گروه نرم افزاری آسمان






فصل ششم: مخالفان رفتن امام به سمت عراق


6/ 1 ابو بکر بن عبد الرحمن

6/ 1 ابو بکر بن عبد الرحمن (1)

1295. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ابو بکر بن عبد الرحمن بن حارث بن هشام، نزد حسین علیه السلام آمد و به ایشان گفت: ای پسرعمو! خویشاوندی، مرا به مِهر آورده است و نمی دانم جایگاهم نزد تو برای نصیحت چیست؟

فرمود: «ای ابو بکر! تو اهل فریب نیستی و اتّهامی نداری. پس بگو».

ابو بکر گفت: دیدی که مردم عراق با پدر و برادرت چه کردند و اینک، آهنگ حرکت به سوی آنان داری؟! آنان، بردگان دنیایند و کسانی که به تو وعده یاری داده اند، با تو خواهند جنگید و آن که تو را بیشتر از کسی که به او کمک می کند، دوست دارد، نیز رهایت خواهد کرد. پس خدا را در باره خودت، به یادت می آورم [که جانت را به خطر نیندازی].

حسین علیه السلام فرمود: «خدا به تو پاداش نیک دهد، عموزاده! در رأی خود، اندیشیده

بودی. هر چه خدا بخواهد، همان می شود».

ابو بکر گفت: ما از آنِ خداییم و [شهادت] ابا عبد اللّه را به حساب خدا می گذاریم.

1- ابو بکر بن عبد الرحمن بن حارث مخزومی، در زمان خلافت عمر بن خطّاب، به دنیا آمد. وی تابعی و پُر حدیث است و یکی از فقیهان هفتگانه در مدینه النبی بوده است. او را به جهت نماز و عبادت بسیار، «راهب قریش» نامیده اند. او بینایی اش را از دست داد و در سال 94 هجری در مدینه در گذشت.


1296. مروج الذهب: دَخَلَ أبو بَکرِ بنِ الحارِثِ (1) بنِ هِشامٍ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام، فَقالَ: یَا بنَ عَمِّ، إنَّ الرَّحِمَ یُظائِرُنی عَلَیکَ، ولا أدری کَیفَ أنَا فِی النَّصیحَهِ لَکَ؟

فَقالَ: یا أبا بَکرٍ، ما أنتَ مِمَّن یُستَغَشُّ ولا یُتَّهَمُ، فَقُل.

فَقالَ أبو بَکرٍ: کانَ أبوکَ أقدَمَ سابِقَهً، و أحسَنَ فِی الإِسلامِ أثَرا، و أشَدَّ بَأسا، وَالناسُ لَه أرجی، ومِنهُ أسمَعَ، وعَلَیهِ أجمَعَ، فَسارَ إلی مُعاوِیَهَ وَالنّاسُ مُجتَمِعونَ عَلَیهِ، إلّا أهلَ الشّامِ، وهُوَ أعَزُّ مِنهُ، فَخَذَلوهُ وتَثاقَلوا عَنهُ، حِرصا عَلَی الدُّنیا وضَنّا بِها، فَجَرَّعوهُ الغَیظَ، وخالَفوهُ، حَتّی صارَ إلی ما صارَ إلَیهِ مِن کَرامَهِ اللّهِ ورِضوانِهِ.

ثُمَّ صَنَعوا بِأَخیکَ بَعدَ أبیکَ ما صَنَعوا، وقَد شَهِدتَ ذلِکَ کُلَّهُ ورَأَیتَهُ، ثُمَّ أنتَ تُریدُ أن تَسیرَ إلَی الَّذینَ عَدَوا عَلی أبیکَ و أخیکَ، تُقاتِلُ بِهِم أهلَ الشّامِ و أهلَ العِراقِ، ومن هُوَ أعَدُّ مِنکَ و أقوی، وَالنّاسُ مِنهُ أخوَفُ ولَهُ أرجی! فَلَو بَلَغَهُم مَسیرُکَ إلَیهِم لَاستَطغَوُا النّاسَ بِالأَموالِ، وهُم عَبیدُ الدُّنیا، فَیُقاتِلُکَ مَن وَعَدَکَ أن یَنصُرَکَ، ویَخذُلُکَ مَن أنتَ أحَبُّ إلَیهِ مِمَّن یَنصُرُهُ، فَاذکُرِ اللّهَ فی نَفسِکَ.

فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: جَزاکَ اللّهُ خَیرا یَابنَ عَمِّ، فَقَد أجهَدَکَ رَأیُکَ، وَمهما یَقضِ اللّهُ یَکُن.

فَقالَ: إنّا للّهِ! وعِندَ اللّهِ نَحتَسِبُ یا أبا (2) عَبدِ اللّهِ. ثُمَّ دَخَلَ عَلَی الحارِثِ بنِ خالِدِ بنِ العاصِ بنِ هِشامٍ المَخزومِیِّ والی مَکَّهَ وهُوَ یَقولُ:

کَم نَری ناصِحا یَقولُ فَیُعصی وظَنینَ المَغیبِ یُلفی نَصیحا

فَقالَ: وما ذاکَ؟ فَأَخبَرَهُ بِما قالَ لِلحُسَینِ علیه السلام، فَقالَ: نَصَحتَ لَهُ ورَبِّ الکَعبَهِ. (3)

1- کذا، والصحیح: «أبوبکر بن عبد الرحمن بن الحارث».
2- کذا فی المصدر، والظاهر أنّ الصواب: «نحتسب أبا عبد اللّه»، کما مرَّ قریبا.
3- مروج الذهب: ج 3 ص 66.


1296. مروج الذهب: ابو بکر بن حارث (1) بن هشام، بر حسین علیه السلام وارد شد و گفت: ای پسرعمو! خویشاوندی، مرا به مِهر آورده است و نمی دانم جایگاهم نزد تو برای نصیحت چیست؟

فرمود: «ای ابو بکر! تو اهل فریب نیستی و اتّهامی نداری. پس بگو».

ابو بکر گفت: پدرت در پیشینه، از تو جلوتر بود و در اسلام، از تو نیکونشان تر و استوارتر بود. مردم هم به او امیدوارتر و نسبت به او، حرف شنوتر و بیشتر بر گرد او بودند. او به سوی معاویه حرکت کرد، زمانی که عموم مردم، جز شامیان، گرد او اجتماع کرده بودند و او از معاویه گرامی تر بود؛ ولی مردم، او را رها کردند و به خاطر آزمندی و بخل به دنیا، از یاری او، روی برگرداندند. پس جرعه های خشم را بر او خوراندند و چندان با او ناسازگاری ورزیدند که با کرامت و خرسندی، به خدا پیوست. پس از پدرت نیز با برادرت چنان کردند که بر همه آن، گواهی و آن را دیدی.

و اینک، تو آهنگ رفتن به سوی کسانی داری که با پدر و برادرت دشمنی ورزیدند و با آنان به جنگ مردم شام و عراق و کسی که از تو آماده تر و نیرومندتر است، می روی و مردم، از او بیشتر در بیم و امیدند.

پس چون گزارش حرکت تو به آنان برسد، مردم را که بندگان دنیایند با ثروت، به سرکشی [و شورش] می خوانند و آنان، پس از آن که به تو وعده یاری داده اند، با تو خواهند جنگید و کسانی که تو را بیشتر از کسی که به او کمک می کنند، دوست دارند، نیز تو را رها خواهند کرد. پس خدا را در باره خودت، یاد کن.

آن گاه حسین علیه السلام فرمود: «پسرعمو! خدا به تو پاداش نیکو دهد. در رأی خود، اندیشیده بودی. هر چه خدا بخواهد، همان می شود».

پس ابو بکر گفت: ما از آنِ خداییم و [شهادت] ابا عبد اللّه را به حساب خدا می گذاریم.

آن گاه بر حارث بن خالد بن عاص بن هشام مخزومی، فرماندار مکّه، وارد شد، در حالی که این شعر را می خواند:

چه بسیار خیرخواهانی که سخن می گویند و نافرمانی می شوند

و چه بسیار بداندیشانی که خیرخواه انگاشته می شوند.

حارث گفت: منظورت چیست؟

پس آنچه را به حسین علیه السلام گفته بود، گزارش کرد. حارث گفت: به پروردگار کعبه سوگند که در حقّ او، نیک خواهی کرده ای.

1- صحیح این نام، «ابوبکر بن عبد الرحمن بن حارث بن هشام» است.


1297. مثیر الأحزان: جاءَ إلَیهِ [أی إلَی الحُسَینِ علیه السلام] أبو بَکرِ بنُ عَبدِ الرَّحمنِ بنِ الحارِثِ بنِ هِشامٍ، فَأَشارَ إلَیهِ بِتَرکِ ما عَزَمَ عَلَیهِ، وبالَغَ فی نُصحِهِ، وذَکَّرَهُ بِما فُعِلَ بِأَبیهِ و أخیهِ، فَشَکَرَ لَهُ وقالَ: قَدِ اجتَهَدتَ رَأیَکَ، ومَهما یَقضِ اللّهُ یَکُن. فَقالَ: إنّا عِندَ اللّهِ نَحتَسِبُکَ.

ثُمَّ دَخَلَ أبو بَکرٍ عَلَی الحارِثِ بنِ خالِدِ بنِ العاصِ بنِ هِشامٍ المَخزومِیِّ، وهُوَ یَقولُ:

کَم تَری ناصِحا یَقولُ فَیُعصی وظَنینَ المَغیبِ یُلفی نَصیحا

قالَ: فَما ذاکَ؟ فَأَخبَرَهُ بِما قالَ لِلحُسَینِ علیه السلام، قالَ: نَصَحتَ لَهُ ورَبِّ الکَعبَهِ. (1)

6/ 2 أبو مُحَمَّدٍ الواقِدِیُّ و زُرارَهُ بنُ جلحٍ (2)

1298. دلائل الإمامه عن أبی محمّد الواقدی وزراره بن جلح: لَقینَا الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام قَبلَ أن یَخرُجَ إلَی العِراقِ بِثَلاثِ لَیالٍ، فَأَخبَرناهُ بِضَعفِ النّاسِ فِی الکوفَهِ، و أنَّ قُلوبَهُم

مَعَهُ وسُیوفَهُم عَلَیهِ، فَأَومَأَ بِیَدِهِ نَحوَ السَّماءِ، فَفُتِحَت أبوابُ السَّماءِ، ونَزَلَ مِنَ المَلائِکَهِ عَدَدٌ لا یُحصیهِم إلَا اللّهُ، وقالَ: لَولا تَقارُبُ الأَشیاءِ، وحُبوطُ الأَجرِ، لَقاتَلتُهُم بِهؤُلاءِ، ولکِن أعلَمُ عِلما أنَّ مِن هُناکَ مَصعَدی (3)، وهُناکَ مَصارِعُ أصحابی، لا یَنجو مِنهُم إلّا وَلَدی عَلِیٌّ. (4)

1- مثیر الأحزان: ص 39.
2- أبو محمّد الواقدی وزراره بن خلج أو حلج، لم یذکرا فی المصادر الروائیّه فی غیر هذا المورد، ولم یذکرا فی المصادر الرجالیّه من العامّه والخاصّه. ولعلّ تصحیفا وقع فی الروایه.
3- فی سائر المصادر: «مصرعی» بدل «مصعدی».
4- دلائل الإمامه: ص 182 ح 98، الملهوف: ص 125 وفیه «حضور الأجل» بدل «حبوط الأجر»، بحار الأنوار: ج 44 ص 364.


1297. مثیر الأحزان: ابو بکر بن عبد الرحمن بن حارث بن هشام، نزد حسین علیه السلام آمد و پیشنهاد کرد که ایشان از تصمیمی که گرفته، در گذرد و در نیک خواهی برای ایشان، بسیار کوشید و از رفتاری که [کوفیان] با پدر و برادر او کرده بودند، یاد کرد.

امام علیه السلام از او سپاس گزاری کرد و فرمود: «در رأی خود، اندیشیده بودی! هر چه خدا بخواهد، همان می شود». ابو بکر گفت: [شهادتِ] تو را به حساب خدا می گذاریم.

سپس ابو بکر بر حارث بن خالد بن عاص بن هشام مخزومی وارد شد، در حالی که این شعر را می خواند:

چه بسیار خیرخواهی می بینی که از گفته اش، نافرمانی می شود

و ناخیرخواهی که نیکخواه شناخته می شود.

حارث گفت: ماجرا چیست؟

او آنچه را به حسین علیه السلام گفته بود، گزارش داد. حارث گفت: به خدای کعبه سوگند که در حقّ او نیکخواهی کرده ای.

6/ 2 ابو محمّد واقدی و زُراره بن جلح

6/ 2 ابو محمّد واقدی و زُراره بن جلح (1)

1298. دلائل الإمامه به نقل از ابو محمّد واقدی و زُراره بن جَلَح: سه شب پیش از آن که حسین علیه السلام آهنگ عراق کند، با او دیدار کردیم و از سستی مردم کوفه برایش گفتیم

و این که دل هایشان با او و شمشیرهایشان، بر ضدّ اوست.

حسین علیه السلام با دستش به آسمان، اشاره کرد و درهای آسمان، گشوده شدند و شماری از فرشتگان که جز خدا آنان را نمی شمارد، فرود آمدند و فرمود: «اگر نزدیکیِ اشیا و از میان رفتن پاداش نبود، با این فرشتگان با آنان می جنگیدم؛ ولی می دانم که آن جا قتلگاه من و یارانم است و جز فرزندم علی، کسی از دست آنان نجات نمی یابد».

1- ابو محمّد واقدی و زراره بن جلح یا خلج یا حلج. نامی از این دو، در کتب روایی، جز این مورد، نیامده است و در کتب رجالی شیعه و اهل سنّت نیز نامی از آنان نیست. شاید در روایت، تصحیفی صورت پذیرفته است.


6/ 3 أبو سَعیدٍ الخُدرِیُّ (1)

1299. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه) عن أبی سعید الخدری: غَلَبَنِی الحُسَینُ علیه السلام عَلَی الخُروجِ، وقَد قُلتُ لَهُ: اتَّقِ اللّهَ فی نَفسِکَ، وَالزَم بَیتَکَ. (2)

1300. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): جاءَهُ [أیِ الإِمامَ الحُسَینَ علیه السلام] أبو سَعیدٍ الخُدرِیُّ فَقالَ: یا أبا عَبدِ اللّهِ، إنّی لَکُم ناصِحٌ، وإنّی عَلَیکُم مُشفِقٌ، وقَد بَلَغَنی

أنَّهُ کاتَبَکَ قَومٌ مِن شیعَتِکُم بِالکوفَهِ، یَدعونَکَ إلَی الخُروجِ إلَیهِم، فَلا تَخرُج، فَإِنّی سَمِعتُ أباکَ رَحِمَهُ اللّهُ یَقولُ بِالکوفَهِ:

وَاللّهِ لَقَد مَلِلتُهُم و أبغَضتُهُم، وَملّونی و أبغَضونی، وما بَلَوتُ مِنهُم وَفاءً، ومَن فازَ بِهِم فازَ بِالسَّهمِ الأَخیَبِ، وَاللّهِ ما لَهُم نِیّاتٌ، ولا عَزمُ أمرٍ، ولا صَبرٌ عَلَی السَّیفِ. (3)

1- أبو سعید الأنصاری الخدری: هو سعد بن مالک بن سنان، اشتهر بکنیته. صحابیّ، کان من الوجوه البارزه المشهوره من الأنصار، وقد شهد مع النبیّ صلی الله علیه و آله کثیرا من غزواته، ولم یترک مرافقه أمیر المومنین علیّ علیه السلام من بعده. کان محدّثا کبیرا، وقد ذکره الإمام الصادق علیه السلام بتبجیل وتکریم لاستقامته فی طریق الحقّ. توفّی سنه 74 ه(راجع: المستدرک علی الصحیحین: ج 3 ص 650 وتاریخ بغداد: ج 1 ص 180 والاستیعاب: ج 1 ص 167 و ج 4 ص 235 وسیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 168- 172 وتاریخ دمشق: ج 20 ص 373 399 والخصال: ص 607 ح 9 وعیون أخبار الرضا علیه السلام: ج 2 ص 126 ورجال الکشّی: ج 1 ص 201- 205 و ص 183).
2- الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ج 1 ص 445، تهذیب الکمال: ج 6 ص 417، تاریخ الإسلام للذهبی: ج 5 ص 8، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 296 و لیس فیه ذیله، تاریخ دمشق: ج 14 ص 208، بغیه الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2609، البدایه والنهایه: ج 8 ص 163.
3- الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ج 1 ص 439، تهذیب الکمال: ج 6 ص 413، تاریخ الإسلام للذهبی: ج 5 ص 5، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 294، تاریخ دمشق: ج 14 ص 205، بغیه الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2606، البدایه والنهایه: ج 8 ص 161.


6/ 3 ابو سعید خُدْری

6/ 3 ابو سعید خُدْری (1)

1299. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه) به نقل از ابو سعید خُدری: حسین علیه السلام در رفتن، بر من چیره شد. در آن حال به وی گفتم: از خدا پروا کن و در خانه ات بنشین.

1300. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ابو سعید خُدری نزد حسین علیه السلام آمد

و به ایشان گفت: ای ابا عبد اللّه! من، نیکخواه شما و نگران و دلسوزتان هستم.

به من خبر رسیده است که گروهی از پیروان شما در کوفه، به تو نامه نوشته اند

و به حرکت به سوی خود، فرا خوانده اند؛ ولی بیرون نرو. همانا که من از

پدرت که خدای رحمتش کند در کوفه شنیدم که می فرمود: «به خدا

سوگند، از آنان ملول و خشمگینم و آنان هم از من ملول و خشمگین اند و از آنان

وفا نیافتم. هر که با آنان پیروز شود، با تیرِ خطا رفته، پیروز شده است. به خدا

سوگند، نه انگیزه و نیّتی دارند، نه آهنگ و تصمیم کاری، و نه شکیبایی در برابر شمشیری».

1- ابو سعید انصاری خُدری که نامش سعد بن مالک بن سِنان است و به کنیه اش مشهور شده است، صحابی و از چهره های سرشناس انصار است. او در جنگ های بسیاری با پیامبر صلی الله علیه و آله حضور داشت و پس از پیامبر صلی الله علیه و آله نیز همراهی امیر مؤمنان را رها نکرد. وی، محدّثی بزرگ است و امام صادق علیه السلام از او با بزرگی و تکریم، یاد کرده است؛ زیرا از راه حق، انحراف پیدا نکرد. او در سال 74 هجری در گذشت.


6/ 4 أبو واقِدٍ اللَّیثِیُّ (1)

1301. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه) عن أبی واقد اللّیثی: بَلَغَنی خُروجُ حُسَینٍ علیه السلام فَأَدرَکتُهُ بِمَلَلٍ (2)، فَناشَدتُهُ اللّهَ ألّا یَخرُجَ، فَإِنَّهُ یَخرُجُ فی غَیرِ وَجهِ خُروجٍ، وإنَّما یَقتُلُ نَفسَهُ. فَقالَ: لا أرجِعُ. (3)

1- أبو واقد اللیثی: الظاهر أنّه الحارث بن عوف بن أسید، اشتهر بکنیته. صحابیّ، قیل: إنّه ولد سنه(2 ه) شهد بعض مشاهد النبیّ صلی الله علیه و آله، وشهد صفّین مع علیّ علیه السلام. حلف معاویه لیذیبنّ الآنک فی مسامعه. قیل: إنّه جاور بمکّه سنه ومات بها، ودفن فی مقبره المهاجرین بفخّ، وقیل: توفّی بالمدینه سنه(65 أو 68 ه) وبهذه الکنیه رجل آخر هو صالح بن محمد بن زائده، توفّی سنه(145 ه،) اشتهر بأبی واقد اللیثی الصغیر، ومعلوم أنّه غیر المراد هنا(راجع: اسد الغابه: ج 1 ص 628 وج 6 ص 319 والإصابه: ج 7 ص 370 والتاریخ الکبیر: ج 2 ص 258 وتهذیب التهذیب: ج 6 ص 452 ورجال الطوسی: ص 36 وص 61).
2- مَلَلُ: اسم موضع فی طریق مکّه بین الحرمین(معجم البلدان: ج 5 ص 194) وراجع: الخریطه رقم 3 فی آخر مجلّد 5.
3- الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ج 1 ص 445، تهذیب الکمال: ج 6 ص 417، تاریخ دمشق: ج 14 ص 208، بغیه الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2609، البدایه والنهایه: ج 8 ص 163.


6/ 4 ابو واقد لیثی

6/ 4 ابو واقد لیثی (1)

1301. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه) به نقل از ابو واقد لیثی: خبرِ بیرون رفتن حسین علیه السلام به من رسید. در [منزلگاه] مَلَل (2) به او رسیدم. او را به خدا سوگند دادم که بیرون نرود و قیام نکند؛ زیرا او در جایی که نباید، قیام می کرد و خود را به کشتن می داد. او فرمود: «باز نمی گردم».

1- ابو واقد لیثی که ظاهرا همان حارث بن عوف بن اسَید است که با کنیه مشهور شده است، صحابی است و برخی گفته اند: در سال دوم هجری به دنیا آمد. در برخی از جنگ های پیامبر صلی الله علیه و آله حضور داشت و همراه امام علی علیه السلام نیز در جنگ صفّین شرکت کرد. معاویه سوگند یاد کرد که در گوش هایش، سرب گداخته بریزد.دگفته اند: وی، یک سال در مکّه مجاور شد و همان جا در گذشت و در قبرستان مهاجران در فخ، به خاک سپرده شد. نیز گفته اند: در سال 65 یا 68 در مدینه در گذشت. با این کنیه، مرد دیگری به نام صالح بن محمّد بن زائده نیز هست که در سال 145 هجری از دنیا رفت و به کنیه ابو واقد لیثی صغیر، مشهور است و او غیر از این فردِ مورد نظر ماست.
2- جایی در راه مکّه میان مکّه و مدینه(ر. ک: نقشه شماره 3 در پایان جلد 5).


6/ 5 الأَحنَفُ بنُ قَیسٍ (1)

1302. أنساب الأشراف عن أبی بکر بن عیّاش: کَتَبَ الأَحنَفُ إلَی الحُسَینِ علیه السلام وَبَلَغَهُ أنَّهُ عَلَی الخُروجِ: «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لا یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لا یُوقِنُونَ» (2). (3)

1303. مثیر الأحزان: أمَّا الأَحنَفُ، فَإِنَّهُ کَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام: أمّا بَعدُ، «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لا یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لا یُوقِنُونَ». (4)

6/ 6 امُّ سَلَمَهَ (5)

1304. الخرائج والجرائح: إنَّهُ علیه السلام لَمّا أرادَ العِراقَ قالَت لَهُ امُّ سَلَمَهَ: لا تَخرُج إلَی العِراقِ، فَقَد سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ: «یُقتَلُ ابنِیَ الحُسَینُ بِأَرضِ العِراقِ»، وعِندی تُربَهٌ دَفَعَها إلَیَّ فی قارورَهٍ.

فَقالَ علیه السلام: إنّی وَاللّهِ مَقتولٌ کَذلِکَ، وإن لَم أخرُج إلَی العِراقِ یَقتُلونی أیضا. (6)

1305. الصراط المستقیم: قالَت امُّ سَلَمَهَ [لِلحُسَینِ علیه السلام]: لاتَخرُج إلَی العِراقِ! فَإِنّی سَمِعتُ جَدَّکَ یَقولُ إنَّکَ مَقتولٌ بِهِ، وعِندی تُربَهٌ دَفَعَها إلَیَّ فی قارورَهٍ.

فَقالَ علیه السلام: و إن لَم أخرُج قُتِلتُ. ثُمَّ مَسَحَ بِیَدِهِ عَلی وَجهِها، فَرَأَت مَصرَعَهُ ومَصرَعَ أصحابِهِ، و أعطاها تُربَهً اخری فی قارورَهٍ، وقالَ: إذا فاضَتا دَما فَاعلَمی أنّی قَد قُتِلتُ. فَفاضَتا دَما بَعدَ الظُّهرِ فی یَومِ عاشوراءَ. (7)

1- راجع: ص 40 هامش ح 1023.
2- الروم: 60.
3- أنساب الأشراف: ج 3 ص 375، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 298.
4- مثیر الأحزان: ص 27، بحار الأنوار: ج 44 ص 340.
5- راجع: ج 1 ص 152 هامش ح 31.
6- الخرائج والجرائح: ج 1 ص 253، بحار الأنوار: ج 45 ص 89 ح 27.
7- الصراط المستقیم: ج 2 ص 179 ح 6.


6/ 5 احنف بن قَیس

6/ 5 احنف بن قَیس (1)

1302. أنساب الأشراف به نقل از ابو بکر بن عیّاش: وقتی به احنَف خبر رسید که حسین علیه السلام تصمیم به قیام دارد، به او نوشت: « «شکیبا باش که وعده خدا، حق است و آنان که یقین ندارند، تو رای به خفت نکشانند»».

1303. مثیر الأحزان: همانا احنف، به راستی که برای حسین علیه السلام نوشت: «امّا بعد، «پس شکیبا باش که وعده خدا، حق است و آنان که یقین ندارند، تو رای به خفت نکشانند»».

6/ 6 امّ سلمه

6/ 6 امّ سلمه (2)

1304. الخرائج و الجرائح: چون حسین علیه السلام آهنگ عراق کرد، امّ سَلَمه به ایشان گفت: به عراق نرو که از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: «فرزندم حسین، در سرزمین عراق کشته خواهد شد». در نزد من، خاکی است که آن را در تُنگی شیشه ای به من داد.

حسین علیه السلام فرمود: «البتّه به خدا سوگند من کشته می شوم. اگر به سوی عراق هم نروم، باز هم مرا می کشند».

1305. الصراط المستقیم: امّ سلمه به حسین علیه السلام گفت: به عراق نرو که از جدّت [پیامبر صلی الله علیه و آله] شنیدم که می فرمود: تو در آن جا، کشته می شوی. نزد من، خاکی است که پیامبر صلی الله علیه و آله آن را به من داد. پس حسین علیه السلام فرمود: «اگر بیرون نروم نیز کشته می شوم».

آن گاه با دستش بر صورت امّ سلمه کشید و او قتلگاه حسین علیه السلام و یارانش را دید. حسین علیه السلام خاک دیگری را در ظرفی شیشه ای به او داد و فرمود: «آن گاه که از این دو، خون جوشید، بِدان که من کشته شده ام».

پس بعد از ظهر روز عاشورا، از آن دو خاک، خون جوشید.

1- ر. ک: ص 41 پانوشت ح 1023.
2- ر. ک: ج 1 ص 153 پانوشت ح 31.


6/ 7 بُحَیرُ بنُ شَدّادٍ (1)

1306. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه) عن بُحیر بن شدّاد الأسدی: مَرَّ بِنَا الحُسَینُ علیه السلام بِالثَّعلَبِیَّهِ، فَخَرَجتُ إلَیهِ مَعَ أخی، فَإِذا عَلَیهِ جُبَّهٌ صَفراءُ لَها جَیبٌ فی صَدرِها، فَقالَ لَهُ أخی: إنّی أخافُ عَلَیکَ.

فَضَرَبَ بِالسَّوطِ عَلی عَیبَهٍ (2) قَد حَقَبَها (3) خَلفَهُ، وقالَ: هذِهِ کُتُبُ وُجوهِ أهلِ المِصرِ. (4)

راجع: ج 5 ص 184(الفصل السابع: أخبار نزول الإمام علیه السلام بالثعلبیّه).

6/ 8 بَعثَرٌ الفَقعَسِیُّ (5)

1307. أنساب الاشراف: کانَ بَعثَرٌ [الفَقعَسِیُّ الشّاعِرُ] لَقِیَ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام قَبلَ أنَ یَصِلَ

إلَی الکوفَهِ، فَسَأَلَهُ عَنهُم، فَقالَ: إنَّ أهلَ العِراقِ أهلُ غَدرٍ. (6)

1- بحیر بن شدّاد الأسدی، کان من أهل الثعلبیّه، روی عنه سفیان بن عیینه والکلبی(الظاهر أنّه محمّد بن السائب بن بشر الکلبی، المتوفّی سنه 146 ه) و کان من المعمّرین وجاوز المئه وعشر سنین. لم یذکره العامّه والخاصه إلّا ابن ماکولا فی الإکمال: ج 1 ص 203 وابن عساکر فی تاریخ دمشق: ج 14 ص 214 217.
2- العَیْبَهُ: ما یُجعل فیه الثیاب(الصحاح: ج 1 ص 190 «عیب»).
3- حَقَبها واحتَقَبَها: حملها(المصباح المنیر: ص 143 «حقب»).
4- الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ج 1 ص 457 ح 440، تاریخ دمشق: ج 14 ص 216 وفیه «جبّه خضراء» و ص 214.
5- بعثر الفقعسی اختلف فی اسمه، فقد ذکره البلاذری فی أنساب الأشراف قائلًا: کان بعثر الفقعسی شاعرا. و أمّا الحموی فی معجم البلدان فقال: یعثر بن لقیط الفقعسی الخوی نسبه إلی وادٍ فی دیار بنی أسد. وقال ابن ماکولا: بغثر بن لقیط بن حبیب الأسدی، من شعراء العصر الجاهلی. وقال ابن منظور والزبیدی: بغثر بن لقیط بن خالد بن نضله. ولم یعرف من أحواله شی ء، إلّا أنّه یظهر من کتاب أنساب الأشراف أنّه کان حیّا فی عهد عمر بن عبد العزیز(راجع: معجم البلدان: ج 2 ص 407 والإکمال: ج 1 ص 338 ولسان العرب: ج 4 ص 73 وتاج العروس: ج 6 ص 103 و أنساب الأشراف: ج 11 ص 203 و 155).
6- أنساب الأشراف: ج 11 ص 204.


6/ 7 بُحَیر بن شَدّاد

6/ 7 بُحَیر بن شَدّاد (1)

1306. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه) به نقل از بُحَیر بن شدّاد اسدی: حسین علیه السلام در ثَعلَبیّه بر ما گذشت. پس با برادرم نزد او رفتم. بر او تن پوشی زرد بود که در سینه اش جیبی داشت. برادرم به او گفت: من بر تو بیمناکم!

پس با تازیانه بر خورجینی که پشت سر خود داشت، زد و فرمود: «این، نامه های سرشناسان شهر است».

ر. ک: ج 5 ص 185(فصل هفتم/ اخبار فرود آمدن امام علیه السلام در ثعلبیّه).

6/ 8 بَعثَر فَقعَسی

6/ 8 بَعثَر فَقعَسی (2)

1307. الأنساب الأشراف: بَعثَر فَقعَسیِ شاعر، با حسین بن علی علیه السلام پیش از آن که به کوفه برسد دیدار کرد.

حسین علیه السلام در باره مردم کوفه از او پرسید. او گفت: به راستی که مردم عراق، پیمان شکن و فریبکارند.

1- بُحَیر بن شدّاد اسدی، اهل ثعلبیّه است. سفیان بن عُیَینَه و کلبی که همان محمّد بن سائب بن بشر کلبی(م 146 ق) است، از او روایت کرده اند. وی عمری طولانی داشت و سنّ او از 110 سال گذشت. در کتب رجال و تراجم شیعه و اهل سنّت، از او یاد نشده و تنها ابن ماکولا در کتاب الإکمال و ابن عساکر در تاریخ دمشق، از او سخن گفته اند.
2- در نام وی، اختلاف است. بلاذری، در کتاب أنساب الأشراف می گوید: بعثر فقعسی، شاعر بود. حَمَوی در کتاب معجم البلدان، او را یعثر بن لقیط فقعسی خَوی نامیده است و بعثر، محلّی در سرزمین بنی اسد است. ابن ماکولا، گفته است: بغثر بن لقیط بن حبیب اسدی، از شاعران دوره جاهلی است. ابن منظور و زَبیدی نیز گفته اند: بغثر بن لقیط بن خالد بن نضله. چیزی در باره او در کتب رجال و تراجم به ثبت نرسیده و تنها از کتاب أنساب الأشراف بر می آید که در زمان عمر بن عبد العزیز، زنده بوده است.


6/ 9 الطِّرِمّاحُ بنُ عَدِیٍ (1)

1308. تاریخ الطبری عن جمیل بن مرثد من بنی معن عن الطرمّاح بن عدی: أنَّهُ دَنا مِنَ الحُسَینِ علیه السلام فَقالَ لَهُ: وَاللّهِ إنّی لَأَنظُرُ فَما أری مَعَکَ أحَدا، ولَو لَم یُقاتِلکَ إلّا هؤُلاءِ الَّذینَ أراهُم مُلازِمیکَ لَکانَ کَفی بِهِم، وقَد رَأَیتُ قَبلَ خُروجی مِنَ الکوفَهِ إلَیکَ بِیَومٍ ظَهرَ الکوفَهِ، وفیهِ مِنَ النّاسِ ما لَم تَرَ عَینایَ فی صَعیدٍ واحِدٍ جَمعا أکثَرَ مِنهُ، فَسَأَلتُ عَنهُم، فَقیلَ: اجتَمَعوا لِیُعرَضوا، ثُمَّ یُسَرَّحونَ إلَی الحُسَینِ، فَأَنشُدُکَ اللّهَ إن قَدَرتَ عَلی ألّا تَقدَمَ عَلَیهِم شِبرا إلّا فَعَلتَ.

فَإِن أرَدتَ أن تَنزِلَ بَلَدا یَمنَعُکَ اللّهُ بِهِ حَتّی تَری مِن رَأیِکَ، ویَستَبینَ لَکَ ما أنتَ صانِعٌ، فَسِر حَتّی انزِلَکَ مَناعَ جَبَلِنَا الَّذی یُدعی أجَأً (2)، امتَنَعنا وَاللّهِ بِهِ مِن مُلوکِ غَسّانَ وحِمَیرٍ، ومِنَ النُّعمانِ بنِ المُنذِرِ، ومِنَ الأَسوَدِ وَالأَحمَرِ، وَاللّهِ إن دَخَلَ عَلَینا ذُلٌّ قَطُّ، فَأَسیرُ مَعَکَ حَتّی انزِلَکَ القَریَهَ، ثُمَّ نَبعَثُ إلَی الرِّجالِ مِمَّن بِأَجَأٍ وسَلمی مِن طَیِّئٍ، فَوَاللّهِ لا یَأتی عَلَیکَ عَشَرَهُ أیّامٍ حَتّی یَأتِیَکَ طَیِّئٌ رِجالًا و رُکبانا، ثُمَّ أقِم فینا ما بَدا لَکَ، فَإِن هاجَکَ هَیجٌ فَأَنا زَعیمٌ لَکَ بِعِشرینَ ألفَ طائِیٍّ یَضرِبونَ بَینَ یَدَیکَ

بِأَسیافِهِم، وَاللّهِ لا یوصَلُ إلَیکَ أبَدا ومِنهُم عَینٌ تَطرِفُ.

فَقالَ لَهُ: جَزاکَ اللّهُ وقَومَکَ خَیرا، إنَّهُ قَد کانَ بَینَنا وبَینَ هؤُلاءِ القَومِ قَولٌ لَسنا نَقدِرُ مَعَهُ عَلَی الانصِرافِ، ولا نَدری عَلامَ تَنصَرِفُ بِنا وبِهِمُ الامورُ فی عاقِبِهِ. (3)

1- الطرمّاح بن عدیّ بن عبداللّه بن خیبریّ الطائیّ الشاعر. کان من أصحاب أمیر المومنین علیه السلام ورسوله إلی معاویه. خرج الطرمّاح و أخرج معه نفرا من مذحج من الکوفه فی نصره الحسین علیه السلام، فلقی الحسین صلی الله علیه و آله و أصحابه فی عذیب الهجانات ودلّهم الطریق إلی الکوفه. استجاز من الإمام أن یذهب لإیصال نفقه عیاله إلیهم ثمّ یقبل إلیه علیه السلام. وعند عودته من عیاله بلغه خبر شهاده الإمام علیه السلام وهو فی طریقه إلیه(راجع: رجال الطوسی: ص 70 و ص 102 وتاریخ الطبری: ج 5 ص 404 407).
2- أجأ: أحد جبلی طی ء(معجم البلدان: ج 1 ص 94).
3- تاریخ الطبری: ج 5 ص 406، البدایه والنهایه: ج 8 ص 174 نحوه.


6/ 9 طِرِمّاح بن عَدی

6/ 9 طِرِمّاح بن عَدی (1)

1308. تاریخ الطبری به نقل از جمیل بن مَرثَد(از بنی مَعْن)، در باره طِرِمّاح بن عَدی: طِرِمّاح به حسین علیه السلام نزدیک شد و به ایشان گفت: به خدا سوگند، می نگرم؛ ولی کسی را همراه تو نمی بینم و اگر جز اینان که همراه تو می بینم، کسی با تو نجنگد، بسنده است. یک روز پیش از بیرون رفتن از کوفه و آمدن نزد تو، در آن سوی کوفه، جمعیّتی را دیدم که تا آن روز، یک جا چنین جمعیّتی را ندیده بودم. پس در باره آنان پرسیدم. گفته شد: گرد هم آمده اند تا روی گردان شوند [و بیعت بشکنند] و پس از آن در پی حسین، ره سپار شوند.

به خدا سوگند که اگر می توانی به اندازه یک وجب به سوی آنان پیش نیایی، این کار را انجام بده. پس اگر می خواهی به سرزمینی بروی که خداوند، تو را از آنان باز دارد تا در کار خویش بیندیشی و وضعیّت برایت روشن گردد، پس حرکت کن تا تو را بر ستیغ کوه ما که اجأ نام دارد فرود آورم؛ قلّه ای که به خدا سوگند ما را از پادشاهان غَسّان و حِمَیر و نیز از نعمان بن مُنذِر و از سیاه و سرخ، ایمن داشته است. به خدا سوگند که اگر بر ما خواری فرود آید، با تو راه می افتم تا تو را در روستا [ی خودمان] فرود می آورم.

آن گاه به دنبال مردانی از بنی اجَأ و بنی سَلمی از قبیله طَی می فرستیم و به خدا سوگند، ده روز طول نمی کشد که سواره ها و پیاده ها از قبیله طی، نزد تو خواهند آمد. آن وقت، هر مقدار دوست داری، در میان ما اقامت فرما و اگر اتّفاقی رخ دهد، من تضمین می کنم که بیست هزار جنگجوی طایی با شمشیر از تو دفاع کنند. به خدا سوگند که هرگز دستی به تو

نمی رسد، تا زمانی که چشمی از آنان باز و بسته می شود [و زنده اند].

[حسین علیه السلام] به وی فرمود: «خداوند، به تو و مردمانت، پاداش خیر دهد! به راستی که میان ما و آنان، عهدی است که نمی توانیم بر هم زنیم و نمی دانیم که کار ما و آنان در پایان، به کدام سو می رود».

1- طِرِمّاح بن عَدیّ بن عبد اللّه خیبری طایی، شاعر و از یاران امیر مؤمنان علیه السلام و فرستاده ایشان به نزد معاویه بود. طِرِمّاح و گروهی از کوفیان از قبیله مَذحِج، برای یاری امام حسین علیه السلام حرکت و با امام علیه السلام و یارانش در منزل عُذَیب، ملاقات کردند. او راه کوفه را به آنان نشان داد. وی از امام علیه السلام اجازه گرفت تا برای خانواده اش خرجی ببرد و سپس برگردد و وقتی باز گشت، در راه، خبر شهادت امام علیه السلام به وی رسید.


1309. مثیر الأحزان: رُوِّیتُ أنَّ الطِّرِمّاحَ بنَ حَکَمٍ قالَ: لَقیتُ حُسَینا علیه السلام وقَدِ امتَرتُ لِأَهلی میرَهً (1)، فَقُلتُ: اذَکِّرُکَ فی نَفسِکَ، لا یَغُرَّنَّکَ أهلُ الکوفَهِ، فَوَاللّهِ لَئِن دَخَلتَها لَتُقتَلَنَّ، وإنّی لَأَخافُ ألّا تَصِلَ إلَیها، فَإِن کُنتَ مُجمِعا عَلَی الحَربِ فَانزِل أجَأً، فَإِنَّهُ جَبَلٌ مَنیعٌ، وَاللّهِ ما نالَنا فیهِ ذُلٌّ قَطُّ، وعَشیرَتی یَرَونَ جَمیعا نَصرَکَ، فَهُم یَمنَعونَکَ ما أقَمتَ فیهِم.

فَقالَ: إنَّ بَینی و بَینَ القَومِ مَوعِدا أکرَهُ أن اخلِفَهُم، فَإِن یَدفَعِ اللّهُ عَنّا، فَقَدیما ما أنعَمَ عَلَینا وکَفی، وإن یَکُن ما لابُدَّ مِنهُ، فَفَوزٌ وشَهادَهٌ إن شاءَ اللّهُ. (2)

راجع: ج 5 ص 256(الفصل السابع/ إقبال أربعه نفر من الکوفه معهم الطرماح بن عدی إلی الإمام علیه السلام).

6/ 10 عَبدُ اللّهِ بنُ جُعدَهَ بنِ هُبَیرَهَ (3)

1310. أنساب الأشراف: لَحِقَ الحُسَینَ علیه السلام عَونُ بنُ عَبدِ اللّهِ بنِ جُعدَهَ بنِ هُبَیرَهَ بِذاتِ عِرقٍ،

بِکِتابٍ مِن أبیهِ یَسأَلُهُ فیهِ الرُّجوعَ، ویَذکُرُ ما یَخافُ عَلَیهِ مِن مَسیرِهِ، فَلَم یُعجِبهُ (4). (5)

1- المِیرَه: الطعام یمتاره [یشتریه] الإنسان(الصحاح: ج 2 ص 821 «میر»).
2- مثیر الأحزان: ص 39، بحار الأنوار: ج 44 ص 369.
3- عبداللّه بن جعده بن هبیره القرشی المخزومی. کان من أعوان المختار و أعزّ الناس علیه. أخذ لعمر بن سعد أمانا بعد اختفائه. وهو الذی فتح القهندز وکثیرا من خراسان، وقیل فیه أشعار(راجع: المستدرک علی الصحیحین: ج 3 ص 211 وتاریخ الطبری: ج 6 ص 60 و 107 والکامل فی التاریخ: ج 2 ص 682 و ج 3 ص 14 وتاریخ دمشق: ج 45 ص 56 وشرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید: ج 18 ص 308).
4- کذا فی المصدر، ولعلّ الصواب: «فلم یجبه».
5- أنساب الأشراف: ج 3 ص 377.


1309. مثیر الأحزان: برایم گزارش شده که طِرِمّاح بن حَکَم گفت: حسین را ملاقات کردم، در حالی که برای خانواده ام آذوقه ای خریده بودم. به ایشان گفتم: به تو در باره جانت، یادآوری می کنم [که آن را به خطر نیندازی] و کوفیان، تو را فریب ندهند. به خدا سوگند، اگر وارد کوفه شوی، کشته خواهی شد و من می ترسم که به کوفه نرسی. پس اگر عزم بر جنگ داری، در اجأ فرود آی، که کوهی است که قابل دسترس نیست. به خدا سوگند، در آن جا هرگز به ما خواری نرسیده است و تمام بستگان من به یاری کردن تو اعتقاد دارند و تا هر زمان در آن جا بمانی، از تو محافظت می کنند.

[امام حسین علیه السلام] فرمود: «به راستی که میان من و این مردم، عهدی است که خوش نمی دارم خُلفِ وعده کنم. اگر خداوند، ما را از آنان محافظت فرماید، ما همیشه مشمول نعمت های خداوند بوده ایم و برای ما بس است، و اگر چاره ای [از نبرد] نباشد، شهادت و رستگاری است. إن شاء اللّه!».

ر. ک: ج 5 ص 257(فصل هفتم/ آمدن چهار نفر از کوفه به همراه

طرمّاح بن عدی به سوی امام علیه السلام).

6/ 10 عبد اللّه بن جَعده بن هُبَیره

6/ 10 عبد اللّه بن جَعده بن هُبَیره (1)

1310. أنساب الأشراف: عون فرزند عبد اللّه بن جَعده بن هُبَیره، با نامه ای از پدرش در ذات

عِرق، به حسین علیه السلام رسید. او در آن نامه، درخواست بازگشت حسین علیه السلام را داشت و از بیم خود از حرکت حسین علیه السلام، یاد کرده بود، که امام علیه السلام به او پاسخ نداد.

1- عبد اللّه بن جَعده بن هُبَیره قرشی مخزومی، از یاران مختار و شخصیت های مورد احترام نزد وی بود. او پس از پنهان شدن عمر بن سعد، برای او امان نامه ای از مختار گرفت. او کسی است که کُهَن دِژ و بخش های وسیعی از خراسان را فتح کرد. در باره اش اشعار بسیاری سروده شده است.


6/ 11 عَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ (1)

1311. الفتوح: انتَقَلَ الخَبَرُ بِأَهلِ المَدینَهِ أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام یُریدُ الخُروجَ إلَی العِراقِ، فَکَتَبَ إلَیهِ عَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ:

بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام مِن عَبدِ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ، أمّا بَعدُ، أنشُدُکَ اللّهَ ألّا تَخرُجَ عَن مَکَّهَ، فَإِنّی خائِفٌ عَلَیکَ مِن هذَا الأَمرِ الَّذی قَد أزمَعتَ عَلَیهِ أن یَکونَ فیه هَلاکُکَ و أهلِ بَیتِکَ؛ فَإِنَّکَ إن قُتِلتَ أخافُ أن یُطفَأَ نورُ الأَرضِ، و أنتَ روحُ الهُدی، و أمیرُ المُؤمِنینَ، فَلا تَعجَل بِالمَسیرِ إلَی العِراقِ، فَإِنّی آخُذُ لَکَ الأَمانَ مِن یَزیدَ وجَمیعِ بَنی امَیَّهَ، عَلی نَفسِکَ ومالِکَ ووَلَدِکَ و أهلِ بَیتِکَ، وَالسَّلامُ.

قالَ: فَکَتَبَ إلَیهِ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام:

أمّا بَعدُ، فَإِنَّ کِتابَکَ وَرَدَ عَلَیَّ فَقَرَأتُهُ، وفَهِمتُ ما ذَکَرتَ، واعلِمُکَ أنّی رَأَیتُ جَدّی رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله فی مَنامی، فَخَبَّرَنی بِأَمرٍ و أنَا ماضٍ لَهُ، لی کانَ أو عَلَیَّ، وَاللّهِ یَابنَ عَمّی،

لَو کُنتُ فی جُحرِ هامَّهٍ مِن هَوامِّ الأَرضِ لَاستَخرَجونی وَیقتُلونّی، وَاللّهِ یَابنَ عَمّی، لَیُعدَیَنَّ عَلَیَّ کَما عَدَتِ الیَهودُ عَلَی السَّبتِ، وَالسَّلامُ. (2)

1- عبد اللّه بن جعفر بن أبی طالب، أبو جعفر. صحابیّ، کان أبوه المشهور بذی الجناحین من أوّل المهاجرین إلی الحبشه. وامّه أسماء بنت عمیس، ولد هناک، وهاجر إلی المدینه وعمره سبع سنین، ولمّا نظر إلیه رسول اللّه صلی الله علیه و آله تبسّم وبسط یده وبایعه. تکفّل النبیّ صلی الله علیه و آله تربیته بعد شهاده أبیه بمؤته. تزوّج زینب بنت علیّ علیه السلام، وشهد صفّین ولم یأذن له بالقتال. کان طویل الباع، فصیح اللسان، من أجواد العرب المشهورین و أسخاهم. کان مع الحسنین علیهما السلام بعد استشهاد أبیهما، وتبعهما بصدق. وکان یتأسّف علی عدم حضوره فی کربلاء، ولکنّه کان یفتخر ویعتزّ باستشهاد أولاده مع الحسین علیه السلام. توفّی بالمدینه سنه 80 ه عام الجحاف، وهو ابن ثمانین سنه(راجع: المستدرک علی الصحیحین: ج 3 ص 655 والإصابه: ج 4 ص 35 39 وتاریخ الطبری: ج 5 ص 466 وسیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 456 462 وتاریخ دمشق: ج 27 ص 248 298 والخصال: ص 135 ح 149 وص 477 ح 41 وص 380 ح 58 ووقعه صفّین: ص 530).
2- الفتوح: ج 5 ص 67، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 217 وراجع: المناقب لابن شهرآشوب: ج 4 ص 94.


6/ 11 عبد اللّه بن جعفر

6/ 11 عبد اللّه بن جعفر (1)

1311. الفتوح: به مردم مدینه خبر رسید که حسین بن علی علیه السلام قصد رفتن به عراق دارد. عبد اللّه بن جعفر [بن ابی طالب] به ایشان نوشت: «به نام خداوند بخشنده مهربان. به حسین بن علی، از عبد اللّه بن جعفر. امّا بعد، تو را به خدا سوگند می دهم که از مکّه بیرون نرو؛ زیرا من از این کاری که تصمیم گرفته ای، بیمناکم که مبادا نابودیِ خود و خاندانت را در پی داشته باشد. چون اگر تو کشته شوی، بیم دارم که نور زمین، خاموش شود؛ چرا که تو روح هدایت و امیر مؤمنان هستی. پس، در رفتن به عراق، شتاب مکن تا من از یزید و همه بنی امیّه برای تو، دارایی، فرزندان و دودمانت امان بگیرم. والسّلام!».

حسین بن علی علیه السلام به وی نوشت: «امّا بعد، نامه ات به من رسید و آن را خواندم

و آنچه را یادآور شده بودی. دریافتم. به تو اعلام می کنم که جدّم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم. مرا از فرمانی آگاه کرد که در پیِ آن می روم، به سودم باشد، یا به زیانم. ای پسرعمو! به خدا سوگند، اگر در سوراخ جانوری از جانوران زمین نیز باشم، مرا بیرون می آورند و می کُشند. عموزاده! به خدا سوگند، آنان بر من ستم روا خواهند داشت، چنان که یهود در روز شنبه ستم کردند. والسّلام!».

1- عبد اللّه بن جعفر بن ابی طالب که کنیه اش ابو جعفر است از صحابیان بود. پدرش مشهور به ذو الجناحین(صاحب دو بال) و از نخستین مهاجران به حبشه و مادرش اسماء بنت عُمَیس بود. وی در حبشه به دنیا آمد و وقتی به مدینه هجرت کرد، هفت ساله بود. چون پیامبر صلی الله علیه و آله به وی نظر افکند، لبخند زد و دستش را دراز کرد و او با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کرد. پس از شهادت پدرش در جنگ موته، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله تربیت وی را بر عهده گرفت. او با زینب دختر امیر مؤمنان علیه السلام ازدواج کرد و در جنگ صفّین، حضور داشت؛ ولی به وی اجازه جنگ نداده شد. وی بلندقامت، خوش سخن و از سخاوتمندانِ به نامِ عرب بود. وی پس از شهادت امیر مؤمنان علیه السلام، همراه امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام بود و صادقانه از آنان پیروی می کرد. وی از عدم حضورش در کربلا بسیار افسوس می خورد؛ ولی افتخار می کرد که فرزندانش به همراه حسین علیه السلام به شهادت رسیده اند. او در سال 80 هجری(سال سیل) در هشتاد سالگی در مدینه در گذشت.


1312. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): کَتَبَ عَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرِ بنِ أبی طالِبٍ إلیهِ کِتابا، یُحَذِّرُهُ أهلَ الکوفَهِ، ویُناشِدُهُ اللّهَ أن یَشخَصَ إلَیهِم.

فَکَتَبَ إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام: إنّی رَأَیتُ رُؤیا، ورَأَیتُ فیها رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله، و أمَرَنی بِأَمرٍ أنَا ماضٍ لَهُ، ولَستُ بِمُخبِرٍ بِها أحَدا حَتّی الاقِیَ عَمَلی. (1)

راجع: ج 5 ص 134(الفصل السابع/ امتناع الإمام علیه السلام من قبول أمان عمرو بن سعید).

6/ 12 عَبدُ اللّهِ بنُ عَبّاسٍ (2)

1313. مروج الذهب: لَمّا هَمَّ الحُسَینُ علیه السلام بِالخُروجِ إلَی العِراقِ، أتاهُ ابنُ العَبّاسِ، فَقالَ: یَابنَ

عَمِّ، قَد بَلَغَنی أنَّکَ تُریدُ العِراقَ، وإنَّهُم أهلُ غَدرٍ، وإنَّما یَدعونَکَ لِلحَربِ، فَلا تَعجَل، وإن أبیَتَ إلّا مُحارَبَهَ هذَا الجَبّارِ، وکَرِهتَ المُقامَ بِمَکَّهَ، فَاشخَص إلَی الیَمَنِ؛ فَإِنَّها فی عُزلَهٍ، ولَکَ فیها أنصارٌ وإخوانٌ، فَأَقِم بِها وبُثَّ دُعاتَکَ، وَاکتُب إلی أهلِ الکوفَهِ و أنصارِکَ بِالعِراقِ فَیُخرِجوا أمیرَهُم، فَإِن قَووا عَلی ذلِکَ ونَفَوهُ عَنها، ولَم یَکُن بِها أحَدٌ یُعادیکَ أتَیتَهُم وما أنَا لِغَدرِهِم بِآمِنٍ وإن لَم یَفعَلوا، أقَمتَ بِمَکانِکَ إلی أن یَأتِیَ اللّهُ بِأَمرِهِ، فَإِنَّ فیها حُصونا وشِعابا.

فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام: یَابنَ عَمِّ! إنّی لَأَعلَمُ أنَّکَ لی ناصِحٌ وعَلَیَّ شَفیقٌ، ولکِنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ کَتَبَ إلَیَّ بِاجتِماعِ أهلِ المِصرِ عَلی بَیعَتی ونُصرَتی، وقَد أجمَعتُ عَلَی المَسیرِ إلَیهِم.

قالَ: إنَّهُم مَن خَبَرتَ وجَرَّبتَ، وهُم أصحابُ أبیکَ و أخیکَ وقَتَلَتُکَ غَدا مَعَ أمیرِهِم، إنَّکَ لَو قَد خَرَجتَ فَبَلَغَ ابنَ زیادٍ خُروجُکَ استَنفَرَهُم إلَیکَ، وکانَ الَّذینَ کَتَبوا إلَیکَ أشَدَّ مِن عَدُوِّکَ، فَإِن عَصَیتَنی و أبَیتَ إلّا الخُروجَ إلَی الکوفَهِ، فَلا تُخرِجَنَّ نِساءَکَ ووُلدَکَ مَعَکَ، فَوَاللّهِ إنّی لَخائِفٌ أن تُقتَلَ کَما قُتِلَ عُثمانُ، ونِساؤُهُ ووُلدُهُ یَنظُرونَ إلَیهِ.

فَکانَ الَّذی رَدَّ عَلَیهِ: لَأَن اقتَلَ وَاللّهِ بِمَکانِ کَذا، أحَبُّ إلَیَّ مِن أن استَحَلَّ بِمَکَّهَ.

فَیَئِسَ ابنُ عَبّاسٍ مِنهُ، وخَرَجَ مِن عِندِهِ. (3)

1- الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ج 1 ص 447، تهذیب الکمال: ج 6 ص 418، تاریخ الإسلام للذهبی: ج 5 ص 9، تاریخ دمشق: ج 14 ص 209، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 297 نحوه، بغیه الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2610، البدایه والنهایه: ج 8 ص 163؛ المناقب لابن شهرآشوب: ج 4 ص 94 نحوه.
2- عبداللّه بن عبّاس بن عبد المطّلب، أبو العباس. ولد بمکّه فی الشعب قبل الهجره بثلاث سنین، وهاجر الی المدینه فی سنه(8 ه) عام الفتح، کان مستشارا لعمر و أمیر الحاجّ لعثمان. وفی خلافه الإمام أمیر المؤمنین علیه السلام کان صاحبه ونصیره ومستشاره، و أحد ولاته وامرائه العسکریّین. حاور الخوارج مندوبا من الإمام، وکان والیا علی البصره عند استشهاد الإمام علیه السلام. بایع الإمام الحسن المجتبی علیه السلام وبقی علی عمله. لم یبایع عبداللّه بن الزبیر حین استولی علی نواحی الحجاز والعراق، وکبر ذلک علی ابن الزبیر وهمّ بإحراقه. کان عالما خطیبا، له منزله رفیعه فی التفسیر والحدیث والفقه، وکان تلمیذا للإمام علیه السلام فی العلم مفتخرا بذلک. توفّی فی منفاه بالطائف سنه(68 ه) وهو ابن إحدی وسبعین سنه(راجع: الإرشاد: ج 2 ص 8 وسیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 331 359 و أنساب الأشراف: ج 4 ص 39 73 والإصابه: ج 4 ص 121 وتاریخ بغداد: ج 1 ص 173).
3- مروج الذهب: ج 3 ص 64 و راجع: تذکره الخواصّ: ص 239.


1312. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): عبد اللّه بن جعفر بن ابی طالب، برای حسین علیه السلام نامه ای نگاشت و او را از مردم کوفه بر حذر داشت و او را به خدا سوگند داد که به سویشان نرود.

حسین علیه السلام به او چنین نوشت: «من خوابی دیده ام و در آن خواب، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به من فرمانی داد، که در پیِ آن می روم و کسی را از آن آگاه نمی سازم تا با آن، رو به رو شوم».

ر. ک: ج 5 ص 135(فصل هفتم/ خودداری امام علیه السلام از پذیرش امان عمرو بن سعید).