دانلود نرم افزار تاریخ ایران
1 / 3
نرم افزار مترو تایم
2 / 3
نرم افزار دانشنامه شهرهای ایران
3 / 3
نرم افزار تاریخ ایران
4 / 3
نرم افزار دانشنامه جانوران
5 / 3
نرم افزار دانشنامه نجوم و فضا
6 / 3
نرم افزار دانشنامه کشورها
7 / 3
نرم افزار دانشنامه بیماری ها
8 / 13
دانشنامه مشافل و کسب و کار ها
9 / 13
دانشنامه رشته های تحصیلی
10 / 13
دانشنامه مشاغل و کسب و کار ها
11 / 13
دانشنامه رشته های تحصیلی
12 / 13
دانش نامه مشاغل و کسب و کار ها
13 / 13
دانشنامه مشاغل و کسب و کار ها

. فَقالَ : إنِ اختَرتَ

گروه نرم افزاری آسمان

! اِنطَلِق فَادعُ الزُّبَیرَ وسَعدا . فَدَعاهُما ، فَبَدَأَ بِالزُّبَیرِ فَقالَ لَهُ : خَلِّ بَنی عَبدِ مَنافٍ وهذَا الأَمرَ . قالَ : نَصیبی لِعَلِیٍّ . وقالَ لِسَعدٍ : اِجعَل نَصیبَکَ لی . فَقالَ : إنِ اختَرتَ نَفسَکَ فَنَعَم ، وإنِ اختَرتَ عُثمانَ فَعَلِیٌّ أحَبُّ إلَیَّ ... .



فَلَمّا صَلّوُا الصُّبحَ جَمَعَ الرَّهطَ ، وبَعَثَ إلی مَن حَضَرَهُ مِن المُهاجِرینَ وأهلِ السّابِقَهِ وَالفَضلِ مِنَ الأَنصارِ وإلی اُمَراءِ الأَجنادِ ، فَاجتَمَعوا حَتَّی التَجَّ (2) المَسجِدُ بِأَهلِهِ ، فَقالَ : أیُّهَا النّاسُ ! إنَّ النّاسَ قَد أجمَعوا أن یَرجِعَ أهلُ الأَمصارِ إلی أمصارِهِم ، فَأَشیروا عَلَیَّ .

فَقالَ عَمّارٌ : إن أرَدتَ ألّا یَختَلِفَ المُسلِمونَ فَبایِع عَلِیّا . فَقالَ المِقدادُ بنُ الأَسوَدِ : صَدَقَ عمّارٌ ! إن بایَعتَ عَلِیّا قُلنا : سَمِعنا وأطَعنا .

قالَ ابنُ أبی سَرحٍ : إن أرَدتَ ألّا تَختَلِفَ قُرَیشٌ فَبایِع عُثمانَ . فَقالَ عَبدُ اللّهِ بنُ أبی رَبیعَهَ : صَدَقَ ! (3) إن بایَعتَ عُثمانَ قُلنا : سَمِعنا وأطَعنا .

فَشَتَمَ (4) عَمّارٌ ابنَ أبی سَرحٍ وقالَ : مَتی کُنتَ تَنصَحُ المُسلِمینَ ! !

فَتَکَلَّمَ بَنو هاشِمٍ وبنو اُمَیَّهَ ، فَقالَ عَمّارٌ : أیُّهَا النّاسُ ! إنَّ اللّهَ أکرَمَنا بِنَبِیِّهِ وأعَزَّنا بِدینِهِ ، فَأَنّی تَصرِفونَ هذَا الأَمرَ عَن أهلِ بَیتِ نَبِیِّکُم ؟ ! فَقالَ رَجُلٌ مِن بَنی مَخزومٍ : لَقَد عَدَوتَ طَورَکَ یَابنَ سُمَیَّهَ ! وما أنتَ وتَأمیرُ قُرَیشٍ لِأَنفُسِها ! !

فَقالَ سَعدُ بنُ أبی وَقّاصٍ : یا عَبدَ الرَّحمنِ ، افرُغ قَبلَ أن یَفتَتِنَ النّاسُ .

فَقالَ عَبدُ الرَّحمنِ : إنّی قَد نَظَرتُ وشاوَرتُ ، فَلا تَجعَلُنَّ أیُّهَا الرَّهطُ عَلی أنفُسِکُم سَبیلاً . ودَعا عَلِیّا وقالَ : عَلَیکَ عَهدُ اللّهِ ومیثاقُهُ لَتَعمَلَنَّ بِکِتابِ اللّهِ وسُنَّهِ رَسولِهِ وسیرَهِ الخَلیفَتَینِ مِن بَعدِهِ .

قالَ : أرجو أن أفعَلَ ؛ فَأَعمَلَ بِمَبلَغِ عِلمی وطاقَتی .

ودَعا عُثمانَ فَقالَ لَهُ مِثلَ ما قالَ لِعَلِیٍّ ، فَقالَ : نَعَم نَعمَلُ .

فَرَفَعَ رَأسَهُ إلی سَقفِ المَسجِدِ ویَدُهُ فی یَدِ عُثمانَ فَقالَ : اللّهُمَّ اسمَع واشهَد ! اللّهُمَّ إنّی قَد جَعَلتُ ما فی رَقَبَتی مِن ذلِکَ فی رَقَبَهِ عُثمانَ . فَبایَعَهُ .

فَقالَ عَلِیٌّ : لَیسَ هذَا أوَّلَ یَومٍ تَظاهَرتُم فیهِ عَلَینا ! «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَی مَا تَصِفُونَ» (5) ، وَاللّهِ ما وَلَّیتَ عُثمانَ إلّا لِیَرُدَّ الأَمرَ إلَیکَ ! ! وَاللّهُ کُلَّ یَومٍ فی شَأنٍ .

فَقالَ عَبدُ الرَّحمنِ : یا عَلِیُّ ، لا تَجعَل عَلی نَفسِکَ حُجَّهً وسَبیلاً . فَخَرَجَ عَلِیٌّ وهُوَ یَقولُ : سَیَبلُغُ الکِتابُ أجَلَهُ !

فَقالَ المِقدادُ : یا عَبدَ الرَّحمنِ ، أما وَاللّهِ لَقَد تَرَکتَهُ وإنَّهُ مِنَ الَّذینَ یَقضونَ بِالحَقِّ وبِهِ یَعدِلونَ !

فَقالَ : یا مِقدادُ ، وَاللّهِ لَقَدِ اجتَهَدتُ لِلمُسلِمینَ .

قالَ : إن کُنتَ أرَدتَ اللّهَ فَأَثابَکَ اللّهُ ثَوابَ المُحسِنینَ .

فَقالَ المِقدادُ : ما رَأیتُ مِثلَ ما أتی إلی أهلِ هذَا البَیتِ بَعدَ نَبِیِّهِم ! إنّی لَأَعجَبُ مِن قُرَیشٍ أنَّهُم تَرَکوا رَجُلاً ما أقولُ ولا أعلَمُ أنَّ رَجُلاً أقضی بِالعَدلِ ولا أعلَمُ مِنهُ ! ! أما وَاللّهِ لَو أجِدُ أعوانا عَلَیهِ !

فَقالَ عَبدُ الرَّحمنِ : یا مِقدادُ ، اتَّقِ اللّهَ ! فَإِنّی خائِفٌ عَلَیکَ الفِتنَهَ .

فَقالَ رَجُلٌ لِلمِقدادِ : رَحِمَکَ اللّهُ ! مَن أهلُ هذَا البَیتِ ؟ ومَن هذَا الرَّجُلُ ؟

قالَ : أهلُ البَیتِ بَنو عَبدِ المُطَّلِبِ ، وَالرَّجُلُ عَلِیُّ بنُ أبی طالِبٍ .

فَقالَ عَلِیٌّ : إنَّ النّاسَ یَنظُرونَ إلی قُرَیشٍ ، وقُرَیشٌ تَنظُرُ بَینَها فَتَقولُ : إن وَلِیَ عَلَیکُم بَنو هاشِمٍ لم تَخرُج مِنهُم أبَدا ، وما کانَت فی غَیرِهِم تَداوَلتُموها بَینَکُم . (6) .

1- .ما ذُقْتُ غُمْضا : أی ما ذُقْتُ نَوما (لسان العرب : ج 7 ص 199 «غمض») .
2- .التجّ الظلام : اختلط (المحیط فی اللغه : ج 6 ص 408 «لج») .
3- .فی المصدر : «صدقت» ، وما أثبتناه من تاریخ الطبری ؛ وهو المناسب للسیاق .
4- .فی المصدر: «فتبسَّم» ، وما أثبتناه من تاریخ الطبری .
5- .یوسف : 18 .
6- .الکامل فی التاریخ : ج 2 ص 221 224 ، تاریخ الطبری : ج 4 ص 230 233 ، تاریخ المدینه : ج 3 ص 926 931 ، العقد الفرید : ج 3 ص 286 288 کلّها نحوه .

ص: 53

8023.رسولُ اللّه ِ صلی الله علیه و آله :الکامل فی التاریخ :چون عمر به خاک سپرده شد ، مقداد ، اعضای شورا را گرد آورد ... . عبد الرحمان گفت : کدام یک از شما خود را از آن (شورا) بیرون می کشد و به عهده می گیرد که آن (خلافت) را به برترینتان بسپارد؟

هیچ کس پاسخش را نداد . پس گفت : من ، خود را از آن ، کنار می کشم .

عثمان گفت : من نخستین کسی هستم که به داوریِ تو راضی می شود .

همه گفتند : ما هم راضی هستیم . و علی علیه السلام ساکت بود .

[ عبد الرحمان] گفت : ای ابو الحسن! تو چه می گویی؟

[ علی علیه السلام ] فرمود : «به من اطمینان ده که حق را برمی گزینی و از هوا و هوس ، پیروی نمی کنی و خویشانت را ویژگی نمی بخشی و از خیرخواهی برای امّت ، کوتاهی نمی ورزی» .

[ عبدالرحمان ] گفت : شما به من اطمینان دهید که در برابر کسی که [به قولش ]عمل نکند و حرفش را تغییر دهد، با من باشید و هر که را برگزیدم ، بپسندید . من نیز با خدا پیمان می بندم که به هیچ خویشاوندی،به سبب خویشاوندی اش امتیاز ندهم و برای مسلمانان کوتاهی نکنم .

پس ، از آنها تعهّد گرفت و همان گونه هم تعهّد داد ... .

عبد الرحمان ، شب ها می گشت و با اصحاب پیامبر خدا و هر یک از فرماندهان لشکر و بزرگان مردم که در مدینه می یافت ، مشورت می کرد ، تا آن که در شبی که فردایش آخرین روز مهلت بود ، به خانه مِسوَر بن مَخرَمه آمد و بیدارش کرد و به او گفت : امشب درست نخوابیده ام . برو و زبیر و سعد را فرا بخوان .

[ مسور ،] آن دو را فرا خواند . [ عبد الرحمان] از زبیر آغاز کرد و به او گفت : بنی عبد مناف را با این امر ، تنها بگذار .

گفت : رأی من با علی است .

به سعد گفت : رأیت را به من بده .

گفت : اگر خود را برمی گزینی ، باشد ؛ امّا اگر عثمان را برمی گزینی ، علی برای من محبوب تر است ... .

چون نماز صبح گزاردند، [ عبد الرحمان ] اعضای شورا را گرد آورد و به همه حاضران از مهاجران و سابقه داران و فضیلتمندانِ انصار و فرماندهان لشکر ، پیام فرستاد . [ آن قدر] گرد آمدند تا آن جا که مسجد از آنان پر شد .

آن گاه گفت : ای مردم! همه گرد آمده اند تا اهل هر شهر ، به شهرهای خود باز گردند . پس ، آرای خود را به من بگویید .

عمّار گفت : اگر می خواهی که مسلمانان دچار اختلاف نشوند ، با علی بیعت کن .

مقداد بن اَسود گفت : عمّار ، درست می گوید . اگر با علی بیعت کنی ، می گوییم : شنیدیم و فرمان بردیم!

ابن ابی سَرح گفت : اگر می خواهی که قریشْ مخالفت نکنند ، با عثمان بیعت کن .

عبد اللّه بن ابی ربیعه گفت : راست می گوید! اگر با عثمان بیعت کنی ، می گوییم : شنیدیم و فرمان بردیم!

عمّار به ابن ابی سرح دشنام داد و گفت : تو کِی خیرخواه مسلمانان بوده ای!!

بنی هاشم و بنی امیّه به گفتگو پرداختند .

عمّار گفت : ای مردم! خداوند ، ما را با پیامبرش گرامی و با دینش عزیز داشت . پس چرا این امارت را از خاندان پیامبرتان می گردانید؟!

مردی از بنی مخزوم گفت : از حدّ خود خارج شدی ، ای پسر سمیّه! تو را چه رسد که برای قریش ، امیر تعیین کنی!!

سعد بن ابی وقّاص گفت : ای عبد الرحمان! پیش از آن که مردمْ گرفتار فتنه شوند ، کار را تمام کن .

عبد الرحمان گفت : من به دقّت ، نظر کردم و مشورت نمودم . پس ای اعضای شورا ! راه [ طعنه و اعتراضی] بر ضدّ خود قرار ندهید .

[ عبد الرحمان] علی علیه السلام را فرا خواند و گفت : با خدا پیمان ببند که به کتاب خدا و سنّت پیامبرش و سیره دو جانشین او ، عمل می کنی .

فرمود : «امید دارم که انجام دهم . در حدّ علم و توانم عمل می کنم» .

[ سپس ، عبد الرحمان] عثمان را فرا خواند و آنچه را به علی علیه السلام گفته بود ، به او باز گفت و او گفت : باشد ، عمل می کنم .

پس ، عبد الرحمان ، سرش را به سوی سقف مسجد بلند کرد و در حالی که دستش در دست عثمان بود ، گفت : خدایا! بشنو و شاهد باش . خدایا! آنچه را بر عهده من بود ، بر عهده عثمان نهادم . و با او بیعت کرد .

علی علیه السلام فرمود : «این ، نخستین روزی نیست که بر ضدّ ما ، پشت به پشت هم دادید! «پس ، صبری نیکو [ باید ]و خداوند ، بر آنچه توصیف می کنید ، یاری رسان است» . به خدا سوگند ، خلافت را به عثمان نسپردی ، جز برای آن که به تو باز گردانَد! و خداوند ، هر روز در کاری است» .

عبد الرحمان گفت : ای علی! بر خودت حجّت و راه [ اعتراض] قرار مده .

علی علیه السلام بیرون رفت ، در حالی که می فرمود : «به زودی نوشته به پایانش می رسد!» .

مقداد گفت : ای عبد الرحمان! به خدا سوگند ، او را وا نهادی ، در حالی که از کسانی است که به حقْ حکم می کنند و با آن ، داد می ورزند .

[ عبد الرحمان] گفت : ای مقداد! به خدا سوگند ، من برای مسلمانان کوشیدم .

[ مقداد ] گفت : اگر به خاطر خدا انجام دادی ، خداوند به تو پاداش نیکوکاران را عطا فرماید!

مقداد افزود : من ، مانند آنچه را به اهل بیت علیهم السلامپس از پیامبرشان رسید ، ندیدم! من از قریش در شگفتم که چگونه مردی را وا نهادند که نه می گویم و نه می شناسم که کسی از او عادل تر و داناتر باشد!! هان! به خدا سوگند ، اگر یاورانی بر آن می یافتم [ ، به نفع او قیام می نمودم] !

عبد الرحمان گفت : ای مقداد! از خدا پروا کن که می ترسم دچار فتنه شوی .

مردی به مقداد گفت: خدا تو را بیامرزد! اهل بیت، چه کسانی هستند و مرد مورد اشاره تو کیست؟

گفت: اهل بیت، زادگان عبد المطّلب اند و آن مرد ، علی بن ابی طالب است .

علی علیه السلام فرمود : «مردم به قریش می نگرند . قریش[ هم ]به میان خود می نگرند و [ با خود ]می گویند : اگر بنی هاشم بر ما حکومت بیابند ، [ خلافت] هرگز از میان آنان بیرون نمی آید ؛ امّا تا آن گاه که در دست دیگران است ، در میان شما خواهد چرخید» . .


ص: 54

. .


ص: 55

. .


ص: 56

. .


ص: 57

. .


ص: 58

8022.عنه صلی الله علیه و آله :تاریخ الیعقوبی :کانَ عَبدُ الرَّحمنِ بنُ عَوفٍ الزُّهریُ لَمّا تُوُفِّیَ عُمَرُ وَاجتَمَعوا لِلشّوری سَأَلَهُم أن یُخرِجَ نَفسَهُ مِنها عَلی أن یَختارَ مِنهُم رَجُلاً ، فَفَعَلوا ذلِکَ ، فَأَقامَ ثَلاثَهَ أیّامٍ ، وخَلا بِعَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ ، فَقالَ : لَنا اللّهُ عَلَیکَ ، إن وُلّیتَ هذَا الأَمرَ ، أن تَسیرَ فینا بِکتابِ اللّهِ وسُنَّهِ نَبِیِّهِ وسیرَهِ أبی بَکرٍ وعُمَرَ .

فَقالَ : أسیرُ فیکُم بِکِتابِ اللّهِ وسُنَّهِ نَبِیِّهِ مَا استَطَعتُ .

فَخَلا بِعُثمانَ فَقالَ لَهُ : لَنا اللّهُ عَلَیکَ ، إن وُلّیتَ هذَا الأَمرَ ، أن تَسیرَ فینا بِکِتابِ اللّهِ وسُنَّهِ نَبِیِّهِ وسیرَهِ أبی بَکرٍ وعُمَرَ .

فَقالَ : لَکُم أن أسیرَ فیکُم بِکِتابِ اللّه وسُنَّهِ نَبِیِّهِ وسیرَهِ أبی بَکرٍ وعُمَرَ .

ثُمَّ خَلا بِعَلِیٍّ فَقالَ لَهُ مِثلَ مَقالَتِهِ الاُولی ، فَأَجابَهُ مِثلَ الجَوابِ الأَوَّلِ ؛ ثُمَّ خَلا بِعُثمانَ فَقالَ لَهُ مِثلَ المَقالَهِ الاُولی ، فَأَجابَهُ مِثلَ ما کانَ أجابَهُ ، ثُمَّ خَلا بِعَلِیٍّ فَقالَ لَهُ مِثلَ المَقالَهِ الاُولی ، فَقالَ :

إنَّ کِتابَ اللّهِ وسُنَّهَ نَبِیِّهِ لا یُحتاجُ مَعَهُما إلی إجِّیری (1) أحَدٍ ! أنتَ مُجتَهِدٌ أن تَزوِیَ هذَا الأَمرَ عَنّی ! !

فَخَلا بِعُثمانَ فَأَعادَ عَلَیهِ القَولَ ، فَأَجابَهُ بِذلِکَ الجَوابِ ، وصَفِقَ عَلی یَدِهِ . (2) .

1- .الإجِّیرَی : العادَه (تاج العروس : ج 6 ص 13 «أجر») . والمراد هنا : الطریقه .
2- .تاریخ الیعقوبی : ج 2 ص 162 وراجع الأمالی للطوسی : ص 557 ح 1171 وشرح نهج البلاغه : ج 9 ص 53 .

ص: 59

8021.عنه صلی الله علیه و آله :تاریخ الیعقوبی :چون عمر در گذشت و اعضای شورا گرد آمدند ، عبد الرحمان بن عوفِ زُهْری از آنان خواست تا خویشتن را از نامزدیِ خلافت ، کنار کشد و در برابر [ آن] ، او شخصی را از میان بقیّه برگزیند .

آنان چنین کردند و او سه روز درنگ کرد و با علی بن ابی طالب علیه السلام خلوت کرد و گفت : خدا را بر تو شاهد می گیریم که اگر این امر به تو سپرده شد ، در میان ما به روش کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سیره ابو بکر و عمر ، عمل کنی .

[ علی علیه السلام ] فرمود : «هر اندازه که بتوانم ، مطابق با کتاب خدا و سنّت پیامبرش عمل می کنم» .

عبد الرحمان با عثمان [ نیز ] خلوت کرد و به او گفت : خدا را بر تو شاهد می گیریم که اگر این امر به تو سپرده شد ، در میان ما به روش کتاب خدا و سنّت پیامبرش و سیره ابو بکر و عمر ، عمل کنی .

عثمان گفت : [ این ،] حقّ شماست که در میانتان ، مطابق با کتاب خدا و سنّت پیامبرش و سیره ابو بکر و عمر ، عمل کنم .

سپس [عبد الرحمان دوباره] با علی علیه السلام خلوت کرد و گفته نخستین خود را به او باز گفت و علی علیه السلام نیز همان پاسخ پیشینش را گفت .

سپس با عثمان خلوت کرد و گفته نخستین خود را به او باز گفت و عثمان نیز همان پاسخ پیشینش را گفت .

سپس [ عبد الرحمان برای بار سوم] با علی علیه السلام خلوت کرد و گفته نخستین خود را به او باز گفت وعلی علیه السلام نیز پاسخ داد : «بی گمان ، با بودن کتاب خدا وسنّت پیامبرش ، به سیره کس دیگری نیاز نیست . تو می کوشی که خلافت را از من دور کنی!» .

عبد الرحمان [ برای بار سوم ] با عثمان خلوت کرد و سخن را به او باز گفت و او هم همان پاسخ [ پیشینش ]را داد و عبد الرحمان دست بر دستش زد [ و با او بیعت کرد] . .


ص: 60

8020.عنه صلی الله علیه و آله :الأمالی للطوسی عن محمّد بن عمرو بن حزم :إنَّ القَومَ حینَ اجتَمَعوا لِلشّوری فَقالوا فیها ، وناجی عَبدُ الرَّحمنِ [کُلَّ] (1) رَجُلٍ مِنهُم عَلی حِدَهٍ ، ثُمَّ قالَ لِعَلِیٍّ علیه السلام : عَلَیکَ عَهدُ اللّهِ ومیثاقُهُ ، لَئِن وُلّیتَ لَتَعمَلَنَّ بِکِتابِ اللّهِ وسُنَّهِ نَبِیِّهِ وسیرَهِ أبی بَکرٍ وعُمَرَ .

فَقالَ عَلِیٌّ علیه السلام : عَلَیَّ عَهدُ اللّهِ ومیثاقُهُ ، لَئِن وُلّیتُ أمرَکُم لَأَعمَلَنَّ بِکِتابِ اللّهِ وسُنَّهِ رَسولِهِ .

فَقالَ عَبدُ الرَّحمنِ لِعُثمانَ کَقَولِهِ لِعَلِیٍّ علیه السلام فَأَجابَهُ : أن نَعَم .

فَردَّ عَلَیهِمَا القَولَ ثَلاثا ، کُلُّ ذلِکَ یَقولُ عَلِیٌّ علیه السلام کَقَولِهِ ، ویُجیبُهُ عُثمانُ : أن نَعَم ، فَبایَعَ عُثمانَ عَبدُ الرَّحمنِ عِندَ ذلِکَ . (2)8019.رسولُ اللّه ِ صلی الله علیه و آله :مسند ابن حنبل عن أبیوائل:قُلتُ لِعَبدِ الرَّحمنِ بنِ عَوفٍ : کَیفَ بایَعتُم عُثمانَ وتَرَکتُم عَلِیّا رضی الله عنه ؟ قالَ : ما ذَنبی ؟ قَد بَدَأتُ بِعَلِیٍّ فَقُلتُ : اُبایِعُکَ عَلی کِتابِ اللّهِ وسُنَّهِ رَسولِهِ ، وسیرَهِ أبی بَکرٍ وعُمَرَ . فَقالَ : فیمَا استَطَعتُ ، ثُمَّ عَرَضتُها عَلی عُثمانَ فَقَبِلَها . 3 .

1- .ما بین المعقوفین إضافه منّا ، وهو ممّا یقتضیه السیاق .
2- .الأمالی للطوسی : ص 709 ح 1512 .

ص: 61

8018.امام رضا علیه السلام :الأمالی ، طوسی به نقل از محمّد بن عمرو بن حزم :هنگامی که اعضای شورا برای مشورت گرد آمدند ، درباره خلافت به گفتگو پرداختند و عبد الرحمان با یک یک آنان ، جداگانه گفتگو کرد و سپس به علی علیه السلام گفت : عهد و پیمان خدا ، بر [ ذمّه ]تو باشد که اگر والی شدی ، به کتاب خدا و سنّت پیامبرش و سیره ابو بکر و عمر ، عمل کنی .

علی علیه السلام فرمود : «عهد و پیمان خدا ، بر [ ذمّه] من [ این چنین ]باشد که اگر عهده دار امرتان شدم ، به کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله عمل کنم» .

عبد الرحمان ، آنچه را به علی علیه السلام گفته بود ، به عثمان گفت و او پاسخ مثبت داد .

[ عبد الرحمان ، ]این سخن را سه بار بر هر دو عرضه کرد و هر بار ، علی علیه السلام پاسخ خود را می داد و عثمان هم موافقت کامل خود را ابراز می نمود . در بار سوم ، عبد الرحمان با عثمان ، بیعت کرد .8017.بحار الأنوار :مسند ابن حنبل به نقل از ابو وائل : به عبد الرحمان بن عوف گفتم : چگونه با عثمان بیعت کردید و علی را وا نهادید؟

گفت : گناه من چیست؟ از علی آغاز کردم و گفتم : با تو بر کتاب خدا و سنّت پیامبرش و سیره ابو بکر و عمر بیعت می کنم . گفت : در حدّ توانم . سپس بر عثمان عرضه کردم و او آنها را پذیرفت . (1) .

1- .در کتاب الإمامه و السیاسه آمده است که عبد الرحمان بن عوف ، دست عثمان را گرفت و به او گفت : عهد و پیمان خدا بر [ ذمّه] تو باشد که اگر با تو بیعت کردم ، کتاب خدا و سنّت پیامبرش و سنّت دو خلیفه قبلی را برپا داری و نیز شرط عمر را ؛ یعنی هیچ یک از بنی امیّه را بر دوش مردم ، سوار مکنی. عثمان گفت : باشد. سپس عبد الرحمان دست علی علیه السلام را گرفت و به او گفت : با تو بر شرط عمر بیعت می کنم ؛ یعنی این که هیچ یک از بنی هاشم را بر دوش مردم ، سوار نکنی . در این هنگام ، علی علیه السلام فرمود : «تو حق نداری این شرط را به گردن من بگذاری . آنچه به عهده من است ، کوشش و تلاش برای امّت محمّد صلی الله علیه و آله است. هر جا [ و در هر کس] توانایی و امانتداری یافتم ، از او کمک می گیرم ، در بنی هاشم باشد یا در غیر آنان». عبد الرحمان گفت : به خدا سوگند ، نه ، تا آن که رعایت این شرط را به من قول بدهی . علی علیه السلام فرمود : «به خدا سوگند که هرگز به تو این قول را نمی دهم» (الإمامه والسیاسه : ج1 ص 45) .

ص: 62

8016.امام صادق علیه السلام :الأمالی للطوسی عن أبی ذرّ :إنَّ عَلِیّا علیه السلام وعُثمانَ وطَلحَهَ وَالزُّبَیرَ وعَبدَ الرَّحمنِ بنِ عَوفٍ وسَعدَ بنَ أبی وَقّاصٍ ، أمَرَهُم عُمَرُ بنُ الخَطّابِ أن یَدخُلوا بَیتا ویُغلِقوا عَلَیهِم بابَهُ ویَتَشاوَروا فی أمرِهِم ، وأجَّلَهُم ثَلاثَهَ أیّامٍ ، فَإِن تَوافَقَ خَمسَهٌ عَلی قَولٍ واحِدٍ وأبی رَجُلٌ مِنهُم ، قُتِلَ ذلِکَ الرَّجُلُ ، وإن تَوافَقَ أربَعَهٌ وأبَی اثنانِ ، قُتِلَ الاِثنانِ ، فَلَمّا تَوافَقوا جَمیعا عَلی رَأیٍ واحِدٍ ، قالَ لَهُم عَلِیُّ بنُ أبی طالِبٍ علیه السلام : إنّی اُحِبُّ أن تَسمَعوا مِنّی ما أقولُ ، فَإِن یَکُن حَقّا فَاقبَلوهُ ، وإن یَکُن باطِلاً فَأَنکِروهُ . قالوا : قُل ....

فَما زالَ یُناشِدُهُم ، ویُذَکِّرُهُم ما أکرَمَهُ اللّهُ تَعالی ، وأنعَمَ عَلَیهِ بِهِ ، حَتّی قامَ قائِمُ الظَّهیرَهِ ودَنَتِ الصَّلاهُ ، ثُمَّ أقبَلَ عَلَیهِم فَقالَ : أمّا إذا أقرَرتُم عَلی أنفُسِکُم ، وبانَ لَکُم مِن سَبَبِیَ الَّذی ذَکَرتُ ، فَعَلَیکُم بِتَقوَی اللّهِ وَحدَهُ ، وأنهاکُم عَن سَخَطِ اللّهِ ، فَلا تُعرِضوا ولا تُضَیِّعوا أمری ، ورُدُّوا الحَقَّ إلی أهلِهِ ، وَاتَّبِعوا سُنَّهَ نبِیِّکُم صلی الله علیه و آله وسُنَّتی مِن بَعدِهِ ، فَإِنَّکُم إن خالَفتُمونی خالَفتُم نَبِیَّکُم صلی الله علیه و آله ، فَقَد سَمِعَ ذلِکَ مِنهُ جَمیعُکُم ، وسَلِّموها إلی مَن هُوَ لَها أهلٌ وهِیَ لَهُ أهلٌ ، أما وَاللّهِ ما أنَا بِالرّاغِبِ فی دُنیاکُم ، ولا قُلتُ ما قُلتُ لَکُمُ افتِخارا ولا تزکِیَهً لِنَفسی ، ولکِن حَدَّثتُ بِنعمَهِ رَبّی ، وأخَذتُ عَلَیکُم بِالحُجَّهِ . ثُمَّ نَهضَ إلَی الصَّلاهِ .

فَتَآمَرَ القَومُ فیما بَینَهُم وتَشاوَروا ، فَقالوا : قَد فَضَّلَ اللّهُ عَلِیَّ بنَ أبی طالِبٍ بِما ذَکَرَ لَکُم ، ولکِنَّهُ رَجُلٌ لا یُفَضِّلُ أحَدا عَلی أحَدٍ ، ویَجعَلُکُم ومَوالِیَکُم سَواءً ، وإن وَلَّیتُموهُ إیّاها ساوی بَینَ أسوَدِکُم وأبیَضِکُم ، ولَو وَضَعَ السَّیفَ عَلی أعناقِکُم ، لکِنَ وَلّوها عُثمانَ ، فَهُوَ أقدَمُکُم مَیلاً ، وألیَنُکُم عَریکَهً (1) ، وأجدَرُ أن یَتبَعَ مَسَرَّتَکُم ، وَاللّهُ غَفورٌ رَحیمٌ . (2) .

1- .فلانٌ لیّن العَریکه : أی لیس ذا إباء ، فهو سَلِس (ترتیب کتاب العین : ص 535 «عرک») .
2- .الأمالی للطوسی : ص 545 و553 ح 1168 ، إرشاد القلوب : ص 259 و263 .

ص: 63

8018.الإمامُ الرِّضا علیه السلام :الأمالی ، طوسی به نقل از ابو ذر : عمر به علی علیه السلام ، عثمان ، طلحه ، زبیر ، عبد الرحمان بن عوف و سعد بن ابی وقّاص فرمان داد که داخل خانه ای شوند و در را بر خودشان ببندند و درباره کارشان با هم مشورت کنند و سه روز به آنان مهلت داد .

[ نیز فرمان داد که] اگر پنج نفر بر یک نظر ، توافق کردند و یک نفر خودداری ورزید ، آن یک نفر کشته شود و اگر چهار نفر توافق کردند و دو نفر خودداری ورزیدند ، آن دو نفر کشته شوند .

پس چون همگی بر یک نظر توافق کردند ، علی بن ابی طالب علیه السلام به آنان فرمود : «من دوست دارم که آنچه را می گویم ، بشنوید ؛ اگر حق بود ، بپذیرید و اگر باطل بود ، انکار کنید» .

گفتند : بگو ... . پس پیوسته سوگندشان می داد و آنچه را خدای متعال بدان گرامی اش داشته و به او بخشیده بود ، به یاد آنان می آورد ، تا آن که ظهر شد و نماز ، نزدیک گشت .

سپس رو به آنان کرد و فرمود : «حال که بر ضدّ خود اقرار کردید و علّت چیزهایی که گفتم ، برایتان روشن شد ، پس تنها از خدا پروا کنید ، و شما را از خشم الهی باز می دارم .

متعرّض امر من نشوید و آن را تباه مکنید و حق را به اهلش باز گردانید و سنّت پیامبرتان را و پس از او سنّت مرا پیروی کنید که اگر با من مخالفت کنید ، با پیامبرتان مخالفت کرده اید و همه شما این را از او شنیده اید . خلافت را به کسی بسپارید که شایسته آن باشد و آن ، برازنده او .

بدانید که به خدا سوگند ، من به دنیای شما رغبت ندارم و آنچه گفتم ، از سر فخرفروشی و خودستایی نبود ؛ بلکه موهبت پروردگارم را باز گفتم و حجّت را بر شما تمام نمودم» .

سپس به نماز برخاست . اعضای شورا با هم به شور و مشورت نشستند و گفتند : خدا علی بن ابی طالب را به آنچه برایتان ذکر کرد ، برتری بخشیده است ؛ امّا او مردی است که کسی را بر کسی برتری نمی دهد و شما و بردگان آزادشده تان را یک سان قرار می دهد . اگر خلافت را به او بسپارید ، میان سیاه و سفیدتان تساوی ایجاد می کند ، حتّی اگر با شمشیر نهادن بر گردن هایتان میسّر شود . آن را به عثمان بسپارید که او توجّه بیشتری به شما دارد و نرم ترینِ شما و بهترینْ کسی است که در پی شاد کردن شماست ؛ و خدا آمرزشگر و مهربان است . .


ص: 64

8017.بحار الأنوار :تاریخ دمشق عن المنهال بن عمرو وعباد بن عبد اللّه الأسدی وعمرو بن واثِلَه :قالَ عَلِیُّ بنُ أبی طالِبٍ یَومَ الشّوری : وَاللّهِ لَأَحتَجَّنَّ عَلَیهِم بِما لا یَستَطیعُ قُرَشِیُّهُم ولا عَرَبِیُّهُم ولا عَجَمِیُّهُم رَدَّهُ ، ولا یَقولُ خِلافَهُ .

ثُمَّ قالَ لِعُثمانَ بنِ عَفّانَ ولِعَبدِ الرَّحمنِ بنِ عَوفٍ وَالزُّبَیرِ ولِطَلحَهَ وسَعدٍ ، وهُم أصحابُ الشّوری وکُلُّهُم مِن قُرَیشٍ ، وقَد کانَ قَدِمَ طَلحَهُ :

أنشُدُکُم بِاللّهِ الَّذی لا إلهَ إلّا هُوَ ، أفیکُم أحَدٌ وَحَّدَ اللّهَ قَبلی ؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قال : أنشُدُکُم بِاللّهِ ، هَل فیکُم أحَدٌ صَلّی للّهِِ قَبلی وصَلَّی القِبلَتَینِ ؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قال : أنشُدُکُم بِاللّهِ ، أ فیکُم أحَدٌ أخو رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله غَیری ؛ إذ آخی بَینَ المُؤمِنینَ ، فَآخی بَینی وبَینَ نَفسِهِ ، وجَعَلَنی مِنهُ بِمَنزِلَهِ هارونَ مِن موسی إلّا أنّی لَستُ بِنَبِیٍّ ؟

قالوا : لا .

قالَ : أنشُدُکُم بِاللّهِ ، أ فیکُم مُطَهَّرٌ غَیری إذ سَدَّ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله أبوابَکُم وفَتَحَ بابی ، وکُنتُ مَعَهُ فی مَساکِنِهِ ومَسجِدِهِ ، فَقامَ إلَیهِ عَمُّهُ فَقالَ : یا رَسولَ اللّهِ غَلَّقت أبوابَنا وفَتَحتَ بابَ عَلِیٍّ ؟ قالَ : «نَعَم ، اللّهُ أمَرَ بِفَتحِ بابِهِ وسَدَّ أبوابِکُم»؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قالَ : نَشَدتُکُم بِاللّهِ ، أفیکُم أحَدٌ أحَبُّ إلَی اللّهِ وإلی رَسولِهِ مِنّی ؛ إذ دَفَعَ الرّایَهَ إلَیَّ یَومَ خَیبَرَ ، فَقالَ : لَاُعطِیَنَّ الرّایَهَ إلی مَن یُحِبُّ اللّهَ ورَسولَهُ ویُحِبُّهُ اللّهُ ورَسولُهُ ، ویَومَ الطّائِرِ إذ یَقولُ : اللّهُمَّ ائتِنی بِأَحَبِّ خَلقِکَ إلَیکَ یَأکُلُ مَعی ، فَجِئتُ ، فَقالَ : اللّهُمَّ وإلی رَسولِکَ ، اللّهمّ وإلی رَسولِکَ ، غَیری ؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قالَ : نَشَدتُکُم بِاللّهِ ، أفیکُم أحَدٌ قَدَّمَ بَینَ یَدَی نَجواهُ صَدَقَهً غَیری حَتّی رَفَعَ اللّهُ ذلِکَ الحُکمَ ؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قالَ : نَشَدتُکُم بِاللّهِ ، أفیکُم مَن قَتَلَ مُشرِکی قُرَیشٍ وَالعَرَبِ فِی اللّهِ وفی رَسولِهِ غَیری ؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قالَ : نَشَدتُکُم بِاللّهِ أفیکُم أحَدٌ دَعا رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله لَهُ فِی العِلمِ ، وأن یَکونَ اُذُنَهُ الواعِیَهَ مِثل ما دَعا لی ؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قالَ : نَشَدتُکُم بِاللّهِ ، هَل فیکُم أحَدٌ أقرَبُ إلی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فِی الرَّحِمِ ، ومَن جَعَلَهُ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله نَفسَهُ ، وأبناءَهُ أبناءَهُ ، ونِساءَهُ نِساءَهُ غَیری ؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قالَ : نَشَدتُکُم بِاللّهِ ، أ فیکُم أحَدٌ کانَ یَأخُذُ الخُمُسَ مَعَ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله قَبلَ أن یُؤمِنَ أحَدٌ مِن قَرابَتِهِ غَیری وغَیرُ فاطِمَهَ ؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قالَ : نَشَدتُکُم بِاللّهِ ، أ فیکُمُ الیَومَ أحَدٌ لَهُ زَوجَهٌ مَثلُ زَوجتی فاطِمَهَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله سَیِّدَهِ نِساءِ عالَمِها ؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قالَ : نَشَدتُکُم بِاللّهِ ، هَل فیکُم أحَدٌ لَهُ ابنانِ مِثلُ ابنَیَّ الحَسَنِ والحُسَینِ سَیِّدی شَبابِ أهلِ الجَنَّهِ ما خَلا النَّبِیِّینَ غَیری ؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قالَ : نَشَدتُکُم بِاللّهِ ، أ فیکُم أحَدٌ لَهُ أخٌ کَأَخی جَعفَرٍ الطَّیّارِ فِی الجَنَّهِ ، المُزَیَّنِ بِالجَناحَینِ مَعَ المَلائِکَهِ ، غَیری ؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قالَ : نَشَدتُکُم بِاللّهِ ، أ فیکُم أحَدٌ لَهُ عَمٌّ مِثلُ عَمّی أسدِ اللّهِ وأسَدِ رَسولِهِ سَیِّدِ الشُّهَداءِ حَمزَهَ غَیری ؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قالَ : نَشَدتُکُم بِاللّهِ ، أ فیکُم أحَدٌ وَلِیَ غَمضَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله مَعَ المَلائِکَهِ غَیری ؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قالَ : نَشَدتُکُم بِاللّهِ ، أ فیکُم أحَدٌ وَلِیَ غُسلَ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله مَعَ المَلائِکَهِ یُقَلِّبونَهُ لی کَیفَ أشاءُ غَیری ؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قالَ : نَشَدتُکُم بِاللّهِ ، أ فیکُم أحَدٌ کانَ آخِرُ عَهدِهِ بِرَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله حَتّی وَضَعَهُ فی حُفرَتِهِ غَیری ؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قالَ : نَشَدتُکُم بِاللّهِ ، أ فیکُم أحَدٌ قَضی عَن رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله بَعدَهُ دُیونَهُ ومَواعیدَهُ غَیری ؟

قالوا : اللّهُمَّ لا .

قالَ : وقَد قالَ اللّهُ عَزَّوجَلَّ : «وَ إِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَهٌ لَّکُمْ وَ مَتَعٌ إِلَی حِینٍ» (1) . (2) .

1- .الأنبیاء : 111 .
2- .تاریخ دمشق : ج 42 ص 431 و ص 433 435 ؛ الأمالی للطوسی : ص 333 ح 667 ، بشاره المصطفی : ص 243 کلاهما نحوه .

ص: 65

8016.الإمامُ الصّادقُ علیه السلام :تاریخ دمشق به نقل از منهال بن عمرو و عَبّاد بن عبد اللّه اسدی و عمرو بن واثله : علی بن ابی طالب علیه السلام در روز شورا فرمود : «به خدا سوگند ، بر آنان چنان احتجاج می کنم که نه قُرَشی و نه عرب و نه عجمِ آنها نتواند آن را رد کند و خلافش را بگوید» .

سپس به عثمان بن عفّان و عبد الرحمان بن عوف و زبیر و طلحه و سعد ، که اعضای شورا و همگی از قریش بودند و طلحه ، آن هنگام ، رسیده بود فرمود : «شما را به خدایی که خدایی جز او نیست ، سوگند می دهم : آیا کسی در میان شما هست که پیش از من به یگانگی خداوند ، اقرار کرده باشد؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود : «شما را به خدا سوگند می دهم : آیا کسی در میان شما هست که پیش از من برای خدا نماز گزارده و به سوی دو قبله ، نماز خوانده باشد؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود : «چون پیامبر صلی الله علیه و آله مؤمنان را با هم برادر کرد ، مرا با خود برادر نمود و [ مرا ]برای خود ، به منزله هارون برای موسی علیه السلام قرار داد ، جز آن که من پیامبر نیستم . شما را به خدا سوگند می دهم : آیا جز من ، کسی در میان شما ، برادر پیامبر خدا هست؟» .

گفتند : نه .

فرمود : «چون پیامبر خدا درِ خانه هایتان را [ که به مسجد باز می شد ،] بست و درِ خانه مرا گشود و با او در منزل و مسجدش بودم ، عمویش برخاست و به او گفت : ای پیامبر خدا! درهای خانه های ما را بستی و درِ خانه علی را گشودی! [ پیامبر خدا ]فرمود : آری . خداوند ، به گشودن درِ خانه او و بستن درهای خانه های شما فرمان داد .

شما را به خدا سوگند می دهم : آیا جز من ، در میان شما پاک و پاکیزه ای هست؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود : «چون [ پیامبر خدا] پرچم را در جنگ خیبر به من سپرد ، فرمود : پرچم را به کسی می دهم که خدا و پیامبرش را دوست دارد و خدا و پیامبرش نیز او را دوست دارند و نیز ، در روز پرنده [ بریان شده ]می گفت : خدایا! محبوب ترینِ خلق خود را نزد من آر تا با من غذا بخورد . پس ، من آمدم که گفت : خدایا! محبوب ترین فردِ نزد پیامبرت [ نیز همین است] . خدایا! محبوب ترین فردِ نزد پیامبرت [ نیز همین است] .

شما را به خدا سوگند می دهم : آیا در میان شما ، محبوب تر از من در نزد خدا و پیامبر او هست؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود : «شما را به خدا سوگند می دهم : آیا جز من ، کسی در میان شما هست که پیش از نجوا کردن [ با پیامبر صلی الله علیه و آله ] ، صدقه داده باشد ، تا زمانی که خداوند ، آن حُکم را برداشت؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود : «شما را به خدا سوگند می دهم : آیا جز من ، کسی در میان شما هست که مشرکان قریش و عرب را به خاطر خدا و پیامبرش ، کشته باشد؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود : «شما را به خدا سوگند می دهم : آیا در میان شما کسی هست که پیامبر خدا برای او همانند من ، علم خواسته باشد و [ نیز] دعا کرده باشد که گوشِ به خاطرسپارنده اش شود؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود : «شما را به خدا سوگند می دهم : آیا جز من ، کسی در میان شما هست که در خویشی ، نسبی نزدیک تر از من به پیامبر خدا داشته باشد و کسی هست که پیامبر خدا ، او را جان خود و پسران او را پسران خود ، و زنان او را از خود دانسته باشد؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود : «شما را به خدا سوگند می دهم : آیا جز من و فاطمه ، کسی در میان شما هست که همراه پیامبر صلی الله علیه و آله خُمس گرفته باشد ، پیش از آن که کسی از خویشان پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آورد؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود : «شما را به خدا سوگند می دهم : آیا در این روزگار ، کسی در میان شما هست که با همسری مانند همسرم فاطمه ، دختر پیامبر خدا و سَرور زنان روزگارِ خود ، ازدواج کرده باشد؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود : «شما را به خدا سوگند می دهم : آیا جز من ، کسی در میان شما هست که دو پسر مانند دو پسرم ، حسن و حسین ، داشته باشد که سَرور جوانان بهشتی ، جز پیامبران ، باشند؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود : «شما را به خدا سوگند می دهم : آیا جز من ، کسی در میان شما برادری مانند جعفر دارد که آراسته به دو بال باشد و در بهشت با فرشتگان پرواز کند؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود:«شما را به خدا سوگند می دهم:آیا جز من، کسی در میان شما هست که عمویی مانند عمویم حمزه داشته باشد که شیر خدا و شیر پیامبر خدا و سالار شهیدان باشد؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود : «شما را به خدا سوگند می دهم : آیا جز من ، کسی در میان شما هست که همراه فرشتگان ، به خاک سپردن پیامبر خدا را عهده دار شده باشد؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود : «شما را به خدا سوگند می دهم : آیا جز من ، کسی در میان شما هست که با فرشتگان ، غسل پیامبر صلی الله علیه و آله را عهده دار شده باشد ، [ در حالی که ]آن فرشتگان ، جنازه مطهّر را هر گونه که او می خواست ، برایش زیر و رو کنند؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود : «شما را به خدا سوگند می دهم : آیا جز من ، کسی در میان شما هست که او آخرین دیدار را با پیامبر خدا داشته است ، تا آن هنگام که پیامبر خدا را در قبرش نهاده است؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود : «شما را به خدا سوگند می دهم : آیا جز من ، کسی در میان شما هست که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله بدهی های او را پرداخته و وعده های او را به انجام رسانده باشد؟» .

گفتند : خدا گواه است که نه .

فرمود : «و خداوند عز و جل گفته است : «و نمی دانم ؛ شاید آن برای شما آزمایشی و تا چندگاهی مایه برخورداری باشد» » . .


ص: 66

. .


ص: 67

. .


ص: 68

. .


ص: 69

. .


ص: 70

8015.مجمع البیان :شرح نهج البلاغه فی ذِکرِ أحداثِ البَیعَهِ یَومَ الدّارِ : صَفَقَ [عَبدُ الرَّحمنِ ]عَلی یَدِ عُثمانَ وقالَ : وَاللّهِ ، ما فَعَلتَها إلّا لِأَنَّکَ رَجَوتَ مِنهُ مارَجا صاحِبُکُما مِن صاحِبِهِ ، دَقَّ اللّهُ بَینَکُما عِطرَ مَنشِمٍ (1) .

قیلَ : فَفَسَدَ بَعدَ ذلِکَ بَینَ عُثمانَ وعَبدِ الرَّحمن ، فَلَم یُکَلِّم أحَدُهُما صاحِبَهُ حَتّی ماتَ عَبدُ الرَّحمنِ . (2)8014.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله :الإمام علیّ علیه السلام :یَابنَ عَوفٍ ! کَیفَ رَأَیتَ صَنیعَکَ مَعَ عُثمانَ ؟ رُبَّ واثِقٍ خَجِلَ ، ومَن لَم یَتَوَخَّ بِعَمَلِهِ وَجهَ اللّهِ عادَ مادِحُهُ مِنَ النّاسِ لَهُ ذامّا . (3)8013.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله :شرح نهج البلاغه :لَمّا بَنی عُثمانُ قَصرَهُ طَمارَ بِالزَّوراءِ (4) ، وصَنَعَ طَعاما کَثیرا ، ودَعَا النّاسَ إلَیهِ ، کانَ فیهِم عَبدُ الرَّحمنِ ، فَلَمّا نَظَرَ لِلبِناءِ وَالطَّعامِ قالَ : یَابنَ عَفّانَ ، لَقَد صَدَّقنا عَلَیکَ ما کُنّا نُکَذِّبُ فیکَ ، وإنّی أستَعیذُ بِاللّهِ مِن بَیعَتِکَ . فَغَضِبَ عُثمانُ ، وقالَ : أخرِجهُ عَنّی یا غُلامُ ، فَأَخرَجوهُ ، وأمَرَ النّاسَ ألّا یُجالِسوهُ ، فَلَم یَکُن یَأتیهِ أحَدٌ إلَا ابنُ عَبّاسٍ ، کانَ یَأتیهِ فَیَتَعَلَّمُ مِنهُ القُرآنَ وَالفَرائِضَ . ومَرِضَ عَبدُ الرَّحمنِ فَعادَهُ عُثمانُ وکَلَّمَهُ فَلَم یُکَلِّمهُ حَتّی ماتَ . (5) .

1- .قال الأصمعی : مَنشِم بکسر الشین : اسم امرأه کانت بمکّه عطّاره ، وکانت خزاعه وجُرهم إذا أرادوا القتال تطیّبوا من طیبها ، وکانوا إذا فعلوا ذلک کثرت القتلی فیما بینهم . فکان یقال : «أشأم من عطر منشم» ، فصار مثلاً (الصحاح : ج 5 ص 2041 «نشم») .
2- .شرح نهج البلاغه : ج 1 ص 188 ؛ الإرشاد : ج 1 ص 286 عن حنش الکنانی ، الجمل : ص 122 کلاهما نحوه .
3- .شرح نهج البلاغه : ج 20 ص 316 ح 627 .
4- .الزوراء : دار عثمان بن عفّان بالمدینه (معجم البلدان : ج 3 ص 156) .
5- .شرح نهج البلاغه : ج 1 ص 196 ، الأوائل لأبی هلال : ص 129 عن أبی یعقوب السروی .

ص: 71

8012.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله :شرح نهج البلاغه در یادکردِ حوادث بیعت یوم الدار (روز برگزاری شورای شش نفره) : چون عبد الرحمان با عثمانْ دست بیعت داد ، [ امام علی علیه السلام ]به او فرمود : «به خدا سوگند ، این کار را نکردی ، جز به همان امیدی که دوست شما (عمر) از دوستش (ابوبکر) داشت . خدا در میان شما عطر مَنْشِم (1) بپراکَنَد!» .

گفته اند که پس از آن ، میانه عثمان و عبد الرحمان به هم خورد و هیچ یک با دیگری سخن نگفت تا آن که عبد الرحمان درگذشت .8011.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله :امام علی علیه السلام :ای پسر عوف! نتیجه کارت را با عثمان، چگونه دیدی؟ چه بسیار اطمینان کننده ای که شرمسار می شود! هر کس کارش به خاطر خدا نباشد ، ستایشگر او در میان مردم ، به سرزنش کننده اش تبدیل می شود .8015.مجمع البیان :شرح نهج البلاغه :هنگامی که عثمان ، قصر مرتفعش را در زَوْراء (2) ساخت و خوراکی فراوان آماده کرد و مردم را بدان دعوت نمود ، عبد الرحمان در میان آنان بود . چون به ساختمان و غذا نگریست ، گفت : ای پسر عفّان! آنچه را درباره تو تکذیب می کردیم ، اینک تصدیق می کنیم و من از بیعت با تو ، به خدا پناه می برم .

عثمان ، خشمناک شد و گفت : ای غلام! او را از خانه من بیرون کن .

او را بیرون کردند و عثمان به مردم فرمان داد که با او همنشین نشوند و از این رو کسی نزد او نمی آمد ، جز ابن عبّاس که [ به نزدش] می آمد و از او قرآن و واجبات را می آموخت .

چون بیمار شد ، عثمان از او عیادت کرد و با او سخن گفت؛ امّا عبد الرحمان با او هیچ سخن نگفت تا در گذشت. .

1- .مَنشِم ، زنی عطّار در مکّه بوده است که چون دو قبیله خزاعه و جُرهُم تصمیم به جنگ می گرفتند ، از عطرهای او استفاده می کردند و هنگامی که چنین می کردند ، کشتگان هر دو طرف ، فراوان می شد و از این رو می گفتند : «شوم تر از عطر منشم» (الصحاح : ج 5 ص 2041) .
2- .خانه عثمان در مدینه است (معجم البلدان : ج 3 ص 156) .

ص: 72

8014.عنه صلی الله علیه و آله :تاریخ الیعقوبی :إنَّ عُثمانَ اعتَلَّ عِلَّهً اِشتَدَّتَ بِهِ ، فَدَعا حُمرانَ بنَ أبانٍ ، وکَتَبَ عَهدا لِمَن بَعدَهُ ، وتَرَکَ مَوضِعَ الِاسمِ ، ثُمَّ کَتَبَ بِیَدِهِ : عَبد الرَّحمنِ بنِ عَوفٍ ، ورَبَطَهُ وبَعثَ بِهِ إلی اُمِّ حَبیبَهَ بِنتِ أبی سُفیانَ ، فَقَرأَهُ حُمرانُ فِی الطَّریقِ ، فَأَتی عَبدَ الرَّحمنِ فَأَخبَرَهُ .

فَقالَ عَبدُ الرَّحمنِ ، وغَضِبَ غَضَبا شَدیدا : أستَعمِلُهُ عَلانِیَهً ، ویَستَعمِلُنی سِرّا .

ونَمَی الخَبَرُ وَانتَشَرَ بِذلِکَ فِی المَدینَهِ ، وغَضِبَ بَنو اُمَیَّهَ ، فَدَعا عُثمانُ بِحُمرانَ مَولاهُ ، فَضَرَبَهُ مِئَهَ سَوطٍ ، وسَیَّرَهُ إلَی البَصرَهِ ، فَکانَ سَبَبَ العَداوَهِ بَینَهُ وبَینَ عَبدِ الرَّحمنِ بن عَوفٍ . (1)3 / 4مَعلومِیَّهُ نَتیجَهِ الشّوری قَبلَ المَشورَهِ8011.رسولُ اللّه ِ صلی الله علیه و آله :تاریخ الطبری :قالَ عَلِیٌّ لِقَومٍ کانوا مَعَهُ مِن بَنی هاشِمٍ : إن اُطیَع فیکُم قَومُکُم لَم تُؤَمَّروا أبَدا . وتَلَقّاهُ العَبّاسُ فَقالَ : عُدِلَت عَنّا ! فَقالَ : وما عِلمُکَ ؟ قالَ : قُرِنَ بی عُثمانُ ، وقالَ : کونوا مَعَ الأَکثَرِ ، فَإِن رَضِیَ رَجُلان رَجُلاً ، ورَجُلانِ رَجُلاً ، فکونوا مَعَ الَّذینَ فیهِم عَبدُ الرَّحمنِ بنُ عَوفٍ ، فَسَعدٌ لا یُخالِفُ ابنَ عَمِّهِ عَبدَ الرَّحمنِ ، وعَبدُ الرَّحمنِ صِهرُ عُثمانَ ؛ لا یَختَلِفونَ ، فَیُوَلّیها عَبدُ الرَّحمنِ عُثمانَ أو یُوَلّیها عُثمانُ عَبدَ الرَّحمنِ ، فَلَو کانَ الآخَرانِ مَعی لَم یَنفَعانی . (2) .

1- .تاریخ الیعقوبی : ج 2 ص 169 .
2- .تاریخ الطبری : ج 4 ص 229 ، الکامل فی التاریخ : ج 2 ص 221 ، تاریخ المدینه : ج 3 ص 925 ، العقد الفرید : ج 3 ص 285 نحوه .

ص: 73



3 / 4 معلوم بودن نتیجه شورا پیش از مشورت

8010.امام صادق علیه السلام :تاریخ الیعقوبی :عثمان ، بیمار شد و بیماری اش شدّت گرفت و حُمران بن اَبان را فرا خواند . پس ، عهدنامه ای برای پس از خود نوشت و جای نام [ خلیفه پس از خود ]را خالی گذارد . سپس با دست خود نوشت : «عبد الرحمان بن عوف» و آن را بست و برای امّ حبیبه ، دختر ابو سفیان ، فرستاد .

حمران ، آن را در راه خواند . پس نزد عبد الرحمان آمد و از آن آگاهش کرد .

عبد الرحمان به شدّت خشمگین شد و گفت : من او را آشکارا به خلافت می گمارم و او مرا پنهانی به خلافت می گمارد!

خبر به همگان رسید و در مدینه پخش شد و بنی امیّه خشمگین شدند . عثمان ، حمران را فرا خواند و او را صد تازیانه زد و به بصره تبعید نمود و همین ، موجب دشمنی میان او و عبد الرحمان بن عوف شد .3 / 4معلوم بودن نتیجه شورا پیش از مشورت8007.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله :تاریخ الطبری :علی علیه السلام به کسانی از بنی هاشم که با او بودند ، فرمود : «اگر در میان شما از قومتان (قریش) پیروی شود ، هیچ گاه اِمارت به شما نمی رسد» .

عبّاس ، او را دید . [ علی علیه السلام ] به او فرمود : «[ خلافت ]از ما گرفته شد!» .

گفت : از کجا می دانی؟

فرمود : «عثمان در کنار من قرار داده شده است و [ عمر] گفته است : با اکثریّت باشید و اگر دو نفر به یک نفر و دو نفر دیگر به شخص دیگری راضی شدند ، با دسته ای باشید که عبد الرحمان بن عوف در آنهاست .

سعد با پسر عمویش عبد الرحمان ، مخالفت نمی کند و عبد الرحمان با عثمان ، خویشاوندی سببی دارد . [ آنان] با هم مخالفت نمی کنند . پس یا عبد الرحمانْ خلافت را به عثمان می سپارد ، یا عثمان آن را به عبد الرحمان ؛ و حتّی اگر دو نفر دیگر هم با من باشند ، برای من سودی ندارد» .

.


ص: 74

8006.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله :الإرشاد عن أبی صادِق :لَمّا جَعَلَها عُمَرُ شوری فی سِتَّهٍ ، وقالَ : إن بایَعَ اثنانِ لِواحِدٍ ، وَاثنانِ لِواحِدٍ ، فَکونوا مَعَ الثَّلاثَهِ الَّذینَ فیهِم عَبدُ الرَّحمنِ ، وَاقتُلُوا الثَّلاثَهَ الَّذینَ لَیسَ فیهِم عَبدُ الرَّحمنِ ؛ خَرَجَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام مِنَ الدّارِ وهُو مُعتَمِدٌ عَلی یَدِ عَبدِ اللّهِ بنِ العَبّاسِ فَقالَ لَهُ : یَابنَ عَبّاسٍ ! إنَّ القَومَ قَد عادَوکُم بَعدَ نَبِیِّکُم کَمُعاداتِهِم لِنَبِیِّکُم صلی الله علیه و آله فی حَیاتِهِ ، أمَ وَاللّهِ ، لا یُنیبُ بِهِم إلَی الحَقِّ إلّا السَّیفُ .

فَقالَ لَهُ ابنُ عَبّاسٍ : وکَیفَ ذاکَ ؟

قالَ : أما سَمِعتَ قولَ عُمَرَ : إن بایَعَ اثنانِ لِواحِدٍ ، وَاثنانِ لِواحدٍ ، فَکونوا مَعَ الثَّلاثَهِ الَّذینَ فیهِم عَبدُ الرَّحمنِ ، وَاقتُلُوا الثَّلاثَهَ الَّذینَ لَیسَ فیهِم عَبدُ الرَّحمنِ ؟

قالَ ابنُ عَبّاسٍ : بَلی .

قالَ : أ فَلا تَعلَمُ أنَّ عَبدَ الرَّحمنِ ابنُ عَمِّ سَعدٍ ، وأنَّ عُثمانَ صِهرُ عَبدِ الرَّحمنِ ؟

قالَ : بَلی .

قالَ : فَإِنَّ عُمَرَ قَد عَلِمَ أنَّ سَعدا وعَبدَ الرَّحمنِ وعُثمانَ لا یَختَلِفونَ فِی الرَّأیِ ، وأنَّهُ مَن بویِعَ مِنهُم کانَ الاِثنانِ مَعَهُ ، فَأَمَرَ بِقَتلِ مَن خالَفَهُم ، ولَم یُبالِ أن یَقتُلَ طَلحَهَ إذا قَتَلَنی وقَتَلَ الزُّبَیرَ . أمَ وَاللّهِ ، لَئِن عاشَ عُمَرُ لَاُعَرِّفَنَّهُ سوءَ رَأیِهِ فینا قَدیما وحَدیثا ، ولَئِن ماتَ لَیَجمَعَنّی وإیّاهُ یَومٌ یَکونُ فیهِ فَصلُ الخِطابِ . (1)8010.عنه علیه السلام :شرح نهج البلاغه عن القطب الراوندی :إنَّ عُمَرَ لَمّا قالَ : کونوا مَعَ الثَّلاثَهِ الَّتی عَبدُ الرَّحمنِ فیها ، قالَ ابنُ عَبّاسٍ لِعَلِیٍّ علیه السلام : ذَهَبَ الأَمرُ مِنّا ، الرَّجُلُ یُریدُ أن یَکونَ الأَمرُ فی عُثمانَ .

فَقالَ عَلِیٌّ علیه السلام : وأنَا أعلَمُ ذلِکَ ، ولکِنّی أدخُلُ مَعَهُم فِی الشّوری ؛ لِأَنَّ عُمَرَ قَد أهَّلَنِی الآنَ لِلخِلافَهِ ، وکانَ قَبلَ ذلِکَ یَقولُ : إنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله قالَ : إنَّ النُّبُوَّهَ وَالإِمامَهَ لا یَجتَمِعانِ فی بَیتٍ ، فَأَنَا أدخُلُ فی ذلِکَ لِاُظهِرَ لِلنّاسِ مُناقَضَهَ فِعلِهِ لِرِوایَتِهِ . (2) .

1- .الإرشاد : ج 1 ص 285 و286 .
2- .شرح نهج البلاغه : ج 1 ص 189 .

ص: 75

8009.الإمامُ الصّادقُ علیه السلام :الإرشاد به نقل از ابو صادق : چون عمر ، خلافت را در شورای شش نفری نهاد و گفت : اگر دو نفر با یک نفر و دو نفر با نفر دیگر بیعت کردند ، با آن سه نفری باشید که عبد الرحمان در میان آنهاست و آن سه نفری را که عبد الرحمان در میان آنان نیست ، [ چنانچه مخالفت ورزیدند ، ]بکشید ، امیر مؤمنان ، در حالی که بر دست عبد اللّه بن عبّاس تکیه داشت ، بیرون آمد و به او فرمود : «ای ابن عبّاس! این گروه ، پس از پیامبرتان با شما دشمنی کردند ، همان گونه که با پیامبرتان در زندگی اش به دشمنی برخاستند . آگاه باش که به خدا سوگند ، جز شمشیر ، آنان را به راه حق باز نمی گرداند» .

ابن عبّاس به او گفت : به چه دلیل [ این سخن را می گویی]؟

فرمود : «آیا سخن عمر را نشنیدی که گفت : اگر دو نفر با یک نفر و دو نفر با یک نفر دیگر بیعت کردند ، با آن سه نفری باشید که عبد الرحمان در میان آنهاست و سه نفری را که عبد الرحمان در میان آنان نیست ، [ چنانچه مخالفت ورزیدند ، ]بکشید؟» .

ابن عبّاس گفت : چرا .

فرمود : «آیا نمی دانی که عبد الرحمان ، پسر عموی سعد است و با عثمان [ نیز ]خویشاوندی سببی (1) دارد؟» .

گفت : چرا .

فرمود : «عمر می دانست که سعد و عبد الرحمان و عثمان ، یک نظر دارند و با هر یک از آنان که بیعت شود ، آن دو نفر دیگر با او هستند . پس به کشتن مخالفان آنها فرمان داد و باکی ندارد که وقتی من و زبیر را می کشد ، طلحه هم کشته شود .

بدان که به خدا سوگند ، اگر عمَر زنده بمانَد ، زشتی نظرش را درباره ما از گذشته تا کنون به او می فهمانم و اگر بمیرد ، روز داوری ، من و او را گرد هم می آورَد» .8008.رسولُ اللّه ِ صلی الله علیه و آله :شرح نهج البلاغه به نقل از قُطب راوندی : چون عمر گفت : با سه نفری باشید که عبد الرحمان در میان آنهاست، ابن عبّاس به علی علیه السلام گفت : حکومت از دست ما رفت! عمر می خواهد که کار در درست عثمان باشد .

علی علیه السلام فرمود : «من نیز این را می دانم ؛ امّا همراه آنها در شورا داخل می شوم تا آشکار شود که اکنون عمر ، مرا شایسته خلافت می بیند . او پیش از این می گفت که پیامبر خدا فرموده است : نبوّت و امامت ، با هم در یک خانه جمع نمی شوند .

من در پیش دید مردم در شورا داخل می شوم تا تناقض کردارش را با روایتی که نقل کرده است ، روشن کنم» . .

1- .خواهر عثمان ، همسر عبد الرحمان بود . (م)

ص: 76

8007.عنه صلی الله علیه و آله :تاریخ الطبری :قالَ العَبّاسُ لِعَلِیٍّ علیه السلام : لا تَدخُل مَعَهم ، قالَ : أکرَهُ الخِلافَ ، قالَ : إذا تَری ما تَکرَهُ . (1)3 / 5مَوقِفُ الإِمامِ مِن قَرارِ الشّوری8004.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله :الإمام علیّ علیه السلام مِن کَلامٍ لَهُ لَمّا عَزَموا عَلی بَیعَهِ عُثمانَ : لَقَد عَلِمتُم أنّی أحَقُّ النّاسِ بِها مِن غَیری ، ووَاللّهِ لَاُسلِمَنَّ ما سَلِمَت اُمورُ المُسلِمینَ ، ولَم یَکُن فیها جَورٌ إلّا عَلَیَّ خاصَّهً ؛ اِلتِماسا لِأَجرِ ذلِکَ وفَضلِهِ ، وزُهدا فیما تَنافَستُموهُ مِن زُخرُفِهِ وزِبرِجِهِ . (2)8003.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله :عنه علیه السلام فی عُمَرَ وجَعلِهِ الخِلافَهَ فی سِتَّهِ أشخاصٍ : حَتّی إذا مَضی لِسَبیلِهِ جَعَلَها فی جَماعَهٍ زَعَمَ أنّی أحَدُهُم ، فَیا للّهِِ وَلِلشّوری ! مَتَی اعتَرَضَ الرَّیبُ فِیَّ مَعَ الأَوَّلِ مِنهُم ، حَتّی صِرتُ اُقرَنُ إلی هذِهِ النَّظائِرِ !! (3)8002.امام علی علیه السلام :تاریخ الطبری عن المِسوَر بن مَخرَمَه عن الإمام علیّ علیه السلام فی خُطبَتِهِ فی قَضِیَّهِ الشّوری : الحَمدُ للّهِِ الَّذی بَعَثَ مُحَمَّدا مِنّا نَبِیّا ، وبَعَثَهُ إلَینا رَسولاً ، فَنَحنُ بَیتُ النُّبُوَّهِ ، ومَعدِنُ الحِکمَهِ ، وأمانُ أهلِ الأَرضِ ، ونَجاهٌ لِمَن طَلَبَ ، لَنا حَقٌّ إن نُعطَهُ نَأخُذهُ ، وإن نُمنَعهُ نَرکَب أعجازَ الإِبِلِ ولَو طالَ السُّری 4 ؛ لَو عَهِدَ إلَینا رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله عَهدا لَأَنفَذنا عَهدَهُ ، ولَو قالَ لَنا قَولاً لَجادَلنا عَلَیهِ حَتّی نَموتَ .

لَن یُسرِعَ أحَدٌ قَبلی إلی دَعوَهِ حَقٍّ وصِلَهِ رَحِمٍ ، ولا حَولَ ولا قُوَّهَ إلّا بِاللّهِ ، اسمَعوا کَلامی ، وعوا مَنطِقی ، عَسی أن تَرَوا هذَا الأَمرَ مِن بَعدِ هذَا المَجمَعِ تُنتَضی فیهِ السُّیوفُ ، وتُخانُ فیهِ العُهودُ ؛ حَتّی تَکونوا جَماعَهً ، ویَکونُ بَعضُکُم أئِمَّهً لِأَهلِ الضَّلالَهِ ، وشیعهً لِأَهلِ الجَهالَهِ ، ثُمَّ أنشَأَ یَقولُ :


فَإِن تکُ جاسِمٌ هَلَکَت فَإِنِّی

بِما فَعَلَت بَنو عَبدِ بنِ ضخمِ مُطیعٌ فِی الهوَاجِرِ کُلَّ عَیٍّ

بَصیرٌ بِالنّوی مِن کُلِّ نَجمِ (4) .

1- .تاریخ الطبری : ج 4 ص 228 ، الکامل فی التاریخ : ج 2 ص 220 ، شرح نهج البلاغه : ج 1 ص 191 وزاد فیه «وارفع نفسک عنهم» بعد «لا تدخل معهم» .
2- .نهج البلاغه : الخطبه 74 .
3- .نهج البلاغه : الخطبه 3 ، الإرشاد : ج 1 ص 288 ، معانی الأخبار : ص 361 ح 1 ، علل الشرائع : ص 151 ص 12 ، الجمل : ص 126 وفیه «احتلج» بدل «اعترض» ، الاحتجاج : ج 1 ص454 ح105 کلّها عن ابن عبّاس، المناقب لابن شهر آشوب: ج2 ص205 ، نثر الدرّ : ج 1 ص275 ؛ تذکره الخواصّ : ص124 کلاهما نحوه .
4- .تاریخ الطبری : ج 4 ص 236 ، الکامل فی التاریخ : ج 2 ص 225 کلاهما عن المسور بن مخرمه .

ص: 77



3 / 5 موضع امام در برابر نتیجه شورا

8005.رسولُ اللّه ِ صلی الله علیه و آله :تاریخ الطبری :عبّاس به علی علیه السلام گفت : به شورا داخل مشو . (1)

فرمود : «اختلاف را ناپسند می دارم» .

گفت : پس ، چیزهایی می بینی که ناپسند می داری .3 / 5موضع امام در برابر نتیجه شورا8002.الإمامُ علیٌّ علیه السلام :امام علی علیه السلام در بخشی از سخنش ، هنگامی که اعضای شورا تصمیم به بیعت با عثمان گرفتند : خوب می دانید که من از دیگران بدان (خلافت) سزاوارترم . به خدا سوگند ، تا آن گاه تسلیم هستم که کارهای مسلمانان به سلامت باشد و در آن ستمی نباشد ، مگر بر خودم ؛ و این به خاطر پاداش و فضیلت صبر و نیز بی رغبتی به زر و زیوری است که به خاطرش بر هم پیشی می گیرید .8001.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله :امام علی علیه السلام درباره عمر و قرار دادن خلافت در میان شش نفر :چون به راه خود رفت و در گذشت ، خلافت را در میان گروهی نهاد و مرا نیز یکی از آنان پنداشت . خدایا ، چه شورایی! چه وقت در برتری من بر اوّلیِ آنها (ابو بکر) تردید افتاد که اکنون با اینان برابر شمرده می شوم؟!8000.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله :تاریخ الطبری به نقل از مِسوَر بن مَخرَمه ، از امام علی علیه السلام در خطبه اش در باره ماجرای شورا : «سپاس ، خدایی را که محمّد صلی الله علیه و آله را از میان ما به پیامبری بر انگیخت و او را به سوی ما فرستاد . ما خانه نبوّت و معدن حکمت و امان زمینیان و نجات هر جوینده [ نجات] هستیم .

ما حقّی داریم که اگر به ما داده شود ، آن را می گیریم و اگر از ما دریغ شود ، بر مَرکب صبر می نشینیم ، هر اندازه که به درازا کشد .

اگر پیامبر خدا به ما سفارشی کرده بود ، آن را اجرا می کردیم و اگر به ما چیزی گفته بود ، تا حدّ مرگ بر سر آن ، مبارزه می نمودیم .

پیش از من ، هیچ کس به سوی دعوت به حق و صله رحم نشتافت ؛ و هیچ جنبش و توانی جز به اراده خدا نیست .

سخنم را بشنوید و گفته ام را به خاطر بسپارید . شاید ببینید که پس از این اجتماع ، برای این خلافتْ شمشیرها کشیده شود و عهدها شکسته شود ، تا آن جا که گرد هم آیید ؛ برخی پیشوایان گم راهی و برخی پیروان نادانی» .

سپس این شعر را خوانْد :


«اگر جاسم به خاطر کارهای قبیله اش (بنی عبد بن ضخم)


از یادها رفت ، من می مانم . و از هر ناتوانی ، در سخت ترین حالت ، فرمان می برم


و می دانم که زمانه کی دگرگون می شود» .

.

1- .در شرح نهج البلاغه ، این افزونی آمده است : «و خود را از آنان بالاتر بگیر» (شرح نهج البلاغه : ج1 ص191) .

ص: 78

7999.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله :الإمام علیّ علیه السلام :لَنا حَقٌّ ، فَإِن اُعطیناهُ ، وإلّا رَکِبنا أعجازَ الإِ بِلِ ، وإن طالَ السُّری . (1)7998.امام رضا علیه السلام :الإرشاد عن جُندب بن عبد اللّه :دَخَلتُ عَلی عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ بِالمَدینَهِ بَعدَ بَیعَهِ النّاسِ لِعُثمانَ فَوَجَدتُهُ مُطرِقا کَئیبا ، فَقُلتُ لَهُ : ما أصابَ قَومَکَ ؟ !

قالَ : صَبرٌ جَمیلٌ .

فَقُلتُ لَهُ : سُبحانَ اللّهِ ! وَاللّهِ إنَّکَ لَصَبورٌ .

قالَ : فَأَصنَعُ ماذا ؟ !

فَقُلتُ : تَقومُ فِی النّاسِ ، وتَدعوهُم إلی نَفسِکَ ، وتُخبِرُهُم أنَّکَ أولی بِالنَّبِیِّ صلی الله علیه و آله بِالفَضلِ والسّابِقَهِ ، وتَسأَ لُهُمُ النَّصرَ عَلی هؤُلاءِ المُتَمالِئینَ عَلَیکَ (2) ، فَإِن أجابَکَ عَشرَهٌ مِن مِئَهٍ شَدَدتَ بِالعَشرَهِ عَلَی المِئَهِ ، فَإِن دانوا لَکَ کانَ ذلِکَ عَلی ما أحبَبتَ ، وإن أبَوا قاتَلتَهُم ، فَإِن ظَهَرتَ عَلَیهِم فَهُوَ سُلطانُ اللّهِ الَّذی آتاهُ نَبِیَّهُ علیه السلام وکُنتَ أولی بِهِ مِنهُم ، وإن قُتِلتَ فی طَلَبِهِ قُتِلتَ شَهیدا ، وکُنتَ أولی بِالعُذرِ عِندَ اللّهِ ، وأحَقَّ بِمیراثِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله .

فَقالَ : أ تَراهُ یا جُندَبُ یُبایِعُنی عَشرَهٌ مِن مِئَهٍ ؟ !

قُلتُ : أرجو ذلِکَ .

قالَ : لکِنَّنی لا أرجو ولا مِن کُلِّ مِئَهٍ اثنَینِ ، وسَاُخبِرُکَ مِن أینَ ذلِکَ ، إنَّما یَنظُرُ النّاسُ إلی قُرَیشٍ ، وإنَّ قُرَیشا تَقولُ : إنَّ آلَ مُحَمَّدٍ یَرَونَ لَهُم فَضلاً عَلی سائِرِ النّاسِ ، وإنَّهُم أولِیاءُ الأَمرِ دونَ قُرَیشٍ ، وإنَّهُم إن وَلوهُ لَم یَخرُج مِنهُم هذَا السُّلطانُ إلی أحَدٍ أبَدا ، ومَتی کانَ فی غَیرِهِم تَداوَلتُموهُ بَینَکُم ، ولا وَاللّهِ لا تَدفَعُ قُرَیشٌ إلَینا هذَا السُّلطانَ طائِعینَ أبَدا .

فَقُلتُ لَهُ : أفَلا أرجِعُ فَاُخبِرَ النّاسَ بِمَقالَتِکَ هذِهِ ، وأدعُوَهُم إلَیکَ ؟

فَقالَ لی : یا جُندَبُ ، لَیسَ هذا زَمانَ ذاکَ .

فَرَجَعتُ بَعدَ ذلِکَ إلَی العِراقِ ، فَکُنتُ کُلَّما ذَکَرتُ لِلنّاسِ شَیئا مِن فَضائِلِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام ومَناقِبِهِ وحُقوقِهِ زَبَرونی ونَهَرونی ، حَتّی رُفِعَ ذلِکَ مِن قَولی إلَی الوَلیدِ بنِ عُقبَهَ لَیالِیَ وَلِیَنا ، فَبَعَثَ إلَیَّ فَحَبَسَنی حَتّی کُلِّمَ فِیَّ فَخَلّی سَبیلی . (3) .

1- .نهج البلاغه : الحکمه 22 ، المناقب لابن شهر آشوب : ج 1 ص 274 ؛ تاریخ الطبری : ج 4 ص 236 ، الکامل فی التاریخ : ج 2 ص 225 کلّها نحوه .
2- .المتمالئین علیک : أی الَّذین تساعدوا واجتمعوا وتعاونوا (النهایه : ج 4 ص 353 «ملأ») .
3- .الإرشاد : ج 1 ص 241 ، الأمالی للطوسی : ص 234 ح 415 ؛ شرح نهج البلاغه : ج 9 ص 57 نحوه .

ص: 79

7997.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله :امام علی علیه السلام :ما را حقّی است که اگر دادند ، [ می گیریم] و اگر نه ، بر ترک شتران سوار می شویم و می رانیم ، هر چند این سفرِ شبانه به درازا کشد .7996.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله :الإرشاد به نقل از جُندَب بن عبد اللّه : در مدینه و پس از بیعت مردم با عثمان ، بر علی بن ابی طالب علیه السلام وارد شدم و او را اندیشه ناک و اندوهگین دیدم . به او گفتم : قومت چه کردند؟

فرمود : «باید صبری نیکو داشت» .

به او گفتم : سبحان اللّه ! به خدا سوگند که تو صبوری .

فرمود : «[ اگر صبر نکنم ،] چه کنم؟» .

گفتم : در میان مردم برمی خیزی و آنان را به سوی خود می خوانی و به آنان خبر می دهی که تو به خاطر فضل و سابقه ات ، به پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیک تری و از آنان بر ضدّ این گروهِ گردآمده در برابرت ، یاری می خواهی . اگر ده نفر از صد نفر به تو پاسخ مثبت دادند ، با آن ده نفر ، بر صد نفر سخت می گیری . اگر در برابرت سر فرود آوردند ، همان چیزی است که می خواهی و اگر خودداری نمودند ، با آنان می جنگی .

اگر بر آنان غلبه کردی ، همان سیطره الهی است که خدا به پیامبرش داد و تو از آنان به آن ، شایسته تری و اگر در طلبش کشته شدی ، شهید گشته ای و عذرت در پیشگاه خدا پذیرفته تر است و به میراث پیامبر خدا سزاوارتری .

فرمود : «ای جُندب! آیا [ به نظر تو] ده درصد مردم با من بیعت می کنند؟» .

گفتم : امیدوارم .

فرمود : «امّا من ، امید ندارم که حتّی دو درصد مردم ، با من همراه شوند . [ من ]تو را از علّت آن آگاه می کنم : مردم به قریش می نگرند . قریش می گوید : خاندان محمّد صلی الله علیه و آله خود را از سایر مردم برتر می دانند و خود (و نه قریش) را صاحب خلافت می دانند . اگر خلافت به آنان رسد ، هیچ گاه از میان آنان خارج نمی شود و به کس دیگری نمی رسد ؛ ولی اگر در غیر آنان باشد ، میان شما می چرخد .

به خدا سوگند ، هرگز قریش ، این حکومت و سیطره را از روی اطاعت و رضایت به ما نخواهد داد» .

به او گفتم : آیا باز نگردم تا مردم را از این سخنت آگاه کنم و آنان را به سوی تو بخوانم؟

به من فرمود : «ای جندب! اکنون زمان آن نیست» .

پس از آن به عراق باز گشتم و هر گاه که برای مردم ، چیزی از فضیلت های علی بن ابی طالب علیه السلام و مناقب و حقوق او را ذکر می کردم ، [ حاکمان عراق ،] مرا با تندی و درشتی باز می داشتند و می راندند ، تا آن که سخنانم به گوش ولید بن عُقْبه (در دوران حکومتش بر ما) رسید . او به دنبال من فرستاد و مرا زندانی نمود ، تا آن که برایم شفاعت شد و آزادم ساخت . .


ص: 80

. .


ص: 81

. .


ص: 82

3 / 6شِقشِقَهٌ هَدَرَتْ !7999.رسولُ اللّه ِ صلی الله علیه و آله :الإمام علیّ علیه السلام مِن خُطبَهٍ لَه علیه السلام : أما وَاللّهِ لَقَد تَقَمَّصَها (1) فُلانٌ ، وإنَّهُ لَیَعلَمُ أنَّ مَحلّی مِنها مَحَلُّ القُطبِ مِنَ الرَّحا ، یَنحَدِرُ عَنِّی السَّیلُ ، ولا یَرقی إلَیَّ الطَّیرُ ؛ فَسَدَلتُ دونَها ثَوبا ، وطَوَیتُ عَنها کَشحا ، وطَفِقتُ أرتَئی بَینَ أن أصولَ بِیَدٍ جَذّاءَ (2) ، أو أصبِرَ عَلی طَخیَهٍ (3) عَمیاءَ ، یَهرَمُ فیهَا الکَبیرُ ، ویَشیبُ فیهَا الصَّغیرُ ، ویَکدَحُ فیها مُؤمِنٌ حَتّی یَلقی رَبَّهُ !

فَرَأَیتُ أنَّ الصَّبرَ عَلی هاتا أحجی ، فَصَبَرتُ وفِی العَینِ قَذیً (4) ، وفِی الحَلقِ شَجا (5) ، أری تُراثی نَهبا ، حَتّی مَضَی الأَوَّلُ لِسَبیلِهِ ، فَأَدلی بِها إلی فُلانٍ بَعدَهُ .

ثُمَّ تَمَثَّلَ بِقَولِ الأَعشی :


شَتّانَ ما یَومی عَلی کورِها (6)

ویومُ حَیَّان أخی جابِرِ


فَیاعَجَبا ! ! بَینا هُوَ یَستَقیلُها فی حَیاتِهِ إذ عَقَدَها لِاخَرَ بَعدَ وَفاتِهِ لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرعَیهَا ! فَصَیَّرَها فی حَوزَهٍ خَشناءَ یَغلُظُ کَلمُها ، ویَخشُنُ مَسُّها ، ویَکثُرُ العِثارُ فیها ، وَالاِعتِذارُ مِنها ، فَصاحِبُها کَراکِبِ الصَّعبَهِ إن أشنَقَ لَها خَرَمَ ، وإن أسلَسَ لَها تَقَحَّمَ ، فَمُنِیَ النّاسُ لَعَمرُ اللّهِ بِخَبطٍ وشِماسٍ ، وتَلَوُّنٍ وَاعتِراضٍ ؛ فَصَبَرتُ عَلی طولِ المُدَّهِ ، وشِدَّهِ المِحنَهِ ؛ حَتّی إذا مَضی لِسَبیلِهِ جَعَلَها فی جَماعَهٍ زَعَمَ أنّی أحَدُهُم ، فَیا للّهِِ وَلِلشّوری ! مَتَی اعتَرَضَ الرَّیبُ فِیَّ مَعَ الأَوَّلِ مِنهُم ، حَتّی صِرتُ اُقرَنُ إلی هذِهِ النَّظائِرِ ! لکِنّی أسفَفتُ إذ أسفّوا ، وطِرتُ إذ طاروا ؛ فَصَغا رَجُلٌ مِنهُم لِضِغنِهِ ، ومالَ الآخَرُ لِصِهرِهِ ، مَعَ هَنٍ وهَنٍ ، إلی أن قامَ ثالِثُ القَومِ نافِجا حِضنَیهِ ، بَینَ نَثیلِهِ ومُعتَلَفِهِ ، وقامَ مَعَهُ بَنو أبیهِ یَخضَمونَ مالَ اللّهِ خِضمَهَ الإِ بِلِ نِبتَهَ الرَّبیعِ ، إلی أنِ انتکَثَ عَلَیهِ فَتلُهُ ، وأجهَزَ عَلَیهِ عَمَلُهُ ، وکَبَتَ بِهِ بَطنَتُهُ !

فَما راعَنی إلّا وَالنّاسُ کَعُرفِ الضَّبُعِ إلَیَّ ، یَنثالونَ عَلَیَّ مِن کُلِّ جانِبٍ ، حَتّی لَقَد وُطِئَ الحَسَنانِ ، وشُقَّ عِطفایَ ، مُجتَمِعینَ حَولی کَرَبیضَهِ الغَنَمِ ، فَلَمّا نَهَضتُ بِالأَمرِ نَکَثَت طائِفَهٌ ، ومَرَقَت اُخری ، وقَسَطَ آخَرونَ : کَأَنَّهُم لَم یَسمَعُوا اللّهَ سُبحانَهُ یَقولُ : «تِلْکَ الدَّارُ الْأَخِرَهُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَ الْعَقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ» (7) بَلی ! وَاللّهِ لَقَد سَمِعوها ووَعَوهَا ، ولکِنَّهُم حَلِیَتِ الدُّنیا فی أعیُنِهِم وراقَهُم زِبرِجُها !

أما وَالَّذی فَلَقَ الحَبَّهَ ، وَبَرأَ النَّسَمَهَ ، لَولا حُضورُ الحاضِرِ ، وقِیامُ الحُجَّهِ بِوُجودِ النّاصِرِ ، وما أخَذَ اللّهُ عَلَی العُلَماءِ ألّا یُقارّوا عَلی کِظَّهِ ظالِمٍ ، ولا سَغَبِ مَظلومٍ ، لَأَلقَیتُ حَبلَها عَلی غارِبِها ، ولَسَقیتُ آخِرَها بِکَأسِ أوَّلِها ، ولَأَلفَیتُم دُنیاکُم هذِهِ أزهَدَ عِندی مِن عَفطَهِ عَنْزٍ !

قالوا : وقامَ إلَیهِ رَجُلٌ مِن أهلِ السَّوادِ عِندَ بُلوغِهِ إلی هذَا المَوضِعِ مِن خُطبَتِهِ ، فَناوَلَهُ کِتابا قیلَ : إنَّ فیهِ مَسائِلَ کانَ یُریدُ الإِجابَهَ عَنها فَأَقبَلَ یَنظُرُ فیهِ ، فَلَمّا فَرَغَ مِن قِراءَتِهِ ، قالَ لَهُ ابنُ عَبّاسٍ : یا أمیرَ المُؤمِنینَ، لَوِ اطَّرَدَت خُطبَتُکَ مِن حَیثُ أفضَیتَ!

فَقالَ : هَیهاتَ یَابنَ عَبّاسٍ ! تِلکَ شِقشِقَهٌ هَدَرَت ثُمَّ قَرَّت !

قالَ ابنُ عَبّاسٍ : فَوَاللّهِ ، ما أسَفتُ عَلی کَلامٍ قَطُّ کَأَسَفی عَلی هذَا الکَلامِ ألّا یَکونَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام بَلَغَ مِنهُ حَیثُ أرادَ . (8) .

1- .قمصتُه قمیصا : إذا ألبسته ، وأراد بالقمیص الخلافه ، وهو من أحسن الاستعارات (النهایه : ج 4 ص 108 «قمص») .
2- .جَذَّاء : مقطُوعه ، کنّی به عن قُصور أصحابه وتقاعُدِهم عن الغَزوِ ؛ فإنّ الجندَ للأمیر کالید (النهایه : ج 1 ص 250 «جذذ») .
3- .طخیه عمیاء : أی ظلمه لا یُهتدی فیها للحقّ ، وکنّی بها عن التباس الاُمور فی أمر الخلافه (مجمع البحرین : ج 1 ص 279 «جذذ») .
4- .القَذی : ما یقع فی العین والماء والشراب من تُراب أو تِبْن أو وسخ أو غیر ذلک (النهایه : ج 4 ص 30 «قذا») .
5- .ما یَنْشَبُ فی الحَلْق من عظمٍ ونحوه فَیُغَصُّ به (مجمع البحرین : ج 2 ص 932 «شجا») .
6- .الکُور بالضمّ : الرَّحل ، وقیل : الرَّحل بأداته (لسان العرب : ج 5 ص 154 «کور») .
7- .القصص : 83 .
8- .نهج البلاغه : الخطبه 3 ، الإرشاد : ج 1 ص 287 ، معانی الأخبار : ص 361 ح 1 ، علل الشرائع : ص 150 ح 12 ، الأمالی للطوسی : ص 372 ح 803 ، الاحتجاج : ج 1 ص 452 ح 105 ، المناقب لابن شهر آشوب : ج 2 ص 204 ، نثر الدرّ : ج 1 ص 274 ؛ تذکره الخواصّ : ص 124 کلّها نحوه .

ص: 83



3 / 6 بانگ غم

3 / 6بانگ غم7996.عنه صلی الله علیه و آله :امام علی علیه السلام در یکی از خطبه هایش : هان! به خدا سوگند ، فلان شخص ، جامه خلافت به تن کرد و می دانست که موقعیّت من به خلافت ، موقعیّت مرکز آسیاب به سنگی است که گرد آن می گردد . کوهی بلند را مانم که سیلاب از ستیغم ریزان است و مرغ [ اندیشه] از رسیدن به قلّه ام ناتوان .

پس ، دامن از خلافت بر کشیدم و از آن ، روی پیچیدم و نیک اندیشیدم که یا بی یاور بستیزم و یا بر این تیرگی و ظلمت ، شکیب ورزم ؛ ظلمتی که در آن ، بزرگ سالانْ فرتوت و خُردسالانْ پیر گردند و مؤمن ، تا لحظه دیدار پروردگارش ، در آن به رنج و زحمت باشد .

دیدم شکیبایی خردمندانه تر است . پس با خاری در چشم و استخوانی در گلو و با آن که میراثم را تاراج رفته می دیدم ، شکیب ورزیدم تا آن که اوّلی به راه خود رفت [ و مُرد] و خلافت را پس از خود به فلان سپرد .

[سپس امام علیه السلام به شعر اَعشی ، تمثّل جست] :


چه قدر تفاوت است میان اکنون که [ آواره] بر پشت شترانم


و روزی که در کنار حیّان ، برادر جابر ، غنوده بودم!


شگفتا که او (ابو بکر) در حیاتش درخواست می کرد که وی را از خلافتْ معاف دارند ؛ امّا برای پس از وفاتش ، آن را به دیگری سپرد! چه سفت و محکم به پستان خلافت چسبیدند و آن را میان خود قسمت کردند [ ، دوشیدند و نوشیدند] !

سپس آن را به جایی ناهموار و جانفرسا و پر گزند درآورْد و در اختیار کسی قرار داد که پی در پی می لغزید و پوزش می طلبید و همراهش سواری را می مانْد که بر مَرکبی چموش است [ که ]اگر مهارش را محکم کِشد ، بینی اش پاره گردد و اگر رهایش کند ، بجَهد و سرنگونش سازد .

به خدا سوگند ، مردم در نتیجه [ کارهای او ]به انحراف و چموشی و رنگ به رنگ شدن و کجروی دچار گشتند و من ، با وجود آن که زمانش طولانی و آزردگی اش سخت بود ، شکیب ورزیدم ، تا آن که او (عمَر) نیز به راه خود رفت و در گذشت و خلافت را در میان گروهی نهاد و مرا یکی از آنان پنداشت .

خدایا،چه شورایی! چه وقت در برتری من بر اوّلیِ آنها (ابوبکر) تردید افتاد که اکنون با اینان برابر شمرده می شوم؟!

ولی به ناچار [ و برای حفظ اسلام ،] با آنان در فرود و اوج ، همگام و همراه شدم ؛ امّا یکی به کینه از من کناره گزید و دیگری به برادر زنش گروید و چیزهایی دیگر ، تا این که سومی (عثمان) به پا خاست و خورد و شکم را پر و تهی ساخت و خویشاوندانش به همراه او به خوردن و بُردن مال خدا برخاستند و چون شتران،که گیاهِ بهار را می خورند، آن را بلعیدند ، تا آن که رشته هایش پنبه شد و کارهایش سبب قتلش گردید و پرخوری اش سرنگونش ساخت .

ناگهان با شگفتی دیدم که مردم ، به انبوهیِ یال کفتار ، از هر سو به من هجوم آورده اند ، چندان که حسن و حسین (1) پایمال شدند و دو پهلوی جامه ام دریده گشت ؛ [ مردم ]چون گله گوسفند ، گرد مرا گرفتند .

آن گاه که [ بیعتشان را پذیرفتم و] به کار برخاستم ، گروهی پیمان شکستند و گروهی از دین بیرون رفتند و گروهی ستم ، پیشه کردند . گویی این سخن خدا را نشنیده بودند که می فرماید : «این سرای آخرت ، از آنِ کسانی است که برتری نمی جویند و راه تبهکاری نمی پویند؛ و فرجام [ نیک] ، از آنِ پرهیزگاران است» !

آری . به خدا سوگند ، آن را شنیدند و فهمیدند ؛ لیکن دنیا در دیده شان زیبا آمد و زینت هایش در چشمانشان بدرخشید .

هان! سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید ، اگر حضور بیعت کنندگان نبود و وجود یاوران ، حجّت را بر من تمام نمی کرد و [ نیز ]اگر خداوند از عالِمان ، پیمان نگرفته بود که شکمبارگیِ ستمگر و گرسنگی ستم دیده را بر نتابند ، افسار خلافت را بر گُرده اش می انداختم و پایانش را چون آغازش می انگاشتم و آن گاه می دیدید که دنیایتان ، نزد من ، خوار است و به اندازه آب عطسه بزی نمی ارزد» .

می گویند : چون سخن به این جا رسید ، مردی عراقی نزدیک رفت و نامه ای به امام علیه السلام داد . گفته شده که در آن ، پرسش هایی(خواسته هایی) بود که پاسخ آنها را می خواست.

پس ، امام علیه السلام بدان نگریست و چون از خواندن آن فارغ شد ، ابن عبّاس گفت : ای امیر مؤمنان! کاش دنباله سخن را ادامه دهی .

امام علیه السلام فرمود : «هیهات ، ابن عبّاس! [ چنین چیزی ناشدنی است] . آن ، شِقْشِقه ای (2) بود که بیرون آمد و به جای خود بازگشت» .

ابن عبّاس می گوید : به خدا سوگند ، هرگز بر هیچ سخنی ، چنان که بر این سخن افسوس خوردم ، افسوس نخوردم که چرا نشد امیر مؤمنان ، سخن خود را به آن جا که می خواست ، برسانَد!

.

1- .واژه «حَسَنان» که در این جا به «حسن و حسین» ترجمه شد ، به گونه های دیگری نیز خوانده و ترجمه شده است (ر .ک : ترجمه استاد سیّد جعفر شهیدی از نهج البلاغه) .
2- .شِقشِقَه ، پاره گوشتی است که شتر به هنگام بانگ زدن ، از گوشه دهانْ بیرون می دهد و درنگ آن در بیرون از دهان ، بسیار کوتاه است .

ص: 84

. .


ص: 85

. .


ص: 86

راجع : ج 7 ص 98 (خطبه الإمام بعد قتل محمّد بن أبی بکر) . و ص 100 (رساله الإمام المفتوحه إلی اُمّه الإسلام) .

.


ص: 87

ر .ک : ج 7 ص 99 (خطبه امام ، پس از کشته شدن محمّد بن ابی بکر) . و ص 101 (نامه سرگشاده امام به امّت اسلام ، پس از اشغال مصر) .

.


ص: 88

. .


ص: 89



تحلیل وقایع شورا

تحلیل وقایع شوراجریان شکل گیری خلافت پس از پیامبر خدا ، بسی شگفت انگیز و تنبّه آفرین است . جریان سقیفه روی می دهد و از درون آن ، خلافت ابو بکر رقم می خورد و چنان ادّعا می شود که اجماع امّت ، بر آن است . ابو بکر ، عمر را بر جای خود نصب می کند و بدین سان ، شیوه «تعیین جانشین (استخلاف)» را بنیاد می نهد . اکنون عمر در واپسین روزهای زندگی و در بستر مرگ ، در اندیشه آینده جامعه اسلامی است . گزارش های تاریخی به خوبی گواه اند که عمر نیز به نوعی به «استخلاف» می اندیشد ، بدین ترتیب که او از کسانی یاد می کند که اگر می بودند ، خلافت را بدانها می سپرد ، از جمله : معاذ بن جبل ، (1) ابو عبیده جرّاح ، (2) و سالم (آزاد شده حذیفه) . (3) به هر حال ، عمر به شورا می اندیشد ؛ شورایی که بتواند آرمان ها و اهداف او را

.

1- .الطبقات الکبری : ج3 ص590 ، تاریخ المدینه : ج3 ص 881 ، الإمامه و السیاسه : ج1 ص 42 .
2- .تاریخ الطبری : ج4 ص 227، الطبقات الکبری : ج3 ص 412 ، تاریخ المدینه : ج3 ص 881 ، الفتوح : ج 2 ص 325 .
3- .تاریخ الطبری : ج 4 ص 227 ، الطبقات الکبری : ج 3 ص 343 ، تاریخ المدینه : ج3 ص 881 ، الفتوح : ج 2 ص 86 .

ص: 90

فراهم آورد . در این میان ، علی علیه السلام فراموش ناشدنی است . این حقیقت از دیدگان عمر نیز به دور نیست . از این روی ، هنگامی که فردی از انصار را برای مشورت درباره جانشین ، به رایزنی می خوانَد و او از کسانی جز علی علیه السلام نام می برد ، عمَر زبان به اعتراض می گشاید که : چرا ابو الحسن نه؟! اگر او زمام امور را به دست گیرد ، مردمان را به راه حق ، هدایت خواهد کرد . (1) بدین سان ، عمر ، شورایی مرکّب از شش نفر می پردازد و صفات ناشایسته هر یک از آنان را بر می شمرد و از علی علیه السلام تنها بر شوخ طبعی اش تکیه می کند ، اگر چه تأکید می ورزد که اگر علی علیه السلام بر سر کار آید ، مردمان را به راه راست ، هدایت می کند . (2) عمر ، اعضای شورایی را که باید سرنوشت خلافت را تعیین کند،مشخّص می نماید: علی علیه السلام ، عثمان بن عفّان، طلحه، زبیر ، سعد بن ابی وقّاص و عبد الرحمان بن عوف ؛ ولی خلیفه ، که نه از بنی هاشم دل خوشی دارد و نه از علی علیه السلام ، سیاستمدارتر و زیرک تر از آن است که شورا را به گونه ای شکل دهد که برآمدن علی علیه السلام از آن ، حتّی محتمل باشد . (3) عمر ، چگونگی کار شورا و فرایند تصمیم گیری در آن را نیز روشن می سازد : آنان باید در خانه ای گرد آیند و پنجاه نفر از انصار به مراقبت از آنان بپردازند تا آنان یک نفر را برگزینند. اگر یک نفر، با گزینش پنج نفر دیگر مخالفت کند،باید گردنش

.

1- .المصنّف فی الأحادیث والآثار : ج5 ص 446 ش 9761 ، الأدب المفرد : ص176 ش 582 .
2- .المصنّف فی الأحادیث والآثار : ج 5 ص 447 ش 9762 ، تاریخ المدینه المنوّره : ج 2 ص 880 ، نثر الدرّ : ج 2 ص 49 .
3- .گفتگوی عمر با ابن عبّاس در این باره بسی نکته آموز است (ر. ک : تاریخ الطبری : ج4 ص 223) .

ص: 91

زده شود ؛ دو نفر نیز به همین گونه ؛ امّا اگر در یک سو سه نفر و در سوی دیگر سه نفر بودند ، باید عبد اللّه بن عمر حکمیّت کند و اگر بر آن رضایت نمی دهند ، باید سخن آن سویی پذیرفته شود که عبد الرحمان بن عوف در آن است . (1) صحنه سازی های خلیفه کاملاً روشن است و هوشمندان، از آغاز ، نتیجه را فهمیده اند . از این روی ، ابن عبّاس از علی علیه السلام می خواهد که وارد شورا نشود ؛ امّا امام علیه السلام پاسخ می دهد : وارد می شوم تا با پذیرفته شدن «شایستگی من برای خلافت» از ناحیه عمر ، آنچه را پیش تر گفته بود: «نبوّت و امامت در خانه ای، گرد هم نخواهند آمد» ، نقض شود . (2) نیز با صراحت تمام ، تأکید می کند که عمر ، با این ترکیب ، خلافت را از بنی هاشم ، دور ساخت : من و عثمان در این جمع هستیم و باید از اکثریّت پیروی شود . سعد با پسر عموی خود (عبد الرحمان) مخالفت نخواهد کرد . عبد الرحمان نیز که خویشاوند عثمان است ، از او دست برنخواهد داشت . بدین ترتیب ، بر فرض که طلحه و زبیر هم با من باشند ، چون [ عبد الرحمان ]ابن عوف در آن سوست ، سودی نخواهد داشت . (3) طلحه به نفع عثمان ، کنار می رود (بر اساس نقلی که می گوید : طلحه به شورا رسید) ، زبیر به نفع علی علیه السلام و سعد به نفع عبد الرحمان . عبد الرحمانْ اعلام می کند که خواستار خلافت نیست . او پیشنهاد می کند که یکی از دو نفرِ باقی مانده (علی علیه السلام و عثمان)حق را به دیگری وا نهد؛ولی هر دو

.

1- .تاریخ الطبری : ج4 ص 229 ، الإمامه و السیاسه : ج1 ص 43 .
2- .شرح نهج البلاغه : ج1 ص 189.
3- .الإرشاد : ج1 ص 285 ، تاریخ الطبری : ج4 ص 229 ، شرح نهج البلاغه : ج1 ص 191 .

ص: 92

سکوت می کنند. عبد الرحمان شب ها پی در پی به رایزنی پرداخته ، با امرای لشکر و اشراف سخن می گوید (بر اساس نقل طبری) . آنان نیز او را به انتخاب عثمان ، توصیه می کنند . (1) پس از گذشت سه روز ، صبحگاه ، مردم در مسجد گرد می آیند . عبد الرحمان به جمع آنان آمده ، (بر اساس نقل زُهْری) به مردم می گوید : من از مردم پرسیده ام . آنان هیچ کس را با عثمان ، هم پایه نمی دانند . (2) عمّار و مقداد ، فریاد می زنند و بر انتخاب علی علیه السلام تأکید می ورزند.گفتگو در مسجد بالا می گیرد. عمّار فریاد می زند: چرا این امر را از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله دور می گردانید؟ (3) عبد الرحمان بن عوف ، علی علیه السلام را مخاطب قرار می دهد و می گوید : آیا با خداوند ، پیمان می بندی که چون زمام امور را بر گرفتی ، به کتاب خدا ، سیره پیامبر خدا و شیوه دو شیخ ، عمل کنی؟ امام علیه السلام می گوید : به کتاب خداوند و سیره پیامبر خدا ، در حدّ توان ، عمل می کنم . و چون از عثمان می پرسد ، عثمان پاسخ می دهد :

.

1- .تاریخ الطبری : ج4 ص 231 ، تاریخ المدینه : ج3 ص 928 . عبد العزیز الدوری می گوید : این که عبد الرحمان می گوید : «لشکریان و اشراف در مشاوره با وی ، بر عثمان تکیه کرده اند» ، نشان آن است که امویان ، از فتح مکّه بدین سوی ، مشغول فعالیّت بوده اند و در دوره خلافت شیخین نیز در صحنه اجتماع به پیروزی چشمگیری رسیده اند ، به گونه ای که مردم با روی کار آمدن عثمان ، موافق بودند (مقدّمه فی تاریخ صدر الإسلام : ص 59).
2- .المصنّف فی الأحادیث والآثار : ج5 ص 477 ح 9775 .
3- .تاریخ الطبری : ج4 ص 233 ، شرح نهج البلاغه : ج 12 ص 194 . نیز ، ر . ک : الأمالی ، مفید : ص 114 ح 7 .

ص: 93

بر اساس قرآن ، سنّت پیامبر خدا و شیوه دو شیخ ، عمل خواهم کرد . عبد الرحمان ، سخن خود را با علی علیه السلام تکرار می کند . علی علیه السلام سخن پیشین را تکرار و اضافه می کند : با کتاب خداوند و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله ، نیازی به روش هیچ کس نیست . تو کوشش داری که این امر را از من دور سازی ... . (1) بدین سان ، عبد الرحمان ، عثمان را به خلافت برمی گزیند و بر مسند قدرت می نشاند و یک بار دیگر ، «حق» در مسلخ تزویر و فتنه ذبح می شود . و این چنین ، کسانی که سال ها به روی پیامبر خدا شمشیر کشیده اند ، فرصت می یابند تا در سایه حمایت خلیفه پیامبر ، کار دشمنی با وی را از سر گیرند . چون علی علیه السلام چنین می بیند ، خطاب به عبد الرحمان می گوید : حَبَوتَهُ حَبوَ الدَّهرِ ، لَیسَ هذا أوَّلَ یَومٍ تَظاهَرتُم فیهِ عَلَینا ، «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَی مَا تَصِفُونَ» (2) . وَاللّهِ ما وَلَّیتَ عُثمانَ إلّا لِیَرُدَّ الأَمرَ إلَیکَ! چه بخشش ویژه ای به او (عثمان) کردی! این ، نخستین روزی نیست که بر ضدّ ما پشت به پشت هم دادید! «پس ، صبری نیکو [ باید] ؛ و خداوند ، بر آنچه توصیف می کنید ، یاری رسان است» . به خدا سوگند ، خلافت را به عثمان نسپردی ، جز برای آن که به تو باز گردانَد! (3) و مقداد فریاد بر می آورد :

.

1- .تاریخ الیعقوبی : ج2 ص 162 ، شرح نهج البلاغه : ج1 ص 188 و ج12 ص 262 ، البدء و التاریخ : ج5 ص 192 .
2- .یوسف ، آیه 18 .
3- .تاریخ الطبری : ج4 ص 233 ، تاریخ المدینه : ج3 ص 930 .

ص: 94

من ، مانند آنچه را به اهل بیت علیهم السلام پس از پیامبرشان رسید ، ندیده ام! من از قریش در شگفتم که چگونه مردی را وا نهادند که کسی را از او عادل تر و داناتر نمی دانم! هان! به خدا سوگند ، اگر یاورانی بر آن می یافتم [ ، به نفع او قیام می نمودم]! (1) عمّار از سرِ سوز می گوید : ای که خبر مردنِ اسلام را می دهی! برخیز و خبر کن که : نیکی مُرد و زشتی جای آن را گرفت . (2) آیا به راستی چنین نبود و با حاکمیّت بنی امیّه ، مرگ اسلام ، فریاد زده نمی شد ؟ و آیا جاهلیّت ، احیا نمی گشت؟ خلیفه در همان شب اوّل خلافت ، برای نماز عشا به سوی مسجد می رفت و شمع به دستان ، پیشاپیش او حرکت می کردند ، که مقداد فرمود : این ، چه بدعتی است؟! (3) برای تعمیم و تکمیل بحث ، نکاتی را می آوریم : 1 . آوردیم که علی علیه السلام به عبد الرحمان گفت : به خدا سوگند ، خلافت را به عثمان نسپردی ، جز برای آن که به تو باز گردانَد! علی علیه السلام بر اساس شناخت ژرف خود از احوال سیاستبازان و غوغاسالاران ، چنین حقایقی را بر مَلا می کرد ، و ای کاش در آن روز ، گوش های شنوایی می بود! شاهد این سخن بلند مولا علیه السلام ، گزارشی است که مورّخان آورده اند که : چون بیماری بر عثمانْ چیره گشت ، کاتبی را فرا خواند و گفت : «عهدی برای خلافت پس از من برای عبدالرحمان بنویس» و او نوشت. (4)

.

1- .تاریخ الطبری : ج4 ص 233 ، تاریخ المدینه : ج2 ص 931 .
2- .البدء والتاریخ : ج 5 ص 192 ، شرح نهج البلاغه : ج12 ص 266.
3- .تاریخ الیعقوبی : ج 2 ص 163 .
4- .تاریخ المدینه : ج 3 ص 1029 ، تاریخ دمشق : ج 15 ص 178 ، تاریخ الیعقوبی : ج 2 ص 169 .

ص: 95

2 . چرا امام علیه السلام شرط عبد الرحمان را نپذیرفت؟ سال ها از رحلت پیامبر خدا می گذشت . در این سال ها دگرسانی های بسیاری به وجود آمده ، حکم های فراوانی در نقض احکام صریح پیامبر صلی الله علیه و آله صادر شده و سنّت او در موارد بسیاری وارونه گشته بود . (1) امام علیه السلام چگونه می توانست شرط عبد الرحمان را بپذیرد و اگر می پذیرفت و بر فرض محال می توانست زمام امور را به دست گیرد ، چه سان با آن کنار می آمد؟ و با آن دگرگونی ها چه می کرد؟ آیا مردم ، آمادگی پذیرش باز گرداندن حقایق را بر مسیر اوّل داشتند؟ دوران خلافت علی علیه السلام نشان می دهد که پاسخ ، منفی است . در دوران خلافت مولا علیه السلام ، با این که مسائل بسیاری روشن شده بود و مردم ، خود ، به علی علیه السلام روی آورده بودند ، علی علیه السلام در بسیاری از تصمیم ها دچار مشکل بود . نمونه روشن آن ، «نماز تَراویح» است . (2) اگر سؤال را از زاویه دیگر بررسی کنیم ، علی علیه السلام را در مقابل دو فرایند می بینیم : یک . پذیرش شرط و در پیِ آن ، به حکومت رسیدن علی علیه السلام ؛ دو . نپذیرفتن شرط به سبب حق نبودنش و در پیِ آن ، از دست دادن فرصت حکومتگری . چهره دیگر سؤال ، این است که اگر امام علیه السلام شرط را قبول می کرد ، آیا عبد الرحمان با وی بیعت می نمود؟ بر اساس گزارش واقعه شورا و تدبیری که برای آن اندیشیده شده بود و نیز

.

1- .ر. ک : النصّ و الاجتهاد ، سیّد عبد الحسین شرف الدین .
2- .ر . ک : ص 541 (اصلاحات علوی) .

ص: 96

سخنانی که علی علیه السلام با عبد الرحمان داشت ، قاطعانه می توان پاسخ را منفی دانست . علی علیه السلام با ژرف نگریِ ویژه خویش دریافت که این همه ، یکسر ، تمهیداتی برای موجّه جلوه دادن تصمیمی است که از پیش ، برنامه ریزی شده بود . بدین ترتیب ، چه بسا اگر امام علیه السلام شرط را می پذیرفت ، عثمان هم می پذیرفت و این جا بود که عبد الرحمان به دستاویزی دیگر روی می آورد (به طور مثال ، آنچه پیش تر گفته بود : لشکریان و رؤسای قبایل ، تمایل به عثمان دارند ...) و نتیجه ، باز هم انتخاب عثمان بود و در این میان ، آنچه می مانْد ، صحّت بخشیدن به روش دو شیخ (ابو بکر و عمر) از سوی علی علیه السلام بود ؛ و حاشا که علی علیه السلام فریب چنین صحنه سازی ای را بخورد ؛ او که نگاهش بسی پرده های سطحی را می درَد و حقایق را می نگرد . 3 . فرایند شورا از پیش ، روشن بود . و از این روی ، عمر فرمان داد : هر آن کس که مخالفت کند ، گردنش زده شود . چنین بود که پس از بیعت عبد الرحمان بن عوف و سایر اعضای شورا با عثمان ، علی علیه السلام همچنان ایستاده بود و بیعت نمی کرد . پس ، عبد الرحمان بن عوف بدو گفت : «بیعت کن ، وگرنه گردنت را خواهم زد» . امام علیه السلام از خانه بیرون آمد و اصحاب شورا از پی او آمدند و گفتند : بیعت کن ، وگرنه با تو می جنگیم . (1) چنین است که سیّد مرتضی ، با سوز می گوید : این ، چه رضایتی است ...؟! چگونه کسی که به قتل و پیکارْ تهدید می شود ، مختار است؟!

.

1- .أنساب الأشراف : ج 6 ص 128 ، شرح نهج البلاغه : ج 9 ص 55 و ج 12 ص 265 ، الإمامه و السیاسه : ج 1 ص 176 .

ص: 97

و چنین است که علی علیه السلام فرمود : من ، از سَرِ ناخشنودی و کراهت ، بیعت نمودم . (1) 4 . به وجود آوردن طمع خلافت . نکته فرجامین ، این که عمر با این کار ، آتش طمع خلافت را عملاً در جان اعضای شورا بر افروخت . شیخ مفید رحمه اللهنوشته است : سعد بن ابی وقّاص ، خود را در برابر علی علیه السلام شخصیّتی نمی دید ؛ امّا حضورش در شورا ، در او این پندار را به وجود آورد که او نیز اهلیّت خلافت دارد . ابن ابی الحدید ، همین تحلیل را از استادش نقل کرده است و طلحه نیز در بیان برابری اش با علی علیه السلام ، از جمله ، وجود خود در شورا را دلیل می آورَد . (2) معاویه نیز به این نکته در گفتگویی اشاره دارد . (3) به هر حال ، عمر ، با شورایی که تعیین کرد ، یک بار دیگر بر از بین بردن «حقّ خلافت» و پاس نداشتن «حرمت خلافت» همّت گماشت و بنی امیّه را یکسر بر امّتْ مسلّط ساخت ؛ کسانی را که آن همه فساد به بار آوردند . نیز با به وجود آوردن طمع خلافت در جان کسانی چون طلحه و زبیر ، عملاً زمینه درگیری های بعد را فراهم ساخت . تأکید می ورزیم که با تتبّع کامل و بررسی دقیق این واقعه ، می توان به درستیِ این تحلیل ، دست یافت ... و خداوند ، از نیّت بندگان ، آگاه است .

.

1- .شرح نهج البلاغه : ج 12 ص 265 .
2- .الإمامه و السیاسه : ج 1 ص 95 . نیز ، ر. ک : ج 5 ص 169 (گفتگوهای امام با طلحه) .
3- .العقد الفرید : ج 3 ص 289 ، تاریخ دمشق : ج 19 ص 197 .

ص: 98

الفصل الرابع : مبادئ الثوره علی عثمان4 / 1التَّرف7991.امام علی علیه السلام :مروج الذهب :بَنی [عُثمانُ] دارَهُ فِی المَدینَهِ ، وشَیَّدَها بِالحَجَرِ وَالکِلسِ ، وجَعَلَ أبوابَها مِنَ السّاجِ وَالعَرعَرِ ، وَاقتَنی أموالاً وجِنانا وعُیونا بِالمَدینَهِ .

وذَکَرَ عَبدُ اللّهِ بنُ عُتبَهَ أنَّ عُثمانَ یَومَ قُتِلَ کانَ لَهُ عِندَ خازِنِهِ مِنَ المالِ خَمسونَ ومِئَهُ ألفِ دینارٍ ، وألفُ ألفِ دِرهَمٍ ، وقیمَهُ ضِیاعِهِ بِوادِی القُری وحُنَینٍ وغَیرِهِما مِئَهُ ألفِ دینارٍ ، وخَلَّفَ خَیلاً کَثیرا وإ بِلاً . (1)7990.امام علی علیه السلام :الطبقات الکبری عن عبید اللّه بن عبد اللّه بن عُتبه :کانَ لِعُثمانَ بنِ عَفّانَ عِندَ خازِنِهِ یَومَ قُتِلَ ثَلاثونَ ألفَ ألفِ دِرهَمٍ وخَمسُمِئَهِ ألفِ دِرهَمٍ ، وخَمسونَ ومِئَهُ ألفِ دینارٍ ، فَانتُهِبَت ، وذَهَبَت . وتَرَکَ ألفَ بَعیرٍ بِالرَّبَذَهِ ، وتَرَکَ صَدَقاتٍ کانَ تَصَدَّقَ بِها بِبَرادیسَ وخَیبَرَ ووادِی القُری قیمَهَ مِئَتَی ألفِ دینارٍ . (2) .

1- .مروج الذهب : ج 2 ص 341 .
2- .الطبقات الکبری : ج 3 ص 76 ، تاریخ الإسلام للذهبی : ج 3 ص 461 نحوه ولیس فیه من «کان تصدّق» إلی «القری» ، البدایه والنهایه : ج 7 ص 192 وفیه «بئر أریس» بدل «ببرادیس» .