گروه نرم افزاری آسمان






4/ 32 آنچه میان مسلم و ابن زیاد در قصر حکومتی گذشت


1224. أنساب الأشراف: مسلم را نزد ابن زیاد آوردند و پیش از این، پسر اشعث به وی امان داده بود؛ ولی ابن زیاد، آن امان را نپذیرفت.

1225. تاریخ الطبری به نقل از جعفر بن حذیفه طایی: محمّد بن اشعث، مسلم بن عقیل را به قصر آورد و اجازه ورود خواست و به وی اجازه داده شد. محمّد بن اشعث، داستان پسر عقیل را برای ابن زیاد، تعریف کرد و نیز ضربت زدن بُکَیر را بر مسلم، یادآور شد.

ابن زیاد گفت: او(مسلم) از رحمت خدا دور باد!

آن گاه محمّد بن اشعث، داستانِ خود و امانی را که به مسلم داده بود، باز گفت.

عبید اللّه گفت: تو را چه به امان دادن؟! تو را نفرستادیم که به وی امان دهی! تو را فرستادیم تا او را بیاوری. محمّد بن اشعث، سکوت کرد.

مسلم را که به قصر آوردند، تشنه بود و بر آستانه قصر، گروهی نشسته بودند و منتظر اجازه ورود بودند، کسانی از جمله: عُماره بن عُقبه بن ابی مُعَیط، عمرو بن حُرَیث، مسلم بن عمرو و کثیر بن شهاب.



1226. تاریخ الطبری عن سعید بن مدرک بن عماره: ادخِلَ مُسلِمٌ عَلَی ابنِ زِیادٍ فَلَم یُسَلِّم عَلَیهِ بِالإِمرَهِ، فَقالَ لَهُ الحَرَسِیُّ: ألا تُسَلِّم عَلَی الأَمیرِ؟ فَقالَ لَهُ: إن کانَ یُریدُ قَتلی، فَما سلامی عَلَیهِ؟ وإن کانَ لا یُریدُ قَتلی، فَلَعَمری لَیَکثُرَنَّ سَلامی عَلَیهِ.

فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: لَعَمری لَتُقتَلَنَّ. قالَ: کَذلِکَ؟ قالَ: نَعَم، قالَ: فَدَعنی اوصِ إلی بَعضِ قَومی، فَنَظَرَ إلی جُلَساءِ عُبَیدِ اللّهِ، وفیهِم عُمَرُ بنُ سَعدٍ، فَقالَ: یا عُمَرُ، إنَّ بَینی وبَینَکَ قَرابَهً، ولی إلَیکَ حاجَهٌ، وقَد یَجِبُ لی عَلَیکَ نُجحَ حاجَتی وهُوَ سِرٌّ، فَأَبی أن یُمَکِّنَهُ مِن ذِکرِها.

فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ: لا تَمتَنِع أن تَنظُرَ فی حاجَهِ ابنِ عَمِّکَ. فَقامَ مَعَهُ فَجَلَسَ حَیثُ یَنظَرُ إلَیهِ ابنُ زِیادٍ، فَقالَ لَهُ: إنَّ عَلَیَّ بِالکوفَهِ دَینا استَدَنتُهُ مُنذُ قَدِمتُ الکوفَهَ سَبعَمِئَهِ دِرهَمٍ فَاقضِها عَنّی، وَانظُر جُثَّتی فَاستَوهِبها مِنِ ابنِ زِیادٍ فَوارِها، وَابعَث إلی حُسَینٍ علیه السلام مَن یَرُدُّهُ؛ فَإِنّی قَد کَتَبتُ إلَیهِ اعلِمُهُ أنَّ النّاسَ مَعَهُ، ولا أراهُ إلّا مُقبِلًا.

فَقالَ عُمَرُ لِابنِ زِیادٍ: أتَدری ما قالَ لی؟ إنَّهُ ذَکَرَ کَذا وکَذا، قالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: إنَّه لا یَخونُکَ الأَمینُ، ولکِن قَد یُؤتَمَنُ الخائِنُ، أمّا مالُک فَهُوَ لَکَ ولَسنا نَمنَعُکَ أن تَصنَعَ فیه ما أحبَبتَ، و أمّا حُسَینٌ فَإِنَّهُ إن لَم یُرِدنا لَم نُرِدهُ، وإن أرادَنا لَم نَکُفَّ عَنهُ، و أمّا جُثَّتُهُ فَإِنّا لَن نُشَفِّعَکَ فیها، إنَّهُ لَیسَ بِأَهلٍ مِنّا لِذلِکَ، قَد جاهَدَنا وخالَفَنا وجَهَدَ عَلی هلاکِنا. وزَعَموا أنَّهُ قالَ: أمّا جُثَّتُهُ فَإِنّا لا نُبالی إذا قَتَلناهُ ما صُنِعَ بِها.

ثُمَّ إنَّ ابنَ زِیادٍ قالَ: إیهِ یَابنَ عَقیلٍ، أتَیتَ النّاسَ و أمرُهُم جَمیعٌ، وکَلِمَتُهُم واحِدَهٌ، لِتُشَتِّتَهُم وتُفَرِّقَ کَلِمَتَهُم، وتَحمِلَ بَعضَهُم عَلی بَعضٍ؟ قالَ: کَلّا، لَستُ أتَیتُ، ولکِنَّ أهلَ المِصرِ زَعَموا أنَّ أباکَ قَتَلَ خِیارَهُم، وسَفَکَ دِماءَهُم، وعَمِلَ فیهِم أعمالَ

کِسری وقَیصرَ، فَأَتَیناهُم لِنَأمُرَ بِالعَدلِ، ونَدعُوَ إلی حُکمِ الکِتابِ.

قالَ: وما أنتَ وذاکَ یا فاسِقُ؟! أوَلَم نَکُن نَعمَلُ بِذاکَ فیهِم؛ إذ أنتَ بِالمَدینَهِ تَشرَبُ الخَمرَ؟

قالَ: أنَا أشرَبُ الخَمرَ؟! وَاللّهِ، إنَّ اللّهَ لَیَعلَمُ إنَّکَ غَیرُ صادِقٍ، وإنَّکَ قُلتَ بِغَیرِ عِلمٍ، وإنّی لَستُ کَما ذَکَرتَ، وإنَّ أحَقَّ بِشُربِ الخَمرِ مِنّی و أولی بِها مَن یَلَغُ فی دِماءِ المُسلِمینَ وَلغا، فَیَقتُلُ النَّفسَ الَّتی حَرَّمَ اللّهُ قَتلَها، ویَقتُلُ النَّفسَ بِغَیرِ النَّفسِ، ویَسفِکُ الدَّمَ الحَرامَ، ویَقتُلُ عَلَی الغَضَبِ وَالعَداوَهِ وسوءِ الظَّنِّ، وهُوَ یَلهو ویَلعَبُ کَأَن لَم یَصنَع شَیئا!

فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: یا فاسِقُ! إنَّ نَفسَکَ تُمَنّیکَ ما حالَ اللّهُ دونَهُ، ولَم یَرَکَ أهلَهُ.

قالَ: فَمَن أهلُهُ یَابنَ زِیادٍ؟

قالَ: أمیرُ المُؤمِنینَ یَزیدُ.

فَقالَ: الحَمدُ للّهِ عَلی کُلِّ حالٍ، رَضینا بِاللّهِ حَکَما بَینَنا وبَینَکُم.

قالَ: کَأَنَّکَ تَظُنُّ أنَّ لَکُم فِی الأَمرِ شَیئا؟

قالَ: وَاللّهِ ما هُوَ بِالظَّنِّ ولکِنَّهُ الیَقینُ.

قالَ: قَتَلَنِی اللّهُ إن لَم أقتُلکَ قِتلَهً لَم یُقتَلها أحَدٌ فِی الإِسلامِ.

قالَ: أما إنَّکَ أحَقُّ مَن أحدَثَ فِی الإِسلامِ ما لَم یَکُن فیهِ، أما إنَّکَ لا تَدَعُ سوءَ القِتلَهِ، وقُبحَ المُثلَهِ، وخُبثَ السّیرَهِ، ولُؤمَ الغَلَبَهِ، ولا أحَدَ مِنَ النّاسِ أحَقُّ بِها مِنکَ.

و أقبَلَ ابنُ سُمَیَّهَ یَشتِمُهُ، ویَشتِمُ حُسَینا وعَلِیّا وعَقیلًا، و أخَذَ مُسلِمٌ لا یُکَلِّمُهُ،

وزَعَمَ أهلُ العِلمِ أنَّ عُبَیدَ اللّهِ أمَرَ لَهُ بِماءٍ فَسُقِیَ بِخَزَفَهٍ.

ثُمَّ قالَ لَهُ: إنَّهُ لَم یَمنَعنا أن نَسقِیَکَ فیها، إلّا کَراهَهَ أن تُحَرَّمَ بِالشُّربِ فیها، ثُمَّ نَقتُلَکَ، ولِذلِکَ سَقَیناکَ فی هذا. (1)

1- تاریخ الطبری: ج 5 ص 376، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 543 ولیس فیه من «فقال له ابن زیاد: یا فاسق» إلی «الیقین»، مقاتل الطالبیّین: ص 108 عن مدرک بن عماره ولیس فیه مِن «ثمّ إنّ ابن زیاد قال: إیه» إلی «الیقین»، البدایه والنهایه: ج 8 ص 156؛ الإرشاد: ج 2 ص 61 ولیس فیه من «إن أردنا» إلی «ثُمّ إنّ ابن زیاد قال: إیه»، روضه الواعظین: ص 195 ولیس فیه ذیله من «ثمّ إنّ ابن زیاد قال: إیه»، بحار الأنوار: ج 44 ص 355 وزاد فیه «فبع سیفی ودرعی» بعد «سبعمئه درهم» وراجع: أنساب الأشراف: ج 2 ص 339 وإعلام الوری: ج 1 ص 444.


1226. تاریخ الطبری به نقل از سعید بن مُدرِک بن عُماره: مسلم را بر ابن زیاد وارد کردند و مسلم، سلامی به او به عنوان امیر نداد. محافظِ آن جا به وی گفت: بر امیر، سلام نمی کنی؟

مسلم گفت: اگر می خواهد مرا بکشد، چه سلامی؟ و اگر نمی خواهد بکشد، به جانم سوگند که بسیار بر او سلام خواهم کرد.

ابن زیاد به وی گفت: به جانم سوگند، کشته می شوی.

مسلم گفت: حتما؟

گفت: آری.

گفت: پس بگذار به برخی از خویشانم وصیّت کنم. آن گاه به اطرافیانِ عبید اللّه نظر افکند و در میان آنان، عمر بن سعد را دید. گفت: ای عُمَر! میان من و تو، خویشاوندی است و اینک از تو خواسته ای دارم و لازم است آن را که سرّی است، برآورده سازی.

عمر بن سعد، از این که مسلم خواسته اش را بگوید، ابا کرد.

عبید اللّه به وی گفت: از این که در خواسته عموزاده ات بنگری، ابا نکن.

عمر، برخاست و نزد مسلم رفت و به گونه ای نشست که ابن زیاد او را ببیند. مسلم به وی گفت: در کوفه هفتصد درهم بدهکارم. هنگامی که وارد کوفه شدم، آن را قرض گرفته ام. دَینم را ادا کن. جنازه ام را از ابن زیاد بگیر و به خاک بسپار و کسی را به سوی حسین بفرست تا او را برگرداند؛ چرا که من برایش نامه نوشتم که مردم با او هستند و حدس می زنم به سمت کوفه حرکت کرده است.

عمر به ابن زیاد گفت: می دانی چه گفت؟ آن گاه یک یک وصیّت های مسلم را برای ابن زیاد، بازگو کرد.

ابن زیاد به وی گفت: امین، خیانت نمی کند؛ ولی گاه، خیانتکار، امین شمرده می شود. پرداخت بدهی ها، به دست توست و ما تو را منع نمی کنیم. هر کاری می خواهی، انجام بده. در مورد حسین نیز اگر او قصد ما را نداشت، ما هم قصد او را نداریم و اگر قصد ما را کرد، ما از او دست برنمی داریم. امّا در باره جنازه اش، شفاعت تو را نمی پذیریم و او از نظر ما، شایسته چنین چیزی نیست. او با ما پیکار کرده و با ما به مخالفت برخاسته و برای نابودی ما، تلاش کرده است.

برخی گمان کرده اند که ابن زیاد گفت: جنازه اش برای ما مهم نیست که وقتی او را کشتیم، با او چه می شود.

آن گاه ابن زیاد گفت: ای پسر عقیل! نزد مردم که اتّحاد داشتند و سخنشان یکی بود آمدی تا در میان آنان، تفرقه ایجاد کنی و وحدت آنان را بر هم زنی و برخی را بر ضدّ برخی بشورانی؟

مسلم گفت: هرگز! من [برای این] نیامدم و مردم این شهر، [خود،] بر این باورند که پدرت خوبانشان را کشته و خون هایشان را ریخته و رفتار کسرا و قیصر را با آنها داشته است. ما آمدیم تا به عدل، فرمان دهیم و به حکم کتاب(قرآن)، فرا بخوانیم.

ابن زیاد گفت: تو را با این حرف ها چه، ای فاسق؟! آیا ما در میان آنان، چنین رفتار نمی کردیم، وقتی تو در مدینه می گساری می کردی؟

مسلم گفت: من، می گساری می کردم؟! به خدا سوگند که خداوند می داند تو در این سخن، صادق نیستی و بدون آگاهی، سخن می گویی. من آن گونه که تو گفتی، نیستم. سزاوارتر از من به می گساری، کسی است که خون مسلمانان را می خورد و بی گناه را که جانش محترم است، می کُشد و بیرون از قصاص، آدم می کُشد و به حرام، خون می ریزد و بر اساس خشم و دشمنی و بدبینی، آدم می کُشد و با این حال، به لهو و لعب، مشغول است و گویا که کاری نکرده است.

ابن زیاد به وی گفت: ای فاسق! نفْست، چیزی را آرزو کرد که خدا از تو دریغ داشت و تو را شایسته آن ندید!

مسلم گفت: پس چه کسی شایسته آن است، ای پسر زیاد؟

گفت: امیر مؤمنان، یزید.

مسلم گفت: ستایش، خدا راست در همه احوال! به حکمیت خداوند در میان ما و شما، رضایت داریم.

گفت: گمان می کنی که شما در حکومت، سهمی دارید؟

مسلم گفت: گمان که نه؛ بلکه یقین داریم.

گفت: خدا مرا بکشد، اگر تو را به گونه ای نکشم که [پیش از این] در اسلام، کسی آن گونه کشته نشده است!

مسلم گفت: تو، سزاوار آنی که در اسلام، بدعت بگذاری. به راستی که تو بدترین کشتن، زشت ترین مُثله کردن، بدسرشتی و پیروزیِ دنائت آمیز را وا نخواهی گذارد و کسی سزاوارتر از تو بدین کارها نیست.

پسر سمیّه شروع به دشنام دادن به مسلم و حسین علیه السلام و علی علیه السلام و عقیل کرد و مسلم، جوابش را نمی داد.

افراد مطّلع گفته اند که عبید اللّه دستور داد برایش آب آوردند و با ظرف سفالی به وی آب داده شد. سپس عبید اللّه به وی گفت: نخواستیم با ظرف دیگری به تو آب دهیم؛ چون وقتی از آن نوشیدی، ناپاک می شود و سپس تو را می کُشیم. از همین رو، در این ظرف سفالی به تو آب دادیم.


1227. الفتوح: ادخِلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، فَقالَ لَهُ الحَرَسِیُّ: سَلِّم عَلَی الأَمیرِ، فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: اسکُت لا امَّ لَکَ! ما لَکَ ولِلکَلامِ، وَاللّهِ لَیسَ هُوَ لی بِأَمیرٍ فَاسَلِّمَ عَلَیهِ، واخری: فَما یَنفَعُنِی السَّلامُ عَلَیهِ وهُوَ یُریدُ قَتلی؟ فَإِنِ استَبقانی فَسَیَکثُرُ عَلَیهِ سَلامی.

فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ: لا عَلَیکَ، سَلَّمتَ أم لَم تُسَلِّم فَإِنَّکَ مَقتولٌ.

فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ: إن قَتَلتَنی فَقَد قَتَلَ شَرٌّ مِنکَ مَن کانَ خَیرا مِنّی.

فَقالَ ابنُ زِیادٍ: یا شاقُّ یا عاقُّ! خَرَجتَ عَلی إمامِکَ، وشَقَقتَ عَصَا المُسلِمینَ، و ألقَحتَ الفِتنَهَ!

فَقالَ مُسلِمٌ: کَذَبتَ یَابنَ زِیادٍ! وَاللّهِ ما کانَ مُعاوِیَهُ خَلیفَهً بِإِجماعِ الامَّهِ، بَل تَغَلَّبَ عَلی وَصِیِّ النَّبِیِّ بِالحیلَهِ، و أخَذَ عَنهُ الخِلافَهَ بِالغَصبِ، وکَذلِکَ ابنُهُ یَزیدُ. و أمَّا الفِتنَهُ، فَإِنَّکَ ألقَحتَها، أنتَ و أبوکَ زِیادُ بنُ (1) عِلاجٍ مِن بَنی ثَقیفٍ، و أنَا أرجو أن

یَرزُقَنِی اللّهُ الشَّهادَهَ عَلی یَدَی شَرِّ بَرِیَّتِهِ، فَوَاللّهِ ما خالَفتُ ولا کَفَرتُ ولا بَدَّلتُ، وإنَّما أنَا فی طاعَهِ أمیرِ المُؤمِنینَ الحُسینِ بنِ عَلِیٍّ ابنِ فاطِمَهَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، ونَحنُ أولی بِالخِلافَهِ مِن مُعاوِیَهَ وَابنِهِ وآلِ زِیادٍ.

فَقالَ ابنُ زِیادٍ: یا فاسِقُ! ألَم تَکُن تَشرَبُ الخَمرَ فِی المَدینَهِ؟

فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ: أحَقُّ وَاللّهِ بِشُربِ الخَمرِ مِنّی مَن یَقتُلُ النَّفسَ الحَرامَ، وهُوَ فی ذلِکَ یَلهو ویَلعَبُ کَأَنَّهُ لَم یَسمَع شَیئا!

فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: یا فاسِقُ! مَنَّتکَ نَفسُکَ أمرا أحالَکَ اللّهُ دونَهُ، وجَعَلَهُ لِأَهلِهِ.

فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ: ومَن أهلُهُ یَابنَ مَرجانَهَ؟

فَقالَ: أهلُهُ یَزیدُ ومُعاوِیَهُ.

فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ: الحَمدُ للّهِ، کَفی بِاللّهِ حَکَما بَینَنا وبَینَکُم.

فَقالَ ابنُ زِیادٍ لَعَنَهُ اللّهُ: أتَظُنُّ أنَّ لَکَ مِنَ الأَمرِ شَیئا؟

فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ: لا وَاللّهِ ما هُوَ الظَّنُّ ولکِنَّهُ الیَقینُ.

فَقالَ ابنُ زِیادٍ: قَتَلَنِی اللّهُ إن لَم أقتُلکَ.

فَقالَ مُسلِمٌ: إنَّکَ لا تَدَعُ سوءَ القِتلَهِ، وقُبحَ المُثلَهِ، وخُبثَ السَّریرَهِ، وَاللّهِ لَو کانَ مَعی عَشرَهٌ مِمَّن أثِقُ بِهِم، وقَدَرتُ عَلی شَربَهٍ مِن ماءٍ، لَطالَ عَلَیکَ أن ترانی فی هذَا القَصرِ، ولکن إن کُنتَ عَزَمتَ عَلی قَتلی ولا بُدَّ لَکَ مِن ذلِکَ فَأَقِم إلَیَّ رَجُلًا مِن قُرَیشٍ اوصی إلَیهِ بِما اریدُ.

فَوَثَبَ إلَیهِ عُمَرُ بنُ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ، فَقالَ: أوصِ إلَیَّ بِما تُریدُ یَابنَ عَقیلٍ.

فَقالَ: اوصیکَ ونَفسی بِتَقوَی اللّهِ؛ فَإِنَّ التَّقوی فیهَا الدَّرکُ لِکُلِّ خَیرٍ، وقَد عَلِمتَ

ما بَینی وبَینَکَ مِنَ القَرابَهِ، ولی إلَیکَ حاجَهٌ، وقَد یَجِبُ عَلَیکَ لِقَرابَتی أن تَقضِیَ حاجَتی.

قالَ: فَقالَ ابنُ زِیادٍ: یَجِبُ (2) یا عُمَرُ أن تَقضِیَ حاجَهَ ابنِ عَمِّکَ وإن کانَ مُسرِفا عَلی نَفسِهِ؛ فَإِنَّهُ مَقتولٌ لا مَحالَهَ.

فَقالَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ: قُل ما أحبَبتَ یَابنَ عَقیلٍ.

فَقالَ مُسلِمٌ رَحِمَهُ اللّهُ: حاجَتی إلَیکَ أن تَشتَرِیَ فَرَسی وسِلاحی مِن هؤُلاءِ القَومِ فَتَبیعَهُ، وتَقضِیَ عَنّی سَبعَمِئَهِ دِرهَمٍ استَدَنتُها فی مِصرِکُم، و أن تَستَوهِبَ جُثَّتی إذا قَتَلَنی هذا وتُوارِیَنی فِی التُّرابِ، و أن تَکتُبَ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام ألّا یَقدَمَ فَیَنزِلَ بِهِ ما نَزَلَ بی.

قالَ: فَالتَفَتَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، فَقالَ: أیُّهَا الأَمیرُ، إنَّهُ یَقولُ کَذا وکَذا.

فَقالَ ابنُ زِیادٍ: أمّا ما ذَکَرتَ یَابنَ عَقیلٍ مِن أمرِ دَینِکَ فَإِنَّما هُوَ مالُکَ یُقضی بِهِ دَینُکَ، ولَسنا نَمنَعُکَ أن تَصنَعَ فیهِ ما أحبَبتَ. و أمّا جَسَدُکَ إذا نَحنُ قَتَلناکَ فَالخَیارُ فی ذلِکَ لَنا، ولَسنا نُبالی ما صَنَعَ اللّهُ بِجُثَّتِکَ. و أمَّا الحُسَینُ فَإِن لَم یُرِدنا لَم نُرِدهُ، وإن أرادَنا لَم نَکُفَّ عَنهُ. ولکِنّی اریدُ أن تُخبِرَنی یَابنَ عَقیلٍ، بِماذا أتَیتَ إلی هذَا البَلَدِ؟ شَ أمرَهُم، وفَرَّقتَ کَلِمَتَهُم، ورَمَیتَ بَعضَهُم عَلی بَعضٍ؟!

فَقالَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ: لَستُ لِذلِکَ أتَیتُ هذَا البَلَدَ، ولکِنَّکُم أظهَرتُمُ المُنکَرَ ودَفَنتُمُ المَعروفَ، وتَأَمَّرتُم عَلَی النّاسِ مِن غَیرِ رِضی، وحَمَلتُموهُم عَلی غَیرِ

ما أمَرَکُمُ اللّهُ بِهِ، وعَمِلتُم فیهِم بِأَعمالِ کِسری وقَیصَرَ، فَأَتَیناهُم لِنَأمُرَ فیهِم بِالمَعروفِ، ونَنهاهُم عَنِ المُنکَرِ، ونَدعوَهُم إلی حُکمِ الکِتابِ وَالسُّنَّهِ، وکُنّا أهلَ ذلِکَ، ولَم تَزَلِ الخِلافَهُ لَنا مُنذُ قُتِلَ أمیرُ المُؤمِنینَ عَلِیُّ بنُ أبی طالِبٍ علیه السلام، ولا تَزالُ الخِلافَهُ لَنا، فَإِنّا قُهِرنا عَلَیها، لِأَنَّکُم أوَّلُ مَن خَرَجَ عَلی إمامِ هُدیً، وشَقَّ عَصَا المُسلِمینَ، و أخَذَ هذَا الأَمرَ غَصبا، ونازَعَ أهلَهُ بِالظُّلمِ وَالعُدوانِ، ولا نَعلَمُ لَنا ولَکُم مَثَلًا إلّا قَولَ اللّهِ تَبارَکَ وتَعالی: «وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ» (3).

قالَ: فَجَعَلَ ابنُ زِیادٍ یَشتِمُ عَلِیّا وَالحَسَنَ وَالحُسَینَ علیهم السلام.

فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: أنتَ و أبوکَ أحَقُّ بِالشَّتیمَهِ مِنهُم، فَاقضِ ما أنتَ قاضٍ! فَنَحنُ أهلُ بَیتٍ مُوَکَّلٌ بِنَا البَلاءُ.

فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ: الحَقوا بِهِ إلی أعلَی القَصرِ، فَاضرِبوا عُنُقَهُ، و ألحِقوا رَأسَهُ جَسَدَهُ.

فَقالَ مُسلِمٌ رَحِمَهُ اللّهُ: أمَا وَاللّهِ یَا بنَ زِیادٍ! لَو کُنتَ مِن قُرَیشٍ، أو کانَ بَینی وبَینَکَ رَحِمٌ أو قَرابَهٌ لَما قَتَلتَنی، ولکِنَّکَ ابنُ أبیکَ (4). (5)

1- فی مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: «زیاد بن عبید ...»، وفی بعض النقول التی ستأتی لاحقا: «و أبوک زیاد بن عبیدٍ عبدُ بنی علاجٍ من ثقیف».
2- فی المصدر: «لا یجب» وهو خطأ، والصواب ما أثبتناه، وقریب منه ما فی مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی.
3- الشعراء: 227.
4- عبید اللّه هو ابن زیاد، ولا یعلم جدّه أی أبو زیاد، ولهذا یقال له: زیاد بن أبیه، فقال له مسلم علی سبیل الکنایه: أنک ابن أبیک، فنسبک غیر معلوم.
5- الفتوح: ج 5 ص 55، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 211 نحوه.


1227. الفتوح: مسلم بن عقیل را بر عبید اللّه بن زیاد، وارد کردند. نگهبان به وی گفت: بر امیر، سلام کن.

مسلم در جواب گفت: ساکت باش، بی مادر! تو را چه به سخن گفتن؟! به خدا سوگند، او برای من امیر نیست تا بر او سلام کنم. و نقل دیگر، چنین است: اگر می خواهد مرا بکشد، سلام من بر او، سودی ندارد. اگر مرا زنده نگه داشت، سلامم بر او بسیار می شود.

عبید اللّه بن زیاد به مسلم گفت: مانعی ندارد! سلام کنی یا نکنی، کشته خواهی شد.

مسلم بن عقیل گفت: اگر مرا بکشی، به راستی که بدتر از تو، بهتر از مرا کشته است.

ابن زیاد گفت: ای تفرقه افکنِ نافرمان! بر امامَت، خروج کردی و اتّحاد مسلمانان را در هم شکستی و بذر فتنه پاشیدی!

مسلم گفت: دروغ می گویی، ای پسر زیاد! به خدا سوگند که معاویه، خلیفه امّت بر پایه اجماع آنان نبود؛ بلکه با نیرنگ، بر وصیّ پیامبر، غلبه کرد و خلافت را از وی غصب نمود. پسرش یزید نیز همین گونه است؛ امّا بذر فتنه را تو پاشیدی؛ تو و پدرت زیاد بن عِلاج از طایفه بنی ثَقیف. من امیدوارم که خداوند، شهادت را به دست بدترینِ بندگانش روزی ام کند. به خدا سوگند، من نه مخالفت کرده ام و نه

کافر شده ام و نه آیینم را تغییر داده ام. همانا من در [راهِ] فرمانبری از امیر مؤمنان، حسین بن علی پسر فاطمه دختر پیامبر خدا، هستم و ما خاندان، به خلافت، سزاوارتریم از معاویه و فرزندش و خاندان زیاد.

ابن زیاد گفت: ای فاسق! مگر تو در مدینه شراب نمی خوردی؟

مسلم بن عقیل گفت: به خدا سوگند، سزاوارتر از من به می گساری، کسی است که آدم می کشد و با این حال، به لهو و لعب، مشغول است و گویا چیزی نشده است!

ابن زیاد گفت: ای فاسق! نفْست، آرزوی چیزی داشت که خداوند، آن را از تو دریغ داشت و به اهلش سپُرد!

مسلم بن عقیل گفت: اهل آن کیست، ای پسر مرجانه؟

ابن زیاد گفت: یزید و معاویه.

مسلم بن عقیل گفت: ستایش، خدا راست! کافی است که او میان ما و شما، داور باشد.

ابن زیاد که نفرین خدا بر او باد گفت: تو گمان می کنی که در حکومت، سهمی داری؟

مسلم بن عقیل گفت: نه، به خدا سوگند! گمان که نه؛ بلکه یقین دارم.

ابن زیاد گفت: خدا مرا بکشد، اگر تو را نکشم!

مسلم گفت: تو بد کشتن، زشت مُثله کردن و بدسرشتی را رها نمی کنی. به خدا سوگند، اگر ده نفر مورد اعتماد با من همراه بودند و شربتی آب می نوشیدم، طولی نمی کشید که مرا در قصر می دیدی؛ ولی اگر قصد کشتن مرا داری که قطعا چنین خواهی کرد، مردی از قریش را نزد من بفرست تا آنچه می خواهم، به وی وصیّت کنم.

عمر بن سعد بن ابی وقّاص برخاست و گفت: ای پسر عقیل! آنچه می خواهی، به من وصیّت کن.

مسلم گفت: تو را و خودم را به پروامندی از خدا سفارش می کنم، که با آن، هر خیری به دست می آید. تو، خویشاوندی میان من و خودت را می دانی. به جهت این خویشاوندی، بر تو لازم است که خواسته ام را برآورده سازی.

ابن زیاد گفت: ای عمر [بن سعد]! واجب است که خواسته پسر عمویت را برآوری گرچه او بر خود، ستم می کند؛ چرا که حتما کشته خواهد شد.

عمر بن سعد گفت: ای پسر عقیل! آنچه دوست داری، بگو.

مسلم که خداوند، رحمتش کند گفت: [نخستین] خواسته ام، این است که اسب و سلاحم را از این گروه، خریداری کنی(بستانی) و آن را بفروشی و هفتصد دِرهمی را که در شهر شما، قرض کرده ام، ادا کنی و [دومین خواسته ام،] این که وقتی [عبید اللّه] مرا کشت، جنازه ام را تحویل بگیری و به خاک بسپاری و [سومین خواسته ام،] این که برای حسین بن علی، نامه بنویسی که به کوفه قدم نگذارد تا آنچه بر من وارد شد، بر او وارد نشود.

آن گاه عمر بن سعد به عبید اللّه بن زیاد، رو کرد و گفت: ای امیر! او چنین و چنان، وصیّت کرد.

ابن زیاد گفت: ای پسر عقیل! در باره بدهکاری ات، همانا [وسایلت] اموال توست و دَینت با آنها ادا می شود. ما مانع نمی شویم که هر کاری می خواهی، با آن انجام دهی. جنازه ات نیز، وقتی تو را کشتیم، اختیار آن، با ماست و ما را باکی نیست که خداوند با جنازه ات چه می کند. و امّا حسین، اگر قصد ما را نداشته باشد، ما هم با او کاری نداریم؛ ولی اگر به سمت ما آمد، از او دست بر نمی داریم؛ لیکن می خواهم به من بگویی ای پسر عقیل که چرا به این شهر آمدی و اجتماع آنان را بر هم زدی و وحدتشان را در هم شکستی و گروهی را بر ضدّ گروهی دیگر شوراندی؟

مسلم بن عقیل گفت: من بدین جهت که تو گفتی، به این شهر نیامدم؛ لیکن شما زشتی ها را آشکار کردید، خوبی ها را به خاک سپردید و بدون رضایت مردم، بر

آنان حکومت کردید و آنان را به غیر آنچه دستور خداوند بود، وا داشتید و مانند کسرا و قیصر در میان آنان رفتار کردید. ما آمدیم تا در میان آنان، امر به معروف و نهی از منکر کنیم و آنان را به کتاب خدا و سنّت فرا خوانیم و ما شایسته این کاریم. خلافت، از آن زمان که امیر مؤمنان، علی بن ابی طالب، کشته شد، از آنِ ما بود و از این پس نیز از آنِ ماست. ما در خلافت، مقهور شدیم؛ چرا که شما اوّلین کسانی هستید که بر امامِ هدایت، خروج کردید و وحدت مسلمانان را در هم شکستید و حکومت را غصب کردید و با اهل آن، با ستم و عدوان، به نزاع پرداختید. برای خود و شما، مَثَلی را بهتر از سخن خداوند تبارک و تعالی نمی دانم: «و کسانی که ستم کرده اند، به زودی خواهند دانست که به کجا باز خواهند گشت».

پسر زیاد، شروع به دشنام دادن به علی علیه السلام، حسن علیه السلام و حسین علیه السلام کرد.

مسلم به وی گفت: تو و پدرت به این دشنام ها سزاوارترید. هر چه می خواهی، انجام بده! ما خاندانی هستیم که بلا [و سختی] بر ما حتمی شده است.

آن گاه عبید اللّه بن زیاد گفت: او را به بالای قصر ببرید و گردنش را بزنید [تا سرش به پایین فرو افتد] و سپس بدنش را به سرش ملحق سازید.

آن گاه مسلم که خداوند، رحمتش کند گفت: به خدا سوگند ای پسر زیاد اگر تو از قریش بودی، یا میان من و تو، خویشاوندی ای بود، مرا نمی کشتی؛ ولی تو، پسر پدرت هستی! (1)

1- عبید اللّه، پسر زیاد است؛ ولی پدر بزرگش یعنی پدر زیاد، معلوم نیست. بدین جهت به او «زیاد بن ابیه(زیاد پسر پدرش)» گفته اند. مسلم در این جا با کنایه می گوید: تو پسر پدرت هستی و تبارت معلوم نیست. م.


1228. الملهوف: لَمّا ادخِلُ [مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ] عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، لَم یُسَلِّم عَلَیهِ، فَقالَ لَهُ الحَرَسِیُّ: سَلِّم عَلَی الأَمیرِ، فَقالَ لَهُ: اسکُت یا وَیحَکَ! وَاللّهِ ما هُوَ لی بِأَمیرٍ.

فَقالَ ابنُ زِیادٍ: لا عَلَیکَ، سَلَّمتَ أم لَم تُسَلِّم فَإِنَّکَ مَقتولٌ.

فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: إن قَتَلتَنی فَلَقَد قَتَلَ مَن هُوَ شَرٌّ مِنکَ مَن هُوَ خَیرٌ مِنّی، وبَعدُ،

فَإِنَّکَ لا تَدَعُ سوءَ القِتلَهِ، وقُبحَ المُثلَهِ، وخُبثَ السَّریرَهِ، ولُؤمَ الغَلَبَهِ، لا أحَدَ أولی بِها مِنکَ.

فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: یا عاقُّ یا شاقُّ، خَرَجتَ عَلی إمامِکَ، وشَقَقتَ عَصَا المُسلِمینَ، و ألقَحتَ الفِتنَهَ بَینَهُم.

فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: کَذَبتَ یَابنَ زِیادٍ! إنَّما شَقَّ عَصَا المُسلِمینَ مُعاوِیَهُ وَابنُهُ یَزیدُ، و أمَّا الفِتنَهُ فَإِنَّما ألقَحَها أنتَ و أبوکَ زِیادُ بنُ عُبَیدٍ، عَبدُ بَنی عِلاجٍ مِن ثَقیفٍ (1)، و أنَا أرجو أن یَرزُقَنی اللّهُ الشَّهادَهَ عَلی یَدَی أشَرِّ البَرِیَّهِ.

فَقالَ ابنُ زِیادٍ: مِنَّتکَ نَفسُکَ أمرا حالَ اللّهُ دونَهُ، ولَم یَرَکَ لَهُ أهلًا، وجَعَلَهُ لِأَهلِهِ.

فَقالَ مُسلِمٌ: ومَن أهلُهُ یَابنَ مَرجانَهَ؟

فَقالَ: أهلُهُ یَزیدُ بنُ مُعاوِیَهَ.

فَقالَ مُسلِمٌ: الحَمدُ للّهِ، رَضینا بِاللّهِ حَکَما بَینَنا وبَینَکُم.

فَقالَ ابنُ زِیادٍ: أتَظُنُّ أنَّ لَکَ فِی الأَمرِ شَیئا.

فَقالَ مُسلِمٌ: وَاللّهِ ما هُوَ الظَّنُّ ولکِنَّهُ الیَقینُ.

فَقالَ ابنُ زِیادٍ: أخَبِرنی یا مُسلِمُ، لِمَ أتَیتَ هذَا البَلَدَ و أمرُهُم مُلتَئِمٌ فَشَ أمرَهُم بَینَهُم، وفَرَّقتَ کَلِمَتَهُم؟

فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: ما لِهذا أتَیتُ، ولکِنَّکُم أظهَرتُمُ المُنکَرَ، ودَفَنتُمُ المَعروفَ، وتَأَمَّرتُم عَلَی النّاسِ بِغَیرِ رِضیً مِنهُم، وحَمَلتُموهُم عَلی غَیرِ ما أمَرَکُم بِهِ اللّهُ،

وعَمِلتُم فیهِم بِأَعمالِ کِسری وقَیصَرَ، فَأَتَیناهُم لِنَأمُرَ فیهِم بِالمَعروفِ، ونَنهی عَنِ المُنکَرِ، ونَدعُوَهُم إلی حُکمِ الکِتابِ وَالسُّنَّهِ، وکُنّا أهلَ ذلِکَ کَما أمَرَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله.

فَجَعَلَ ابنُ زِیادٍ لَعَنَهُ اللّهُ یَشتِمُهُ، ویَشتِمُ عَلِیّا وَالحَسَنَ وَالحُسَینَ علیهم السلام. فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: أنتَ و أبوکَ أحَقُّ بِالشَّتمِ، فَاقضِ ما أنتَ قاضٍ یا عَدُوَّ اللّهِ. (2)

1- هذه العباره من مسلم طعن فی نسب عبید اللّه، فأبو عبید اللّه هو زیاد بن سمیه أو زیاد بن أبیه والذی ولد من أُم عاهره اسمها سمیّه ولم یعرف أبوه بالدقه، فعدّه معاویه من أبناء أبی سفیان(أی أنّه أخوه)، وعدّه مسلم من أبناء عبید الذی کان من موالی بنی علاج.
2- الملهوف: ص 120، مثیر الأحزان: ص 36 نحوه، بحار الأنوار: ج 44 ص 357 وفیه صدره إلی «البریّه».


1228. الملهوف: چون مسلم بن عقیل را بر عبید اللّه بن زیاد وارد کردند، بر او سلام نکرد. نگهبان به وی گفت: بر امیر، سلام کن.

مسلم به او گفت: وای بر تو! ساکت شو! به خدا سوگند که او برای من، امیر نیست.

ابن زیاد گفت: مانعی ندارد. سلام کنی یا نکنی، کشته خواهی شد.

مسلم به وی گفت: اگر مرا بکشی، به راستی که بدتر از تو، بهتر از مرا کشته است و تو هیچ گاه بد کشتن و زشت مُثله کردن و بدسرشتی و پیروزیِ دنائت آمیز را رها نخواهی ساخت و کسی به این کارها، سزاوارتر از تو نیست.

ابن زیاد به وی گفت: ای نافرمان و ای تفرقه افکن! بر امام خویش، خروج کردی و اتّحاد مسلمانان را بر هم زدی و بذر فتنه در میان آنها پاشیدی!

مسلم گفت: دروغ می گویی، ای پسر زیاد! همانا معاویه و پسرش یزید، اتّحاد مسلمانان را بر هم زدند و بذر فتنه را تو و پدرت زیاد پسر عُبَید عُبَیدی که بنده طایفه بنی عِلاج از قبیله ثَقیف بود (1) کاشتید. من امیدوارم که خداوند، شهادت را به دست بدترینِ بندگانش، روزی ام گرداند.

ابن زیاد گفت: نَفْست، آرزوی چیزی داشت که خداوند، آن را از تو دریغ کرد و تو را شایسته آن ندانست و آن را به اهلش سپرد!

مسلم گفت: اهل آن کیست، ای پسر مرجانه؟

ابن زیاد گفت: اهل آن، یزید بن معاویه است.

مسلم گفت: ستایش، خدا را! ما به حَکمیت خداوند در میان ما و شما، راضی هستیم.

ابن زیاد گفت: گمان می کنی که در حکومت، سهمی داری؟

مسلم گفت: به خدا سوگند، گمان که نه؛ بلکه یقین دارم.

ابن زیاد گفت: ای مسلم! به من بگو که: چرا به این شهر آمدی، با این که کارهایشان سازگار بود؛ ولی تو آن را بر هم زدی و وحدت آنان را در هم شکستی؟

مسلم گفت: برای تفرقه و بر هم زدن نظم نیامدم؛ بلکه شما زشتی ها را آشکار و خوبی ها را دفن کردید، بدون رضایت مردم، بر آنان حکومت کردید، آنان را به غیرِ آنچه خدا دستور داده بود، وا داشتید و مانند کسرا و قیصر با آنان رفتار کردید. ما آمدیم تا در میان آنان، امر به معروف و نهی از منکر کنیم، به حکمِ کتاب و سنّت فرا بخوانیم و

ما، شایسته این امور هستیم، چنان که پیامبر خدا دستور داد.

ابن زیاد که خداوند، او را لعنت کند شروع به دشنام دادن به مسلم و علی علیه السلام و حسن علیه السلام و حسین علیه السلام کرد.

مسلم به وی گفت: تو و پدرت، شایسته این دشنام ها هستید. هر چه می خواهی، بکن، ای دشمن خدا!

1- این جمله مسلم، طعنه ای به نَسَب عبید اللّه است. پدر عبید اللّه، زیاد بن سمیّه یا همان زیاد بن ابیه(زیاد پسر پدرش) بود که از مادری بدکاره(به نام سمیّه) به دنیا آمده بود و پدر مشخّصی نداشت. معاویه، او را پسر ابو سفیان و برادر خود اعلام کرد؛ امّا مسلم، او را پسر عبید که از بردگان بنی علاج بود خواند. م.


1229. أنساب الأشراف عن الشعبی: ادخِلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ رَحِمَهُ اللّهُ تَعالی عَلَی ابنِ زِیادٍ، وقَد ضُرِبَ عَلی فَمِهِ، فَقالَ: یَابنَ عَقیلٍ، أتَیتَ لِتَشتیتِ الکَلِمَهِ!

فَقالَ: ما لِذلِکَ أتَیتُ، ولکِنَّ أهلَ المِصرِ کَتَبوا أنَّ أباکَ سَفَکَ دِماءَهُم، وَانتَهَکَ أعراضَهُم، فَجِئنا لِنَأمُرَ بِالمَعروفِ، ونَنهی عَنِ المُنکَرِ.

فَقالَ: وما أنتَ وذاکَ؟ وجَری بَینَهُما کَلامٌ، فَقَتَلَهُ. (1)

1230. أنساب الأشراف عن عوانه: جَری بَینَ ابنِ عَقیلٍ وَابنِ زِیادٍ کَلامٌ، فَقالَ لَهُ [ابنُ زِیادٍ]: إیهِ یَابنَ حُلَیّهَ (2)، فَقالَ لَهُ ابنُ عَقیلٍ: حُلَیّهُ خَیرٌ مِن سُمَیَّهَ (3) و أعَفُّ. (4)

4/ 33 وَصایا مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ

1231. أنساب الأشراف: اتِیَ بِهِ [أی بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ] ابنَ زِیادٍ، وقَد آمَنَهُ ابنُ الأَشعَثِ، فَلَم یُنفَذ أمانُهُ، فَلَمّا وَقَفَ مُسلِمٌ بَینَ یَدَیهِ، نَظَرَ إلی جُلَسائِهِ، فَقالَ لِعُمَرَ بنِ سَعدِ بنِ

أبی وَقّاصٍ: إنَّ بَینی وبَینَکَ قَرابَهً أنتَ تَعلَمُها، فَقُم مَعی حَتّی اوصِیَ إلَیکَ، فَامتَنَعَ، فَقالَ ابنُ زِیادٍ: قُم إلَی ابنِ عَمِّکَ.

فَقامَ، فَقالَ [مُسلِمٌ]: إنَّ عَلَیَّ بِالکوفَهِ سَبعَمِئَهِ دِرهَمٍ مُذ قَدِمتُها، فَاقضِها عَنّی، وَانظُر جُثَّتی فَاطلُبها مِنِ ابنِ زِیادٍ فَوارِها، وَابعَث إلَی الحُسَینِ مَن یَرُدُّهُ. فَأَخبَرَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ ابنَ زِیادٍ بِما قالَ لَهُ.

فَقالَ: أمّا مالُکَ، فَهُوَ لَکَ تَصنَعُ فیهِ ما شِئتَ، و أمّا حُسَینٌ، فَإِنَّهُ إن لَم یُرِدنا لَم نُرِدهُ، و أمّا جُثَّتُهُ، فإنّا لا نُشَفِّعُکَ فیها؛ لِأَنَّهُ قَد جَهَدَ أن یُهلِکَنا، ثُمَّ قالَ: وما نَصنَعُ بِجُثَّتِهِ بَعدَ قَتلِنا إیّاهُ؟! (5)

1- أنساب الأشراف: ج 2 ص 339.
2- حلیّه: اسم ام مسلم وکانت جاریه عفیفه(راجع: ص 331 «شهادت مسلم بن عقیل»).
3- سمیّه: اسم جدّه عبید اللّه وکانت سیئه السمعه(مروج الذهب: ج 3 ص 15، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 469).
4- أنساب الأشراف: ج 2 ص 343.
5- أنساب الأشراف: ج 2 ص 339.


1229. أنساب الأشراف به نقل از شعبی: مسلم بن عقیل که خداوند متعال، رحمتش کند را بر ابن زیاد وارد کردند، در حالی که دهانش ضربت خورده بود. ابن زیاد گفت: ای مسلم! برای بر هم زدن وحدت مردم آمده ای؟

مسلم گفت: برای این نیامدم؛ لیکن مردم این شهر، نامه نوشتند که پدرت، خون هایشان را ریخته و آبرویشان را بر باد داده است. آمدیم تا امر به معروف و نهی از منکر کنیم.

ابن زیاد گفت: تو را چه به این کارها؟!

سخنانی میان آنها رد و بدل شد و ابن زیاد، مسلم را کشت.

1230. أنساب الأشراف به نقل از عوانه: میان پسر عقیل و پسر زیاد، سخنانی رد و بدل شد و آن گاه ابن زیاد به مسلم گفت: ساکت باش، ای پسر حُلَیّه! (1)

ابن عقیل به وی گفت: حُلَیّه از سُمیّه، (2) بهتر و عفیف تر بود

4/ 33 وصیّت های مسلم بن عقیل

1231. أنساب الأشراف: مسلم بن عقیل را نزد ابن زیاد آوردند. ابن اشعث به وی امان داده بود؛ ولی [عبید اللّه] امانش را نپذیرفت. وقتی مسلم در برابر ابن زیاد ایستاد، به همنشین های عبید اللّه نگاه کرد. آن گاه به عمر بن سعد بن ابی وقّاص گفت: میان من و تو، خویشاوندی است و تو آن را می دانی. برخیز تا به تو وصیّت کنم.

عمر بن سعد، امتناع کرد. ابن زیاد به وی گفت: برخیز و نزد عموزاده ات برو.

عمر بن سعد برخاست. مسلم گفت: از هنگامی که به کوفه وارد شده ام، هفتصد درهم بدهکارم. آن را ادا کن. جنازه ام را از ابن زیاد، تحویل بگیر و به خاک بسپار، و کسی را به سوی حسین بفرست تا او را برگرداند.

عمر بن سعد، تمام آنچه را که مسلم گفته بود، برای ابن زیاد باز گفت.

ابن زیاد به عمر بن سعد گفت: مال تو، اختیارش با توست. هر کاری می خواهی، بکن. در باره حسین نیز، اگر او قصد ما را نداشته باشد، ما هم با او کاری نداریم. و امّا جنازه مسلم، شفاعت تو را در این باره نمی پذیریم؛ زیرا او تلاش کرد که ما را نابود کند.

سپس گفت: پس از کشتن او، با جنازه اش می خواهیم چه کنیم؟!

1- حُلَیّه، نام مادر مسلم است که کنیزی پاک دامن بود. م.
2- سمیّه، نام مادربزرگ عبید اللّه بود که زنی بدنام بود. م.


1232. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): بَعَثَ [ابنُ زِیادٍ] إلی مُسلِمٍ فَجی ءَ بِهِ، فَأَنَّبَهُ وبَکَّتَهُ (1) و أمَرَ بِقَتلِهِ.

فَقالَ: دَعنی اوصی. قالَ: نَعَم. فَنَظَرَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ، فَقالَ: إنَّ لی إلَیکَ حاجَهً، وبَینی وبَینَکَ رَحِمٌ. فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ: انظُر فی حاجَهِ ابنِ عَمِّکَ.

فَقامَ إلَیهِ، فَقالَ: یا هذا، إنَّهُ لَیسَ هاهُنا رَجُلٌ مِن قُرَیشٍ غَیرُکَ، وهذَا الحُسَینُ بنُ عَلیٍّ علیه السلام قَد أظَلَّکَ، فَأَرسِل إلَیهِ رَسولًا فَلیَنصَرِف؛ فَإِنَّ القَومَ قَد غَرّوهُ وخَدَعوهُ وکَذَّبوهُ، وإنَّهُ إن قُتِلَ لَم یَکُن لِبَنی هاشِمٍ بَعدَهُ نِظامٌ، وعَلَیَّ دَینٌ أخَذتُهُ مُنذُ قَدِمتُ الکوفَهَ فَاقضِهِ عَنّی، وَاطلُب جُثَّتی مِنِ ابنِ زِیادٍ فَوارِها.

فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: ما قالَ لَکَ؟ فَأَخبَرَهُ بِما قالَ، فَقالَ: قُل لَهُ: أمّا مالُک فَهُوَ لَکَ لا نَمنَعُکَ مِنهُ، و أمّا حُسَینٌ فَإِن تَرَکَنا لَم نُرِدهُ، و أمّا جُثَّتُهُ فَإِذا قَتَلناهُ لَم نُبالِ ما صُنِعَ بِهِ.

ثُمَّ أمَرَ بِهِ فَقُتِلَ ... وقَضی عُمَرُ بنُ سَعدٍ دَینَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، و أخَذَ جُثَّتَهُ فَکَفَّنَهُ ودَفَنَهُ، و أرسَلَ رَجُلًا إلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَحَمَلَهُ عَلی ناقَهٍ و أعطاهُ نَفَقَهً، و أمَرَهُ أن یُبَلِّغَهُ

ما قالَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ، فَلَقِیَهُ عَلی أربَعِ مَراحِلٍ فَأَخبَرَهُ. (2)

1- التبکیت: التقریع والتوبیخ(النهایه: ج 1 ص 148 «بکت»).
2- الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ج 1 ص 461، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 300 نحوه.

1232. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ابن زیاد به دنبال مسلم فرستاد و او را آوردند. پس او را بسیار سرزنش و توبیخ کرد و دستور کشتنش را داد. مسلم گفت: بگذار وصیّت کنم.

ابن زیاد گفت: باشد.

مسلم به عمر بن سعد بن ابی وقّاص نگاه کرد و گفت: من از تو خواسته ای دارم، و میان من و تو، خویشاوندی است.

عبید اللّه گفت: در خواسته عموزاده ات بنگر.

عمر بن سعد، نزد مسلم رفت. مسلم گفت: ای مرد! در این جا مردی قرشی، جز تو نیست. اینک، حسین بن علی به سوی کوفه رو کرده است. فرستاده ای به سویش بفرست که باز گردد؛ چرا که این قوم به او نیرنگ زده و او را فریفته و به او دروغ گفته اند. به راستی، اگر حسین کشته شود، دیگر برای بنی هاشم، پیوستگی نخواهد بود. من، قرضی دارم که هنگام ورود به کوفه گرفته ام. آن را از جانب من، ادا کن. جنازه ام را نیز از ابن زیاد، تحویل بگیر و به خاک بسپار.

ابن زیاد گفت: چه گفت؟

عمر بن سعد، وصایای مسلم را به وی بازگو کرد. عبید اللّه گفت: مال تو، اختیارش با توست و ما جلوی آن را نمی گیریم. حسین نیز، اگر کاری به کار ما نداشته باشد، ما هم با او کاری نداریم. و امّا جنازه اش، وقتی او را کشتیم، دیگر برای ما مهم نیست که با آن چه شود.

آن گاه دستور داد و مسلم را کشتند .... عمر بن سعد، بدهی مسلم بن عقیل را پرداخت و جنازه اش را گرفت و کفن کرد و به خاک سپرد و مردی را به سوی حسین علیه السلام روانه کرد و او را بر شتری سوار کرد و توشه راه به وی داد و دستور داد آنچه را مسلم به وی گفته بود، به حسین علیه السلام ابلاغ کند.

قاصد، حسین علیه السلام را در منزل چهارم [از مکّه به کوفه] دید و به ایشان گزارش داد.



1233. العقد الفرید عن أبی عبیدالقاسم بن سلّام: واتِیَ بِهِ [أی بِمُسلِمٍ] ابنَ زِیادٍ، فَقَدَّمَهُ لِیَضرِبَ عُنُقَهُ، فَقالَ لَهُ: دَعنی حَتّی اوصِیَ، فَقالَ لَهُ: أوصِ. فَنَظَرَ فی وُجوهِ النّاسِ، فَقالَ لِعُمَرَ بنِ سَعدٍ: ما أری قُرَشِیّا هُنا غَیرَکَ، فَادنُ مِنّی حَتّی اکَلِّمَکَ، فَدَنا مِنهُ.

فَقالَ لَهُ: هَل لَکَ أن تَکونَ سَیِّدَ قُرَیشٍ ما کانَت قُرَیشٌ؟ إنَّ حُسَینا ومَن مَعَهُ وهُم تِسعونَ إنسانا ما بَینَ رَجُلٍ وَامرَأَهٍ فِی الطَّریقِ، فَاردُدهُم، وَاکتُب لَهُم ما أصابَنی. ثُمَّ ضُرِبَ عُنُقُهُ.

فَقالَ عُمَرُ لِابنِ زِیادٍ: أتَدری ما قالَ لی: قالَ: اکتُم عَلَی ابنِ عَمِّکَ، قالَ: هُوَ أعظَمُ مِن ذلِکَ. قالَ: وما هُوَ؟

قالَ: قالَ لی: إنَّ حُسَینا أقبَلَ، وهُم تِسعونَ إنسانا ما بَینَ رَجُلٍ وَامرَأَهٍ، فَاردُدهُم وَاکتُب إلَیهِ بِما أصابَنی.

فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: أما وَاللّهِ إذ دَلَلتَ عَلَیهِ، لا یُقاتِلُهُ أحَدٌ غَیرُکَ. (1)

1234. الأخبار الطوال: لَمّا ادخِلَ [مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ] عَلَیهِ، وقَدِ اکتَنَفَهُ الجَلاوِزَهُ، قالوا لَهُ: سَلِّم عَلَی الأَمیرِ. قالَ: إن کانَ الأَمیرُ یُریدُ قَتلی فَما أنتَفِعُ بِسَلامٍ عَلَیهِ! وإن کانَ لَم یُرِد، فَسَیَکثُرُ عَلَیهِ سَلامی.

قالَ ابنُ زِیادٍ: کَأَنَّکَ تَرجُو البَقاءَ؟ فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: فَإِن کُنتَ مُزمِعا عَلی قَتلی، فَدَعنی اوصِ إلی بَعضِ مَن هاهُنا مِن قَومی. قالَ لَهُ: أوصِ بِما شِئتَ.

فَنَظَرَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدِ بنِ أبی وَقّاصٍ، فَقالَ لَهُ: اخلُ مَعی فی طَرَفِ هذَا البَیتِ حَتّی اوصِیَ إلَیکَ، فَلَیسَ فِی القَومِ أقرَبُ إلَیَّ ولا أولی بی مِنکَ. فَتَنَحّی مَعَهُ ناحِیَهً، فَقالَ لَهُ: أتَقبَلُ وَصِیَّتی؟ قالَ: نَعَم.

قالَ مُسلِمٌ: إنَّ عَلَیَّ هاهُنا دَینا مِقدارَ ألفِ دِرهَمٍ، فَاقضِ عَنّی، وإذا أنَا قُتِلتُ فَاستَوهِب مِنِ ابنِ زِیادٍ جُثَّتی لِئَلّا یُمَثَّلَ بِها، وَابعَث إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام رَسولًا قاصِدا مِن قِبَلِکَ یُعلِمهُ حالی، وما صِرتُ إلَیهِ مِن غَدرِ هؤُلاءِ الَّذینَ یَزعُمونَ أنَّهُم شِیعَتُهُ، و أخبِرهُ بِما کانَ مِن نَکثِهِم بَعدَ أن بایَعَنی مِنهُم ثَمانِیَهَ عَشَرَ ألفَ رَجُلٍ، لِیَنصَرِفَ إلی حَرَمِ اللّهِ فَیُقیمَ بِهِ، ولا یَغَتَرَّ بِأَهلِ الکوفَهِ. وقَد کانَ مُسلِمٌ کَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام أن یَقدَمَ ولا یَلبَثَ.

فَقالَ لَهُ عُمَرُ بنُ سَعدٍ: لَکَ عَلَیَّ ذلِکَ کُلُّهُ، و أنا بِهِ زَعیمٌ. فَانصَرَفَ إلَی ابنِ زِیادٍ فَأَخبَرَهُ بِکُلِّ ما أوصی بِهِ إلَیهِ مُسلِمٌ.

فَقالَ لَهُ ابنُ زِیادٍ: قَد أسَأتَ فی إفشائِکَ ما أسَرَّهُ إلَیکَ، وقَد قیلَ: إنَّهُ لا یَخونُکَ إلّا الأَمینُ، ورُبَّما ائتَمَنَکَ الخائِنُ (2). (3)

1- العقد الفرید: ج 3 ص 365، المحاسن والمساوئ: ص 60 عن أبی معشر، الإمامه والسیاسه: ج 2 ص 10 وفیه «لعمر بن سعید»، المحن: ص 145، جواهر المطالب: ج 2 ص 268.
2- هکذا فی المصدر، والظاهر أنّه وقع فیه تصحیف، والصواب: «إنّه لا یخونک الأمین، وربما ائتمنتَ الخائن» وتؤیّد هذا المعنی نُقولٌ اخری کثیره.
3- الأخبار الطوال: ص 240.


1233. العقد الفرید به نقل از ابو عبید قاسم بن سلّام: مسلم را نزد ابن زیاد آوردند. او را جلو برد تا گردنش را بزند که مسلم گفت: بگذار وصیّت کنم.

ابن زیاد گفت: وصیّت کن.

مسلم به سرشناسان [مجلس]، نگاه کرد و به عمر بن سعد، رو کرد و گفت: من در این جا قرشی ای جز تو نمی بینم. نزدیک بیا تا با تو سخن بگویم.

عمر بن سعد، نزدیک شد. مسلم به وی گفت: آیا می خواهی تا قریش هست، آقای قریش باشی؟ به راستی که حسین و همراهانش که نود زن و مردند در راه اند. آنها را باز گردان و احوال مرا برایش بنویس.

سپس گردن مسلم، زده شد. عمر به ابن زیاد گفت: آیا می دانی به من چه گفت؟

ابن زیاد گفت: رازنگهدارِ عموزاده ات باش.

عمر بن سعد گفت: مهم تر از این حرف هاست.

ابن زیاد گفت: چیست؟

عمر بن سعد گفت: مسلم به من گفت: حسین، همراه نود زن و مرد، در راه است. آنها را برگردان و احوال مرا برایش بنویس.

ابن زیاد به عمر بن سعد گفت: حال که تو این مطلب را خبر دادی، بدان که به خدا سوگند کسی جز تو با او(حسین) نمی جنگد.

1234. الأخبار الطوال: چون مسلم بر عبید اللّه وارد شد، نگهبانان که او را محاصره کرده بودند، به وی گفتند: بر امیر، سلام کن.

مسلم گفت: اگر امیر می خواهد مرا بکشد، از سلام بر او چه نفعی می بَرم؟ اگر نخواهد مرا بکشد، سلامم بر او در آینده بسیار خواهد شد.

ابن زیاد گفت: گویا امید زنده ماندن داری؟

مسلم گفت: اگر تصمیم قطعی بر کشتنم داری، بگذار به یکی از افراد این جا، وصیّت کنم.

ابن زیاد گفت: هر چه می خواهی، وصیّت کن.

مسلم به عمر بن سعد بن ابی وقّاص نگاه کرد و گفت: با من به این گوشه اتاق بیا تا وصیّت کنم، که در میان این جمع، کسی نزدیک تر از تو به من نیست.

عمر بن سعد و او به گوشه ای رفتند. مسلم گفت: آیا وصیّت مرا می پذیری؟

گفت: آری.

مسلم گفت: در این شهر به اندازه هزار درهم بدهکارم. آن را از جانب من، ادا کن. وقتی کشته شدم، جنازه ام را از ابن زیاد، تحویل بگیر تا مُثله نشود. و قاصدی را از جانب خود به سوی حسین بن علی بفرست و او را از احوال من و از نیرنگ این قوم که گمان می کنند شیعه اویند، باخبر ساز و به وی گزارش بده که هجده هزار نفری که با من بیعت کرده بودند، بیعتشان را شکستند، تا به حرم خدا برگردد و در آن جا اقامت گزیند و فریفته کوفیان نشود.

مسلم پیش از این برای حسین علیه السلام نوشته بود که بی درنگ به سمت کوفه بیاید.

عمر بن سعد به مسلم گفت: همه اینها بر عهده من و من، عهده دار آنها هستم. و آن گاه نزد ابن زیاد رفت و تمام وصیّت های مسلم را برای ابن زیاد باز گفت.

ابن زیاد به وی گفت: بد کردی که اسرارش را افشا کردی. گفته اند: امین، خیانت نمی کند؛ ولی گاهی خیانتکار، امین به حساب می آید.



1235. مقاتل الطالبیّین عن مدرک بن عماره: ثُمَّ ادخِلَ عَلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ لَعَنَهُ اللّهُ فَلَم یُسَلِّم عَلَیهِ، فَقالَ لَهُ الحَرَسُ: ألا تُسَلِّمُ عَلَی الأَمیرِ؟ فَقالَ: إن کانَ الأَمیرُ یُریدُ قَتلی فما سَلامی عَلَیهِ؟! وإن کانَ لا یُریدُ قَتلی، فَلَیَکثُرَنَّ سَلامی عَلَیهِ.

فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ لَعَنَهُ اللّهُ: لَتُقتَلَنَّ. قالَ: أکَذلِکَ؟ قالَ: نَعَم. قالَ: دَعنی إذا اوصی إلی بَعضِ القَومِ. قالَ: أوصِ إلی مَن أحبَبتَ.

فَنَظَرَ ابنُ عَقیلٍ إلَی القَومِ وهُم جُلَساءُ ابنِ زِیادٍ، وفیهِم عُمَرُ بنُ سَعدٍ، فَقالَ: یا عُمَرُ، إنَّ بَینی وبَینَکَ قَرابَهً دَونَ هؤُلاءِ، ولی إلَیکَ حاجَهٌ، وقَد یَجِبُ عَلَیکَ لِقَرابَتی نُجحُ حاجَتی، وهِیَ سِرٌّ. فَأَبی أن یُمَکِّنَهُ مِن ذِکرِها.

فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ: لا تَمتَنِع مِن أن تَنظُرَ فی حاجَهِ ابنِ عَمِّکَ. فَقامَ مَعَهُ، وجَلَسَ حَیثُ یَنظُرُ إلَیهِما ابنُ زِیادٍ لَعَنَهُ اللّهُ.

فَقالَ لَهُ ابنُ عَقیلٍ: إنَّ عَلَیَّ بِالکوفَهِ دَینا استَدَنتُهُ مُذ قَدِمتُها، تَقضیهِ عَنّی حَتّی یَأتِیَکَ مِن غَلَّتی بِالمَدینَهِ، وجُثَّتی فَاطلُبها مِنِ ابنِ زِیادٍ فَوارِها، وَابعَث إلَی الحُسَینِ علیه السلام مَن یَرُدُّهُ.

فَقالَ عُمَرُ لِابنِ زِیادٍ: أتَدری ما قالَ؟ قالَ: اکتُم ما قالَ لَکَ. قالَ: أتَدری ما قالَ لی؟ قالَ: هاتِ، فَإِنَّهُ لا یَخونُ الأَمینُ، ولا یُؤتَمَنُ الخائِنُ (1). قالَ: کَذا وکَذا.

قالَ: أمّا مالُکَ، فَهُوَ لَکَ ولَسنا نَمنَعُکَ مِنهُ، فَاصنَع فیهِ ما أحبَبتَ. و أمّا حُسَینٌ، فَإِنَّهُ إن لَم یُرِدنا لَم نُرِدهُ، وإن أرادَنا لَم نَکُفَّ عَنهُ. و أمّا جُثَّتُهُ، فَإِنّا لا نُشَفِّعُکَ فیها؛ فَإِنَّهُ لَیسَ لِذلِکَ مِنّا بِأَهلٍ، وقَد خالَفَنا وحَرَصَ عَلی هَلاکِنا.

ثُمَّ قالَ ابنُ زِیادٍ لِمُسلِمٍ: قَتَلَنِی اللّهُ إن لَم أقتُلکَ قِتلَهً لَم یُقتَلها أحَدٌ مِنَ النّاسِ فِی الإِسلامِ. قالَ: أما إنَّکَ أحَقُّ مَن أحدَثَ فِی الإِسلامِ ما لَیسَ فیهِ، أما إنَّکَ لَم تَدَع سوءَ القِتلَهِ، وقُبحَ المُثلَهِ، وخُبثَ السّیرَهِ، ولُؤمَ الغیلَهِ، لِمَن هُوَ أحَقُّ بِهِ مِنکَ.

ثُمَّ قالَ ابنُ زِیادٍ: اصعَدوا بِهِ فَوقَ القَصرِ فَاضرِبوا عُنُقَهُ. (2)

1- فی أکثر النقول جاء هکذا: «... ولکن قد یؤتمن الخائن».
2- مقاتل الطالبیّین: ص 108 وراجع: مثیر الأحزان: ص 36.


1235. مقاتل الطالبیّین به نقل از مدرک بن عماره: آن گاه [مسلم] را بر عبید اللّه بن زیاد که خداوند، او را لعنت کند وارد کردند؛ ولی سلام نکرد. نگهبان گفت: آیا بر امیر، سلام نمی کنی؟

مسلم گفت: اگر امیر، قصد کشتن مرا دارد، چه سلامی؟! و اگر قصد کشتن مرا ندارد، بر او بسیار سلام خواهم داد.

عبید اللّه که خداوند، لعنتش کند به مسلم گفت: حتما کشته می شوی.

مسلم گفت: حتما؟

گفت: آری.

مسلم گفت: بگذار به یکی از این جمعیت، وصیّت کنم.

ابن زیاد گفت: به هر که دوست داری، وصیّت کن.

پسر عقیل به جمعیت که هم نشین های ابن زیاد بودند نگاه کرد و در میان

آنها، عمر بن سعد را دید. گفت: ای عمر! میان من و تو و نه دیگران، خویشاوندی هست و اینک از تو خواسته ای دارم. به خاطر خویشاوندی، لازم است خواسته ام را برآوری و آن، سرّی است.

عمر بن سعد، امتناع ورزید که مسلم خواسته اش را بگوید. عبید اللّه بن زیاد به وی گفت: امتناع مکن که درخواست عموزاده ات را اجابت کنی.

آن گاه عمر بن سعد، نزد مسلم رفت و به گونه ای نشست که پسر زیاد که خداوند، لعنتش کند آن دو را ببیند.

مسلم بن عقیل به عمر گفت: من در کوفه بدهکاری ای دارم که آن را هنگام ورود به کوفه قرض گرفتم. آن را از جانب من، ادا کن تا از محصولاتم در مدینه برایت بیاورند. نیز جنازه ام را از ابن زیاد بخواه و به خاک بسپار، و قاصدی به سوی حسین بفرست که او را باز گرداند.

عمر به ابن زیاد گفت: می دانی چه گفت؟

ابن زیاد گفت: آنچه را گفت، افشا مکن.

عمر [دوباره] گفت: می دانی چه گفت؟

ابن زیاد گفت: بگو. امین، خیانت نمی کند؛ ولی گاهی خیانتکار، امین به حساب می آید.

عمر، وصیّت های مسلم را برای ابن زیاد، شرح داد. ابن زیاد گفت: مال تو، اختیارش با توست و ما تو را از آن باز نمی داریم. هر گونه دوست داری، عمل کن. حسین نیز، اگر او قصد ما را نکند، ما به او کاری نخواهیم داشت؛ ولی اگر قصد ما را کرد، از او دست بر نمی داریم. و امّا جنازه مسلم! شفاعت تو را در باره آن نمی پذیریم؛ چرا که شایسته آن نیست. او به مخالفت با ما برخاست و برای نابودی ما، تلاش کرد.

سپس ابن زیاد به مسلم گفت: خداوند، مرا بکشد، اگر تو را به گونه ای نکشم که [پیش از این] در اسلام، کسی آن گونه کشته نشده است!

مسلم گفت: تو، سزاوار آنی که در اسلام، بدعت بگذاری. تو نمی توانی بد کشتن و زشت مُثله کردن و بدسرشتی و نیرنگ را به کسی غیر از خودت وا بگذاری.

آن گاه ابن زیاد گفت: او را بر بالای قصر ببرید و گردنش را بزنید.

1236. الأمالی للشجری عن سعید بن خالد: قالَ [مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ لِعُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ]: ایذَن لی فِی الوَصِیَّهِ، فَقالَ: أوصِ، فَدَعا عُمَرَ بنَ سَعدٍ، لِلقَرابَهِ بَینَهُ وبَینَ الحُسَینِ علیه السلام، فَقالَ لَهُ: إنَّ الحُسَینَ علیه السلام قَد أقبَلَ فی سِیافِهِ وتِراسِهِ (1)، واناسٌ مِن وُلدِهِ و أهلِ بَیتِهِ، فَابعَث إلَیهِ مَن یُحَذِّرُهُ ویُنذِرُهُ فَیَرجِعَ؛ فَقَد رَأَیتُ مِن خِذلانِ أهلِ الکوفَهِ ما قَد رَأَیتُ.

فَقالَ لَهُ عُبَیدُ اللّهِ: ما قالَ لَکَ هذا؟ قالَ: قالَ لی کَذا وکَذا، وجاءَ عُبَیدَ اللّهِ فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ (2)، فَقالَ عُبَیدُ اللّهِ: إنَّهُ لا یَخونُ الأَمینُ، ولکِنَّهُ قَد یُؤتَمَنُ الخائِنُ. (3)

4/ 34 شَهادَهُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ

کان مسلم بن عقیل علیه السلام أحد أبرز وجوه النهضه الحسینیه، وقد بُعث إلی الکوفه مندوباً عن الإمام علیه السلام بهدف إقامه أرضیه الثوره ومقدماتها. (4)

کنیته أبو داوود، (5) وکان من رواه الحدیث، (6) وکان یشبه رسول اللّه صلی الله علیه و آله. (7) ویعتبر أشجع

أولاد عقیل بن أبی طالب. (8) والدته امّ ولد، (9) واسمها حُلیّه، (10) وکان والده عقیل اشتراها من سبیالشام. (11) وتفید روایه الطبریّ أنّ مسلماً ولد فی الکوفه، (12) وتدلّ هذه الروایه إلی جانب الروایات التی تصرّح أنّه کان من أصحاب الإمام علی علیه السلام، وکان أحد قاده میمنه الجیش المشاه فی معرکه صفین (13) علی أنّ عقیلًا کان یعیش فی الکوفه قبل قدوم الإمام علی علیه السلام إلیها بسنوات، ولذلک ربما کانت معرفته بأهل الکوفه أحد الأسباب التی دفعت الإمام الحسین علیه السلام إلی إرساله إلی الکوفه ممثِّلًا عنه.

کان مسلم صهر أمیر المؤمنین علیه السلام، و اسم زوجته رقیه، (14) وذکرت بعض الروایات أنَّ اسمها امّ کلثوم (15)، ویحتمل أن یکون کنیه رقیهُ. و کان له ابنان هما عبداللّه وعلی. (16) وقد

استشهد عبداللّه فی کربلاء. (17) نعم ذکر له أولاد آخرون أیضاً، (18) لکن علی أی حال فقد جاء التصریح بأنّه قد انقطع نسله. (19)

شهد عدد من إخوه مسلم واقعه کربلاء واستشهدوا رحمه اللّه علیهم أجمعین. (20)

1- التُّرسُ من السلاح: المُتوقَّی بها، جمعه تِراس(تاج العروس: ج 8 ص 215 «ترس»).
2- کذا فی المصدر، وهذه العباره لا تتناسب مع التی قبلها، والظاهر زیاده إحداهما.
3- الأمالی للشجری: ج 1 ص 167.
4- راجع: ص 28(الفصل الثالث/ إشخاص الإمام علیه السلام مندوبه الخاص إلی الکوفه وکتابه إلی أهلها) و ص 60(الفصل الرابع/ تقاریر حول ما جری فی طریق الکوفه).
5- الثقات لابن حبّان: ج 5 ص 391.
6- الثقات لابن حبّان: ج 5 ص 391.
7- التاریخ الکبیر: ج 7 ص 266، الثقات لابن حبّان: ج 5 ص 391.
8- المعارف لابن قتیبه: ص 204، أنساب الأشراف: ج 2 ص 334 وفیه: «کان أرجل ولد عقیل و أشجعها [أرجل أی أکمل]».
9- تاریخ الطبری: ج 5 ص 469، الطبقات الکبری: ج 4 ص 42، مقاتل الطالبیّین: ص 86، المعارف لابن قتیبه: ص 204 بزیاده «وقال بعضهم کانت أُمّ مسلم بن عقیل نبطیه من آل فرزندا»؛ الأمالی للشجری: ج 1 ص 171، الحدائق الوردیه: ج 1 ص 121، عمده الطالب: ص 32.
10- أنساب الأشراف: ج 2 ص 343، مقاتل الطالبیّین: ص 86، الطبقات الکبری: ج 4 ص 42 وفیه: «خلیله»، تاریخ خلیفه بن خیّاط: ص 179 وفیه: «أُمّه فتاه تدعی حلبه»؛ لباب الأنساب: ج 1 ص 376 وفیه «حلبه»، الأمالی للشجری: ج 1 ص 171 وفیه «حبله»، الحدائق الوردیّه: ج 1 ص 121 وفیه «جبله».
11- لباب الأنساب: ج 1 ص 376، مقاتل الطالبیّین: ص 86.
12- تاریخ الطبری: ج 5 ص 469.
13- الفتوح: ج 4 ص 24؛ المناقب لابن شهرآشوب: ج 3 ص 168.
14- المحبّر: ص 56 وفیه «رقیه الصغری»، المعارف لابن قتیبه: ص 204، أنساب الأشراف: ج 2 ص 328، مقاتل الطالبیّین: ص 98؛ المجدی: ص 18 وفیه «رقیه الصغری»، الأمالی للشجری: ج 1 ص 171، الحدائق الوردیّه: ج 1 ص 121 وفی الثلاثه الأخیره بزیاده «وامّها امّ ولد».
15- عمده الطالب: ص 32.
16- أنساب الأشراف: ج 2 ص 328، المعارف لابن قتیبه: ص 204.
17- راجع: ج 7 ص 158(القسم الثامن/ الفصل الثامن: مقتل أولاد عقیل/ عبد اللّه بن مسلم بن عقیل).
18- أنساب الأشراف: ج 2 ص 328 وفیه «مسلم بن مسلم وامّه من بنی عامر بن صعصعه وعبد اللّه لُام ولد ومحمّد»، المعارف لابن قتیبه: ص 204 وفیه «مسلم وعبدالعزیز». وذکر فی بعض النقول ثلاثه أولاد لمسلم: عبد اللّه وکان له من العمر 14 عاماً، ومحمّد(12 عاماً) وعاتکه وکانت تبلغ من العمر سبعاً فی کربلاء(راجع: ذخیره الدارین: ص 310).
19- لباب الأنساب: ج 1 ص 376، عمده الطالب: ص 32؛ جمهره أنساب العرب: ص 69، نسب قریش: ص 84، مقاتل الطالبیّین: ص 86.
20- راجع: ج 7 ص 158(القسم الثامن/ الفصل الثامن: مقتل أولاد عقیل).


1236. الأمالی، شجری به نقل از سعید بن خالد: مسلم بن عقیل به عبید اللّه بن زیاد گفت: اجازه بده وصیّت کنم.

ابن زیاد گفت: وصیّت کن.

مسلم، عمر بن سعد را به خاطر خویشاوندی ای که میان او(عمر بن سعد) و حسین علیه السلام بود، خواست و به وی گفت: به راستی که حسین با شمشیرها و زره ها و جمعی از فرزندان و خاندانش به سمت کوفه می آید. کسی را به سویش بفرست تا او را بترساند و بر حذر دارد، تا باز گردد؛ چرا که بی وفایی کوفیان را به عیان دیدم.

عبید اللّه به عمر بن سعد گفت: چه گفت؟

عمر گفت: وصیّتش، این بود. و به وی گزارش داد.

عبید اللّه گفت: به راستی که امین، خیانت نمی کند؛ ولی گاهی خیانتکار، امین به حساب می آید