گروه نرم افزاری آسمان






[معاویه]



معاویه و نسب و حسب او
اشاره
100
ابو سفیان پدر معاویه
محمد بن جریر طبري (متوفّی به سال سیصد و ده 310 ) در تاریخ خود (در قضیۀ فتح مکّه- 20 رمضان از سال هشتم هجري-) این
مضمون را آورده است:
عباس، عمّ پیغمبر (ص)، ابو سفیان بن حرب را جوار داد (در پناه گرفت) و او را به حضور پیغمبر (ص) برد. عمر چند بار از پیغمبر »
(ص) خواستار شد و اجازت خواست تا ابو سفیان را، که دشمن سر سخت اسلام و اهل آن بوده و مسلمین را رنج و آزار داده و
بقصد قلع و قمع مسلمین لشکر کشیها کرده و جنگ و خونریزي به راه انداخته، بقتل برساند و پیغمبر (ص) خاموش بوده و چیزي
نمیگفته تا این که عاقبت گفته است: او را تا بامداد فردا امان دادیم و فردا به هنگام بامداد ابو سفیان با عباس به خدمت پیغمبر
تشرّف یافته چون پیغمبر (ص) او را دیده چنین گفته است:
اللّ ؟.
􀀀
ویحک! یا ابا سفیان. أ لم یأن لک ان تعلم ان لا اله الّا ه »
فقال: »
اللّ علیه و سلّم:
􀀀
فقال صلّی ه » « اللّ غیره لقد اغنی عنّی شیئا
􀀀
اللّ لقد ظننت ان لو کان مع ه
􀀀
بأبی أنت و امّی ما أوصلک و احلمک و ه »
اللّ ؟
􀀀
ویحک یا ابا سفیان أ لم یأن لک ان تعلم انّی رسول ه »
60 از 452
فقال: »
101
عبّاس گفته است در این هنگام وي را » !! اللّ امّا هذه ففی النّفس منها شیء
􀀀
بأبی أنت و امّی ما أوصلک و احلمک و اکرمک. و ه »
گفتم:
اللّ ، ان یضرب عنقک.
􀀀
ویلک! تشهّد شهادة الحقّ قبل، و ه »
«.. چون این را از من بشنید فتشهّد
خلاصۀ ترجمه این که:
از عباس عمّ پیغمبر (ص) نقل شده که گفته است: چون با ابو سفیان به حضور پیغمبر (ص) رسیدیم و بر او وارد شدیم به ابو سفیان
گفت:
واي بر تو! آیا آن هنگام نرسیده که بدانی جز خداي یکتا، خدایی نیست؟
ابو سفیان گفت: پدر و مادرم ترا به فدا باد! چه اندازه صله رحم میکنی و بردباري و کرم داري. چرا. گمان میکنم اگر خدایی
دیگر جز خدا میبود من چنین بیچاره و درمانده نمیشدم.
باز پیغمبر (ص) گفت: آیا آن زمان نیامده که بدانی من پیغمبر خدا هستم؟
در پاسخ گفت: پدر و مادرم ترا به فدا باد! صلۀ رحم و بردباري و کرم تو بسیار و شگفت انگیز است. لیکن در این باره مرا دل،
صافی و خاطر پاك نیست (به آن اعتقاد ندارم).
عبّاس گفته است: پس من وي را گفتم:
واي بر تو پیش از این که، به خدا سوگند، گردنت زده شود شهادت بر زبان ران.
پس خواه نخواه و با اکراه شهادت بر زبان راند و از کشته شدن رهایی یافت.
هنگام رحلت پیغمبر (ص) که تقریبا سه سال پس از قضیۀ بالا رخ داده ابو سفیان براي این که میان مسلمین اختلاف ایجاد کند و
که در نبودن او در مدینه پیش ،« سقیفه » اسلام را ضعیف و، به گمان سست و فاسد خویش، آن را نابود سازد وقتی از قضیۀ
102
آمده بود آگاهی یافت به نزد علی (ع) شتافت و به اندیشۀ این که وسوسهاش در علی (ع) مؤثّر افتد بوي چنین گفت:
یا ابا الحسن ما بال هذا الأمر فی اضعف قریش و اقلّها حیّا؟ »
علی، علیه السّلام، که ابو سفیان را خوب میشناخت و حدّ ایمان و اعتقاد او را به خدا « اللّ لأن شئت لأملأنّها علیهم خیلا و رجلا
􀀀
فو ه »
و دین سخت آگاه بود و نظر وي را از این گفته به درستی میدانست در پاسخش چنین گفت:
هنگامی که عثمان بن عفّان، عموزادة ابو سفیان به خلافت رسیده ابو سفیان که در آن زمان «! اللّ و رسوله
􀀀
یا ابا سفیان طالما عادیت ه »
نابینا بوده به انجمنی که همۀ سران بنی امیّه در آنجا فراهم آمده بودهاند در آمده و پس از بررسی و تفحّص و اطمینان از این که
مجلس به بنی امیّه اختصاص دارد و غیر از ایشان کسی در آن میان نیست چنین گفته است:
اللّ ما من جنّۀ و لا
􀀀
یا معشر بنی أمیّۀ انّ الخلافۀ صارت فی تیم و عديّ حتّی طمعت فیها فقد صارت إلیکم فتلقّفوها تلقّف الکرة. فو ه »
««1» ..! نار
اموري که سست ایمانی بلکه بی اعتقادي ابو سفیان را میرساند بسیار است، در
______________________________
1) ابو الفرج اصفهانی (متوفی به سال 356 ه. ق) که خود از خاندان اموي است، اخبار بالا و چند خبر دیگر از این قبیل را در کتاب )
61 از 452
و لأبی سفیان اخبار من هذا الجنس و نحوه کثیرة یطول ذکرها و » : 96 ) آورده و در آخر گفته است - جزء ششم ص 95 ) « الاغانی »
شده « کاسه از آش داغتر » شگفت آور است که مصحح کتاب در این موضوع پاورقی زده و به گفتۀ عوام .« فی ما ذکرت منها مقنع
و اخباري را که همۀ مورخان معتبر از اهل تسنن نوشتهاند افتراء دانسته است!
103
این موضع به همین اندازه بسنده گردید و این شمّه از پندار و کردار و گفتار پدر معاویه در اینجا براي شناساندن نشأه و چگونگی
پرورش معاویه از لحاظ شناسایی پدرش کافی بحساب آمد.
اکنون باید از مادرش، هند، نشان گرفت و او را شناخت تا وضع شناسایی معاویه در آغاز نشو و نما به کمال خود برسد.
104
هند مادر معاویه
سوابق هند مادر معاویه نیز چه از لحاظ عفاف و پاکدامنی و چه از لحاظ دشمنی با اسلام و مسلمین و اذیّت و آزار پیغمبر (ص) و
محاربۀ با او و دناءت و قساوت و سنگ دلی و بی ادبی نسبت به سرور شهیدان و سالار دلیران حمزه، عمّ گرامی پیغمبر (ص)، و هم
چگونگی اسلام آوردن اجباري و اضطراري وي با وضع و حال شوهر بی اعتقادش ابو سفیان مناسب میبوده است.
نسبت به عفاف و پاکدامنی هند در زمان جاهلیّت سخنانی میبوده و مردم چیزهایی میگفتهاند به طوري که یک بار، چنانکه در
در برخی از همان کتب آمده است که .«1» کتب معتبر اهل سنت به تفصیل آورده شده، طبق معمول زمان به کاهن رجوع کردهاند
معاویه سند و نتیجۀ خیانت هند بوده است.
که از «2» اللّ علّامۀ زمخشري
􀀀
تألیف جار ه « ربیع الابرار » از کتاب « نهج البلاغه » عزّ الدین بن ابی الحدید در جزء اول از شرح خود بر
اکابر دانشمندان اهل سنت است مطلبی به مضمون زیر نقل کرده است:
______________________________
تألیف خرائطی به اخراج او از حمید بن وهب « الهواتف » 198 ) ذیل ترجمۀ معاویه از کتاب - 1) سیوطی در تاریخ الخلفاء (ص 197 )
قضیۀ هند مادر معاویه را که نخست زن فاکه بن مغیره بوده و در خانۀ او مورد سوء ظن شده و از این رو به کاهن مراجعه کردهاند به
تفصیل یاد کرده است.
اللّ ، به جهت این که چندي مجاورت
􀀀
ابو القاسم محمود بن عمر بن محمد الخوارزمی المعتزلی استاد فن بلاغت، ملقب به جار ه » (2)
که در حق آن گفته شده: « کشاف » مکه را اختیار کرده. او را مصنفات بسیاري است از اشهر آنها است
انّ التّفاسیر فی الدّنیا بلا عدد و لیس فیها لعمري مثل کشّاف
ان کنت تبغی الهدي فالزم قرائته فالجهل کالدّاء و الکشّاف کالشّاف
هدیۀ الاحباب) ) «..( وفاتش به جرجانیۀ خوارزم شب عرفه سنه 538 (ثلح
105
معاویه به چهار کس نسبت داده میشده است: مسافر بن ابی عمرو و عمارة بن ولید بن مغیره و عباس بن عبد المطلب و صباح که »
آوازه خوان عمارة بن ولید بوده است.
ابو سفیان مردي کوتاه اندام و زشت رو بوده و صباح، که مزدوري ابو سفیان را میداشته، جوانی زیبا و خوشرو بوده پس هند او را »
به خود خوانده و به همرسیده و از هم کام یافتهاند.
62 از 452
گفتهاند که: عتبۀ بن ابو سفیان نیز از همین صباح به همرسیده و گفتهاند: هند نخواسته است او را در خانۀ خود بزاید پس از مکّه »
رفته و در بیرون مکّه بار خود را به زمین نهاده و فارغ شده است.
حسّ ان بن ثابت انصاري، شاعر پیغمبر اسلام، هنگامی که با مشرکان مکّه مهاجاة داشته، یک سال پیش از فتح مکّه در ابیاتی که »
باین موضوع نظر داشته، چنین گفته است:
لمن الصّبیّ به جانب البطحاء فی التّرب ملقی غیر ذي مهد
نجلت به بیضاء آنسۀ من عبد شمس صلبۀ الخدّ
106
آکلۀ الاکباد
نسبت به دشمنی هند با اسلام و قساوت و سنگ دلی وي قضیۀ جنگ احد را همه نقل کردهاند. در این جنگ هند براي کشتن
حمزه، عمّ محبوب پیغمبر (ص)، وحشی را تطمیع و تحریک کرده و چون حمزه در نتیجۀ فتک وحشی به شهادت رسیده هند بر
« آکلۀ الاکباد » بالین وي حاضر شده و بعد از مثله کردن جگر او را بیرون آورده و در دهان نهاده و خاییده است از این رو به لقب
خوانده شده و باین عنوان اشتهار یافته است.
این لقب هند همیشه مورد تعییر و سرزنش معاویه میبوده، چه پیش از این که از سلطنت مطلقه برخوردار باشد و چه هنگامی که
زمام سلطنت را بدست میداشته و بر مقام خلافت مستولی میبوده است.
زیاد بن ابیه، در زمان علی (ع)، فرمانروایی فارس را میداشت پس از این که علی (ع) به شهادت رسید معاویه نخست بیمناك بود
که مباد زیاد جانب حسن بن علی (ع) و حقرا رعایت کند و به او دست بیعت دهد و معاویه را به زحمت افکند زین رو نامهاي
تهدید آمیز و توهین آور بوي نوشت.
چون نامه معاویه به زیاد رسید مردم فارس را فراهم ساخت و بر منبر برآمد و پس از حمد و ثناء خدا چنین گفت:
اللّ کتب إلیّ
􀀀
و مظهر الخلاف و مسرّ النّفاق و رئیس الأحزاب و من أنفق ما له فی اطفاء نور ه « اللّ
􀀀
قاتلۀ اسد ه » و « آکلۀ الأکباد » ابن »
««1» .. یرعد و یبرق
______________________________
( 1) شرح نهج البلاغه ابی الحدید (جلد چهارم- 48 )
107
ذیل حوادث سال چهل و یکم) چنین آورده است: ) « الکامل » ابن اثیر در
و قد کان معاویۀ کتب إلی زیاد حین قتل علیّ یتهدّده. فقام خطیبا فقال: ..»
«.. و کهف النّفاق و رئیس الاحزاب یتهدّدنی « آکلۀ الأکباد » العجب کلّ العجب من ابن »
هنگامی که به دستور معاویه و فرمان او حجر بن عديّ و یارانش گرفته و کشته شدهاند و این خبر به عائشه رسیده چنانکه ابن حجر
جزء اول- 355 -) آورده چنین گفته است: ) « الاصابۀ » عسقلانی در کتاب
اللّ لو علم معاویۀ انّ عند أهل الکوفۀ منعۀ ما اجترأ علی ان یأخذ حجرا و اصحابه من بینهم حتّی یقتلهم بالشّام و لکنّ ابن
􀀀
اما و ه »
«.. علم انّه قد ذهب النّاس « آکلۀ الأکباد »
108
63 از 452
طلقاء
اراده گردیده و کلمۀ « آزاد شده » و از آن « مجروح » بمعنی « جریح » در زبان تازي وصفی است بمعنی اسم مفعول چون « طلیق » کلمۀ
جمع آنست یعنی آزاد شدگان. در سال فتح مکّه گروهی از مردم مکّه که از آن جمله بوده است هند و فرزندش معاویه و « طلقاء »
عنوان ایشان گردیده و این عنوان بر آنان اطلاق میشده است. « طلقاء » دیگر فرزندان او از آزاد شدگان بودهاند بدین جهت کلمۀ
از این پیش از طبري نقل شد که ابو سفیان به واسطۀ جوار عباس، عمّ پیغمبر (ص) و اظهار ایمان و اجراء کلمۀ شهادت بر زبان از
کشته شدن رهایی یافت و در عداد مسلمین شمرده شد.
هنگام فتح مکّه عباس از پیغمبر (ص) درخواست کرد که براي تألیف قلب ابو سفیان و ارضاء غریزة جاهطلبی او خانۀ وي یکی از
موارد امان و مواضع امن قرار داده شود. در خواست او پذیرفته شد و گروهی از خویشان و بستگان ابو سفیان بدانجا پناه بردند و از
کشته شدن و اسارت نجات یافتند هند و فرزندانش معاویه و دیگر فرزندان او از این گروه، و مانند دیگر امان یافتگان مکّه در عداد
بشمار آمدند. « طلقاء »
چون مکّه فتح شد و پیغمبر (ص) به مکّه در آمد جلو در کعبه ایستاد و حمد و ثناء الهی گزارد آنگاه احکامی چند بیان کرد و
تغییر عادات ناشی از نخوت و استکبار و عصبیّت جاهلی را به ایشان دستور داد و تصریح کرد که قرشی را بر حبشی برتري
109
و رجحانی نیست چه بشر همه از یک پدر و یک مادر بوجود آمده و همه را گوهر اصلی که از آن سرشته شدهاند، خاك است.
پس از آن این آیه را تلاوت کرد:
از آن پس گفت: « اکُمْ 􀀀 اللّ أَتْق
􀀀
ارَفُوا، إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ هِ 􀀀 ائِلَ لِتَع 􀀀 اکُمْ شُعُوباً وَ قَب 􀀀 ی وَ جَعَلْن 􀀀 اکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْث 􀀀 إِنّ خَلَقْن
􀀀
النّ ا
􀀀
ا أَیُّهَا اسُ 􀀀ی
یا معشر قریش و یا اهل مکّۀ ما ترون انّی فاعل بکم؟ »
قالوا: خیرا. اخ کریم و ابن اخ کریم.
پس از شنیدن این پاسخ از قریش و مردم مکه، فرمود:
طبري پس از نقل این جمله چنین نوشته است: « اذهبوا، فانتم الطّلقاء »
«. اللّ أمکنه من رقابهم عنوة و کانوا له فیئا. فبذلک یسمّی اهل مکّۀ: الطّلقاء
􀀀
اللّ علیه و سلّم، و قد کان ه
􀀀
اللّ صلّی ه
􀀀
فاعتقهم رسول ه »
این مضمون را آورده است: « العقد الفرید » فقیه مالکی در جزء پنجم از
ابو اسود دئلی (متوفّی به سال شصت و نه 69 ) بر معاویه در آمده معاویه بوي گفته است: «1» « جماعت » در سال »
______________________________
1) سال چهل و یکم هجري سالی است که صلح اضطراري حسن بن علی (ع) با معاویه در آن سال واقع شده و مسلمین، بصورت )
ظاهر، بر بیعت و متابعت معاویه اجتماع کردهاند.
و تسلیم امر را به معاویه آورده چنین گفته است: « انبار » ابن عبد ربه پس از این که اجتماع امام را با معاویه در ناحیۀ
تحت عنوان « حیاة الحیوان » کمال الدین دمیري در « و ذلک فی شهر جمادي الاولی سنۀ احدي و اربعین و یسمی عام الجماعه »
چنین گفته است: « اللّ عنهما
􀀀
خلافۀ امیر المؤمنین حسن بن علی، رضی ه »
و بایع له لخمس بقین من شهر ربیع الاول.. و قالت فرقۀ: انه صالحه بآذر فی جمادي الاولی و سلم الامر إلی معاویۀ و صالح و دخل »
شاید این تسمیه از کلام علی (ع) در صفین گرفته شده باشد. « هو و إیاه، الکوفۀ فسمی عام الجماعۀ
64 از 452
طبري در تاریخ (جلد سیم) این مضمون را آورده است که پس از غلبۀ اصحاب علی و استیلاء ایشان بر آب و فرمان علی بعدم
ائتوا هذا » ممانعت سپاه معاویه را از آب، پس از دو روز (روز اول ذو الحجه) چند تن را که شبث بن ربعی از آنان بوده فرموده است
« اللّ و إلی الطاعۀ و إلی الجماعۀ
􀀀
الرجل فادعوه إلی ه
110
شنیدهام علی در صفّین میخواسته است ترا حکم قرار دهد اگر حکمیّت با تو میشد چه میکردي؟ »
ابو اسود پاسخ گفته است: »
اگر من حکم میشدم هزار کس از مهاجران و فرزندان ایشان و هزار کس از انصار و پسران ایشان را فراهم میساختم آنگاه »
«..؟ میگفتم: شما را به خدا سوگند آیا مهاجران، خلافت را شایستهتر و سزاوارترند یا طلقاء
سخن در بارة پدر و مادر معاویه به خلاصۀ زیر خاتمه مییابد:
بنا به آن چه از مراجعه به کتب معتبر فریقین و مطالعه و دقّت در مطاوي حالات ایشان نمایانست اینست که اسلام به حقیقت در آنان
رسوخ نیافته و بهمان عقائد و افکار جاهلی میبوده و هر گاه آبی میدیده یا میدانی مییافته به شنا و جولان میپرداخته و به
خواهش نهاد و منش سرشت خویش باز میگشتهاند.
فقیه مالکی، ابن عبد ربّه، این مضمون را آورده است:
هنگامی که معاویه از جانب عمر امارت شام را میداشت سفري به مکّه در آمد چون به نزد مادر خود، هند، رفت هند وي را »
گفت:
فرزندم! در جهان کم اتفاق افتاده که زنی را مانند تو فرزندي بوجود آید. »
111
این مرد، عمر، ترا عامل خویش خواسته و بر بلاد شام امیر و فرمانروا ساخته کوشا باش تا به دلخواه او کار کنی، خواه خودت آن را
بخواهی و خوشت بیاید یا نخواهی و خوشت نیاید.
از نزد مادر به نزد پدر رفت. ابو سفیان بوي گفت: »
فرزندم! این گروه از مهاجران بر ما پیش افتادند و ما عقب افتادیم. آنان چون سبقت گزیدند رفعت و عزّت یافتند و ما به واسطۀ این »
که کوتاه آمدیم و عقب کشیدیم پیرو شدیم و ایشان پیشوا و حکمروا. بهر جهت کاري بزرگ از کارهاي خود را به تو دادهاند پس
کاري بر خلاف راي و خواست ایشان مکن زیرا تو به سویی میروي که به آن نمیرسی و اگر بدان برسی نفسی به راحتی خواهی
کشید.
معاویه گفت: تعجب کردم که این دو، با اختلافی که عباراتشان را بود چه گونه بر یک مقصود و یک معنی وحدت نظر و توافق
.« داشتند
112
معاویه و صفات شخصی او
اشاره
معاویه که در خاندانی چنان و با تربیتی چنین پیدایش و پرورش یافته و نشو و نما پذیرفته طبعا تربیت اسلامی در وي نفوذ نیافته و
65 از 452
آداب و احکام آن چنانکه باید و شاید او را متأثّر نساخته بود به طوري که در زمان خلفاء حتی به هنگام خلافت خلیفۀ دوم، که همۀ
عمّال وي خواه ناخواه باید پیروي او را از راه سادگی و بیآلایشی و افتادگی و بی اعتنائی به ظواهر و مظاهر پوچ دنیا دوستی
میرفتند معاویه از جاهطلبی و دنیا پرستی و خودپسندي و بلند پروازي دست بر نمیداشت.
در زمان خلیفۀ دوم با آن مراقبت و شدت عمل و سخت گیري که نسبت به امور دنیا و شئون ریاست و اوضاع بلاد و احوال عمّال
میداشت و امیران و عاملان ناگزیر و ناچار باید او را پیروي میکردند و، گر چه به تکلّف هم بود، از راه تنسّک و بطریق تقشّف
میرفتند. معاویه که امارت شام میداشت، بر خلاف دیگران و بر خلاف مرکز خلافت با دبدبه و کبکبه و جبروت و هیمنۀ سلطنت
استبدادي زندگانی و رفتار میکرد و نخوت و استکبار و خیلاء اموي را بکار میبرد.
دربار و دستگاه معاویه در شام مانند دستگاه و دربار فرمانروایان روم و شاهنشاهان ایران میبود و معاویه در طرز حکومت خود به
جاي پاي قیاصره و اکاسره پا مینهاد و از رفتار و کردار ایشان پیروي میکرد و سنّت سنیّه پیغمبر بزرگوار اسلام (ص) و سیرة
حمیدة خلفاء و شیوة ستودة صحابه را نادیده میانگاشت و بوضع رفتار خلیفۀ با اقتدار زمان توجّهی نمیداشت.
ذیل ترجمۀ معاویه) این مضمون را آورده است: ) « الاستیعاب » ابن عبد البرّ در کتاب
113
اللّ عنه، هنگامی که به شام در آمد و معاویه او را در موکبی عظیم به استقبال آمده بود چون او را به آن وضع دید
􀀀
عمر رضی ه »
آنگاه چون معاویه بوي نزدیک شد او را گفت: آیا تو صاحب این موکب عظیم هستی؟ « هذا کسري العرب » : گفت
معاویه پاسخ داد: آري اي امیر مؤمنان! پس عمر گفت: اینها، با آن چه در بارهات بمن رسیده که صاحبان حاجت را به خود راه
«..! نمیدهی و جلو خانهات نگه میداري؟ پاسخ داد: آري با آن چه از این رفتار من به تو رسیده است
126 ) این مضمون را آورده است: ) « العقد الفرید » ابن عبد ربّه، فقیه مالکی در جزء پنجم از
عتبی از پدر خود آورده که عمر خطّ اب هنگام ورود به شام بر خري سوار بود و عبد الرحمن عوف هم همراه او و بر خري سوار »
عظیم، پیشواز عمر را از شام بیرون آمده او را که بر خر سوار بود ندیده و از وي در گذشت تا این «1» بود. معاویه، که در موکبی
که بوي گفته شد. پس برگشت و چون به عمر نزدیک شد فرود آمد.
عمر بعنوان اعتراض از معاویه اعراض کرد. معاویه در کنار عمر پیاده به راه افتاد.
عبد الرحمن، عمر را گفت: این مرد را به تعب و رنج افکندي. پس عمر به معاویه روي برگرداند و گفت:
اي معاویه تو بودي که هم اکنون این موکب جلیل را داشتی و بعلاوه مرا گفتهاند که: تو ارباب حاجات را به درگاه خویش به پا »
میداري.
معاویه گفت: یا امیر المؤمنین چنین است که ترا خبر دادهاند. »
عمر پرسید: چرا چنین است؟ »
معاویه پاسخ داد: چون در بلادي هستیم که جاسوسان دشمن در آنجا راه »
______________________________
از آن تعبیر میشود. « اسکورت » تقریبا همان است که در این زمان با کلمۀ فرنگی « موکب » (1)
114
دارند و رفت و آمد میکنند پس باید رفتار ما چنان باشد که هیبت سلطنت و ابّهت حکومت در دشمنان اثر کند و ایشان را به
هراس و رعب افکند. اکنون اگر تو مرا بر این رفتار و این گونه کردار بداري بر آن بمانم و اگر باز داري و منعم کنی بازایستم.
عمر گفت: »
66 از 452
.« لئن کان الّذي قلت حقّا فإنّه رأي اریب و ان کان باطلا فإنّه خدعۀ ادیب. و ما آمرك و لا أنهیک عنه »
طبري در جزء چهارم از تاریخ خود ( 244 ) به اسناد از ابو محمد اموي آورده که گفته است:
خرج عمر بن الخطّاب إلی الشّام فراي معاویۀ فی موکب یتلقّاه و راح الیه فی موکب فقال عمر: »
یا معاویۀ تروح فی موکب و تغدو فی مثله و بلغنی انّک تصبح فی منزلک و ذوو الحاجات ببابک. قال: »
یا امیر المؤمنین انّ العدوّ بها قریب منّا و لهم عیون و جواسیس فاردت یا امیر المؤمنین، ان یروا للإسلام عزّا!!. »
فقال عمر: انّ هذا لکید رجل لبیب او خدعۀ رجل ادیب. »
فقال معاویۀ: مرنی بما شئت اصر الیه. »
شگفت این که خلیفۀ دوم با همه صلابت «؟ قال: ویحک! ما ناظرتک فی امر اعیب علیک فیه الّا ترکتنی ما ادري: آمرك ام أنهیک »
و صرامت که در شئون دین از وي نمودار میبوده که خالد ولید را با آن مقام عظیمی که از لحاظ فتوحات میداشته براي این که او
به مقام خود غرور نیابد و مسلمین هم به او مغرور نشوند با آن رسوایی که عمامه به گردنش بیفکنند از کار بر کنار کرده، و اموالش
و یکی از برگزیدگان « عشرة مبشّره » در اسلام و یکی از « رامی » را مصادره و مشاطره نموده و سعد وقّاص فاتح ایران و نخستین
115
براي مقام خلافت را براي این که خانه و قصري در کوفه ساخته و حاجب و دربان داشته معزول کرده و دستور داده در قصر و
خانهاش را بسوزانند و اموالش را به مشاطره گرفته است لیکن نیرنگ معاویه را پذیرفته و به پاسخ او قانع شده است.
16 ) چنین آورده است. ) « زاد المعاد فی هدي خیر العباد » ابن قیّم جوزي در جزء دوم از کتاب
.« و حرّق (یعنی عمر) قصر سعد لما احتجب فیه من الرّعیّۀ »
369 ) چنین آورده است: ) « الکامل » ابن اثیر هم در جزء دوم از کتاب
و انّ النّاس یسمّونه قصر سعد. فبعث محمد بن « سکّنوا عنّی الصّویت » : و بلغ عمر انّ سعدا قال، و قد سمع اصوات الناس من الاسواق »
«.. مسلمۀ إلی الکوفۀ و ان یحرق باب القصر ثمّ یرجع. ففعل
141 ) چنین آورده است: ) « تاریخ الخلفاء » جلال الدین سیوطی در
و اخرج ابن سعد عن ابن عمر: انّ عمر، امر عمّاله فکتبوا أموالهم، منهم سعد بن ابی وقّاص، فشاطرهم عمر فی أموالهم فاخذ نصفا و »
أعطیهم نصفا.
عمر، خلیفه دوم آن دبدبه و کبکبه و طمطراق و جبروت و موکب را از « و اخرج عن الشعبی: انّ عمر، اذا استعمل عاملا کتب ماله
معاویه بچشم خود دید و گزارشهایی هم از رفتار و کردار متکبّرانه و جابرانۀ او شنید و او را بر این روش و شیوه که با شئون دین و
ایمان و سنّت و مشی پیغمبر (ص) و سیرة مقام خلافت و امارت اسلامی و با مقاصد عالیۀ شریعت، مناسب و سازگار نمیبود
سرزنش و نکوهش کرد و مورد مؤاخذه قرار داد لیکن معاویه که در نیرنگ بازي و عبارت پردازي دست و دلی باز و زبانی گویا و
دراز میداشت او را با زبان بازي بظاهر قانع ساخت و بدین گونه پوزش خواست:
شام را با دیگر کشورهاي تازه گشوده، نباید همانند دانست چه مردم این کشور سالیانی دراز و قرونی متمادي باین گونه تظاهر و »
خودنمایی، که امراء و فرمانروایان
116
رومی را معمول بوده، مأنوس شده و خو گرفتهاند و باین طرز جلال و جبروت فروشی عادت یافته و از این راه مرعوب و مجذوب و
در نتیجه مطیع و منقاد میبودهاند.
پس اگر فرماندار اسلامی بر خلاف شیوة مانوس ایشان روشی اختیار کند و راهی غیر از راه مألوف و مأنوس بسپرد امارت و »
67 از 452
تا چه حدّ « سلطنت اسلامی در نظر آنان بی ابّهت و کم عظمت و سبک وزن مینماید و کم کم خیره و بر حکومت چیره میگردند
نیرنگ و فریبکاري و زرنگی معاویه در خلیفه اثر باطنی میداشته و در واقع او را قانع ساخته خدا دانا است لیکن چنانکه طبري در
جزء چهارم- 262 -) و سیوطی در تاریخ الخلفاء و دیگران در کتب معتبر آوردهاند، این گونه ) « الکامل » تاریخ و ابن اثیر در
و بظاهر « هذا کسري العرب » و ««1» تذکرون کسري و قیصر و دهاءهما و عندکم معاویۀ » : عبارات در بارة معاویه میگفته است
«.. لئن کان الّذي قلت حقّا » : پوزش و بهانه او را پذیرفته و گفته است
این مطلب هم در این مورد ناگفته نماند که تردید خلیفه در حق و باطل بودن سخن معاویه و اعتذار او، با این که خلیفه از مقاصد
عالیۀ دین به خوبی اطلاع داشته و روش و سنّت پیغمبر (ص) را خوب میدانسته و خود آن روش و سنّت را پیروي میداشته بسیار
قابل توجّه و تامّل است.
بعلاوه اگر چنان رفتاري براي تظاهر به عظمت و شوکت اسلام، مناسب و به جا و حقّ، تصوّر و توهّم گردد خلیفه را، که مقامش
والاتر است، داشتن چنان دستگاه و بودن بر چنان رفتار مناسبتر بلکه لازمتر است پس لازم بود هنگامی که خلیفه براي فتح بیت
المقدس میرفت جلال و شکوه سلطنتی از خود نشان میداد تا رومیان را مرعوب و مجذوب میساخت نه این که خود و همراهش
بس با یک شتر، سواره و پیاده شدن را نوبه قرار دهند و نه این که در همین سفر شام بر خر سوار شود و تنها مصاحب او که از
صحابۀ
______________________________
1) در این عبارت زیرکی و زرنگی معاویه مورد توجه بوده گر چه قیصر و کسري بیشتر به جبروت و استبداد و شوکت معروف )
بودهاند.
117
بزرگ است بر خري دیگر و طوري ساده و بیپیرایه حرکت کند که حتّی معاویه متوجه او نشود و از او بگذرد و نفهمد بلکه باید
خلیفه هم حاجب و دربان و قصر و دربار و دبدبه و کبکبه میداشت تا نه تنها عامّۀ مردم، چنانکه معاویه گفته، بلکه قیاصره و
اللّ .
􀀀
اکاسره نیز از ابّهت و شوکت او و دربارش مرعوب شوند!! سبحان ه
و هم لازم بود سعد وقّاص و دیگر امراء و عمّال، که در ایران فرماندار میبودند، به شیوة فرمانداران و سالاران و مرزبانان و دهقانان
ایران به جاه و جلال و عظمت و شوکت توجه میداشتند نه این که قصر سعد و در آن سوزانده شود و در نتیجۀ حاجب داشتن از
کار بر کنار و به دادن نیمی از اموال خود گرفتار گردد.
و هم قابل توجه بلکه تعجب است که خلیفه با آن صلابت در امور دین و شدّت و سخت گیري که فرزند خود را با زدن حدّ و
اجراء حکم الهی نابود میسازد چه گونه فریبکاري و تزویر معاویه را با عبارتی دو پهلو (ویحک ما ناظرتک فی امر اعیب علیک فیه
الّا ترکتنی..) که معلوم نیست مدح است یا قدح میستاید و میگوید:
هیچ گاه در کاري که عیبی در آن بر تو یافتم با تو مناظره نکردم مگر این که مرا به حالی افکندي که ندانستم ترا به آن کار وادارم »
!!« نه ترا امر میکنم و نه نهی » : و در آخر هم، بحسب این نقل، میگوید «! یا از آن باز دارم
118
60 - سلطنت معاویه 41
اشاره
68 از 452
کردار و رفتار معاویه در زمان خلیفۀ دوم، خلیفۀ مقتدر و مراقب و زهد خواه و تواضع طلب، چنان بود که اشاره شد و بیگمان در
زمان خلیفۀ سیم، بویژه در نیمۀ دوم خلافت او، که وضع دستگاه خلافت دستخوش هوي و هوس بنی امیّه و دگرگونه بود، معاویه
در رفتار و کردار خود آزادتر شده و در راه نیل به امانی و آمال خویش بیش از پیش به زمینه سازي و سیاست بازي کار میکرده و
از راهی میرفته است که طبیعت خانوادگی و فطرت شخصی او اقتضاء میداشته است.
در زمان بسیار کوتاه خلافت علی (ع) هم، معاویه در محیط و منطقۀ حکومت و ریاست خویش خود را بکلی غیر مسئول میدانسته
و به استقلال فرمانروایی میداشته و آن چه دل خواهش بوده و سیاستش اقتضاء میکرده، بی این که دین و ایمان جلوگیر و سدّ
راهش باشد، آزادانۀ آن را بکار میبسته است.
پس از آن که علی (ع) به شهادت رسید و شیعیان و پیروان او با فرزندش حسن، که از فاطمۀ زهرا (س)، دختر محبوب و بیهمتاي
سرور جوانان » پیغمبر (ص)، بود و پیغمبر (ص) به او و به برادرش حسین (ع) علاقۀ کامل و محبت وافر میداشت، و آن دو را
میگفت، بیعت کردند معاویه از راه دسیسه سازي و از روي نیرنگ بازي به تطمیع و تهدید و پراکندن زر و سیم و ایجاد « بهشت
نفاق از راه نوید و بیم کسی را که در دامان عصمت و مهد ولایت و آغوش نبوّت و رسالت پرورش و آموزش یافته و در کانون حق
و حقیقت و علم و فضیلت و تقوي و دیانت بالش و فزایش پذیرفته از حق مسلّم و مقام بر حقش محروم ساخت و با آن سابقۀ
خاندان و آن گونه سابقه و آن طرز افکار و اخلاق و اطوار
119
و شخصیّت که میداشت و نمونهاش یاد شد زمام فرمانروایی مطلق را بدست گرفت و به نام خلافت اسلامی و زیر سایۀ لواء دین،
پرچم حکومت خودسرانه و سلطنت جابرانه و مستبدّانۀ آل امیّه را برافراشت و فرمانروایی کسري منشانه و قیصر مآبانۀ امویان را پایه
نهاد.
از همان هنگام که معاویه زمام حکومت را به کف آورد و حقداران و اقرباء یا مدّعیان و رقبا را به وسائل گوناگون و دسایس
رنگارنگ نابود یا خاموش ساخت تمام توجّه خود را به محکم ساختن و استوار داشتن بنیاد حکومت جائرانه و بسط و توسعه و نفوذ
سلطنت کسري مآبانه و حتی به پیروي از اکاسره و قیاصره به استدامه و استبقاء آن در اعقاب ناشایسته و اخلاف نادرست خویش
مصروف داشت.
وضع ساده و بسیط و، در همان حال، مشحون بفضل و دانش و مقرون بتقوي و فضیلت و همراه با تعلیم و تربیت و ارشاد و هدایت
و، بالاجمال، حقّ و حقیقت که از مختصات محافل رسالت و از مظاهر مجالس خلافت میبود، از میان رفت و وضعی دگرگونه به
میان آمد: دربار سلطنت کسروي و دستگاه جبروت و شوکت قیصري تشکیل یافت، بساط خلاف حقیقت گسترده شد و شیوة
بیحقیقتی و، باصطلاح عصر ما، سیاستمداري رایج و به جاي روش محمّدي روش کسروي مستقر شد و دوستی اهل بیت عصمت و
طهارت و پیروي از ایشان، که سنّت و سیرة جد خود پیغمبر (ص) را پیرو میبودند، جرم بشمار آمد و دانشمندانی حقگو و دین
از لحاظ عزّت و مناعت و فقاهت » دارانی حقیقتخواه چون حجر بن عدي و عمرو بن حمق و دیگر یاران او، که به گفتۀ عائشه
به نام این جرم به فرمان با وضعی بسیار فجیع باز هم قیصر مآبانۀ و مستبدّانۀ نابود و به درجه شهادت نائل « سران عرب بودند
گردیدند.
مشرّف بودن به آیین پاك اسلام در همه، یا بیشتر، از مدت رسالت و ملازمت داشتن با پیغمبر (ص) در همه، یا اکثر، آن مدّت و
فداکاریهاي بیمانند در راه
120
حفظ پیغمبر (ص) و جانبازیهاي کم نظیر براي پشتیبانی از دعوت و در راه ترویج دین و پیشرفت ایمان و نظائر این فضائل، از مزایا و
69 از 452
اوصافی میبود که خلفاء راشدین، کم یا بیش، به آنها اتصاف و اشتهار میداشتند و جمهور صحابه که دانشمندان اسلامی آن
عهد، از ایشان و در میان ایشان میبودند باین گونه اوصاف و مزایا براي آنان اعتراف و اذعان میکردند و از این رو در برابر علم و
عمل ایشان ناگزیر به طوع و رغبت، کم یا بیش، سر تسلیم فرود میآوردند.
معاویه در همۀ آن اوصاف و مزایا نسبت به خلفاي راشدین بر خلاف میبوده:
تشرّفش به اسلام و ملازمتش با پیغمبر مدتی کوتاه داشته و در زمانی بسیار کم و ناچیز بوده است چه معاویه و پدرش، ابو سفیان، و
مادرش، هند جگرخوار، تا هنگام فتح مکّه (بیستم ماه رمضان از سال هشتم هجري- نزدیک به سه سال پیش از وفات پیغمبر- ص)
بر همان عناد، و لجاج و جهالت و ضلالت خود برقرار بوده و در عداوت با پیغمبر (ص) ظاهرا و باطنا پافشاري مینموده و با اسلام و
اهل آن معارضه و مبارزه میداشتهاند.
ابو سفیان چون خود را مقهور و مغلوب دید با کراهت نمایان، بظاهر شهادتین بر زبان راند و خود را از کشته شدن رهایی داد و
در آمدند. بعد از فتح مکّه هم تا پیغمبر (ص) زنده بود به ابو سفیان « طلقاء » ، آزاد شد لیکن معاویه و مادرش در عداد، باصطلاح
از سهام زکاة سهمی داده میشد و بدین وسیله از او و فرزندان او و بستگانش دل جویی بعمل میآمد تا، به « مؤلّفۀ قلوبهم » بعنوان
اقتضاي سست اعتقادي یا بی ایمانی که داشتهاند، به فساد و اخلال تظاهر نکنند.
این مضمون را آورده است: « العقد الفرید » فقیه مالکی در جزء پنجم ( 12 ) از کتاب
مالک بن دینار گفته است: ..»
هنگام رحلت پیغمبر (ص) ابو سفیان در بیرون مدینه بود چون به مدینه در آمد
121
و دانست که پیغمبر (ص) وفات یافته و ابو بکر به خلافت رسیده گفت: پس دو ضعیف:
علی و عباس کجایند؟..
پس از آن گفت: غباري را مینگرم که جز خون آن را فرو نمینشاند.. »
پس عمر به ابو بکر گفت: »
ابو سفیان به مدینه در آمده و شرّي به راه خواهد انداخت. پیغمبر وي را بر اسلام تألیف میکرد تو اکنون آن چه را از صدقات »
« (زکوات) در بیرون مدینه جبایت و جمع کرده است به او واگذار. ابو بکر چنان کرد پس ابو سفیان خرسند شد و بیعت نمود
معاویه، به استثناي این دو سه سال اخیر از حیات پیغمبر (ص)، در تمام دورة دعوت، بر شرك خود پایدار بوده و به همراهی پدر و
مادر در راه آزار پیغمبر و یاران او و نابودي دین و ایمان کوششی فراوان و دشمنی و مبارزه نمایان میداشته است زیرا از طرفی
و دشمنی و تعصّب میان این دو خاندان ریشه داشته و از طرفی دیگر به « هاشم » بوده و پیغمبر (ص) از سلالۀ « امیّه » چون از دودمان
خداشناسی و بت پرستی خو گرفته و بالاتر از همه نخوت و کبر و بلند پروازي و ریاست جویی که با خون وي آمیخته و با شیرش
سرشته بوده نمیگذاشته است که در برابر حق و حقیقت فروتن باشد و فرمانبردار گردد و خدا و پیامبر او را اطاعت کند پس تا
هنگامی که از او ساخته میشده و توانایی میداشته از دشمنی دم میزده و راه مخالف میسپرده است.
سوابق نکوهیدة معاویه اگر بر مردم کشورهاي تازه مسلمان و بر ملل بیسابقه مانند اهل شام، که از شرق رسالت و مرکز خلافت به
دور بوده و یا بر کسانی که بعد از هجرت و رحلت متولّد گردیده و به واسطۀ کمی سنّ، اوائل ایام طلوع دین و سوابق اوضاع اسلام
و احوال مسلمین را ادراك نکرده و از دوست و دشمن سابق اطلاع نداشتهاند روشن نبوده بر مردم مکه و مدینه، بویژه باقی ماندگان
از صحابه، که زمام داران علم دین و نخستین گروندگان و پذیرندگان خجسته آیین میبودهاند بسیار روشن و آشکار میبوده است.
122
70 از 452
احراز ،« اهل حلّ و عقد » از « اجماع » یا دست کم به ادّعاء ،« نصب » بعلاوه، معاویه این مقام شامخ دینی را از راه استناد به نصّ و
و زور و متوسل شدن به کید و غرور بر آن دست یافته است. «1» نکرده بلکه به وسیلۀ زر
مهمّتر این که همه یا بیشتر از بزرگان علم و عمل و گروهی از صحابۀ کبار با علی (ع) و فرزندش، حسن، بیعت میداشته و از
فرمان میبرده و محبّت عترت را در « ثقلین » بستگان جدّي و شیفتگان صمیمی ایشان بشمار میبوده و گفتۀ پیغمبر (ص) را در بارة
دل میداشته و ازین روي با معاویه و درباریان و فرمانداران همانندش، که دشمنان اهل بیت میبوده، میانه و مناسبتی نداشته و هماره
از آنان حذر میداشته و دوري و اجتناب میجسته و انحرافشان را از شاه راه دین آشکار یاد میکردهاند.
آن چه از مجموع گفتههاي بزرگان از مورّخان مشهور و مورد اعتماد اهل تسنّن در بارة معاویه بر اهل انصاف و اشخاص دور از
تعصّب و اعتساف روشن میگردد اینست که: معاویه مردي زرنگ و، باصطلاح عصر ما، شخصی سیاسی و بی حقیقت و از آن سو
هم خود پسند، دنیا پرست و جاهطلب بوده و در راه رسیدن به مقام و نیل به مقصود هیچ چیز را رادع و مانع خود نمیدانسته است.
124 )، از عتبی از پدرش، آورده که معاویه به قریش این مضمون را گفته است: ) « العقد الفرید » فقیه مالکی، در جزء پنجم از
میخواهید از خود و از شما به شما بازگو کنم؟ »
گفتند: بگو. »
گفت: چون شما بیفتید من پرواز میکنم و چون شما پرواز کنید من میافتم. »
و اگر پریدن من با پرواز شما همراه آید ناگزیر هر دو فرو افتیم.
باز همو در همان کتاب (همان جزء و همان ) این مضمون را آورده است:
______________________________
1) از امام چهارم شیعه، زین العابدین (ع)، علی بن حسین (ع)، روایت است که: )
.« ان علیا کان یقاتله معاویۀ بذهبه »
123
معاویه میگفته است: »
اگر میان من و مردم مویی باشد هر گز آن مو پاره نخواهد شد زیرا هنگامی که ایشان آن را بسوي خود بکشند من سست میگیرم »
.« و چون ایشان وادهند و سست بگیرند من آن را بسوي خویش پیش میکشم
باز هم در همان کتاب (همان جزء و همان ) این مضمون آورده شده است:
زیاد بن ابیه گفته است: »
هیچ گاه معاویه بر من غلبه نیافت مگر در این مورد که یکی از عمّال، بدهی خراج داشت من از او به سختی مطالبه میکردم »
گریخت و به نزد معاویه رفت. من به معاویه نوشتم پناه دادن باین شخص موجب فساد کار من و تو خواهد بود.
معاویه پاسخم را چنین نوشت: »
من و ترا چنان نشاید که مردم را به یک سیاست برانیم: هر دو اگر نرمی بکار بریم مردم نافرمانی پیش گیرند و اگر هر دو سخت »
ابن اثیر، « گیري پیش گیریم مردم را نابود خواهیم ساخت. پس تو خشونت و سختی را بکار بر و من از راه مهربانی و نرمی میروم
جزء سیم- 220 - پس از این که نوشته است معاویه هنگامی که زیاد از جانب علی (ع) بر فارس ) « الکامل » در کتاب
حکومت میداشته نامهاي تهدید آمیز که ضمنا به ولادت زیاد از ابو سفیان تعریض داشته بوي نوشته و زیاد پس از خواندن نامه بپا
خاسته و مردم را که فراهم خواسته مخاطب ساخته و چنین گفته است:
چنین آورده است: («.. العجب کلّ العجب من ابن آکلۀ الاکباد و رأس النّفاق »
71 از 452
و بلغ ذلک علیّا فکتب الیه (یعنی إلی زیاد) انّی ولّیتک.. و قد کانت من ابی سفیان فلتۀ من امانی الباطل و کذب النّفس لا توجب له »
میراثا و لا تحلّ له نسبا و انّ معاویۀ یاتی الانسان من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله.
« فاحذر ثمّ احذر. و السّلام
124
ابن ابی الحدید، در جلد چهارم از شرح نهج البلاغه ( 64 )، چنین آورده است:
و من کتاب له، علیه السّلام، إلی زیاد بن ابیه.. »
و قد عرفت انّ معاویۀ کتب إلیک یستنزل لبّک و یستقلّ غربک فاحذره فانّما هو الشّیطان یأتی المرء من بین یدیه و من خلفه و عن »
«.. یمینه و عن شماله لیقتحم غفلته و یستلب غرّته
معاویه حتی با مغیره، که یکی از داهیان به نام عرب است بتعبیر خودش به خدعه و نیرنگ رفته و بدین نیرنگ چنانکه در تاریخ
است زمینه خلافت یزید را آماده ساخته است.
طبري در جزء چهارم تاریخ ( 245 ) چنین آورده است:
انّ المغیرة کتب إلی معاویۀ: »
امّا بعد فانّی قد کبرت سنّی و رقّ عظمی و شنفت لی قریش. »
فان رأیت ان تعزلنی فاعزلنی. »
فکتب الیه معاویۀ: »
جاءنی کتابک تذکر فیه انّه کبرت سنّک فلعمري ما اکل عمرك غیرك و تذکر انّ قریشا شنفت لک و لعمري ما اصبت خیرا الّا »
منهم.
خلاصه این که خدا و پیغمبر (ص) و « و تسألنی ان اعزلک فقد فعلت، فان تک صادقا فقد شفّعتک و ان تک مخادعا فقد خدعتک
دین و ایمان تا حدّي مورد توجّه و توجیه معاویه بوده که در نیل به مقاصد و اغراض شخصی وي مورد استفاده قرار گیرد و گر نه
بی ملاحظه و به صراحت مقصود خویش را مقدم و دین و ایمان را بر کنار میداشته بدان حدّ که خود را به کلّی آزاد میشناخته در
این باره حتی خود را به تاویل هم نیازمند نمیدیده تا کسانی را که به دوستی او تعصّب بیجا میورزند و عمل بر صحّت را بهانه
میسازند، دست کم، بدین بهانه
125
کارهاي « خطاء در اجتهاد » و « تأویل » و « اجتهاد » بوده و تاویل کرده و بر خطا رفته بتوانند عذري بتراشند و بعنوان « مجتهد » که
ناصواب و خطاهاي عمدي وي را اصلاح و تصویب کنند.
جزء پنجم)، این مضمون را نوشته است: ) « العقد الفرید » فقیه و قاضی مالکی، در کتاب
روزي معاویه به عمرو عاص گفت: »
شگفت انگیزترین چیزها چیست؟ پاسخ داد: »
این که کسی بر حقّ کسی دیگر، که حق با او است به ناروا غلبه کند. پس معاویه گفت: »
مقصود عمرو عاص از آن چه عجیب « و از این عجیبتر آنست که چیزي بنا حق به کسی بی حق بی این که غلبه کند داده شود »
دانسته غلبۀ معاویه است بر علی (ع) و فرزندش و مقصود معاویه از آن چه اعجب دانسته غلبۀ عمرو عاص است بر حکومت مصر.
126
معاویه و عمرو عاص
72 از 452
ابن ابی الحدید (عزّ الدین عبد الحمید بن محمد معتزلی مدائنی- متوفّی به سال 655 ه. ق)، در شرح نهج البلاغه (جلد اول- جزء
و لم یبایع حتّی شرط ان یؤتیه علی البیعۀ ثمنا. » دوم-) در ذیل این جمله از خطبه
در بارة دعوت معاویه از عمرو عاص، که در مصر بوده، براي همکاري در مخالفت و «.. فلا ظفرت ید البائع و خزیت أمانۀ المبتاع
منازعت با علی (ع) شرحی مفصل آورده تا بدانجا رسیده که عمرو عاص پس از دیدن نامۀ معاویه و مشاوره با دو فرزند خود: عبد
اللّ به توقّف عمرو در مصر و عدم اجابت وي دعوت معاویه را و راي دادن محمد به اجابت و رفتن به
􀀀
اللّ و محمد و راي دادن عبد ه
􀀀
ه
و در پایان تردید، برگزیدن عمرو رفتن به « اللّ براي دین و راي محمد براي دنیاي من بهتر است
􀀀
راي عبد ه » شام و گفتن عمرو که
شام را و ملاقات او در شام با معاویه و مکایده و فریبکاري آن دو با یکدیگر شرحی مفصل، بنقل از نصر بن مزاحم، آورده و پس از
همۀ این تفاصیل مضمون زیر را از عمرو بن سعد نقل کرده است:
معاویه به عمرو عاص گفت: »
اللّ من ترا بجهاد این مرد که خدا را نافرمانی! و عصاي مسلمین را شقّ! و فتنه را آشکار! و رحم را قطع! و جماعت را
􀀀
ابو عبد ه »
متفرق کرده! و خلیفه را بقتل رسانده! دعوت میکنم.
عمرو گفت: او کیست؟ معاویه پاسخ داد: علی!. عمرو گفت: »
به خدا سوگند که تو با علی همطراز نیستی: ترا هجرت او، سابقۀ او، »
127
مصاحبت او، جهاد او، علم او، فقاهت او هیچ کدام نیست. بعلاوه به خدا سوگند او را در فنون جنگ مهارتی است که هیچ کس به
پایهاش نمیرسد.
آنگاه گفت: »
از این بگذر و بگو اگر من در این کار بزرگ، که غرر و خطر آن بر تو به خوبی روشن است، با تو همکاري و ترا یاري کنم و در »
جنگ با علی همدست و همکار تو باشم مرا چه خواهی داد؟
معاویه گفت: آن چه خودت بدان حکم کنی. »
عمرو پاسخ داد: مصر را طعمۀ من قرار ده. معاویه خاموش شد. »
نصر، در روایتی از غیر عمرو بن سعد، آورده است که: »
پس معاویه گفت: »
اللّ من خوش ندارم که عرب در بارة تو با هم به سخن در آیند و بگویند تو براي خاطر دنیا باین کار اقدام کردي.
􀀀
ابو عبد ه »
عمرو گفت: »
معاویه خود را بیهوده رنج مده و از این گونه سخنان به میان میاور و از کید و حیله با من در گذر و دست از تزویر و فریبکاري »
عین عبارتی که از عمرو نقل شده این جمله است » « بردار. من کسی نیستم که با این گونه سخنان فریفته شوم. من فریب نمیخورم
ابن ابی الحدید از قول شیخ و استاد خود، ابو القاسم بلخی این مضمون را در ذیل این جمله آورده است: « دعنی عنک »
این گفتۀ عمرو کنایه است از الحاد بلکه صریح است در آن، چه معنی آن چنین است: وا گذار کلامی را که اصل ندارد زیرا »
عمرو عاص همیشه » : آنگاه از قول شیخ خویش گفته است «! اعتقاد به آخرت و این که متاع دنیا فروخته نمیشود از خرافات است
ملحد بوده و هیچ گاه
128
73 از 452
«.. در زندقه و الحاد تردید نداشته و معاویه هم در این امر مانند او بوده است
صفحۀ 102 )، چنین آورده است: ) « العقد الفرید » ابن عبد ربّه فقیه مالکی مذهب، در جزء پنجم از
و کتب عمرو إلی معاویۀ: »
معاوي لا اعطیک دینی و لم أنل به منک دنیا، فانظرن کیف تصنع
و ما الدّین و الدّنیا سواء و انّنی لآخذ ما تعطی و رأسی مقنّع
فان تعطنی مصرا فاربح صفقۀ اخذت بها شیخا یضرّ و ینفع
برگردیم بدنبالۀ مذاکرات معاویه با عمرو. چون عمرو گفت: من فریب نمیخورم معاویه گفت:
اگر بخواهم من ترا فریب دهم میتوانم. »
عمرو گفت: نه، به خدا سوگند مانند من کسی فریب نمیخورد. من از آن زیرکتر و باهوشتر هستم. »
معاویه گفت: نزدیک بیا تا سخنی نهانی به تو بگویم. عمرو بوي نزدیک شد تا معاویه سر به گوش او بگذارد و سخن خویش را »
بگوید.
معاویه گوش عمرو را به دندان گرفت و گزید و گفت: هان دیدي چه گونه فریب خوردي؟ آیا در اینجا جز من و خودت کسی را »
میبینی که بسر گوشی نیاز افتد؟
تا آنجا که معاویه به عمرو گفت:
آیا نمیدانی که مصر به اندازة عراق مهمّ است؟ »
عمرو پاسخ داد: »
آري، لیکن مصر از آن من خواهد بود. هنگامی که از آن تو باشد و آن »
129
هنگامی است که بتوانی بر علی غالب شوي و عراق را بدست آوري.
عتبه، برادر معاویه، که معاویه به راهنمائی او عمرو را از مصر خواسته بود به معاویه گفت: آیا خرسند نیستی که عمرو را با دادن »
مصر به او بخري؟.
معاویه دستور داد که آن شب عتبه در نزد وي بماند تا در این باره اندیشه کند و تصمیم بگیرد. »
آن شب عتبه ماند و، به طوري که معاویه آوازش را بشنود، با خود ابیاتی را خواند که از آن جمله است: »
اعط عمرا انّ عمرا تارك دینه الیوم الدنیا لم تحز
اعطه مصرا و زده مثلها انّما مصر لمن عزّ فبزّ
چون معاویه این ابیات را بشنید عمرو را بخواست و مصر را بوي واگذاشت.
علی ان لا ینقض شرط » در قرار دادي که میان ایشان براي اقطاع مصر از طرف معاویه و عمرو تنظیم شد به دستور معاویه جملۀ »
پس هر یک از « علی ان لا تنقض طاعۀ، شرطا » گنجانیده شد. عمرو چون نامه را از کاتب گرفته و جمله را دید در آن نوشت « طاعۀ
باز ابن ابی الحدید این مضمون را گفته است: « ایشان با دیگري فریب بکار برد و نیرنگ زد
قسمت بالا را آورده لیکن آن را تفسیر نکرده است. « الکامل » در کتاب ،«1» ابو العباس محمد بن یزید، مبرّد »
مصر متعلق است به عمرو بدین شرط، که او » تفسیر و توضیح آن چنین است که معاویه به کاتب خود دستور داده است که بنویسد »
شرط اطاعت را نشکند و نافرمانی
______________________________
74 از 452
و « معانی القرآن » و المقتضب و « الکامل » اللغوي النحوي الادیب، کان فصیحا مفوها صاحب نوادر و ظرافۀ اخذ عن المازنی، له » (1)
و غیرها توفی ببغداد سنۀ 285 (رفه) « طبقات النحاة البصریین »
130
و منظورش این بود که از عمرو بر بیعت و اطاعت مطلقه، که به هیچ شرطی معلّق و مشروط نباشد اقرار بگیرد و این نیرنگ و « نکند
مکري بوده که اگر عمرو آن را در نمییافت و متوجه نمیبود و میپذیرفت معاویه میتوانست هر وقت بخواهد از عطا و بخشش
خود برگردد و مصر را از عمرو باز پس بگیرد و به خود برگرداند لیکن عمرو نمیتوانست و حق نداشت که از طاعت معاویه رو
برگرداند و چنین احتجاج کند که چون معاویه از عطاء خویش برگشته و مصر را باز پس گرفته من هم از اطاعت او برمیگردم و
بیعت خود را نابود میگیرم زیرا بحسب شرطی که معاویه گنجانده اطاعت عمرو از معاویه لازم و واجب افتاده خواه مصر را از او
پس بگیرد یا این که در دست او باقی بگذارد.
عمرو چون باین نکته توجّه یافت و نیرنگ معاویه را درك کرد نگذاشت قرار داد بدان گونه تمام شود و کاتب را دستور داد که »
عبارت او را به جاي عبارت معاویه بنویسد و منظورش این بود که به سود خود از معاویه اقرار بگیرد که هر گاه معاویه را اطاعت
میکند اطاعت او موجب نگردد که معاویه بتواند شرط تسلیم مصر را بوي بشکند، پس هر دو با هم مکیدت و مکر، آغاز و نیرنگ
101 )، به اسناد از سفیان بن عیینه از ) « العقد الفرید » فقیه مالکی، ابن عبد ربّه، در جزء پنجم از کتاب « و فریب ساز کردند
حسن بصري این مضمون را آورده است:
به خدا سوگند معاویه میدانست که اگر عمرو عاص با وي بیعت نکند کار خلافت بر او تمام نمیشود از این رو عمرو را گفت: »
عمرو گفت: .« از من پیروي کن »
چرا پیرو تو شوم؟ براي آخرت؟ به خدا سوگند آخرتی با تو نیست. یا براي خاطر دنیا؟ پس به خدا چنین کاري نخواهم کرد مگر »
معاویه گفت: پذیرفتم تو در دنیا هم مرا شریکی. » ! این که مرا در دنیا با خود شریک سازي
عمرو گفت: بنویس که مصر و شهرستان آن مرا باشد. »
پس نوشت که مصر و شهرستانش عمرو را باشد. و در پایان نامه یاد کرد که »
131
بر عمرو هم اطاعت و فرمانبري باشد. عمرو گفت: و هم بنویس که اطاعت و فرمانبرداري چیزي را از شرط کم نمیکند. معاویه
گفت: نباید این نوشته را کسی ببیند. عمرو گفت:
«! باید بنویسی. پس معاویه ناگزیر آن چه را عمرو خواست نوشت و بدو داد. به خدا سوگند چاره و گزیري جز نوشتن آن نداشت
معاویه و عمرو عاص با هم بسیار سنخیّت میداشته، و از یک خمیره و سرشت بودهاند و به گفته پیغمبر اکرم (ص) این دو تن چنان
بودهاند که هیچ گاه براي کاري خیر با هم فراهم نمیآمدهاند.
جزء پنجم 102 ) این مضمون را آورده است. ) « العقد الفرید » فقیه مالکی، ابن عبد ربه، در کتاب
و عمرو براي ساختن کار علی، همراهی و «1» او قرار داد « طعمۀ » گفتهاند: چون عمرو عاص بر معاویه در آمد و معاویه مصر را »
همکاري معاویه را بپا خاست به معاویه گفت:
در اینجا مردي است به نام و شریف که اگر در این کار همراه گردد و مساعدت ما را قیام کند به خدا سوگند به وسیلۀ وي دلهاي »
مردم را به خود میکشانی و آن مرد، عبادة بن صامت است.
معاویه کس بدو فرستاد و او را بخواست. چون عباده بر معاویه در آمد میان معاویه و عمرو عاص که پهلوي هم نشسته بودند فاصله »
انداخت و خود در آن میان نشست.
75 از 452
معاویه بحمد خدا و سپاس او پرداخت آنگاه از فضل و سابقۀ عباده سخن راند »
______________________________
و قال عمرو بن العاص لمعاویۀ: أ لست » 1) یعنی بموجب نوشته و شرط. ابن اثیر (در جزء سیم 262 ) از الکامل نوشته است )
اللّ عین عبارت را آورده
􀀀
طبري هم در جزء چهارم 247 به اسناد از علی بن عبید ه «! أنصح الناس لک؟ قال: بذلک نلت ما نلت
است.
132
از آن پس از فضل عثمان یاد کرد و در آخر از عباده خواست که به همراهی او براي خونخواهی عثمان قیام کند و او را در این کار
یار باشد.
عباده گفت: آن چه گفتی شنیدم. آیا میدانی من چرا میان شما دو تن نشستم و شما را بنشستن خود از هم جدا کردم؟ »
گفتند: آري، براي فضل و سابقه و شرفت. »
گفت: نه، به خدا سوگند از این جهت نبود که میان شما فاصله انداختم و نشستم بلکه از آن روي بود که چون در غزوة تبوك ما »
در رکاب پیغمبر (ص) رهسپار بودیم ناگهان شما دو تن را که رهسپار بودید و هم اکنون با هم در سخن و گفتارید دید پس پیغمبر
(ص) بما رو آورد و گفت:
«.. و اینک من شما دو تن را از این اجتماع، نهی میکنم «؟ اذا رأیتموهما اجتمعا ففرّقوا بینهما فإنّهما لا یجتمعان علی خیر ابدا »
طبري، در جزء چهارم از تاریخ ( 144 )، مسندا، چنین آورده است:
عمرو عاص با گروهی از اهل مصر بقصد دیدار معاویه به شام، وارد شدند. »
در آیید براي این که در نظر او بزرگ بنمایید بر او به خلافت سلام مکنید و تا شما « ابن هند » عمرو به همراهان خود گفت: چون بر
را ممکن باشد و بتوانید او را کوچک بشمارید.
ابن » معاویه که به فراست این دستور عمرو را دریافته و پیش بینی کرده بود دربانان و نگهبانان خود را گفت: چنان میدانیم که »
کار مرا پیش مصریان سبک و کوچک گرفته پس هنگامی که بخواهند بر من در آیند به درشتی و سختی که ممکن باشد و « نابغه
بتوانید با ایشان برخورد کنید به طوري که هیچ یک از آنان بمن نرسد مگر این که در اندیشه جان و رهایی خود از نابودي باشد.
دربانان چنین کردند.
پس نخستین کسی از ایشان که به نام ابن الخیاط خوانده میشد چون به مجلس معاویه در آمد زبانش گرفت و درمانده شد و »
بیاختیار گفت: السّلام علیک یا
133
اللّ ! دیگران هم که خود را باخته بودند از او پیروي کردند و معاویه را به رسالت سلام دادند. چون از نزد معاویه بازگشتند
􀀀
رسول ه
دنیا «!! عمرو به ایشان گفت: نفرین خدا بر شما باد من شما را گفتم: معاویه را به امارت سلام گویید شما او را به رسالت سلام گفتید
داري و سیاستمداري (باصطلاح امروز) و ریاست خواهی معاویه چنان قوي بوده که نه تنها دین و ایمان را در برابر سیاست ریاست
خود به چیزي نمیشمرده بلکه حمیّت و عصبیت عربی و رشک ناموسداري را نیز در هنگامی که سیاستش اقتضاء میداشته زیر پا
میگذاشته است.
فقیه مالکی، ابن عبد ربه، (در جزء ششم از العقد الفرید) این مضمون را آورده است:
یزید پسر معاویه روزي پدر را گفت: »
عبد الرحمن بن حسان بن ثابت با دخترت، رمله، مغازله و معاشقه دارد و در بارهاش به غزل سرایی و تشبیب میپردازد. »
76 از 452
معاویه گفت: چه میگوید؟ »
یزید پاسخ داد: میگوید: »
هی بیضاء مثل لؤلؤة الغوّاص صیغت من لؤلؤ مکنون
معاویه گفت: راست گفته است: »
یزید گفت: باز هم میگوید: »
و اذا نسبتها لم تجدها فی نساء من المکارم دون
معاویه گفت: باز هم راست گفته است: »
یزید گفت: باز هم گفته است: »
ثمّ حاصرتها إلی القبّۀ الخضراء نمشی فی مرمر مسنون.
معاویه گفت: این را دروغ گفته است: »
134
یزید گفت: آیا نمیفرستی » «1» معاویه گفت: مطلبی مهم نیست » ( آورده (یعنی نشانی داده است « فی مرمر » یزید گفت: در این شعر »
سرش را برایت بیاورند؟
معاویه گفت: پسرك من اگر چنین کنم براي تو بدتر خواهد بود چه این که این موضوع بر سر زبانها میافتد و در بارهاش »
.« گفتگوها به میان میآید از این موضوع درگذر و از آن آزار و رنج مبر
143 ) این قضیه را به چند طریق که در یکی از آنها تشبیب را در بارة - جزء 13 - 141 ) « الاغانی » ابو الفرج اموي اصفهانی در
خواهر معاویه نقل کرده آورده و در دو طریق عمل معاویه را بعد از مذاکرة یزید (یا مردم) با وي براي عقوبت و کیفر عبد الرّحمن
بدین مضمون یاد کرده است:
معاویه خندید و به یزید (یا به مردم) گفت: من او را از راهی دیگر، نه از راه کیفر، چاره خواهم کرد و صبر نمود تا وفد انصار که »
عبد الرحمن هم با ایشان بود از مدینه به شام آمدند و بر او وارد شدند، پس عبد الرحمن را که معمولا در پایین مجلس و آخر مردم
مینشست به نزدیک خود خواند و بر تخت خویش نشاند و مورد توجّه و گفتگویش قرار داد. آنگاه بوي گفت: دختر دیگرم از تو
گلهمند است و بر تو خشمگین!
______________________________
و لا کل هذا یا بنی ثم ضحک و قال: » : بعد از این جمله چنین آورده « الاغانی » 1) در )
أنشدنی ما قال ایضا فانشده قوله:
قبۀ من مراجل نصبوها عند حد الشتاء فی قیطون
عن یساري اذا دخلت من الباب و ان کنت خارجا فیمینی
تجعل الند و الالوة و العود صلاء لها علی الکانون
و قباء قد اشرجت و بیوت نطقت بالریحان و الزرجونی
آنگاه معاویه گفته است: پسرك من در این گفتهها نه قتلی واجب است و نه عقوبتی کمتر از آن لیکن ما او را ببخشش و صله و »
گذشت رام خواهیم کرد.
135
پرسید: چرا و در چه امري؟ معاویه گفت در بارة این که تو خواهرش، رمله، را ستایش کرده و او را واگذاشته و در بارهاش سخنی
77 از 452
عبد الرحمن گفت: حق با او است و من پوزش میخواهم و در بارة وي نیز کوتاهی نخواهم کرد. و پس از آن اشعاري » ! نگفتهاي
نیز در آن موضوع سرود.
مردم برخی گفتند: ما را گمان چنان بود که تشبیب و تغزّل عبد الرحمن را حقیقتی بوده لیکن اینک معلوم شد که به دستور معاویه »
و امر او این کار انجام یافته نه از روي واقع و حقیقت. برخی دیگر که میدانستند معاویه را دختري دیگر نیست و به سیاست و
با این «! نیرنگ عبد الرحمن را فریب داده تا مردم باور کنند که گفتۀ عبد الرحمن در بارة رمله نیز بی اصل و بیحقیقت بوده است
سیاست و دادن صلۀ زیاد به عبد الرحمن این قضیه مسکوت مانده است.
در سیاست معاویه نیرنگ و فریب و دادن زر و سیم و توسّل به امید و بیم رکن اصلی و اساسی بوده است.
اللّ بجلی از جانب علی (ع) در شام بود
􀀀
نصر بن مزاحم، بنقل ابن ابی الحدید، پس از این که گفته است: هنگامی که جریر بن عبد ه
تا از معاویه بیعت یا پاسخ بگیرد و او با جریر به حیله و فریب و نیرنگ رفتار میکرد و کار را به امروز و فردا میانداخت، چنین
نوشته است:
روزي معاویه با عمرو عاص گفت: خوب است نامههایی در بارة عثمان به مردم مکّه بنویسیم تا اگر نتوانیم بدین حیله و سیاست »
ایشان را با خود همداستان و همراز سازیم دست کم آنان را از مخالفت با خود باز داریم.. از جمله کسانی که بوي نامه نوشتند عبد
اللّ در پاسخ نامۀ ایشان چنین نوشت:
􀀀
اللّ عمر بود. عبد ه
􀀀
ه
امّا بعد فلعمري لقد اخطأتما موضع النّصرة.. و ما أنتما و المشورة؟ »
.« و ما أنتما و الخلافۀ؟ امّا أنت یا معاویه فطلیق و امّا أنت یا عمرو فظنین الا فکفّا أنفسکما فلیس لکم فینا ولیّ و لا نصیر. و السلام
136
« العقد الفرید » پس از جنگ جمل، میان علی (ع) و معاویه نامههایی ردّ و بدل گردیده که در کتب معتبر آورده شده. از جمله در
نامهاي را، که شاید نخستین نامه علی (ع) بعد از جنگ جمل به معاویه باشد نقل کرده بدین مضمون:
همانا بیعت من در مدینه بر تو، با این که تو در شامی، لازم و واجب افتاد زیرا همان گروهی که با ابو بکر و عمر و عثمان بیعت ..»
کردهاند و بهمان قراري که با ایشان بیعت کردهاند با من هم بیعت کردهاند پس حاضر را حق اختیار و غائب را حقّ رد نبوده است
بلکه شوري حق مهاجران و انصار است.. پس در آن چه مسلمین در آن داخل شدهاند داخل شو..
و این که در بارة کشندگان عثمان سخن بسیار میگویی پس هر گاه تو از مخالفت خویش دست برداري و در آن چه مسلمین در
آمدهاند درآیی و ایشان را نزد من به محاکمه بخواهی من تو و ایشان را بحکم کتاب خدا وامیدارم لیکن آن چه اکنون اراده کرده
و بدان نظر داري فریب کودك است از این رو اگر به دیده عقل، نه از روي هوي بنگري بیگمان مرا از خون عثمان بیش از همۀ
قریش منزّه و بر کنار مییابی.
«.. هستی که خلافت بر ایشان حلال و روا نیست و در شوري نمیتوانند داخل گردند « طلقاء » و بدان که تو از جملۀ »
در نامۀ دیگر، که مفصل است، و شاید آخرین نامهاي باشد که پیش از جنگ صفّین از کوفه به معاویه نوشته، در آخر آن چنین
آورده است:
اللّ (ص) فقال:
􀀀
و قد کان ابوك ابو سفیان اتانی حین قبض رسول ه »
فکنت انا الّذي ابیت علیه مخافۀ الفرقۀ بین المسلمین لقرب » ، ابسط یدك ابایعک فانت احقّ بمقام محمّد و اولی النّاس بهذا الأمر »
.« اللّ علیک
􀀀
ما کان ابوك یعرف تصب رشدك و الّا نستعین ه » النّاس بالکفر، فابوك کان اعلم بحقّی منک فان تعرف من حقّی » عهد
اللّ عمر و کلمات
􀀀
بودن معاویه که پیشتر هم یاد شد و در نامۀ عبد ه « طلیق » موضوع
137
78 از 452
علی (ع) هم به آن تصریح شده موضوعی بوده که همه میدانستهاند و، چه در زمان خود او، و، چه در زمان بعد، در مقام سرزنش و
نکوهش او و خاندانش این کلمه به خود او و اولادش گفته میشده و در حقیقت به او میفهماندهاند که تو بنده و اسیر بودهاي و
پیغمبر (ص) بر تو منّت نهاده و آزادت ساخته است و آزاد شده را خلافت نسزد و فرمانروایش بر مهاجر و انصار نشاید.
هنگامی که در صفّین هنوز میان فریقین، جنگ شروع نشده بود و باصطلاح سفیرانی از هر طرف بسوي طرف دیگر به سفارت و
اصلاح میرفته و قارئان قرآن به گمان این که بتوانند کار را بیاین که کشتاري به میان آید به اصلاح آورند میان فریقین رفت و
آمد میکردهاند. در یکی از این دفعات که معاویه چند تن از قبیل حبیب بن مسلمۀ فهري و شرحبیل بن سمط و معن بن یزید را نزد
علی (ع) فرستاده بود و ایشان کلماتی بیان داشتهاند علی (ع) در طیّ پاسخی که شرحبیل را داده، بنقل ابن ابی الحدید، از نصر بن
مزاحم این کلمات را گفته است:
نخاف ان لم تفعل » فابیت علیهم. فقالوا: لی بایع فإنّ الأمّۀ لا ترضی الّا بک و انّا » ثمّ اتانی النّاس و انا معتزل أمرهم، فقالوا: لی بایع ..»
ان یفترق النّاس.
اللّ له سابقۀ فی الدّین و لا سلف صدق فی
􀀀
إیّاي الّذي لم یجعل ه » فبایعتهم. فلم یرعنی الّا شقاق رجلین قد بایعا و خلاف معاویۀ »
حتّی دخلا فی الإسلام کارهین مکرهین. » و حزب من الاحزاب، لم یزل للّه و لرسوله و للمسلمین عدوّا هو و ابوه » الإسلام، طلیق
«.. من الناس » بیت نبیّکم الّذین لا ینبغی لکم شقاقهم و لا تعدلوا بهم احدا » فیا عجبا لکم و لإجلابکم معه و انقیادکم له و تدعون آل »
ابراهیم بن محمد بیهقی (از علماء قرن چهارم) « المحاسن و المساوي » در کتاب
138
نامهاي را از معاویه به علی علیه السّلام در جنگ صفین آورده بدین خلاصه که:
اگر میدانستیم جنگ میان ما باین مرحله میرسد دست به آن نمیزدیم اکنون نیز دیر نشده که به سازش پردازیم، من از تو شام را »
«.. خواستم تا فرمان پذیر باشم تو نپذیرفتی امروز هم همان را میگویم و میخواهم که دیروز گفتم و خواستم
ما فرزندان عبد مناف همسان و هم شأنیم یکی از ما را بر دیگري برتري نیست که بدان مایه بندهاي را خوار یا آزادي را برده »
آنگاه نامه علی (ع) را در پاسخ نامۀ معاویه چنین نقل کرده است: « خواهیم
تبلغ بنا و بک ما بلغت لم یجنها بعضنا علی بعض و انّا و إیّاك » امّا بعد فقد جاءنی کتابک و تذکر انّک لو علمت انّ الحرب ..»
غایۀ لم نبلغها بعد. » نلتمس
منّی » أمس. و امّا استوائنا فی الخوف و الرّجاء فلست بأمضی علی الشکّ » فامّا طلبک الشّ ام فانّی لم اکن لأعطیک الیوم ما منعتک »
علی الآخرة. » علی الیقین و لیس اهل الشّام بالحرص علی الدّنیا من اهل العراق
کهاشم و لا حرب کعبد المطّلب و لا ابو سفیان کأبی طالب، و لا الطّلیق » و امّا قولک انّا بنو عبد مناف، فکذلک نحن. و لیس أمیّۀ »
«.. کالمهاجر و لا المحقّ کالمبطل
ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: