گروه نرم افزاری آسمان

غزل شمارهٔ ۶۴۹۰


در کهنسالی ز مرگ ناگهان غافل مشو
برگ چون شد زرد از باد خزان غافل مشو
امن نتوان زیست از اقبال و ادبار فلک
از دم شمشیر و از پشت کمان غافل مشو
از چراغی می توان افروخت چندین شمع را
دولتی چون رودهد از دوستان غافل مشو
تا در ایام خزان برگ و نوایی باشدت
در بهار از بلبلان ای باغبان غافل مشو
برگ از اندک نسیمی دست و پا گم می کند
تا نفس باقی است از پاس زبان غافل مشو
دیدی از اخوان چه پیش آمد عزیز مصر را
زینهار از مکر اخوان زمان غافل مشو
هر کجا چون شمع گرم محفل آرایی شوی
از دهان گاز ای آتش زبان غافل مشو
تا زبان شکر جای سبزه باشد حاصلت
از زمین تشنه، ای آب روان غافل مشو
نابجا نبود سخن، مگشا لب گفتار خویش
از هدف چون تیر در بحر کمان غافل مشو
برندارد دولت بیدار غفلت، زینهار
در کنار بام از خواب گران غافل مشو
رشته هستی به قدر فکر می گردد بلند
صائب از تحصیل عمر جاودان غافل مشو