گروه نرم افزاری آسمان






سخنی در باره تعداد بیعت کنندگان با مسلم


در اسناد تاریخی، تعداد بیعت کنندگان با مسلم، متفاوتْ گزارش شده است: دوازده هزار، هجده هزار، بیست و چند هزار، بیست و پنج هزار، و بیش از سی هزار نفر. (1)

گفتنی است که بیشتر گزارش ها، تعداد هجده هزار نفر را تأیید می کنند. این تعداد در بیش از ده منبع کهن، گزارش شده و کتاب هایی چون: الأخبار الطوال، الإرشاد، تاریخ الطبری، الثقات ابن حبّان (2) و الطبقات الکبری، این رقم را آورده اند. برای نمونه، طبری از جعفر بن حُذَیفه طایی نقل می کند:

وقتی مسلم بن عقیل به خانه هانی بن عُروه رفت و هجده هزار نفر با او بیعت کردند، نامه ای چنین، به حسین علیه السلام نوشت و با عابِس بن ابی شبیب شاکری فرستاد که:

امّا بعد، فرستاده [ی قبیله]، به بستگانش، دروغ نمی گوید. هجده هزار نفر از مردم کوفه، با من بیعت کرده اند. با رسیدن نامه من، زودتر حرکت کن که همه مردم، با تو هستند. آنها به خاندان معاویه، نظر و تمایلی ندارند. والسلام! (3)

به نظر می رسد نقل هایی که از دوازده هزار نفر یاد کرده اند، مربوط به ابتدای بیعت باشند که با گذشت زمان، تعداد، افزایش یافته است.

1- ر. ک: ص 149(نامه مسلم به امام علیه السلام برای آمدن به کوفه).
2- ر. ک: ص 77 ح 1044.
3- ر. ک: ص 149 ح 1115.


ابن کثیر می نویسد:

دوازده هزار نفر، برای بیعت با او(مسلم) گِرد آمدند، و بیشتر و بیشتر شدند تا به هجده هزار نفر رسیدند. (1)

نقل هایی هم که عددهای دیگر را ثبت کرده اند، با توجّه به این که منابع آنها اندک است، احتمالًا گزارش تقریبی و تخمینی هستند.

گفتنی است که در شماری از منابع، آمده است که اهل کوفه، ضمن نگارش نامه ای جهت دعوت امام حسین علیه السلام برای آمدن به کوفه، اظهار داشتند که در کوفه، یکصد هزار جنگجو با ایشان، همراهی خواهند داشت. شیخ مفید، این مطلب را چنین آورده است:

مردم کوفه به امام علیه السلام نوشتند: «این جا برایت یکصد هزار شمشیر [برای نبرد در رکابت] آماده است. معطّل نکن». (2)

بدیهی است که این سخن، بر این که پس از ورود مسلم به کوفه، یکصد هزار نفر با وی بیعت کردند، دلالت ندارد؛ بلکه ممکن است به جنگجویان حاضر در کوفه، اشاره داشته باشد و یا به جهت تشویق امام علیه السلام بر آمدن به کوفه، در بیان تعداد علاقه مندان به ایشان، مبالغه شده باشد

1- البدایه و النهایه: ج 8 ص 152.
2- ر. ک: ص 383 ح 1279.


4/ 3 خُطبَهُ النُّعمانِ بنِ بَشیرٍ (1) وتَحذیرُهُ النّاسَ

1056. تاریخ الطبری عن أبی الودّاک: خَرَجَ إلَینَا النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ فَصَعِدَ المِنبَرَ، فَحَمِدَ اللّهَ و أثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ: أمّا بَعدُ، فَاتَّقُوا اللّهَ عِبادَ اللّهِ، ولا تُسارِعوا إلَی الفِتنَهِ وَالفُرقَهِ؛ فَإِنَّ فیهِما یَهلِکُ الرِّجالُ، وتُسفَکُ الدِّماءُ، وتُغصَبُ الأَموالُ وکانَ حَلیما ناسِکا یُحِبُّ العافِیَهَ [ثُمَ] (2) قالَ: إنّی لَم اقاتِل مَن لَم یُقاتِلنی، ولا أثِبُ عَلی مَن لا یَثِبُ عَلَیَّ، ولا اشاتِمُکُم ولا أتَحَرَّشُ بِکُم، ولا آخُذُ بِالقَرَفِ (3)، ولَا الظِّنَّهِ، ولَا التُّهَمَهِ، ولکِنَّکُم إن أبَدیتُم صَفحَتَکُم لی، ونَکَثتُم بَیعَتَکُم، وخالَفتُم إمامَکُم، فَوَاللّهِ الَّذی لا إلهَ غَیرُهُ، لَأَضرِبَنَّکُم بِسَیفی ما ثَبَتَ قائِمُهُ فی یَدی، ولَو لَم یَکُن لی مِنکُم ناصِرٌ، أما إنّی أرجو أن یَکونَ مَن یَعرِفُ الحَقَّ مِنکُم، أکثَرَ مِمَّن یُردیهِ (4) الباطِلُ.

قالَ: فَقامَ إلَیهِ عَبدُ اللّهِ بنُ مُسلِمِ بنِ سَعیدٍ الحَضرَمِیُّ حَلیفُ بَنی امَیَّهَ، فَقالَ: إنَّهُ

لا یُصلِحُ ما تَری إلَا الغَشمُ (5)، إنَّ هذَا الَّذی أنتَ عَلَیهِ فیما بَینَکَ وبَینَ عَدُوِّکَ رَأیُ المُستَضعَفینَ.

فَقالَ: أن أکونَ مِنَ المُستَضعَفینَ فی طاعَهِ اللّهِ، أحَبُّ إلَیَّ مِن أن أکونَ مِنَ الأَعَزّینَ فی مَعصِیَهِ اللّهِ. ثُمَّ نَزَلَ. (6)

1- نعمان بن بشیر بن سعد، أبو عبداللّه. کان أبوه بشیر بن سعد أوّل من بایع أبابکر یوم السقیفه. هو أوّل مولود من الأنصار بالمدینه بعد الهجره بروایه أهل المدینه، و أمّا أهل الکوفه فقد رووا أنّه سمع عن النبیّ صلی الله علیه و آله أخبارا کثیره، فیکون أکبر سنّا ممّا ذکر أهل المدینه. کان شاعرا. وکان عثمانیّا منحرفاً عن أمیر المومنین علیّ علیه السلام. صاحَبَ معاویه بصفّین ولم یکن معه من الأنصار غیره، استعمله معاویه علی حمص ثمّ علی الکوفه، واستعمله یزید أیضا علیها. کان من امراء یزید، وصار زبیریّا فی خلافه مروان بن الحکم. دعا أهلَ حمص إلی نفسه فلم یجیبوه، فهرب من حمص، فطلبوه و أدرکوه فقتلوه واحتزّوا رأسه سنه(64 أو 65 ه)(راجع: الطبقات الکبری: ج 6 ص 53 و اسد الغابه: ج 5 ص 310 و الإصابه: ج 6 ص 346 والأخبار الطوال: ص 227 وتاریخ دمشق: ج 10 ص 288 شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید: ج 4 ص 77 والأعلام للزرکلی: ج 8 ص 36 وتاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 195).
2- ما بین المعقوفین أثبتناه من الکامل فی التاریخ.
3- القَرَفُ: التُّهمه(النهایه: ج 4 ص 46 «قرف»).
4- رَدِیَ فلانٌ: هلک. و أرداهُ غَیرُهُ(تاج العروس: ج 19 ص 455 «ردی»).
5- الغَشْمُ: الظُّلم(لسان العرب: ج 12 ص 437 «غشم»).
6- تاریخ الطبری: ج 5 ص 355، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 535؛ الإرشاد: ج 2 ص 41 وفیه «عبد اللّه بن مسلم بن ربیعه الحضرمی»، بحار الأنوار: ج 44 ص 336 وراجع: أنساب الأشراف: ج 2 ص 334 و الأخبار الطوال: ص 231 و تاریخ ابن خلدون: ج 3 ص 28.


4/ 3 سخنرانی نعمان بن بشیر و ترساندن مردم

4/ 3 سخنرانی نعمان بن بشیر و ترساندن مردم (1)

1056. تاریخ الطبری به نقل از ابو ودّاک: نعمان بن بشیر، نزد ما(مردم) آمد و بر منبر رفت. حمد خدا کرد و او را سپاس گزارد و گفت: امّا بعد، بندگان خدا از خدا پروا کنید و در تفرقه و فتنه و آشوب، شتاب مکنید؛ چرا که در فتنه و تفرقه است که مردان، هلاک می شوند و خون ها ریخته می شود و اموال به غارت می رود. نعمان، مردی بردبار، اهل عبادت و آرامش طلب بود.

آن گاه گفت: من با کسی که با من نجنگد، نمی جنگم و بر کسی که به من هجوم نیاورده، هجوم نمی برم و به شما دشنام نمی دهم، متعرّض کسی نمی شوم، و به صِرف اتّهام و گمان، کسی را نمی گیرم؛ لیکن اگر شما از نیّات خود، پرده برداشتید و بیعت خود را شکستید و با پیشوای خود به مخالفت برخاستید، سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست، با همین شمشیر، تا در دست من است، با شما خواهم جنگید، گرچه از میان شما، کسی یاری ام نکند؛ لیکن امیدوارم در میان شما، آن که حقیقت را می شناسد، بیشتر باشد از کسی که باطل، او را گم راه کرده است.

آن گاه عبد اللّه بن مسلم، پسر سعید حضرمی و هم پیمان بنی امیّه، برخاست و گفت: این وضعیت را جز ستمگری، اصلاح نمی کند. این رویّه ای که تو با دشمنت در پیش گرفته ای، شیوه ناتوان هاست!

نعمان گفت: اگر من جزو ناتوان ها، ولی در مسیر اطاعت خدا باشم، برایم دوست داشتنی تر است از این که جزو عزیزها، ولی در مسیر نافرمانی خدا باشم.

آن گاه از منبر، فرود آمد.

1- نعمان بن بشیر بن سعد که کنیه اش ابو عبد اللّه است و پدرش نخستین کسی بود که در سقیفه با ابو بکر بیعت کرد به گزارش اهل مدینه، نخستین نوزاد از انصار است که پس از هجرت به دنیا آمد؛ ولی کوفیان، عمر او را بیشتر می دانند و معتقدند او روایت های فراوانی از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده است. نعمان، شاعر و طرفدار عثمان بود و از امیر مؤمنان، امام علی علیه السلام، جدا شد. در جنگ صفّین، همراه معاویه بود و از انصار، جز او کسی در صفّین با معاویه نبود. معاویه او را نخست، والی حِمْص کرد و سپس به ولایت کوفه گمارد. یزید نیز او را بر حکومت کوفه ابقا کرد. او از فرماندهان یزید بود و سپس در خلافت مروان بن حکم، در زمره پیروان ابن زبیر قرار گرفت. وی مردم حِمْص را به پیشواییِ خودش طلبید؛ ولی آنان پاسخی به وی ندادند. او نیز از حمص فرار کرد؛ امّا او را دنبال کردند و بر او دست یافتند و او را کشتند و سرش را از تن جدا کردند. این در سال 64 یا 65 هجری اتّفاق افتاد.


1057. تاریخ الطبری عن عمّار الدُّهنی عن أبی جعفر [الباقر] علیه السلام: قامَ رَجُلٌ مِمَّن یَهوی یَزیدَ بنَ مُعاوِیَهَ إلَی النُّعمانِ بنِ بَشیرٍ، فَقالَ لَهُ: إنَّکَ ضَعیفٌ أو مُتَضَعِّفٌ، قَد فَسدَ البِلادُ!

فَقالَ لَهُ النُّعمانُ: أن أکونَ ضَعیفا و أنا فی طاعَهِ اللّهِ، أحَبُّ إلَیَّ مِن أن أکونَ قَوِیّا فی مَعصِیَهِ اللّهِ، وما کُنتُ لِأَهتِکَ سِترا سَتَرَهُ اللّهُ. فَکَتَبَ بِقَولِ النُّعمانِ إلی یَزیدَ. (1)

1058. الفتوح: بَلَغَ ذلِکَ النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ؛ قُدومُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ الکوفَهَ، وَاجتِماعُ الشّیعَهِ عَلَیهِ، وَالنُّعمانُ یَومَئِذٍ أمیرُ الکوفَهِ، فَخَرَجَ مِن قَصرِ الإِمارَهِ مُغضَبا، حَتّی دَخَلَ المَسجِدَ الأَعظَمَ، فَنادی فِی النّاسِ فَاجتَمَعوا إلَیهِ، فَصَعِدَ المِنبَرَ، فَحَمِدَ اللّهَ و أثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ:

أمّا بَعدُ یا أهلَ الکوفَهِ، فَاتَّقُوا اللّهَ رَبَّکُم، ولا تُسارِعوا إلَی الفِتنَهِ وَالفُرقَهِ؛ فَإِنَّ فیها سَفکَ الدِّماءِ، وذَهابَ الرِّجالِ وَالأَموالِ، وَاعلَموا أنّی لَستُ اقاتِلُ إلّا مَن قاتَلَنی، ولا أثِبُ إلّا عَلی مَن وَثَبَ عَلَیَّ، غَیرَ أنَّکُم قَد أبدَیتُم صَفحَتَکُم، ونَقَضتُم

بَیعَتَکُم، وخالَفتُم إمامَکُم، فَإِن رَأَیتُم أنَّکُم رَجَعتُم عَن ذلِکَ، وإلّا فَوَاللّهِ الَّذی لا إلهَ إلّا هُوَ، لَأَضرِبَنَّکُم بِسَیفی ما ثَبَتَ قائِمُهُ فی یَدی، ولَو لَم یَکُن لی مِنکُم ناصِرٌ، مَعَ أنّی أرجو أنَّ مَن یَعرِفُ الحَقَّ مِنکُم أکثَرُ مِمَّن یُریدُ الباطِلَ.

فَقامَ إلَیهِ عَبدُ اللّهِ بنُ مُسلِمِ بنِ سَعیدٍ الحَضرَمِیُّ، فَقالَ: أیُّهَا الأَمیرُ، أصلَحَکَ اللّهُ! إنَّ هذَا الَّذی أنتَ عَلَیهِ مِن رَأیِکَ، إنَّما هُوَ رَأیُ المُستَضعَفینَ.

فَقالَ لَهُ النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ: یا هذا، وَاللّهِ لَأَن أکونَ مِنَ المُستَضعَفینَ فی طاعَهِ اللّهِ، أحَبُّ إلَیَّ مِن أن أکونَ مِنَ المَغلوبینَ فی مَعصِیَهِ اللّهِ. قالَ: ثُمَّ نَزَلَ عَنِ المِنبَرِ، ودَخَلَ قَصرَ الإِمارَهِ. (2)

1- تاریخ الطبری: ج 5 ص 348، تهذیب الکمال: ج 6 ص 423، بزیاده «یقال له عبید اللّه بن مسلم بن شعبه الحضرمی» بعد «معاویه»، الإصابه: ج 2 ص 69؛ الأمالی للشجری: ج 1 ص 190، الحدائق الوردیّه: ج 1 ص 115 عن الإمام زین العابدین علیه السلام وراجع: تذکره الخواصّ: ص 241 و ص 244.
2- الفتوح: ج 5 ص 34، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 197 نحوه.


1057. تاریخ الطبری به نقل از عمّار دُهنی، از امام باقر علیه السلام: مردی از هواداران یزید بن معاویه، رو در روی نعمان بن بشیر برخاست و گفت: تو ناتوانی، یا خود را به ناتوانی زده ای. شهرها فاسد شدند(از دست حکومت، خارج شدند)!

نعمان به وی گفت: اگر ناتوان و در مسیر اطاعت خدا باشم، برایم دوست داشتنی تر است از این که نیرومند باشم و در مسیر نافرمانی خدا. من هرگز حرمتی را که خداوند، نگه داشته، هتک نمی کنم.

آن مرد، سخن نعمان را برای یزید نوشت.

1058. الفتوح: خبرِ آمدن مسلم بن عقیل به کوفه و اجتماع شیعیان در نزد او، به نعمان بن بشیر که آن روز، امیر کوفه بود رسید. با خشم، از قصر حکومتی بیرون آمد و وارد مسجد جامع شد. او مردم را فرا خواند و آنان گِرد او آمدند. او به منبر رفت و حمد خدا کرد و او را سپاس گزارد و گفت: امّا بعد، ای کوفیان از پروردگار خود، پروا کنید و به فتنه و تفرقه دامن نزنید؛ چرا که در آن، خونریزی و از دست دادن مردان و اموال است. بدانید که من نمی جنگم، مگر با کسی که بخواهد با من بجنگد، و هجوم نمی آورم، مگر بر کسی که بر من هجوم آورد؛ لیکن شما خود از نیّات خود، پرده برداشتید، بیعت شکستید و با پیشوایتان، به مخالفت برخاستید. اگر می خواهید از این کارها دست بکشید [، که بهتر]، و گرنه به خدایی که جز او خدایی نیست، با همین شمشیر، تا در دستم است، با شما می جنگم، هر چند که کسی از شما، مرا یاری نکند؛

ولی من امیدوارم در میان شما، کسانی که حقیقت را می شناسند، بیشتر از کسانی باشند که به دنبال باطل اند.

آن گاه عبد اللّه بن مسلم بن سعید حَضرَمی برخاست و گفت: ای امیر! خدا، کارهایت را سامان دهد! این شیوه ای که تو در پیش گرفته ای، شیوه ناتوان هاست.

نعمان بن بشیر به وی گفت: ای مرد! به خدا سوگند، از ناتوان ها باشم و در مسیر اطاعت خداوند باشم، برایم بهتر است از این که در نافرمانی خداوند، شکست خورده باشم.

آن گاه از منبر، فرود آمد و داخل قصر حکومتی شد.



1059. البدایه والنهایه فی خَبَرِ مُسلِمٍ ومَن بایَعَهُ: انتَشَرَ خَبَرُهُم حَتّی بَلَغَ أمیرَ الکوفَهِ النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ، خَبَّرَهُ رَجُلٌ بِذلِکَ، فَجَعَلَ یَضرِبُ عَن ذلِکَ صَفحا، ولا یَعبَأُ بِهِ، ولکِنَّهُ خَطَبَ النّاسَ ونَهاهُم عَنِ الاختِلافِ وَالفِتنَهِ، و أمَرَهُم بِالائتِلافِ وَالسُّنَّهِ.

وقالَ: إنّی لا اقاتِلُ مَن لا یُقاتِلُنی، ولا أثِبُ عَلی مَن لا یَثِبُ عَلَیَّ، ولا آخُذُکُم بِالظِّنَّهِ، ولکِن وَاللّهِ الَّذی لا إلهَ إلّا هُوَ، لَئِن فارَقتُم إمامَکُم، ونَکَثتُم بَیعَتَهُ، لَاقاتِلَنَّکُم ما دامَ فی یَدی مِن سَیفی قائِمَتُهُ. (1)

4/ 4 إعلامُ یَزیدَ بِمُبایَعَهِ النّاسِ لِمُسلِمٍ وضَعفِ النُّعمانِ بنِ بَشیرٍ

1060. تاریخ الطبری عن أبی الودّاک: خَرَجَ عَبدُ اللّهِ بنُ مُسلِمٍ، وکَتَب إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ:

أمّا بَعدُ، فَإِنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ قَد قَدِمَ الکوفَهَ، فَبایَعَتهُ الشّیعَهُ لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ،

فَإِن کانَ لَکَ بِالکوفَهِ حاجَهٌ، فَابعَث إلَیها رَجُلًا قَوِیّا یُنَفِّذُ أمرَکَ، ویَعمَلُ مِثلَ عَمَلِکَ فی عَدُوِّکَ؛ فَإِنَّ النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ رَجُلٌ ضَعیفٌ، أو هُوَ یَتَضَعَّفُ.

فَکانَ أوَّلَ مَن کَتَبَ إلَیهِ. ثُمَّ کَتَبَ إلَیهِ عُمارَهُ بنُ عُقبَهَ بِنَحوٍ مِن کِتابِهِ، ثُمَّ کَتَبَ إلَیهِ عُمَرُ بنُ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ بِمِثلِ ذلِکَ. (2)

1- البدایه والنهایه: ج 8 ص 152.
2- تاریخ الطبری: ج 5 ص 356، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 535؛ الإرشاد: ج 2 ص 42، روضه الواعظین: ص 192، المناقب لابن شهرآشوب: ج 4 ص 91، إعلام الوری: ج 1 ص 437 والثلاثه الأخیره نحوه، بحار الأنوار: ج 44 ص 336.


1059. البدایه و النهایه در گزارش مسلم و بیعت کنندگان با وی: خبر مسلم و شیعیان، در کوفه منتشر شد و به امیر کوفه، نعمان بن بشیر، رسید. مردی این خبر را به وی داد. نعمان از کنار این قضایا می گذشت و بِدان اعتنایی نمی کرد؛ لیکن بر منبر رفت و برای مردم خطابه خواند و آنان را از اختلاف و فتنه بر حذر داشت و آنان را به هم بستگی و پایبندی به سنّت فرا خواند و گفت: به راستی که من نمی جنگم، مگر با کسی که با من بجنگد و هجوم نمی برم، مگر بر کسی که بر من هجوم آورد. بر پایه گمان، کسی را دستگیر [و مؤاخذه] نمی کنم؛ ولی به خدایی که جز او خدایی نیست، اگر از پیشوای خود جدا شوید و بیعت بشکنید، با شما خواهم جنگید، تا وقتی که این شمشیر در دست من است

4/ 4 رسیدن خبر بیعت مردم با مسلم و ناتوانی نعمان بن بشیر، به یزید

1060. تاریخ الطبری به نقل از ابو ودّاک: عبد اللّه بن مسلم [از مجلس نعمان] بیرون آمد و برای یزید بن معاویه نامه ای نوشت: «امّا بعد، به راستی که مسلم بن عقیل، وارد

کوفه شده است و پیروان حسین بن علی، با او بیعت کرده اند. اگر کوفه را می خواهی، مردی نیرومند به کوفه بفرست که بتواند دستورات تو را اجرا کند و با دشمنت، مانند تو رفتار کند. به راستی که نعمان بن بشیر، مردی ناتوان است و یا خود را به ناتوانی می زند».

او نخستین کسی بود که برای یزید، نامه نوشت. سپس عُماره بن عُقبه مانند این را نوشت و پس از آنها عمر بن سعد بن ابی وقّاص، چنین نامه ای نوشت.



1061. الفتوح: کَتَبَ عَبدُ اللّهِ بنُ مُسلِمٍ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ یُخبِرُهُ بِذلِکَ:

بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، لِعَبدِ اللّهِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ أمیرِ المُؤمِنینَ، مِن شیعَتِهِ مِن أهلِ الکوفَهِ، أمّا بَعدُ، فَإِنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ قَد قَدِمَ الکوفَهَ، وقَد بایَعَهُ الشّیعَهُ لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ، وهُم خَلقٌ کَثیرٌ، فَإِن کانَ لَکَ فِی الکوفَهِ حاجَهٌ، فَابعَث إلَیها رَجُلًا قَوِیّا یُنَفِّذُ فیها أمرَکَ، ویَعمَلُ فیها بِعَمَلِکَ مِن عَدُوِّکَ (1)، فَإِنَّ النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ رَجُلٌ ضَعیفٌ، أو هُوَ مُضَعّفٌ (2)، وَالسَّلامُ.

قالَ: ثُمَّ کَتَبَ أیضا عُمارَهُ بنُ عُقبَهَ بنِ أبی مُعَیطٍ بِنَحوٍ مِن ذلِکَ، فَکَتَبَ (3) إلَیهِ عُمَرُ بنُ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ بِمِثلِ ذلِکَ. (4)

1062. أنساب الأشراف: کَتَبَ وُجوهُ أهلِ الکوفَهِ: عُمَرُ بنُ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ الزُّهرِیُّ، ومُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ الکِندِیُّ، وغَیرُهُما، إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ بِخَبَرِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، وتَقدیمِ الحُسَینِ علیه السلام إیّاهُ إلَی الکوفَهِ أمامَهُ، وبِما ظَهَرَ مِن ضَعفِ النُّعمانِ بنِ بَشیرٍ،

وعَجزِهِ ووَهنِ أمرِهِ. (5)

1- کذا فی المصدر، وفی مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: «کَعَمَلِکَ فی عدوِّک»، وهو الأصحّ.
2- کذا فی المصدر، وفی مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: «یَتَضعّف»، والظاهر أنّه الصواب.
3- کذا فی المصدر، والظاهر أنّ الصواب: «وکتب».
4- الفتوح: ج 5 ص 35، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 198.
5- أنساب الأشراف: ج 2 ص 335.


1061. الفتوح: عبد اللّه بن مسلم برای یزید بن معاویه نامه ای نوشت و اوضاع را برایش چنین گزارش کرد: «به نام خداوند بخشنده مهربان. به بنده خدا یزید بن معاویه، امیر مؤمنان، از طرف پیروان وی در کوفه. امّا بعد، به راستی که مسلم بن عقیل، وارد کوفه شده است و شیعیان حسین بن علی که جمعیتی بسیارند با وی بیعت کرده اند. اگر کوفه را می خواهی، مردی نیرومند بفرست که دستورات تو را اجرا کند و با دشمنت، مانند تو رفتار کند. به راستی که نعمان بن بشیر، مردی ناتوان است و یا خود را به ناتوانی می زند. والسلام!».

پس از وی عُماره بن عُقبه بن ابی مُعَیط، مانند آن نامه را نوشت و پس از وی، عمر بن سعد بن ابی وقّاص، چنین نامه ای نوشت.

1062. أنساب الأشراف: چهره های سرشناس کوفه، از جمله: عمر بن سعد بن ابی وقّاص زُهْری، محمّد بن اشعث کِنْدی و دیگران، برای یزید بن معاویه نامه نوشتند و آمدن مسلم بن عقیل را خبر دادند و نوشتند که حسین علیه السلام او را پیشاپیش خودش فرستاده و نُعمان بن بشیر هم از خود، ضعف و سستی و ناتوانی بروز داده است.



1063. الأخبار الطوال: کَتَبَ مُسلِمُ بنُ سَعیدٍ الحَضرَمِیُّ، وعُمارَهُ بنُ عُقبَهَ وکانا عَینَی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ إلی یَزیدَ، یُعلِمانِهِ قُدومَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ الکوفَهَ، داعِیا لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، و أنَّهُ قَد أفسَدَ قُلوبَ أهلِها عَلَیهِ، فَإِن یَکُن لَکَ فی سُلطانِکَ حاجَهٌ، فَبادِر إلَیهِ مَن یَقومُ بِأَمرِکَ، ویَعمَلُ مِثلَ عَمَلِکَ فی عَدُوِّکَ، فَإِنَّ النُّعمانَ رَجُلٌ ضَعیفٌ أو مُتَضاعِفٌ، وَالسَّلامُ. (1)

1064. الملهوف: کَتَبَ عَبدُ اللّهِ بنُ مُسلِمٍ الباهِلِیُّ، وعُمارَهُ بنُ الوَلیدِ، وعُمَرُ بنُ سَعدٍ، إلی یَزیدَ یُخبِرونَهُ بِأَمرِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، ویُشیرونَ عَلَیهِ بِصَرفِ النُّعمانِ بنِ بَشیرٍ، ووِلایَهِ غَیرِهِ. (2)

4/ 5 استِشارَهُ یَزیدَ فیَمن یَستَعمِلُ عَلَی الکوفَهِ

1065. تاریخ الطبری عن عوانه: لَمَّا اجتَمَعَتِ الکُتُبُ عِندَ یَزیدَ، لَیسَ بَینَ کُتُبِهِم إلّا یَومانِ، دَعا یَزیدُ بنُ مُعاوِیَهَ سَرجونَ (3) مَولی مُعاوِیَهَ، فَقالَ: ما رَأیُکَ؟ فَإِنَّ حُسَینا قَد تَوَجَّهَ نَحوَ الکوفَهِ، ومُسلِمُ بنُ عَقیلٍ بِالکوفَهِ یُبایِعُ لِلحُسَینِ، وقَد بَلَغَنی عَنِ النُّعمانِ ضَعفٌ

وقَولٌ سَیِّئٌ و أقرَأَهُ کُتُبَهُم، فَما تَری؟ مَن أستَعمِلُ عَلَی الکوفَهِ؟ وکانَ یَزیدُ عاتِبا عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ.

فَقالَ سَرجونُ: أرَأَیتَ مُعاوِیَهَ لَو نُشِرَ (4) لَکَ، أکُنتَ آخِذا بِرَأیِهِ؟ قالَ: نَعمَ. فَأَخرَجَ عَهدَ عُبَیدِ اللّهِ عَلَی الکوفَهِ، فَقالَ: هذا رَأیُ مُعاوِیَهَ، وماتَ وقَد أمَرَ بِهذَا الکِتابِ.

فَأَخَذَ بِرَأیِهِ، وضَمَّ المِصرَینِ إلی عُبَیدِ اللّهِ، وبَعَثَ إلَیهِ بِعَهدِهِ عَلَی الکوفَهِ. (5)

1- الأخبار الطوال: ص 231.
2- الملهوف: ص 109.
3- سرجون بن منصور الرومی وقیل: سرحون، اسمه معرّب سرژیوس، أبوه منصور، کان عاملًا علی الأموال، وکان مولی معاویه کاتبه، وابنه یزید وعبدالملک. کان نصرانیّا، یقال له: سرحه، وکانت له کنیسه خارج باب الفرادیس بنیت له بعد الفتح، فأسلم وبقیت الکنیسه. وکان یزید ینادمه علی شرب الخمر. وهو الذی أشار علی یزید أن یولّی علی الکوفه ابن زیاد لمّا بلغه خبر مسلم بن عقیل بها. بقی کاتبا لبنی امیّه إلی عهد عبدالملک بن مروان، وولّاه علی جماعه دواوین العرب والعجم، فمات وانتقلت الکتابه الی العرب المسلمین(راجع: تاریخ الطبری: ج 5 ص 348 و 356 و أنساب الأشراف: ج 5 ص 301 وتاریخ دمشق: ج 20 ص 161 و ج 22 ص 320 و تاریخ خلیفه بن خیّاط: ص 173 و 202 و 232 والأغانی: ج 17 ص 301 والفتوح: ج 5 ص 36 وتاریخ ابن خلدون: ج 3 ص 24 والإرشاد: ج 2 ص 42).
4- نَشَرَ المَوتی: حَیُوا، ونَشَرَهُمُ اللّهُ، یتعدّی ولا یتعدّی(المصباح المنیر: ص 605 «نشر»).
5- تاریخ الطبری: ج 5 ص 356، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 535؛ الإرشاد: ج 2 ص 42، روضه الواعظین: ص 192، إعلام الوری: ج 1 ص 437، بحار الأنوار: ج 44 ص 336 وفیه «سرحون» فی کلا الموضعین.


1063. الأخبار الطوال: مسلم بن سعید حضرمی و عُماره بن عُقبه که از جاسوسان یزید بن معاویه بودند به وی نامه نوشتند و او را از آمدن مسلم به کوفه و تبلیغ کردن برای حسین بن علی علیه السلام و شوراندن مردم بر ضدّ وی، باخبر ساختند [و نوشتند]: «اگر حکومت کوفه را می خواهی، مردی را بفرست که فرمان تو را به پا دارد و مانند تو، با دشمنت رفتار کند. به راستی که نعمان، مردی ناتوان است، یا خود را به ناتوانی می زند. والسلام!».

1064. الملهوف: عبد اللّه بن مسلم باهِلی، عُماره بن ولید و عمر بن سعد، برای یزید، نامه نوشتند و آمدن مسلم را به اطّلاع وی رساندند و به وی پیشنهاد عزل نعمان بن بشیر و حکمرانی دیگری را دادند

4/ 5 رایزنی یزید برای انتخاب حکمران کوفه

1065. تاریخ الطبری به نقل از عوانه: چون نامه های بسیاری در فاصله دو روز به دست یزید رسید، وی سِرجون، (1) غلام معاویه، را خواست و از او پرسید: نظر تو چیست؟ به درستی که حسین، قصد کوفه کرده و مسلم بن عقیل در کوفه برایش بیعت می گیرد. از ناتوانی نعمان و سخنان ناروای او نیز گزارش هایی به من رسیده است.

آن گاه نامه ها را برایش خواند [و گفت:] رأی تو چیست؟ و چه کسی را بر کوفه بگمارم؟

البتّه یزید، همیشه عبید اللّه بن زیاد را سرزنش می کرد.

سِرجون گفت: اگر معاویه اینک زنده شود، آیا به نظر او تَن می دهی؟

یزید گفت: آری.

سرجون، نامه معاویه در باره حکومت عبید اللّه بر کوفه را بیرون آورد و گفت: این، نظر معاویه است. او از دنیا رفت و دستور داد این نامه نوشته شود.

یزید، این رأی را پذیرفت و بصره و کوفه را به عبید اللّه واگذار کرد و حکم زمامداری کوفه را برایش فرستاد.

1- سِرجون بن منصور رومی و گفته شده سرحون، نامش تعریب شده سرژیوس است و پدرش منصور، کارگزار اموال بود. سرجون، غلام معاویه و کاتب او و پسرش یزید و عبد الملک بود. او مسیحی بود و به وی سرحه گفته می شد. او کلیسایی در بیرون «باب فرادیس» داشت که پس از فتح [دمشق] برایش ساخته شده بود. او اسلام آورد؛ ولی کلیسا باقی ماند. وی همدم یزید در می گساری بود و او بود که وقتی خبر مسلم بن عقیل به یزید رسید، به یزید توصیه کرد ابن زیاد را بر کوفه بگمارد. سرجون، کاتب بنی امیّه تا زمان عبد الملک بن مروان بود. عبد الملک، او را سرپرست تمام دیوان های عرب و عجم قرار داد و چون از دنیا رفت، منصب «کتابت»، به عرب های مسلمان رسید.


1066. تاریخ الطبری عن عمّار الدُّهنی عن أبی جعفر [الباقر] علیه السلام: دَعا [یَزیدُ] مَولیً لَهُ یُقالُ لَهُ: سَرجونُ وکانَ یَستَشیرُهُ فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ [أی خَبَرَ ضَعفِ النُّعمانِ بنِ بَشیرٍ].

فَقالَ لَهُ: أکُنتَ قابِلًا مِن مُعاوِیَهَ لَو کانَ حَیّا؟ قالَ: نَعَم، قالَ: فَاقبَل مِنّی؛ فَإِنَّهُ لَیسَ لِلکوفَهِ إلّا عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ، فَوَلِّها إیّاهُ. وکانَ یَزیدُ عَلَیهِ ساخِطا، وکانَ هَمَّ بِعَزلِهِ عَنِ البَصرَهِ.

فَکَتَبَ إلَیهِ بِرِضائِهِ، و أنَّهُ قَد وَلّاهُ الکوفَهَ مَعَ البَصرَهِ، وکَتَبَ إلَیهِ أن یَطلُبَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، فَیَقتُلَهُ إن وَجَدَهُ. (1)

1067. الفتوح: لَمَّا اجتَمَعَتِ الکُتُبُ عِندَ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ، دَعا بِغُلامِ أبیهِ وکانَ اسمُهُ سَرجونَ فَقالَ: یا سَرجونُ، مَا الَّذی عِندَکَ فی أهلِ الکوفَهِ، فَقَد قَدِمَ مُسلِمُ بنُ

عَقیلٍ، وقَد بایَعَهُ التُّرابِیَّهُ لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ؟

فَقالَ لَهُ سَرجونُ: أتَقبَلُ مِنّی ما اشیرُ بِهِ عَلَیکَ؟ فَقالَ یَزیدُ: قُل حَتّی أسمَعَ، فَقالَ: اشیرُ عَلَیکَ أن تَکتُبَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ؛ فَإِنَّهُ أمیرُ البَصرَهِ، فَتَجعَلَ لَهُ الکوفَهَ زِیادَهً فی عَمَلِهِ، حَتّی یَکونَ هُوَ الَّذی یَقدَمُ الکوفَهَ فَیَکفیکَ أمرَهُم. فَقالَ یَزیدُ: هذا لَعَمری هُوَ الرَّأیُ! (2)

1- تاریخ الطبری: ج 5 ص 348، تهذیب الکمال: ج 6 ص 423، تهذیب التهذیب: ج 1 ص 591، الإصابه: ج 2 ص 70، البدایه والنهایه: ج 8 ص 152 نحوه؛ الأمالی للشجری: ج 1 ص 190، الحدائق الوردیّه: ص 115 عن الإمام زین العابدین علیه السلام.
2- الفتوح: ج 5 ص 36.


1066. تاریخ الطبری به نقل از عمّار دُهْنی، از امام باقر علیه السلام: یزید، غلامش را که نامش سرجون بود و از او مشورت می گرفت خواست و خبر ناتوانی نعمان بن بشیر را به وی داد. سرجون به یزید گفت: اگر معاویه زنده بود، رأی او را می پذیرفتی؟

گفت: آری.

گفت: پس، از من بپذیر که برای کوفه کسی سزاوارتر از عبید اللّه نیست. او را بر کوفه بگمار.

یزید از عبید اللّه، خشمگین بود و می خواست او را از حکومت بصره نیز عزل کند. آن گاه یزید برای عبید اللّه نامه نوشت که از او راضی است و حکومت کوفه را نیز به همراه حکومت بصره به وی سپرده است و برایش نوشت که دنبال مسلم بن عقیل بگردد و اگر او را یافت، بکشد.

1067. الفتوح: چون نامه ها نزد یزید بن معاویه بسیار شدند، غلام پدرش که نامش سِرجون بود را خواست و به وی گفت: ای سرجون! در باره کوفه چه نظر داری؟ مسلم بن عقیل، وارد کوفه شده و شیعیان با حسین بن علی، بیعت کرده اند.

سرجون به یزید گفت: اگر نظر بدهم، می پذیری؟

یزید گفت: بگو تا بشنوم.

سرجون گفت: به نظرم نامه ای برای عبید اللّه بن زیاد که امیر بصره است بنویس و کوفه را نیز در قلمرو حکومت او قرار ده تا او وارد کوفه شود و عهده دار حلّ مشکل گردد.

یزید گفت: به جانم سوگند که این، درست است.



1068. مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: لَمَّا اجتَمَعَتِ الکُتُبُ عِندَ یَزیدَ؛ دَعا بِغُلامٍ کانَ کاتِبا عِندَ أبیهِ، یُقالُ لَهُ: سَرحونُ، فَأَعلَمَهُ بِما وَرَدَ عَلَیهِ.

فَقالَ: اشیرُ عَلَیکَ بِما تَکرَهُ. قالَ: وإن کَرِهتُ! قالَ: استَعمِل عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ عَلَی الکوفَهِ، قالَ: إنَّهُ لا خَیرَ فیهِ وکانَ یُبغِضُهُ فَأَشِر بِغَیرِهِ. قالَ: لَو کانَ مُعاوِیَهُ حاضِرا، أکُنتَ تَقبَلُ قَولَهُ وتَعمَلُ بِقَولِهِ؟ قالَ: نَعَم.

قالَ: فَهذا عَهدُ عُبَیدِ اللّهِ عَلَی الکوفَهِ؛ أمَرَنی مُعاوِیَهُ أن أکتُبَهُ فَکَتَبتُهُ، وخاتَمُهُ عَلَیهِ، فَماتَ وبَقِیَ العَهدُ عِندی. قالَ: وَیحَکَ! فَأَمضِهِ. (1)

1069. المحاسن والمساوئ عن أبی معشر: قَدَّمَ الحُسَینُ علیه السلام مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ إلَی الکوفَهِ لِیَأخُذَ عَلَیهِمُ البَیعَهَ، وکانَ عَلَی الکوفَهِ حینَ ماتَ مُعاوِیَهُ النُّعمانُ بنُ بَشیرِ بنِ سَعدٍ الأَنصارِیُّ، فَلَمّا بَلَغَهُ خَبَرُ الحُسَینِ علیه السلام، قالَ: لَابنُ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله أحَبُّ إلَینا مِنِ ابنِ بِنتِ بَحدَلٍ. (2)

فَبَلَغَ ذلِکَ یَزیدَ، فَأَرادَ أن یَعزِلَهُ، فَقالَ لِأَهلِ الشّامِ: أشیروا عَلَیَّ مَن أستَعمِلُ عَلَی الکوفَهِ؟ فَقالوا: أتَرضی بِرَأیِ مُعاوِیَهَ؟ قالَ: نَعَم.

قالوا: فَإِنَّ العَهدَ بِإِمارَهِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ عَلَی العِراقَینِ (3) قَد کُتِبَ فِی الدّیوانِ، فَاستَعمِلهُ عَلَی الکوفَهِ، فَقَدِمَ الکوفَهَ قَبلَ أن یَقدَمَ الحُسَینُ علیه السلام. (4)

1- مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 198.
2- بنت بَحدَل: هی میسون بنت بحدل الکلبیّه، امّ یزید.
3- العِراقان: الکوفه والبصره(معجم البلدان: ج 4 ص 93).
4- المحاسن والمساوئ: ص 59، العقد الفرید: ج 3 ص 364 عن أبی عبید القاسم بن سلّام، الإمامه والسیاسه: ج 2 ص 8، المحن: ص 144، جواهر المطالب: ج 2 ص 265 عن أبی عبید القاسم بن سلّام وکلاهما نحوه.


1068. مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: چون نامه ها نزد یزید بسیار شدند، غلامی را به نام سَرحون که کاتب پدرش بود فرا خواند و او را از نامه ها مطّلع کرد. سَرحون گفت: من نظری دارم که تو را خوش نمی آید.

یزید گفت: بگو، گرچه مرا خوش نیاید.

سرحون گفت: عبید اللّه بن زیاد را حاکم کوفه قرار بده.

یزید گفت: در او خیری نیست و دیگری را معرّفی کن. یزید از عبید اللّه، خشمگین بود.

گفت: اگر معاویه زنده بود، رأیش را می پذیرفتی و بِدان عمل می کردی؟

گفت: بله.

گفت: این، حکم امارت عبید اللّه بر کوفه است. معاویه دستور داد آن را بنویسم. من هم نوشتم و مهر وی بر آن است؛ ولی او از دنیا رفت و این حکم در نزد من ماند.

یزید گفت: وای بر تو! آن را اجرا کن.

1069. المحاسن و المساوئ به نقل از ابو مَعشَر: حسین علیه السلام، مسلم بن عقیل را به جانب کوفه فرستاد تا از کوفیان، بیعت بگیرد. والی کوفه در هنگام مرگ معاویه، نعمان بن بشیر بن سعد انصاری بود. چون خبر حسین علیه السلام به وی رسید، گفت: به درستی که پسر دختر پیامبر، نزد ما محبوب تر است از پسر دختر بَحدَل. (1)

این خبر به گوش یزید رسید و تصمیم گرفت او را برکنار کند. از شامیان در باره فرماندار [جدید] کوفه مشورت خواست. گفتند: آیا رأی معاویه را می پذیری؟

گفت: بله.

گفتند: این، حکم امارت عبید اللّه بر بصره و کوفه است که [زمان معاویه نوشته شده و] در دیوان به ثبت رسیده است. پس او را به حکومت کوفه بگمار.

عبید اللّه پیش از ورود حسین علیه السلام، وارد کوفه شد

1- مادر یزید، میسون دختر بَحدَلِ کلبی بود.


4/ 6 نَصبُ ابنِ زِیادٍ أمیرا عَلَی الکوفَهِ

1070. تاریخ الطبری عن عَوانه: دَعا [یَزیدُ] مُسلِمَ بنَ عَمرٍو الباهِلِیَّ وکانَ عِندَهُ فَبَعَثَهُ إلی عُبَیدِ اللّهِ بِعَهدِهِ إلَی البَصرَهِ، وکَتَبَ إلَیهِ مَعَهُ:

أمّا بَعدُ، فَإِنَّهُ کَتَبَ إلَیَّ شیعَتی مِن أهلِ الکوفَهِ، یُخبِرونَنی أنَّ ابنَ عَقیلٍ بِالکوفَهِ یَجمَعُ الجُموعَ لِشَقِّ عَصَا المُسلِمینَ، فَسِر حینَ تَقرَأُ کِتابی هذا، حَتّی تَأتِیَ أهلَ الکوفَهِ، فَتَطلُبَ ابنَ عَقیلٍ کَطَلَبِ الخَرَزَهِ حَتّی تَثقَفَهُ (1)، فَتوثِقَهُ أو تَقتُلَهُ أو تَنفِیَهُ، وَالسَّلامُ.

فَأَقبَلَ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو حَتّی قَدِمَ عَلی عُبَیدِ اللّهِ بِالبَصرَهِ، فَأَمَرَ عُبَیدَ اللّهِ بِالجَهازِ وَالتَّهَیُّؤِ وَالمَسیرِ إلیَ الکوفَهِ مِنَ الغَدِ. (2)

1071. الکامل فی التاریخ: أَخَذَ [یَزیدُ] بِرَأیِهِ [أی بِرَأیِ سَرجونَ]، وجَمَعَ الکوفَهَ وَالبَصرَهَ لِعُبَیدِ اللّهِ، وکَتَبَ إلَیهِ بِعَهدِهِ، وسَیَّرَهُ إلَیهِ مَعَ مُسلِمِ بنِ عَمرٍو الباهِلِیِّ والدِ قُتَیبَهَ،

فَأَمَرَهُ بِطَلَبِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، وبِقَتلِهِ، أو نَفیِهِ. فَلَمّا وَصَلَ کِتابُهُ إلی عُبَیدِ اللّهِ، أمَرَ بِالتَّجَهُّزِ لِیَبرُزَ مِنَ الغَدِ. (3)

1- ثَقِفتُه: إذا ظَفرت به(لسان العرب: ج 9 ص 19 «ثقف»).
2- تاریخ الطبری: ج 5 ص 357؛ الإرشاد: ج 2 ص 42، روضه الواعظین: ص 192، إعلام الوری: ج 1 ص 437 نحوه، بحار الأنوار: ج 44 ص 337 وراجع: مروج الذهب: ج 3 ص 66 والبدایه والنهایه: ج 8 ص 152 والمناقب لابن شهرآشوب: ج 4 ص 91.
3- الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 535، الأخبار الطوال: ص 231 نحوه.


4/ 6 انتصاب عبید اللّه بن زیاد به حکومت کوفه

1070. تاریخ الطبری به نقل از عوانه: یزید، مسلم بن عمرو باهلی را که نزد وی بود، فرا خواند و او را به همراه حکم خویش به بصره فرستاد و برای عبید اللّه نوشت: «امّا بعد، به راستی که طرفداران من از کوفیان برایم نوشته اند و خبر داده اند که پسر عقیل در کوفه نیرو جمع می کند تا اتّحاد مسلمانان را در هم شکند. هر گاه نامه ام را خواندی، حرکت کن تا بر کوفیان وارد شوی. آن گاه در جستجوی پسر عقیل باش، مانند جستن دانه های تسبیح، تا بر او دست یابی و او را بکشی، یا در بند کشی و یا تبعید کنی. والسلام!».

مسلم بن عمرو حرکت کرد تا بر عبید اللّه در بصره وارد شد. عبید اللّه دستور داد وسایل سفر به کوفه را برای فردا مهیّا سازند.

1071. الکامل فی التاریخ: یزید، رأی سِرجون را پذیرفت و حکومت کوفه و بصره را به عبیداللّه سپرد و حکمش را نوشت و آن را به همراه مسلم بن عمرو باهلی، پدر قُتَیبه، فرستاد و به عبید اللّه دستور داد در جستجوی مسلم بن عقیل باشد و [وقتی بر او دست یافت،] او را بکشد یا تبعید نماید.

وقتی نامه به عبید اللّه رسید، دستور داد وسایل سفر را مهیّا کنند تا فردا حرکت کند.



1072. أنساب الأشراف: کَتَبَ یَزیدُ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادِ بنِ أبی سُفیانَ بِوِلایَهِ الکوفَهِ إلی ما کانَ یَلی مِنَ البَصرَهِ، وبَعَثَ بِکِتابِهِ فی ذلِکَ مَعَ مُسلِمِ بنِ عَمرٍو الباهِلِیّ أبی قُتَیبَهَ بنِ مُسلِمٍ، و أمَرَ عُبَیدَ اللّهِ بِطَلَبِ ابنِ عَقیلٍ ونَفیِهِ إذا ظَفِرَ بِهِ، أو قَتلِهِ، و أن یَتَیَقَّظَ فی أمرِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، ویَکونَ عَلَی استِعدادٍ لَهُ. (1)

1073. الثقات لابن حبّان: لَمَّا اتَّصَلَ الخَبَرُ بِیَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ، أنَّ مُسلِما یَأخُذُ البَیعَهَ بِالکوفَهِ لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام، کَتَبَ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَهَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ وهُوَ إذ ذاکَ بِالبَصرَهِ و أمَرَهُ بِقَتلِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، أو بَعثِهِ إلَیهِ، فَدَخَلَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ الکوفَهَ، حَتّی نَزَلَ القَصرَ، وَاجتَمَعَ إلَیهِ أصحابُهُ. (2)

1074. الملهوف: کَتَبَ یَزیدُ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ وکانَ والِیا عَلَی البَصرَهِ بِأَنَّهُ قَد وَلّاهُ الکوفَهَ وضَمَّها إلَیهِ، ویُعَرِّفُهُ أمرَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، و أمرَ الحُسَینِ علیه السلام، ویُشَدِّدُ عَلَیهِ فی تَحصیلِ مُسلِمٍ وقَتلِهِ. (3)

1075. الفتوح: کَتَبَ یَزیدُ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ: أمّا بَعدُ، فَإِنَّ شیعَتی مِن أهلِ الکوفَهِ کَتَبوا إلَیَّ، فَخَبَّرونی أنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ یَجمَعُ الجُموعَ ویَشُقُّ عَصَا المُسلِمینَ، وقَدِ اجتَمَعَ عَلَیهِ خَلقٌ کَثیرٌ مِن شیعَهِ أبی تُرابٍ.

فَإِذا وَصَلَ إلَیکَ کِتابی هذا، فَسِر حینَ تَقرَؤُهُ، حَتّی تَقدَمَ الکوفَهَ فَتَکفِیَنی أمرَها، فَقَد جَعَلتُها زِیادَهً فی عَمَلِکَ، وضَمَمتُها إلَیکَ، فَانظُر أینَ تَطلُبُ مُسلِمَ بنَ عَقیلِ بنِ أبی طالِبٍ بِها، فَاطلُبهُ طَلَبَ الخَرَزَهِ، فَإِذا ظَفِرتَ بِهِ فَاقتُلهُ، ونَفِّذ إلَیَّ رَأسَهُ، وَاعلَم أنَّه لا عُذرَ لَکَ عِندی دونَ ما أمَرتُکَ بِهِ، فَالعَجَلَ العَجَلَ، وَالوَحا الوَحا (4)! وَالسَّلامُ.

ثُمَّ دَفَعَ الکِتابَ إلی مُسلِمِ بنِ عَمرٍو الباهِلِیِّ، ثُمَّ أمَرَهُ أن یَجِدَّ السَّیرَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ. قالَ: فَلَمّا وَرَدَ الکِتابُ عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ وقَرَأَهُ، أمَرَ بِالجَهازِ إلَی الکوفَهِ. (5)

1- أنساب الأشراف: ج 2 ص 335 وراجع: المختصر فی أخبار البشر لأبی الفداء: ج 1 ص 189.
2- الثقات لابن حبّان: ج 2 ص 307 وراجع: تاریخ دمشق: ج 14 ص 213.
3- الملهوف: ص 109.
4- الوَحَا: السُّرعه یُمدّ ویُقصر(المصباح المنیر: ص 652 «وحی»).
5- الفتوح: ج 5 ص 36.


1072. أنساب الأشراف: یزید، [حُکم] حکومت کوفه را برای عبید اللّه بن زیاد بن ابی سفیان نوشت و آن را ضمیمه حکومت وی بر بصره کرد و نامه را به همراه مسلم بن عمرو باهِلی، پدر قُتَیبه بن مسلم، فرستاد و به عبید اللّه دستور داد در جستجوی مسلم باشد و چون بر او دست یافت، او را بکشد یا تبعید نماید و نیز نسبت به کار حسین بن علی علیه السلام، هوشیار باشد و آمادگی [رویارویی] داشته باشد.

1073. الثقات، ابن حبّان: چون خبر به یزید بن معاویه رسید که مسلم برای حسین بن علی علیه السلام در کوفه بیعت می گیرد، نامه ای برای عبید اللّه بن زیاد که در آن هنگام، والی بصره بود نوشت و به وی دستور داد که مسلم بن عقیل را بکشد، یا او را پیش یزید بفرستد.

عبید اللّه بن زیاد، وارد کوفه شد تا به قصر رسید و اصحاب او نزد او گرد آمدند.

1074. الملهوف: یزید برای عبید اللّه بن زیاد که والی بصره بود نوشت که او را علاوه بر بصره، بر کوفه هم حاکم کرده است و داستان مسلم بن عقیل و حسین علیه السلام را برایش شرح داد و بر دستگیری مسلم و کشتن وی، بسیار تأکید کرد.

1075. الفتوح: یزید برای عبید اللّه بن زیاد نوشت: «امّا بعد، به راستی که طرفداران من در کوفه برایم نامه نوشته اند و خبر داده اند که مسلم بن عقیل، نیرو جمع می کند و می خواهد میان مسلمانان، اختلاف افکند و گروه بسیاری از شیعیان ابو تراب(علی)، بر گرد او جمع شده اند. وقتی نامه ام به دستت رسید و آن را خواندی، حرکت کن تا به کوفه برسی و خاطرم را از آن جا جمع کنی. من، کوفه را به قلمرو تو افزودم و آن را ضمیمه حکمرانی ات کردم. ببین چگونه می توانی مسلم بن عقیل بن ابی طالب را در کوفه پیدا کنی و مانند جستجوی دانه های تسبیح، در جستجوی او

باش و وقتی بر او دست یافتی، او را بکش و سرش را برایم بفرست. بدان که در اجرای آنچه به تو فرمان دادم، هیچ عذری مقبول نیست. شتاب، شتاب! سرعت، سرعت! والسلام!».

آن گاه یزید، نامه را به مسلم بن عمرو باهِلی سپرد و دستور داد به سرعت، آن را به عبید اللّه بن زیاد برساند.

چون نامه به عبید اللّه بن زیاد رسید و آن را خواند، دستور داد وسایل سفر به کوفه فراهم گردد.



1076. مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: وکَتَبَ [یَزیدُ]: مِن عَبدِ اللّهِ یَزیدَ أمیرِ المُؤمِنینَ، إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، سَلامٌ عَلَیکَ؛ أمّا بَعدُ، فَإِنَّ المَمدوحَ مَسبوبٌ یَوما، وإنَّ المَسبوبَ مَمدوحٌ یَوما؛ ولَکَ ما لَکَ وعَلَیکَ ما عَلَیکَ؛ وقَدِ انتَمَیتَ ونُمیتَ إلی کُلِّ مَنصِبٍ، کَما قالَ الأَوَّلُ:

رُفِعتَ فَما زِلتَ السَّحابَ تَفوقُهُ فَما لَکَ إلّا مَقعَدَ الشَّمسِ مَقعَدُ

وقَدِ ابتُلِیَ بِالحُسَینِ زَمانُکَ مِن بَینِ الأَزمانِ، وَابتُلِیَ بِهِ بَلَدُکَ مِن بَینِ البُلدانِ، وَابتُلیتَ بِهِ بَینَ العُمّالِ، وفی هذِهِ تُعتَقُ أو تَکونُ عَبدا، تَعبُدُ کَما تَعبُدُ العَبیدُ.

وقَد أخَبَرَتنی شیعَتی مِن أهلِ الکوفَهِ، أنّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ بِالکوفَهِ یَجمَعُ الجُموعَ، ویَشُقُّ عَصَا المُسلِمینَ، وقَدِ اجتَمَعَ إلَیهِ خَلقٌ کَثیرٌ مِن شیعَهِ أبی تُرابٍ، فَإِذا أتاکَ کِتابی هذا فَسِر حینَ تَقرَؤُهُ، حَتّی تَقدَمَ الکوفَهَ فَتَکفِیَنی أمرَها فَقَد ضَمَمتُها إلَیکَ، وجَعَلتُها زِیادَهً فی عَمَلِکَ وکانَ عُبَیدُ اللّهِ أمیرَ البَصرَهِ، وَانظُر أن تَطلُبَ

مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ کَطَلَبِ الحَرِدِ (1)، فَإِذا ظَفِرتَ بِهِ فَخُذ بَیعَتَهُ، أوِ اقتُلهُ إن لَم یُبایِع، وَاعلَم أنَّهُ لا عُذرَ لَکَ عِندی وما أمَرتُکَ بِهِ، فَالعَجَلَ العَجَلَ، وَالوَحاءَ الوَحاءَ، وَالسَّلامُ.

ثُمَّ دَفَعَ یَزیدُ کِتابَهُ إلی مُسلِمِ بنِ عَمرٍو الباهِلِیِّ، و أمَرَهُ أن یُسرِعَ السَّیرَ إلی عُبَیدِ اللّهِ. فَلَمّا وَرَدَ الکِتابُ إلی عُبَیدِ اللّهِ وقَرَأَهُ، أمَرَ بِالجَهازِ، وتَهَیَّأَ لِلمَسیرِ إلَی الکوفَهِ. (2)

1- رجلٌ حِردٌ: غضبان. یقال حَرِدَ الرجلُ: إذا اغتاظ فتحرَّشَ بالذی غاظه وهمَّ به(لسان العرب: ج 3 ص 145 «حرد»).
2- مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 198.


1076. مقتل الحسین علیه السلام، خوارزمی: یزید نوشت: «از بنده خدا یزید، امیر مؤمنان، به عبید اللّه بن زیاد. درود بر تو! امّا بعد، هر ستوده ای، روزی نکوهیده می شود و هر نکوهیده ای، روزی ستوده. گذشته ها گذشته و تو رشد کرده ای و به منصب هایی ارتقا یافتی، چنان که شاعر قدیمی گفت:

بالا رفتی تا از ابرها بالاتر شدی.

اکنون جایی جز نشیمنگاه خورشید نداری.

از میان همه زمان ها این زمان، و از میان همه شهرها شهر تو، به حسین، دچار شده و از میان همه کارگزاران، تو به او دچار گشته ای و در این آزمون، یا آزاده خواهی بود و یا بنده ای که مانند بردگان، بندگی می کند.

طرفدارانم از کوفیان، به من خبر داده اند که مسلم بن عقیل در کوفه نیرو جمع می کند و می خواهد میان مسلمانان، اختلاف بیفکند و جمع بسیاری از شیعیان ابو تراب(علی)، دور او گرد آمده اند. هر وقت نامه ام به دستت رسید و آن را خواندی، حرکت کن تا به کوفه وارد شوی و خاطرم را از آن ناحیه جمع کنی؛ چرا

که آن جا را به تو سپرده و ضمیمه حکمرانی ات کرده ام. (1) آن گاه مانند مردی خشمگین که به دنبال کسی می گردد که او را به خشم آورده است، در جستجوی مسلم بن عقیل باش و وقتی بر او دست یافتی، از او بیعت بگیر و اگر بیعت نکرد، او را بکُش و بدان که در اجرای آنچه به تو فرمان دادم، هیچ عذری پذیرفته نیست. شتاب، شتاب! سرعت، سرعت! والسلام!».

آن گاه نامه را به مسلم بن عمرو باهِلی سپرد و دستور داد که به سرعت، آن را به عبید اللّه برساند. چون نامه به عبید اللّه رسید و آن را خواند، دستور داد وسایل سفر برای رفتن به کوفه فراهم شود و خود نیز آماده حرکت شد.

1- عبید اللّه در آن زمان، امیر بصره بود.


1077. سیر أعلام النبلاء عن عمّار الدّهنی عن أبی جعفر الباقر علیه السلام: کانَ یَزیدُ ساخِطا عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، فَکَتَبَ إلَیهِ بِرِضاهُ عَنهُ، و أنَّهُ وَلّاهُ الکوفَهَ مُضافا إلَی البَصرَهِ. وکَتَبَ إلَیهِ أن یَقتُلَ مُسلِما. (1)

1078. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): کانَ النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ الأَنصارِیُّ عَلَی الکوفَهِ فی آخِرِ خِلافَهِ مُعاوِیَهَ، فَهَلَکَ وهُوَ عَلَیها، فَخافَ یَزیدُ ألّا یَقدَمَ النُّعمانُ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَکَتَبَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادِ بنِ أبی سُفیانَ وهُوَ عَلَی البَصرَهِ فَضَمَّ إلَیهِ الکوفَهَ، وکَتَبَ إلَیهِ بِإِقبالِ الحُسَینِ علیه السلام إلَیها: فَإِن کانَ لَکَ جَناحانِ فَطِر حَتّی تَسبِقَ إلَیها.

فَأَقبَلَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ عَلَی الظَّهرِ سَریعا، حَتّی قَدِمَ الکوفَهَ. (2)

1- سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 306، تاریخ الطبری: ج 5 ص 348، تهذیب الکمال: ج 6 ص 423؛ الأمالی للشجری: ج 1 ص 190 کلّها نحوه.
2- الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ج 1 ص 459، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 299 نحوه.


1077. سیر أعلام النبلاء به نقل از عمّار دُهنی، از امام باقر علیه السلام: یزید از عبید اللّه بن زیاد، خشمگین بود؛ ولی برایش نامه نوشت که از او راضی شده و حکومت کوفه را نیز علاوه بر بصره، به وی سپرده است و برایش نوشت که مسلم را بکشد.

1078. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): نعمان بن بشیر انصاری در پایان خلافت معاویه، حاکم کوفه بود و وقتی معاویه از دنیا رفت، او حاکم آن جا بود. یزید ترسید که نعمان بر ضدّ حسین علیه السلام اقدامی انجام ندهد. از این رو برای عبید اللّه بن زیاد بن ابی سفیان که والی بصره بود نامه نوشت و کوفه را نیز به وی سپرد و برایش نوشت که: «حسین به سمت کوفه می رود. اگر دو بال داری، پرواز کن و پیش از حسین، در کوفه باش».

عبید اللّه به سرعت به سمت کوفه حرکت کرد و وارد کوفه شد



4/ 7 استِخلافُ ابنِ زِیادٍ أخاهُ عَلَی البَصرَهِ

1079. تاریخ الطبری عن أبی عثمان النّهدی: صَعِدَ عُبَیدُ اللّهِ مِنبَرَ البَصرَهِ، فَحَمِدَ اللّهَ و أثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ: أمّا بَعدُ، فَوَاللّهِ ما تُقرَنُ بِیَ الصَّعبَهُ، ولا یُقَعقَعُ لی بِالشِّنانِ (1)، وإنّی لَنَکَلٌ (2) لِمَن عادانی، وسَمٌّ لِمَن حارَبَنی، أنصَفَ القارَهَ مَن راماها. (3)

یا أهلَ البَصرَهِ! إنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ وَلّانِیَ الکوفَهَ، و أنَا غادٍ إلَیها الغَداهَ، وقَدِ استَخلَفتُ عَلَیکُم عُثمانَ بنَ زِیادِ بنِ أبی سُفیانَ، وإیّاکُم وَالخِلافَ وَالإِرجافَ (4)، فَوَالَّذی لا إلهَ غَیرُهُ، لَئِن بَلَغَنی عَن رَجُلٍ مِنکُم خِلافٌ لَأَقتُلَنَّهُ وعریفَهُ ووَلِیَّهُ، ولَاخُذَنَّ الأَدنی بِالأَقصی حَتّی تَستَمِعوا لی، ولا یَکونَ فیکُم مُخالِفٌ ولا مُشاقٌّ، أنَا ابنُ زِیادٍ، أشبَهتُهُ مِن بَینِ مَن وَطِئَ الحَصی، ولَم یَنتَزِعنی شِبهُ خالٍ ولَا ابنِ عَمٍّ. ثُمَّ خَرَجَ مِنَ البَصرَهِ، وَاستَخلَفَ أخاهُ عُثمانَ بنَ زِیادٍ. (5)

1- فی المَثَل: «ما یُقَعقَعُ لی بالشِّنان»، یُضرَبُ لمن لا یَتَّضِعُ لحوادث الدهر، ولا یَروعُه ما لا حقیقه له. وفی اللّسان: أی لا یُخدَع ولا یُرَوَّع. والشِّنان: جمع شَنّ؛ وهو الجلد الیابس یُحَرَّک للبعیر لیفزَع(تاج العروس: ج 11 ص 391 «قعع»).
2- رجلٌ نِکلٌ ونکَلٌ: إذا نُکِّلَ به أعداؤُه؛ أی دُفِعوا واذِلّوا(لسان العرب: ج 11 ص 677 «نکل»).
3- القارهُ: قبیله، وهم رماهُ الحدق فی الجاهلیّه، ومنه المثل: «أنصفَ القاره من راماها»، زعموا أنّ رجلین التقیا، أحدهما قاریٌّ والآخر أسدیّ، فقال القاریّ: إن شئتَ صارعتُک، وإن شئتَ سابقتُک، وإن شئتَ رامیتُک، فقال: اخترت المراماه، فقال القاریّ: قد أنصفتنی. و أنشد: قد أنصف القاره ...(تاج العروس: ج 7 ص 424 «قور»).
4- أرجف القومُ إرجافا: أکثروا من الأخبار السیّئه، واختلاق الأقوال الکاذبه، حتّی یضطرب الناس(المصباح المنیر: ص 220 «رجف»).
5- تاریخ الطبری: ج 5 ص 358، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 536، الفتوح: ج 5 ص 37، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 199، البدایه والنهایه: ج 8 ص 158 والثلاثه الأخیره نحوه، مروج الذهب: ج 3 ص 66 وفیه «فخرج من البصره مسرعا» فقط.


4/ 7 جانشینی برادر عبید اللّه، از طرف وی، بر حکومت بصره

1079. تاریخ الطبری به نقل از ابو عثمان نَهْدی: عبید اللّه در بصره بر منبر رفت و پس از به جای آوردن سپاس خداوند و ستایش او، گفت: امّا بعد، به خدا سوگند، سختی با من قَرین نمی شود و رخدادهای پوشالی، مرا نمی ترسانند. به راستی که من کیفر دهنده کسی هستم که با من دشمنی ورزد و سمّ کشنده برای کسی هستم که با من بجنگد و تیراندازی نیک در برابر کسی هستم که با من به تیراندازی بپردازد. (1)

ای مردم بصره! امیر مؤمنان، مرا بر حکومت کوفه گمارده است. من فردا بدان جا عازم هستم و برادرم عثمان بن زیاد بن ابی سفیان را جانشین خود [در بصره] کرده ام. بترسید از مخالفت با او و شایعه پراکنی و هیاهو کردن! سوگند به خدای یگانه، اگر به من خبر رسد که کسی با وی مخالفت کرده، او را، و وردستش را و دوستانش را خواهم کشت و با کمترین ارتباطی، کیفر خواهم کرد تا به من گوش سپارید و مخالف و اختلاف افکنی در میانتان نباشد. من پسر زیادم، شبیه ترین کسان به اویم و شباهتم به دایی و پسر عمو، مرا [از شباهت به پدرم] باز نداشته است.

آن گاه از بصره بیرون رفت و برادرش عثمان بن زیاد را جانشین خود کرد.

1- در متن عربی، عبارت «أنصَفَ القارهَ مَن راماها» آمده است که یک ضرب المثل است. قاره، نام قبیله ای تیرانداز از عرب است. گفته اند که دو مرد با یکدیگر رو در رو شدند: یکی از قبیله قاره و دیگری از قبیله اسد. مرد قاری به دیگری گفت: دوست داری کشتی بگیریم، یا مسابقه اسب سواری داشته باشیم و یا تیراندازی کنیم؟ مرد اسدی گفت: تیراندازی کنیم. مرد قاری نیز همین جمله را گفت که: «با انصاف با من برخورد کردی» و این جمله ضرب المثل گشت. یعنی کسی که برای مبارزه(یا مسابقه) با مرد قاری، تیراندازی را انتخاب کند، به انصاف رفتار کرده است.


1080. الأخبار الطوال: أقبَلَ [ابنُ زِیادٍ] حَتّی دَخَلَ المَسجِدَ الأَعظَمَ، فَاجتَمَعَ لَهُ النّاسُ، فَقامَ، فَقالَ: أنصَفَ القارَهَ مَن راماها، یا أهلَ البَصرَهِ! إنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ قَد وَلّانی مَعَ البَصرَهِ الکوفَهَ، و أنَا سائِرٌ إلَیها، وقَد خَلَّفتُ عَلَیکُم أخی عُثمانَ بنَ زِیادٍ، فَإِیّاکُم وَالخِلافَ وَالإِرجافَ، فَوَاللّهِ الَّذی لا إلهَ غَیرُهُ، لَئِن بَلَغَنی عَن رَجُلٍ مِنکُم خالَفَ أو أرجَفَ، لَأَقتُلَنَّهُ ووَلِیَّهُ، ولَاخُذَنَّ الأَدنی بِالأَقصی، وَالبَری ءَ بِالسَّقیمِ، حَتّی تَستَقیموا، وقَد أعذَرَ مَن أنذَرَ. ثُمَّ نَزَلَ وسارَ. (1)

1081. أنساب الأشراف: خَطَبَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ النّاسَ بِالبَصرَهِ، فَأَرعَدَ و أبرَقَ، وتَهَدَّدَ وتَوَعَّدَ، وقالَ: أنَا نَکَلٌ لِمَن عادانی، وسِمامٌ لِمَن حارَبَنی. و أعلَمَهُم أنَّهُ شاخِصٌ (2) إلَی الکوفَهِ، و أنَّهُ قَد وَلّی عُثمانَ بنَ زِیادٍ أخاهُ خِلافَتَهُ عَلَی البَصرَهِ، و أمَرَهُم بِطاعَتِهِ وَالسَّمعِ لَهُ، ونَهاهُم عَنِ الخِلافِ وَالمُشاقَّهِ. (3)

4/ 8 قُدومُ ابنِ زِیادٍ إلَی الکوفَهِ (4)

1082. تاریخ الطبری عن أبی عثمان النّهدیّ: خَرَجَ [عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ] مِنَ البَصرَهِ، وَاستَخلَفَ أخاهُ عُثمانَ بنَ زِیادٍ، و أقبَلَ إلَی الکوفَهِ ومَعَهُ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو الباهِلِیُّ، وشَریکُ بنُ الأَعوَرِ الحارِثِیُّ، وحَشَمُهُ و أهلُ بَیتِهِ، حَتّی دَخَلَ الکوفَهَ وعَلَیهِ عِمامَهٌ

سَوداءُ وهُوَ مُتَلَثِّمٌ، وَالنّاسُ قَد بَلَغَهُم إقبالُ حُسَینٍ علیه السلام إلَیهِم، فَهُم یَنتَظِرونَ قُدومَهُ، فَظَنّوا حینَ قَدِمَ عُبَیدُ اللّهِ أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، فَأَخَذَ لا یَمُرُّ عَلی جَماعَهٍ مِنَ النّاسِ إلّا سَلَّموا عَلَیهِ، وقالوا: مَرحَبا بِکَ یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، قَدِمتَ خَیرَ مَقدَمٍ، فَرَأی مِن تَباشیرِهِم بِالحُسَینِ علیه السلام ما ساءَهُ.

فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو لَمّا أکثَروا: تَأَخَّروا، هذَا الأَمیرُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ. فَأَخَذَ حینَ أقبَلَ عَلَی الظَّهرِ، وإنَّما مَعَهُ بِضعَهَ عَشَرَ رَجُلًا.

فَلَمّا دَخَلَ القَصرَ، وعَلِمَ النّاسُ أنَّهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ، دَخَلَهُم مِن ذلِکَ کَآبَهٌ وحُزنٌ شَدیدٌ، وغاظَ عُبیدَ اللّهِ ما سَمِعَ مِنهُم، وقالَ: ألا أری هؤُلاءِ کَما أری. (5)

1- الأخبار الطوال: ص 232.
2- شخصَ من بلد إلی بلد: أی ذهب(الصحاح: ج 3 ص 1043 «شخص»).
3- أنساب الأشراف: ج 2 ص 335.
4- راجع: الخریطه رقم 1 فی آخر مجلّد 4.
5- تاریخ الطبری: ج 5 ص 358، البدایه والنهایه: ج 8 ص 152 نحوه؛ الإرشاد: ج 2 ص 43، روضه الواعظین: ص 192، إعلام الوری: ج 1 ص 437 ولیس فی الثلاثه الأخیره ذیله من «فأخذ»، بحار الأنوار: ج 44 ص 340.


1080. الأخبار الطوال: ابن زیاد آمد تا وارد مسجد جامع [بصره] شد. مردم برایش اجتماع کردند. آن گاه به پا خاست و گفت: انصاف به خرج داده است، آن که بخواهد با مرد قاری، تیراندازی کند. ای مردم بصره! به راستی که امیر مؤمنان، مرا علاوه بر بصره، به حکومت کوفه نیز گمارده است. من بدان جا می روم و برادرم عثمان بن زیاد را جانشین خود [در بصره] کردم. بترسید از مخالفت با او و شایعه پراکنی و هیاهو کردن! سوگند به خدای یگانه، اگر به من خبر رسد که مردی از شما با او مخالفت کرده، یا شایعه پراکنی نموده، خودش را و دوستانش را خواهم کشت و دور را به خاطر نزدیک و بی گناه را به خاطر گناهکار، کیفر خواهم داد تا درست شوید. کسی که انذار کرده، معذور است.

آن گاه از منبر پایین آمد و [به سمت کوفه] حرکت کرد.

1081. أنساب الأشراف: عبید اللّه بن زیاد در بصره برای مردم سخنرانی کرد و سر و صدای بسیار راه انداخت و تهدید کرد و وعده مجازات داد و گفت: من، کیفر دهنده کسی هستم که با من دشمنی ورزد و زهرِ کشنده برای کسی هستم که با من بجنگد.

او به آنها گفت که به سمت کوفه می رود و برادرش عثمان بن زیاد را جانشین خود در بصره قرار داده است. بِدانان دستور داد از عثمان اطاعت کنند و سخن او را بشنوند و آنها را از مخالفت با او و اختلاف افکنی، بر حذر داشت

4/ 8 آمدن ابن زیاد به کوفه

اشاره

4/ 8 آمدن ابن زیاد به کوفه (1)

1082. تاریخ الطبری به نقل از ابو عثمان نهدی: عبید اللّه بن زیاد از بصره بیرون رفت و برادرش عثمان بن زیاد را جانشین خود کرد. او به طرف کوفه حرکت کرد و مسلم بن عمرو باهلی، شریک بن اعوَر حارثی و خدمتکاران و خانواده اش همراه او بودند، تا این که وارد کوفه شد و بر سرش عمامه ای سیاه گذاشته و صورت خود را پوشانده بود.

به مردم، خبر رسیده بود که حسین علیه السلام به سمت آنان در حرکت است. از این رو،

انتظارِ آمدن او را داشتند. وقتی عبید اللّه وارد شد، گمان بردند که حسین علیه السلام است. از این رو از کنار هیچ کس نگذشت، مگر این که بر او سلام دادند و می گفتند: خوش آمدی، ای پسر پیامبر خدا! خوش آمدی!

عبید اللّه از این همه خوش حالی و بشارت دادن به حسین علیه السلام، ناراحت شد.

مسلم بن عمرو وقتی دید این سخنان(خوشامدگویی ها) زیاد شد، گفت: کنار بروید. این، امیر عبید اللّه بن زیاد است. پس از آن، وقتی به پشت سرش نگاه کرد، جز چند مرد ندید.

وقتی او وارد قصر شد و مردم دانستند که وی عبید اللّه بن زیاد است، غم و اندوه فراوان بر دل هایشان نشست. عبید اللّه نیز از آنچه شنیده بود، به غیظ آمده بود و گفت: هان! آنان را همان گونه که فکر می کردم، می بینم.

1- ر. ک: نقشه شماره 1 در پایان جلد 4.


1083. تاریخ الطبری عن عیسی بن یزید الکنانیّ: لَمّا جاءَ کِتابُ یَزیدَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ انتَخَبَ مِن أهلِ البَصرَهِ خَمسَمِئَهٍ، فیهِم عَبدُ اللّهِ بنُ الحارِثِ بنُ نَوفَلٍ، وشَریکُ بنُ الأَعوَرِ وکانَ شیعَهً لِعَلِیٍّ فَکانَ أوَّلَ مَن سَقَطَ بِالنّاسِ شَریکٌ، فَیُقالُ: إنَّهُ تَساقَطَ غَمرَهً (1) ومَعَهُ ناسٌ، ثُمَّ سَقَطَ عَبدُ اللّهِ بنُ الحارِثِ وسَقَطَ مَعَهُ ناسٌ، ورَجَوا أن یَلوِیَ (2) عَلَیهِم عُبَیدُ اللّهِ، ویَسبِقَهُ الحُسَینُ علیه السلام إلَی الکوفَهِ، فَجَعَلَ لا یَلتَفِتُ إلی مَن سَقَطَ ویَمضی، حَتّی وَرَدَ القادِسِیَّهَ (3)، وسَقَطَ مِهرانُ مَولاهُ.

فَقالَ: أیا مِهرانُ! عَلی هذِهِ الحالِ، إن أمسَکتُ عَنکَ حَتّی تَنظُرَ إلَی القَصرِ فَلَکَ مِئَهُ ألفٍ. قالَ: لا وَاللّهِ ما أستَطیعُ!

فَنَزَلَ عُبَیدُ اللّهِ، فَأَخرَجَ ثِیابا مُقَطَّعَهً مِن مُقَطَّعاتِ (4) الیَمَنِ، ثُمَّ اعتَجَرَ (5) بِمِعجَرَهٍ یَمانِیَّهٍ، فَرَکِبَ بَغلَتَهُ ثُمَّ انحَدَرَ راجِلًا وَحدَهُ، فَجَعَلَ یَمُرُّ بِالمَحارِسِ، فَکُلَّما نَظَروا إلَیهِ لَم یَشُکّوا أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، فَیَقولونَ: مَرحَبا بِکَ یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، وجَعَلَ لا یُکَلِّمُهُم؛ وخَرَجَ إلَیهِ النّاسُ مِن دورِهِم وبُیوتِهِم.

وسَمِعَ بِهِمُ النّعمانُ بنُ بَشیرٍ، فَغَلَّقَ عَلَیهِ وعَلی خاصَّتِهِ، وَانتَهی إلَیهِ عُبَیدُ اللّهِ وهُوَ لا یَشُکُّ أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، ومَعَهُ الخَلقُ یَضُجّونَ، فَکَلَّمَهُ النُّعمانُ، فَقالَ: أنشُدُکَ اللّهَ إلّا تَنَحَّیتَ عَنّی، ما أنَا بِمُسَلِّمٍ إلَیکَ أمانَتی، وما لی فی قَتلِکَ مِن إربٍ (6)، فَجَعَلَ لا یُکَلِّمُهُ، ثُمَّ إنَّهُ دَنا، وتَدَلَّی الآخَرُ بَینَ شُرفَتَینِ، فَجَعَلَ یُکَلِّمُهُ، فَقالَ: افتَح لا فَتَحتَ! فَقدَ طالَ لَیلُکَ.

فَسَمِعَها إنسانٌ خَلفَهُ، فَتَکَفّی إلَی القَومِ، فَقالَ: أی قَومُ، ابنُ مَرجانَهَ وَالَّذی لا إلهَ غَیرُهُ! فَقالوا: وَیحَکَ! إنَّما هُوَ الحُسَینُ علیه السلام. فَفَتَحَ لَهُ النُّعمانُ فَدَخَلَ، وضَرَبُوا البابَ فی وُجوهِ النّاسِ فَانفَضّوا، و أصبَحَ فَجَلَسَ عَلَی المِنبَرِ.

فَقالَ: أیُّهَا النّاسُ! إنّی لَأَعلَمُ أنَّهُ قَد سارَ مَعی و أظهَرَ الطّاعَهَ لی مَن هُوَ عَدُوٌّ لِلحُسَینِ حینَ ظَنَّ أنَّ الحُسَینَ قَد دَخَلَ البَلَدَ وغَلَبَ عَلَیهِ، وَاللّهِ ما عَرَفتُ مِنکُم أحَدا، ثُمَّ نَزَلَ. (7)

1- الغَمرَه: الشدّه، وغمرهُ کلّ شی ءٍ: منهمکه وشدّته، کغمره الهمّ والموت ونحوهما(لسان العرب: ج 5 ص 29 «غمر»).
2- لوی علیه: إذا عطف وعرج(النهایه: ج 4 ص 279 «لوا»).
3- راجع: الخریطه رقم 4 فی آخر مجلّد 5.
4- مُقَطَّعاتٌ: أی ثیابٌ قِصار؛ لأنّها قُطِعت عن بُلوغِ التمامِ. وقیل: المُقَطَّعُ من الثیاب: کلّ ما یفصَّلَ ویُخاط من قمیص وغیره(النهایه: ج 4 ص 81 «قَطع»).
5- الاعتجار: لَفُّ العمامه(القاموس المحیط: ج 2 ص 85 «عجر»).
6- الإرب: الحاجه(لسان العرب: ج 1 ص 208 «أرب»).
7- تاریخ الطبری: ج 5 ص 359؛ الإرشاد: ج 2 ص 43 نحوه ولیس فیه صدره إلی «النعمان بن بشیر»، بحار الأنوار: ج 44 ص 341 وراجع: البدایه والنهایه: ج 8 ص 153.


1083. تاریخ الطبری به نقل از عیسی بن یزید کنانی: وقتی نامه یزید به عبید اللّه بن زیاد رسید، از مردم بصره پانصد نفر را برگزید که در میان آنان، عبد اللّه بن حارث بن نوفل و شریک بن اعوَر، از شیعیان علی علیه السلام نیز بودند. اوّلین نفر که از این جمعیت [، ناتوان شد و از کاروان] جا ماند، شریک بود. گفته شده: او خود را به ناتوانی زد و جا ماند و عدّه ای نیز با او از سفر، باز ماندند. پس از او، عبد اللّه بن حارث، جا ماند و عدّه ای نیز با او از سفر، باز ماندند. اینان امیدوار بودند عبید اللّه برگردد و به اینان رسیدگی کند و حسین علیه السلام زودتر به کوفه برسد؛ ولی عبید اللّه به بازماندگان، توجّهی نمی کرد و به راه ادامه می داد تا به قادسیّه (1) رسید و مهران، غلامش، از پا در آمد.

عبید اللّه گفت: ای مهران! در این اوضاع و احوال، از حرکت ماندی؟ اگر تو را رها کنم تا به قصر برسی، صد هزار [سکّه] جایزه داری.

گفت: نه به خدا، نمی توانم!

آن گاه عبید اللّه پیاده شد. تکّه پارچه های یمنی را بیرون آورد و عمامه ای یمنی بر سر گذارد. آن گاه بر استرش سوار شد و خودش به تنهایی به راه افتاد. او از کنار نگهبانان می گذشت و هر کس به وی می نگریست، شک نمی کرد که حسین علیه السلام است. پس به او می گفتند: «خوش آمدی، ای پسر پیامبر خدا!»؛ ولی او با آنان سخن نمی گفت. مردم برای دیدن او از خانه ها و منازل، بیرون آمده بودند.

نعمان بن بشیر، صدای آنان را شنید. در را به روی او و نزدیکانش بست، تا این که عبید اللّه به نزدیک نعمان رسید و او نیز تردیدی نداشت که او حسین علیه السلام است و مردم برای او ضجّه می زدند. نعمان به سخن در آمد و گفت: تو را به خدا، از این جا دور شو. من امانتی را که در اختیار دارم، به تو تسلیم نمی کنم و نیازی هم به کشتن تو ندارم.

عبید اللّه سخن نمی گفت، تا این که نزدیک و نزدیک تر شد تا میان کنگره های دیوار قصر قرار گرفت و شروع به صحبت کردن با نعمان کرد و گفت: [در را] باز کن، پیروز نگردی! شبت طولانی شد(حکومتت به سر رسید)!

این سخن را کسی که پشت سر عبید اللّه بود، شنید. به طرف جمعیت برگشت و گفت: ای مردم! سوگند به خدای یگانه که او پسر مَرجانه است!

مردم گفتند: وای بر تو! او حسین است.

نعمان، درِ قصر را باز کرد و عبید اللّه داخل شد و در را به روی مردم بستند و مردم، پراکنده شدند.

[عبید اللّه] فردا صبح بر منبر رفت و گفت: ای مردم! به راستی می دانم کسانی که همراه من حرکت کردند و [به خیال این که من حسینم،] به من اظهار اطاعت کردند، دشمن حسین اند؛ زیرا آنان فکر کردند که حسین، وارد شهر شده و بر آن، دست یافته است! با این حال، به خدا سوگند، من کسی را نشناختم.

آن گاه از منبر، فرود آمد.

1- ر. ک: نقشه شماره 4 در پایان جلد 5.


1084. الکامل فی التاریخ: خَرَجَ [ابنُ زِیادٍ] مِنَ البَصرَهِ ومَعَهُ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو الباهِلِیُّ،

وشَریکُ بنُ الأَعوَرِ الحارِثِیُّ، وحَشَمُهُ و أهلُ بَیتِهِ، وکانَ شَریکٌ شیعِیّا.

وقیلَ: کانَ مَعَهُ خَمسُمِئَهٍ فَتَساقَطوا عَنهُ، فَکانَ أَوّلَ مَن سَقَطَ شَریکٌ، ورَجَوا أن یَقِفَ عَلَیهِم ویَسبِقَهُ الحُسَینُ علیه السلام إلَی الکوفَهِ؛ فَلَم یَقِف عَلی أحَدٍ مِنهُم، حَتّی دَخَلَ الکوفَهَ وَحدَهُ.

فَجَعَل یَمُرُّ بِالمَجالِسِ فَلا یَشُکّونَ أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، فَیَقولونَ: مَرحَبا بِکَ یَا بنَ رَسولِ اللّهِ! وهُوَ لا یُکَلِّمُهُم، وخَرَجَ إلَیهِ النّاسُ مِن دورِهِم، فَساءَهُ ما رَأی مِنهُم، وسَمِعَ النُّعمانُ فَأَغلَقَ عَلَیهِ البابَ، وهُوَ لا یَشُکُّ أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، وَانتَهی إلَیهِ عُبَیدُ اللّهِ ومَعَهُ الخَلقُ یَصیحونَ، فَقالَ لَهُ النُّعمانُ: أنشُدُکَ اللّهَ إلّا تَنَحَّیتَ عَنّی! فَوَاللّهِ ما أنَا بِمُسَلِّمٍ إلَیکَ أمانَتی، وما لی فی قِتالِکَ مِن حاجَهٍ.

فَدَنا مِنهُ عُبَیدُ اللّهِ، وقالَ لَهُ: افتَح لا فَتَحتَ. فَسَمِعَها إنسانٌ خَلفَهُ، فَرَجَعَ إلَی النّاسِ وقالَ لَهُم: إنَّهُ ابنُ مَرجانَهَ! فَفَتَحَ لَهُ النُّعمانُ، فَدَخَلَ و أغلَقُوا البابَ، وتَفَرَّقَ النّاسُ. (1)

1- الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 536.


1084. الکامل فی التاریخ: ابن زیاد از بصره بیرون آمد و مسلم بن عمرو باهِلی،

شریک بن اعوَر حارثی و خدمتکاران و خاندانش همراه او بودند. شریک، شیعه بود.

گفته شده همراه او پانصد نفر بودند که از راه، باز ماندند. نخستین کسی که باز ماند، شَریک بود. آنان امیدوار بودند عبید اللّه به خاطر آنان توقّف کند تا حسین علیه السلام زودتر به کوفه رسد؛ ولی عبید اللّه به خاطر هیچ کدام از آنها از حرکت باز نَایستاد، تا این که به تنهایی وارد کوفه شد. او از کنار مردمِ نشسته [در خیابان ها] می گذشت و آنان تردید نداشتند که او حسین علیه السلام است و می گفتند: «ای پسر پیامبر خدا! خوش آمدی!»؛ ولی او با آنان سخن نمی گفت.

مردم به خاطر او(حسین علیه السلام) از خانه ها بیرون آمده بودند و آنچه عبید اللّه می دید، وی را ناراحت می کرد. نعمان، صداها را شنید و در را بر روی او بست. نعمان هم تردید نداشت که او حسین علیه السلام است، تا این که عبید اللّه به نعمان رسید و مردم به همراه او فریاد می کشیدند. نعمان به وی گفت: تو را به خدا، از من دور شو! به خدا سوگند، امانتم را به تو تسلیم نمی کنم و مرا به کشتن تو نیز حاجتی نیست.

عبید اللّه به او نزدیک شد و گفت: [در را] باز کن، پیروز نگردی!

کسی که پشت سر او بود، شنید و به طرف مردم برگشت و به آنان گفت: او، پسر مرجانه است.

نعمان، در را گشود. عبید اللّه داخل شد و در را بستند و مردم، پراکنده شدند.


1085. تاریخ الطبری عن عمّار الدُّهنی عن أبی جعفر [الباقر] علیه السلام: أقبَلَ عُبیدُ اللّهِ فی وُجوهِ أهلِ البَصرَهِ، حَتّی قَدِمَ الکوفَهَ مُتَلَثِّما، ولا یَمُرُّ عَلی مَجلِسٍ مِن مَجالِسِهِم فَیُسَلِّمُ إلّا قالوا: عَلَیکَ السَّلامُ یَا بنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ، وهُم یَظُنّونَ أنَّهُ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام، حَتّی نَزَلَ القَصرَ. (1)

1086. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): أقبَلَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ عَلَی الظَّهرِ سَریعا حَتّی قَدِمَ الکوفَهَ، فَأَقبَلَ مُتَعَمِّما مُتَنَکّرا حَتّی دَخَلَ السّوقَ، فَلَمّا رَأَتهُ السَّفِلَهُ (2) و أهلُ السّوقِ، خَرَجوا یَشتَدّونَ بَینَ یَدَیهِ وهُمَ یَظُنّونَ أنَّهُ حُسَینٌ علیه السلام، وذاکَ إنَّهُم کانوا یَتَوَقَّعونَهُ،

فَجَعَلوا یَقولونَ لِعُبَیدِ اللّهِ: یَا بنَ رَسولِ اللّهِ! الحَمدُ للّهِ الَّذی أراناکَ. وجَعَلوا یُقَبِّلونَ یَدَهُ ورِجلَهُ. فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ: لَشَدَّ ما فَسَدَ هؤُلاءِ!

ثُمَّ مَضی حَتّی دَخَلَ المَسجِدَ، فَصَلّی رَکعَتَینِ، ثُمَّ صَعِدَ المِنبَرَ وَکَشَفَ عَن وَجهِهِ، فَلَمّا رَآهُ النّاسُ، مالَ بَعضُهُم عَلی بَعضٍ، و أقشَعوا (3) عَنهُ. (4)

1- تاریخ الطبری: ج 5 ص 348، تهذیب الکمال: ج 6 ص 423، تهذیب التهذیب: ج 1 ص 591، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 306، الإصابه: ج 2 ص 70، تذکره الخواصّ: ص 241؛ الأمالی للشجری: ج 1 ص 190، الحدائق الوردیّه: ج 1 ص 115 عن الإمام زین العابدین علیه السلام.
2- سَفِلهُ الناس: أسافلهم وغوغاؤهم(القاموس المحیط: ج 3 ص 396 «سفل»).
3- أقْشَعُوا: ذهبوا وتفرّقوا(لسان العرب: ج 8 ص 274 «قشع»).
4- الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ج 1 ص 459، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 299 نحوه.


1085. تاریخ الطبری به نقل از عمّار دُهنی، از امام باقر علیه السلام: عبید اللّه به همراه چهره های سرشناس بصره حرکت کرد و با صورت پوشیده، وارد کوفه شد و بر هر جمعیتی که می گذشت و سلام می کرد، می گفتند: «سلام بر تو، ای پسر پیامبر خدا!». آنان گمان می کردند که او حسین بن علی علیه السلام است. تا این که وارد قصر حکومتی شد.

1086. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): عبید اللّه با شتاب و یکسر آمد تا وارد کوفه شد. او عمامه بر سر و به صورت ناشناس، وارد بازار شد. بازاری ها و مردم

پایین دست که او را دیدند، شروع کردند در جلوی او دویدن و گمان می کردند او حسین علیه السلام است؛ چرا که انتظارش را می کشیدند و به عبید اللّه می گفتند: «ای پسر پیامبر خدا! ستایش، خدای را که تو را به ما نشان داد!» و دست و پایش را می بوسیدند. عبید اللّه گفت: چه قدر اینها فاسد شده اند!

او همان طور به راه خود، ادامه داد تا وارد مسجد شد. دو رکعت نماز خواند و بر منبر رفت و چهره گشود. مردم، چون او را دیدند، گروه گروه، [از مجلس او] کناره گرفتند و پراکنده شدند.



1087. أنساب الأشراف: شَخَصَ [عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ] إلَی الکوفَهِ ومَعَهُ المُنذِرُ بنُ الجارودِ العَبدِیُّ، وشَریکُ بنُ الأَعوَرِ الحارِثِیُّ، ومُسلِمُ بنُ عَمرٍو الباهِلِیُّ، وحَشَمُهُ وغِلمانُهُ، فَوَرَدَها مُتَلَثِّما بِعِمامَهٍ سَوداءَ.

وکانَ النّاسُ بِالکوفَهِ یَتَوَقَّعونَ وُرودَ الحُسَینِ علیه السلام، فَجَعَلوا یَقولونَ: مَرحَبا یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، قَدِمتَ خَیرَ مَقدَمٍ، وهُم یَظُنّونَ أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، فَساءَ ابنَ زیادٍ تَباشیرُ النّاسِ بِالحُسَینِ علیه السلام، وغَمَّهُ، وصارَ إلَی القَصرِ فَدَخَلَهُ. (1)

1088. مروج الذهب: اتَّصَلَ الخَبَرُ [أی خَبَرُ خُروجِ الإِمامِ الحُسَینِ علیه السلام] بِیَزیدَ، فَکَتَبَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ بِتَولِیَهِ الکوفَهِ، فَخَرَجَ مِنَ البَصرَهِ مُسرِعا، حَتّی قَدِمَ الکوفَهَ عَلَی الظَّهرِ، فَدَخَلَها فی أهلِهِ وحَشَمِهِ، وعَلَیهِ عِمامَهٌ سَوداءُ قَد تَلَثَّمَ بِها، وهُوَ راکِبٌ بَغلَهً، وَالنّاسُ یَتَوَقَّعونَ قُدومَ الحُسَینِ علیه السلام، فَجَعَلَ ابنُ زِیادٍ یُسَلِّمُ عَلَی النّاسِ، فَیَقولونَ: وعَلَیکَ السَّلامُ یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، قَدِمتَ خَیرَ مَقدَمٍ، حَتَّی انتَهی إلَی القَصرِ وفیهِ النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ، فَتَحَصَّنَ فیهِ.

ثُمَّ أشرَفَ [أیِ النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ] عَلَیهِ، فَقالَ: یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، ما لی ولَکَ؟ وما

حَمَلَکَ عَلی قَصدِ بَلَدی مِن بَینِ البُلدانِ؟!

فَقالَ ابنُ زِیادٍ: لَقَد طالَ نَومُکَ یا نَعیمُ، وحَسَرَ اللِّثامَ عَن فیهِ فَعَرَفَهُ، فَفَتَحَ لَهُ، وتَنادَی النّاسُ: ابنُ مَرجانَهَ! وحَصَبوهُ (2) بِالحَصباءِ، فَفاتَهُم ودَخَلَ القَصرَ. (3)

1- أنساب الأشراف: ج 2 ص 335، الأخبار الطوال: ص 232، مقاتل الطالبیّین: ص 99 عن أبی عثمان وکلاهما نحوه.
2- حصبت الرجل: أی رمیته بالحصباء؛ وهی الحصی(الصحاح: ج 1 ص 112 «حصب»).
3- مروج الذهب: ج 3 ص 66.


1087. أنساب الأشراف: عبید اللّه بن زیاد به سمت کوفه حرکت کرد و مُنذر بن جارود عبدی، شریک بن اعوَر حارثی، مسلم بن عمرو باهِلی و خدمتکاران و جوانانش، همراه او بودند. وی با صورت بسته و عمامه سیاه، وارد کوفه شد.

مردم در کوفه، انتظار ورود حسین علیه السلام را می کشیدند. از این رو [وقتی او را دیدند،] گفتند: «خوش آمدی، ای پسر پیامبر خدا! خیر مقدم!». آنان گمان کردند که او حسین علیه السلام است. خوشامدگویی مردم، ابن زیاد را ناراحت و غمگین کرد و به طرف قصر رفت و داخل قصر شد.

1088. مروج الذهب: خبر خروج حسین علیه السلام به یزید رسید. او برای عبید اللّه بن زیاد، نامه نوشت و وی را به حکومت کوفه گمارد. عبید اللّه از بصره با شتاب، خارج شد و یکسر، راه پیمود تا وارد کوفه شد و به همراه او، خدمتکاران و خاندانش بودند. او عمامه ای سیاه بر سر داشت و با آن، صورت خود را پوشانده بود و بر استری سوار بود. مردم، انتظار ورود حسین علیه السلام را داشتند. ابن زیاد، بر مردم، سلام می کرد و آنان می گفتند: «سلام بر تو، ای پسر پیامبر خدا! خیر مقدم!». تا این که به قصر رسید و در آن، نعمان بن بشیر، پناه گرفته بود.

آن گاه نعمان بن بشیر [از بالای قصر] به او رو کرد و گفت: ای پسر پیامبر خدا! مرا با تو چه کار؟! چرا از میان شهرها، شهر مرا انتخاب کردی؟

ابن زیاد گفت: ای نَعیم! خوابت طولانی شده! آن گاه، پرده از چهره برداشت.

نعمان، او را شناخت و در را برایش گشود. مردم، فریاد زدند: «پسر مَرجانه!» و او را با سنگ زدند؛ ولی او از دستشان گریخت و وارد قصر شد.



1089. الملهوف: لَمّا أصبَحَ [ابنُ زِیادٍ] استَنابَ عَلَیهِم أخاهُ عُثمانَ بنَ زِیادٍ، و أسرَعَ هُوَ إلی قَصدِ الکوفَهِ، فَلَمّا قارَبَها نَزَلَ حَتّی أمسی، ثُمَّ دَخَلَها لَیلًا، فَظَنَّ أهلُها أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، فَتَباشَروا بِقُدومِهِ ودَنَوا مِنهُ، فَلَمّا عَرَفوا أنَّهُ ابنُ زِیادٍ تَفَرَّقوا عَنهُ.

فَدَخَلَ قَصرَ الإِمارَهِ، وباتَ لَیلَتَهُ إلَی الغَداهِ، ثُمَّ خَرَجَ وصَعِدَ المِنبَرَ وخَطَبَهُم، وتَوَعَّدَهُم عَلی مَعصِیَهِ السُّلطانِ، ووَعَدَهُم مَعَ الطّاعَهِ بِالإِحسانِ. (1)

1090. مثیر الأحزان: أسرَعَ هُوَ [أیِ ابنُ زِیادٍ] إلی قَصدِ الکوفَهِ، فَلَمّا أشرَفَ عَلَیها نَزَلَ حَتّی أمسی؛ لِئَلّا تَظُنُّ أهلُها أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام (2)، ودَخَلَها مِمّا یَلِی النَّجَفَ.

فَقالَتِ امرَأَهٌ: اللّهُ أکبَرُ، ابنُ رَسولِ اللّهِ ورَبِّ الکَعبَهِ! فَتَصایَحَ النَّاسُ، قالوا: إنّا مَعَکَ أکثَرُ مِن أربَعینَ ألفا، وَازدَحَموا عَلَیهِ، حَتّی أخَذوا بِذَنَبِ دابَّتِهِ، وظَنُّهُم أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام.

فَحَسَرَ اللِّثامَ، وقالَ: أنَا عُبَیدُ اللّهِ، فَتَساقَطَ القَومُ، ووَطِئَ بَعضُهُم بَعضا، ودَخَلَ دارَ الإِمارَهِ وعَلَیهِ عِمامَهٌ سَوداءُ. (3)

1091. الفتوح: لَمّا کانَ مِنَ الغَدِ، نادی [ابنُ زِیادٍ] فِی النّاسِ، وخَرَجَ مِنَ البَصرَهِ یُریدُ

الکوفَهَ، ومَعَهُ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو الباهِلِیُّ، وَالمُنذِرُ بنُ الجارودِ العَبدِیُّ، وشَریکُ بنُ الأَعوَرِ الحارِثِیُّ، وحَشَمُهُ و أهلُ بَیتِهِ، فَلَم یَزَل یَسیرُ حَتّی بَلَغَ قَریبا مِنَ الکوفَهِ.

فَلَمّا تَقارَبَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ مِنَ الکوفَهِ نَزَلَ، فَلمّا أمسی وجاءَ اللَّیلُ، دَعا بِعِمامَهٍ غَبراءَ وَاعتَجَرَ بِها، ثُمَّ تَقَلَّدَ سَیفَهُ، وتَوَشَّحَ قَوسَهُ، وتَکَنَّنَ کِنانَتَهُ (4)، و أخَذَ فی یَدِهِ قَضیبا وَاستَوی عَلی بَغلَتِهِ الشَّهباءِ، ورَکِبَ مَعَهُ أصحابُهُ، و أقبَلَ حَتّی دَخَلَ الکوفَهَ مِن طَریقِ البادِیَهِ، وذلِکَ فی لَیلَهٍ مُقمِرَهٍ، وَالنّاسُ مُتَوَقِّعونَ قُدومَ الحُسَینِ علیه السلام.

قالَ: فَجَعَلوا یَنظُرونَ إلَیهِ وإلی أصحابِهِ، وهُوَ فی ذلِکَ یُسَلِّمُ عَلَیهِم فَیَرُدّونَ عَلَیهِ السَّلامَ، وهُم لایَشُکّونَ أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، وهُم یَمشونَ بَینَ یَدَیهِ، وهُم یَقولونَ: مَرحَبا بِکَ یَا بنَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ، قَدِمتَ خَیرَ مَقدَمٍ.

قالَ: فَرأی عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ مِن تَباشیرِ النّاسِ بِالحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام ما ساءَهُ ذلِکَ، وسَکَتَ ولَم یُکَلِّمهُم، ولا رَدَّ عَلَیهِم شَیئا. قالَ: فَتَکَلَّمَ مُسلِمُ بنُ عَمرٍو الباهِلِیُّ، وقالَ: إلَیکُم عَنِ الأَمیرِ یا تُرابِیَّهُ، فَلَیسَ هذا مَن تَظُنّونَ، هذَا الأَمیرُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ!

قالَ: فَتَفَرَّقَ النّاسُ عَنهُ، ودَخَلَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ قَصرَ الإِمارَهِ، وقَدِ امتَلَأَ غَیظا وغَضَبا. (5)

1- الملهوف: ص 114.
2- کذا فی المصدر، وفی العباره خللٌ، وفی بحارالأنوار: «... نزلَ حتّی أمسی لیلًا، فظنّ أهلُها أنّه الحسین»، والظاهر أنّه الصواب.
3- مثیر الأحزان: ص 30، بحار الأنوار: ج 44 ص 340.
4- الکِنانَهُ: جعبه السهام تتّخذ من جلود(لسان العرب: ج 13 ص 361 «کنن»).
5- الفتوح: ج 5 ص 38، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 199 نحوه وراجع: المناقب لابن شهرآشوب: ج 4 ص 91.


1089. الملهوف: چون صبح شد، ابن زیاد، برادرش عثمان بن زیاد را جانشین خود [در بصره] کرد و به سرعت به سمت کوفه حرکت نمود و چون نزدیک کوفه رسید، فرود آمد تا شب شود. آن گاه شب وارد شد. مردم، گمان می کردند که او حسین علیه السلام است و به خاطر آمدنش، به همدیگر بشارت می دادند و به او نزدیک می شدند؛ ولی چون دانستند او پسر زیاد است، از اطرافش پراکنده شدند.

عبید اللّه وارد قصر حکومتی شد و شب را سپری کرد. صبح از قصر بیرون آمد و بر منبر رفت و سخنرانی کرد و آنان را بر نافرمانی از سلطان، وعده کیفر داد و بر فرمان برداری، وعده احسان.

1090. مُثیر الأحزان: ابن زیاد، با شتاب به سمت کوفه حرکت کرد و وقتی نزدیک کوفه شد، فرود آمد تا شب شد. مردم، گمان کردند او حسین علیه السلام است. او از دروازه سمت نجف، وارد کوفه شد.

آن گاه زنی گفت: اللّه أکبر! به پروردگار کعبه سوگند، [این] پسر پیامبر خداست.

مردم، فریاد می زدند و می گفتند: ما با بیش از چهل هزار نفر همراه شماییم. آن گاه گرد او ازدحام کردند و دُم چارپایش را نیز گرفتند؛ چرا که گمان داشتند او حسین علیه السلام است.

آن گاه [عبید اللّه] نقاب از چهره برداشت و گفت: من، عبید اللّه هستم.

مردم، چنان از گِرد او دور شدند که برخی لگدمال شدند. عبید اللّه با عمامه سیاه، وارد قصر حکومتی شد.

1091. الفتوح: چون صبح شد، عبید اللّه در میان مردم، [خبر حرکت خود را به کوفه] اعلام

کرد و از بصره به سمت کوفه خارج شد. همراه او مسلم بن عمرو باهِلی، مُنذر بن جارود عبدی، شَریک بن اعوَر حارثی و خدمتکاران و خانواده اش بودند. وی یکسر، راه پیمود تا به نزدیکی کوفه رسید.

عبید اللّه بن زیاد، چون به نزدیک کوفه رسید، فرود آمد و وقتی شب شد و هوا تاریک گشت، عمامه ای تیره خواست و آن را بر سر نهاد. شمشیرش را بر کمر بست. کمان برداشت و جعبه تیرها را به پشت بست و در دست، عصایی گرفت و بر استر نیرومند خود، سوار شد. همراهان او نیز سوار شدند. وی از طریق بادیه، وارد کوفه شد و آن شب، مهتابی بود و مردم، انتظار آمدن حسین علیه السلام را داشتند.

مردم به او و یارانش می نگریستند و او هم به مردم، سلام می کرد و آنان جواب سلام او را می دادند و هیچ شکّی نداشتند که او حسین علیه السلام است. آنان پیش روی او حرکت می کردند و می گفتند: خوش آمدی، ای پسر دختر پیامبر خدا! خوش آمدی!

عبید اللّه بن زیاد، آن قدر از سوی مردم، تبریک و تهنیت دید که ناراحت شد؛ امّا سکوت کرد و سخن نگفت و پاسخی به آنان نداد. مسلم بن عمرو باهِلی به سخن آمد و گفت: از امیر، دور شوید، ای گروه شیعه! این، کسی نیست که گمان می کنید. این، امیر عبید اللّه بن زیاد است.

مردم از دور وی، پراکنده شدند و عبید اللّه بن زیاد، وارد قصر حکومتی شد، در حالی که پر از غیظ و خشم بود.



1092. مطالب السَّؤول: جَهَّزَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ إلَی الکوفَهِ، فَلَمّا قَرُبَ مِنها تَنَکَّرَ ودَخَلَ لَیلًا

و أوهَمَ أنَّهُ الحُسَینُ علیه السلام، ودَخَلَها مِن جِهَهِ البادِیَهِ فی زِیِّ (1) أهلِ الحِجازِ، فَصارَ یَجتازُ بِجَماعَهٍ جَماعَهٍ یُسَلِّمُ عَلَیهِم ولا یَشُکّونَ فی أنَّهُ هُوَ الحُسَینُ علیه السلام، فَیَمشونَ بَینَ یَدَیهِ ویَقولونَ: مَرحَبا یَا بنَ رَسولِ اللّهِ، قَدِمتَ خَیرَ مَقدَمٍ، فَرَأی عُبَیدُ اللّهِ مِن تَباشیرِهِم بِالحُسَینِ علیه السلام ما ساءَهُ، وکَشَفَ أحوالَهُم وهُوَ ساکِتٌ! (2)

1- الزِّیُّ: الهَیئَه(المصباح المنیر: ص 260 «زوی»).
2- مطالب السؤول: ص 74، الفصول المهمّه: ص 182 نحوه؛ کشف الغمّه: ج 2 ص 254.


1092. مطالب السَّؤول: عبید اللّه بن زیاد، به سمت کوفه حرکت کرد. چون نزدیک کوفه شد، خود را به صورت ناشناس در آورد و شبانه داخل شد و مردم را به وهم انداخت که حسین علیه السلام [آمده] است. او از راه بادیه و در شکل و شمایل حجازی ها

وارد کوفه شد. وی از کنار هر گروهی که می گذشت، بر آنان سلام می کرد و آنان تردید نداشتند که او حسین علیه السلام است. مردم، پیشاپیش او حرکت می کردند و می گفتند: خوش آمدی، ای پسر پیامبر! خیر مقدم!

عبید اللّه، آن قدر تبریک و تهنیت از مردم دید که ناراحت شد. او از این طریق، مردم را شناخت؛ ولی ساکت بود.


1093. الفصول المهمّه: إنَّهُ [أیِ ابنَ زِیادٍ] قَصَدَ قَصرَ الإِمارَهِ، وجاءَ یُریدُ الدُّخولَ إلَیهِ، فَوَجَدَ النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ قَد أغلَقَهُ، وتَحَصَّنَ فیهِ هُوَ و أصحابُهُ، وذلِکَ أنَّ النُّعمانَ بنَ بَشیرٍ هُوَ و أصحابُهُ ظَنّوا أنَّ ابنَ زِیادٍ هُوَ الحُسَینُ علیه السلام، فَصاحَ بِهِم عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ: افتَحوا، لا بارَکَ اللّهُ فیکُم، ولا کَثَّرَ فی أمثالِکُم! فَعَرَفوا صَوتَهُ لَعَنَهُ اللّهُ، وقالوا: ابنُ مَرجانَهَ! فَنَزَلوا وفَتَحوا لَهُ، ودَخَلَ القَصرَ وباتَ بِهِ. (1)

1- الفصول المهمّه: ص 182.
127

1093. الفصول المهمّه: عبید اللّه به سمت قصر حکومتی حرکت کرد و می خواست وارد قصر شود که دید نعمان بن بشیر، در را بسته و خود و همراهانش در آن، پناه گرفته اند. نعمان و همراهانش گمان می کردند که او، حسین علیه السلام است. عبید اللّه بن زیاد بر آنان فریاد زد: در را بگشایید، خدا خیرتان ندهد و مانند شماها را زیاد نکند!

آنان صدای عبید اللّه که خدا، او را لعنت کند را شناختند و گفتند: پسر مَرجانه! آن گاه فرود آمدند و درب را گشودند. عبید اللّه، داخل قصر شد و شب را در آن جا ماند.






سخنی در باره گزارش ورود ابن زیاد به کوفه پس از حرکت امام حسین علیه السلام از مکّه

بر پایه گزارشی، پس از حرکت کردن امام حسین علیه السلام از مکّه به طرف کوفه، یزید، عبید اللّه بن زیاد را به سِمَت فرمانداری کوفه، منصوب کرد. متن گزارش، چنین است:

یزید، دشمن ترینِ مردم نسبت به عبید اللّه بن زیاد بود؛ امّا به او نیاز داشت. پس به او نوشت: «تو را علاوه بر حکومت بصره، به حکومت کوفه هم منصوب می کنم. حسین، عازم کوفه شده است. از او بر حذر باش. مسلم بن عقیل نیز در کوفه است. او را بکُش». (1)

لیکن این گزارش، درست نیست و با دیگر نقل ها سازگاری ندارد؛ زیرا امام حسین علیه السلام در آستانه شهادت مسلم به طرف کوفه حرکت کرد و شهادت مسلم، مدّتی پس از انتصاب عبید اللّه و حضور او در کوفه بوده است. بنا بر این، حرکت امام حسین علیه السلام به طرف کوفه، مدّتی پس از آمدن عبید اللّه به کوفه، اتفاق افتاده است.

به نظر می رسد آنچه سبب شکل گیری این گزارش شده، خَلط دو نامه یزید به عبید اللّه است: یکی، نامه انتصاب عبید اللّه به سِمَتِ فرمانداری کوفه که آن را پیش از حرکت کردن امام حسین علیه السلام به سَمت کوفه نوشته؛ و دیگری، نامه ای که پس از حرکت کردن امام حسین علیه السلام به طرف کوفه، برای وی نوشته است.