهور اسلام به همراه همسرش به دین اسلام گروید، در حالی که برادرش عبدالله بن ابی امیه و پسر عمویش ابوجهل از دشمنان سرسخت پیامبر بودند.[27] بر اثر آزار مشرکان و اقوام خویش، به همراه شوهرش در سال پنجم بعثت با گروهی از مسلمانان عازم حبشه گردید.[28] با انتشار خبر خودداری قریش از اذیت و آزار مسلمانان، با همسرش از حبشه به مکه بازگشت؛ ولی چون خبر دروغ بود، برای رهایی از فشار مشرکان، به حبشه بازگشت.[29] سرانجام در سال سیزدهم بعثت به همراه همسرش تصمیم گرفتند به یثرب هجرت کنند؛ امّا بنی‌مخزوم مانع مهاجرت امّ‌سلمه و سلمه، تنها فرزندش که در حبشه متولد شده بود، شدند و نهایتاً ابوسلمه به تنهایی راه یثرب را در پیش گرفت. ام سلمه پس از چندی دوری از شوهر، در نهایت با رضایت بنی‌مخزوم به اتفاق فرزندش سلمه و با همراهی عثمان بن طلحه از بنی‌عبدالدار عازم یثرب شد.[30] می‌گویند: او اولین زن هودج نشینی است که به یثرب مهاجرت کرد.[31] ابوسلمه با جراحتی که در جنگ احد برداشت در هشتم جمادی‌الآخر سال چهارم هجری[32] و به قولی در سال دوم بعد از نبرد بدر[33] به شهادت رسید.[34] ام سلمه از او دو پسر و دو دختر داشت: سلمه، عمر (عمرو)[35]، درّه (رقیه[36]) و زینب[37].
امّ سلمه قصد کرده بود بعد از شوهرش دیگر ازدواج نکند تا در بهشت با ابوسلمه باشد؛ ولی ابوسلمه او را از این قصد بازداشت و از خدا خواست مردی بهتر از خودش نصیب امّ سلمه گرداند.[38] ابتدا ابوبکر و سپس عمر به خواستگاری وی رفتند؛ ولی وی نپذیرفت تا اینکه پیامبر(صلی الله علیه وآله)او را خواستگاری کرد و وی پذیرفت. امّ سلمه با جهیزیه[39] و مهر اندک،[40] در شوال سال چهارم[41] یا دوم هجرت[42] به عقد آن حضرت درآمد. وی زنی زیبا روی بود و گاه مورد رشک و حسادت و طعن و تمسخر دیگر همسران پیامبر(صلی الله علیه وآله)قرار می‌گرفت.[43] او را بعد از خدیجه برترین همسر پیامبر دانسته‌اند.[44]
آمده است که به رسم عقد اخوت پیامبر او و صفیّه (دیگر همسر رسول خدا) را هم‌پیمان کردند.[45] نوشته‌اند که مراسم عروسی حضرت فاطمه(علیها السلام) در خانه امّ سلمه برپا شد.[46] این خبر، احتمال ازدواج پیامبر را با امّ سلمه در سال دوم هجری قوت می‌بخشد.
امّ سلمه در غزوات مریسیع، خیبر، حدیبیه، فتح مکه، حنین[47]، طائف[48]، تبوک[49] و نیز حجة الوداع[50] همراه پیامبر بود. او عقلی رسا و رأیی صائب داشت[51] و مورد احترام و محبت پیامبر بود. در غزوه حدیبیه که همراهان پیامبر از سر تراشیدن و قربانی خودداری می‌کردند طرف مشورت پیامبر قرار گرفت و پیشنهاد او مبنی بر اینکه پیامبر بدون توجه به مسلمانان شخصاً به سر تراشیدن و قربانی اقدام کند مؤثر واقع شد و مسلمانان بعد از حضرت سر تراشیدند و قربانی کردند.[52]
پیامبر بیش از دیگر زنان خود، به امّ سلمه توجه داشت. طبق منابع، پیامبر فهرست اسامی اهل بهشت و جهنم[53] و نوشته‌ای برای خلیفه برحق پس از خود[54] و مقداری تربت کربلا[55] به امّ سلمه سپرده بودند. او نیز پس از رحلت ایشان همچنان وفادار ماند و در حوادث حساس و هنگام لزوم، از خاندان پیامبر دفاع می‌کرد و همواره با نقل احادیثی از پیامبر ولایت علی(علیه السلام) و منزلت او را نزد پیامبر به یاد مسلمانان می‌آورد.[56] می‌گویند: در ماجرای غصب فدک که صحابه و بزرگان قوم، همه سکوت اختیار کرده بودند او شجاعانه در برابر خلیفه نخست ایستاد و از فاطمه(علیها السلام)دفاع کرد، چنان‌که در پی آن خلیفه در آن سال مقرری او را قطع کرد.[57]
در طول 25 سال خلافت خلفای سه‌گانه او به حمایت اهل بیت(علیهم السلام) می‌پرداخت و درگاه لزوم خلفا را موعظه می‌کرد. در همین راستا خلیفه سوم را از مخالفت با سنت پیامبر(صلی الله علیه وآله) پرهیز داد.[58] در جریان مخالفتهای عمار با خلیفه سوم، جانب عمار را گرفت و خلیفه سوم را نکوهش کرد.[59] در دوران خلافت علی(علیه السلام) از حضرت حمایت کرد. او ضمن ردّ درخواست طلحه و زبیر برای شرکت در خونخواهی عثمان[60] کوشید با یادآوری سخن پیامبر(صلی الله علیه وآله)در این خصوص که علی(علیه السلام) ولیّ هر مؤمن و مؤمنه‌ای است و عایشه نیز آن را تصدیق کرد عایشه را از رفتن به جانب بصره باز دارد.[61]
چون در این کار موفق نشد، برای گروهی از انصار و مهاجران سخنرانی کرد و در آن ضمن حمایت از علی(علیه السلام)موقعیت و مرتبه او را در جامعه اسلامی و نزد پیامبر(صلی الله علیه وآله)یادآور شد و گروه فراوانی را از همراهی سپاه جمل منصرف کرد.[62] با حرکت سپاه جمل از مکه، نامه‌ای به علی(علیه السلام)نگاشت و او را از حرکت سپاه آگاه کرد و ضمن اعلام آمادگی برای همراهی علی(علیه السلام)پسرش عمر را برای یاری او فرستاد.[63] زمانی که حفصه همسر پیامبر(صلی الله علیه وآله) از ابتلای علی(علیه السلام) به اصحاب جمل اظهار خشنودی و مجلس شادی برپا کرد، ام سلمه بدان مجلس درآمد و معترضانه این عمل را تقبیح کرد.[64]
امّ سلمه در عهد معاویه نیز از حمایت علی(علیه السلام)دست نکشید. درمقابل لعن علی(علیه السلام) و دوستدارانش ایستاد و در نامه‌ای به معاویه شهادت داد که خدا و پیامبر(صلی الله علیه وآله) دوستدار علی هستند و لعن علی و دوستدارانش لعن خدا و پیامبر اوست.[65] امّ سلمه رخداد دلخراش کربلا را نیز شاهد بود و در شهادت امام حسین(علیه السلام) عزادار شد.[66]
وی مورد عنایت و توجه امامان(علیهم السلام) بود. حضرت علی(علیه السلام) آنگاه که از مدینه به قصد کوفه حرکت کرد، نوشته‌ها و وصایای خود را نزد وی نهاد و امام حسن(علیه السلام)که به مدینه بازگشت آنها را تحویل گرفت.[67] امام حسین(علیه السلام) نیز وصایای خود را نزد او نهاد که بعد از بازگشت امام سجاد(علیه السلام)به مدینه به آن حضرت تحویل داد.[68]
امّ سلمه از راویان حدیث است و بیش از 378 حدیث روایت کرده است.[69] او عمدتاً از شخص پیامبر(صلی الله علیه وآله) یا از طریق فاطمه(علیها السلام)دختر پیامبر(صلی الله علیه وآله)یا ابوسلمه نقل حدیث کرده است.[70] از جمله راویان او اسامة بن زید، أسود بن یزید نخعی و حبیب بن ابی ثابت هستند.[71]
حدیث کساء[72]، حدیث «علیٌّ مع القرآن (الحقّ) والقرآن (الحقّ) مع علیٌّ ...»
و حدیث «من کنت مولاه فهذا علیٌّ مولاه ...»
از احادیث متواتری هستند که امّ سلمه نیز نقل کرده است.
وی در 84 سالگی در مدینه درگذشت.[73] سال وفات او را به اختلاف 59[74] تا 63 هجری[75] دانسته‌اند. ابوهریره[76] یا عبدالله بن عبدالله بن ابی امیه[77] یا ولید بن عتبه[78] بر او نماز گزارد و در قبرستان بقیع دفن شد.[79]

امّ سلمه در شأن نزول:

امّ سلمه در شأن نزول:
1. بنا به روایت مجاهد روزی امّ سلمه به پیامبر(صلی الله علیه وآله) گفت: چرا درباره هجرت زنان آیه‌ای نازل نشده است؟ در پاسخ او این آیه فرود آمد: خداوند عمل هیچ عمل کننده‌ای خواه مرد یا زن را تباه نمی‌کند و کسانی که در راه خدا هجرت کرده، آزار دیده‌اند و جنگیده و کشته شده‌اند بدیهایشان را می‌زداید و آنان را در بهشت جاودان جای می‌دهد[80]:«فَاستَجابَ لَهُم رَبُّهُم اَنّی لا اُضیعُ عَمَلَ عـمِل مِنکُم مِن ذَکَر اَو اُنثی بَعضُکُم مِن بَعض فَالَّذینَ هاجَروا واُخرِجوامِن دِیـرِهِم و اوذوا فی سَبیلی وقـتَلوا و قُتِلوا لاَُکَفِّرَنَّ عَنهُم سَیِّـاتِهِم ولاَُدخِلَنَّهُم جَنّـت تَجری مِن تَحتِهَا الاَنهـرُ ثَوابـًا مِن عِندِ اللّهِ واللّهُ عِندَهُ حُسنُ‌الثَّواب» (آل‌عمران/3،195)
2. در روایات متعددی آمده است که امّ‌سلمه به رسول‌خدا(صلی الله علیه وآله) گفت: چرا در قرآن از مردان یاد شده و از زنان یاد نشده است؟ در پاسخ وی فرشته وحی این آیه را بر پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرود آورد: خداوند برای مسلمانان مؤمن، فروتنِ فرمانبردار، راستگو، شکیبا، خداترس، صدقه دهنده، روزه‌دار، پاکدامن و آنان که بسیار به‌یاد خدایند، مرد باشند یا زن آمرزش و پاداش بزرگ آماده ساخته است[81]: «اِنَّ المُسلِمینَ والمُسلِمـتِ والمُؤمِنینَ والمُؤمِنـتِ والقـنِتینَ والقـنِتـتِ والصّـدِقینَ والصّـدِقـتِ والصّـبِرینَ والصّـبِرتِ والخـشِعینَ والخـشِعـتِ والمُتَصَدِّقینَ والمُتَصَدِّقـتِ والصـّـئِمینَ والصـّـئِمـتِ والحـفِظینَ فُروجَهُم والحـفِظـتِ والذّاکِرینَ اللّهَ کَثیرًا والذّاکِرتِ اَعَدَّ اللّهُ لَهُم مَغفِرَةً و اَجرًا عَظیمـا» (احزاب/33،35) برخی گفته‌اند: این اولین آیه‌ای است که درباره زنان فرود آمده و از آنان به خوبی یاد شده است.[82]
3. روزی امّ سلمه جامه‌ای پوشید که بر روی آن شالی بسته بود و سرِ شال از پشت آویزان بود و بر زمین کشیده می‌شد. دو تن از همسران پیامبر او را مسخره کردند. آیه 11 حجرات/49 در این باره نازل شد: «یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لا یَسخَر قَومٌ مِن قَوم عَسی اَن یَکونوا خَیرًا مِنهُم ولا نِساءٌ مِن نِساء عَسی اَن یَکُنَّ خَیرًا مِنهُنَّ ولا تَلمِزُوا اَنفُسَکُم ولا تَنابَزُوا بِالاَلقـبِ بِئسَ الاِسمُ الفُسوقُ بَعدَ الایمـنِ ومَن لَم یَتُب فَاُولـئِکَ هُمُ الظّــلِمون = ای کسانی که ایمان آورده‌اید، نباید قومی قوم دیگر را ریشخند کند. شاید آنان از اینان بهتر باشند و نباید زنانی زنان ]دیگر] را ]ریشخند کنند [شاید آنها از اینها بهتر باشند و از یکدیگر عیب مگیرید و به همدیگر لقبهای زشت مدهید، چه ناپسندیده است نام زشت پس از ایمان و آنان که توبه نکردند، همان ستمکارند».[83]
4. در پی پرسش امّ سلمه از پیامبر(صلی الله علیه وآله) که چرا جهاد به مردان اختصاص دارد و میراث زنان نصف سهم مردان است آیه 32 سوره نساء/4 نازل شد[84]: «ولا تَتَمَنَّوا ما فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعضَکُم عَلی بَعض لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا اکتَسَبوا ولِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا اکتَسَبنَ وسـَلوا اللّهَ مِن فَضلِهِ اِنَّ اللّهَ کانَ بِکُلِّ شَیء عَلیما = زنهار آنچه را خداوند به [سبب ]آن بعضی از شما را بر بعضی [دیگر]برتری داده، آرزو مکنید. برای مردان از آنچه [به اختیار]کسب کرده‌اند، بهره‌ای است و برای زنان [نیز] از آنچه [به اختیار] کسب کرده‌اند بهره‌ای است و از فضل خدا درخواست کنید، که خدا به هر چیزی داناست».
5 . همسران پیامبر(صلی الله علیه وآله) پس از سپری شدن چند غزوه، از پیامبر خواستند که بر نفقه آنان بیفزاید و هریک از آنان از آن حضرت چیزی خواستند. امّ‌سلمه نیز درخواست کرد تا پرده‌ای خط‌دار برایش تهیه گردد.[85] پیامبر(صلی الله علیه وآله) ناراحت شد و از پاسخ به این خواستها سر باز زد و به مدت یک ماه از آنان کناره گرفت تا اینکه آیات 28 ـ 29 احزاب/33 نازل شد و خداوند با لحن قاطع به زنان پیامبر هشدار داد که اگر زندگی پرزرق و برق دنیا را می‌خواهید، می‌توانید از پیامبر(صلی الله علیه وآله) جدا شوید و اگر به خدا و رسول او و روز جزا دل بسته‌اید و به زندگی ساده و افتخارآمیز پیامبر قانع هستید، بمانید[86]:«یـاَیُّهَا النَّبیُّ قُل لاَِزوجِکَ اِن کُنتُنَّ تُرِدنَ الحَیوةَ الدُّنیا وزینَتَها فَتَعالَینَ اُمَتِّعکُنَّ واُسَرِّحکُنَّ سَراحـًا جَمیلا * و اِن کُنتُنَّ تُرِدنَ اللّهَ و رَسولَهُ والدّارَ الأخِرَةَ فَاِنَّ اللّهَ اَعَدَّ لِلمُحسِنـتِ مِنکُنَّ اَجرًا عَظیمـا»
بنا به روایتی امّ سلمه اولین کسی بود که برخاست و خدا و پیامبرش را بر مال دنیا ترجیح داد.[87] در این جریان هنگامی که عمر همسران آن حضرت را سرزنش کرد. امّ سلمه عمر را از وارد شدن به حوزه خصوصی زندگی پیامبر برحذر داشت.[88] گویند: آیات 102[89] و 118[90] توبه/9 و 33[91] احزاب/33 در خانه ام‌سلمه بر پیامبر(صلی الله علیه وآله)نازل شد.


امّ شریک انصاری

اشاره

امّ شریک انصاری: از زنان مهاجر
مفسران ذیل آیه 50 احزاب/33 از زنی به نام ام‌شریک یاد کرده‌اند که خود را به پیامبر(صلی الله علیه وآله) هبه کرد. در نام، نسب، همسر و حتی قبیله او اختلاف است. برخی او را غزیه، دختر جابر بن حکیم دوسی از تیره ازد می‌دانند.[92] ابن‌سعد نیز بر این نظر است.[93] برخی وی را دختر دودان بن‌عوف بن جابر از بنی‌عامر بن لؤی می‌شناسانند.[94] بلاذری او را دختر دودان بن عوف بن‌عمرو می‌داند.[95] برخی نام او را غُزَیْله آورده‌اند.[96]
تعدد نام، نسب و کنیه او برخی را به تعدد مصداق معتقد ساخته است؛ امّا ابن‌حجر، پس از معرفی سه امّ شریک، با لقبهای انصاری، دوسی، و قریشی عامری، نتیجه گرفته که امّ شریک، زنی از اهل قریش است و به جهت ازدواجش با دوس، به آنان منسوب شده، و بعد در میان انصار ازدواج کرده و به آنان نسبت یافته است[97]، گرچه قول به اینکه او از انصار و از تیره بنی‌نجار بوده نیز وجود دارد[98]، به هر روی وی همسر ابوالعکر ازدی، حلیف عامربن‌لؤی بود.[99]
جزئیات زندگی امّ شریک چندان روشن نیست و داستانهای کرامت‌گونه‌ای که درباره‌اش آورده‌اند جای تأمل دارد، به ویژه آنکه ناقل همه آنها خود اوست. خود وی می‌گوید: وقتی قومش، از اسلام آوردن او آگاه شدند، وی را گرفته و بستند و در بادیه بر شتر برهنه سوار کردند و سه روز از خوراک بازش داشتند تا از دین دست بردارد؛ امّا لطف ویژه الهی، او را از سختی و تشنگی رهایند، به‌گونه‌ای که مشرکان همراه او، به حقانیت اسلام پی برده و مسلمان شدند.[100]
امّ شریک پس از اسلام در پی کسی بود که با او همراه شود تا در مدینه به پیامبر(صلی الله علیه وآله) بپیوندد. از یهودیانی که به آن سوی در حرکت بودند، خواست تا با آنها همراه شود و چون امّ‌شریک خواست آبی بردارد یک یهودی مانع شد و گفت: همه چیز با ما همراه است. بدین‌گونه با آنان همراه شد و در میان راه چون تشنگی بر او غالب شد، از آنان آب طلبید؛ امّا آنان به شرط یهودی شدن، آب در اختیارش می‌نهادند. امّ شریک نپذیرفت و به کناری رفت و خفت و در این هنگام مورد لطف ویژه خداوند قرار گرفت و سیراب شد.[101]
امّ شریک در مدینه به پیامبر(صلی الله علیه وآله) ملحق شد و با آن حضرت بیعت کرد[102] و چون همسر نداشت، خود را به پیامبر(صلی الله علیه وآله)هبه کرد؛ امّا در پذیرش رسول خدا اختلاف است[103]؛ ابن‌سعد براساس روایتی می‌گوید: پیامبر(صلی الله علیه وآله)آن را نپذیرفت؛ ولی او نیز تا آخر ازدواج نکرد.[104] ابن‌اسحاق بر آن است که پیامبر(صلی الله علیه وآله) او را به سه صاع جو به زید تزویج کرد[105]؛ ولی براساس دیگر داده‌های تاریخی، می‌توان گفت که پیامبر(صلی الله علیه وآله) پس از اینکه امّ شریک خود را به او بخشید[106] با او ازدواج کرد[107] و پس از چندی وی را طلاق داد[108] و او پس از آن ازدواج نکرد و همچنان دیگران را به اسلام ترغیب می‌کرد.[109]ابن‌عبدالبرّ، اقوال مربوط به ازدواج را مضطرب دانسته و در اصل این رخداد تردید می‌کند.[110]
به نقل خود او، روزی ظرفی از روغن برای پیامبر فرستاد. پس از آن، هرگاه به آن ظرف مراجعه می‌کرد آن را پر از روغن می‌یافت.[111] برخی آن را از آیات الهی شمرده و می‌گفتند: «و من آیات اللّه، عکة امّ شریک».[112]
امّ شریک از راویان حدیث پیامبر(صلی الله علیه وآله) به شمار می‌آید.[113] از فرجام او اطلاعی در دست نیست.

امّ شریک در شأن نزول:

امّ شریک در شأن نزول:
ذیل آیه 50 احزاب/33، از امام علی بن‌الحسین(علیهما السلام) نقل شده که مراد از زن مؤمنی که خود را به پیامبر(صلی الله علیه وآله)بخشید، امّ شریک است: «وامرَاَةً مُؤمِنَةً اِن وهَبَت نَفسَها لِلنَّبیِّ اِن اَرادَ النَّبیُّ اَن یَستَنکِحَها خالِصَةً لَکَ مِن دونِ المُؤمِنین = و زن مؤمنی که خویشتن را به پیامبر(صلی الله علیه وآله)بخشید، چنانچه پیامبر بخواهد او را به همسری درآورد، که این خاص تو و نه سایر مؤمنان است». از مقاتل و ضحاک نیز چنین روایتی نقل شده است.[114]
طبری براساس خبری می‌نویسد: عبدالملک مروان، طی نامه‌ای از مردم مدینه درباره آیه پرسید. امام سجاد(علیه السلام) در پاسخ نوشت که او زنی به نام امّ شریک بود.[115]
افزون بر این، آیه 51 احزاب/33 را نیز در باره امّ شریک و دیگر زنان می‌دانند که پیامبر(صلی الله علیه وآله) آنان را به همسری برگزید[116]: «تُرجی مَن تَشاءُ مِنهُنَّ و تُـوی اِلَیکَ مَن تَشاء = هرکدام از آنان را که می‌خواهی از خود دور بدار و هر کدام را که می‌خواهی نزدیک بدار».