گروه نرم افزاری آسمان






4/ 9 خُطبَهُ ابنِ زیادٍ فی مَسجِدِ الکوفَهِ وتَحذیرُهُ للنّاسِ مِن مُخالَفَتِهِ



1094. تاریخ الطبری عن أبی ودّاک: لَمّا نَزَلَ [ابنُ زِیادٍ] القَصرَ نودِیَ الصَّلاهُ جامِعَهٌ، قالَ: فَاجتَمَعَ النّاسُ، فَخَرَجَ إلَینا فَحَمِدَ اللّهَ و أثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ: أمّا بَعدُ؛ فَإِنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ أصلَحَهُ اللّهُ وَلّانی مِصرَکُم وثَغرَکُم، و أمَرَنی بِإِنصافِ مَظلومِکُم، وإعطاءِ مَحرومِکُم، وبِالإِحسانِ إلی سامِعِکُم ومُطیعِکُم، وبِالشِّدَّهِ عَلی مُریبِکُم (1) وعاصیکُم، و أنَا مُتَّبِعٌ فیکُم أمرَهُ، ومُنَفِّذٌ فیکُم عَهدَهُ، فَأَنَا لِمُحسِنِکُم ومُطیعِکُم کَالوالِدِ البَرِّ، وسَوطی وسَیفی عَلی مَن تَرَکَ أمری، وخالَفَ عَهدی، فَلیُبقِ امرُؤٌ عَلی نَفسِهِ، الصِّدقُ یُنبِئُ عَنکَ لَا الوَعیدُ! ثُمَّ نَزَلَ. (2)

1095. الأخبار الطوال: نَظَرَ ابنُ زِیادٍ مِن تَباشیرِهِم بِالحُسَینِ علیه السلام إلی ما ساءَهُ، و أقبَلَ حَتّی دَخَلَ المَسجِدَ الأَعظَمَ، ونودِیَ فِی النّاسِ فَاجتَمَعوا، وصَعِدَ المِنبَرَ، فَحَمِدَ اللّهَ و أثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ:

یا أهلَ الکوفَهِ، إنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ قَد وَلّانی مِصرَکُم، وقَسَّمَ فَیأَکُم فیکُم، و أمَرَنی بِإِنصافِ مَظلومِکُم، وَالإِحسانِ إلی سامِعِکُم ومُطیعِکُم، وَالشِّدَّهِ عَلی عاصیکُم ومُریبِکُم، و أنَا مُنتَهٍ فی ذلِکَ إلی أمرِهِ، و أنَا لِمُطیعِکُم کَالوالِدِ الشَّفیقِ، ولِمُخالِفِکُم

کَالسَّمِّ النَّقیعِ (3)، فَلا یُبقِیَنَّ أحَدٌ مِنکُم إلّا عَلی نَفسِهِ.

ثُمَّ نَزَلَ، فَأَتی القَصرَ فَنَزَلَهُ، وَارتَحَلَ النُّعمانُ بنُ بَشیرٍ نَحوَ وَطَنِهِ بِالشّامِ. (4)

1- الرِّیبهُ والرّیْبُ: الشکّ والظنّه والتُهمه(لسان العرب: ج 1 ص 442 «ریب»).
2- تاریخ الطبری: ج 5 ص 358، أنساب الأشراف: ج 2 ص 336، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 536، مقاتل الطالبیّین: ص 100، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 200، البدایه والنهایه: ج 8 ص 153؛ الإرشاد: ج 2 ص 44، إعلام الوری: ج 1 ص 438، بحار الأنوار: ج 44 ص 341 کلّها نحوه وراجع: الملهوف: ص 114.
3- السمُّ الناقِع: أی القاتل(النهایه: ج 5 ص 109 «نقع»).
4- الأخبار الطوال: ص 232.


4/ 9 سخنرانی ابن زیاد در مسجد کوفه و ترساندن مردم از مخالفت با خویش

1094. تاریخ الطبری به نقل از ابو ودّاک: چون ابن زیاد وارد قصر شد، مردم را به نماز فرا خواند. مردم، اجتماع کردند. عبید اللّه بیرون آمد و حمد و ثنای خدا را به جا آورد و آن گاه گفت: امّا بعد، به راستی که امیر مؤمنان که خدا، امورش را سامان بخشد مرا بر شهر و مرزهای شما گمارده است و مرا به رعایت انصاف با ستم دیدگان شما و بخشش به تهی دستانتان و نیکی به افراد مطیع و حرف شنو و سختگیری بر سرکشان و اهل تردیدتان، دستور داده است.

من، فرمان او را در میان شما اجرا می کنم و پیمانش را عملی می سازم. برای نیکوکار و اهل اطاعت، پدری مهربان هستم و تازیانه و شمشیرم، برای کسانی خواهد بود که از دستورم سرپیچی و با پیمانم مخالفت ورزند. هر کسی باید خود را حفظ کند. این، نصیحت بود، نه تهدید.

آن گاه فرود آمد.

1095. الأخبار الطوال: ابن زیاد از تهنیت گفتن های مردم به حسین علیه السلام ناراحت شد و آمد تا به مسجد جامع وارد شد. مردم را برای اجتماع، خبر کردند. عبید اللّه بر منبر رفت و حمد و ثنای خدا را به جا آورد و گفت: ای کوفیان! به راستی که امیر مؤمنان، مرا بر شهر شما گمارده و ثروت هایتان را میانتان تقسیم کرده و مرا به رعایت انصاف با ستم دیدگان شما و نیکی به افراد مطیع و حرف شنو و سختگیری بر سرکشان و اهل تردیدتان، دستور داده است.

من، فرمان او را اجرا می کنم و برای افراد مطیع، پدری مهربان و برای مخالفان، زهرِ کشنده ام. هر یک از شما، مراقب خود باشد و خود را نگه دارد.

آن گاه از منبر، فرود آمد و به سمت قصر، راه افتاد و وارد قصر شد. نعمان هم به سوی وطن خود، شام، حرکت کرد.



1096. الفتوح: لَمّا أصبَحَ [ابنُ زِیادٍ] نادی الصَّلاهَ جامِعَهً، فَاجتَمَعَ النّاسُ إلَی المَسجِدِ الأَعظَمِ، فَلَمّا عَلِمَ أنَّهُم قَد تَکامَلوا، خَرَجَ إلَیهِم مُتَقَلِّدا بِسَیفٍ، مُتَعَمِّما بِعِمامَهٍ، حَتّی صَعِدَ المِنبَرَ، فَحَمِدَ اللّهَ و أثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ:

أمّا بَعدُ یا أهلَ الکوفَهِ، فَإِنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ یَزیدَ بنَ مُعاوِیَهَ، وَلّانی مِصرَکُم وثَغرَکُم، و أمَرَنی أن اغیثَ مَظلومَکُم، و أن اعطِیَ مَحرومَکُم، و أن احسِنُ إلی سامِعِکُم ومُطیعِکُم، وبِالشِّدَّهِ عَلی مُریبِکُم، و أنَا مُتَّبِعٌ فی ذلِکَ أمرَهُ، ومُنَفِّذٌ فیکُم عَهدَهُ، وَالسَّلامُ. ثُمَّ نَزَلَ ودَخَلَ القَصرَ.

فَلَمّا کانَ الیَومُ الثّانی، خَرَجَ إلَی النّاسِ ونادی بِالصَّلاهِ جامِعَهً، فَلَمَّا اجتَمَعَ النّاسُ، خَرَجَ إلَیهِم بِزِیّ خِلافَ ما خَرَجَ بِهِ أمسِ، فَصَعِدَ المِنبَرَ، فَحَمِدَ اللّهَ و أثنی عَلَیهِ، ثُمَّ قالَ:

أمّا بَعدُ، فَإِنَّهُ لا یَصلُحُ هذَا الأَمرُ إلّا فی شِدَّهٍ مِن غَیرِ عُنفٍ، ولینٍ فی غَیرِ ضَعفٍ، و أن آخُذَ مِنکُمُ البَری ءَ بِالسَّقیمِ، وَالشّاهِدَ بِالغائِبِ، وَالولِیَّ بِالوَلِیِّ.

قالَ: فَقامَ إلَیهَ رَجُلٌ مِن أهلِ الکوفَهِ، یُقالُ لَهُ أسَدُ بنُ عَبدِ اللّهِ المُرِّیُّ، فَقالَ: أیُّهَا الأَمیرُ! إنَّ اللّهَ تَبارَکَ وتَعالی یَقولُ: «وَ لا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْری» (1)، وإنَّمَا المَرءُ بِجَدِّهِ،

وَالسَّیفُ بِحَدِّهِ، وَالفَرَسُ بِشَدِّهِ، وعَلَیکَ أن تَقولَ، وعَلَینا أن نَسمَعَ، فَلا تُقَدِّم فَینَا السَّیِّئَهَ قَبلَ الحَسَنَهِ.

قالَ: فَسَکَتَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ، ونَزَلَ عَنِ المِنبَرِ، فَدَخَلَ قَصرَ الإِمارَهِ. (2)

1- فاطر: 18.
2- الفتوح: ج 5 ص 39.


1096. الفتوح: چون صبح شد، ابن زیاد، مردم را برای اجتماع در مسجد و نماز، فرا خواند. مردم در مسجد جامع، اجتماع کردند. عبید اللّه وقتی دانست که مردم جمع شده اند، از قصر بیرون آمد، در حالی که شمشیر بر کمر و عمامه بر سر داشت و بالای منبر رفت. آن گاه حمد و ثنای خدا را به جا آورد و گفت: امّا بعد، ای کوفیان به راستی که یزید بن معاویه، مرا بر شهر و مرزهای شما گمارده است و به من دستور داده که ستم دیده تان را یاری کنم، به تهی دستتان ببخشم، به مطیع و حرف شنوتان، احسان کنم و بر سرکش و اهل تردیدتان، سخت بگیرم. من از دستور یزید در این امور، پیروی و عهدش را میان شما اجرا می کنم. والسلام!

آن گاه فرود آمد و وارد قصر شد.

او روز دوم نیز از قصر، بیرون آمد و مردم را به مسجد فرا خواند. وقتی مردم اجتماع کردند، با شکل و شمایلی غیر از روز گذشته نزد مردم آمد و بر منبر رفت و خدا را حمد کرد و او را سپاس گزارد. آن گاه گفت: امّا بعد، به راستی که این کارها جز با قاطعیتِ بدون خشونت و نرمیِ بدون سستی، سامان نمی گیرد. من، بی گناه را به خاطر گناهکار و حاضر را به خاطر غایب و دوست را به خاطر دوست، کیفر خواهم کرد.

آن گاه مردی کوفی به نام اسد بن عبد اللّه مُرّی برخاست و گفت: ای امیر! خداوند تبارک و تعالی می فرماید: «گناه کسی رای کسی دیگر، بر گردن نمی گیرد». همانا آدمی را به تلاش، شمشیر را به بُرندگی و اسب را به دوندگی می شناسند. وظیفه تو، سخن

گفتن است و وظیفه ما شنیدن است. در حقّ ما، بدی را پیش از خوبی، عرضه مدار(تهدید را بر نرمی، مقدّم مکن).

عبید اللّه بن زیاد، سکوت کرد و از منبر، فرود آمد و داخل قصر حکومتی شد.



1097. مثیر الأحزان: لَمّا أصبَحَ [ابنُ زِیادٍ] قامَ خاطِبا، وعَلَیهِم عاتِبا، ولِرُؤَسائِهِم مُؤَنِّبا (1) ولِأَهلِ الشِّقاقِ مُعاتِبا، ووَعَدَهُم بِالإِحسانِ عَلی لُزومِ طاعَتِهِ، وبِالإِساءَهِ عَلی مَعصِیَتِهِ وَالخُروجِ عَن حَوزَتِهِ. (2)

ثُمَّ قالَ: یا أهلَ الکوفَهِ! إنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ یَزیدُ وَلّانی بَلَدَکُم، وَاستَعمَلَنی عَلی مِصرِکُم، و أمَرَنی بِقِسمَهِ فَیئِکُم بَینَکُم، وإنصافِ مَظلومِکُم مِن ظالِمِکُم، و أخذِ الحَقِّ لِضَعیفِکُم مِن قَوِیِّکُم، وَالإِحسانِ إلَی السّامِعِ المُطیعِ، وَالتَّشدیدِ عَلَی المُریبِ، فَأَبلِغوا هذَا الرَّجُلَ الهاشِمِیَّ مَقالَتی، لِیَتَّقِیَ غَضَبی. ونَزَلَ.

یَعنی بِالهاشِمِیِّ: مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ (3).

4/ 10 سِیاسَهُ ابنِ زِیادٍ لِلسَّیطَرَهِ عَلَی الکوفَهِ

1098. تاریخ الطبری عن أبی ودّاک: أَخَذَ [ابنُ زِیادٍ] العُرَفاءَ وَالنّاسَ أخذا شَدیدا، فَقالَ:

اکتُبوا إلَیَّ الغُرَباءَ، ومَن فیکُم مِن طِلبَهِ أمیرِ المُؤمِنینَ، ومَن فیکُم مِنَ الحَرورِیَّهِ و أهلِ الرَّیبِ، الَّذینَ رَأیُهُمُ الخِلافُ وَالشِّقاقُ، فَمَن کَتَبَهُم لَنا فَبَری ءٌ، ومَن لَم یَکتُب

لَنا أحَدا فَیَضمَنُ لَنا ما فی عَرافَتِهِ ألّا یُخالِفَنا مِنهُم مُخالِفٌ، ولا یَبغی عَلَینا مِنهُم باغٍ، فَمَن لَم یَفعَل بَرِئَت مِنهُ الذِّمَّهُ، وحَلالٌ لَنا مالُهُ وسَفکُ دَمِهِ.

و أیُّما عَریفٍ (4) وُجِدَ فی عَرافَتِهِ مِن بُغیَهِ أمیرِ المُؤمِنینَ أحَدٌ لَم یَرفَعهُ إلَینا، صُلِبَ عَلی بابِ دارِهِ، والقِیَت تِلکَ العَرافَهُ مِنَ العَطاءِ، وسُیِّرَ إلی مَوضِعٍ بِعُمانَ الزّارَهِ (5).

1- أنَّبَهُ: عنّفه ولامه(الصحاح: ج 1 ص 89 «أنب»).
2- الحَوزه: الناحیه، وحوزه الإسلام: حدوده ونواحیه(مجمع البحرین: ج 1 ص 472 «حوز»).
3- مثیر الأحزان: ص 30، بحار الأنوار: ج 44 ص 340.
4- العَریفُ: هو القَیِّم بامور القبیله أو الجماعه من الناس یَلی امورکم، ویتعرّف الأمیر منه أحوالهم(النهایه: ج 3 ص 218 «عرف»).
5- تاریخ الطبری: ج 5 ص 359، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 536؛ الإرشاد: ج 2 ص 44، بحار الأنوار: ج 44 ص 341 وراجع: البدایه والنهایه: ج 8 ص 154 وإعلام الوری: ج 1 ص 438.


1097. مثیر الأحزان: چون صبح شد، ابن زیاد برای سخنرانی به پا خاست، در حالی که مردم را سرزنش می کرد و رؤسای قبایل را توبیخ می نمود و اهل تفرقه و سرکشی را [از کیفر] می ترساند. آنان را به نیکی در صورت پیروی، و بدی و بیرون شدن از حوزه حکومت، در صورت نافرمانی، وعده داد.

آن گاه گفت: ای کوفیان! به راستی که امیر مؤمنان، یزید، مرا والی شهر شما قرار داده و به عنوان کارگزار حکومت بر این شهر، انتخاب کرده است. او به من دستور داده ثروت های عمومی را میان شما تقسیم کنم، انصاف [و عدالت] را برای ستم دیده در برابر ظالم رعایت نمایم، حقوق ناتوانان را از قدرتمندان بگیرم، به حرف شنو و مطیع، نیکی کنم و بر تفرقه افکن، سخت بگیرم. سخنم را به این مرد هاشمی برسانید تا از خشم من پروا کند.

آن گاه از منبر، پایین آمد. منظور او از هاشمی، مسلم بن عقیل بود

4/ 10 سیاست ابن زیاد برای تسلّط بر کوفه

1098. تاریخ الطبری به نقل از ابو ودّاک: ابن زیاد بر سران قبیله ها و مردم، بسیار سخت گرفت و گفت: نام افراد غریبه و کسانی که امیر مؤمنان به دنبال آنان است و پیروان خوارج و افراد تفرقه افکن را که عقیده به مخالفت و جدایی دارند، برایم بنویسید. هر کس نام این افراد را بنویسد، چیزی بر عهده اش نیست؛ ولی اگر ننویسد، باید تضمین کند که در محدوده قبیله او، کسی با ما مخالفت نمی ورزد و بر ضدّ

حکومت، سرکشی نخواهد داشت و اگر چنین نکند، حکومت، نسبت به او تعهّدی نخواهد داشت و مال و خونش برای ما حلال است. هر سردسته قبیله که در محدوده او، یکی از کسانی یافت شود که مورد پیگرد امیر مؤمنان است و او را به ما معرّفی نکرده باشد، بر درِ خانه اش به چارمیخْ کشیده می شود و حقّ نقابت وی، مُلغا می گردد و به جنگلی در عُمان، تبعید می شود.



1099. مطالب السؤول: لَمّا دَخَلَ [ابنُ زِیادٍ] قَصرَ الإِمارَهِ و أصبَحَ، جَمَعَ النّاسَ وقالَ و أرعَدَ و أبرَقَ، وقَتَلَ وفَتَکَ، وسَفَکَ وَانتَهَکَ، وعَمَلُهُ ومَا اعتَمَدَهُ مَشهورٌ فی تَحَیُّلِهِ، حَتّی ظَفِرَ بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وقَتَلَهُ. (1)

1100. الفصول المهمّه: دَخَلَ [ابنُ زِیادٍ] القَصرَ وباتَ بِهِ، فَلَمّا أصبَحَ جَمَعَ النّاسَ فَصالَ وجالَ، وقالَ فَطالَ، و أرعَدَ و أبرَقَ، ومَسَکَ جَماعَهً مِن أهلِ الکوفَهِ فَقَتَلَهُم فِی السّاعَهِ، ثُمَّ إنَّهُ تَحَیَّلَ عَلَیهِم حَتّی ظَفِرَ بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، فَمَسَکَهُ وقَتَلَهُ. (2)

1101. تاریخ الطبری عن یونس بن أبی إسحاق السبیعی: لَمّا بَلَغَ عُبیدَ اللّهِ إقبالُ الحُسَینِ علیه السلام مِن مَکَّهَ إلَی الکوفَهِ، بَعَثَ الحُصَینَ بنَ تَمیمٍ صاحِبَ شُرَطِهِ حَتّی نَزَلَ القادِسِیَّهَ، ونَظَّمَ الخَیلَ ما بَینَ القادِسِیَّهِ إلی خَفّانَ (3)، وما بَینَ القادِسِیَّهِ

إلَی القُطقُطانَهِ (4) وإلی لَعلَعٍ (5). (6)

1- مطالب السؤول: ص 74؛ کشف الغمّه: ج 2 ص 255.
2- الفصول المهمّه: ص 183.
3- خَفّان: موضع قرب الکوفه، یسلکه الحجّاج أحیانا، وقیل: فوق القادسیّه(معجم البلدان: ج 2 ص 379) وراجع: الخریطه رقم 4 فی آخر مجلّد 5.
4- القُطقُطانه: موضع قرب الکوفه من جهه البرّیّه(معجم البلدان: ج 4 ص 374) وراجع: الخریطه رقم 4 فی آخر مجلّد 5.
5- لَعْلَع: منزل بین البصره والکوفه، ومنها إلی القادسیّه ستّه أمیال(معجم البلدان: ج 5 ص 18) وراجع: الخریطه رقم 4 فی آخر مجلّد 5.
6- تاریخ الطبری: ج 5 ص 394؛ الإرشاد: ج 2 ص 69، إعلام الوری: ج 1 ص 446، روضه الواعظین: ص 196 وفیهما صدره إلی «نزل القادسیّه» وفیها «الحصین بن نمیر».


1099. مطالب السؤول: ابن زیاد چون وارد قصر حکومتی شد، فردایش مردم را جمع کرد و بسیار تهدید نمود و ترساند، و کُشت و غارت کرد، و خون ریخت و هتک حرمت نمود. حیله ها و رفتار او، مشهور است و [با همین حیله ها و رفتارها] بر مسلم، دست یافت و وی را کشت.

1100. الفصول المهمّه: ابن زیاد، وارد قصر شد و شب را سپری کرد و چون صبح شد، مردم را جمع کرد و بسیار با ابّهت و کوبندگی، جولان داد، و سخن گفت و پُرگویی کرد، و تهدید کرد و ترساند، و گروهی از کوفیان را گرفت و بدون درنگ کشت. آن گاه نیرنگ ها به کار گرفت تا بر مسلم، دست یافت و او را دستگیر کرد و کشت.

1101. تاریخ الطبری به نقل از یونس بن ابی اسحاق سبیعی: عبید اللّه چون خبر حرکت حسین علیه السلام را از مکّه به طرف کوفه شنید، حُصَین بن تمیم (1) که رئیس شُرطه های(پاسبانان) او بود را فرستاد و او در قادسیّه مستقر گردید و نیروهای سواره را در محورهای قادسیّه به خَفّان (2) و قادسیّه به قُطقُطانه (3) و قادسیّه تا لَعلَع (4) قرار داد.

1- در برخی منابع، «حصین بن نُمَیر» آمده است.
2- خَفّان: محلّی نزدیک کوفه(ر. ک: نقشه شماره 4 در پایان جلد 5).
3- قُطقُطانه: محلّی نزدیک کوفه از طرف خشکی(ر. ک: نقشه شماره 4 در پایان جلد 5).
4- لَعلَع: محلّی میان بصره و کوفه، در شش مایلی قادسیّه(ر. ک: نقشه شماره 4 در پایان جلد 5).


1102. الفتوح: مَضی قَیسٌ إلَی الکوفَهِ، وعُبیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ قَد وَضَعَ المَراصِدَ وَالمَصابیحَ عَلَی الطُّرُقِ، فَلَیسَ أحَدٌ یَقدِرُ أن یَجوزَ إلّا فُتِّشَ. (1)

1103. الأخبار الطوال: إنَّ ابنَ زِیادٍ وَجَّهَ بِالحُصَینِ بنِ نُمَیرٍ وکانَ عَلی شُرَطِهِ فی أربَعَهِ آلافِ فارِسٍ مِن أهلِ الکوفَهِ، و أمَرَهُ أن یُقیمَ بِالقادِسِیَّهِ إلَی القُطقُطانَهِ، فَیمنَعَ مَن أرادَ النُّفوذَ مِن ناحِیَهِ الکوفَهِ إلَی الحِجازِ، إلّا مَن کانَ حاجّا أو مُعتَمِرا، ومَن لا یُتَّهَمُ بِمُمالَأَهِ (2) الحُسَینِ علیه السلام. (3)

1104. الإرشاد: کانَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ أمَرَ فَاخِذَ ما بَینَ واقِصَهَ إلی طَریقِ الشّامِ، إلی طَریقِ البَصرَهِ، فَلا یَدَعونَ أحَدا یَلِجُ (4) ولا أحَدا یَخرُجُ، و أقبَلَ الحُسَینُ علیه السلام لا یَشعُرُ بِشَی ءٍ، حَتّی لَقِیَ الأَعرابَ فَسَأَلَهُم، فَقالوا: لا وَاللّهِ ما نَدری، غَیرَ أنّا لا نَستَطیعُ أن نَلِجَ أو نَخرُجَ! فَسارَ تِلقاءَ وَجهِهِ علیه السلام. (5)

1105. تاریخ الطبری عن عقبه بن أبی العیزار: قالَ لَهُمُ الحُسَینُ علیه السلام: أخبِرونی خَبَرَ النّاسِ

وَراءَکُم. فَقالَ لَهُ مُجَمِّعُ بنُ عَبدِ اللّهِ العائِذِیُّ وهُوَ أحَدُ النَّفَرِ الأَربَعَهِ الَّذینَ جاؤوهُ [مِنَ الکوفَهِ]: أمّا أشرافُ النّاسِ فَقَد اعظِمَت رِشوَتُهُم، ومُلِئَت غَرائِرُهُم (6)، یُستَمالُ وُدُّهُم، ویُستَخلَصُ بِهِ نَصیحَتُهُم، فَهُم إلبٌ (7) واحِدٌ عَلَیکَ، و أمّا سائِرُ النّاسِ بَعدُ، فَإِنَّ أفئِدَتَهُم تَهوی إلَیکَ، وسُیوفَهُم غَدا مَشهورَهٌ عَلَیکَ. (8)

1- الفتوح: ج 5 ص 82.
2- مالأَهُ مُمالَأه: عاونه معاونه(المصباح المنیر: ص 580 «ملأ»).
3- الأخبار الطوال: ص 243.
4- وَلَجَ یَلِجُ: دخل(تاج العروس: ج 3 ص 509 «ولج»).
5- الإرشاد: ج 2 ص 72، روضه الواعظین: ص 196، بحار الأنوار: ج 44 ص 371.
6- الغِراره: وعاء یوضع فیه القمح ونحوه، والجمع غرائر(المعجم الوسیط: ج 2 ص 648 «غرّ»).
7- إلْبٌ واحدٌ: أی جمع واحد بکسر الهمزه، والفتح لغهٌ(المصباح المنیر: ص 18 «ألب»).
8- تاریخ الطبری: ج 5 ص 405، أنساب الأشراف: ج 3 ص 382، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 553 وفیه «مجمع بن عبید اللّه العائذی» وکلاهما نحوه، البدایه والنهایه: ج 8 ص 173 وفیه «مجمع بن عبد اللّه العامری» وراجع: مثیر الأحزان: ص 44.


1102. الفتوح: قیس [بن مُسهِر صَیداوی] وارد کوفه شد، در حالی که عبید اللّه، نگهبان ها و چراغ هایی را بر راه ها گذارده بود و کسی نمی توانست بدون بازرسی، عبور کند.

1103. الأخبار الطوال: ابن زیاد، حُصَین بن نُمَیر که رئیس شُرطه بود را به همراه چهار هزار سواره از کوفیان، اعزام کرد و دستور داد در مسیر قادسیّه به قُطقُطانه، مستقر شود و از خروج افراد از کوفه به سمت حجاز، ممانعت کند، مگر کسانی که برای حج یا عمره بیرون می روند و یا متّهم به یاری و دوستی با حسین علیه السلام نیستند.

1104. الإرشاد: عبید اللّه بن زیاد، دستور داد که راه های میان واقصه به شام و [شام به] بصره بسته شود و کسی وارد و خارج نشود. حسین علیه السلام به طرف کوفه می آمد و از اوضاع و احوال، خبر نداشت. به بادیه نشینان برخورد کرد و از آنان پرسید. گفتند: به خدا سوگند، چیزی نمی دانیم؛ ولی نمی توانیم خارج یا وارد شویم.

حسین علیه السلام راه را به پیش، ادامه داد.

1105. تاریخ الطبری به نقل از عُقبه بن ابی العَیزار: حسین علیه السلام به آنان فرمود: «مرا از مردم پشت سرتان، مطّلع سازید».

مُجَمّع بن عبد اللّه عائذی که یکی از چهار نفری بود که از کوفه آمده بودند گفت: به اشراف مردم، رشوه های سنگین داده شده و انبان هایشان پُر [از سیم و زر]

گشته و مورد محبّت قرار گرفته اند و بدین وسیله خیرخواهیِ خالصانه شان خریداری شده است. تمام آنان، بر ضدّ شمایند؛ امّا دیگر مردم، هنوز دل هایشان به شما میل دارد؛ ولی شمشیرهایشان فردا، بر ضدّ شماست



4/ 11 تَحَوُّلُ مُسلِمٍ إلی بَیتِ هانِئِ بنِ عُروَهَ (1)

1106. تاریخ الطبری عن أبی الودّاک: سَمِعَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ بِمَجی ءِ عُبَیدِ اللّهِ ومَقالَتِهِ الَّتی قالَها، وما أخَذَ بِهِ العُرَفاءَ وَالنّاسَ، فَخَرَجَ مِن دارِ المُختارِ وقَد عُلِمَ بِهِ حَتَّی انتَهی إلی دارِ هانِئِ بنِ عُروَهَ المُرادِیِّ، فَدَخَلَ بابَهُ، و أرسَلَ إلَیهِ أنِ اخرُج، فَخَرَجَ إلَیهِ هانِئٌ، فَکَرِهَ هانِئٌ مَکانَهُ حینَ رَآهُ.

فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: أتَیتُکَ لِتُجیرَنی وتُضَیِّفَنی، فَقالَ: رَحِمَکَ اللّهُ، لَقَد کَلَّفتَنی شَطَطا (2)، ولَولا دُخولُکُ داری وثِقَتُکَ، لَأَحبَبتُ ولَسَأَلتُکَ أن تَخرُجَ عَنّی، غَیرَ أنَّهُ یَأخُذُنی مِن ذلِکَ ذِمامٌ (3)، ولَیسَ مَردودٌ مِثلی عَلی مِثلِکَ عَن جَهلٍ، ادخُل.

فَآواهُ، و أخَذَتِ الشّیعَهُ تَختَلِفُ إلَیهِ فی دارِ هانِئِ بنِ عُروَهَ. (4)

1- راجع: الخریطه رقم 1 فی آخر مجلّد 4.
2- الشَّطَطُ: مجاوزه القَدْر فی بیع أو طلب أو احتکام(لسان العرب: ج 7 ص 334 «شطط»).
3- الذِّمام: الحقّ والحُرمه(لسان العرب: ج 12 ص 221 «ذمم»).
4- تاریخ الطبری: ج 5 ص 361، أنساب الأشراف: ج 2 ص 336، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 537، مقاتل الطالبیّین: ص 100 کلّها نحوه وراجع: المحبّر: ص 480.


4/ 11 رفتن مسلم به خانه هانی بن عُروه

4/ 11 رفتن مسلم به خانه هانی بن عُروه (1)

1106. تاریخ الطبری به نقل از ابو ودّاک: مسلم بن عقیل، خبر آمدن عبید اللّه و سخنرانی او را شنید و از سختگیری هایش بر مردم و سران قبایل، باخبر گشت. او از خانه مختار که لو رفته بود بیرون آمد و به منزل هانی بن عروه مرادی رسید. بر آستان در ایستاد و کسی را در پی او فرستاد که بیرون بیاید. هانی بیرون آمد و از بودن مسلم در آن جا، ناراحت شد.

مسلم به وی گفت: نزد تو آمده ام تا مرا پناه دهی و میزبانی کنی.

هانی گفت: خدا، تو را رحمت کند! مرا به بیش از ظرفیت و طاقتم تکلیف می کنی. اگر نبود که بر درِ خانه ام آمده ای و به من اعتماد کرده ای، دوست می داشتم و از تو درخواست می کردم از این جا بروی؛ لیکن حرمتْ داشتن تو نمی گذارد و سزاوار نیست کسی مانند من، کسی مانند تو را برگرداند. داخل شو.

هانی، او را پناه داد و شیعیان در خانه هانی بن عروه با مسلم، رفت و آمد

داشتند.

1- ر. ک: نقشه شماره 1 در پایان جلد 4.


1107. الإرشاد: لَمّا سَمِعَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ رَحِمَهُ اللّهُ بِمَجی ءِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ الکوفَهَ، ومَقالَتِهِ الَّتی قالَها، وما أخَذَ بِهِ العُرَفاءَ وَالنّاسَ، خَرَجَ مِن دارِ المُختارِ حَتَّی انتَهی إلی دارِ هانِئِ بنِ عُروَهَ فَدَخَلَها، و أخَذَتِ الشّیعَهُ تَختَلِفُ إلَیهِ فی دارِ هانِئٍ عَلی تَسَتُّرٍ وَاستِخفاءٍ مِن عُبَیدِ اللّهِ، وتَواصَوا بِالکِتمانِ. (1)

1108. الأخبار الطوال: بَلَغَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ قُدومُ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، وَانصرافِ النُّعمانِ، وما کانَ مِن خُطبَهِ ابنِ زِیادٍ ووَعیدِهِ، فَخافَ عَلی نَفسِهِ. فَخَرَجَ مِنَ الدّارِ الَّتی کانَ فیها بَعدَ عَتَمَهٍ، حَتّی أتی دارَ هانِئِ بنِ وَرَقَهَ المَذحِجِیِّ، وکانَ مِن أشرافِ أهلِ الکوفَهِ، فَدَخَلَ دارَهُ الخارِجَهَ، فَأَرسَلَ إلَیهِ وکانَ فی دارِ نِسائِهِ، یَسأَلُهُ الخُروجَ إلَیهِ، فَخَرَجَ إلَیهِ. وقامَ مُسلِمٌ، فَسَلَّمَ عَلَیهِ، وقالَ: إنّی أتَیتُکَ لِتُجیرَنی وتُضَیِّفَنی.

فَقالَ لَهُ هانِئٌ: لَقَد کَلَّفتَنی شَطَطا بِهذَا الأَمرِ، ولَولا دُخولُکَ مَنزِلی لَأَحبَبتُ أن تَنصَرِفَ عَنّی، غَیرَ أنَّهُ قَد لَزِمَنی ذِمامٌ لِذلِکَ. فَأَدخَلَهُ دارَ نِسائِهِ، و أفرَدَ لَهُ ناحِیَهً مِنها. وجَعَلَتِ الشّیعَهُ تَختَلِفُ إلَیهِ فی دارِ هانِئٍ. (2)

1109. الملهوف: لَمّا سَمِعَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ بِذلِکَ [أی بِقُدومِ ابنِ زِیادٍ]، خافَ عَلی نَفسِهِ مِنَ الاشتِهارِ، فَخَرَجَ مِن دارِ المُختارِ، وقَصَدَ دارَ هانِئِ بنِ عُروَهَ فَآواهُ، وکَثُرَ اختِلافُ

الشّیعَهِ إلَیهِ، وکانَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ قَد وَضَعَ المَراصِدَ (3) عَلَیهِ. (4)

1- الإرشاد: ج 2 ص 45، إعلام الوری: ج 1 ص 438، بحار الأنوار: ج 44 ص 341.
2- الأخبار الطوال: ص 233.
3- رَصَدْتَهُ: إذا قَعَدتَ له علی طریقه تترقّبه(النهایه: ج 2 ص 226 «رصد»).
4- الملهوف: ص 114، مثیر الأحزان: ص 31 نحوه.


1107. الإرشاد: چون مسلم بن عقیل که خداوند، او را رحمت کند خبر آمدن عبید اللّه بن زیاد به کوفه و سخنانش را شنید و از سختگیری هایش بر سران قبایل و دیگر مردم باخبر شد، از خانه مختار به سمت خانه هانی بیرون آمد و به خانه هانی وارد شد و شیعیان به صورت ناشناس و پنهانی و با سفارش یکدیگر به کتمان امور، با مسلم در خانه هانی، رفت و آمد می کردند.

1108. الأخبار الطوال: مسلم بن عقیل، چون خبر آمدن عبید اللّه بن زیاد و بازگشت نعمان و سخنرانی ابن زیاد و تهدیدهایش را شنید، بر جان خود ترسید و از خانه ای که در آن اقامت داشت، شبانه بیرون آمد و به خانه هانی بن ورقه مَذحِجی که یکی از اشراف کوفه بود وارد شد. مسلم در بیرونیِ منزل هانی ایستاد و کسی را در پی هانی که در اندرون بود، فرستاد و درخواست کرد نزد او بیاید. هانی، نزد مسلم آمد. مسلم، بلند شد و بر او سلام کرد و گفت: آمده ام تا مرا پناه دهی و میزبانم باشی.

هانی گفت: با این کار، مرا به بیش از طاقتم تکلیف کردی. اگر نه این بود که وارد منزلم شده ای، دوست می داشتم از نزد من بروی؛ ولی با این کار، حقّی بر من پیدا کرده ای.

آن گاه او را به اندرونی بُرد و محلّی را به وی اختصاص داد. شیعیان در خانه هانی، با او رفت و آمد می کردند.

1109. الملهوف: مسلم بن عقیل، چون خبر آمدن ابن زیاد را شنید، از معلوم شدن جایش، بر جانش ترسید و از خانه مختار بیرون آمد و به سمت خانه هانی بن عروه رفت و

او وی را پناه داد. رفت و آمدِ شیعیان نزد او بسیار شد و البتّه عبید اللّه بن زیاد، جاسوسان بسیاری برای او گماشته بود.


1110. الفتوح: سَمِعَ بِذلِکَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ، وبِقُدومِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ وکَلامِهِ، فَکَأَنَّهُ اتَّقی عَلی نَفسِهِ، فَخَرَجَ مِنَ الدّارِ الَّتی هُوَ فیها فی جَوفِ اللَّیلِ، حَتّی أتی دارَ هانِئِ بنِ عُروَهَ المَذحِجِیِّ رَحِمَهُ اللّهُ فَدَخَلَ عَلَیهِ.

فَلَمّا رَآهُ هانِئٌ قامَ إلَیهِ، وقالَ: ما وَراءَکَ؟ جُعِلتُ فِداکَ! فَقالَ مُسلِمٌ: وَرائی ما عَلِمتَ، هذا عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ الفاسِقُ ابنُ الفاسِقِ قَد قَدِمَ الکوفَهَ، فَاتَّقَیتُهُ عَلی نَفسی، وقَد أقبَلتُ إلَیکَ لِتُجیرَنی وتُؤوِیَنی، حَتّی أنظُرَ إلی ما یَکونُ.

فَقالَ لَهُ هانِئُ بنُ عُروَهَ: جُعِلتُ فِداکَ! وَاللّهِ لَقَد کَلَّفتَنی شَطَطا، ولَولا دُخولُکَ داری لَأَحبَبتُ أن تَنصَرِفَ، غَیرَ أنّی أری ذلِکَ عارا عَلَیَّ، أن یَکونَ رَجُلٌ أتانی مُستَجیرا، فَانزِل عَلی بَرَکَهِ اللّهِ.

قالَ: فَنَزَلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ فی دارِ هانِئٍ المَذحِجِیِّ، وجَعَلَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ یَسأَلُ عَنهُ، فَلَم یَجِد مَن یُرشِدُهُ عَلَیهِ.

وجَعَلَتِ الشّیعَهُ تَختَلِفُ إلی مُسلِمٍ رَحِمَهُ اللّهُ فی دارِ هانِئٍ، ویُبایِعونَ لِلحُسَینِ علیه السلام سِرّا، ومُسلِمُ بنُ عَقیلٍ یَکتُبُ أسماءَهُم، ویَأخُذُ عَلَیهِمُ العُهودَ وَالمَواثیقَ لا یَرکَنونَ ولا یُعَذِّرونَ، حَتّی بایَعَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ نَیِّفٌ وعِشرونَ ألفا.

قالَ: وهَمَّ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ أن یَثِبَ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، فَیَمنَعُهُ هانِئٌ مِن ذلِکَ

ویَقولُ: لا تَعجَل! فَإِنَّ العَجَلَهَ لا خَیرَ فیها. (1)

1- الفتوح: ج 5 ص 40، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 200 نحوه.


1110. الفتوح: مسلم بن عقیل، چون خبر آمدن عبید اللّه بن زیاد و سخن او را شنید، گویا بر جان خود ترسید. نیمه های شب از خانه ای که در آن سکونت داشت، بیرون آمد و به خانه هانی بن عروه مَذحِجی که خداوند، او را رحمت کند آمد و بر هانی وارد شد. هانی وقتی او را دید، برایش بلند شد و گفت: جانم فدایت! پشت سرت چه خبر است؟

مسلم گفت: آنچه تو خود می دانی. عبید اللّه بن زیادِ فاسق پسر فاسق، وارد کوفه شد و از او بر جان خود ترسیدم. نزد تو آمده ام تا مرا پناه دهی و میزبانم باشی تا ببینم چه اتّفاقی می افتد.

هانی به وی گفت: جانم فدایت! مرا به کاری بیش از طاقتم، تکلیف کردی. اگر نه این بود که به خانه ام وارد شده ای، دوست داشتم باز گردی؛ ولی این کار را برای خود، ننگ می دانم که کسی را که بر من پناه آورده، باز گردانم. وارد شو، به برکت خدا!

مسلم بن عقیل به خانه هانیِ مَذحِجی، داخل شد. عبید اللّه بن زیاد، یکسر در باره مسلم می پرسید؛ ولی کسی او را به محلّ مسلم، راه نمایی نمی کرد.

شیعیان در خانه هانی با مسلم که خداوند، او را رحمت کند رفت و آمد داشتند و پنهانی با حسین علیه السلام بیعت می کردند و مسلم بن عقیل، نام آنان را می نوشت و از آنان عهد و پیمان می گرفت که [بعد از این] به سمت عبید اللّه نروند و بهانه

نیاورند، تا این که حدود بیست و چند هزار نفر با مسلم بن عقیل بیعت کردند.

مسلم بن عقیل می خواست بر عبید اللّه بن زیاد بشورد و حمله کند؛ ولی هانی، او را از این کار، باز می داشت و می گفت: شتاب مکن! در عجله خیری نیست.



1111. المناقب لابن شهر آشوب: انتَقَلَ مُسلِمٌ مِن دارِ سالِمٍ إلی دارِ هانِی بنِ عُروَهَ المَذحِجِیِّ فِی اللَّیلِ، ودَخَلَ فی أمانِهِ، وکانَ یُبایِعُهُ النّاسُ، حَتّی بایَعَهُ خَمسَهٌ وعِشرونَ ألفَ رَجُلٍ، فَعَزَمَ عَلَی الخُروجِ، فَقالَ هانی: لا تَعجَل! (1)

1112. تاریخ الطبری عن عمّار الدهنی عن أبی جعفر [الباقر] علیه السلام: تَحَوَّلَ مُسلِمٌ حینَ قَدِمَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ مِنَ الدّارِ الَّتی کانَ فیها، إلی مَنزِلِ هانِئِ بنِ عُروَهَ المُرادِیِّ. (2)

1113. العقد الفرید عن أبی عبید القاسم بن سلّام: بایَعَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ أکثَرُ مِن ثَلاثینَ ألفا مِن أهلِ الکوفَهِ، وخَرَجوا مَعَهُ یُریدونَ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ، فَجَعَلوا کُلَّما انتَهَوا إلی زُقاقٍ انسَلَّ مِنهُم ناسٌ، حَتّی بَقِیَ فی شِرذِمَهٍ (3) قَلیلَهٍ.

قالَ: فَجَعَلَ النّاسُ یَرمونَهُ بِالآجُرِّ مِن فَوقِ البُیوتِ، فَلَمّا رَأی ذلِکَ دَخَلَ دارَ هانِئِ بنِ عُروَهَ المُرادِیِّ، وکانَ لَهُ شَرَفٌ ورَأیٌ (4). (5)

1- المناقب لابن شهرآشوب: ج 4 ص 91، بحار الأنوار: ج 44 ص 343.
2- تاریخ الطبری: ج 5 ص 348، تهذیب الکمال: ج 6 ص 424، الإصابه: ج 2 ص 70، مروج الذهب: ج 3 ص 67، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 307 والثلاثه الأخیره نحوه؛ الأمالی للشجری: ج 1 ص 191، الحدائق الوردیّه: ج 1 ص 115 عن الإمام زین العابدین علیه السلام وراجع: تذکره الخواصّ: ص 242.
3- الشرْذِمَهُ: الطائفه من الناس(الصحاح: ج 5 ص 1960 «شرذم»).
4- یلاحظ علی هذا النقل أنّه یختلف عن کلّ النقول الاخری؛ حیث ذکر أنّ دخول مسلم إلی بیت هانئ کان بعد قیامه علی ابن زیاد فی الکوفه.
5- العقد الفرید: ج 3 ص 364، المحاسن والمساوئ: ص 60 عن أبی معشر، الإمامه والسیاسه: ج 2 ص 8، المحن: ص 144، جواهر المطالب: ج 2 ص 265.


1111. المناقب، ابن شهرآشوب: مسلم از خانه سالم، شبانه به خانه هانی بن عروه مَذحِجی رفت و در امان او قرار گرفت. مردم با وی بیعت می کردند، تا این که 25 هزار مرد، بیعت کردند. مسلم، تصمیم به قیام گرفت؛ ولی هانی گفت: شتاب مکن!

1112. تاریخ الطبری به نقل از عمّار دُهنی، از امام باقر علیه السلام: مسلم پس از آمدن عبید اللّه بن زیاد، از خانه ای که در آن اقامت داشت، به خانه هانی بن عروه مرادی منتقل شد.

1113. العقد الفرید به نقل از ابو عبید قاسم بن سلّام: بیش از سی هزار نفر از کوفیان با مسلم بن عقیل بیعت کردند. مردم به همراه مسلم به قصد عبید اللّه بن زیاد، قیام کردند؛ ولی به هر کوچه و خیابانی که می رسید، گروهی از مردم، کناره گیری می کردند، تا این که جمعیت اندکی همراه مسلم، باقی ماندند.

مردم از بالای خانه ها به طرف مسلم، آجر پرتاب می کردند. وقتی مسلم وضعیت را این چنین دید، به خانه هانی بن عروه مرادی که دارای موقعیت و جایگاهی بود وارد شد. (1)

1- این نقل با نقل های دیگر، متفاوت است؛ زیرا گفته، وارد شدن مسلم به خانه هانی بن عروه، پس از قیام او بر ضدّ ابن زیاد در کوفه بود.


4/ 12 کِتابُ مُسلِمٍ إلَی الإِمامِ علیه السلام یَدعوهُ بِالقُدومِ إلَی الکوفَهِ

1114. تاریخ الطبری عن محمّد بن قیس: کانَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ قَد کانَ کَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام قَبلَ أن یُقتَلَ لِسَبعٍ وعِشرینَ لَیلَهً: أمّا بَعدُ، فَإنَّ الرّائِدَ لا یَکذِبُ أهلَهُ، إنَّ جَمعَ أهلِ الکوفَهِ مَعَکَ، فَأقبِل حینَ تَقرَأُ کِتابی، وَالسَّلامُ عَلَیکَ. (1)

1115. تاریخ الطبری عن جعفر بن حذیفه الطائی: کانَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ حَیثُ تَحَوَّلَ إلی دارِ هانِئِ بنِ عُروَهَ، وبایَعَهُ ثَمانِیَهَ عَشَرَ ألفا قَدَّمَ کِتابا إلی حُسَینٍ علیه السلام مَعَ عابِسِ بنِ أبی شَبیبٍ الشّاکِرِیِّ: (2)

أمّا بَعدُ، فَإِنَّ الرّائِدَ (3) لا یَکذِبُ أهلَهُ، وقَد بایَعَنی مِن أهلِ الکوفَهِ ثَمانِیَهَ عَشَرَ ألفا، فَعَجِّلِ الإِقبالَ حینَ یَأتیکَ کِتابی؛ فَإِنَّ النّاسَ کُلَّهُم مَعَکَ، لَیسَ لَهُم فی آلِ مُعاوِیَهَ رَأیٌ ولا هَویً، وَالسَّلامُ. (4)

1116. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): کَتَبَ [مُسلِمٌ] إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام: إنّی قَدِمتُ الکوفَهَ، فَبایَعَنی مِنهُم إلی أن کَتَبتُ إلَیکَ ثَمانِیَهَ عَشَرَ ألفا، فَعَجِّلِ القُدومَ؛ فَإِنَّهُ لَیسَ دونَها مانِعٌ. (5)

1117. الأخبار الطوال: وَرَدَ کِتابُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام: إنَّ الرّائِدَ لا یَکذِبُ أهلَهُ، وقَد بایَعَنی مِن أهلِ الکوفَهِ ثَمانِیَهَ عَشَرَ ألفَ رَجُلٍ، فَاقدَم؛ فَإِنَّ جَمیعَ النّاسِ

مَعَکَ، ولا رَأیَ لَهُم فی آلِ أبی سُفیانَ. (6)

1- تاریخ الطبری: ج 5 ص 395 وراجع: موسوعه الإمام الحسین علیه السلام: ج 5 ص 164(الفصل السابع/ کتاب الإمام علیه السلام إلی أهل الکوفَه بالحاجِرِ من بطنِ الرُّمَّه وشهادهُ رسوله).
2- وزاد فی مثیر الأحزان: «وقیس بن مسهر الصیداوی».
3- الرائد: الذی یرسل فی التماس النجعه وطلب الکلأ، ومن أمثال العرب: «الرائد لا یکذب أهله»، یضرب مثلًا للذی لا یکذب إذا حدّث(لسان العرب: ج 3 ص 187 «رود»).
4- تاریخ الطبری: ج 5 ص 375؛ مثیر الأحزان: ص 32 نحوه.
5- الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ج 1 ص 458، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 299 نحوه.
6- الأخبار الطوال: ص 243.


4/ 12 نامه مسلم به امام علیه السلام برای آمدن به کوفه

1114. تاریخ الطبری به نقل از محمّد بن قیس: مسلم بن عقیل، بیست و هفت روز پیش از آن که کشته شود، برای حسین علیه السلام نوشته بود: «امّا بعد، راه نما، به کسان خود، دروغ نمی گوید. جماعت مردم کوفه، با شمایند. هنگامی که نامه مرا خواندی، حرکت کن. درود بر تو باد!». (1)

1115. تاریخ الطبری به نقل از جعفر بن حذیفه طایی: مسلم بن عقیل وقتی به خانه هانی بن عروه نقل مکان کرد و هجده هزار نفر با او بیعت کردند نامه ای را به همراه عابس بن ابی شَبیبِ شاکری (2) برای حسین علیه السلام فرستاد: «امّا بعد، به راستی که رائد، به بستگانش دروغ نمی گوید. (3) از کوفیان، هجده هزار نفر با من بیعت کرده اند. چون نامه ام به شما رسید، در آمدن، شتاب کنید. حقیقتا تمام مردم با شمایند. آنان نسبت به خاندان معاویه هیچ گونه میل و نظری ندارند. والسلام!».

1116. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): مسلم به حسین بن علی علیه السلام چنین نوشت: «من، وارد کوفه شدم و تا زمان نوشتن نامه، هجده هزار نفر بیعت کرده اند. در آمدن، شتاب کنید که برای آمدن، هیچ مانعی نیست».

1117. الأخبار الطوال: نامه مسلم بن عقیل به حسین علیه السلام رسید: «به راستی که رائد، به بستگانش دروغ نمی گوید. از کوفیان، هجده هزار نفر با من بیعت کرده اند. پس [به

کوفه] وارد شو؛ چرا که تمام مردم، با شمایند و هیچ نظری به خاندان ابو سفیان ندارند».

1- ر. ک: ج 5 ص 165(فصل هفتم/ نامه امام علیه السلام به مردم کوفه از منزلگاه حاجِر در بطنُ الرُّمَّه و شهادت فرستاده امام علیه السلام).
2- در مثیر الأحزان، نام «قیس بن مسهر صَیداوی» هم افزوده شده است.
3- عبارت «إنّ الرائدَ لا یَکذِبُ أهلَه»، یک ضرب المثل است و در مورد کسی به کار می رود که وقتی سخن می گوید، دروغ نمی گوید. «رائد»، به کسی می گویند که اهل قبیله، او را به جستجوی آب و چراگاه می فرستند.


1118. الإرشاد: کَتَبَ مُسلِمٌ رَحِمَهُ اللّهُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام یُخبِرُهُ بِبَیعَهِ ثَمانِیَهَ عَشَرَ ألفا، ویَأمُرُهُ بِالقُدومِ. (1)

1119. تاریخ الطبری عن عمّار الدهنی عن أبی جعفر [الباقر] علیه السلام: کَتَبَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام یُخبِرُهُ بِبَیعَهِ اثنَی عَشَرَ ألفا مِن أهلِ الکوفَهِ، ویَأمُرُهُ بِالقُدومِ (2).

1120. البدایه والنهایه: کَتَبَ مُسلِمٌ إلَی الحُسَینِ علیه السلام لِیَقدَمَ عَلَیها [أیِ الکوفَهِ]، فَقَد تَمَهَّدَت (3) لَهُ البَیعَهُ وَالامورُ (4).

4/ 13 ما رُوِیَ فِی التَّخطیطِ لِاغتِیالِ ابنِ زِیادٍ

1121. تاریخ الطبری عن عیسی بن یزید الکنانیّ: قَدِمَ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ شاکِیا، فَقالَ لِهانِئٍ: مُر مُسلِما یَکُن عِندی؛ فَإِنَّ عُبَیدَ اللّهِ یَعودُنی، وقالَ شَریکٌ لِمُسلِمٍ: أرَأَیتَکَ إن أمکَنتُکَ مِن عُبَیدِ اللّهِ، أضارِبُهُ أنتَ بِالسَّیفِ؟ قالَ: نَعَم وَاللّهِ.

وجاءَ عُبَیدُ اللّهِ شَریکا یَعودُهُ فی مَنزِلِ هانِئٍ، وقَد قالَ شَریکٌ لِمُسلِمٍ: إذا سَمِعتَنی أقولُ: «اسقونی ماءً» فَاخرُج عَلَیه فَاضرِبهُ.

وجَلَسَ عُبَیدُ اللّهِ عَلی فِراشِ شَریکٍ، وقامَ عَلی رَأسِهِ مِهرانُ، فَقالَ: «اسقونی ماءً»، فَخَرَجَت جارِیَهٌ بِقَدَحٍ، فَرَأَت مُسلِما فَزالَت، فَقالَ شَریکٌ: «اسقونی ماءً»، ثُمَّ قالَ الثّالِثَهَ: وَیلَکُم، تَحمونِی الماءَ! اسقونیه ولَو کانَت فیهِ نَفسی، فَفَطِنَ مِهرانُ، فَغَمَزَ عُبَیدَ اللّهِ فَوَثَبَ.

فَقالَ شَریکٌ: أیُّهَا الأَمیرُ، إنّی اریدُ أن اوصِیَ إلَیکَ؛ قالَ: أعودُ إلَیکَ.

فَجَعَلَ مِهرانُ یَطَّرِدُ بِهِ، وقالَ: أرادَ وَاللّهِ قَتلَکَ، قالَ: وکَیفَ؟ مَعَ إکرامی شَریکا وفی بَیتِ هانِئٍ، ویَدُ أبی عِندَهُ یَدٌ! فَرَجَعَ. (5)

1- الإرشاد: ج 2 ص 41، روضه الواعظین: ص 192، إعلام الوری: ج 1 ص 437 نحوه، بحار الأنوار: ج 44 ص 336.
2- تاریخ الطبری: ج 5 ص 348، تهذیب الکمال: ج 6 ص 424، تهذیب التهذیب: ج 1 ص 591، مروج الذهب: ج 3 ص 64 نحوه؛ الأمالی للشجری: ج 1 ص 191، الحدائق الوردیّه: ص 115 عن الإمام زین العابدین علیه السلام.
3- مهّدت الفراش: بسطته ووطّأته، والتمهُّد: التمکّن(الصحاح: ج 2 ص 541 «مهد»).
4- البدایه والنهایه: ج 8 ص 152.
5- تاریخ الطبری: ج 5 ص 360.


1118. الإرشاد: مسلم که خداوند، او را رحمت کند برای حسین علیه السلام نامه نوشت و به وی بیعت هجده هزار نفر را گزارش داد و از او خواست به کوفه بیاید.

1119. تاریخ الطبری به نقل از عمّار دُهْنی، از امام باقر علیه السلام: مسلم بن عقیل برای حسین بن علی علیه السلام نامه نوشت و به وی خبر داد که دوازده هزار نفر از کوفیان، بیعت کرده اند و از او خواست به کوفه بیاید.

1120. البدایه و النهایه: مسلم برای حسین علیه السلام نامه نوشت که به کوفه بیاید؛ چرا که بیعت و امور [دیگر]، مهیّا شده است

4/ 13 گزارش های مربوط به نقشه کشتن ابن زیاد

اشاره

1121. تاریخ الطبری به نقل از عیسی بن یزید کِنانی: شَریک بن اعوَر، با حالت شِکوه از اوضاع و احوال، وارد شد و به هانی گفت: بگو مسلم نزدیک من باشد؛ چون عبید اللّه می خواهد از من دیدن کند.

شریک به مسلم گفت: اگر عبید اللّه را در دسترس تو قرار دهم، آیا او را با شمشیر می زنی؟

مسلم گفت: بله، به خدا!

عبید اللّه برای دیدن شریک، به خانه هانی آمد. شریک به مسلم گفته بود که هر گاه شنیدی که گفتم: «برایم آب بیاورید»، بر او حمله کن و او را با شمشیر بزن.

عبید اللّه، نزدیک شریک روی فرشی نشست و مهران، محافظ عبید اللّه، بالای سر او ایستاد. شریک گفت: «برایم آب بیاورید».

کنیزکی با قدح آب، بیرون آمد و چون مسلم را دید، باز گشت. شریک دوباره گفت: «مرا آب دهید» و برای بار سوم گفت: «وای بر شما! آب را از من دریغ می کنید. مرا آب دهید، گرچه جان من به خطر افتد».

مهران متوجّه شد و با چشم به عبید اللّه، اشاره کرد و او برخاست. شریک گفت: «ای امیر! می خواهم نزد تو وصیّت کنم».

عبید اللّه گفت: باز می گردم.

مهران، یکسر، او را دور می کرد و می گفت: به خدا سوگند، می خواهد تو را بکشد.

عبید اللّه گفت: چگونه؟ من که به شریک، احترام می گذاشتم، آن هم در خانه هانی که پدرم احسان ها [ی فراوانی] به او کرده است! آن گاه باز گشت.



1122. تاریخ الطبری عن أبی الودّاک: مَرِضَ هانِئُ بنُ عُروَهَ، فَجاءَ عُبَیدُ اللّهِ عائِدا لَهُ.

فَقالَ لَهُ عُمارهُ بنُ عُبَیدٍ السَّلولِیُّ: إنَّما جَماعَتُنا وکَیدُنا قَتلَ هذَا الطّاغِیَهِ، فَقَدَ أمکَنَکَ اللّهُ مِنهُ فَاقتُلهُ.

قالَ هانِئٌ: ما احِبُّ أن یُقتَلَ فی داری. فَخَرَجَ فَما مَکَثَ إلّا جُمعَهً حَتّی مَرِضَ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ، وکانَ کَریما عَلَی ابنِ زِیادٍ، وعَلی غَیرِهِ مِنَ الامَراءِ، وکانَ شَدیدَ التَّشَیُّعِ، فَأَرسَلَ إلَیهِ عُبَیدُ اللّهِ: إنّی رائِحٌ إلَیکَ العَشِیَّهَ.

فَقالَ لِمُسلِمٍ: إنَّ هذَا الفاجِرَ عائِدِی العَشِیَّهَ، فَإِذا جَلَسَ فَاخرُج إلَیهِ فَاقتُلهُ، ثُمَّ اقعُد فِی القَصرِ لَیسَ أحَدٌ یَحولُ بَینَکَ وبَینَهُ، فَإِن بَرِئتُ مِن وَجَعی هذا أیّامی هذِهِ، سِرتُ إلَی البَصرَهِ وکَفَیتُکَ أمرَها.

فَلَمّا کانَ مِنَ العَشِیِّ أقبَلَ عُبَیدُ اللّهِ لِعِیادَهِ شَریکٍ، فَقامَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ لِیَدخُلَ، وقالَ لَهُ شَریکٌ: لا یَفوتَنَّکَ إذا جَلَسَ، فَقامَ هانِئُ بنُ عُروَهَ إلَیهِ فَقالَ: إنّی لا احِبُّ أن یُقتَلَ فی داری. کَأَنَّهُ استَقبَحَ ذلِکَ.

فَجاءَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ، فَدَخَلَ فَجَلَسَ، فَسَأَلَ شَریکا عَن وَجَعِهِ، وقالَ: مَا الَّذی تَجِدُ، ومَتَی اشکیتَ؟ فَلَمّا طالَ سُؤالُهُ إیّاهُ، ورَأی أنَّ الآخَرَ لا یَخرُجُ، خَشِیَ أن یَفوتَهُ، فَأَخَذَ یَقولُ: «ما تَنظُرونَ بِسَلمی أن تُحَیّوها» (1) اسقِنیها وإن کانَت فیها نَفسی، فَقالَ ذلِکَ مَرَّتَینِ أو ثَلاثا.

فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ ولا یَفطُنُ: ما شَأنُهُ؟! أتَرَونَهُ یَهجُرُ (2)؟ فَقالَ لَهُ هانِئٌ: نَعَم أصلَحَکَ اللّهُ! ما زالَ هذا دَیدَنُهُ قُبَیلَ عَمایَهِ الصُّبحِ حَتّی ساعَتِهِ هذِهِ. ثُمَّ إنَّهُ قامَ فَانصَرَفَ.

فَخَرَجَ مُسلِمٌ، فَقالَ لَهُ شَریکٌ: ما مَنَعَکَ مِن قَتلِهِ؟ فَقالَ: خَصلَتانِ: أمّا إحداهُما فَکَراهَهُ هانِئٍ أن یُقتَلَ فی دارِهِ، و أمَّا الاخری فَحَدیثٌ حَدَّثَهُ النّاسُ عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله: إنَّ الإیمانَ قَیَّدَ الفَتکَ (3)، ولا یَفتِکُ مُؤمِنٌ. (4)

فَقالَ هانِئٌ: أمَا وَاللّهِ لَو قَتَلتَهُ لَقَتَلتَ فاسِقا فاجِرا کافِرا غادِرا، ولکن کَرِهتُ أن یُقتَلَ فی داری، ولَبِثَ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ بَعدَ ذلِکَ ثَلاثا ثُمَّ ماتَ.

فَخَرَجَ ابنُ زِیادٍ فَصَلّی عَلَیهِ، وبَلَغ عُبَیدَ اللّهِ بَعدَما قَتَلَ مُسلِما وهانِئا، أنَّ ذلِکَ الَّذی کُنتَ سَمِعتَ مِن شَریکٍ فی مَرَضِهِ، إنَّما کانَ یُحَرِّضُ مُسلِما ویَأمُرُهُ بِالخُروجِ إلَیکَ لِیَقتُلَکَ، فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ: وَاللّهِ لا اصَلّی عَلی جَنازَهِ رَجُلٍ مِن أهلِ العِراقِ أبَدا،

ووَاللّهِ لَولا أنَّ قَبرَ زِیادٍ فیهِم لَنَبَشتُ شَریکا. (5)

1- فی المصدر: «ما تنتظرون ...»، وهو تصحیف ظاهر، فالوزن لا یستقیم إلّا بما أثبتناه. وجاء فی مقاتل الطالبیّین هکذا: مَا الانتظار بِسَلمی أن تُحیّوها حَیّوا سُلَیمی وحَیّوا من یُحیّیها کأس المَنیّهِ بالتعجیل فاسقوها
2- هَجَرَ یهجُر هَجرا: إذا خَلَطَ فی کلامه، وإذا هذی(النهایه: ج 5 ص 245 «هجر»).
3- الفَتک، أن یأتِیَ الرَّجلُ صاحِبَهُ وهوَ غارٌّ غافلٌ فیشُدَّ علیه فیقتله(النهایه: ج 3 ص 409 «فتک»).
4- وزاد فی الکامل فی التاریخ: «بمؤمن».
5- تاریخ الطبری: ج 5 ص 363، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 537 وفیه «عماره بن عبد السلولی» و «حدّثه علیّ علیه السلام» بدل «حدّثه الناس»، مقاتل الطالبیّین: ص 101 ولیس فیه ذیله من «ولکن کرهت» وکلاهما نحوه؛ بحار الأنوار: ج 44 ص 344.


1122. تاریخ الطبری به نقل از ابو ودّاک: هانی بن عروه بیمار شد و عبید اللّه برای عیادت وی آمد. عُماره بن عُبَید سَلولی به هانی گفت: تمام اجتماع و نقشه های ما، برای کشتن این ستمگر است. اینک خداوند، تو را بر او مسلّط کرده است. او را بکش.

هانی گفت: دوست ندارم در خانه من کشته شود.

عبید اللّه از منزل هانی بیرون رفت. یک هفته نگذشته بود که شریک بن اعوَر، بیمار شد و او نزد عبید اللّه و دیگر فرمان روایان، احترام داشت. او شیعه ای متعصّب بود. عبید اللّه برایش پیغام داد که: امشب نزد تو می آیم.

شریک به مسلم گفت: این فاسق، امشب به عیادت من می آید. چون نشست، بیرون بیا و او را بکش. آن گاه در قصر بنشین، که دیگر کسی مانع تو نخواهد شد و اگر من هم بهبود یافتم، به بصره می روم و عهده دار امور آن جا می شوم و خاطرت را از آن جا آسوده خواهم کرد. چون عصر شد، عبید اللّه برای عیادت شریک آمد. مسلم بن عقیل خواست داخل شود زیرا شریک گفته بود: تا نشست، فرصت را از دست مده؛ ولی هانی بن عروه جلوی مسلم برخاست و گفت: دوست ندارم در خانه من، کشته شود. گویا این کار را ناپسند می دانست.

عبید اللّه بن زیاد آمد و نشست و از بیماریِ شریک پرسید و این که چرا و از کِی بیمار شده است. چون پرسش های عبید اللّه طولانی شد و شریک دید که مسلم بیرون نیامد و ترسید عبید اللّه از دست برود، شروع به خواندن این شعر کرد:

چرا به سلمی تهنیت نمی گویید؟

مرا سیراب کنید، گرچه جان من در خطر باشد.

او این شعر را دو یا سه بار گفت. عبید اللّه که متوجّه نشده بود گفت: او را چه شده است؟ آیا هذیان می گوید؟

هانی برخاست و گفت: آری، خدا، کارهایت را سامان بخشد! از سپیده دم تا الآن، حالش چنین است. آن گاه عبید اللّه برخاست و رفت.

مسلم، بیرون آمد. شریک به وی گفت: چه چیزی مانع کشتن عبید اللّه شد؟

گفت: دو مطلب: یکی این که هانی خوش نداشت که او در خانه اش کشته شود و دیگر، حدیثی که مردم (1) از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کنند که: «اسلام، غافلگیرانه کُشتن(ترور) را در بند کشیده است و مسلمان، [کسی را] غافلگیرانه نمی کُشد».

هانی گفت: به خدا سوگند، اگر او را کشته بودی، فاسق فاجر کافر حیله گری را کشته بودی؛ ولی من خوش نداشتم در خانه من کشته شود.

شریک بن اعوَر، سه روز پس از این، زنده بود و آن گاه از دنیا رفت. ابن زیاد، بیرون آمد و بر شریک، نماز خواند. پس از کشتن مسلم و هانی، به عبید اللّه خبر رسید که: سخنانی که از شریک در بیماری اش شنیدی، همانا برای وا داشتن مسلم به کشتن تو و هجوم بردن وی بر تو بوده است.

عبید اللّه گفت: به خدا سوگند، دیگر هرگز بر جنازه هیچ مردِ عراقی ای نماز نمی خوانم. به خدا سوگند، اگر نه این بود که قبر [پدرم] زیاد در این جاست، شریک

را از خاک، بیرون می آوردم و نبش قبر می کردم.

1- در الکامل فی التاریخ آمده: «حدیثی که علی علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کند».


1123. الأخبار الطوال: کانَ هانِئُ بنُ عُروَهَ مُواصِلًا لِشَریکِ بنِ الأَعوَرِ البَصرِیِّ الَّذی قامَ (1) مَعَ ابنِ زِیادٍ، وکانَ ذا شَرَفٍ بِالبَصرَهِ وخَطَرٍ، فَانطَلَقَ هانِئٌ إلَیهِ حَتّی أتی بِهِ مِنزِلَهُ، و أنزَلَهُ مَعَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ فِی الحُجرَهِ الَّتی کانَ فیها. وکانَ شَریکٌ مِن کِبارِ الشّیعَهِ بِالبَصرَهِ، فَکانَ یَحُثُّ هانِئا عَلَی القِیامِ بِأَمرِ مُسلِمٍ، وجَعَلَ مُسلِمٌ یُبایِعُ مَن أتاهُ منِ أهلِ الکوفَهِ، ویَأخُذُ عَلَیهِمُ العُهودَ وَالمَواثیقَ المُؤَکَّدَهَ بِالوَفاءِ.

ومَرِضَ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ فی مَنزِلِ هانِئِ بنِ عُروَهَ مَرَضا شَدیدا، وبَلَغَ ذلِکَ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ، فَأَرسَلَ إلَیهِ یُعلِمُهُ أنَّهُ یَأتیهِ عائِدا.

فَقالَ شَریکٌ لِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ: إنَّما غایَتُکَ وغایَهُ شیعَتِکَ هَلاکُ هذَا الطّاغِیَهِ، وقَد أمکَنَکَ اللّهُ مِنهُ، هُوَ صائِرٌ إلَیَّ لِیعودَنی، فَقُم فَادخُلِ الخِزانَهَ حَتّی إذَا اطمَأَنَّ عِندی، فَاخرُج إلَیهِ فَقاتِلهُ (2)، ثُمَّ صِر إلی قَصرِ الإِمارَهِ فَاجلِس فیهِ؛ فَإِنَّهُ لا یُنازِعُکَ فیه أحَدٌ مِنَ النّاسِ، وإن رَزَقنِیَ اللّهُ العافِیَهَ صِرتُ إلَی البَصرَهِ، فَکَفَیتُکَ أمرَها، وبایَعَ لَکَ أهلُها.

فَقالَ هانِئُ بنُ عُروَهَ: ما احِبُّ أن یُقتَلَ فی دارِی ابنُ زِیادٍ.

فَقالَ لَهُ شَریکٌ: ولِمَ، فَوَاللّهِ إنَّ قَتلَهُ لَقُربانٌ إلَی اللّهِ؟! ثُمَّ قالَ شَریکٌ لِمُسلِمٍ: لا تُقَصِّر فی ذلِکَ.

فَبَینَما هُم عَلی ذلِکَ إذ قیلَ لَهُم: الأَمیرُ بِالبابِ. فَدَخَلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ الخِزانَهَ،

ودَخَلَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ عَلی شَریکٍ، فَسَلَّمَ عَلَیهِ، وقالَ: مَا الَّذی تَجِدُ وتَشکو؟ فَلَمّا طالَ سُؤالُهُ إیّاهُ استَبطَأَ شَریکٌ خُروجَ مُسلِمٍ، وجَعَلَ یَقولُ، ویُسمِعُ مُسلِما:

ما تَنظُرونَ بِسَلمی عِندَ فُرصَتِها فَقَد وَفی وُدُّها واستَوسَقَ الصَّرَمُ

وجَعَلَ یُرَدِّدُ ذلِکَ. فَقالَ ابنُ زِیادٍ لِهانِئٍ: أیهَجُرُ؟ یَعنی یَهذی. قالَ هانِئٌ: نَعَم، أصلَحَ اللّهُ الأَمیرَ! لَم یَزَل هکَذا مُنذُ أصبَحَ. ثُمَّ قامَ عُبَیدُ اللّهِ وخَرَجَ، فَخَرَجَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ مِنَ الخِزانَهِ.

فَقالَ شَریکٌ: مَا الَّذی مَنَعَکَ مِنهُ إلَا الجُبنُ وَالفَشَلُ!

قالَ مُسلِمٌ: مَنَعَنی مِنهُ خَلَّتانِ: إحداهُما کَراهِیَهُ هانِئٍ لِقَتلِهِ فی مَنزِلِهِ، وَالاخری قَولُ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله: إنَّ الإیمان قَیَّدَ الفَتکَ، لا یَفتِکُ مُؤمِنٌ.

فَقالَ شَریکٌ: أمَا وَاللّهِ لَو قَتَلتَهُ لَاستَقامَ لَکَ أمرُکَ، وَاستَوسَقَ (3) لَکَ سُلطانُکَ. ولَم یَعِش شَریکٌ بَعدَ ذلِکَ إلّا أیّاما حَتّی تُوُفِّیَ، وشَیَّعَ ابنُ زِیادٍ جَنازَتَهُ، وتَقَدَّمَ فَصَلّی عَلَیهِ.

ولَم یَزَل مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ یَأخُذُ البَیعَهَ مِن أهلِ الکوفَهِ، حَتّی بایَعَهُ مِنهُم ثَمانِیَهَ عَشَرَ ألفَ رَجُلٍ فی سِترٍ ورِفقٍ. (4)

1- کذا فی المصدر: والظاهر أنّ الصواب: «الذی قدمَ مع ابن زیاد».
2- کذا فی المصدر، والظاهر أنّ الصواب «فاقتُله».
3- استوسق علیه الأمر: أی اجتمعوا علی طاعته، واستقرّ الملک فیه(النهایه: ج 5 ص 185 «وسق»).
4- الأخبار الطوال: ص 233.


1123. الأخبار الطوال: هانی بن عروه، با شریک بن اعوَر بصری که با ابن زیاد از بصره آمد، ارتباط و آشنایی داشت. شریک در بصره دارای مکانت و موقعیت بالایی بود. هانی، نزد او رفت و او را به خانه خود آورد و او را در اتاقی که مسلم سکونت داشت، جای داد. شریک، از بزرگان شیعه بصره بود. وی هانی را بسیار تشویق می کرد که کارهای مسلم را انجام دهد. مسلم نیز با هر یک از کوفیان که نزد وی می آمد، بیعت می کرد و از آنان عهد و پیمان های محکم می گرفت.

شریک بن اعوَر در منزل هانی بن عروه، سخت بیمار شد و خبر به عبید اللّه بن زیاد رسید. او برای شریک، پیغام فرستاد که برای عیادتش می آید. شریک به مسلم بن عقیل گفت: مقصود تو و شیعیان تو، نابودی این ستمگر است و اینک خداوند، تو را بر او مسلّط کرده است. او برای عیادت من می آید. برخیز و در صندوقْ خانه پنهان شو و وقتی نزد من جای گرفت، بیرون بیا و او را بکش. آن گاه به قصر حکومتی برو و در آن جا بنشین که دیگر کسی از مردم بر ضدّ تو بر نمی خیزد و اگر خداوند، مرا شفا دهد، به بصره می روم و خاطرت را از آن جا نیز آسوده می کنم و مردم بصره با تو بیعت می کنند.

هانی گفت: دوست ندارم ابن زیاد در خانه من کشته شود.

شریک گفت: چرا؟! به خدا سوگند که کشتن او، از اسباب تقرّب به خداوند است.

آن گاه شریک به مسلم گفت: در این کار، کوتاهی نکن.

در این هنگام که آنان صحبت می کردند، خبر رسید که امیر بر درِ منزل است. مسلم به صندوق خانه رفت و عبید اللّه بن زیاد بر شریک وارد شد و سلام کرد و گفت: چه شده؟ از چه رنج می بری؟

چون صحبت عبید اللّه طولانی شد و شریک احساس کرد که مسلم دیر کرده، این شعر را بلند خواند تا مسلم بشنود:

چرا به سَلمی می نگرید، اینک که فرصت، دست داده است؟

او دوستی اش را به اثبات رسانده و جدایی، به سر آمده است.

او این شعر را بارها تکرار کرد. ابن زیاد به هانی گفت: هذیان می گوید؟

هانی گفت: آری. خدا، کار امیر را سامان بخشد! از صبح که بیدار شده، یکسر چنین است.

آن گاه عبید اللّه برخاست و بیرون رفت و مسلم بن عقیل از صندوق خانه بیرون آمد. شریک گفت: جز ترس و سستی، چه چیزی تو را از کشتن او باز داشت؟

مسلم گفت: دو چیز، مرا از این کار، باز داشت: یکی این که هانی کشتن او را در منزلش خوش نمی داشت و دیگر، سخن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله که: ایمان، غافلگیرانه کُشتن(ترور) را به بند کشیده است و مؤمن، چنین نمی کند.

شریک گفت: به خدا سوگند، اگر او را می کشتی، کارهایت سامان می یافت و حکومتت پایدار می گشت.

شریک، پس از این حادثه بیش از چند روز، زنده نماند تا این که از دنیا رفت. ابن زیاد، جنازه او را تشییع کرد و بر او نماز خواند.

مسلم بن عقیل، همچنان از کوفیانْ بیعت می گرفت، تا آن که هجده هزار مرد، با رضایت و پنهانی، با وی بیعت کردند.



1124. الفتوح: مَرِضَ شَریکُ بنُ عَبدِ اللّهِ الأَعوَرُ الهَمدانِیُّ فی مَنزِلِ هانِئِ بنِ عُروَهَ، وعَزَمَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ عَلی أن یَصیرَ إلَیهِ فَیَجتَمِعَ بِهِ، ودَعا شَریکُ بنُ عَبدِ اللّهِ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، فَقالَ لَهُ: جُعِلتُ فِداکَ! غَدا یَأتینی هذَا الفاسِقُ عائِدا، و أنَا مُشغِلُهُ لَکَ بِالکَلامِ، فَإِذا فَعَلتُ ذلِکَ فَقُم أنتَ اخرُج إلَیهِ مِن هذِهِ الدّاخِلَهِ فَاقتُلُه، فَإِن أنَا عِشتُ

فَسَأَکفیکَ أمرَ النُّصرَهِ (1) إن شاءَ اللّهُ.

قالَ: فَلَمّا أصبَحَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ، رَکِبَ وسارَ یُریدُ دارَ هانِئٍ (2)، لِیَعودَ شَریکَ بنَ عَبدِ اللّهِ، قالَ: فَجَلَسَ وجَعَلَ یَسأَلُ مِنهُ.

قالَ: وهَمَّ مُسلِمٌ أن یَخرُجَ إلَیهِ لِیَقتُلَهُ فَمَنَعَهُ مِن ذلِکَ صاحِبُ المَنزِلِ هانِئٌ، ثُمَّ قالَ: جُعِلتُ فِداکَ، فی داری صِبیَهٌ وإماءٌ، و أنَا لا آمَنُ الحَدَثانَ (3). قالَ: فَرَمی مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ السَّیفَ مِن یَدِهِ وجَلَسَ ولَم یَخرُج، وجَعَلَ شَریکُ بنُ عَبدِ اللّهِ یَرمُقُ الدّاخِلَهَ، وهُوَ یَقولُ:

ما تَنظُرونَ بِسَلمی عِندَ فُرصَتِها فَقَد وَفی وُدُّها وَاستَوسَقَ الصَّرَمُ

فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ: ما یَقولُ الشَّیخُ؟ فَقیلَ لَهُ: إنَّهُ مُبرَسَمٌ (4) أصلَحَ اللّهُ الأَمیرَ! قالَ: فَوَقَعَ فی قَلبِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ أمرٌ مِنَ الامورِ، فَرَکِبَ مِن ساعَتِهِ ورَجَعَ إلَی القَصرِ.

وخَرَجَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ إلی شَریکِ بنِ عَبدِ اللّهِ مِن داخِلِ الدّارِ، فَقالَ لَهُ شَریکٌ: یا مَولایَ! جُعِلتُ فِداکَ! مَا الَّذی مَنَعَکَ مِنَ الخُروجِ إلَی الفاسِقِ، وقَد کُنتُ أمَرتُکَ بِقَتلِهِ، وشَغَلتُهُ لَکَ بِالکَلامِ؟!

فَقالَ: مَنَعَنی مِن ذلِکَ حَدیثٌ سَمِعتُهُ مِن عَمّی عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام أنَّهُ قالَ: «الإیمانُ قَیَّدَ الفَتکَ»، فَلَم احِبَّ أن أقتُلَ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ فی مَنزِلِ هذَا الرَّجُلِ. فَقالَ لَهُ شَریکٌ: وَاللّهِ لَو قَتَلتَهُ، لَقَتَلتَ فاسِقا فاجِرا مُنافِقا.

قالَ: ثُمَّ لَم یَلبَث شَریکُ بنُ عَبدِ اللّهِ إلّا ثَلاثَهَ أیّامٍ حَتّی ماتَ رَحِمَهُ اللّهُ وکانَ مِن خِیارِ الشّیعَهِ، غَیرَ أنَّهُ یَکتُمُ ذلِکَ إلّا عَمَّن یَثِقُ بِهِ مِن إخوانِهِ.

قالَ: وخَرَجَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ فَصَلّی عَلَیهِ، ورَجَعَ إلی قَصرِهِ. (5)

1- هکذا فی المصدر، وفی مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: «البصره»، والظاهر أنّه الصواب، وتؤیّده النقول الاخری.
2- فی المصدر: «ابن هانئ»، والصواب ما أثبتناه.
3- حَدَثانُ الدهر: نُوَبُه وما یحدث منه(لسان العرب: ج 2 ص 132 «حدث»).
4- البِرْسامُ: عِلَّهٌ یُهذی فیها، بُرسِمَ فَهُوَ مُبرَسَمٌ(القاموس المحیط: ج 4 ص 79 «برسم»).
5- الفتوح: ج 5 ص 42، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 201 نحوه.


1124. الفتوح: شریک بن عبد اللّه اعوَر همْدانی، در خانه هانی بن عروه بیمار شد و عبید اللّه بن زیاد تصمیم گرفت نزد او برود و با او دیدار کند. شریک بن عبد اللّه، مسلم بن عقیل را خواست و به وی گفت: جانم فدایت! فردا این فاسق به عیادت من می آید. من او را با سخن، سرگرم می کنم و وقتی چنین کردم، برخیز و از اندرون، بیرون بیا و

او را بکش. اگر من زنده ماندم، خیالت را از بصره نیز راحت می کنم [و کار آن جا را سامان می دهم].

چون صبح شد، عبید اللّه سوار شد و به سمت خانه هانی حرکت کرد تا از شریک بن عبد اللّه عیادت کند. عبید اللّه نشست و شروع به پرسیدن از شریک کرد.

مسلم خواست بیرون بیاید تا عبید اللّه را بکشد؛ ولی هانی، صاحب منزل، او را باز داشت. سپس گفت: جانم فدایت! در خانه، دخترکان و کنیزکانی دارم و من از رخدادها، در امان نیستم.

مسلم، شمشیر را انداخت و نشست و بیرون نرفت. شریک بن عبد اللّه هم نیم نگاهی به اندرون خانه داشت و می گفت:

چرا به سلمی می نگرید، اینک که فرصت دست داده است؟

او دوستی اش را به اثبات رسانده و جدایی، به سر آمده است.

عبید اللّه بن زیاد به هانی گفت: پیرمرد، چه می گوید؟

جواب داده شد: او به هذیان گویی، مبتلا شده است. خدا، کارهای امیر را سامان بخشد!

در دل عبید اللّه، تردید افتاد. همان لحظه سوار شد و به قصر باز گشت.

مسلم بن عقیل، از اندرون، بیرون آمد و نزد شریک بن عبد اللّه رفت. شریک به وی گفت: آقای من! جانم فدایت! چه چیزی سبب شد که بر این مرد فاسق، هجوم نبری؟ من که به تو گفتم او را بکش و نیز او را با سخن، سرگرم کردم؟

مسلم بن عقیل در جواب گفت: آنچه مرا از این کار باز داشت، حدیثی بود که از عمویم علی بن ابی طالب علیه السلام شنیدم که [پیامبر صلی الله علیه و آله] فرمود: «ایمان، غافلگیرانه کُشتن(ترور) را به بند کشیده است». از این رو دوست نداشتم عبید اللّه را در منزل این مرد بکشم.

شریک به وی گفت: به خدا سوگند، اگر او را کشته بودی، مردی فاسق، فاجر و منافق را کشته بودی.

شریک بن عبد اللّه، بیش از سه روز زنده نمانْد، تا این که از دنیا رفت. خداوند،

او را رحمت کند! او از بهترین شیعیان بود؛ لیکن این [عقیده اش] را جز از برادران مورد اطمینان، پنهان می کرد.

عبید اللّه بن زیاد، بیرون آمد و بر شریک، نماز خواند و به قصر باز گشت.



1125. مثیر الأحزان: نَزَلَ [مُسلِمٌ] دَارَ هانِی بنِ عُروَهَ، وَاختَلَفَ إلَیهِ الشّیعَهُ، و ألَحَّ عُبَیدُ اللّهِ فی طَلَبِهِ، ولا یَعلَمُ أینَ هُوَ، وکانَ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ الهَمدانِیُّ قَدِمَ مِنَ البَصرَهِ مَعَ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، ونَزَلَ دارَ هانِی بنِ عُروَهَ، وکانَ شَریکٌ مِن مُحِبّی أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام وشیعَتِهِ، عَظیمَ المَنزِلَهِ، جَلیلَ القَدرِ، فَمَرِضَ وسَأَلَ عُبَیدُ اللّهِ عَنهُ، فَاخبِرَ أنَّهُ مَوعوکٌ، فَأَرسَلَ ابنُ زِیادٍ إلَیهِ: إنّی رائِحٌ إلَیکَ فی هذِهِ اللَّیلَهِ لِعِیادَتِکَ.

فَقالَ شَریکٌ لِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ: یَابنَ عَمِّ رَسولِ اللّهِ، إنَّ ابنَ زِیادٍ یُریدُ عِیادَتی، فَادخُل بَعضَ الخَزائِنِ، فَإِذا جَلَسَ فَاخرُج وَاضرِب عُنُقَهُ، و أنَا أکفیکَ أمرَ مَن بِالکوفَهِ مَعَ العافِیَهِ.

وکانَ مُسلِمٌ رَحِمَهُ اللّهُ شُجاعا مِقداما جَسورا، فَفَعَلَ ما أشارَ بِهِ شَریکٌ، فَجاءَ عُبَیدُ اللّهِ، وسَأَلَ شَریکا عَن حالِهِ وسَبَبِ مَرَضِهِ، وشَریکٌ عَینُهُ إلَی الخِزانَهِ وامِقَهٌ، وطالَ ذلِکَ فَجَعَلَ یَقولُ: «مَا الانتِظارُ بِسَلمی لا تُحَیّیها» یُکرِّرُ ذلِکَ، فَأَنکَرَ عُبَیدُ اللّهِ القَولَ، وَالتَفَتَ إلی هانِی بنِ عُروَهَ، وقالَ: ابنُ عَمِّکَ یَخلِطُ فی عِلَّتِهِ! وهانی قَد ارتَعَدَ وتَغَیَّرَ وَجهُهُ.

فَقالَ هانی: إنَّ شَریکا یَهجُرُ مُنذُ وَقَعَ فِی المَرَضِ، ویَتَکَلَّمُ بِما لا یَعلَمُ.

فَثارَ عُبَیدُ اللّهِ خارِجا نَحوَ قَصرِ الإِمارَهِ مَذعورا، فَخَرَجَ مُسلِمٌ وَالسَّیفُ فی کَفِّهِ، وقالَ لَهُ شَریکٌ: یا هذا، ما مَنَعَکَ مِنَ الأَمرِ؟ قالَ مُسلِمٌ: لَمّا هَمَمتُ بِالخُروجِ تَعَلَّقَت بِیَ امرَأَهٌ، قالَت: ناشَدتُکَ اللّهَ إن قَتَلتَ ابنَ زِیادٍ فی دارِنا، وبَکَت فی وَجهی، فَرَمَیتُ

السَّیفَ وجَلَستُ.

قالَ هانی: یا وَیلَها، قَتَلَتنی وقَتَلَت نَفسَها، وَالَّذی فَرَرتُ مِنهُ وَقَعتُ فیهِ. (1)

1- مثیر الأحزان: ص 31، بحار الأنوار: ج 44 ص 343 وراجع: المناقب لابن شهرآشوب: ج 4 ص 91.


1125. مثیر الأحزان: مسلم در خانه هانی بن عروه فرود آمد و شیعیان، نزد او رفت و آمد داشتند. عبید اللّه در جستجوی وی، بسیار پیگیر بود؛ ولی نمی دانست کجاست. شریک بن اعوَر همْدانی، از بصره به همراه عبید اللّه بن زیاد [به کوفه] آمده و در منزل هانی بن عروه منزل کرده بود. وی از دوستان امیر مؤمنان(امام علی علیه السلام) و از شیعیانِ او و بلندمرتبه و جلیل القدر بود. شریک، بیمار شد. عبید اللّه سراغش را گرفت. به وی گفتند: او بیمار شده است. ابن زیاد برایش پیغام فرستاد که امشب برای عیادتت می آیم.

شریک به مسلم بن عقیل گفت: ای پسر پیامبر خدا! به راستی که ابن زیاد می خواهد از من عیادت کند. در یکی از نهان خانه ها پنهان شو و وقتی نشست، بیرون بیا و گردنش را بزن و من، [اصلاح] کار کوفیان را با آرامش برایت تضمین می کنم.

مسلم که خداوند، رحمتش کند مردی شجاع، بی باک و اقدام کننده(اهل عمل) بود. او آنچه را که شریک به وی مشورت داده بود، پذیرفت. عبید اللّه آمد و از احوال شریک، پرس و جو کرد و سبب بیماری اش را پرسید، در حالی که چشمان شریک بر نهان خانه بود. این گفتگو به درازا کشید و شریک شروع به خواندن این شعر کرد:

تا کی در انتظار سلمی؟ چرا به او تحیّت نمی گویی؟

او این شعر را تکرار کرد. عبید اللّه، خواندن این شعر برایش عجیب آمد. پس رو به هانی بن عروه کرد و گفت: پسر عمویت در بیماری، هذیان می گوید!

هانی در حالی که دست و پایش می لرزید و رنگ چهره اش دگرگون شده بود، گفت: شریک از ابتدای بیماری، هذیان می گوید و سخنانی که خود، معنایش را نمی داند، بر زبان می راند.

عبید اللّه آشفته به سمت قصر حکومتی به راه افتاد. مسلم، شمشیر به دست، از نهان خانه بیرون آمد. شریک به وی گفت: ای مرد! چه چیزی، تو را از انجام کار، باز داشت؟

مسلم گفت: چون تصمیم به بیرون آمدن گرفتم، زنی مرا گرفت و گفت: تو را به خدا سوگند، اگر ابن زیاد را در خانه ما بکشی! و در برابر من گریه کرد. من هم

شمشیر را انداختم و نشستم.

هانی گفت: وای بر آن زن! مرا و خودش را به کشتن داد. به همان چیزی گرفتار شدم که از آن، فرار می کردم.



1126. إعلام الوری: نَزَلَ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ دارَ هانِئِ بنِ عُروَهَ أیضا ومَرِضَ، فَاخبِرَ بِأَنَّ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ یَأتیهِ یَعودُهُ، فَقالَ لِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ: ادخُل هذَا البَیتَ، فَإِذا دَخَلَ هذَا اللَّعینُ، وتَمَکَّنَ جالِسا، فَاخرُج إلَیهِ وَاضرِبهُ ضَربَهً بِالسَّیفِ تَأتی عَلَیهِ، وقَد حَصَلَ المُرادُ وَاستَقامَ لَکَ البَلَدُ، ولَو مَنَّ اللّهُ عَلَیَّ بِالصِّحَّهِ، ضَمِنتُ لَکَ استِقامَهَ أمرِ البَصرَهِ.

فَلَمّا دَخَلَ ابنُ زِیادٍ، و أمکَنَهُ ما وافَقَهُ عَلَیهِ، بَدا لَهُ فی ذلِکَ ولَم یَفعَل، وَاعتَذَرَ إلی شَریکٍ بَعدَ فَواتِ الأَمرِ بِأَنَّ ذلِکَ کانَ یَکونُ فَتکا، وقَد قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله: «إنَّ الإیمانَ قَیَّدَ الفَتکَ».

فَقالَ: أمَا وَاللّهِ لَو قَد قَتَلتَهُ، لَقَتَلتَ غادِرا فاجِرا کافِرا. ثُمَّ ماتَ شَریکٌ مِن تِلکَ العِلَّهِ، رَحِمَهُ اللّهُ. (1)

1127. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): کانَ قَدِمَ مَعَ عُبَیدِ اللّهِ مِنَ البَصرَهِ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ الحارِثیُّ، وکانَ شیعَهً لِعَلِیٍّ علیه السلام، فَنَزَلَ أیضا عَلی هانِئِ بنِ عُروَهَ، فَاشتَکی شَریکٌ، فَکانَ عُبَیدُ اللّهِ یَعودُهُ فی مَنزِلِ هانِئٍ، ومُسلِمُ بنُ عَقیلٍ هُناکَ لا یَعلَمُ بِهِ، فَهَیَّؤوا لِعُبَیدِ اللّهِ ثَلاثینَ رَجُلًا، یَقتُلونَهُ إذا دَخَلَ عَلَیهِم.

و أقبَلَ عُبَیدُ اللّهِ فَدَخَلَ عَلی شَریکٍ یَسأَلُ بِهِ. فَجَعَلَ شَریکٌ یَقولُ: «ما تَنظُرونَ بِسَلمی أن تُحَیّوها». اسقونی ولَو کانَت فیها نَفسی.

فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ: ما یَقولُ؟ قالوا: یَهجُرُ، وتَحَشحَشَ (2) القَومُ فِی البَیتِ، فَأَنکَرَ عُبَیدُ اللّهِ ما رَأی مِنهُم، فَوَثَبَ فَخَرَجَ، ودَعا مَولیً لِهانِئِ بنِ عُروَهَ کانَ فِی الشُّرطَهِ (3) فَسَأَلَهُ، فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ.

فَقالَ: أو لا (4). ثُمَّ مَضی حَتّی دَخَلَ القَصرَ. (5)

1- إعلام الوری: ج 1 ص 438.
2- التَحَشْحُشُ: التحرّک للنهوض(النهایه: ج 1 ص 388 «حشحش»).
3- الشُّرطَهُ: طائفهٌ من أعوان الوُلاه، معروفه(النهایه: ج 2 ص 368 «شرط»).
4- کذا فی المصدر.
5- الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ج 1 ص 460.


1126. إعلام الوری: شریک بن اعوَر نیز مانند مسلم، در خانه هانی بن عروه فرود آمد و در آن جا بیمار شد. خبر دادند که عبید اللّه بن زیاد برای عیادت می آید. شریک به مسلم بن عقیل گفت: داخل این خانه شو و چون این ملعون وارد شد و جا گرفت، بیرون بیا و با یک شمشیر خلاصش کن. در این صورت غرض، حاصل می شود و شهر در اختیار تو، قرار می گیرد. و اگر خداوند، مرا شفا داد، من شهر بصره را برای تو تضمین می کنم.

چون ابن زیاد وارد شد و فرصت برای مسلم مهیّا گشت، تصمیمش عوض شد و آن کار را انجام نداد و پس از رفتن عبید اللّه، برای شریک، چنین عذر آورد که این کار، نیرنگ بود و پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده که: ایمان، غافلگیرانه کُشتن(ترور) را به بند کشیده است.

شَریک گفت: به خدا سوگند، اگر او را کشته بودی، یک حیله گر فاجر و کافر را کشته بودی.

شریک که خدا رحمتش کند بر اثر همان بیماری، از دنیا رفت.

1127. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): شریک بن اعوَر حارثی، به همراه عبید اللّه از بصره وارد کوفه شد. او از شیعیان علی علیه السلام بود. شریک نیز مانند مسلم، به خانه هانی بن عروه فرود آمد. شریک در آن جا بیمار شد. عبید اللّه برای عیادت شریک، به خانه هانی آمد و نمی دانست که مسلم بن عقیل در آن جاست. آنان سی مرد را آماده کرده بودند که وقتی عبید اللّه داخل شد، او را بکشند. عبید اللّه نزد شریک آمد و از احوال او می پرسید و شریک این شعر را می خواند:

چرا سلمی را در انتظار می گذارید که او را تحیّت بگویید؟

مرا سیراب کنید، اگر چه جانم از دست برود.

عبید اللّه گفت: چه می گوید؟

گفتند: هذیان می گوید.

مردان آماده حمله، به جنب و جوش افتادند. عبید اللّه از این وضعیت، تعجّب کرد و از جا جَست و بیرون رفت. سپس غلام هانی بن عروه را که جزو شُرطه ها بود، فرا خواند. جریان را از او پرسید. او هم داستان را به وی گزارش داد. عبید اللّه گفت: عجب! آن گاه رفت و داخل قصر شد.



1128. سیر أعلام النبلاء: قَدِمَ مَعَ عُبَیدِ اللّهِ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ شیعِیٌّ فَنَزَلَ عَلی هانِئِ بنِ عُروَهَ، فَمَرِضَ، فَکانَ عُبَیدُ اللّهِ یَعودُهُ، فَهَیَّؤوا لِعُبَیدِ اللّهِ ثَلاثینَ رَجُلًا لِیَغتالوهُ، فَلَم یَتِمَّ ذلِکَ، وفَهِمَ عُبَیدُ اللّهِ فَوَثَبَ وخَرَجَ. (1)

1129. أنساب الأشراف: مَرِضَ هانِئُ بنُ عُروَهَ المُرادِیُّ، فَأَتاهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ عائِدا، فَقیلَ لِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ: اخرُج إلَیهِ فَاقتُلهُ. فَکَرِهَ هَانِئٌ أن یَکونَ قَتلُهُ فی مَنزِلِهِ، فَأَمسَکَ مُسلِمٌ عَنهُ.

ونَزَلَ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ الحارِثیُّ أیضا عَلی هانِئِ بنِ عُروَهَ، فَمَرِضَ عِندَهُ فَعادَهُ ابنُ زِیادٍ، وکانَ شَریکٌ شیعِیّا، شَهِدَ الجَمَلَ وصِفّینَ مَعَ عَلِیٍّ علیه السلام، فَقالَ لِمُسلِمٍ: إنَّ هذَا الرَّجُلَ یَأتینی عائِدا، فَاخرُج إلَیهِ فَاقتُلهُ. فَلَم یَفعَل [مُسلِمٌ] لِکَراهَهِ هانِئٍ ذلِکَ.

فَقالَ شَریکٌ: ما رَأَیتُ أحَدا أمکَنَتهُ فُرصَهٌ فَتَرَکَها إلّا أعقَبَتهُ نَدَما وحَسرَهً، و أنتَ أعلَمُ! وما عَلی هانِئٍ فی هذا لَولا الحَصرُ! وماتَ شَریکُ بنُ الأَعوَرِ فی دارِ هانِئٍ

مِن مَرَضِهِ ذلِکَ. واسمُ الأَعوَرِ الحارِثُ. (2)

1- سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 299.
2- أنساب الأشراف: ج 2 ص 337.


1128. سیر أعلام النبلاء: شَریک بن اعوَر که شیعی بود، به همراه عبید اللّه، وارد کوفه شد و در منزل هانی بن عروه منزل کرد. وی در آن جا بیمار شد. عبید اللّه می خواست در آن جا از وی عیادت کند. آنان سی مرد را آماده کردند تا عبید اللّه را غافلگیرانه بکشند؛ ولی این کار به انجام نرسید و عبید اللّه از مسئله باخبر شد و برخاست و بیرون رفت.

1129. أنساب الأشراف: هانی بن عروه مرادی، بیمار شد. عبید اللّه بن زیاد، برای عیادت او آمد. به مسلم بن عقیل گفته شد: برخیز و او را بکش. ولی هانی خوش نداشت که کشتن عبید اللّه در خانه او انجام شود. از این رو، مسلم از این کار، صرف نظر کرد.

شریک بن اعوَر حارثی نیز مانند مسلم، به خانه هانی بن عروه فرود آمد و در آن جا بیمار شد. ابن زیاد از او عیادت کرد. شریک، شیعه بود و در جنگ جَمَل و صفّین همراه علی علیه السلام، حضور داشت. وی به مسلم گفت: این مرد برای عیادت من می آید. بیرون بیا و او را بکش.

مسلم، این کار را انجام نداد؛ چون هانی خوش نداشت.

شریک گفت: ندیدم کسی را که فرصت برایش فراهم گردد و آن را از دست بدهد، مگر این که برای او پشیمانی و حسرت به دنبال می آورد و تو خود، این را می دانی و ایرادی بر هانی نیست، جز این که فرصت ها محدود است.

شریک بن اعور که نام پدرش حارث بود بر اثر همان بیماری، در خانه

هانی در گذشت.



1130. الإمامه والسیاسه: دَخَلَ [مُسلِمٌ] دارَ هانِئِ بنِ عُروَهَ المُرادِیِّ، وکانَ لَهُ فیهِم رَأیٌ. فَقالَ لَهُ هانِئُ بنُ عُروَهَ: إنَّ لی مِنِ ابنِ زِیادٍ مَکانا، سَوفَ أتَمارَضُ لَهُ، فَإِذا جاءَ یَعودُنی فَاضرِب عُنُقَهُ.

قالَ: فَقیلَ لِابنِ زِیادٍ: إنَّ هانِئَ بنَ عُروَهَ شاکٍ یَقی ءُ الدَّمَ. قالَ: وشَرِبَ المَغرَهَ (1) فَجَعَلَ یَقیؤُها.

قالَ: فَجاءَ ابنُ زِیادٍ یَعودُهُ، وقالَ لَهُم هانِئٌ: إذا قُلتُ لَکُم «اسقونی» فَاخرُج إلَیهِ فَاضرِب عُنُقَهُ، فَقالَ: اسقونی، فَأَبطَؤوا عَلَیهِ، فَقالَ: وَیحَکُم! اسقونی ولَو کانَ فیهِ ذَهابُ نَفسی.

قالَ: فَخَرَجَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ ولَم یَصنَعِ الآخَرُ شَیئا، وکانَ مِن أشجَعِ النّاسِ، ولکِنَّهُ أخَذَتهُ کَبوَهٌ (2)، فَقیلَ لِابنِ زِیادٍ: وَاللّهِ إنّ فِی البَیتِ رَجُلًا مُتَسَلِّحا. (3)

1131. تاریخ الیعقوبی: قَدِمَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ الکوفَهَ، وبِها مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ قَد نَزَلَ عَلی هانِئ بنِ عُروَهَ، وهانِئٌ شَدیدُ العِلَّهِ، وکانَ صَدیقا لِابنِ زِیادٍ.

فَلَمّا قَدِمَ ابنُ زِیادٍ الکوفَهَ اخبِرَ بِعِلَّهِ هانِئٍ، فَأَتاهُ لِیَعودَهُ، فَقالَ هانِئٌ لِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ و أصحابِهِ وهُم جَماعَهٌ: إذا جَلَسَ ابنُ زِیادٍ عِندی وتَمَکَّنَ، فَإِنّی سَأَقولُ: «اسقونی»، فَاخرُجوا فَاقتُلوهُ.

فَأدخَلَهُمُ البَیتَ وجَلَسَ فِی الرِّواقِ (4)، و أتاهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ یَعودُهُ، فَلَمّا تَمَکَّنَ، قالَ هانِئُ بنُ عُروَهَ: اسقونی! فَلَم یَخرُجوا، فَقالَ: اسقونی، ما یُؤَخِّرُکُم؟ ثُمَّ قالَ: اسقونی، ولَو کانَت فیهِ نَفسی، فَفَهِمَ ابنُ زِیادٍ، فَقامَ فَخَرَجَ مِن عِندِهِ، ووَجَّهَ بالشُّرَطِ یَطلبُونَ مُسلِما، وخَرَجَ و أصحابُهُ وهُوَ لا یَشُکَّ فی وَفاءِ القَومِ وصِحَّهِ نِیّاتِهِم، فَقاتَلَ [مُسلِمٌ] عُبَیدَ اللّهِ، فَأَخَذوهُ فَقَتَلَهُ عُبَیدُ اللّهِ، وجَرَّ بِرِجلِهِ فِی السّوقِ، وقَتَلَ هانِئَ بنَ عُروَهَ لِنُزولِ مُسلِمٍ مَنزِلَهُ، وإعانَتِهِ إیّاهُ. (5)

1- المَغره: المَدَر [أی الطین] الأحمر الذی تُصبَغ به الثیاب(النهایه: ج 4 ص 345 «مغر»).
2- الکَبْوَهُ: الوَقفه، أو الوقفه عند الشی ء یکرهه الإنسان(النهایه: ج 4 ص 146 «کبا»).
3- الإمامه والسیاسه: ج 2 ص 8، المحاسن والمساوئ: ص 60 عن أبی معشر، المحن: ص 144، العقد الفرید: ج 3 ص 364، جواهر المطالب: ج 2 ص 265 کلاهما عن أبی عبید القاسم بن سلّام وکلاهما نحوه.
4- رِوَاقُ البیت: مُقَدَّمهُ(لسان العرب: ج 10 ص 133 «روق»).
5- تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 243.


1130. الإمامه و السیاسه: مسلم به خانه هانی بن عروه مرادی که در میان مردم کوفه، صاحب نظر بود، وارد شد. هانی بن عروه به مسلم گفت: من نزد ابن زیاد، موقعیتی دارم. خود را به بیماری می زنم و چون برای عیادت من آمد، گردنش را بزن.

به ابن زیاد گفته شد: هانی بن عروه بیمار شده و خون، قی می کند. هانی، خاک قرمز می خورْد و آن را قی می کرد.

ابن زیاد برای عیادت آمد. هانی به آنان گفته بود: هر گاه گفتم: به من آب بدهید، بیرون بیا و گردنش را بزن.

هانی گفت: به من آب بدهید.

آنان، تأخیر کردند.

هانی گفت: وای بر شما! به من آب بدهید، گر چه جانم را از دست بدهم.

عبید اللّه بن زیاد، بیرون رفت و مسلم، کاری انجام نداد. او شجاع ترینِ مردم بود؛ ولی در این کار، برایش تردید حاصل شد.

به ابن زیاد گفته شد: به خدا، مرد مسلّحی در این خانه است.

1131. تاریخ الیعقوبی: عبید اللّه بن زیاد، وارد کوفه شد، در حالی که مسلم در کوفه بود و در خانه هانی بن عروه سکونت داشت. هانی که دوست ابن زیاد بود، به شدّت بیمار بود.

وقتی ابن زیاد وارد کوفه شد، خبر بیماری هانی به وی داده شد. او برای عیادت هانی آمد. هانی به مسلم بن عقیل و یارانش که گروهی بودند گفته بود: چون عبید اللّه نزد من نشست و جاگیر شد، من می گویم: به من آب بدهید. [آن گاه] شما بیرون بیایید و او را بکشید.

[هانی،] آنان را داخل خانه کرد و خود در پیشخانِ خانه نشست. عبید اللّه برای عیادت آمد و چون جاگیر شد، هانی بن عروه گفت: به من آب بدهید!

چون بیرون نیامدند، گفت: به من آب بدهید! چرا تأخیر می کنید؟

پس از آن گفت: به من آب دهید، گر چه جانم را از دست بدهم!

ابن زیاد، متوجّه شد. برخاست و از نزد هانی، بیرون رفت و شرطه ها را در پی مسلم فرستاد. مسلم و یارانش از خانه بیرون آمدند، در حالی که مسلم در وفاداریِ مردم کوفه و نیّت صادق آنان، تردید نداشت. مسلم با عبید اللّه به نبرد پرداخت؛ ولی مسلم را گرفتند و عبید اللّه او را کشت و او را با پا در بازار می کشید. همچنین هانی بن عروه را کشت؛ چون مسلم در خانه او منزل کرده بود و او را یاری داده بود.



1132. البدایه والنهایه: تَحَوَّلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ إلی دارِ هانِئِ بنِ حمیدِ بنِ عُروَهَ المُرادِیِّ، ثُمَّ إلی دارِ شَریکِ بنِ الأَعوَرِ وکانَ مِنَ الامَراءِ الأَکابِرِ وبَلَغَهُ أنَّ عُبَیدَ اللّهِ یُریدُ عِیادَتَهُ، فَبَعَثَ إلی هانِئٍ یَقولُ لَهُ: ابعَث مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ حَتّی یَکونَ فی داری لِیَقتُلَ عُبَیدَ اللّهِ إذا جاءَ یَعودُنی. فَبَعَثَهُ إلَیهِ، فَقالَ لَهُ شَریکٌ: کُن أنتَ فِی الخِباءِ، فَإِذا جَلَسَ عُبَیدُ اللّهِ، فَإِنّی أطلُبُ الماءَ وهِیَ إشارَتی إلَیکَ فَاخرُج فَاقتُلهُ.

فَلَمّا جاءَ عُبَیدُ اللّهِ جَلَسَ عَلی فِراشِ شَریکٍ، وعِندَهُ هانِئُ بنُ عُروَهَ، وقامَ مِن بَینِ یَدَیهِ غُلامٌ یُقالُ لَهُ مِهرانُ، فَتَحَدَّثَ عِندَهُ ساعَهً، ثُمَّ قالَ شَریکٌ: اسقونی، فَتَجَبَّنَ مُسلِمٌ عَن قَتلِهِ، وخَرَجَت جارِیَهٌ بِکوزٍ مِن ماءٍ فَوَجَدَت مُسلِما فِی الخِباءِ، فَاستَحیَت ورَجَعَت بِالماءِ ثَلاثا، ثُمَّ قالَ: اسقونی ولَو کانَ فیهِ ذَهابُ نَفسی، أتَحمونَنی مِنَ الماءِ؟ فَفَهِمَ مِهرانُ الغَدرَ، فَغَمَزَ مَولاهُ، فَنَهَضَ سَریعا وخَرَجَ.

فَقالَ شَریکٌ: أیُّهَا الأَمیرُ! إنّی اریدُ أن اوصِیَ إلَیکَ، فَقالَ: سَأَعودُ!

فَخَرَجَ بِهِ مَولاهُ فَأَرکَبَهُ وطَرَّدَ بِهِ أی ساقَ بِهِ وجَعَلَ یَقولُ لَهُ مَولاهُ: إنَّ القَومَ أرادوا قَتلَکَ، فَقالَ: وَیحَکَ، إنّی بِهِم لَرَفیقٌ، فَما بالُهُم؟!

وقالَ شَریکٌ لِمُسلِمٍ: ما مَنَعَکَ أن تَخرُجَ فَتَقتُلَهُ؟ قالَ: حَدیثٌ بَلَغَنی عَن رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله أنَّهُ قالَ: الإیمانُ ضِدُّ الفَتکِ، لا یَفتِکُ مُؤمِنٌ، وکَرِهتُ أن أقتُلَهُ فی بَیتِکَ.

فَقالَ: أما لَو قَتَلتَهُ لَجَلَستَ فِی القَصرِ، لَم یَستَعِدَّ مِنهُ أحَدٌ، ولَیُکفَیَنَّکَ أمرُ البَصرَهِ، ولَو قَتَلتَهُ لَقَتَلتَ ظالِما فاجِرا. وماتَ شَریکٌ بَعدَ ثَلاثٍ. (1)

1- البدایه والنهایه: ج 8 ص 153.


1132. البدایه و النهایه: مسلم بن عقیل به خانه هانی بن حمید بن عروه مرادی، نقل مکان کرد و از آن جا به خانه شَریک بن اعور که از بزرگان و رؤسا بود رفت. به شریک، خبر رسید که عبید اللّه برای عیادت او می آید. پیغامی برای هانی فرستاد و گفت: مسلم بن عقیل را بفرست تا در خانه من باشد و وقتی عبید اللّه برای عیادت من آمد، او را بکشد.

هانی، مسلم را فرستاد. شریک به وی گفت: تو در مخفیگاه باش و وقتی عبید اللّه نشست، من درخواست آب می کنم و این، اشاره من به توست. آن گاه تو بیرون بیا و او را بکش.

وقتی عبید اللّه آمد، بر بستر شریک نشست و هانی بن عروه هم آن جا بود. غلام عبید اللّه به نام مهران، در جلوی او [به نگهبانی] ایستاد و برخاست. عبید اللّه ساعتی با شریک سخن گفت. آن گاه شریک گفت: به من آب بدهید.

مسلم از کشتن عبید اللّه، وحشت کرده بود. در این هنگام، کنیزی با کوزه آب، بیرون آمد و مسلم را در مخفیگاه (1) دید. شرم کرد و برگشت و سه دفعه چنین شد. شریک بار دیگر گفت: به من آب بدهید، گرچه جانم را از دست بدهم! آیا آب را از من دریغ می کنید؟

مهران، متوجّه نقشه [ی آنان] شد و عبید اللّه را متوجّه کرد و عبید اللّه به سرعت برخاست و بیرون رفت.

شریک گفت: ای امیر! می خواهم به تو وصیّت کنم.

عبید اللّه گفت: به زودی بر می گردم.

مهران، عبید اللّه را بُرد و سوار کرد و در بین راه به وی می گفت: آنان می خواستند تو را بکشند.

عبید اللّه گفت: وای بر تو! من که با آنان مدارا می کنم. آنان را چه شده است؟!

شریک از مسلم پرسید: چه چیزی تو را از کشتن عبید اللّه باز داشت؟

مسلم گفت: حدیثی که از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیده ام که فرمود: ایمان، غافلگیرانه کشتن(ترور) را به بند کشیده است و مؤمن، چنین نمی کند. همچنین خوش نداشتم او را در خانه تو بکشم.

شریک گفت: اگر او را کشته بودی، اینک در قصر نشسته بودی و کسی از عبید اللّه حمایت نمی کرد و کار بصره نیز تضمین شده بود. اگر او را کشته بودی، مردی ستمگر و فاجر را کشته بودی.

شریک پس از سه روز، از دنیا رفت.

1- در متن عربی، واژه «الخِباء» آمده که معادل آن، آلاچیق است؛ یعنی پایه ای سقف دار که از نی خشک یا پشم می ساختند و از آن برای محافظت مَشک آب از آفتاب، استفاده می کردند.


1133. الأمالی للشجری عن سعید بن خالد: مَرِضَ شَریکُ بنُ الأَعورِ، ومُسلِمٌ فی مَنزِلِهِ فی حَجَلَهٍ (1) لِشَریکٍ ومَعَهُ السَّیفُ، فَقالَ لَهُ شَریکٌ: إنَّ عُبَیدَ اللّهِ یَعنی ابنَ زِیادٍ سَیَأتینی عائِدا السّاعَهَ، فَإِذا جاءَکَ فَدونَکَ هُوَ. فَجاءَ عُبَیدُ اللّهِ فَدَخَلَ عَلَیهِ وسَأَلَهُ، وخَرَجَ عُبَیدُ اللّهِ فَلَم یَصنَع مُسلِمٌ شَیئا.

وتَحَوَّلَ مُسلِمٌ إلی هانِئِ بنِ عُروَهَ المُرادِیِّ، وبَلَغَ عُبَیدَ اللّهِ الخَبَرُ، فَقالَ: وَاللّهِ لَولا أن تَکونَ سُبَّهً، لَسَبَبتُ شَریکا. (2)

1- الحَجَلَهُ: بیت یُزیّن بالثیاب والأسِرّه والسُّتور(الصحاح: ج 4 ص 1667 «حجل»).
2- الأمالی للشجری: ج 1 ص 167.


1133. الأمالی، شجری به نقل از سعید بن خالد: شریک بن اعوَر، بیمار شد و مسلم با شمشیر در خانه زیبا و آراسته شریک بود. شریک به مسلم گفت: هم اینک، عبید اللّه بن زیاد برای عیادت من می آید. وقتی آمد، او را بکش.

عبید اللّه آمد و داخل شد و از شریک، احوالش را پرسید و رفت؛ ولی مسلم، کاری انجام نداد. مسلم به خانه هانی بن عروه مرادی نقل مکان کرد.

خبر به عبید اللّه رسید. عبید اللّه گفت: به خدا سوگند، اگر مایه ناسزاگویی مردمان [به خودم] نبود، به شریک، دشنام می دادم.