گروه نرم افزاری آسمان






4 / 4سخاوت



272.عنه صلی الله علیه و آله :مقتل الحسین علیه السلام ، خوارزمی به نقل از ابن عبّاس ، از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله : اگر بردباری ، مردی بود ، به شکل علی بود و اگر عقل ، مردی بود ، به شکل حسن بود و اگر سخاوت ، (1) مردی بود ، به شکل حسین بود .271.رسول اللّه صلی الله علیه و آله :الخصال به نقل از صفوان بن سلیمان ، از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله : به حسن ، هیبت و بردباری را می بخشم و به حسین ، سخاوت و رحمت را .270.رسول اللّه صلی الله علیه و آله :السنن الکبری :مُسلم بَطین ، نقل کرده که حسین بن علی علیه السلام چیزهایی را به ارث بُرد ؛ ولی پیش از آن که میراث ، تقسیم شود ، سهم خود را [به صورت کلّی] صدقه داد و سپس [تعیین شد و] اجازه[ی تحویل و انتقال] داده شد .269.الإمام الصادق علیه السلام :دعائم الإسلام :در باره حسین بن علی علیه السلام گفته اند که زمین و چیزهایی را به ارث بُرد و پیش از گرفتن آنها ، همه را صدقه داد .257.تهذیب الأحکام عن معاویه بن وهب :الطبقات الکبری به نقل از عبد الواحد بن ابی عون : هنگامی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وفات کرد ، علی علیه السلام به جارچی ای فرمان داد تا ندا بر آورد : «هر کس بر عهده پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ، وعده یا بدهی ای دارد ، نزد من بیاید» .

علی علیه السلام ، هر سال ، کسی را روز عید قربان ، کنار عَقَبه بر می انگیخت تا چنین ندایی بر آورَد تا آن گاه که در گذشت . سپس حسن بن علی علیه السلام ، چنین می کرد تا او نیز در گذشت . حسین علیه السلام نیز چنین می کرد و پس از آنان که خشنودی و سلام الهی بر آنان باد ، این کار ، ادامه نیافت .

هیچ یک از مردم ، نزد علی علیه السلام ، روا یا ناروا ، نمی آمدند ، مگر آن که علی علیه السلام به آنها می بخشید . .

1- .در مئه منقبه ، به جای «سخاوت» ، «حیا» آمده است .



256.عنه علیه السلام ( لَمّا سُئِلَ : مَتی تَجِبُ الصَّلاهُ عَلَی الصّ ) المناقب لابن شهرآشوب عن شعیب بن عبد الرحمن الخزاعی :وُجِدَ عَلی ظَهرِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام یَومَ الطَّفِّ أثَرٌ ، فَسَأَلوا زَینَ العابِدینَ علیه السلام عَن ذلِکَ ، فَقالَ : هذا مِمّا کانَ یَنقُلُ الجِرابَ (1) عَلی ظَهرِهِ إلی مَنازِلِ الأَرامِلِ وَالیَتامی وَالمَساکینِ . (2)255.الإمام الصادق علیه السلام :تذکره الخواصّ :وَجَدوا فی ظَهرِهِ [أیِ الحُسَینِ علیه السلام ] آثارا سودا ، فَسَأَلوا عَنها فَقیلَ : کانَ یَنقُلُ الطَّعامَ عَلی ظَهرِهِ فِی اللَّیلِ إلی مَساکِنِ أهلِ المَدینَهِ . (3)254.دعائم الإسلام :مطالب السؤول :قَدِ اشتَهَرَ النَّقلُ عَنهُ [أیِ الحُسَینِ] علیه السلام أنَّهُ کانَ یُکرِمُ الضَّیفَ ، ویَمنَحُ الطّالِبَ ، ویَصِلُ الرَّحِمَ ، ویُنیلُ الفَقیرَ ، ویُسعِفُ السّائِلَ ، ویَکسُو العارِیَ ، ویُشبِعُ الجائِعَ ، ویُعطِی الغارِمَ ، ویَشُدُّ مِنَ الضَّعیفِ ، ویُشفِقُ عَلَی الیَتیمِ ، ویُعینُ ذَا الحاجَهِ ، وقَلَّ أن وَصَلَهُ مالٌ إلّا فَرَّقَهُ . (4)247.الإمام علیّ علیه السلام :مکارم الأخلاق لابن أبی الدنیا :عَن مُقَنَّعٍ الأَنصارِیِّ یَبکی حُسَینا حینَ قُتِلَ :


کانَ إذا شُبَّ لَهُ نارُهُیَرفَعُها بِالسَّنَدِ الماثِلِ کَیما یَراها قابِسٌ (5) مُرمِلٌ (6)أو فَردُ قَومٍ لَیسَ بِالآهِلِ مَفارِغُ الشّیزی (7) عَلی بابِهِمِثلُ حِیاضِ النَّعَمِ النّاهِلِ لا تَستَری (8) ، شَفرا (9) عَلی مِثلِهِفِی النّاسِ مِن حافٍ ولا ناعِلِ اِبنُ النَّبِیِّ المُرسَلِ المُصطَفیوَابنُ ابنِ عَمِّ المُصطَفَی الفاضِلِ (10) .

1- .الجِراب : وعاء من إهاب الشاء لا یوعی فیه إلّا الیابس (لسان العرب : ج 1 ص 261 «جرب») .
2- .المناقب لابن شهرآشوب : ج 4 ص 66 ، بحار الأنوار : ج 44 ص 190 ح 3 .
3- .تذکره الخواصّ : ص 254 .
4- .مطالب السؤول : ص 73 ؛ کشف الغمّه : ج 2 ص 234 .
5- .القابس : طالب النار (تاج العروس : ج 8 ص 406 «قبس») .
6- .أرمَلَ : نفد زادهُ (القاموس المحیط : ج 3 ص 387 «رمل») .
7- .الشِّیزَی : شجر یتّخذ منه الجفان ، وسمّی الجفان شیزی باسم أصلها (النهایه : ج 2 ص 518 «شیز») .
8- .ارتأیته واسترأیته : کرأیته ، وبعضهم یترک الهمز (تاج العروس : ج 19 ص 435 «رأی») .
9- .الشُّفْر بالضمّ وقد یفتح : حرف جفن العین الذی ینبت علیه الشَّفر (النهایه : ج 2 ص 484 «شفر») .
10- .مکارم الأخلاق لابن أبی الدنیا : ص 285 الرقم 452 .



246.جامع الأخبار :المناقب ، ابن شهرآشوب به نقل از شعیب بن عبد الرحمان خُزاعی : در روز واقعه عاشورا ، اثر چیزی را بر دوش حسین بن علی علیه السلام یافتند و [علّت] آن را از امام زین العابدین علیه السلام جویا شدند . فرمود : «این ، اثر انبانی است که بر دوش خویش می کشید و برای بیوه زنان ، یتیمان و بینوایان ، [آذوقه] می بُرد» .245.رسول اللّه صلی الله علیه و آله ( لَمّا سُئِلَ عَنِ الصَّبِیِ مَتی یُصَلّی؟ ) تذکره الخواصّ :بر پشت حسین علیه السلام آثار کبودی دیدند . علّت آن را پرسیدند . گفته شد : شب ها ، گندم بر دوش خویش می کشید و برای بینوایان مدینه می بُرد .244.عنه علیه السلام ( ایضا ) مَطالب السَّؤول :گزارش های متعدّدی رسیده که حسین علیه السلام ، میهمان را اِکرام می کرد و به خواهان می بخشید و با خویشاوند می پیوست و به فقیر می رساند و به نیازخواه ، کمک می کرد و برهنه را می پوشاند و گرسنه را سیر می کرد و به بدهکار ، عطا می نمود و ناتوان را دستگیری می کرد و بر یتیم ، دلسوزی می کرد و به نیازمند ، یاری می رساند و کمتر می شد که مالی به او برسد و آن را تقسیم نکند .243.الإمام علیّ علیه السلام ( فی قَولِهِ تَعالی : {Q} «قُواْ أَنفُسَکُمْ وَ أ ) مکارم الأخلاق ، ابن ابی الدنیا به نقل از مُقنّع انصاری ، که بر قتل حسین علیه السلام می گریست :


هنگامی که آتش [برای غذا] بر می افروختآن را بر مناره ای به بلندای کوه ، بر می افروخت تا توشه تمام کرده و خواهان آتش ، از آن بر گیردیا وا مانده ای که از اهلش جدا گشته است کاسه های آبنوس بر درگاه اومانند برکه هایی برای شتران تشنه . هیچ کس را مانند او نخواهی دیددر میان مردم ، از پابرهنه تا بی کفش . فرزند پیامبرِ فرستاده شده و برگزیدهو فرزند پسر عموی فاضل برگزیده . .




4 / 5قِصَصٌ مِن جودِهِ وسَخائِهِ4 / 5 1اِرفَع حاجَتَکَ فی رُقعَهٍ242.الإمام الصادق علیه السلام :تحف العقول :وجاءَهُ [أیِ الحُسَینَ علیه السلام ] رَجُلٌ مِنَ الأَنصارِ یُریدُ أن یَسأَلَهُ حاجَهً ، فَقالَ علیه السلام : یا أخَا الأَنصارِ! صُن وَجهَکَ عَن بِذلَهِ المَسأَلَهِ ، وَارفَع حاجَتَکَ فی رُقعَهٍ ؛ فَإِنّی آتٍ فیها ما سارَّکَ إن شاءَ اللّهُ . فَکَتَبَ : یا أبا عَبدِ اللّهِ ، إنَّ لِفُلانٍ عَلَیَّ خَمسَمِئَهِ دینارٍ ، وقَد ألَحَّ بی فَکَلِّمهُ یُنظِرنی إلی مَیسَرَهٍ .

فَلَمّا قَرَأَ الحُسَینُ علیه السلام الرُّقعَهَ ، دَخَلَ إلی مَنزِلِهِ فَأَخرَجَ صُرَّهً فیها ألفُ دینارٍ ، وقالَ علیه السلام لَهُ : أمّا خَمسُمِئَهٍ فَاقضِ بِها دَینَکَ ، وأمّا خَمسُمِئَهٍ فَاستَعِن بِها عَلی دَهرِکَ ، ولا تَرفَع حاجَتَکَ إلّا إلی أحَدِ ثَلاثَهٍ : إلی ذی دینٍ ، أو مُرُوَّهٍ ، أو حَسَبٍ ؛ فَأَمّا ذُو الدّینِ فَیَصونُ دینَهُ ، وأمّا ذُو المُرُوَّهِ فَإِنَّهُ یَستَحیی لِمُرُوَّتِهِ ، وأمّا ذُو الحَسَبِ فَیَعلَمُ أنَّکَ لَم تُکرِم وَجهَکَ أن تَبذُلَهُ لَهُ فی حاجَتِکَ ، فَهُوَ یَصونُ وَجهَکَ أن یَرُدَّکَ بِغَیرِ قَضاءِ حاجَتِکَ . (1) .

1- .تحف العقول : ص 247 ، بحار الأنوار : ج 78 ص 118 ح 2 .



4 / 5داستان هایی از کَرَم و سخاوتش

4 / 5 1نیازت را در برگه ای بنویس

225.عنه صلی الله علیه و آله :تُحَف العقول :مردی از انصار ، نزد امام حسین علیه السلام آمد و دست نیاز به سوی او بر آورد . امام حسین علیه السلام فرمود : «ای برادر انصاری ! از نیازخواهی رو در رو ، خود را دور دار و نیازت را در برگه ای [بنویس و] پیش من بفرست که من ، چیزی به تو می دهم که خوش حالت سازد ، إن شاء اللّه !»

مرد انصاری نوشت : ای ابو عبد اللّه ! فلان کس ، پانصد دینار از من طلبکار است و در طلبش پافشاری می کند . با او گفتگو کن تا به من مهلت دهد .

امام حسین علیه السلام چون برگه را خواند ، به درون خانه اش رفت و کیسه ای حاوی هزار دینار ، بیرون آورد و به او فرمود : «با پانصد دینار ، بدهی ات را می پردازی و پانصد دینار دیگر را کمک هزینه ات در پیشامدهای روزگار می کنی . نیازت را جز پیش سه کس مَبَر : دیندار یا جوان مرد یا اصیل (خانواده دار) ؛ زیرا دیندار ، [با عطا کردن به تو] دینش را حفظ می کند ، و جوان مرد ، از جوان مردی خویش شرم می کند ، و خانواده دار می داند که تو آبروی خویش را برای نیازت هزینه کرده ای و او آبروی تو را نگاه می دارد و تو را بی آن که نیازت را بر آورده کند ، باز نمی گرداند» . .




4 / 5 2إنّی إلَیکَ مُعتَذِرٌ !224.عنه صلی الله علیه و آله :تاریخ دمشق عن الذیال بن حرمله :خَرَجَ سائِلٌ یَتَخَطّی أزِقَّهَ المَدینَهِ ، حَتّی أتی بابَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام ، فَقَرَعَ البابَ وأنشَأَ یَقولُ :


لَم یَخَبِ الیومَ مَن رَجاکَ ومَن (1)حَرَّکَ مِن خَلفِ بابِکَ الحَلَقَه وأنتَ جودٌ وأنتَ مَعدِنُهُأبوکَ قَد کانَ (2) قاتِلَ الفَسَقَه


وکانَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام واقِفا یُصَلّی ، فَخَفَّفَ مِن صَلاتِهِ وخَرَجَ إلَی الأَعرابِیِّ ، فَرَأی عَلَیهِ أثَرَ ضُرٍّ وفاقَهٍ ، فَرَجَعَ ونادی بِقَنبَرٍ ، فَأَجابَهُ : لَبَّیکَ یَابنَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله .

قالَ : ما تَبَقّی مَعَکَ مِن نَفَقَتِنا ؟ قالَ : مِئَتا دِرهَمٍ أمَرتَنی بِتَفرِقَتِها فی أهلِ بَیتِکَ .

قالَ : فَهاتِها فَقَد أتی مَن هُوَ أحَقُّ بِها مِنهُم .

فَأَخَذَها وخَرَجَ یَدفَعُها إلَی الأَعرابِیِّ ، وأنشَأَ یَقولُ :


خُذها وإنّی إلَیکَ مُعتَذِرٌوَاعلَم بِأَنّی عَلَیکَ ذو شَفَقَه لَو کانَ فی سَیرِنا عَصا تُمَدُّ إذا (3)کانَت سَمانا عَلَیکَ مُندَفِقَه لکِنَّ رَیبَ المَنونِ ذو نَکَدٍوَالکَفُّ مِنّا قَلیلَهُ النَّفَقَه


فَأَخَذَهَا الأَعرابِیُّ ووَلّی وهُوَ یَقولُ :


مُطَهَّرونَ نَقِیّاتٌ جُیوبُهُمُتَجرِی الصَّلاهُ عَلَیهِم أینَما ذُکِروا وأنتُمُ أنتُمُ الأَعلَونَ عِندَکُمُعِلمُ الکِتابِ وما جاءَت بِهِ السُّوَرُ مَن لَم یَکُن عَلَوِیّا حینَ تَنسُبُهُفَما لَهُ فی جَمیعِ النّاسِ مُفتَخَرُ (4) .

1- .فی الطبعه المعتمده : «من لم یخف الیوم من رجاک و من» ، و التصویب من الترجمه المطبوعه بتحقیق محمّد باقر المحمودی : ص 160 .
2- .فی الطبعه المعتمده : «أبوک ما کان» ، و التصویب من الترجمه المطبوعه بتحقیق محمّد باقر المحمودی : ص 160 و المناقب لابن شهر آشوب .
3- .فی المصدر : «تمدادا» ، والتصویب من بغیه الطلب ، وفی الترجمه المطبوعه بتحقیق محمّد باقر المحمودی : «لو کان فی سیرنا الغداه عصا» .
4- .تاریخ دمشق : ج 14 ص 185 ، بغیه الطلب فی تاریخ حلب : ج 6 ص 2593 وراجع : المناقب لابن شهرآشوب : ج 4 ص 65 .



4 / 5 2من از تو پوزش می خواهم!

215.مکارم الأخلاق :تاریخ دمشق به نقل از ذیال بن حرمله : فرد نیازخواهی در کوچه های مدینه می رفت و گدایی می کرد تا به خانه حسین بن علی علیهماالسلامرسید . در زد و چنین سرود :


امیدوار به تو ، امروز ، ناامید باز نمی گرددو نیز کسی که حلقه درِ خانه ات را می کوبد . تو سرتا پا سخاوت و معدن آن هستیپدرت ، کُشنده فاسقان بود .


حسین بن علی علیه السلام به نماز ایستاده بود . نمازش را کوتاه کرد و به سوی بادیه نشین ، بیرون آمد و اثر فقر و تنگ دستی را بر او دید . باز گشت و قنبر را صدا زد . قنبر پاسخ داد : بله ، بله ، ای فرزند پیامبر خدا !

فرمود : «از خرجی ما چه قدر مانده است؟» .

قنبر گفت : دویست درهم که مرا فرمان داده ای آن را میان خانواده ات تقسیم کنم .

حسین علیه السلام فرمود : «همان را بیاور که کسی مستحق تر از آنها آمده است» .

حسین علیه السلام آن را گرفت و بیرون آمد و به بادیه نشین داد و در آن حال ، چنین سرود :


«آن را بگیر که من ، از تو پوزش می خواهمو بدان که من ، بر تو دلسوزم . اگر ما در زندگی بهره ای داشتیمبارانِ بخشش ما بر تو فرو می ریخت. امّا روزگار ، بر ما تنگ گرفته استو دستان ما از بخشش فراوان ، کوتاه است» .


بادیه نشین ، آن را گرفت و رفت ، در حالی که می سرود :


پاکان و پاک دامنان!هر گاه یاد شوید ، بر شما درود فرستاده می شود و نزد شما والایان و تنها شماعلم قرآن و محتوای سوره هایش هست . و آن که از تبارِ علویان نباشددیگر ، افتخاری میان مردم ندارد . .




4 / 5 3إذا جادَتِ الدُّنیا عَلَیکَ فَجُد بِها214.مسند ابن حنبل عن عیسی بن عبد الرحمن عن جدّه :المناقب لابن شهرآشوب :قیلَ : إنَّ عَبدَ الرَّحمنِ السُّلَمِیَ عَلَّمَ وَلَدَ الحُسَینِ علیه السلام الحَمدَ ، فَلَمّا قَرَأَها عَلی أبیهِ أعطاهُ ألفَ دینارٍ وألفَ حُلَّهٍ وحَشا فاهُ دُرّا !

فَقیلَ لَهُ فی ذلِکَ. فَقالَ : وأینَ یَقَعُ هذا مِن عَطائِهِ ، یَعنی تَعلیمَهُ ، وأنشَدَ الحُسَینُ علیه السلام :


إذا جادَتِ الدُّنیا عَلَیکَ فَجُد بِهاعَلَی النّاسِ طُرّا قَبلَ أن تَتَفَلَّتِ فَلَا الجودُ یُفنیها إذا هِیَ أقبَلَتولَا البُخلُ یُبقیها إذا ما تَوَلَّتِ (1)4 / 5 4هذا وَاللّهِ الکَرَمُ213.المناقب لابن شهر آشوب عن عبد الرحمن بن أبی لیلی :مکارم الأخلاق لابن أبی الدنیا عن سلمه بن عبداللّه بن عمر بن أبی سلمه :حَدَّثَنی ظِئرٌ (2) کانَ لَنا ، قالَ : قَدِمتُ بِأَباعِرَ لی عِشرینَ أو ثَلاثینَ بَعیرا ذَا المَروَهِ (3) اُریدُ المیرَهَ (4) مِنَ التَّمرِ ، فَقیلَ لی : إنَّ عَمرَو بنَ عُثمانَ فی مالِهِ ، وَالحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام فی مالِهِ ، قالَ : فَجِئتُ عَمرَو بنَ عُثمانَ فَأَمَرَ لی بِبَعیرَینِ أن یُحمَلَ لی عَلَیهِما .

فَقالَ لی قائِلٌ : وَیلَکَ ! ائتِ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام ، فَجِئتُهُ ولَم أکُن أعرِفُهُ ، فَإِذا رَجُلٌ جالِسٌ بِالأَرضِ حَولَهُ عَبیدُهُ ، بَینَ یَدَیهِ جَفنَهٌ عَظیمَهٌ فیها خُبزٌ غَلیظٌ ولَحمٌ وهُوَ یَأکُلُ وهُم یَأکُلونَ مَعَهُ ، فَسَلَّمتُ فَقُلتُ : وَاللّهِ ما أری أن یُعطِیَنی هذا شَیئا !

فَقالَ : هَلُمَّ فَکُل ، فَأَکَلتُ مَعَهُ ، ثُمَّ قامَ إلی رَبیعِ الماءِ مَجراهُ فَجَعَلَ یَشرَبُ بِیَدَیهِ ، ثُمَّ غَسَلَهُما ، وقالَ : ما حاجَتُکَ ؟ فَقُلتُ : أمتَعَ اللّهُ بِکَ ! قَدِمتُ بِأَباعِرَ اُریدُ المیرَهَ مِن هذِهِ القَریَهِ ، فَذُکِرتَ لی فَأَتَیتُکَ لِتُعطِیَنی مِمّا أعطاکَ اللّهُ . قالَ : اِذهَب فَائتِنی بِأَباعِرِکَ ، فَجِئتُ بِها فَقالَ : دونَکَ هذَا المَربِدَ (5) فَأَوقِرها (6) مِن هذَا التَّمرِ ، فَأَوقَرتُها وَاللّهِ ما حَمَلَت ، ثُمَّ انطَلَقتُ فَقُلتُ : بِأَبی واُمّی ، هذا وَاللّهِ الکَرَمُ ! (7) .

1- .المناقب لابن شهرآشوب : ج 4 ص 66 ، بحار الأنوار : ج 44 ص 191 ح 3 .
2- .الظِّئر : المرضعه غیر ولدها ، ویقع علی الذکر والاُنثی (النهایه : ج 3 ص 154 «ظأر») .
3- .ذو المَروَه : قریه بوادی القری ، وقیل : بین خشب ووادی القری (معجم البلدان : ج 5 ص 116) وراجع : الخریطه رقم 5 فی آخر مجلد 8 .
4- .المیره : الطعام یمتاره الإنسان (الصحاح : ج 2 ص 821 «میر») .
5- .المَربِدُ : موضع التمر (لسان العرب : ج 3 ص 171 «ربد») .
6- .الوِقْرُ : الحِمْلُ (النهایه : ج 5 ص 213 «وقر») .
7- .مکارم الأخلاق لابن أبی الدنیا : ص 275 ح 433 .



4 / 5 3چون دنیا به تو بخشید، تو هم آن را ببخش

212.الإمام الصادق علیه السلام :المناقب ، ابن شهرآشوب :گفته شده که عبد الرحمان سُلَمی به فرزند امام حسین علیه السلام سوره حمد را آموخت . چون آن را بر پدرش قرائت کرد ، امام علیه السلام به آموزگار ، هزار دینار و هزار جامه قیمتی عطا نمود و دهانش را از گوهر ، پُر ساخت !

این را بر امام علیه السلام خُرده گرفتند . فرمود : «این کجا و بخشش (یعنی آموزش) او کجا؟»

[نیز] امام حسین علیه السلام چنین خواند :


«هنگامی که دنیا بر تو می بخشد ، تو هم آن را ببخشبه همه مردم ، پیش از آن که از دستت برود که اگر دنیا روی آورد ، بخشش ، آن را از میان نمی برَدو چون پشت کند ، بخل ، نگاهش نمی دارد» .

4 / 5 4به خدا سوگند ، کَرَم ، این است!

211.المحاسن عن خضر :مکارم الأخلاق ، ابن ابی الدنیا به نقل از سلمه بن عبد اللّه بن عمر بن ابی سلمه : دایه ای داشتیم که برایم گفت : با حدود بیست ، سی شتر به ذو المَروَه (1) رفتم تا خرما برای آذوقه مان تهیّه کنم . به من گفتند : عمرو بن عثمان ، در ملک خود است و همچنین ، حسین بن علی علیه السلام ، در ملک خویش است .

من نزد عمرو بن عثمان رفتم و او فرمان داد تا دو بار شتر [خرما] به من بدهند . مردی آن جا به من گفت : وای بر تو! نزد حسین بن علی علیه السلام برو .

نزد او رفتم و او را نمی شناختم . دیدم که مردی روی زمین نشسته و غلامانش نیز گِردش نشسته اند ، کاسه بزرگی جلوی روی اوست و نان کلفت و گوشت در آن است . او می خورد و غلامان هم همراه او می خوردند . بر او سلام دادم و [با خود ]گفتم : به خدا سوگند که نمی بینم این ، چیزی به من بدهد!

حسین علیه السلام فرمود : «بیا و بخور» .

من نیز با او غذا خوردم . سپس او برخاست و به سوی جوی آب رفت و با دستانش از آن نوشید و آنها را شست و گفت : «چه نیازی داری؟» .

گفتم : خداوند ، بهره مندت کند! با شترانی آمده ام تا آذوقه ای از این آبادی ببرم . به من گفتند که نزد تو بیایم تا از آنچه خدا به تو عطا کرده ، به من ببخشی .

فرمود : «برو و شترانت را بیاور» .

آنها را آوردم . فرمود : «از همین محلّی که خرما را برای خشک کردنْ پهن کرده اند ، شتران خود را بارگیری کن» .

به خدا سوگند ، بر آن شتران تا آن جا که می توانستند ببرند ، بار نهادم و سپس راه افتادم و [با خود] گفتم : پدر و مادرم فدایش باد ! به خدا سوگند ، کَرَم ، این است . .

1- .ذُو المروه ، روستایی در وادی القری است و گفته شده میان خَشَب و وادی القری (در نزدیکی مدینه) است (ر . ک : نقشه شماره 5 در پایان جلد 8) .



4 / 5 5لَم أکُن لِأَزیدَ عَلی سَیِّدی !197.رسول اللّه صلی الله علیه و آله :تهذیب الکمال عن حمید بن هلال :تَفاخَرَ رَجُلانِ مِن قُرَیشٍ ، رَجُلٌ مِن بَنی هاشِمٍ ورَجُلٌ مِن بَنی اُمَیَّهَ ، فَقالَ هذا : قَومی أسخی مِن قَومِکَ ، وقالَ هذا : قَومی أسخی مِن قَومِکَ . وقالَ : سَل فی قَومِکَ حَتّی أسأَلَ فی قَومی ، فَافتَرَقا عَلی ذلِکَ .

فَسَأَلَ الاُمَوِیُّ عَشَرَهً مِن قَومِهِ فَأَعطَوهُ مِئَهَ ألفٍ ، عَشَرَهَ آلافٍ ، عَشَرَهَ آلافٍ .

قالَ : وجاءَ الهاشِمِیُّ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ عَبّاسٍ فَسَأَلَهُ فَأَعطاهُ مِئَهَ ألفٍ ، ثُمَّ أتَی الحَسَنَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام فَسَأَلَهُ فَقالَ : هَل أتَیتَ أحَدا قَبلی ؟ قالَ : نَعَم ، عُبَیدَ اللّهِ بنِ عَبّاسٍ فَأَعطانی مِئَهَ ألفٍ ، فَأَعطاهُ الحَسَنُ مِئَهَ ألفٍ وثَلاثینَ ألفا ، ثُمَّ أتَی الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام فَسَأَلَهُ فَقالَ : هَل سَأَلتَ أحَدا قَبلی؟ قالَ : نَعَم أخاکَ الحَسَنَ ، فَأَعطانی مِئَهً وثَلاثینَ ألفا ، فَقالَ : لَو أتَیتَنی قَبلَ أن تَأتِیَهُ أعطَیتُکَ أکثَرَ مِن ذلِکَ ، وَلکِن لَم أکُن لِأَزیدَ عَلی سَیِّدی ، قالَ : فَأَعطاهُ مِئَهَ ألفٍ وثَلاثینَ ألفا .

قالَ : فَجاءَ الاُمَوِیُّ بِمِئَهِ ألفٍ مِن عَشَرَهٍ ، وجاءَ الهاشِمِیُّ بِثَلاثِمِئَهٍ وسِتّینَ ألفا مِن ثَلاثَهٍ . فَقالَ الاُمَوِیُّ : سَأَلتُ عَشَرَهً مِن قَومی فَأَعطَونی مِئَهَ ألفٍ ، وقالَ الهاشِمِیُّ : سَأَلتُ ثَلاثَهً مِن قَومی فَأَعطَونی ثَلاثَمِئَهٍ وسِتّینَ ألفا ، فَفَخَرَ الهاشِمِیُّ الاُمَوِیَّ .

فَرَجَعَ الاُمَوِیُّ إلی قَومِهِ فَأَخبَرَهُمُ الخَبَرَ ورَدَّ عَلَیهِمُ المالَ فَقَبِلوهُ ، ورَجَعَ الهاشِمِیُّ إلی قَومِهِ فَأَخبَرَهُمُ الخَبَرَ ورَدَّ عَلَیهِمُ المالَ فَأَبَوا أن یَقبَلوهُ ، وقالوا : لَم نَکُن لِنَأخُذَ شَیئا قَد أعطَیناهُ . (1) .

1- .تهذیب الکمال : ج 19 ص 62 ، تاریخ دمشق : ج 37 ص 487 ، مکارم الأخلاق لابن أبی الدنیا : ص 280 ح 442 .



4 / 5 5بیشتر از سَرورم نمی دهم

196.عنه صلی الله علیه و آله :تهذیب الکمال به نقل از حمید بن هلال : دو قریشی ، یکی از بنی هاشم و دیگری از بنی امیّه ، به هم فخر فروختند و هر یک ، قوم خود را سخاوتمند دانستند . یکی گفت : تو از قوم خود ، درخواست کن و من نیز از قوم خود ، درخواستِ عطا می کنم .

بر این قرار از هم جدا شدند . مرد اُمَوی ، از ده تن از قوم خویش ، درخواستِ کمک کرد و آنها یکصد هزار (هر یک ده هزار) [سکّه] به او دادند .

مرد هاشمی نزد عبید اللّه بن عبّاس آمد و درخواست خود را گفت و ابن عبّاس ، یکصد هزار [سکّه] به او داد . سپس نزد حسن بن علی علیه السلام آمد و از او خواست . او پرسید : «پیش از من ، نزد کس دیگری رفته ای؟» .

مرد گفت : آری . عبید اللّه بن عبّاس که یکصد هزار [سکّه] به من عطا کرد . حسن علیه السلام یکصد و سی هزار [سکّه] به او عطا نمود . آن گاه ، آن مرد نزد حسین بن علی علیه السلام رفت و از او درخواست کرد . او پرسید : «پیش از من ، از کس دیگری درخواست کرده ای؟» .

مرد گفت : آری . برادرت حسن که یکصد و سی هزار [سکّه] به من عطا کرد .

حسین علیه السلام فرمود : «اگر پیش از او نزد من می آمدی ، بیش از این عطایت می کردم ؛ امّا بیشتر از سَرورم نمی دهم» .

حسین علیه السلام هم یک صد و سی هزار [دینار] به او عطا کرد .

سپس آن اُمَوی با یکصد هزار [سکّه] از ده نفر و هاشمی با سیصد و شصت هزار [سکّه ]از سه نفر آمدند . اُمَوی گفت : از ده تن اُمَوی درخواست کردم و یکصد هزار [سکّه] به من دادند ، و هاشمی گفت : من از سه هاشمی درخواست کردم و سیصد و شصت هزار [سکّه] به من دادند ، و بدین گونه ، هاشمی بر اُمَوی فخر فروخت .

اُمَوی ، به سوی قوم خود بازگشت و ماجرا را گفت و مال را به آنان ، بازپس داد و همه آن را پس گرفتند ؛ امّا هاشمی به سوی قوم خود باز گشت و قصّه را گفت و مال را به آنان باز گرداند ؛ امّا آنان نپذیرفتند و گفتند : ما چیزی را که دادیم ، باز پس نمی گیریم . .




4 / 5 6أنتِ حُرَّهٌ وما مَعَکِ فَهُوَ لَکِ!179.الکافی عن علیّ بن جعفر عن الإمام الکاظم علیه السلتاریخ دمشق عن الأصمعی :عُرِضَت عَلی مُعاوِیَهَ جارِیَهٌ فَأَعجَبَتهُ ، فَسَأَلَ عَن ثَمَنِها فَإِذا ثَمَنُها مِئَهُ ألفِ دِرهَمٍ ، فَابتاعَها ونَظَرَ إلی عَمرِو بنِ العاصِ فَقالَ : لِمَن تَصلُحُ هذِهِ الجارِیَهُ ؟ فَقالَ : لِأَمیرِ المُؤمِنینَ ، ثُمَّ نَظَرَ إلی غَیرِهِ ، فَقالَ لَهُ کَذلِکَ ، فَقالَ : لا ، فَقیلَ : لِمَن ؟ قالَ : لِلحُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ ؛ فَإِنَّهُ أحَقُّ بِها لِما لَهُ مِنَ الشَّرَفِ ، ولِما کانَ بَینَنا وبَینَ أبیهِ . فَأَهداها لَهُ ، فَأَمَرَ مَن یَقومُ عَلَیها .

فَلَمّا مَضَت أربَعونَ یَوما حَمَلَها وحَمَلَ مَعَها أموالاً عَظیمَهً وکِسوَهً وغَیرَ ذلِکَ ، وکَتَبَ : إنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ اشتَری جارِیَهً فَأَعجَبَتهُ فَآثَرَکَ بِها ، فَلَمّا قَدِمَت عَلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام اُدخِلَت عَلَیهِ فَاُعجِبَ بِجَمالِها ، فَقالَ لَها : مَا اسمُکِ ؟ فَقالَت : هَویً ، قالَ : أنتِ هَویً کَما سُمِّیتِ ، هَل تُحسِنینَ شَیئا ؟ قالَت : نَعَم ، أقرَأُ القُرآنَ واُنشِدُ الأَشعارَ ، قالَ : اِقرَئی ، فَقَرَأَت : «وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لَا یَعْلَمُهَا إِلَا هُوَ» . (1)

قالَ : أنشِدینی ، قالَت : ولِیَ الأَمانُ ؟ قالَ : نَعَم ، فَأَنشَأَت تَقولُ :


أنتَ نِعمَ المَتاعُ لَو کُنتَ تَبقیغَیرَ أن لا بَقاءَ لِلإِنسانِ


فَبَکَی الحُسَینُ علیه السلام ، ثُمَّ قالَ : أنتِ حُرَّهٌ ، وما بَعَثَ بِهِ مُعاوِیَهُ مَعَکِ فَهُوَ لَکِ . ثُمَّ قالَ لَها : هَل قُلتِ فی مُعاوِیَهَ شَیئا ؟ فَقالَت:


رَأَیتُ الفَتی یَمضی ویَجمَعُ جُهدَهُرَجاءَ الغِنی وَالوارِثونَ قُعودُ وما لِلفَتی إلّا نَصیبٌ مِنَ التُّقیإذا فارَقَ الدُّنیا عَلَیهِ یَعودُ


فَأَمَرَ لَها بِأَلفِ دینارٍ وأخرَجَها ، ثُمَّ قالَ : رَأَیتُ أبی کَثیرا ما یُنشِدُ :


ومَن یَطلُبُ الدُّنیا لِحالٍ تَسُرُّهُفَسَوفَ لَعَمری عَن قَلیلٍ یَلومُها إذا أدبَرَت کانَت (2) عَلَی المَرءِ فِتنَهًوإن أقبَلَت کانَت قَلیلٌ دَوامُها


ثُمَّ بَکی وقامَ إلی صَلاتِهِ . (3) .

1- .الأنعام : 59 .
2- .فی المصدر : «کان» ، والتصویب من الدیوان المنسوب إلی الإمام علیّ علیه السلام : ص 522 .
3- .تاریخ دمشق : ج 70 ص 196 .



4 / 5 6تو آزادی و هر چه با توست ، برای تو!

167.الإمام العسکری علیه السلام ( لِجَعفَرِ بنِ الشَّریفِ الجُرجانِیِ ) تاریخ دمشق به نقل از اَصمَعی : کنیزی بر معاویه عرضه شد . خوشش آمد و از قیمتش پرسید . او را به یکصد هزار درهم خرید . سپس ، رو به عمروعاص کرد و پرسید: این کنیز ، شایسته کیست ؟

گفت : فرمان روایِ مؤمنان (معاویه) .

معاویه به کس دیگری نگریست و او نیز چنین گفت ؛ امّا معاویه گفت : نه .

گفتند : پس برای چه کسی [شایسته است] ؟

گفت : برای حسین بن علی بن ابی طالب ، که او بدان ، سزاوارتر است ؛ زیرا هم شرافت خانوادگی دارد ، و هم میان ما و پدرش چیزهایی (کدورت هایی) بود .

پس به او هدیه اش کرد و کسی را سرپرست کنیز نمود . چون چهل روز گذشت ، او را سوار کرد و اموال فراوان و لباس و غیر آن ، همراهش کرد و [به حسین علیه السلام ]نوشت : فرمان روای مؤمنان ، کنیزی خرید و از او خوشش آمد ؛ امّا تو را بر خود ، مقدّم داشت .

چون کنیز به حسین علیه السلام رسید ، بر ایشان وارد شد . حسین علیه السلام از زیبایی اش به شگفت آمد و به او گفت : «نامت چیست ؟» .

گفت : هَوا (خواستنی) . فرمود : «تو واقعا خواستنی هستی ، همان گونه که نام نهاده شده ای . آیا چیزی بلدی ؟» . کنیز گفت : آری . قرآن می خوانم و شعر می سرایم .

فرمود : «قرآن بخوان» . کنیز خواند : «و کلیدهای غیب ، تنها نزد اوست و کسی جز او آنها را نمی داند» . حسین علیه السلام فرمود : «برایم شعر بسُرای» . گفت : در امانم ؟ فرمود : «آری» . کنیز سرود :


تو بهترین متاعی ، اگر ماندگار بودیامّا انسان را ماندگاری نیست .


پس حسین علیه السلام گریست و سپس فرمود : «تو آزادی و آنچه معاویه با تو فرستاده ، برای تو باشد» . سپس به او فرمود : «آیا برای معاویه هم چیزی گفته ای ؟» .

کنیز گفت : آری . گفته ام :


جوان را دیدم که می رود و همه توانش را به کار می گیردتا توانگر شود ؛ امّا وارثان ، آسوده نشسته اند . امّا جوان ، چیزی برایش نمی ماند ، جز پرهیزگاریکه به گاهِ جدایی از دنیا ، به او باز می گردد .


امام علیه السلام فرمان داد تا هزار دینار به او ببخشند و روانه اش کرد . سپس فرمود : «فراوان دیدم که پدرم می خوانَد :


هر کس دنیا را برای خوشی بجویدبه جانم سوگند که به زودی به نکوهش آن می پردازد ! دنیا ، چون به انسان پشت کند ، آزمون استو چون روی بیاورد ، دیری نمی پاید » .


سپس گریست و به نماز ایستاد . .



4 / 5 7وَهَبتُ البُستانَ وما فیهِ لَکَ!166.الإمام الکاظم علیه السلام :مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی عن الحسن البصری :کانَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام سَیِّدا زاهِدا وَرِعا صالِحا ناصِحا حَسَنَ الخُلُقِ ، فَذَهَبَ ذاتَ یَومٍ مَعَ أصحابِهِ إلی بُستانِهِ ، وکانَ فی ذلِکَ البُستانِ غُلامٌ لَهُ اسمُهُ صافی ، فَلَمّا قَرُبَ مِنَ البُستانِ رَأَی الغُلامَ قاعِدا یَأکُلُ خُبزا ، فَنَظَرَ الحُسَینُ علیه السلام إلَیهِ وجَلَسَ عِندَ نَخلَهٍ مُستَتِرا لا یَراهُ ، فَکانَ یَرفَعُ الرَّغیفَ فَیَرمی بِنِصفِهِ إلَی الکَلبِ ویَأکُلُ نِصفَهُ الآخَرَ ، فَتَعَجَّبَ الحُسَینُ علیه السلام مِن فِعلِ الغُلامِ ، فَلَمّا فَرَغَ مِن أکلِهِ قالَ : الحَمدُ للّهِِ رَبِّ العالَمینَ ، اللّهُمَّ اغفِر لی ، وَاغفِر لِسَیِّدی وبارِک لَهُ کَما بارَکتَ عَلی أبَوَیهِ ، بِرَحمَتِکَ یا أرحَمَ الرّاحِمینَ .

فَقامَ الحُسَینُ علیه السلام وقالَ : یا صافی ، فَقامَ الغُلامُ فَزِعا ، وقالَ : یا سَیِّدی وسَیِّدَ المُؤمنینَ ، إنِّی ما رَأَیتُکَ فَاعفُ عَنّی .

فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام : اِجعَلنی فی حِلٍّ یا صافی لِأَنّی دَخَلتُ بُستانَکَ بِغَیرِ إذنِکَ .

فَقالَ صافی : بِفَضلِکَ یا سَیِّدی وکَرَمِکَ وسُؤدَدِکَ تَقولُ هذا .

فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام : رَأَیتُکَ تَرمی بِنِصفِ الرَّغیفِ لِلکَلبِ وتَأکُلُ النِّصفَ الآخَرَ ، فَما مَعنی ذلِکَ ؟ فَقالَ الغُلامُ : إنَّ هذَا الکَلبَ یَنظُرُ إلَیَّ حینَ آکُلُ . فَأَستَحی مِنهُ یا سَیِّدی لِنَظَرِهِ إلَیَّ ، وهذا کَلبُکَ یَحرُسُ بُستانَکَ مِنَ الأَعداءِ ، فَأَنَا عَبدُکَ وهذا کَلبُکَ ، فَأَکَلنا رِزقَکَ مَعا .

فَبَکَی الحُسَینُ علیه السلام وقالَ : أنتَ عَتیقٌ للّهِِ ، وقَد وَهَبتُ لَکَ ألفَی دینارٍ بِطیبَهٍ مِن قَلبی .

فَقالَ الغُلامُ : إن أعتَقتَنی فَأَنَا اُریدُ القِیامَ بِبُستانِکَ .

فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام : إنَّ الرَّجُلَ إذا تَکَلَّمَ بِکَلامٍ فَیَنبَغی أن یُصَدِّقَهُ بِالفِعلِ ، فَأَنَا قَد قُلتُ : دَخَلتُ بُستانَکَ بِغَیرِ إذنِکَ ، فَصَدَّقتُ قَولی ، ووَهَبتُ البُستانَ وما فیهِ لَکَ ، غَیرَ أنَّ أصحابی هؤُلاءِ جاؤوا لِأَکلِ الثِّمارِ وَالرُّطَبِ ، فَاجعَلهُم أضیافا لَکَ وأکرِمهُم من أجلی أکرَمَکَ اللّهُ یَومَ القِیامَهِ ، وبارَکَ لَکَ فی حُسنِ خُلُقِکَ وأدَبِکَ !

فَقالَ الغُلامُ : إن وَهَبتَ لی بُستانَکَ فَأَنَا قَد سَبَّلتُهُ (1) لِأَصحابِکَ وشیعَتِکَ . (2) .

1- .سَبَّلَ ضَیعَتَهُ: جَعَلَها فی سَبیلِ اللّه ِ (الصحاح: ج 5 ص 1724 «سبل»).
2- .مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی : ج 1 ص 153 ؛ مستدرک الوسائل : ج 7 ص 192 ح 8006 نقلاً عن مجمع البحرین فی مناقب السبطین نحوه .



4 / 5 7بخشش بوستان و آنچه در آن بود

146.الإمام الکاظم علیه السلام :مقتل الحسین علیه السلام ، خوارزمی به نقل از حسن بصری : حسین علیه السلام سَروری بی رغبت به دنیا ، پارسا ، شایسته ، خیرخواه و خوش خو بود . روزی با یاران خود به بوستانش رفت که غلامی به نام «صافی» در آن بود . چون حسین علیه السلام به نزدیکی بوستان رسید ، دید که غلام ، نشسته و نان می خورَد . به او نگریست و پشتِ درخت خرمایی پنهان شد تا او را نبیند . غلام ، هر گِرده نانی که برمی داشت ، نیمی از آن را برای سگ می انداخت و نیم دیگر را می خورد .

حسین علیه السلام از کار غلام ، شگفت زده شد . چون [غلام] غذایش را خورد ، گفت : ستایش ، خدای را ، پروردگار جهانیان ! خداوندا! مرا بیامرز و سَرورم را بیامرز و برایش برکت بیاور ، همان گونه که برای پدر و مادرش مبارک کردی ، به رحمتت ، ای مهربان ترینِ مهربانان!

حسین علیه السلام برخاست و فرمود : «ای صافی!» .

غلام ، ترسان برخاست و گفت : ای سَرور من و سَرور مؤمنان ! شما را ندیدم . مرا ببخش .

حسین علیه السلام فرمود : «ای صافی ! تو مرا حلال کن که بدون اجازه ات وارد بوستانت شده ام» .

صافی گفت : به فضل و کَرَم و سَروری ات چنین می گویی ، ای سَرور من !

حسین علیه السلام فرمود : «تو را دیدم که نیمی از گِرده نان را برای سگ می اندازی و نیم دیگر را می خوری . معنای آن چه بود؟» .

غلام گفت : ای سَرور من ! هنگامی که نان می خوردم ، این سگ به من نگاه می کرد و من ، از نگاهش به من ، خجالت می کشیدم و این ، سگِ توست که بوستانت را از دشمنان ، حراست می کند . من ، بنده توام و این ، سگِ توست . پس روزی ات را با هم خوردیم .

حسین علیه السلام گریست و فرمود : «تو را در راه خدا آزاد کردم و با طیبِ خاطر ، دو هزار دینار به تو می بخشم» .

غلام گفت : اگر چه آزادم کردی ؛ امّا کارهای بوستانت را انجام می دهم .

حسین علیه السلام فرمود : «مرد ، اگر سخنی می گوید ، سزاست که با کارش آن را تصدیق کند . من گفتم : بدون اجازه ات به بوستانت وارد شده ام و گفته ام را تصدیق می کنم . بوستان و هر چه را در آن است ، به تو بخشیدم ، جز آن که این یارانم برای میوه و خرما خوردن آمده اند . آنان را میهمان کن و به خاطر من ، بزرگشان دار . خداوند ، تو را روز قیامت ، بزرگ بدارد و بر خوی خوش و ادبت بیفزاید!» .

غلام گفت : اگر بوستانت را به من بخشیدی ، من هم آن را برای یاران و پیروانت وقف کردم . .



4 / 5 8کَذلِکَ أدَّبَنَا اللّهُ عز و جل145.الإمام الرضا علیه السلام ( فِی الفِقهِ المَنسوبِ إلَیهِ ) نثر الدرّ عن أنس :کُنتُ عِندَ الحُسَینِ علیه السلام فَدَخَلَت عَلَیهِ جارِیَهٌ بِیَدِها طاقَهُ رَیحانٍ فَحَیَّتهُ بِها ، فَقالَ لَها : أنتِ حُرَّهٌ لِوَجهِ اللّهِ تَعالی .

فَقُلتُ : تُحَیّیکَ بِطاقَهِ رَیحانٍ لا خَطَرَ لَها فَتُعتِقُها ! قالَ : کَذا أدَّبَنَا اللّهُ جَلَّ جَلالُهُ ، قالَ : «وَإِذَا حُیِّیتُم بِتَحِیَّهٍ فَحَیُّواْ بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا» (1) فَکانَ أحسَنَ مِنها عِتقُها . (2)4 / 5 9اُحصُد ودُقَّ وبِع128.الإمام الصادق علیه السلام :مکارم الأخلاق لابن أبی الدنیا عن إسحاق بن یسار :أخبَرَنی شَیخٌ مِن بنی سَعدِ بنِ بَکرٍ : قَدِمَ عَلَیَّ ابنُ عَمٍّ لی مِن أهلِ البادِیَهِ ، فَقالَ : إنَّ ابنَ أخٍ لی أصابَ دَما عَمدا ، فَطَلَبتُ إلی أهلِ الدَّمِ أن یَقبَلوا مِنِّی العَقلَ (3) فَفَعَلوا ، فَأَسلَمَتنی عَشیرَتی وأبَوا أن یَحمِلوا مَعی ، وقالوا : إنَّما نَحمِلُ الخَطَأَ ، فَأَمَّا العَمدُ فَلا ، فَقَد قَدِمتُ ألتَمِسُ المَعونَهَ مِن هذَا الحَیِّ مِن قُرَیشٍ .

فَأَمَرتُ لی بِخَزیرَهٍ (4) فَصُنِعَت ، فَغَذَّیناهُ مِنها .

ثُمَّ قُلتُ لَهُ : اِنطَلِق بِنا إلی خَیرِ القَومِ وسَیِّدِهِم ابنِ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام ، فَخَرَجنا نَلتَمِسُهُ فی بَیتِهِ لَم نَجِدهُ ، فَخَرَجنا فَلَقیناهُ بِالبَلاطِ (5) ، فَقُلتُ : عِندَکَ الرَّجُلُ ، فَاستَوقَفناهُ فَوَقَفَ ، وَاستَنَدَ إلَی الجِدارِ ، فَقُلتُ : یَابنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ ، إنَّ ابنَ أخٍ لی أصابَ دَما فَقَصَّ قِصَّتَهُ وقَدِمتُ أستَعینُ هذَا الحَیَّ مِن قُرَیشٍ عَلی دِیَتِهِ ، فَرَأَیتُ أن أبدَأَ بِکَ .

فَقالَ علیه السلام : وَاللّهِ الَّذی نَفسُ حُسَینٍ بِیَدِهِ ، ما أصبَحَ فی بَیتی دینارٌ ولا دِرهَمٌ ، وما غَدَوتُ إلَی السّوقِ إلّا لِأَلتَمِسَ العینَهَ فی بَعضِ نَفَقاتِنا وما لا بُدَّ مِنهُ ، ولکِنّی أراکَ رَجُلاً جَلدا وقَد حانَ حَصادُ مالی بِذِی المَروَهِ عَینِ یُحَنَّسَ (6) ، فَاخرُج إلَیها فَقُم عَلَیها بِعُمّالِهِ ، ثُمَّ احصُد ودُقَّ وبِع فَإِنَّها مُؤَدِّیَهٌ عَنکَ ، ولا تَسألَ أحَدا شَیئا . فَقالَ : أفعَلُ بِأَبی واُمّی .

وکَتَبَ إلی قَیِّمِهِ : اُنظُر فُلانَ بنَ فُلانٍ فَخَلِّ بَینَهُ وبَینَ حَصادِ أرضِکَ ؛ فَإِنّی قَد أعطَیتُهُ إیّاهُ ، فَخَرَجَ فَحَصَدَها فَباعَ مِنها بِعِشرینَ ألفَ دِرهَمٍ ، فَأَدَّی اثنَی عَشَرَ ألفا وَاستَفضَلَ ثَمانِیَهَ آلافٍ . (7) .

1- .النساء : 86 .
2- .نثر الدرّ : ج 1 ص 335 ، نزهه الناظر : ص 83 ح 8 ، کشف الغمّه : ج 2 ص 243 ، بحار الأنوار : ج 44 ص 195 ح 8 ؛ الفصول المهمّه : ص 175 ، جواهر المطالب : ج 2 ص 317 ولیس فیه «فکان أحسن منه عتقها» .
3- .العَقْلُ : الدِّیه (النهایه : ج 3 ص 278 «عقل») .
4- .الخزیره : اللحم الغابّ یؤخذ فیقطّع صغارا فی القدر ، ثمّ یطبخ بالماء الکثیر والملح ، فإذا اُمیت طبخا ذرّ علیه الدقیق (لسان العرب : ج 4 ص 234 «خزر») .
5- .البَلاط : بالمدینه بین المسجد والسوق مبلَّط (القاموس المحیط : ج 2 ص 351 «بلط») .
6- .عَینُ یُحَنَّسَ : کانت للحسین بن علیّ علیه السلام ، استنبطها له غلام یقال له : یحنس (معجم البلدان : ج 4 ص 180) .
7- .مکارم الأخلاق لابن أبی الدنیا : ص 284 ح 451 .



4 / 5 8خدا ، ما را این گونه تربیت کرده

127.عنه علیه السلام ( فی تَهنِئَتِهِ لِرَجُلٍ بِمَولودٍ ) نثر الدرّ به نقل از اَنَس : نزد امام حسین علیه السلام بودم که کنیزی با دسته گلی در دست ، وارد شد و امام علیه السلام را با آن ، تحیّت (سلام و درود) گفت . امام علیه السلام هم فرمود : «به خاطر خدای متعال ، آزادی» .

من گفتم : با یک دسته گلْ تحیّت دادن ، این قدر نمی ارزد که بدان ، آزادش کنی !

فرمود: «خدای بزرگ بِشْکوه ، ما [خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله ] را چنین پرورده است . فرموده است: «و چون به شما تحیّت گفته شد ، به بهتر از آن ، یا به مانند آن، پاسخ دهید» ، و بهتر از آن [تحیّت او] ، آزاد کردنش بود» .

4 / 5 9درو و آرد کن و بفروش

126.الإمام الباقر علیه السلام :مکارم الأخلاق ، ابن ابی الدنیا به نقل از اسحاق بن یسار : بزرگی از قبیله بنی سعد بن بکر ، به من خبر داد که یکی از پسر عموهایم از بادیه بر من وارد شد و گفت : برادر زاده ام ، قتل عمد کرده است ؛ امّا از اولیای دم خواسته ام که به دیه راضی شوند و پذیرفته اند که از من ، دیه بگیرند ؛ امّا خویشانم مرا تنها گذاشته اند و حاضر نیستند بخشی از دیه را بر دوش کِشند و گفته اند : ما فقط در دیه قتل غیر عمد ، کمک می کنیم و نه عمد . من هم آمده ام تا کمکی از این تیره از قریش بگیرم .

من فرمان دادم خَزیرَه (گونه ای آب گوشت) بپزند و با هم خوردیم .

سپس به او گفتم : با ما بیا تا به نزد بهترینِ قوم و سَرور آنان ، فرزند دختر پیامبر خدا ، حسین بن علی علیه السلام برویم .

بیرون آمدیم و او را در خانه اش جویا شدیم ؛ امّا نیافتیم . پس خارج شدیم و او را در بَلاط (1) دیدیم . گفتم : این مرد ، همان است . از او خواستیم که بِایستد . حسین علیه السلام ایستاد و به دیوار ، تکیه داد . گفتم : ای فرزند دختر پیامبر خدا! برادرزاده ام خونی ریخته است و او قصّه خود را باز گفت [و من ادامه دادم که] : آمده ام از این تیره قریش ، برای پرداخت دیه ، کمک بگیرم و اندیشیدم که از تو آغاز کنم .

امام حسین علیه السلام فرمود : «به خدایی که جان حسین به دست اوست ، امروز ، هیچ درهم و دیناری در خانه نداشتم و جز برای یافتن کمکْ خرجی برای برخی هزینه های ضروری، به بازار نیامدم ؛ امّا تو را مردی نیرومند می بینم و هنگام برداشت محصولم در مزرعه یُحَنَّس (2) در ذی المَروَه رسیده است . به آن جا برو و سرپرست آن جا و کارگرانش شو و محصول را درو کن و آسیاب کن و بفروش ، که بدهی تو را ادا می کند ، و از کس دیگری چیزی مخواه» .

مرد گفت : پدر و مادرم فدایت باد ! چنین می کنم .

و حسین علیه السلام به مباشرش نوشت : «فلانی که آمد ، بگذار محصول را دِرو کند ، که آن را به او بخشیده ام» .

مرد به آن جا رفت و محصول را درو کرد و آن را به بیست هزار درهم فروخت و دوازده هزار [درهم] را [برای دیه ]پرداخت و هشت هزار درهم نیز اضافه آورد . .

1- .بَلاط ، میان مسجد مدینه و بازار آن بوده است .
2- .نام مزرعه امام علیه السلام و نام چشمه ای بوده که غلامی به نام «یُحَنَّس» آن را حفر کرده بود .


4 / 5 10أنتَ حُرٌّ أم مَملوکٌ ؟125.عنه علیه السلام :المُحلّی عن عبد ا للّه بن شدّاد :مَرَّ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام بِراعٍ ، فَأَهدَی الرّاعی إلَیهِ شاهً ، فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام : حُرٌّ أنتَ أم مَملوکٌ ؟

فَقالَ : مَملوکٌ ، فَرَدَّهَا الحُسَینُ علیه السلام عَلَیهِ ، فَقالَ لَهُ المَملوکُ : إنَّها لی ، فَقَبِلَها مِنهُ، ثُمَّ اشتَراهُ وَاشتَرَی الغَنَمَ ، فَأَعتَقَهُ وجَعَلَ الغَنَمَ لَهُ . (1)4 / 5 11إعطاؤُهُ رَجُلاً مِن مُزَینَهَ114.عنه صلی الله علیه و آله :تاریخ دمشق عن عبد العزیز بن عمران بن عبد العزیز بن عمرو بن عبد الرحمن بن عوف :خَرَجَ حُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام وعَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ وسَعیدُ بنُ العاصِ إلی مَکَّهَ فی حَجٍّ أو عُمرَهٍ ، فَلَمّا قَفَلُوا اشتاقوا إلَی المَدینَهِ ، فَرَکِبوا صُدورَ رَواحِلِهِم بِأَبدانِهِم وخَلَّفوا أثقالَهُم وکانَ ذلِکَ فِی الشِّتاءِ ، فَلَمّا بَلَغُوا المنجنین قُربَ اللَّیلِ أصابَهُم مَطَرٌ وَاشتَدَّ عَلَیهِمُ البَردُ ، فَاحتاجوا إلی مَبیتٍ وکِنٍّ (2) ، فَنَظَروا (3) إلی نارٍ تَلوحُ لَهُم عَن ناحِیَهٍ مِنَ الطَّریقِ فَأَمّوها ، فَإِذا هِیَ نارٌ لِاءِنسانٍ مِن مُزَینَهَ ، فَسَأَلوهُ المَبیتَ ، فَقالَ : نَعَم ، وَالقِری . فَأَنزَلَهُم فَأَدخَلَهُم خِباءَهُ ، وحَجَرَ بَینَهُم وبَینَ امرَأَتِهِ وصِبیانِهِ بِکِساءٍ أو شَیءٍ ، ثُمَّ قامَ إلی شاهٍ عِندَهُ فَذَبَحَها وسَلَخَها ، ثُمَّ قَرَّبَها إلَیهِم ، وأضرَمَ لَهُم نارا عَظیمَهً ، فَباتوا عَلَیها ، فَدَخَلَ عَلَی امرَأَتِهِ وهُوَ یَظُنُّ أنَّهُم قَد ناموا ، فَقالَت لَهُ : وَیحَکَ ! ما صَنَعتَ بأَصبیَتِکَ ؟ فَجَعتَهُم بِشُوَیهَتِهِم ؟! لَم یَکُن لَهُم غَیرُها یُصیبونَ مِن لَبَنِها، لِقَومٍ مَرّوا بِکَ کَسَحابَهٍ فُرِّغَت ما فیها ثُمَّ استَقَلَّت ، لا خَیرَ عِندَهُم .

قالَ : وَیحَکِ ! وَاللّهِ لَقَد رَأَیتُ أوجُها صِباحا لا تُسَلِّمُهُم إلّا إلی خَیرٍ .

قالَ : فَباتوا عِندَهُ حَتّی أصبَحوا وأرادُوا المُضِیَّ ، قالوا : یا أخا مُزَینَهَ، هَل عِندَکَ مِن صَحیفَهٍ ودَواهٍ ؟ قالَ : لا وَاللّهِ ، إنَّ هذا لَشَیءٌ مَا اتَّخَذتُهُ قَطُّ ، قالَ : فَکَتَبوا أسماءَهُم فی خِرقَهٍ بِحُمَمَهٍ (4) ، ثُمَّ قالُوا احتَفِظ بِها ، قالَ : فَأَکَنَّهَا المُزَنِیُ وأیِسَ مِن خَیرِهِم ، فَلَبِثَ بِذلِکَ ما شاءَ اللّهُ .

ثُمَّ إنَّهُ نَزَلَ قَومٌ مِن أهلِ المَدینَهِ قَریبا مِنهُ ، فَذَهَبَ إلَیهِم بِالخِرقَهِ .

فَقالَ : أتَعرِفونَ هؤُلاءِ بِأَبی أنتُم ؟ قالوا : وَیلَکَ ! مِن أینَ لَکَ هؤُلاءِ ؟ فَأَخبَرَهُم بِقِصَّتِهِم . فَقالوا : اِنطَلِق مَعَنا ، قالَ : فَانطَلَقَ المُزَنِیُ مَعَ المَدَنِیّینَ حَتّی قَدِمَ المَدینَهَ ، فَغَدا إلی سَعیدٍ وهُوَ کانَ أمیرَ المَدینَهِ یَومَئِذٍ ، فَلَمّا نَظَرَ إلَیهِ رَحَّبَ بِهِ ، وقالَ : أنتَ المُزَنِیُّ ؟ قالَ : نَعَم بِأَبی أنتَ واُمّی ، قالَ : هَل جِئتَ واحِدا مِن صاحِبَیَّ ؟ قالَ : لا ، قالَ : یا کَعبُ (5) ، اذهَب فَأَعطِهِ ألفَ شاهٍ ورُعاتَها ، قالَ : فَلَمّا خَرَجَ بِهِ کَعبٌ قالَ لَهُ : إنَّ الأَمیرَ قَد أمَرَ لَکَ بِما قَد سَمِعتَ ، فَإِن شِئتَ اشتَرَینا لَکَ وإن شِئتَ بِأَغلَی القیمَهِ ، قالَ : لا ، بَلِ الثَّمَنُ أحَبُّ إلَیَّ ، فَأَعطاهُ الثَّمَنَ .

ثُمَّ صارَ إلی حُسَینٍ علیه السلام ، فَلَمّا رَآهُ رَحَّبَ بِهِ ، ثُمَّ قالَ : أمُزَینِیّا ؟ قالَ : نَعَم بِأَبی أنتَ واُمّی !

قالَ : هَل جِئتَ واحِدا مِن صاحِبَیَّ ؟ قالَ : نَعَم ، سَعیدا .

قالَ : فَما صَنَعَ بِکَ ؟ قالَ : أعطانی ألفَ شاهٍ ورُعاتَها .

قالَ : یا فُلانُ لِقَیِّمِهِ اذهَب فَأَعطِهِ ألفَ شاهٍ ورُعاتَها ، وزِدهُ عَشَرَهَ آلافِ دِرهَمٍ . فَقالَ لَهُ : إن شِئتَ فَعَلی ما عومِلَت عَلَیهِ ، وإن شِئتَ اشتَرَینا لَکَ ، قالَ : فَاختارَ الثَّمَنَ .

ثُمَّ ذَهَبَ إلی عَبدِ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ ، فَقالَ : مَرحَبا ، أمُزَینِیّا ؟ فَقالَ : نَعَم ، بِأَبی أنتَ واُمّی ، قالَ : هَل جِئتَ أحَدا مِن صاحِبَیَّ ؟ قالَ : نَعَم ، کِلاهُما ، قالَ : فَما صَنَعا ؟ قالَ : أمّا سَعیدٌ فَأَعطانی ألفَ شاهٍ ورُعاتَها ، وأما حُسَینٌ علیه السلام فَأَعطی ألفَ شاهٍ ورُعاتَها وعَشَرَهَ آلافِ دِرهَمٍ ، قالَ : یا بُدَیحُ (6) ، اذهَب بِهِ فَأَعطِهِ ألفَ شاهٍ ورُعاتَها ، وسَجِّل لَهُ بِعَینی فُلانَهَ بِیَنبُعَ قالَ لِعَینٍ عَظیمَهِ الخَطَرِ تُغِلُّ مالاً کَثیرا .

قالَ عَبدُ العَزیزِ بنُ یَحیی : هُم اُولئِکَ المُزَنِیّونَ الَّذینَ یَسکُنونَ الخَلیجَ ، وهُم مَیاسیرُ إلَی الیَومِ . (7) .

1- .المُحلّی : ج 8 ص 515 نقلاً عن ابن أبی شیبه ، المصنّف لابن أبی شیبه : ج 5 ص 389 ح 545 وفیه «الحسن» بدل «الحسین» .
2- .الکنّ : ما یردّ الحرّ والبرد من الأبنیه والمساکن (لسان العرب : ج 13 ص 360 «کنن») .
3- .فی المصدر : «فنظرا» ، والصواب ما أثبتناه .
4- .الحُمَمَه : الفَحمه (النهایه : ج 1 ص 444 «حمم») .
5- .هو المخوّل من قبل سعید بن العاص .
6- .هو المخوّل من قبل عبد اللّه بن جعفر .
7- .تاریخ دمشق : ج 27 ص 279 . وفی روایه عن أبی جعفر المدائنی : خرج الحسن والحسین وعبداللّه بن جعفر حجّاجا ، ففاتتهم أثقالهم فجاعوا وعطشوا ، فرأوا فی بعض الشعوب خباءً رثّا وعجوزا فاستسقوها ، فقالت : اطلبوا هذه الشویهه ، ففعلوا ، واستطعموها فقالت : لیس إلاّ هی ، فلیقم أحدکم فلیذبحها حتی أصنع لکم طعاما ، فذبحها أحدهم ثمّ شوت لهم من لحمها وأکلوا وقیّلوا عندها ، فلمّا نهضوا قالوا لها : نحن نفر من قریش نرید هذا الوجه ، فإذا انصرفنا وعدنا فَالمُمی بنا فإنّا صانعون لک خیرا . ثمّ رحلوا ، فلمّا جاء زوجها وعرف الحال أوجعها ضربا . ثمّ مضت الأیّام فأضرّت بها الحال ، فرحلت حتّی اجتازت بالمدینه ، فبصر بها الحسن علیه السلام فأمر لها بألف شاه ، وأعطاها ألف دینار ، وبعث معها رسولاً إلی الحسین فأعطاها مثل ذلک ، ثمّ بعثها إلی عبداللّه بن جعفر فأعطاها مثل ذلک المناقب لابن شهرآشوب : ج 4 ص 16 ، بحار الأنوار : ج 43 ص 341 ح 15 . وفی ربیع الأبرار : خرج الحسنان وعبداللّه بن جعفر وأبو حبّه الأنصاری من مکّه إلی المدینه ، فأصابتهم السماء فلجؤوا إلی خباء أعرابیّ ، فأقاموا عنده ثلاثا حتّی سکت السماء ، وذبح لهم ، فلمّا ارتحلوا قال له عبداللّه بن جعفر : إن قدمت المدینه فسل عنّا . فاحتاج الأعرابی بعد سنین ، فقالت له امرأته : لو أتیت المدینه فلقیت اُولئک الفتیان ، فقال : قد اُنسیت أسماءهم . فقالت : سل عن ابن الطیّار ، فأتاه فقال : الحق سیّدنا الحسن ، فلقیه فأمر له بمئه ناقه بفحولتها ورعاتها ، ثمّ أتی الحسین فقال : کفانا أبو محمّد مؤونه الإبل فأمر له بمئه شاه ، ثمّ أتی عبداللّه فقال : کفانی أخوای الإبل والشاه ، فأمر له بمئه ألف درهم ، ثمّ أتی أبا حبّه ، فقال : واللّه ما عندی مثل ما أعطوک ، ولکن جئنی بإبلک فاُوقرها لک تمرا ، فلم یزل الیسار فی أعقاب الأعرابی (ربیع الأبرار : ج 3 ص 701 ؛ الدرجات الرفیعه : ص 171) .



4 / 5 10تو آزادی یا بَرده ای؟

113.رسول اللّه صلی الله علیه و آله :المُحلّی به نقل از عبد اللّه بن شدّاد : حسین بن علی علیه السلام بر چوپانی گذشت . چوپان ، گوسفندی به او هدیه داد . حسین علیه السلام پرسید : «تو آزادی یا بَرده؟» .

گفت : بَرده هستم .

حسین علیه السلام گوسفند را باز گرداند .

چوپان گفت : این ، مال خودم است .

حسین علیه السلام پذیرفت و سپس ، او و گلّه را خرید . چوپان را آزاد نمود و گلّه را به او بخشید . (1)

4 / 5 11عطای امام علیه السلام به مردی از مُزَینه

97.الإمام الباقر علیه السلام :تاریخ دمشق به نقل از عبد العزیز بن عمران بن عبد العزیز بن عمرو بن عبد الرحمان بن عوف : حسین بن علی علیه السلام وعبد اللّه بن جعفر و سعید بن عاص برای حج یا عمره به مکّه رفتند . در بازگشت و به شوق مدینه ، خود بر مَرکب هایشان نشستند و بارهای خود را به دیگران سپردند و حرکت کردند .

زمستان بود و هنگامی که در نزدیکی شب به منجنین رسیدند ، باران گرفت و هوا به شدّت سرد شد و به جان پناهی برای خوابیدن ، نیازمند شدند که از یک سمت جاده ، آتشی را دیدند و به سوی آن رفتند . آتش ، از آنِ مردی از قبیله مُزَینه بود . از او جایی برای خوابیدن خواستند . او پذیرفت و مهمان نوازی هم کرد . آنان را به درون خیمه اش برد و پرده ای یا چیزی میان آنان و زن و فرزندانش آویخت . سپس به سوی گوسفندی که کنارش بود ، رفت و آن را ذبح کرد و پوست کَنْد و برای ایشان آورد و آتش بزرگی برای آنان افروخت تا خوب بخوابند .

سپس بر زنش در آمد و گمان می کرد که آنان به خواب رفته اند . زن به او گفت : وای بر تو! با فرزندانت چه کردی؟ گوسفند کوچکشان را از ایشان گرفتی! گوسفندی که جز آن ، گوسفند دیگری نداشتند تا از شیرش بخورند ، آن هم برای کسانی که از کنار تو می گذرند ، و مانند ابری که آنچه دارد ، می ریزد و سپس می رود ، خیری ندارند .

مرد گفت : وای بر تو ! به خدا سوگند ، چهره هایی نورانی می بینم که جز به خیر ، راه نمی سپُرند .

آنان ، تا صبح نزد آن مرد بودند و هنگام حرکت به او گفتند : ای برادر مُزَنی ! آیا کاغذ و دوات داری؟

گفت : نه به خدا ! این ، چیزی است که هیچ گاه نداشته ام .

آنان ، نام های خود را با زغال در پارچه ای نوشتند و گفتند : آن را نگاه دار . آن مرد ، آن را پنهان کرد و از خیرشان ناامید گشت و مدّتی گذشت .

سپس گروهی از اهل مدینه ، نزد او فرود آمدند و آن مرد ، پارچه را نزد آنان برد و گفت : پدرم فدایتان ! آیا اینها را می شناسید؟

گفتند : وای بر تو! اینها را با تو چه کار؟

مرد ، ماجرا را گفت و آنان گفتند : با ما بیا . مرد مُزَنی با اهالی مدینه رفت تا به مدینه در آمد . بامدادان ، به نزد سعید رفت که آن زمان ، امیر مدینه شده بود . سعید ، چون به او نگریست [ ، او را شناخت و ]خوشامد گفت و پرسید : تو همان مرد مُزَنی هستی؟

گفت : آری ، پدر و مادرم فدایت باد !

سعید گفت : نزد هیچ یک از دو همراهم رفته ای؟

گفت : نه .

سعید گفت : ای کعب! (2) برو و هزار گوسفند، با چوپان های آنها، به او عطا کن .

چون با کعبْ بیرون آمد ، کعب به او گفت : امیر به چیزی که شنیدی ، فرمان داد . اگر بخواهی ، آن را برای تو می خریم ، و اگر بخواهی ، به بالاترین قیمت ، پول آن را می دهیم .

مرد گفت : نه . همان پولش برای من ، دوست داشتنی تر است .

کعب هم بهای آن را به او داد . وی سپس به سوی حسین علیه السلام رفت . حسین علیه السلام چون او را دید ، خوشامد گفت و سپس پرسید : «آیا تو همان مرد مُزَنی هستی؟» .

گفت : آری ، پدر و مادرم فدایت باد !

فرمود : «نزد هیچ یک از دو همراهم رفته ای؟» .

گفت : آری . نزد سعید رفته ام .

فرمود : «برایت چه کرد؟» .

گفت : هزار گوسفند، با چوپان های آنها، به من عطا کرد .

حسین علیه السلام به مباشرش فرمود : «ای فلان! برو و به او هزار گوسفند با چوپان های آنها ، و نیز ده هزار درهم ، افزون بر آن ، بده» .

این مباشر نیز به او گفت : اگر بخواهی ، بهای آنها را به تو می دهیم و اگر بخواهی ، آنها را برای تو می خریم . او دوباره بهای آنها را گرفت . سپس به سوی عبد اللّه بن جعفر رفت . او هم خوشامد گفت و پرسید : تو همان مُزَنی هستی؟

گفت : آری ؛ پدر و مادرم فدایت باد !

گفت : آیا نزد هیچ یک از دو همراهم رفته ای؟

گفت : آری ؛ هر دو .

پرسید : چه کردند؟

گفت : سعید ، هزار گوسفند با چوپان هایشان به من عطا کرد و حسین علیه السلام ، هزار گوسفند با چوپان هایشان و نیز ده هزار درهم عطا نمود .

عبد اللّه گفت : ای بُدَیح! (3) او را ببر و به او هزار گوسفند با چوپان هایشان عطا کن و فلان چشمه آبم را در یَنبُع به نام او کن . و آن ، چشمه ای گران بها بود که خیلی می ارزید .

عبد العزیز بن یحیی می گوید : آنان ، همان قبیله مُزَینه هستند که [از آن زمان ، ]در خلیج [ ِ یَنبُع] ، ساکن هستند و تا به امروز ، توانگرند 4 . .

1- .در المصنّف ابن ابی شیبه ، به جای «حسین» ، «حسن» آمده است .
2- .وی ، مباشر سعید بن عاص بوده است .
3- .وی ، مباشر عبداللّه بن جعفر بوده است .



4 / 5 12بَرَکَهُ سَخائِهِ85.عنه صلی الله علیه و آله :المناقب لابن شهرآشوب :رُوِیَ عَنِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام أنَّهُ قالَ : صَحَّ عِندی قَولُ النَّبِیِّ : «أفضَلُ الأَعمالِ بَعدَ الصَّلاهِ إدخالُ السُّرورِ فی قَلبِ المُؤمِنِ بِما لا إثمَ فیهِ» ؛ فَإِنّی رَأَیتُ غُلاما یُؤاکِلُ کَلبا ، فَقُلتُ لَهُ فی ذلِکَ ، فَقالَ : یَابنَ رَسولِ اللّهِ ، إنّی مَغمومٌ أطلُبُ سُرورا بِسُرورِهِ ؛ لِأَنَّ صاحِبی یَهودِیٌ اُریدُ اُفارِقُهُ .

فَأَتَی الحُسَینُ علیه السلام إلی صاحِبِهِ بِمِئَتَی دینارٍ ثَمَنا لَهُ ، فَقالَ الیَهودِیُ : الغُلامُ فِدیً لِخُطاکَ ! وهذَا البُستانُ لَهُ ورَدَدتُ عَلَیکَ المالَ . فَقالَ علیه السلام : وأنَا قَد وَهَبتُ لَکَ المالَ ، فَقالَ : قَبِلتُ المالَ ووَهَبتُهُ لِلغُلامِ .

فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام : أعتَقتُ الغُلامَ ووَهَبتُهُ لَهُ جَمیعا ، فَقالَتِ امرَأَتُهُ : قَد أسلَمتُ ووَهَبتُ زَوجی مَهری ، فَقالَ الیَهودِیُ : وأنَا أیضا أسلَمتُ وأعطَیتُها هذِهِ الدّارَ . (1)4 / 5 13قَضاءُ دَینِ اُسامَهَ بنِ زَیدٍ80.رسول اللّه صلی الله علیه و آله :المناقب لابن شهرآشوب عن عمرو بن دینار :دَخَلَ الحُسَینُ علیه السلام عَلی اُسامَهَ بنِ زَیدٍ وهُوَ مَریضٌ ، وهُوَ یَقولُ : واغَمّاهُ ! فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام : وما غَمُّکَ یا أخی ؟ قالَ : دَینی وهُوَ سِتّونَ ألفَ دِرهَمٍ .

فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام : هُوَ عَلَیَّ ، قالَ : إنّی أخشی أن أموتَ .

فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام : لَن تَموتَ حَتّی أقضِیَها عَنکَ . فَقَضاها قَبلَ مَوتِهِ . (2) .

1- .المناقب لابن شهرآشوب : ج 4 ص 75 ، بحار الأنوار : ج 44 ص 194 ح 7 ، مستدرک الوسائل : ج 12 ص 398 ح 14407 نقلاً عن ریاض الأبرار .
2- .المناقب لابن شهرآشوب : ج 4 ص 65 ، بحار الأنوار : ج 44 ص 189 ح 2 .



4 / 5 12برکت سخاوتش

79.الکافی عن عمرو بن إبراهیم عن الخراسانی :المناقب ، ابن شهرآشوب :روایت شده که حسین بن علی علیه السلام فرمود : «سخن پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود: برترینِ کارها پس از نماز ، شاد کردن دل مؤمن ، بدون ارتکاب گناه است ، نزد من کاملاً درست است ؛ زیرا دیدم غلامی از غذای خود به سگی می دهد . علّت را از او پرسیدم . گفت: ای فرزند پیامبر خدا! من غمگینم و می خواهم با شاد کردن این حیوان ، خودم شاد شوم ؛ زیرا ارباب من ، یهودی است و می خواهم از او جدا شوم» .

امام حسین علیه السلام نیز دویست دینار بهای غلام را برای اربابش برد . یهودی گفت: غلامم ، فدای قدمت! و این بوستان هم با آن غلام [ برای تو] باشد و دویست دینار را نیز به تو باز می گردانم .

امام حسین علیه السلام نیز فرمود: «من ، این دویست دینار را به تو می بخشم» .

یهودی گفت: قبول کردم و آن را به غلام بخشیدم .

امام حسین علیه السلام فرمود: «غلام را آزاد کردم و همه اینها را به او بخشیدم» .

زن آن یهودی گفت: من مسلمان شدم و مهرم را به همسرم بخشیدم .

آن یهودی گفت: من نیز اسلام آوردم و این خانه را به همسرم بخشیدم .

4 / 5 13پرداخت بدهی اُسامه بن زید

78.الإمام الکاظم علیه السلام :المناقب ، ابن شهرآشوب به نقل از عمرو بن دینار : امام حسین علیه السلام بر اُسامه بن زید که بیمار بود ، در آمد . اسامه ، از اندوه می نالید . امام حسین علیه السلام فرمود : «برادر من ! چه اندوهی داری؟» .

اسامه گفت : بدهی ام که شصت هزار درهم است .

امام حسین علیه السلام فرمود : «آن با من» .

اسامه گفت : می ترسم که بمیرم [و هنوز ادا نکرده باشی] .

امام حسین علیه السلام فرمود : «نخواهی مُرد تا از جانب تو بپردازم» .

امام علیه السلام آن را پیش از مرگ اُسامه ، پرداخت . .




4 / 5 14دُیونُهُ حینَ قُتِلَ77.طبّ الأئمّه عن بکیر بن محمّد :کشف المحجّه عن أبی جعفر [الباقر] علیه السلام :إنَّ الحُسَینَ علیه السلام قُتِلَ وعَلَیهِ دَینٌ ، وإنَّ عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ زَینَ العابِدینَ علیه السلام باعَ ضَیعَهً (1) لَهُ بِثَلاثِمِئَهِ ألفٍ لِیَقضِیَ دَینَ الحُسَینِ علیه السلام وعِداتٍ کانَت عَلَیهِ . (2)69.عنه علیه السلام :الکافی عن معاویه بن وهب عن أبی عبداللّه [الصادق] علیه السلام :قَد ماتَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلموعَلَیهِ دَینٌ ، وماتَ الحَسَنُ علیه السلام وعَلَیهِ دَینٌ ، وقُتِلَ الحُسَینَ علیه السلام وعَلَیهِ دَینٌ . (3)68.الإمام الصادق علیه السلام ( فی زِیارَهِ الأَربَعینَ ) شرح الأخبار :رُوِیَ عَن جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ [الصّادِقِ] علیه السلام أنَّهُ قالَ : اُصیبَ الحُسَینُ علیه السلام وعَلَیهِ دَینٌ بِضعٌ وسَبعونَ ألفَ دینارٍ ، وکَفَّ یَزیدُ عَن أموالِ الحُسَینِ علیه السلام ، غَیرَ أنَّ سَعیدَ بنَ العاصِ هَدَمَ دارَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ ودارَ عَقیلٍ ودارَ الرَّبابِ بِنتِ امرِئِ القَیسِ ، وکانَت تَحتَ الحُسَینِ ، وهِیَ اُمُّ سُکَینَهَ .

قالَ : وَاهتَمَّ أبی عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام بِدَینِ أبیهِ هَمّا شَدیدا حَتّی امتَنَعَ مِنَ الطَّعامِ وَالشَّرابِ وَالنَّومِ فی أکثَرِ أیّامِهِ ولَیالیهِ ، فَأَتاهُ آتٍ فِی المَنامِ ، فَقالَ لَهُ : لاتَهتَمَّ بِدَینِ أبیکَ ؛ فَقَد قَضاهُ اللّهُ بِمالِ بَجیشٍ (4) ، فَقالَ عَلِیٌّ علیه السلام لَهُ : وَاللّهِ ما أعرِفُ فی أموالِ أبی مالاً یُقالُ لَهُ : بَجیشٌ !

فَلَمّا کانَ فِی اللَّیلَهِ الثّانِیَهِ رَأی مِثلَ ذلِکَ ، فَسَأَلَ عَنهُ أهلَهُ ، فَقالَت لَهُ امرَأَهٌ مِن أهلِهِ : کانَ لِأَبیکَ عَبدٌ رومِیُ یُقالُ لَهُ بَجیشٌ ، استَنبَطَ لَهُ عَینا بِذی خَشَبٍ ، فَسَأَلَ عَن ذلِکَ فَاُخبِرَ بِهِ ، وإنَّ الحُسَینَ کانَ قَد أعطَی الرَّبابَ بِنتَ امرِئِ القَیسِ مِنها سَقیَ یَومِ السَّبتِ ولَیلَهِ السَّبتِ نِحلَهً ، فَوَرَّثَت ذلِکَ سُکَینَهُ بِنتُها .

فَما مَضَت بَعدَ ذلِکَ قَلائِلُ حَتّی أرسَلَ الوَلیدُ بنُ عُتبَهَ بنِ أبی سُفیانَ إلی عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ علیه السلام یَقولُ لَهُ : إنَّهُ ذُکِرَت لی عَینُ أبیکَ بِذی خَشَبٍ تُعرَفُ بَجیشٌ ، فَإِن أحبَبتَ بَیعَهَا ابتَعتُها مِنکَ .

قالَ لَهُ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام : خُذها بِدَینِ الحُسَینِ علیه السلام ، وذَکَرَ لَهُ . قالَ : أخَذتُها . وَاستَثنی مِنها ما کانَ لِسُکَینَهَ ، وأوفی دَینَ الحُسَینِ علیه السلام . (5) .

1- .الضیعه والضیاع عند الحاضره : مال الرجل من النخل والکَرْم والأرض (لسان العرب : ج 8 ص 230 «ضیع») .
2- .کشف المحجّه : ص 183 نقلاً عن کتاب عبداللّه بن بکیر بإسناده ، بحار الأنوار : ج 43 ص 321 .
3- .الکافی ج 5 ص 93 ح 2 ، تهذیب الأحکام : ج 6 ص 184 ح 378 ، کتاب من لا یحضره الفقیه : ج 3 ص 182 ح 3683 ، علل الشرائع : ص 528 ح 6 عن أحدهم علیهم السلام ، المحاسن : ج 2 ص 37 ح 1117 ، بحار الأنوار : ج 43 ص 321 ح 5 .
4- .الظاهر أنّ الصحیح «یحنّس» کما مَرَّ فی ح 493 عن مکارم الأخلاق لابن أبی الدنیا وسیأتی أیضا فی ح 503 عن معجم البلدان .
5- .شرح الأخبار : ج 3 ص 269 ح 1173 ، المناقب لابن شهرآشوب : ج 4 ص 143 نحوه من دون إسنادٍ إلی أحدٍ من أهل البیت علیهم السلام ، بحار الأنوار : ج 46 ص 52 ح 2 وراجع : سرّ السلسله العلویّه : ص 32 .



4 / 5 14بدهی امام علیه السلام هنگام شهادت

67.مروج الذهب ( فی ذِکرِ مُحَمَّدِ بنِ الحَنَفِیَّهِ فی أزمَهِ ) کشف المَحَجّه از امام باقر علیه السلام : امام حسین علیه السلام کشته شد ، در حالی که بدهکار بود و امام زین العابدین علیه السلام ، یکی از مزرعه های او را به سیصد هزار [سکّه] فروخت تا بدهی و نیز وعده های امام حسین علیه السلام به مردم را بپردازد .66.عنه علیه السلام :الکافی به نقل از معاویه بن وَهْب ، از امام صادق علیه السلام : پیامبر صلی الله علیه و آله در گذشت ، در حالی که بدهکار بود . حسن علیه السلام نیز بدهکار بود و در گذشت و حسین علیه السلام نیز با بدهکاری به شهادت رسید .39.رسول اللّه صلی الله علیه و آله :شرح الأخبار :از امام جعفر صادق علیه السلام روایت شده که فرمود : «حسین علیه السلام به شهادت رسید ، در حالی که هفتاد و اندی هزار دینار بدهکار بود و یزید به دارایی حسین علیه السلام دست نزد ؛ امّا سعید بن عاص ، خانه علی بن ابی طالب علیه السلام و خانه عقیل و خانه رَباب ، دختر امرؤُ القیس ، همسر امام حسین علیه السلام و مادر سکینه را خراب کرد و پدرم علی بن الحسین علیه السلام چنان اندیشناکِ بدهی پدرش بود که از آب و غذا و خواب در بیشتر روزها وشب ها باز می مانْد . شبی در رؤیا کسی به او گفت : اندیشناک بدهی پدرت مباش که خدا آن را از مِلک بَجیش (1) ادا کرد . علی بن الحسین علیه السلام به او فرمود : «به خدا سوگند ، در میان دارایی پدرم ، مِلکی به نام بَجیش نمی شناسم !» .

در شب دوم نیز این رؤیا را دید و از خانواده اش آن را جویا شد . زنی از خانواده گفت : پدرت ، برده ای رومی به نام بجیش داشت که چاه و جوی آبی برایش در ذی خَشَب ، حفر کرد .

امام زین العابدین علیه السلام از آن ، جویا شد و به او خبر دادند که حسین علیه السلام یک شبانه روز از آب آن یعنی آبِ شب و روز شنبه را به رَباب ، دختر امرؤ القیس ، بخشیده و او هم آن را به دخترش سَکینه به ارث داده است .

دو سه روزی از این ماجرا گذشت که ولید بن عتبه بن ابی سفیان ، به زین العابدین علیه السلام پیام داد که چاه آب پدرت را در ذی خَشَب ، به نام چاه بَجیش ، برای من توصیف کرده اند . اگر دوست داری آن را بفروشی ، من ، آن را از تو می خرم .

زین العابدین علیه السلام به او فرمود : «آن را در برابر بدهی های حسین علیه السلام بگیر» و بدهی های امام حسین علیه السلام را برایش توضیح داد .

ولید گفت : آن را گرفتم و [امام زین العابدین علیه السلام ] آنچه را برای سکینه بود ، از آن، استثنا کرد و بدهی های امام حسین علیه السلام را به طور کامل پرداخت . .

1- .ظاهرا صحیحِ این کلمه، «یُحَنَّس» است، چنان که در حدیث 493 آمد و در حدیث 503 نیز تکرار می شود.



38.رسول اللّه صلی الله علیه و آله :المعجم الکبیر عن عمر بن علیّ بن الحسین عن أبیه [زین العابدین] علیه السلام :قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام وعَلَیهِ دَینٌ کَثیرٌ ، فَباعَ فیها عَلِیُّ بنُ حُسَینٍ علیه السلام عَینَ کَذا وعَینَ کَذا . (1)37.عنه صلی الله علیه و آله :دلائل الإمامه عن عیینه بن مصعب عن أبی عبداللّه [الصادق] علیه السلام :قالَ الحَسَنُ لِأَخیهِ الحُسَینِ علیهماالسلام ذاتَ یَومٍ وبِحَضرَتِهِما عَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ : إنَّ هذا الطّاغِیَهَ یَعنی مُعاوِیَهَ باعِثٌ إلَیکُم بِجَوائِزِکُم فی رَأسِ الهِلالِ ، فَما أنتُم صانِعونَ ؟ قالَ الحُسَینُ علیه السلام : إنَّ عَلَیَّ دَینا وأنَا بِهِ مَغمومٌ ، فَإِن أتانِیَ اللّهُ بِهِ قَضَیتُ دَینی .

فَلَمّا کانَ رَأسُ الهِلالِ وافاهُمُ المالُ ، فَبَعَثَ إلَی الحَسَنِ علیه السلام بِأَلفِ ألفِ دِرهَمٍ ، وبَعَثَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام بِتِسعِمِئَهِ ألفِ دِرهَمٍ ، وبَعَثَ إلی عَبدِ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ بِخَمسِمِئَهِ ألفِ دِرهَمٍ ، فَقالَ عَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ : ما تَقَعُ هذِهِ مِن دَینی ؟ وما فیها قَضاءُ دَینی ولا ما اُریدُ .

فَأَمَّا الحَسَنُ علیه السلام فَأَخَذَها وقَضی دَینَهُ ، وأمَّا الحُسَینُ علیه السلام فَأَخَذَها وقَضی دَینَهُ ، وقَسَمَ ثُلُثَ ما بَقِیَ فی أهلِ بَیتِهِ وموالیهِ ، وفَضَلَ الباقی أنفَقَهُ فی یَومِهِ .

وأمّا عَبدُاللّهِ بنُ جَعفَرٍ فَقَضی دَینَهُ ، وفَضَلَت لَهُ عَشَرَهُ آلافِ دِرهَمٍ ، فَدَفَعَها إلَی الرَّسولِ الَّذی جاءَ بِالمالِ .

فَسَأَلَ مُعاوِیَهُ رَسولَهُ : ما فَعَلَ القَومُ بِالمالِ ؟ فَأَخبَرَهُ بِما صَنَعَ القَومُ بِأَموالِهِم . (2) .

1- .المعجم الکبیر : ج 3 ص 123 ح 2871 .
2- .دلائل الإمامه : ص 172 ح 92 ، الخرائج والجرائح : ج 1 ص 238 ح 3 نحوه من دون إسنادٍ إلی أحدٍ من أهل البیت علیهم السلام ، بحار الأنوار : ج 43 ص 323 ح 2 نقلاً عن الخرائج والجرائح وفیه «روی عن الصادق عن آبائه علیهم السلام ».



36.عنه صلی الله علیه و آله :المعجم الکبیر به نقل از عمر بن علی بن الحسین ، از پدرش امام زین العابدین علیه السلام : حسین بن علی علیه السلام ، در حالی به شهادت رسید که بدهیِ فراوانی داشت و [پدرم] امام زین العابدین علیه السلام برای [پرداخت] آن ، فلان چاه و فلان چاه را فروخت .35.عنه صلی الله علیه و آله :دلائل الإمامه به نقل از عُیَینه بن مُصعَب ، از امام صادق علیه السلام : روزی حسن علیه السلام به برادرش حسین علیه السلام گفت و عبد اللّه بن جعفر هم آن جا حاضر بود : «این طاغوت (یعنی معاویه) ، اوّلِ ماه ، عطایای شما را می فرستد . با آن، چه می کنید؟» .

حسین علیه السلام گفت : من بدهی ای دارم و اندیشناک آن هستم . اگر خداوند ، آن را برایم بیاورد ، بدهی ام را می پردازم .

چون اوّلِ ماه شد ، عطایای آنها رسید . معاویه برای حسن علیه السلام یک میلیون درهم ، برای حسین علیه السلام نهصد هزار درهم و برای عبد اللّه بن جعفر ، پانصد هزار درهم فرستاده بود . عبد اللّه بن جعفر گفت : این ، چگونه بدهی مرا ادا کند؟ نمی شود و آنچه می خواهم ، نیست .

امّا حسن علیه السلام آن را گرفت و بدهی اش را پرداخت . حسین علیه السلام نیز آن را گرفت و بدهی اش را از آن ، ادا کرد و یکْ سوم از باقی مانده را میان خانواده و وابستگانش قسمت کرد و دوسومِ باقی مانده را در همان روز ، انفاق نمود . امّا عبد اللّه بن جعفر ، [با این عطا] بدهی اش را پرداخت و ده هزار درهم ، اضافه آمد که آن را به همان پیکی که پول ها را آورده بود ، بخشید .

معاویه از فرستاده اش پرسید : آنان با پول ها چه کردند؟ او نیز آنچه را آنان کرده بودند ، گزارش داد . .




34.رسول اللّه صلی الله علیه و آله :معجم البلدان :عَینُ یُحَنَّسَ کانَت لِلحُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام ، استَنبَطَها لَهُ غُلامٌ یُقالُ لَهُ یُحَنَّسُ ، باعَها عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام مِنَ الوَلیدِ بنِ عُتبَهَ بنِ أبی سُفیانَ بِسَبعینَ ألفَ دینارٍ قَضی بِها دَینَ أبیهِ ، وکانَ الحُسَینُ علیه السلام قُتِلَ وعَلَیهِ دَینٌ هذا مِقدارُهُ . (1)4 / 6خَشیَهُ اللّهِ33.الإمام الصادق علیه السلام :المناقب لابن شهرآشوب :قیلَ لَهُ [أی لِلحُسَینِ علیه السلام ] : ما أعظَمَ خَوفَکَ مِن رَبِّکَ !

فَقالَ : لا یَأمَنُ یَومَ القِیامَهِ إلّا مَن خافَ اللّهَ فِی الدُّنیا . (2) .

1- .معجم البلدان : ج 4 ص 180 .
2- .المناقب لابن شهرآشوب : ج 4 ص 69 ، بحار الأنوار : ج 44 ص 192 ح 5 .



32.عنه صلی الله علیه و آله :معجم البلدان :چاه آب یُحَنَّس ، از آنِ حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام بود که غلامش به نام یحنّس برایش حفر کرده بود . علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام ، آن را به ولید بن عتبه بن ابی سفیان ، به بهای هفتاد هزار دینار فروخت و بدهیِ پدرش را با آن ، ادا کرد و حسین علیه السلام هنگام شهادتش همین مقدار بدهکار بود .

4