گروه نرم افزاری آسمان






6/ 12 عبد اللّه بن عبّاس


6/ 12 عبد اللّه بن عبّاس (1)

1313. مروج الذهب: چون حسین علیه السلام آهنگ رفتن به عراق کرد، ابن عبّاس نزدش آمد و گفت: ای عموزاده! خبردار شدم که آهنگ عراق کرده ای، در حالی که آنان، فریبکارند و

تو را به نبرد فرا می خوانند. پس مشتاب. اگر از پیکار با این ستم پیشه(یزید)، گزیری نداری و نشستن در مکّه را نمی پسندی، به یمن برو، که دور افتاده است و تو را در آن جا، یاران و برادرانی هست. در آن جا بمان و سفیرانت را گسیل دار و به مردم کوفه و یارانت در عراق بنویس که فرماندارشان را بیرون کنند، که اگر بر این کار توانا بودند و او را بیرون کردند و کسی در آن جا نبود که با تو دشمنی ورزد، به سویشان برو که من از فریب آنان، آسوده خاطر نیستم، و اگر چنین نکردند، در جایگاه خویش می مانی تا خدا چه پیش آورد، که یمن، دژها و غارهایی دارد.

حسین علیه السلام فرمود: «پسرعمو! من می دانم که تو نیکخواه و نگران من هستی؛ ولی مسلم بن عقیل به من نوشته که مردم شهر، بر بیعت و یاری من، هماهنگ شده اند و من تصمیم دارم به سوی آنان حرکت کنم».

گفت: آنان کسانی اند که از آنها آگاهی و آنان را آزموده ای. آنان، [همان] یاران پدر و برادرت هستند و فردا با فرمانده شان، تو را خواهند کشت. تو اگر بیرون بروی و ابن زیاد از حرکت تو آگاه شود، آنان را بر ضدّ تو بسیج می کند و کسانی که به تو نامه نوشته اند، از دشمنت سخت تر خواهند بود. اگر هم سخن مرا نمی پذیری و از رفتن، خودداری نمی کنی، زنان و فرزندانت را با خویش مبر، که به خدا سوگند، من بیم دارم که چونان عثمان که کشته شد و زنان و فرزندانش بر او می نگریستند، کشته شوی.

پاسخ حسین علیه السلام به او چنین بود: «به خدا سوگند، اگر در آن جا کشته شوم، برایم دوست داشتنی تر است تا این که خونم در مکّه روا شود».

ابن عبّاس، از [منصرف کردنِ] حسین علیه السلام ناامید شد و ازنزدش رفت.

1- ابو العبّاس عبد اللّه بن عبّاس بن عبد المطّلب، در مکّه در شِعب ابی طالب، سه سال پیش از هجرت، به دنیا آمد و در سال هشتم هجری، همان سال فتح مکّه، به مدینه مهاجرت کرد. وی مشاور عمر و در زمان عثمان، امیر الحاج بود و در زمان خلافت امیر مؤمنان علیه السلام، همراه و یاور و مشاور و یکی از فرمانداران و فرماندهان نظامی بود. او به نمایندگی از امیر مؤمنان علیه السلام با خوارج، مناظره کرد و به هنگام شهادت امیر مؤمنان، فرماندار بصره بود. او با امام حسن علیه السلام بیعت کرد و در زمان ایشان، همچنان فرماندار بصره بود. وی در کربلا شرکت نداشت. وقتی عبد اللّه بن زبیر بر حجاز و عراق تسلّط یافت، عبداللّه با او بیعت نکرد و این، برای ابن زبیر، سنگین بود و خواست که وی را بسوزاند. او عالِمی سخنور بود و جایگاهی بلند در تفسیر، حدیث و فقه داشت. در دانش، شاگرد امیر مؤمنان علیه السلام بود و بِدان افتخار می کرد. او در تبعیدگاهش در طائف در سال 68 هجری در سنّ 71 سالگی از دنیا رفت.


1314. المصنّف لابن أبی شیبه عن ابن عبّاس: جاءَنی حُسَینٌ علیه السلام یَستَشیرُنی فِی الخُروجِ إلی

ما هاهُنا یَعنِی العِراقَ فَقُلتُ: لَولا أن یَزرَؤوا (1) بی وبِکَ لَشَبِثتُ یَدَیَ فی شَعرِکَ! إلی أینَ تَخرُجُ؟ إلی قَومٍ قَتَلوا أباکَ وطَعَنوا أخاکَ؟! فَکانَ الَّذی سَخا بِنَفسی عَنهُ أن قالَ لی: إنَّ هذَا الحَرَمَ یُستَحَلُّ بِرَجُلٍ، ولَأَن اقتَلَ فی أرضِ کَذا وکَذا غَیرَ أنَّهُ یُباعِدُهُ أحَبُّ إلَیَّ مِن أن أکونَ أنا هُوَ. (2)

1- زَرَی علیه: عابه وعاتبه(لسان العرب: ج 14 ص 356 «زری»).
2- المصنّف لابن أبی شیبه: ج 8 ص 632 ح 256، کنز العمّال: ج 13 ص 672 ح 37716.


1314. المصنَّف، ابن ابی شَیبه به نقل از ابن عبّاس: حسین علیه السلام آمده بود تا در باره حرکت بدان جا(یعنی عراق) با من مشورت کند. گفتم: اگر مرا و تو را سرزنش نمی کردند،

دستانم را در موهایت چنگ می انداختم [و نمی گذاشتم بروی]. به کجا می روی؟ به سوی گروهی که پدرت را کشتند و بر برادرت نیزه زدند؟

آنچه مرا راضی کرد که به [شهادت] او راضی شوم، این بود که فرمود: «حُرمت این حرم، به وسیله یک نفر شکسته می شود و اگر در سرزمینی چنین و چنان که از آن دور است کشته شوم، برایم دوست داشتنی تر از این است که من، آن شخص باشم».



1315. المعجم الکبیر عن ابن عبّاس: استَأذَنَنی حُسَینٌ علیه السلام فِی الخُروجِ فَقُلتُ: لَولا أن یُزری ذلِکَ بی أو بِکَ، لَشَبَکتُ بِیَدَیَّ فی رَأسِکَ. قالَ: فَکانَ الَّذی رَدَّ عَلَیَّ أن قالَ: لَأَن اقتَلَ بِمَکانِ کَذا وکَذا، أحَبُّ إلَیَّ مِن أن یُستَحَلَّ بی حَرَمُ اللّهِ ورَسولِهِ. قالَ: فَذلِکَ الَّذی سَلا بِنَفسی عَنهُ. (1)

1316. مطالب السؤول: اجتَمَعَ بِهِ [أی بِالإِمامِ الحُسَینِ علیه السلام] ذَوُو النُّصحِ لَهُ، وَالتَّجرِبَهِ لِلُامورِ، و أهلُ الدِّیانَهِ وَالمَعرِفَهِ، کَعَبدِ اللّهِ بنِ عَبّاسٍ وعَمرِو بنِ عَبدِ الرَّحمنِ بنِ الحَرثِ المَخزومِیِّ وغَیرِهِما. وَوَرَدَت عَلَیهِ کُتُبُ أهلِ لمَدینَهِ، مِن عَبدِ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ وسَعیدِ بنِ العاصِ وجَماعَهٍ کَثیرَهٍ، کُلُّهُم یُشیرونَ عَلَیهِ ألّا یَتَوَجَّهَ إلَی العِراقِ و أن یُقیمَ بِمَکَّهَ، هذا کُلُّهُ وَالقَضاءُ غالِبٌ عَلی أمرِهِ، وَالقَدَرُ آخِذٌ بِزِمامِهِ، فَلَم یَکتَرِث بِما قیلَ لَهُ، ولا بِما کُتِبَ إلَیهِ، وتَجَهَّزَ وخَرَجَ مِن مَکَّهَ یَومَ الثَّلاثاءِ، وهُوَ یَومُ التَّروِیَهِ. (2)

راجع: ج 5 ص 60(الفصل السابع/ حوار الإمام علیه السلام مع عبد اللّه بن عبّاس).

1- المعجم الکبیر: ج 3 ص 119 ح 2859، ذخائر العقبی: ص 257، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 292، تاریخ دمشق: ج 14 ص 200 و 201، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 219، بغیه الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2603؛ المناقب للکوفی: ج 2 ص 260 و فی الستّه الأخیره «استشارنی» بدل «استأذننی» نحوه.
2- مطالب السؤول: ص 74، الفصول المهمّه: ص 185 نحوه؛ کشف الغمّه: ج 2 ص 255.


1315. المعجم الکبیر به نقل از ابن عبّاس: حسین علیه السلام در باره بیرون رفتن [از مکّه]، از من اجازه(نظر) خواست. گفتم: اگر بر من و تو عیب نبود، با دستانم بر سرت چنگ می انداختم [و نمی گذاشتم بروی].

پاسخ او، این سخن بود: «اگر در فلان جا کشته شوم، دوست تر می دارم تا این که به وسیله من، حرم خدا و پیامبر او شکسته شود».

این سخن، مرا برای [شهادت] او راضی کرد.

1316. مطالب السؤول: نیکخواهان، کارکشتگان و دینداران و آگاهان، مانند: ابن عبّاس، عمرو بن عبد الرحمن بن حارث مخزومی و دیگران، نزد حسین علیه السلام گرد آمدند.

نیز نامه هایی از اهالی مدینه، چون: عبد اللّه بن جعفر، سعید بن عاص و گروهی بسیار، به او رسید که همگی، از او می خواستند که ره سپار عراق نشود و در مکّه سکنا گزیند.

به رغم همه اینها، سرنوشت، بر کار او چیره بود و تقدیر، زمامدارش. پس به آنچه به او گفته شد و به آنچه برای او نوشته شده بود، اعتنایی نکرد و آماده شد و در سه شنبه، روز تَروِیَه، از مکّه بیرون رفت.

ر. ک: ج 5 ص 61(فصل هفتم/ گفتگوی امام علیه السلام با عبد اللّه بن عبّاس).



6/ 13 عَبدُ اللّهِ بنُ عُمَرَ (1)

1317. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): لَقِیَهُما [أیِ الحُسَینَ علیه السلام وعَبدَ اللّهِ بنَ الزُّبَیرِ] عَبدُ اللّهِ بنُ عُمَرَ وعَبدُ اللّهِ بنُ عَیّاشِ بنِ أبی رَبیعَهَ (2) بِالأَبواءِ (3)، مُنصَرِفَینِ مِنَ العُمرَهِ، فَقالَ لَهُمَا ابنُ عُمَرَ: اذَکِّرُکُمَا اللّهَ إلّا رَجَعتُما فَدَخَلتُما فی صالِحِ ما یَدخُلُ فیهِ النّاسُ، وتَنظُرا، فَإِنِ اجتَمَعَ النّاسُ عَلَیهِ لَم تَشُذّا، وإنِ افتُرِقَ عَلَیهِ کانَ الَّذی تُریدانِ.

وقالَ ابنُ عُمَرَ لِحُسَینٍ علیه السلام: لا تَخرُج، فَإِنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله خَیَّرَهُ اللّهُ بَینَ الدُّنیا وَالآخِرَهِ فَاختارَ الآخِرَهَ، و أنتَ بَضعَهٌ مِنهُ، ولا تَنالُها یَعنِی الدُّنیا فَاعتَنَقَهُ

وبَکی ووَدَّعَهُ.

فَکانَ ابنُ عُمَرَ یَقولُ: غَلَبَنا حُسَینٌ علیه السلام عَلَی الخُروجِ، ولَعَمری لَقَد رَأی فی أبیهِ و أخیهِ عِبرَهً، ورَأی مِنَ الفِتنَهِ وخِذلانِ النّاسِ لَهُم ما کانَ یَنبَغی لَهُ ألّا یَتَحَرَّکَ ما عاشَ، و أن یَدخُلَ فی صالِحِ ما دَخَلَ فیهِ النّاسُ، فَإِنَّ الجَماعَهَ خَیرٌ. (4)

1- عبداللّه بن عمر بن الخطّاب، أبو عبد الرحمن. ولد قبل الهجره و أسلم مع أبیه فی مکّه، ثمّ هاجر إلی المدینه. لم یشارک فی حربی بدر واحد لصغر سنّه، وشارک فی حرب الأحزاب وما بعدها من الحروب. رویت عنه أحادیث کثیره فی کتب أهل السنّه. خالف عمرُ فی جعله أحد أعضاء الشوری مستدلّاً بعدم أهلیّته للخلافه، بل عدم قدرته علی طلاق زوجته. وإن صار من أعضاء الشوری فیما بعد مشروطا بأن لا یکون له من الأمر شی ء. ابتعد عن السیاسه بعد خلافه عثمان، وبایع معاویه ویزید من بعده من الخلفاء، مع أنّه لم یصحب الإمام علیّا علیه السلام فی حروبه، ولم یکن من المعادین له. توفّی سنه(74 ه) وهو ابن أربع وثمانین سنه(راجع: الطبقات الکبری: ج 4 ص 142 188 والاستیعاب: ج 3 ص 80 واسد الغابه: ج 3 ص 336 341 وتاریخ بغداد: ج 1 ص 171 وتهذیب الکمال: ج 15 ص 332 340 وسیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 203 239 وتاریخ دمشق: ج 31 ص 79 98 و 179 204).
2- عبد اللّه بن عیّاش بن أبی ربیعه المخزومی، أبو الحارث. کان أبوه قدیم الإسلام فهاجر إلی الحبشه فولد عبداللّه بها. أدرک ثمان سنین من حیاه النبیّ صلی الله علیه و آله. قال فی وصف الإمام أمیر المومنین علیه السلام بقوله: «إنّ علیّا کان له ما شئت من ضرس قاطع فی العلم، وکان له البسطه فی الهشیره، القدم فی الإسلام والصهر لرسول اللّه صلی الله علیه و آله، والفقه فی السنّه، والنجده فی الحرب، والجود بالماعون». مات بمکّه یوم جاءهم نعی یزید بن معاویه سنه(64 ه) وهو ابن اثنین وستّین سنه، ودفن بالحجون(راجع: الطبقات الکبری: ج 5 ص 28 واسد الغابه: ج 3 ص 356 و ج 4 ص 96 والإصابه: ج 4 ص 175 والثقات: ج 3 ص 218 وتاریخ دمشق: ج 31 ص 385 392).
3- راجع: الخریطه رقم 3 فی آخر مجلّد 5.
4- الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): ج 1 ص 444، تهذیب الکمال: ج 6 ص 416، تاریخ الإسلام للذهبی: ج 5 ص 7 وفیه «عبد اللّه بن عبّاس بن أبی ربیعه»، بغیه الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2608، سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 296، تاریخ دمشق: ج 14 ص 208، البدایه والنهایه: ج 8 ص 162 وفیه «وعبد اللّه بن عبّاس وابن أبی ربیعه».


6/ 13 عبد اللّه بن عمر

اشاره

6/ 13 عبد اللّه بن عمر (1)

1317. الطبقات الکبری(الطبقه الخامسه من الصحابه): عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن عیّاش (2) بن ابی ربیعه، (3) در بازگشت از عمره، در منزلگاه ابوا (4) با حسین علیه السلام و عبد اللّه بن زبیر، دیدار کردند. ابن عمر به آن دو گفت: خدا را به شما یادآور می شوم که برگردید و در آنچه مردم صلاح می دانند، وارد شوید و بنگرید. اگر مردم بر صلاح، گرد آمدند، شما هم از آن جدا نیستید و اگر دچار جدایی شدند، همان خواهد شد که می خواهید.

ابن عمر به حسین علیه السلام گفت: بیرون نرو، که خدا پیامبرش را میان دنیا و آخرت، مختار کرد و او آخرت را برگزید. تو پاره تن او هستی و به دنیا نخواهی رسید. آن گاه دست به گردن حسین علیه السلام افکند و گریست و با او خداحافظی کرد.

ابن عمر می گفت: حسین، در حرکت، بر ما چیره شد. به جانم سوگند که او در پدر و برادرش عبرت دید و از فتنه و بی وفایی مردم با آنها، چیزهایی دید که سزاوار بود تا زنده است، حرکت نکند و در آنچه مردم بر صلاح وارد می شوند، وارد شود؛ چرا که خیر، در جماعت است.

1- عبد اللّه بن عمر بن خطّاب که کنیه اش ابو عبد الرحمن است، پیش از هجرت به دنیا آمد و به همراه پدرش در مکّه اسلام آورد. آن گاه به مدینه هجرت کرد. وی در دو نبردِ بدر و احُد، به خاطر سنّ کم، شرکت نداشت؛ ولی در جنگ احزاب و سایر جنگ ها شرکت داشت. در کتب اهل سنّت، از وی روایت های بسیاری نقل شده است. عمر، با عضویت او در اعضای شورای خلافت، مخالفت کرد و می گفت: شایستگی خلافت ندارد؛ بلکه نمی تواند همسر خود را هم طلاق بدهد. ولی سپس یکی از اعضای شورا قرار گرفت، مشروط بر آن که کاری بر عهده اش نباشد. پس از خلافت عثمان، وی از سیاست کناره گرفت. او با معاویه و یزید، بیعت کرد. وی در جنگ های امیر مؤمنان علیه السلام همراه ایشان نبود و از دشمنان ایشان هم نبود. او در سال 74 هجری در هشتاد و چهار سالگی در گذشت.
2- در برخی منابع «عبد اللّه بن عبّاس بن ابی ربیعه» آمده است.
3- عبد اللّه بن عیّاش بن ابی ربیعه مخزومی که کنیه اش ابو الحارث است، پدرش از مسلمانان نخستین بود و به حبشه هجرت کرد. او در حبشه به دنیا آمد و هشت سال از عمر پیامبر صلی الله علیه و آله را درک کرد. او در باره امیر مؤمنان علیه السلام گفته است: علی، در دانش، سرآمد، و در خاندانش، بزرگ بود، سبقت در اسلام داشت، داماد پیامبر بود، فقیه در سنّت بود، شجاعت در نبرد و سخاوتمندی در ثروت داشت. وی در مکّه، در همان روزی که مرگ یزید بن معاویه منتشر شد(سال 64 هجری)، در شصت و دو سالگی در گذشت و در حجون به خاک سپرده شد.
4- ابواء، آبادی ای در نزدیکی مدینه و از منزلگاه های راه مدینه به مکّه است که قبر آمنه علیها السلام مادر پیامبر صلی الله علیه و آله در آن، واقع است(ر. ک: نقشه شماره 3 در پایان جلد 5).


1318. الملهوف: جاءَ عَبدُ اللّهِ بنُ عُمَرَ فی مَکَّهَ فَأَشارَ إلَیهِ بِصُلحِ أهلِ الضَّلالِ، وحَذَّرَهُ مِنَ القَتلِ وَالقِتالِ.

فَقالَ لَهُ: یا أبا عَبدِ الرَّحمنِ، أما عَلِمتَ أنَّ مِن هَوانِ الدُّنیا عَلَی اللّهِ أنَّ رَأسَ یَحیَی بنِ زَکَرِیّا اهدِیَ إلی بَغِیٍّ مِن بَغایا بَنی إسرائیلَ؟!

أما عَلِمتَ أنَّ بَنی إسرائیلَ کانوا یَقتُلونَ ما بَینَ طُلوعِ الفَجرِ إلی طُلوعِ الشَّمسِ سَبعینَ نَبِیّا، ثُمَّ یَجلِسونَ فی أسواقِهِم یَبیعونَ ویَشتَرونَ کَأَن لَم یَصنَعوا شَیئا، فَلَم یُعَجِّلِ اللّهُ عَلَیهِم، بَل أمهَلَهُم و أخَذَهُم بَعدَ ذلِکَ أخذَ عَزیزٍ مُقتَدِرٍ! اتَّقِ اللّهَ یا أبا عَبدِ الرَّحمنِ، ولا تَدَعَنَّ نُصرَتی. (1)

1319. العقد الفرید عن سالم بن عبد اللّه بن عمر: قیلَ لِأَبی عَبدِ اللّهِ بنِ عُمَرَ: إنَّ الحُسَینَ علیه السلام تَوَجَّهَ إلَی العِراقِ، فَلَحِقَهُ عَلی ثَلاثِ مَراحِلَ مِنَ المَدینَهِ وکانَ غائِبا عِندَ خُروجِهِ فَقالَ: أینَ تُریدُ؟ فَقالَ: اریدُ العِراقَ، و أخرَجَ إلَیهِ کُتُبَ القَومِ، ثُمَّ قالَ: هذِهِ بَیعَتُهُم وکُتُبُهُم. فَناشَدَهُ اللّهَ أن یَرجِعَ، فَأَبی.

فَقالَ: احَدِّثُکَ بِحَدیثٍ ما حَدَّثتُ بِهِ أحَدا قَبلَکَ: إنَّ جِبریلَ أتَی النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله یُخَیِّرُهُ

بَینَ الدُّنیا وَالآخِرَهِ، فَاختارَ الآخِرَهَ، وإنَّکُم بَضعَهٌ مِنهُ، فَوَاللّهِ لا یَلیها أحَدٌ مِن أهلِ بَیتِهِ أبَدا، وما صَرَفَهَا اللّهُ عَنکُم إلّا لِما هُوَ خَیرٌ لَکُم.

فَارجِع؛ فَأَنتَ تَعرِفُ غَدرَ أهلِ العِراقِ، وما کانَ یَلقی أبوکَ مِنهُم. فَأَبی، فَاعتَنَقَهُ وقالَ: استَودَعتُکَ اللّهَ مِن قَتیلٍ! (2)

1- الملهوف: ص 102، مثیر الأحزان: ص 41 نحوه، بحار الأنوار: ج 44 ص 365.
2- العقد الفرید: ج 3 ص 369، عیون الأخبار لابن قتیبه: ج 1 ص 211 عن الشعبی.


1318. الملهوف: عبد اللّه بن عمر، در مکّه نزد ایشان(حسین علیه السلام) آمد و به او پیشنهاد کرد که با گم راهان، آشتی کند و او را از جنگ و خونریزی بر حذر داشت.

حسین علیه السلام به او فرمود: «ای ابو عبد الرحمن! مگر نمی دانی که در پستیِ دنیا، همین بس که سر یحیی فرزند زکریّا را برای بدکاری از بدکاران بنی اسرائیل به ارمغان بردند؟

مگر نمی دانی که بنی اسرائیل در میان طلوع سپیده تا پیدایی خورشید، هفتاد پیامبر را می کشتند و سپس در بازارهای خود می نشستند و چنان سرگرم داد و ستد می شدند که گویی هیچ کاری نکرده اند و با وجود این، خدا در باره آنان، شتاب نورزید و بِدانان مهلت داد تا پس از آن، ایشان را سخت گرفتار کرد؟ از خدا بپرهیز ای ابو عبد الرحمن و از یاری من، روی بر متاب».

1319. العقد الفرید به نقل از سالم بن عبد اللّه بن عمر: به پدرم عبد اللّه بن عمر، گفته شد که حسین علیه السلام رو به سوی عراق نهاده است. پس پدرم در سه منزلی مدینه، به او پیوست؛ چون هنگام خروج وی، پدرم در مدینه نبود. پدرم [به او] گفت: آهنگ کجا داری؟

فرمود: «ره سپار عراقم» و نامه های مردم را به او نشان داد.

سپس فرمود: «اینها، پیمان ها و نامه های ایشان است».

پس پدرم او را به خدا سوگند داد که برگردد و او نپذیرفت. پس گفت: با تو

حدیثی می گویم که پیش از این، با کسی در میان ننهاده ام. جبرئیل علیه السلام نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و او را میان دنیا و آخرت، مخیّر ساخت و او آخرت را برگزید. شما پاره تن او هستید. به خدا سوگند، هرگز کسی از دودمان او در پیِ دنیا نخواهد رفت و خدا، جز از آن رو که برای شما خیر است، آن را از شما دریغ نداشت. پس برگرد، که تو نیرنگ مردم عراق و آنچه را که پدرت از آنها دید، می دانی.

حسین علیه السلام نپذیرفت. پدرم، او را در آغوش گرفت و گفت: تو را که کشته می شوی، به خدا می سپارم.



1320. سیر أعلام النبلاء عن الشعبی: کانَ ابنُ عُمَرَ قَدِمَ المَدینَهَ، فَاخبِرَ أنَّ الحُسَینَ علیه السلام قَد تَوَجَّهَ إلَی العِراقِ، فَلَحِقَهُ عَلی مَسیرَهِ لَیلَتَینِ، فَقالَ: أینَ تُریدُ؟ قالَ: العِراقَ، ومَعَهُ طَوامیرُ (1) وکُتُبٌ، فَقالَ: لا تَأتِهِم، قالَ: هذِهِ کُتُبُهُم وبَیعَتُهُم.

فَقالَ: إنَّ اللّهَ خَیَّرَ نَبِیَّهُ بَینَ الدُّنیا وَالآخِرَهِ، فَاختارَ الآخِرَهَ، وإنَّکُم بَضعَهٌ مِنهُ، لایَلیها أحَدٌ مِنکُم أبَدا، وما صَرَفَهَا اللّهُ عَنکُم إلّا لِلَّذی هُوَ خَیرٌ لَکُم، فَارجِعوا، فَأَبی، فَاعتَنَقَهُ ابنُ عُمَرَ، وقالَ: أستَودِعُکَ اللّهَ مِن قَتیلٍ. (2)

1321. الأمالی للصدوق عن عبداللّه بن منصور عن جعفر بن محمد بن علیّ بن الحسین عن أبیه عن جدّه [زین العابدین] علیهم السلام: سَمِعَ عَبدُ اللّهِ بنُ عُمَرَ بِخُروجِهِ [أیِ الحُسَینِ علیه السلام] فَقَدَّمَ راحِلَتَه، وخَرَجَ خَلفَهُ مُسرِعا، فَأَدرَکَهُ فی بَعضِ المَنازِلِ، فَقالَ: أینَ تُریدُ یَابنَ رَسولِ اللّهِ؟ قالَ: العِراقَ. قالَ: مَهلًا، ارجِع إلی حَرَمِ جَدِّکَ. فَأَبَی الحُسَینُ علیه السلام عَلَیهِ، فَلَمّا رَأَی ابنُ عُمَرَ إباءَهُ ... بَکی وقالَ: أستَودِعُکَ اللّهَ یا أبا عَبدِ اللّهِ، فَإِنَّکَ مَقتولٌ فی وَجهِکَ هذا. (3)

1- الطَّامُورَ والطُّومار: الصحیفه، جمعها طوامیر(تاج العروس: ج 7 ص 146 «طمر»).
2- سیر أعلام النبلاء: ج 3 ص 292 الرقم 48، تهذیب التهذیب: ج 1 ص 594 الرقم 1577، بغیه الطلب فی تاریخ حلب: ج 6 ص 2604.
3- الأمالی للصدوق: ص 217 ح 239، بحار الأنوار: ج 44 ص 313.


1320. سِیَرُ أعلام النُّبَلاء به نقل از شعبی: ابن عمر، وارد مدینه شد و خبردار شد که حسین علیه السلام ره سپار عراق است. پس از دو شب راه، به او رسید. گفت: کجا می روی؟

فرمود: «عراق»، در حالی که با او نامه ها و طومارهایی بود.

گفت: نزد آنان نرو.

فرمود: «این، نامه ها و پیمان های آنان است».

پس گفت: راستی که خدا، پیامبرش را میان دنیا و آخرت، مختار ساخت و او آخرت را برگزید و شما پاره تن او هستید. هرگز کسی از شما، دنبال دنیا نمی رود و خدا، آن را از شما دریغ نداشت، مگر به آن سبب که خیر شما، در آن بود. پس برگردید.

او نپذیرفت. پس ابن عمر با او معانقه کرد و گفت: تو را که کشته می شوی، به خدا می سپارم.

1321. الأمالی، صدوق به نقل از عبد اللّه بن منصور، از امام صادق، از پدرش امام باقر، از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام: عبد اللّه بن عمر شنید که حسین علیه السلام حرکت کرده است. بر مَرکبش سوار شد و شتابان، در پی او روان شد و در یکی از منازل، به او رسید. پس گفت: ای فرزند پیامبر خدا! به کجا می روی؟

فرمود: «عراق».

گفت: درنگ کن و به حرم جدّت باز گرد.

حسین علیه السلام از او نپذیرفت. ابن عمر، چون دید که او نمی پذیرد ...، گریست و گفت: ای ابا عبد اللّه! تو را به خدا می سپارم که تو در این راه، کشته خواهی شد.



1322. تاریخ دمشق عن الشعبی: لَمّا تَوَجَّهَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام [إلَی] (1) العِراقِ، قیل لِابنِ عُمَرَ: إنَّ أخاکَ الحُسَینَ علیه السلام قَد تَوَجَّهَ إلَی العِراقِ، فَأَتاهُ فَناشَدَهُ اللّهَ، فَقالَ: إنَّ أهلَ العِراقِ قَومٌ مَناکیرُ، وقَد قَتَلوا أباکَ، وضَرَبوا أخاکَ، وفَعَلوا وفَعَلوا!

فَلَمّا أیِسَ مِنهُ، عانَقَهُ وقَبَّلَ بَینَ عَینَیهِ، وقالَ: أستَودِعُکَ اللّهَ مِن قَتیلٍ! سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ: إنَّ اللّهَ عز و جل أبی لَکُمُ الدُّنیا. (2)

1323. تذکره الخواصّ: قالَ الواقِدِیُّ: ولَمّا بَلَغَ عَبدَ اللّهِ بنَ عُمَرَ ما عَزَمَ عَلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام، دَخَلَ عَلَیهِ سفری، فَلامَهُ ووَبَّخَهُ ونَهاهُ عَنِ المَسیرِ.

وقالَ لَهُ: یا أبا عَبدِ اللّهِ! سَمِعتُ جَدَّکَ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ: «ما لی ولِلدُّنیا، وما لِلدُّنیا وما لی»، و أنتَ بَضعَهٌ مِنهُ. وذَکَرَ لَهُ نَحوَ ما ذَکَرَ ابنُ عَبّاسٍ، فَلمّا رَآهُ مُصِرّا عَلَی المَسیرِ، قَبَّلَ ما بَینَ عَینَیهِ وبَکی، وقالَ: أستَودِعُکَ اللّهَ مِن قَتیلٍ. (3)

1324. تاریخ دمشق عن یحیی بن إسماعیل بن سالم الأسدی: سَمِعتُ الشَّعبِیَّ یُحَدِّثُ عَنِ ابنِ عُمَرَ: أنَّهُ کانَ بِماءٍ لَهُ، فَبَلَغَهُ أنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام قَد تَوَجَّهَ إلَی العِراقِ، فَلَحِقَهُ عَلی مَسیرَهِ ثَلاثِ لَیالٍ، فَقالَ لَهُ: أینَ تُریدُ؟ فَقالَ: العِراقَ، وإذا مَعَهُ طَوامیرُ [و] (4) کُتُبٌ، فَقالَ: هذِهِ کُتُبُهُم وبَیعَتُهُم، فَقالَ: لا تَأتِهِم (5)، فَأَبی.

قالَ: إنّی مُحَدِّثُکَ حَدیثا: إنَّ جِبریلَ أتَی النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله فَخَیَّرَهُ بَینَ الدُّنیا وَالآخِرَهِ،

فَاختارَ الآخِرَهَ ولَم یُرِدِ الدُّنیا، وإنَّکُم بَضعَهٌ مِن رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وَاللّهِ لا یَلیها أحَدٌ مِنکُم، وما صَرَفَهَا اللّهُ عَنکُم إلّا لِلَّذی هُوَ خَیرٌ لَکُم. فَأبی أن یَرجِعَ.

قالَ: وَاعتَنَقَهُ ابنُ عُمَرَ وبَکی، وقالَ: أستَودِعُکَ اللّهَ مِن قَتیلٍ! (6)

1- ما بین المعقوفین سقط من المصدر، و أضفناه لیستقیم السیاق.
2- تاریخ دمشق: ج 14 ص 201 ح 3541.
3- تذکره الخواصّ: ص 240.
4- لا توجد الواو فی المصدر، و أثبتناها من المصادر الاخری.
5- فی المصدر: «لا تأتیهم»، والصواب ما أثبتناه.
6- تاریخ دمشق: ج 14 ص 202، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 1 ص 221، أنساب الأشراف: ج 3 ص 375 ولیس فیه من «قال: إنّی» إلی «یرد الدنیا»، ذخائر العقبی: ص 256 کلاهما نحوه، البدایه والنهایه: ج 8 ص 160 وفیه «کان بمکّه» بدل «کان بماء له»؛ المناقب للکوفی: ج 2 ص 261 ح 726.


1322. تاریخ دمشق به نقل از شَعبی: چون حسین بن علی علیه السلام راهی عراق شد، به ابن عمر گفته شد: راستی برادرت حسین، ره سپار عراق شده است. این بود که نزد حسین علیه السلام آمد و او را به خدا سوگند داد و گفت: به راستی که مردم عراق، مردم بدی هستند و پدرت را کشتند و برادرت را [نیزه] زدند و چنین و چنان کردند.

چون از او نومید شد، دست به گردن او آویخت و میان دو دیده اش را بوسید و گفت: تو را که کشته می شوی، به خدا می سپارم. از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: «خدا، دنیارا برای شما نخواسته است».

1323. تذکره الخواصّ: واقدی می گوید: چون خبر حرکت حسین علیه السلام به عبد اللّه بن عمر رسید، در راه بر او وارد شد و او را نکوهید، سرزنش کرد و از حرکت، نهی نمود و به او گفت: ای ابا عبد اللّه! از جدّت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می گوید: «مرا به دنیا چه کار؟! و دنیا را به من چه کار؟!» و تو، پاره تن اویی.

آن گاه، مانند آنچه را ابن عبّاس به او گفته بود، گفت. چون او را بر رفتن، جدّی یافت، میان دیدگانش را بوسید و گریست و گفت: تو را که کشته می شوی، به خدا می سپارم.

1324. تاریخ دمشق به نقل از یحیی بن اسماعیل بن سالم اسدی: شنیدم که شَعبی در باره ابن عمر، چنین روایت می کرد که: او در کنار چشمه آب خود بود که خبر رسید حسین بن علی علیه السلام ره سپار عراق شده است. پس از سه شب راه پیمودن، به او رسید و به وی گفت: کجا می روی؟

فرمود: «عراق» و طومارها و نامه هایی همراهش بود.

سپس فرمود: «اینها، نامه ها و پیمان های آنان است».

پس گفت: نزدشان نرو.

او نپذیرفت.

ابن عمر گفت: من برایت حدیثی را می گویم. جبرئیل علیه السلام نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و او را میان دنیا و آخرت، مخیّر ساخت و او آخرت را برگزید و نه دنیا را. شما نیز پاره تن پیامبر صلی الله علیه و آله هستید. به خدا سوگند، هیچ یک از شما به دنیا دست نمی یابد و خدا، آن را جز برای آن که خیرتان در آن بوده، از شما دریغ نداشته است.

پس امام علیه السلام از بازگشت، سر باز زد. ابن عمر، وی را در آغوش گرفت و گریست و گفت: تو را که کشته می شوی، به خدا می سپارم.



1325. أنساب الأشراف عن الشعبی: لَمّا أرادَ الحُسَینُ علیه السلام الخُروجَ مِن مَکَّهَ إلَی الکوفَهِ، قالَ لَهُ ابنُ عُمَرَ حینَ أرادَ تَودیعَهُ: أطِعنی و أقِم ولا تَخرُج، فَوَاللّهِ ما زَواهَا اللّهُ عَنکُم إلّا وهُوَ یُریدُ بِکُم خَیرا. فَلَمّا وَدَّعَهُ قالَ: أستَودِعُکَ اللّهَ مِن قَتیلٍ! (1)

1326. الجوهره: لَمّا أرادَ [الحُسَینُ علیه السلام] الخُروجَ مِن مَکَّهَ، جاءَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ عُمَرَ فَقالَ: إلی أینَ تَسیرُ یا أبا عَبدِ اللّهِ؟ قالَ: هذِهِ بَیعَهُ أهلِ العِراقِ وکُتُبُهُم قَد أتَتنی. قالَ: أتَسیرُ إلی قَومٍ قَتَلوا أباکَ وخَذَلوا أخاکَ، وکانَت طاعَتُهُم لَهُما أکثَرَ مِمّا لَکَ الآنَ؟!

وجَعَلَ عَبدُ اللّهِ یُثَبِّطُهُ (2) عَنِ الخُروجِ، فَلَمّا أبی عَلَیهِ، اعتَنَقَهُ وقالَ: أستَودِعُکَ اللّهَ مِن قَتیلٍ! (3)

1- أنساب الأشراف: ج 3 ص 374.
2- التثبیط: التعویق والشغل عن المراد(النهایه: ج 1 ص 207 «ثبط»).
3- الجوهره: ص 42.


1325. أنساب الأشراف به نقل از شعبی: چون حسین علیه السلام خواست که از مکّه به کوفه برود، ابن عمر به هنگام خداحافظی به او گفت: از من بشنو. بمان و بیرون نرو. به خدا سوگند، خدا، دنیا را از شما دریغ نکرد، مگر برای آن که خیرِ شما در آن بود. هنگام خداحافظی نیز گفت: تو راکه کشته می شوی، به خدا می سپارم.

1326. الجوهره: چون حسین علیه السلام خواست که از مکّه بیرون رود، عبد اللّه بن عمر به نزدش آمد و گفت: ای ابا عبد اللّه! کجا می روی؟

فرمود: «اینها، بیعت ها و نامه های مردم عراق است که به من رسیده است».

گفت: آیا به سوی مردمی می روی که پدرت را کشتند و برادرت را رها کردند، در حالی که آنان از آن دو، بیش از تو پیروی می کردند؟

عبد اللّه کوشید که او را از سفر باز دارد؛ امّا چون نپذیرفت، در آغوشش کشید و گفت: تو را که کشته می شوی، به خدا می سپارم.


توضیحی در باره مکان ملاقات امام با عبد اللّه بن عمر

با توجّه به گزارش هایی که ملاحظه شد، ظاهرا در ملاقات ابن عمر با امام حسین علیه السلام تردیدی نیست؛ لیکن منابع تاریخی، مکان این ملاقات را یکسان گزارش نکرده اند: شماری نوشته اند که این ملاقات، در اطراف مدینه و در چند منزلی آن، انجام شده است. (1) شماری، محلّ ملاقات را مکّه یا اطراف آن دانسته اند. (2) برخی، محلّ ملاقات را بین راه مکّه و مدینه، در منطقه ای به نام ابوا ذکر کرده اند. (3) شماری از منابع هم به محلّ ملاقات آنها، اشاره ای ندارند. (4)

بنا بر این، به طور قطع نمی توان گفت که ملاقات آنها، کجا انجام شده است.

1- ر. ک: ص 443 ح 1320 1321 و ص 445 ح 1324.
2- تاریخ الطبری: ج 5 ص 343، البدایه والنهایه: ج 8 ص 160، تذکره الخواص 237. در تاریخ الطبری آمده که هنگام خروج امام علیه السلام، ابن عمر و ابن عبّاس، او را ملاقات کردند و از خبر مرگ معاویه و بیعت یزید، مطّلع شدند و بعد، ابن عمر در نزد ولید، بیعت کرد و ر. ک: ص 441 ح 1318 و ص 447 ح 1325 1326.
3- ر. ک: ص 441 ح 1317.
4- ر. ک: ص 445 ح 1322 1323.