دانلود نرم افزار تاریخ ایران
1 / 3
نرم افزار مترو تایم
2 / 3
نرم افزار دانشنامه شهرهای ایران
3 / 3
نرم افزار تاریخ ایران
4 / 3
نرم افزار دانشنامه جانوران
5 / 3
نرم افزار دانشنامه نجوم و فضا
6 / 3
نرم افزار دانشنامه کشورها
7 / 3
نرم افزار دانشنامه بیماری ها
8 / 13
دانشنامه مشافل و کسب و کار ها
9 / 13
دانشنامه رشته های تحصیلی
10 / 13
دانشنامه مشاغل و کسب و کار ها
11 / 13
دانشنامه رشته های تحصیلی
12 / 13
دانش نامه مشاغل و کسب و کار ها
13 / 13
دانشنامه مشاغل و کسب و کار ها

.VI – طغیان عشق در شعر

گروه نرم افزاری آسمان

.VI – طغیان عشق در شعر


در طی این مدت، شعر همچنان رو به پیشرفت بود، اما نه کاملا بر طبق میل آوگوستوس. فقط هنرمندان بلندمرتبه ای نظیر ویرژیل یا هوراس می توانند نظم خوش را طبق مشخصات حکومت به وجود آوردند. مردان بزرگتر از آنان از چنین کاری ابا دارند و مردانی که به پای ایشان نمی رسند قادر به انجام آن نیستند. از سه منبع عمدة شعر، که دین و طبیعت و عشق باشد، دو منبع تحت انقیاد دولت درآمده بود؛ آن سومی، حتی در قصاید هوراس، از تمکین قانون سرباز زده بود. در این هنگام، شعر به نحوی ملایم در آثار تیبولوس و پروپرتیوس و با شدت بسیار در آثار اووید از سلطة ادارة تبلیغات گریخت، و علم طغیانی افراشت که با سروری روز افزون به پایانی حزن آور رسید.
آلبیوس تیبولوس (54 – 19) نیز مانند ویرژیل، هنگامی که جنگهای داخلی به حدود دهکدة پدوم ـ در نزدیکی تیبور ـ که مولد او بود رسید، سرزمینهای اجدادی خود را از دست داد. مسالا او را از فقر نجات بخشید و با ملازمان خود به مشرق زمین برد، اما تیبولوس در میان راه بیمار شد و به روم بازگشت. از اینکه از شر جنگ و سیاست آزاد شده بود، شاد بود. دیگر می توانست هم خود را مصروف عشق عاری از جنس معین و پرداختن مراثی به روش یونانیان اسکندریه سازد. خطاب به دلیا ( که جز از همین جهت شناخته نیست، و شاید نامی برای بسیاری زنان باشد) التماسها و تضرعها می کرد که همچون «دربان، کنار در بستة تو نشسته ام» و او را یادآوری می کرد ـ همچنانکه بسیاری دوشیزگان دیگر یادآوری شده اند ـ که جوانی فقط یک بار می آید و زود می گریزد. از اینکه دلیا شوهر داشت ناراحت نبود، شوهر را با شراب بی آب به خواب می کرد ـ اما چون یار تازة دلیا همین فن را به کار او زد، دود از سرش برخاست. این مطالب کهنه نمی توانست آوگوستوس را برانگیزد. آنچه تیبولوس و پروپرتیوس و اووید را واقعاً از نظر حکومتی که به خدمت خواندن سربازان را برای ارتش دشوار می یافت می انداخت همانا جنبة ضد نظامی و اغوا کنندة این گروه بی بندوبار در عشق بود. تیبولوس به جنگجویانی که برای مردن جیره می گیرند، و حال آنکه می توانند زنان را از

راه به در کنند، می خندد. برای عصر ساتورنوس ماتم گرفته است که به گمان او، در آن هنگام، ارتشی و تنفری و جنگی نبود. ... در آن هنگام که بشر از جام چوبی می نوشید، جنگی نبود . ... به من فقط عشق بدهید و بگذارید دیگران به جنگ بروند. ... قهرمان آن است که چون فرزندانش پدر شدند، پیری او را در کلبة محقرش در بر گیرد. خود دنبال گوسفندان، و پسرش دنبال بره ها می رود، و در آن حال، زن مهربان آب را برای اندام خستة او گرم می کند. پس بگذارید تا آن دم که موی سفید بر سرم بدرخشد، زنده بمانم تا، به رسم پیرمردان، شرح روزگاران گذشته را بدهم.
سکستوس پروپرتیوس (49 – 15) کمتر از تیبولیوس ساده و با عطوفت ترانه می گفت و بیش از او ترصیع به کار می برد، اما به همان میزان سرود فسق و فجور آمیخته به آسایش و آرامش می سرود. پروپرتیوس در اومبریا به دنیا آمد، در روم پرورش یافت، و بسیار زود به شعر گفتن پرداخت؛ گرچه جز تنی از خوانندگان کسی نمی توانست منظور او را از چاه فضل فروشیش بیرون آورد و درک کند، باز هم مایکناس او را به حلقة خود بر تپة اسکویلینوس آورد. پروپرتیوس، با غرور و لذت، شرح شامهایی را که در اسکویلینوس، در کنارة رود تیبر، خورده بود و شراب لسبوس را که در جامهای تراشیده به دست هنرمندان نوشیده بود، و «گویی بر تخت در میان زنان شادمان می نشست» و کشتی ها را که بر رودخانه از زیر پای ایشان می گذشتند تماشا می کرد وصف کرده است. پروپرتیوس، به قصد خوشامدگویی از ارباب خود و شهریار او، گاه به گاه بربط شعر را به مدح جنگ می نواخت، اما برای معشوقه اش کونتیا آوازی دیگر سر می داد: «چرا باید پسرانی به خاطر نصرت بر پارتها بپرورانم؟ هیچ فرزندی که از ما باشد سرباز نخواهد شد.» به معشوقه اطمینان می داد که تمامی افتخارات نظامی دنیا نمی تواند با گذراندن یک شب او با کونتیا برابری کند.
از میان تمامی این اپیکوریان کمدل و سبک مغز که عمر خود را به صعود و نزول از ناف زنان می گذراندند، پوبلیوس اوویدیوس ناسو نمونة شادکام و سردستة شاعران بود. شهر سولمو تولد او را در 43 ق م در دره ای دلپذیر در آپنن، در صد و چهل کیلومتری شرق روم، دیده بود. در آن سالهای آخر عمری که در تبعیدی جانکاه به سر می برد، چقدر تاکستانها، باغهای زیتون، مزارع غلات، و جویبارهای سولمو به نظرش زیبا می آمده است! پدر توانگرش، که از خاندانهای متوسط بود ، او را برای تحصیل حقوق به رم فرستاد و از شنیدن این خبر که پسرش می خواست شاعر شود یکه خورد. سرنوشت دلهره آور هومر را، که بر طبق اقوال موثق در کوری و فقر جان سپرده بود، برای ترساندن پسرش نقل کرد. اووید، که بدین نحو بر حذر شده بود، ترتیبی داد تا در دیوانهای پلیس به مقام قضاوت برسد. سپس ، علی رغم پدرش، از داوطلب شدن جهت انتخاب به عنوان خزانه دار (که از آن به سناتوری می رسید) ابا کرد و به پرورش ادبیات و عشق پرداخت. عذر می آورد که نمی توانست شاعر نشود. «در اعداد الکن بودم و اشعار سر می رسیدند.»

اووید از سر فراغت به آتن، خاور نزدیک، و سیسیل سفر کرد، و چون بازگشت به جلفترین محافل پایتخت پیوست. از آنجا که لطف و بذله گویی و تعلیم و تربیت و پول داشت، می توانست همة درها را به روی خود بگشاید. دو بار در اوان جوانی زن گرفت، و هر دو بار زنها او را طلاق گفتند؛ و سپس مدتی در عشرتکده های عمومی به کامرانی پرداخت. می گفت: «بگذار گذشته دیگران را خوش آید، من خود را تهنیت می گویم که در این عصر به دنیا آمدم که اصول اخلاقی آن با آن خودم تا این حد همانند است.» به انئید می خندید و از آن صرفاً چنین نتیجه می گرفت که چون پسر ونوس روم را بنیان گذارده است، ولو از سر پرهیزکاری، آن شهر باید شهر عشق شود. دل به زنی روسپی سپرد، که چون گمنام بود یا امثال فراوان داشت، اووید او را زیر نام کورینا پنهان می کند. اشعار بامزة او در بارة کورینا در یافتن ناشر به هیچ اشکالی برنمی خورد. این اشعار ، تحت عنوان عشقها، خیلی زود (14 ق م) بر سر زبانها و بربطهای جوانان رومی خوانده می شدند. «از همه سو مردم می خواهند بدانند این کورینا که من وصفش می کنم کیست.» با انتشار مجموعة دوم عشقها، که در ابتدای آن اعلامیه ای آمیخته و مبهم تدوین کرده بود، آنان را سر در گم کرد:
آنچه رغبت مرا برمی انگیزد زیبایی ثابتی نیست، صدها علت موجود است که مرا همواره عاشق نگاه می دارد. اگر دخترکی زیبا با چشمانی متواضع و فروافکنده باشد، آتشی می شوم، و همان عصمت او دام من است. اگر دوشیزه ای تند زبان باشد، هیجان زده می شوم، چون او سادة روستایی نیست و به من امید می دهد که از آغوش نرم او بر روی تشک بهره مند شوم؛ اگر ظاهری ترشرو داشته باشد و خود را بانوی سردآیینی بنمایاند، چنین حکم می کنم که تسلیم خواهد شد، اما زیاده از حد از خود راضی است. اگر کتاب خوان باشی، مرا به واسطة هنردانی کمیابت اسیر خود می کنی. ... یکی نرم قدم بر می دارد و من دلباختة قدم او می شوم؛ آن دیگری سختدل است اما با تماس عشق نرم می شود. چون این یکی آوازی شیرین دارد. ... می خواهم هنگام خواندنش بوسه ها بربایم؛ این یک انگشتان چابکش را بر سیمهای نالان می دواند ـ کیست که عاشق چنین دستهای هنرمندی نشود؟ زنی دیگر با جنبش خود، با تاب دادن موزون بازوان و خمیدن پهلوی نرم خود، و با هنری دقیق دلم را می برد ـ تازه این در صورتی است که ذکری از خود نکنم که به هر علتی آتش به جانم می افتد. هیپولوتوس1 را به جای من بگذارید ، نامش را فراموش می کند. ... بلند و کوتاه در پی میل دل من می دوند، ولی کار مرا هر دو ساخته اند. ... عشق من داوطلب الطاف همگی ایشان است.
اووید عذر می خواهد که چرا در شکوه جنگ شعری نسروده است. می گوید کوپیدو2 آمد و یک بند از شعرش را دزدید و پایش را ناقص ساخت. نمایشنامه ای به نام مدئا

1. در اساطیر یونانی، پسر تسئوس و آنتیوپه (خواهر ملکة آمازونها). تسئوس پس از مرگ آنتیوپه فایدرا را به زنی گرفت و فایدرا به پسر شوهرش دل بست. ولی چون از عشق خود نتیجه ای نگرفت، او را متهم کرد و باعث مرگش شد. بعداً خودکشی کرد. ـ م.
2. در دین روم، خدای عشق، پسر ونوس و مارس؛ مطابق اروس یونانیان. ـ م.

نوشت که مفقوده شده است و در زمان خود او حسن استقبال شد، اما بیش از هر چیز علاقه داشت او را «سایة بیکارة ونوس» بدانند و راضی بود که او را «خوانندة مشهور کارهای بی ارزش خود» بخوانند. در آثار اووید به چیزی برمی خوریم که پیشاهنگ تروبادورها یا خنیاگران دوره گرد قرون وسطی به شمار می رود و، مانند آثار ایشان، خطاب به زنان شوهردار است و عشقبازی گذران را کار عمدة زندگی کرده است. اووید به کورینا می آموزد که هنگامی که بر بستر شوهرش غنوده است چگونه با ایما و اشاره با او، اووید، ارتباط حاصل کند. کورینا را به وفاداری ابدی خود و به اینکه فقط با او زنا می کند اطمینان می دهد: «من عاشق پیشة دمدمی نیستم، از آن کسان نیستم که در آن واحد صد زن را دوست می دارند.» عاقبت کام از او می ستاند و گلبانگ شادی و نصرت را سر می دهد. از اینکه مدتی چنان دراز او را به خود راه نمی داده تشویقش می کند، و پندش می دهد که باز هم گاه به گاه او را به خود راه ندهد تا همیشه او را دوست داشته باشد. با او مجادله می کند، کتکش می زند، پشیمان می شود، به ناله می افتد، و دیوانه وارتر از پیش دوستش می دارد. همچون رومئو از بامداد تمنا دارد که لمحه ای تأخیر کند، و آرزو دارد که بادی میمون محور ارابة فلق را بشکند. کورینا او را به نوبت می فریبد و اووید از اینکه می بیند کورینا اشعار او را، که در اکرام کورینا سروده است، در ازای الطاف خود کافی نمی داند به خشم می آید. کورینا او را آن قدر می بوسد تا عفوش کند. اما اووید نمی تواند این فن جدید کورینا را در عشق ببخشد، زیرا بی گمان استادی دیگر این فن را به او آموخته است. در چند صفحة بعد، «در آن واحد عاشق دو دوشیزه است. هر یک زیبا، هر یک در لباس و هنرمندی صاحب سلیقه». از آن بیم دارد که اجرای دو تکلیف در آن واحد کارش را خواهد ساخت، اما از مرگ در میدان جنگ عشق دلشاد است.
این اشعار را جوامع روم چهار سال پس از تصویب قوانین اصلاحی یولیانوسی با صبر و تحمل پذیرفتند. خانواده های سناتوری بزرگ از قبیل فابیوسها، کوروینوسها، و پومپونیوسها باز هم اووید را در خانة خود می پذیرفتند. شاعر که در کامیابی غوطه می خورد کتابچه ای در تعلیم فریب زنان پخش کرد به نام هنر عشق بازی (2 ق م). در آن می گوید: «ونوس مرا به سمت آموزگار عشق لطیف منسوب کرده است.» معصومانه خوانندگان را اخبار می کند که فرضیات او را فقط باید در مورد روسپیان و کنیزان به کار برد، اما آن تصاویری که از راز گوییهای در گوشی، وعده های پنهانی، نامه های عاشقانه، ریشخندها و متلکها، شوهران فریب خورده، و خدمتکاران کاردان ساخته است طبقات متوسط و بالای روم را در نظر می آورد. از بیم آنکه درسهای او بیش از حد کاری باشد، رساله ای دیگر به نام درمان عشق تدوین کرد: «بهترین درمانها کار زیاد است، بعد از آن شکار، سوم غیبت. همچنین، بامدادان، پیش از آنکه بانو آرایش خود را به اتمام رساند، بیخبر بر سر او رفتن نیز مفید است.» بالاخره، به منظور حفظ تعادل هر دو جانب، رساله ای منظوم به نام داروهای آرایش زنان نوشت که مطالب آن را از مصنفین یونانی

دزدیده بود. این مجلدات کوچک چنان خوب به فروش می رسید که اووید در بدنامی به اوج شهرت رسید. «مادام که در سراسر جهان شهره ام، چه اهمیتی دارد اگر یکی دو قانونباز پشت من بد بگویند.» خبر نداشت که یکی از این قانونبازان شخص آوگوستوس بود، خبر نداشت که امپراطور از اشعار او به عنوان توهینی به قوانین یولیانوسی نفرت داشت؛ هنگامی که رسوایی و افتضاح به بار آید، امپراطور بر سر شاعر بیخبر نخواهد بخشید.
در حدود سال سوم میلادی، اووید برای بار سوم ازدواج کرد. زن جدید او، از یکی از متشخصترین خاندانهای روم بود. شاعر، که در این هنگام چهل و شش ساله بود، در محیط زندگی خانوادگی آرام گرفت و ظاهراً با فابیا، زن خود، متقابلا وفادارانه زندگی می کرد. آنچه قانون نتوانست بر سر او بیاورد طول عمر آورد؛ آتش او را سرد و اشعار او را معزز ساخت. در کتاب زنان قهرمان، بار دیگر داستانهای عاشقانة زنان مشهور ـ پنلوپه، فایدرا، دیدو، آریادنه، ساپفو، هلنه، و هرون ـ را باز گفت؛ و شاید آن داستانها را با تفصیلی زیاده از حد باز گفت، زیرا تکرار حتی عشق هم اسباب مزاحمت فراهم می کند. مع الوصف، جمله ای که در آن فایدرا فلسفة اووید را بر زبان می آورد خیرگی بخش است: «یوپیتر چنین مقرر کرده است که تقوا آن است که به ما لذت بخشد.» در حدود سال 7 میلادی، شاعر بزرگترین اثر خود مسخ را منتشر کرد. در این پانزده «کتاب»، در وزن شش وتدی دلپذیر، تناسخ معروف جماد، حیوان، انسان، و خدایان را باز گفت. از آنجا که در افسانه های یونانی و رومی تقریباً هر چیز تغییر صورت می داد، طرح کار به اووید فرصت می داد که تمامی دنیای اساطیر قدیم را از ابتدای آفرینش جهان تا به مرحلة اولوهیت رسانیدن قیصر به رشتة نظم درآورد. اینها همان داستانهای قدیمند که یک نسل پیش از ما در هر دانشگاه (اروپا و امریکا) خواندن آنها اسباب زحمت بود و خاطرة آنها هنوز هم بر اثر انقلاب زمان ما محو نشده است: ارابة فائتون، پوراموس و تیسبه، پرسئوس و آندرومده، هتک ناموس پروسرپینا، آرتوسا، مدئا، دایدالوس و ایکاروس، باوکیس و فیلمون، اورفئوس و ائورودیکه، آتالانته، ونوس و آدونیس، و بسیاری اسامی و داستانهای دیگر. این کتابها گنجینه ای بود که دهها هزار شعر و تصویر و مجسمه موضوع خود را از آن گرفته اند. اگر کسی هنوز هم مجبور باشد اساطیر قدیم را بخواند، هیچ راهی کم دردسرتر از خواندن این جهان نمای آدمیان و خدایان نیست ـ اینها داستانهایی است که با طیبتی به شک آمیخته و تمایلی عاشقانه گفته شده و با هنری چنان شکیبا بافته شده است که هیچ وقت گذران صرفی هرگز نمی توانست از عهدة آن برآید. جای عجب نیست اگر، در انتهای این کتاب، شاعر از کار خود اطمینان داشته نامیرایی و جاوید بودن خود را اعلام کرده است: «در همة نسلها زنده خواهم بود.»
هنوز از نوشتن این سخنان فارغ نشده بود که خبر آمد که آوگوستوس او را به شهر کوچک و سرد و وحشی تومی (که اکنون نیز به نام کنستانتاست و لطفی ندارد)، در کنارة

دریای سیاه، تبعید کرده است. این ضربه ای بود که شاعر، که در این هنگام که به پنجاه و یک سالگی رسیده بود، به هیچ وجه آمادة آن نبود. در اواخر کتاب مسخ تجلیلی شیوا از امپراطور کرده بود، زیرا تازه تشخیص داده بود که منبع آرامش و امنیت و تجملی که نسل شاعر از آن بهره مند بود همان دولتمردی آوگوستوس بود. تحت عنوان جشنها، شعر بالنسبه پرهیزکارانه را در تکریم جشنهای مذهبی سال رومی به نیمه رسانده بود. در این منظومه اووید در صدد آن بود که از سالنامه حماسه ای بسازد، چون همان سهولت بیان، لطف الفاظ و جملات، و حتی سرعت و طیبت نقل را، که دربارة اساطیر یونانی و عشق رومی به کار برده بود، به کار داستانهای مربوط به آیین قدیم روم و تجلیل از معابد و خدایان آن می زد. امیدوار بود که آن اثر را به عنوان سهمی در اعادة مذهب، به صورت اعتذاریه نسبت به ایمانی که زمانی به آن اهانت کرده بود، به آوگوستوس تقدیم دارد.
امپراطور دلیلی برای فرمان خود نیاورد، و امروز هم کسی نمی تواند با اطمینان در علل آن غور کند. گذشته از این، در همان وقت که یولیا نوة دختری خود را تبعید کرد، دستور داد آثار اووید را از کتابخانه های عمومی بردارند ـ شاید این خود اشاره ای به علت اصلی تبعید باشد. شاعر ظاهراً در سوء رفتار یولیا سهمی داشته است ـ خواه به صورت شاهد یا همدست، خواه به صورت عامل اصلی. اووید خود اعلام داشت که به واسطة «یک اشتباه» و اشعارش مجازات شده است و، به طور ضمنی، رساند که بدون رضایت شخصی شاهد برخی صحنه های ناشایست بوده است. چند ماه آخر (8 میلادی) را به او فرصت دادند تا به کارهای خود سر و صورتی بدهد. فرمان امپراطور به معنی تبعید به نقطة معینی بود و، نسبت به حکم تبعید به مفهوم عام، از این حیث که می توانست اموال خود را نگاه دارد ملایمتر بود ، و از این لحاظ که الزام داشت در یک شهر فقط زندگی کند سخت تر. نسخی را که از مسخ داشت سوزاند، اما برخی از خوانندگان قبلی از آن استنساخ کرده و آنها را نگاه داشتند. غالب دوستانش از او کناره گرفتند. چند تنی دل به دریا زدند و از رعد و برق امپراطور نهراسیدند و تا وقت عزیمت با اووید بودند؛ و زنش، که به دستور او در روم ماند، با مهربانی و صمیمیت از او پشتیبانی می کرد. هنگامی که رامشگر لذات روم از اوستیا1 خارج می شد و هر چه را که دوست داشت پشت سر می نهاد، رم چندان توجهی به این امر به عمل نیاورد. تقریباً در تمامی ایام آن سفر، دریا متلاطم بود، و شاعر یک بار پنداشت که امواج کشتی را در بر خواهند گرفت. همینکه چشمش به شهر تومی افتاد، افسوس خورد که چرا زنده مانده است، و خود را به دست غم سپرد.
هنگامی که در سفر بود، آن اشعاری را که ما به نام غمها می شناسیم آغاز کرد. چون به

1. شهر قدیم ایتالیا، بر مصب تیبر. در قرن 24 ق م برای حفاظت رم ساخته شد و بندرگاه آن گردید. ـ. م.

تومی رسید، به سرودن آن ادامه داد و هر چه می ساخت برای زن، دختر، نادختری، ودوستانش می فرستاد. احتمال می رود که شاعر رومی حساس در بیان وحشت اقامتگاه جدید خود مبالغه کرده باشد: صخرة عاری از درختی که هیچ چیز بر آن نمی روید، و با این وصف به واسطة مه دریای سیاه روی آفتاب را نمی بیند؛ سرمایی چنان گزنده که برخی سالها برف زمستان تا انتهای تابستان می ماند؛ دریای سیاه در تمام مدت زمستان غم انگیز یخ می زند و سخت است، و رود دانوب چنان منجمد است که مانع هجوم بربریان خارجی بر نژاد آمیختة ساکن شهر، که نیمی گتای چاقوکش و نیمی یونانیان دورگه بودند، می شود. همینکه شاعر به یاد آسمان روم و دشتهای سولمو می افتاد، دلش می شکست و شعرش، که هنوز از حیث قالب و الفاظ زیبا بود، چنان با احساسی عمیق می آمیخت که هرگز پیش از آن به آن حد نرسیده بود.
غمها و نامه های شاعرانه که به دوستان می فرستاد ـ از پونتوس یا دریای سیاه ـ تقریباً واجد تمامی آثار عظیمتر او هستند. اینها همه با لغاتی سهل نوشته شده که خواندن اووید را حتی در مدرسه ها هم دلپذیر کرده بود. صحنه هایی دارد که با درون بینی و نیروی تصور پیش چشم خواننده زنده می شوند، افرادی در آن توصیف شده اند که با نکات روانشناسی حیات یافته اند، جملاتی دارد که از بار تجربه و اندیشه سنگینی می کنند،1 و لطف بیانی یکدست و عذوبت کلامی خاص دارند. این خصایص در تمامی دوران تبعید با او بود، و با جدیت و لطفی قرین بود که عدم آنها در اشعار قبلی موجب می شود که آنها را شایستة چنان مردی ندانند. کبر و غرور را هرگز به خود راه نداد. همچنانکه روزگاری لطف اشعار خود را با شهوت سطحی از میان برده بود، در این هنگام هم اشعارش را با اشک و تضرع نسبت به امپراطور می انباشت.
غبطه می خورد از اینکه این اشعار می توانستند به رم بروند، ولی خودش نه. «برو، ای کتاب من، و به آنجاها که دوست می دارم و به خاک گرامی زاد بوم من از من سلام برسان.» شاید دوستی قویدل تو را در کف امپراطور پشیمان بنهد. در هر نامه باز هم امید عفو دارد، یا التماس می کند که به جایی معتدلتر فرستاده شود. هر روز به یاد فابیاست و هر شب نام او را بر زبان می آورد. آرزو می کند که موی سپید شدة او را پیش از مرگ ببوسد. اما خبری از عفو نیامد. پس از نه سال تبعید، پیرمرد شصت سالة شکسته مرگ را استقبال کرد. استخوانهایش را طبق تقاضایش به ایتالیا بردند و در نزدیکی پایتخت به خاک سپردند.
پیشگویی کرده بود که نامش جاودان خواهد ماند و این پیشگویی را گذشت زمان محقق

1. نظیر این جمله: proboque, deteriora sequor video meliora ـ «چیز بهتر را می بینم و می پسندم ، دنبال بدتر می روم» یا: est deus in nobis agitante calescimus illo ـ «خدایی در ما هست و از کار اوست که ما حرارت زندگی داریم.»

کرد. نفوذ او در قرون وسطی با نفوذ ویرژیل رقابت می کرد. مسخ و زنان قهرمان او منابع سرشار داستانهای پهلوانی و عشق آن دوران شدند. بوکاتچو و تاسو، چاسر و سپنسر بی دغدغة خاطر از او اقتباس می کردند؛ و نقاشان دورة رنسانس در اشعار شهوی او گنجینه ای غصبی از موضوعات مختلف در اختیار داشتند. اووید نویسندة بزرگ آثار قهرمانی و عشق عصر قدیم بود.
با مرگ اووید، یکی از دورانهای بزرگ شکفتگی در تاریخ ادب خاتمه پذیرفت. عصر آوگوستوس، نظیر عصر پریکلس در یونان یا الیزابت در انگلستان، عصر عالی ادبی نبود؛ حتی در حد اعلای خود ، در نثر آن عصر تصنعی مطنطن و در شعر آن کمالی صوری موجود است که کمتر از دل برآمده تا بر دل بنشیند. در این عصر از اشیل (آیسخولوس) یا اوریپید یا سقراط یا حتی لوکرتیوس یا سیسرون خبری نیست. حمایت امپراطور ادبیات روم را هم الهام بخشید و تقویت کرد و هم مختنق و محدود ساخت. عصری که اشرافی باشد ـ مانند عصر آوگوستوس در روم، یا عصر لویی چهاردهم در فرانسه، یا قرن هجدهم در انگلستان ـ میانه روی و حسن ذوق را اعتلا می بخشد و در ادبیات تمایلی نسبت به سبک کلاسیک به وجود می آورد که در آن منطق و قالب بر احساس و واقعیت زندگی چیره می شوند. چنین ادبیاتی از ادبیات زاییدة افکار یا ادبیات دورانهایی که بسیار خلاق هستند ظاهر کاملتر و نیروی کمتری دارد و پخته تر و کم نفوذتر از آن است. اما، در حد آثار دوران کلاسیک، این عصر در خور صفتی است که بدان داده شده است: عصر طلایی. هرگز تا آن هنگام داوری هوشیارانه در هنری چنان کامل راه بروز نیافته بود؛ حتی هرزگی دیوانه وار اووید در قالب سرد کلاسیک ریخته شد. زبان لاتینی به عنوان وسیله و آلت بیان شاعرانه در اووید و ویرژیل و هوراس به اوج خود رسید. از آن پس، آن زبان دیگر باره تا آن حد غنی و خوش آواز، چنان لطیف و منجز، و آن قدر انعطاف پذیر و خوشاهنگ نشد.