گروه نرم افزاری آسمان






1 / 12نقش عبّاس در رساندن آب به لشکر امام علیه السلام


الأخبار الطّوال :هنگامی که تشنگی بر حسین علیه السلام و یارانش سخت شد، به برادرش عبّاس بن علی علیه السلام که مادرش از قبیله بنی عامر بن صَعصَعه بود ، فرمان داد که با سی سوار و بیست پیاده که هر کدام ، مَشک آبی هم داشته باشند ، به سوی آب برود و با کسانی که میان آنان و آب ، مانع شده اند ، بجنگند . عبّاس علیه السلام به سوی آب ، روان شد و نافِع بن هِلال ، پیشاپیش آنان بود . به شریعه (آبْ راهِ) فرات ، نزدیک شدند که عمرو بن حَجّاج ، آنان را باز داشت . عبّاس علیه السلام و همراهانش ، با او درگیر شدند و آنان را از شریعه راندند و پیادگان [ لشکر ] حسین علیه السلام ، به درون آب رفتند و مَشک های خود را پُر کردند . عبّاس علیه السلام ، میان یارانش ایستادگی کرد و از پیادگان ، دفاع نمود تا آب را به لشکر حسین علیه السلام رساندند.


تاریخ الطبری عن حمید بن مسلم :لَمَّا اشتَدَّ عَلَی الحُسَینِ وأصحابِهِ العَطَشُ ، دَعَا العَبّاسَ بنَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام أخاهُ ، فَبَعَثَهُ فی ثَلاثینَ فارِسا وعِشرینَ راجِلاً ، وبَعَثَ مَعَهُم بِعِشرینَ قِربَهً ، فَجاؤوا حَتّی دَنَوا مِنَ الماءِ لَیلاً ، وَاستَقدَمَ أمامَهُم بِاللِّواءِ نافِعُ بنُ هِلالٍ الجَمَلِیُّ . فَقالَ عَمرُو بنُ الحَجّاجِ الزُّبَیدِیُّ : مَنِ الرَّجُلُ ؟ فجئ (1) ، فَقالَ : ما جاءَ بِکَ ؟ قالَ : جِئنا نَشرَبُ مِن هذَا الماءِ الَّذی حَلَأتُمونا (2) عَنهُ ، قالَ : فَاشرَب هَنیئا ، قالَ : لا وَاللّهِ ، لا أشرَبُ مِنهُ قَطرَهً وحُسَینٌ علیه السلام عَطشانُ ومَن تَری مِن أصحابِهِ ! فَطَلَعوا عَلَیهِ ، فَقالَ : لا سَبیلَ إلی سَقیِ هؤُلاءِ ، إنَّما وُضِعنا بِهذَا المَکانِ لِنَمنَعَهُمُ الماءَ . فَلَمّا دَنا مِنهُ أصحابُهُ قالَ لِرِجالِهِ : اِملَؤوا قِرَبَکُم ، فَشَدَّ الرَّجّالَهُ فَمَلَؤوا قِرَبَهُم ، وثارَ إلَیهِم عَمرُو بنُ الحَجّاجِ وأصحابُهُ ، فَحَمَلَ عَلَیهِمُ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام ونافِعُ بنُ هِلالٍ ، فَکَفّوهُم ، ثُمَّ انصَرَفوا إلی رِحالِهِم ، فَقالوا : اِمضوا ، ووَقَفوا دونَهُم ، فَعَطَفَ عَلَیهِم عَمرُو بنُ الحَجّاجِ وأصحابُهُ ، وَاطَّرَدوا قَلیلاً . ثُمَّ إنَّ رَجُلاً مِن صُداءَ طُعِنَ مِن أصحابِ عَمرِو بنِ الحَجّاجِ ، طَعَنَهُ نافِعُ بنُ هِلالٍ ، فَظَنَّ أنَّها لَیسَت بِشَیءٍ ، ثُمَّ إنَّهَا انتَقَضَت (3) بَعدَ ذلِکَ ، فَماتَ مِنها ، وجاءَ أصحابُ حُسَینٍ علیه السلام بِالقِرَبِ ، فَأَدخَلوها عَلَیهِ . (4)



1- .کذا فی المصدر ، وفیه سقط وتصحیف ، والصواب : «... من الرجل ؟ قال : نافع بن هلال ، فقال : ...» کما فی بقیّه المصادر .
2- .حلّأهُ عن الماء : طردهُ ومنعهُ (القاموس المحیط : ج 1 ص 12 «حلأ») .
3- .انتقض الجُرحُ بعد بُرئه : فسد (المصباح المنیر : ص 622 «نقض») .
4- .تاریخ الطبری : ج 5 ص 412 ، أنساب الأشراف : ج 3 ص 389 ، تجارب الاُمم : ج 2 ص 70 ، مقاتل الطالبیّین : ص 117 وراجع : تذکره الخواصّ : ص 248 .



تاریخ الطبری به نقل از حُمَید بن مسلم : هنگامی که تشنگی بر حسین علیه السلام و یارانش سخت شد، برادرش عبّاس بن علی بن ابی طالب علیه السلام را فرا خواند و او را با سی سوار و بیست پیاده ، با بیست مَشک ، روانه کرد . آنان ، شبْ هنگام ، خود را به نزدیکی آب رساندند و پیشاپیش آنان، نافِع بن هِلال جَمَلی ، پرچم را می بُرد . عمرو بن حَجّاج زُبیدی گفت: کیست ؟ پس [جلوتر] آمد و گفت (1) : برای چه آمده ای ؟ گفت: آمده ایم تا از این آبی که ما را از آن ، باز داشته اید، بنوشیم . عمرو گفت: بنوش. گوارایت باشد ! نافِع گفت : نه . به خدا سوگند ، قطره ای از آن نمی نوشم ، در حالی که حسین علیه السلام و این گروه از یارانش که می بینی ، تشنه هستند . آنان ، بر نافع در آمدند . عمرو بن حَجّاج گفت: سیراب کردن این دسته ، راهی ندارد . ما برای آن که آنان را از آب ، باز بداریم ، این جا گماشته شده ایم. هنگامی که یاران نافِع به او نزدیک شدند، به پیادگانش گفت: مَشک هایتان را پُر کنید . پیادگان ، دویدند و مَشک هایشان را پُر کردند . عمرو و یارانش هم به سوی آنها دویدند . عبّاس بن علی علیه السلام و نافِع بن هِلال نیز به آنان ، حمله کردند و آنها را [ از آسیب رساندن به پیادگان ]باز داشتند . سپس به جایگاهشان باز گشتند و گفتند: بروید . آن گاه ، در دفاع از آنان ، رو به روی عمرو بن حَجّاج ایستادند . عمرو و یارانش ، به آنان حمله کردند و آنان را مقداری [ عقب ] راندند . سپس مردی از قبیله صُدا ، از یاران عمرو بن حَجّاج ، نیزه ای از نافِع بن هِلال خورد و گمان کرد که چیزی نیست ؛ امّا زخم آن ، چرک کرد و به سبب همان ، مُرد . یاران حسین علیه السلام با مَشک ها آمدند و برایش ، آب آوردند.



1- .در این جا عبارت ، افتادگی دارد . متن درست ، همان گونه که در سایر منابع آمده ، این است: «تو کیستی ؟ گفت: نافِع بن هلال هستم . گفت:»



الإمامه والسیاسه :نَزَلوا [أیِ الحُسَینُ علیه السلام وأصحابُهُ بِکَربَلاءَ] وبَینَهُم وبَینَ الماءِ رَبوَهٌ (1) ، فَأَرادَ الحُسَینُ علیه السلام وأصحابُهُ الماءَ ، فَحالوا بَینَهُم وبَینَهُ . فَقالَ لَهُ شَهرُ بنُ حَوشَبٍ : لا تَشرَبوا (2) مِنهُ حَتّی تَشرَبوا مِنَ الحَمیمِ ! فَقالَ عَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ علیه السلام : یا أبا عَبدِ اللّهِ ، نَحنُ عَلَی الحَقِّ ، فَنُقاتِلُ ؟ قالَ : نَعَم . فَرَکِبَ فَرَسَهُ ، وحَمَلَ بَعضَ أصحابِهِ عَلَی الخُیولِ ، ثُمَّ حَمَلَ عَلَیهِم ، فَکَشَفَهُم عَنِ الماءِ ، حَتّی شَرِبوا وسَقوا . (3)

مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی فی قَضِیَّهِ مَنعِ الإِمامِ مِنَ الماءِ : ودَعا [ابنُ سَعدٍ ]بِرَجُلٍ یُقالُ لَهُ : عَمرُو بنُ الحَجّاجِ الزُّبَیدِیُّ ، فَضَمَّ إلَیهِ خَیلاً کَثیرَهً ، وأمَرَهُ أن یَنزِلَ عَلَی الشَّریعَهِ الَّتی هِیَ حِذاءَ مُعَسکَرِ الحُسَینِ علیه السلام ، فَنَزَلَتِ الخَیلُ عَلَی شَریعَهِ الماءِ . فَلَمَّا اشتَدَّ العَطَشُ بِالحُسَینِ علیه السلام وأصحابِهِ دَعا أخاهُ العَبّاسَ علیه السلام ، وضَمَّ إلَیهِ ثَلاثینَ فارِسا وعِشرینَ راجِلاً ، وبَعَثَ مَعَهُم عِشرینَ قِربَهً فی جَوفِ اللَّیلِ حَتّی دَنَوا مِنَ الفُراتِ ، فَقالَ عَمرُو بنُ الحَجّاجِ : مَن هذا ؟ فَقالَ لَهُ هِلالُ بنُ نافِعٍ الجَمَلِیُّ : أنَا ابنُ عَمٍّ لَکَ مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام ، جِئتُ حَتّی أشرَبَ مِن هذَا الماءِ الَّذی مَنَعتُمونا عَنهُ ، فَقالَ لَهُ عَمرٌو : اِشرَب هَنیئا مَریئا . فَقالَ نافِعٌ : وَیحَکَ کَیفَ تَأمُرُنی أن أشرَبَ مِنَ الماءِ وَالحُسَینُ علیه السلام ومَن مَعَهُ یَموتونَ عَطَشا ؟! فَقالَ : صَدَقتَ قَد عَرَفتُ هذا ، ولکِن اُمِرنا بِأَمرٍ ولا بُدَّ لَنا أن نَنتَهِیَ إلی ما اُمِرنا بِهِ . فَصاحَ هِلالٌ بِأَصحابِهِ ودَخَلُوا الفُراتَ ، وصاحَ عَمرٌو بِأَصحابِهِ لِیَمنَعوا ، فَاقتَتَلَ القَومُ عَلَی الماءِ قِتالاً شَدیدا ، فَکانَ قَومٌ یُقاتِلونَ وقَومٌ یَملَؤونَ القِرَبَ حَتّی مَلَؤوها ، وقُتِلَ مِن أصحابِ عَمرِو بنِ الحَجّاجِ جَماعَهٌ ، ولَم یُقتَل مِن أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام أحَدٌ ، ثُمَّ رَجَعَ القَومُ إلی مُعَسکَرِهِم بِالماءِ ، فَشَرِبَ الحُسَینُ علیه السلام ومَن کانَ مَعَهُ ، ولُقِّبَ العَبّاسُ علیه السلام یَومَئِذٍ السَّقّاءَ . (4)

.

1- .الرَبْوَهُ : ما ارتفع من الأرض (النهایه : ج 2 ص 192 «ربا») .
2- .هکذا فی المصدر ، والصحیح : تشربون .
3- .الإمامه والسیاسه : ج 2 ص 11 ، المحن : ص 146 ، المحاسن والمساوئ : ص 61 نحوه وفیه «شمر بن ذی الجوشن» بدل «شهر بن حوشب» .
4- .مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی : ج 1 ص 244 ، الفتوح : ج 5 ص 91 .



الإمامه و السیاسه:امام حسین علیه السلام و یارانش ، در کربلا فرود آمدند و میان آنان و آب ، تپّه ای بود. امام حسین علیه السلام و یارانش ، خواستند که آب بنوشند ؛ امّا دشمن ، میان آنان و آب ، مانع شدند . شهر بن حَوشَب ، به امام حسین علیه السلام گفت: از آن نمی نوشید تا آن گاه که از آبِ جوشان دوزخ بنوشید . عبّاس بن علی علیه السلام گفت: ای ابا عبد اللّه ! ما بر حق هستیم . آیا بجنگیم ؟ فرمود : «آری» . او نیز بر اسبش سوار شد و برخی یارانش را بر اسب ها نشاند و به آنان ، حمله بُرد و آنان را از اطراف آب ، کنار زد تا آن که از آن نوشیدند و سیراب شدند .

مقتل الحسین علیه السلام ، خوارزمی در ماجرای باز داشتن امام علیه السلام از آب :ابن سعد ، مردی به نام عمرو بن حَجّاج زُبیدی را فرا خواند و سواران فراوانی را با او همراه کرد و به او فرمان داد تا بر راه آبی که کنار لشکرگاه امام حسین علیه السلام بود ، فرود آید . سواران ، بر راه آب ، فرود آمدند . [ از آن سو ، ] هنگامی که تشنگی حسین علیه السلام و یارانش شدّت گرفت ، برادرش عبّاس علیه السلام را فرا خواند و سی سوار و بیست پیاده را با او همراه کرد و بیست مَشک به آنان داد . آنان ، در دلِ شب ، به فراتْ نزدیک شدند . عمرو بن حَجّاج گفت: کیست ؟ هلال بن نافِع جَمَلی به او گفت: من پسرعموی تو ، از یاران حسین علیه السلام هستم . آمده ام تا از این آبی که از ما دریغ کرده اید ، بنوشم . عمرو به او گفت: بنوش . گوارایت باد ! نافع گفت: وای برتو ! چگونه به من فرمان می دهی که از آب بنوشم ، در حالی که حسین علیه السلام و همراهانش ، از تشنگی در حال مرگ اند؟! عمرو گفت: راست می گویی . این را می دانم ؛ امّا فرمانی به ما داده شده است و ناگزیریم که این فرمان را به انجام برسانیم . هلال ، یارانش را فرا خواند و به درون فرات رفتند . عمرو نیز یارانش را فرا خواند تا مانعِ آنان شوند . هر دو گروه ، بر سرِ آب ، سخت با هم درگیر شدند . دسته ای می جنگیدند و دسته ای ، مَشک ها را از آب ، پُر می کردند . گروهی از یاران عمرو بن حَجّاج ، کشته شدند ؛ ولی هیچ یک از یاران حسین علیه السلام ، کشته نشدند . سپس آن گروه ، با آب به لشکرگاهشان باز گشتند و حسین علیه السلام و همراهانش ، آب نوشیدند . عبّاس علیه السلام ، آن روز، «سَقّا (آب آور) » نامیده شد» .


1 / 13کِتابُ ابنِ زِیادٍ إلَی ابنِ سَعدٍ یَحُثُّهُ عَلی تَعجیلِ النِّزالِالأمالی للصدوق عن عبد اللّه بن منصور عن جعفر بن محمّد بن علیّ بن الحسین عن أبیه عن جده [زین العابدین] علیهم السلام :بَلَغَ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ أنَّ عُمَرَ بنَ سَعدٍ یُسامِرُ الحُسَینَ علیه السلام ویُحَدِّثُهُ ، ویَکرَهُ قِتالَهُ ، فَوَجَّهَ إلَیهِ شِمرَ بنَ ذِی الجَوشَنِ فی أربَعَهِ آلافِ فارِسٍ ، وکَتَبَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ : إذا أتاکَ کِتابی هذا فَلا تُمهِلَنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ ، وخُذ بِکَظَمِهِ (1) ، وحُل بَینَ الماءِ وبَینَهُ ، کَما حیلَ بَینَ عُثمانَ وبَینَ الماءِ یَومَ الدّارِ . (2)

الملهوف :وَرَدَ کِتابُ عُبَیدِ اللّهِ عَلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ ، یَحُثُّهُ عَلَی القِتالِ وتَعجیلِ النِّزالِ ، ویُحَذِّرُهُ مِنَ التَّأخیرِ وَالإِمهالِ . (3)



1- .الکَظَم : مخرج النَّفَس من الحَلق (النهایه : ج 4 ص 178 «کظم») .
2- .الأمالی للصدوق : ص 220 ح 239 ، بحار الأنوار : ج 44 ص 315 ح 1 .
3- .الملهوف : ص 148 .



1 / 13نامه ابن زیاد به ابن سعد و ترغیب به شتاب ورزیدن در نبرد با امام علیه السلام

الأمالی ، صدوق به نقل از عبد اللّه بن منصور ، از امام صادق ، از پدرش امام باقر ، از جدّش امام زین العابدین علیهم السلام : به عبید اللّه بن زیاد ، خبر رسید که عمر بن سعد ، شب ها با حسین علیه السلام می نشیند و با او سخن می گوید و نبرد با او را خوش نمی دارد. عبید اللّه ، شمر بن ذی الجوشن را با چهار هزار سوار ، به سوی او فرستاد و به عمر بن سعد نوشت : «هنگامی که این نامه ام به تو رسید، به حسین بن علی ، مهلت نده و گلویش (گربانش) را بگیر و میان آب و او ، مانع شو، همان گونه که میان عثمان و آب ، در روز حادثه قتل عثمان ، مانع شدند» .

الملهوف :نامه عبید اللّه بن زیاد ، به عمر بن سعد رسید و او را بر جنگ و شتاب در رویارویی ، تحریک کرد و از تأخیر و مهلت دادن ، بر حذر داشت.






الأخبار الطوال :إنَّ ابنَ زِیادٍ کَتَبَ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ : أمّا بَعدُ ، فَإِنّی لَم أبعَثکَ إلَی الحُسَینِ لِتُطاوِلَهُ الأَیّامَ ، ولا لِتُمَنِّیَهُ السَّلامَهَ وَالبَقاءَ ، ولا لِتَکونَ شَفیعَهُ إلَیَّ ، فَاعرِض عَلَیهِ وعَلی أصحابِهِ النُّزولَ عَلی حُکمی ، فَإِن أجابوکَ فَابعَث بِهِ وبِأَصحابِهِ إلَیَّ ، وإن أبَوا فَازحَف إلَیهِ ؛ فَإِنَّهُ عاقٌّ شاقٌّ !! فَإِن لَم تَفعَل فَاعتَزِل جُندَنا ، وخَلِّ بَینَ شِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ وبَینَ العَسکَرِ ، فَإِنّا أمَرناکَ بِأَمرِنا . فَنادی عُمَرُ بنُ سَعدٍ فی أصحابِهِ أنِ انهَدوا (1) إلَی القَومِ . (2)

تاریخ الطبری عن سعد بن عبیده :إنّا لَمُستَنقِعونَ فِی الماءِ مَعَ عُمَرَ بنِ سَعدٍ ، إذ أتاهُ رَجُلٌ ، فَسارَّهُ وقالَ لَهُ : قَد بَعَثَ إلَیکَ ابنُ زِیادٍ جُوَیرِیَهَ بنَ بَدرٍ التَّمیمِیَّ ، وأمَرَهُ إن لَم تُقاتِلِ القَومَ أن یَضرِبَ عُنُقَکَ . قالَ : فَوَثَبَ إلی فَرَسِهِ فَرَکِبَهُ ، ثُمَّ دَعا سِلاحَهُ فَلَبِسَهُ ، وإنَّهُ عَلی فَرَسِهِ ، فَنَهَضَ بِالنّاسِ إلَیهِم ، فَقاتَلوهُم . (3)

تاریخ الطبری عن أبی مخنف عن سلیمان بن أبی راشد عن حمید بن مسلم :إنَّ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ دَعا شِمرَ بنَ ذِی الجَوشَنِ ، فَقالَ لَهُ : اُخرُج بِهذَا الکِتابِ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ ، فَلیَعرِض عَلَی الحُسَینِ وأصحابِهِ النُّزولَ عَلی حُکمی ، فَإِن فَعَلوا فَلیَبعَث بِهِم إلَیَّ سِلما ، وإن هُم أبَوا فَلیُقاتِلهُم ، فَإِن فَعَلَ فَاسمَع لَهُ وأطِع ، وإن هُوَ أبی فَقاتِلهُم ، فَأَنتَ أمیرُ النّاسِ ، وثِب عَلَیهِ ، فَاضرِب عُنُقَهُ ، وَابعَث إلَیَّ بِرَأسِهِ . قالَ أبو مِخنَفٍ : حَدَّثَنی أبو جَنابٍ الکَلبِیُّ ، قالَ : ثُمَّ کَتَبَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ : أمّا بَعدُ ، فَإِنّی لَم أبعَثکَ إلَی حُسَینٍ لِتَکُفَّ عَنهُ ولا لِتُطاوِلَهُ ، ولا لِتُمَنِّیَهُ السَّلامَهَ وَالبَقاءَ ، ولا لِتَقعُدَ لَهُ عِندی شافِعا ... ، اُنظُر فَإِن نَزَلَ حُسَینٌ وأصحابُهُ عَلَی الحُکمِ وَاستَسلَموا فَابعَث بِهِم إلَیَّ سِلما ، وإن أبَوا فَازحَف إلَیهِم حَتّی تَقتُلَهُم وتُمَثِّلَ بِهِم ؛ فَإِنَّهُم لِذلِکَ مُستَحِقّونَ ! فَإِن قُتِلَ حُسَینٌ فَأَوطِئِ الخَیلَ صَدرَهُ وظَهرَهُ ؛ فَإِنَّهُ عاقٌّ مُشاقٌّ قاطِعٌ ظَلومٌ !! ولَیسَ دَهری فی هذا أن یُضَرَّ بَعدَ المَوتِ شَیئا ، ولکِن عَلَیَّ قَولٌ لَو قَد قَتَلتُهُ فَعَلتُ هذا بِهِ !! إن أنتَ مَضَیتَ لِأَمرِنا فیهِ جَزَیناکَ جَزاءَ السّامِعِ المُطیعِ ، وإن أبَیتَ فَاعتَزِل عَمَلَنا وجُندَنا ، وخَلِّ بَینَ شِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ وبَینَ العَسکَرِ ، فَإِنّا قَد أمَرناهُ بِأَمرِنا ، وَالسَّلامُ . (4)



1- .نَهَدَ : شَخَصَ ، وَنَهَدَ إلیه : قَامَ (لسان العرب : ج 3 ص 429 «نهد») .
2- .الأخبار الطوال : ص 255 ، بغیه الطلب فی تاریخ حلب : ج 6 ص 2627 ، المنتظم : ج 5 ص 336 نحوه .
3- .تاریخ الطبری : ج 5 ص 393 ، أنساب الأشراف : ج 3 ص 424 وفیه «ابن حویزه بن بدر التمیمی» ، تاریخ دمشق : ج 45 ص 53 ، البدایه والنهایه : ج 8 ص 171 .
4- .تاریخ الطبری : ج 5 ص 414 ، أنساب الأشراف : ج 3 ص 390 ، تاریخ دمشق : ج 45 ص 51 ولیس فیه ذیله من «قال أبو مخنف» ؛ الإرشاد : ج 2 ص 88 ، المناقب لابن شهرآشوب : ج 4 ص 97 ، روضه الواعظین : ص 201 ، إعلام الوری : ج 1 ص 453 کلّها نحوه ، بحار الأنوار : ج 44 ص 390 وراجع : الطبقات الکبری (الطبقه الخامسه من الصحابه) : ج 1 ص 466 وسیر أعلام النبلاء : ج 3 ص 300 و 311 وتاریخ دمشق : ج 14 ص 220 .



الأخبار الطّوال :ابن زیاد به عمر بن سعد نوشت : «امّا بعد، من ، تو را به سوی حسین ، روانه نکرده ام تا به او مهلت دهی و یا سلامت و ماندگاری را برایش آرزو کنی و شفیع او نزد من شوی. گردن نهادن به حکم مرا ، به او و یارانش عرضه بدار. اگر تو را اجابت کردند، او و یارانش را به سوی من ، روانه کن ، و اگر خودداری کردند ، به نبرد با او بپرداز که او نافرمان و جدا شده [ از امّت ] است ؛ و اگر چنین نکردی، از سپاه ما ، کنار برو و لشکر را به شمر بن ذی الجوشن بسپار که ما تو را به فرمانمان ، امر کرده ایم» . از این رو ، عمر بن سعد ، یارانش را ندا داد تا به سوی آنان (حسین علیه السلام و یارانش ) ، روان شوند.

تاریخ الطبری به نقل از سعد بن عُبَیده : ما با عمر بن سعد ، آبْ تنی می کردیم که مردی آمد و درِگوشی با او سخن گفت و به وی گفت که : ابن زیاد، جُوَیریه بن بَدر تَمیمی را به سوی تو فرستاده است و به او فرمان داده که اگر با حسین و یارانش نجنگی، گردنت را بزند. عمر ، به سوی اسبش پرید و بر آن ، سوار شد . سلاحش را خواست و آن را روی همان اسب ، به خود بست و مردم (لشکر) را به سوی ایشان (حسین علیه السلام و یارانش) ، حرکت داد و با آنان جنگید .

تاریخ الطبری به نقل از ابو مِخنَف : سلیمان بن ابی راشد ، از حمید بن مسلم ، برایم نقل کرد که : عبید اللّه بن زیاد، شمر بن ذی الجوشن را فرا خواند و به او گفت: این نامه را برای عمر بن سعد ببر و باید گردن نهادن به حکم مرا به حسین و یارانش ، عرضه بدارد . اگر پذیرفتند، باید آنان را دستْ بسته ، به سوی من بفرستد ، و اگر نپذیرفتند، باید با آنان بجنگد . اگر عمر چنین کرد ، گوش به فرمان و مطیعِ او باش ، و اگر خودداری کرد، تو با آنان بجنگ و تو ، فرمانده مردمی (لشکری) و بر او (حسین علیه السلام ) بپَر و گردنش را بزن و سرش را به سوی من بفرست . ابو جَناب کَلْبی نیز برایم گفت: سپس عبید اللّه بن زیاد ، به عمر بن سعد نوشت : «امّا بعد، من ، تو را به سوی حسینْ نفرستادم که کاری به او نداشته باشی و یا به او مهلت دهی و برایش سلامت و ماندگاری را آرزو کنی و یا برایش نزد من به شفاعت بنشینی... . دقّت کن ! اگر حسین و یارانش ، به حکم [ من ] گردن نهادند و تسلیم شدند، آنها را دستْ بسته ، نزد من بفرست ، و اگر خودداری کردند ، لشکر را به سویشان حرکت ده و آنها را بکُش و مُثْله کن که سزامندِ این هستند ؛ و اگر حسین ، کشته شد ، بر سینه و پشتش اسب بتازان که او نافرمان و بُریده [ از امّت ] و بُرَنده[ ی رَحِم ] و ستمکار است . قصدم از این کار ، زیان رساندن به او پس از مرگ نیست که امکان ندارد ؛ بلکه عهد کرده بودم که اگر او را بکُشم ، این کار را با او بکنم . اگر تو ، کار ما را اجرا کنی، پاداش مطیعِ گوش به فرمان را به تو می دهیم ، و اگر خودداری کردی، از کار و سپاه ما ، کناره بگیر و لشکر را به شمر بن ذی الجوشن ، وا بگذار که ما ، فرمانمان را به او داده ایم . والسّلام !» .




مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی :رَجَعَ عُمَرُ [بنُ سَعدٍ] إلی مُعَسکَرِهِ ، ثُمَّ إنَّهُ وَرَدَ عَلَیهِ کِتابٌ مِن ابنِ زِیادٍ یُؤَنِّبُهُ ویُضَعِّفُهُ ، ویَقولُ : ما هذِهِ المُطاوَلَهُ ؟ اُنظُر إن بایَعَ الحُسَینُ وأصحابُهُ ونَزَلوا عِندَ حُکمی فَابعَث بِهِم إلَیَّ سِلما ، وإن أبَوا ذلِکَ فَازحَف إلَیهِم حَتّی تَقتُلَهُم وتُمَثِّلَ بِهِم ؛ فَإِنَّهُم لِذلِکَ مُستَحِقّونَ ، فَإِذا قَتَلتَ الحُسَینَ فَأَوطِئِ الخَیلَ ظَهرَهُ وبَطنَهُ ، فَإِنَّهُ عاقٌّ شاقٌّ قاطِعٌ ظَلومٌ !! فَإِذا فَعَلتَ ذلِکَ جَزَیناکَ جَزاءَ السّامِعِ المُطیعِ ، وإن أبَیتَ ذلِکَ فَاعتَزِل خَیلَنا وجُندَنا ، وسَلِّمِ الجُندَ وَالعَسکَرَ إلی شِمرِ بنِ ذِی الجَوشَنِ ؛ فَإِنَّهُ أشَدُّ مِنکَ حَزما ، وأمضی مِنکَ عَزما . وقالَ غَیرُهُ : إنَّ عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ دَعا حُوَیرَهَ بنَ یَزیدَ التَّمیمِیَّ ، وقالَ : إذا وَصَلتَ بِکِتابی إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ ، فَإِن قامَ مِن ساعَتِهِ لِمُحارَبَهِ الحُسَینِ فَذاکَ ، وإن لَم یَقُم فَخُذهُ وقَیِّدهُ ، وَاندُب شَهرَ بنَ حَوشَبٍ لِیَکونَ أمیرا عَلَی النّاسِ . فَوَصَلَ الکِتابُ وکانَ فِی الکِتابِ : إنّی لَم أبعَثکَ یَابنَ سَعدٍ لِمُنادَمَهِ الحُسَینِ ، فَإِذا أتاکَ کِتابی فَخَیِّرِ الحُسَینَ بَینَ أن یَأتِیَ إلَیَّ وبَینَ أن تُقاتِلَهُ . فَقامَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ مِن ساعَتِهِ وأخبَرَ الحُسَینَ علیه السلام بِذلِکَ ، فَقالَ لَهُ الحُسَینُ علیه السلام : أخِّرنی إلی غَدٍ . (1)



1- .مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی : ج 1 ص 245 ، الفتوح : ج 5 ص 93 نحوه ولیس فیه ذیله من «وقال غیره» .



مقتل الحسین علیه السلام ، خوارزمی:عمر بن سعد ، به لشکرگاه خود باز گشت . نامه ای از ابن زیاد ، در سرزنش و ناتوان شمردن او آمد که می گفت: [علّت] این تأخیر چیست ؟ دقّت کن ! اگر حسین و یارانش ، بیعت کردند و به حکم من ، گردن نهادند ، آنها را دستْ بسته ، به سوی من روانه کن ، و اگر از این کار ، خود داری کردند، با آنان بجنگ و آنها را بکُش و مُثله شان کن که سزامندِ این هستند . نیز چون حسین را کُشتی ، بر پشت و شکمش ، اسب بتازان که او نافرمان و بُریده [ از امّت ] و بُرَنده[ ی رَحِم ] و ستمکار است . اگر چنین کردی، پاداش مطیعِ گوش به فرمان را به تو می دهیم ، و اگر خودداری ورزیدی ، از لشکر و سپاه ما ، کنار برو و سپاه و لشکر را به شمر بن ذی الجوشن بسپار که او از تو ، استوارْ اندیش تر و استوارگام تر است . و غیر از او ( راوی متن پیشین ) گفته اند: عبید اللّه بن زیاد ، حُوَیره بن یزید تَمیمی را فرا خواند و گفت: چون نامه ام را به عمر بن سعد رساندی، اگر فورا به نبرد با حسین برخاست که خوب است . اگر چنین نکرد ، او را بگیر و در بند کن و شهر بن حَوشَب را بخوان تا فرمانده لشکر باشد . نامه ، رسید و در نامه ، چنین آمده بود : «ای ابن سعد ! من ، تو را برای همدمیِ حسین نفرستاده ام ! پس چون نامه ام به تو رسید، حسین را مخیّر کن که یا به سوی من بیاید و یا با او بجنگی» . عمر بن سعد ، همان لحظه برخاست و این را به حسین علیه السلام ، خبر داد . حسین علیه السلام به او فرمود : «تا فردا ، به من فرصت بده».


1 / 14یَومَ حوصِرَ فیهِ الحُسَینُ علیه السلام وأصحابُهُالکافی عن عبد الملک :سَأَلتُ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام عَن صَومِ تاسوعا وعاشورا مِن شَهرِ المُحَرَّمِ ؟ فَقالَ : تاسوعا یَومٌ حوصِرَ فیهِ الحُسَینُ علیه السلام وأصحابُهُ رَضِیَ اللّهُ عَنهُم بِکَربَلاءَ ، وَاجتَمَعَ عَلَیهِ خَیلُ أهلِ الشّامِ وأناخوا عَلَیهِ ، وفَرِحَ ابنُ مَرجانَهَ وعُمَرُ بنُ سَعدٍ بِتَوافُرِ الخَیلِ وکَثرَتِها ، وَاستَضعَفوا فیهِ الحُسَینَ علیه السلام وأصحابَهُ رَضِیَ اللّهُ عَنهُم ، وأیقَنوا أن لا یَأتِیَ الحُسَینَ علیه السلام ناصِرٌ ولا یُمِدُّهُ أهلُ العِراقِ ، بِأَبِی المُستَضعَفُ الغَریبُ . ثُمَّ قالَ : وأمّا یَومُ عاشورا فَیَومٌ اُصیبَ فِیهِ الحُسَینُ علیه السلام صَریعا بَینَ أصحابِهِ ، وأصحابُهُ صَرعی حَولَهُ عُراهً ، أفَصَومٌ یَکونُ فی ذلِکَ الیَومِ ؟! کَلّا ورَبِّ البَیتِ الحَرامِ (1) .



1- .الکافی : ج 4 ص 147 ح 7 ، بحار الأنوار : ج 45 ص 95 ح 40 .



1 / 14روز محاصره حسین علیه السلام و یارانش

الکافی به نقل از عبد الملک : از امام صادق علیه السلام ، از روزه روزهای تاسوعا و عاشورا در ماه محرّم پرسیدم. فرمود: «تاسوعا ، روزی است که حسین و یارانش که خدا از ایشان ، خشنود باد ، در کربلا ، محاصره شدند و سپاه شام ، بر گِرد او جمع شدند و فرود آمدند . ابن مرجانه و عمر بن سعد ، از وفور و فراوانیِ سپاهیان ، شادمان شدند و در این روز ، حسین علیه السلام و یارانش را که خدا از ایشان خشنود باد ، ناتوان شمردند و یقین کردند که کسی به یاری حسین علیه السلام نمی آید و عراقیان ، به او کمکی نمی دهند . پدرم فدای ناتوانْ شمرده شده غریب باد !» سپس فرمود : «امّا روز عاشورا، روزی است که مصیبت حسین علیه السلام و بر خاک افتادن او میان یارانش ، پیش آمد و یارانش نیز برهنه ، بر گِرد او بر زمین افتاده بودند . آیا در چنین روزی، روزه می گیرند ؟ به پروردگار خانه حرام سوگند که هرگز ، روا نیست !» .


1 / 15حیلَهُ الشِّمرِ لِلتَّفریقِ بَینَ الإِمامِ علیه السلام وأخیهِ العَبّاسِ علیه السلامتاریخ الطبری عن عبد اللّه بن شریک العامریّ :لَمّا قَبَضَ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ الکِتابَ قامَ هُوَ وعَبدُ اللّهِ بنُ أبِی المُحِلِّ وکانَت عَمَّتُهُ اُمُّ البَنینَ ابنَهُ حِزامٍ عِندَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام ، فَوَلَدَت لَهُ العَبّاسَ وعَبدَ اللّهِ وجَعفَرا وعُثمانَ فَقالَ عَبدُ اللّهِ بنُ أبِی المُحِلِّ بنِ حِزامِ بنِ خالِدِ بنِ رَبیعَهَ بنِ الوَحیدِ بنِ کَعبِ بنِ عامِرِ بنِ کِلابٍ : أصلَحَ اللّهُ الأَمیرَ ! إنَّ بَنی اُختِنا مَعَ الحُسَینِ ، فَإِن رَأَیتَ أن تَکتُبَ لَهُم أمانا فَعَلتَ ، قالَ : نَعَم ونَعمَهَ عَینٍ . فَأَمَرَ کاتِبَهُ ، فَکَتَبَ لَهُم أمانا ، فَبَعَثَ بِهِ عَبدُ اللّهِ بنُ أبِی المُحِلِّ مَعَ مَولیً لَهُ یُقالُ لَهُ : کُزمانُ ، فَلَمّا قَدِمَ عَلَیهِم دَعاهُم ، فَقالَ : هذا أمانٌ بَعَثَ بِهِ خالُکُم ، فَقالَ لَهُ الفِتیَهُ : أقرِئ خالَنَا السَّلامَ ، وقُل لَهُ : أن لا حاجَهَ لَنا فی أمانِکُم ، أمانُ اللّهِ خَیرٌ مِن أمانِ ابنِ سُمَیَّهَ . قالَ : فَأَقبَلَ شِمرُ بنُ ذِی الجَوشَنِ بِکِتابِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ إلی عُمَرَ بنِ سَعدٍ : فَلَمّا قَدِمَ بِهِ عَلَیهِ فَقَرَأَهُ قالَ لَهُ عُمَرُ : ما لَکَ وَیلَکَ ! لا قَرَّبَ اللّهُ دارَکَ ، وقَبَّحَ اللّهُ ما قَدِمتَ بِهِ عَلَیَّ ! وَاللّهِ إنّی لَأَظُنُّکَ أنتَ ثَنَیتَهُ أن یَقبَلَ ما کَتَبتُ بِهِ إلَیهِ ، أفسَدتَ عَلَینا أمرا کُنّا رَجَونا أن یَصلُحَ ، لا یَستَسلِمُ وَاللّهِ حُسَینٌ ، إنَّ نَفسا أبِیَّهً لَبَینَ جَنبَیهِ . فَقالَ لَهُ شِمرٌ : أخبِرنی ما أنتَ صانِعٌ ؟ أتَمضی لِأَمرِ أمیرِکَ وتَقتُلُ عَدُوَّهُ ، وإلاّ فَخَلِّ بَینی وبَینَ الجُندِ وَالعَسکَرِ . قالَ : لا ، ولا کَرامَهَ لَکَ ، وأنَا أتَوَلّی ذلِکَ ، قالَ : فَدونَکَ ، وکُن أنتَ عَلَی الرِّجالِ ، قالَ : فَنَهَضَ إلَیهِ عَشِیَّهَ الخَمیسِ لِتِسعٍ مَضَینَ مِنَ المُحَرَّمِ ، قالَ : وجاءَ شِمرٌ حَتّی وَقَفَ عَلی أصحابِ الحُسَینِ علیه السلام ، فَقالَ : أینَ بَنو اُختِنا ؟ فَخَرَجَ إلَیهِ العَبّاسُ وجَعفَرٌ وعُثمانُ بَنو عَلِیٍّ علیه السلام ، فَقالوا لَهُ : ما لَکَ وما تُریدُ ؟ قالَ : أنتُم یا بَنی اُختی آمِنونَ . قالَ لَهُ الفِتیَهُ : لَعَنَکَ اللّهُ ولَعَنَ أمانَکَ ! لَئِن کُنتَ خالَنا أتُؤمِنُنا وَابنُ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله لا أمانَ لَهُ ؟! (1)



1- .تاریخ الطبری : ج 5 ص 415 ، الکامل فی التاریخ : ج 2 ص 558 ، البدایه والنهایه : ج 8 ص 175 کلاهما نحوه ؛ الإرشاد : ج 2 ص 89 ، إعلام الوری : ج 1 ص 454 نحوه ولیس فیهما صدره إلی «ابن سُمیّه» ، بحار الأنوار : ج 44 ص 390 .