گروه نرم افزاری آسمان






2 / 6جلوگیری امام علیه السلام از ازدواج یزید با هند ، دختر سهیل بن عمرو


اشاره

مقتل الحسین علیه السلام ، خوارزمی به نقل از ابن مبارک ، یا غیر او : به من خبر رسید که معاویه به یزید گفت : آیا لذّتی در دنیا مانده است که به آن نرسیده باشی؟ گفت : آری . من و عبد اللّه بن عامر بن کَریز ، هر دو ، از اُمّ اَبیها هند دختر سهیل بن عمرو ، خواستگاری کردیم ؛ امّا او ازدواج با عبد اللّه را پذیرفت و مرا رها کرد . عبد اللّه بن عامر ، کارگزار معاویه در بصره بود . معاویه در پی او فرستاد و چون آمد ، گفت : امّ ابیها هند را طلاق بده تا یزید ، ولی عهد مسلمانان ، او را بگیرد . عبد اللّه گفت : من چنین نمی کنم . گفت : [اگر بپذیری ،] بصره را ملک تو می کنم ؛ امّا اگر اطاعت نکنی ، تو را از آن ، عزل می کنم . عبد اللّه گفت : هر چه بشود [ ، طلاقش نمی دهم] . هنگامی که عبد اللّه از پیش معاویه بیرون آمد ، پیشکارش به او گفت : زنی به جای زنی ! آیا نمی خواهی بصره را در برابر طلاق دادن زنی ، به دست آوری ؟ عبد اللّه به سوی معاویه باز گشت و گفت : او را طلاق دادم . و معاویه او را به [امارت ]بصره باز گرداند . هنگامی که عبد اللّه ، به اندرون رفت ، امّ ابیها هند ، او را دید . عبد اللّه به او گفت : خود را بپوشان . او گفت : ملعون ، کار خودش را کرد! و در پرده رفت . معاویه ایّام عدّه را نگاه داشت و چون پایان یافت ، ابو هریره را روانه کرد تا او را برای یزید ، خواستگاری کند و به او گفت : هزار هزار [سکّه] مهر او کن . ابو هریره حرکت کرد و اوّل به مدینه آمد و بر حسین بن علی علیه السلام گذشت . حسین علیه السلام پرسید : «ای ابو هریره ! برای چه به مدینه آمده ای؟» . گفت : می خواهم به بصره بروم تا امّ ابیها هند را برای ولی عهد مسلمانان ، یزید ، خواستگاری کنم . حسین علیه السلام فرمود : «آیا برای من نیز او را خواستگاری می کنی؟» . ابو هریره گفت : اگر بخواهی [ ، آری] . حسین علیه السلام فرمود : «می خواهم» . ابو هریره به بصره رسید و به هند گفت : ای امّ ابیها ! امیر مؤمنان ، تو را برای ولی عهد مسلمانان ، خواستگاری کرده و هزار هزار مهرت نموده است . بر حسین بن علی گذشتم و او نیز تو را یاد کرده است . هند گفت : ای ابو هریره ! نظر تو چیست؟ ابو هریره گفت : این ، با توست . هند گفت : لبی که پیامبر صلی الله علیه و آله آن را بوسیده ، برای من محبوب تر است . و بدین گونه ، به عقد حسین بن علی علیه السلام در آمد . ابوهریره باز گشت و به معاویه خبر داد . معاویه به او گفت : ای درازگوش! تو را برای این کار نفرستاده بودیم ! پس از آن ، عبد اللّه بن عامر به قصد حج گزاردن ، بیرون آمد و در راه از مدینه عبور کرد و حسین بن علی علیه السلام را دید و به او گفت : ای فرزند پیامبر خدا ! آیا اجازه گفتگو با هند را به من می دهی؟ گفت : «اگر بخواهی ، [آری]» . عبد اللّه همراه حسین علیه السلام به خانه رفت و از هند ، اجازه ورود خواست . او اجازه داد و حسین علیه السلام نیز با عبد اللّه وارد شد . عبد اللّه بن عامر به او گفت : ای امّ ابیها ! امانتی که نزدت گذاشته بودم ، چه شد؟ گفت : نزد من است . ای دختر! آن دُرج (1) را بیاور . او آن را آورد و گشود . پر از مروارید و جواهرهای درخشان بود . ابن عامر گریست . حسین پرسید : «چرا می گریی؟» . گفت : ای فرزند پیامبر خدا ! آیا مرا سرزنش می کنی که چرا بر چنین زن پارسا و باکمال و باوفایی می گریم؟ حسین علیه السلام فرمود : «ای ابن عامر ! من چه مُحلِّل خوبی میان شما بودم . او را طلاق دادم» . عبد اللّه ، حج گزارد و چون باز گشت ، با او ازدواج کرد .

.

1- .دُرج : جعبه ای کوچک که عطر و چیزهایی مانند جواهر و لوازم آرایش را در آن می گذارند .


داستان اُرَینَب

یزید فرزند معاویه، در زمان حکومت پدرش، عاشق زنی به نام اُرَینَب شد که دختر اسحاق و همسر عبد اللّه بن سلّام ، از کارگزاران معاویه در عراق بود . این خبر به معاویه رسید و او با نیرنگی ، عبد اللّه بن سلّام را از عراق فرا خواند و توسط ابو هریره و ابو دَردا ، برایش پیغام فرستاد که تمایل دارد دختر خویش را به ازدواج وی در آورد. عبد اللّه از شنیدن این خبر، خشنود شد و همان دو نفر را به خواستگاری فرستاد. از سوی دیگر، معاویه از دخترش خواست که شرط پذیرش خواستگاری را طلاق اُرَینَب قرار دهد. عبد اللّه ، ارینب را طلاق داد و دختر معاویه نیز به بهانه تحقیق ، از دادن پاسخ مثبت به خواستگاری ، سر باز زد. چون زمان عدّه ارینب سپری شد، معاویه ابو دردا را جهت خواستگاری فرستاد. ابودردا ، در راه، حسین بن علی علیه السلام را دید و جریان را به وی باز گفت . امام حسین علیه السلام نیز از ابو دردا، خواست تا برایش از ارینب، خواستگاری کند. ارینب به خواستگاری امام حسین علیه السلام پاسخ داد و با ایشان ازدواج کرد. عبد اللّه بن سلّام، چون از نیرنگ معاویه اطّلاع یافت، آهنگ عراق کرد و در مسیر، امام حسین علیه السلام را ملاقات نمود و از وی خواست که با ارینب در باره ثروتی که عبداللّه نزد او به امانت سپرده، گفتگو کند. امام حسین علیه السلام چنین کرد و عبد اللّه بن سلّام برای باز گرداندن ثروت خویش ، نزد ارینب آمد. در این هنگام، امام حسین علیه السلام در حضور عبد اللّه فرمود: خدایا! تو را گواه می گیرم که ارینب را سه بار طلاق دادم و تو می دانی که قصد من از

.



ازدواج با او، ثروت و زیبایی او نبود؛ بلکه خواستم او را برای شوهرش نگه دارم . سپس عبداللّه با او ازدواج کرد. (1) این داستان به گونه های دیگر نیز در منابع تاریخی ، گزارش شده است: الف محور داستان در یکی از این گزارش ها، اُمّ خالد (دختر ابو جَندل، همسر عبد اللّه بن عامر) است و قاصد، ابو هریره است و خواستگاران، امام حسن علیه السلام ، امام حسین علیه السلام ، عبد اللّه بن جعفر و یزیدند ، که امّ خالد خواستگاری امام حسن علیه السلام را می پذیرد . (2) ب در گزارش دیگر، هند (دختر سهل بن عمرو، همسر عبد اللّه بن عامر بن کُرَیز، فرماندار بصره) محور داستان است و قاصد، ابو هریره است. (3) ج در گزارش سوم، داستان در باره زینب (دختر اسحاق، همسر عبد اللّه بن سلّام) است و قاصد، ابودردا است و خواستگاران ، امام حسین علیه السلام و یزیدند. (4) منابعی که این داستان را به یکی از گونه هایش نقل کرده اند، به ترتیب تاریخی، از این قرارند: الإمامه و السیاسه، ابن قُتَیبه دینَوَری (213 276ق) . الکامل، محمّد بن یزید مُبَرَّد (م 285 ق). مجمع الأمثال، ابو الفضل احمد بن محمّد میدانی(م 518ق) . مقتل الحسین، خوارزمی(م 538ق) . المناقب، ابن شهرآشوب (م 588 ق) . نهایه الأرَب، شهاب الدین احمد بن عبد الوهاب نُوَیری (677 732ق) .

.

1- .الإمامه والسیاسه : ج 1 ص 215 224 .
2- .مجمع الأمثال، میدانی : ج 2 ص 46 47 ؛ المناقب ، ابن شهرآشوب، ج 4 ص 38.
3- .ر. ک: ص 49 ح 766.
4- .نهایه الأرب : ج 6 ص 180 .



برخی از نویسندگان شیعی ، این گزارش تاریخی را نقد کرده اند . از آن جمله ، عبد الرّزاق موسوی مُقَرَّم، آن را افسانه ای برای تخریب چهره امام حسین علیه السلام می داند . (1) علّامه سیّد جعفر مرتضی عاملی نیز ، با بررسی موادّ تاریخیِ این قصّه ، نقدهای نُه گانه ای بر آن وارد ساخته است. (2) در مجموع ، به نظر می رسد که این داستان ، اصالت ندارد و نمی توان پذیرفت که به وقوع پیوسته باشد ؛ زیرا: 1 . اختلاف های فراوان در جزئیّات گزارش ها ، اصل داستان را با تردید جدّی مواجه می سازد: یک . اختلاف در نام زن: ارینب، هند، اُمّ خالد؛ دو . اختلاف در نام شوهر: عبد اللّه بن سلّام، عبد اللّه بن عامر ؛ سه . اختلاف در نام واسطه : ابو دَردا، ابو هُرَیره؛ چهار . اختلاف در نام شوهر جدید : امام حسن علیه السلام ، امام حسین علیه السلام . 2 . ابو دردا که در برخی از نقل ها به عنوان قاصد از او یاد شده است طبق نقل مشهور ، هنگام خلافت عثمان (23 34 ق) و به نقلی در سال 38 یا 39 از دنیا رفته است و حتی اگر بپذیریم که او در سال 39 از دنیا رفته، باز هم نمی تواند قاصد باشد؛ زیرا اگر این داستان درست باشد ، ظاهرا پس از بیعت گرفتن معاویه برای یزید در سال 49 ق ، اتّفاق افتاده ، (3) و اگر در زمان حیات ابو دردا اتّفاق افتاده باشد ، با توجّه به این که تولّد یزید را سال 31 ، 27 یا 26 گفته اند، چگونه یزید، حدّ اکثر در دوازده سالگی ، عاشق شده است؟ (4)

.

1- .مقتل الحسین علیه السلام ، مقرّم : ص 40 و 41.
2- .ر . ک : دراسات و بحوث فی التاریخ و الإسلام : ج 2 ص 159 166.
3- .الطبقات الکبری : ج 7 ص 393 ، اُسد الغابه : ج 4 ص 307 ، الإصابه : ج 4 ص 622 ، الإستیعاب : ج 3 ص 300 .
4- .ر . ک : مروج الذهب : ج 3 ص 63 ، تاریخ الخلفاء : ص 245 ، البدایه و النهایه : ج 8 ص 226 .



3 . در منابع تاریخی، از کسی به نام عبد اللّه بن سلّام ، به عنوان والی عراق از سوی معاویه یاد نشده است. در کتب تاریخی ، از سه نفر با این نام، یاد شده که دو نفر از آنها ، پس از این حادثه به دنیا آمده اند و تنها کسی که در این زمان می تواند منظور شود، عبد اللّه بن سلّام یهودی است ؛ امّا وی نیز نمی تواند مراد باشد ؛ زیرا در سال 41 یا 43 ق، از دنیا رفته و در این زمان، پیرمردی کهن سال بوده است. (1) 4 . از سوی دیگر، «سه بار طلاق دادن در یک مجلس» با فقه اهل بیت علیهم السلام سازگاری ندارد و فقیهان شیعه، به اجماع، آن را مردود می دانند. (2) 5 . انگیزه سازندگان این داستان ، این بوده که پشت این ماجرا ، عوامل جنبش امام حسین علیه السلام را بر ضدّ یزید ، چیزهایی از جنس کشمکش های جاهلی نشان دهند ؛ یعنی مشاجرات شخصیِ مبتنی بر هوا و هوس . هدف ، این بوده که از جایگاه ارزشی قیام آن حضرت بکاهند . روایت های تاریخی ضعیف ، با این همه اختلاف و ناسازگاری ، بهترین دلیل برای ساختگی بودن چنین داستانی است . با این همه ، اگر چنین رویدادی به وقوع پیوسته باشد، چنین ازدواجی منع شرعی ندارد ؛ بویژه این که هدف امام حسین علیه السلام ، جلوگیری از تعدّی و ستم بوده است .

.

1- .الثقات ، ابن حبّان : ج3 ص228 ، اُسد الغابه : ج 3 ص 265 ، الإصابه : ج 4 ص 102 ، تاریخ دمشق : ج 29 ص 98 و 101 ، دراسات و بحوث فی التاریخ و الإسلام : ج2 ص161 162 . نیز ، ر . ک : التاریخ الکبیر : ج 5 ص 18 .
2- .ر. ک: جواهر الکلام : ج32 ص81 .


2 / 7سِیاسَهُ مُعاوِیَهَ فی مُواجَهَهِ الإِمامِ علیه السلامالطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) عن محمّد بن أبی یعقوب الضبّی :إنَّ مُعاوِیَهَ بنَ أبی سُفیانَ کانَ یَلقَی الحُسَینَ علیه السلام فَیَقولُ : مَرحَبا وأهلاً بِابنِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله ، ویَأمُرُ لَهُ بِثَلاثِمِئَهِ ألفٍ . (1)

سیر أعلام النبلاء :کانَ [الحُسَینُ علیه السلام ] یَقبَلُ جَوائِزَ مُعاوِیَهَ ، ومُعاوِیَهُ یَری لَهُ ویَحتَرِمُهُ ویُجِلُّهُ . (2)

الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) عن أبی سعید الکلبی :قالَ مُعاوِیَهُ لِرَجُلٍ مِن قُرَیشٍ : إذا دَخَلتَ مَسجِدَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَرَأَیتَ حَلقَهً فیها قَومٌ کَأَنَّ عَلی رُؤوسِهِمُ الطَّیرِ ، فَتِلکَ حَلقَهُ أبی عَبدِ اللّهِ ، مُؤتَزِرا عَلی أنصافِ ساقَیهِ ، لَیسَ فیها مِنَ الهُزَیلی (3) شَیءٌ . (4)

العقد الفرید عن العُتبیّ :دَعا مُعاوِیَهُ مَروانَ بنَ الحَکَمِ فَقالَ لَهُ : أشِر عَلَیَّ فِی الحُسَینِ . قالَ : تُخرِجُهُ مَعَکَ إلَی الشّامِ فَتَقطَعُهُ عَن أهلِ العِراقِ وتَقطَعُهُم عَنهُ ، قالَ : أرَدتَ وَاللّهِ أن تَستَریحَ مِنهُ وتَبتَلِیَنی بِهِ ، فَإِن صَبَرتُ عَلَیهِ صَبَرتُ عَلی ما أکرَهُ ، وإن أسَأتُ إلَیهِ کُنتُ قَد قَطَعتُ رَحِمَهُ . فَأَقامَهُ . وبَعَثَ إلی سَعیدِ بنِ العاصِ ، فَقالَ لَهُ : یا أبا عُثمانَ ، أشِر عَلَیَّ فِی الحُسَینِ . قالَ : إنَّکَ وَاللّهِ ما تَخافُ الحُسَینَ إلّا عَلی مَن بَعدَکَ ، وإنَّکَ لَتُخَلِّفُ لَهُ قِرنا إن صارَعَهُ لَیَصرَعَنَّهُ ، وإن سابَقَهُ لَیَسبِقَنَّهُ ، فَذَرِ الحُسَینَ مَنِبتَ النَّخلَهِ (5) ؛ یَشرَب مِنَ الماءِ ، ویَصعَد فِی الهَواءِ ، ولا یَبلُغ إلَی السَّماءِ . (6)

.

1- .الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) : ج 1 ص 397 الرقم 367 .
2- .سیر أعلام النبلاء : ج 3 ص 291 .
3- .قول هزل : أی هُذاء ، وفلان یهزل فی کلامه : إذا لم یکن جادّا . والمُشعوِذُ إذا خفَّت یداه بالتخاییل الکاذبه فَفِعلُه یقال له : الهُزَیلی ؛ لأنّها هَزْل لا جِدَّ فیها (لسان العرب : ج 11 ص 696 «هزل») .
4- .الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) : ج 1 ص 412 ح 388 ، تاریخ دمشق : ج 14 ص 179 .
5- .قال العلّامه المجلسی قدس سره : أی کما أنّ النخله فی تلک البلاد تشرب الماء وتصعد فی الهواء ، وکلّما صعدت لا تبلغ السماء ، فکذلک هو کلّما تمنّی وطلب الرفعه لا یصل إلی شیء (بحار الأنوار : ج 44 ص 210) .
6- .العقد الفرید : ج 3 ص 82 ؛ المناقب لابن شهرآشوب : ج 4 ص 82 نقلاً عن الأندلسی ، بحار الأنوار : ج 44 ص 210 ح 6 .



2 / 7سیاست معاویه در رویارویی با امام علیه السلام

الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) به نقل از محمّد بن ابی یعقوب ضَبّی : معاویه بن ابی سفیان ، حسین علیه السلام را می دید و می گفت : «آفرین و خوش آمدی ، ای فرزند پیامبر خدا!» و فرمان می داد سیصد هزار [درهم] به او بدهند .

سیر أعلام النبلاء :حسین علیه السلام عطایای معاویه را می پذیرفت . معاویه جایگاه او را در نظر داشت و او را احترام می کرد و بزرگ می شمرد .

الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) به نقل از ابو سعید کلبی : معاویه به مردی قریشی گفت : چون به مسجد پیامبر خدا رفتی و حلقه ای از مردمان را دیدی که در میانشان گروهی [چنان ساکت و ساکن اند که ]گویی پرنده بر سرشان نشسته است ، بدان که آن ، حلقه ابو عبد اللّه [حسین علیه السلام ] است . پیراهنش تا نیمه ساق های او را پوشانده و در آن حلقه، هیچ بازی و بیهودگی نیست .

العقد الفرید به نقل از عُتبی : معاویه ، مروان بن حکم را فرا خواند و به او گفت : نظر مشورتی خودت را در باره حسین ، به من بگو . گفت : او را با خود به شام ببر تا او را از عراقیان، جدا کنی و عراقیان را از او . معاویه گفت : به خدا سوگند ، خواستی از او آسوده شوی و مرا به او گرفتار کنی . اگر بر او شکیبایی ورزم ، بر چیزی که ناخوش دارم ، شکیب ورزیده ام و اگر به او بدی کنم ، قطع رحم کرده ام . از این رو ، حسین علیه السلام را در همان مدینه نگاه داشت . او به سعید بن عاص نیز پیغام داد و گفت : ای ابو عثمان ! نظر مشورتی ات را در باره حسین ، به من بگو . او گفت : به خدا سوگند ، تو از حسین ، تنها برای [خلیفه] پس از خودت می ترسی . تو در برابرش کسی را بر جای بگذار که اگر با هم در افتادند ، او را بر زمین بزند و اگر از یکدیگر سبقت جستند ، بر او پیشی بگیرد . پس حسین را مانند نخل خرما باقی بگذار : آب می خورد و بالا می رود ؛ امّا به آسمان نمی رسد . (1)

.

1- .علّامه مجلسی گفته است : «مقصود، آن است که: همان گونه که درخت خرما در این شهرها ، آب می خورد و سر به هوا می کشد ، و هر چه که بلند شود ، به آسمان نمی رسد ، او [امام حسین علیه السلام ] نیز چنین است که هر چه آرزو کند و بزرگی بخواهد ، به جایی نمی رسد» .



راجع : ص 150 (وصیّه معاویه لیزید لمّا حضره الموت) .

2 / 8اِستِشعارُ مُعاوِیَهَ الخَطَرَ مِن ناحِیَهِ الإِمامِ علیه السلامأنساب الأشراف عن أبی صالح :قَدِمَ مُعاوِیَهُ مَکَّهَ فَلَقِیَهُ ابنُ عَبّاسٍ ، فَقالَ لَهُ مُعاوِیَهُ : عَجَبا لِلحَسَنِ ، شَرِبَ عَسَلَهً طائِفِیَّهً فَما رَوَتهُ فَماتَ مِنها ! فَقالَ ابنُ عَبّاسٍ : لَئِن هَلَکَ الحَسَنُ علیه السلام فَلَن یَنسَأُ فی أجَلِکَ ، قالَ : وأنتَ الیَومَ سَیِّدُ قَومِکَ ، قالَ : أمّا ما بَقِیَ أبو عَبدِ اللّهِ ، فَلا. (1)

2 / 9تَهدیدُ مُعاوِیَهَ الإِمامَ علیه السلام فِی الوَفاءِ بِبَیعَتِهِالطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) :کَتَبَ مَروانُ بنُ الحَکَمِ إلی مُعاوِیَهَ : إنّی لَستُ آمَنُ أن یَکونَ حُسَینٌ مُرصِدا (2) لِلفِتنَهِ ، وأظُنُّ یَومَکُم مِن حُسَینٍ طَویلاً . فَکَتَبَ مُعاوِیَهُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام : إنَّ مَن أعطَی اللّهَ صَفقَهَ یَمینِهِ وعَهدَهُ لَجَدیرٌ بِالوَفاءِ ، وقَد اُنبِئتُ أنَّ قَوما مِن أهلِ الکوفَهِ قَد دَعَوکَ إلَی الشِّقاقِ ؛ وأهلُ العِراقِ مَن قَد جَرَّبتَ ، قَد أفسَدوا عَلی أبیکَ وأخیکَ ، فَاتَّقِ اللّهَ وَاذکُرِ المیثاقَ ، فَإِنَّکَ مَتی تَکِدنی أکِدکَ . فَکَتَبَ إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام : أتانی کِتابُکَ وأنَا بِغَیرِ الَّذی بَلَغَکَ عَنّی جَدیرٌ ، وَالحَسَناتُ لا یَهدی لَها إلَا اللّهُ ، وما أرَدتُ لَکَ مُحارَبَهً ولا عَلَیکَ خِلافا ، وما أظُنُّ لی عِندَ اللّهِ عُذرا فی تَرکِ جِهادِکَ ، وما أعلَمُ فِتنَهً أعظَمُ مِن وِلایَتِکَ أمرَ هذِهِ الاُمَّهِ . فَقالَ مُعاوِیَهُ : إن أثَرنا بِأَبی عَبدِ اللّهِ إلّا أسَدا . وکَتَبَ إلَیهِ مُعاوِیَهُ أیضا فی بَعضِ ما بَلَغَهُ عَنهُ : إنّی لَأَظُنُّ أنَّ فی رَأسِکَ نَزوَهً ، فَوَدِدتُ أنّی أدرَکتُها فَأَغفِرُها لَکَ . (3)

.

1- .أنساب الأشراف : ج 3 ص 298 وراجع : شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید : ج 16 ص 11 والبدایه والنهایه : ج 8 ص 138 .
2- .رَصَدْتُه وأرصَدتُه : أعددت له (الصحاح : ج 2 ص 474 «رصد») .
3- .الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) : ج 1 ص 440 ، تاریخ دمشق : ج 14 ص 205 ، سیر أعلام النبلاء : ج 3 ص 294 ، تاریخ الإسلام للذهبی : ج 5 ص 6 ، بغیه الطلب فی تاریخ حلب : ج 6 ص 2606 ، البدایه والنهایه : ج 8 ص 162 .



ر . ک : ص 92 (سخن علّامه امینی در باره ولایت عهدی یزید) و ص 151 (وصیّت معاویه به یزید ، هنگام مرگ) .

2 / 8احساس خطر معاویه از ناحیه امام علیه السلام

أنساب الأشراف به نقل از ابو صالح : چون معاویه به مکّه آمد ، ابن عبّاس به دیدارش رفت . معاویه به او گفت : شگفتا از حسن! عسل طائف را می نوشد و هنوز سیراب نشده ، می میرد! ابن عبّاس گفت : اگر حسن در گذشت ، اجل تو نیز به تأخیر نمی افتد . معاویه گفت : و تو اکنون ، مهتر قومت هستی . ابن عبّاس گفت : تا هنگامی که ابو عبد اللّه [حسین علیه السلام ] زنده است ، نه .

2 / 9تهدید امام علیه السلام توسّط معاویه ، برای وفادار ماندن به بیعتِ خود

الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) :مروان بن حکم ، به معاویه نوشت : من ایمن نیستم که حسین به کمین آشوبی ننشسته باشد و به گمانم ، گرفتاری طولانی ای با حسین داشته باشید . پس معاویه به حسین علیه السلام نوشت : هر کس با خدا عهد و پیمان می بندد ، سزاوار وفا کردن است . به من خبر داده اند که برخی از مردم کوفه ، تو را به درگیری فرا خوانده اند ، حال آن که عراقیان را آزموده ای ؛ کار را برای پدر و برادرت تباه کردند . پس ، از خدا پروا کن و پیمان را به یاد داشته باش ، که هر گاه تو با من حیله کنی ، با تو حیله می کنم . حسین علیه السلام در جواب او نوشت : «نامه ات به من رسید و من به غیر آنچه به تو رسیده ، سزامندم و جز خدا به کارهای نیکو ، ره نمی نماید . من قصد جنگ و مخالفت با تو را ندارم و گمان هم نمی کنم که برای ترک جهاد با تو ، عذری در پیشگاه خدا داشته باشم ، و فتنه ای را بزرگ تر از فتنه فرمان رواییِ تو بر این امّت نمی دانم» . پس معاویه گفت : ما همواره ابو عبد اللّه را به سانِ شیر [شجاع] دیده ایم . و معاویه دو باره بر اساس خبرهایی که به او رسیده بود ، به حسین علیه السلام نوشت : من گمان می برم که در سر ، خیال قیام می پروری و دوست داشتم که در روزگار من باشد تا آن را بر تو نادیده بگیرم .

.




2 / 10خُطبَهُ الإِمامِ علیه السلام قَبلَ مَوتِ مُعاوِیَهَ بِسَنَهٍکتاب سلیم بن قیس :لَمّا کانَ قَبلَ مَوتِ مُعاوِیَهَ بِسَنَهٍ ، حَجَّ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام وعَبدُ اللّهِ بنُ عَبّاسٍ وعَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ مَعَهُ . فَجَمَعَ الحُسَینُ علیه السلام بَنی هاشِمٍ ، رِجالَهُم ونِساءَهُم ومَوالِیَهُم وشیعَتَهُم مَن حَجَّ مِنهُم ، ومِنَ الأَنصارِ مِمَّن یَعرِفُهُ الحُسَینُ علیه السلام وأهلُ بَیتِهِ . ثُمَّ أرسَلَ رُسُلاً : لا تَدَعوا أحَدا مِمَّن حَجَّ العامَ مِن أصحابِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله المَعروفینَ بِالصَّلاحِ وَالنُّسُکِ إلَا اجمَعوهُم لی . فَاجتَمَعَ إلَیهِ بِمِنیً أکثَرُ مِن سَبعِمِئَهِ رَجُلٍ وهُم فی سُرادِقِهِ (1) ، عامَّتُهُم مِنَ التّابِعینَ ، ونَحوٌ مِن مِئَتَی رَجُلٍ مِن أصحابِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله ، وغَیرِهِم . فَقامَ فیهِمُ الحُسَینُ علیه السلام خَطیبا ، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنی عَلَیهِ ، ثُمَّ قالَ : أمّا بَعدُ ، فَإِنَّ هذَا الطّاغِیَهَ قَد فَعَلَ بِنا وبِشیعَتِنا ما قَد رَأَیتُم وعَلِمتُم وشَهِدتُم ، وإنّی اُریدُ أن أسأَلَکُم عَن شَیءٍ ، فَإِن صَدَقتُ فَصَدِّقونی وإن کَذَبتُ فَکَذِّبونی : أسأَلُکُم بِحَقِّ اللّهِ عَلَیکُم وحَقِّ رَسولِ اللّهِ وحَقِّ قَرابَتی مِن نَبِیِّکُم ، لَمّا سَیَّرتُم مَقامی هذا ، ووَصَفتُم مَقالَتی ، ودَعَوتُم أجمَعینَ فی أنصارِکُم مِن قَبائِلِکُم مَن أمِنتُم مِنَ النّاسِ ووَثِقتُم بِهِ ، فَادعوهُم إلی ما تَعلَمونَ مِن حَقِّنا ؛ فَإِنّی أتَخَوَّفُ أن یَدرُسَ (2) هذَا الأَمرُ ویَذهَبَ الحَقُّ ویُغلَبَ ، «وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکَفِرُونَ» . (3) وما تَرَکَ شَیئا مِمّا أنزَلَ اللّهُ فیهِم مِنَ القُرآنِ إلّا تَلاهُ وفَسَّرَهُ ، ولا شَیئا مِمّا قالَهُ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله فی أبیهِ وأخیهِ واُمِّهِ وفی نَفسِهِ وأهلِ بَیتِهِ إلّا رَواهُ . وکُلُّ ذلِکَ یَقولُ الصَّحابَهُ : اللّهُمَّ نَعَم ، قَد سَمِعنا وشَهِدنا . ویَقولُ التّابِعِیُّ : اللّهُمَّ قَد حَدَّثَنی بِهِ مَن اُصَدِّقُهُ وأَأتَمِنُهُ مِنَ الصَّحابَهِ . فَقالَ : أنشُدُکُمُ اللّهَ إلّا حَدَّثتُم بِهِ مَن تَثِقونَ بِهِ وبِدینِهِ . فَکانَ فیما ناشَدَهُمُ الحُسَینُ علیه السلام وذَکَّرَهُم أن قالَ : أنشُدُکُمُ اللّهَ ، أتَعلَمونَ أنَّ عَلِیَّ بنَ أبی طالِبٍ کانَ أخا رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله حینَ آخی بَینَ أصحابِهِ ، فَآخی بَینَهُ وبَینَ نَفسِهِ وقالَ : «أنتَ أخی وأنَا أخوکَ فِی الدُّنیا وَالآخِرَهِ» ؟ قالوا : اللّهُمَّ نَعَم . قالَ : أنشُدُکُمُ اللّهَ ، هَل تَعلَمونَ أنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله اشتَری مَوضِعَ مَسجِدِهِ ومَنازِلِهِ فَابتَناهُ ، ثُمَّ ابتَنی فیهِ عَشَرَهَ مَنازِلَ ، تِسعَهً لَهُ وجَعَلَ عاشِرَها فی وَسَطِها لِأَبی ، ثُمَّ سَدَّ کُلَّ بابٍ شارِعٍ إلَی المَسجِدِ غَیرَ بابِهِ ، فَتَکَلَّمَ فی ذلِکَ مَن تَکَلَّمَ ، فَقالَ صلی الله علیه و آله : «ما أنَا سَدَدتُ أبوابَکُم وفَتَحتُ بابَهُ ، ولکِنَّ اللّهَ أمَرَنی بِسَدِّ أبوابِکُم وفَتحِ بابِهِ» ، ثُمَّ نَهَی النّاسَ أن یَناموا فِی المَسجِدِ غَیرَهُ ، وکانَ یُجنِبُ فِی المَسجِدِ ومَنزِلُهُ فی مَنزِلِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله ، فَوُلِدَ لِرَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله ولَهُ فیهِ أولادٌ ؟ قالوا : اللّهُمَّ نَعَم . قالَ : أفَتَعلَمونَ أنَّ عُمَرَ بنَ الخَطّابِ حَرَصَ عَلی کَوَّهٍ (4) قَدرَ عَینِهِ یَدَعُها مِن مَنزِلِهِ إلَی المَسجِدِ ، فَأَبی عَلَیهِ ، ثُمَّ خَطَبَ صلی الله علیه و آله فَقالَ : «إنَّ اللّهَ أمَرَ موسی أن یَبنِیَ مَسجِدا طاهِرا لا یَسکُنُهُ غَیرُهُ وغَیرُ هارونَ وَابنَیهِ ، وإنَّ اللّهَ أمَرَنی أن أبنِیَ مَسجِدا طاهِرا لا یَسکُنُهُ غَیری وغَیرُ أخی وَابنَیهِ» ؟ قالوا : اللّهُمَّ نَعَم . قالَ : أنشُدُکُمُ اللّهَ ، أتَعلَمونَ أنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله نَصَبَهُ یَومَ غَدیرِ خُمٍّ ، فَنادی لَهُ بِالوِلایَهِ وقالَ : «لِیُبَلِّغِ الشّاهِدُ الغائِبَ» ؟ قالوا : اللّهُمَّ نَعَم . قالَ : أنشُدُکُمُ اللّهَ ، أتَعلَمونَ أنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله قالَ لَهُ فی غَزوَهِ تَبوکَ : «أنتَ مِنّی بِمَنزِلَهِ هارونَ مِن موسی ، وأنتَ وَلِیُّ کُلِّ مُؤمِنٍ بَعدی» ؟ قالوا : اللّهُمَّ نَعَم . قالَ : أنشُدُکُمُ اللّهَ ، أتَعلَمونَ أنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله حینَ دَعَا النَّصاری مِن أهلِ نَجرانَ إلَی المُباهَلَهِ ، لَم یَأتِ إلّا بِهِ وبِصاحِبَتِهِ وَابنَیهِ ؟ قالوا : اللّهُمَّ نَعَم . قالَ : أنشُدُکُمُ اللّهَ ، أتَعلَمونَ أنَّهُ دَفَعَ إلَیهِ اللِّواءَ یَومَ خَیبَرَ ، ثُمَّ قالَ : «لَأَدفَعُهُ إلی رَجُلٍ یُحِبُّهُ اللّهُ ورَسولُهُ ویُحِبُّ اللّهَ ورَسولَهُ ، کَرّارٍ غَیرِ فَرّارٍ ، یَفتَحُهَا اللّهُ عَلی یَدَیهِ» ؟ قالوا : اللّهُمَّ نَعَم . قالَ : أتَعلَمونَ أنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله بَعَثَهُ بِبَراءَهَ ، وقالَ : «لا یُبَلِّغُ عَنّی إلّا أنَا أو رَجُلٌ مِنّی» ؟ قالوا : اللّهُمَّ نَعَم . قالَ : أتَعلَمونَ أنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله لَم تَنزِل بِهِ شِدَّهٌ قَطُّ إلّا قَدَّمَهُ لَها ثِقَهً بِهِ ، وأنَّهُ لَم یَدعُهُ بِاسمِهِ قَطُّ إلّا أن یَقولَ : «یا أخی» ، وَ«ادعوا لی أخی» ؟ قالوا : اللّهُمَّ نَعَم . قالَ : أتَعلَمونَ أنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله قَضی بَینَهُ وبَینَ جَعفَرٍ وزَیدٍ ، فَقالَ لَهُ : «یا عَلِیُّ ! أنتَ مِنّی وأنَا مِنکَ ، وأنتَ وَلِیُّ کُلِّ مُؤمِنٍ ومُؤمِنَهٍ بَعدی» ؟ قالوا : اللّهُمَّ نَعَم . قالَ : أتَعلَمونَ أنَّهُ کانَت لَهُ مِن رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله کُلَّ یَومٍ خَلوَهٌ وکُلَّ لَیلَهٍ دَخلَهٌ ؛ إذا سَأَلَهُ أعطاهُ وإذا سَکَتَ أبدَأَهُ ؟ قالوا : اللّهُمَّ نَعَم . قالَ : أتَعلَمونَ أنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَضَّلَهُ عَلی جَعفَرٍ وحَمزَهَ حینَ قالَ لِفاطِمَهَ علیهاالسلام : «زَوَّجتُکِ خَیرَ أهلِ بَیتی ، أقدَمَهُم سِلما وأعظَمَهُم حِلما وأکثَرَهُم عِلما» ؟ قالوا : اللّهُمَّ نَعَم . قالَ : أتَعلَمونَ أنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله قالَ : «أنَا سَیِّدُ وُلدِ آدَمَ ، وأخی عَلِیٌّ سَیِّدُ العَرَبِ ، وفاطِمَهُ سَیِّدَهُ نِساءِ أهلِ الجَنَّهِ ، وَابنایَ الحَسَنُ وَالحُسَینُ سَیِّدا شَبابِ أهلِ الجَنَّهِ» ؟ قالوا : اللّهُمَّ نَعَم . قالَ : أتَعلَمونَ أنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله أمَرَهُ بِغُسلِهِ ، وأخبَرَهُ أنَّ جَبرَئیلَ یُعینُهُ عَلَیهِ ؟ قالوا : اللّهُمَّ نَعَم . قالَ : أتَعلَمونَ أنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله قالَ فی آخِرِ خُطبَهٍ خَطَبَها : «أیُّهَا النّاسُ ! إنّی تَرَکتُ فیکُمُ الثَّقَلَینِ کِتابَ اللّهِ وأهلَ بَیتی ، فَتَمَسَّکوا بِهِما لَن تَضِلّوا» ؟ قالوا : اللّهُمَّ نَعَم . فَلَم یَدَع شَیئا أنزَلَهُ اللّهُ فی عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام خاصَّهً وفی أهلِ بَیتِهِ مِنَ القُرآنِ ولا عَلی لِسانِ نَبِیِّهِ صلی الله علیه و آله إلّا ناشَدَهُم فیهِ ، فَیَقولُ الصَّحابَهُ : اللّهُمَّ نَعَم ، قَد سَمِعنا ، ویَقولُ التّابِعِیُّ : اللّهُمَّ قَد حَدَّثَنیهِ مَن أثِقُ بِهِ ، فُلانٌ وفُلانٌ . ثُمَّ ناشَدَهُم أنَّهُم قَد سَمِعوهُ صلی الله علیه و آله یَقولُ : «مَن زَعَمَ أنَّهُ یُحِبُّنی ویُبغِضُ عَلِیّا فَقَد کَذَبَ ، لَیسَ یُحِبُّنی وهُوَ یُبغِضُ عَلِیّا»! فَقالَ لَهُ قائِلٌ : یا رَسولَ اللّهِ ! وکَیفَ ذلِکَ ؟ قالَ : «لِأَنَّهُ مِنّی وأنَا مِنهُ ، مَن أحَبَّهُ فَقَد أحَبَّنی ومَن أحَبَّنی فَقَد أحَبَّ اللّهَ ، ومَن أبغَضَهُ فَقَد أبغَضَنی ومَن أبغَضَنی فَقَد أبغَضَ اللّهَ» . فَقالوا : اللّهُمَّ نَعَم ، قَد سَمِعنا . وتَفَرَّقوا عَلی ذلِکَ . (5)

.

1- .السرادق : کلّ ما أحاط بالشیء (کتاب العین : ص 370 «سردق») .
2- .دَرَسَ : عفا (الصحاح : ج 3 ص 927 «درس») .
3- .الصفّ : 8 .
4- .الکوه : الخرق فی الحائط و الثقب فی البیت (لسان العرب : ج 15 ص 236 «کوی») .
5- .کتاب سلیم بن قیس : ج 2 ص 788 ح 26 ، بحار الأنوار : ج 33 ص 181 ح 456 وراجع : الاحتجاج : ج 2 ص 87 ح 162 .



2 / 10سخنرانی امام علیه السلام ، یک سال پیش از مرگ معاویه

کتاب سُلَیم بن قَیس :یک سال پیش از مرگ معاویه ، حسین بن علی علیه السلام حج گزارد و عبد اللّه بن عبّاس و عبد اللّه بن جعفر نیز با او بودند . حسین علیه السلام حاجیان بنی هاشم را از مرد و زن و وابستگان و پیروانشان ، و نیز هر کس از انصار را که خود یا خانواده اش می شناخت ، گرد آورد و سپس پیک هایی فرستاد که : «هیچ یک از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله را که امسال به حج آمده اند و به صلاح و عبادتْ معروف اند ، فرو مگذارید ، مگر آن که برایم گردشان بیاورید» . بیش از هفتصد نفر در خیمه های حسین علیه السلام در سرزمین منی گرد آمدند . بیشتر این افراد ، از تابعیان و حدود دویست نفر نیز از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و غیر آنان بودند . حسین علیه السلام میان آنان به سخن ایستاد و پس از حمد و ثنای خداوند ، فرمود : «امّا بعد ، این طاغوت، با ما و پیروانمان ، آن کرده که دیده اید و می دانید و پیش روی شماست . من می خواهم پرسشی از شما بکنم . اگر راست گفتم ، تصدیقم کنید و اگر دروغ گفتم ، تکذیبم کنید . به حقّ خدا بر شما و حقّ پیامبر خدا و حقّ نزدیکی ام به پیامبرتان ، چون از این جا رفتید و گفته ام را نقل کردید و هر آن کس از یاوران قبیله تان را که از او ایمن بودید و به وی اعتماد داشتید ، فرا خواندید ، آنان را به آنچه از حقّ ما می دانید ، فرا بخوانید ؛ چرا که من بیم دارم که این موضوع (امامت) ، از یاد برود و حق ، مغلوب شود و از میان برود ، «هر چند خداوند، تمام کننده نور خویش است ؛ اگرچه کافران را ناخوش آید» » . و حسین علیه السلام چیزی از قرآن را که در حقّ ایشان نازل شده بود ، فرو ننهاد ، جز آن که آن را خواند و تفسیر کرد و هیچ حدیثی از آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله در باره پدر ، برادر ، مادر ، خودش و خاندانش فرموده بود ، وا ننهاد ، جز آن که روایتش کرد و در باره همه اینها ، صحابه می گفتند: «آری ، آری . [این را از پیامبر] شنیدیم و دیدیم» و تابعی می گفت: «آری ، آری . آن را فردی از صحابه برای من نقل کرده که او را راستگو و امین می دانم» . حسین علیه السلام فرمود: «شما را به خدا سوگند می دهم که این را جز به کسی که به خودش و دینش اطمینان دارید ، نگویید» . و از جمله آنچه حسین علیه السلام آنها را بِدانْ سوگند داد و به یادشان آورد ، این بود که گفت: «شما را به خدا سوگند می دهم ، آیا می دانید که وقتی [پیامبر صلی الله علیه و آله ]بین یارانش پیمان برادری بست ، علی بن ابی طالب ، برادر پیامبر خدا بود ؛ پس بین او و خودش پیمان برادری بست و فرمود : در دنیا و آخرت ، تو برادرِ منی و من ، برادر تو ام ؟» . گفتند : به خدا ، آری . فرمود: «شما را به خدا سوگند ، آیا می دانید که پیامبر صلی الله علیه و آله ، زمین محلّ مسجد و منزلش را خرید و مسجد را ساخت و سپس در آن جا ده خانه ساخت که نُه تای آن ، از آنِ او بود و دهمی را در وسط آنها برای پدرم معیّن کرد و سپس همه راه های ورود [از خانه ها] به مسجد را بست ، جز راه ورودی او را ، و در این باره ، پاره ای سخن گفتند و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : من درهای [ خانه های] شما را نبستم و درِ ورودیِ [ خانه ]او را باز نگذاشتم؛ بلکه خداوند ، به من فرمان داد که درهای [خانه های] شما را ببندم و درِ [ خانه] او را باز بگذارم و آن گاه ، همه مردم را بجز او ، از خوابیدن در مسجد، نهی کرد و [ او] حتّی در مسجد ، جُنُب می شد و خانه او در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله بود و برای پیامبر خدا و او ، در همان خانه ، فرزندانی زاده شدند؟» . گفتند : به خدا ، آری . فرمود : «آیا می دانید که عمر بن خطّاب ، اصرار کرد تا روزنه ای به مقدار یک چشم ، از منزلش به مسجد برایش باز بگذارد؛ ولی پیامبر صلی الله علیه و آله قبول نکرد و آن گاه ، سخنرانی کرد و فرمود : خداوند به موسی علیه السلام فرمان داد مسجدی پاک بسازد که جز خودش و هارون علیه السلام و دو پسر هارون ، کس دیگری در آن ساکن نشود . [اینک ]خداوند به من نیز فرمان داد تا مسجدی پاک بسازم و جز خودم و برادرم و دو فرزندش ، کسی در آن ساکن نشود ؟» . گفتند : به خدا ، آری . فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا می دانید که پیامبر صلی الله علیه و آله در روز غدیر خُم ، او را منصوب کرد و ولایت را برای او تثبیت کرد و فرمود: حاضران به غایبان برسانند ؟» . گفتند : به خدا ، آری . فرمود : «شما را به خدا سوگند ، آیا می دانید که پیامبر صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک به او فرمود : تو نسبت به من ، چون هارون نسبت به موسایی و تو پس از من ، ولیّ هر مؤمنی ؟» . گفتند : به خدا ، آری . فرمود : «شما را به خدا سوگند ، آیا می دانید که پیامبر صلی الله علیه و آله ، هنگامی که ترسایان نَجران را به مُباهله فرا خوانْد ، جز او و زنش و دو فرزندش را نیاورد؟» . گفتند : به خدا ، آری . فرمود : «شما را به خدا سوگند ، آیا می دانید که در روز خیبر ، پرچم را به او داد و فرمود : پرچم را به کسی می دهم که خدا و پیامبرش او را دوست می دارند و او نیز خدا و پیامبرش را دوست دارد ؛ کسی که یورش برنده بی فرار است و خداوند به دست او ، قلعه خیبر را فتح می کند ؟» . گفتند : به خدا ، آری . فرمود : «آیا می دانید که پیامبر صلی الله علیه و آله ، سوره برائت را به وسیله او فرستاد و فرمود : از سوی من ، جز خودم و یا مردی از من ، ابلاغ نمی کند ؟» . گفتند : به خدا ، آری . فرمود : «آیا می دانید که هیچ سختی ای به پیامبر صلی الله علیه و آله روی نمی آورْد ، جز آن که از سرِ اعتماد به علی علیه السلام ، او را برای [از میان برداشتن] آن ، پیش می داشت ؟ و پیامبر صلی الله علیه و آله ، هیچ گاه او را به نام ، صدا نمی زد؛ بلکه می فرمود : ای برادرم! و [یا می فرمود : ] برادرم را برایم صدا کنید ؟» . گفتند : به خدا ، آری . فرمود: «آیا می دانید که پیامبر صلی الله علیه و آله بین او ، جعفر و زید ، داوری کرد و به او فرمود : ای علی! تو از منی و من از تو اَم ، و تو پس از من ، ولیّ هر مرد و زن مؤمنی ؟» . گفتند : به خدا ، آری . فرمود : «آیا می دانید که او [ برای دریافت علوم پیامبر صلی الله علیه و آله ] ، هر روز ، با پیامبر صلی الله علیه و آله خلوت می کرد و هر شب ، به خانه اش می رفت و هر گاه می پرسید ، پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ می داد و هر گاه سکوت می کرد ، پیامبر صلی الله علیه و آله [خود ، به سخن] آغاز می کرد ؟» . گفتند : به خدا ، آری . فرمود : «آیا می دانید که پیامبر صلی الله علیه و آله ، هنگامی که به فاطمه علیهاالسلام فرمود : شوهر تو ، بهترینِ کسانِ من ، پیش ترینشان در اسلام آوردن ، بزرگ ترینشان در بردباری و دانشمندترینِ آنان است ، او را بر جعفر و حمزه ، برتری بخشید ؟» . گفتند : به خدا ، آری . فرمود : «آیا می دانید که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : من ، سَرورِ فرزندان آدم هستم و برادرم علی ، سَرورِ عرب و فاطمه ، بانوی زنانِ بهشت و دو پسرم حسن و حسین ، سَرورِ جوانان بهشت اند ؟» . گفتند : به خدا ، آری . فرمود : «آیا می دانید که پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمان داد تا غسلش دهد و به او خبر داد که در این کار ، جبرئیل علیه السلام او را یاری خواهد کرد؟» . گفتند : به خدا ، آری . فرمود : «آیا می دانید که پیامبر صلی الله علیه و آله در آخرین سخنرانی خود فرمود : ای مردم! من در میان شما ، دو چیز گران سنگ باقی گذاشتم : کتاب خدا و اهل بیتم . به آن دو ، چنگ بزنید تا هرگز گم راه نشوید ؟» . گفتند : به خدا ، آری . [ حسین علیه السلام ] چیزی را از آنچه خداوند در باره علی بن ابی طالب علیه السلام و یا اهل بیتش در قرآن ، فرو فرستاده بود و یا بر زبان پیامبرش جاری شده بود ، ناگفته نگذاشت و حاضران را بر [درستیِ] آنها سوگند داد . پس اصحاب می گفتند : «آری ، ما شنیده ایم» . و تابعیان می گفتند : «آری ، [آن را ]کسانی که به آنان اعتماد داشته ایم ، چون فلانی و فلانی ، به ما خبر داده اند» . آن گاه ، سوگندشان داد که [ بگویند] آیا آنان این مطلب را شنیده اند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : «کسی که بپندارد مرا دوست می دارد ، اگر علی را دشمن بدارد ، دروغ می گوید . [ هیچ کس ]در حالی که علی را دشمن می دارد ، مرا دوست ندارد » . کسی گفت : ای پیامبر خدا! چه طور چنین است؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : « چون او از من است و من از اویم . آن که او را دوست بدارد ، مرا دوست داشته است و آن که مرا دوست بدارد ، خدا را دوست داشته است ، و آن که او را دشمن بدارد ، مرا دشمن داشته است و آن که مرا دشمن بدارد ، خدا را دشمن داشته است» ؟ گفتند : آری ، شنیده ایم . و آن گاه ، پراکنده شدند .

.



2 / 11ترقّب مَوتِ مُعاوِیَهَ لِلقِیامِالإرشاد :ما رَواهُ الکَلبِیُّ وَالمَدائِنِیُّ وغَیرُهُما مِن أصحابِ السّیرَهِ ، قالوا : لَمّا ماتَ الحَسَنُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام ، تَحَرَّکَتِ الشّیعَهُ بِالعِراقِ وکَتَبوا إلَی الحُسَینِ علیه السلام فی خَلعِ مُعاوِیَهَ وَالبَیعَهِ لَهُ ، فَامتَنَعَ عَلَیهِم وذَکَرَ أنَّ بَینَهُ وبَینَ مُعاوِیَهَ عَهدا وعَقدا لا یَجوزُ لَهُ نَقضُهُ حَتّی تَمضِیَ المُدَّهُ ، فَإِن ماتَ مُعاوِیَهُ نَظَرَ فی ذلِکَ . (1)

.

1- .الإرشاد : ج 2 ص 32 ، روضه الواعظین : ص 189 ، بحار الأنوار : ج 44 ص 324 ح 2 .

69

2 / 11منتظر مرگ معاویه بودن ، برای قیام

الإرشاد :کلبی ، مدائنی و دیگر سیره نویسان آورده اند که چون حسن بن علی علیه السلام درگذشت ، شیعیان در عراق ، به جنب و جوش در آمدند و به حسین علیه السلام نامه نوشتند و از او خواستند که معاویه را خلع کند و برای خود ، بیعت بگیرد ؛ امّا حسین علیه السلام خودداری کرد و به یاد آنان آورد که میان او و معاویه ، عهد و پیمانی است که شکستن آن ، برای او روا نیست ، [پس باید صبر کنند] تا آن که مدّتش بگذرد و اگر معاویه مُرد ، در این باره می اندیشد .

.




أنساب الأشراف :لَمّا تُوُفِّیَ الحَسَنُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام اجتَمَعَتِ الشّیعَهُ ومَعَهُم بَنو جَعدَهَ بنِ هُبَیرَهَ بنِ أبی وَهبٍ المَخزومِیِّ واُمُّ جَعدَهَ اُمُّ هانِئٍ بِنتُ أبی طالِبٍ فی دارِ سُلَیمانَ بنِ صُرَدٍ ، فَکَتَبوا إلَی الحُسَینِ علیه السلام کِتابا بِالتَّعزِیَهِ ، وقالوا فی کِتابِهِم : إنَّ اللّهَ قَد جَعَلَ فیکَ أعظَمَ الخَلَفِ مِمَّن مَضی ، ونَحنُ شیعَتُکَ المُصابَهُ بِمُصیبَتِکَ ، المَحزونَهُ بِحُزنِکَ ، المَسرورَهُ بِسُرورِکَ ، المُنتَظِرَهُ لِأَمرِکَ . وکَتَبَ إلَیهِ بَنو جَعدَهَ یُخبِرونَهُ بِحُسنِ رَأیِ أهلِ الکوفَهِ فیهِ وحُبِّهِم لِقُدومِهِ وتَطَلُّعِهِم إلَیهِ ، وأن قَد لَقوا مِن أنصارِهِ وإخوانِهِ مَن یُرضی هَدیُهُ ، ویُطمَأَنُّ إلی قَولِهِ ، ویُعرَفُ نَجدَتُهُ وبَأسُهُ ، فَأَفضَوا إلَیهِم بِما هُم عَلَیهِ مِن شَنَآنِ ابنِ أبی سُفیانَ ، وَالبَراءَهِ مِنهُ ، ویَسأَلونَهُ الکِتابَ إلَیهِم بِرَأیِهِ . فَکَتَبَ [الحُسَینُ علیه السلام ] إلَیهِم : إنّی لَأَرجو أن یَکونَ رَأیُ أخی رَحِمَهُ اللّهُ فِی المُوادَعَهِ (1) ، ورَأیی فی جِهادِ الظَّلَمَهِ رُشدا وسَدادا ، فَالصَقوا بِالأَرضِ وأخفُوا الشَّخصَ ، وَاکتُمُوا الهَوی ، وَاحتَرِسوا مِنَ الأَظِنّاءِ ما دامَ ابنُ هِندٍ حَیّا ، فَإِن یَحدُث بِهِ حَدَثٌ وأنَا حَیٌّ یَأتِکُم رَأیی إن شاءَ اللّهُ 2 . (2)

.

1- .الموادعه : المصالحه (الصحاح : ج 3 ص 1296 «ودع») .
2- .أنساب الأشراف : ج 3 ص 366 وراجع : تاریخ الیعقوبی : ج 2 ص 228 والثاقب فی المناقب : ص 322 .



أنساب الأشراف :هنگامی که حسن بن علی علیه السلام در گذشت ، شیعیان در خانه سلیمان بن صُرَد [خُزاعی] ، گرد آمدند و پسران جعده که مادرش امّ هانی دختر ابو طالب ، و پدرش هُبَیره بن ابی وَهْب مَخزومی بود نیز با آنان بودند . آنان به حسین علیه السلام نامه تسلیتی نوشتند و در آن گفتند : خداوند برایت بزرگ تر از آن که رفت ، جانشین سازد! ما شیعیانت ، خود را مانند تو مصیبت زده می دانیم و به اندوهت ، اندوهناکیم و به شادی ات شادیم و فرمانت را چشم به راهیم . پسران جَعده نیز در نامه ای ، حُسن نظر کوفیان به حسین علیه السلام و علاقه شان به آمدن وی و انتظار کشیدن آنها را به او خبر دادند و نوشتند که از یاران و برادران [دینیِ] او ، کسانی را دیده اند که رفتارشان پسندیده ، سخنشان قابل اعتماد و شجاعت و دلاوری شان شناخته شده است ، و این که آنان کینه ای را که از پسر ابو سفیان به دل دارند و بیزاری خود را از او ، برای آنان (پسران جعده) فاش کرده اند . آنان از حسین علیه السلام خواستند که نظرش را برای ایشان بنویسد . حسین علیه السلام به آنان نوشت : «من امید می برم که رأی برادرم که خدایش رحمت کند در صلح ، و رأی من در جهاد با ستمگران ، درست و استوار باشد . (1) پس ، تا زمانی که پسر هند زنده است ، حرکتی نکنید ، خود را پنهان و قصدتان را پوشیده بدارید و خود را از شکّ جاسوسان بپایید . پس اگر حادثه ای برای او پیش آمد و من زنده بودم ، نظرم به شما می رسد ، إن شاء اللّه » .

.

1- .گمان نرود که امام حسن و امام حسین علیهماالسلام، با هم اختلاف نظر داشته اند ؛ بلکه تصمیم هر دو امام ، بر اساس مقتضیات زمان بود . در گزارش های متعدّدی که پیش از این نقل کردیم ، آمده است که امام حسین علیه السلام نیز در روزگار معاویه ، قیام را صلاح نمی دانست . امام حسین علیه السلام در این نامه ، بر این نکته پا می فشرد که هر دو امام ، مظهر آرزو و استواری میان این امّت هستند و تفاوت عملکرد آنها ، تابع شرایط مختلف در زمان های متفاوت است .



الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) :لَمّا بایَعَ مُعاوِیَهُ بنُ أبی سُفیانَ النّاسَ لِیَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ ، کانَ حُسَینُ بنُ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام ممّن لَم یُبایِع لَهُ ، وکانَ أهلُ الکوفَهِ یَکتُبونَ إلی حُسَینٍ علیه السلام یَدعونَهُ إلَی الخُروجِ إلَیهِم فی خِلافَهِ مُعاوِیَهَ ، کُلَّ ذلِکَ یَأبی ، فَقَدِمَ مِنهُم قَومٌ إلی مُحَمَّدِ بنِ الحَنَفِیَّهِ فَطَلَبوا إلَیهِ أن یَخرُجَ مَعَهُم ، فَأَبی وجاءَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام فَأَخبَرَهُ بِما عَرَضوا عَلَیهِ ، وقالَ : إنَّ القَومَ إنَّما یُریدونَ أن یَأکُلوا بِنا ویُشیطوا دِماءَنا . فَأَقامَ حُسَینٌ علیه السلام عَلی ما هُوَ عَلَیهِ مِنَ الهُمومِ ... فَجاءَهُ أبو سَعیدٍ الخُدرِیُّ ، فَقالَ : یا أبا عَبدِ اللّهِ إنّی لَکُم ناصِحٌ ، وإنّی عَلَیکُم مُشفِقٌ ، وقَد بَلَغَنی أنَّهُ کاتَبَکَ قَومٌ مِن شیعَتِکُم بِالکوفَهِ یَدعونَکَ إلَی الخُروجِ إلَیهِم ، فَلا تَخرُج ؛ فَإِنّی سَمِعتُ أباکَ علیه السلام یَقولُ بِالکوفَهِ : وَاللّهِ لَقَد مَلِلتُهُم وأبغَضتُهُم ، ومَلّونی وأبغَضونی ، وما بَلَوتُ مِنهُم وَفاءً ، ومَن فازَ بِهِم فازَ بِالسَّهمِ الأَخیَبِ (1) ، وَاللّهِ ما لَهُم نِیّاتٌ ولا عَزمُ أمرٍ ، ولا صَبرٌ عَلَی السَّیفِ . قالَ : وقَدِمَ المُسَیَّبُ بنُ نَجَبَهَ الفَزارِیُّ وعِدَّهٌ مَعَهُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام بَعدَ وَفاهِ الحَسَنِ علیه السلام ، فَدَعَوهُ إلی خَلعِ مُعاوِیَهَ ، وقالوا : قَد عَلِمنا رَأیَکَ ورَأیَ أخیکَ . فَقالَ : إنّی أرجو أن یُعطِیَ اللّهُ أخی عَلی نِیَّتِهِ فی حُبِّهِ الکَفَّ ، وأن یُعطِیَنی عَلی نِیَّتی فی حُبّی جِهادَ الظّالِمینَ . (2)

أنساب الأشراف عن العتبی :حَجَبَ الوَلیدُ بنُ عُتبَهَ أهلَ العِراقِ عَنِ الحُسَینِ علیه السلام ، فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام : یا ظالِما لِنَفسِهِ ، عاصِیا لِرَبِّهِ ، عَلامَ تَحولُ بَینی وبَینَ قَومٍ عَرَفوا مِن حَقّی ما جَهِلتَهُ أنتَ وعَمُّکَ ؟ ! فَقالَ الوَلیدُ : لَیتَ حِلمَنا عَنکَ لا یَدعو جَهلَ غَیرِنا إلَیکَ ، فَجِنایَهُ لِسانِکَ مَغفورَهٌ لَکَ ما سَکَنَت یَدُکَ ، فَلا تَخطِرها فَتُخطَرَ بِکَ ، ولَو عَلِمتَ ما یَکونُ بَعدَنا لَأَحبَبتَنا کَما أبغَضتَنا . (3)

.

1- .أی بالسهم الخائب الذی لا نصیب له من قِداح المیسر ؛ وهی ثلاثه : المنیح والسفیح والوغد . والخیبه : الحرمان والخسران (النهایه : ج 2 ص 90 «خیب») .
2- .الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) : ج 1 ص 439 ، تاریخ دمشق : ج 14 ص 205 ، سیر أعلام النبلاء : ج 3 ص 293 ، تاریخ الإسلام للذهبی : ج 5 ص 5 ، البدایه والنهایه : ج 8 ص 161 .
3- .أنساب الأشراف : ج 3 ص 369 .



الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) :هنگامی که معاویه بن ابی سفیان از مردم برای یزید بیعت گرفت ، حسین بن علی بن ابی طالب ، از کسانی بود که با او بیعت نکرد . کوفیان در همان روزگار خلافت معاویه ، به حسین علیه السلام نامه می نوشتند و او را به آمدن به سوی خود ، فرا می خواندند ؛ ولی او هر بار امتناع می کرد . از این رو ، گروهی از آنان نزد محمّد بن حنفیّه آمدند و از او خواستند که با آنان بیاید ؛ امّا او نیز خودداری کرد و نزد حسین علیه السلام آمد و پیشنهاد آنان را خبر داد . حسین علیه السلام فرمود : «اینان می خواهند با نام ما ، نان بخورند و خون ما را به هدر دهند» . و حسین علیه السلام همچنان اندیشناک ماند... . ابو سعید خُدْری نزد حسین علیه السلام آمد و گفت : ای ابو عبد اللّه ! من خیرخواه شمایم و با شما مهربانم . به من خبر رسیده که گروهی از شیعیانتان در کوفه ، به تو نامه نوشته اند و تو را به رفتن به سوی آنها فرا خوانده اند ؛ امّا تو بیرون مرو ، که من خود شنیدم پدرت در کوفه می فرماید : «به خدا سوگند ، آنان از من دلگیر و خشمگین اند و من از آنان دلگیر و خشمگینم . وفایی از آنها ندیدم و هر کس به پشتوانه آنان به بازی رود ، می بازد . به خدا سوگند ، نه نیّت درستی دارند و نه عزم جزمی و نه صبر بر شمشیری» . مسیَّب بن نَجَبه فزاری و همراهانش [نیز] ، پس از وفات حسن علیه السلام ، نزد حسین علیه السلام آمدند و او را به خلع معاویه از خلافت ، فرا خواندند و گفتند : ما رأی تو و رأی برادرت را می دانیم . حسین علیه السلام فرمود : «من امید می برم که خداوند به برادرم برای نیّتِ دوست داشتن صلح ، و به من برای نیّت دوست داشتن جهاد با ستمگران ، پاداش دهد» .

أنساب الأشراف به نقل از عُتبی : ولید بن عتبه ، مانع ارتباط عراقیان با حسین علیه السلام شد . حسین علیه السلام به او گفت : ای ستمکار بر خود و سرپیچی کننده از خدایت ! بر چه اساس ، میان من و گروهی جدایی می اندازی که آنچه را تو و عمویت (معاویه) از حقّم نشناختید ، آنان شناختند؟!» . ولید گفت : کاش بردباریِ ما در برابر تو ، جهالت غیر ما را به سوی تو نکشاند! تا آن گاه که دستت کاری نکرده باشد ، جنایت زبانت ، قابل گذشت است . پس دستت را به کار مگیر که تو را به هلاکت می کشاند . اگر می دانستی که پس از ما چه می شود ، ما را دوست می داشتی ، آن گونه که اکنون دشمن می داری .

.




راجع : ج 2 ص 426 (الفصل الأوّل / تصدیقه رأی أخیه فی الصلح) .






ر . ک : ج 2 ص 427 (فصل یکم / تأیید صلح برادر) .






الفصل الثالث : استخلاف یزید3 / 1جُهودُ مُعاوِیَهَ لِاستِخلافِ یَزیدَالفتوح :حَجَّ یَزیدُ فی تِلکَ السَّنَهِ [أی سَنَهِ 56 ه] فَفَرَّقَ بِمَکَّهَ وَالمَدینَهِ أموالاً کَثیرَهً یَشتَری بِها قُلوبَ النّاسِ ، ثُمَّ إنَّهُ انصَرَفَ وَالنّاسُ عَنهُ راضونَ . قالَ : وشاعَ الخَبَرُ فِی النّاسِ بِأَنَّ مُعاوِیَهَ یُریدُ أن یَأخُذَ البَیعَهَ لِیَزیدَ ، وکانَ النّاسُ فی أمرِ یَزیدَ عَلی فِرقَتَینِ مِن بَینِ راضٍ وساکِتٍ ، أو قائِلٍ مُنکِرٍ . قالَ : فَکانَ عُقَیبَهُ الأَسَدِیُّ شاعِرُ أهلِ البَصرَهِ مِمَّن یَکرَهُ بَیعَهَ یَزیدَ ویُبغِضُهُ ، فَأَنشَأَ فی ذلِکَ یَقولُ : مُعاوِیَ إنَّنا بَشَرٌ فَأسجِح (1)فَلَسنا بِالجِبالِ ولَا الحَدیدِ أکَلتُم أرضَنا فَجَرَدتُموهافَهَل مِن قائِمٍ أو مِن حَصیدِ أتَطمَعُ فِی الخُلودِ إذا هَلَکناولَیسَ لَنا ولا لَکَ مِن خُلودِ فَهَبها اُمَّهً هَلَکَت ضَیاعایَزیدُ یَسوسُها وأبو یَزیدِ دَعوا حَقَّ الإِمارَهِ وَاستَقیمواوتَأمیلَ الأَراذِلِ وَالعَبیدِ وأعطونَا السَّوِیَّهَ لا تَزِرکُمجُنودٌ مُردِفاتٌ بِالجُنودِ قالَ : فَبَلَغَ ذلِکَ مُعاوِیَهَ ، فَأَرسَلَ إلَیهِ بِعَشَرَهِ آلافِ دِرهَمٍ لِیَکُفَّ لِسانَهُ ، فَأَنشَأَ عُقَیبَهُ یَقولُ : إذَا المِنبَرُ الغَربِیُّ حَلَّ مَکانَهُفَإِنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ یَزیدُ عَلَی الطّائِرِ المَیمونِ وَالحَدُّ صاعِدٌ (2)لِکُلِّ اُناسٍ طائِرٌ وجُدودُ فَلا زِلتَ أعلَی النّاسِ کَعبا ولَم تَزَلوُفودٌ یُسامیها إلَیکَ وُفودُ ألا لَیتَ شِعری ما یَقولُ ابنُ عامِرٍلِمَروانَ أم ماذا یَقولُ سَعیدُ ؟ بَنی خُلَفاءِ اللّهِ مَهلاً فَإِنَّمایَنوءُ بِهَا الرَّحمنُ حَیثُ یُریدُ قالَ : فَأَرسَلَ إلَیهِ مُعاوِیَهُ بِبَدرَهٍ (3) اُخری . وبَلَغَ ذلِکَ عَبدَ اللّهِ بنَ هَمّامٍ السَّلولِیَّ شاعِرَ أهلِ الکوفَهِ ، وکانَ أیضا مِمَّن یُبغِضُ یَزیدَ ، فَأَنشَأَ یَقولُ : فَإِن باتوا بِرَملَهَ أو بِهِندٍیُبایِعُهُ أمیرَهَ مُؤمِنینا وکُلُّ بَنیکَ تَرضاهُمُ وإنشِئتُم بِعَمِّهِمُ المُنتَمینا إذا ما ماتَ کِسری قامَ کِسرییَعُدُّ ثَلاثَهً مُتَناسِقینا یُوَرِّثُها أکابِرُهُم بَنیهِمکَما وَرِثَ القَمامِسَهُ (4) القَطینا (5) فَیا لَهفی لَو أنَّ لَنا اُنوفاولکِن لا نَعودُ کَما عَنینا إذا لَضُرِبتُمُ حَتّی تَعودوابِمَکَّهَ تَلطَعونَ بِهَا السَّخینا (6) حَثَینَا الخَیطَ حَتّی لَو سُقینادِماءَ بَنی اُمَیَّهَ ما رَوِینا ضَعوا کَلبا عَلَی الأَعناقِ مِنّاوسَرَّحَکُم أصاغِرُ وَرَّثونا هَبونا لا نُریدُکُم بِسوءٍولا نَعصیکُمُ ما تَأمُرونا فَأَولوا بِالسَّدادِ فَقَد بَقینالِحَلفِکُم عِنادا مُفتَرینا بَنَیتُ مُلکَکُم فَإِذا أرَدتُمبِنَا الصُّلَعاءَ قُلتُم مُحسِنینا لَقَد ضاعَت رَعِیَّتُکُم وأنتُمتَصیدونَ الأَرانِبَ غَافِلینا فَبَلَغَ ذلِکَ مُعاوِیَهَ فَقالَ : ما تَرَکَ ابنُ همّامٍ شَیئا ، ذَکَرَ الحُرَمَ وعَیَّرَنا بِالسَّخینَهِ ، ما لَهُ إلّا یُخرِجُنا مِن جَنَّتِنا . قالَ : ثُمَّ وَجَّهَ إلَیهِ مُعاوِیَهُ بِبَدرَهٍ ، فَلَمّا وَصَلَت إلَیهِ شَکَرَها لِمُعاوِیَهَ ، ثُمَّ کَتَبَ إلَیهِ بِهذِهِ الأَبیاتِ : أتانی کِتابُ اللّهِ وَالدّینُ قائِمٌوبِالشّامِ أن لا فیهِ حُکمٌ ولا عَدلُ اُریدُ أمیرَ المُؤمِنینَ فَإِنَّهُعَلی کُلِّ أحوالِ الزَّمانِ لَهُ الفَضلُ فَهاتیکُمُ الأَنصارَ یَرجونَ فَضلَهُوهَلّاکُ أعرابٍ أضَرَّ بِهَا المَحْلُ ومِن بَعدِها کُنّا عَبادیدَ شُرَّداأقَمتَ قَناهَ الدّینِ وَاجتَمَعَ الشَّملُ فَأَیُّ اُناسٍ أثقَلَتهُم جِنایَهٌفَمَا انفَکَّ عَن أعناقِهِم ذلِکَ الثِّقلُ أبو خالِدٍ أخلَقُ بِهِ أن یُصیبَنابِسَجلٍ مِنَ المَعروفِ یَتبَعُهُ سَجلُ هُوَ الیَومُ ذو عَهدٍ وَفَینا خَلیفَهٌإذا فارَقَ الدُّنیا خَلیفَتُنَا الکَهلُ قالَ : ولَم یَزَل مُعاوِیَهُ یَروضُ النّاسَ عَلی بَیعَهِ یَزیدَ ، ویُعطِی المَقارِبَ ویُدانِی المُتَباعِدَ ، حَتّی مالَ إلَیهِ أکثَرُ النّاسِ وأجابوه إلی ذلِکَ . (7)

.

1- .أسجِح : أی سهّل ألفاظک وارفق (الصحاح : ج 1 ص 372 «سجح») .
2- .فلانٌ صاعِدُ الجَدِّ : معناه البخت والحَظُّ فی الدنیا (تاج العروس : ج4 ص377 «جدد») .
3- .البَدره : عشره آلاف درهم (الصحاح : ج 2 ص 587 «بدر») .
4- .القَومَسُ : الأمیر (القاموس المحیط : ج 2 ص 242 «قمس») .
5- .القطین : الإماء والحشم والخدم والأتباع (القاموس المحیط : ج 4 ص 260 «قطن») .
6- .سخینه : طعام حارّ یتّخذ من دقیق وسمن ، وقیل : دقیق وتمر ، أغلظ من الحساء وأرقّ من العصیده ، وکانت قریش تکثر أکلها (النهایه : ج 2 ص 351 «سخن») .
7- .الفتوح : ج 4 ص 329 .