گروه نرم افزاری آسمان






نامه معاویه به امام حسین علیه السلام


[معاویه در یکی از نامه هایش ، به امام حسین علیه السلام نوشت :] «امّا بعد ، به من خبر رسیده که کارهایی کرده ای که گمان نمی کردم بکنی . وفا کردن به پیمان بیعت ، برای کسانی بیش از همه سزاوار و واجب است که همچون تو ، اهمّیت و مقام و افتخارات و منزلتی داشته باشند که خداوند ، تو را به آنها نائل گردانیده است . بنا بر این ، رو به ناسازگاری میاور ، و از خدا بترس و این امّت را به فتنه و آشوب نینداز ، و به خودت و



1- .الإمامه و السیاسه : ج 1 ص 199 .



دینت و امّت محمّد بیندیش . زنهار کسانی که یقین ندارند ، تو را به سبُک سری وا دارند !» . (1) حسین علیه السلام در جوابش چنین نوشت : أمّا بَعدُ ، فَقَد جاءَنی کِتابُکَ تَذکُرُ فیهِ أنَّهُ انتَهَت إلَیکَ عَنّی اُمورٌ لَم تَکُن تَظُنُّنی بِها رَغبَهً بی عَنها ، وإنَّ الحَسَناتِ لا یَهدی لَها ولا یُسَدِّدُ إلَیها إلَا اللّهُ تَعالی . وأمّا ما ذَکَرتَ أنَّهُ رُقِّیَ إلَیکَ عَنّی ، فَإِنَّما رَقّاهُ المَلّاقونَ المَشّاؤونَ بِالنَّمیمَهِ المُفَرِّقونَ بَینَ الجَمعِ ، وکَذَبَ الغاوونَ المارِقونَ ، ما أرَدتُ حَربا ولا خِلافا ، وإنّی لَأَخشَی اللّهَ فی تَرکِ ذلِکَ مِنکَ ومِن حِزبِکَ القاسِطینَ المُحِلّینَ ، حِزبِ الظّالِمِ وأعوانِ الشَّیطانِ الرَّجیمِ ... . (2) نامه ات رسید . نوشته ای به تو گزارش رسیده که کارهایی کرده ام که گمان نمی کردی بکنم . تنها خداوند متعال است که انسان را به کارهای نیک ، ره نمون گشته و توفیق انجام دادنش را می دهد . این که در باره من ، به تو گزارش رسیده ، باید بگویم که آنها را سخن چینانِ جاسوس منش و اختلاف انداز ، به تو گزارش کرده اند و آن گم راهانِ منحرف و از دین به در ، دروغ گفته اند . من ، نه تصمیم به جنگ گرفته ام و نه در پی اختلافم . من از خدا در باره ترک جنگ با تو و دار و دسته ات می ترسم ؛ حزب ستمکاری که مقدّسات را پایمال می سازد و خون به ناحق می ریزد ؛ حزب ستمکار و همدست شیطان مطرود!...

نامه معاویه به عبد اللّه بن جعفر

معاویه به عبد اللّه نوشت : «امّا بعد ، می دانی که تو را بر دیگران ، ترجیح می دهم و نسبت به تو و خانواده ات نظر خوبی دارم . در باره تو ، خبر ناخوشایندی به من رسیده



1- .الإمامه و السیاسه : ج 1 ص 201 .
2- .الإمامه و السیاسه : ج 1 ص 202 نیز ، ر . ک : همین دانش نامه : ج 3 ص 10 ح 743 .



است . اگر بیعت کنی ، سپاس گزاری خواهد شد و اگر خودداری نمایی ، مجبور خواهی گشت . والسلام !». عبد اللّه بن جعفر در جوابش چنین نوشت: «امّا بعد ، نامه ات رسید و آنچه را نوشته ای که مرا بر دیگران ترجیح می دهی ، دانستم . اگر چنین کنی ، خودت را به سعادت رسانده ای ، و اگر خودداری نمایی ، نسبت به خودت کوتاهی نموده ای . امّا این که نوشته ای مرا مجبور خواهی کرد [که] با یزید بیعت کنم ، به جان خودم سوگند ، اگر مرا به آن بیعتْ مجبور کنی ، ما قبلاً تو را و پدرت را مجبور کرده ایم که به اسلام در آیید ، تا این که با بی رغبتی و اضطرار ، مسلمان شدید . والسلام !». (1) معاویه ، برای عبد اللّه بن زبیر هم این ابیات را فرستاد: مردان بزرگوار را دیده ام که چون از رهِ بردباریدست از ایشان بردارند ، نسبت به آن بردباری ، حق شناسی می نمایند بویژه اگر آن که گذشت کرده ، در عین قدرت ، گذشت کرده باشدکه در این صورت ، باید بیشتر حق شناسی و تجلیلش کرد . تو پَست نیستی تا کسی که سرزنشگر توست ، تو رابه خاطر کرداری که بروز داده ای ، سرزنش نماید ؛ بلکه حقّه باز ناخالصی هستی که جز دغلی ونادرستی نمی شناسی و قبل از این ، ابلیس هم با آدم ، دغلی کرده است ؛ ولی با کار خویش ، فقط خود را گول زده و ضرر کردهو با این که سابقا عزیز و محترم بوده ، ملعون و مایه ننگ گشته است . من می ترسم آنچه را تو با کردارت در پی آنی ،به تو بدهم ؛ آن گاه ، خدا آن را که ستمکارتر است ، به کیفر برساند!



1- .الإمامه و السیاسه : ج 1 ص 201 202 .



عبد اللّه بن زبیر ، در پاسخ معاویه نوشت: هان! خدایی که او را می پرستم ، سخنت را شنیدو او که خدای مردم است ، آن کس را که ستمکارتر است ، رسوا ساخت . آن کس را که در برابر خدای بسیار بردبار ، گستاخی می نمایدو از هر کسی ، در فرو رفتن به منجلاب گناه و تبهکاری ، شتاب زده تر است . آیا از این ، مغرور گشته و خود را گم کرده ای که به تو گفته اند: در عینقدرت ، بردباری؟! حال آن که بردبار نیستی ؛ بلکه خود را به بردباری می زنی . اگر تصمیمی را که در باره من داری ، عملی سازی ،خواهی دید که شیر میدان نبرد و پیکارم . سوگند یاد می کنم اگر نبود بیعتی که با تو کرده ام و این کهنمی خواهم آن را زیر پا بگذارم ، جان سالم از دستم به در نمی بردی . (1)

بیعت با یزید در مدینه

معاویه در سال 50 هجری ، به حج رفت و در رجب 56 به عمره . در هر دو سفر ، در پیِ بیعت گرفتن برای یزید بود و در این راه ، اقدامات و مذاکراتی کرد و گفتگوهایی با اصحاب و شخصیت های برجسته امّت داشت ؛ لیکن مورّخان ، روایات و اخبار این دو سفر را به هم آمیخته اند و به طور مجزّا و تفکیک شده ، ذکر نکرده اند .

سفر اوّل معاویه

ابن قتیبه می نویسد: «آورده اند که معاویه از خداوند ، درخواست خیر کرد و از بیعت با یزید ، ذکری به میان نیاورد ، تا سال 50 هجری که به مدینه آمد . مردم به استقبالش رفتند . چون به اقامتگاهش رسید ، به دنبال عبد اللّه بن عبّاس ، عبد اللّه بن جعفر بن ابی طالب ، عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبیر فرستاد و به حاجبش دستور داد که تا



1- .الإمامه و السیاسه : ج 1 ص 201 202 .



آنان از حضورش نرفته اند ، به کسی اجازه ورود ندهد . وقتی نشستند ، گفت: ستایش ، خدایی را که به ما دستور داد تا ستایشش کنیم و وعده داد که ثواب ستایشش را به ما ارزانی دارد . بسیار ستایشش می گوییم ، همان گونه که ما را بسیار نعمت داده است ، و اعتراف می نماییم که خدایی جز خدای یگانه بی شریک نیست ، و محمّد ، بنده و فرستاده اوست . من سنّم زیاد شده و توانم رفته و اجلم فرا رسیده است و چیزی نمانده که دعوت حق را لبّیک بگویم . به نظرم این طور رسید که یزید را جانشین خویش سازم تا پس از من ، حاکم شما باشد و فکر می کنم مایه خشنودی شما باشد ؛ شما که بزرگان قریش و نیکان و نیک زادگان آن هستید . تنها چیزی که باعث شد حسن و حسین را با این که به آنها نظر خوبی دارم و خیلی دوستشان می دارم ، دعوت نکنم ، این بود که آنها فرزند همان پدرند . حالا شما پاسخ درست و خوبی به امیر المؤمنین بدهید . عبد اللّه بن عبّاس چنین گفت: ستایش ، خدایی را که از راه الهام ، به ما دستور داد تا ستایشش گوییم و شکرگزار نعمت ها و خوبیِ خدماتش باشیم . اعتراف می نمایم که خدایی جز خدای یگانه بی شریک نیست ، و محمّد ، بنده و فرستاده اوست ، و درود خدا بر محمّد و خاندان محمّد ! تو حرف زدی و ما گوش کردیم . گفتی و شنیدیم . خدای عز و جلمحمّد صلی الله علیه و آله را به رسالت بر گزید و او را برای دریافت و ابلاغ وحی ، اختیار نمود و بر همه آفریدگان ، مزیّت نهاد و افتخار داد . بنا بر این ، شریف ترین ها ، آنهایند که با محمّد صلی الله علیه و آله به شرافت رسیدند و سزاوارترین ها برای تصدّی حکومت و زمامداری اسلام ، نزدیک ترینشان به وی است . و امّت ، اختیاری جز این ندارند که در برابر پیامبرشان تسلیم باشند ؛ چون خداوند ، او را برای امّت اختیار کرده ، و او که خدای علیم و حکیم است ، محمّد صلی الله علیه و آله را از روی علم و آگاهیِ کامل ، بر گزیده است . در خاتمه ، برای خود و برای شما ، از خدا آمرزش می طلبم . سپس عبد اللّه بن جعفر بر خاست و چنین گفت: ستایش ، خدایی را که در خورِ


ستایش است و ستایش ، او را رسد . او را ستایش می کنیم که از راه الهام ، ستایشش را به ما آموخته ، و از او امید می داریم که ما را در ادای حقّش یاری دهد . اعتراف می نمایم که خدایی جز خدای یگانه بی نیاز و پایدار نیست ؛ خدایی که همسر و فرزندی نگرفته است ، و این که محمّد ، بنده و فرستاده اوست . اگر در باره این خلافت ، [بنای شما بر ]این است که به قرآن عمل شود ، که در آن آمده : «أُوْلُواْ الأَْرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ فِی کِتَبِ اللَّهِ ؛ (1) خویشاوندان ، به موجب کتاب خدا ، [در حق گیری از یکدیگر] ، بر دیگران مقدّم اند» . و در صورتی که به سنّت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله عمل شود ، باید متعلّق به خویشاوندان وی باشد ، و اگر به روش ابو بکر و عمر عمل شود ، باز چه کسی برتر و کامل تر از خاندان پیامبر است و ذی حق تر به تصدّی حکومت اسلام؟ به خدا سوگند ، اگر این خاندان را پس از پیامبرشان عهده دار حکومت کرده بودند ، حکومت را به متصدّی حقیقی و شایسته اش سپرده بودند و حکم خدا به کار بسته می شد و از شیطان ، پیروی نمی شد و در آن صورت ، حتّی دو نفر در میان امّت ، اختلاف نمی یافتند و شمشیری کشیده نمی شد . بنا بر این ، ای معاویه! از خدا بترس ؛ زیرا تو زمامدار گشته ای و ما ، تحت سرپرستیِ تو قرار گرفته ایم . از این جهت ، به مصالح مردمی که تحت سرپرستی تو قرار گرفته اند ، بیندیش ؛ زیرا فردای قیامت ، در این خصوص ، از تو بازخواست خواهد شد . امّا آنچه در باره دو پسر عمویم گفتی و این که آنان را دعوت نکردی ، به خدا سوگند ، کار درستی نکردی و این کار (برگزیدن یَزید برای خلافت) را نمی توانی بکنی ، مگر به وسیله و با رضایت آنان ، و تو خود می دانی که آن دو ، معدن دانش و بزرگواری و نجابت اند ، چه اعتراف کنی و چه انکار . در خاتمه ، از خدا برای خود



1- .انفال : آیه 75 .



و برای شما ، آمرزش می طلبم . آن گاه ، عبد اللّه بن زبیر ، شروع به سخن کرد و گفت: ستایش ، خدایی را که دینش را به ما آموخت و شناساند و ما را با پیامبرش به افتخار نائل آورد . او را بر پیشاوردهایش ستایش می کنم ، و اعتراف می نمایم که خدایی جز خدای یگانه نیست ، و محمّد ، بنده و فرستاده اوست . این خلافت ، فقط از آنِ قریش است که با کردار پسندیده و اعمال ستوده اش ، آن را به دست می گیرد ، با تکیه بر اجداد پُرافتخار و فرزندان بزرگ منش خویش . بنا بر این ، ای معاویه ! از خدا بترس و در باره خویش ، به انصاف گرای ؛ زیرا این ، عبد اللّه بن عبّاس ، پسر عموی پیامبر خداست ، و این ، عبد اللّه بن جعفرِ ذوالجناحین ، پسر عموی پیامبر خدا ، و من ، عبد اللّه بن زبیر ، پسر عمّه پیامبر خدا هستم ، و علی ، از خود ، دو فرزندش حسن و حسین را به جا گذاشته است و تو می دانی که آن دو ، کیستند و چه شخصیتی دارند . بنا بر این ، ای معاویه! از خدا بترس . تو خود ، میان ما و خویش ، داوری . در آخر ، عبد اللّه بن عمر ، لب به سخن گشود و چنین گفت: ستایش ، خدایی را که ما را با دینش به عزّت رسانید و با پیامبرش به افتخار نائل آورد . این خلافت، مثل امپراتوریِ روم شرقی یا امپراتوریِ روم غربی یا شاهنشاهی ایران نیست که حکومت را پسر از پدر ، به ارث ببرد و ولایت عهدی داشته باشد . اگر مثل آنها می بود ، من پس از پدرم ، متصدّی خلافت می شدم . به خدا سوگند ، مرا فقط از آن جهت به عضویت شورای شش نفره در نیاورد که در خلافت ، شرط وابستگیِ خویشاوندی وجود ندارد . خلافت ، منحصر به قبیله قریش است و متعلّق به کسی که شایسته آن باشد و مسلمانان ، او را بپسندند و با او موافق باشند ؛ آن که پرهیزگارتر و بیش از همه مورد رضایت باشد . بنا بر این ، اگر تو می خواهی خلافت را [نه به کسی که آن شرایط و ویژگی ها را داشته باشد ، بلکه] به یک نوجوان قُرَشی بسپاری ، درست است که یزید






از نوجوانان قریش است ؛ لیکن توجّه داشته باش که در پیشگاه خدا و به هنگام بازخواست و کیفرش ، از یزید، کاری به نفع تو بر نخواهد آمد . در این وقت ، معاویه چنین گفت : سخن گفتم و سخن گفتید . حقیقت این است که پدران ، رفته اند و پسران ، مانده اند . پسرم را بیش از پسرانشان دوست می دارم . به علاوه ، اگر با پسرم هم صحبت شوید ، خواهید دید که حرف زن است . حکومت ، از آنِ بنی عبد مناف بود ؛ زیرا خویشاوند پیامبر خدا هستند ؛ امّا وقتی پیامبر خدا در گذشت ، مردم ، ابو بکر و عمر را بدون این که از خاندان پادشاهی و خلافت باشند ، به حکومت گماشتند . با وجود این ، آن دو ، رویه پسندیده ای را در پیش گرفتند . بعد، حکومت به دست بنی عبد مناف برگشت و تا روز قیامت ، در دست آنان خواهد ماند . و خدا تو را ای پسر زبیر و تو را ای پسر عمر ، از تصدّی آن ، محروم کرده است . امّا این دو پسر عمویم (یعنی عبد اللّه بن عبّاس و عبد اللّه بن جعفر) ، از جرگه گردانندگان حکومت ، بیرون نخواهند بود ، إن شاء اللّه ! سپس دستور داد کاروانش را بر بندند و دیگر ، [سخنی از] بیعت با یزید به میان نیاورد و صِله و مقرّری آنان را نیز قطع نکرد . بعد ، راهی شام شد و دَم از بیعت فرو بست و آن را مطرح نساخت تا سال 51 هجری» . (1) امینی می گوید : در این نوشته تاریخی ، ذکری از سخن عبد الرحمان بن ابی بکر به میان نیامده ؛ امّا ابن حجر در الإصابه نوشته است که معاویه ، مردم را به بیعت کردن با یزید ، فرا خواند . حسین بن علی علیه السلام ، ابن زبیر و عبد الرحمان بن ابی بکر ، سخن گفتند . عبد الرحمان ، در پاسخ پیشنهاد معاویه گفت: مگر این امپراتوری روم شرقی است که هر وقت امپراتور مُرد ، پسرش به جایش بنشیند؟! به خدا ، هرگز چنین نخواهیم کرد . (2)



1- .الإمامه و السیاسه : ج 1 ص 194 ، جمهره الخطب : ج 2 ص 249 .
2- .الإصابه : ج 4 ص 276 ش 5167 .



بیان دیگری از گفتگوهای سفر اوّل

معاویه به قصد حج ، وارد مدینه شد . نزدیکی های مدینه ، مردم ، پیاده و سواره به استقبالش رفتند . زنان و کودکان ، بیرون آمدند و هر کس بر حَسَب توانایی خود ، از او استقبال نمود . و او با مخالفان ، نرمش نشان داد و با جمعیّت ، صحبت کرد و برای جلب خاطر و رضایشان کوشید و چرب زبانی نمود ، تا شاید آنان را با کاری که دیگر مردمان کرده بودند (انتخاب جانشین) ، موافق سازد . او کار را به جایی رساند که در یکی از همین صحبت ها به مردم مدینه گفت: خستگی این راه دراز را فقط به امید دیدار شما ، بر تن هموار می ساختم و ناملایمات را به همین خاطر ، تحمّل می کردم تا اینک به دیدار شما مجاوران مزار پیامبر خدا نائل گشتم . در جوابش خوشامد بسیار گفتند و اظهار داشتند : خودت هستی و خانه ات و هجرتت ! مردم این جا همانند دوستی صمیمی ، برای تو مهربان و نیک اندیش و دلسوزند . چون به جُرْف (1) رسید ، حسین بن علی علیه السلام و عبد اللّه بن عبّاس به نزدش رفتند . معاویه گفت : به پسرِ دختر پیامبر خدا و به پسرِ عموی تنیِ او، خوشامد می گویم . سپس با اشاره به آن دو ، به مردم گفت: اینان ، دو سروَر بنی عبد مناف اند . آن گاه ، رو به ایشان گرداند و با آنان ، هم سخن شد و خوشامد گفت و خود را نزدیک کرد . گاه با این یکی سخن می گفت و گاه به آن دیگری لبخند می زد ، تا به مدینه رسید . در آن جا مردم پیاده و زنان و کودکان ، به او سلام کردند و با او همراه گشتند تا به اقامتگاهش در آمد . حسین علیه السلام به خانه رفت و عبد اللّه بن عبّاس به مسجد . معاویه ، با جمع کثیری از شامیان ، روانه خانه عایشه امّ المؤمنین شد و اجازه ملاقات خواست . عایشه فقط به خود او اجازه داد. چون در آمد، مستخدم عایشه، ذَکوان، آن جا بود.



1- .جُرْف، منطقه ای در سه میلی مدینه به سمت شام است(معجم البلدان: ج2 ص128). نیز، ر.ک: نقشه شماره 3 در پایان جلد 5.



عایشه به معاویه گفت: چگونه اطمینان کردی و نترسیدی از این که مردی را به کمینت بنشانم تا تو را به کیفر قتل برادرم محمّد بن ابی بکر ، به قتل برسانم؟ گفت: تو چنین کاری نمی کنی . پرسید : چه طور؟ گفت: چون من در حریمی امن قرار دارم ، در خانه پیامبر خدا . در این وقت ، عایشه خدا را ستایش و ثنا گفت و از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و از ابو بکر و عمر ، یاد کرد و او را تشویق کرد که از آن دو ، تقلید نموده ، از آنها دنباله روی کند و به سخن خویش ، پایان داد . معاویه ، از ترس این که نتواند نطقی به بلاغت و شیواییِ نطق عایشه ایراد کند ، لب به سخن نگشود . ناچار ، به طور عادی شروع به حرف زدن کرد و گفت: ای امّ المؤمنین! تو خداشناس و پیامبرشناسی و به ما دین آموخته ای و خیرمان را به ما یاد داده ای . تو درخورِ آنی که فرمانت به کار بسته شود و اطاعت گردد و سخنت به گوش گرفته شود . کار [خلافت ]یزید ، پیشامدی بوده به تقدیر خدا که صورت گرفته و تمام شده و مردم ، اختیار آن را ندارند . و مردم، بیعت کرده اند و پیمان و تعهّدشان بر گردنشان قرار گرفته و محکم شده است . آیا به نظر تو ، حالا پیمان و عهدشان را بشکنند؟! عایشه ، از حرف او پی برد که بر ولایت عهدی یزید ، مصمّم است و به کار خود ، ادامه خواهد داد . به همین جهت به او گفت: این که از عهد و پیمان، سخن به میان آوردی، از خدا بترس و در حقّ این جماعتِ چند نفره ، کار ناروایی نکن و در موردشان شتاب منما ، شاید کاری که ناخوشایند تو باشد ، از آنان سر نزند . در این هنگام، معاویه برخاست که برود . عایشه به او گفت: تو حُجر و یارانش را که افراد عابد و پارسا و مجتهدی بودند ، به قتل رساندی .






معاویه گفت: از این، در گذر . رفتارم با تو چگونه است و در برآوردن تقاضاهایت؟ گفت: خیلی خوب . گفت: پس ما و آنان را به حال خود بگذار تا وقتی که به آستان پروردگارمان وارد شویم . آن گاه ، معاویه ، همراه ذکوان ، از خانه عایشه بیرون رفت و در حالی که بر او تکیه زده بود ، گفت: تا امروز پس از پیامبر خدا ، سخنوری چنین گویا و شیوا ندیده ام . آن گاه ، رفت تا به اقامتگاهش رسید . سپس به دنبال حسین بن علی علیه السلام فرستاد و با وی به تنهایی ملاقات کرد و گفت: برادرزاده! مردم ، به استثنای پنج نفر قریشی که تو رهبری شان می کنی ، برای ولایت عهدی یزید ، تعهّد سپرده و پیمان بسته اند . برادرزاده! چرا مخالفت می کنی؟ حسین علیه السلام فرمود : فَأرسِل إلَیهِم ؛ فَإن بایَعُوکَ کُنتُ رَجُلاً مِنهُم ، وَإلّا لَم تَکُن عَجَّلتَ عَلیَّ بِأمرٍ . به دنبال آنها بفرست . اگر با تو بیعت کردند ، من هم جزو آنان خواهم بود ، و گرنه ، در باره من ، شتاب نکرده ای . معاویه گفت : به راستی چنین می کنی ؟ پاسخ داد : «آری» . معاویه از او قول گرفت که جریان گفتگوی دو نفره شان را به کسی اطّلاع ندهد . حسین علیه السلام بیرون آمد . ابن زبیر ، شخصی را بر سر راه وی گماشته بود تا وقتی بیرون می آید ، از او کسب خبر کند . او به حسین علیه السلام گفت : برادرت عبد اللّه بن زبیر می پرسد : [چه خبر بود و آن جا] چه گذشت ؟ و آن قدر پاپِی اش شد تا چیزی از او در آورد [ ؛ ولی نتوانست] .






معاویه سپس به دنبال عبد اللّه بن زبیر فرستاد و با او دیداری خصوصی کرد و گفت : مردم ، با این کار ، موافقت نموده و تعهّد سپرده اند ، جز پنج نفر قریشی که تو رهبری شان می کنی . برادرزاده! چرا مخالفت می کنی ؟ گفت : دنبالشان بفرست . اگر با تو بیعت کردند ، من هم جزء آنها خواهم بود ، و گرنه ، در باره من شتاب نکرده ای. پرسید : این کار را خواهی کرد؟ گفت: آری . و از او قول گرفت که جریان را به کسی نگوید . سپس به دنبال عبد اللّه بن عمر فرستاد و خصوصی با او سخن گفت ؛ سخنی نرم تر از آنچه با آن دو گفته بود ، و گفت: من مایل نیستم بگذارم امّت محمّد ، پس از من ، چون گلّه بی چوپانی باشد و از مردم برای این کار ، تعهّد و بیعت گرفته ام ، (1) جز پنج نفر که تو رهبرشان هستی . چرا مخالفت می کنی؟ عبد اللّه بن عمر پرسید: حاضری کاری کنی که هم به مقصودت برسی و هم از خونریزی جلوگیری کرده باشی ؟ گفت: مشتاق این کارم . گفت: در برابر عموم بنشین . بعد، من می آیم و به این مضمون با تو بیعت می کنم که آنچه را مورد اتّفاق امّت باشد ، بپذیرم ؛ زیرا اگر امّت بر سرِ حکومت برده ای حبشی هم داستان گردد ، آن را می پذیرم . پرسید: این کار را خواهی کرد؟ گفت: آری . و بیرون رفت .



1- .. آیا باور می کنید که محمّد صلی الله علیه و آله امّتش را همانند گله ای بدون چوپان رها کند ، ولی معاویه به چنین کاری رضایت ندهد ؟ هرگز! چنین نیست که پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله ، امّت را آن گونه که آنها می پندارند ، رها نموده باشد . آری ، آنان وصیّت پیامبر صلی الله علیه و آله را پشت سر انداختند .



آن گاه ، معاویه به دنبال عبد الرحمان بن ابی بکر فرستاد و به طور خصوصی ، به او گفت: با چه حقّی در برابر من ، سر به نافرمانی برداشته ای؟ گفت: امیدوارم این کار ، به خیر و مصلحتم باشد . معاویه گفت: به خدا ، تصمیم به کُشتنت ، در دلم ریشه می گیرد . گفت: اگر این کار را بکنی ، خدا در دنیا ، تو را گرفتار خواهد ساخت و در آخرت ، به دوزخ در خواهد آورد . این را گفت و بیرون رفت . معاویه ، آن روز را با انعام و بخشش به افراد مهم و اعیان ، و با محبّت به مردم گذراند . فردا صبح ، دستور داد تختی برایش گستردند و صندلی هایی در اطرافش برای درباریان و مقرّبانش نهادند و در برابرش صندلی هایی برای افراد خانواده اش . و در حالی که جامه ای یمنی بر تن کرده بود و عمامه ای تیره بر سر داشت و دو طرف آن را بر شانه هایش انداخته بود و عطر زده بود ، بیرون آمد و بر تخت خویش نشست . مُنشیانش را نیز نزدیک خود ، در جایی نشاند که دستورهایش را بشنوند ، و به حاجبش دستور داد هیچ کس را ، گر چه از نزدیکان و مقرّبانش باشد ، راه ندهد . آن گاه ، به دنبال حسین بن علی علیه السلام و عبد اللّه بن عبّاس فرستاد . ابن عبّاس ، زودتر رسید . وقتی وارد شد و سلام کرد ، معاویه او را در سمت چپ ، روی تختش نشاند و آرام با وی شروع به گفتگو کرد و گفت: خداوند از مجاورت این مزار شریف و اقامتگاه پیامبر صلی الله علیه و آله ، بهره ای وافر به شما داده است . ابن عبّاس گفت: آری . خدا ، کار امیر را به سامان کند! از این نیز که به پاره ای از حقّمان قناعت نموده و از همه آن چشم بپوشیم ، بهره ای فراوان تر برده ایم ! این سخن ، معاویه را بر آن داشت که از موضوع ، فاصله بگیرد تا کار به مجادله نکشد . سپس در این باره سخن به میان آورد که عمر انسان ها بر حَسَب سرشت و غرایزشان متفاوت است ، تا حسین بن علی علیه السلام فرا رسید . چون چشم معاویه به وی






افتاد ، پشتی ای را که در سمت راست تختش بود ، برای او مرتّب کرد . حسین علیه السلام وارد شد و سلام کرد . معاویه اشاره کرد که در سمت راستش بنشیند . سپس با او احوالپرسی کرد و از حال برادرزاده هایش ، فرزندان حسن علیه السلام ، پرسید و از سن و سالشان . حسین علیه السلام پاسخ داد و سپس خاموش شد . آن گاه ، معاویه شروع به سخن کرد و گفت: ستایش ، خدای را که صاحبِ نعمت ها و فرود آورنده بلاهاست! گواهی می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست ؛ خدایی که بسی برتر و والاتر از گفته [و پندار] مُلحدان است ، و محمّد ، بنده خاصّ اوست که برای جن و اِنس ، همگی ، مبعوث شده است ، تا با قرآنی پند و بیمشان دهد که حقایق آینده و پیشین ، آن را باطل نمایند و فرود آمده از آستان حکیمِ ستوده است . رسالت الهی را ادا فرمود و کارش را به انجام رسانید و در راهش هر آزار و اذیّتی دید . شکیبایی ورزید تا دین خدا روشن شد و دوستانش را عزیز کرد و مشرکان را ریشه کن نمود و امر الهی ، علی رغم خواست مشرکان ، چیره گشت . آن گاه وی که درودهای خدا بر او باد درگذشت ، در حالی که از مال دنیا ، جز همان اندکی که سهمش بود ، بر جای ننهاد و چون خدا را بر گُزیده و دل از دنیا بر کَنْده بود ، آنچه را از مال دنیا به چنگ آورده بود ، رها کرده بود و نیز از سرِ بلندنظری و قدرتی که در شکیبایی و خویشتنداری داشت ، و نیز به خاطر این که در پیِ سرای جاویدان و ثواب پایدار و ابدی اش بود . این ، وصف پیامبر صلی الله علیه و آله است . پس از وی ، دو مرد خویشتنْ پای بر سر کار آمدند و سومی ، مردی ستوده بود . حوادثی به وقوع پیوست که ما به چشم خود ندیده و به درستی نشنیده ایم و من از آنها بیش از شما چیزی نمی دانم . راجع به کار یزید و روا بودن آن ، قبلاً به اطّلاعتان رسیده است . خدا می داند که با این کار ، می خواهم از شکاف ها جلوگیری کنم و با ولایت عهدی یزید ، وحدت






جامعه را برقرار نگه دارم ، به گونه ای که چشم ، بیدار گردد و کار ، ستوده شود . قصد من از ولایت عهدی یزید ، این است . شما دو نفر هم ، از فضیلت خویشاوندی [با پیامبر صلی الله علیه و آله ] و دانشمندی و مردانگی برخوردارید . و من این توان را ، طیّ گفتگوها و برخوردهایی که با یزید داشته ام ، در او نیز یافته ام ، به همان اندازه که نظیرش را در شما دو نفر و نه دیگران ، یافته ام . تازه او سنّت شناس و قرآن دان هم هست و چنان بردباری ای دارد که سنگ سخت را نرم می گردانَد . شما می دانید که پیامبر صلی الله علیه و آله که معصوم و کارش به صواب بود ، در نبرد سَلاسِل ، مردی (عمرو بن عاص) را بر ابو بکر صدّیق و عمر فاروق و دیگر اصحاب بزرگ و مهاجران ، مقدّم داشت و فرماندهی داد که از هیچ لحاظ ، هم شأن آنان نبود ؛ نه از لحاظ خویشاوندیِ نزدیک ، و نه از حیث سابقه و روش گذشته اش ، و آن مرد ، بر آنان فرماندهی کرد و در نماز جماعت ، پیشْ نمازشان گشت و غنائم را نگهداری و سرپرستی نمود ، و چون دستور می داد و اظهار نظر می کرد ، هیچ کس ، چون و چرا نمی نمود . پیامبر خدا ، سرمشق نیکوی ماست . بنا بر این ، ای بنی عبد المطّلب! من و شما ، مصالح مشترکی داریم . من امیدوارم که در این جلسه ، سخن به انصاف بگویید ؛ زیرا هیچ گوینده ای نیست ، مگر این که گفته شما را بااهمّیت می شمارد . بنا بر این ، در پاسخم چنان با نرمی و آشتی سخن بگویید که بصیرت در سخن عتاب آلودتان ، ستوده شود . از خدا برای خویش و برای شما آمرزش می طلبم .

گفتار امام حسین علیه السلام

ابن عبّاس ، خود را آماده سخن گفتن کرد و دست خویش را برای آغاز سخن ، بالا برد ؛ لیکن حسین علیه السلام به او اشاره کرد و فرمود : علی رِسلِکَ ! فأنا المُرادُ ونَصیبی فی التُّهمَه أوفَرُ .






کمی صبر کن ؛ زیرا من ، طرفِ صحبت و نظر او بودم و سهم من از اتّهامات او بیشتر است . در نتیجه ، ابن عبّاس درنگ نمود و حسین علیه السلام برخاست و پس از ستایش خدا و درود بر پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : أمّا بَعدُ یا مُعاوِیَهُ ! فَلَن یُؤَدِّیَ القائِلُ وإن أطنَبَ (1) فی صِفَهِ الرَّسولِ صلی الله علیه و آله مِن جَمیعٍ جُزءا ، وقَد فَهِمتُ ما لَبَستَ بِهِ الخَلَفَ بَعدَ رَسولِ اللّهِ مِن إیجازِ الصِّفَهِ وَالتَّنَکُّبِ عَنِ استِبلاغِ البَیعَهِ ، (2) وهَیهاتَ هَیهاتَ یا مُعاوِیَهُ ! فَضَحَ الصُّبحُ فَحمَهَ الدُّجی ، وبَهَرَتِ الشَّمسُ أنوارَ السُّرُجِ ، ولَقَد فَضَّلتَ حَتّی أفرَطتَ ، وَاستَأثَرتَ حَتّی أجحَفتَ ، ومَنَعتَ حَتّی بَخِلتَ ، (3) وجُرتَ حَتّی جاوَزتَ ، ما بَذَلتَ لِذی حَقٍّ مِن أتَمِّ (4) حَقِّهِ بِنَصیبٍ ، حَتّی أخَذَ الشَّیطانُ حَظَّهُ الأَوفَرَ ونَصیبَهُ الأَکمَلَ . وفَهِمتُ ما ذَکَرتَهُ عَن یَزیدَ مِنِ اکتِمالِهِ وسِیاسَتِهِ لِاُمَّهِ مُحَمَّدٍ ، تُریدُ أن توهِمَ النّاسَ فی یَزیدَ ، کَأَنَّکَ تَصِفُ مَحجوبا أو تَنعَتُ غائِبا ، أو تُخبِرُ عَمّا کانَ مِمَّا احتَوَیتَهُ بِعِلمٍ خاصٍّ ، وقَد دَلَّ یَزیدُ مِن نَفسِهِ عَلی مَوقِعِ رَأیِهِ ، فَخُذ لِیَزیدَ فیما أخَذَ بِهِ ، مِنِ استِقرائِهِ الکِلابَ المُهارِشَه (5) عِندَ التَّحارُشِ ، وَالحَمامَ السِّبقَ لِأَترابِهِنَّ ، وَالقیناتِ (6) ذَواتِ المَعازِفِ ، وضُروبِ المَلاهی ، تَجِدهُ ناصِرا . (7) ودَع عَنکَ ما تُحاوِلُ ، فَما أغناکَ أن تَلقَی اللّهَ بِوِزرِ هذَا الخَلقِ بِأَکثَرَ مِمّا أنتَ لاقیهِ ،



1- .أطنب فی الکلام : در سخن گفتن ، مبالغه کرد ؛ کوشید کلامی کامل گوید (الصحاح : ج 1 ص 172 «طنب») .
2- .در الإمامه و السیاسه ، «النعت» به جای «البیعه» آمده است .
3- .در الإمامه و السیاسه ، «مَحَلتَ» به جای «بخلت» آمده است .
4- .در الإمامه و السیاسه ، «اسم» به جای «أتمّ» آمده است .
5- .المهارشه بالکلاب : سگ ها را به جان یکدیگر انداختن (الصحاح : ج 3 ص 1027 «حرش») .
6- .القینه : کنیز ؛ چه آوازه خوان باشد و چه نباشد (الصحاح : ج 6 ص 2186 «قنن») .
7- .در الإمامه و السیاسه ، «باصرا» به جای «ناصرا» آمده است .



فَوَاللّهِ ما بَرِحتَ تُقَدِّرُ (1) باطِلاً فی جَورٍ ، وحَنَقا فی ظُلمٍ ، حَتّی مَلَأتَ الأَسقِیَهَ ، وما بَینَکَ وبَینَ المَوتِ إلّا غَمضَهٌ ، فَتَقدَمُ عَلی عَمَلٍ مَحفوظٍ فی یَومٍ مَشهودٍ ، ولاتَ حینَ مَناصٍ . (2) ورَأَیتُکَ عَرَضتَ بِنا بَعدَ هذَا الأَمرِ ، ومَنَعتَنا عَن آبائِنا [تُراثا] (3) ، ولَقَد لَعَمرُ اللّهِ أورَثَنَا الرَّسولُ علیه السلام وِلادَهً وجِئتَ لَنا بِها ، ما (4) حَجَجتُم بِهِ القائِمَ عِندَ مَوتِ الرَّسولِ فَأَذعَنَ لِلحُجَّهِ بِذلِکَ ، ورَدَّهُ الإِیمانُ إلَی النَّصَفِ ، فَرَکِبتُمُ الأَعالیلَ ، وفَعَلتُمُ الأَفاعیلَ ، وقُلتُم : کانَ ویَکونُ ، حَتّی أتاکَ الأَمرُ یا مُعاوِیَهُ ! مِن طَریقٍ کانَ قَصدُها لِغَیرِکَ ، فَهُناکَ «فَاعْتَبِرُواْ یَأُوْلِی الْأَبْصَرِ» . (5) وذَکَرتَ قِیادَهَ الرَّجُلِ القَومَ بِعَهدِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله وتَأمیرَهُ لَهُ ، وقَد کانَ ذلِکَ ولِعَمرِو بنِ العاصِ یَومَئِذٍ فَضیلَهٌ بِصُحبَهِ الرَّسولِ وبَیعَتِهِ لَهُ ، وما صارَ لِعَمرٍو یَومَئِذٍ حَتّی أنِفَ القَومُ إمرَتَهُ وکَرِهوا تَقدیمَهُ ، وعَدّوا عَلَیهِ أفعالَهُ ، فَقالَ صلی الله علیه و آله : «لا جَرَمَ مَعشَرَ المُهاجِرینَ ، لا یَعمَلُ عَلَیکُم بَعدَ الیَومِ غَیری » ، فَکَیفَ تَحتَجُّ بِالمَنسوخِ مِن فِعلِ الرَّسولِ فی أوکَدِ الأَحوالِ وأولاها بِالمُجتَمَعِ عَلَیهِ مِنَ الصَّوابِ ؟ أم کَیفَ صاحَبتَ بِصاحِبٍ تابِعٍ وحَولَکَ مَن لا یُؤمَنُ فی صُحبَتِهِ ، ولا یُعتَمَدُ فی دینِهِ وقَرابَتِهِ ، وتَتَخَطّاهُم إلی مُسرِفٍ مَفتونٍ ، تُریدُ أن تَلبِسَ النّاسَ شُبهَهً یَسعَدُ بِهَا الباقی فی دُنیاهُ وتَشقی بِها فی آخِرَتِکَ ، إنَّ هذا لَهُوَ الخُسرانُ المُبینُ ، وَأستَغفِرُ اللّهَ لی ولَکُم . امّا بعد ، ای معاویه! هر سخنوری در وصف پیامبر صلی الله علیه و آله هر قدر بکوشد و بگوید ، باز حتّی اندکی از بسیار ، بیشتر نگفته است . من ، آنچه را که تو از توصیف کوتاه و



1- .در الإمامه و السیاسه : «تَقدَحُ» به جای «تقدّر» آمده است .
2- .ولات حین مناص : دیگر فرصتی برای درنگ یا راهی برای گریز نیست (الصحاح : ج 3 ص 1060 «نوص») .
3- .این کلمه ، برگرفته از الإمامه و السیاسه است .
4- .در الإمامه و السیاسه ، «أما» به جای «ما» آمده است .
5- .حشر : آیه 2 .



خودداری از معرّفی ، بر خلیفگان پیامبر خدا پوشاندی دریافتم . هیهات ، هیهات ، ای معاویه! سپیده صبحگاهی ، سیاهیِ تاریکی را رسوا کرده و نور خورشید ، بر پرتو چراغ ، چیره شده است . در فضیلت کسانی که پس از پیامبر خدا حاکم گشتند ، به طور مبالغه آمیز ، سخن گفتی و کسانی را ترجیح دادی ، تا جایی که جفا پیشه کردی ، و در باره برخی ، زبان از تمجید بر بستی و بخل ورزیدی و چنان از حد گذشتی که گذشتی . در ذکر فضائل کسی که به راستی صاحب فضیلت است ، سهمی از حقّ فراوانش را به زبان نیاوردی ، تا این که شیطان ، تو را به کتمانِ بخشی کامل تر و مهم تر از حقایق و فضائل او کشانید . از آنچه در کمالات یزید و سیاستدانی و تدبیرش برای امّت محمّد صلی الله علیه و آله دم زدی ، فهمیدم که می خواهی مردم را در باره یزید ، دچار توهّم کنی . پنداری که آدم ناشناخته و پنهانی را توصیف می نمایی یا فرد غایب و نامشهودی را معرّفی می کنی و یا از چیزهایی تعریف می کنی که فقط تو می دانی ، حال آن که یزید ، خودش وضع و عقیده اش را نشان داده و باز نموده است . تو هم همانی را برای یزید بخواه که خود او انتخاب کرده ؛ از به هم انداختن سگ ها ، آن گاه که آنها را به جان هم می اندازد و مسابقه دادن کبوترها و کنیزکان خُنیاگر و انواع هوسبازی هایش که به تو [در توصیف] ، کمک می کند . تصمیمی را که داری ، کنار بگذار . همان گناهانی که تا به حال مرتکب گشته ای ، کافی نیست که می خواهی وِزر و وَبال این موجود را بر دوش خود ، بار کنی و با چنین حالی ، به آستان دادرسی پروردگار در آیی ؟! به خدا سوگند ، چنان به باطل ، در انحراف و ستم فرو رفته ای و به بیدادگری پرداخته ای که دیگر جام ها را پُر کرده ای و جایی باقی نگذاشته ای! تو با مرگ ، فقط یک چشم به هم زدن فاصله داری . بنا بر این ، به کاری ماندگار رو بیاور ؛ برای روز مشهود قیامت که غیر قابل اجتناب است و در آن ، گریزگاهی نیست . در سخنت ، در یافتم که پس از این ماجرا ، به ما اشاره داری و ما را از حقّ اجدادی مان ، محروم شمردی ، در حالی که به خدا سوگند ، ما خود به


خویشاوندی ، آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله به ارث برده ایم و اکنون ، تو آن را برای ما می آوری ، که قائم [به امر حکومت] پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله ، به همان احتجاج کرد و به آن ، اذعان کرد و ایمان ، وی را به رعایت انصاف وا داشت ، و شما بهانه ها آوردید و کارها کردید و گفتید : «چنین و چنان است» ، تا آن جا که ای معاویه از راهی حکومت به تو رسید که مقصدش تو نبودی و این جاست که [آیه قرآنی به میان می آید که] : «فَاعْتَبِرُواْ یَأُوْلِی الْأَبْصَرِ؛ (1) ای دیده وران ! عبرت بگیرید» . نیز به فرماندهی آن شخص (عمرو بن عاص) بر مردم در روزگار پیامبر خدا و امیر قرار دادنش استشهاد کردی . این ، حقیقت دارد و اتّفاق افتاده است . در آن زمان ، عمرو بن عاص ، از فضیلت مصاحبت پیامبر صلی الله علیه و آله و بیعت با وی برخوردار بود ، و وقتی تعیین فرماندهیِ او صورت گرفت ، مردم ، اظهار نارضایتی نمودند که چرا او فرمانده شده و بر دیگران ، مقدّم شمرده شده است ، و شروع کردند به برشمردن کارهایش . در نتیجه ، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ای گروه مهاجران! پس از این ، هیچ کس جز من ، فرمانده شما نخواهد بود» . به این ترتیب ، پیامبر صلی الله علیه و آله آن کار و روش را نَسخ و ابطال کرد . بنا بر این ، تو چگونه در مورد مهم ترین کارهای عمومی به کارِ منسوخ پیامبر صلی الله علیه و آله و روشی که توسّط ایشان ، نَسخ و ابطال گشته ، استناد می کنی؟! یا چگونه پیروی کنان ، با کسی همراهی می کنی ، در حالی که در اطرافت کسانی هستند که به همراهی شان و دین و خویشاوندی شان اعتمادی نیست ، و [مهم تر این که ]آنها را لگام زده ، به اسرافکاری مفتون (یزید) می سپاری . می خواهی مردم را گم راه کرده ، با بدبخت کردن خودت در آخرت ، او را در دنیا خوش بخت کنی ؟ این ، همان زیانکاریِ آشکار است . از خدا برای خود و برای شما آمرزش می طلبم . معاویه رو به ابن عبّاس گرداند و گفت : این دیگر چیست ، ای ابن عبّاس ؟ نظر [و گفته ]تو شاید ناگوارتر باشد!



1- .حشر : آیه 2.



ابن عبّاس گفت: به خدا سوگند ، او ذرّیه پیامبر صلی الله علیه و آله و یکی از اصحاب کِسا و از خاندانِ پاک شده (1) است . از قصد و منظورت ، صرفِ نظر کن ؛ چرا که تو در میان مردم ، بسی گواه قابل قبول داری [برای پرهیز از این کار] ، تا این که خداوند حکم نهایی خود را مقدّر کند ، و او بهترین داور است . معاویه گفت: سودمندترین بردباری ، [خویشتنداری و تلاش برای ]بردباری ورزیدن (2) است و بهترینِ آن ، بردباری ورزیدن برای خویشان است . بروید ، در پناه خدا ! آن گاه ، به دنبال عبد الرحمان بن ابی بکر ، عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبیر فرستاد . آمدند و نشستند . در این هنگام ، خدا را سپاس و ستایش کرده ، گفت: تو ای عبد اللّه بن عمر!همیشه می گفتی دوست نداری شبی را به سر آوری ، بی آن که بیعت جماعتی بر عهده ات باشد ، هر چند که دنیا و هر چه در آن است ، از آنِ تو باشد . اینک به تو اخطار می کنم که مبادا وحدت مسلمانان را به هم بزنی و در راه پراکندگی جمعشان ، تلاش نمایی و زمینه خونریزی شان را فراهم آوری . کار یزید ، تقدیری الهی بوده که انجام گرفته است و انسان ها اختیاری در این زمینه ندارند . مردم ، بیعتشان را محکم کرده اند و پیمان استوار بسته اند و عهد و قرار گذاشته اند . این را گفت و خاموش شد . آن گاه ، عبد اللّه بن عمر سخن گفت و خداوند را ستایش کرد و ثنا گفت و ادامه داد : امّا بعد ، ای معاویه! پیش از تو ، خلفایی بودند و پسرانی داشتند که پسرِ تو بهتر از



1- .اشاره به آیه 33 از سوره احزاب (آیه تطهیر) است .
2- .«تحلُّم» که در متن عربی آمده ، به این معناست که کسی وانمود کند که بردبار است و به سختی جلوی خود را بگیرد تا مبادا رفتاری بر خلاف بردباری ، از او سر بزند .


آنان نیست . آنان نظری را که تو در باره پسرت داری ، در باره پسرانشان نداشتند و چنین تصمیمی نگرفتند و در کار [حکومت] ، علاقه و دوستیِ کسی را دخالت ندادند ؛ بلکه برای زمامداریِ این امّت ، کسانی را برگزیدند که بهتر می شناختند . این که اخطار می کنی وحدت مسلمانان را به هم نزنم و جمعشان را نپراکَنَم و خونشان را نریزم ، من ، چنین کاری نمی کنم إن شاء اللّه ؛ بلکه اگر مردم به راه آمدند ، به آنچه برای امّت محمّد صلی الله علیه و آله به صلاح باشد ، وارد می شوم . معاویه گفت: خداوند بر تو رحمت آورَد ! تو مخالف نخواهی بود . سپس مطالبی شبیه آنچه به عبد اللّه بن عمر گفته بود ، به عبد الرحمان بن ابی بکر گفت . عبد الرحمان در پاسخش چنین گفت : با این گستاخی ای که تو با کار یزید کردی ، به خدا سوگند ، تصمیم گرفتیم تو را به او وا گذاریم . سوگند به آن که جانم در دست اوست ، باید تعیین خلافت را به شورا وا گذاری ؛ وگرنه ، آن را از نو آغاز خواهم کرد . سپس برخاست که برود ؛ امّا معاویه ، گوشه عبایش را گرفت و گفت: کمی صبر کن! خدایا! هر طور که می خواهی ، شرّ او را از من دور ساز . مبادا نظرت را برای شامیان اظهار کنی ؛ چون می ترسم که آسیبی به تو برسانند . آن گاه ، آنچه را به عبد اللّه بن عمر گفته بود ، به عبد اللّه بن زبیر گفت و افزود که : تو روباه حیله گری هستی که از این لانه به آن لانه می روی . تو این دو نفر را تحریک کردی و به آنچه تعقیب می کنند ، کشاندی . ابن زبیر گفت: تو می خواهی برای یزید بیعت بگیری؟ اگر با او بیعت کردیم ، به نظر تو ، از کدام یک از شما دو نفر باید فرمان ببریم؟ از تو یا از او؟! اگر از خلافتْ خسته شده ای ، استعفا بده و با یزید ، بیعت کن تا ما هم با او بیعت کنیم . سخن بسیار میان معاویه و عبد اللّه بن زبیر ، رد و بدل شد . از جمله ، معاویه به






عبد اللّه گفت: می دانم که خودت را به کشتن خواهی داد . گویی می بینم که خودت را در دام انداخته ای . سرانجام ، آنان را از حضور خویش مرخّص کرد و سه روز از دیدار با مردم ، خودداری نمود و هیچ بیرون نیامد . چهارمین روز که گذشت ، دستور داد جارچی مردم را بانگ دهد که برای کاری عمومی اجتماع کنند . مردم ، در مسجد ، گِرد آمدند . آن چند نفر را گِرد منبر نشاند ، و خدا را ستود و ثنا گفت و از یزید ، نام آورد و از فضل و کمال و قرآن خوانی او ، و گفت: ای مردم مدینه! در صدد بیعت گرفتن برای یزید بر آمده ام و شهر و دهی نیست که تقاضای بیعت برای او را به سویش نفرستاده باشم . مردم ، همگی بیعت کردند و تسلیم شدند و فقط [مردم] مدینه تأخیر داشتند ، که گفتم : اصل و ریشه اسلام هستند و کسانی اند که بیمی از آنها ندارم . در میان اهالی مدینه ، گروهی از بیعت ، خود داری کرده اند که شایسته تر از دیگران اند در این که به این خویشاوندشان خدمت کنند . به خدا سوگند ، اگر کسی را سراغ داشتم که برای مسلمانان بهتر از یزید می بود ، قطعاً برای او بیعت می گرفتم . در این هنگام ، امام حسین علیه السلام برخاست و فرمود : واللّهِ ، لَقَد تَرَکتَ مَن هُوَ خَیرٌ مِنهُ أبا واُمّا ونفسا . به خدا سوگند ، کسی را که به لحاظ پدر و مادر و از نظر شخصیت ، بهتر از یزید است ، رها کرده ای! معاویه پرسید: گویی منظورت ، خودت هستی ؟ فرمود : نعم ، أصلَحَکَ اللّه ! آری ، خداوند به صلاحت آورد! معاویه گفت: در این صورت ، برایت می گویم . این که گفتی به لحاظ مادر بر او برتری داری ، به جان خودم ، مادرت برتر از مادر اوست و اگر فقط [همین یک






فضیلت را داشت که] یک زن قُرَشی بود ، برترین زن قریش بود ، تا چه رسد به این که دختر پیامبر خداست . به علاوه ، فاطمه در دینداری و سابقه ایمان ، برترین است . بنا بر این ، مادرت برتر از مادر اوست . امّا در باره پدرت ؛ پدرت پدرش را برای داوری و فیصله ، به درگاه خدا برد و خدا به نفع پدرش و علیه پدرت حکم صادر کرد . (1) امام حسین علیه السلام فرمود : حَسبُکَ جَهلُکَ ؛ آثَرتَ العاجِلَ عَلَی الآجِلِ . همین نادانیِ تو ، برایت کافی است که زندگیِ زودگذر دنیا را بر سرای جاویدان ، ترجیح می دهی! معاویه به حرفش چنین ادامه داد: این که گفتی تو شخصاً از یزیدْ بهتری ، به خدا سوگند که یزید برای امّت محمّد ، بهتر از توست ! امام حسین علیه السلام فرمود : هذا هُوَ الإِفکُ وَالزّورُ ، یَزیدُ شارِبُ الخَمرِ ومُشتَرِی اللَّهوِ خَیرٌ مِنّی ؟ ! این حرفت ، همان بُهتان و نارواگویی است . یزیدِ شرابخوار هرزه جو ، از من بهتر است؟! معاویه گفت: آهسته! دست از دشنام دادن به پسرعمویت بردار ؛ چون اگر پیشِ او از تو بد بگویند ، به تو بد نخواهد گفت . معاویه سپس رو به مردم کرد و گفت: مردم! می دانید که پیامبر خدا ، بدون تعیین جانشین ، در گذشت و مسلمانان مصلحت دیدند که ابو بکر را به خلافت برگزینند و بیعتی که با وی شد ، بیعت هدایت [و مطابق موازین دین ]بود . او به قرآن و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله ، عمل کرد و وقتی اجلش فرا رسید ، عمر را به جانشینی تعیین کرد و او نیز



1- .منظورش ماجرای حَکَمیّت است که به سود معاویه انجامید .



به کتاب خدا و سنّت پیامبرش عمل کرد و چون مرگش نزدیک شد ، تصمیم گرفت تعیین خلیفه را به شورای شش نفره که آنها را از میان مسلمانان انتخاب کرد ، وا گذارد . بنا بر این ، ابو بکر به گونه ای عمل کرد که پیامبر خدا نکرده بود و عمَر به گونه ای عمل کرد که ابو بکر نکرده بود و هر کدام با توجّه به مصلحت مسلمانان ، چنان کردند . به همین جهت ، من نیز به دیده انصاف نگریستم و چون سابقا اختلاف و کشمکش هایی در این باره بروز کرد ، تصمیم گرفتم که برای یزید ، بیعت بگیرم . (1)

دومین سفر