گروه نرم افزاری آسمان






4/ 36 شَهادَهُ هانِئِ بنِ عُروَهَ


هانی بن عروه المرادی المذحجی (1) من الذین أدرکوا الجاهلیه والإسلام ولذلک وصف بأنّه «مخضرم» (2)، کان یبلغ من العمر عند وفاه النبی صلی الله علیه و آله أکثر من 40 عاماً. (3)

کان من خواص أصحاب الإمام علی علیه السلام، (4) وشهد معه معرکه الجمل (5) وصفّین. (6)

کان من وجهاء الیمن وقدم إلی الکوفه (7) وکان یتولّی زعامه قبیله مراد. (8) ولذلک فقد کان تحت إمرته رجال کثیرون، وکان هانی من أهمّ أنصار مسلم علیه السلام خلال ثوره الکوفه، حیث جعل داره مرکزاً لتواجده وقیاده النهضه (9)، ولکنّ ابن زیاد اعتقله باسلوب ماکر، وقتله فی

التاسع من ذی الحجّه سنه 60 للهجره، فی الیوم التالی لخروج الإمام الحسین علیه السلام نحو

الکوفه. (10)

کان هانی یبلغ من العمر عند شهادته حوالی تسعین سنه. (11)

1- جمهره أنساب العرب: ص 406، نسب معد: ج 1 ص 329 وراجع: الإصابه: ج 5 ص 96 وفی ج 6 ص 445 «هانی بن عروه بن الفضفاض بن نمران».
2- المخضرم الذی أدرک الجاهلیه والإسلام(لسان العرب: ج 12 ص 185).
3- الإصابه: ج 6 ص 445 و 559.
4- الإصابه: ج 6 ص 445.
5- المناقب لابن شهرآشوب: ج 3 ص 160 وفیه: قال هانی بن عروه المذحجی: یا لک حرب حثها جمالها قائده ینقصها ضلالها هذا علی حوله اقیالها
6- وکان من کلامه للإمام علیه السلام حول الحرب مع أهل الشام «لیس حربهم شی ء أخوف من الموت وإیّاه نرید»(راجع: تاریخ دمشق: ج 59 ص 130 والفتوح: ج 2 ص 481 و 510 و وقعه صفّین: ص 137).
7- أنصار الحسین علیه السلام: ص 125.
8- مروج الذهب: ج 3 ص 59، الإصابه: ج 5 ص 96 وفیه «من رؤساء أهل الکوفه»، الأخبار الطوال: ص 233 وفیه «من أشراف أهل الکوفه».
9- راجع: ص 72(قدوم مسلم الکوفه وبیعه أهلها له) و ص 148(کتاب مسلم إلی الإمام علیه السلام یدعوه إلی القدوم إلی الکوفه) و ص 140(تحوّل مسلم إلی بیت هانی بن عروه) وص 150(ما روی فی التخطیط لاغتیال ابن زیاد) وص 178(بثّ العیون والأموال لمعرفه مکان مسلم).
10- والمشهور أنّ شهاده هانی کانت بعد شهاده مسلم(راجع: تاریخ الطبری: ج 5 ص 378، مروج الذهب: ج 3 ص 69، تذکره الخواص 242) وبماأن شهاده مسلم کانت فی التاسع من ذی الحجه حسب النقل المشهور، فإن شهاده هانی کانت فی التاسع منه أیضا، ولکنّ بعض النقول ذکرت أن شهاده مسلم کانت فی الثامن من ذی الحجّه(راجع: ص 342 «مده مقام مسلم فی الکوفه») کما جاء فی روایه أن شهاده هانی کانت قبل ثوره مسلم(تاریخ الطبری: ج 5 ص 391، الأخبار الطوال: ص 238)، وعلی هذا الأساس تکون شهاده هانی فی الثامن من ذی الحجّه.
11- الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ج 1 ص 460، الإصابه: ج 6 ص 445 وفیهما «ابن بضع وتسعین سنه».


4/ 36 شهادت هانی بن عُروه

هانی بن عُروه مُرادی مَذحِجی، از کسانی است که جاهلیت و اسلام را درک کرده بودند و به همین جهت، او را «مُخَضرَم» نامیده اند. وی هنگام وفات پیامبر صلی الله علیه و آله، بیش از چهل سال داشته است.

هانی، از یاران ویژه امام علی علیه السلام بوده و در جنگ های جمل (1) و صِفّین، (2) ایشان را همراهی کرده است.

وی از بزرگان یمن بود که به کوفه آمد و ریاست قبیله مُراد را بر عهده داشت (3) و از این رو، نیروهای فراوانی در اختیار او بوده است. در جریان نهضت کوفه، هانی، یکی از اصلی ترین حامیان مسلم علیه السلام بود که خانه خود را مرکز استقرار وی و هدایت

نهضت قرار داد؛ (4) امّا ابن زیاد، او را با نیرنگْ دستگیر کرد و سرانجام، در نهم ذی حجّه سال شصتم هجری، فردای آن روزی که امام حسین علیه السلام به طرف کوفه حرکت کرده بود، به شهادت رساند. (5) وی هنگام شهادت، حدود نود سال داشت.

1- در کتاب المناقب ابن شهرآشوب، این اشعار از هانی بن عروه آمده است: ای جنگ آفرینی که مشوّق او به جنگ، شتر اوست پیشوایی که گم راهی اش از مقامش می کاهد و اطرافیانش، سروران و رئیسان اویند.
2- وی همراه با مالک اشتر و جمعی دیگر در مورد جنگ با شامیان به امام علی علیه السلام گفتند: «جنگ با آنها، سهمگین تر از مرگ نیست که ما اصلًا در پی همان هستیم».
3- در برخی نقل ها آمده است: «وی از اشراف و رؤسای کوفه بود».
4- ر. ک: ص 73(فصل چهارم/ وارد شدن مسلم به کوفه و بیعت کوفیان با او) و ص 149(نامه مسلم به امام علیه السلام برای آمدن به کوفه) و ص 141(رفتن مسلم به خانه هانی بن عروه) و ص 151(گزارش های مربوط به نقشه کشتن ابن زیاد) و ص 179(فرستادن مال و جاسوس برای شناسایی محلّ مسلم).
5- بیشتر نقل ها شهادت هانی را به دنبال شهادت مسلم می دانند؛ چرا که شهادت مسلم طبق نقل مشهور نهم ذی حجّه بوده است. بنا بر این، شهادت هانی هم نهم همین ماه بوده است؛ اما برخی نقل ها شهادت مسلم را هشتم ماه گفته اند(ر. ک: ص 343 «مدت حضور مسلم در کوفه») همچنین در نقلی، شهادت هانی قبل از قیام مسلم، اتّفاق افتاده است که در این صورت، شهادت هانی قاعدتا هشتم ذی حجّه خواهد بود.


1253. تاریخ الطبری عن عون بن أبی جحیفه: قامَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ فَکَلَّمَهُ فی هانِئِ بنِ عُروَهَ، وقالَ: إنَّکَ قَد عَرَفتَ مَنزِلَهَ هانِئِ بنِ عُروَهَ فِی المِصرِ، وبَیتَهُ فِی العَشیرَهِ، وقَد عَلِمَ قَومُهُ أنّی وصاحِبی سُقناهُ إلَیکَ، فَأَنشُدُکَ اللّهَ لَمّا وَهَبتَهُ لی، فَإِنّی أکرَهُ عَداوَهَ قَومِهِ؛ هُم أعَزُّ أهلِ المِصرِ، وعُدَدُ أهلِ الیَمَنِ!

قالَ: فَوَعَدَهُ أن یَفعَلَ، فَلَمّا کانَ مِن أمرِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ ما کانَ، بَدا لَهُ فیهِ، و أبی أن یَفِیَ لَهُ بِما قالَ.

قالَ: فَأَمَرَ بِهانِئِ بنِ عُروَهَ حینَ قُتِلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ، فَقالَ: أخرِجوهُ إلَی السّوقِ (1) فَاضرِبوا عُنُقَهُ، قالَ: فَاخرِجَ بِهانِئٍ حَتَّی انتَهی إلی مَکانٍ مِنَ السّوقِ کانَ یُباعُ فیهِ الغَنَمُ، وهُوَ مَکتوفٌ، فَجَعَلَ یَقولُ: وامَذحِجاه، ولا مَذحِجَ لِیَ الیَومَ، وامَذحِجاه، أینَ مِنّی مَذحِجٌ؟

فَلَمّا رَأی أنَّ أحَدا لا یَنصُرُهُ، جَذَبَ یَدَهُ فَنَزَعَها مِنَ الکِتافِ (2)، ثُمَّ قالَ: أما مِن

عَصا أو سِکّینٍ أو حَجَرٍ أو عَظمٍ یُجاحِشُ (3) بِهِ رَجُلٌ عَن نَفسِهِ.

قالَ: ووَثَبوا إلَیهِ فَشَدّوهُ وَثاقا، ثُمَّ قیلَ لَهُ: امدُد عُنُقَکَ، فَقالَ: ما أنَا بِها مُجدٍ سَخِیٌّ، وما أنَا بِمُعینِکُم عَلی نَفسی.

قالَ: فَضَرَبَهُ مَولیً لِعُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ تُرکِیٌّ یُقالُ لَهُ رَشیدٌ بِالسَّیفِ فَلَم یَصنَع سَیفُهُ شَیئا، فَقالَ هانِئٌ: إلَی اللّهِ المَعادُ، اللّهُمَّ إلی رَحمَتِکَ ورِضوانِکَ. ثُمَّ ضَرَبَهُ اخری فَقَتَلَهُ.

قالَ: فَبَصُرَ بِهِ عَبدُ الرَّحمنِ بنُ الحُصَینِ المُرادِیُّ بِخازِرَ (4)، وهُوَ مَعَ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، فَقالَ النّاسُ: هذا قاتِلُ هانِئِ بنِ عُروَهَ، فَقالَ ابنُ الحُصَینِ: قَتَلَنِی اللّهُ إن لَم أقتُلهُ أو اقتَل دونَهُ، فَحَمَلَ عَلَیهِ بِالرُّمحِ فَطَعَنَهُ فَقَتَلَهُ. (5)

1- راجع: الخریطه رقم 1 فی آخر مجلّد 4.
2- الکِتاف: الحَبلُ تُشَدُّ بِهِ(المصباح المنیر: ص 525 «کتف»).
3- اجاحِشُ: أی احامی وادافع(النهایه: ج 1 ص 241 «جحش»).
4- خازِر: هو نهر بین إربل والموصل، وهو موضع کانت عنده وقعه بین عبید اللّه بن زیاد وإبراهیم بن مالک الأشتر فی أیّام المختار، ویومئذٍ قتل ابن زیاد، وذلک سنه 66 ه(معجم البلدان: ج 2 ص 337) و راجع: الخریطه رقم 5 فی آخر مجلّد 8.
5- تاریخ الطبری: ج 5 ص 378؛ الإرشاد: ج 2 ص 63 و لیس فیه ذیله من «قال: فبصر»، بحار الأنوار: ج 44 ص 358 و راجع: الثقات لابن حبّان: ج 2 ص 308 و أنساب الأشراف: ج 2 ص 340 و الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 544 والملهوف: ص 122 و إعلام الوری: ج 1 ص 444 والمحبّر: ص 480.


1253. تاریخ الطبری به نقل از عَون بن ابی جُحَیفه: محمّد بن اشعث، نزد عبید اللّه بن زیاد رفت و در باره هانی بن عروه، با او حرف زد و گفت: تو به موقعیت هانی بن عروه در این شهر، واقفی و جایگاه خانواده اش را در میان قبیله می دانی. بستگان او باخبر شده اند که من و همراهانم، او را نزد تو آورده ایم. تو را به خدا سوگند، او را به خاطر من ببخش. من از دشمنی بستگان او، ناراحتم. آنان، گرامی ترین مردمانِ این شهر و پشتوانه اهل یمن هستند.

ابن زیاد، وعده داد که او را ببخشد؛ لیکن قضایای مسلم که اتّفاق افتاد، تصمیمش عوض شد و از وفا کردن به وعده اش سر باز زد.

وقتی مسلم بن عقیل به شهادت رسید، ابن زیاد، دستور داد هانی بن عروه را به بازار ببرند (1) و سرش را از بدنش جدا کنند. هانی را با دستان بسته به بازار خرید و فروشِ گوسفند بردند و او پیوسته می گفت: ای قبیله مَذحِج! امروز برای من، مَذحِجی نیست! ای قبیله مَذحِج! قبیله مَذحِج کجاست؟

آن گاه چون دید کسی او را یاری نمی کند، دستش را کشید و از طناب، بیرون آورد و گفت: آیا عصایی، کاردی، سنگی، استخوانی یافت نمی شود تا آدمی از جان خود، دفاع کند؟

بر او حمله بردند و او را محکم بستند. آن گاه به وی گفتند: گردنت را دراز کن.

گفت: من نسبت به گردنم، سخاوتمند نیستم و شما را بر کشتن خویش، یاری نمی کنم.

غلام عبید اللّه بن زیاد که تُرک بود و نامش رشید بود با شمشیر، ضربتی بر او زد؛ ولی اثر نکرد. هانی گفت: بازگشت، به سوی خداست. بار خدایا! به سوی رحمت و رضوان تو می آیم.

آن گاه [آن غلام،] ضربه ای دیگر زد و او را کشت.

عبد الرحمن بن حُصَین مرادی، او(غلام عبید اللّه) را در منطقه خازِر (2) به همراه عبید اللّه بن زیاد دید. مردم گفتند: این، قاتل هانی بن عروه است.

پسر حُصَین گفت: خداوند، مرا بکشد، اگر او(غلام عبید اللّه) را نکشم، یا در این راه، کشته نشوم! آن گاه با نیزه بر او حمله کرد و بر او نیزه زد و او را کشت.

1- ر. ک: نقشه شماره 1 در پایان جلد 4.
2- خازِر، نام نهری میان اربیل و موصل است. در این منطقه در زمان مختار، درگیری ای میان عبید اللّه بن زیاد و ابراهیم بن مالک اشتر، رخ داد و در همان ایّام(یعنی سال 66 هجری)، ابن زیاد کشته شد(ر. ک: نقشه شماره 5 در پایان جلد 8).


1254. تاریخ الطبری عن الحسین بن نصر: أرسَلَ [ابنُ زِیادٍ] إلی هانِئٍ فَأَتاهُ، فَقالَ: ألَم اوَقِّرکَ؟ ألَم اکرِمکَ؟ ألَم أفعَل بِکَ؟ قالَ: بَلی، قالَ: فَما جَزاءُ ذلِکَ؟ قالَ: جَزاؤُهُ أن أمنَعَکَ. قالَ: تَمنَعُنی؟! قالَ: فَأَخَذَ قَضیبا مَکانَهُ فَضَرَبَهُ بِهِ، و أمَرَ فَکُتِفَ ثُمَّ ضُرِبَ عُنُقُهُ. فَبَلَغَ ذلِکَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، فَخَرَجَ. (1)

1- تاریخ الطبری: ج 5 ص 391 وراجع: أنساب الأشراف: ج 2 ص 343 والعقد الفرید: ج 3 ص 364 و المحاسن والمساوئ: ص 60 والإمامه والسیاسه: ج 2 ص 9 والمحن: ص 145.


1254. تاریخ الطبری به نقل از حسین بن نصر: ابن زیاد فرستاد و هانی را آوردند. به وی گفت: مگر به تو احترام نگذاشتم؟ مگر تو را تکریم نکردم؟ آیا این کارها را نکردم؟

هانی گفت: چرا.

ابن زیاد گفت: پاداش این کارها چیست؟

هانی گفت: پاداشش، آن است که تو را باز دارم.

ابن زیاد گفت: مرا باز داری؟! آن گاه چوبی برداشت و او را زد و دستور داد دستانش را بستند و گردنش را زدند. این خبر به مسلم بن عقیل رسید. وی قیام کرد.



1255. مروج الذهب: فَأَصعَدوهُ [أی مُسلِما] إلی أعلَی القَصرِ، فَضَرَبَ بُکَیرٌ الأَحمَرِیُّ عُنُقَهُ، فَأَهوی رَأسُهُ إلَی الأَرضِ، ثُمَّ أتبَعوا رَأسَهُ جَسَدَهُ، ثُمَّ امِرَ بِهانِئِ بنِ عُروَهَ، فَاخرِجَ إلَی السّوقِ، فَضُرِبَ عُنُقُهُ صَبرا، وهُوَ یَصیحُ: یا آلَ مُرادٍ، وهُوَ شَیخُها وزَعیمُها، وهُوَ یَومَئِذٍ یَرکَبُ فی أربَعَهِ آلافِ دارِعٍ، وثَمانِیَهِ آلافِ راجِلٍ، وإذا أجابَتها أحلافُها (1) مِن کِندَهَ وغَیرِها، کانَ فی ثَلاثینَ ألفَ دارِعٍ، فَلَم یَجِد زَعیمُهُم مِنهُم أحَدا فَشَلًا وخِذلانا (2).

1256. تاریخ الیعقوبی: فَقاتَلَ [مُسلِمٌ] عُبَیدَ اللّهِ، فَأَخَذوهُ، فَقَتَلَهُ عُبَیدُ اللّهِ، وجَرَّ بِرِجلِهِ فِی السّوقِ، وقَتَلَ هانِئَ بنَ عُروَهَ، لِنُزولِ مُسلِمٍ مَنزِلَهُ، وإعانَتِهِ إیّاهُ (3).

1257. الفتوح: ثُمَّ أمَرَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ بِهانِئِ بنِ عُروَهَ أن یُخرَجَ فَیُلحَقَ بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ، فَقالَ مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ: أصلَحَ اللّهُ الأَمیرَ، إنَّکَ قَد عَرَفتَ شَرَفَهُ فی عَشیرَتِهِ، وقَد عَرَفَ قَومُهُ أنّی و أسماءَ بنَ خارِجَهَ جِئنا بِهِ إلَیکِ، فَأنشُدُکَ اللّهَ أیُّهَا الأَمیرُ، إلّا (4) وَهَبتَهُ لی، فَإِنّی أخافُ عَداوَهَ أهلِ بَیتِهِ، وإنَّهُم ساداتُ أهلِ الکوفَهِ، و أکثَرُهُم عَدَدا.

قالَ: فَزَبَرَهُ (5) ابنُ زِیادٍ، ثُمَّ أمَرَ بِهانِئِ بنِ عُروَهَ فَاخرِجَ إلَی السّوقِ إلی مَوضِعٍ یُباعُ فیهِ الغَنَمُ، وهُوَ مَکتوفٌ.

قالَ: وعَلِمَ أنَّهُ مَقتولٌ فَجَعَلَ یَقولُ: وامَذحِجاه، واعَشیرَتاه، ثُمَّ أخرَجَ یَدَهُ مِنَ

الکِتافِ، وقالَ: أما مِن شَی ءٍ فَأَدفَعُ بِهِ عَن نَفسی؟! قالَ: فَصَکّوهُ (6) ثُمَّ أوثَقوهُ کِتافا، فَقالوا: امدُد عُنُقَکَ، فَقالَ: لا وَاللّهِ، ما کُنتُ الَّذی اعینُکُم عَلی نَفسی!

فَتَقَدَّمَ إلَیهِ غُلامٌ لِعُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ یُقالُ لَهُ رَشیدٌ فَضَرَبَهُ بِالسَّیفِ فَلَم یَصنَع شَیئا. فَقالَ هانِئٌ: إلَی اللّهِ المَعادُ، اللّهُمَّ إلی رَحمَتِکَ ورِضوانِکَ، اللّهُمَّ اجعَل هذَا الیَومَ کَفّارَهً لِذُنوبی، فَإِنّی إنَّما تَعَصَّبتُ لِابنِ بِنتِ نَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله.

فَتَقَدَّمَ رَشیدٌ وضَرَبَهُ ضَربَهً اخری فَقَتَلَهُ، ثُمَّ أمَرَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وهانِئِ بنِ عُروَهَ رَحِمَهُمَا اللّهُ، فَصُلِبا جَمیعا مُنَکَّسَینَ، وعَزَمَ أن یُوَجِّهَ بِرَأسَیهِما إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ. (7)

1- الحِلْفُ: المُعاقَدهُ والمُعاهده علی التعاضد والتساعد(لسان العرب: ج 9 ص 53 «حلف»).
2- مروج الذهب: ج 3 ص 69.
3- تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 243.
4- فی المصدر: «إنّما»، والتصویب من مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی.
5- تَزبُرُه: أی تنهرُه وتُغلظ له فی القول والردّ(النهایه: ج 2 ص 293 «زبر»).
6- الصَّکُّ: الضرب الشدید بالشی ء العریض(لسان العرب: ج 10 ص 456 «صکک»).
7- الفتوح: ج 5 ص 61، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 213 وفیه «غضبت» بدل «تعصّبت».


1255. مروج الذهب: مسلم را بالای قصر بردند و بُکَیر احمری، گردنش را زد و سرش را به زمین پرتاب کرد. آن گاه بدن او را به سرش ملحق ساختند. سپس دستور صادر شد که هانی بن عروه را به بازار ببرند. پس گردنش را با زجر، از تن جدا کردند، در حالی که فریاد می زد: «ای خاندان مُراد!» و هانی، بزرگ آنان و رئیسشان بود که با چهار هزار زره بر تَن و هشت هزار پیاده حرکت می کرد و اگر هم پیمان های آنان از کِنده و دیگر قبایل هم می آمدند، جمعیت جنگجوی آنان به سی هزار زره بر تَن می رسید و رئیس آنان از هیچ یک از آنان، سستی و پراکندگی نمی دید.

1256. تاریخ الیعقوبی: مسلم با [نیروهای] عبید اللّه نبرد کرد. سپس او را دستگیر کردند و عبید اللّه، او را کشت و جنازه اش را در بازار کشاندند. [همچنین] عبید اللّه، هانی بن عروه را کشت؛ چون مسلم در خانه او سکونت داشت و مسلم را یاری کرده بود.

1257. الفتوح: آن گاه عبید اللّه بن زیاد، دستور داد هانی بن عروه را بیرون ببرند و به مسلم بن عقیل، ملحق سازند [و بکشند].

محمّد بن اشعث گفت: خداوند، کارهای امیر را سامان دهد! به راستی که تو موقعیت و منزلتِ او را در میان فامیلش می دانی و بستگان او باخبر شده اند که من و اسماء بن خارجه، او را نزد تو آورده ایم. تو را به خدا سوگند می دهم ای امیر که او را به خاطر من ببخشی. من از دشمنیِ خانواده اش می ترسم. آنان بزرگان کوفه اند و بیشترین جمعیت را دارند.

ابن زیاد با درشتی، سخن او را رد کرد و سپس دستور داد هانی بن عروه را دست بسته به بازارِ خرید و فروش گوسفند، ببرند.

هانی دانست که کشته می شود. از این رو، فریاد می زد: «ای مَذحِج، ای قبیله من! [کمک!]». آن گاه دستانش را از طناب، در آورد و گفت: چیزی نیست که از

خودم دفاع کنم؟

او را زدند و دستانش را محکم بستند و به وی گفتند: گردنت را دراز کن.

هانی گفت: نه، به خدا سوگند! من شما را بر کشتن خودم، یاری نمی کنم.

یکی از غلامانِ عبید اللّه به نام رشید، جلو آمد و او را با شمشیر زد؛ ولی اثر نکرد. هانی گفت: بازگشت، به سوی خداست. بار خدایا! به سوی رحمت و رضوان تو [می آیم]. خدایا! این روز را کفّاره گناهانم قرار ده. به راستی که من برای پسر دختر پیامبرت محمّد، تعصّب به خرج دادم.

رشید پیش آمد و ضربه ای دیگر زد و او را کشت. آن گاه عبید اللّه بن زیاد دستور داد مسلم بن عقیل و هانی بن عروه که خداوند، آن دو را رحمت کند را وارونه به دار آویزند و تصمیم داشت سر آن دو را برای یزید بن معاویه بفرستد.



1258. الأمالی للشجری عن سعید بن خالد: فَلَمّا اتِیَ بِمُسلِمٍ وقَد عَرَّسَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ بِامِّ أیّوبَ بِنتِ عُتبَهَ قالَ: فَاتِیَ بِهانِئِ بنِ عُروَهَ المُرادِیِّ، فَلَمّا ادخِلَ عَلی عُبَیدِ اللّهِ قالَ: استَأثَرَ عَلَیَّ الأَمیرُ بِالعُرسِ!

قالَ: وهَل أرَدتَ العُرسَ یا هانِئُ؟ ورَماهُ بِمِحجَنٍ (1) کانَ فی یَدِهِ، فَارتَجَّ فِی الحائِطِ، و أمَرَ بِهِ إلَی السّوقِ فَضُرِبَت عُنُقُهُ، ثُمَّ أمَرَ بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ فَقالَ: ایذَن لی بِالوَصِیَّهِ .... (2)

1259. مثیر الأحزان: أمَرَ [ابنُ زِیادٍ] بِهانِی بنِ عُروَهَ فَسُحِبَ إلَی الکُناسَهِ، فَقُتِلَ وصُلِبَ هُناکَ، وقیلَ: ضَرَبَ عُنُقَهُ فِی السّوقِ غُلامٌ لِعُبَیدِ اللّهِ اسمُهُ رَشیدٌ. (3)

1- المِحْجَنُ: عصا مُعَقَّفَهُ الرَّأسِ کالصولجان(لسان العرب: ج 13 ص 108 «حجن»).
2- الأمالی للشجری: ج 1 ص 167.
3- مثیر الأحزان: ص 37؛ البدایه والنهایه: ج 8 ص 157 نحوه.


1258. الأمالی، شجری به نقل از سعید بن خالد: مسلم را آوردند، در حالی که عبید اللّه بن زیاد با امّ ایّوب دختر عُتبه ازدواج کرده بود.

پس از آن، هانی بن عروه مرادی را آوردند. وقتی هانی بر عبید اللّه وارد شد، گفت: امیر با ازدواج، از من، پیش افتاده است.

عبید اللّه گفت: ای هانی! تو هم قصد ازدواج داشتی؟ و عصایی را که در دست داشت، به سویش پرتاب کرد که عصا بر دیوار نشست. سپس دستور داد او را به بازار بُردند و گردن زدند.

پس از آن، دستور کشتن مسلم را صادر کرد. مسلم گفت: اجازه بده وصیّت کنم ....

1259. مثیر الأحزان: ابن زیاد، دستور داد هانی بن عروه را به محلّه کُناسه بردند و او را در آن جا کشتند و به دار آویختند. گفته اند: یکی از غلامان عبید اللّه به نام رَشید، گردنش را در بازار زد.



1260. تاریخ الطبری عن عمّار الدهنی عن أبی جعفر [الباقر] علیه السلام: أمَرَ [ابنُ زِیادٍ] بِهانِئٍ، فَسُحِبَ إلَی الکُناسَهِ فَصُلِبَ هُنالِکَ، وقالَ شاعِرُهُم فی ذلِکَ:

فَإِن کُنتِ لا تَدرینَ مَا المَوتُ فَانظُری إلی هانِیً فِی السّوقِ وَابنِ عَقیلِ

أصابَهُما أمرُ الإِمامِ فَأَصبَحا أحادیثَ مَن یَسعی بِکُلِّ سَبیلِ

أیَرکَبُ أسماءُ (1) الهَمالیجَ (2) آمِناً وَقَد طَلَبَتهُ مَذحِجٌ بِذُحولِ (3). (4)

1261. تاریخ الطبری عن عون بن أبی جُحیفه: قالَ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَیرِ الأَسَدِیُّ فی قِتلَهِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وهانِئِ بنِ عُروَهَ المُرادِیِّ ویُقالُ: قالَهُ الفَرَزدَقُ:

فَإِن (5) کُنتِ لا تَدرینَ مَا المَوتُ فَانظُری إلی هانِئٍ فِی السّوقِ وَابنِ عَقیلِ

إلی بَطَلٍ قَد هَشَّمَ السَّیفُ وَجهَهُ وآخَرَ یَهوی مِن طَمارِ (6) قَتیلِ

أصابَهُما أمرُ الأَمیرِ فَأَصبَحا أحادیثَ مَن یَسری بِکُلِّ سَبیلِ

تَری جَسَدا قَد غَیَّرَ المَوتُ لَونَهُ وَنَضحَ دَمٍ قَد سالَ کُلَّ مَسیلِ

فَتیً هُوَ أحیی مِن فَتاهٍ حَیِیَّهٍ و أقطَعُ مِن ذی شَفرَتَینِ (7) صَقیلِ

أیَرکَبُ أسماءُ الهَمالیجَ آمِناً وقَد طَلَبَتهُ مَذحِجٌ بِذُحولِ

تُطیفُ حَوالَیهِ مُرادٌ وکُلُّهُمُ عَلی رقبَهٍ مِن سائِلٍ ومَسولِ

فَإِن أنتُمُ لَم تَثأَروا بِأَخیکُمُ فَکونوا بَغایا ارضِیَت بِقَلیلِ. (8)

1- إشاره إلی أسماء بن خارجه، لأنّه هو الذی ساق هانئا إلی قصر ابن زیاد.
2- الهِمْلاجُ: من البراذین واحد الهمالیج، والهملجه والهملاج: حُسن سیر الدابّه فی سرعه(لسان العرب: ج 2 ص 393 «هملج»).
3- الذَّحْلُ: الثأر(مجمع البحرین: ج 1 ص 631 «ذحل»).
4- تاریخ الطبری: ج 5 ص 350، تهذیب الکمال: ج 6 ص 427، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 308، تذکره الخواصّ: ص 242 کلاهما نحوه؛ الأمالی للشجری: ج 1 ص 191، الحدائق الوردیّه: ج 1 ص 116 عن الإمام زین العابدین علیه السلام وراجع: الإصابه: ج 2 ص 71 والمناقب لابن شهرآشوب: ج 4 ص 94.
5- فی المصدر: «إن»، وما أثبتناه هو الصحیح وبه یستقیم الوزن، وکما فی المصادر الاخری.
6- طَمارِ: المکان المرتفع(القاموس المحیط: ج 2 ص 78 «طمر»).
7- الشَّفْرَه: السکّین العریضه، والسیف(مجمع البحرین: ج 2 ص 960 «شفر»).
8- تاریخ الطبری: ج 5 ص 379، الأخبار الطوال: ص 242 وفیه صدره إلی «مسیل»، مقاتل الطالبیّین: ص 109 عن یوسف بن یزید ولیس فیه من «فتی» إلی «صقیل»، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 214؛ الإرشاد: ج 2 ص 64، الملهوف: ص 123، مثیر الأحزان: ص 37 ولیس فیه من «فتی» إلی «صقیل»، بحار الأنوار: ج 44 ص 358 و راجع: أنساب الأشراف: ج 2 ص 343 و ص 341 و الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 544 و الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ج 1 ص 461 و مروج الذهب: ج 3 ص 69 والبدایه والنهایه: ج 8 ص 157 وإعلام الوری: ج 1 ص 445.


1260. تاریخ الطبری به نقل از عمّار دُهْنی، از امام باقر علیه السلام: ابن زیاد، دستور داد هانی را به محلّه کُناسه بردند و در آن جا به دار آویختند. شاعر آنان، در باره این حادثه، چنین سروده است:

اگر نمی دانی مرگ چیست، بنگر

به هانی [کشته] در بازار و به پسر عقیل.

دستور حاکم، در باره آنان به اجرا در آمد

و آن دو، محور سخن هر کسی شدند که به هر راهی می رفت.

آیا اسماء بن خارجه به سرعت و ایمن، اسب می تازد،

در حالی که قبیله مَذحِج، برای انتقام گرفتن به دنبال اویند؟

1261. تاریخ الطبری به نقل از عون بن ابی جُحَیفه: عبد اللّه بن زبیر اسدی در باره کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه مرادی، چنین سرود و البته برخی گفته اند که این شعر را فرزدق سرود:

اگر نمی دانی مرگ چیست، بنگر

به هانی [کشته] در بازار و به پسر عقیل؛

به قهرمانی که شمشیر، صورتش را شکست(هانی)

و دیگری که کشته اش از بالای بلندی، پرتاب شد(مسلم).

دستور امیر در باره آن دو به اجرا در آمد

و آن دو، محور سخن هر کسی شدند که به هر راهی می رفت

جنازه ای را می بینی که مرگ، رنگش را دگرگون ساخته

و خون را می بینی که از هر طرف، جاری شده است؛

جوان مردی که از دختر جوانِ باحیا، باحیاتر

و از شمشیر دو دمِ بُرنده، بُرنده تر است.

آیا اسماء بن خارجه به سرعت و ایمن، اسب می تازد،

در حالی که قبیله مَذحِج برای انتقام گرفتن، به دنبال اویند؟

قبیله مراد، بر گِرد او [برای انتقام گرفتن] می چرخند و

همه آنان، خون انسانی را می طلبند و در این باره مسئول اند.

اگر شما انتقام برادر خود را نگرفتید،

فاجرانی هستید که به کم، رضایت داده اند.



راجع: ص 150(ما روی فی التخطیط لاغتیال ابن زیاد)

و ص 178(بَثّ العیون والاموال لمعرفه مکان مسلم)

و ص 214(محاصره مسلم و أصحابه قصر ابن زیاد)

و ص 216(الحرب بین مسلم وقوّات ابن زیاد وجراحه مسلم)

و ص 358(بعث ابن زیاد رأسَی مسلم وهانئ إلی یزید).

و ج 5 ص 188(الفصل السابع/ خبر شهاده مسلم بن عقیل).

4/ 37 بَعثُ ابنِ زِیادٍ رَأسَی مُسلِمٍ و هانِئٍ إلی یَزیدَ

1262. تاریخ الطبری عن أبی جناب یحیی بن أبی حیّه الکلبی: إنَّ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ لَمّا قَتَلَ مُسلِما وهانِئا، بَعَثَ بِرُؤوسِهِما مَعَ هانِئِ بنِ أبی حَیَّهَ الوادِعِیِّ، وَالزُّبیرِ بنِ الأَروَحِ التَّمیمِیِّ، إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ، و أمَرَ کاتِبَهُ عَمرَو بنَ نافِعٍ أن یَکتُبَ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ بِما کانَ مِن مُسلِمٍ وهانِئٍ، فَکَتَبَ إلَیهِ کِتابا أطالَ فیهِ وکانَ أوَّلَ مَن أطالَ

فِی الکُتُبِ فَلَمّا نَظَرَ فیهِ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ کَرِهَهُ، وقالَ: ما هذَا التَّطویلُ، وهذِهِ الفُضولُ؟ اکتُب:

أمّا بَعدُ، فَالحَمدُ للّهِ الَّذی أخَذَ لِأَمیرِ المُؤمِنینَ بِحَقِّهِ، وکَفاهُ مُؤنَهَ عَدُوِّهِ، اخبِرُ أمیرَ المُؤمِنینَ أکرَمَهُ اللّهُ أنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ لَجَأَ إلی دارِ هانِئِ بنِ عُروَهَ المُرادِیِّ، و أنّی جَعَلتُ عَلَیهِمَا العُیونَ، ودَسَستُ إلَیهِمَا الرِّجالَ، وکِدتُهُما (1) حَتَّی استَخرَجتُهُما، و أمکَنَ اللّهُ مِنهُما، فَقَدَّمتُهُما فَضَرَبتُ أعناقَهُما. وقَد بَعَثتُ إلَیکَ بِرُؤوسِهِما مَعَ هانِئِ بنِ أبی حَیَّهَ الهَمدانِیِّ، وَالزُّبَیرِ بنِ الأَروَحِ التَّمیمِیِّ، وهُما مِن أهلِ السَّمعِ وَالطّاعَهِ وَالنَّصیحَهِ، فَلیَسأَلهُما أمیرُ المُؤمِنینَ عَمّا أحَبَّ مِن أمرٍ، فَإِنَّ عِندَهُما عِلما وصِدقا، وفَهما ووَرَعا، وَالسَّلامُ. (2)

1- الکَیْدُ: الاحتیال والاجتهاد(لسان العرب: ج 3 ص 383 «کید»).
2- تاریخ الطبری: ج 5 ص 380، تاریخ دمشق: ج 18 ص 306؛ الإرشاد: ج 2 ص 65، بحار الأنوار: ج 44 ص 359 و راجع: أنساب الأشراف: ج 2 ص 342 والثقات لابن حبّان: ج 2 ص 309 والطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ج 1 ص 462 والأخبار الطوال: ص 242 و تذکره الخواصّ: ص 245 والمناقب لابن شهرآشوب: ج 4 ص 94 و مثیر الأحزان: ص 38 والمختصر فی أخبار البشر لأبی الفداء: ج 1 ص 190.


ر. ک: ص 151(گزارش های مربوط به نقشه کشتن ابن زیاد)

و ص 179(فرستادن مال و جاسوس برای شناسایی محلّ مسلم)

و ص 215(محاصره قصر ابن زیاد به وسیله مسلم و یارانش)

و ص 217(نبرد میان مسلم و نیروهای ابن زیاد و زخمی شدن مسلم)

و ص 359(فرستاده شدن سرهای مسلم و هانی برای یزید به وسیله ابن زیاد).

و ج 5 ص 189(فصل هفتم/ خبر شهادت مسلم بن عقیل).

4/ 37 فرستاده شدن سرهای مسلم و هانی برای یزید، به وسیله ابن زیاد

1262. تاریخ الطبری به نقل از ابو جَناب یحیی بن ابی حَیّه کلبی: چون عبید اللّه بن زیاد، مسلم و هانی را کشت، سرهای آنان را به همراه هانی بن ابی حَیّه وادعی و زبیر بن اروَح تمیمی، برای یزید بن معاویه فرستاد و به کاتبش عمرو بن نافع، دستور داد که ماجراهای مسلم و هانی را برای یزید بن معاویه بنویسد. او نیز نامه بلندی نوشت و او نخستین کسی بود که نامه های بلند می نوشت.

وقتی عبید اللّه بن زیاد، نامه را دید، آن را نپسندید و گفت: چرا این قدر، طولانی و چرا این قدر، مطالب اضافی؟ بنویس: «امّا بعد، سپاس خدایی را که حقّ امیر

مؤمنان را ستانْد و او را از شرّ دشمنش رها کرد! به امیر مؤمنان [یزید] که خداوند، او را گرامی بدارد خبر می دهم که مسلم بن عقیل به خانه هانی بن عروه مرادی پناه برده بود. من بر آن دو، جاسوسانی گماردم و مردان را با دسیسه به آن جا فرستادم و نیرنگ به کار بُردم تا آنان را بیرون آوردم و خداوند، ما را بر آنها مسلّط کرد. سپس آنها را گردن زدم و سرهایشان را به همراه هانی بن ابی حَیّه هَمْدانی و زُبَیر بن اروَح تمیمی، برای شما فرستادم. آن دو، خیرخواه و گوش به فرمان اند. امیر مؤمنان، هر چه دوست دارد، از آنان بپرسد، که آنان اهل آگاهی، صداقت و فهم و پارسایی اند. والسلام!».



1263. الفتوح: أمَرَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ و هانِئِ بنِ عُروَهَ رَحِمَهُمَا اللّهُ فَصُلِبا جَمیعا مُنَکَّسَینَ، وعَزَمَ أن یُوَجِّهَ بِرَأسَیهِما إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ ....

ثُمَّ کَتَبَ ابنُ زِیادٍ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ:

بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، لِعَبدِ اللّهِ یَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ أمیرِ المُؤمِنینَ، مِن عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ، الحَمدُ للّهِ الَّذی أخَذَ لِأَمیرِ المُؤمِنینَ بِحَقِّهِ، وکَفاهُ مَؤونَهَ عَدُوِّهِ، اخبِرُ أمیرَ المُؤمِنینَ أیَّدَهُ اللّهُ أنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ الشّاقَّ لِلعَصا، قَدِمَ إلَی الکوفَهِ، ونَزَلَ فی دارِ هانِئِ بنِ عُروَهَ المَذحِجِیِّ، وإنّی جَعَلتُ عَلَیهِمَا العُیونَ حَتّی استَخرَجتُهُما، فَأَمکَنَنِی اللّهُ مِنهُما بَعدَ حَربٍ ومُناقَشَهٍ، فَقَدَّمتُهُما فَضَرَبتُ أعناقَهُما، وقَد بَعَثتُ بِرَأسَیهِما مَعَ

هانِئِ بنِ أبی حَیَّهَ الوادِعِیِّ، وَالزُّبَیرِ بنِ الأَروَحِ التَّمیمِیِّ، وهُما مِن أهلِ الطّاعَهِ وَالسُّنَّهِ وَالجَماعَهِ، فَلیَسأَلهُما أمیرُ المُؤمِنینَ عَمّا أحَبَّ (1)، فَإِنَّهُما ذَوا عَقلٍ وفَهمٍ وصِدقٍ.

فَلَمّا وَرَدَ الکِتابُ وَالرَّأسانِ جَمیعا إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ، قَرَأَ الکِتابَ، و أمَرَ بِالرَّأسَینِ فَنُصِبا عَلی بابِ مَدینَهِ دِمَشقَ. (2)

1- فی المصدر: «عمّا تحب»، والصواب ما أثبتناه، کما فی هامش الکتاب نقلًا عن الطبری.
2- الفتوح: ج 5 ص 61، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 215 نحوه وفیه «هانئ بن حیّه الوداعی».


1263. الفتوح: عبید اللّه بن زیاد، دستور داد مسلم بن عقیل و هانی بن عروه که خداوند، آن دو را رحمت کند را وارونه به دار کشند و تصمیم گرفت سرهای آنان را نزد یزید بن معاویه بفرستد ....

سپس نامه ای این چنین برای یزید بن معاویه نوشت: «به نام خداوند بخشنده مهربان. به بنده خدا یزید بن معاویه، امیر مؤمنان، از عبید اللّه بن زیاد. ستایش، خدایی را که حقّ امیر مؤمنان را ستانْد و او را از شرّ دشمنش رها کرد!

به امیر مؤمنان که خداوند، او را تأیید کند خبر می دهم که مسلم بن عقیل، آن بر هم زننده وحدت، وارد کوفه شد و در خانه هانی بن عروه مَذحِجی فرود آمد. من بر آن دو، جاسوسانی را گماردم، تا این که آنان را از خانه بیرون آوردم و پس از نبرد و درگیری، خداوند، مرا بر آنان مسلّط ساخت. گردن آنها را زدم و سرهایشان را به همراه هانی بن ابی حیّه وادعی و زبیر بن اروَح تمیمی، برای شما فرستادم. این دو، گوش به فرمان و ملتزم به سنّت و جماعت [مسلمانان] اند و امیر مؤمنان، هر چه می خواهد، از آنان بپرسد. آن دو، اهل خرد و فهم و صداقت اند».

وقتی نامه و دو سر به یزید بن معاویه رسید، نامه را خواندو دستور داد سرها بر دروازه شهر دمشق، نصب گردند.



1264. مروج الذهب: ثُمَّ أمَرَ ابنُ زِیادٍ بِجُثَّهِ مُسلِمٍ فَصُلِبَت، وحُمِلَ رَأسُهُ إلی دِمَشقَ، وهذا أوَّلُ قَتیلٍ صُلِبَت جُثَّتُهُ مِن بَنی هاشِمٍ، و أوَّلُ رَأسٍ حُمِلَ مِن رُؤوسِهِم إلی دِمَشقَ. (1)

4/ 38 کِتابُ یَزیدَ إلَی ابنِ زِیادٍ یَشکُرُهُ عَلی ما فَعَلَ ویُحَرِّضُهُ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام

1265. تاریخ الطبری عن أبی جناب یحیی بن أبی حیّه الکلبیّ: ... فَکَتَبَ إلَیهِ [أی إلَی ابنِ زِیادٍ] یَزیدُ: أمّا بَعدُ، فَإِنَّکُ لَم تَعدُ أن کُنتَ کَما احِبُّ، عَمِلتَ عَمَلَ الحازِمِ، وصُلتَ صَولَهَ الشُّجاعِ الرّابِطِ الجَأشِ، فَقَد أغنَیتَ وکَفَیتَ، وصَدَّقتَ ظَنّی بِکَ، ورَأیی فیکَ، وقَد دَعَوتُ رَسولَیکَ فَسَأَلتُهُما وناجَیتُهُما، فَوَجَدتُهُما فی رَأیِهِما وفَضلِهِما کَما ذَکَرتَ، فَاستَوصِ بِهِما خَیرا، وإنَّهُ قَد بَلَغَنی أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ قَد تَوَجَّهَ نَحوَ العِراقِ، فَضَعِ المَناظِرَ وَالمسالِحَ (2)، وَاحتَرِس عَلَی الظَّنِّ، وخُذ عَلَی التُّهمَهِ، غَیرَ أن لا تَقتُل إلّا مَن قاتَلَکَ، وَاکتُب إلَیَّ فی کُلِّ ما یَحدُثُ مِنَ الخَبَرِ، وَالسَّلامُ عَلَیکَ ورَحمَهُ اللّهِ. (3)

1- مروج الذهب: ج 3 ص 70، تذکره الخواصّ: ص 243 نحوه.
2- المَسْلَحهُ: کالثغر والمرقب یکون فیه أقوام یرقبون العدوّ، والجمع: مسالح(النهایه: ج 2 ص 388 «سلح»).
3- تاریخ الطبری: ج 5 ص 380، تاریخ دمشق: ج 18 ص 307، تذکره الخواصّ: ص 245 کلاهما نحوه؛ الإرشاد: ج 2 ص 65 و فیه «واقتل علی التهمه» بدل «خذ علی التهمه»، بحار الأنوار: ج 44 ص 359.


1264. مروج الذهب: آن گاه ابن زیاد، دستور داد جنازه مسلم به دار آویخته شد و سرش به دمشق فرستاده شد. این، اوّلین کشته از بنی هاشم بود که جنازه اش به دار آویخته شد و نخستین سر از آنان بود که به دمشق فرستاده شد.

4/ 38 نامه سپاس گزاری یزید از ابن زیاد و تحریک وی بر ضدّ امام حسین علیه السلام

1265. تاریخ الطبری به نقل از ابو جناب یحیی بن ابی حَیّه کلبی: یزید برای ابن زیاد، نامه ای فرستاد: «امّا بعد، تو همان گونه هستی که دوست داشتم. با تدبیر و دوراندیشی، رفتار کردی و مانند دلاوری متین و آرام، اقتدار به خرج دادی. تو ما را بی نیاز ساختی و خاطر ما را جمع کردی و گمان و رأیم را در باره خودت، تصدیق نمودی. دو فرستاده ات را فرا خواندم و از آنان پرسش کردم و با آنان به تنهایی به گفتگو نشستم و آنان را در فضیلت و نظر، همان گونه یافتم که تو گفتی. [به کارگزارانت] در باره این دو، سفارش به نیکی کن.

به من خبر رسیده که حسین، به سمت عراق، حرکت کرده است. دیده بان ها و نگهبانان را بگمار. از موارد مظنون، کاملًا مراقبت کن و به اتّهام، دستگیر کن؛ لیکن کسی را مکُش، مگر آن که با تو نبرد کند، و تمام اتّفاقات را برایم بنویس. درود و رحمت خداوند بر تو باد!».



1266. أنساب الأشراف: لَمّا کَتَبَ ابنُ زِیادٍ إلی یَزیدَ بِقَتلِ مُسلِمٍ، وبِعثَتِهِ إلَیهِ بِرَأسِهِ ورَأسِ هانِئِ بنِ عُروَهَ، ورَأسِ ابنِ صَلحَبٍ (1)، وما فَعَلَ بِهِم، کَتَبَ [یَزیدُ] إلَیهِ:

إنَّکَ لَم تَعدُ أن کُنتَ کَما احِبُّ، عَمِلتَ عَمَلَ الحازِمِ، وصُلتَ صَولَهَ الشُّجاعِ، وحَقَّقتَ ظَنّی بِکَ، وقَد بَلَغَنی أنَّ حُسَینا تَوَجَّهَ إلَی العِراقِ، فَضَعِ المَناظِرَ وَالمَسالِحَ، و أذکِ العُیونَ، وَاحتَرِس کُلَّ الاحتِراسِ، وَاحبِس عَلَی الظِّنَّهِ، وخُذ بِالتُّهمَهِ، غَیرَ أن لا تُقاتِل إلّا مَن قاتَلَکَ، وَاکتُب إلَیَّ فی کُلِّ یَومٍ بِما یَحدُثُ مِن خَبَرٍ إن شاءَ اللّهُ. (2)

1267. الکامل فی التاریخ: بَعَثَ ابنُ زِیادٍ بِرَأسَیهِما [أی مُسلِمٍ وهانِئٍ] إلی یَزیدَ، فَکَتَبَ إلَیهِ یَزیدُ یَشکُرُهُ، ویَقولُ لَهُ:

وقَد بَلَغَنی أنَّ الحُسَینَ قَد تَوَجَّهَ نَحوَ العِراقِ، فَضَعِ المَراصِدَ وَالمَسالِحَ، وَاحتَرِس، وَاحبِس عَلَی التُّهمَهِ، وخُذ عَلَی الظِّنَّهِ، غَیرَ أن لا تَقتُل إلّا مَن قاتَلَکَ. (3)

1268. الأخبار الطوال: بَعَثَ عُبَیدُ اللّهِ بِرُؤوسِهِما [أی مُسلِمٍ وهانِئٍ] إلی یَزیدَ، وکَتَبَ إلَیهِ بِالنَّبَأِ فیهِما، فَکَتَبَ إلَیهِ یَزیدُ: لَم نَعدُ الظَّنَّ بِکَ، وقَد فَعَلتَ فِعلَ الحازِمِ الجَلیدِ (4)، وقَد سَأَلتُ رَسولَیکَ عَنِ الأَمرِ، فَفَرَشاهُ لی، وهُما کَما ذَکَرتَ فِی النُّصحِ وفَضلِ الرَّأیِ، فَاستَوصِ بِهِما.

وقَد بَلَغَنی أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ قَد فَصَلَ مِن مَکَّهَ مُتَوَجِّها إلی ما قِبَلِکَ، فَأَدرِکِ العُیونَ عَلَیهِ، وضَعِ الأَرصادَ عَلَی الطُّرُقِ، وقُم أفضَلَ القِیامِ، غَیرَ أن لا تُقاتِل إلّا مَن قاتَلَکَ، وَاکتُب إلَیَّ بِالخَبَرِ فی کُلِّ یَومٍ. (5)

1- راجع: ص 390(الفصل الخامس/ شهاده عماره بن صلخب الأزدی).
2- أنساب الأشراف: ج 2 ص 342.
3- الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 545.
4- الجَلَدُ: القُوَّهُ والشِّدَّه(لسان العرب: ج 3 ص 125 «جلد»).
5- الأخبار الطوال: ص 242.


1266. أنساب الأشراف: چون ابن زیاد، کشته شدن مسلم را برای یزید نوشت و سرهای مسلم و هانی بن عروه و ابن صَلحَب (1) را برایش فرستاد و رفتار خود را با آنان، برایش نوشت، یزید برایش نامه ای نوشت: «تو همان گونه هستی که دوست داشتم. با تدبیر و دوراندیشی، رفتار کردی و مانند یک دلاور، اقتدار به خرج دادی و گمانم را در باره خودت به واقعیت مبدّل ساختی. به من خبر رسیده که حسین به سمت عراق حرکت کرده است. دیده بانان و نگهبانان را بگمار و جاسوسان را هوشیار ساز. کاملًا مراقب باش. مظنون را زندانی کن و افراد مشکوک را دستگیر نما؛ لیکن جز با کسی که به نبرد با تو می پردازد، جنگ مکن و روزانه اخبار و گزارش ها را برایم بنویس، إن شاء اللّه».

1267. الکامل فی التاریخ: ابن زیاد، سرهای مسلم و هانی را برای یزید فرستاد. یزید هم نامه ای نوشت و از ابن زیاد، تشکّر کرد و برایش نوشت: «به من خبر رسیده است که حسین، به سمت عراق، حرکت کرده است. دیده بانان و نگهبان ها را بگمار و کاملًا مراقبت کن. افراد مشکوک را زندانی کن و افراد مظنون را دستگیر نما؛ لیکن مکش، مگر کسی را که با تو به نبرد می پردازد».

1268. الأخبار الطوال: عبید اللّه، سرهای مسلم و هانی را برای یزید فرستاد و گزارش آن دو را برایش نوشت. یزید هم نامه ای برای عبید اللّه نوشت که: «گمان ما را به خودت عوض نکردی و با تدبیر و نیرومندی، رفتار کردی. جریان را از دو فرستاده ات پرسیدم. آنان به تفصیل برایم شرح دادند و آن دو در خیرخواهی و صاحب نظر بودن، همان گونه اند که تو گفتی. [به کارگزارانت] نسبت به آن دو [به نیکی] سفارش کن.

به من خبر رسیده است که حسین بن علی، از مکّه حرکت کرده و قصد کوفه دارد. جاسوسان را بر وی مأمور کن و دیده بان ها را بر راه ها بگمار و کارها را به بهترین شیوه انجام ده؛ لیکن جنگ مکن، مگر با کسی که با تو می جنگدو گزارش ها را روزانه برایم بنویس».

1- ر. ک: ص 391(فصل پنجم/ شهادت عماره بن صلخب ازدی).


1269. الملهوف: کَتَبَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ بِخَبَرِ مُسلِمٍ وهانِئٍ إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ، فَأَعادَ عَلَیهِ الجَوابَ یَشکُرُهُ فیهِ عَلی فِعالِهِ وسَطوَتِهِ (1)، ویُعرِّفُهُ أن قَد بَلَغَهُ تَوَجُّهُ الحُسَینِ علیه السلام إلی جِهَتِهِ، ویَأمُرُهُ عِندَ ذلِکَ بِالمُؤاخَذَهِ وَالانتِقامِ، وَالحَبسِ عَلَی الظُّنونِ وَالأَوهامِ. (2)

1270. الفتوح: لَمّا وَرَدَ الکِتابُ وَالرَّأسانِ [رَأسُ مُسلِمٍ وهانِئٍ] جَمیعا إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ، قَرَأَ الکِتابَ، و أمَرَ بِالرَّأسَینِ فَنُصِبا عَلی بابِ مَدینَهِ دِمَشقَ. ثُمَّ کَتَبَ إلی ابنِ زِیادٍ:

أمّا بَعدُ، فَإِنَّکَ لَم تَعدُ إذا (3) کُنتَ کَما احِبُّ، عَمِلتَ عَمَلَ الحازِمِ، وصُلتَ صَولَهَ الشُّجاعِ الرّابِضِ، فَقَد کَفَیتَ ووَقَیتَ ظَنّی ورَأیی فیکَ، وقَد دَعَوتُ رَسولَیکَ فَسَأَلتُهُما عَنِ الَّذی ذَکَرتَ، فَقَد وَجَدتُهُما فی رَأیِهِما وعَقلِهِما وفَهمِهِما وفَضلِهِما ومَذهَبِهِما کَما ذَکَرتَ، وقَد أمَرتُ لِکُلِّ واحِدٍ مِنهُما بِعَشرَهِ آلافِ دِرهَمٍ، وسَرَّحتُهُما إلَیکَ، فَاستَوصِ بِهِما خَیرا.

وقَد بَلَغَنی أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ قَد عَزَمَ عَلَی المَسیرِ إلَی العِراقِ، فَضَعِ المَراصِدَ وَالمَناظِرَ، وَاحتَرِس وَاحبِس عَلَی الظَّنِّ، وَاکتُب إلَیَّ فی کُلِّ یَومٍ بِما یَتَجَدَّدُ لَکَ مِن خَیرٍ أو شَرٍّ، وَالسَّلامُ. (4)

1271. الصواعق المحرقه: قَدَّمَ [الحُسَینُ علیه السلام] أمامَهُ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ، فَبایَعَهُ مِن أهلِ الکوفَهِ اثنا عَشَرَ ألفا، وقیلَ: أکثَرُ مِن ذلِکَ، و أمَرَ یَزیدُ ابنَ زِیادٍ فَجاءَ إلَیهِ، وقَتَلَهُ و أرسَلَ بِرَأسِهِ إلَیهِ فَشَکَرَهُ، وحَذَّرَهُ مِنَ الحُسَینِ علیه السلام. (5)

1- السَّطْوُ: القَهْرُ والبَطْشُ(النهایه: ج 2 ص 366 «سطا»).
2- الملهوف: ص 124.
3- کذا فی المصدر، والظاهر أنّ الصواب: «إذ».
4- الفتوح: ج 5 ص 63، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 215 نحوه وراجع: المناقب لابن شهرآشوب: ج 4 ص 94.
5- الصواعق المحرقه: ص 196.


1269. الملهوف: عبید اللّه بن زیاد، خبر مسلم و هانی را برای یزید بن معاویه نوشت. او هم جواب داد و از رفتار و اقتدارش، سپاس گزاری کرد و به وی گوشزد کرد که به وی خبر رسیده که حسین علیه السلام به سمت کوفه حرکت کرده است و به وی دستور داد که در این زمینه مجازات کند و انتقام بگیرد و به صِرف گمان و شک، [افراد را] زندانی کند.

1270. الفتوح: چون نامه و سرهای مسلم و هانی به یزید بن معاویه رسید، نامه را خواند و دستور داد که سرها بر دروازه شهر دمشق، نصب شوند. سپس نامه ای برای ابن زیاد نوشت: «امّا بعد، تو همان گونه هستی که دوست داشتم. با تدبیر و دوراندیشانه رفتار کردی و مانند دلاوری متین، اقتدار به خرج دادی. تو خاطر ما را آسوده کردی و گمان و نظر ما را در باره خودت حفظ نمودی.

فرستاده هایت را فرا خواندم و از آنان در باره آنچه نوشتی، پرسیدم و آنان را در خرد و فهم و صداقت و دینداری، همان گونه یافتم که تو نوشته بودی. به هر یک از آنان، ده هزار درهم دادم و آنان را به سوی تو فرستادم. [به کارگزارانت] نسبت به آنان به نیکی، سفارش کن.

به من خبر رسیده که حسین بن علی به سمت عراق، حرکت کرده است. دیده بان ها و نگهبانان را بگمار و مراقبت کن و افراد مشکوک را زندانی کن و روزانه تمام گزارش های خوب و بد را برایم بنویس. والسلام!».

1271. الصواعق المُحْرِقه: [حسین علیه السلام] پیش از خود، مسلم بن عقیل را فرستاد. دوازده هزار نفر از کوفیان با وی بیعت کردند و گفته شده: بیش از این [، بیعت کردند]. یزید، ابن زیاد را به سوی او فرستاد و وی او را کشت و سرش را برای یزید فرستاد. یزید هم از او سپاس گزاری کرد و به او نسبت به حسین علیه السلام، هشدار داد.



الفصل الخامس: شَهادَهُ عَدَدٍ مِن أصحابِ الإِمامِ علیه السلام فِی الکوفَهِ وَاعتِقالُ آخَرینَ

5/ 1 شَهادَهُ عَبدِ اللّهِ بنِ یَقطُرَ (1)

رویت شهاده عبد اللّه بن یقطر (2) فی هذا الفصل بثلاث روایات:

1. کان عبد اللّه بن یقطر رسول الإمام الحسین علیه السلام إلی أهل الکوفه، وقبض علیه فی القادسیه، ورمی بأمر ابن زیاد من فوق دار الإماره إلی الأرض ثم قطع رأسه، وبلغ خبر شهادته مع شهاده مسلم وهانی، والإمام الحسین علیه السلام فی منزل زباله. (3)

وممّا یجدر ذکره أنّ ممّا یبعث علی الغموض والإبهام، تشابه مصیر عبد اللّه بن یقطر استناداً إلی الروایات المذکوره مع مصیر قیس بن مسهر، بحیث یقول الشیخ المفید فی الإرشاد:

ولَمّا بَلَغَ الحُسَینُ علیه السلام الحاجِرَ مِن بَطنِ الرُّمَّهِ، بَعَثَ قَیسَ بنَ مُسهِرٍ الصَّیداوِیَّ ویُقالُ: بَل بَعَثَ أخاهُ مِنَ الرَّضاعَهِ عَبدَ اللّهِ بنَ یَقطُرَ إلی أهلِ الکوفَهِ. (4)

ویبدو أنّه لم یستطع أحد حتی الآن رفع هذا الإبهام.

2. وجاء فی طائفه اخری من الروایات، أنّ عبد اللّه بن یقطر کان یحمل کتاب مسلم إلی الإمام علیه السلام، (5) فاعتُقل و أمر عبیدُ اللّه بضرب عنقه صبرا. (6)

3. کما تدلّ بعض الروایات علی أنّه استشهد فی کربلاء. (7)

وممّا یجدر ذکره أنّ هناک بعض الملاحظات التی تستحقّ التوقّف عندها فیما یتعلّق بعبد اللّه بن یقطر:

الملاحظه الاولی: لم یذکر اسمه سوی فی أحداث نهضه الإمام الحسین علیه السلام، ولا تتوفّر لدینا عدا ذلک معلومات دقیقه عن شخصیّته، نعم ورد فی کتاب «الخرائج والجرائح»:

عبد اللّه بن یقطر بن أبی عقب اللیثی، من بنی لیث بن بکر بن عبد مناف بن کنانه، رضیع الحسین. (8)

الملاحظه الثانیه: ما جاء فی روایات مشهوره من أنه أخو الإمام الحسین علیه السلام من الرضاعه، (9) فی حین أنّ المصادر التی روت عهد طفوله الإمام علیه السلام لم تشر إلی أنّ الإمام علیه السلام کان له أخٌ فی الرضاعه، بل إنّ بعض الروایات تؤکّد العکس من ذلک؛ وهی أنّ الإمام لم یرضع من أیّ إمرأه. (10)

جدیر بالذکر أنّ المرحوم محمد السماوی قال فی کتاب «إبصار العین» لتوجیه هذه المشکله:

عبد اللّه بن یقطر الحمیری(رضیع الحسین علیه السلام) کانت امُّه حاضنه للحسین علیه السلام کام قیس بن ذریح للحسن علیه السلام ... قال ابن حجر فی الإصابه: إنّه کان صحابیّاً لأنّه لده الحسین. (11)

لکن لم نعثر علی مستند لهذا الادِّعاء، ولم نعثر علی ما نقله عن ابن حجر فی الإصابه (12). (13)

الملاحظه الثالثه: لا تشیر الروایات التی تری أنّ إرسال عبد اللّه کان من جانب الإمام علیه السلام، إلی نصّ رساله الإمام والمکان الذی توجّه إلیه عبد اللّه، (14) ولکنَّ ابن الأعثم الذی یعتبر أنّ اعتقاله کان له علاقه بکتاب مسلم إلی الإمام، ذکر نص الکتاب أیضاً. (15) وقد وجد هذا الموضوع طریقه بعد ذلک إلی کتب اخری؛ مثل مقتل الخوارزمی. (16)

الملاحظه الرابعه: یبدو أن شهاده عبداللّه بن یقطر کانت قبل قیس بن مسهر.

وقد ذکر اسمه فی الزیاره الرجبیه کالتالی:

السَّلامُ عَلی عَبدِ اللّهِ بن یَقْطُرَ رَضیعِ الحُسَین. (17)

1- الإرشاد: ج 2 ص 228، رجال الطوسی: ص 103، الاختصاص 83، الحدائق الوردیّه: ج 1 ص 121؛ مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 228.
2- وقد تمّ ضبط اسم أبیه: بقطر، یقطین وبیطر أیضا. راجع: ح 1273 1279 و ج 5 ص 202(الفصل السابع/ خبر شهاده عبد اللّه بن یقطر فی زباله) والأمالی للشجری: ج 1 ص 172.
3- راجع: ج 5 ص 202(الفصل السابع/ خبر شهاده عبد اللّه بن یقطر فی زباله).
4- راجع: ص 380(شهاده قیس بن مسهر الصیداوی).
5- ورد فی الفتوح بأنّه حامل کتاب مسلم بن عقیل إلی الإمام الحسین علیه السلام بشأن بیعه أهل الکوفه ومطالبتهم الإمام للحرکه نحو الکوفه. راجع: ص 380 ح 1277 و ج 5 ص 202(الفصل السابع/ خبر شهاده عبد اللّه بن یقطر فی زباله) و أمّا استناداً لتاریخ الطبری: فإنّ حامل الکتاب هو عابس بن أبی شبیب، واضیف قیس بن مسهر فی مثیر الأحزان: ص 32 وراجع: ص 148(الفصل الرابع/ کتاب مسلم إلی الإمام علیه السلام یدعوه بالقدوم إلی الکوفه).
6- تمّ القبض علیه علی ید عبداللّه(مالک) بن یربوع التمیمی فی خارج الکوفه. راجع: ج 5 ص 202(الفصل السابع/ خبر شهاده عبد اللّه بن یقطر فی زباله).
7- راجع: ص 374 هامش 4 و ص 380 ح 1278 وص 382 ح 1279.
8- الخرائج والجرائح: ج 2 ص 550.
9- راجع: ص 376 ح 1273 1279، وممّا یجدر ذکره أنّه عقب اسمه فی المصادر بعباره «رضیع الحسین».
10- راجع: ج 1 ص 218(القسم الأوّل/ الفصل الرابع/ لم یرتضع من انثی).
11- إبصار العین: ص 93.
12- فی الإصابه: ج 5 ص 8 فی ترجمه عبداللّه بن بقطر نقلًا عن الطبری: «أنّه قتل مع الحسین بن علی بکربلاء وکان رضیعه»، وهو القول المشهور، و أرجع فی هامشإبصار العین لتسویغ ذلک، إلی ترجمه عبداللّه بن یقظه فی الإصابه علی اعتبار أنّ الشخص المعنی فی الإصابه هو عبداللّه بن یقطر نفسه، ولکنّه یثبت أیضاً بطلان هذا الإرجاع مع الأخذ بنظر الاعتبار نص الإصابه. وهذا هو نص الإصابه(ج 6 ص 439): «هوذه بن الحارث بن عجزه بن عبد اللّه بن یقظه ... ذکره الطبری وابن شاهین فی الصحابه»، ویلاحظ علیه: أوّلًا: الشخص المعنی هنا هو هوذه بن الحارث لا عبد اللّه بن یقظه. ثانیا: لم یرد فی هذا النص شی ء حول «لده الحسین»، ولا دلاله فیه علی ارتباطه بالإمام الحسین علیه السلام.
13- ذکر فی بعض المصادر بغض النظر عن واقعه کربلاء شخص بِاسم عبد اللّه بن یسار أو بشار الشاعر بن أبی عقب اللیثی بعنوان أنّه أخو الإمام الحسین علیه السلام من الرضاعه، والذی یبدو من بعض الشواهد أنّه کان حیاً بعد حادثه کربلاء؛ ولکن المصادر المتعلّقه بحادثه کربلاء ذکرت أنّ اسمه عبداللّه بن بقطر، أو یقطر وانّه استشهد(راجع: الخرائج والجرائح: ج 3 ص 1167 و ج 2 ص 550 و الصراط المستقیم: ج 2 ص 258).
14- تاریخ الطبری: ج 5 ص 398.
15- وفیه «عبد اللّه بن یقطین»(راجع: ج 5 ص 202 «الفصل السابع/ خبر شهاده عبدِ اللّه بن یقطر فی زُباله»).
16- مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 203 وفیه «عبد اللّه بن یقطر».
17- راجع: ج 12 ص 106(القسم الثالث عشر/ الفصل الثانی عشر/ زیارته فی أوّل رجب).