گروه نرم افزاری آسمان






تپه


اشاره

تپه
به کوه پست و پشته بلند[1] از خاک یا شن[2] در فارسی «تپه» گویند. در زبان دری «تبره»، «تبرک» و «گر» نیز گزارش شده است.[3] برابر برخی تعریفها، گردی و برآمدگی از زمین، دو شاخصه آن، به شمار می‌آیند. [4]
معادل این واژه در عربی، کلمه «تَلّ»، مفردِ «تِلال» به معنای توده‌ای از شن یا قطعه‌ای از زمین است که بر اطرافش مشرف باشد.[5] در قرآن‌کریم کلمه همریشه با «تَلّ» تنها در یک آیه در ارتباط با تصمیم ابراهیم(علیه السلام) مبنی بر قربانی کردن اسماعیل(علیه السلام) به چشم می‌خورد: «فَلَمّا اَسلَما و تَلَّهُ لِلجَبین».(صافّات/37،103) برخی بر این باورند که کلمه «تَلّهُ»در قالب فعل نیز در این آیه ناظر به معنای تپه، و مفاد آیه آن است که ابراهیم(علیه السلام) اسماعیل را به پیشانی بر «تَلّ» انداخت[6]؛ ولی بسیاری از مفسران، این واژه را به معنای به خاک انداختن دانسته‌اند.[7]
به جز «تلّ» در قرآن واژه‌های دیگری نیز هست که در تفسیر آنها از تپه نام برده شده است؛ مانند: «حَدَب»، «رِیع»، «اَحْقَاف»، «اَعراف» و «رَبْوَه».
1. قرآن‌کریم یکی از اشراط و علایم حیرت‌انگیز قیامت را سرازیر شدن دو طایفه به نامهای یأجوج و مأجوج از برآمدگیها و تپه‌های زمین می‌داند که پس از شکسته شدن سدّ یا باز شدن راه بسته آنان، با عبور از تپه‌ها و ارتفاعات به سرعت به سوی مردم رو می‌آورند[8]: «و هُم مِن کُلِّ حَدَب یَنسِلون».(انبیاء/21،96) واژه «حَدَب» در این آیه به معنای تپه و برآمدگی زمین است.[9] برخی از این آیه چنین استفاده کرده‌اند که محل زندگی یأجوج و مأجوج، کوهستانهاست.[10] برخی دیگر آیه را به شتافتن آنان از هر پستی و بلندی معنا کرده و این تعبیر را کنایه از‌پراکنده شدن آنان در سراسر زمین دانسته‌اند، به گونه‌ای که هیچ جای زمین از هجوم آنان خالی نماند.[11]
2. هود(علیه السلام) با موضع انتقادی در برابر عمل

نابخردانه قوم عاد که از سر غرور و تفاخر، بناها یا نشانه‌هایی را بی‌آنکه به آن نیازمند باشند بر فراز تپه‌ها و بلندیها برپا می‌داشتند که احیاناً مشرف بر راهها و مسیر عابران نیز بوده، گفت: «اَتَبنونَ بِکُلِّ ریع ءایَةً تَعبَثون».(شعراء/26،128) واژه «رِیع» مفردِ اریاع به معنای تپه و برآمدگی زمین‌است.[12] این معنا از مجاهد نیز نقل شده است[13]، در عین حال بسیاری از مفسران ذیل آیه به معنای عام و مطلق بلندیهای زمین اشاره کرده و گفته‌اند: قوم عاد بر سر کوهها[14] و جاهای بلند[15] بناها‌و نشانه‌های بیهوده به عنوان نمادی از تفاخر برپا می‌داشتند که این عمل آنان با انکار و نکوهش هود‌نبی(علیه السلام)روبه رو شد.[16]
3. در آیه دیگری آمده است که هود(علیه السلام)قوم عاد را در سرزمین احقاف انذار کرد: «واذکُر اَخا عاد اِذ اَنذَرَ قَومَهُ بِالاَحقاف...».(احقاف/46،21) واژه «حِقْف» گرچه در اصل به معنای انحنا و اعوجاج است و به همین جهت به (توده) شنهای منحنی «حِقْف» می‌گویند که احقاف جمع آن است[17]؛ ولی واژه احقاف در این آیه، مخاطب را به این مطلب نیز رهنمون می‌گرداند که محل سکونت قوم عاد سرزمین کویری با تپه‌های شنی منحنی شکل بوده است.[18] گرچه مفسران در تعیین محل دقیق آن اختلاف دارند[19]؛ ولی این ویژگی را در تعیین محل سکونت آنان از نظر دور نداشته‌اند.
4. در آیه‌ای، به وجود جایگاهی میان بهشت و جهنم به نام «اعراف» اشاره شده است: «و عَلَی الاَعرافِ رِجال...».(اعراف/7،46) بنابر قولی اعراف، تپه‌ای میان بهشت و جهنم است.[20]
5. در دو آیه دیگر در قالب مثلی از تپه‌های نسبتاً وسیع و حاصلخیز با تعبیر «رَبْوَه» یاد شده است: «کَمَثَلِ جَنَّة بِرَبوَة اَصابَها وابِلٌ...»(بقره/2،265)؛ «وءاوَینـهُما اِلی رَبوَة ذاتِ قَرار و مَعین».(مؤمنون/23،50) واژه ربوه به معنای تپه و زمین بلند دانسته شده است.[21] برخی ذیل آیه دوم «ربوه» را محل بلندی دانسته‌اند که وسیع و همسطح باشد

تثلیث

اشاره

تثلیث : آموزه ای بنیادین در الهیات مسیحی، مبتنی بر الوهیت خدای سه گانه پدر، پسر و روح القدس
تثلیث، در لغت به معنای سه گوشه کردن و بر سه بخش کردن چیزی آمده است[1] و در الهیات مسیحی به معنای آموزه‌ای است که الوهیت خدای سه‌گانه پدر، پسر و روح‌القدس را بیان می‌کند.[2] نظریه تثلیث (TRINITY)، بیانگر ادراک طیفی از مسیحیت از خدا به عنوانِ یک حقیقت سه‌گانه است. بر اساس این بیان، وجود و ذات الهی، یگانه است؛ ولی در سه شخص یا اُقْنومِ متمایزِ پدر، پسر و روح‌القدس بروز و ظهور یافته است و آن سه در عین داشتن تشخص و تمایز، دارای یک ذات بوده و از یکدیگر جدا نیستند. در آثار متکلمان و نویسندگان مسیحی با تأکید بر توحید* و اهمیت زیادی که ادراکِ یگانگی خدا در مسیحیت دارد، هرگونه تفسیری از تثلیث و سه‌گانگی ذات خدا در صورت ناسازگاری با وحدانیت او رد و تثلیث، توحید مسیحی و تلاشی برای بیان یگانگی خدا خوانده شده است.[3]
تأکید بر یگانگی در عین سه‌گانگی ذات

خداوند، نظریه تثلیث را تناقض‌آمیز و فهم و پذیرش آن را بسیار دشوار کرده است. تلاش تاریخی متفکران مسیحی برای به دست دادن تفسیری روشن در این زمینه بیش از پیش ابهام‌آفرین و نافرجام ارزیابی شده است[4]؛ بر این اساس، تعریف بر جای مانده در میراث کلامی و نظری مسیحیت در نهایت تثلیث را یک راز سر به مُهر قدسی و امری برهان‌ناپذیر و فراعقلی می‌شناساند که به سبب محدودیت وجودی و ذهنی بشر، در فهم و ادراک وی نمی‌گنجد.[5]
نظریه تثلیث با عنوان اعتقاد به «اقانیم سه گانه» نیز شناخته می‌شود. «اُقنوم» (hypostasis)ریشه‌ای یونانی دارد و نویسندگان عرب زبان مسیحی، آن را برای رساندن مفهوم تثلیث به کار برده‌اند؛ توضیح اینکه با پیدایش ایده الوهیّت مسیح*(علیه السلام)و همذات‌انگاری وی با خدا، این پرسش پدید آمد که آیا باید به او «تشخّص» داد و دارای «هویتی مستقل» و در عین حال «در خدا» دانست یا اینکه این مسئله بیانی ویژه از نحوه وجود و ظهور خداوند در رابطه با انسانهاست؟ هویت یاد شده بعدها در الهیات مسیحی، «اُقنوم» خوانده شد.[6]
واژه تثلیث و معادل آن در کتاب مقدس نیست؛ اما طرح ابتدایی و شکل سنتی این نظریه در آن به چشم می‌خورد و تعابیر رایج در مسیحیت به طور آشکار ساختار سه بخشی دارد.[7] این نکته بیشتر در نامه‌های پولس یافت می‌شود[8] و در دعای غسل تعمید از همه جا روشن‌تر است. براساس این دعا، نوایمانان مسیحی به نام پدر، پسر و روح‌القدس (شخصیتهای سه‌گانه تثلیث) غسل تعمید داده می‌شوند.[9] مفاهیم حکمت، پسر و کلمه، در صورت‌بندی تعالیم تثلیث اهمیت بیشتری دارند و آموزه نجات، موتور محرّک تفکر تثلیثی است.[10]

سیر پیدایش و تحوّل نظریه تثلیث:

سیر پیدایش و تحوّل نظریه تثلیث:
در سده چهارم پیش از میلاد و در پی کشورگشایی اسکندر مقدونی، عصر تازه‌ای در فرهنگ نیمکره غربی با نام عصر یونانی‌مآبی شکل گرفت. امتزاج اندیشه یونانی، دین یهود و ادیان ایرانی، بابلی و مصری، اندیشه دینی این دوره را در صورتهای گوناگون شکل داد. جریان

دینی حاکم در این دوره ساختاری نجاتبخش داشت. دین یونان باستان با ساختار چند خدایی، عرفان، ثنویت و نظریه منجی ایرانیان، در سازمان دادنِ این نوع دینداری نقشی وافر داشت.[11] از آغاز این دوره، فلسطین زیر سلطه یونانیان و رومیان بود. رساله‌های نوشته شده تورات در این دوره، از یونانی مآبی اثر پذیرفت. عقل یا حکمت خدا در این نوشته‌ها بسیار برجسته است و به گونه‌ای تصویر می‌شود که گویی یک شخص، دارای موجودیتی جداگانه و در عین حال متّکی به خدا با حضوری فعال در کار آفرینش است.[12] در این دوره اعتقاد به ظهور منجی گسترش و عمق بیشتری یافت و درباره منجی موعود یهود، موسوم به مِشیاه (Meshiah)، قرائتهایی مختلف پدید آمد. از جمله در متون دینی «اسنیان»، وی همان حکمتِ خداوند و مخاطب او در زمان خلقت آدم(علیه السلام)دانسته شد[13]؛ هنگامی که خدا گفت: «انسان را شبیه خود بیافرینیم».[14]
در قرن سوم پیش از میلاد با ترجمه تورات به زبان یونانی که بار فلسفی زیادی داشت، گام نخستِ بهره‌گیری از سنت فلسفی و عقلانیت یونانی در فهم و تفسیر دین یهود برداشته شد و بعدها فیلیون اسکندرانی (25‌ق. م. ـ 40 بعد از‌م.) در این باره نقشی برجسته ایفا کرد. او از جمله مفهوم عقلِ (Logos)خالق را به عنوان واسطه میان خدای متعالی و دیگر آفریدگان، وارد الهیات یهودی کرد. فیلیون به سبب پای‌بندی به توحید یهودی، لوگوس را مخلوق می‌دانست؛ اما با اثرگذاری بر مسیحیان یونانی مآب، به ویژه یوحنّا، نویسنده انجیل چهارم، نقشی مهم را در شکل‌گیری نظریه تثلیث ایفا کرد.[15]
در سده نخست میلادی، سالها پس از عروج حضرت عیسی*(علیه السلام)، تفاسیر و روایتهای مختلفی از شخصیت، مأموریت، آموزه‌ها و برخی حوادث مهم زندگی او در قالب انجیل نگاری، نامه‌ها و اعمال رسولان ارائه شد. تفاسیر مزبور اغلب در چارچوب دین‌یهود، ادیان یونانی‌مآب و نوعی جهانبینی عرفانی‌ـ‌ثنوی صورت گرفت. این تفاوتِ مربوط به خاستگاه فکری ـ دینی مفسران و راویان به روشنی در نوشته‌های آنان بازتاب یافت. بعدها بخشی از این نوشته‌ها پذیرفته شد و «عهد جدید» نام گرفت و بخشی دیگر با عنوان «اپوکریفا» غیر معتبر تلقی گردید.[16] (=> انجیل)
مجموعه عهد جدید براساس دو نگرش متفاوت به شخصیت حضرت عیسی(علیه السلام) دو نظام الهیاتی کاملا جدا از هم ارائه می‌کند. رساله‌های پولس، انجیل* و نامه‌های یوحنّا، اساس الهیاتِ مبتنی بر الوهیّت عیسی(علیه السلام) و بخشهای دیگر آن

مبنای الهیات مبتنی بر بنده و پیامبر بودن اوست. نظام نخست را پولُس بنیان نهاد و آن دیگری را حواریان به سرکردگی پطرس نمایندگی می‌کردند.[17]
پولس آموزه‌ها، اعمال و رسالت عیسی(علیه السلام)را در چارچوب مفاهیم جهان شناختی، انسان شناختی و نجاتبخشی ادیان و فلسفه‌های یونانی‌مآب، برای یونانی زبانان تبلیغ و تبیین کرد.[18] وی از جمله در نامه‌های خود که قدیمی‌ترین بخش عهد جدید شناخته شده‌اند (نوشته شده بین سالهای 49 تا 62‌م.) عیسی(علیه السلام)را کلمه خدا، ازلی، غیر مخلوق، سهیم در آفرینش[19]، خدای مجسم، و به سبب رستاخیزش او را فرزند خدا و دارای ذات الهی خواند.[20] او با پیوند میان گناه نخستین و آموزه نجات، نافرمانی آدم(علیه السلام)را پدید‌آورنده طبیعت گناه‌آلود در نسل بشر، زمینه‌ساز آلودگی و گناه و در نتیجه هلاکت او دانسته و معتقد بود خداوند از سر مهر فرزند خود مسیح(علیه السلام) را فرستاد تا با فدا شدن بر فراز صلیب، گناه و آلودگی آدمیان را پاک کند و انسان با ایمان به مسیح، ضمن آشتی با خداوند، مقام فرزندی خدا را باز یابد.[21]
از نظر تاریخی، الوهیت عیسی(علیه السلام) به عنوان پسر خدا ابتدا در نوشته‌های پولس بیان شد و بعد در نظریه لوگوسِ یوحنّا شکل فلسفی‌تری به خود گرفت. یوحنا آشکارا از الوهیت مسیح(علیه السلام)سخن گفت. او که اندیشه‌های فلسفی یونانی مآب را خوب می‌شناخت، در تلاش برای تبیین عقاید خود براساس مفاهیم فلسفی معاصر، مفهوم لوگوس خالق را صریحاً طرح و مسیح(علیه السلام) را لوگوس خدا خواند[22] و از ازلی، همذات و پسر خدا بودن، همچنین خالقیّت، تجسّد یافتن و مصلوب شدن او برای نجات آدمیان سخن گفت.[23] لوگوس، واژه‌ای یونانی، به معنای عقل و در اندیشه‌های فلسفی یونان، به ویژه رواقیون و افلاطونیان میانه، علت پیدایش و قانونمندی عالم است. یوحنا برای پرهیز از مخدوش شدن توحیدِ عهدِ عتیق، از لوگوس به معنای «کلمه» و نیز سخن گفتن خدا، امکان شنیدن آن، وجود کلمه خدا پیش از آفرینش، واسطه بودن آن در خلقت جهان، وحی شدن آن به پیامبران و سرانجام تجسد یافتنش در مریم باکره به شکل مسیح(علیه السلام)سخن گفت.[24] او لوگوس را تابع پدر و دارای مرتبه وجودی پایین‌تری خواند و کوشید

که عدم تساوی را از بین برده یا مقدارش را کمتر کند.[25]
مسیح‌شناسی پولس از آغاز با انتقاد جدی روبه‌رو گشت و کفرآمیز خوانده شد و عصر حواریان با نزاع سخت‌فکری میان پولس و حواریان ادامه و با پیروزی نسبی پولس پایان یافت.[26] «مسیح‌شناسی پولس» به سبب هماهنگی با ذهنیت فکری و فرهنگی غیر یهودیان موجب پذیرش مسیحیت از سوی آنان شد و در سده‌های دوم و سوم میلادی زمینه ساز اختلافات فرقه‌ای گردید.[27]
در سالهای پایانی قرن نخست و نیمه اول قرن دوم، «پدران رسول» که اغلب خود را از شاگردان حواریان می‌دانستند، با طرح دو پرسش اساسی درباره «این همانی مسیح با خدای خالق» و «ماهیت وجودی و جایگاه او در نظام هستی و الوهی» و در نتیجه پاسخهای داده شده به آن، تأملات نظری بعد را درباره تثلیث پایه‌ریزی کردند. مسیح‌شناسی گروهی از آنها که نزدیک به دیدگاه سه انجیل همنوا درباره مسیح بود، به «مسیح‌شناسی کم مرتبه» یا «فرزند خواندگی» موسوم شد که براساس آن، روح القدس، پسر واقعی خداست و عیسی مسیح به سبب پاکی و پیراستگی از گناه و پلیدی و اطاعت کامل از روح‌القدس در همه مأموریتها، از سوی خداوند به عنوان «پسر خوانده» پذیرفته شده و در کنار پسر واقعی جای می‌گیرد. مسیح‌شناسی دسته دوم، نزدیک به دیدگاه پولس و یوحنا، به «مسیح‌شناسی بلندمرتبه» موسوم شد. این گروه نسبت به آن دو، شأن الوهی کمتری برای مسیح قائل بوده و به وجود یک خدا به عنوان خالق، پدر عالَم و مسیح اعتقاد داشته و نیز شأن الوهی روح القدس و رتبه وجودی او را پایین‌تر از مسیح می‌دانستند.[28]
در اواسط سده دوم میلادی، «گنوسی‌گری» به عنوان یکی از جریانهای مهم مذهبی ـ فکری به اوج شکوفایی خود رسید. وجود دو خدای خیر و شر، پلید بودن جهان مادی و آفرینش آن به وسیله خدای شر، برتری خدای خیر و حضور گروهی از خدایان خیر در بارگاه او و فرستادن یکی از آنان برای نجات انسان از جهان مادی و سلطه خدای شر، از اندیشه‌های اصلی گنوسی‌گری بود. نظامهای گنوسی به عنوان مهم‌ترین نظام جهان‌شناختیِ عصر خود، از سوی کلیسای رسمی مسیحی بدعت شناخته شد؛ ولی در مسائلی همانند آشنایی با کثرت در ذات الهی و اینکه هر موجود الهی می‌تواند وظیفه‌ای خاص داشته باشد، به شدت در مسیحیت و تبیین فلسفی تثلیث اثر گذاشت.[29]

در نیمه دومِ قرن دوم و نیمه نخست قرن سوم، «پدران مدافع» (دفاعیه نویسان) در تلاش برای ارائه تفسیری قابل ادراک از مسیحیت، به ویژه برای یونانیان و یونانی مآبان، با تمرکز بر نظریه لوگوس خالقِ فیلیون، نقشی مهم در تحوّل تعالیم تثلیثی ایفا کردند. شناخته شده‌ترین آنها یوستینوس (Iustinus)(م. 165‌م.) بود. وی در تلاش برای نزدیک کردن مفهوم خدایِ واحد و خالق در کتاب مقدس به مفهومِ خدای ناشناختنی و وصف‌ناپذیر در فلسفه نوافلاطونیِ میانه می‌گفت: خدای خالق با فرستادن فرزند خود که همان لوگوس یا کلمه است و از لحاظ تصور و مفهوم با او یکی ولی از نظر عددی و ذات، غیر اوست، خود را برای آدمیان شناساند. او برای بیان رابطه وجودی بین پدر و پسر، آتش را مثال زد که آتشی دیگر را روشن می‌کند، بی‌آنکه چیزی از آن کاسته شود. به نظر یوستینوس، روح‌القدس نیرویی از طرف خدا، وحی و الهام کننده به انبیا و پشتیبان کلیسا در انجام مأموریتهای آن است.[30]
در اواخر قرن دوم، «مسیح‌شناسیِ لوگوسِ پدران مدافع» با انتقاد جدی «مونارکیانیست»ها روبه‌رو شد که نگران خدشه‌دار شدن وحدت الهی (Monarchia)بودند.مونارکیانیستهای دینامیک، نظریه فرزندخواندگی پدران رسول را ادامه داده و مونارکیانیستهای مُدالیسم (بین 180ـ240‌م.) در تلاش برای بیانی وحدت‌گرایانه از الوهیت مسیح(علیه السلام) با استناد به بخشهایی از کتاب مقدس، خودِ خدای پدر را تجسّد یافته در عیسای ناصری و مصلوب شده خواندند.[31]
در آغاز سده سوم میلادی، سابلیوس با ارائه صورت کامل‌تری از مُدالیسم که بعدها «سابلیانیسم» نام گرفت، روح‌القدس را نیز وارد این نظریه کرد. به نظر وی خدا در سه صورت یا شکلِ (Prosopon)متوالی در تاریخ عمل می‌کند؛ در آغاز به عنوان خالق و‌شارع، پدر بود. بعد به عنوان پسر و در شکل عیسی‌مسیح(علیه السلام) از مریم متولد و مصلوب شد و پس از آن به عنوان روح‌القدس به تطهیر و حیاتبخشی مؤمنان می‌پردازد.[32]
مشکل اساسی مُدالیستها در یافتن شواهدی معتبر از کتاب مقدس برای تأیید دیدگاه خویش، پیروزی تاریخی را نصیب مسیح‌شناسی لوگوس کرد که بزرگ‌ترین نظریه‌پردازان آن در سده سوم میلادی، تِرتولیانوس (Tertulianus)و اوریگنس (Origenes)بودند. ترتولیانوس (حدود 160ـ‌220‌م.) با رد دیدگاه مُدالیستها مبنی بر یکی بودن پدر، پسر و روح‌القدس، صدور پسر از پدر را

طرح و برای گریز از توهم دو خدایی، بر وحدت جوهر الهی تأکید کرد. وی بر‌اساس مفهوم رواقیِ جوهر و تعریف آن به ماده سازنده موجودات، جوهر خدا را همان چیزی دانست که عامل وحدت وجودی آن است و برای بیان بسط این وحدت در پدر، پسر و روح القدس، واژه لاتینی Persona(شخص) را به عنوان برگردان واژه یونانی hypostasis(اُقنوم) و prosopon(شکل، صورت) به کار برد. Personaدر لغت به معنای ماسک و نقابی است که بازیگران نمایش بر چهره می‌زنند تا تماشاچیان بدانند که آنها مشغول ایفای چه نقشی هستند. این اصطلاح رفته رفته گسترش یافت و به معنای «نقشی که کسی بر عهده دارد» به کار رفت. گویا ترتولیانوس می‌خواست با کاربرد این اصطلاح، ایده «یک ذات، سه شخص» را به این معنا تعبیر کند که در فرایند خلقت و نجات بشر، خدای واحدی، سه نقش مجزّا ولی مرتبط با هم ایفا کرده است و در پس تکثّر نقشها، بازیگری واحد نهفته است. به اعتقاد ترتولیانوس که نخستین بار واژه تثلیث (Trinitas)را به کار گرفت، خداوند، سه شخص در یک جوهر واحد است. پسر، کلمه خدا، و روح القدس روح اوست. آن سه یک موجودند و از هم جدا نیستند. شروع زمانی وجود لوگوس در تعالیم ترتولیانوس و تابعیت پسر نسبت به پدر، در تعالیم اوریگنس برجسته‌تر بیان شده است.[33]
منازعات کلامی تثلیث در سده سوم نیز ادامه‌یافت. الوهیت مسیح(علیه السلام) اصل پذیرفته شده همگان بود و بیان میزان و چگونگی ارتباط آن با خدای پدر، مشکل اصلی به شمار می‌رفت.[34] در حدود سال‌318 میلادی الکساندر، اسقف‌اسکندریه، با تأکید بر اتحاد اقانیم سه‌گانه، درباره «راز بزرگ تثلیث در وحدت» سخن گفت. کشیشی به نام آریوس (Arius)با اعتراض به سخنان الکساندر، او را به سابلیانیسم متهم ساخت. آریوس با نفی ازلی بودن و جوهر الهی داشتن پسر و طرح دوباره انسان بودن مسیح، وحدت نظری کلیسا را به خطر انداخت. این مناقشه از قرن دوم وجود داشت؛ ولی در این زمان درگیری شدید دو جناح فکری، کلیسا و امپراتوری را با آشوب و بحرانی شدید روبه‌رو ساخت.[35] در‌پی بی‌نتیجه ماندن تلاش قسطنطین برای ایجاد آشتی، او که وحدت امپراتوری خود را در وحدت مسیحیت می‌دید[36]، در سال 325 میلادی دستور داد شورایی از 318 اسقف در شهر نیقیه تشکیل

شود.[37] در این شورا، جناح آریوس با رد همذات بودن شخصیتهای تثلیث، بر «ذاتی مشابه» داشتن آنها تأکید می‌کرد.[38] در مقابل، سرسخت‌ترین مخالف آریوس، به نام «آتاناسیوس»، بر همذات بودن پسر و روح‌القدس با پدر اصرار داشت. وی هر چند پذیرفت که مجسم ساختن سه شخص با وجودی متمایز در یک خدا، اشکال دارد؛ اما در مقام دفاع، آن را رازی خواند که باید عقل در برابرش سر تعظیم فرود‌آورد.[39]
با رأی شورا به سود آتاناسیوس، اعتقاد نامه‌ای تصویب شد که نخستین سند رسمی تثلیث به شمار می‌رود و بعدها به اعتقادنامه نیقیه شناخته شد.[40]ایمان به وحدت خدای پدر و خداوند عیسی مسیح، همذات بودن آن دو، نفی مخلوق بودن پسر، یگانه مولود بودن وی از ذات پدر، نزول پسر برای نجات آدمیان، تجسم انسانی، مرگ و رستاخیز وی در روز سوم، صعود او به آسمان، بازگشت برای داوری میان مردگان و زندگان و نیز لعن منکران این عقاید، درونمایه‌های اصلی این اعتقاد نامه است.[41] ابتدا 5 اسقف و در نهایت دو اسقف از امضای بیانیّه نیقیه خودداری کردند. آن دو به همراه آریوس تکفیر و تبعید شدند و به فرمان امپراتور همه کتابهای آریوس سوزانده و مجازات مرگ برای پنهان نگه داشتن آن تعیین شد.[42]

تثلیث در قرآن:

اشاره

تثلیث در قرآن:
قرآن‌کریم واژه تثلیث را به کار نبرده و از شخصیتهای سه‌گانه آن نیز در کنار یکدیگر ذکر صریحی به میان نیاورده است؛ اما آیات زیادی با آموزه مزبور و بنیادهای فکری و فلسفی آن پیوند مستقیم و غیر‌مستقیم دارند. قرآن دو بار مفهوم اصطلاحی تثلیث را به روشنی یاد کرده و با کفرآلود و غلوآمیز خواندن و نیز اشاره به زمینه‌های پیدایش آن و عذاب دردناکی که در پی دارد، به نفی و نقد صریح آن پرداخته است. (نساء/4،171؛ مائده/5، 73 ـ 75) در دسته‌ای دیگر از آیات با ارائه خداشناسی توحیدی و متفاوت با عهد جدید، مبانی و مفاهیم اصلی تثلیث، مانند فرزند داشتن خدا*، الوهیت، پسر و زاییده خدا بودن مسیح(علیه السلام)و این همانی الله و مسیح(علیه السلام) به شدت انکار و بر بشر و پیامبر بودن و عدم استنکاف وی و فرشتگان مقرّب، از جمله روح القدس، از بندگی خدا و انکار هرگونه دعوت مردم از سوی حضرت عیسی(علیه السلام)به بندگی خویش و مادرش تأکید شده است. (برای نمونه ر. ک: بقره/2،116؛ نساء /4، 171 ـ 172؛ مائده/5، 17، 72؛ انعام/6، 101؛ توبه/9،30)

قرآن‌کریم فرزند خدا بودن و الوهیّت مسیح(علیه السلام)را که یکی از مبانی اصلی تثلیث است از جهات گوناگون به نقد کشیده است. آفرینش غیر عادی وی در پی نفخه الهی و بدون نقش پدر، برخاستن وی از میان مردگان پس از تصلیب (بر‌اساس گزارش کتاب مقدس) و معجزات آن حضرت، مانند زنده کردن مردگان، از مستندات اعتقاد به الوهیّت مسیح و فرزند خدا بودن وی است. قرآن این مبانی و زمینه‌های پیدایش ایده الوهیت مسیح(علیه السلام) را از اساس به چالش می‌کشد؛ از جمله می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:
1. قرآن بر مخلوق بودن مسیح(علیه السلام) تصریح کرده، آفرینش او را همانند خلقت آدم(علیه السلام) می‌خواند (آل‌عمران/3،59)؛ یعنی اگر آفرینش غیر عادی (بدون پدر یا مادر) دلیل بر الوهیّت باشد، باید درباره آدم(علیه السلام)نیز چنین پنداشته شود، در حالی که مسیحیت، به الوهیّت و فرزند خدا بودن وی اعتقاد ندارند.[43]
2. شماری دیگر از آیات با صراحتی بیشتر از ویژگیها، نیازمندیها و ناتوانیهای مسیح(علیه السلام) یاد کرده، افزون بر ارائه تعریفی درست از معنای الوهیّت، شخصیتی بشری از مسیح(علیه السلام) را به تصویر می‌کشد که هرگز با الوهیّت او سازگار نیست. نفی صریح هرگونه شأنی فراتر از «رسول» بودن برای وی، تصریح بر غذا‌خوردن او و مادرش و فقدان هرگونه مالکیتی نسبت به سود و زیان مردم از این قبیل است.[44] (مائده/5، 75 ـ 76)
3. قرآن تصریح می‌کند که اگر خداوند بخواهد مسیح(علیه السلام) و مادرش و همه ساکنان روی زمین را نابود کند، احدی نمی‌تواند بر قدرت و اراده خدا اثر گذاشته و از آن جلوگیری کند. (مائده/5،17) با این اوصاف، ایده این همانی الله با مسیح(علیه السلام) به شدت رد می‌شود.[45]
4. قرآن تصریح می‌کند که همه معجزات مسیح(علیه السلام)، از جمله زنده کردن مردگان، با اذن و قدرت الهی انجام پذیرفت. (آل عمران/3،49؛ مائده/5، 110)
5. در قرآن‌کریم اینکه اعتقاد به الوهیّت مسیح(علیه السلام)ریشه در سخنان و تعالیم آن حضرت داشته باشد به اشکال مختلف رد شده است؛ با این بیان که او همانند دیگر پیامبران، ضمن دعوت مردم به توحید و یگانه‌پرستی، آنان را از شرک بازداشته‌و نسبت به پیامدهای ناگوار آن هشدار می‌داد. (آل‌عمران/3،51؛ نساء/4، 172؛ مائده/5، 116 ـ 117) اساساً انسان برگزیده به عنوان پیامبر و برخوردار از کتاب آسمانی و حکمت الهی، هرگز ادعای الوهیّت نکرده و مردم‌را به کفر و شرک فرا‌نمی‌خواند (آل‌عمران/3،79 ـ 80)، زیرا تربیت، هدایت و شخصیت الهی او چنین اجازه‌ای

نمی‌دهد.[46] (= عیسی(علیه السلام))
6. قرآن در حوزه انسان‌شناسی نیز مصلوب و کشته شدن مسیح(علیه السلام)(نساء/4،157) و آموزه‌های اساسیِ گناه نخستین، گناهکار بودن ذات بشر (بقره/2،37، 39، طه/20، 122)، فدیه (بقره/2، 252؛ نجم/53، 38 ـ 39؛ غافر/40، 33)، نجاتبخشی و در نتیجه تجسّد و تثلیث را دچار چالش و نقدهای بنیادین می‌کند.[47]

1. کفرآمیز بودن تثلیث:

1. کفرآمیز بودن تثلیث:
قرآن‌کریم در مواجهه با برخورد تحقیرآمیز و سخره‌گرانه یهود و نصارا با اسلام و مسلمانان و گرایش افراد بیماردل به سوی آنان، مؤمنان را از دوستی با آنها بازداشته و در کنار گزارش برخی از حوادث و رفتارهای کفر*آلود و فاسقانه، بعضی از عقاید انحرافی آنان (مائده/5،51 ـ 72) مانند تثلیث و پایه‌های فکری آن را نقل و نقد می‌کند: «لَقَد کَفَرَ الَّذینَ قالوا اِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلـثَة وما مِن اِلـه اِلاّ اِلـهٌ واحِدٌ واِن لَم یَنتَهوا عَمّا یَقولونَ لَـیَمَسَّنَّ الَّذینَ کَفَروا مِنهُم عَذابٌ اَلیم».(مائده/5،73) در این آیه بدون یادکردی از دو شخص دیگر تثلیث، کسانی که اللّه را یکی از شخصیتهای سه‌گانه الوهی می‌دانند، به صراحت «کافر» نام گرفته و امکان وجودی بیش از یک فرد برای خدا مؤکّداً رد و تأکید شده است که اگر از آنچه می‌گویند دست برندارند، کافران ایشان عذابی دردناک خواهند شد.
در توضیح «اِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلـثَة» مفسّرانی چون سدّی و مجاهد با استناد به آیه 116 مائده/5، «و اِذ قالَ اللّهُ یـعیسَی ابنَ مَریَمَ ءَاَنتَ قُلتَ لِلنّاسِ اتَّخِذونی و اُمِّیَ اِلـهَینِ مِن دونِ اللّه»حضرت عیسی و مریم(علیهما السلام) را دو شخصیت دیگر تثلیث خوانده‌اند.[48] در مقابل، بیشتر مفسران با اشاره به اعتقاد رایج مسیحیان درباره تثلیث (اعتقاد به سه اقنومی که جوهر واحدی دارند)[49] جمله یاد شده را به معنای «.. الله یکی از اقانیم سه گانه است ..» و آن سه را به ترتیب پدر، پسر و روح‌القدس دانسته‌اند.[50]
به نظر می‌رسد با توجه به نکره بودن «ثلاثه»، آیه فارغ از هویت دو شخص دیگر درصدد انکار هرگونه تثلیثی است که اللّه را در کنار دو شخصیت دیگر آن قرار می‌دهد. به هر روی، تعبیر «ثالِثُ ثلاثة» به معنای «یکی از سه تا» و نه «سومین سه تا» است. این تعبیر نه تنها با عقیده رایج که پدر (الله) را دارای مرتبه نخست و بالاتر از پسر و روح‌القدس می‌داند (اولین سه تا)، ناسازگار نیست، بلکه از وجود دقت فراوان در تعابیر قرآن حکایت می‌کند. توضیح اینکه در زبان عربی از اعداد دو تا 10، اسم فاعل ساخته و به

عدد منشأ اشتقاق اضافه می‌شود تا جزئیت مضاف (ثالث) نسبت به مضاف الیه (ثلاثة) را برساند.[51] تعبیر «ثانِیَ اثنَین»(توبه/9،40) نمونه‌ای دیگر از این تعبیر در قرآن‌است.
قرآن پس از انکار صریح سه‌گانه باوری، به بیان خداشناسی توحیدی می‌پردازد: «ما مِن اِلـه اِلاّ اِلـهٌ واحِدٌ».(مائده/5،73) این بخش از آیه با ترکیبی خاص از ادات نفی و استثنا و «مِنْ» تأکید و مفید معنای استغراق، وجود بیش از یک فرد برای جنس اله را به کلّی رد می‌کند، بر این اساس برخی، آیه را نافی هرگونه تعدّد و تکثّر عینی و ذهنی در ذات خدا دانسته‌اند.[52]
در مرحله بعد با تهدید تثلیث باوران به عذابی دردناک، آنان را انذار می‌کند. درباره راز آمدن تعبیر «لَـیَمَسَّنَّ الَّذینَ کَفَروا مِنهُم»(مائده/5،73) به جای لیمسنهم و در نتیجه تبعیض میان کافران، مفسران بر یک نظر نیستند مفسرانی چون جبایی و زجّاج آن را بیانگر دو مطلب دانسته‌اند: یکی تهدید و انذار کسانی که در عقیده تثلیث پابرجا می‌مانند؛ دیگر اینکه کسانی که توبه کنند، معذب نخواهند شد.[53] افرادی چون طبری، طوسی و طبرسی گفته‌اند: آوردن این تعبیر از آن جهت است که افزون بر معتقدان به تثلیث، قائلان به «این همانی اللّه با مسیح» را نیز که در آیه پیشین آمده است، شامل شود.[54] علامه‌طباطبایی آن را اشاره به گروهی از مسیحیان دانسته است که با انکار توحید و آیات خدا، اختلافات دینی و مذهبی را پدید آوردند؛ اما توده‌های مردم که از فهم آموزه تثلیث ناتوان بوده و تنها آن را به عنوان عقیده‌ای دینی تکرار می‌کنند به رغم صدق کافر بر آنان، معذب نمی‌شوند.[55] قرآن پس از تهدید، آنان را به سبب ترک ابراز ندامت و آمرزش‌طلبی به جهت این باور باطل، به چنین کاری (اظهار ندامت و آمرزش‌خواهی) ترغیب کرده و از آمرزندگی و مهربانی خدا خبر می‌دهد: «اَفَلا یَتوبونَ اِلَی اللّهِ و یَستَغفِرونَهُ واللّهُ غَفورٌ رَحیم».(مائده/5،74)
قرآن‌کریم پس از کفرآمیز خواندن ایده تثلیث و تهدید کافران، با ارائه دیدگاه خود درباره شخصیت مسیح، به نفی الوهیت آن حضرت و نقد تثلیث می‌پردازد، بر همین اساس، او را «پسر مریم» و پیامبری همانند پیامبران پیش از وی می‌خواند که هیچ شأنی فراتر از رسالت ندارد و با اشاره به غذا خوردن او و مادرش، بر بشر بودن و عدم امکان الوهیت آن دو استدلال می‌کند: «ما المَسیحُ ابنُ مَریَمَ اِلاّ رَسولٌ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرُّسُلُ و اُمُّهُ صِدّیقَةٌ کانا یَأکُلانِ الطَّعام».(مائده/5،75)

غذا خوردن، بیش از هر ویژگی دیگر، می‌تواند بر نیازمندی، مادی و جسمانی بودن انسان دلالت کند، چرا که ناگزیر ویژگیهایی چون گرسنگی، سیری، تشنگی، سیراب شدن، هضم، جذب، دفع و برخورداری از دستگاه گوارش، گوشت، استخوان و ... را به همراه دارد و قطعاً موجودی با این ویژگیهای مادی و جسمانی هرگز نمی‌تواند خدا باشد.[56] شایان توجه در این گونه استدلال اینکه در اناجیل موجود گزارشهای صریح و زیادی درباره تولد حضرت عیسی از مریم و خوردن و آشامیدن و دیگر ویژگیهای بشری او آمده است.[57] شاید با توجه به این نکته است که خداوند از اینکه به رغم چنین استدلالی روشن بر بطلان الوهیت مسیح(علیه السلام)، باورمندان تثلیث همچنان بر آن پای فشرده و از پذیرش حق روی برمی‌گردانند، آن را مایه شگفتی می‌خواند[58]: «انظُر کَیفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ الأیـتِ ثُمَّ انظُر اَنّی یُؤفَکون».(مائده/5،75)

2. غلوآمیز بودن تثلیث:

2. غلوآمیز بودن تثلیث:
قرآن در پرداخت صریح دیگری به آموزه تثلیث، با نهی مسیحیان از غلوگرایی در دین و سخنان باطل درباره خدا، یکی دیگر از مفاهیم بنیادین آن، یعنی «پسر خدا بودن مسیح(علیه السلام)» را نقد کرده و ضمن ارائه تعریفی درست از توحید و وحدانیت خدا و شخصیت عیسی(علیه السلام)، آنان را از اعتقاد به سه تا بودن خدا باز می‌دارد: «یـاَهلَ الکِتـبِ لا تَغلوا فی دینِکُم ولا تَقولوا عَلَی اللّهِ اِلاَّ الحَقَّ اِنَّمَا المَسیحُ عیسَی ابنُ مَریَمَ رَسولُ اللّهِ وکَلِمَتُهُ اَلقـها اِلی مَریَمَ ورُوحٌ مِنهُ فَـامِنوا بِاللّهِ و رُسُلِهِ ولا تَقولوا ثَلـثَةٌ انتَهوا خَیرًا لَکُم ...».(نساء/4، 171) مفسران، غلوگرایی مسیحیان را اعتقاد آنان به الوهیت و پسر خدا بودن مسیح و نیز همسر داشتن خدا دانسته‌اند.[59] قرآن‌کریم این باور را ناحق خوانده و از آن نهی می‌کند.
قرآن‌کریم در تبیین شخصیت عیسی(علیه السلام) و نفی الوهیت و پسر خدا بودن وی، بر مفاهیمی تکیه کرده است که فقط بشر بودن، پیامبر و مخلوق بودن او را رسانده و فراتر از آن را نفی می‌کند؛ از یک سو با «پسر‌مریم» خواندن وی، «فرزند خدا» بودن و الوهیت او را نفی می‌کند، زیرا «پسر مریم» بودن می‌طلبد وی نیز مانند دیگر انسانها دوران جنینی، تولد و پرورش در دامن مادر را گذرانده باشد.[60] از سوی دیگر در بیان ارتباط و نسبت عیسی(علیه السلام)با خدا و چگونگی آفرینش او، وی را فرستاده و کلمه القا شده خدا به مریم و روحی از جانب خدا خوانده و ضمن دعوت مسیحیان به ایمان و عقیده درست درباره خدا و پیامبران، آنها

را از اعتقاد به تثلیث باز‌می‌دارد.
گزارش قرآن به رغم صراحت آن درباره تولد اعجازین عیسی(علیه السلام) هیچ نسبتی فراتر از عبودیت او را دربرندارد. این دلالت در قرآن با دو مفهوم «روح» و «کلمه» پیوند داده شده است. (نساء/4، 171) بر این اساس تولد آن حضرت از نظر قرآن چنین است که خداوند فرشته‌ای را که از او با «روح ما» یاد می‌کند (مریم/19،17)، فرستاد تا به مریم بشارت فرزندی را بدهد که «کلمه‌ای» از خداست. (آل‌عمران/3،45) تولد او از مادری باکره با دمیده شدن روح الهی و با گفتن کلمه کن» انجام گرفت. (انبیاء /21، 91؛ تحریم/66 12؛ آل عمران/3،47؛ بقره/2،117؛ مریم/19،35)
اطلاق «کلمه» و «روح» بر عیسی در قرآن، هرگز ناظر به اقنوم دوم (عیسی) و سوم (روح‌القدس) و در نتیجه مؤیّد آموزه تثلیث نیست. دو تعبیر یاد شده، در آیه‌171‌نساء/4، دقیقاً در سیاق نفی تثلیث و غلوگرایی درباره‌عیسی(علیه السلام) آمده است. علامه طباطبایی کاربرد قرآنی کلمه را از جمله ناظر به برخی پدیده‌های عینی مانند حضرت مسیح(علیه السلام) و آن دسته از سخنان الهی می‌داند که هیچ بطلان و تغییری در آن راه ندارد. موارد قضای حتمی از این قبیل است.[61] به رغم این معنای عام، کاربرد اختصاصی «کلمه» درباره عیسی(علیه السلام) به سبب آن است که او با کلمه «کُن»(آل عمران/3،359) و بدون واسطه نطفه و از راه غیر معمول آفریده شد.[62] بر این اساس، تعبیر قرآنی «کلمه» درباره مسیح(علیه السلام)(نساء/4،71) هرگز با مفهوم مسیحی آن یا همان لوگوس ـ که موجودی الوهی، واقعی، مستقل، واسطه میان خدا و جهان مادی و تجسّد یافته در عیسای تاریخی[63]، خوانده شده است ـ یکی نیست.
تعبیر «رُوحٌ مِنه» (نساء/4،171) نیز برخلاف پندار برخی مسیحیان ـ که به اشتباه حرف جرّ «من» را در آن به معنای «بعض» دانسته‌اند ـ مفید معنای «عیسی جزوی از اللّه و پسر او» نیست.[64] مفسران، با اختلاف، «روح» را به معنای امری در نهایت پاکی، دمیدن نفخه و جبرئیل* دانسته و «منه» را از باب تشریف و تفضیل گرفته‌اند.[65] علامه طباطبایی بر‌اساس مبنا و معنای برگزیده‌اش در باب «کلمه»، روح را همان عیسی دانسته است.[66]
پس از نفی سه‌گانه‌گرایی و در معرفی خدای راستین، الله تنها معبود یگانه خوانده می‌شود: «اِنَّمَا اللّهُ اِلـهٌ واحِدٌ». (نساء/4، 171) بر اساس این آیه هرگونه چندگرایی در ذات «اللّه»، از جمله

اعتقاد به اقانیم سه‌گانه، به شکل بنیادین نفی می‌شود.[67]
در ادامه آیه، امکان فرزند داشتن خدا از اساس، انکار و بر آن احتجاج شده است: «سُبحـنَهُ اَن یَکونَ لَهُ ولَدٌ لَهُ ما فِی السَّمـوتِ و ما فِی الاَرضِ وکَفی بِاللّهِ وکیلا».(نساء/4،171) در تفسیر آیه گفته‌اند: الوهیت با پدر بودن، فرزند داشتن و همانندی با دیگر موجودات سازگار نیست و اساساً زاد و ولد برای بقای نسل، بازتابی از برخی نیازها و تأمین برخی دیگر است، در حالی‌که خداوند بی‌نیاز مطلق است و هرآنچه در زمین و آسمان است، از جمله عیسی(علیه السلام) و مادرش، از آن او و نیازمند اویند.[68] او خود به تنهایی از عهده تدبیر و سرپرستی همه هستی برمی‌آید و نیازمند شریک و دستیار نیست[69]: «و کَفی بِاللّهِ وکیلا».(نساء/4،171)
در پایان این بیان، با استناد به اینکه مسیح و فرشتگان مقرّب، از جمله روح‌القدس، به سبب آگاهی از فرجام کار، هرگز از بنده خدا شدن، سر‌باز نمی‌زنند، الوهیت آنان را به طور کلی، چه در قالب فرزندی خدا و چه در شکلی دیگر، نفی و تثلیث را نقد بنیادین می‌کند: «لَن یَستَنکِفَ المَسیحُ اَن یَکونَ عَبدًا لِلَّهِ ولاَالمَلـئِکَةُ المُقَرَّبونَ ومَن یَستَنکِف عَن عِبادَتِهِ و یَستَکبِر فَسَیَحشُرُهُم اِلَیهِ جَمیعا».(نساء/4،172) بندگی مسیح برای خدا که در اناجیل نیز گزارش شده است با الوهیت او سازگار نیست.[70]
بحث از اقانیم سه گانه در اغلب تفاسیر و ذیل دو آیه اصلی (نساء/4، 171؛ مائده/5،73) بازتاب یافته است. برخی از مفسران، سه اقنوم پدر، پسر و روح‌القدس را سه صفت وجود، حیات و علم[71] و برخی دیگر مراد از آن را به ترتیب ذات، کلمه (و علم) و حیات خداوند دانسته و در تفسیر عقیده مسیحیان از آمیختن کلمه خدا با عیسی و در نتیجه تجسد در او یا اتحاد روح وی با خدا سخن گفته‌اند.[72] برخی مفسّران با اشاره به اینکه آنچه مسیحیان در توضیح اقانیم به عنوان صفات مطرح کرده‌اند، نشان می‌دهد که اقانیم در حقیقت ذات هستند نه صفات، آموزه تثلیث را به سبب خلط ذات و صفات، مخالف بدیهیات عقلی خوانده‌اند.[73]
مثالهای ارائه شده در تبیین تثلیث و سازگار خواندن آن با توحید نیز مورد نقد مفسران قرار گرفته است. یگانگی اقانیم در عین سه‌گانی آن،

گاه به چراغ تشبیه شده که سه جزء آن (روغن، پنبه و آتش) با چراغ یکی هستند، یا همانند خورشید که در عین یکی بودن، سه جزء (جرم، نور و حرارت) دارد. در نقد تمثیل نخست گفته‌اند که وحدت چراغ، اعتباری است نه حقیقی. در نقد تمثیل دوم نیز وحدت خورشید را در جوهر (جرم) ولی کثرتش را در عرض (نور و حرارت) دانسته‌اند، در حالی که هرگونه ترکیبی از جمله مرکب بودن از جوهر و عرض درباره خداوند محال و ناسازگار با توحید است.[74]
شرح دیدگاههای گوناگون درباره تثلیث همراه با گزارش عقاید سه فرقه مسیحی نسطوریان، یعقوبیان و ملکانیان[75] و نیز بررسی زمینه‌های پیدایش تثلیث، به ویژه با تأکید بر اثرپذیری از عقاید و اساطیر رومیان، مصریها، یونانیان و هندیها[76] و تحولات آن، از مباحث دیگری است که گاه به شکل مبسوط در منابع تفسیری آمده است.