گروه نرم افزاری آسمان






7 / 18دیدار عبد اللّه بن مُطیع


الأخبار الطوال :حسین علیه السلام از بطنُ الرُّمّه حرکت نمود و عبد اللّه بن مُطیع در بازگشت از عراق ، با او دیدار کرد . بر او سلام کرد و به او گفت: پدر و مادرم به فدایت ، ای فرزند پیامبر خدا ! چه چیز ، تو را از حرم خدا و جدّت ، بیرون آورده است؟ فرمود : «اهل کوفه به من نامه نوشته و از من درخواست کرده اند که به سوی آنها بیایم ؛ چرا که به زنده کردن نشانه های حق و میراندن بدعت ها ، امید بسته اند» .

ر . ک : ص 7 (فصل ششم / عبد اللّه بن مطیع) .

7 / 19توقّف در خُزَیمیّه و رویدادهای آن

الفتوح :حسین علیه السلام حرکت کرد تا به خُزَیمیّه (1) رسید و یک شبانه روز ، در آن جا مانْد. چون صبح شد، خواهرش زینب دختر علی علیه السلام ، به او رو کرد و گفت: برادرم ! چیزی را که دیشب شنیده ام ، به آگاهی ات برسانم؟ حسین علیه السلام فرمود : «آن چیست؟» . گفت: شب برای انجام دادن کاری بیرون رفتم . صدایی شنیدم که می گفت: هان ، ای دیده ! بکوش و از سرشک ، لبریز شو .کیست که پس از من ، بر این شهیدان بگِرید ؟ بر گروهی که مرگ ، آنان را می رانَد ،بدان جا که وعده اش تحقّق یابد . حسین علیه السلام به او فرمود : «خواهرم ! تقدیر، انجام می شود» .

.

1- .منزلگاهی است از منزلگاه های مسیر حُجّاج ، بعد از ثعلبیّه (از نواحی کوفه) و قبل از اَجفر (ر .ک : نقشه شماره 3 در پایان همین جلد) .



راجع : ج 7 ص 380 (القسم التاسع / الفصل الثانی / نیاحه الجنّ) .

7 / 20دَعوَهُ الإِمامِ زُهَیرَ بنَ القَینِ لِنُصرَتِهِ فی زَرودَالأخبار الطوال :سارَ [الحُسَینُ علیه السلام ] حَتَّی انتَهی إلی زَرودَ (1) ، فَنَظَرَ إلی فُسطاطٍ مَضروبٍ ، فَسَأَلَ عَنهُ ، فَقیلَ لَهُ : هُوَ لِزُهَیرِ بنِ القَینِ . وکانَ حاجّا أقبَلَ مِن مَکَّهَ یُریدُ الکوفَهَ . فَأَرسَلَ إلَیهِ الحُسَینُ علیه السلام : أنِ القَنی اُکَلِّمکَ . فَأَبی أن یَلقاهُ . وکانَت مَعَ زُهَیرٍ زَوجَتُهُ ، فَقالَت لَهُ : سُبحانَ اللّهِ ، یَبعَثُ إلَیکَ ابنُ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَلا تُجیبُهُ ؟! فَقامَ یَمشی إلَی الحُسَینِ علیه السلام ، فَلَم یَلبَث أنِ انصَرَفَ وقَد أشرَقَ وَجهُهُ ، فَأَمَرَ بِفُسطاطِهِ فَقُلِعَ ، وضُرِبَ إلی لِزقِ فُسطاطِ الحُسَینِ علیه السلام . ثُمَّ قالَ لِامرَأَتِهِ : أنتِ طالِقٌ ، فَتَقَدَّمی مَعَ أخیکِ حَتّی تَصِلی إلی مَنزِلِکِ ؛ فَإِنّی قَد وطَّنتُ نَفسی عَلَی المَوتِ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام . ثُمَّ قالَ لِمَن کانَ مَعَهُ مِن أصحابِهِ : مَن أحَبَّ مِنکُمُ الشَّهادَهَ فَلیُقِم ، ومَن کَرِهَها فَلیَتَقَدَّم . فَلَم یُقِم مَعَهُ مِنهُم أحَدٌ ، وخَرَجوا مَعَ المَرأَهِ وأخیها حَتّی لَحِقوا بِالکوفَهِ . (2)



1- .زَرود : رمال بین الثعلبیّه والخُزیمیّه بطریق الحاجّ من الکوفه (معجم البلدان : ج 3 ص 139) وراجع : الخریطه رقم 3 فی آخر هذا المجلّد .
2- .الأخبار الطوال : ص 246 .



ر. ک : ج 7 ص 381 (بخش نهم / فصل دوّم / نوحه گری جنّیان) .

7 / 20دعوت امام علیه السلام از زُهَیر بن قَین برای یاری کردن او در منزل زَرود

الأخبارُ الطِوال :حسین علیه السلام به زَرود (1) رسید و خیمه برافراشته ای دید . در مورد آن پرسید. گفتند: از آنِ زُهَیر بن قَین است . او به حج رفته بود و از مکّه به کوفه می آمد. حسین علیه السلام نزد او فرستاد که: «به دیدارم بیا تا با تو سخن بگویم». او از دیدار ، سر باز زد . همسر زُهَیر که همراهش بود ، به او گفت: سبحان اللّه ! !فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ، به سوی تو می فرستد و تو ، پاسخ نمی دهی؟! پس برخاست و به سوی حسین علیه السلام رفت و چیزی نگذشت که با چهره درخشان ، باز گشت . آن گاه ، دستور داد خیمه اش را بر کندند و آن را در کنار خیمه حسین علیه السلام ، بر پا کردند . سپس به همسرش گفت: تو را طلاق دادم. با برادرت برو تا به منزلت برسی . من ، جان خود را آماده مرگ در کنار حسین علیه السلام کرده ام. پس به یاران همراهش گفت: هر یک از شما شهادت را دوست دارد، بِایستد و هر کس نمی پسندد، برود . هیچ یک ، همراه او نمانْد و همگی با همسر و برادرش رفتند تا به کوفه رسیدند.



1- .سرزمینی رَمْلی (شنزار) ، میان منزل های ثَعلَبیّه و خُزَیمیّه در راه حاجیان کوفه (ر . ک : نقشه شماره 3 در پایان همین جلد) .



أنساب الأشراف :کانَ زُهَیرُ بنُ القَینِ البَجَلِیُّ بِمَکَّهَ ، وکانَ عُثمانِیّا ، فَانصَرَفَ مِن مَکَّهَ مُتَعَجِّلاً ، فَضَمَّهُ الطَّریقُ وحُسَینا علیه السلام ، فَکانَ یُسایِرُهُ ولا یُنازِلُهُ ؛ یَنزِلُ الحُسَینُ علیه السلام فی ناحِیَهٍ وزُهَیرٌ فی ناحِیَهٍ . فَأَرسَلَ الحُسَینُ علیه السلام إلَیهِ فی إتیانِهِ ، فَأَمَرَتهُ امرَأَتُهُ دَیلَمُ (1) بنتُ عَمرٍو أن یَأتِیَهُ فَأَبی ، فَقالَت : سُبحانَ اللّهِ ! أیَبعَثُ إلَیکَ ابنُ بِنتِ رَسولِ اللّهِ فَلا تَأتیهِ ؟ ! فَلَمّا صارَ إلَیهِ ثُمَّ انصَرَفَ إلی رَحلِهِ ، قالَ لِامرَأَتِهِ : أنتِ طالِقٌ ، فَالحَقی بِأَهلِکِ فَإِنّی لا اُحِبُّ أن یُصیبَکِ بِسَبَبی إلّا خَیرا . ثُمَّ قالَ لِأَصحابِهِ : مَن أحَبَّ مِنکُم أن یَتبَعَنی ، وإلّا فَإِنَّهُ آخِرُ العَهدِ . وصارَ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام . (2)

تاریخ الطبری عن أبی مخنف :حَدَّثَنِی السَّدِّیُّ ، عَن رَجُلٍ مِن بَنی فَزارَهَ ، قالَ : لَمّا کانَ زَمَنُ الحَجّاجِ بنِ یوسُفَ ، کُنّا فی دارِ الحارِثِ بنِ أبی رَبیعَهَ الَّتی فِی التَّمّارینَ ، الَّتی اُقطِعَت بَعدَ زُهَیرِ بنِ القَینِ ، مِن بَنی عَمرِو بنِ یَشکُرَ مِن بَجیلَهَ ، وکانَ أهلُ الشّامِ لا یَدخُلونَها ، فَکُنّا مُختَبِئینَ فیها ، قالَ : فَقُلتُ لِلفَزارِیِّ : حَدِّثنی عَنکُم حینَ أقبَلتُم مَعَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام . قالَ : کُنّا مَعَ زُهَیرِ بنِ القَینِ البَجَلِیِّ حینَ أقبَلنا مِن مَکَّهَ نُسایِرُ الحُسَینَ علیه السلام ، فَلَم یَکُن شَیءٌ أبغَضَ إلَینا مِن أن نُسایِرَهُ فی مَنزِلٍ ، فَإِذا سارَ الحُسَینُ علیه السلام تَخَلَّفَ زُهَیرُ بنُ القَینِ ، وإذا نَزَلَ الحُسَینُ علیه السلام تَقَدَّمَ زُهَیرٌ ، حَتّی نَزَلنا یَومَئِذٍ فی مَنزِلٍ لَم نَجدِ بُدّا مِن أن نُنازِلَهُ فیهِ ، فَنَزَلَ الحُسَینُ علیه السلام فی جانِبٍ ، ونَزَلنا فی جانِبٍ . فَبَینا نَحنُ جُلوسٌ نَتَغَدّی مِن طَعامٍ لَنا ، إذ أقبَلَ رَسولُ الحُسَینِ علیه السلام حَتّی سَلَّمَ ، ثُمَّ دَخَلَ فَقالَ : یا زُهَیرُ بنُ القَینِ ، إنَّ أبا عَبدِ اللّهِ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام بَعَثَنی إلَیکَ لِتَأتِیَهُ ، قالَ : فَطَرَحَ کُلُّ إنسانٍ ما فی یَدِهِ ، حَتّی کَأَنَّنا عَلی رُؤوسِنا الطَّیرُ . قالَ أبو مِخنَفٍ : فَحَدَّثَتنی دَلهَمُ بِنتُ عَمرٍو امرَأَهُ زُهَیرِ بنِ القَینِ ، قالَت : فَقُلتُ لَهُ : أیَبعَثُ إلَیکَ ابنُ رَسولِ اللّهِ ثُمَّ لا تأتیهِ ؟ ! سُبحانَ اللّهِ ! لَو أتَیتَهُ فَسَمِعتَ مِن کَلامِهِ ثُمَّ انصَرَفتَ . قالَت : فَأَتاهُ زُهَیرُ بنُ القَینِ ، فَما لَبِثَ أن جاءَ مُستَبشِرا قَد أسفَرَ وَجهُهُ . قالَت : فَأَمَرَ بِفُسطاطِهِ وثَقَلِهِ ومَتاعِهِ فَقُدِّمَ ، وحُمِلَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام ، ثُمَّ قالَ لِامرَأَتِهِ : أنتِ طالِقٌ ، اِلحَقی بِأَهلِکِ ، فَإِنّی لا اُحِبُّ أن یُصیبَکِ مِن سَبَبی إلّا خَیرٌ . ثُمَّ قالَ لِأَصحابِهِ : مَن أحَبَّ مِنکُم أن یَتبَعَنی ، وإلّا فَإِنَّهُ آخِرُ العَهدِ ، إنّی سَاُحَدِّثُکُم حَدیثا : غَزَونا بَلَنجَرَ (3) ، فَفَتَحَ اللّهُ عَلَینا ، وأصَبنا غَنائِمَ ، فَقالَ لَنا سَلمانُ الباهِلِیُّ 4 : أفَرِحتُم بِما فَتَحَ اللّهُ عَلَیکُم ، وأصَبتُم مِنَ الغَنائِمِ ؟! فَقُلنا : نَعَم ، فَقالَ لَنا : إذا أدرَکتُم شَبابَ آلِ مُحَمَّدٍ فَکونوا أشَدَّ فَرَحا بِقِتالِکُم مَعَهُم مِنکُم بِما أصَبتُم مِنَ الغَنائِمِ ، فَأَمّا أنا ، فَإِنّی أستَودِعُکُمُ اللّهَ ، قالَ : ثُمَّ وَاللّهِ ما زالَ فی أوَّلِ القَومِ حَتّی قُتِلَ . (4)



1- .هکذا ، وفی بعض النقول : «دَلهَم» .
2- .أنساب الأشراف : ج 3 ص 378 .
3- .بَلَنْجَر : مدینه ببلاد الخزر ... قالوا : فتحها عبد الرحمن بن ربیعه ، وقال البلاذری : سلمان بن ربیعه الباهلی (معجم البلدان : ج 1 ص 489) وراجع : الخریطه رقم 5 فی آخر مجلّد 8 .
4- .تاریخ الطبری : ج 5 ص 396 ؛ الإرشاد : ج 2 ص 72 ، روضه الواعظین : ص 97 ، مثیر الأحزان : ص 46 کلّها نحوه ، بحار الأنوار : ج 44 ص 371 وراجع : مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی : ج 1 ص 225 .



أنساب الأشراف :زُهَیر بن قَین بَجَلی، در مکّه بود . او طرفدار عثمان بود . شتابان ، از مکّه رفت و راه ، او و حسین علیه السلام را به هم رسانید . او همراه حسین علیه السلام می رفت ؛ ولی با ایشان ، هم منزل نمی شد . حسین علیه السلام در جایی فرود می آمد و او در ناحیه ای دیگر. حسین علیه السلام برای آمدن، در پیِ او فرستاد. همسرش دَیلَم دختر عمرو ، از او خواست که برود ؛ ولی او نپذیرفت. همسرش گفت: سبحان اللّه ! پسر دختر پیامبر ، تو را می خواند ؛ ولی تو به سویش نمی روی؟! چون نزد حسین علیه السلام رفت و به خیمه خود باز گشت، به همسرش گفت: تو را طلاق دادم. به خانواده خویش ، ملحق شو ؛ چون نمی خواهم که به خاطر من ، جز خوبی ببینی. سپس به یارانش گفت: هر کس که دوست دارد، با من بیاید ، وگر نه این ، واپسین دیدار است. سپس خود ، همراه حسین علیه السلام شد.

تاریخ الطبری به نقل از ابو مِخنَف : سُدّی ، در باره مردی از بنی فَزاره ، برایم نقل کرد که : در روزگار حَجّاج بن یوسف، در خانه حارث بن ابی ربیعه ، در محلّه خرمافروشان بودیم که پس از زُهَیر بن قَین از قبیله بنی عمرو بن یَشْکُر از تیره بَجیله ، به تیول در آمده بود (مُصادره شده بود) . مردم شام ، بِدان جا نمی آمدند و ما در آن جا پنهان بودیم. به مرد فزاری گفتم : از کار خودتان ، هنگامی که با حسین بن علی آمدید ، با من سخن بگو. گفت: با زُهَیر بن قَین بَجَلی بودیم هنگامی که از مکّه می آمدیم و با حسین علیه السلام در یک راه بودیم ؛ امّا خوش نداشتیم که با وی در یک منزلگاه باشیم. وقتی حسین علیه السلام حرکت می کرد، زُهَیر بن قَین ، عقب می ماند و چون حسین علیه السلام فرود می آمد، زُهَیر حرکت می کرد، تا این که به منزلگاهی رسیدیم که به ناچار ، می بایست با وی در یک جا می بودیم . پس حسین علیه السلام سویی فرود آمد و ما نیز در سویی دیگر ، فرود آمدیم. نشسته بودیم و از غذایی که داشتیم ، می خوردیم که فرستاده حسین علیه السلام آمد و سلام گفت و وارد شد و گفت: ای زُهَیر بن قَین ! ابا عبد اللّه ، حسین بن علی ، مرا فرستاده که پیش وی بیایی. هر کس ، هر چه به دست داشت، گذاشت ، گویی پرنده بر سرمان نشسته بود! همچنین دَلهَم ، دختر عمرو ، همسر زُهَیر بن قَین ، برایم نقل کرد که : به او گفتم: پسر پیامبر خدا ، به سوی تو می فرستد و نمی روی؟ ! سبحان اللّه ! چه می شود اگر بروی و سخن وی را بشنوی و باز آیی؟ زهیر بن قَین ، رفت و چیزی نگذشت که خندان آمد و چهره اش گشاده بود. سپس دستور داد تا خیمه و بار و اثاث وی را آوردند و همه به سوی حسین علیه السلام حَمل شد . آن گاه به همسرش گفت: تو را طلاق دادم . پیش کسانت برو ، که نمی خواهم به خاطر من ، به تو بدی برسد. آن گاه به یارانش گفت: هر کس از شما که می خواهد، با من بیاید ، وگر نه این ، واپسین دیدار است . اینک، داستانی را برای شما بگویم: به بَلَنجَر (1) یورش بردیم و خدا ، پیروزمان کرد و غنیمت هایی را به دست آوردیم. سلمان باهِلی 2 به ما گفت: «از پیروزی ای که خدا نصیبتان کرد و غنیمت هایی که گرفتید، خرسندید؟ گفتیم: آری . گفت: هنگامی که جوانان خاندان محمّد صلی الله علیه و آله را یافتید ، از نبرد در کنار آنان ، خرسندتر باشید تا از این غنیمت هایی که گرفته اید ؛ امّا من ، شما را به خدا می سپارم». به خدا سوگند، پس از آن ، پیوسته پیشاپیش سپاهیان بود، تا کشته شد.

.

1- .در معجم البلدان آمده است: بَلَنجَر ، شهری در سرزمین خَزَران (قفقاز) است . می گویند : عبد الرحمان بن ربیعه ، آن جا را فتح کرد . بلاذری گفته است : سلمان بن ربیعه باهلی ، آن را فتح کرد (ر. ک: نقشه شماره 5 در پایان جلد 8) .


الکامل فی التاریخ :کانَ زُهَیرُ بنُ القَینِ البَجَلِیُّ قَد حَجَّ ، وکانَ عُثمانِیّا ، فَلَمّا عادَ جَمَعَهُمَا الطَّریقُ ، وکانَ یُسایِرُ الحُسَینَ علیه السلام مِن مَکَّهَ ، إلّا أنَّهُ لا یَنزِلُ مَعَهُ ، فَاستَدعاهُ یَوما الحُسَینُ علیه السلام فَشَقَّ عَلَیهِ ذلِکَ ، ثُمَّ أجابَهُ عَلی کُرهٍ ، فَلَمّا عادَ مِن عِندِهِ نَقَلَ ثَقَلَهُ إلی ثَقَلِ الحُسَینِ علیه السلام . ثُمَّ قالَ لِأَصحابِهِ : مَن أحَبَّ مِنکُم أن یَتبَعَنی وإلّا فَإِنَّهُ آخِرُ العَهدِ ، وسَاُحَدِّثُکُم حَدیثا : غَزَونا بَلَنجَرَ ، فَفُتِحَ عَلَینا ، وأصَبنا غَنائِمَ فَفَرِحنا ، وکانَ مَعَنا سَلمانُ الفارِسِیُّ (1) فَقالَ لَنا : إذا أدرَکتُم سَیِّدَ شَبابِ أهلِ مُحَمَّدٍ فَکونوا أشَدَّ فَرَحا بِقِتالِکُم مَعَهُ ، بِما أصَبتُمُ الیَومَ مِنَ الغَنائِمِ ، فَأَمّا أنا فَأَستَودِعُکُمُ اللّهَ ! ثُمَّ طَلَّقَ زَوجَتَهُ وقالَ لَها : اِلحَقی بِأَهلِکِ ، فَإِنّی لا اُحِبُّ أن یُصیبَکِ فی سَبَبی إلّا خَیرٌ . ولَزِمَ الحُسَینَ علیه السلام حَتّی قُتِلَ مَعَهُ . (2)

الملهوف :حَدَّثَ جَماعَهٌ مِن بَنی فَزارَهَ وبَجیلَهَ قالوا : کُنّا مَعَ زُهَیرِ بنِ القَینِ لَمّا أقبَلنا مِن مَکَّهَ ، فَکُنّا نُسایِرُ الحُسَینَ علیه السلام ، وما شَیءٌ أکرَهَ إلَینا مِن مُسایَرَتِهِ ، لِأَنَّ مَعَهُ نِسوانَهُ ، فَکانَ إذا أرادَ النُّزولَ اعتَزَلناهُ ، فَنَزَلنا ناحِیَهً . فَلَمّا کانَ فی بَعضِ الأَیّامِ نَزَلَ فی مَکانٍ ، فَلَم نَجِد بُدّا مِن أن نُنازِلَهُ فیهِ ، فَبَینَما نَحنُ نَتَغَدّی بِطَعامٍ لَنا إذ أقبَلَ رَسولُ الحُسَینِ علیه السلام حَتّی سَلَّمَ عَلَینا . ثُمَّ قالَ : یا زُهَیرُ بنُ القَینِ ، إنَّ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام بَعَثَنی إلَیکَ لِتَأتِیَهُ . فَطَرَحَ کُلُّ إنسانٍ مِنّا ما فی یَدِهِ ، حَتّی کَأَنَّما عَلی رُؤوسِنا الطَّیرُ . فَقالَت لَهُ زَوجَتُهُ وهِیَ دَیلَمُ بِنتُ عَمرٍو : سُبحانَ اللّهِ ! أَیبعَثُ إلَیکَ ابنُ رَسولِ اللّهِ ثُمَّ لا تَأتیهِ ؟ ! فَلَو أتَیتَهُ فَسَمِعتَ مِن کَلامِهِ . فَمَضی إلَیهِ زُهَیرٌ . فَما لَبِثَ أن جاءَ مُستَبشِرا قَد أشرَقَ وَجهُهُ ، فَأَمَرَ بِفُسطاطِهِ فَقُوِّضَ ، وبِثَقَلِهِ ومَتاعِهِ فَحُوِّلَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام ، وقالَ لِامرَأَتِهِ : أنتِ طالِقٌ ؛ فَإِنّی لا اُحِبُّ أن یُصیبَکِ بِسَبَبی إلّا خَیرٌ ، وقَد عَزَمتُ عَلی صُحبَهِ الحُسَینِ علیه السلام لِأَفدِیَهُ بِروحی ، وأقِیَهُ بِنَفسی . ثُمَّ أعطاها مالَها ، وسَلَّمَها إلی بَعضِ بَنی عَمِّها لِیوصِلَها إلی أهلِها . فَقامَت إلَیهِ ووَدَّعَتهُ وبَکَت ، وقالَت : خارَ اللّهُ لَکَ ، أسأَلُکَ أن تَذکُرَنی فِی القِیامَهِ عِندَ جَدِّ الحُسَینِ علیه السلام . ثُمَّ قالَ لِأَصحابِهِ : مَن أحَبَّ مِنکُم أن یَصحَبَنی ، وإلّا فَهُوَ آخِرُ العَهدِ مِنّی بِهِ . (3)

.

1- .الصحیح: «سلمان الباهلیّ» کما بیّناه .
2- .الکامل فی التاریخ : ج 2 ص 549 .
3- .الملهوف : ص 132 ، بحار الأنوار : ج 44 ص 371 .



الکامل فی التاریخ :زُهَیر بن قَین بَجَلی که از طرفداران عثمان بود ، حج گزارده بود . هنگام بازگشت، مسیر، آن دو را به هم رسانْد. او از مکّه همراه حسین علیه السلام بود ؛ ولی با ایشان ، فرود نمی آمد . یک روز، حسین علیه السلام او را فرا خواند. این ، بر او گران آمد ؛ ولی با ناخرسندی به ایشان ، پاسخ داد. چون از نزد ایشان باز گشت، خیمه گاه و اثاثش را به نزدیکی حسین علیه السلام انتقال داد . سپس به یارانش گفت: هر کس از شما می خواهد، به دنبال من بیاید ، وگر نه این ، واپسینْ دیدار است. برای شما داستانی را بگویم: در بَلَنْجَر جنگیدیم و پیروز شدیم و آن جا را گشودیم . غنایمی را به دست آوردیم و شادمان بودیم . سلمان باهِلی همراه ما بود . به ما گفت: آن گاه که سَرور جوانان بهشت را دریافتید، از نبرد همراه او ، شادمان تر باشید ، از امروز که غنایمی را فرا چنگ آورده اید . پس من ، شما را به خدا می سپارم. پس از آن، همسرش را طلاق داد و به او گفت: به خانواده خویش بپیوند ؛ زیرا من نمی خواهم به خاطر من، آسیبی به تو برسد، مگر نیکویی. آن گاه ، همراه حسین علیه السلام شد تا با او به شهادت رسید.

الملهوف :گروهی از بنی فَزاره و بَجیله می گویند: با زُهَیر بن قَین ، از مکّه برمی گشتیم و با حسین علیه السلام هم سفر بودیم و هم سفری با او ، بر ما بسیار ناگوار بود ؛ زیرا زنانش همراه او بودند و هر گاه در جایی فرود می آمد، از او دوری می جستیم و در ناحیه ای دیگر ، فرود می آمدیم. یک روز در جایی فرود آمد که چاره ای نداشتیم ، مگر این که با او فرود بیاییم. مشغول خوردن غذا بودیم که فرستاده حسین علیه السلام آمد و بر ما سلام کرد و سپس گفت: ای زُهَیر بن قَین ! ابا عبد اللّه ، مرا فرستاده تا تو به نزدش بروی. هر یک از ما ، آنچه را در دست داشت، افکند و گویا پرنده بر روی سر ما بود. همسرش ، دَیلَم دختر عمرو ، به او گفت: سبحان اللّه ! فرزند پیامبر خدا، پیغام می دهد و تو نزد او نمی روی؟! کاش می رفتی و به سخنش گوش فرا می دادی ! زُهَیر ، نزد ایشان رفت و لَختی نگذشت که نویدیافته، با چهره ای درخشان آمد و فرمان داد تا خیمه و بار و بنه و کالایش را برچینند و به سوی حسین علیه السلام ببرند و به همسرش گفت: تو را طلاق دادم ؛ چون نمی خواهم جز بهره نیکو ، از من به تو برسد. آهنگ همراهی حسین علیه السلام کرده ام تا جانم را فدایش نمایم و با جان ، از او پاسداری کنم. سپس داراییِ همسرش را به او پس داد و او را به برخی پسرعموهایش سپرد که او را به خانواده اش برسانند. همسرش به سوی او رفت و با او خداحافظی کرد و گریست و گفت: خدا ، برایت خیر خواست . از تو می خواهم که در روز رستاخیز ، مرا نزد جدّ حسین ، یاد کنی. سپس [زُهَیر] به یارانش گفت: هر یک از شما دوست دارد، همراهم بیاید ، وگر نه این ، واپسین دیدار من با اوست.


دلائل الإمامه عن عماره بن زید :حَدَّثَنا إبراهیمُ بنُ سَعدٍ ؛ أخبَرَنی أنَّهُ کانَ مَعَ زُهَیرِ بنِ القَینِ حینَ صَحِبَ الحُسَینَ علیه السلام ، فَقالَ لَهُ : یا زُهَیرُ ! اِعلَم أنَّ هاهُنا مَشهَدی ، ویَحمِلُ هذا مِن جَسَدی یَعنی رَأسَهُ زَحرُ بنُ قَیسٍ ، فَیَدخُلُ بِهِ عَلی یَزیدَ یَرجو نَوالَهُ ، فَلا یُعطیهِ شَیئا . (1)

راجع : ج 6 ص 288 (القسم الثامن / الفصل الثالث : مقتل أصحابه / زهیر بن القین) .



1- .دلائل الإمامه : ص 182 ح 97 .



دلائل الإمامه به نقل از عماره بن زید : ابراهیم بن سعد به من خبر داد هنگامی که زُهَیر همراه حسین علیه السلام شد، با وی بوده است . پس حسین علیه السلام به او فرمود : «ای زُهَیر ! بدان که این جا ، شهادتگاه من است و زَحر بن قیس ، این قسمت بدنم (یعنی سرش) را به امید پاداش ، نزد یزید می برد ؛ ولی او چیزی به وی نخواهد داد».

ر. ک : ج 6 ص 289 (بخش هشتم / فصل سوّم / زُهَیر بن قَین) .



7 / 21أخبارُ نُزولِ الإِمامِ علیه السلام بِالثَّعلَبِیَّهِ (1)الکافی عن الحکم بن عتیبه :لَقِیَ رَجُلٌ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام بِالثَّعلَبِیَّهِ ، وهُوَ یُریدُ کَربَلاءَ ، فَدَخَلَ عَلَیهِ فَسَلَّمَ عَلَیهِ ، فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام : مِن أیِّ البِلادِ أنتَ ؟ قالَ : مِن أهلِ الکوفَهِ . قالَ : أما وَاللّهِ یا أخا أهلِ الکوفَهِ ! لَو لَقیتُکَ بِالمَدینَهِ لَأَرَیتُکَ أثَرَ جَبرَئیلَ علیه السلام مِن دارِنا ، ونُزولِهِ بِالوَحیِ عَلی جَدّی ، یا أخا أهلِ الکوفَهِ ، أفَمُستَقَی النّاسِ العِلمَ مِن عِندِنا ، فَعَلِموا وَجهِلنا ؟ ! هذا ما لا یَکونُ! (2)

الملهوف :باتَ [الحُسَینُ] علیه السلام فِی المَوضِعِ [أی الثَّعلَبِیَّهِ] ، فَلَمّا أصبَحَ ، فَإِذا هُوَ بِرَجُلٍ مِن أهلِ الکوفَهِ یُکَنّی أبا هِرَّهَ الأَزدِیَّ (3) ، فَلَمّا أتاهُ سَلَّمَ عَلَیهِ ، ثُمَّ قالَ : یَابنَ رَسولِ اللّهِ ، مَا الَّذی أخرَجَکَ مِن حَرَمِ اللّهِ وحَرَمِ جَدِّکَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله ؟ فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام : وَیحَکَ یا أبا هِرَّهَ ! إنَّ بَنی اُمَیَّهَ أخَذوا مالی فَصَبَرتُ ، وشَتَموا عِرضی فَصَبَرتُ ، وطَلَبوا دَمی فَهَرَبتُ ، وَایمُ اللّهِ! لَتَقتُلُنِّی الفِئَهُ الباغِیَهُ ، ولَیُلبِسَنَّهُمُ اللّهُ ذُلّاً شامِلاً ، وسَیفا قاطِعا ، ولَیُسَلِّطَنَّ اللّهُ عَلَیهِم مَن یُذِلُّهُم ، حَتّی یَکونوا أذَلَّ مِن قَومِ سَبَأٍ ؛ إذ مَلَکَتهُمُ امرَأَهٌ مِنهُم ، فَحَکَمَت فی أموالِهِم ودِمائِهِم حَتّی أذَلَّتهُم . (4)



1- .الثّعلبِیّه : من منازل طریق مکّه من الکوفه بعد الشقوق وقبل الخُزیمیّه (معجم البلدان : ج2 ص78) وراجع : الخریطه رقم 3 فی آخر هذا المجلّد .
2- .الکافی : ج 1 ص 398 ح 2 ، بصائر الدرجات : ص 12 ، تفسیر العیّاشی : ج 1 ص 16 ح 9 عن الحکم عن عیینه نحوه ، بحار الأنوار : ج 45 ص 93 ح 34 .
3- .هو أبو هرّه الأزدی الکوفی، ذکره الشیخ الصدوق فی أمالیه بعنوان « أبو هرم»، و لم یذکره الرجالیون (راجع: الأمالیللصدوق: ص 218ح 239و مستدرکات علم الرجال: ج 8 ص 474 الرقم 17388).
4- .الملهوف : ص 132 ، مثیر الأحزان : ص 46 وفیه «أبا هرّه الأسدی» ، بحار الأنوار : ج 44 ص 367 ؛ الفتوح : ج 5 ص 71 ، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی : ج 1 ص 226 ولیس فیها «حتّی أذلّتهم» .



7 / 21اخبار فرود آمدن امام علیه السلام در ثَعلَبیّه

(1)الکافی به نقل از حکم بن عُتَیبه : مردی در ثعلبیّه با حسین بن علی علیه السلام که می خواست به کربلا برود، دیدار کرد. بر او وارد شد و سلام کرد. حسین علیه السلام به او فرمود : «تو از کدام سرزمینی؟» . گفت: از مردم کوفه ام . فرمود : «سوگند به خدا ای برادر کوفی که اگر تو را در مدینه دیده بودم ، نشانه جبرئیل علیه السلام را در خانه مان و وحی آوردنش را بر جدّم ، به تو نشان می دادم. ای برادر کوفی ! آیا می شود که آبشخور دانش مردم ، ما باشیم و اینک ، آنان بدانند و ما ندانیم؟ این ، نمی شود» .

الملهوف :حسین علیه السلام شب را در ثعلبیّه به سر برد و چون بامداد شد، مردی از مردم کوفه با کنیه ابو هِرّه اَزْدی (2) را دید . او چون نزد حسین علیه السلام آمد، بر ایشان سلام کرد و سپس گفت: ای فرزند پیامبر خدا ! چه چیزی تو را از حرم خدا و حرم جدّت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ، بیرون کرده است؟ حسین علیه السلام فرمود : «وای بر تو ، ای ابو هِرّه! بنی امیّه ، دارایی ام را گرفتند، بردباری کردم ، دشنامم دادند ، تاب آوردم و خواستند خونم را بریزند ، گریختم . به خدا سوگند ، گروه ستم پیشه ، مرا خواهند کشت و خداوند بر آنان ، خواریِ گسترده و شمشیر بُرّان را مسلّط می سازد و کسی را بر آنان چیره می گردانَد که خوارشان کند تا از مردم سَبَأ که زنی بر آنان ، حاکم بود و در دارایی و خون هایشان ، بر آنان فرمان راند تا خوارشان ساخت خوارتر باشند .



1- .از منزل های میان مکّه و کوفه ، پس از منزل شُقوق و قبل از منزل خُزیمیّه (ر .ک : نقشه شماره 3 در پایان همین جلد) .
2- .ابو هِرّه اَزْدی کوفی ، همان است که شیخ صدوق در الأمالی خود ، با عنوان «ابو هَرِم» از او یاد کرده و رجال شناسان ، از او یادی نکرده اند .



الأمالی للصدوق عن عبداللّه بن منصور عن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین عن أبیه عن جدّه [زین العابدین] علیهم السلام :ثُمَّ سارَ [الحُسَینُ علیه السلام ] حَتّی نَزَلَ الرُّهَیمَهَ (1) ، فَوَرَدَ عَلَیهِ رَجُلٌ مِن أهلِ الکوفَهِ ، یُکَنّی أبا هَرِمٍ ، فَقالَ : یَابنَ النَّبِیِّ ، مَا الَّذی أخرَجَکَ مِنَ المَدینَهِ ؟ فَقالَ : وَیحَکَ یا أبا هَرِمٍ ! شَتَموا عِرضی فَصَبَرتُ ، وطَلَبوا مالی فَصَبَرتُ ، وطَلَبوا دَمی فَهَرَبتُ ، وَایمُ اللّهِ لَیَقتُلُنّی ، ثُمَّ لَیُلبِسَنَّهُمُ اللّهُ ذُلّاً شامِلاً ، وسَیفا قاطِعا ، ولَیُسَلِّطَنَّ عَلَیهِم مَن یُذِلُّهُم . (2)

الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) عن بحیر بن شدّاد الأسدی :مَرَّ بِنَا الحُسَینُ علیه السلام بِالثَّعلَبِیَّهِ ، فَخَرَجتُ إلَیهِ مَعَ أخی ، فَإِذا عَلَیهِ جُبَّهٌ صَفراءُ ، لَها جَیبٌ فی صَدرِها ، فَقالَ لَهُ أخی : إنّی أخافُ عَلَیکَ . فَضَرَبَ بِالسَّوطِ عَلی عَیبَهٍ (3) قَد حَقَبَها (4) خَلفَهُ ، وقالَ : هذِهِ کُتُبُ وُجوهِ أهلِ المِصرِ . (5)

تاریخ دمشق عن سفیان :حَدَّثَنا رَجُلٌ مِن بَنی أسَدٍ یُقالُ لَهُ بحیرٌ بَعدَ الخَمسینَ وَالمِئَهِ وکانَ مِن أهلِ الثَّعلَبِیَّهِ ، ولَم یَکُن فِی الطَّریقِ رَجُلٌ أکبَرَ مِنهُ ، فَقُلتُ : مِثلُ مَن کُنتَ حینَ مَرَّ بِکُم حُسَینُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام ؟ قالَ : غُلامٌ یَفَعتُ (6) قالَ : فَقامَ إلَیهِ أخٌ لی کانَ أکبَرَ مِنّی یُقالُ لَهُ زُهَیرٌ ، قالَ : أیِ ابنَ بِنتِ رَسولٍ اللّهِ صلی الله علیه و آله ، إنّی أراکَ فی قِلَّهٍ مِنَ النّاسِ ! فَأَشارَ الحُسَینُ علیه السلام بِسَوطٍ فی یَدِهِ هکَذا ، فَضَرَبَ حَقیبَهً وَراءَهُ ، فَقالَ : ها إنَّ هذِهِ مَملوءَهٌ کُتُبا ، فَکَأَنَّهُ شَدَّ مِن مُنَّهِ (7) أخی . قالَ سُفیانُ : فَقُلتُ لَهُ : ابنُ کَم أنتَ ؟ قالَ : ابنُ سِتَّ عَشرَهَ ومِئَهٍ . قالَ سُفیانُ : وکُنّا استَودَعناهُ طَعاما لَنا ومَتاعا ، فَلَمّا رَجَعنا طَلَبناهُ مِنهُ ، قالَ : إن کانَ طَعاما فَلَعَلَّ الحَیَّ قَد أکَلوهُ ! فَقُلنا : إنّا للّهِِ ذَهَبَ طَعامُنا ! فَإِذا هُوَ یَمزَحُ مَعی ، فَأَخرَجَ إلَینا طَعامَنا ومَتاعَنا . (8)



1- .الرُّهَیْمهُ : ضیعه قرب الکوفه ، قال السکونی : هی عین بعد خَفِیّه إذا أردت الشام من الکوفه (معجم البلدان : ج 3 ص 109) وراجع : الخریطه رقم 4 فی آخر هذا المجلّد .
2- .الأمالی للصدوق : ص 218 ح 239 ، بحار الأنوار : ج 44 ص 314 .
3- .العَیْبَهُ : ما یُجعل فیه الثیاب (الصحاح : ج 1 ص 190 «عیب») .
4- .أحْقَبَها : أی أردفها خلفه (النهایه : ج 1 ص 412 «حقب») .
5- .الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) : ج 1 ص 457 ح 440 ، تاریخ دمشق : ج 14 ص 216 .
6- .کذا فی المصدر و فی الهامش عن ابن العدیم:غلامٌ قَد ألفَعِتُ
7- .المُنّهُ بالضمّ : القوّه ، وخصّ بعضهم به قوّه القلب (لسان العرب : ج 13 ص 415 «منن») .
8- .تاریخ دمشق : ج 14 ص 214 ، بغیه الطلب فی تاریخ حلب : ج 6 ص 2615 ، تاریخ الإسلام للذهبی : ج 5 ص 10 ، سیر أعلام النبلاء : ج 3 ص 305 نحوه ولیس فیهما ذیله من «فکأنّه» وفیها «بجیر» بدل «بحیر» .



الأمالی ، صدوق به نقل از عبد اللّه بن منصور، از امام صادق ، از پدرش امام باقر، از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام : حسین علیه السلام حرکت کرد تا به رُهَیمه (1) رسید. آن جا مردی کوفی با کنیه ابو هَرِم ، بر او وارد شد و گفت: ای پسر پیامبر ! چه چیزی تو را از مدینه بیرون آورد؟ فرمود : «وای بر تو ، ای ابو هَرِم ! دشنامم دادند ، تاب آوردم . دارایی ام را خواستند، تحمّل کردم . خونم را خواستند، گریختم. به خدا سوگند که مرا خواهند کشت. سپس خدا ، آنان را به خواریِ گسترده و همه جانبه و شمشیر بُرّان ، گرفتار می سازد و کسی را بر آنان چیره می سازد که خوارشان گردانَد» .

الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) به نقل از بحیر بن شدّاد اسدی : در ثعلبیّه ، حسین علیه السلام به ما رسید . با برادرم به سوی او رفتیم. جُبّه زردی پوشیده بود و در قسمت سینه اش ، جیبی داشت . برادرم به او گفت : برای تو نگرانم. او با تازیانه بر جامه دانی که پشتِ سرش نهاده بود ، زد و فرمود: «این ، نامه های برجستگان مردم کوفه است» .

تاریخ دمشق به نقل از سفیان : مردی از بنی اسد، به نام بَحیر که اهل ثعلبیّه بود ، پس از سال یکصد و پنجاه [هجری] ، برای ما گزارش کرد و مردی مسن تر از او در راه نبود. گفتم: مانند که بودی ، هنگامی که حسین بن علی علیه السلام به شما رسید؟ گفت: نوجوانی ، که تازه به بلوغ رسیده است . آن روز، برادر بزرگ ترم به نام زُهَیر ، نزد حسین علیه السلام رفت و گفت: ای فرزند پیامبر خدا ! تو را در میان مردمی اندک می بینم ! حسین علیه السلام با تازیانه ای که در دستش بود، چنین اشاره کرد و بر خورجینی که پشتِ سرش بود ، زد و فرمود : «این خورجین ، آکنده از نامه است». گویی او از سخن [ بی پروای ] برادرم [ ناراحت شده بود و ] شدّت عمل به خرج داد . به او گفتم : چند ساله ای؟ گفت : 116 ساله. غذا و کالایمان را به او سپردیم و چون باز گشتیم ، آن را از او خواستیم . گفت: اگر غذایی باشد ! شاید جانداران ، آن را خورده اند . گفتیم: ای دریغا ! غذایمان رفت. امّا دیدیم که او با من شوخی کرده و غذا و کالایمان را به ما داد.



1- .مزرعه ای نزدیک کوفه. سَکونی گفته است : چشمه ای پس از منزل خَفیّه است ، در راهی که از کوفه به شام می روی (ر . ک : نقشه شماره 4 در پایان همین جلد) .



7 / 22خَبَرُ شَهادَهِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍالإرشاد عن عبد اللّه بن سلیمان والمنذر بن المشمعلّ الأسدیّین :لَمّا قَضَینا حَجَّنا ، لَم تَکُن لَنا هِمَّهٌ إلَا اللَّحاقَ بِالحُسَینِ علیه السلام فِی الطَّریقِ ، لِنَنظُرَ ما یَکونُ مِن أمرِهِ ، فَأَقبَلنا تُرقِلُ (1) بِنا نِیاقُنا مُسرعَینِ حَتّی لَحِقنا بِزَرودَ ، فَلَمّا دَنَونا مِنهُ ، إذا نَحنُ بِرَجُلٍ مِن أهلِ الکوفَهِ قَد عَدَلَ عَنِ الطَّریقِ حینَ رَأَی الحُسَینَ علیه السلام ، فَوَقَفَ الحُسَینُ علیه السلام کَأَنَّهُ یُریدُهُ ، ثُمَّ تَرَکَهُ ومَضی ، ومَضَینا نَحوَهُ . فَقالَ أحَدُنا لِصاحِبِهِ : اِذهَب بِنا إلی هذا لِنَسأَلَهُ ، فَإِنَّ عِندَهُ خَبَرَ الکوفَهِ ، فَمَضَینا حَتَّی انتَهَینا إلَیهِ ، فَقُلنا : السَّلامُ عَلَیکَ ، فَقالَ : وعَلَیکُمُ السَّلامُ ، قُلنا : مِمَّنِ الرَّجُلُ ؟ قالَ : أسَدِیٌّ ، قُلنا : ونَحنُ أسَدِیّانِ ، فَمَن أنتَ ؟ قالَ : أنَا بَکرُ بنُ فُلانٍ ، وَانتَسَبنا لَهُ ثُمَّ قُلنا لَهُ : أخبِرنا عَنِ النّاسِ وَراءَکَ . قالَ : نَعَم ، لَم أخرُج مِنَ الکوفَهِ حَتّی قُتِلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ ، وهانِئُ بنُ عُروَهَ ، ورَأَیتُهُما یُجَرّانِ بِأَرجُلِهِما فِی السّوقِ . فَأَقبَلنا حَتّی لَحِقنَا الحُسَینَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیهِ ، فَسایَرناهُ حَتّی نَزَلَ الثَّعلَبِیَّهَ مُمسِیا ، فَجِئناهُ حینَ نَزَلَ ، فَسَلَّمنا عَلَیهِ فَرَدَّ عَلَینَا السَّلامَ ، فَقُلنا لَهُ : رَحِمَکَ اللّهُ ! إنَّ عِندَنا خَبَرا ، إن شِئتَ حَدَّثناکَ عَلانِیَهً وإن شِئتَ سِرّا ، فَنَظَرَ إلَینا وإلی أصحابِهِ ، ثُمَّ قالَ : ما دونَ هؤُلاءِ سِترٌ . فَقُلنا لَهُ : رَأَیتَ الرّاکِبَ الَّذِی استَقبَلتَهُ عَشِیَّ أمسِ ؟ قالَ : نَعَم ، وقَد أرَدتُ مَسأَلَتَهُ ، فَقُلنا : قَد وَاللّهِ استَبرَأنا لَکَ خَبَرَهُ ، وکَفَیناکَ مَسأَلَتَهُ ، وهُوَ امرُؤٌ مِنّا ذو رَأیٍ وصِدقٍ وعَقلٍ ، وإنَّهُ حَدَّثَنا أنَّهُ لَم یَخرُج مِنَ الکوفَهِ حَتّی قُتِلَ مُسلِمٌ وهانِئٌ ، ورَآهُما یُجَرّانِ فِی السّوقِ بِأَرجُلِهِما . فَقالَ : «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ جِعُونَ» (2) رَحمَهُ اللّهِ عَلَیهِما ! یُکَرِّرُ ذلِکَ مِرارا ، فَقُلنا لَهُ : نَنشُدُکَ اللّهَ فی نَفسِکَ وأهلِ بَیتِکَ ، إلَا انصَرَفتَ مِن مَکانِکَ هذا ، فَإِنَّهُ لَیسَ لَکَ بِالکوفَهِ ناصِرٌ ولا شیعَهٌ ، بَل نَتَخَوَّفُ أن یَکونوا عَلَیکَ . فَنَظَرَ إلی بَنی عَقیلٍ ، فَقالَ : ما تَرَونَ ؟ فَقَد قُتِلَ مُسلِمٌ؟ فَقالوا : وَاللّهِ لا نَرجِعُ حَتّی نُصیبَ ثَأرَنا ، أو نَذوقَ ما ذاقَ . فَأَقبَلَ عَلَینَا الحُسَینُ علیه السلام وقالَ : لا خَیرَ فِی العَیشِ بَعدَ هؤُلاءِ . فَعَلِمنا أنَّهُ قَد عَزَمَ رَأیَهُ عَلَی المَسیرِ ، فَقُلنا لَهُ : خارَ اللّهُ لَکَ ! فَقالَ : رَحِمَکُمَا اللّهُ ! فَقالَ لَهُ أصحابُهُ : إنَّکَ وَاللّهِ ما أنتَ مِثلَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ ، ولَو قَدِمتَ الکوفَهَ لَکانَ النّاسُ إلَیکَ أسرَعَ . فَسَکَتَ ثُمَّ انتَظَرَ حَتّی إذا کانَ السَّحَرُ قالَ لِفِتیانِهِ وغِلمانِهِ : أکثِروا مِنَ الماءِ . فَاستَقَوا وأکثَروا ثُمَّ ارتَحَلوا ، فَسارَ حَتَّی انتَهی إلی زُبالَهَ (3) . (4)



1- .أرقَلَ : أسرع (القاموس المحیط : ج 3 ص 386 «رقله») .
2- .البقره : 156 .
3- .زُبَالَه : منزل معروف بطریق مکّه من الکوفه (معجم البلدان : ج 3 ص 129) وراجع : الخریطه رقم 3 فی آخر هذا المجلّد .
4- .الإرشاد : ج 2 ص 73 ، روضه الواعظین : ص 197 نحوه ، بحار الأنوار : ج 44 ص 372 ؛ تاریخ الطبری : ج 5 ص 397 عن عبد اللّه بن سلیم والمذری بن المشمعل الأسدیّین ، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی : ج 1 ص 228 نحوه وراجع : إعلام الوری : ج 1 ص 447، الکامل فی التاریخ : ج 2 ص 549، مقاتل الطالبیّین : ص 111 .



7 / 22خبر شهادت مسلم بن عقیل

الإرشاد به نقل از عبد اللّه بن سلیمان اسدی و مُنذِر بن مُشمَعِل اسدی : چون حج گزاردیم، قصدی جز پیوستن به حسین علیه السلام نداشتیم، تا بنگریم کارش به کجا می انجامد. با شتاب ، بر شتران راندیم تا به زَرود رسیدیم . چون نزدیک شدیم، مردی کوفی را دیدیم که هنگامی که حسین علیه السلام را دیده بود ، راهش را کج کرده بود. و حسین علیه السلام ایستاده بود، گویی که می خواهد او را ببیند . سپس او حسین علیه السلام را رها کرد و رفت و ما به سوی او رفتیم. یکی از ما به دیگری گفت: نزد او برویم و از او بپرسیم ؛ چون از کوفه خبر دارد. رفتیم تا به او رسیدیم. گفتیم : درود بر تو ! گفت: درود بر شما ! گفتیم : از کدام قبیله ای؟ گفت: اسدی هستم . گفتیم: ما نیز اسدی هستیم . تو کیستی؟ گفت : من ، بَکر فرزند فلانی ام . ما نیز خود را معرّفی کردیم و سپس گفتیم : از خبرهای مردم بگو . گفت: باشد . از کوفه بیرون نیامده بودم که مسلم بن عقیل و هانی بن عروه کشته شدند و دیدم که از طرف پاهایشان ، در بازار کشیده می شوند . آمدیم تا به حسین علیه السلام که درود خدا بر او باد رسیدیم. با او همراهی کردیم تا این که شب در ثعلبیّه فرود آمد. هنگامی که فرود آمد ، نزد او آمدیم و بر وی سلام کردیم و پاسخ سلام ما را داد . به او گفتیم: رحمت خدا بر تو باد! ما خبری داریم . اگر دوست داری ، آشکارا ، و اگر دوست داری ، پنهانی آن را برایت نقل کنیم. به ما و یارانش نگریست و فرمود : «از اینان ، چیزی پنهان نیست» . به او گفتیم: سواری را که دیشب آمد، دیدی؟ فرمود : «بله ! می خواستم از او بپرسم». گفتیم: به خدا که ما خبرش را از او گرفتیم و نیاز به پرسش نیست . او مردی است هم تیره ما ، صاحب نظر ، راستگو و خردمند. او به ما خبر داد که پس از شهادت مسلم و هانی ، از کوفه بیرون آمده و آنان را دیده است که در بازار از طرف پاهایشان ، بر زمین کشیده می شوند. فرمود : « «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ جِعُونَ» . رحمت خدا بر آن دو باد!» و چند بار ، این جمله را بر زبان آورد. به او گفتیم: تو را به خدا ، جان خود و خانواده ات را دریاب و از این جا باز گرد ؛ چرا که در کوفه ، یار و پیروی نداری ؛ بلکه می ترسیم بر ضدّ تو باشند. او به فرزندان عقیل نگریست و گفت: «نظرتان چیست؟ مسلم ، کشته شد!» . گفتند: به خدا برنمی گردیم تا انتقام بگیریم و یا آنچه را او چشید ، بچشیم . حسین علیه السلام رو به ما کرد و فرمود : «پس از اینان ، زندگی، خیری ندارد» . ما دانستیم که تصمیم و نظر او ، بر رفتن است. به او گفتیم: خدا برایت خیر بخواهد! فرمود : «رحمت خدا بر شما باد!» . یارانش به او گفتند: به خدا سوگند، تو مانند مسلم بن عقیل نیستی . اگر به کوفه وارد شوی ، مردم به سوی تو می شتابند. او خاموش شد و در انتظار ماند ، تا بامداد که به جوانان و نوجوانانش چنین فرمود : «آب بسیار بردارید» . آنان آب بسیار برداشتند و سپس کوچیدند تا به زُباله (1) رسیدند.



1- .منزل معروفی در مسیر کوفه به مکّه (ر . ک : نقشه شماره 3 در پایان همین جلد) .





تاریخ الطبری عن أبی مخنف عن قدامه بن سعید بن زائده بن قدامه الثقفی فی ذِکرِ ماجَری عَلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وأسرِهِ عَلی یَدِ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ : ثُمَّ أقبَلَ [مُسلِمٌ ]عَلی مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ فَقالَ : یا عَبدَ اللّهِ ، إنّی أراکَ وَاللّهِ سَتَعجِزُ عَن أمانی ، فَهَل عِندَکَ خَیرٌ ؟ تَستَطیعُ أن تَبعَثَ مِن عِندِکَ رَجُلاً عَلی لِسانی یُبَلِّغُ حُسَینا فَإِنّی لا أراهُ إلّا قَد خَرَجَ إلَیکُمُ الیَومَ مُقبِلاً ، أو هُوَ یَخرُجُ (1) غَدا هُوَ وأهلُ بَیتِهِ ، وإنَّ ماتَری مِن جَزَعی لِذلِکَ فَیَقولُ : إنَّ ابنَ عَقیلٍ بَعَثَنی إلَیکَ ، وهُوَ فی أیدِی القَومِ أسیرٌ ، لا یَری أن تَمشِیَ حَتّی تُقتَلَ ، وهُوَ یَقولُ : اِرجِع بِأَهلِ بَیتِکَ ، ولا یَغُرُّکَ أهلُ الکوفَهِ ؛ فَإِنَّهُم أصحابُ أبیکَ الَّذی کانَ یَتَمَنّی فِراقَهُم بِالمَوتِ أوِ القَتلِ ؛ إنَّ أهلَ الکوفَهِ قَد کَذَّبوکَ وکَذَّبونی ، ولَیسَ لِمُکَذَّبٍ رَأیٌ ؛ فَقالَ ابنُ الأَشعَثِ : وَاللّهِ لَأَفعَلَنَّ ، ولَاُعلِمَنَّ ابنَ زِیادٍ أنّی قَد أمَّنتُکَ . قالَ أبو مِخنَفٍ : فَحَدَّثَنی جَعفَرُ بنُ حُذَیفَهَ الطائِیُّ وقَد عَرَفَ سَعیدُ بنُ شَیبانَ الحَدیثَ قالَ : دَعا مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ إیاسَ بنَ العَثِلِ الطائِیَّ مِن بَنی مالِکِ بنِ عَمرِو بنِ ثُمامَهَ وکانَ شاعِرا وکانَ لِمُحَمَّدٍ زَوّارا . فَقالَ لَهُ : اِلقَ حُسَینا فَأَبلِغهُ هذَا الکِتابَ ، وکَتَبَ فیهِ الَّذی أمَرَهُ ابنُ عَقیلٍ ، وقالَ لَهُ : هذا زادُکَ وجَهازُکَ ومُتعَهٌ لِعِیالِکَ ، فَقالَ : مِن أینَ لی بِراحِلَهٍ ؛ فَإِنَّ راحِلَتی قَد أنضَیتُها (2) ؟ قالَ : هذِهِ راحِلَهٌ فَارکَبها بِرَحلِها . ثُمَّ خَرَجَ فَاستَقبَلَهُ بِزُبالَهَ ، لِأَربَعِ لَیالٍ ، فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ ، وبَلَّغَهُ الرِّسالَهَ . فَقالَ لَهُ حُسَینٌ علیه السلام : کُلُّ ما حُمَّ (3) نازِلٌ ، وعِندَ اللّهِ نَحتَسِبُ أنفُسَنا وفَسادَ اُمَّتِنا . (4)



1- .فی المصدر : «خَرَجَ» ، والصواب ما أثبتناه .
2- .ینضیه : أی یهزله ویجعله نضوا . والنِّضو : الدابّه التی أهزلتها الأسفار ، وأذهبت لحمها (النهایه : ج 5 ص 72 «نضا») .
3- .حُمَّ : قُدِّرَ (الصحاح : ج 5 ص 1904 «حمم») .
4- .تاریخ الطبری : ج 5 ص 374 ، الکامل فی التاریخ : ج 2 ص 543 ، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی : ج 1 ص 211 کلاهما نحوه وراجع : أنساب الأشراف : ج 2 ص 342 و بحار الأنوار : ج 44 ص 353 .



تاریخ الطبری :ابو مِخنَف می گوید : قدامه بن سعید بن زائده بن قدامه ثقفی ، در باره رفتار محمّد بن اشعث با مسلم بن عقیل و اسارت وی نقل کرد که : آن گاه ، مسلم ، رو به محمّد بن اشعث کرد و گفت: ای بنده خدا ! به خدا سوگند که می بینم از امان دادن به من ، ناتوانی . آیا خیری در تو هست؟ آیا می توانی یکی را بفرستی که از زبان من برای حسین علیه السلام پیغام ببرد چرا که می دانم امروز با خاندان خویش به سوی شما روان شده، یا فردا روان می شود و این نگرانی و اندوهی که [در وجود من ]می بینی ، به سبب آن است و بگوید: «ابن عقیل ، مرا پیش تو فرستاد ، در حالی که به دست این قوم ، اسیر بود و می دانست که کشته می شود . او می گفت : با خاندان خویش ، باز گرد . مردم کوفه ، فریبت ندهند ، که آنان، همان یاران پدرت هستند که آرزوی جدایی از آنها را با مرگ یا کشته شدن داشت . مردم کوفه ، تو را و مرا تکذیب کردند و کسی که تکذیب شد ، رأیش پذیرفته نمی شود» ؟ ابن اشعث گفت: به خدا ، چنین می کنم و به ابن زیاد نیز می گویم که به تو امان داده ام. جعفر بن حُذَیفه طایی برای من (ابو مِخنَف) نقل کرد و سعید بن شیبان نیز این گزارش را می دانست که : محمّد بن اشعث، اِیاس بن عَثِلِ طایی ، از قبیله بنی مالک بن عمرو بن ثُمامه، را که مردی شاعرپیشه بود و با محمّد ، رفت و آمد داشت ، فرا خواند و به وی گفت: نزد حسین برو و این نامه را به او برسان. او در نامه ، سخنانی را که ابن عقیل به او گفته بود ، نوشت و به وی گفت: این ، توشه و این ، لوازم سفر و این هم از آنِ خانواده ات! مرد گفت: پس مَرکبم کو ؟ به راستی که مَرکب خودم ، ناتوان است . گفت: این نیز مرکب و جهاز! سوار شو . اِیاس رفت و پس از چهار شبانه روز، حسین علیه السلام را در منزلگاه زُباله دید و خبر را به وی گفت و نامه را به وی داد. حسین علیه السلام به او فرمود : «آنچه مقدّر است ، همان می شود . جان خویش و تباهی امّت را به خدا وا می گذاریم» .






الأخبار الطوال :لَمّا رَحَلَ الحُسَینُ علیه السلام مِن زَرودَ تَلَقّاهُ رَجُلٌ مِن بَنی أسَدٍ ، فَسَأَلَهُ عَنِ الخَبَرِ ، فَقالَ : لَم أخرُج مِنَ الکوفَهِ حَتّی قُتِلَ مُسلِمُ بنُ عَقیلٍ وهانِئُ بنُ عُروَهَ ، ورَأَیتُ الصِّبیانَ یَجُرّونَ بِأَرجُلِهِما . فَقالَ : «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ جِعُونَ» ! (1) عِندَ اللّهِ نَحتَسِبُ أنفُسَنا . فَقالَ لَهُ : أنشُدُکَ اللّهَ یَابنَ رَسولِ اللّهِ فی نَفسِکَ ، وأنفُسِ أهلِ بَیتِکَ هؤُلاءِ الَّذینَ نَراهُم مَعَکَ ، اِنصَرِف إلی مَوضِعِکَ ودَعِ المَسیرَ إلَی الکوفَهِ ، فَوَاللّهِ ما لَکَ بِها ناصِرٌ . فَقالَ بَنو عَقیلٍ وکانوا مَعَهُ : ما لَنا فِی العَیشِ بَعدَ أخینا مُسلِمٍ حاجَهٌ ، ولَسنا بِراجِعینَ حَتّی نَموتَ . فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام : فَما خَیرٌ فِی العَیشِ بَعدَ هؤُلاءِ . وسارَ ، فَلَمّا وافی زُبالَهَ وافاهُ بِها رَسولُ مُحَمَّدِ بنِ الأَشعَثِ وعُمَرَ بنِ سَعدٍ بِما کانَ سَأَلَهُ مُسلِمٌ أن یَکتُبَ بِهِ إلَیهِ مِن أمرِهِ ، وخِذلانِ أهلِ الکوفَهِ إیّاهُ ، بَعدَ أن بایَعوهُ ، وقَد کانَ مُسلِمٌ سَأَلَ مُحَمَّدَ بنَ الأَشعَثِ ذلِکَ . فَلَمّا قَرَأَ الکِتابَ استَیقَنَ بِصِحَّهِ الخَبَرِ ، وأفظَعَهُ قَتلُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وهانِئِ بنِ عُروَهَ ، ثُمَّ أخبَرَهُ الرَّسولُ بِقَتلِ قَیسِ بنِ مُسهِرٍ رَسولِهِ الَّذی وَجَّهَهُ مِن بَطنِ الرُّمَّهِ . وقَد کانَ صَحِبَهُ قَومٌ مِن مَنازِلِ الطَّریقِ ، فَلَمّا سَمِعوا خَبَرَ مُسلِمٍ ، وقَد کانوا ظَنّوا أنَّهُ یَقدَمُ عَلی أنصارٍ وعَضُدٍ ، تَفَرَّقوا عَنهُ ، ولَم یَبقَ مَعَهُ إلّا خاصَّتُهُ . (2)



1- .. البقره : 156 .
2- .الأخبار الطوال : ص 247 ، بغیه الطلب فی تاریخ حلب : ج 6 ص 2621 وراجع : المحن : ص 146 و الإمامه والسیاسه : ج 2 ص 11 .



الأخبار الطوال :حسین علیه السلام چون از زَرود حرکت کرد، مردی از بنی اسد را دید و از او در باره اخبار کوفه پرسید . گفت: هنوز از کوفه بیرون نیامده بودم که مسلم بن عقیل و هانی بن عروه کشته شدند و خودم دیدم که کودکان ، پاهای آن دو را گرفته بودند و بر زمین می کشیدند . امام حسین علیه السلام فرمود : « «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ جِعُونَ» . جان های خود را به خداوند ، وا می گذاریم» . آن مرد به امام حسین علیه السلام گفت: ای پسر پیامبر خدا! تو را به خدا سوگند می دهم که جان خود را و جان های خاندانت را که همراه تو می بینم ، حفظ کنی . به جای خود ، برگرد و رفتن به کوفه را رها کن. به خدا سوگند ، در آن شهر ، برای تو یاوری نیست. فرزندان عقیل که همراه حسین علیه السلام بودند گفتند: ما را پس از مرگ برادرمان مسلم ، نیازی به زندگی نیست و هرگز باز نمی گردیم تا کشته شویم. حسین علیه السلام فرمود: «پس از ایشان، خیری در زندگی نیست» . آن گاه ، حرکت کرد و چون به منزل زُباله رسید، فرستاده محمّد بن اشعث و عمر بن سعد که او را به درخواست مسلم ، با نامه ای حاکی از بی وفایی و پیمان شکنیِ مردم کوفه بعد از بیعتشان ، گسیل داشته بودند ، رسید. حسین علیه السلام چون آن نامه را خواند، به درستیِ خبر کشته شدن مسلم و هانی ، یقین کرد و سخت اندوهگین شد. آن مرد ، خبر کشته شدن قیس بن مُسهِر را هم داد ؛ همان پیکی که امام علیه السلام او را از بطن الرُّمّه، فرستاده بود. گروهی از ساکنان منزل های میان راه که به امام علیه السلام پیوسته بودند و می پنداشتند امام علیه السلام پیش یاران و پیروان خود خواهد رفت، چون این خبر را شنیدند، پراکنده شدند و کسی جز یاران خاصّ حسین علیه السلام ، باقی نماند.


أنساب الأشراف :لَقِیَ الحُسَینَ علیه السلام ومَن مَعَهُ رَجُلٌ یُقالُ لَهُ : بَکرُ بنُ المُعنِقهِ بنِ رُودٍ ، فَأَخبَرَهُم بِمَقتَلِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وهانِئٍ ، وقالَ : رَأَیتُهُما یُجَرّانِ بِأَرجُلِهِما فِی السّوقِ ، فَطَلَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام فِی الاِنصِرافِ ، فَوَثَبَ بَنو عَقیلٍ فَقالوا : وَاللّهِ لا نَنصَرِفُ حَتّی نُدرِکَ ثَأرَنا ، أو نَذوقَ ماذاقَ أخونا . فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام : ماخَیرٌ فِی العَیشِ بَعدَ هؤُلاءِ . فَعُلِمَ أنَّهُ قَد عَزَمَ رَأیَهُ عَلَی المَسیرِ ، فَقالَ لَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ سُلَیمٍ وَالمَدَرِیُّ بنُ الشِّمعَلِ الأَسَدِیّانِ : خارَ اللّهُ لَکَ ، فَقالَ : رَحِمَکُمَا اللّهُ . (1)

الفتوح :بَلَغَ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام بِأَنَّ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ قَد قُتِلَ ، وذلِکَ أنَّهُ قَدِمَ عَلَیهِ رَجُلٌ مِن أهلِ الکوفَهِ ، فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام : مِن أینَ أقبَلتَ ؟ فَقالَ : مِنَ الکوفَهِ ، وما خَرَجتُ مِنها حَتّی نَظَرتُ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ وهانِئَ بنَ عُروَهَ المَذحِجِیَّ رَحِمَهُمَا اللّهُ قَتیلَینِ مَصلوبَینِ مُنَکَّسَینِ فی سوقِ القَصّابینَ ، وقَد وُجِّهَ بِرَأسَیهِما إلی یَزیدَ بنِ مُعاوِیَهَ . قالَ : فَاستَعبَرَ الحُسَینُ علیه السلام باکِیا ، ثُمَّ قالَ : «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ جِعُونَ» ! (2)



1- .أنساب الأشراف : ج 3 ص 379 .
2- .الفتوح : ج 5 ص 64 ، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی : ج 1 ص 215 .



أنساب الأشراف :مردی به نام بَکر بن معنقه بن رود، با حسین علیه السلام و همراهانش دیدار کرد و شهادت مسلم بن عقیل و هانی را به او خبر داد و گفت: آن دو را دیدم که از طرف پاهایشان ، در بازار کشیده می شوند. سپس از حسین علیه السلام خواست که برگردد. فرزندان عقیل، برخاستند و گفتند: به خدا، باز نمی گردیم، تا وقتی که انتقام خود را بگیریم ، یا آنچه را برادرمان چشید ، بچشیم. سپس حسین علیه السلام فرمود : «پس از اینان، خیری در زندگی نیست» و معلوم شد که او تصمیم به رفتن دارد . عبد اللّه بن سُلَیم اسدی و مَدَری بن شِمْعَل اسدی، گفتند: خدا برایت خیر بخواهد! حسین علیه السلام هم فرمود : «خداوند ، هر دوی شما را رحمت کند!» .

الفتوح :به حسین بن علی علیه السلام خبر رسید که مسلم بن عقیل ، کشته شد . این ، هنگامی بود که مردی کوفی بر او وارد شده بود . پس حسین علیه السلام فرمود : «از کجا آمده ای؟» . مرد گفت: از کوفه . پیش از آن که بیرون بیایم ، مسلم بن عقیل و هانی بن عروه مَذْحِجی را که رحمت خدا بر آن دو باد ، کشته و [پیکرشان را] آویخته بر صلیب از طرف پاها در بازار قصّابان دیدم که سرشان را برای یزید ، فرستاده بودند. حسین علیه السلام سخت گریست و گفت: « «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ جِعُونَ» .



الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) :وبَلَغَ الحُسَینَ علیه السلام قَتلُ مُسلِمٍ وهانِئٍ ... فَقالَت بَنو عَقیلٍ لِحُسَینٍ علیه السلام : لَیسَ هذا بِحینِ رُجوعٍ ، وحَرَّضوهُ عَلَی المُضِیِّ . فَقالَ حُسَینٌ علیه السلام لِأَصحابِهِ : قَد تَرَونَ ما یَأتینا ، وما أرَی القَومَ إلّا سَیَخذُلونَنا ؛ فَمَن أحَبَّ أن یَرجِعَ فَلیَرجِع . فَانصَرَفَ عَنهُ مَن صاروا إلَیهِ فی طَریقِهِ ، وبَقِیَ فی أصحابِهِ الَّذینَ خَرَجوا مَعَهُ مِن مَکَّهَ ، ونُفَیرٍ قَلیلٍ مِن صَحبِهِ فِی الطَّریقِ ، فَکانَت خَیلُهُمُ اثنَینِ وثَلاثینَ فَرَسا . (1)

تاریخ الیعقوبی :سارَ الحُسَینُ علیه السلام یُریدُ العِراقَ ، فَلَمّا بَلَغَ القُطقُطانَهَ (2) أتاهُ الخَبَرُ بِقَتلِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ . (3)

الملهوف :سارَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّی بَلَغَ زُبالَهَ ، فَأَتاهُ فیها خَبَرُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ ، فَعَرَفَ بِذلِکَ جَماعَهٌ مِمَّن تَبِعَهُ ، فَتَفَرَّقَ عَنهُ أهلُ الأَطماعِ وَالاِرتِیابِ ، وبَقِیَ مَعَهُ أهلُهُ وخِیارُ الأَصحابِ . قالَ الرّاوی : وَارتَجَّ المَوضِعُ بِالبُکاءِ وَالعَویلِ لِقَتلِ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ ، وسالَتِ الدُّموعُ عَلَیهِ کُلَّ مَسیلٍ . ثُمَّ إنَّ الحُسَینَ علیه السلام سارَ قاصِدا لِما دَعاهُ اللّهُ إلَیهِ ، فَلَقِیَهُ الفَرَزدَقُ (4) فَسَلَّمَ عَلَیهِ وقالَ : یَابنَ رَسولِ اللّهِ ، کَیفَ تَرکَنُ إلی أهلِ الکوفَهِ ، وهُمُ الَّذینَ قَتَلُوا ابنَ عَمِّکَ مُسلِمَ بنَ عَقیلٍ وشیعَتَهُ ؟ قالَ : فَاستَعبَرَ الحُسَینُ علیه السلام باکِیا ، ثُمَّ قالَ : رَحِمَ اللّهُ مُسلِما ! فَلَقَد صارَ إلی رَوحِ اللّهِ ورَیحانِهِ ، وتَحِیَّتِهِ ورِضوانِهِ ، أما إنَّهُ قَد قَضی ما عَلَیهِ وبَقِیَ ما عَلَینا . ثُمَّ أنشَأَ یَقولُ : فَإِن تَکُنِ الدُّنیا تُعَدُّ نَفیسَهًفَإِنَّ ثَوابَ اللّهِ أعلی وأنبَلُ وإن تَکُنِ الأَبدانُ لِلمَوتِ اُنشِئَتفَقَتلُ امرِئٍ بِالسَّیفِ فِی اللّهِ أفضَلُ وإن تَکُنِ الأَرزاقُ قَسما مُقَدَّرافَقِلَّهُ حِرصِ المَرءِ فِی السَّعیِ أجمَلُ وإن تَکُنِ الأَموالُ لِلتَّرکِ جَمعُهافَما بالُ مَتروکٍ بِهِ المَرءُ یَبخَلُ . (5)



1- .الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) : ج 1 ص 463 ، تاریخ الإسلام للذهبی : ج 5 ص 11 ، سیر أعلام النبلاء : ج 3 ص 300 ولیس فیه ذیله من «صاروا» .
2- .القُطْقُطَانَهُ : موضع قرب الکوفه من جهه البرّیّه بالطفّ (معجم البلدان : ج 4 ص 374) وراجع : الخریطه رقم 4 فی آخر هذا المجلّد .
3- .تاریخ الیعقوبی : ج 2 ص 243 .
4- .کما تقدّم فی هذا الفصل تحت عنوان «لقاء الفرزدق فی الصفاح» ، فإنّ الظاهر أنّ لقاء الفرزدق بالإمام الحسین علیه السلام لم یکن فی هذا الموضع، وأنّ اللقاء کان لقاء واحدا قریبا من مکّه فی بدایات حرکه الإمام من مکّه إلی الکوفه( وراجع : ص 161 «لقاء الفرزدق فی الصفاح») .
5- .الملهوف : ص 134 ، کشف الغمّه : ج 2 ص 239 نحوه ، بحار الأنوار : ج 44 ص 374 ؛ مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی : ج 1 ص 223 ، مطالب السؤول : ص 73 وفیها من «فلقیه الفرزدق» وراجع : مثیر الأحزان : ص 45 .



الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) :خبر شهادت مسلم و هانی ، به حسین علیه السلام رسید ... . فرزندان عقیل به حسین علیه السلام گفتند: اینک ، هنگام بازگشت نیست . آن گاه ، او را بر رفتن ، تشویق کردند. حسین علیه السلام به یارانش فرمود : «می بینید آنچه را که برای ما پیش می آید . می بینم که مردم ، ما را تنها می گذارند . هر که دوست دارد ، برگردد» . کسانی که در راه ، همراه او شده بودند، باز گشتند و یارانی که با او از مکّه آمده بودند و نیز شمارِ اندکی از کسانی که در میانه راه ، همراهش شده بودند، ماندند. سواران آنها ، 32 نفر بودند.

تاریخ الیعقوبی :حسین علیه السلام به سوی عراق ، حرکت کرد. چون به قُطْقُطانه (1) رسید، خبر شهادت مسلم بن عقیل را دریافت کرد.

الملهوف :حسین علیه السلام حرکت کرد تا به زُباله رسید. در آن جا خبر شهادت مسلم را دریافت کرد و شماری از پیروانش ، این مطلب را دانستند . پس آزمندان و دو دلان ، از گِرد او پراکنده شدند و خانواده و یاران خوبش ، همراه او ماندند. زمینِ آن جا برای شهادت مسلم بن عقیل ، از گریه و فریاد ، به لرزه در آمد و اشک ها چون سیل ، جاری شدند . سپس حسین علیه السلام به آهنگ آنچه خدا او را بِدان خوانده بود ، رفت. سپس فَرَزدَق (2) به دیدارش آمد . بر او سلام کرد و گفت: ای فرزند پیامبر خدا! چگونه به مردم کوفه اعتماد می کنی ، در حالی که پسرعمویت مسلم بن عقیل و یارانش را کشتند؟ سرشک از دیده حسین علیه السلام سرازیر شد و فرمود : «خداوند ، مسلم را رحمت کند! او به سوی نسیم رحمت و درود و خشنودیِ خدا، شتافت و آنچه بر عهده او بود، انجام داد و ما مانده ایم و وظیفه» . سپس چنین سرود: اگر دنیا ، گران بها شمرده می شود ،پاداش خدا ، برتر و برجسته تر است . و اگر پیکرها برای مرگ ، آفریده شده اند ،کشته شدن مرد با شمشیر در راه خدا ، برترین است . و اگر روزی ها در تقدیر و پخش شده اند ،آزمندیِ کمتر مرد در کوشش ، زیباتر است . و اگر دارایی ها برای وا نهادن گرد می آیند ،چرا انسان به وا نهاده ، بخل بورزد ؟» .



1- .قُطقُطانه ، جایی در بیابان های طف در نزدیکی کوفه است (ر . ک : نقشه شماره 4 در پایان همین جلد) .
2- .چنان که در ذیل عنوان «دیدار فرزدق در صِفاح» گذشت ، ظاهرا بین فرزدق و امام علیه السلام ، در این مکان ، ملاقاتی صورت نگرفته و دیدار وی با امام علیه السلام یک بار بوده است و آن هم در ابتدای حرکت امام علیه السلام از مکّه به سمت کوفه. نیز ، ر . ک : ص 161 (سخنی در باره ملاقات فرزدق با امام حسین علیه السلام ) .



مروج الذهب :فَلَمّا بَلَغَ الحُسَینُ علیه السلام القادِسِیَّهَ ، لَقِیَهُ الحُرُّ بنُ یَزیدَ التَّمیمِیُّ ، فَقالَ لَهُ : أینَ تُریدُ یَابنَ رَسولِ اللّهِ ؟ قالَ : اُریدُ هذَا المِصرَ ، فَعَرَّفَهُ بِقَتلِ مُسلِمٍ ، وما کانَ مِن خَبَرِهِ . (1)

ملاحظهتدلّ الروایات التی مرّت بنا علی أنّ أحداث الکوفه کانت قد بلغت الإمام فی دار زرود ، أو ثعلبیه ، قبل وصول الرسول من الکوفه ، والذی کان علی مایبدو مکلّفاً من جانب ابن زیاد بإبلاغ الإمام علیه السلام بخبر مقتل مسلم علیه السلام بناءً علی وصیّته ، وبهدف ثنی الإمام عن عزمه علی الذهاب إلی الکوفه .



1- .مروج الذهب : ج 3 ص 70 ، تذکره الخواصّ : ص 245 نحوه وراجع : تاریخ الطبری : ج 5 ص 389 وتهذیب الکمال : ج 1 ص 427 .



مروج الذهب :چون حسین علیه السلام به قادسیّه رسید، حُرّ بن یزید تمیمی ، به او رسید و به وی گفت: کجا می روی ، ای فرزند پیامبر خدا؟ فرمود : «به این شهر» . وی کشته شدن مسلم و ماجراهای آن را به حسین علیه السلام گوشزد کرد .

نکتهگزارش های ارائه شده ، نشان می دهند که پیش از رسیدن قاصد کوفه که به ظاهر ، بنا بر وصیّت مسلم علیه السلام و در واقع ، برای منصرف کردن امام علیه السلام از رفتن به کوفه فرستاده شده بود و حامل خبر کشته شدن مسلم علیه السلام از طرف ابن زیاد برای امام علیه السلام بود ، حوادث کوفه، در منزل زَرود یا ثَعلَبیّه به اطّلاع امام علیه السلام رسیده بود .






7 / 23خَبَرُ شَهادَهِ عَبدِ اللّهِ بنِ یَقطُرَ فی زُبالَهَ (1)تاریخ الطبری عن بکر بن مصعب المزنی :کانَ الحُسَینُ علیه السلام لا یَمُرُّ بِأَهلِ ماءٍ إلَا اتَّبَعوهُ ، حَتّی إذَا انتَهی إلی زُبالَهَ ، سَقَطَ إلَیهِ مَقتَلُ أخیهِ مِنَ الرَّضاعَهِ؛ مَقتَلُ عَبدِ اللّهِ بنِ بُقطُرٍ ، وکانَ سَرَّحَهُ إلی مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ مِنَ الطَّریقِ ، وهُوَ لا یَدری أنَّهُ قَد اُصیبَ ... قال هشام : . . . فَأَتی ذلِکَ الخَبَرُ حُسَینا علیه السلام وهُوَ بِزُبالَهَ ، فَأَخرَجَ لِلنّاسِ کِتابا ، فَقَرَأَ عَلَیهِم : بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ ، أمّا بَعدُ ، فَإِنَّهُ قَد أتانا خَبَرٌ فَظیعٌ ؛ قَتلُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وهانِئِ بنِ عُروَهَ وعَبدِ اللّهِ بنِ بُقطُرٍ ، وقَد خَذَلَتنا شیعَتُنا ؛ فَمَن أحَبَّ مِنکُمُ الاِنصِرافَ فَلیَنصَرِف ، لَیسَ عَلَیهِ مِنّا ذِمامٌ . قالَ : فَتَفَرَّقَ النّاسُ عَنهُ تَفَرُّقا فَأَخَذوا یَمینا وشِمالاً ، حَتّی بَقِیَ فی أصحابِهِ الَّذینَ جاؤوا مَعَهُ مِنَ المَدینَهِ ، وإنَّما فَعَلَ ذلِکَ لِأَنَّهُ ظَنَّ أنَّمَا اتَّبَعَهُ الأَعرابُ ؛ لِأَنَّهُم ظَنّوا أنَّهُ یَأتی بَلَدا قَدِ استَقامَت لَهُ طاعَهُ أهلِهِ ، فَکَرِهَ أن یَسیروا مَعَهُ إلّا وهُم یَعلَمونَ عَلامَ یَقدَمونَ ، وقَد عَلِمَ أنَّهُم إذا بَیَّنَ لَهُم لَم یَصحَبهُ إلّا مَن یُریدُ مُواساتَهُ ، وَالمَوتَ مَعَهُ . (2)

الإرشاد :فَسارَ [الحُسَینُ علیه السلام ] حَتَّی انتَهی إلی زُبالَهَ فَأَتاهُ خَبَرُ عَبدِ اللّهِ بنِ یَقطُرَ ، فَأَخرَجَ إلَی النّاسِ کِتابا فَقَرَأَهُ عَلَیهِم : بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ ، أمّا بَعدُ ، فَإِنَّهُ قَد أتانا خَبَرٌ فَظیعٌ ؛ قَتلُ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ ، وهانِئِ بنِ عُروَهَ ، وعَبدِ اللّهِ بنِ یَقطُرَ ، وقَد خَذَلَنا شیعَتُنا ؛ فَمَن أحَبَّ مِنکُمُ الاِنصِرافَ فَلیَنصَرِف غَیرَ حَرِجٍ ، لَیسَ عَلَیهِ ذِمامٌ . فَتَفَرَّقَ النّاسُ عَنهُ وأخَذوا یَمینا وشِمالاً ، حَتّی بَقِیَ فی أصحابِهِ الَّذینَ جاؤوا مَعَهُ مِنَ المَدینَهِ ، ونَفَرٍ یَسیرٍ مِمَّنِ انضَوَوا إلَیهِ ، وإنَّما فَعَلَ ذلِکَ لِأَنَّهُ علیه السلام عَلِمَ أنَّ الأَعرابَ الَّذینَ اتَّبَعوهُ ، إنَّمَا اتَّبَعوهُ وهُم یَظُنُّونَ أنَّهُ یَأتی بَلَدا قَدِ استَقامَت لَهُ طاعَهُ أهلِهِ ، فَکَرِهَ أن یَسیروا مَعَهُ إلّا وهُم یَعلَمونَ عَلی ما یَقدَمونَ . (3)



1- .زباله : منزل معروف بطریق مکّه من الکوفه (معجم البلدان : ج3 ص129) وراجع : الخریطه رقم 3 فی آخر هذا المجلّد .
2- .تاریخ الطبری : ج 5 ص 398 ، أنساب الأشراف : ج 3 ص 379 ، الکامل فی التاریخ : ج 2 ص 549 ، مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی : ج 1 ص 129 کلّها نحوه وراجع : البدایه والنهایه : ج 8 ص 169 .
3- .الإرشاد : ج 2 ص 75 ، روضه الواعظین : ص 197 ، إعلام الوری : ج 1 ص 447 نحوه وفیه «الثعلبیّه» بدل «زُباله» ، بحار الأنوار : ج 44 ص 374 ، وراجع : هذه الموسوعه : ج 5 ص 164 (کتاب الإمام علیه السلام إلی أهل الکوفه بالحاجر من بطن الرمّه وشهاده رسوله) .