دانلود نرم افزار تاریخ ایران
1 / 3
نرم افزار مترو تایم
2 / 3
نرم افزار دانشنامه شهرهای ایران
3 / 3
نرم افزار تاریخ ایران
4 / 3
نرم افزار دانشنامه جانوران
5 / 3
نرم افزار دانشنامه نجوم و فضا
6 / 3
نرم افزار دانشنامه کشورها
7 / 3
نرم افزار دانشنامه بیماری ها
8 / 13
دانشنامه مشافل و کسب و کار ها
9 / 13
دانشنامه رشته های تحصیلی
10 / 13
دانشنامه مشاغل و کسب و کار ها
11 / 13
دانشنامه رشته های تحصیلی
12 / 13
دانش نامه مشاغل و کسب و کار ها
13 / 13
دانشنامه مشاغل و کسب و کار ها

باب 14 اداب قراعت قران

گروه نرم افزاری آسمان

باب چهاردهم


در آداب قرائت قرآن
قال الصّادِقُ (عليه السلام) : مَنْ قَرَءَ الْقُرانَ وَلَمْ يَخْضَعْ للهِ وَلَمْ يَرِقَّ قَلْبُهُ وَلَمْ يُنْشِئْى حُزْنا وَوَجَلاً في سِرِّهِ فَقَدِ اسْتَهانَ بِعَظِمِ شَأْنِ اللهِ وَخَسِرَ خُسْراناً مُبيناً . فَقارِى الْقُرْآنِ يَحْتاجُ إلى ثَلاثَةَ اَشْياء قَلْب وَبَدَن فارِغ وَمَوْضِعِ خال فَإذا خَشَعَ للهِِ قَلْبُهُ فَرَّ مِنْهُ الشَّيْطانُ الرَّجيمُ قالَ اللهُ تَعالى فَإذا قَرَاْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ . وَإذا تَفَرَّغَ نَفْسُهُ مِنَ الاْسْبابِ تَجَرَّدَ قَلْبُهُ لِلْقَراءَةِ فَلا يَعْتَرِضُهُ عارِضٌ فَيَحْرِمَهُ بَرَكَةَ نُورِ الْقُرْانِ وَفَوائِدَهُ . وَإذا اتَّخَذَ مَجْلِسا خالِيا وَاعْتَزَلَ الْخَلْقَ بَعْدَ أنْ أتى بِالخَصْلَتَيْنِ خُضُوعِ الْقَلْبِ وَفَراغِ الْبَدَنِ إسْتَأنَسَ رُوحُهُ وَسِرُّهُ بِاللهِ عَزَّوَجَلَّ وَوَجَدَ حَلاوَةَ مُخاطَباتِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ عِبادَهُ الصّالِحينَ وَعَلِمَ لُطْفَهُ بِهِمْ وَمَقامَ اخْتِصاصِهِ لَهُمْ بِفُنُونِ كَراماتِهِ وَبَدائِعِ إشاراتِهِ . فَإذا شَرِبَ مِنْ هذَا الْمَشْرَبِ حينَئِذ لا يَخْتارُ عَلى ذلِكَ الْحالِ حالاً وَلا عَلى ذلِكَ الْوَقْتِ وَقْتا بَلْ يُؤثِرُهُ عَلى طاعَة وَعِبادَة لاِنَّ فيهِ الْمُناجاةَ مَعَ الرَّبِّ بِلا واسِطَة . فَانْظُرْ كَيْفَ تَقْرَءُ كِتابَ رَبِّكَ وَمَنْشُورَ وِلايَتِكَ وَكَيْفَ تُجيبُ أو امِرَهُ وَنَواهيِهِ ، وَكَيْفَ تَمْتَثِلُ حُدُودَهُ فَإنَّهُ كِتابٌ عَزيزٌ لا يَأتيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزيلٌ مِنْ حَكيم حَميد . فَرَتِّلْهُ تَرْتيلاً وَقِفْ عِنْدَ وَعْدِهِ وَوَعيدِهِ وَتَفَكَّرْ في أمْثالِهِ وَمَواعِظِهِ ، وَاحْذَرْ مِنْ اِقامَتِكَ حُرُفَهُ في إضاعَةِ حُدُودِهِ .

قال الصّادِقُ (عليه السلام) : مَنْ قَرَءَ الْقُرانَ وَلَمْ يَخْضَعْ للهِ وَلَمْ يَرِقَّ قَلْبُهُ وَلَمْ يُنْشِئْى حُزْنا وَوَجَلاً في سِرِّهِ فَقَدِ اسْتَهانَ بِعَظِمِ شَأْنِ اللهِ وَخَسِرَ خُسْراناً مُبيناً .
راوى پر مايه و عارف كتاب با عظمت مصباح الشريعه پس از باب سيزدهم كه در آداب افتتاح و شروع نماز است . به تناسب مسئله پر اهميت قرائت حمد در نماز كه از سوره هاى با عظمت قرآن بلكه فاتحه و ام الكتاب است ، اين روايت پر مغز و حديث پر معنا و ملكوتى را به عنوان آداب قرائت قرآن ، از امام به حق ناطق حضرت جعفر بن محمد الصادق عليه صلوات الله الملك العلام نقل مى كند .

بخواست حضرت حق و با توفيق جناب او ، و با يارى و مدد حضرتش در اين روايت بسيار مهم عرفانى سير كرده ، و به تماشاى مفاهيم گسترده اين كلمات نورانى با چشم لطف حضرت دوست برخاسته ، باشد كه به عظمت قرآن و دورنمائى از اين درياى بى كران نائل گشته ، سپس به قدر طاقت به ترجمه سوره مباركه حمد ، جهت درك آنچه در شبانه روز به نحو واجب مى گوئيم و مى خوانيم اقدام خواهد شد .

در جملات نورانى اول روايت به چند موضوع بسيار مهم اشارت رفته كه شرح آن را در ضمن فصولى در معرفى قرآن كريم مى خوانيد .

1 ـ قرائت قرآن .

2 ـ خضوع عبد در برابر حق .

3 ـ رقت قلب .

4 ـ لزوم مسئله حزن و ترس در هنگام قرائت .

5 ـ حرمت سبك انگاشتن عظمت حق .

6 ـ حرمت سبك انگاشتن عظمت حق .

در پيشگاه قرآن :
مسئله نزول قرآن ، امين وحى ، روز بعثت ، اعجاز قرآن ، شماره حروف ، شماره كلمات ، شماره جملات ، تعداد آيات ، حزب و جزء ، شماره سور ، زبر و بينات ، مطلق و مقيد ، خاص و عام ، ناسخ و منسوخ ، محكم و متشابه و . . . از مسائل بسيار مهمى است ، كه جا دارد نسبته به هر يك بحث مفصل و گسترده اى مطرح گردد ، ولى از آنجا كه اين نوشته مباحث عالى عرفان اسلامى و اخلاق الهى و روش انبياء و اولياء را دنبال مى كند ، از عهده اش خارج و خوانندگان و محققان مى توانند به كتب مفصلى كه در اين زمينه نگاشته شده مراجعه كنند .

قرآن :

كلام جاويد حق ، و معجزه ابدى رسالت پيامبر ، و نور الهى ، و كتاب با عظمت خداوندى است .

قرآن :

ريسمان محكم الهى ، منشور حيات طيبه ، خير دنيا و آخرت و سعادت آور جهت انسان در اين جهان و آن جهان است .

قرآن :

رمز حقايق ، به حقيقت ناطق ، و گفتار صادق ، و محبوب قلب عاشق ، و براى

ايجاد سلامت دنيا و آخرت براى همه انسانها لائق است .

قرآن :

كليد خوشبختى ، پيش گير از بدبختى ، صفاى باطن ، آرايش ظاهر ، اميد اميدوار ، و مركز اسرار الهى است .

قرآن :

چراغ هدايت ، شاهد نبوت ، ضامن رسالت ، عين دلالت ، كمال آدميت ، و رهنماى تمام انسانها به سوى خير و سعادت است .

قرآن :

شفاى دردها ، صفاى باطن ، عشق عاشق ، عرش معنوى ، و كرسى علم الهى است .

قرآن :

ميزان شناخت حق از باطل ، بيانگر حقايق ، پند و عبرت براى اهل دل ، و معلم جاهل است .

قرآن :

نويد وصل ، وعده دهنده به بهشت ، مبشر نيكان و منذر بدان و تيره بختان ، و ترساننده بدكاران ، و تكيه گاه نيكوكاران است .

قرآن :

راه حق ، صراط مستقيم ، دشمن فاسق ، خسارت فاجر ، غنيمت اهل حال ، و مايه دلدادگان ، و سرمايه نيك بختان است .

قرآن :

بزرگترين نعمت خداوندى ، و شيرين ترين ميوه درخت هستى ، و يارى

دهنده مردان خدا ، و نجات دهنده انسان از تمام بدبختى هاست .

قرآن :

آئينه صفات و اسماء حق ، راه خد به سوى بهشت ، مانع انسان از افتادن در عذاب ، و سرچشمه آب حيات ، و ثمره عشق حق به عبد است .

قرآن :

كتاب حدود ، برنامه قصاص ، منبع اوامر و نواهى ، صفحه امثال و حكم ، بازگو كننده سرگذشت نيكان ، و بيانگر حالات ستمگران براى عبرت گرفتن آيندگان و حاضران است .

قرآن :

وجه خدا ، تمثل انبياء و امامان ، و برنامه زندگى ، و مايه پايندگى ، و روح ملكوت ، و جان جبروت ، و روشنى بخش عالم ناسوت است .

اى ساقى جان برخيز پر كن قدح ما را *** پر باده وحدت كن اين جام مصفا را
ايام بهار آمد شد عهد خزان كهنه *** بنگر چو بهشت عدن خوش ساحت دنيا را
اى مغبچگان نو بر كهنه مياويزيد *** شد تازه دم بلبل زد نغمه شيوا را
تا چند زو نديدا وز پشت سخنرانى *** قرآن قلم بطلان زد پشت اوستا را
انديشه انسانى چون راه تكامل يافت *** رونق نبود زين پس پندار و فسونها را
قرآن كه بهمين گوهر از قلزم توحيد است *** روشن كند از نورش يكتائى يكتا را
اين در يتيم آمد چون در صف صرافان *** بشكست بهاى آن مقدار گهرها را
چون دولت قرآنى پا زد به سر پا زند *** از شرك مصفا كرد اين صفحه غبرا را
ذرات جهان رقصان در پرتو يك نورند *** شرى به جهان نبود تا زوج بود تا را
نورى زفراز قدس گر جان تو دريابد *** آتش بزند نورش اهريمن ادنا را
انجيل و اوستا چون ذرات نظام شمس *** خورشيد بود قرآن نبود خبر اعما را
زين خوان حقيقت ما چون نقد خرد چيديم *** كى گوش دهيم از دل افسانه آبا را
صد شكر كه ايزدمان بنواخت به فضل خويش *** تا رهبر ما فرمود احمد شه بطحا را
بر عالميان نازيم از پيروى قرآن *** كز ساحت دين برديم ما سبقت اعلا را
گر راه خدا خواهى زين راه حقيقت رو *** از دست مهل جانا اين عروه وثقا را
با نفس مشو همره كاين غول فريبنده *** بسيار نكو داند رسم و ره اغوا را
در روشنى خورشيد از شمع مدد جستن *** جز راه سفه نبود مر عاقل دانا را
قدسى چو تو مى دانى كين ره ره ايمان است *** بر بند لب از گفتار كين نكته بس ايما را
قرآن :

نجات دهنده انسان از ضلالت و گمراهى ، و شرك و فسق ، و عصيان و طغيان ، و فجور و شرور ، و رهبر آدميان به سوى حضرت حق و زمينه ساز ورود انسان به بهشت الهى است .

قرآن :

سخن حق با انسان ، از بين برنده تاريكى و ظلمت جان ، علاج وسوسه دل ، و سرور جان ، و مبين واقعيات ، و گشاينده گره مشكلات و نصرت دهنده انسان در برابر تمام آلام و حوادث است .

قرآن :

برطرف كننده ملالت ، پديد آرنده جلالت ، بخشنده كمال ، و سازنده رشد و محكمتين دستگيره نجات براى تمام افراد بشر ، و فرزندان حضرت آدم است .

قرآن :

علم حق ، بازگوكننده مسائل روح ، معراج عقل ، شكوفاكننده فكر ، صفا دهنده جان ، آواى دوست ، نداى ملكوت ، و پوشاننده لباس خلافت به انسان است .

قرآن :

مايه حيات ، سرمايه نجات ، راهگشاى راهروان راه الهى ، مدرس تقوا ، معلم وفا ، و ناظم امور حيات انسانهاست .

كلياتى از مسائل قرآن :
شناخت حقايقى كه در قرآن مجيد آمده ، بر عهده پيامبر و ائمه بزرگور است ، و تا آنجا كه ظرفيت انسان تا قيامت اجازه مى داده در توضيح حقايق اين كتاب از آن بزرگواران مسائلى در كتب معتبره ، حديث و تفسير نقل شده ، و آن عزيزان بر اساس بسيارى از آيات قرآن از مردم عالم دعوت به تفكر در اصول و معارف قرآن كرده اند .

انسان با تمام علومى كه دارد ، وقتى در برابر قرآن مجيد مى ايستد ، بطور جدى خود را در برابر دريائى بى ساحل و بحرى بى كران ، كه آن را بدايت و نهايت معلوم نيست مى بيند ! !

در بازگو كردن مسائلى كه در قرآن شريف مطرح است ، كسى را توانائى نيست ، زيرا كثرت مسائل به اندازه اى است كه شمارش آن ، و توضيح و تفسيرش عمر دهر را لازم دارد .

من با همه حقارت و كوچكى ام مى خواستم به شمار مسائل و برنامه هائى كه در قرآن مجيد آمده برخيزم و آن را به طور فهرستوار در اين نوشتار بياورم ، ولى به اين نتيجه رسيدم كه اين برنامه بايد به صورت مستقل صورت گيرد و تحت عنوان برنامه موضوعى بررسى گردد .

در اين زمينه شما را به تحقيق بسيار بسيار مختصر ولى پر مغزى كه عارف بزرگ قرن حضرت خمينى در آداب الصلاتش دارد راهنمائى كرده و از شما مى خواهم كه در مقاله آن جناب در اين زمينه دقت كافى مبذول داريد .

خداى تبارك وتعالى بواسطه سعه رحمت بر بندگان ، اين كتاب شريف را از مقام قرب در قدس خود نازل فرموده ، و به حسب تناسب عوالم تنزل داده ، تا به اين مقام ظلمانى و سجن طبيعت رسيده و به كسوه الفاظ و صورت حروف

درآمده .

قرآن براى استخلاص مسجونين در اين زندان تاريك دنيا ، و رهائى مغلولين در زنجيرهاى آمال و امانى ، و رساندن آنها از حضيض نقص و ضعف و حيوانيت به اوج كمال و قوت و انسانيت ، و از مجاورت شيطان به موافقت ملكوتيين بلكه به وصول به مقام قرب و حصول به مرتبه لقاء الله كه اعظم مقاصد و مطالب اهل لقا الله است آمده .

از اين جهت اين كتاب ، كتاب دعوى به حق و سعادت است و بيان كيفيت وصول بدين مقام مى باشد .

مندرجات آن اجمالاً آن چيزى است كه در اين سير و سلوك الهى مدخليت دارد و يا اعانت مى كند سالك و مسافر الى الله را ، و بطور كلى يكى از مقاصد مهمه آن دعوت به معرفة الله و بيان معارف الهيه است ، از شئون ذاتيه و اسمائيه و صفاتيه و افعاليه و از همه بيشتر در اين مقصود ، توحيد ذات و اسماء و افعال است كه بعضى از آن به صراحت و بعضى به اشارت مستقصى مذكور است .

و بايد دانست كه در اين كتاب جامع الهى بطورى اين معارف از معرفت ذات تا معرفت افعال مذكور است كه هر طبقه به قدر استعداد خود از آن ادراك مى كند ! !

چنانچه آيات شريفه توحيد و خصوصاً توحيد افعال را علماء ظاهر و محدثين و فقها رضوان الله عليهم طورى بيان و تفسير مى كنند كه به كلى مخالف و مباين است با آنچه اهل معرفت و علماء باطن تفسير مى نمايند ، و نويسنده هر دو را در محل خود درست مى داند ، زيرا كه قرآن شفاى دردهاى درونى است و هر مريض را بطورى علاج مى كند .

چنانچه كريمه :

( هُوَ الاَْوَّلُ وَالاْخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ )(1) .
و كريمه :

( اللهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ )(2) .
و كريمه :

( هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَفِي الاَْرْضِ إِلهٌ )(3) .
و كريمه :

( هُوَ مَعَكُمْ )(4) .
و كريمه :

( فَأَيْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ )(5) .
الى غير ذلك در توحيد ذات و آيات كريمه آخر سوره حشر و غير آنها در توحيد صفات و كريمه :

( وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللهَ رَمَى )(6) .
و كريمه :

( اَلْحَمْدُ للهِِ رَبِّ الْعالَمِينَ )(7) .
ـ1 ـ سوره حديد (57) : 3 .

2 ـ سوره نور (24) : 35 .

3 ـ سوره زخرف (43) : 84 .

4 ـ سوره حديد (57) : 4 .

5 ـ سوره بقره (2) : 115 .

6 ـ سوره انفال (8) : 17 .

7 ـ سوره فاتحه (1) : 2 .

و كريمه :

( يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ )(1) .
در توحيد افعال ، كه بعضى به وجه دقيق و بعضى به وجه ادق عرفانى دلالت دارد براى هر يك از طبقات علماء ظاهر و باطن و براى هر يك شفاى امراض است .

و در عين حال كه بعضى آيات شريفه مثل آيات سوره توحيد و آيات اول سوره حديد به حسب حديث شريف كافى براى متعمقان از آخر الزمان وارد شده ، اهل ظاهر را نيز از آن بهره كافى است و اين از معجزات اين كتاب شريف و از جامعيت آن است ! !

و ديگر از مقاصد و مطالب آن دعوت به تهذيب نفوس و تطهير بواطن از ارجاس طبيعت و تحصيل سعادت است .

و بالجمله كيفيت سير و سلوك الى الله و اين مطلب شريف به دو شعبه مهم منقسم است : يكى تقوا به جميع مراتب آنكه مندرج است در آن تقواى از غير حق و اعراض مطلق از ماسوى الله .

و ديگر ايمان به تمام مراتب و شئون كه در آن مندرج است اقبال به حق و رجوع و انابه به آن ذات مقدس ، و اين از مقاصد مهمه اين كتاب شريف است كه اكثر مطالب آن بلاواسطه يا مع الواسطه به اين مقصد شريف رجوع كند .

و ديگر از مطالب اين صحيفه الهيه قصص انبياء و اولياء و حكماء است و كيفيت تربيت حضرت حق نسبت به آنان و تربيت آنان خلق خدا را ، كه در اين قصص فوائد بى شمار و تعليمات بسيار است و در آنها بقدرى معارف الهيه

ـ1 ـ سوره حشر (59) : 24 .

و تعليمات و تربيت هاى ربوبيه مذكور و مرموز است كه عقل را متحير كند .

در همين قصه خلق آدم (عليه السلام) و امر به سجود ملائكه و تعليمات اسماء و قضاياى ابليس كه در كتاب خدا مكرر ذكر شده به قدرى تعليم و تربيت و معارف و معالم است براى كسى كه :

( لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِيدٌ )(1) .
كه انسان را حيران كند .

و اينكه قصص قرآنيه مثل قصه آدم و موسى و ابراهيم و ديگر انبياء مكرر ذكر شده براى همين نكته است كه اين كتاب ، كتاب قصه و تاريخ نيست بلكه كتاب سير و سلوك الى الله و كتاب توحيد و معارف و مواعظ و حكم است ، و در اين امور تكرار مطلوب است تا در نفوس قاسيه تأثيرى كند و قلوب از آن موعظت گيرد .

بالجمله ذكر قصص انبياء و كيفيت سير و سلوك آنها و چگونگى تربيت آنان از بندگان خدا و حكم و مواعظ و مجادلات حسنه آنها ، از بزرگترين ابواب معارف و حكم و بالاترين درهاى سعادت و تعاليم است كه حق تعالى جل مجده به روى بندگان خود مفتوح فرموده .

و چنانچه ارباب معرفت و اصحاب سلوك و رياضت را از آنها حظى وافر و بهره اى كافى است ، كسانى ديگر را نيز نصيبى وافى و قسمتى بى پايان است .

چنانچه از كريمه شريفه :

( فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً )(2) .
مثلاً اهل معرفت كيفيت سلوك و سير معنوى حضرت ابراهيم (عليه السلام) را ادراك

ـ1 ـ سوره ق (50) : 37 .

2 ـ سوره انعام (6) : 76 .

مى كنند ، و راه سلوك الى الله و سير الى جنابه را تعليم مى نمايند و حقيقت سير انفس و سلوك معنوى را از منتهاى ظلمت طبيعت كه بن جن عليه الليل در آن مسلك تعبير شده تا القات مطلق انيت و انانيت و ترك خودى و خودپرستى و وصول به مقام قدس و دخول در محفل انس كه در اين مسلك اشارت به آن است :

( وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماوَاتِ . . . )(1) .
از آن دريابند .

و ديگر از مطالب اين صحيفه نورانيه ، بيان احوال كفار و جاحدين و مخالفان با حق و حقيقت و معاندين با انبياء و اولياء و بيان كيفيت عواقب امور آنها و چگونگى بوار و هلاك آنها ، چون قضاياى فرعون و قارون و نمرود و شداد و اصحاب فيل و ديگر از كفره و فجره است ، كه در هر يك از آنها موعظت ها و حكم و بلكه معارفى است براى اهلش .

و ديگر از مطالب اين كتاب با عظمت قضاياى غزوات رسول خداست ، كه در آنها نيز مطالب شريفه مذكور است ، كه يكى از آنها كيفيت مجاهدات اصحاب رسول خدا است ، براى بيدار كردن مسلمين از خواب غفلت و برانگيختن آنها است براى مجاهدت فى سبيل الله و تنفيذ كلمه حق و اماته باطل .

يكى ديگر از مطالب قرآن شريف بيان قوانين ظاهر شريعت و آداب و سنن الهيه است ، كه در اين كتاب نورانى كليات و مهمات آن ذكر شده و عمده در اين قسمت دعوى به اصول مطالب و ضوابط آن است ، مثل باب صلاة و زكوة و خمس و حج و صوم و جهاد و نكاح و ارث و قصاص و حدود و تجارت و امثال آن ، و چون اين قسم كه علم ظاهر شريعت است عالم المنفعه و براى جميع

ـ1 ـ سوره انعام (6) : 79 .

طبقات از حيث تعمير دنيا و آخرت مجعول است و تمام طبقات مردم از آن به مقدار ظرفيت خود استفادت كنند از اين جهت در كتاب دعوت به آن بسيار است ، و در احاديث و اخبار نيز خصوصيات و تفاصيل آنها به حد وافر است و تصانيف علماء شريعت در اين قسمت بيشتر و بالاتر از ساير قسمت ها است .

و يكى ديگر از مطالب قرآن شريف احوال و معاد و براهين بر اثبات آن و كيفيت عذاب و عقاب و جزا و ثواب آن و تفاصيل جنت و نار و تعذيب و تنعيم است .

در اين قسمت حالات اهل سعادت و درجات آنها از اهل معرفت و مقربين و از اهل رياضت و سالكين و از اهل عبادت و ناسكين و همينطور حالات و درجات اهل شقاوت از كفار و محجوبين و منافقين و اهل معصيت و فاسقين مذكور است .

ولى آنچه به حال عموم بيشتر فايده داشته باشد ، بيشتر مذكور و با صراحت لهجه است ، و آنچه براى يك طبقه خاصه مفيد است به طريق رمز و اشاره مذكور است مثل :

( رِضْوَانٌ مِنَ اللهِ أَكْبَرُ )(1) .
و آيات لقاء الله براى آن دسته و مثل :

( كَلاَّ إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ يَوْمَئِذ لَمَـحْجُوبُونَ )(2) .
براى دسته ديگر ، و در اين قسم يعنى در قسم تفصيل معاد و رجوع الى الله معارفى بى شمار و اسرارى بس دشوار مذكور است ، كه اطلاع بر كيفيت آنها جز به سلوك برهانى يا نور عرفانى نتوان پيدا كرد .

ـ1 ـ سوره توبه (9) : 72 .

2 ـ سوره مطففين (83) : 15 .

قرآن با روشن ترين و واضح ترين طرزى وجود خداى يگانه را در سوره هاى 2 ـ 3 ـ 4 ـ 5 ـ 6 ـ 17 ـ 18 ـ 34 ـ 39 ـ 40 ـ 42 ـ 59 ـ 112 ـ تعليم مى دهد .

خداوند آفريننده همه اشياء است سوره هاى 16 ـ 17 ـ نيكو و رحيم است سوره هاى 3 ـ 6 ـ 10 ـ 40 ـ و حتى كسانى را كه نسبت به او سپاسگزار نيستند حفظ و حمايت مى كند سوره هاى 3 ـ 9 ـ 64 ـ و از كسانى كه به او تعرض مى كنند در صورتى كه توبه كنند عفو مى كند سوره هاى 25 ـ 110 ـ حاكم و قاضى روز قيامت است سوره هاى 2 ـ 14 ـ 16 ـ 17 ـ 18 ـ 22 ـ و به هر كس مطابق عملش پاداش مى دهد سوره هاى 2 ـ 3 ـ 4 ـ 10 ـ 28 ـ يعنى به خوبان و به آنان كه در راه او جهاد مى كنند و مى ميرند سعادت ابد عنايت مى شود ، و شرح اين سعادت و نعمت ها به صورتى داده شده كه هر كسى از روى اراده و تحقيق تصديق مى كند سوره هاى 4 ـ 7 ـ 13 ـ 15 ـ 18 ـ 32 ـ 35 و مضامينى كه در باره بدكاران و اشرار و مجازاتى كه در جهنم مخوف و مهيب به آنها داده خواهد شد در سوره هاى 27 ـ 38 ـ 45 ـ 52 ـ 55 ـ 56 ـ 76 ـ 88 آمده است .

قرآن مجيد هر نوع فسق و فجور و افراط در آن سوره هاى 4 و 17 و رباخوارى سوره 2 و حرص و غرور سوره هاى 4 و 17 و 18 ، افتراء و تهمت سوره 104 و طمعورزى سوره هاى 4 ـ 33 نفاق سوره 4 و 63 ، شهوت در جمع آورى اشياء از بين رفتنى سوره هاى 100 و 102 را تقبيح و در مقابل انفاق سوره هاى 2 ـ 3 ـ 30 ـ 50 ـ 70 ـ 90 ، محبت به نوع سوره هاى 4 ـ 17 ـ 29 ـ 46 ـ سپاسگزارى از خدا اكثر سوره ها ، وفاى به عهد سوره هاى 5 ـ 16 ، صفا و خلوص ، سوره هاى 5 ـ 6 ، محبت به ايتام و دستگيرى از آنان در موارد متعدد ، تقوا و عفت در همه امور سوره هاى 24 و 25 ، آزادى بردگان سوره هاى 13 ـ 90 ، صبر در صد و سه مورد ، تسليم و رضا در موارد متعدده ، عفو از ديگران سوره هاى 3 ـ 16 ـ 24 ـ 43 ،

و كليه كارهاى نيك را اكيداً به مرد و زن دستور مى دهد(1) .

قرآن ريسمان محكم الهى براى صعود به اوج كمال است
قرآن مجيد از موجوديت و حقيقت خود تعبير به ريسمان مى كند ، ريسمانى كه از مبدء عالى عالم تا كناره اين چاه طبيعت كشيده شده ، تا انسان ، اين موجودى كه آراسته به هر نوع استعداد و قوه است ، با دست زدن به آن قوا و استعدادهاى ذاتى و حقيقى اش رشد كرده و همراه اين طناب الهى به لقاء حضرت حق برسد .

چنانچه انسان در برابر قرآن ميجد بى تفاوت بماند ، با سر و با تمام موجوديت و هويتش به قعر چاه طبيعت سرنگون شده و تمام ارزش هاى خود را از دست خواهد داد و از هر هستى او چيزى جز خطى از حيوانيت و پستى نخواهد ماند .

( وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلاَّ خَسَاراً )(2) .
جلال الدين مولوى در اين زمينه مضمون جالبى دارد :

زان كه از قرآن بسى گمره شدند *** زان رسن قومى درون چه شدند
مر رسن را نيست جرمى اى عنود *** چون ترا سوداى سر بالا نبود
شارح مثنوى در اين زمينه مى فرمايد :

يكى از عالى ترين مضامين انسانى ، فردى ، و اجتماعى ، روانى و اخلاقى و اقتصادى و سياسى و طبيعى ، همين مضمون است كه جلال الدين در دو بيت مورد تحليل گوشزد كرده است .

ـ1 ـ محمد و قرآن : /106 .

2 ـ سوره اسرا (17) : 82 .

آنچه را كه در دو بيت فوق مطرح مى كند ، مى توان به عنوان يك اصل كلى در تمام شئون بشرى تلقى نمود .

به توضيح اينكه انسان در هر موقعيتى هم كه قرار بگيرد ، پيرامون او را پديده ها و قوانين و وسائل فراوانى احاطه كرده است .

آن پديده ها و قوانين و وسائل بخودى خود ، در راه تعيين سرنوشتى كه انسان با دست خود بايد بسازد ، آمادگى فعاليت خود را اعلام كرده اند ، بدون اينكه اين اعلام موجب اجبار انسانى بوده باشد .

مثلاً نور يكى از آن پديده ها و وسائل است كه تمام جايگاه هاى حيات ما را روشن ساخته است ، در عين حال ما را به هيچ يك از هدف هاى حياتى كه بايد آن را به دست بياوريم مجبور نمى سازد .

پديده نور تاكنون هيچ قماربازى را مجبور نساخته است كه در روشنائيش بنشيند و قماربازى كند ، چنانكه هيچ پارسائى را مجبور نساخته است كه در روشنائيش بنشيند و به عبادت خداوندى پردازد .

آب ، آن ماده حياتى كره خاكى به وجود و جريان خود ادامه مى دهد ، بدون اينكه كسى را مجبور كند شخص ديگرى را در استخر آب بيندازد و او را غرق كند ، يا جهاز هاضمه و دستگاه مربوط بدن را به آشاميدن خود مجبور بسازد و نه تنها او را از مرگ نجات بدهد ، بلكه سلولها و اعصاب مغزى را آماده انديشه و رؤيا و تخيل و تداعى معانى و خودآگاهى نمايد .

آرى ماده آب هيچگونه مأمور اجرائى بالاى سر استعمال كنندگان آب نگماشته است .

اين انسان است كه حيات خود را مى خواهد ، و آن آب را با انواع گوناگون مورد بهره بردارى قرار مى دهد .

اين مسئله مورد ترديد نيست ، آنچه كه جاى تأسف است ، اين است كه اين

انسان روى چه عواملى به جاى داشتن سوداى سر به بالا ، همواره ميل به سر به پائين مى كند .

افسوس بر آن انسانهائى كه با بودن نبوت و امامت و بخصوص حبل الله متينى چون قرآن ، در اين قفس خاكى خود را حبس كرده و چون درب اين قفس باز شود جائى جز جهنم براى آنان نخواهد بود .

نه پاى آنكه از كره خاك بگذرم *** نه دست آنكه پرده افلاك بردرم
بى آب و دانه در قفسى تنگ مانده ام *** پرها زنم چو زين قفس تنگ برپرم
از بسكه همچو نقطه موهوم شد دلم *** سرگشته تر زدايره بى پا و بى سرم
تا روح و نفس هر دو بهم باز مانده اند *** گاهى فرشته طبعم و گه ديو پيكرم
بر ملك كاينات سليمان وقتمى *** گر ديو نفس يك نفس استى مسخرم
يا رب بسى فضول بگفتم زراه رسم *** استغفرالله از همه گردان مطهرم
بى بحر رحمت تو مرا موت احمرست *** سيرم بكن كه تشنه آن بحر اخضرم
زين هفت حلقه فلكم بگذران كه من *** چون مهره فتاده درين تنگ شش درم
روزى كه خاك گور شوم رحمتى كن *** سختم مگير زان كه من آن صيد لاغرم
روزى كه سر زخاك برآرم به بوى غيب *** رسوا مكن ميانه غوغاى محشرم
گر رد كنى مرا و اگر در پذيريم *** خاك سگان كوى توام بلكه كمترم
تا هست عمر ، چون سگ اصحاب كهف تو *** سر بر دو دست بر در كويت مجاورم
بر خاك درگه تو شفاعت گرى كند *** از خون ديده گر سر يك موى شد ترم
فريادرس مرا كه تو دانى كه عاجزم *** و آزاد كن مرا كه تو دانى كه مضطرم
آزادم از گنه كن و از بندگيت نه *** كز بندگيت خواجگى آيد ميسرم
عطار بر در تو چو خاكى است منتظر *** يا رب درم مبند كه من خاك آن درم
قرآن را براى رشد و تكامل و رسيدن به عالى ترين مقام الهى نفس و هستى خود بخواهيد ، آن را فرا گرفته و براى رفع عيوب درون و برون خود عمل كرده و از خويشتن به وسيله قرآن مجيد انسان نمونه اى بسازيد .

قرآن را براى تخدير خود از ملامت ها و خستگى ها و از اينكه آن را شفيعى جهت پول يافتن و شفاى امراض بدنى و بركت خانه و مغازه قرار دهيد سخت بپرهيزيد ، كه دين براى جبران ملالت جسمى و علاج ترس از حوادث مادى نيامده ، جلال الدين در ضمن آثارش به اينان كه برداشت غلظ از قرآن دارند حملهور شده و مى گويد :

خويشتن مشغول كردن از ملال *** باشدش قصد از كلام ذوالجلال
كاتش وسواس را و غصه را *** زان سخن بنشاند و سازد دوا
شارح مثنوى در ذيل اين ابيات مى فرمايد :

يكى از پرده هاى ضخيمى كه به روى دين و منابع و شئون آن افتاده و مردم را از اين حقيقت حيات بخش محروم ساخته است همين نكته است كه جلال الدين متذكر مى شود .

مى گويند : قرآن و بطور كلى دين ساخته آلام و ناگواريهايى است كه دامنگير افراد انسانى است .

خشونت و تلخى رويدادهاى زندگانى دائماً انسانها را در اندوه و وسوسه و اضطراب و ترس غوطهور مى سازد ، وقتى كه بشر در مقابل اين خشونت و تلخى ها به ناتوانى خود پى مى برد ، به وسائل گوناگونى پناه مى برد ، مانند عوامل تخدير مادى از افيون گرفته تا موسيقى و از آراستن و پيراستن موضوعات به عنوان زيبا دوستى گرفته تا هنرهاى گوناگون و بالاخره عامل دين را براى خود وسيله اى قرار مى دهد و از واقعيات فرار مى كند .

اين داورى « ظالمانه و خائنانه » به هيچوجه با واقعيت تطبيق نمى كند ، زيرا نخست اين مسئله را بايد در نظر بگيريم كه فرق زيادى وجود دارد ميان علت اصلى يك جريان ، و فايده اى كه مى توان از آن بهره بردارى نمود .

شما در باغچه خانه خود گل زيباى گران قيمتى را مى كاريد ، و گربه اى كه گرماى تابستان ناراحتش كرده از بالاى ديوار سايه آن گل زيبا را مى بيند و پائين مى آيد و در سايه شاخه و برگ گل پهن مى شود و ساعتى آسايش مى كند ، آيا صحيح است كه بگوئيم :

هدف شما و علت اصلى آن كه شما پولى خرج كرده و روزها و شايد ماهها زحمت كشيده گل زيبائى را پرورده ايد ، همان آسايش گربه در سايه آن است ؟ !

لباسهائى را كه پوشيده ايد براى حفظ بدن از ناملايمات جوى است فرض

كنيم كه سيل خروشانى در معرض ورود به خانه شماست ، و شما چيزى نداريد يا آنچه داريد براى جلوگيرى سيل از ورود به خانه كفايت نمى كند ، مجبور مى شويد كه لباسهاى خود و خانواده تان را به جاى گونى ريگ در جلوگيرى از سيل مورد بهره بردارى قرار بدهيد .

اين دو مثال اگر چه صد در صد با مسئله ما تطبيق نمى شود ، ولى براى توضيح علت اصلى يك شىء و فائده عارضى آن مناسب به نظر مى رسد ، اين حماقت كه قرآن و ساير شعائر دينى و به جاى آوردن دستوراتش علت اصلى دين تلقى شود سابقه ديرينه اى دارد و در خود قرآن در چند آيه مورد توبيخ قرار گرفته است ، مانند آن آيه كه مى گويد :

وقتى كه ضررى به انسان متوجه شود به خدا مى گرايد و دست به دعا بلند مى كند .

لذا جمال الدين در ابيات مورد تحليل مى گويد : اگر تو قرآن را براى رفع ملالت خاطر مى خوانى چه تفاوتى با كليله و شاهنامه خواندن ارد ؟

قرآن را براى خدا فرا گيريد و براى خدا عمل كنيد ، تا به نقطه اى كه براى شما معلوم كرده اند و آن مقام خلافت از حق است برسيد ، قرآن را براى كسب سعادت دنيا و آخرت بخوانيد و عمل كنيد ، قرآن را براى رفع دردهاى عقلى و روحى تلاوت كنيد ، قرآن را براى خدا بخواهيد ، و براى خدا فرا گيريد و براى خدا به اجرا بگذاريد .

با قرآن آشنا شويد و به قرآن آگاه شويد ، و به آيات خدا آراسته گرديد تا به مقام والاى ملكوتى و الهى برسيد .

تا هستيد خود را به قرآن عرضه كنيد .

قرآن همانطور كه خودش مى فرمايد : كتاب هدايت ، كتاب شفا ، كتاب زمينه ساز رشد و كمال و مبين تمام مسائل مثبت و منفى است .

غرض از نزول قرآن آراسته شدن انسان به مقام شامخ انسانيت و رسيدن او به مقام لقاء و وصال است .

قرآن براى بيدارى قلب و توجه دادن انسان به واقعيات و متصل نمودن آدمى به ملكوت سماوات و ارض آمده .

بر ما لازم است بطور مستمر در ضمن قرائت قرآن با توجه به مفاهيم عالى آيات خود را بر كتاب الهى عرضه كرده و در مقام تطبيق خود با آيات الهيه برآئيم ، تا اگر آنچه قرآن مى خواهد در ما باشد به حفظ آن بكوشيم و آنچه نمى خواهد اگر در ما هست به علاج آن اقدام نمائيم .

عارف بزرگ حضرت امام خمينى در اين زمينه مى فرمايد :

يكى از آداب مهمه قرائت قرآن كه انسان را به نتائج بسيار و استفادات بى شمار نائل كند تطبيق است و آن چنان است كه در هر آيه از آيات شريفه كه تفكر مى كند ، مفاد آن را با حال خود منطبق كند و نقصان خود را بواسطه آن مرتفع نمايد و امراض خود را به آن شفا دهد .

مثلاً در قصه شريفه حضرت آدم ببيند سبب مطرود شدن شيطان از بارگاه قدس با آن همه سجده ها و عبادتهاى طولانى چه بوده ، خود را از آن تطهير كند ، زيرا مقام قرب الهى جاى پاكان است ، با اوصاف و اخلاق شيطانى قدم در آن بارگاه نتوان گذاشت .

از آيات شريفه استفاده مى شود كه مبدء سجده ننمودن ابليس خودبينى و عجب بوده كه كوس :

( أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَار وَخَلَقْتَهُ مِن طِين )(1) .
زد و اين خودبينى اسباب خودخواهى و خودفروشى كه استكبار است شد ،

ـ1 ـ سوره اعراف (7) : 12 .

و نتيجه استكبار خودرأيى و استقلال و سرپيچى از فرمان دوست گشت ، و به اين خاطر او را مطروف درگاه نمودند .

آه بر عده اى از ما كه از اول عمر شيطان را ملعون و مطرود خوانديم و خود به اوصاف خبيثه او متصف هستيم ، و در فكر آن نشديم كه آنچه سبب مطروديت درگاه قدس است در هر حال از خود دور كنيم ، شيطان خصوصيتى ندارد ، آنچه او را از درگاه قرب دور كرد ، اگر در ما باشد ما را هم نگذارد به آن پيشگاه پاك راه يابيم ، بترسيم از اينكه لعن هائى كه به ابليس مى كنيم خود در آن شريك باشيم !

و نيز تفكر كنيم در همين قصه شريفه و سبب مزيت آدم و برترى او از ملائكة الله ، ببينيم چه بوده ، كه خود نيز به قدر طاقت به آن آراسته گرديم ، مى بينيم تعليم اسماء سبب برترى او گشت و مرتبه عاليه تعليم اسماء تحقق به مقام اسماء الله است چنانچه مرتبه عاليه از احصاء اسماء كه در روايت شريفه است :

إنَّ للهِِ تِسْعٌ وَتِسْعينَ أسْماءٌ مَنْ أحْصاها دَخَلَ الْجَنَّةَ .
تحقّق به حقيقت آنها است كه انسان را به جنت اسمائى نايل مى كند ، انسان با ارتياضات قلبيه مى تواند مظهر اسماء الله و آيات كبراى الهيه شود و وجود او وجود ربانى و متصرف در مملكت او دست جمال و جلال الهى باشد ، و در حديث قريب به اين معنى است كه :

همانا روح مؤمن اتصالش به خداى تعالى شديدتر است از اتصال شعاع خورشيد به خورشيد .

در هر صورت كسى كه بخواهد از قرآن شريف حظ وافر و بهره كافى بردارد بايد هر يك از آيات شريفه را با حال خود تطبيق كند ، تا استفاده كامله كند مثلاً در آيه شريفه سوره انفال آمده :

( إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً وَعَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ )(1) .
شخص سالك بايد اين اوصاف ثلاثه را ببيند با او منطبق است يا نه ؟ آيا وقتى ياد خدا به ميان مى آيد قلبش فرو مى ريزد و ترسناك مى شود ؟ و وقتى آيات شريفه الهيه بر او خوانده مى شود نور ايمان در قلبش افزايش پيدا مى كند ، و اعتمادش بر خداست ؟

يا در هر يك از مراتب راجل و از هر يك از اين خواص محروم است ؟ اگر بخواهد بفهمد كه از حق ترسناك است و قلبش ازترس او فرو مى ريزد به اعمال خود نظر كند ، انسان ترسناك در محضر كبريائى جسارت به مقام مقدسش نكند و در حضور حضرت حق هتك حرمات الهيه ننمايد ، اگر با آيات الهيه ايمان قوى شود نور ايمان به مملكت ظاهرش نيز سرايت كند .

ممكن نيست قلب نورانى باشد و زبان و كلام و چشم و نظر و گوش و استماع نورانى نباشد ، بشر نورانى آن است كه تمام قواى ملكيه و ملكوتيه اش نوربخش باشد و علاوه بر آنكه خود او را هدايت به سعادت و طريق مستقيم كند به ديگران نيز نورافشانى نموده ، آنها را به راه راست هدايت كند .

چنانچه اگر كسى به خداى تعالى توكل و اعتماد داشته باشد قطع طمع از دست ديگران كند ، و بار احتياج خود را به درگاه غنى مطلق افكند ، و ديگران را كه چون خود او فقيرند مشكل گشا نداند ، پس وظيفه سالك الى الله آن است كه خود را به قرآن شريف عرضه بدارد .

چنانچه ميزان در تشخيص صحت و عدم صحت و اعتبار ولا اعتبار حديث و روايت آن است كه آن را به كتاب خدا عرضه دارند و آنچه مخالف آن است باطل و زخرف شمارند ، ميزان در استقامت و اعوجاج و شقاوت و سعادت آن

ـ1 ـ سوره انفال (8) : 2 .

است كه در ميزان كتاب الله درست و مستقيم درآيد .

و چنانچه خلق رسول خدا قرآن بود ، امت هم بايد خلق خود را با قرآن موافق كند تا با خلق ولى كامل نيز مطابق گردد ، و اخلاقى كه مخالف با كتاب خداست زخرف و باطل است ، و همچنين جميع معارف و احوال قلوب و اعمال باطن و ظاهر خود را بايد با كتاب خدا تطبيق كند تا به حقيقت قرآن متحقق گردد و قرآن مجيد صورت باطنى او شود .

كسى كو هر چه ديد از چشم جان ديد *** هزاران عرش در مويى عيان ديد
عدد از عقل خواست اما دل پاك *** عدد گرديد در گفت و زيان ديد
چو اين آن است و آن اينست جاويد *** چرا پس عقل احول اين و آن ديد
چو دريا عقل دايم قطره بيند *** به چشم او نشايد جاودان ديد
كسى كو بر احد حكم عدد كرد *** مجال بى نشانى را نشان ديد
به جان بين هر چه مى بينى كه توحيد *** كسى كو محو شد از جسم و جان ديد
چو دو عالم زيك جوهر برآمد *** در اندك جوهرى بسيار كان ديد
ازل را و ابد را نقطه اى يافت *** همه كون و مكان و لامكان ديد
يقين مى دان كه جسم و جان چنانست *** كه ذره ، بر زمين هفت آسمان ديد
ولى هر ذره اى از آسمان نيز *** بعينه هم زمين هم آسمان ديد
چه جاى آسمان است و زمين است *** كه در هر ذره اى هر دو جهان ديد
چه مى گويم كه عالم صد هزاران *** وراى هر دو عالم مى توان ديد
همى در هر چه خواهى هر چه خواهى *** به چشم جان توانى بى گمان ديد
تو در قدرت نگر تا آشكارا *** ببينى آنچ عين تو نهان ديد
چو هر دو كون در جنب حقيقت *** بسى كمتر زتار ريسمان ديد
اگر يك ذره بوى گل پذيرد *** عجب نبود چنين بايد چنان ديد
دو عالم چيست از يك سايه توست *** كه آنجا ذره را خط امان ديد
دلى كان گنج پى برد از طلسمش *** فنا شد تا دو عالم طيلسان ديد
زخود گم گردى اى عطار اينجا *** كه تا خود را توانى كامران ديد
سه وظيفه بسيار مهم در برابر قرآن :
تمام افراد مسلمان از مرد و زن در برابر كتاب با عظمت الهى داراى سه مسئوليت بسيار مهم هستند :

1 ـ ياد گرفتن قرآن

2 ـ فهم معانى و مفاهيم قرآن

3 ـ عمل به قرآن

در شرح اين سه وظيفه سنگين و پر منفعت بايد گفت : از ابتداى بعثت رسول گرامى اسلام تا شروع غيبت كه همزمان با ولادت امام عصر (عج) نزديك به دويست و شصت و هشت سال است .

در اين مدت پيامبر بزرگ و ائمه طاهرين تا سر حد باختن جان تمام همت خودر بر تعليم و تفهيم قرآن و زمينه سازى براى عمل به كتاب خدا صرف كردند شما مى دانيد كه هر دقيقه و ثانيه از عمر اين بزرگواران برتر از تمام عالم است .

ضَرْبَةُ عَلىّ يَوْمَ الْخَنْدَقِ أفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلَيْنِ .
يك ضربت زدن مگر چه اندازه وقت مى گيرد ؟ همين مقدار وقت و عمل در آن بنا به فرموده نبى اسلام از عبادت ثقلين بالاتر است ، دقايق عمر پيامبر و همه ائمه به همين ميزان است و اين بزرگواران اين مدت پر بها را خرج اين سه برنامه با عظمت كردند ، بر ماست كه زحمات آن عزيزان الهى را قدردانى كنيم و قدردانى زحمات آنان به اين است كه اين سه برنامه را نسبت به كتاب الهى تحقق دهيم .

روشى كه پيامبر بزرگ و ائمه طاهرين نسبت به قرآن در ميان مردم داشتند به دستور خود قرآن بود ، قرآن است كه تاكيد بر تعليم قرائت و تفهيم مفاهيم و عمل به آيات خداوندى دارد .

در آخرين آيه سوره مزمل كه احتمالاً سوره سوم يا چهارم قرآن از نظر نزول است در مسئله قرائت مى خوانيم :

( فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرآنِ عَلِمَ أَن سَيَكُونُ مِنكُم مَّرْضَى وَآخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الاَْرْضِ يَبْتَغُونَ مِن فَضْلِ اللهَ وَآخَرُونَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللهَ فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنْهُ وَأَقِيمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَأَقْرِضُوا اللهَ قَرْضاً حَسَناً وَمَا تُقَدِّمُوا لاَِنفُسِكُم مِنْ خَيْر تَجِدُوهُ عِندَ اللهَ هُوَ خَيْراً وَأَعْظَمَ أَجْراً وَاسْتَغْفِرُوا اللهَ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ )(1) .
به آن اندازه كه براى شما آسان و بى مشقت است قرآن بخوانيد خداى بر احوال شما آگاه است ، كه برخى مريض و ناتوانيد و عده اى به سفر براى كسب و تجارت براى به دست آوردن روزى حق در طلب و كوشش هستيد ، و گروهى در راه خدا به روز و شب در جهاد هستيد ، پس در هر حال آنچه براى شما ميسر است به قرائت قرآن بپردازيد و نماز بپا داريد و زكات مال بدهيد و به خدا قرض نيكو بپردازيد و بدانيد هر عمل نيك براى آخرت خود پيش مى فرستيد ، پاداش آن را نزد خداوند مى يابيد ، اين كار خير شما از متاع دنيا بسى بهتر و بزرگتر است و از خداوند طلب آمرزش كنيد كه خدا بسيار مهربان و آمرزنده است .

در اين آيه كريمه دو مرتبه امر به قرائت شده ، و عمل به اين امر مهم الهى مستلزم يادگيرى ظاهر قرآن مجيد است ، روى اين حساب براى كسانى كه بتوانند قرآن را تعليم بگيرند ، لازم است به اين مسئله توجه كنند و سپس خويش

ـ1 ـ سوره مزمل (73) : 20 .

را به قرائت كتاب الهى عادت دهند .

و در مسئله با عظمت فهم مفاهيم عالى قرآن كه محصول تفكر و مطالعه در آثار اسلامى است در قرآن مجيد سوره حشر آيه 21 مى خوانيم :

( لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَل لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللهَ وَتِلْكَ الاَْمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ) .
اگر اين قرآن را بر كوه نازل مى كرديم ، هر آينه آن را از ترس خدا خاشع و متلاشى مى ديدى ، اين مثلها را براى مردم مى زنيم تا انديشه كنند .

آرى گوه با اتصال به قرآن از ترس خدا خاشع و متلاشى مى شد ، واى بحال انسان اگر با اين عقل و فطرت و وجدان در ارتباط با قرآن قرار نگيرد ، و در مقام فهم قرآن و انديشه و تفكر در آن برنيايد .

قرآن كريم به كسانى كه همت خود را در فهم آيات كتاب مصرف نمى كنند سخت حمله كرده و مى فرمايد :

( أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوب أَقْفَالُهَا )(1) .
آيا در قرآن انديشه نمى كنند ، يا بر دلهاشان قفلها زده اند ، و در مسئله بسيار مهم عمل ، سوره اى نيست مگر اينكه ترغيب و تشويق به عمل مى كند و اساس نجات را پس از فهم قرآن عمل به قرآن مى داند .

( إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ وَيُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً )(2) .
به تحقيق اين قرآن مردم را به راست ترين و استوارترين طريقه هدايت مى كند

ـ1 ـ سوره محمد (47) : 24 .

2 ـ سوره اسرى (17) : 9 .

و اهل ايمان را كه داراى عمل صالح باشند به اجر بزرگ بشارت مى دهد .

البته عمل صالح آن عملى است كه بر اساس آيات كتاب خدا و با نيت خالص از انسان صادر شده باشد .

اگر انسان به قرائت و فهم و عمل به قرآن بپردازد و اين روش را تا هنگام خروج از دنيا ادامه دهد فلاح و رستگارى او حتمى است .

در سوره اعراف آيه هشتم مى خوانيم :

( وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذ الْحَقُّ فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ )
ميزان در قيامت حق است ، پس كسانى كه در آن ميزان از نظر نيكى عمل و زين و سنگين برآيند اهل فلاحند .

براى خدا در قيامت ميزانهائى است : انبياء ، ائمه ، صلحاء ، و در رأس همه آنها قرآن مجيد است .

آرى در قيامت همه را با قرآن مى سنجند ، اگر اعمال و اخلاق آنان با كتاب خدا يكى باشد سنگين عمل و اهل نجات و اگر مطابق نباشد سبك عمل و اهل عذابند .

( وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُم بِمَا كَانُوا بِآيَاتِنَا يَظْلِمُونَ
قرآن سند بهترين فرهنگ و برترين نظام است :
اگر كسى بخواهد به نحو حقيقت اسلام و انسان و جهان را بشناسد ، چاره اى جز مراجعه به كتاب الهى ندارد .

در اين كتاب جاويد ، آنچه آمده هماهنگ با تمام شئون انسان و منطبق بر نظام احسن خلقت است .

ـ1 ـ سوره اعراف (7) : 9 .

مرا ياراى آن نيست كه اين حقيقت را توضيح دهم بيائيد اين مسئله را با هم از قول مفسر بزرگ قرن و فيلسوف عظيم القدر و عارف جليل مرحوم علامه طباطبائى از نظر بگذرانيم ، اين مرد بزگ در رساله قرآن در اسلام در بخش اول مى فرمايد :

با تأمل در چند مقدمه زيرين مى توان معنى واقعى اشتمال قرآن مجيد بر برنامه زندگى بشر را دريافت :

1 ـ انسان در زندگى خود هرگز هدفى جز سعادت و خوشبختى و كامروائى خود ندارد .

« خوشبختى و سعادت شكلى است از زندگى كه انسان آرزوى آن را داشته ، شيفته آن است ، مانند آزادى و رفاهيت و وسعت معاش و جز آنها » .

و چنانچه گاهى افرادى را مى بينيم كه از خوشبختى و سعادت خود روگردان مى باشند ، مانند كسى كه با انتحار به زندگى خود خاتمه مى دهد ، يا از مزاياى زندگى اعراض مى كند ، اگر در حال روحى شان دقيق شويم خواهيم ديد ، كه بواسطه عوامل ويژه اى ، سعادت زندگى را در آنچه تعقيب مى كنند مى دانند ، مثلاً كسى كه خودكشى مى كند در اثر حمله و هجوم ناملايمات ، راحتى خود را در مرگ مى بيند و مثلاً كسى كه به زهد و رياضت پرداخته ، لذائذ مادى را بر خود تحريم مى كند سعادت را در شيوه اى كه پيش گرفته مى داند .

پس فعاليت زندگى انسان پيوسته براى دست يافتن به سعادت و پيروزى در آن راه مى باشد ، خواه در تشخيص سعادت واقعى خود مصيب باشد مخطى .

2 ـ فعاليت زندگى انسان هرگز بدون برنامه صورت نمى گيرد ، و اين مسئله اى است بديهى و اگر احياناً خفا پيدا مى كند از كثرت وضوح است ، زيرا در يك طرف انسان با خواست و اراده خود كار مى كند و در نتيجه تا كارى را به سبب

شرائط موجوده « كردنى » تشخيص ندهد به انجام دادن آن اقدام نمى كند ، يعنى كار را به دنبال دستور علمى درونى انجام مى دهد ، و از طرف ديگر كارهائى را كه انجام مى دهد براى « خود » يعنى براى رفع حوائجى كه درك مى كند بوجود مى آورد و در نتيجه ميان اعمال و افعال وى ارتباطى است مستقيم .

خوردن ، و نوشيدن ، و خواب و بيدارى و نشستن و برخاستن ، و رفتن و آمدن و غير اينها هر كدام جائى و اندازه اى دارد ، در حالى لازم و در حالى غير لازم در شرايطى ناف و در شرايطى مضر مى باشد ، و در نتيجه انجام دادن هر كارى طبق دستورى است درونى كه در درك انسان كليات آن ذخير شده و به حسب انطباق به مورد ، جزئيات آن تحقق مى پذيرد .

هر فرد از انسان در كارهاى فردى خود به منزله كشورى است كه فعاليت هاى اهالى آن تحت قوانين و سنن و آداب معينه اى كنترل مى شود و قواى فعاله كشور نامبرده موظفند كه اعمال خود را اول با دستورات لازم الرعايه آن تطبيق نموده پس از آن انجام دهند .

فعاليتهاى اجتماعى يك جامعه نيز حال فعاليت هاى فردى را دارد ، و پيوسته يك نوع مقررات و آداب و رسومى كه مورد تسليم اكثريت افراد مى باشد بايد در آنها حكومت كند ، وگرنه اجزاء جامعه به واسطه هرج و مرج در كمترين وقت و كوتاه ترين فرصتى درهم و متلاشى خواهد شد .

نهايت اگر جامعه ، جامعه مذهبى باشد حكومت از آن احكام مذهب خواهد بود و اگر جامعه غير مذهبى متمدن باشد ، فعاليت ها از قانون پيروى خواهد كرد ، و اگر جامعه غير مذهبى و متوحش و همجى باشد آداب و رسومى را كه حكومت فردى و مستبد وضع و تحميل نموده ، يا مراسمى را كه در اثر برخورد و كسر و انكسار عقايد گوناگون در جامعه پيدا شده اجرا خواهد كرد .

پس در هر حال انسان در فعاليت هاى فردى و اجتماعى خود از داشتن هدفى

گزير ندارد ، و از تعقيب هدف خود از راهى كه مناسب آن است و بكار بستن مقرراتى كه برنامه كار است هرگز مستغنى نيست .

قرآن مجيد نيز نظر نامبرده را تأييد نموده مى فرمايد :

( وَلِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيهَا فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ )(1) .
براى هر كدامتان وجهه و هدفى است كه آن را پيش مى گيرد ، پس در كارهاى نيك به همديگر پيشى و سبقت بگيريد تا به هدفى عالى برسيد .

اساساً در قرآن ، دين به راه و رسم زندگى اطلاق مى شود و مؤمن و كافر و حتى كسانى كه اصلاً صانع را منكرند بدون دين نيستند ، زيرا زندگى انسان بدون داشتن راه و رسمى خواه از ناحيه نبوت و وحى باشد ، يا از راه وضع و قرارداد بشرى ، اصلاً صورت نمى گيردم ، خداى متعال در وصف ستمگران كه با دين خدائى دشمنى دارند از هر طبقه و صنف بوده باشند مى فرمايد :

( الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ اللهِ وَيَبْغَونَهَا عِوَجاً وَهُم بِالآخِرَةِ كَافِرُونَ )(2) .
كسانى كه مردم را از راه خدا برمى گردانند ، و راه و رسم خدا را ، راه و رسم زندگى فطرى را ، به كجى و انحراف مى كشانند آنها به قيامت ايمان ندارند .

وجه دلالت آيه اين است كه « سبيل الله » در عرف قرآن دين است و آيه شريفه دلالت دارد بر اين كه ستمكاران حتى آنان كه به خدا معتقد نيستند دين خدا « دين فطرى » را با صفت تحريف اجرا مى كنند بنابراين برنامه زندگى كه آنان اجرا مى كنند دين ايشان است .

3 ـ بهترين و پابرجاترين راه و رسم زندگى آن است كه آفرينش انسان به سوى آن هدايت كند ، نه آنچه از عواطف و احساسات فرد يا جامعه سرچشمه گيرد .

ـ1 ـ سوره بقره (2) : 148 .

2 ـ سوره اعراف (7) : 45 .


هر يك از اجزاء آفرينش را مورد دقت و كنجكاوى قرار دهيم خواهيم ديد كه در هستى خود هدف و غايتى دارد ، كه از نخستين روز آفرينش خود بسوى آن متوجه است ، و از مناسب ترين و نزديك ترين راهى كه به آن هدف منتهى مى شود بسوى هدف خود سير مى كند و در اندرون و بيرون ساختمان خود با تجهيزاتى مجهز مى باشد كه مناسب با هدف خودش و منشأ فعاليت هاى گوناگونش مى باشد ، رويه آفرينش در هر آفريده جاندار و غير جاندار همين گونه است .

مثلاً بوته گندم از همان روز نخستين پيدايش خود ، كه در بستر خاك با نوك سرسبز خود از شكم دانه سر در مى آورد ، متوجه پيدايش يك بوته گندم داراى سنبل هاى متعدد مى باشد و با قوائى كه مجهز است اجزاء عنصرى را از زمين و هوا با نسبت ويژه اى گرفته ، ضميمه وجود خود ساخته روز بروز بزرگتر و برومندتر مى شود و از حالى به حالى و از شكلى به شكلى منتقل مى شود تا به شكل بوته كامل داراى سنبل هاى متعدد در مى آيد و در همانجا به سير خود خاتمه مى دهد .

يك درخت گردو را نيز اگر مورد بررسى قرار دهيم ، خواهيم ديد كه آن نيز از نخستين روز پيدايش متوجه هدفى مخصوص به خود مى باشد ، كه يك درخت گردوى برومند و نيرومند مى باشد ، و براى رسيدن به آن راه مناسبى را با موجودى تجهيزات خود مى پيمايد ، و ملازم روش زندگى خودش بوده هرگز روزى در تعقيب هدف خود مثلاً راه بوته گندم را نمى رود ، چنانكه بوته گندم نيز در تعقيب هدف خود روزى روش درخت گردو را اختيار نمى كند .

همه انواع آفريده ها كه جهان مشهود را تشكيل مى دهند ، محكوم همين قاعده كليه مى باشند ، و هيچ دليلى نيست كه نوع انسان از اين قاعده « هر نوعى هدفى دارد كه سعادتش در رسيدن به آن است و راهى مناسب تجهيزات وجودى خود

به هدف خود دارد » مستثنى باشد بلكه تجهيزات وجودى انسان بهترين دليل است بر اينكه انسان نيز مانند ساير انواع آفرينش هدفى دارد كه متضمن سعادت اوست و مناسب تجهيزات وجودى خود راهى به هدف و سعادت خود دارد .

بنا بر آنچه گذشت آفرينش ويژه انسان و همچنين آفرينش جهان كه انسان جزء غير قابل تفكيك آن مى باشد انسان را بسوى سعادت واقعى اش هدايت مى كند ، و مهمترين و ريشه دارترين و پا برجاترين مقررات را كه بكار بستن آنها سعادت را براى انسان تضمين مى كند به انسان گوشزد مى نمايد .

خداى متعال در تأييد بحث گذشته مى فرمايد :

( رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَى كُلَّ شَيْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى )(1) .
خداى ما كسى است كه به هر چيز ، به هر آفريده اى ، آفرينش ويژه آن چيز را عطا فرمود . آنگاه به سوى سعادت و هدف ويژه اش هدايت و راهنمايى كرد .

و باز مى فرمايد :

( الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى * وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَى )(2) .
خدائى كه اجزاء آفريده را ، گرد آورده ، درست كرد ، خدائى كه اندازه گرفت و هدايت نمود .

و باز مى فرمايد :

( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا * قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا * وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا )(3) .
سوگند به نفس و آنكه آن را درست نمود ، سپس بدكارى و پرهيزكارى را به او

ـ1 ـ سوره طه (20) : 50 .

2 ـ سوره اعلى (87) : 2 ـ 3 .

3 ـ سوره شمس (91) : 7 ـ 10 .

الهام فرمود ، رستگار شد كسى كه نفس خود را رشد و نمو خوب داد و نوميد شد كسى كه نفس خود را آلوده و تباه كرد .

و باز مى فرمايد :

( فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَةَ اللهَ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهَ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ )(1) .
روى خود را براى دين استوار كن ـ با تمام توجه دين را بپذير ـ در حاليكه اعتدال را پيش گيرى و از افراط و تفريط بپرهيزى دينى كه همان آفرينش خدائى است ، آفرينش خدا تغيير ندارد ، آن است دينى كه به اداره زندگى انسان توانائى دارد .

و باز مى فرمايد :

( إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللهِ الاِْسْلاَمُ )(2) .
دين و روش زندگى پيش خدا تسليم شدن است ـ در برابر اراده وى ـ يعنى در برابر آفرينش وى كه انسان را به مقررات خاصى دعوت مى كند .

و مى فرمايد :

( وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلاَمِ دِيناً فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ )(3) .
و هر كه جز اسلام ـ تسليم اراده خدا ـ دينى را طلب كند و پيش گيرد از وى پذيرفته نخواهد شد .

محصل آيات فوق و آيات ديگرى كه به همين مضمون است ، اين است كه

ـ1 ـ سوره روم (30) : 30 .

2 ـ سوره آل عمران (3) : 19 .

3 ـ سوره آل عمران (3) : 85 .

خداى متعال هر يك از آفريده هاى خود را از آن جمله انسان را به سوى سعادت و هدف آفرينش ويژه خودش از راه آفرينش خودش راهنمائى مى فرمايد و راه واقعى براى انسان در مسير زندگى همان است كه آفرينش ويژه وى به سوى آن دعوت مى كند و مقرراتى را در زندگى فردى و اجتماعى خود بايد بكار بندد ، كه طبيعت يك انسان فطرى بسوى آنها هدايت مى كند ، نه انسانهائى كه به هوى و هوس آلوده و در برابر عواطف و احساسات اسير دست بسته مى باشند .

مقتضاى دين فطرى ( طبيعى ) اين است كه تجهيزات وجودى انسان الغا نشود و حق هر يك از آنها ادا گردد ، و جهازات مختلف و متضاد مانند قواى گوناگون عاطفى و احساسى كه در هيكل وى به وديعه گذارده شده تعديل شده به هر كدام از آنها تا اندازه اى كه مزاحم حال ديگران نشود رخصت عمل داده شود .

و بالاخره در فرد انسان عقل حكومت كند ، نه خواست نفس ، و نه غلبه عاطفه و احساس ، اگر چه مخالف عقل سليم باشد و در جامعه نيز حق و صلاح واقعى جامعه حكومت نمايد نه هوا و هوس يك فرد تواناى مستبد و نه خواسته اكثريت افراد اگر چه مغاير حق و خلاف مصلحت واقعى جماعت باشد .

از بحث بالا نتيجه ديگرى نيز گرفته مى شود و آن اين است كه : زمان حكم در تشريع تنها به دست خداست و جز او را نشايد كه تشريع قانون و وضع مقررات و تعيين وظيفه نمايد ، زيرا چنانكه روشن شد ، تنها مقررات و قوانينى در صراط زندگى به درد انسان مى خورد كه از راه آفرينش براى او تعيين شده باشد ، يعنى علل و عوامل بيرونى و درونى انسان را به انجام دادن آن دعوت نمايند و آن را اقتضا كنند ، يعنى خدا آن را خواسته باشد ، زيرا مراد از اينكه خدا چيزى را مى خواهد اين است كه علل و شرايط انجام يافتن آن را بوجود آورده است ، نهايت اينكه گاهى علل و شرايط طورى است كه پيدايش جبرى چيزى را ايجاب مى كند ، مانند حوادث طبيعى روزانه و در اين صورت اراده را اراده تكوينى

مى گويند ، و گاهى طورى است كه اقتضا مى كند انسان عمل را از راه اختيار و آزادانه انجام دهد مانند خوردن و نوشيدن و در اين صورت اراده را اراده تشريعى مى گويند ، خداى متعال در چندين جا از كلام خود مى فرمايد :

( إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ للهِِ )(1) .
نيست حكم مگر از آن خدا .

پس از روشن شدن اين مقدمات بايد دانست كه قرآن مجيد با رعايت اين مقدمات سه گانه ، يعنى با عطف نظر به اينكه انسان در زندگى خود هدفى دارد ( سعادت زندگى ) كه بايد در راه بدست آوردن آن در طول زندگى تلاش و كوشش نمايد و اين فعاليت بدون برنامه نتيجه بخش نخواهد بود و اين برنامه را نيز بايد از كتاب فطرت و آفرينش خواند و به عبارت ديگر از تعليم الهى فرا گرفت .

قرآن مجيد با عطف نظر به اين مقدمات شالوده برنامه زندگى انسان را به اين نحو ريخت :

اساس برنامه خود را خداشناسى قرار داد و اعتقاد به يگانگى خدا را اولين اساس دين شناخت و پس از شناسانيدن خدا معادشناسى « اعتقاد به روز رستاخيز كه در آن پاداش و كيفر كردار نيك و بد انسان داده خواهد شد » را از نتيجه گرفت و اصل ديگر قرارداد و پس از آن پيغمبرشناسى را از معادشناسى نتيجه گرفت زيرا پاداش اعمال نيك و بد بدون ابلاغ قبلى طاعت و معصيت و نيك و بد از راه وحى و نبوت صورت نمى بندد ، و آن را نيز اصل ديگر قرار داده سه اصل نامبرده :

اعتقاد به يگانگى خدا و اعتقاد به نبوت و اعتقاد به معاد را اصول دين اسلام

ـ1 ـ سوره انعام (6) : 57 و سوره يوسف (12) : 40 و 67 .

شمرد .

پس از آن در مرتبه تالى اصول اخلاق پسنديده و صفات حسنه مناسب اصول سه گانه را كه يك انسان واقع بين با ايمان بايد واجد آنها و متصف به آنها باشد بيان نمود ، و پس از آن قوانين عملى كه در حقيقت حافظ سعادت حقيقى و زاينده و پرورش دهنده اخلاق پسنديده و بالاتر از آن عامل رشد و ترقى اعتقادات حقه اصول اوليه مى باشند تأسيس و بيان داشت .

زيرا هرگز قابل قبول نيست كسى كه در مسائل جنسى يا در دزدى و خيانت واختلاس مال و برداشتن كلاه مردم هيچگونه بند و بارى ندارد ، صفت عفت نفس داشته باشد ، يا كسى كه شيفته جمع آورى مال است و مطالبات مردم و حقوق واجبه مالى را نمى دهد با صفت سخاوت متصف شود ، يا كسى كه به عبادت خدا نمى پردازد ، و هفته و ماه بياد خدا نمى افتد واجد ايمان به خدا و روز رستاخيز و داراى سمت بندگى باشد .

پس اخلاق پسنديده هميشه با يك رشته اعمال و افعال مناسب زنده مى ماند ، چنانكه اخلاق پسنديده نسبت به اعتقادات اصليه همين حال را دارند ، مثلاً كسى كه جز كبر و غرور و خودبينى و خودپسندى سرش نمى شود ، اعتقاد به خدا و خضوع در برابر مقام ربوبى را نبايد از وى توقع داشت ، و كسى كه يك عمر معنى انصاف و مروت و رحم و عطوفت را نفهميده است نمى شود ايمانى به روز رستاخيز و بازخواست داشته باشد .

خداى متعال در خصوص ارتباط اعتقادات حقه و اخلاق پسنديده « كه خود نوعى از اعتقاد هستند » به عمل مى فرمايد :

( إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ )(1) .
ـ1 ـ سوره فاطر (35) : 10 .

سخن « اعتقاد » پاك بسوى خدا صعود مى كند و عمل صالح بلندش مى كند ـ يعنى در صعود اعتقاد كمك مى كند .

و در خصوص ارتباط اعتقاد به عمل مى فرمايد :

( ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوءى أَن كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللهَ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُونَ«10» )(1) .
پس از آن سرانجام كار كسانى كه كار بد مى كردند ، به اينجا كشيد كه آيات خداوند را تكذيب كردند و به آنها استهزاء نمودند .

خلاصه قرآن مجيد به ريشه هاى اصلى اسلام كه سه بخش كلى را تشكيل مى دهد . مشتمل است بدين ترتيب :

1 ـ اصول عقايد اسلامى كه نوعى از آن اصول سه گانه دين است : توحيد ، نبوت ، معاد ، و نوعى عقايد متفرع بر آنها مانند لوح و قلم و قضا و قدر و ملائكه و عرش و كرسى و خلقت آسمان و زمين و نظائر آنها .

2 ـ اخلاق پسنديده .

3 ـ احكام شرعيه و قوانين عملى كه قرآن كريم كليات آنها را بيان فرموده و تفاصيل و جزئيات آنها را به بيان پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) واگذار نموده است و پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله) نيز به موجب حديث ثقلين كه همه فِرَق اسلامى بنحو تواتر نقل نموده اند ، بيان اهل بيت خود را قائم مقام و جايگزين بيان خود قرار داده است .

با توجه به مسائل اين بخش لزوم سه مسئله بخش قبل يعنى وجوب فراگيرى قرائت و ظاهر قرآن و فهم مفاهيم آيات بلند و آسمانى اين كتاب و به اجرا گذاشتن آن در همه شئون زندگى بيشتر روشن مى گردد .

ـ1 ـ سوره روم (30) : 10 .

خلاصه سعادت و سلامت و رشد و كمال و خير دنيا و آخرت در اتصال به قرآن مفهوم دارد ، جداى از قرآن و پيامبر و اهل بيت كه مبين قرآنند هيچ برنامه مثبتى در زندگى مفهوم نداشته ، و محال است انسان بدون چنگ زدن به اين ريسمان الهى به سعادت واقعى برسد و مزه شيرين بندگى حضرت حق را درك كند .

اى خداى بزرگ ، اى آنكه جز سعادت و كمال انسان چيزى براى انسان نمى خواهى در مرحله اول عرفان نسبت به قرآن و در مرحله بعد توفيق عمل به تمام مبانى قرآن به تمام بندگان عنايت كن ، كه محصول اين عنايت عشق پر قيمت عبد به تو و علاقه او به عروج به سوى لقاء تو خواهد بود .

من نمى گويم كه عاقل باش يا ديوانه باش *** گر بجانان آشنائى از جهان بيگانه باش
گر سر مقصود دارى مو به مو جوينده شو *** ور وصال گنج خواهى سر به سر ويرانه باش
گر زتير غمزه خونت ريخت ساقى دم مزن *** ور بجاى باده زهرت داد در شكرانه باش
چون قدح از دست مستان مى خورى مستانه خور *** چون قدم در خيل مردان مى زنى مردانه باش
گر مقام خوشدلى مى خواهى از دور سپهر *** شام در مستى سحر در نعره مستانه باش
گر شبى در خانه جانانه مهمانت كنند *** گول نعمت را مخور مشغول صاحبخانه باش
يا به چشم آرزو سير رخ صياد كن *** يا به صحراى طلب در جستجوى دانه باش
يا مشامت را زبوى سنبلش مشكين مخواه *** يا هم آغوش صبا يا همنشين شانه باش
يا گل نورسته شو يا بلبل شوريده حال *** يا چراغ خانه يا آتش بجان پروانه باش
يا كه طبل عاشقى يا كوس معشوقى بزن *** يا به رندى شهره شو يا در جمال افسانه باش
يا به زاهد هم قدم شو يا به شاهد همنشين *** يا خريدار خزف يا گوهر يكدانه باش
يا مسلمان باش يا كافر دو رنگى تا به كى *** يا مقيم كعبه شو يا ساكن بتخانه باش
اين بود دور نمائى از مسائلى كه لازم بود در محور قرآن مجيد بيان شود ، تا خوانندگان عزيز به قدر طاقت از هدف نزول قرآن مجيد آگاهى پيدا كرده ، و در همه شئون در اتصال با اين كتاب ، جهت كسب خير دنيا و آخرت برآيند .

قرآن از ديدگاه روايات :
على (عليه السلام) در نهج البلاغه شريف در باره كتاب الهى نظريات بسيار عميق و جالبى دارد ، كه لازم است به قسمتى از آنها اشاره رود و سپس به برخى از روايات وارده در اين مسئله :

وَكِتابُ اللهِ بَيْنَ أظْهُرِكُمْ ناطِقٌ لا يَعْيى لِسانُهُ وَبَيْتٌ لا تُهْدَمُ أرْكانُهُ وَعِزٌّ لاتُهْزَمُ أعْوانُهُ . .(1) .
كتاب خدا كه در ميان شماست ، گوينده اى است كه زبانش از گفتن حقايق

ـ1 ـ كتاب : 133 .

خسته نمى شود ، و خانه اى است كه اركانش تا ابد از تند باد حوادث در امان است ، و عزيزى است كه پيروان و يارانش هرگز شكست نمى خورند .

كتابى است كه بوسيله آن حق و حقيقت را مى بينيد و مى گوئيد و مى شنويد ، قسمتى از آن گوياى قسمت ديگر است و بعضى از آن گواه بعض ديگر ، اين كتاب در معارف و احكام حضرت حق اختلاف ندارد و مطيع خود را از خدا جدا نكرده ، بلكه او را به صراط مستقيم هدايت مى نمايد .

تَعَلَّمُوا الْقُرآنَ فَإنَّهُ أحْسَنُ الْحَديثِ وَتَفَقَّهُوا فيهِ فَإنَّهُ رَبيعُ الْقُلُوبِ وَاسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فَإنَّهُ شِفاءُ الصُّدُورِ وَأحْسِنُوا تِلاوَتَهُ فَإنَّهُ اَنْفَعُ الْقَصَصِ(1) .
قرآن را فرا بگيريد كه به حق نيكوترين گفتار است ، آن را بفهميد كه بهار دلهاست ، از نورش شفا بخواهيد ، كه علاج درد سينه هاست آن را قرائت كرده و عمل كنيد كه پر سودترين داستانهاست .

إنَّ اللهَ سُبْحانَهُ أنْزَلَ كِتاباً هادِياً بَيَّنَ فيهِ الْخَيْرَ وَالشَّرَّ فَخُذُوا نَهْجَ الْحَقِّ تَهْتَدُوا وَأصْدِفُوا عَنْ سَمْتِ الشَّرِّ تَقْصُدُوا .
همانا خداوند پاك كتاب هدايت كننده فرستاد ، كه تمام خوبيها و شرور را براى رشد شما در آن بيان كرد ، بيائيد راه خير را پيش بگيريد تا هدايت شويد ، و از جانب شر بپرهيزيد تا به يك زندگى عادلانه برسيد .

پيامبر عزيز اسلام را فرستاد ، در حالى كه قرآن مجيد را تصديق كننده رسالت او قرار داد ، و نورى كه از پى آن تمام مردم حركت كنند تا به ساحل نجات برسند .

از قرآن آنچه مى خواهيد بپرسيد ، البته جوابش بر عهده من است ، من به شما بگويم كه چهار منفعت بسيار عظيم در اتصال به اين كتاب نصيب شما مى شود :

ـ1 ـ خطبه 109 .

1 ـ آگاهى به آينده

2 ـ علم به حقايق گذشته

3 ـ علاج دردها

4 ـ ايجاد نظم در شئون حيات(1) .

قرآن مجيد نصيحت كننده اى است كه كلاه سر كسى نمى گذارد ، و هدايت كننده اى است كه گمراهى از دنبال ندارد ، و گوينده اى است كه هرگز دروغ نمى گويد ، همنشين با قرآن را دو منفعت است : اضافه شدن بر هدايتش و كم شدن از كورى گمراهيش .

با قرآن محال است دچار سختى و پريشانى شويد ، و بدون قرآن محال است به بى نيازى برسيد ، از اين كتاب براى علاج دردها كمك بگيريد ، و رنج ها را با آن برطرف نمائيد ، در قرآن مجيد راه علاج بزرگترين دردها معرفى شده و آن درد كفر و نفاق و كورى و ضلالت است .

بر محور قرآن از خدا آنچه مى خواهيد بخواهيد ، و با عشق به كتاب الهى به حضرت او توجه كنيد(2) .

عَنْ أبي عَبْدِالله (عليه السلام) قالَ . . .

قالَ رَسُولُ اللهِ (صلى الله عليه وآله) : ألْقُرْآنُ هُدىً مِنَ الضَّلالَةِ وَتِبْيانٌ مِنَ الْعَمى وَإسْتِقالَةٌ مِنَ الْعَثْرَةِ وَنُورٌ مِنَ الظُّلْمَةِ وَضِياءٌ مِنَ الاْحْزانِ وَعِصْمَةٌ مِنَ الْهَلَكَةِ وَرُشْدٌ مِنَ الْغوايَةِ وَبَيانٌ مِنَ الْفِتَنِ وَبَلاغٌ مِنَ الْدُّنْيا إلىَ الاْخِرَةِ وَفيهِ كَمالُ دينِكُمْ فَهذِهِ صِفَةُ رَسُولِ اللهِ لِلْقُرآنِ وَما عَدَلَ أحَدٌ عَنِ الْقُرْآنِ إلاّ إلىَ النّارِ .
امام ششم مى گويد پيامبر فرمود :

ـ1 ـ خطبه 158 .

2 ـ خطبه 176 .

قرآن هدايت از ضلالت و روشنائى از كور دلى و حافظ از لغزش و نور از ظلمت و روشنائى و برطرف كننده از ناراحتى ها و نگاه دارنده از هلاكت و رشد از غوايت و بيانگر فتنه ها و رساننده از دنيا به آخرت و كمال دين شماست ، اين است آنچه در باره قرآن از رسول الهى رسيده ، كسى از قرآن منحرف نشد مگر اينكه خود را به آتش الهى رساند !

پيامبر اسلام فرمود : همانا قرآن نور آشكار است ، و ريسمان محكم خدا ، و دستگيره نجات ، و درجه برتر ، و مافوق تمام شفادهندگان ، و فضيلت بسيار بزرگ ، و سعادت عظمى .

آنكس كه از آن نور بخواهد ، خداوند به نور آن آن منورش كند ، و هر كس امورش را به آن ببندد ، از مهالك حفظ مى گردد ، و هر كس متمسك به آن شود خدايش نجات بخشد ، و هر كس ملازم احكامش باشد به درجه بلند مى رسد ، و هر كس دردش را به آن عرضه كند علاج مى شود و هر كس آن را بر ما سوا مقدم كند به هدايت الهى رسد ، و هر كس از غير آن هدايت بخواهد گمراه گردد ، و هر كس آن را شعار و دثار خود كند به سعادت الهيه رسد ، و هر كس آن را پيشواى زندگى و تكيه گاه خود قرار دهد ، خداوندش در بهشت پناه دهد ، و حياتى سالم نصيب او گرداند ، به همين خاطر نسبت به قرآن گفت : « هدى » .

و از طرفى قرآن براى مردم مؤمن بشارت است ، بشارت براى آخرت ، به اين معنى كه قرآن در قيامت مرد لاغر رنگ پريده اى را مى آورد و به خداوند عرضه مى دارد ، اين است آن كسى كه روزش را روزه داشت و شبش را به بيدارى گذراند و طمعش در رحمت تو قوى گشت ، و اميدش به مغفرتت گشاده شد ، با او با گمان من و گمان خودش معامله كن ، خداوند خطاب مى كند : ملك به راستش قرار بگيرد ، و بهشت در چپش ، و او را به حورالعين برسانيد و پدر

و مادرش را لباسى از حله بهشت بپوشانيد كه دنيا و مافيها در برابرش چيزى نباشد .

خلائق به آن پدر و مادر نظر مى كنند و از آنان احترام مى گيرند و آنان به وضع خود مى نگرند و از آن كرامت تعجب كرده مى گويند ، خداوندا اين همه عنايت نسبت به ما براى چيست ما را عملى در خور اين محبت و كرامت نيست ؟

خداوند مى فرمايد : با اين همه تاج كرامت از آن شماست ، كه بيننده اى نظيرش را نديده ، و شنونده اى مانندش را نشنيده ، و نسبت به چنين خيرى كسى فكر نكرده ، و اين همه براى خاطر اين است كه شما دو نفر وسيله تعليم قرآن به فرزندتان بوديد ، و شما او را به اسلام رسانديد ، و با زحمت شما او عاشق محمد و على شد و فقه آن دو را دريافت ، ولايت اين دو نفر واسطه قبول عمل است و دشمنى با دشمنان آنان سبب نجات .

اگر كسى از زمين تا عرش طلا پر كند و در راه خدا صدقه دهد ولى ولايت محمد و على را نداشته باشد ، هيچ عملى از او قبول نمى كنم .

اين است بشاراتى كه قرآن به آن اشارت مى دهد و در قرآن نسبت به اين حقيقت فرموده : « بشرى للمؤمنين » كه مؤمن شيعه محمد و على و يازده امام (عليهم السلام)است(1
قرآن در آئينه عرفان
در سوره مباركه واقعه مى خوانيم :

( لاَ يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ )(2) .
جز با دست پاكان به آن نرسد .

ـ1 ـ بحار : 92/31 .

2 ـ سوره واقعه (56) : 79 .

بدون شك منظور از پاكان در اين آيه شريفه پاكان از خبائث ظاهر نيست ، كه در دست نهادن به ظاهر قرآن تمام مردم عالم يكسانند ، پاك از خبائث ظاهر و ناپاك هر دو قدرت دست زدن به ظاهر كتاب را دارند ، و منظور از مس كتاب در اين آيه مس با حس لامسه نيست .

منظور از پاكان ، پاكان از نظر عقيده ، عقل ، روح ، نفس اخلاق ، و عمل است ، و منظور از مس ، مس با قدرت قلب و قوت روح و ادراك عقل الهى است .

مفاهيم بلند قرآن ، و معانى آسمانى و ملكوتى اين كتاب به گونه اى است ، كه جز آنان كه در جهت معنويت از هر حيث پاك و منزه اند به آن نمى رسند .

عقل مغلوب ، و نفس معيوب ، و قلب محجوب ، چگونه قدرت راه يافتن به اين بارگاه مقدس و والا را دارد .

منافق و مغرور ، متكبر و خائن ، سهل انگار و سست بنيان ، به چه صورت در اين پيشگاه مقدس راه يابند ؟

اينجا جايگاه مقربان ، اصحاب يمين ، سابقون ، صالحون ، مؤمنون ، متوكلون ، صابرون ، و مجاهدان فى سبيل الله است .

اينجا جايگاه آن انسانهاى والائى است كه عمرى با طاغوت درون و برون جنگيده و بر هر دو غلبه كرده اند .

اينجا جايگاه آن عاشقانى است كه دست از ماسوا بريده و جز عشق حضرت او محورى قبول نكرده ، و غير او را در زندگى حاكم نمى دانند اينجا جايگاه فرزانه مردمى است ، كه دل از غير او پاك كرده ، و خويش را براى لقاء و وصول آماده ساخت و حقوق حق و خلق را در حد شئون مراعات نموده ، و سراسر وجود هستى و موجوديت آنان فرياد يا الله و يا رب مى زند .

اينجا جايگاه والهان و عاشقان و مستان مى عشق جناب اوست ، كه از خود

و از هستى بى خبر و تنها از حضرت جانان خبر دارند ، و در اين خبر با تمام وجود واله و سرگردان و غرق در حيرت و شورند .

اسرار تو در زبان نگنجد *** اوصاف تو در بيان نگنجد
اسرار صفات جو هر عشق *** دانم كه درين زبان نگنجد
خاموش شوم كه وصف عشقت *** اندر خبر و نشان نگنجد
آن جاى كه جان توئى دل من *** موئى شد و در ميان نگنجد
از عالم عشق يك سر موى *** درسش جهت مكن نگنجد
يك شمه زنور بارگاهت *** اندر سه صفت زمان نگنجد
يك دانه زدام عالم عشق *** در حوصله جهان نگنجد
رقتم زجهان برون زاندوه *** كاندوه تو در جهان نگنجد
عطار چو در يقينت گم شد *** در پيشگه عيان نگنجد
اينجا جايگاه برافروختگان ، و دل سوختگان ، و ياران يار ، و ناصران حق ، و فقيران كوى ، و دردمندان جمال محبوب ، و مستمندان خاك حضرت جانان است ، جاى آن مردان والا و زنان ارزنده اى است كه چهره آنان چراغ حيات ، و شمع وجودشان ، نور راه ، و دل پاكشان آئينه انعكاس صفات است ، و با تمام هستى در برابر آن جناب غرق در فكرت و حيرتند .

جانا فروغ رويت در جسم و جان نگنجد *** و آوازه جمالت اندر جهان نگنجد
وصلت چگونه جويم كاندر طلب نيابد *** وصفت چگونه گويم كاندر زبان نگنجد
هرگز نشان ندادند در كوى تو كسى را *** زيرا كه راه كويت اندر نشان نگنجد
آنجا كه عاشقانت يك دم حضور يابند *** دل در حساب نايد جان در ميان نگنجد
آهى كه عاشقانت از حلق جان برآرند *** هم در زمان نيايد هم در مكان نگنجد
اندر ضمير دلها گنج نهان نهادى *** آن دل اگر برآيد در آسمان نگنجد
عطار وصف عشقت چون در عبادت آرد *** زيرا كه وصف عشقت اندر بيان نگنجد
اينجا جايگاه عارفان و آگاهان و بيدارانى است كه دل از هر رنگ پاك نموده و جان از هر كدورت صفا داده و نفس از هر رذيلتى پيراسته اند .

اينجا جايگاه على (عليه السلام) و امثال اوست كه بنا بر نقل شيخ سليمان بلخى در ينابيع المودة به ابن عباس فرمود :

اگر سوره حمد را براى شما تفسير كنم ، و شما تفسير مرا بنويسيد ، براى حمل آن نوشته ها هفتاد شتر لازم افتد .

عين القضات در « تمهيدات » مى فرمايد :

اى عزيز از اين آيت چه فهم كرده اى كه حق تعالى مى گويد :

( لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَل لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللهَ )(1) .
و مصطفى (عليه السلام) گفت :

ألْقُرْآنُ غِنىً لا فَقْرَ بَعْدَهُ وَلا غِنَىً دُوْنَهُ .
اى عزيز چون قرآن نقاب عزت از روى خود برگيرد ، و برقع عظمت بردارد ، همه بيماران فراق لقاى خدا را تبارك و تعالى شفا دهد و جمله از درد خود نجات يابند .

از مصطفى (عليه السلام) بشنو كه گفت :

ألْقُرآنُ هُوَ الْدَّواءُ .
دريغا قرآن حبليست كه طالب را مى كشد تا به مطلوب رساند ، قرآن را بدين عالم فرستادند در كسوت حروف ، در هر حرفى هزار هزار غمزه جان ربا تعبيه كردند ، آنگه اين ندا در دادند :

ـ1 ـ سوره حشر (59) : 21 .

( وَذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرَى تَنفَعُ الْمُؤْمِنِينَ )(1) .
گفت تو دام رسالت و دعوت بنه ، آنكس كه صيد ما باشد دام ما خود داند ، و در بيگانگان مرا خود هيچ طمعى نيست .

( إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ )(2) .
هر چه هست و بود و خواهد بود ، جمله در قرآن است كه :

( لاَ رَطْب وَلاَ يَابِس إِلاَّ فِي كِتَاب مُبِين )(3) .
اما تو قرآن كجا بينى ، هيهات هيهات قرآن در چندين هزار حجاب است ، تو محرم نيستى و اگر در درون پرده ترا راه بودى اين معنى كه مى رود بر تو جلوه كردى دريغا .

( إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ )(4) .
قرآن خطاب لم يزل است با دوستان خود ، و بيگانگان را در آن هيچ نصيبى جز حروفى و كلماتى كه به ظاهر شنوند ، زيرا كه سمع باطن ندارند :

( إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ )(5) .
و جاى ديگر گفت :

( وَلَوْ عَلِمَ اللهُ فِيهِمْ خَيْراً لاََسْمَعَهُمْ )(6) .

ـ1 ـ سوره زاريات (51) : 55 .

2 ـ سوره بقره (2) : 6 .

3 ـ سوره انعام (6) : 59 .

4 ـ سوره حجر (15) : 9 .

5 ـ سوره شعرا (26) : 212 .

6 ـ سوره انفال (8) : 23 .

اگر مى دانستى كه ايشان را سمع بايد دادن خود داده شدى اما هرگز « بخاطر عناد و كبر و ماديگرى صرف » از بيگانگى خلاص نيابند .

دريغا بر راه سالك مقامى باشد كه چون بدان مقام رسد ، بداند كه همه قرآن در نقطه باء بسم الله است و يا در نقطه ميم بسم الله است ، و همه موجودات در نقطه باء بسم الله بيند ، مثالش را گوش دار .

اگر گوئى :

( للهِِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الاَْرْضِ )(1) .
آنچه در آسمان و زمين است هر دو بگفته باشى ، اما اگر هر چه در آسمان و زمين است ، يكان يكان ، مفرد نامش برشمارى ، روزگارى بى نهايت بكار بايد ، باش تا دولت دست دهد .

خود را بينى در دايره :

( إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْء مُحِيطٌ )(2) .
او محيط بنده باشد و بنده محاط او تا وجود خودبينى در نقطه اى كه در زير باء بسم الله است و جلالت باء بسم الله را بينى كه خود را بر محرمان چگونه جلوه مى دهد از نقطه باء اما اين هنوز نامحرمى باشد ، اگر جمال سين با ميم بينى آنگاه بدانى كه محرميت چه باشد ؟

هر زمان سوزى ديگر دارم زتو *** هر نفس دل بسته تر دارم زتو
بر بساط عشق تو هر دو جهان *** مى ببازم تا خبر دارم زتو
خاك بر فرقم اگر جز خون دل *** هيچ آبى در جگرم دارم زتو
ـ1 ـ سوره بقره (2) : 284 .

2 ـ سوره فصلت (41) : 54 .

چون ندارم هيچ آبى در جگر *** پس چگونه چشم تر دارم زتو
نى كه چشم من پر از خون دلست *** زان كه دل خون تا بسر دارم زتو
اين دل يكتاى من شد توى توى *** هر توئى عشقى ديگر دارم زتو
نى خطا گفتم كه در دل توى نيست *** هم توى توئى اگر دارم زتو
گفته بودى دل زمن بردار و رو *** دل چو خون شد من چه بردارم زتو
هر شبى چون صبح به صبح رخت *** سوز و تفى تا سحر دارم زتو
چون برآيد صبح همچون آفتاب *** زرد روئى در بدر دارم زتو
همچو چنگى هر زمان در پرده اى *** سوى دردى راهبر دارم زتو
همچو نى دل پر خروش و تن به زار *** جزو جزوم نوحه گر دارم زتو
ماهرويا كار من از دست شد *** تا كى آخر دست بردارم زتو
كوه غم برگير از جانم از آنك *** دست با غم در كمر دارم زتو
خيز اى عطار سر در عشق باز *** تا كى آخر دردسر دارم زتو
دريغا ما از قرآن جز حروف سياه و سپيدى كاغذ نمى بينيم ، چون در وجود باشى جز سواد و بياض نتوانى ديدن ، چون از وجود بدر آمدى ، كلام الله تو را در وجود خود محو كند ، آنگاه تو را از محو به اثبات رساند ، چون به اثبات رسى ديگر سواد نبينى همه بياض بينى برخوانى :

( وَعِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ )(1) .
جوانمردا قرآن را در چندين هزار حجاب به خلق فرستادند ، اگر جلالت نقطه باى بسم الله بر عرش آمدى يا بر آسمانها و زمينها در حال ، پست و گداخته شدندى :

ـ1 ـ سوره رعد (13) : 39 .

( لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَل لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللهَ )(1) .
همين معنا باشد .

نوش باد آن كس را كه بيان اين همه كرد و گفت :

كُلُّ حَرْف في اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ أعْظَمُ مِنْ جَبَلِ قاف .
گفت هر حرفى از قربن در لوح محفوظ عظيم تر از كوه قاف است ، اين لوح خود دانى كه چه باشد ، لوح محفوظ دل بود ، اين قاف دانى كه چيست ق و القرآن المجيد باشد .

دريغا در هر عالم از عالم هاى خدا قرآن را به نامى خوانند كه در آن عالم ديگر نخوانند .

در پرده اى قرآن را « مجيد » خوانند كه :

( بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ )(2) .
در پرده ديگر « مبين » خوانند كه :

( وَكِتَابٌ مُبِينٌ )(3) .
در پرده ديگر « عظيم » خوانند :

( وَلَقَدْ آتَيْنَاكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثَانِي وَالْقُرْآنَ الْعَظِيمَ )(4) .
در پرده ديگر عزيز خوانند كه :

ـ1 ـ سوره حشر (59) : 21 .

2 ـ سوره بروج (85) : 21 .

3 ـ سوره مائده (5) : 15 .

4 ـ سوره حجر (15) : 87 .

( وَإِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ )(1) .
در عالمى ديگر « كريم » خوانند كه :

( إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ )(2) .
در جهانى ديگر « حكيم » خوانند كه :

( آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ )(3) .
قرآن را چند هزار نام است ، به سمع ظاهر نتوانى شنيد ، اگر سمع درونى دارى در عالم « حم عسق » اين نامها پوشيده با تو در صحرا نهند .

دريغا مگر مصطفى (عليه السلام) از اينجا گفت :

اِقْرَؤوا الْقُرْآنَ وَالْتَمِسُوا غَرائِبَهُ .
غرايب قرآن جستن كار هر كسى نباشد ، اى دوست باش تا به كتابخانه :

أوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نُوري .
رسى ، آنگاه استاد :

أدَّبَني رَبّي فَأحْسَنَ تَأْديبي .
قرآن را بلا واسطه بر لوح دل تو نويسد كه :

( وَرَبُّكَ الاَْكْرَمُ * الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الاِْنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ )(4) .
در اين كتابخانه بدانى كه ن و القلم چيست ؟

ـ1 ـ سوره فصلت (41) : 41 .

2 ـ سوره واقعه (56) : 77 .

3 ـ سوره يونس (9) : 1 .

4 ـ سوره علق (96) : 3 ـ 5 .

آه اى قرآن ، اى كتاب عزيز حق ، اى قانون اساسى حيات ، اى چهره زيباى علم دوست ، اى فرمان مولا ، اى صحيفه نور ، اى دفتر عشق ، اى چراغ راه ، اى مهرجان افروز :

من خراب نگه نرگس شهلاى توام *** بيخود از باده جام و مى و ميناى توام
تو به تحريك فلك فتنه دوران منى *** من بتصديق نظر محو تماشاى توام
مى توان يافتن از بى سر و سامانى من *** كه سراسيمه گيسوى سمن ساى توام
اهل معنى همه از حالت من حيرانند *** بسكه حيرت زده صورت زيباى توام
تلخ و شيرين جهان در نظرم يكسان است *** بسكه شوريده دل از لعل شكر خاى توام
مرد ميدان بلاى دو جهان دانى كيست *** من كه افتاده بالاى دل آراى توام
سر موئى بخود از شوق نپرداخته ام *** تا گرفتار سر زلف چليپاى توام
بسكه سوداى تو از هر سر مويم سرزد *** مو به مو با خبر از عالم سوداى توام
زير شمشير تو امروز فروغى مى گفت *** فارغ از كشمكش شورش فرداى توام
از دامن رحمت الهى كه قرآن مجيد است ، دست برمداريد ، از اين جام پر از مى عشق دوست غافل مشويد ، مملكت وجود خويش را با نور قرآن بيارائيد ، با

داروى شفابخش اين داروخانه تمام امراض روحى ، عقلى ، اخلاقى ، خانوادگى و اجتماعى و مادى و معنوى خود را علاج كنيد .

آنچه مايه سعادت دنيا و آخرت شما و خانواده و اجتماع شما است ، قرآن است .

با اتصال به اين كتاب تمام درهاى بركات آسمان و زمين به روى شما باز مى شود .

براى عمر خود ارزش قائل شويد ، حيف است عمرى كه بيش از يك بار در اختيار شما قرار نمى گيرد ، صرف برنامه هاى باطل و بيهوده و بى نتيجه شود .

براى برزخ و قيامت و دادگاه روز محشر فكرى كنيد ، فردا در پيشگاه قرآن مسئوليت بسيار سنگين خواهيد داشت .

راهى به خدا و پيامبر و ائمه جز از طريق قرآن نخواهيد داشت ، بهتر است براى كمال و رشد خود ، از باقى مانده وقت در سايه قرآن مجيد بهترين بهره را برده و با حقايق مسلم عالم آشتى كنيد .

آنچه در راه خير دنيا و آخرت و رشد و كمال و سلامت و سعادت بخواهيد در قرآن مجيد هست ، قرآن جامع حقايق و فضائل و درستى ها و واقعيت هاست .

ذكر آدم گندم و ابليس و مار *** ذكر هود و باد و ابراهيم و نار
ذكر نوح و كشتى و طوفان تن *** ذكر كنعان و سر از خط تافتن
ذكر يوسف ذكر زلف پر خمش *** ذكر يعقوب و زليخا و غمش
ذكر اسماعيل و ذبح و جبرئيل *** ذكر قصه كعبه و اصحاب فيل
ذكر بلقيس و سليمان و سبا *** ذكر داود و زبور و اوريا
ذكر طالوت و شعيب و صوم او *** ذكر يونس ذكر لوط و قوم او
ذكر حمل مريم و نخل و مخاض *** ذكر يحى و زكريا ، رياض
ذكر صالح ناقه و تقسيم آب *** ذكر ادريس و مناجات و جواب
ذكر الياس و عزيز و موت او *** ذكر قارون و زمين رفتن فرو
ذكر ايوب و صبورى در بلا *** ذكر اسرائيليان در تيه لا
ذكر موسى و شجر طور و عصا *** خلع نعلين و خطابات و عطا
ذكر عيسى و عروجش بر سما *** ذكر ذوالقرنين و خضر و ارميا
ذكر فضل احمد و خلق عظيم *** كه قمر از معجزاتش شد دو نيم
ظاهر است و هر كسى پى ميبرد *** كوبيان كه گم شود در وى خرد
گفت اگر آسان نمايد اين به تو *** اين چنين آسان يكى سوره بگو
جنيان و انسيان و اهل كار *** گو يكى آيت از اين آسان بيار
حرف قرآن را مدان كه ظاهر است *** زير ظاهر باطنى هم قاهر است
تو زقرآن اى پسر ظاهر مبين *** ديو آرام را نبيند غير طين
ظاهر قرآن چو شخص آدمى است *** كه نقوشش ظاهر و جانش خفى است
تو مبين زافسون عيسى حرف و صوت *** آن ببين كز وى گريزان گشت موت
تو مبين مر آن عصا را سهل يافت *** آن ببين كه بحر اخضر را شكافت
تو زدورى ديده اى چتر سياه *** يك قدم پا پيش نه بنگر سپاه
تو زدورى مى نبينى غير گرد *** اندكى پيش آ ببين در گرد مرد
ديده ها را گرد او روشن كند *** كوهها را مردى او بر كند
تا قيامت مى زند قرآن ندا *** كاى گروهى جهل را گشته فدا
مر مرا افسانه مى پنداشتيد *** تخم طعن و كافرى مى كاشتيد
خود بديديد اى خسان طعنه زن *** كه شما بوديد افسانه زمن
تا بديديد اى كه طعنه مى زديد *** كه شما فانى و افسانه بديد
من كلام حقم و قائم به ذات *** قوت جان جان و ياقوت زكات
نور خورشيد فتاده بر شما *** ليك از خورشيد ناگشته جدا
نك منم ينبوع آن آب حيات *** تا رهانم عاشقان را از ممات
نسبت به اين منبع با عظمت الهى ، تاجر بيدارى باشيد ، نگذاريد سرمايه اى عظيم و ابدى از دست شما ، بدون اينكه نفعى از آن ببريد برود ، روز برزخ و ساعت قيامت دچار حسرت سنگينى خواهيد شد كه راه خلاصى از آن براى شما نخواهد بود .

امام ششم (عليه السلام) در منفعت اتصال به قرآن مى فرمايد :

در قيامت سه نوع كتاب است :

1 ـ كتاب نعمت

2 ـ كتاب حسنات

3 ـ كتاب سيئات

ديوان نعمت را با حسنات مقابل كنند ، تمام حسنات انسان در برابر درياى نعمت هائى كه به او عنايت شده غرق مى شود و گوئى چيزى از آن باقى نمى ماند .

تنها چيزى كه از انسان بازمانده ديوان سيئات است ، در اين وقت مؤمن را جهت حسابرسى مى خواهند ، پس قرآن مجيد در نيكوترين صورت جلوى اوست ، عرضه مى دارد اى پروردگار من قرآنم و اين بنده مومن توست ، كه خودش را براى تلاوت من به رنج انداخت و شبش را با قرائت من طولانى كرد ، و به وقت عبادت از دو چشمش اشك باريد ، از او راضى باش آنطور كه مرا راضى كرد ، از طرف عزيز جبار خطاب مى رسد ، بنده ام دو دست نياز باز كن ، پس وجود او را از رضوان خود پر كرده ، و رحمتش را نصيب گردانده سپس مى فرمايد : اين است بهشت كه از آن توست بخوان و برو ، پس به هر آيه اى درجه اى را طى مى كند(1) .

آداب قرائت قرآن :
ـ1 ـ محجة البيضاء : 2/216 .

قرائت كار ساده و آسانى نيست ، منظور از قرائت خواندن الفاظ و گذشتن نيست ، بلكه منظور از قرائت هماهنگ شدن با قرآن در مدار عمل و حركت است .

محدث خبير ، عالم عليم ، عارف بزرگ فيض كاشانى از غزالى نقل مى كند كه قارى قرآن در قرائت كتاب خدا ده حقيقت را بايد منظور داشته باشد .

1 ـ فهم اينكه با كلامى كه روبروست ، و با نزول قرآن مجيد چه عنايت و لطفى به او شده ؟

2 ـ توجه به عظمت متكلم كه وجود مقدس او خالق تمام هستى است ، و هستى با همه عظمتش در برابر او نقطه اى بيش نيست بلكه نقطه هم نيست .

3 ـ حضور قلب و ترك حديث نفس و توجه كامل به قرآن و مفاهيم بلند ملكوتى و آسمانى آن .

4 ـ تدبر در آيات و مو شكافى در كلمات حضرت دوست .

5 ـ تفهم واقعيات قرآن با عمق قلب و دل بخصوص احوال انبياء و صلحا و صديقين و مؤمنين و احوال معاندان و مستكبران و مكذبين .

6 ـ خالى كردن عقل و نفس و فهم و قلب از موانع فهم كتاب با عظمت دوست .

7 ـ تخصيص : به اينكه بطور جدى تصور كند كه قرآن با تمام اوامر و نواهيش بخصوص او نازل شده و مقصودى جز او نبوده .

8 ـ تأثر : و آن اثر گرفتن قلب او از واقعيات و حقايقى است كه قرآن ناطق به آن است .

9 ـ ترقى : و آن اين است كه قرآن را از زبان صاحب قرآن بشنود نه از جانب زبان و صوت خودش ، و حالش بوقت قرائت حال ابتهال و سئوال و تضرع باشد .

10 ـ تبرى : و مقصود از آن تحقق به حقيقت لا حول ولا قوة الا بالله است ،

و اينكه هر گاه آيات مربوط به شايستگان از عباد خدا را خواند خود را جزو آنان نداند ، و چون در باره مجرمان و گنهكاران آيه خواند ، به حقيقت خويش را از گروه آنان شمرده ، و در پيشگاه او سر عجز و تقصير و فقر و مسكنت فرود آورد و به درگاه حضرت او عرضه بدارد :

الهى دلى ده كه جاى تو باشد *** لسانى كه در آن ثناى تو باشد
الهى بده همتى آن چنانم *** كه سعيم وصول ثناى تو باشد
اليه چنانم كن از عشق خود مست *** كه خواب و خورم از براى تو باشد
اليه عطا كن به فكرم تو نورى *** كه محصول فكرم دعاى تو باشد
الهى عطا كن مرا گوش و قلبى *** كه آن گوش پر از صداى تو باشد
اليه چنان كن كه اين عبد مسكين *** براى تو خواهد براى تو باشد
الهى عطا كن بر اين بنده چشمى *** كه بينائيش از ضياى تو باشد
الهى چنانم كن از فضل و رحمت *** كه دايم سرم را هواى تو باشد
الهى چنانم كن از عيب خالى *** كه هستيم محو و فناى تو باشد
الهى مرا حفظ كن از مهالك *** كه هر كار كردم رضاى تو باشد
الهى ندانم چه بخشى كسى را *** كه هم عاشق و هم گداى تو باشد
الهى بر اين بنده خود دلى ده *** كه مستغنى از ماسواى تو باشد
الهى به طوطى عطا كن بيانى *** كه نطقش كليد عطاى تو باشد
تا اينجا تفسير و توضيح شش مسئله اى كه در جمله اول روايت آداب قرائت قرآن بود يعنى :

1 ـ قرائت

2 ـ خضوع

3 ـ رقت قلب

4 ـ حزن و ترس در هنگام قرائت

5 ـ حرمت سبك انگاشتن حق

6 ـ خسارت سنگين در عدم توجه به قرآن

به اتمام مى رسد ، براى يادآورى برنامه ها لازم است يكبار ديگر به ترجمه جمله اول اشاره رود .

امام ششم (عليه السلام) مى فرمايد :

كسى كه قرآن بخواند ولى وجودش در برابر خدا تواضع نكند ، و قلبش با اتصال به كتاب خدا رقت نيابد و حزن و ترسى از آيات حق در درونش ظاهر نگردد ، عظمت حضرت حق را سبك شمرده و دچار خسران آشكار شده است .

فَقارِى الْقُرْآنِ يَحْتاجُ إلى ثَلاثَةَ اَشْياء قَلْب وَبَدَن فارِغ وَمَوْضِعِ خال فَإذا خَشَعَ للهِِ قَلْبُهُ فَرَّ مِنْهُ الشَّيْطانُ الرَّجيمُ قالَ اللهُ تَعالى فَإذا قَرَاْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ .
بر تمام عباد حق ، واجب عينى است كه در شبانه روز ، ده مرتبه قسمتى از قرآن مجيد را كه حمد و يكى از سوره هاى قرآن بعد از حمد است قرائت كنند .

و اين قرائت در ارتباط با نماز است ، و قارى اگر بخواهد بر اساس خواسته حق ، به قرائت قرآن اقدام كند ، به فرموده حضرت صادق (عليه السلام) بايد سه واقعيت را مراعات كند :

1 ـ قلب خاشع

2 ـ بدن آسوده

3 ـ جائى كه حواس و مشاعر آزاد از تشويش و اضطراب باشد .

خشوع قلب كه تواضع و تسليم بودن او در برابر خداست ، و ترس او از مقام و عذاب حق با معرفت نسبت به حضرت او بدست مى آيد ، و اين معرفت از طريق قرآن و آثار عترت قابل تحصيل است .

بدن آسوده با مراعات بهداشت تن و روان بدست مى آيد ، اگر انسان مراعات قواعد بهداشت تن و روان را ننمايد ، در عبادت نشاط و حواس جمع نخواهد داشت ، و بخصوص موفق به قرائت و فهم واقعى قرآن نخواهد گشت .

محل قرائت قرآن هم بايد جائى خالى از كشش هاى مادى و شيطانى و غريزى باشد ، كه در ميان جمع اين كشش ها و عوامل ، امكان قرائت قرآن ، بنحوى كه حضرت او خواسته وجود ندارد ، جائيكه از هر گوشه آن صدائى بلند ، و عاملى انسان را بسوى خود مى كشد ، جاى قرائت قرآن و به عبارت ديگر خواندن نماز نيست .

بهترين محل براى قرائت واقعى مساجد و در ميان مساجد بهترين مسجد آن مسجدى است كه از زر و زيور و آرايش هاى فريبنده ، و جلب كننده حواس خالى است .

برخى از مساجد از نظر ساختمان برون و درون ، و زينت و آرايش ، و جمال و جلال ظاهر ، آدمى را به ياد ساختمانهاى ماديگران و اهل دنيا مى اندازد ، و در تمام وقتى كه انسان در نماز است ، بجاى ياد خدا ، مشغول آرايش و زيور محراب و در و ديوار و وضع مسجد است .

مسجد در زمان پيغمبر بزرگ اسلام ، عبارت از يك زمين محصور بود ، و هيچگونه زر و زيور و آرايش در آن وجود نداشت .

در مسجدى كه پيامبر بنا كرده بود ، جز ريگ بيابان فرش نداشت و جز آسمان براى آن سايبانى نبود .

در همان مسجد بود كه مردان و زنان بزرگى به جامعه انسانيت تحويل داده شد ، و از همانجا بود كه نور اسلام به تمام كره زمين تابيد ، و تمام امور مسلمين از سياست و قضا و اقتصاد ، و امور خانوادگى و اجتماعى ، از آنجا سرچشممه گرفت ، و فيوضات الهى از آن مكان شريف بود كه بر روح و جان و نفوس

مستعده تابيد و از تابش آن كسانى بوجود آمدند كه فخر كائنات شدند .

در اينجا حضرت صادق (عليه السلام) به يك نكته عملى بسيار مهم اشاره مى فرمايند و آن اينكه چون قلب داراى حالت خشوع شد ، شيطان كه عبارت از هر گونه شر درونى و برونى است ، با تمام وجود از انسان فرار مى كند ، گوئى قلب خاشع همانند شهاب ثاقبى است ، كه شياطين از ترس آن به انسان نزديك نمى شوند ، و اگر بخود جرأت نزديك شدن بدهند ، بر اثر آن با تمام وجود فرار مى كنند .

( إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيَا بِزِينَة الْكَوَاكِبِ * وَحِفْظاً مِن كُلِّ شَيْطَان مَّارِد * لاَّ يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلاَِ الاَْعْلَى وَيُقْدَفُونَ مِن كُلِّ جَانِب * دُحُوراً وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ )(1) .
ما آسمان دنيا را به انجم آراستيم ، و آن انجم و كواكب را مايه نگهدارى آسمان از تسلط هر شيطان سركش قرار داديم ، بر اثر آن كواكب است كه شياطين قدرت شنيدن وحى و سخنان فرشتگان ملأ اعلى را ندارند و از هر طرف به قهر رانده شوند ، هم به قهر و جبر برانندشان و هم به عذاب دائم قيامت گرفتار شوند ، اگر اين شياطين بخواهند از خبرهاى عالم بالا بربايند ، آنها را به تير شهاب فروزان تعقيب كنند .

آرى نماز آسمان معنوى الهى است و قلب خاشع كوكب آن آسمان است ، با بودن اين كوكب و اين شهاب ثاقب شيطان از دسترسى به قارى قرآن و خواننده فاتحة الكتاب كه اصل نماز است محروم است ، و چنانچه بخواهد به نمازگزار ، جهت بر هم زدن نماز او ، و خبرگيرى از حقيقت نماز و بهم زدن آن حقيقت ، نزديك شود ، خشوع قلب همچون شهاب ثاقب او را از نمازگزار و دسترسى به حقيقت نماز رجم مى نمايد ، به همين خاطر خداوند متعال در قرآن مجيد

ـ1 ـ سوره صافات (37) : 6 ـ 9 .

فرموده : زمانى كه مشغول قرآن خواندن شدى از شيطان رانده شده به حضرت حق پناه ببر ، با توجه به حقايقى كه در اين چند سطر خوانديد ، معلوم مى شود كه استفاده به زبان تنها نيست و پناهگاه و حصن حصين الهى فقط به گفتن ، اعوذ بالله من الشيطان الرجيم نيست بلكه اين پناه بايد پناه عملى باشد ، به اين معنى كه در وجود انسان ، بايد خلوص ، تواضع ، خشوع ، معرفت ، عشق ، توجه ، انكسار ، فقر ، ذلت تجلى كند ، كه اين تجلى همان پناهگاه است ، و چون در اين سنگر پناهگاه قرار گرفت ، بدون شك دست شيطان از دسترسى به او مخصوصاً به وقت نماز كوتاه مى گردد ، وقتى با زبان مى گوئى پناه مى برم به خداوند از شيطان رجيم ، اگر بخواهى گفتارت مساوق با حقيقت باشد ، بايد عملاً براى قرار گرفتن در پناهگاه حركت كرده ، و خويش را در حالاتى كه از دسترس شيطان بيرون است قرار دهى ، كه هر چه بوسيله آن حالات به خداى متعال نزديك شوى ، به همان نسبت شيطان از تو دور شده و فاصله مى گيرى .

اما اگر آراسته به آن واقعيات نباشى ، پس از تكبيرة الاحرام هزاران بار هم بگوئى اعوذ بالله من الشيطان الرجيم ، اثرى نداشته و نماز و قرائتت از دستبرد او در امان نخواهد ماند ، آرى خداوند مهربان از باب لطف و عنايتى كه به انسان دارد وسائل هدايت و كمال را در هر جهت براى انسان فراهم آورده ، و او را براى دور كردن خطرات ، بخصوص از شئون معنويش به انواع وسائل مجهز هدايت برافروزد ، و بطور دائم براى راندن خطر دست به اسلحه باشد ، و با توفيق و عنايت حضرت حق زمين وجود خود را براى پديد آمدن محصولات الهى و فيوضات ربانى مستعد و آماده نگاه دارد ، و از اينكه بدست شياطين اين زمين پر بركت تبديل به شوره زار گردد ، سخت مراقبت نمايد ، كه زمين شوره ، سنبل بر نيارد عارف خبير ، حكيم آگاه ، كبوتر عشق مرحوم ملا احمد نراقى چه نيكو فرموده :

ليك مى بايد زمين از شوره پاك *** هم نظر بايد زمهر تابناك
تخم گر در شوره زاران كاشتى *** بالله ار يك حبه زان برداشتى
ور بريزى تخم را در سايه اى *** نى از آن سودى برى نى مايه اى
معجز احمد كه مه را مى شكافت *** در دل بوجهل جاهل ره نيافت
جمله قرآن را به آواز بلند *** خواند بر او و زخاك آن را نكند
جلوه اش افكند ليكن بى سخن *** شور در جان اويس اندر قرن
جذبه اش سلمان بسوى خويش خواند *** جانب يثرب ز اصطخرش دواند
از عنايت خواجه چون معيار داشت *** بشر بود و با بشارت كار داشت
آن دم استاد در وى در گرفت *** افسر آزادى از سر برگرفت
شعله اى در پنبه زارش اوفتاد *** خرمنش را دانه دانه برد باد
برقى آمد خانمانش را بسوخت *** نورى آمد شمع او را برفروخت
يك نسيمى خواست از اتلال مجد *** زان نسيمش جان به رقص افتاد و وجد
گوشه چشمى به رويش باز شد *** پر شكسته صعوه اش شهباز شد
نعره اى از دل كشيد او بى درنگ *** زد گريبان چاك افسر زد به سنگ
از تن خود زيور و زينت فكند *** بانگ زد آنگه به آواز بلند
كى گدايان جانب ما الصلا *** خانه بشر است يغما الصلا
خانمان بشر را غارت كنيد *** بر دم استاد من رحمت كنيد
اين سر من بى كلاه و تاج به *** خانه من غارت و تاراج به
خانمان من همه بر باد باد *** بندگانم جملگى آزاد باد
اين شما اين خانه اين گنج گهر *** هر كه خواهد هرچه خواهد گو ببر
پس عيان اكنون مرا كارى فتاد *** رفتم و ايزد شما را يار باد
اين بگفت و لرز لرزان همچو بيد *** پا برهنه جانب حضرت دويد
قطره خود را سوى قلزم كشيد *** ذره اى تا مهر نور افشان رسيد
سر برهنه پا برهنه جان نژند *** خويش را در پاى آن سرور فكند
سيل اشك از ديدگان بر رو گشاد *** سر به پاى آن شه دوران نهاد
كى چراغ دين و مصباح هدا *** اى سفينه دين حق را ناخدا
اى دمت عيسى منم عظم رميم *** اى من آن قبطى تو موساى كليم
اين عظام مرده را دادى حيات *** دادى از فرعون قبطى را نجات
توبه كردم توبه سلطان دين *** توبه كردم اى امام مؤمنين
توبه كردم زآنچه مى كردم همه *** زد رهم ديو از فسوس و دمدمه
توبه از آزادى و از خواجگى *** صد هزاران توبه ها از راجگى
بنده گشتم بنده فرمان پذير *** خواهيم قنبر بخوان خواهى بشير
من زبهر بندگى اولاستم *** بنده كاكاى آن آقاستم
بنده هستم حلقه كن در گوش من *** بر جبنيم داغ و مهرم بر دهن
گفت با وى آن شه عالى جناب *** خيز از جان ان لك حسن ماب
توبه مقبول است در درگاه حق *** تا دم مرگست ياد راه حق
چون كه مشغول گناهى و خطا *** او بسوى خويش مى خواند ترا
تو همى پس روى او از عقب *** آيدت گويد الى اين الهرب
مى گريزى تو از او او از قفا *** آيد و گويد كه بس كن اين جفا
تو گريزى او چو مام مهربان *** هم بغل بگشوده دنبالت روان
برده پستان عنايت را بكف *** از قفايت مى دود از هر طرف
بين زبهرت شير اين پستان بجوش *** باز گرد و شير اين پستان بنوش
باز گرد اى بنده ما ياز گرد *** بيش از اين گرد جفا كارى نگرد
تا بكى جوئى زفضل ما فراق *** ابغض الاشياء عندى الطلاق
گر طلاق وصل ما دادى بيا *** باز گرد و كن رجوع اى بى وفا
هست رجعى اين طلاق اى تندخو *** زانكه بيزارى زتو باشد نه او
صد طلاق ار گفته اى نبود قراق *** نيست اينجا سه طلاق و نه طلاق
مى گريزى گر تو از ما كو به كو *** ما ترا از هر طرف در جستجو
گر شكستى تو به صد بار از هزار *** توبه ات را مى خرم بازش بيار
گر تو تخم جنگ با ما كاشتى *** نيست ما را با تو غير از آتشى
دل را با تصفيه كردن از دسترس شيطان خارج كنيد
دل وقتى در تصرف دشمن خدا باشد ، چه دشمن درونى ، چه دشمن بيرونى ، رسيدن به حقيقت محال ، و دست يافتن به ملكات الهيه غير ممكن ، و آدمى از بهره گيرى از فيوضات ربانيه محروم ، و از چشيدن شيرينى حقايق ، بخصوص واقعيات عبادات و مخصوصاً نماز و على الخصوص سوره حمد ممنوع است .

اگر مى خواهيد به بزم دوست راه پيدا كنيد ، اگر مى خواهيد از مى عشق او بنوشيد ، اگر ميل داريد ، آن حضرت شما را به پيشگاه قدس راه دهد ، خانه او را كه دل شماست از دست دشمن او بگيريد ، تا هم چون باز شكارى ، به شكار وصل او به پرواز آئيد .

از او بخواهيد كه براى نجات دل شما از دسترس شيطان و دخالت طالوت و تصرف ابليس به شما توفيق داده ، و در اين مهم شما را يارى و مدد كند .

به قول فيض آن شوريده شيدا و مست باده صفا :

يا رب اين مهجور را در بزم وصلت بارده *** از مى روحانيانش ساغر سرشار ده
دل بجان آمد مرا زين عالم پر شور و شر *** راه بنما سوى قدسم عيش بى آزار ده
سخت مى ترسم كه عالم گردد از عشقم خراب *** يا رب اين سيلاب خون را ره به دريا بار ده
در فراغت مردم اى جان جهان رحمى بكن *** يا دلم خوش كن به وعدى يا به وصلم بار ده
دل همى خواهد كه قربانت شود در عيد وصل *** جان لاغر را بپرور شيوه اين كار ده
تيره شد جان و دلم از امتزاج آب و گل *** سينه را اسرار بخش و ديده را انوار ده
عقل جزئى از سرم كن دور و عقل كل فرست *** زنگ غم بزداى از دل شادى غمخوار ده
تا بكى مخمور باشند از مى روز الست *** عاكفان كوى خود را باده اسرار ده
هر گروهى را زفضلت نعمتى شايسته بخش *** زاهدان را وعد جنت عاشقان را بار ده
يا رب آن ساعت كه از دهشت زبان ماند زكار *** فيض را الهام حق كن طاقت گفتار ده
بدان كه دل آدمى را يك روى وى در عالم روحانيت است ، و يك روى در عالم جسمانيت ، تا هر مدد و فيض كه از روح مى ستاند در آن عالم قسمت كند ، چه از دل به هر عضوى عرقى پيوسته است . تا مدد فيض روح به جمله اعضا برسد ، و حس و حركت يابد ، و اگر فيض روح به يك عضو نرسد ، به سبب سده اى كه در آن عرق ، كه مجارى فيض است پديد آيد ، آن عضور از حركت فرو ماند و مفلوج شود ، و اگر اين سده در دل پديد آيد و فيض روح يك طرفة العين از دل منقطع شود قالب از كار فرو ماند و حيات منقطع گردد .

و دل موصوف مى شود به صفات روح ، يعنى حيات و علم و بصر و سمع و ديگر صفات .

و استعداد آن دارد كه اگر تصفيه يابد بر قانون طريقت ، محل استواى صفت روحانيت شود ، و چون پرورش و تصفيه و توجه به كمال رسد ، محل ظهور تجلى جمله صفات الوهيت گردد ، با آنكه جمله كائنات در مقام پرتو تجلى ، نورى از انوار و صفتى از صفات حق نتوانند بود .

اما آن كه دل چيست و تربيت و تصفيه او به چيست و كمال او در چيست ؟

بدان كه دل را صورتى هست و آن است كه مضغه خوانند ، و او گوشت پاره اى است صنوبرى در جانب پهلوى چپ زير سينه كه جمله حيوانات را هست ، و او را جانى است روحانى كه عقل نتيجه آن است ، و اآن مخصوص انسان است .

و دل را صلاحى و فسادى هست ، صلاح او در صفاى اوست ، و فساد او در كدورت او ، و صفاى دل در سلامتى حواس اوست و كدورت او در بيمارى و خلل حواس او .

زيرا كه دل را پنج خاصه است ، چنانكه قالب را ، چنانكه صلاح تن در سلامتى حواس او مى باشد ، تا همگى عالم شهادت را بدان پنج حس ادراك نمايد ، همچنين دل را پنج حس مى باشد ، اگر آنها به سلامت باشند جملگى عالم غيب را از ملكوتيان و روحانيات بدان ادراك مى نمايد .

چنانكه دل را چشمى است كه مشاهدات غيبى به او مى بيند ، و گوشى كه استماع كلام اهل غيب و كلام حق بدو مى كند ، و مشامى دارد كه روايح غيبى به او استشمام كند ، و گامى دارد كه ذوق محبت و حلاوت ايمان و طعم عرفان بدان يابد ، و همچنان كه حس لمس قالب را در همه اعضاست بالجمله اعضا را ملموسات منتفع مى گردد ، دل را عقل بدان نهج است ، تا به جملگى دل بواسطه عقل از كل معقولات نفع مى برد .

پس هر كه را اين حواس دل به سلامت نيست ، فساد دل او را در آن است ، و هر كه را در حواس دل خلل هست دوزخ و دركات وى از براى اوست كه :

( وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَيَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَيَسْمَعُونَ بِهَا أُولئِكَ كَالاَْنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ )(1) .
و دل را اطوار مختلف است كه :

( وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَاراً )(2) .
طور اول : دل را صدر گويند : و آن معدن گوهر اسلام است .

( أَفَمَن شَرَحَ اللهُ صَدْرَهُ لِلاِْسْلاَمِ فَهُوَ عَلَى نُور مِن رَبِّهِ )(3) .
و هر وقت كه از نور اسلام محروم ماند معدن ظلم و كفر است كه :

( وَلكِن مَّن شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللهَ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ )(4) .
و محل وساوس شيطان و تسويلات نفس ، صدر بيش نيست كه :

( يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ )(5) .
و صدر پيوست دل است و در اندرون دل اينها را راه نيست ، زيرا كه دل خزينه حق است و آسمان صفت است ، اينها را به آنجا راه نيست كما قال :

ـ1 ـ سوره اعراف (7) : 179 .

2 ـ سوره نوح (71) : 14 .

3 ـ سوره زمر (39) : 22 .

4 ـ سوره نحل (16) : 106 .

5 ـ سوره ناس (114) : 5 .

( وَحَفِظْنَاهَا مِن كُلِّ شَيْطَان رَّجِيم )(1) .
طور دوم : از دل را قلب خوانند و آن معدن ايمان است كه :

( كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الاِْيمَانَ )(2) .
و محل نور عقل است به مفاد :

( لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا )(3) .
طور سوم : شفاف است و آن معدن عشق و محبت و شفقت است بر خلق :

( قَدْ شَغَفَهَا حُبّاً )(4) .
و محبت خلق از شفاف نگذرد .

طور چهارم: فؤاد است و آن معدن مشاهده و محل رؤيت است كه :

( مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى )(5) .
طور پنجم : را حبة القلب گويند كه معدن محبت حضرت عزت است و خاص آن محبت راست ، كه محبت مخلوق را در آن گنجايش نيست .

هواى ديگرى در ما نگنجد *** در اين سر بيش از اين سودا نگنجد
طور ششم : را سويدا گويند و آن معدن مكاشفات غيبى و علوم لدنى است ، ومنبع حكمت و گنجينه اسرار الهى و محل علم اسماء :

( وَعَلَّمَ آدَمَ الاَْسْماءَ كُلَّهَا )(6) .
ـ1 ـ سوره حجر (15) : 17 .

2 ـ سوره مجادله (58) : 22 .

3 ـ سوره حج (22) : 46 .

4 ـ سوره يوسف (12) : 30 .

5 ـ سوره نجم (53) : 11 .

6 ـ سوره بقره (2) : 31 .

و در وى انواع علوم كشف شود كه ملائكه از آن محرومند .

اگر كرده غمت غارت هوش دل ما *** درد تو شده خانه فروش دل ما
سرى كه مقدسان از آن محرومند *** عشق تو فرو گرفت بگوش دل ما
طور هفتم : را مهجة القلب گويند ، در آن معدن انوار تجلى هاى صفات الوهيت است و سر :

( وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ )(1) .
اين است ، و اين جنس كرامت با هيچ نوعى از انواع موجودات نكردند .

پس تمامى صحت و سلامت و صفاى دل در آن است كه به كلى از آفت بيمارى :

( فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ )(2) .
خلوص يابد و همگى آن اطوار سر بر خط عبوديت نهند و هر طور به خاصيت آن معنى كه در آن مودع است مخصوص گردد ، بر وفق فرمان و طريق متابعت ، و چنانكه قالب را هفت عضو است ، و بر هفت عضو سجده فرموده اند كه :

اُمِرْتُ أنْ أسْجُدَ عَلى سَبْعَةِ أعْضاء .
دل را نيز سجده بر هفت طور واجب است ، و سجده اول آن است كه روى از همه مخلوقات بگرداند ، و از تمتعات دنيوى و اخروى اعراض كند ، و به همگى وجوه متوجه حضرت شود و از حق جز حق هيچ نطلبد(3) .

ـ1 ـ سوره اسراء (17) : 70 .

2 ـ سوره بقره (2) : 10 .

3 ـ مراحل السالكين : /61 .

ما زدوست غير از دوست مطلبى نمى خواهيم *** حور و جنت اى زاهد بر تو باد ارزانى
تمام درهاى ورودى شيطان را نسبت به خود ببنديد :
شيطان و عوامل ضد الهى و انسانى براى دست يافتن به انسان و از دست گرفتن سرمايه هاى معنوى او ، و نابود ساختن قوا و استعدادهاى الهى اش ، و زير صفر بردن اعتبار و ارزش خدائى اش ، راه هاى گوناگون دارند ، كه خود انسان علت باز بودن آن راههاست ، و نيز با توفيق حضرت محبوب و رعايت قواعد الهيه علت بسته شدن آن جاده ها ، و سد جلوگيرى از نفوذ دشمنان ديرينه و براندازنده حقايق و درستى هاست .

راستى نسبت به خود آسوده نباشيد ، و از شرور و رفتن و علل اغوا و وسوسه غافل نباشيد ، كه تا زنده ايد خطر بر شما نزديك است ، و بر شماست كه هميشه در حالت دفع خطر باشيد ، راه دفع تمام خطرات ابليسى و شيطانى و طاغوتى پناه بردن به خداست ، كه اگر عملاً پناه ببريد از خطر در امان خواهيد بود ، گفتن ( اعوذ بالله ) و اينگونه استعاذه را چندان قدرى و كمالى نيست ، استعاذه حقيقى آن است كه هر در ورود آن ديو و طريق اغوا و اضلال او بازشناسى و از هر راه كه قصد تو كند سر راه در وى دربندى .

ارباب مجاهده كه عنان اختيار از دست اين مكار برده اند ، فرموده اند كه او از ده باب درمى آيد .

اول : از باب حرض و آن را به قناعت مى توان بست و كريمه :

( وَمَا مِن دَابَّة فِي الاَْرْضِ إِلاَ عَلَى اللهَ رِزْقُهَا )(1) .
ـ1 ـ سوره هود (11) : 6 .

را نصب العين خود ساخت .

دوم : از باب طول امل درمى آيد ، و آن را به خوف از موت مى توان مسدود كرد و التجا به كريمه :

( كُلُّ نَفْس ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَإِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَمَن زُحْزِحَ عِنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ مَتَاعُ الْغُرُورِ )(1) .
هر نفسى شربت مرگ را خواه چشيد ، و محققاً همه شما روز قيامت كاملاً به مزد اعمال خود خواهيد رسيد ، پس هر كس خود را از آتش جهنم دور داشت و به بهشت ابدى برده شد ، چنين كسى پيروزى ابدى يافت و بدانيد كه زندگانى دنيا جز متاع فريبنده چيزى نيست .

سوم : از ممر طلب راحت و نعمت در مى آيد ، و آن را به زوال نعمت و ياد كردن صعوبت و سختى حساب مقابله مى توان كرد و تأديب او به وعيد :

( ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَيَتَمَتَّعُوا وَيُلْهِهِمُ الاَْمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ )(2) .
اينان را به خورد و خواب طبيعى و لذات حيوانى واگذار تا آمال و اوهام دنيائى آنان را غافل كند پس زود است كه نتيجه كامرائى بيهوده و بى ثمر خويش را بيابند .

چهارم : از ممر عجب و خودبينى در مى آيد ، و آن راه را به خوف از عاقبت مسدود بايد ساخت و تقويت از آيات :

( يَوْمَ يَأْتِ لاَ تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلاَّ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَسَعِيدٌ * فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَشَهِيقٌ * خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّماوَاتُ وَالاَْرْضُ إِلاَّ مَا شَاءَ رَبُّكَ إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِمَا يُرِيدُ * وَأَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالاَْرْضُ إِلاَّ ما شَاءَ رَبُّكَ عَطَاءً غَيْرَ مَجْذُوذ )(3) .
در آن روز هيچكس جز به فرمان خدا سخن نگويد ، پس مردم بر دو فرقه شوند ، برخى شقى و بد روزگار ، و بعضى سعيد و خوشوقت .

اما اهل شقاوت همه را در آتش دوزخ در حالى كه آه و ناله حسرت مى كشند در افكنند ، آنها در آتش دوزخ تا آسمان و زمين باقى است مخلدند مگر آنكه مشيت خدا بخواهد نجاتشان دهد ، كه البته خدا هر آنچه را بخواهد انجام مى دهد .

و اما اهل سعادت در بهشت اند تا آسمان و زمين باقى است مگر آنچه مشيت حق باشد ، كه عطايش ابدى و نامقطوع است .

پنجم : دخل و تصرف وى از ممر استخفاف برادران مؤمن است آن را به رعايت حرمت و مبادرت ايشان قطع بايد نمود .

ششم : عبور او از راه حسد است ، آن را به رضا دادن به قسمت الهى و عدل در حكم او بايد مقابله نمود ، و استدلال به آيات شريفه سى و دوم تا سى و نهم سوره مباركه زخرف بايد نمود آنجا كه مى فرمايد :

آيا آنان كه راضى از اوضاع عادلانه جهان نيستند ، بايد رحمت و عنايت خداى را تقسيم كنند !

در صورتى كه ما خود معاش حيات و روزى آنان را در دنيا تقسيم كرده ايم و بعضى را بر بعض ديگر به انواع عنايات برترى داده تا با كمك گيرى از يك ديگر چرخ زندگى بگردد ، و رحمت الهى از آنچه جمع مى كنند بهتر است .

ـ1 ـ سوره آل عمران (3) : 185 .

2 ـ سوره حجر (15) : 3 .

3 ـ سوره هود (11) : 105 ـ 108 .

مردم يك نوع و يك رشته و امتند چند روزى در اين دنيا هستند و به اندازه معيشت در اختيار آنهاست ، اگر نه اين بود كه مردم يك امتند ، ما آنان كه به حق كافر مى شدند ، « از پستى دنيا و بى قدرى آن به مال فراوان » سقف خانه هايشان را از نقره خام قرار مى داديم و چندين طبقه كه با نردبان بر سقف بام روند .

و نيز بر منازلشان درهاى بسيار « كنايه از وسعت خانه » و تخت ها كه بر آن تكيه زنند و عماراتشان را به زر و زيور مى آراستيم ولى اينها همه متاع پست و فانى دنياست ، اگر داراى ارزش بود بر آنان آن مى كرديم كه گفتيم :

هر كس از ياد خدا رخ برتابد شيطان را برانگيزيم كه يار و همنشين او باشد .

« آرى تمام متاع دنيا در نزد خدا بى ارزش است ، اگر همه آنهم بر فرض نزد يك نفر باشد ، ارزش حسد ورزيدن ندارد ، و ارزش اينكه شيطان همنشين دل انسان گردد .

شياطين مردم را از راه خدا بازدارند و به گمراهى افكنند ، و آنان پندارند كه به راه درست مى روند .

تا زمانى كه از دنيا بسوى ما باز آيند ، آنگاه با حسرت گويد اى كاش ميان من و آن شيطان فاصله اى به دورى مشرق و مغرب بود ، كه او براى من همنشين و يار بسيار بدى بود .

آن روز حسرت و پشيمانى براى شما سودى ندارد ، زيرا در دنيا از حدود الهى تجاوز كرديد و امروز با شياطين در عذاب دوزخ شريك هستيد .

هفتم : از راه ريا و سمعه و طلب خودنمائى در مى آيد ، و آن طريق را به اعمال اخلاص در اعمال بايد گرفت و اعتماد بر كريمه :

( وَلاَ يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً«110» )(1) .
ـ1 ـ سوره كهف (18) : 110 .

هشتم : از راه بخل در مى آيد ، دل را به فناى :

ما في اَيْدِى النّاسِ يَنْفَدُ .
قرار بايد داد و به بقاى :

( مَا عِندَ اللهَ بَاق )(1) .
اقرار بايد كرد :

نهم : كبر و آن را بقوت بازوى تواضع مسدود بايد ساخت و به حكم :

( إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللهَ أَتْقَاكُمْ )(2) .
بزرگى و كرامت را در تقوا بايد دانست .

دهم : آمد و شد او از راه طمع است ، پس دست طمع از خلق كوتاه بايد ساخت ، و روى همت بر خزانه كرم نامتناهى الهى بايد آورد ، و آيت عالى رايت :

( وَمَن يَتَّقِ اللهَ يَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً * وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَحْتَسِبُ )(3) .
را بدرقه راه و اعتماد كار خود ساخت .

حاصل آنكه از براى اهل هوش و بصيرت چه در وقت قرائت قرآن و چه در غير وقت قرائت بستن راههاى مدخل آن غاوى مغوى به تذكار آيات قرآنى و مواعظ سبحانى با توفيق ربانى سهل است .

حقيقت و فوائد استعاذه :
ـ1 ـ سوره نحل (16) : 96 .

2 ـ سوره حجرات (49) : 13 .

3 ـ سوره طلاق (65) : 2 ـ 3 .

اين مسئله را مى دانيد ، كه شيطان از ابتداى به وجود آمدن انسان ، همراه با اعوان و انصارش ، براى گمراهى و جدائى انسان از حقايق ، بر سر راه انسان نشست ، و در زمينه دشمنى با انسان از هيچ برنامه اى فروگذار نكرده ، و قصد محبث به انسان و آشتى با او را تا روز قيامت ندارد .

انسان اگر در تمام جوانب حيات ، در پناه خدا نباشد ، و در پناه حضرت او نرود ، از خطر مصون نمانده و از شرّ ذى شر در امان نخواهد بود .

به همين خاطر ، حضرت حق و تمام انبياء و امامان و اولياء ، به انسان سفارش و وصيت اكيد دارند ، كه در تمام شئون حيات ، خويش را در پناه حضرت او قرار دهد ، كه اين دشمن و اعوان و انصارش را به پناهگاه الهى راهى نيست ، و پناهگاه خداوند و قرقگاه حضرت او عبارت است از ايمان ، تقوا ، حيا ، عفت ، معرفت ، عبادت ، رياضت ، مجاهده و . . .

چون با زبان گفتى اعوذ بالله عملاً هم اين معنا را به ظهور برسان ، كه بدون شك در پناه او خواهى رفت ، و از ضربه هاى مهلك تمام شياطين درونى و برونى در امان خواهى بود .

از ابن عباس مرويست اجلال قرآن اعوذ بالله من الشيطان الرجيم ومفتاح آن بسم الله الرّحمن الرّحيم است .

عارفان فرموده اند : اين حقيقت يعنى استعاذه « البته حقيقت عملى آن » وسيله مقربين و نزديكان و ملجأ و ملاذ هاربين و فرار كنندگان و سرور و انبساط محبين و دوستان و امتثال اوامر رب العالمين و خداى جهانيان است ، و اين همه جز عملاً ميسر نيست ، و نظر بزرگان از فقهاء و اولياء و عرفا در مسئله استعاذه جز اين نيست .

شهيد ثانى در كتاب « اسرار الصلاة » و محدث خبير و عالم بزرگ و عارف واله مرحوم ملا محسن فيض كاشانى در رساله « ترجمة الصلاة » مى فرمايند :

استعاذه فى الحقيقه : پاكيزه كردن زبان و رفتن خانه دل است از غبار اغيار ، و صفا دادن آن از براى درآمدن يار .

به قول عارف نيشابورى :

دلى كز عشق تو جان برفشاند *** زكفر زلف ايمان برفشاند
دلى بايد كه گر صد جان دهندش *** صد و يك جان به جانان برفشاند
نيارد كار خود يك ذره پيدا *** ولى صد جان پنهان برفشاند
اگر يك ذره درد عشق يابد *** هزاران ساله درمان برفشاند
وگر جان هيچ دامن گيرش آيد *** بيك دم دامن از جان برفشاند
چه مى گويم كه از يك جان چه خيزد *** كه خواهد تا هزاران برفشاند
چو دوزخ سوز گردد سوز عشقش *** بهشت از پيش رضوان برفشاند
نه اين عالم نه آن عالم گذارد *** كه اين برپا شد و آن برفشاند
اگر صد گنج دارد در دل و جان *** زراه چشم گريان برفشاند
چو جز يك چيز مقصودى نباشد *** دو كون از پيش آسان برفشاند
چو آن يك را بيابد گم شود پاك *** نماند هيچ تا آن برفشاند
بغرد همچو رعد و بر سر جمع *** همه نقدش چو باران برفشاند
چو سايه خويش را عطار آنجا *** بر آن خورشيد رخشان برفشاند
و مثل كسى كه استعاذه مى كند ، ولى خاطرش متعلق است به غير حق ، و در دلش فكرهاى نفسانى و وساوس شيطانى است ، مثل كسى است كه بر در قلعه محكمى ايستاده و حيوانى هيولا و درنده متوجه اوست كه به او حمله كند و او به زبان گويد پناه مى برم از شر اين حيوان به اين قلعه محكم اما بر جاى خود ايستاده و بدرون قلعه نمى رود تا از شر آن دشمن در امان بماند ، اينگونه استعاذه كه جز لقلقه زبان نيست ، دردى دوا نكرده و از هيچ شرى انسان را در امان نمى برد .

تا زهر بد زبانت كوته نيست *** يك اعوذت اعوذ بالله نيست
بلكه آن نزد صاحب عرفان *** نيست الا اعوذ بالشيطان
گاه گوئى اعوذ و گه لا حول *** ليك فعلت بو مكذب قول
سوى خويشت دو اسبه مى خواند *** بر زبانت اعوذ مى راند
طرفه حالى كه دزد بيگانه *** گشته همراه صاحب خانه
مى كند همچو او فغان و نفير *** در بدر كو بكو كه دزد بگير
اولاً : امتثال فرمان حق است ، آن مقدار مبالغه كه در مطاوى كلمات نورانى قرآن به جهت تسبيح واقع شده ، در باب استعاذه به همان ترتيب دستور صادر گشته ، مثلاً كلمات تسبيح را به چهار نوع ذكر مى كند :

مصدر : چون سبحان ربك .

ماضى : چون سبح الله .

مضارع : چون يسبح الله .

امر : چون سبح اسم ربك .

همچنان كلمات منطوى بر استعاذه با وجوه اربعه مذكور است .

مصدر : چون معاذ الله .

ماضى : چون عذت بربى .

مضارع : چون اعوذ بالله .

امر : چون استعذ بالله .

ثانياً : استعاذه سبب معرفت به دو حقيقت است ، پى بردن به عجز نفس ، و آگاهى به عزت و قدرت كامله زبانى .

ثالثاً : استعاذه انتساب و تشابه است به دوستان ، جهت آنكه محبان حق جلا و علا از انبياء عظام چون نوح و يوسف و موسى و حضرت مصطفى ، و همچنين بندگان مقرب خداوند مانند زن عمران و حضرت مريم استعاذه نمودند ، و با

ظهور اين حقيقت در تمام شئون زندگى از خطر شياطين انسى و جنى در امان ماندند و در نتيجه حضرت نوح به سلامت و حضرت موسى به كرامت ، و حضرت يوسف به عصمت و زن عمران به اجابت و حضرت مريم به بشارت و حضرت ابراهيم به دوستى و خلت و حضرت مصطفى به شفاعت نايل گرديدند .

رابعاً : استعاذه دعائى است به اجابت مقرون چنانكه مادر مريم گفت :

( وَإِنِّي أُعِيذُهَا بِكَ )(1) .
و اين به قبول مقرون افتاد .

( فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُول حَسَن )(2) .
خامساً : استعاذه سبب ايمن شدن از آفت هاست ، چنانكه اگر مخلوقى ، مخلوقى را ملجأ و ملاذ سازد ، و اگر كسى به اهل قدرت و جاه پناه برد ، آنكس از روى حميت او را به حمايت گيرد ، خداوند كريم به طريق اولى ، اگر بنده اى از روى عجز و اخلاص به او پناه برد ، پناهش مى دهد و از شر شيطان مصونش مى فرمايد :

در اين مسئله بسيار مهم به يك نكته بايد توجه داشت و آن اينكه ، همانطور كه براى تشرف به حضور بزرگان تشريفات خاصى ، از قبيل لباس مخصوص ، و تحصيل اجازه و تعيين وقت و غيره لازم است ، براى حضور در پيشگاه رب الارباب و ملك الملوك نيز علاوه بر طهارت لباس و تن ، طهارت روح و نفس و دل مى بايد ، از اين جهت است كه هنگام قرائت قرآن ، بخصوص خواندن سوره حمد در نماز ، امر آمده كه :

ـ1 ـ سوره آل عمران (3) : 36 .

2 ـ سوره آل عمران (3) : 37 .

( فَاسْتَعِذْ بِاللهَ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ )(1) .
يعنى دل و جان و عمل خود ، با آراستن به حقايق الهى پاك كن ، كه از گرو شيطان بيرون آمده و از قيود او خلاص گردى ، و به مقام با عظمت آشنائى رسى ، كه چون آشنا شدى ، به دربار او راه يابى ، بدون اينكه سگ هاى اطراف درگاه به تو حمله آرند ، كه سگ هاى اطراف پيشگاه سلطان را با آشنايان كارى نيست ، و جرأت حمله بر دوستان و محبان از براى آنان نمى باشد . مگر در قرآن نخوانده اى كه حضرت رب العزه به اين سگ هار رانده شده فرمود :

( إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ )(2) .
اما ديگران را كه به انواع معاصى آلوده اند ، و با اعمال زشت و صفات ناپسنديده موصوفند ، جرئت پيش رفتن به پيشگاه او نباشد ، مگر اينكه از روى اخلاص به درگاه خداوند بى نياز ، براى خلاصى از قيود اخلاق رذيله و افعال ذميمه و تسويلات شيطانى و شهوات نفسانى استعاذه كنند .

صدر المتألهين، آن متفكر بزرگ و فيلسوف گرانقدر ، مى فرمايد :

شيطان با اينكه به محضر حضرت آدم ابوالبشر سوگند ياد كرد ، كه نسبت به او ناصح و خير انديش است ، چنانكه خداوند عزوجل در قرآن حكايت مى كند :

( وَقَاسَمَهُمَا إِنِّي لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِينَ )(3) .
ولى آنقدر سعى و كوشش كرد تا او را از بهشت بيرون كرد ، پس در حق اولاد او كه به عكس قسم خورده ، كه آنها را گمراه و اغوا خواهد كرد چنانكه حق از

ـ1 ـ سوره نحل (16) : 98 .

2 ـ سوره حجر (15) : 42 .

3 ـ سوره اعراف (7) : 21 .

قول او مى فرمايد :

( فَبِعِزَّتِكَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ )(1) .
چه خواهد كرد ؟

فخر رازى در تفسير خود مى گويد :

اعوذ بالله سير و سلوك از خلق به خالق و از ممكن به واجب است ، كلمه اعوذ اشاره به عجز و فقر و احتياج تام است ، و كلمه بالله اقرار و اعتراف به دو امر است ، يكى اينكه خداوند قادر و توانا است به اعطاى كل خيرات و دفع جميع آفات و ديگر آنكه جز خداى متعال احدى به اين صفت متصف نيست ، پس قاضى حاجات و معطى خيرات نيست مگر خداوند و نماز خوان هنگام مشاهده اين حال ، از خود و تمام ما سوى الله فرار مى كند و در اين سر :

( فَفِرُّوْا إِلَى اللهَ )(2) .
را مشاهده مى نمايد ، و اين حالت كه با گفتن اعوذ حاصل مى شود ، غرق در نور حلال حق گشته رمز :

( قُلِ اللهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ )(3) .
برايش مكشوف گردد ، و در اين موقع گويد بالله ، و نيز گويد ، يكى از نكات استعاذه اينكه نمازگزار با گفتن اعوذ بالله ، اذعان به عجز و ناتوانى خود ، و اعتراف به قدرت كامله خالق مى كند ، و همين امر ، دلالت دارد بر اينكه براى تقرب به خدا راهى جز اظهار عجز و انكسار نيست ، كه گفته اند : خودبين خدابين نشود .

ـ1 ـ سوره ص (38) : 82 .

2 ـ سوره زاريات (51) : 50 .

3 ـ سوره انعام (6) : 91 .

و نكته ديگر اينكه چون قلب انسان بواسطه تعلق به غير خدا و همچنين زبان او با ذكر غير خدا آلوده مى شود ، و به موجب :

( لاَ يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ )(1) .
بايد قبل از شروع نماز و قرائت حمد با گفتن اعوذ بالله و متحقق شدن به حقيقت آن قلب و زبان پاك كند تا خود را براى تجلى حقيقى كه عبارت از ذكر خداست .

( إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ وَلَذِكْرُ اللهَ أَكْبَرُ )(2) .
آماده كند .

از امام صادق (عليه السلام) آمده :

أغْلِقُوا أبْوابَ الْمَعصِيَةِ بِالاْسْتِعاذَةِ وَافْتَحُوا أبْوابَ الطّاعَةِ بِالتَّسْمِيَةِ .
درهاى گناه و معصيت را با استعاذه ببنديد ، و ابواب ثواب و طاعت را با كليد بسم الله باز كنيد .

كاشفى در تفسيرش گويد :

مستعيذ يا عامى است ، و يا عارف ، استعاذه عوام آن است ، كه از وسوسه شيطان پناه به حضرت بارى برند ، و استعاذه عارفين آنكه از حال شيطان به حق پناه جويند ، يعنى صفت عجب كه موجب طعن و لعن ابليس شده و او را از اوج قرب و عزت به حضيض بعد و ذلت افكند اعاذه نمايند ، و التجا كنند به حضرت ذوالجلال از پندار كمال و تصور حسن حال كه نتيجه انانيت است و انانيت سبب اتصاف به صفات شيطان .

ـ1 ـ سوره واقعه (56) : 79 .

2 ـ سوره عنكبوت (29) : 45 .

حق تعالى گفت با موسى به راز *** آخر از ابليس رمزى جوى باز
چون بديد ابليس را موسى به راه *** گشت از ابليس موسى رمز خواه
گفت دايم ياد دار اين يك سخن *** من نگو تا تو نگردى همچو من
استعاذه صادقان ، احتراز است از مشاهده خلق و تطهير دل از هر چه مانع باشد از استغراق در شهود حق .

و شيطان و هم ديده محجوبان بى بصيرت را ، كه از مضيق صورت ، قدمى به فضاى صحراى معنى ننهاده اند ، به نقوش و الوان ظهورات مختلفه و تعينات متنوعه ، كه بواسطه تجليات متكثره بر لوح نمايش جلوه گرند ، مشغول ساخته تا از ملاحظه نور وحدت ، كه در نظر روشندلان ما حى نقش و لون و كثرت مرهوم است ، غافل مانده اند و تا چشم اين ديوان به تير استعاذه حقيقت كه قطع نظر از شهود ماسواست دوخته نگردد ، جمال وحدت صرف روى نخواهد نمود .

سالك هرگاه به مقام تجلى افعال برسد و اين نكته مشهود وى گردد ، كه هيچ فعل در صور مظاهر ظاهر نشود مگر از فاعل حقيقى :

( وَاللهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ )(1) .
استعاذه او در اين مرتبه از افعالى باشد، كه آثار تجليات جلالى است چون عقاب و انتقام به افعالى كه نتايج تجليات جمالى اند چون عفو و اكرام .

و هرگاه به رتبه تجليات صفاتى رسد ، بر او روشن گردد كه هيچ صفت كمال ثابت نيست مگر حق را و نسبت آنها به اهل عالم عاريتى است ، استعاذه وى از صفات قهريه باشد چون سخط و غضب به صفات لطيفه چون رضا و رحمت و از مقتضيات اسم المضل كه ابليس و اشياع او مظاهر آثار آنند پناه برد به اسم الهادى كه انبياء و اتباع ايشان مطارح انوار آنند .

ـ1 ـ سوره صافات (37) : 96 .

و باز هر وقت به درجه اى ترقى كند كه لمعات تجليات ذات پرتوى افكنده نشانه :

( كُلُّ شَيْء هَالِكٌ )(1) .
حق اليقين وى شود ، استعاذه هم از ذات به ذات خواهد بود :

« هم خود الست گويد و هم خود بلى كند » .

و حضرت خاتم انبيا صلوات الله وسلامه عليه در استعاذه به اين هر سه مرتبت اشاره فرمودند ، در وقت تجلى انوار توحيد افعال :

أعُوذُ بِعَفْوِكَ مِنْ عِقابِكَ .
و در زمان طلوع اشعه توحيد صفات :

أعُوذُ بِرِضاكَ مِنْ سَخَطِكَ .
و به هنگام ظهور عظمت ذات :

أعُوذُ بِكَ مِنْكَ .
و لمعه اين نكته سوم جز در زمان سعادت نشان آن حضرت درخشان نشد چه هر مستعيذى از اعاظم انبياء (عليهم السلام) استعاذه از آنجا كردند كه ايشان بودند ، و حضرت ختمى منقبت اعوذ از آنجا گفت كه نه او بود ، همه مى گفتند پناه به تو از غير تو و آن صاحب همت ديده غيرت از غير فرو بسته مى گفت : پناه به تو از تو .

اين بود كه خداوند تبارك و تعالى حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) را فضايل بى كران و خصايص بى پايان عطا فرمود ، از آن جمله حضرتش را رحمت عالميان ساخت .

ـ1 ـ سوره قصص (28) : 88 .

( وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ )(1) .
و طاعتش را به اطاعت خود قرين گردانيد :

( مَن يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللهَ )(2) .
و بيعت او را به بيعت خود :

( إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللهَ )(3) .
و عزت او را به عزت خود :

( وَللهَ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ )(4) .
و رضاء و خوشنودى او را به رضاى خود .

( وَاللهُ وَرَسُولُهُ أَحَقُّ أَن يُرْضُوهُ )(5) .
و اجابت او را به اجابت خود :

( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا للهِِ وَلِلرَّسُولِ )(6) .
و محبت او را به محبت خود :

( قُلْ إِن كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللهُ )(7) .
ـ1 ـ سوره انبياء (21) : 107 .

2 ـ سوره نساء (4) : 80 .

3 ـ سوره فتح (48) : 10 .

4 ـ سوره منافقون (63) : 8 .

5 ـ سوره توبه (9) : 62 .

6 ـ سوره انفال (8) : 24 .

7 ـ سوره آل عمران (3) : 31 .

و نيز آن حضرت را با خلق عظيم تعريف فرمود(1) .

و اين همه نتيجه استعاذه حقيقى عبد است و تحقق او به حقايق ملكوتى و آسمانى ، پس با زبان تنها استعاذه كفايت نمى كند ، كه عملاً به حضرت دوست پناه برد و خود را از حول و قوه غير به فضاى عنايت و حول و قوه او برسانيد ، و از حضرتش با عجز و انكسار اين معنى را بخواهيد .

به قول الهى آن شوريده مست ، و بلبل گلزار الست :

يا رب از لوح دلم غير غم خويش ببر *** بجز انديشه عشق از من دلريش ببر
هر خيال از دل و هر فكرتم از صفحه ذهن *** جز خيال رخت اى يار وفاكيش ببر
يك تجلى كن و از قلب محبان تا حشر *** به تماشاى رخت هر غم و تشويش ببر
با كم و بيش دل خاك پرستان خوش باد *** يا رب از خاطر ما فكر كم و بيش ببر
ناز چشمان تو غارتگر ملك دل ماست *** چشم نازى بگشا هستى درويش ببر
لشكر عشق بگو كشور عشاق بگير *** گوى سبقت زرقيبان بد انديش ببر
به الهى رخ زيبا بنما وزدل او *** ياد زشتى رقيبان جفا كيش ببر
ـ1 ـ منهاج النجاة
شيطان يا خطرناك ترين مانع راه كمال
مسئله خطر خانمان برانداز شيطان و اعوان و انصار جنى و انسى و درونى و برونى او را قرآن مجيد بطور مكرر تذكر داده ، و انبياء الهى و امامان معصوم و اولياء خدا ، در تمام فرصت ها ، انسان را از شرور او و يارانش برحذر داشته اند !

غزالى كه در زمينه شناخت مسائل تا حدى موفق بوده ، در اين زمينه مى گويد : بر تو باد اى برادر كه به محاربت شيطان كنى و در قهر كردن او باشى از براى دو خصلت : يكى آنكه او دشمنى است كه هيچ طمع مصالحت با او نتوان داشت ، پس بايد كه بر او ابقاء نكنى كه او به غير از هلاك تو قانع نشود ، پس از مثل چنين دشمنى ايمن نشايد بود و از تدبير دفع او غافل نتوان بود ، در اين دو آيت تأمل كن كه حق جل جلاله مى فرمايد :

أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لاَّ تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌ مُّبِينٌ (1) .
و آيت دوم :

إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوّاً إِنَّمَا يَدْعُوا حِزْبَهُ لِيَكُونُوا مِنْ أَصْحَابِ السَّعِيرِ (2) .
و اين غايت پرهيز فرمودن است از شيطان .

خصلت دوم آنكه چون او را بر دشمنى تو آفريده اند(3) ، پيوسته به محاربت

1 ـ سوره يس (36 ) : 60 .

2 ـ سوره فاطر (35) : 6 .

3 ـ البته هيچ موجودى در اصل خلقت دشمن انسان آفريده نشده ، تمام موجودات در ريشه وجودشان جهتى جز جهت منفعت ندارند ، اين موجودات با اختيار و اراده هستند كه بر اثر سوء اختيار براى انسان قيافه دشمنى مى گيرند و شيطان كه هر موجود با اراده ضد خدائى است از اين قبيل است ، جمله بالا را روى اين حساب بايد حمل بر مجاز كرد .

تو ميان در بسته است ، و او تير در تو مى اندازد و تو غافل ، پس بنگر كه حال چگونه باشد .

پس اين جايگه نكته اى ديگر هست و آن آنست كه تو روز در عبادت مى گذرانى و خلق را با در خداى مى خوانى به فعل و به قول و اين معنى ضد پيشه و خلاف كار شيطان است .

پس تو ميان بسته اى و پيوسته او را به چشم مى آرى و او نيز همچنين به قصد هلاك تو ميان بسته است ، و او خود با دوستان خويش از كافران و اهل ضلال و راغبان دنيا قصد هلاك دارد و دشمنى مى كند فكيف با تو كه مخالفت او را نمى كنى و او را به خشم مى آرى چگونه دشمنى نكند ؟

پس او را با مردم دشمنى و عداوت عام هست و با تو كه مجتهدى در عبادت عداوت خاص .

و او عظيم كار تو را مهم گرفته است و او را ياران هستند بر قصد تو قويتر از همه ، نفس تو و هوا ; او اسباب و مداخل بسيار دارد و تو از آن غافل .

راست گفت يحيى معاذ : تو مشغولى و شيطان فارغ و او تو را مى بيند و تو او را نمى بينى ، و تو شيطان را فراموش مى كنى و او تو را فراموش نمى كند ، و از نفس تو شيطان را به تو يار و ياور .

اگر گويند به چه چيز محاربت شيطان كنيم ، و دفع و قهر او به چه كنيم ؟ بدان كه اهل اين صناعت را در اين صدرت دو طريق است :

بعضى گفته اند تدبير دفع شيطان استعانت است از خدا و هيچ ديگر نه ، براى آنكه شيطان سگى است كه خداى تعالى او را سگ مى داند ، اگر تو به محاربت او مشغول شوى و به معالجت او متوجه گردى ، وقت بر تو ضايع شود ، و خود را به رنج آورده باشى ، و وقت باشد كه او بر تو ظفر يابد و تو را مجروح كند ، پس رجوع با خدا كردن تا او را از تو دفع كند اولى تر بود .

و بعضى ديگر گفته اند : كه تدبير او طريق مجاهدت است و به رد و دفع او برخاستن .

گفتم آنچه در خاطر من مى آيد آن است كه ميان هر دو طريق جمع كند پناه گيرد به خدا از شر او چنانكه فرموده است ، تا اگر بر ما غلبه كند بدانيم كه ابتلا است از خداى تعالى ، تا صدق ما در مجاهدت معلوم فرمايد و قوت ما در دفع او ، و صبر ما در محاربه با او ببيند ، همچنان كه كفار بر ما مسلط شوند ، با آنكه خداوند قدرت دارد كه شر ايشان را از ما كفايت كند ، مى خواهد تا ما را از جهاد و صبر و تمحيص و شهادت بهره حاصل شود چنانكه فرمود :

) وَلِيَعْلَمَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَيَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَدَاءَ ((1) .
و همچنين فرمود :

) أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَعْلَمِ اللهُ الَّذِينَ جَاهَدُوا مِنْكُمْ وَيَعْلَمَ الصَّابِرِينَ ((2) .
اينجا نيز همچنين باشد و محاربت و قهر او به قول علما در سه چيز است :

يكى آن مكائد و حيلت هاى او بدانى و تعرف كنى ، تا بر تو دليرى نتواند كرد ، همچون دزد كه چون بدانست كه خداوند سراى آگاه شد بگريزد .

دوم آنكه به دعوت او استخفاف كنى و دل بدان متعلق نكنى ، كه او چون سگ است بانگ بر تو دارد و سخت باشد ، و چون از او اعراض كنى خاموش شود .

سيم آنكه ذكر خدا پيوسته به دل و زبان مى دارى كه رسول الله(صلى الله عليه وآله) فرموده است:

إنَّ ذِكْرَاللهِ تَعالى في جَنْبِ الشَّيْطانِ كَالاْكِلَةِ في جَنْبِ إبْنِ آدَمَ .
1 ـ سوره آل عمران (3) : 140 .

2 ـ سوره آل عمران (3) : 142 .

و اگر گويى مكائد و حيل او چون بدانيم و طريق معرفت آن چيست ؟ بدان كه او را وساوس بسيار است كه به منزلت تير است كه مى اندازد ، و آن را به معرفت خاطرها بتوانى دانست كه درآيد . . .

اما اصل خواطر : بدان كه حق تعالى و تقدس ، فرشته اى بر دل آدمى موكل كرده است كه پيوسته او را به خير دعوت مى كند او را ملهم مى گويند ، و دعوت او را الهام و در مقابل آن شيطانى است كه او را به شر دعوت مى كند و او را وسواس گويند و دعوت او را وسوسه ، ملهم الا به خير نخواند ، و وسواس الا به شر نخواند .

اين دو داعى اند بر دل بنده ايستاده و پيوسته به دعوت مشغول و دل از آن آگاه و با خبر كه در اخبار آمده است كه رسول صلوات الله عليه فرمود :

زمانى كه فرزند آدم بدنيا مى آيد ، خداوند ملكى بر او قرين نمايد و شيطان شيطانى ، شيطان كنار گوش چپ قلب مى خوابد و ملك كنار گوش راست دل و اين دو بطور مرتب مشغول دعوت كردن انسان به خير و شرند .

پس خداى تعالى در بنيت آدمى تركيب كرده است طبيعتى كه ميل به شهوات دارد و لذات به هر كيفيت كه باشد از نيكو و زشت و آن هواى نفس است كه روى به آفت دارد ، اين سه دعوت است . پس بدان كه اين خاطرها اثرهاست كه در دل بنده حادث مى شود ، و او را بدان كه كارى بكند ، يا ترك كارى بكند و پديد آمدن به حقيقت از خداى تعالى است در دل بنده ، لكن آن بر چهار قسم است .

يكى آنكه خداى تعالى در دل بنده افكند به ابتدا ، آن را خاطر گويند و بس ، قسم دوم آنكه در دل پديد آورد و موافق طبع آدمى باشد ، آن را هواى نفس گويند و به دو نسبت كنند ، و قسمى ديگر در پى دعوت ملهم پديد آرد و به دو نسبت كنند ، و آن را الهام گويند ، و قسمى ديگر در پى دعوت شيطان پديد آرد و آن را به دو نسبت كنند و وسوسه خوانند و خاطر شيطان گويند .

پس بدان كه خاطرى كه از قبل خداى تعالى ابتدا باشد ، شايد كه به خير باشد ، اكرام را و الزام حجت را و باشد كه به صدمه و رنج باشد امتحان را ، و تغليظ محنت و آزمايش را .

و خاطرى كه از قبل ملهم باشد نباشد الا به خير كه او ناصح و مرشد است و نيست الا براى اين كار ، و خاطرى كه از قبل شيطان باشد الا به شر نباشد تا اغوا و استزلال كند .

و وقت باشد كه به خير خواند ، مكر و استدراج را و خاطرى كه از قبل هواى نفنس باشد شر را باشد و تمتع را ، و بعضى سلف گفته اند : كه هواى نفس همچنين به خير خواند و مقصود از آن شر باشد ، چنانكه شيطان ، اين است انواع خاطرها .

پس تو محتاجى كه بعد از اين معرفت سه فصل حاصل كنى كه لابد است از آن ، و مقصود در ضمن آن است .

يكى فرق ميان خاطر خير و شر على الجمله ، دوم فرق ميان خاطر شر ابتدائى يا شيطانى يا هوائى كه هر يكى را دفعى است از نوعى ديگر ، سيم فرق ميان خاطر خير ابتدائى يا الهامى يا شيطانى يا هوائى تا پيروى آن كنى كه از خداى است يا از ملهم و حذر كنى از آنچه از شيطان است .

اما فصل اول : علماء ما (رحمهم الله) گفته اند : كه چون خواهى كه خاطر خير از خاطر شر بدانى و فرق كنى آن را ، به چهار گونه ميزان بركش :

اول آن كار را بر ميزان شرع عرض كن ، اگر موافق جنس آن باشد خير باشد و اگر بر ضد آن باشد يا رخصه باشد يا شبهه شر باشد .

و اگر بدين ميزان معلوم نشود عرض كن بر اقتدا ، اگر موافق اعمال سلف باشد ، در كردن آن اقتدا به صالحان بود . پس خير باشد ، و اگر به ضد آن باشد ، شر باشد ، و اگر بدين ميزان نيز معلوم نشود بر نفس و هوا عرض كن ، اگر نفس از

آن نفرت گيرد ، نفرت طبع نه نفرت خوف بدان كه خاطر خير است ، و اگر نفس بدان مايل باشد ميل طبيعى و جبلى نه ميلى كه از تقرب به خدا و ترغيب به ثواب باشد ، بدان كه خاطر شر است ، كه نفس اماره به سوء است ، به اصل طبع خود به خير ميل نكند ، چون به يكى از اين موازين بركشيدى ، خاطر خير از خاطر شر بدانستى والله ولى الهداية .

اما فصل دوم : چون خواهى كه فرق كنى ميان خاطر شرى كه از قبل شيطان باشد و خاطر شرى كه از هواى نفس باشد ، يا از خدا باشد ابتداء از سه وجه در او نظر كن :

اگر مصمم يابى بر يك حال ايستاده بدان كه از خداى تعالى است ، يا از هواى نفس ، و اگر متردد يابى و مضطرب بدان كه از شيطان است ، و بعضى از عارفان گفته اند :

مثل هواى نفس مثل پلنگ است الا به قمع و قهر بالغ باز نگردد ، يا مثل خارجى كه جنگ براى تدين كند ، هرگز باز نگردد تا كشته شود ، و مثل شيطان مثل گرگ است ، اگر از يك جانب برانى از ديگر جانب درآيد .

دوم آنكه اين خاطر اگر در عقب گناهى باشد كه كرده باشى ، بدان كه از حق تعالى عقوبتى است و اهانتى و خوارئى كه از شومى آن گناه بوده باشد ، در قرآن مجيد چنين مى فرمايد كه :

) كَلاَّ بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِم مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ ((1) .
شيخ من امام رحمه الله فرمود : كه گناه چنين بدين شكل به سخت دلى و قساوت انجامد ، اول خاطر باشد بعد از آن به قسوه ورين ادا كند .

و اگر نه در عقب گناهى باشد كه واقع شده باشد ، بلكه به ابتدا باشد ، بدان كه

1 ـ سوره مطففين (83) : 14 .

از شيطان است ، اين حكم اكثرى است كه در بيشتر احوال چنين باشد ، زيرا كه شيطان الا به د عوت شر ابتدا نكند ، به هر حال اغوا و اضلال طلبد .

سيم آنكه اگر اين خاطر به ذكر خدا جل جلاله ضعيف نشود و يا كم نيايد ، و زائل نگردد ، بدان كه از هواى نفس است ، و اگر به ذكر خدايتعالى ضعيف شود ، بدان كه از شيطان است ، چنانكه در تفسير :

) مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ ((1) .
ياد كرده آمده است ، شيطان در قلب خوابيده چون ذكر خدا كنى خناسى كند ، و اگر غافل شوى وسوسه نمايد .

اما فصل سيم : چون خواهى كه فرق كنى ميان خاطر چيزى كه از خدا باشد و آنكه از ملك باشد هچنين از سه وجه نظر كن :

اگر قوى و مصمم باشد از خداى تعالى است ، و اگر متردد از ملك ، كه او به منزلت ناصحى است ، از هر جانب درآيد و روى به تو آرد ، و هر نصيحت كه بر تو عرضه كند به اميد آنكه تو اجابت كنى و رغبت خير كنى .

دوم آنكه اگر در عقب طاعتى و اجتهاى پديد آيد ، از خداى تعالى باشد چنانكه فرمود :

) وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ((2) .
و اگر اين خاطر به ابتدا باشد از ملك باشد در اغلب احوال .

سوم اينكه اين خاطر اگر در اصول و اعمال باطن باشد از خداى تعالى است ، و اگر در فروع و اعمال ظاهر است از ملك است ، در بيشتر احوال چه فرشته را ، راه نيست به معرفت باطن بنده به قول بيشتر علما ، اما خيرى كه از شيطان باشد

1 ـ سوره ناس (114) : 4 .

2 ـ سوره عنكبوت (29) : 69 .

كه آن استدراج باشد ، شيخ ما گفتى رحمة الله عليه نظر كنى اگر نفس خود را در فعلى كه به خاطرت آمد به نشاط بينى نه با ترس و خشيت ، و با تعجيل بينى نه به آهستگى و با ايمنى بينى نه با خوف و به عاقبت ناانديشيدن بينى نه با بصيرت و تفكر ، بدان كه آن خاطر از شيطان است و اگر نفس را به ضد اين بينى با خشيت و ترس نه با نشاط و به تانى ، نه با شتاب و با خوف ، نه با امن و عاقبت انديشى نه با بى عاقبتى بدان كه از خداى تعالى است يا از ملك .

پس من گفتم پندارى كه نشاط سبكى است كه در آدمى پديد آيد در كارى كه بى بصيرت باشد ، يا نه در ذكر ثواب آن مذموم باشد .

اما تأنى نيك است و پسنديده الا در چند جاى معدود ، كه در حديث نبوى است عليه الصلاة والسلام ، تزويج بكر چون رسيده شد ، و گزاردن وام چون قدرت باشد ، و تجهيز ميت چون شكى نباشد و مهمانى كردن در وقت نزول ، و توبه از گناه چون گناه كرده شد ، « كه اين امور را تأنى جايز نيست » .

اما خوف واجب است از براى تمامى عمل باشد ، تا براى اداء آن به وجه خويش و حق خويش يا خوف قبول حق .

اما بصارت عاقبت به آنكه ببيند تا يقين شود كه آن خير و رشد است و اميد ثواب عاقبت هم ، اين است جمله فصول سه گانه كه لازم است تو را معرفت آن در باب خاطرها نيك بدان و نيك ببين كه از اسرار لطيف شريف است .

فصل حيلت ها و مكرهاى شيطان :
بدان كه كيدهاى شيطان با آدمى در باب طاعت از هفت وجه است .

اول او را از طاعت نهى كند به هر طريق كه تواند كرد ، اگر خداى نگاه دارد و الهام دهد و شيطان را رد كند ، بدان كه گويد من محتاجم به طاعت ، كه لابد زاد آخرت از اين دنياى فانى برمى بايد داشت ، چون بدانست ديگر باره به تسويف

بفريبد گويد ، لحظه ديگر بكن اين طاعت ، يا فردا بكن يا وقتى ديگر .

اگر عصمت خداى تعالى در رسد و گويد : اگر عمل امروز به فردا اندازم . از آن فردا كى كنم ؟ چون هر روزى را طاعتى و عملى جداگانه هست چون از اين كيد نااميد شود گويد اكنون تعجيل كن زود زود تا فارغ شوى .

اگر خداى تعالى الهام دهد و گويد : عمل اندك تمام به از عمل بسيار ناتمام پس ديگر بار بر آن دارد كه عمل تمام كند براى ريا مردمان را و مرايات ايشان را ، پس خداى تعالى الهام دهد ، ديدن خلق چه فايده دارد ، ديدن خدا مرا كفايت است ، پس ديگر باره در عجب اندازد بنده را ، گويد : تو عظيم بزرگ كسى و بيدار بنده اى ، پس اگر خداى تعالى عصمت و توفيق دهد گويد : اگر چنين است المنة لله والحمدلله و اين توفيقى است كه خداى تعالى مرا بدان مخصوص كرده عمل مرا به فضل خود قيمتى نهاده است ، و اگر نه فضل او بودى قيمت عمل مرا به فضل خود قيمتى نهاده است ، و اگر نه فضل او بودى قيمت عمل من در جنب نعمت او كه بر من است و در جنب معصيت من او را هيچ نبودى ، پس از ديگر در آيد و اين در ششم است و حيلت عظيم كه الا مرد سخت بيدار كه بدان مطلع گردد و آن ، آن است كه بنده را گويد تو در سر جهد ميكن و مجاهده فرو مگذار كه خداى بر خلق ظاهر كند و عمل هر كسى چنانچه باشد پيدا كند و شيطان بدين طريق نوعى از ريا در عمل بنده بازديد كند ، اگر خداى تعالى معصوم دارد اين بنده را و شيطان را رد كند و گويد اى ملعون اين ساعت از وجه اخلاص عمل به من مى آيى تا عمل مرا به فساد آرى و من بنده ام و او خداوند است ، اگر خواهد عمل مرا ظاهر كند و اگر خواهد پوشيده دارد ، اگر خواهد مرا بزرگ كند و اگر خواهد حقير دارد و من از مردم چه باك دارم چون به دست ايشان كارى نيست پس ديگر باره از در هفتم درآيد گويد :

ترا بدين عمل هيچ حاجت نيست براى آنكه اگر تو را سعيد آفريده است ترك

عمل تو را زيانى ندارد و اگر شقى آفريده است كردن عمل فائده اى ندهد ، اگر خداى تعالى بنده را نگهدارد ، شيطان را گويد من بنده ام و بر بنده آن است كه فرمان بجاى آورد ، و خداى تعالى خداوندى بداند .

يَفْعَلُ اللهُ ما يَشاءُ وَيَحْكُمُ ما يُريدُ .
الا آن است كه به همه حال مرا عمل ، سود دارد كه اگر سعيد باشم محتاج زيادتى ثواب باشم و اگر شقى باشم نعوذ بالله ، هم تا خود را ملامت نكنم ، با آنكه خداى تعالى هرگز به اطاعت عقوبت نكند ، و طاعت ، مرا به هيچ حال زيان ندارد كه اگر من در آتش روم و مطيع باشم دوست تر از آن دارم كه در بهشت روم و عاصى باشم فكيف كه وعده او صدق است و قول او حق است ، و طاعت را به ثواب وعده است ، هر كه خداى را به ايمان و طاعت ببيند در آتش نرود و در بهشت رود نه بدان سبب كه او به عمل استحقاق بهشت گرفت بلكه به وعده صدق حق ، و طاعت خود علامات و امارات سعادات است .

نيك بدان اى برادر و بيدار شو وفقك الله تعالى بفضله و منه وحق تعالى از وعده صدق خويش از زبان سعدا چنين خبر مى دهد كه الحمد الله الذى صدقنا وعده پس بيدار شو اى برادر كه كار چنين است كه ديدى و شنيدى و ديگر كارها بدين قياس كن و استعانت به خداى تعالى كمن و استعاذت هم كه كار بدست اوست(1) .

صاحب تفسير « فاتحة الكتاب » كه از بزرگان زمان فيض بوده از تفسير « جواهر التفسير » نقل مى كند كه : استعاذه مصباح ظهور مرادات است و مفتاح حصول بركات و سعادات است ، زادروندگان راه است . بدرقه قافله يقطه و انتباه است ، تباشير صبح هدايت از افق تلقين الهى ظاهر شده تا ظلمت فريب نفس و هوا را

1 ـ منهاج العادبين : 43 .

كه كارگران شيطانند منتفى گردانند ، لمعه شهاب ثاقب محبت است كه از آسمان ايمان درخشان گشته تا ديودنى را به شعله افتراق در كوره احتراق بسوزاند . . .

نقاب اسرار غيرت است تا جمال حال قارى قرآن بدان محتجب شده از چشم زخم وسوسه شيطان محفوظ ماند و صيقل انوار مكاشفت است تا آينه سينه را از زنگ غفلت مصفى ساخته قابل انعكاس انوار كلام گرداند ، بدرقه راه سلامت است تا سالك منهاج قرائت را از كمين گاه نزعات نفسانى و همزات شيطانى بدار الامان فوز و فلاح رساند ، صداى پاسبان مراقبت است تا دزد وساوس از حوالى خزانه جوهر معرفت كه عبارت از دل است بواسطه آن رميده شود .

و دور باش چاوشان ايوان عظمت است تا آن بيگانه ( ابى و استكبر ) به سبب صولت حمله ايشان پيرامن حريم دل آشنايان طوف ننمايد ، لشگر هوا و هوس كه حزب شيطانند ، جز به خدمت فارسان ميدان استعاذه منهزم نشوند .

يك بار ديگر آن جمله نورانى را كه حضرت صادق فرموده اند دقت كنيد : قارى قرآن محتاج به سه واقعيت است :

1 ـ قلب خاشع

2 ـ بدن فارغ

3 ـ موضعى دور از تمام جذبه ها جز جذبه حق

و چون قلب خاشع شود ، شيطان با تمام قدرت از انسان فرار مى كند .

آرى وقتى دل و جان و نفس و روان و مغز و قلب ، را در پناه حقايق و واقعيات و حال الهى قرار داديد ، و در حصن حصين محبوب عالم قرار گرفتيد ، از دسترس شيطان بيرون رفته و در نور لطف غرق گشته و از دام هوا و هوس رهائى يافته ، و جز معشوق نبينيد و جز معشوق نخواهيد و جز معشوق نگوئيد .

بقول عارف مقتول :

اى روى تو شمع پاكبازان *** زلف تو كمند سرفرازان
عشاق به روى هم چو ماهت *** چون صبح بر آفتاب نازان
از مهر رخت چراغ گردون *** چون شمع همى رود گدازان
از بهر شكار روى گلگونت *** شبرنگ رخ تو تيزتازان
وان حلقه دام زاغ زلفت *** افتاده به حلق جره بازان
يك موى ززلف پيچ پيچت *** بشكسته طلسم كارسازان
از زلف مشعبدت چو مهره *** در شش دره مانده حقه بازان
تسبيح رخت كنند دايم *** در پرده حسن دل نوازان
وصل تو درون پاك خواهد *** پاكى سوى توست دست يازان
وصلت كه زكات اوست خورشيد *** هرگز نرسد به بى نمازان
جانى بايد زخويشتن پاك *** نه غرق منى چو نونيازان
گفتى برهانمت زعطار *** شد عمر و دلت نبود يازان
وَإذا تَفَرَّغَ نَفْسُهُ مِنَ الاْسْبابِ تَجَرَّدَ قَلْبُهُ لِلْقَراءَةِ فَلا يَعْتَرِضُهُ عارِضٌ فَيَحْرِمَهُ بَرَكَةَ نُورِ الْقُرْانِ وَفَوائِدَهُ .
فائده فراغ خاطر را در وقت قرائت قرآن حضرت صادق چنين بيان مى فرمايند :

هرگاه دل قارى از اسباب تشويش خاطر فارغ باشد ، و نفس از ما سوى الله حالت آسودگى همراهش باشد ، خاطر او با تمام وجود متوجه تلاوت و حقايق الهى گشته ، و از عروض آنچه مانع ادراك بركت نور قرآن و محرومى از آن است ايمن شود ، در آن حال مى داند كه چه مى خواند و چه مى گويد ، و با كه سخن دارد ، و اگر تلاوتش محض حركت زبان باشد و با ياد دنيا و شغل به دنيا قرآن خواند هر آينه از منافع تلاوت ممنوع و از ادراك نور قرآن محروم خواهد بود .

وَإذا اتَّخَذَ مَجْلِسا خالِيا وَاعْتَزَلَ الْخَلْقَ بَعْدَ أنْ أتى بِالخَصْلَتَيْنِ خُضُوعِ الْقَلْبِ وَفَراغِ الْبَدَنِ إسْتَأنَسَ رُوحُهُ وَسِرُّهُ بِاللهِ عَزَّوَجَلَّ وَوَجَدَ حَلاوَةَ مُخاطَباتِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ عِبادَهُ الصّالِحينَ وَعَلِمَ لُطْفَهُ بِهِمْ وَمَقامَ اخْتِصاصِهِ لَهُمْ بِفُنُونِ كَراماتِهِ وَبَدائِعِ إشاراتِهِ .
قارى قرآن ، هنگامى كه مجلس قرائت را از كشش ها و جاذبه هاى غير و ما سواى الله خالى كرد ، و قلب و دل از خلق برداشت ، و خضوع قلب و فراغ بدن آورد ، روح و سرش با حضرت دوست انس گرفته ، و شيرينى خطابات آن جناب را با عباد صالحش درك مى كند و لطف حضرتش را به آنان در مى يابد ، و فنون كرامت ها و انحاء عزت ها را كه مخصوص آنان فرموده مى يابد ، و با آن شرايط به اشارات بديعه و رموزات عجيبه قرآن مجيد خواهد رسيد .

آرى روح تصفيه شده ، و نفس تزكيه يافته ، و عقل منور بنور حضرت دوست گشته ، و دل آغشته به تواضع و عشق ، لياقت قرار گرفتن در بساط انس دارد ، و در آنجاست كه حقايق قرآن مجيد بر او مكشوف شده ، و رابطه حضرت حق را از طريق مخاطبانش با عاشقانش درك مى كند ، و علت مى گردد كه قارى از عباد صالح حق گشته ، و تمام هستى خود را با آن جناب يك جا معامله كند ، و از حضرت دوست جز حضرت دوست را نخواهد .

هر دمم موجى زبحر لامكان آيد پديد *** هر دمم گنجى دگر از گنج جان آيد پديد
هر زمانم ميوه ديگر به كام جان رسد *** هر دمم بسوى دگر زان بوستان آيد پديد
هر دمم صد موسى عمران و طور جلوه اى است *** گه زدل سر بر زند گاهى زجان آيد پديد
فَإذا شَرِبَ مِنْ هذَا الْمَشْرَبِ حينَئِذ لا يَخْتارُ عَلى ذلِكَ الْحالِ حالاً وَلا عَلى ذلِكَ الْوَقْتِ وَقْتا بَلْ يُؤثِرُهُ عَلى طاعَة وَعِبادَة لاِنَّ فيهِ الْمُناجاةَ مَعَ الرَّبِّ بِلا واسِطَة .
چون قارى جامى از اين شراب روحانى چشيد ، و سرش از محبت الهى گرم شد ، هيچ حالى را بر اين حال اختيار نخواهد كرد ، و بر اين كار ، كارى را ترجيح نخواهد داد ، و وقتى جز اين وقت نخواهد گرفت ، بلكه چنين برنامه اى را بر اكثر طاعات و عبادات مقدم خواهد داشت ، چرا كه تلاوت كتاب ، مناجات بىواسطه با حضرت اوست ، و انس با جنابش بدون حاجب و مانع .

زشراب وصل جانان سر من خمار دارد *** سر خود گرفته دل هم سر آن ديار دارد
چه كند دگر جهان را چو رسيد جان به جانان *** چو رسيد جان به جانان به جهان چه كار دارد
سر من ندارد اين سر غم من ندارد اين دل *** كه به اين سر و به اين دل غم كار و بار دارد
ببر از سرم نصيحت ببر از برم گرانى *** نه سرم خرد پذيرد نه دلم قرار دارد
سر من پر از جنون و دل من پر است از عشق *** نه سرم بحال عقل و نه دل اختيار دارد
سر پر غرور زاهد به خيال حور خورسند *** دل بى قرار عاشق سر زلف يار دارد
فَانْظُرْ كَيْفَ تَقْرَءُ كِتابَ رَبِّكَ وَمَنْشُورَ وِلايَتِكَ وَكَيْفَ تُجيبُ أو امِرَهُ وَنَواهيِهِ ، وَكَيْفَ تَمْتَثِلُ حُدُودَهُ ؟

فَإنَّهُ كِتابٌ عَزيزٌ لا يَأتيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزيلٌ مِنْ حَكيم حَميد فَرَتِّلْهُ تَرْتيلاً .
اى قارى قرآن دقت كن ، كه كتاب خدا و منشور ولايت آن جناب را چگونه مى خوانى ، آيا اوامر و نواهى اين كتاب را كه به مصلحت تو وضع شده عمل مى كنى و حدود آن را رعايت مى نمائى ؟

كه اين كتاب با عزت است ، در آن باطلى از هيچ جهت راه ندارد ، از جانب حكيم حميد براى هدايت بندگان نازل شده است .

آن را شمرده بخوان تا بتوانى آنچه لازم است از آن درك كرده ، و براى خويش زمينه عمل فراهم آورى .

وَقِفْ عِنْدَ وَعْدِهِ وَوَعيدِهِ وَتَفَكَّرْ في أمْثالِهِ وَمَواعِظِهِ ، وَاحْذَرْ مِنْ اِقامَتِكَ حُرُفَهُ في إضاعَةِ حُدُودِهِ .
بوقت قرآن چون به بشارت ها و انذارهاى قرآن رسيدى بايست و خود را با آن آيات تطبيق كن و به وضع خويش آشنا شو ، و در امثال و مواعظ كتاب خدا انديشه كن ، تا بتوانى به علاج دردهاى خويش برسى ، و از اينكه در حروف قرآن بمانى ولى حدود آن را ضايع گردانى سخت بپرهيز ، كه در حديث آمده چه بسا كسانى كه قرآن مى خوانند ولى قرآن مجيد آنها را لعنت مى كند .

بايد دانست كه تلاوت قرآن با شرايط ذكر شده ، فضيلت بسيار دارد ، در حديث قدسى آمده كه : هر كه مشغول تلاوت قرآن شود ، و بخاطر اشتغال به آن نتواند دعا كند ، و به من عرض حاجت آورد ، من بهترين مزد شاكران را به او عطا كنم ، و نام او را در زمره صابران و حامدان ثبت كنم ، و حاجت او را روا نمايم .

عبدالله مسعود از نبى اكرم (صلى الله عليه وآله) نقل مى كند كه : قرآن مجيد سفره احسان خداست ، كه جميع بندگان را به آن دعوت نموده ، پس از خوان نعمت او

بهره مند شويد ، و هر چند توانيد فايده آن را فرا گيريد ، چه آن ريسمانى است محكم ، كه هر كه دست در آن زند ، هرگز از رحمت واسعه او محروم نشود ، و نورى است روشن كه گمراهان را به سر منزل مقصود رساند ، و شفائى است به غايت سودمند كه دردمندان و مستمندان جهل از دارالشفاى معرفت آن عارف مى شوند و كانى است كه هر كه تابع آن مى شود به مرتبه ارجمند مى رسد ، پس تلاوت آن نمائيد تا حضرتش به هر حرفى از آن ده حسنه در ديوان حسنات شما بنويسد ، نمى گويم كه « الم » ده حسنه دارد ، بلكه الف را ده حسنه و لام را ده حسنه ، و ميم را نيز ده حسنه است .

آرى اين است قرآن و اين است شرايط قرائت قرآن و اين است بزرگى و عظمت قارى قرآن !

انسان در ارتباط به قرآن داراى قلب سليم ، اخلاق حسنه و عمل صالح مى شود ، و از خزى دنيا و عذاب آخرت رهائى مى يابد .

انسان در ارتباط به قرآن ، انسانى شايسته ، فردى با فضيلت موجودى نورانى ، و حقيقت محض مى شود .

اكنون كه در شرح اين حديث به عظمت قرآن و قارى آن آگاه شديد ، و به شرايط قرائت واقف گشتيد ، لازم است بدانيد كه بايد در نماز خود به نحو واجب قسمتى از قرآن كريم را تحت عنوان حمد و سوره قرائت نمائيد ، بر شماست كه هنگام قرائت حمد و سوره داراى موضعى خالى از كشش هاى مادى و بدنى فارغ و قلبى خاشع باشيد ، و ترتيل در قرائت و انديشه در آيات سوره مباركه حمد و هر سوره اى كه بعد از حمد مى خوانيد نصب العين خود قرار دهيد ، و لحظه اى از لحظات ، غفلت از واقعيات قرآن در ضمن نماز ننمائيد ، كه غافل محروم از رحمت و مطرود از درگاه است .

در اين زمينه لازم است به توضيح سوره مباركه حمد اشاره رود ، تا

نمازگزاران عزيز به دورنماى حقايقى از اين سوره واقف شوند ، و توجه داشته باشند ، كه در مقابل چه كسى ايستاده و براى چه ايستاده و چه مى خوانند و چه مى خواهند .

سوره حمد يا ميدان بركات الهى :
مكلف چون آراسته به قيام شد ، بايد بداند كه قيام او اشاره به عالم عقل است ، و قرائت او اشاره به عالم نفس كليه الهيه كه تنزل اول عقل است .

و چون مرتبه نفس كليه الهيه كه تعبير از آن به عالم ارواح مى شود مرتبه دوم عقل است ، از اين جهت سوره حمدى كه اشاره به آن است به سبع المثانى مسمى شده ، و چون همه خيرات در آن مندرج و همه بركات در تحت آن مندرج است مسيم به كليه الهيه شد . پس حمدى كه اشاره به اوست نيز جامع جوامع خير و حكمت است .

چنانچه فضل بن شاذان از حضرت على بن موسى الرضا (عليهما السلام) روايت نموده ، كه آن جناب در علت وجود سوره مباركه حمد در نماز فرموده اند :

اينكه در نماز ابتداى به سوره حمد شده ، و ساير سوره ها را اين مزيت نيست ، به خاطر اين است كه آنچه از جوامع خير و حكمت در اين سوره جمع است در ساير سوره ها نيست .

) اَلْحَمْدُ للهِِ ( :
براى شكر حضرت او نسبت به تمام نعمت ها .

) رَبِّ الْعالَمِينَ ( .
توحيدى است از براى او و تحميد و اقرارى است به اينكه او خالق و مالك است نه غير او .

) الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ( .
استعطاف و ذكر آلاء و نعماء اوست بر همه خلق او .

) مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ ( .
اقرار است از براى او به بعث و حساب و مجازات و ايجاب ملك آخرت از براى او مثل ايجاب ملك دنيا .

) إِيِّاكَ نَعْبُدُ ( .
رغبت و تقرب به سوى الله تعالى است ، و اخلاص است در عمل از براى او نه غير او .

) وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ( .
طلب زياده نمودن توفيق از جانب حضرت اوست ، جهت عبادت و استدامه نعمتى كه بر بنده مرحمت فرموده و درخواست كمك و يارى از جناب اوست .

) اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ ( .
طلب رشد و راهنمائى دين او و اعتصام به حبل او و طلب زياده نمودن معرفت حضرت اوست .

) صِرَاطَ الَّذِينَ أَ نْعَمْتَ عَلَيْهِمْ ( .
تأكيد در سئوال و رغبت است ، و ياد نمودن ما تقدم از نعمت هاى اوست بر اولياء و ميل كردن در اين نعمت ها .

) غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلاَ الضَّآلِّينَ ( .
پناه به اوست از اينكه از طايفه معاندان و كافران و استخفاف كنندگان به اوامر

او باشد .

) وَلاَ الضَّآلِّينَ ( .
طلب عصمت ، از اينكه از گمراهان باشد ، و از طايفه جاهلان و بى معرفتان به حساب آيد .

روى اين حساب در سوره حمد ، انواع خير و حكمت از امر دنيا و آخرت ، جهت انسان جمع است .

آرى چون الحمد لله رب العالمين گويد ، ملتفت باشد كه چه كسى را ستايش ، و اثبات ربوبيت از براى كه مى نمايد ؟ براى كسى كه مستحق جميع محامد است ، وشايسته حمد و ثناى هر ممدوح و حامد است .

و چون الرحمن الرحيم گويد ، متذكر گردد ، كه هر چه سواى اوست ، پيوسته پرورده قدرت اوست ، و خوان احسانش نزد هر دشمن و دوست گسترده ، و رحمت واسعه او در دنيا و آخرت دستگير ضعيفان است و عنايتش فرياد رس هر ناتوان .

چون مالك يوم الدين گويد ، خود را در قيامت در محضر آن جناب ، و در دادگاه عدل آن حضرت حاضر بيند ، و مشاهده ثواب و عقاب نمايد .

چون اياك نعبد و اياك نستعين گويد ، متوجه اين معنا باشد كه دل و جان و قلب و زبان و ساير اعضا و جوارحش در عبوديت داراى توحيد ، و در درخواست توفيق و كمك از حضرت او داراى هماهنگى باشند .

و چون اهدنا الصراط المستقيم ، صراط الذين انعمت عليهم گويد ، نظرى دقيق به تمام انبياء و اولياء و امامان اندازد ، و فاصله بين خود و آنان را سنجيده ، با كمال وجود وجديت سعى در رساندن خويش به آنان نمايد .

و چون غير المغضوب عليهم ولا الضالين گويد : درون كافران و گمراهان

و زنديقان و فاسقان و يهوديان و مسيحيان را بنگرد ، و به اعمال قبيحه آنان نظرى بيندازد ، و عذاب برزخ و آخرت آنان را مشاهده كند ، به نحوى كه ترس از گمراهى و ضلالت تمام وجود او را پر كند ، و اين ترس براى هميشه مانع از افتادن او در دامن پليدى و گمراهى گردد .

در تفسير « تيسير » آورده : كه تمامى معانى كلماتش به دو چيز باز مى گردد :

الحمدلله : حمد ، دو حمد است : يكى بر صفات الهى ، و يكى بر نعما و آلاى نامتناهى ، يا يكى به واسطه و ديگرى بدون واسطه .

رب العالمين : عالم دو عالم است : يكى عالم بقا و يكى عالم فنا ، يا يكى عالم علوى و ديگرى عالم سفلى .

الرحمن الرحيم : رحمت دو رحمت است ، يكى در دنيا و ديگرى در عقبى يا يكى شامل همه خلقان و ديگرى خاص به مؤمنان .

مالك يوم الدين : جزاست و جزا دو چيز است ، يكى بر وفا و يكى بر رجا ، يا يكى در رجعت صغرى و ديگرى در رجعت كبرى .

ايا نعبد : عبادت دو عبادت است ، يكى پوشيده و ديگرى پيدا ، يا يكى عبادت اجرا و بندگان ، و ديگرى عبادت احرار و مخلصان .

اياك نستعين : استعانت بر دو مرحله است ، يكى بر آداب امر ، و ديگرى بر تحمل قضايا ، يكى استعانت در امور دنيا و ديگرى طلب اعانت در يوم نشور و جزا .

اهدنا : هدايت بر دو نوع است ، يكى ابتدااى آن و دوم ثبات بر آن ، يا يكى هدايت صورى و ديگرى هدايت معنوى .

صراط : دو صراط است ، يكى راه اهل سعادت ، و دوم طريق ارباب شقاوت ، كه اول طريق مستوى و ثانى طريق منحنى است .

المستقيم : مستقيم راه راست است ، و راه راست نيز دو راه است ، يكى راه

اصحاب شريعت ، و ديگرى ارباب طريقت ، يا يكى راه كوتاه و آبادان ، و ديگرى راه دور و بيابان .

انعمت عليهم : سعداءاند و ايشان دو فرقه اند : يكى انبياء و ديگرى اوليا و يا يكى سيد ابرار و ديگرى اهلبيت آن بزرگوار .

غير المغضوب عليهم ولا الضالين : اشقياءاند و ايشان نيز دو گروهند ، يكى يهود و ديگرى نصارى يا يكى علماى معاندان و ديگرى مقلدان آن بى دينان و چون هر يك از اينها به دو قسم انقسام يافته بدين سبب او را مثانى گويند
علل ذكر بسم الله در ابتداى سور قرآن :
مفسران بزرگ و حكماء و عرفاى اسلامى ، بر اساس معارف اسلامى براى ذكر بسم الله در ابتداى هر كار وجوهى آورده اند كه جمع آن وجوه را صاحب كتاب پر قيمت انيس الليل در پانزده مورد اشارت كرده است :

اول :

شايد به جهت حديثى است كه شاه اولياء از حضرت رسالت (صلى الله عليه وآله) از حضرت اقدس بارى جل اسمه روايت نموده كه :

كُلُّ أمْر بال لَمْ يُبْدَءْ فيهِ بِبِسْمِ اللهِ فَهُوَ أبْتَرٌ .
و اين معنى در اخبار صحيحه متواتره وارد شده كه حضرت رسالت فرموده : كه هر كار بزرگى كه در او ابتدا به نام خدا نكنند آن كار ابتر و ضايع شود و تمامت پيدا نكند .

دوم :

به جهت فراهم نمودن اسباب استجابت است چه اينكه در حديث آمده :

لا يُرَدُّ دُعاءٌ أوَّلُهُ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ .
سوم :

به جهت آنكه رد اهل شرك و ضلال بوده باشد ، كه در ابتداء هر امرى به نام آلهه خود ابتدا مى كردند و بسم اللات و بسم العزى مى گفتند ، پس بايد اهل توحيد به اسم خداوند يكتاى بى همتا ابتدا نمايند .

چهارم :

شايد به اين جهت باشد كه خداوند به اسم اعظم خوانده شود ، چه اينكه از حضرت رضا مروى است كه بسم الله الرحمن الرحيم اقرب است به اسم اعظم از سياهى چشم به سفيدى آن .

پنجم :

شايد براى مداواى امراض باطنى انسان باشد ، تا بتواند پس از علاج آن امراض متوجه حرم مقدس كبريائى گردد .

غسل در اشك كنم كه اهل طريقت گويند *** پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
ششم :

شايد به اين جهت باشد كه اين اسم مبارك پناهى و امانى باشد براى بنده غرق گناه و مردود از درگاه حق تعالى .

هفتم :

شايد به خاطر اين باشد ، كه به بركت اين اسم مبارك از نوزده زبانه آتش جهنم نجات يابد ، بنده اى كه دچار گناه گشته ، چنانچه از پيغمبر (صلى الله عليه وآله) مرويست كه فرمود : هر كه خواهد حق تعالى او را از زبانه آتش دوزخ كه نوزده اند نجات دهد بايد كه به قرائت بسم الله الرحمن الرحيم اشتغال نمايد ، كه نوزده حرف است تا حق تعالى هر حرفى را سپرى و حاجبى گرداند براى دفع هر يك از آن ، چه اينكه نوزده زبانيه نشانه غضب الهى و نوزده حرف علامت رحمت نامتناهى است .

آرى كسى كه به حقيقت بسم الله الرحمن الرحيم گويد ، از رذائل شسته و به حسنات آراسته مى گردد ، و گناهانش را تدارك نموده ، و مافات را جبران مى نمايد ، و به همين خاطر از نوزده زبانه آتش در امان مى ماند .

هشتم :

شايد جهت اين باشد ، كه بوسيله اين كلمه مباركه ، قبايح اعمال و افعال گوينده آمرزيده شود ، و قدم در مقام مناجات گذارد ، چنانچه توضيح داده شد .

نهم :

شايد اشاره باشد ، به اينكه از آنجا كه خداوند كتابى به توسط پيغمبر رحمت (صلى الله عليه وآله) ارسال فرموده و در عنوان آن بسم الله ثبت فرموده ، بنده مؤمن از حضرت حق به خاطر اين عنوان بخواهد ، خداوندا با همين حقيقتى كه در ابتداى كتابت بمده با ما معامله فرما ، در دنيا به رحمت رحمانيت ، و در آخرت به رحمت رحيميت ، كه به مغفرت و آمرزش بوده باشد .

نقل است : كه عارفى وصيت كرد كه بسم الله بر كفن او نويسند ، تا چون روز قيامت قائم شود ، همه مردم از قبور خود برخيزند ، گويد خداوندا براى ما كتابى فرستادى و در عنوان آن بسم الله را ثبت كردى ، امروز به عنوان كتاب خود با ما معامله فرما .

دهم :

شايد بدين جهت باشد كه قبل از دخول در حريم مناجات برات آزادى بگيرد .

مروى است از حضرت رسالت (صلى الله عليه وآله) : كه هرگاه معلمى به كودكى بگويد ، و امر كند به گفتن بسم الله ، حق تعالى برات آزادى از دوزخ براى آن كودك و پدر و مادر و معلم او بنويسد .

در اينجا بايد به اين نكته توجه داشت ، كه لازم است در حفظ اين برات

مجاهدت و كوشش كرد ، كه انسان تا در دنياست ، در محاصره انواع خطرهاست ، اگر در مقام دفع خطر با عبادت و تقوا نباشد ، دچار دوزخ خواهد شد .

يازدهم :

شايد اشاره به اين باشد كه چگونه كسى خود را رحمان و رحيم بنامد و به رسائل در خانه خود رحم نكند .

دوازدهم :

شايد اشاره باشد به گفتار نوح به وقت سوار شدن بر كشتى كه از بركت آن خود و يارانش نجات پيدا كردند : بسم الله مجراها ومرساها .

سيزدهم :

ابتدا نمودن به اين كلمه مباركه به جهت تعظيم الهى است ، در بعضى از تفاسير است :

پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) فرمود : كسى كه كاغذى را كه بسم الله نوشته شده به احترام حق از روى زمين بردارد ، جزء صديقين به حساب آيد ، و در عذاب پدر و مادرش تخيفى داده مى شود ، گرچه مشرك باشند .

نقل است كه بشر حافى در ابتداء كه مست باده دنيا بود ، روزى در بين راه مى رفت ، كاغذى يافت ، روى آن نوشته بود بسم الله الرحمن الرحيم ، عطرى خريد و آن كاغذ را معطر كرد و آن را در جاى محترمى نهاد ، بزرگى آن شب به عالم خواب ديد كه گفتند بشر را بگو :

طَيَّبْتَ إسْمَنا طَيَّبْناكَ وَبَجَّلْتَ إسْمَنا فَبَجَّلْناكَ وَطَهَّرْتَ إسْمَنا فَطَهَّرْناكَ فَبِعِزَّتي لاَطَيِّبَنَّ إسْمَكَ في الدُّنْيا َالاْخِرَةِ .
نامم را معطر كردى ، معطرت كرديم ، بزرگ دانستى ، بزرگت شمرديم ، يا

پاكيزه كردى ، پاكيزه ات كرديم به عزتم قسم نامت را در دنيا و آخرت پاكيزه گردانم .

آن بزرگ پس خود گفت : بشر مردى فاسق است مگر به غلط ديده ام ، وضو گرفت و نماز بگذارد و به خواب رفت ، باز همان خواب را ديد ، تا بار سوم ، كه مسئله را مطمئن شد ، صبح به در خانه بشر رفت و او را طلبيد ، گفتند به مجلس لهو و لعب رفته ، به در آن مجلس رفت و بشر را خواست گفتند : مشغول است گفت او را بگوئيد پيغامى دارم ، به بشر خبر دادند ، گفت بپرسيد از كه پيغام دارى ؟ جواب داد از خداوند ! .

بشر گريان شد گمان كرد پيام عذاب و عقاب است پس برخاست و روى به ياران كرد ، و با همه خداحافظى نمود و گفت هرگز مرا در مجلس معصيت نخواهيد ديد ، پس به نزد آن شخص آمد ، و پيغام را شنيد و مستعد توبه و انابه گشت و بدست حضرت موسى بن جعفر راه خدا يافت .

چهاردهم :

شايد به اين جهت باشد كه به اين كلمه مباركه داغ عبوديت بر بنده نهاده شود تا دشمن بزرگ كه شيطان باشد در او طمع ننمايد ، از حضرت رضا مروى است كه فرمود :

بِسْمِ اللهِ يَعْني أسِمُ نَفْسي بِبِسمَة مِنْ سِماتِ اللهِ وَهِىَ الْعَلامَةُ .
در اين حديث تنبه است بر اينكه گوينده بسم الله بايد جد و جهد كند در وقت گفتن اين قول تا اينكه نشانه عبوديت و بندگى در خود مشاهده كند ، و اينكه فرمود سمه يعنى علامت ، شايد اشاره به اين باشد به اينكه عبد در وقت گفتن اين قول سزاوار است كه از انانيت و مالكيت و اختيار خود بيرون رود ، و خود را تحت اوامر پروردگار مقهور و مغلوب بيند ، تا اينكه در گفتن اين كلمه شريفه

صادق باشد .

پانزدهم :

شايد اشاره باشد به اينكه بنده بايد در جميع اقوال و افعال و احوال متذكر خدا باشد ، چنانچه حضرت يعقوب در وصاياى خود به حضرت يوسف فرمود :

پسرم در هيچ حالى خدا را فراموش مكن .

به هر حال سالك الى الله بايد حق تعالى را در هيچ حالى از احوال فراموش نكند چه در حال نعمت ، و چه در حال نقمت چه در حال راحت و چه در حال شدت به قول عاشق عارف فيض كاشانى :

هر كجا داغ و درد و غم باشد *** كاش بر جان من رقم باشد
توبه تو مرهمى است بر دل ريش *** درد و داغى كه دم به دم باشد
زآتش عشقم ار بسوزد جان *** يا شود شعله دل چه غم باشد
خام افسرده را چو بايد بخت *** آتش عشق مغتنم باشد
هر كه در عشق مى تواند سوخت *** به جهنم رود ستم باشد
دارم اميد آنكه در غم عشق *** دل من ثابت القدم باشد
وه كه گلزا داغهاى دلم *** خوشتر از روضه ارم باشد
هر كه در دل نباشدش عشقى *** حاصلش حسرت و ندم باشد
فيض را بخت اگر كند يارى *** در ره عشق حق علم باشد
معنى و فايده بسم الله :
توضيح و تفسير بسم الله و تمامى آيات قرآن ، به آن حقيقتى كه هست كار پيامبر و امامان بزرگوار است ، در اين گونه نوشته ها جز دورنمائى از مفاهيم بلند آسمانى آيات ، آن هم با استفاده از آثار آن بزرگواران كار ديگرى نمى توان انجام داد .

بسم الله الرحمن الرحيم مفهومى برتر و گسترده تر از آفرينش دارد ، ابن عباس مى گويد :

حضرت امير (عليه السلام) از اول شب تا آخر شب ، از براى من تفسير فاتحة الكتاب مى گفت ، هنوز از تفسير فاتحة الكتاب مى گفت ، هنوز از تفسير باء بسم الله نگذشته بود ، و بعد از آن فرمود : من آن نقطه ام كه در تحت باء بسم الله است .

و ايضاً از آن حضرت منقول است كه : آنچه در جميع كتب الهى است در قرآن است و آنچه در همه سور قرآنى منطوى است در بسم الله محتوى است ، و آنچه در بسم الله مندرج است باء بسم الله بر آن مشتمل است ، و آنچه كه در باء بسم ثابت است نقطه باء بر آن دال است ، و منم آن نقطه اى كه در تحت باء بسم الله است ! !

بعضى فرموده اند كه حضرت عزت لفظ اسم در اينجا ذكر فرمود ، تا چون زبان بنده جارى گردد داند كه نام دوست خواهد گفت ، دل را مصفى و روح را منقى گرداند ، تا به باطن صافى ذكر ملك وافى تواند كرد ، و تا سينه را از لوث تعلق پاكيزه نسازد و زبان را به آب استغفار از ياد كردن اغيار شستشوى ندهد ، نام حق بردن غايت گستاخى و ياد او كردن نهايت جرأت و بى ادبى است .

هزار بار بشويم دهان به مشك و گلاب *** هنوز نام تو بردن كمال بى ادبى است
و گفته اند : حضرت حق سبحانه در اعلى مراتب تنزه و تقدس است و بنده خاكى در ادنى مقام تدنس و تعلق ، بىواسطه از حضيض رذالت به اوج عزت و جلالت ترقى نتواند نمود ، پس لفظ اسم را رابطه ساخت تا در وقت تلفظ بدين كلمه قدم همت بر مصاعد رفعت نهاده ، پرتو قابليت مشاهده انوار اسم بزرگوار از روزنه غيب بر او تابد .

در كافى و توحيد و معانى و عياشى از جناب صادق (عليه السلام) منقول است ، كه هر حرفى از اين حروف ثلاثه ، اشاره به اسمى از اسماء حسنى است .

باء بهاى خداست ، و سين سناى اوست و ميم مجد اوست ، و در روايتى وارد است كه ميم ملك اوست .

و برخى چنين دانسته اند كه باء ، اشاره به بصير است ، و سين سميع است و ميم محصى ، گوئيا قارى را تنبيه مى كند كه بصيرم و مى بينم كردار تو را ، در قرائت اخلاص ورز تا جزاى به سزا دهم ، سميعم ، مى شنوم گفتار تو را ، از غرض ريا دور شو تا خلعت فيض و صفا دهم ، محصيم مى شمارم انفاس روزگار تو ، يك لحظه غايب مشو تا عوض آن حضور لقاء دهم .

خلاصه در هر يك از اين حروف چندان معانى مندرج است كه عشر عشير آن به هزاران قرن در صد هزار دفتر نگنجد ، و از آن معانى كسى بهره گيرد كه بر باء بلاى دوست صبر كند ، و سين سر خود را به سلوك طريق فنا مشغول گرداند ، تا وقتى كه به ميم مشاهده رسد و جمال وجه باقى بر منظر نظرش جلوه گر آيد .

ارباب لطايف گفته اند : الله اسم اعظم است ، بدان دليل كه اساس توحيد بر اوست ، و كافر به سبب گفتن اين كلمه از حضيض كفر به اوج ايمان انتقال يابد .

هرگاه به جاى لا اله الاّ الله ، لا اله الاّ الرحمن گويد ، با آنكه از صفات خاصه است ، از كفر بيرون نيايد و داخل دايره اسلام نشود ، فلاح بندگان متعلق به ذكر اين نام است .

) وَاذْكُرُوا اللهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ((1) .
منقبت كمال ذاكران به شرف اين اسم تمام است :

) الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللهَ ((2) .
ابتدا بدو درست آيد كه بسم الله و اختتام بدو انتظام يابد كه :

1 ـ سوره انفال (8) : 45 .

2 ـ سوره آل عمران (3) : 191 .

) وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ للهِِ ((1) .
تاكيد معاقد وحدت از اوست كه لا اله الاّ الله ، تشييد قواعد رسالت بدوست كه محمّد رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) ، تأييد عوايد ولايت به اوست كه على ولى الله .

نامت انيس خاطر و ورد زبان ماست *** نه گلشن سپهر پر از داستان ماست
از سلطان العارفين پرسيدند : كه اسم اعظم كدام است ؟ گفت شما اصغر به من نمائيد تا من اعظم به شما نمايم ، كدام نامست كه نه در عظمت تمام است ، چه قطره در نظر آيد كه نه از بحر محيط بزرگ تر آيد(2) .

الله : ذات پاك مستجمع جميع صفات كمال است ، و آدمى با روى آوردن به او به نهايت بزرگوارى و كرامت ، و شرف و فضيلت ، و حقيقت و عزت رسد ، و به رفع نيازمندى ها و عيوب و نقائصش موفق گردد ، و اگر با اين وسيله نتواند علاج خود كند ، بايد بداند كه اتصال به مفهوم و حقيقت اين نام پيدا نكرده بلكه لفظى عربى را تكرار كرده است .

ارتباط اگر حقيقى باشد ، رفع عيوب و خلاءها گردد و آثار فيض و عنايت و صفات الهى در انسان نمودار شود ، همچون تشنه كه با خوردن آب تشنگى اش برطرف شود ، و گرسنه با خوردن نان گرسنگى اش .

آنكه ناقص است ، در صورت اتصال واقعى به حضرت حق ، نواقص فكرى و روحى و عملى و اخلاقى اش برطرف شده ، و با فناى در صفات و اسماء كامل مى شود .

الرحمن : به تمام موجوداتى كه آفريده ، به مقتضاى استعداد و لياقت هر يك عنايت و لطف دارد .

1 ـ سوره يونس (10) : 10 .

2 ـ تفسير فاتحة الكتاب : 51 .

آنكه هفت اقليم عالم را نهاد *** هر كسى را هر چه لا يق بود داد
اديم زمين سفره عام اوست *** بر اين خوان يغما چه دشمن چه دوست
زفضلش خاك آدم گشت گلشن *** زفيضش هر دو عالم گشت روشن
در مقصد اقصى آورده كه : حظ بنده از اسم رحمان آن است كه بر غفلت زدگان به وادى جرم و عصيان رحم كند ، و به طريق وعظ و نصيحت از روى لطف و ملايمت ، ايشان را به راه راست خواند ، و از هر كه معصيتى صادر گردد ، چنانكه داند كه از او واقع شده مهما امكن در ازاله او بكوشد از روى شفقت ، كه مبادا متعرض سخط الهى گردد و بر عاصيان و درماندگان به چشم رحمت نگرد ، نه بديده خوارى و ذلّت .

در اخبار آمده ، كه روزى عيسى (عليه السلام) با جمعى از حواريان به راهى مى گذشت ، ناگاه گناه كارى ، تباه روزگارى كه در آن عصر به فسق و فجور معروف و مشهور بود ايشان را بديد ، آتش حسرت در سينه اش افروخته گشت ، آب ندامت از ديده اش روان شد ، از صفاى وقت عيسى (عليه السلام) و مصاحبان او بر انديشيد ، تيرگى روزگار و تاريكى حال خود را معاينه ديد ، آه جگرسوز از دل پر خون بركشيد و با زبان حال گفت :

يا رب كه منم دست تهى چشم پر آب *** جان خسته و دل سوخته و سينه كباب
نامه سيه و عمر تبه كار خراب *** از روى كرم به فضل خويشم درياب
پس با خود انديشه كرد كه هر چند در همه عمر قدمى به خير برنداشته ام و با اين آلودگى قابليت همراهى پاكان ندارم ، اما چون اين قوم دوستان خدايند ، اگر به موافقت ايشان دو سه گامى بروم ضايع نخواهد بود ، پس خود را سگ اصحاب ساخت و بر پى آن جوانمردان فريادكنان مى رفت ، يكى از اصحاب باز نگريست و آن شخص را كه به نابكارى و بدكارى شهره شهر و دهر بود ديد ، كه بر عقب ايشان مى آيد گفت : يا روح الله ، اى جان پاك اين مرده دل بى باك را چه

لايق همراهى ماست ، و بودن اين پليد ناپاك در عقب ما در كدام طريق رواست ، اى عيسى او را بران تا از قفاى ما بازگردد كه مبادا شومى گناهان او در ما رسد ، عيسى (عليه السلام) متأمل شد تا به آن شخص چه گويد ، و به چه نوع عذر او را خواهد ، كه ناگاه وحى الهى در رسيد كه يا روح الله يار با عجب و پندار خود را بگوى تا كار از سر گيرد كه هر عمل خيرى كه تا امروز از او صادر شده بود به يك نظر حقارت كه بدان مفلس بدكار كرد ، مجموع را از ديوان او محو كرديم .

الرحيم : به مردمى كه در ميدان ايمان و عمل صالحند و از هدايت حضرت او در جهت سلامت عقيده ، عمل ، اخلاق بهره گرفته اند ، داراى عنايت است ، و اين عنايت در قيامت نسبت به آنان تجلى كند كه در قرآن فرموده :

) وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً ((1) .
گفته اند كه بنده را سه حالت است :

اول ـ آنكه معدوم بود به هستى احتياج داشت .

دوم ـ آنكه هست شد به اسباب بقاء حاجت دارد .

سوم ـ به عرصه گاه قيامت حاضر شود به مغفرت خداوند متعال محتاج خواهد بود .

و ذكر اين سه حال در اين سه اسم مندرج است : اى بنده الله اوست ، تفكر كن كه تو را چگونه از كتم عدم به حيز وجود آورد ، رحمان اوست بنگر تا چگونه اسباب زندگى مهيا كرد ، رحيم اوست باش تا فردا ببينى كه تو را در پناه عنايت آرد و پرده مغفرت به روى گناهان تو فرو گذارد .

در مفاتيح الغيب آورده ، كه مداخل وساوس شيطان در نفوس انسان سه است : شهوت و غضب و هوا .

1 ـ سوره احزاب (33) : 43 .

از شهوت حرص و بخل زايد ، و از غضب كبر و عجب آيد ، و نتيجه هوا ، كفر و بدعت باشد .

پس حق سبحانه اين سه اسم فرستاده تا سد مداخل اين ثلاثه نموده ، آدمى را از سلوك باديه غوايت باز دارد ، هر كه بشناسد كه الله اوست از فرمان هوا كه معبود گمراهان است و آيه كريمه :

) مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ ((1) .
شاهد بر آن است سر ارادت به پيچد ، و هر كه داند كه رحمان اوست و ملك از اوست از غضب كه منشأ كبر و عجب است احتراز كند ، و هر كه عارف گردد به آن كه رحيم است ، به واسطه تشبه به بهايم كه سركردگان بيابان شهوتند بر نفس خود ظلم نكند .

توجه عملى به اين سه نام مقدس ، علاوه بر اينكه انسان را از رذائل اخلاقى پاك مى كند ، كفه حسنات را هم سنگين مى نمايد .

از جناب مستطاب نبوى (صلى الله عليه وآله) روايت است كه چون امت مرا در روز قيامت به موقف حساب بدارند و عملهاى ايشان را در ترازوى عمل نهند ، حسنات ايشان بر سيئات بيفزايد ، امتان پيغمبران گذشته گويند كه امت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) را با وجود كمى عمل چرا كفه حسنات ايشان افزون شد ؟

پيغمبران ايشان گويند ، به جهت آنكه ابتداى كلام ايشان سه نام از نامهاى الهى بود ، كه اگر همان سه نام در كفه نهند و همه حسنات و سيئات فرزندان آدم را در كفه ديگر گذارند آن سه نام بر همه زيادتى كند و آن نامها نامهائى است كه در بسم الله است .

در تفسير كشف الاسرار است : اما حكمت در آنكه ابتدا به الله كرد سپس به

1 ـ سوره فرقان (25) : 43 و سوره جاثيه (45) : 23 .

رحمان ، پس به رحيم است ، آن است كه اين بر وفق احوال بندگان فرو فرستاد و ايشان را سه حال است :

اول آفرينش ، پس پرورش ، پس آمرزش ، الله اشارت است به آفرينش در ابتدا به قدرت ، رحمان اشارت است به پرورش در دوام نعمت ، رحيم اشارت است به آمرزش در انتها به رحمت .

چنان است كه الله گفتى اول بيافريدم به قدرت ، پس پروريدم به نعمت ، آخر بيامرزم به رحمت .

بسم الله آغاز تمام سوره هاى قرآن جز سوره توبه است ، مردم مسلمان مأمورند در ابتداى تمام برنامه هاى خود ، آن را بگويند ، و گفتن اين جمله و توجه به مفهومش به خاطر اين است كه روى دل و فكر انسان از غير خدا برگردد ، و هر كار و عملى به ياد خدا و به نام او شروع شود ، تا همچنان كه آغازش با اتصال به خير مطلق است ، انجامش به محصول و ثمر نشيند ، و آدمى از اميد به مبدء كمالات و توجه به سرچشمه خيرات و فيوضات از كارش بهترين سود را برده و برترين منفعت را كسب كند و نيز نام هر ضعيف و زبون و فقير و مسكين و ذليلى كه خود را مقصد و مقصود قرار داده و براى انسان جز شر حاصلى ندارد ، و همچنين قهرمانان مادى و اربابان طاغوتى و سلاطين ستمگر و قلدران و زورگويان را از ميدان زندگى براند و جز با نام و ياد كمال مطلق و خير محض سر و كارى نداشته باشد .

چشم بگشا كه جلوه دلدار *** متجلى است از در و ديوار
نحن اقرب اليه آمده است *** دور افتاده اى تو از پندار
كل شىء محيط مى بينم *** آنچه مى بينمش به نقش و نگار
او به پيش تو ايستاده چو سرو *** سر فرو برده اى تو نرگسوار
سرمه اى گر زنور بى بصرى *** نكشى در دو چشم بر سر كار
اندرون و برون نشيب و فراز *** از پس و پيش و از يمين و يسار
شاهد لا اله الاّ هو *** پيش تو پرده گيرد از رخسار
كاروان نفخت من روحى *** به سراى تو برگشايد بار
ثم وجه الله آيدت به نظر *** وهو معكم نمايدت ديدار
اين تماشا چو بنگرى گوئى *** ليس فى الدار غيره ديار
گر تو علم اليقين بدست آرى *** سوى عين اليقين بيابى بار
عشق او در دلت كند منزل *** روز روشن نمايدت شب تار
محو گردى چنانكه از مستى *** نشناسى همى سر و دستار
كار كن كار پيش از آنكه اجل *** بدر آرد زهستى تو دمار
قلم راستى بدست آور *** بر ورق هاى جان و دل بنگار
معنا و مفهوم حمد :
شكر ، سپاسگزارى در برابر نعمت است بدون توجه به مقام صاحب نعمت .

مدح ، ستايش ممدوح است به خاطر جمال و كمالى كه دارد بدون توجه به نعمت و احسان او .

حمد ، جامع معناى سپاس و مدح است ، حمد يعنى سپاسگزارى در برابر تمام نعمت هاى داده شده و احسان و عنايت دوست ، با توجه به مقام عالى او كه جامع تمام صفات كماليه است .

در اينجا هر شكر و مدحى چه با زبان بيان ، چه با زبان وجود ، مخصوص ذات با كمالى است كه مالك و تربيت كننده همه عالم هاست .

بايد حمد و ستايش را تنها براى مبدئى دانست كه لطف تربيتش سراسر جهان و همه موجودات را فرا گرفته ، هر ناتوانى را توانا مى گرداند ، هر بى جانى را جان

مى بخشد و فراخور احتياجش ساز و برگ زندگى به او مى دهد ، و از آنچه هست برترش مى سازد ، تا به جمال عقلش مى آرايد ، آنگاه براى تكميل تربيت ، پيغمبران و خردمندان عاليقدر را برمى انگيزد ، و شرايع و قوانين در جلو راهش مى گذارد و تربيت تكوين را با تشريع تكميل مى نمايد .

بدين جهت در قرآن كريم كه ظهور تربيت و اراده حق است ، آيات تكوين و تشريع با هم آمده و همه را آثار قانون تربيت رب العالمين مى شمارد .

با بيان اين حقيقت كلمه حمد به اندازه پهناى جهان بزرگ توسعه دارد ، و هر چه بيشتر اسرار جهان باز شود و خرد انسان پيش رود ، مجهولات نظام طبيعت و حيوانات ريز و درشت و بعد اختران و سازمان درونى و بيرونى جانداران معلوم گردد ، حقيقت حمد و توجه به ربوبيت جهان بيشتر تحقق مى يابد و معنا و واقعيت آن عميق تر و وسيع تر مى گردد .

به هر اندازه كه انسان آشناى به سازمان وجودى عالمين و حداقل دنياى كيهان و نبات و حيوان و انسان مى شود ، از نظر آفرينش آنان و منافع بى شمارشان بيشتر حيرت زده مى شود ، و لزوم و وجوب حمد و اينكه ستايش و شكر و مدح و حمد مخصوص مالك و پرورش دهنده عالميان است روشن تر مى گردد .

در اينجا لازم است به گوشه اى بسيار محدود و ميدانى ناچيز از اوضاع عالم كيهان و عالم نبات و عالم حيوان و عالم انسان اشارت رود ، تا نياز ما به حمد و ثبوت آن براى حق بيش از پيش آشكار گردد .

عالم كيهان :
فيزيك نجومى به ما مى آموزد كه آسمان صاف و بى ابر ، مجموعه پهناورى است مركب از خورشيدهاى بى شمار ، كه مانند مولكولهاى گازى كه به جنبش آورند در جهات بسيار متفاوت شتابان رفت و آمد دارند .

نسر واقع با سرعت ثانيه اى 13 كيلومتر به ما نزديك مى شود ، الدبران ثانيه اى 53 كيلومتر از ما دور مى شود ، سماك رامح با سرعت ثانيه اى 135 كيلومتر مسير موربى را مى پيمايد ، دو ستاره آخرين دب اكبر به يك سو مى روند ، در عين اينكه ستارگان ديگر اين صورت فلكى با سرعت غير قابل تصورى به جهت مخالف روانند .

منظومه شمسى ما نيز از اين سرنوشت مستثنى نيست ، خورشيد با سرعت ثانيه اى 19 كيلومتر واله و حيران به سوى كناره كهكشان ما روان است ، و در اين راه بى پايان زمين و سيارات ديگرى كه موكب او را تشكيل مى دهند با خود مى برد ، و در همين حين دستگاه منظومه شمسى همراه كهكشان ، كه يك پارچه مانند چرخ و فلك آتش بازى عظيمى ، به دور خود مى چرخند ، قوس عظيمى به سرعت ثانيه اى 240 كيلومتر طى مى كند ! !

عالمى كه ما در اين لحظه مى بينيم آنچنان نيست كه در واقع وضع كنونى آن باشد ، بلكه دورنمائى است از وضع گذشته .

خورشيدى كه هم اكنون مقابل ديدگان ماست ، در حالى است كه نسبت به عمر كهكشان يا عالم هشت دقيقه پيش بوده ، با توجه به اينكه زمين خيلى جوانتر از خورشيد است و 3 ميليارد و پانصد ميليون سال از عمرش گذشته ! !

شعراى يمانى نه سال جوانتر به نظر مى رسد ، خوشه پروينى كه تماشا مى كنيم منظره پانصد سال پيش اوست .

در شب صاف بى ماه با چشم بى سلاح در صورت مرأة المسلسله قطعه ابر مانندى به بزرگى قرص ماه مى توان تشخيص داد كه نور ضعيفى مى پراكند ، اين توده ابر ، مانند ستارگان سحابى است خارج از كهكشان ها .

وضعى كه اكنون از آن به نظر ما مى رسد ، آنچنان است كه در دو ميليون سال پيش داشته ، از آن زمان تاكنون بر ستارگان بى شمار آنچه گذشته در اين باره

هيچ چيز نمى توان گفت ، كهكشان مراة المسلسلة آخرين مرز ديد بشر است ، اما با كمك تلسكوپ مى توانيم ميلياردها سال نورى پيش برويم .

انوارى كه اجرام اين عالم دور مى پراكنند به نور فسيل موصوف شده اند ، البته اين انوار بر بيشتر فسيل هائى كه در زمين بدست آمده اند مقدمند ، شگفت آنكه نورى آنچنان ضعيف كه ورقه شفاف نازكى ، يا ذره غبارى مانع تابش آن مى شود با سرعت سيصد هزار كيلومتر در ثانيه صد ميليون راه پيموده ، ظهور همين انوار كه از بسيار دور به ما مى رسند خلاء نسبى فضا را ثابت مى كند و تصويرى از عظمت دستگاه آفرينش را آشكار مى سازد ، در اينجاست كه بايد سر تعظيم و تكريم و سپاس و شكر و مدح و حمد به پيشگاه او برداشت و با همه وجود فرياد زد .

) اَلْحَمْدُ للهِِ رَبِّ الْعالَمِينَ ((1) .
با تقسيم آسمان به چندين بخش ، و عكسبردارى از هر بخش ممكن خواهد بود كه ستارگان گنبد نيلگون را شماره كرد .

در رصدخانه ها اين كار مى شود ، در رصدخانه كالج هاروارد كليشه اى كه 35 در 45 سانتى متر مساحت دارد ، بيش از دو هزار كهكشان را نمايان مى سازد اما عده كهكشانهائى كه جهان را تشكيل مى دهند از حدود پانصد ميليون متجاوز است .

در هر كهشكان چند ستاره است ؟ قطاع هاى چندى از كهكشان منظومه شمسى را شمرده اند ، يك منجم جوان هاروارد ، بيش از دو ميليون ستاره جدا از يكديگر را شمرده است ، و به موجب اين رصدها و آزمايشهاى دقيق شماره ستاره هاى كهكشان ما فقط بالغ بر صدها ميليارد مى باشد ، كه تمام اين امور در

1 ـ سوره فاتحه (1) : 2 .

زندگى ما دخيل است ، و در حيات ما سهمى از منافع عالم بالا وجود دارد ، آيا جا دارد كه با تمام هويت خود علما و عملاً فرياد برآريم .

) اَلْحَمْدُ للهِِ رَبِّ الْعالَمِينَ ((1) .
تمام انسانها ، اگر بخواهند ، به بررسى وضع ظاهر و كلى موجوداتى كه در حيات ما سهيم اند اقدام كنند بدون شك عمر همه آنها و قدرت عملى شان كفاف اين برنامه را نمى كند چه رسد به اينكه بخواهند نظام باطن و ظاهر موجودى را موشكافى كنند ، و نعمت وجود او را به تحقيق آورند ! !

جواب سؤالات زير ، در باره وضع كلى پاره اى از عناصر كه در زندگى ما دخالت ضرورى يا مستقيم يا بواسطه دارند ، هزاران سال عمر و هزاران هزار كتاب لازم دارد .

هوا از چه چيزهائى تشكيل شده است ؟

چرا اجسام مى سوزند ؟

چگونه هوا براى ما كار مى كند ؟

آب به چه شكل هائى يافت مى شود ؟

آب از چه چيز تركيب شده ؟

چگونه آب براى ما كار انجام مى دهد ؟

چگونه آب در هوا وارد مى شود و چگونه از آن خارج مى گردد ؟

موجبات وزش باد چيست ؟

چگونه رطوبت هوا در وضع جوى تأثير مى كند ؟

موجب اختلاف آب و هوا در نقاط مختلف چيست ؟

عمر زمين چقدر است ؟

1 ـ سوره فاتحه (1) : 2 .

چه نيروهائى باعث تخريب زمين مى گردد ؟

چه نيروهائى باعث پيدايش كوهها مى شود ؟

خاك چگونه تشكيل مى گردد ؟

چه فلزات سودمندى از زمين بدست مى آيند ؟

چه سوخت هائى از زمين بدست مى آوريم ؟

كدام مصالح ساختمانى را از زمين بدست مى آوريم ؟

حرارت چطور بوجود مى آيد و چگونه اندازه گرفته مى شود ؟

چگونه حرارت از جائى به جاى ديگر منتقل مى شود ؟

حرارت چگونه اداره مى شود ؟

نور چيست ؟

اشياء را چگونه مى بينيم ؟

چرا اشياء رنگ دارند ؟

الكتريسيته ساكن از كجا مى آيد ؟

چگونه از مغناطيس استفاده مى كنيم ؟

جريان برق چگونه توليد مى شود ؟

چگونه جريان برق به ما مى رسد ؟

چگونه صوت بوجود مى آيد ؟

صداها با هم چه تفاوت هائى دارند و چرا تفاوت دارند ؟

چگونه مى توانيم بشنويم ؟

چگونه در خشكى و روى آب مسافرت مى كنيم ؟

موجب پيدايش فصول چيست ؟

گياهان و جانوران از چه ساخته شده اند ؟

بدن گياهان و جانوران چگونه ساخته شده است ؟

جانوران و گياهان چه كارهائى مى توانند انجام دهند ؟

گياهان چگونه براى انسان مفيدند ؟

جانوران چگونه براى انسان مفيدند ؟

گياهان چگونه تكثير مى شوند ؟

جانوران چگونه توليد مثل مى كنند ؟

چرا ما به غذا احتياج داريم ؟

به چه نوع غذاهائى نيازمنديم ؟

چگونه گياهان سبز غذاى ما را مى سازند ؟

غذاى ما چگونه هضم مى شود ؟

غذاى هضم شده چگونه به تمام اعضاى بدن ما مى رسد ؟

انرژى چگونه در بدن توليد مى شود ؟

جواب هر يك از اين سؤالات كتاب يا كتابهاى مفصلى لازم دارد و به قول فخر رازى دانشمند قرن پنجم در صفحه 229 تفسيرش ، كند ، و اين سخن فقط مربوط به شمارش نعمت هاست كه در قرن پنجم گفته شده ، امروزه كه تا حدى علوم مختلفه گسترش پيدا كرده براى شمردن و براى تحقيق در نظام تكوينى موجودات و عناصر شناخته شده چه اندازه زمان و چه مقدار كتاب لازم است ؟

وظيفه ما در برابر اين همه عنايت و رحمت چيست ، و پس از شناخت نعمت و مصرف كردن آن ، براى عطاكننده اش چگونه بايد سپاس گفت : حداقل شكر و سپاس حق مراعات كامل تقوا و رعايت جانب عبادت و با تمام وجود اين جمله مباركه را فرياد زدن است :

) اَلْحَمْدُ للهِِ رَبِّ الْعالَمِينَ ((1) .
1 ـ سوره فاتحه (1) : 2 .

عالم نبات :
عالم اعجاب انگيز نباتات ، راستى عالم عجيبى است ، و پاى علم هنوز كه هنوز است در ابتداى راه آن است ، و شرح هر زاويه اى از وضع يك نبات كتابى جداگانه مى خواهد ، در اين قسمت فقط و فقط به عناوين كلى مسئله اشاره مى رود ، تا با توجه به اين عناوين به مالك و مربى نباتات و اينكه وجود مقدس او از اين طريق چه احسان و عنايتى به بشر نموده توجه شود :

حس و حيات نباتات ـ سلول نبات ـ عناصر تشكيل دهنده سلول ـ خاصيت هر يك از عناصر ـ تركيب هسته ـ غشا و سلول ـ اعمال فيزيكى آن ـ كيفيت توليد نيرو ـ چگونگى تغذيه ـ اسرار مرموز نمو متناسب ـ توليد و تكثير ـ نسوج نباتى ـجهازات داخلى هر يك ـ خواص طبيعى آنها ـ كيفيت ساختمان ريشه ها ـ طبقات ريشه ها ـ استوارى آنها ـ كيفيت جذب آب و املاح ـ جريان شيره خام ـ دفع مواد زائد ـ كيفيت دفع و مبارزه ريشه ها با هم ـ ساختمان كلاهك يا سپر بر سر آنها ـ عناصر تركيب كننده آنها ـ عمليات فيزيكى هر يك ـ تأثير خواص رطوبت و حرارت و نور در نباتات ـ دستگاه هاى گيرائى اين قوا در گياه ـ وسائل تنفس گياه ـ ساختمان برگ ـ تركيبات و طبقات و انواع آنها ـ برگ هاى خاردار ـ عمل لقاح ـ ابزار و وسائل لقاح ـ كيفيت هاى گوناگون آن در انواع آنها ـ حشرات و مگس هاى مامور لقاح ـ بادها و امواج مأمور ـ حساسيت خاص برخى از نباتات ـ تعاون گياه ها نسبت به هم ـ درخت هاى گوشت خوار ـ نظام توارث در نباتات ـ اسرار ميوه ها ـ اشكال گلها و گلبرگ ها و شكوفه ها و گياهان آبى و صحرائى ـ مقاومت گياهان در برابر امراض ـ امراض گياه ـ مرگ گياه ، كه هر يك از اين عناوين موضوع علم خاصى است و داراى ميلياردها قانون و نظام مستحكم مى باشد ، نقشى كه گياهان در زندگى شما دارند چه نقش عظيمى است ، و شما

در برابر استفاده كردن از اين سفره و صاحب آن چه وظايفى داريد ؟

حداقل وظيفه شما شكر است ، و شكر عبارت از خرج كردن نعمت در راه حق است و حداقل آن با دل و جان گفتن :

) اَلْحَمْدُ للهِِ رَبِّ الْعالَمِينَ ((1) .
و بجاست چون فيض شوريده حال به پيشگاه مقدس او عرضه بداريم :

خواهم كه خاك راه شوم زير پاى تو *** تا ذره ذره ام همه گيرد هواى تو
آيم چو گرد بر سر راه تو اوفتم *** شايد كه بوسه اى بربايم زپاى تو
جان در رهت فدا كنم و منتت كشم *** اى صد هزار جان گرامى فداى تو
جان صد هزار كاش بود هر دمى را *** تا جمله را نثار كنم از براى تو
خوش آن دمى كه سوى من آئى زروى لطف *** تا جان زمن طلب كنى و من لقاى تو
يابم حيات تازه به هر جان فشاندنى *** گر صد هزار بار بميرم براى تو
در تو كسى به حسن و ملاحت كجا رسد *** تو پادشاه حسنى و خوبان گداى تو
تو هم چو آفتابى و من همچو سايه ام *** آيم به هر كجا كه روى در قفاى تو
1 ـ سوره فاتحه (1) : 2 .

هستم براى تو من و هستى براى خود *** هستى تو خود براى خود و من براى تو
هر چند لطف بيشتر كنى تشنه تر شوم *** سيراب كى شوم زشراب لقاى تو
از درگه تو دور نگردد به تيغ سر *** هر كو چشيد چاشنه اى از عطاى تو
در آسمان ملائكه گويند آمين *** آن دم كه فيض روى كند در دعاى تو
عالم حيوانات :
در قسمت حشره ، تنها تاكنون حشره شناسان نزديك به هفتصد هزار قسم حشره احصاء كرده اند .

شماره حشرات به اندازه اى است كه ارقام براى بيان آن قاصر است ، يك روز تابستانى كه هوا صاف باشد ، شماره حشراتى كه در بريدگى هاى تپه اى براى نظام حيات در تكاپو هستند ، از عده نفوس يك قاره بيشتر است ، اگر ناگهان نژاد بشر به كلى از روى زمين معدوم شود ، مخلوقات ديگرى كه به روى زمين مى لولند به زحمت متوجه غيبت او خواهند شد .

ژان هانرى فابر دانشمند نامى فرانسه هميشه مى گفت : تدبر در ساختمان پيكر يك حيوان كوچك چون مور و تشكيلات منظم حياتى آن ميلياردها انسان را به سوى خدا رهبرى مى كند .

همان تحير و اعجابى كه در جهان فضا و كواكب و عالم نباتات بر آدمى چيره مى شود ، چندين برابر آن در جهان حيوانات به آدمى دست مى دهد اينكه مى گوئيم چندين برابر آن ، بخاطر آن است كه خورشيد با آنهمه عظمت فاقد

عنصر حيات و حس و اراده است .

اما در جهان حيوان عنصر ناشناخته حيات با همه پيچيدگى و ابهامش و با تشكيلات وسيع و عظيمش بر ساير عجايب عالم ماده افزون گرديده و در جهان حيوان تشكيلات وسيع موجوداتى ذره بينى چون :

ويروس ها و باكترى ها و ساير موجودات ديگر ذره بينى و گروه هاى گوناگون آنها ـ آثار مختلف حياتى آنها ـ نقش يكايك اصناف آنها در سازمان اين عالم خاصه در وضع حالات بشرى ـ ميكربهاى امراض ـ ميكربهاى زحمت كش و خدمتگزار ـ حشرات ريز ـ سازمان حياتى آنها ـ قدرت احساس آنها ـ كيفيت توالد و تناسل گوناگون تمام جانداران ـ تخمگذارى ـ تلقيح يا تركيب تخم نر و ماده ـ حمل با تقسيم ـ اسرار اسپرماتوزوئيد ـ اسرار پستانداران ـ حيوانات آبى ـ چهارپايان ـ سازمان و ساختمان يكايك آنها ـ نظامات زندگى آنها ـ عواطف و احساسات آنها ـ و ميلياردها ميليارد موضوع ديگر ، كه هر يك از اينها رشته اى است طولانى و بس پر پيچ و خم كه علوم گوناگونى به بيان اسرار و نظامات اين موجودات و سازمان هاى آنها پرداخته اند ، كه اداى حق صاحب و خالق و مالك آنان حداق اين است كه با تمام خلوص و فروتنى به پيشگاهش ايستاد ، و با همه هستى و وجود فرياد زد :

) اَلْحَمْدُ للهِِ رَبِّ الْعالَمِينَ ((1) .
و چه نيكوست ، كه در برابر اين همه عنايت و نعمت ، تسليم او شده ، و اوامر ا و را طاعت كرده و از محرمات او كناره گيرى نمائيم ، و قلب را از آلودگى پاك كرده و نفس را از بد خلقى ها پيراسته نموده و به صفات حضرت او آراسته شويم و با زبان حال در كوى آن جناب عرضه بداريم :

1 ـ سوره فاتحه (1) : 2 .

اى خداى بزرگ بر اثر عدم درك حقايق ، و بخاطر دور افتادن از وادى معرفت ، و به علت اسارت در دام شيطان ، از شناخت حقيقى تو عاجز مانديم ، و نعمت هائى كه به ما لطف فرمودى در غير خواسته تو مصرف كرديم ، و اكنون براى توبه و انابه و عذرخواهى به درگاه لطفت ملتجى شده ، و از تو درخواست عفو و گذشت داريم .

اين عاصى روسياه به پيشگاه نورانى آن جناب عرضه داشت :
من كه زبار گنهم در غمم *** تا به ابد ننگ بنى آدمم
تيرگى قلب و دلم از گناه *** كرده مرا نزد خدا روسياه
جان به تباهى زدرش دور شد *** ديده بيناى دلم كور شد
خسته شد از ظلمت دل جان من *** رفته زدستم سر و سامان من
اى كه تو را عاصى و شرمنده ام *** مرحمتى كن كه تو را بنده ام
با كرمت كن تو مرا سرفراز *** كن نظرى بر من و اين سوز و ساز
ديده حق بين تو عطا كن مرا *** لطف نما غرق صفا كن مرا
گوشه نشين را زغم آزاد كن *** خاطر افسرده او شاد كن
گر چه گناهش همه سو شد عظيم *** ليك دلش گشته پر از ترس و بيم
هر چه بود بنده درگاه توست *** مى شود آن گونه كه دلخواه توست
توبه كند بر در تو ناگزير *** پس تو زاو از كرمت دستگير
زآتش حسرت دل او سوخته *** جان به غم عشق تو افروخته
ناله عذر از دل و جانش نوشت *** جز در تو هر در ديگر بهشت
گشته به درگاه تو مسكين و زار *** توبه و زاريش شده كسب و كار
عالم انسان :
شاهكارها و تمامى اسرار خلقت انسان را ، تنها آفريدگار جهان آگاه است ،

و اين مقدارى كه دانش وسيع بشر موفق به كشف آن شده ، از صدها هزار كتاب قطور متجاوز است ، به گوشه اى از عناوين دستگاه وجودى بشر توجه كنيد ، و ببينيد خالق عالميان در خلقت اين موجود شگفت انگيز چه صنعتى به خرج داده .

نظامات و قوانين استخوانها ـ اشكال گوناگون استخوان ـ استخوانهاى مسطح ـ استخوانهاى دراز و كوتاه با مفصل و بى مفصل ـ مفصل ها ـ حفرات استخوانى ـ جدارهاى استخوانى ـ نسبح اسفنجى استخوانها ـ تغذيه استخوانها ـ تركيبات شيميائى آنها ـ غضروف ها ـ شكلهاى گوناگون و عناصر تركيبى آنها ـ شرح يكايك عضلات بدن ـ ماهيچه ها ـ كيفيت عمل انقباض و انبساط در عضلات ـ عضلات جبهه ها ـ عضلات بالا كشنده يا جمع كننده ابروان ـ عضله پلك ها ـ عضلات دماغ ـ عضلات لب ها ـ شرح نظامات و سازمان گيرائى حواس پنج گانه ـ لامسه : برجستگى هاى زير پوست ـ يا مراكز قوه لامسه ـ اسرار درون اين برجستگى هاى زير پوست ـ يا مراكز قوه لامسه ـ اسرار درون اين برجستگى ها يا پيل ها ـ حس ذائقه : مراكز گيرائى آن ـ پاپيل هاى زبان ـ قوه سامعه : تشكيلات گوش خارجى ـ خيمه گوش ـ لاله گوش ـ سوراخ متناسب گوش ـ پرده صماخ ـ مايع سمى درون آن ـ عناصر تركيبى اين مايع ـ دريچه هاى گوش و سطحى ـ مجراى شيپور استاش ـ استخوانهاى چكشى ـ سندانى عدسى ـ ركابى ـ گوش داخلى ـ دهليز آن ـ سه نيم دايره استخوانى ـ لوله مارپيچى ـ مايعات درون هر يك ـ عناصر تركيب كننده هر يك از مايعات ـ قوه شنوائى ـ صوت ـ اسرار صوتى ـ امواج ـ ارتعاشات موجى ـ قوه باصره ـ تشكيلات ظاهرى چشم ـ پلك ـ صفوف مژه ـ غدد اشك ـ مجارى ده گانه اشك ـ انتراشك ـ شست و شوى چشم با اشك ـ كره چشم ـ حلبيه ـ قرنيه ـ شفافى قرنيه ـ كيفيت عبور نور ـ مشيميه ـ عنبيه ـ پرده مدور عنبيه ـ سوراخ مجراى عبور نور ـ مردمك ـ رنگ عنبيه ـ اسرار

اين رنگ و رنگ ها ـ شبكيه ـ جليديه ـ نقش مايع زلاليه ـ مايع زجاجيه ـ عناصر تركيب كننده مايعات ـ اسرار درون يكايك طبقات چشم ـ كيفيت ديد ـ بحث نور ـ معماى نور ـ دستگاه عظيم گوارش ـ معده ـ روده ها ـ غده هاى ترشحى مركز صفرا ـ دهان ـ حلق ـ لوله هاضمه ـ تشكيلات يكايك آنها ـ كيفيت جذب اكسيژن ـ علل احتراق ـ توليد حرارت ـ مقدار حرارت ـ اسرار و تشكيلات يكايك آنها ـ خون ـ اسرار خون ـ كيفيت پيدايش خون ـ گلبولهاى سفيد ـ گلبولهاى قرمز ـ عدد هر يك ـ دستگاههاى گردش خون ـ ـ قلب ـ اسرار قلب ـ شريانها ـ وريدها ـ مويرگها ـ گردش بزرگ خون ـ گردش كوچك خون ـ دستگاه دفع مواد زايد ـ سازمان آن ـ لوله كشى بدن ـ دستگاه توليد نطفه سازى ـ ماهيت نطفه و . . . كه هر يك موضوع علم خاصى است و تشكيل دهنده ميلياردها ميليارد اسرار .

البته آنچه مى بينيم و مى خوانيم عبارت است از ظاهرى از بدن و جسم ، ولى قواى كارگران اين جسم كه عبارت از نفس و روح و وجدان و انديشه و هزاران قدرت نامرئى است ، و در هيچ لا براتوارى قابل تجزيه و با هيچ ميكروسكبى قابل رؤيت نيست ، براى ما قابل شرح و درك نمى باشد ، تنها در برابر اين دستگاههاى با عظمت بدن و روح و نفس كه قرار مى گيريم ، به قدرت كامله صاحب اين عالم پى برده و به گوشه اى از عدل و حكمت و علم او آشنا شده و در برابر جناب او كه اين همه احسان به ما نموده با همه وجود خود فرياد برمى آوريم :

) اَلْحَمْدُ للهِِ رَبِّ الْعالَمِينَ ((1) .

) الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ( .
با اينكه دو كلمه مباركه در بسم الله بود ، ولى تكرارش بعد از رب العالمين

1 ـ سوره فاتحه (1) : 2 .

لطف مخصوصى دارد ، كه ربوبيت حق از جهت قهر و غلبه و فشار بر موجودات نيست ، بلكه از جهت رحمت عام و خاص است ، به اين معنى كه تمام موجودات در پرتو اين دو حقيقت پرورش مى يابند ، و اين مسئله معلوم است ، كه هر مربى و معلم و حاكمى آنگاه تربيتش به ثمر مى رسد كه با مهر و محبت توأم باشد . ربوبيت حق نسبت به موجودات و بخصوص انسان كه اتصالى است دائم و هميشگى و شامل دنيا و آخرت نه بر سبيل قهر و غلبه بلكه از راه عنايت و لطف و مرحمت و محبت است ، پس مدح و شكر آن وجود مقدس در حقيقت پاسخگوئى به نداى فطرت است در برابر رحمانيت و رحيميت او .

) مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ ( .
انسان داراى گوهر پربهاى آزادى است ، آزادى در نيت و عمل ، و همين آزادى باعث ارزش نيت و عمل است .

در جو اين گوهر پرعظمت اگر نيت و عمل انسان ، بر مقتضاى قواعد الهى از انسان صادر گردد ، از پى آن ثواب و جزاى نيك خواهد بود ، و اگر نيت عمل بر اساس هواى نفس و دعوات شياطين درونى و برونى ، از آدمى ظاهر گردد ، از پى آن عقاب و رنج و مشقت خواهد بود ، و چون دنياى محدود گنجايش ثواب نيكان و عذاب بدان را ندارد ، خداوند بزرگ مزد نيكان و بدان را به جهان ديگر منتقل كرده ، كه ابتداى آن جهان پايان اين جهان است و يا آن جهان محصول اين عالم است و يا به قول پيامبر اين جهان مزرعه آن جهان است .

اما اينكه مى گويد : مالك روز جزاست ، جاى اين پرسش است كه مگر خداوند مالك هر روز نيست ، و مگر جزاى عمل نيك و بد مخصوص به دنياى ديگر است ، و مگر انسان در همه لحظات چه از طريق وجدان و چه از طريق عكس العمل اعمال خويش در دنياى برون و درونش در معرض اجر و عقوبت

نيست ؟

بايد گفت چرا ، خداوند مالك همه لحظات است ، اختصاص مالكيت به روز جزا براى اين است كه در دنيا به اجازه و اذن خود او نحو مالكيتى براى موجودات زنده هست ، ولى در آخرين جز مالكيت حضرت او مالكيتى حتى مالكيت اعتبارى و نبسى هم وجود ندارد ، و آدمى هم در برابر عمل خود عكس العمل مى بيند و آن اين است كه در برابر نيكى انبساط درون و در برابر بدى دچار تازيانه وجدان مى گردد و يا در برابر كار خوب اعتبار اجتماعى كسب كرده و در برابر كار بد ممكن است دچار عقوبت قانون گردد ، ولى اين اجر و عقوبت بطور قطع نسبت به عمل او كامل نيست ، علاوه بر اين چه بسا نيكى ها كه به دور از نظر مردمان انجامى مى دهد و مزدى نمى بيند و چه بسا اعمالى كه شيطانى ا ست و انجام مى دهد و از عقوبت آن مى گريزد ، بدون شك در برابر اينگونه نيكى ها و بديها جهان ديگرى لازم است تا نيكان به اجر نيكى و بدان به عقوبت بدى برسند .

شما انبياء و امامان و اولياء خدا را در نظر مزد كارشان چه مى گوئيد ، آيا آن بزرگواران به مزد آن همه نيكى ها و نيكوكارى ها و صبرى كه در برابر آزار دشمنان كردند رسيدند ؟

و طاغوت ها كه تا لحظه آخر خوش زيستند و خوش مردند ، به عقوبت يك عمل ناپسند خود رسيدند ؟

پس جهانى ديگر لازم است كه به مقتضاى عدل و حكمت حضرت حق برپا شود ، تا همه نيكان و بدان به نتيجه عمل خود برسند و آن روز ، روز دين يعنى روز جزاست و مالك حقيقى و مطلق آن روز خداست : مالك يوم الدين .

قرآن مجيد متجاوز از هزار آيه در باره تمام شئون آن روز دارد ، مى توانيد به كتاب خدا و رواياتى كه در اين زمينه در كتب معتبره حديث آمده مراجعه كنيد .

) إِيِّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ( .
عبادت و بندگى مفهوم وسيع و گسترده اى دارد ، كه خضوع و تواضع در برابر حق و آزادى واقعى ، آزادى از اسارت هوا و طاغوت باطنى و ظاهرى در اين مفهوم قرار گرفته و يا لازمه آن است .

انسان وقتى از بركت انديشه به ربوبيت و مالكيت و رحمت و محبت بى پايان ناظم و مدبر و معمار هستى پى ببرد ، هيچگاه تسليم غير او نمى شود ، و بند بندگى ديگران را به گردن نمى نهد .

وقتى بداند جز حضرت حق ، وجودى بالاستقلال در عالم وجود و هستى نيست ، چه معنا دارد كه غير او را مورد پرستش قرار دهد ، غير او اگر جماد است عاملى است از عوامل مادى عالم ، اگر حيوان است موجودى است در مسير نظام حيات ، اگر انسان است كه مانند خود تو موجودى است در مسير نظام حيات ، اگر انسان است كه مانند خود تو موجودى محتاج و نيازمند به قدرت بى نهايت در بى نهايت عالم است ، پس مفهومى براى پرستش غير نمى ماند ، و روى آوردن به غير حق يا پرستش جماد و نبات و يا حيوان و يا انسان و يا پيروى از فرمان غير حق ، عين كفر و شرك و كمال پستى و بى شخصيتى است ، و اين عبادت كه با جمله اياك نعبد در نماز اعلام مى گردد ، عبارت است از به اجرا گذاشتن تمام دستورات الهى و پيامبران و امامان و فقيهان كه همه هاديان راه الله اند ، و كناره گيرى از محرمات و آنچه خداوند بر انسان نمى پسندد ، باز عين عبادت است كه با همان جمله اعلام مى شود .

اوامر و نواهى الهى كه به اجرا گذاشتنش عبادت و تضمين كننده خير دنيا و آخرت است در كتاب و سنت قرار دارد ، و آگاهى و به اجرا گذاشتنش براى تحقق مهفوم عبادت بر هر مكلفى واجب است .

و بدون ترديد ، پيمودن اين راه كه مركب از علم و عمل است ، بدون رفع موانع و رهائى از قيد و بند اوهام و مكتب هاى غلط و آزادى از هواى نفس و غرائز خارج از حد و همچنين منهاى جدا زيستن از بند اوامر و نواحى گردنكشان و طاغوت ها و قلدران و سلاطين و شاهان ستمگر و دزدان راه انسانيت امكان ندارد .

و انسان با اين عجز و فقرى كه دارد بدون كمك خواهى از خداوند نمى تواند با اين همه موانع به مبارزه برخيزد ، اين است كه در راه عبادت بايد از او كمك خواست ، تا امور معنوى و مادى را براى جبران ضعف و ناتوانى انسان با انسان همراه كند ، و البته توجه به او و كمك خواهى از حضرتش در حقيقت جلب كشش و لطف و دستگيرى اوست .

) اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ ( .
هدايت ، راهنمائى با مهر و محبت و صلاح است به سوى مطلوب و مقصود ، و آن بر چند نوع است :

هدايت طبيعى يا تكوينى كه شامل كليه موجودات كيهان و عناصر كاخ شگفت انگيزى آفرينش است .

هدايت غريزى و احساسى كه مخصوص به موجودات جاندار و يا شامل موجودات صاحب نفس است .

هدايت وجدانى ، عقلى ، احساسى ، دينى ، كه شامل انسانهاست و هدايت دين كامل ترنى هدايت براى آدمى است ، كه او را به سوى سعادت دنيا و آخرت سوق مى دهد .

صراط : جاده عمومى رو به خير است ، و اضافه شدنش به مستقيم اسرارى دارد كه از حوصله اين جزوه بيرون است .

صراط مستقيم در برابر راه كجى است كه رهروش را به خزى دنيا و عذاب آخرت دچار مى كند .

صراط مستقيم در حقيقت عبارت است از راه دين ، مرز حق ، راه عدل ، و حوزه و حدود و مقررات الهى كه در قرآن و سنت ترسيم شده ، و اجراى مقرراتش آدمى را به قرب حق رهنمون شده و از فيض و عنايت و رحمت الهى در دو جهان بهره مند خواهد كرد .

انسانى كه مى خواهد در اين راه پيش رود ، بايد مجذوب و منطبق با محيط و محكوم آن نگردد ، و پيوسته محيط فكرى و روحى خود را تغيير دهد ، و در خط مستقيم كه همان دين خداست و ضامن خير دنيا و آخرت قرار گيرد ، و از انحراف بينديشد ، چون پيوسته در معرض گمراهى و غفلت است ، اين دعا و در خواست را هم : اهدنا الصراط المستقيم ، هميشه بياد داشته باشد ، تا مشمول عنايت و مشيت مخصوص مبدء كمال و هستى گردد .

) صِرَاطَ الَّذِينَ أَ نْعَمْتَ عَلَيْهِمْ ( .
راه آنان كه نعمت مادى و معنوى به آنان عنايت كردى ، و آنان هم به توفيق تو و هدايت و عنايتت تمام نعمت هاى تو را در راه تو مصرف كردند و از اين طريق خير بردند و خير رساندند ، و از اين راه تمام حقوق تو و عباد تو را رعايت كردند ، در رأس اينان ، انبياء و صديقين و شهداء و صالحين اند .

) وَمَن يُطِعِ اللهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِم مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ ((1) .

) غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ ( .
غضب شدگان مردمى هستند ، كه با شناخت حق و يافتن راه به عناد و لجاج

1 ـ سوره نساء (4) : 69 .

و دشمنى با حق برخاسته ، و مسيرى غير راه الهى انتخاب كردند .

از آيات كتاب الهى استفاده مى شود ، كه مصداق كامل اين جمله يهوديان اند ، كه دانسته راه خطا مى روند و به انواع آلودگى هاى اخلاقى ، سياسى ، اجتماعى و خانوادگى آلوده اند . مطالعه در وضع حزب ننگين صهيونيسم و اوضاع اسرائيل و جناياتش نمايشگر اين معناست كه اين گروه دچار غضب حقند .

آن مردمى كه كج فهمند ، به رأى خود راه خدا را تفسير مى كنند و دين را غلط مى فهمند و مسير كمال را در آنچه خدا نمى پسندد مى انگارند ، و براى شناخت حق ، سر از ميزان و معيار برتافته ، و آنچه خود مى خواهند انجام مى دهند گمراهند ، و از مصاديق بارز گمراهان نصارى هستند .

غرور علمى و صنعتى آنان به خصوص در اين روزگار ، شما را به اين معنى رهنمون مى شود ، كه اينان مسير را آن مى پندارند ، كه با تكيه بر دانش و صنعت خود ترسيم مى كنند ، و به راه خود ساخته يا به آنچه كه از آئين به رأى خود توجيه مى كنند عمل مى نمايند .

البته غضب شدگان و گمراهان فقط يهود و نصارى نيستند ، بلكه هر قشر و طايفه اى كه از راه خدا جدا باشد ، و سر از معيارهاى الهى برتابد به نسبت شدت و ضعفش غضب شده و گمراه است ، و بدون ترديد اگر نمازگزار داراى آثار و اخلاق يهود و نصارى باشد ، و نشانه هائى از مردم منحرف در او باشد گمراه و مورد غضب است .

علامت اتصال به نماز حقيقى ، داشتن آثار و صفات چهار طايفه اى است كه در آيه گذشته مطرح شده اند : انبياء ، صديقين ، شهداء ، صالحين .

امام موحدين حضرت على (عليه السلام) جمله اهدنا الصراط المستقيم را بدين گونه توضيح مى دهد : آن توفيق كه در گذشته ما را به پيروى و اطاعت از تو موفق كرد ، پيوسته دار تا در آينده هم از تو اطاعت كنيم .

امام ششم در توضيح آن مى فرمايد : ما را به ملازمت راهى رهنمائى نما ، كه به دوستى تو و به بهشت رساند ، و از هوا و آرائى كه ما را دچار رنج و فنا مى گرداند باز دار ، از پيامبر و اميرالمؤمنين (عليهما السلام) روايت شده : صراط مستقيم يعنى قرآن ، از امام ششم آمده يعنى معرفت امام و حضرت مى فرمايد صراط مستقيم به خدا مائيم .

به اين معنى كه ما در تمام شئون حيات بر ميزان حقيم و از هر جهت در پيشگاه حضرت محبوب مورد پسند و رضايتيم ، و بر شماست كه تمام زوايا و جوانب حيات خويش را با هماهنگ نمائيد .

روى هم رفته در سوره مباركه حمد حقايقى از قبيل توحيد ، قيامت ، عبادت ، اتكاء به الله ، دلالت انسان را به راه خدا ، نفى چهره هاى ضد الهى به چشم مى خورد ، كه نمازگزار بايد در اين سفر و معراجى كه دارد به تمام آثار و نتائج اين سفر و معراج توجه كند .

چون شرايط و مقدمات نماز را مراعات كردى ، و مفهوم تكبيرة الاحرام و سوره حمد را يافتى ، سوره اى از سوره هاى قرآن را بخوان و بهتر اين است كه سوره اخلاص را قرائت كنى .

) قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ ((1) .
حقيقت عبادت ، اظهار بندگى ، و خضوع و خشوع قلبى داشتن ، و شكر انعام و احسان و اكرام نمودن است .

با اين معنى و حقيقت ، پرستش به معناى جامعش جز در برابر مولا و پروردگار و اربابى كه جميع نعمت ها از اوست ، و همه طور قادر بر سود و زيان رساندن است جائز نيست .

1 ـ سوره اخلاص (112) : 1 .

بنابراين بايد وجود مقدس و محبوبى را بندگى كرد ، كه به تمام موجودات وجود بخشيده ، و پروراننده و روزى دهنده آنهاست . و آفريدن و خلق كردن و عطا كردن حيات و شعور وقف حريم مقدس اوست ، ، و اين همه مستلزم داشتن قدرت و حيات و اراده و علم و حكمت بى نهايت در بى نهايت است ، و اين معانى هم از آثار قدرتش در ميدان پرعظمت حيات آشكار است ، و اين همه از مفهوم الله پيداست .

چون اين مفهوم را به حقيقت دريابى ، و توفيق درك آن از ناحيه آن جناب نصيب تو شود ، شعله عشق فطرى به وجود مقدس او در تو زبانه كشد ، و عالى ترين و قوى ترين تحرك ، براى اداى خالصانه ترين عبادت براى تو حاصل گردد ، آن وقت است كه بر اثر اين عشق از والاترين ارزش برخوردار خواهى شد ، و خداى نخواسته ، اگر در زمره بى معرفت ها بمانى ، از اين عشق محروم خواهى شد و در آن صورت براى تو محركى جهت ورود در فضاى پرمعناى عبادت نخواهد بود ، و از اعتبار و آبرو هم در پيشگاه او نصيب نخواهى نداشت .

يكى از حواريون بزرگ عيسى در اين مسئله داد حقيقت داده مى گويد :

اگر من با زبان بشر و ملائكه حرف مى زدم ولى محبت نداشتم يك پاره مسى مى شدم كه به صدا درآيد ، اگر من داناى غيب و آگاه از همه اسرار و علوم مى شدم و تمام ايمان كامل را كه كوه ها را از جا بر كند دارا مى گشتم ولى محبت نداشتم چيزى نمى بودم .

اگر من همه اموال خود را مى بخشيدم و تن خودم را براى سوزاندن تسليم مى كردم ولى محبت نداشتم به دردى نمى خوردم ، محبت داراى متانت و شفقت است ، محبت حسد نمى شناسد ، محبت تفاحر و خودستائى نمى كند ، و خود را آلوده به غضب نمى سازد و بدى را به حساب نمى آورد ، از بى عدالتى شاد نمى شود ، محبت متحمل مى شود و به همه چيز اميد مى بندد ، و به همه چيز صبر

مى آورد . و هرگز نابود نمى شود .

عارفان بينادل و مرادن حق و واصلان بزم فضيلت و مقيمان حضرت حقيقت در نزد همه ملت ها يك شراره كوچكى از آتش اين عشق در كانون دل داشته اند و تنها يك جرعه و بلكه يك قطره از اين باده جان بخش خورده بودند ، و با وجود اين از اين يك شراره دل ايشان جهانبين گشته و از اين يك قطره جان ، ايشان سرمست دو عالم شده بودند .

اين عشق است كه در دل همه انبياء و اولياء و عرفا جايگزين بوده و تجلى نموده و از زبان همه ايشان گويا و پرتو افشان گرديده است .

تا عشق تو خيمه زد به جانم *** از عرش برين گشته شانم
شد عالم و آدمم فراموش *** از ياد تو يار مهربانم
مى نوشم از آن دو نرگس مست *** تا مست ابد شود روانم
عشق است و وفا و مهربانى *** اركان و عناصر روانم
گم گشت دلى كه خود نشان داشت *** از لطف زيار بى نشانم
يك مشت گل است تن ولى جان *** صد باغ گل است در نهانم
رحم آر به عاشقى چنين زار *** مى پرس زحال ناتوانم .
خون شد دل آسمان بحالم *** چون ديد دو چشم خون فشانم
بگسست دل از جهان الهى *** پيوست به يار دلستانم
) أَحَدٌ ( .
يعنى يگانه ، و خداى مطلق و حقيقى كه به هيچ صورت قابل تعدد و كثرت نيست ، على (عليه السلام) مى فرمايد :

واحِدٌ لا بِعَدَد .
وحدت حضرت او ، وحدت عددى نيست زيرا واحد يعنى بيشتر از نصفل

و كمتر از دو و اين بر خدا روا نيست .

واحد بودن خدا يعنى بى جزء و بى شريك و بى مانند ، و اينكه وجود مقدس او در ذات و افعالش يكتا و يگانه است .

بنابر اين ( الله احد ) متشمل بر تمام صفات ثبوتيه و سلبيه است ، لفظ الله بر همه صفات ثبوتيه و كماليه از علم و قدرت و حيات و ادراك و تدبير دلالت مى كند .

و لفظ احد منزه بودن خدا را از صفات سلبيه و از عيب و نقص مى رساند و مى فهماند كه جسم نيست ، و مركب و حادث نمى باشد ، حلول كننده در چيزى و محل براى چيزى و محتاج به كسى و چيزى نيست و مانند و شريك و ضد و ند براى او نمى باشد .

) اللهُ الصَّمَدُ ((1) .
آقاى عزيز و بزرگوارى كه در تمام نيازها روى به او آورند و بر حضرتش تكيه كنند و توجه نمايند ، و بدون او كارى انجام نگيرد .

به قول حضرت سيد الشهداء و حضرت سجاد و امام باقر و حضرت صادق (عليهم السلام) كسى كه آقائى و بزرگى و شرف و سيادت ، در او در نهايت كمال است ، كسى كه دائم و هميشگى است و هماره بوده و خواهد بود ، فرمانرواى بزرگى كه فوق او ، امر دهنده و نهى كننده نيست و قائم به ذات و بى نياز از غير است .

علامه مجلسى در كتاب پرقيمت « مراة العقول » در تفسير حديثى از اصول كافى در اين زمينه مى گويد :

اين معنا در حقيقت عبارت است از وجوب وجود ، و بى نيازى مطلق او

1 ـ سوره اخلاص (112) : 2 .

و احتياج عموم كائنات در جميع امور به اوست ، يعنى مبدء كل و مرجع عموم و پناهگاهى كه هر كس هر حاجتى دارد و هر چه بخواهد او قادر به انجام حاجت و بخشيدن خواسته اش هست ، و از آنچه همگان نياز به آن دارند چيزى را فاقد نمى باشد و سزاوار است كه همه كس به خشوع و پرستش متوجه وى شوند ، و روى نياز به دربار بى نياز او آرند .

) لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ ((1) .
نزاده است ، و زاده نشده است ، شكى نيست كه اگر فرزندى داشت لازمه اش اين بود كه طبق قوانين طبيعى خودش از ديگرى زاده شده باشد و اگر از ديگرى زاده شده بود محدود بود و معنائى براى ازليت نبود ، اين جمله نورانى رد بر تمام مشركان و اهل كتاب است ، زيرا آن بدبخت هاى جاهل مدعى فرزند داشتن خدا بودند :

مشركين فرشتگان را دختران او و يهود عزيز را و مسيحيان مسيح را پسران خدا مى گفتند ، اين است كه در رد عقايد اين بى خبران فرمود : نزائيده نه پسر نه دختر نه چيز ديگر و بعد چون اينان براى همين فرزندان مقام خدائى قائل شده به پرستش آنان پرداختند مى گويد زائيده نشده .

) وَلَمْ يَكُن لَهُ كُفُواً أَحَدٌ ((2) .
و هيچ كس همتا و مانند و برابر او نيست ، چون همه موجودات در همه برنامه ها محدودند و او در ذات و صفات بى نهايت در بى نهايت است و كسى را در هيچ برنامه اى ياراى برابرى با او نيست ، بلكه تمام جهانيان وجود و حركت و حياتشان متكى به اراده و قدرت اوست و ليس كمثله شىء .

1 ـ سوره اخلاص (112) : 3 .

2 ـ سوره اخلاص (112) : 4 .

اين بود توضيح بسيار مختصرى از آداب و مقدمات و شرايط و حمد و سوره نماز كه در ضمن دو حديث آداب شروع نماز و قرائت قرآن آمد . اگر از اول تا به آخر اين جلد را به دقت مطالعه كنيد ، با توفيق حضرت حق پيوندى با نماز برقرار مى كنيد كه تا هستيد گسستنى نخواهد بود .

در پايان اين بخش لازم است به حديثى چند از قول پيامبر بزرگ نسبت به بى نماز كه پست ترين و بدبخت ترين انسان است اشاره رود :

نبى اسلام فرمود :

هر كس نماز را ترك كند خداى تعالى او را به پانزده عقوبت مبتلا كند شش بلا در دينا و سه بلا نزديك مرگ و سه در قبر و سه در قيامت .

اما شش بلاى ايام زندگى :

1 ـ نور از روى او بردارد .

2 ـ بركت از مالش برود .

3 ـ عمر و مالش ناقص ماند .

4 ـ خيرات او قبول حق شود .

5 ـ دعاى او مقبول نيفتد .

6 ـ دعاى صالحان نصيبش نشود .

اما سه بلاى نزديك مرگ :

1 ـ سكرات مرگ بر او سخت گردد .

2 ـ اگر همه طعام دنيا در حلقش ريزند سير نشود .

3 ـ تشنگى او كم نگردد تا بميرد .

اما سه بلاى قبر :

1 ـ با درد و غم باشد .

2 ـ گور وى در تاريكى محض باشد .

3 ـ تا روز قيامت در عذاب معذب گردد .

اما سه بلاى قيامت :

1 ـ حساب بر وى دشوار شود .

2 ـ گور وى در تاريكى محض باشد .

3 ـ تا روز قيامت در عذاب معذب گردد .

اما سه بلاى قيامت :

1 ـ حساب بر وى دشوار شود .

2 ـ خداوند دشمنش شده و به او عذاب دردناك رسد .

3 ـ مثل حيوان چهار دست و پا از قبر بيرون آيد . خلق بر وى بنگرند تا در عذاب رود .

و نيز فرمود :

لا ايمانَ لِمَنْ لا صَلاةَ لَهُ .
كسى كه نماز ندارد ايمان ندارد .

و نيز فرمود :

لا حَظَّ في الاْسْلامِ لِمَنْ لا صَلاةَ لَهُ .
كسى كه بى نماز است بهره اى از بركات و فيوضات اسلام ندارد .

و نيز فرمود :

مَنْ تَبَسَّمَ في وَجْهِ تارِكِ الصَّلاةِ فَكَأنَّما هُدَمَ بَيْتَ الْمَعْمُورِ سَبْعَ مَرّات وَقَتَلَ سَبْعينَ مَلَكَاً مِنَ الْمَلائِكَةِ الْمُقَرَّبينَ وَالاْنْبياءِ الْمُرسَلينَ .
آن كس كه در صورت بى نماز بخندد ، مانند اين است كه هفت بار بيت المعمور را خراب كند و هفتاد ملك مقرب و نبى مرسل را به قتل برساند .

و نيز فرمود :

إنَّ تارِكَ الصَّلاةِ لا يَجِدُ ريحَ الْجَنَّةِ .
تارك نماز بوى بهشت به مشامش نرسد .

اى هستى عالم ، اى جان جهانيان ، اى معشوق تمام ذرات ، اى بنده پرور ، اى حكيم و عادل ، به حقيقت انبياء و امامان و عاشقان و اوليائت ، ما را از فهم حقايق و عمل به دستورات نورانيت محروم مكن ، كه محروم از فهم حقايق و ممنوع از عمل صالح ، تمام درهاى رحمت به رويش بسته ، و همه درهاى شر و بدبختى به رويش باز است ، و تو اى اكرم الاكرمين بسته بودن درهاى رحمت و باز بودن درهاى شر را در دنيا و آخرت به روى اين بندگان دردمند و مسكين و نيازمند مپسند ، آمين يا رب العالمين