گروه نرم افزاری آسمان






ولایت عهد یزید و تزویر معاویه



موضوع مهمتري که معاویه انجام داده و وضع استبداد و استیلاء و هم سیاست بازي و دسیسه کاري او را از طرفی و بی اعتنائی او را
به عقاید و آراء بزرگان فقه و هوي داران دین از طرفی دیگر به خوبی میرساند موضوع برگزیدن فرزند ناشایستهاش یزید است به
.« خلافت اسلامی » ولایت عهد و
این کار معاویه طرز فکر وي را در بارة اسلام و خلافت اسلامی به خوبی روشن میسازد و خوب میفهماند که خلافت را سلطنت
میدانسته و از کسري و قیصر پیروي میداشته و میخواسته است این سلطنت مستبدّانه و حکومت جائرانه و جابرانه را، که زیر سایۀ
اسلام و به نیرنگ به نام دین بدست آورده، در خاندان خود برقرار و پایدار سازد و آن را به فرزند و فرزندزادگان خویش هر چند
نادرست و ناشایسته و از لحاظ دین زشت کار و بدکردار باشند بسپارد تا به خیال خام خود نام خویش را باقی بگذارد.
عبد الرحمن پسر ابو بکر، خلیفۀ اول، در سخنانی که میان او و میان مروان در این زمینه، در مدینه، به میان آمده بوي چنین گفته
است:
.««1» و لکنّکم تریدون ان تجعلوها هرقلیّۀ: کلّما مات هرقل قام هرقل ..»
معاویه از همان آغاز سلطنت خود این مطلب را در مغز خویش میپرورانده و به هنگام فرصت کسانی را که براي احراز این مقام
صالح بوده یا ادّعاء صلاحیت را شایسته میبودهاند و امکان مزاحمت ایشان میرفته زیر نظر میداشته و به کشتن و از میان بردن
ایشان
______________________________
1) این کلمات در صفحات بعد، بنقل از ابن اثیر، آورده خواهد شد. )
88 از 452
158
میپرداخته و کسانی دیگر را هم که مخالفت ایشان را احتمال میداده به تطمیع و تهدید و وعد و وعید موافق میساخته و زمینه را
براي منظور فاسد خود آماده و مساعد میخواسته است.
بنقل فقیه مالکی، ابن عبد ربّه (جزء پنجم العقد الفرید) این مضمون را گفته است: ،«1» ابو الحسن مدائنی
چون زیاد بن ابیه در سال پنجاه و سه 53 در گذشت معاویه عهد نامۀ مجعولی را که ولایت عهد یزید در آن بود اظهار کرد و آن »
را بر مردم خواند و بدین کار خواست بیعت مردم را با یزید زمینه بسازد و مردم را کم کم بدان مأنوس کند پس مدت هفت سال
مردم را براي بیعت با یزید آشنا و آماده میساخت. با اشخاصی بعنوان مشاوره سخن به میان میآورد، به نزدیکان مال فراوان
اللّ زبیر
􀀀
میداد، دوران را به خود نزدیک میداشت تا این که بسیاري از اشخاص مهم را با خود موافق کرد و اطمینان یافت پس عبد ه
را گفت: در بارة یزید چه عقیده داري؟
:«2» اللّ چنین پاسخ داد
􀀀
عبد ه
« انّی أنادیک و لا أناجیک. انّ اخاك من صدقک. فانظر قبل ان تتقدّم و تفکّر قبل ان تندّم فإنّ النّظر قبل التّقدّم و التّفکّر قبل التندّم »
______________________________
این مضمون را نوشته است: « المدائنی » ذیل « اللباب » 1) ابن اثیر در کتاب )
اللّ بن ابو سیف مدائنی مولی عبد الرحمن بن سمره قرشی صاحب تصانیف مشهور است.
􀀀
و ابو الحسن علی بن محمد بن عبد ه ..»
زبیر بن بکار و احمد بن ابی خیثمه و غیر این دو از او روایت کردهاند. مدائنی دانشمندي صادق بوده سی سال پی در پی، روزه
میداشته.. و در سال دویست و بیست و چهار ( 224 )، یا بیست و پنج به سن نود و سه سالگی وفات یافته است.
2) چنانکه از تاریخ طبري و غیر آن، برمیآید معاویه با زیاد در بارة ولایت عهد یزید، با مکاتبه، مشاوره کرده و او عجله در این )
امر را صواب نمیدانسته از این رو تا زیاد زنده بوده معاویه این موضوع را آشکار نکرده است.
159
(همانا ترا به آواي رسا بانگ میدهم و به نجوي سخن نمیآورم. هر آینه برادرت کسی است که به تو راست بگوید: پس پیش از
این که به کاري اقدام کنی نیک بنگر و پیش از این که پشیمان گردي خوب اندیشه کن چه نگریستن پیش از جلو رفتن و
اندیشیدن پیش از پشیمان شدن است).
معاویه خندید و گفت: روباهی فریبا!! در بزرگی سجع آموختی از آن چه در بارة برادرزادهات به سجع پرداختی و گفتی میتوانستی
به کمتر از آن بسنده سازي.
تو در بارة بیعت با یزید چه میگویی؟ :«1» آنگاه احنف را مخاطب ساخت و گفت
باز هم ابن عبد ربّه این مضمون را آورده است: « گفت: اگر راست بگویم از تو و اگر دروغ بگویم از خدا میترسم
چون سال پنجاه و پنج درآمد معاویه بتمام شهرهاي اسلامی نامه فرستاد که نمایندگانی براي ملاقات به شام بفرستند از هر شهري »
نمایندگانی بسیج شدند. از جمله کسانی که از مدینه به شام گسیل گردیدند محمد بن عمرو بن حزم بود معاویه با او خلوت کرد و
نظرش را در امر یزید بخواست. وي گفت: پس از خودم، هدایت و ارشاد هیچ یک را به اندازة تو خواهان نیستم همانا یزید از
جهت مال بینیاز و از جهت حسب متوسط است و بیگمان هر حاکمی مسئول رعیت خویش است و خدا از او باز خواست میکند.
پس از خدا بترس و درست بنگر که ولایت کار امّت محمد را بچه کسی واگذار میکنی.
معاویه نفسش قطع شد و آهی سرد از سینه بر آورد و گفت همانا تو مردي ناصح هستی و رأي خود را گفتی و ترا جز این شایسته »
نبود لیکن در نظر من جز پسران
89 از 452
______________________________
1) این پرسش و پاسخ چنانکه به تفصیل خواهد آمد در حجاز واقع شده نه در شام. )
مدائنی وقایع متفرقه را که بعضی در حجاز و برخی در شام وقوع یافته چون به تلخیص و تخلیص نظر داشته بهم مخلوط کرده
چنانکه مذاکره معاویه با ابن زبیر در حجاز و با احنف در شام واقع شده است لیکن ظاهر عبارت منقول از مدائنی چنان است که هر
دو در شام و در یک مجلس بوده است.
160
ایشان و پسر من کسی دیگر نیست و من پسر خود را از پسران ایشان بیشتر دوست دارم از نزد من برو.
آنگاه در میان یاران خود بنشست و نمایندگان را بخواست و از پیش به یاران خویش دستور داد که در پیرامن یزید سخن گویند. »
نخست ضحاك بن قیس به سخن درآمد (در پیرامن یزید، زیاد تعریف و او را براي ولایت عهد تعیین کرد) پس از او عمرو بن
سعید به سخن درآمد (او نیز مانند ضحاك به تعریف و تعیین پرداخت) و معاویه او را تحسین گفت آنگاه یزید بن مقفّع برخاست
و گفت: این، (اشاره به معاویه) امیر مؤمنانست پس اگر هلاك گردد، این، (اشاره به یزید) و اگر کسی نپذیرد، این، (اشاره به
شمشیر خود).
از آن پس احنف بن قیس، معاویه را مخاطب ساخت و گفت: تو از همه کس یزید » ! معاویه گفت: بنشین همانا تو سرور سخنورانی
را بهتر میشناسی و چگونگی وضع شب و روز و آشکار و نهان و خروج و دخول او را میدانی اگر چنان دانی که خدا راضی است
و صلاح امّت است با مردم مشاوره مکن و اگر میدانی که چنان نیست دنیا را به او مبخش در حالی که خود رهسپار آخرتی.
چون احنف این سخن به پرداخت مردم پراکنده شدند و جز سخنان او چیزي را مذاکره نکردند.
باز همو (ابن عبد ربّه) این مضمون را آورده است:
آنگاه مردم با یزید بیعت کردند، یکی از اشخاص که به بیعت یزید خوانده شده بود گفت: خدایا من از شرّ معاویه به تو پناه »
ی􀀀 فَعَس » میبرم. معاویه گفت: از شرّ خودت پناه ببر و بیعت کن. گفت من با اکراه بیعت میکنم معاویه گفت: اي مرد بیعت کن زیرا
.« اللّ فِیهِ خَیْراً کَثِیراً
􀀀
أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ یَجْعَلَ هُ
پس از این که معاویه در شام با این وضع، بیعت گرفت به مروان که از طرف او در مدینه عامل بود نوشت: اهل شام و عراق بیعت
کردند! اکنون از مردم مدینه براي یزید بیعت بگیر.
161
فقیه مالکی ابن عبد ربّه باز این مضمون را نوشته است:
مروان بر مردم مدینه خطبه خواند و آنان را به اطاعت تحریض و از فتنه تحذیر کرد. بزرگان مدینه مانند عبد الرحمن بن ابی بکر و »
اللّ بن عمر بر سخنان او اعتراض و بیعت یزید را انکار کردند و مردم پراکنده شدند.
􀀀
اللّ بن زبیر و عبد ه
􀀀
حسین بن علی و عبد ه
مروان، ماجرا را به معاویه گزارش داد. معاویه با هزار تن سوار بسوي مدینه رهسپار شد و در آنجا چون حسین بن علی را دید گفت »
مرحبا به سرور جوانان اسلام و او را بر اسب سوار کرد، و به عبد الرحمن بن ابی بکر گفت: مرحبا به پیر قریش و پسر صدّیق و :«1»
اللّ زبیر گفت: مرحبا به پسر حواريّ پیغمبر و پسر
􀀀
سرور قریش، و به ابن عمر گفت: مرحبا به صاحب رسول و پسر فاروق و به عبد ه
عمۀ او آنگاه با ایشان به مکه رفت و در آنجا پس از قضاء حجّ دستور داد منبري نهادند و به کعبه نزدیک شد و فرستاد تا حسین
بن علی و عبد الرحمن بن ابی بکر و ابن عمر و ابن زبیر را نزد او ببرند ایشان با هم جمع شدند و قرار دادند که ابن زبیر با معاویه به
سخن پردازد آنگاه به نزد معاویه رفتند.
معاویه پس از ترحیب و تجلیل به ایشان چنین گفت: شما نظر مرا در بارة خود و مهر و مودّتم را به خودتان دانستید، یزید برادر شما
90 از 452
و پسر عمّ شما است من خواستم او را به نام خلافت مقدّم دارم لیکن امر و نهی بدست شما باشد! همه خاموش شدند و ابن زبیر
بدین خلاصه سخن گفت:
میان سه کار یکی را گزین کن: یا به شیوة پیغمبر (ص) کار را به خود امّت واگذار. یا مانند ابو بکر از غیر فرزندان و نزدیکان »
خویش کسی را که شایسته باشد برگزین. یا هم چون عمر کار را به شوري افکن.
______________________________
1) چنانکه از ابن اثیر نقل خواهد شد این گونه برخورد و سخن در مکه بوده و برخورد معاویه در مدینه با این بزرگان به خشونت و )
تهدید بوده است. یعنی نخست در مدینه با آنان به درشتی و ناهنجاري رفتار و از آنان اعراض کرده پس از آن در مکه ورق را
برگردانده و از راه مداهنه و مجامله در آمده است.
162
معاویه گفت: آیا جز این سخن و راهی هست؟ گفت: نه. از دیگران همین را پرسید گفتند: سخن همانست که ابن زبیر گفت: »
پس معاویه چنین گفت:
من از پیش، به شما میگویم تا معذور باشم و شما را بهانه نماند من مطلبی خواهم گفت و به خدا سوگند که اگر هر یک از شما »
در این باره یک کلمه در ردّ بر من بگوید سرش از تن جدا خواهد شد پیش از این که سخنش به اتمام رسد..
آنگاه دستور داد بالاي سر هر کدام از ایشان دو مرد شامی با شمشیر بایستند تا اگر بر کلمهاي از آن چه بگوید ردّ و اعتراضی »
کنند فورا او را بکشند. پس از آن مکان برخاست و ایشان را همراه خود برد و بر منبر بر آمد و شامیان بر ایشان احاطه کردند و مردم
هم جمع شدند چون حمد و ثنا به جا آورد گفت:
همانا گفتههاي مردم پراکنده و نادرست است، مردم گفتهاند: حسین و پسر ابی بکر و پسر عمر و پسر زبیر با یزید بیعت نکردهاند و »
اینان بزرگان و سروران مسلمانانند و ما کاري را جداي از ایشان سامان نمیدهیم و بیمشاورة آنان به کاري دست نمیزنیم و به
اتمام نمیرسانیم.
من اینان را فرا خواندم دیدم شنوا و فرمان پذیرند اینان تسلیم شدند و به اطاعت در آمدند و بیعت کردند!! در این هنگام سپاهیان »
شام بانگ بر آوردند که مگر اینان را چه عظمت و مقام است؟ فرمان ده تا گردنهاي ایشان را بزنیم، تا اینان آشکارا بیعت نکنند ما
راضی نمیشویم.
اللّ ! مردم تا چه پایه در رساندن شرّ به قریش شتاب دارند؟
􀀀
معاویه گفت: سبحان ه »
و تا چه اندازه خونهاي ایشان براي مردم شیرین است؟! ساکت شوید دوباره چنین سخنی را از کسی نشنوم.
.««1» پس مردم را به بیعت خواند و بیعت گرفت و از همان جا سوار شد و به شام باز گشت »
______________________________
1) ابن عبد ربه، در جزء پنجم از العقد الفرید، این مضمون را آورده است: )
معاویه در یکی از خطبهها که در مدینه ایراد کرده چنین گفته است:
یا اهل المدینۀ انی لست احب ان تکونوا خلقا کخلق العراق، یعیبون الشیء و هم فیه کل امرئ منهم شیعۀ نفسه، فاقبلونا بما فینا فإن ..»
آن چه معاویه در این خطبه گفته » «.. ما وراءکم شر لکم و ان معروف زماننا منکر زمان قد مضی و منکر زماننا معروف زمان لم یأت
در حقیقت مفاد گفتۀ پیغمبر است به او بدین عبارت:
این حدیث را علاء بن حریز قشیري از پیغمبر (ص) روایت « لتتخذن یا معاویۀ، البدعۀ سنۀ و القبیح حسنا اکلک کثیر و ظلمک عظیم »
اللّ بصري متکلم).
􀀀
کرده که به معاویه گفته است (نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید بروایت از ابو عبد ه
91 از 452
163
و ابن اثیر، و دیگر مورّخان معتمد از اهل تسنّن، قضیۀ بیعت گرفتن معاویه را براي پسرش یزید به تفصیل و با لحنی «1» طبري
نکوهش آمیز و عبرت انگیز آوردهاند که نتیجه و مفاد همۀ آنها همان است که دانسته شد باز هم براي این که طرز فکر معاویه و
وضع عمل او در عدم مراعات شئون دینی و امور فقهی روشنتر باشد برخی از آن چه را ابن اثیر آورده بطور خلاصه به فارسی
برمیگردانم و در این موضع میآورم:
این مضمون را آورده است: « ذکر البیعۀ لیزید بولایۀ العهد » ابن اثیر در جزء سیم از کتاب الکامل ( 249 ) زیر عنوان
در این سال (سال 56 ) مردم با یزید به ولایت عهد بیعت کردند و آغاز این کار از مغیرة بن شعبه شده چه معاویه میخواسته است
که او را از امارت کوفه بردارد و سعد بن عاص را به جایش بگذارد. مغیره گفته است بهتر اینست که به شام نزد معاویه بروم
______________________________
« و فیها (یعنی سنۀ ست و خمسین) دعا معاویۀ الناس إلی بیعۀ یزید من بعده و جعله ولی العهد » (1)
164
و خودم استعفاء بدهم تا مردم چنان پندارند که من خود، از امارت دست برداشته و آن را نخواستهام.
پس روانۀ شام شده و بر یزید در آمده و بوي چنین گفته است: »
اعیان اصحاب پیغمبر (ص) در گذشتهاند و هم بزرگان قریش از جهان رخت بر بستهاند و هم اکنون به فرزندان، نوبه رسیده است »
و تو در آن میان از همه افضل و به سیاست اعلم هستی نمیدانم چرا امیر المؤمنین، پدرت، کوتاهی میکند و براي تو بیعت
نمیگیرد؟
یزید گفته است: »
آیا تو چنان پنداري که این کار، شدنی است؟ پاسخ داده است: آري. »
پس یزید به نزد پدر، معاویه، رفته و او را از این گفتگو آگاه ساخته. معاویه مغیره را خواسته و این سخن را به میان آورده است. »
مغیره گفته است:
یا امیر المؤمنین، تو اختلاف کلمه و تفرّق مردم و خونریزیهاي بعد از عثمان را دیدي پس ترا جانشینی باید و یزید شایسته است که »
ترا جانشین باشد پس براي او بیعت بگیر تا اگر ترا مرگ در رسد مردم را پناهی و ترا جانشینی باشد و فتنه و اختلافی به هم نرسد و
خونریزي و فسادي پیش نیاید.
معاویه گفت: »
کیست که بخواهد و بتواند مرا در این کار، یار و مدد کار باشد؟ »
مغیره پاسخ داد: من مردم کوفه را و زیاد هم مردم بصره را باین کار وادار میسازیم و چون مردم این دو شهر، موافقت و بیعت »
کردند هیچ کس در هیچ جا مخالفت نخواهد کرد.
معاویه گفت: به کوفه باز گرد و بکار امارت خود باش و با کسانی که بدیشان اعتماد و اطمینان داري این موضوع را در میان »
بگذار تا ببینیم چه پیش میآید.
مغیره از نزد معاویه برگشت و به یاران و همراهان خویش چنین گفت:
165
و تمثّل: ««1» لقد وضعت رجل معاویۀ فی غرز بعید الغایۀ علی أمّۀ محمّد و فتقت علیهم فتقا لا یرتق ابدا »
بمثلی شاهدي النّجوي و غالی بی الأعداء و الخصم الغضابا
92 از 452
آنگاه از شام به کوفه باز گشت و با هواداران و دوستان آل امیّه موضوع جانشینی یزید را به میان گذاشت و از آنان موافقت را »
پاسخ دریافت داشت. پس ده کس (یا بیشتر) از میان موافقان برگزید و سی هزار درهم به ایشان داد و آنان را با پسرش، موسی،
بسوي شام گسیل داشت.
فرستادگان چون به شام وارد شدند بر معاویه در آمدند و بیعت یزید را ستودند و معاویه را بعقد بیعت ولایت عهد یزید دعوت »
کردند. معاویه گفت: اظهار این مطلب را شتاب نباید کرد لیکن شما بر رأي و عقیدة خویش پایدار بایستید.
پس موسی، پسر مغیره، را گفت: »
موسی پاسخ داد: » «! بکم اشتري ابوك من هؤلاء دینهم »
بثلاثین ألفا!!. معاویه گفت: لقد هان علیهم دینهم. »
چهل مرد فرستاد و ایشان چون بر معاویه در آمدهاند سخنرانی را بپا خاسته و از جمله «2» برخی گفتهاند: مغیره با پسرش عروه »
گفتهاند: همانا ما براي نظر و اندیشه در کار امّت محمد (ص) آمدهایم! و باز گفتهاند:
روزگار تو به درازا کشیده و ما را این بیم است که از پس از رسیدن اجل تو »
______________________________
1) یا للّه و لقوة ایمان هذا الصحابی و عدالته!! )
2) دور نیست که مغیره دو بار و دو گروه و با دو پسر، موسی و عروه فرستاده باشد و بار اول چون بیسابقه بوده عده کمتر و مبلغ )
زیاد و گرانتر شده باشد (ده کس و سی هزار درهم) و بار دوم چون فروشنده و داوطلب زیاد شده ارزانتر و مبلغ خرید دین کمتر
شده باشد (چهار صد دینار).
166
شیرازه گسیخته گردد پس براي ما پرچمی برافراز و مرزي بگذار تا در آن مرز بمانیم و از آن حدّ نگذریم.
معاویه گفت: شما مرا رهنمایی کنید. گفتند: ما را نظر به یزید، پسر امیر المؤمنین است. معاویه گفت: آیا شما به او خرسندي »
میدهید و راضی هستید؟
گفتند: آري. گفت: رأي و نظر شما همین است؟ گفتند: آري رأي ما و هم رأي کسانی که پشت سر ما هستند و با ما نیامدهاند!
معاویه در نهان عروه را گفت: »
عروه پاسخ داد: » !؟ بکم اشتري ابوك من هؤلاء دینهم »
معاویه پس از این مقدمات که به وسیلۀ مغیره تمهید و تهیه شد با » ! بأربعمائۀ دینار! معاویه گفت: لقد وجد دینهم عندهم رخیصا »
زیاد که در بصره والی بود مکاتبه کرده و زیاد در پاسخ بعدم عجله در کار، اشارت کرده و شتاب در آن را روا ندانسته است.
چون زیاد در سال پنجاه و سه ( 53 ) وفات یافته معاویه تصمیم میگیرد که کار بیعت را تمام کند و یزید را به جانشینی برگزیند. »
اللّ نخست آن را پذیرفته لیکن
􀀀
اللّ عمر میفرستد عبد ه
􀀀
چون عزم وي بر اتمام کار جزم میشود مبلغ یک صد هزار درهم براي عبد ه
چون دریافته است که این مبلغ براي جلب موافقت و اخذ بیعت او است گفته است:
سیوطی در تاریخ الخلفاء ( 205 ) از حسن بصري « و از گرفتن آن خودداري کرده است « هذا اراد انّ دینی عندي اذن لرخیص »
این مضمون را نقل کرده است:
دو شخص، کار امّت را تباه و فاسد کردند: »
-1 عمرو عاص روزي که معاویه را بر بلند کردن مصاحف، رهنمایی کرد. »
-2 مغیرة بن شعبه هنگامی که از جانب معاویه امارت کوفه میداشت و معاویه »
93 از 452
167
او را معزول خواست و از امارت بر کنار ساخت پس او در رفتن به شام تعلّل و کوتاهی کرد و رفتن را بتأخیر انداخت پس از این که
به شام رفت و معاویه علّت تأخیر و تعلّل را پرسید پاسخ داد: موضوع مهمّی را زمینه آماده میکردم. معاویه پرسید: آن چه بود؟
گفت: بیعت با پسرت یزید براي بعد از تو. معاویه گفت این کار را کردي؟ پاسخ داد:
آري. گفت: پس بکار خویش بازگرد.
مغیره به کوفه برگشت یارانش پرسیدند: چه کردي که امارت را باز یافتی و باز گشتی؟ »
حسن بصري گفت: « عیّ لا یزال فیه إلی یوم القیامۀ «1» وضعت رجل معاویۀ فی غرز » : گفت
از این رو است که این فرمانروایان و سلطنت داران براي پسران خویش بیعت میگیرند و گر نه چنان میبود که خلافت و سلطنت »
برگردیم به تخلیص و ترجمۀ « تا روز قیامت میان مسلمین به شوري برگذار و خلیفه و والی امور ایشان باختیار، انتخاب میگردید
گفتۀ ابن اثیر.
ابن اثیر پس از نوشتن قسمتی که از او نقل شد و پس از نوشتن این که معاویه به مروان، که در مدینه عامل او بوده، نوشته و دستور
داده است که بیعت با یزید را در مدینه بر مردم عرضه دارد و نظر مردم مدینه را بدست آورد و مروان این دستور را بکار میبندد و
اللّ زبیر و
􀀀
مخالفت بزرگان مدینه را در مییابد و اشخاصی مانند پسر ابو بکر، خلیفۀ اول، و حسین بن علی (ع) و ابن عمر و عبد ه
امثال اینان را سخت مخالف میبیند از جمله پسر ابو بکر به مروان چنین میگوید:
اللّ یا مروان و کذب معاویۀ ما الخیار اردتما لامّۀ محمّد و لکنّکم تریدون ان تجعلوها هرقلیّۀ کلّما مات هرقل قام هر قل
􀀀
کذبت و ه »
««2»
______________________________
1) رکاب. )
« هرقل، بکسرتین علی وزن خندف، ملک روم. و یقال: هر قل بر وزن دمشق » (2)
168
و پس از بیان این که معاویه به عمّال خویش در بارة بیعت یزید نامه نوشته و دستور داده که از بزرگان و معاریف شهرهاي خود
نمایندگانی انتخاب کنند و ایشان را به شام گسیل دارند و عمّال این کار را کرده و نمایندگان از گزیدگان حوزة حکومت خود به
شام فرستادهاند و مجالسی از این وفود و نمایندگان در شام تشکیل یافته و در زمینۀ این منظور، سخنرانیها بعمل آمده، چنین آورده
است:
معاویه به کسانی که با منظور موافق میبودند چیز میبخشید و ایشان را خوشدل میداشت و به آنان که با آن منظور مخالفت »
میداشتند به مدارا و ملاطفت رفتار میکرد تا این که بیشتر مردم بیعت کردند پس چون بدین شیوه از اهل عراق و مردم شام بیعت
گرفت با هزار تن سوار شامی راه حجاز پیش گرفت و بسوي مدینه رهسپار گردید چون به مدینه نزدیک شد و حسین بن علی را
:«1» دید گفت
اللّ زبیر را دید و به او هم گفت:
􀀀
پس از آن عبد ه » « اللّ مهریقه
􀀀
لا مرحبا و لا اهلا، بدنۀ یترقرق دمها و ه »
نحیّاه عنّی. « اللّ ان یؤخذ بذنبه و یدقّ ظهره
􀀀
یدخل رأسه و یضرب بذنبه و یوشک و ه «4» تلعۀ «3» ضبّ «2» لا مرحبا و لا اهلا، خبّ »
فضرب وجه راحلته.
______________________________
1) این گونه رفتاري که معاویه با این بزرگان کرده از این رو بوده که به یقین میدانسته است نمیتواند آنان را با بذل و بخشش )
94 از 452
درهم و دینار مجذوب کند پس خواسته است به وسیلۀ تهدید و تخویف ایشان را مرعوب سازد و از این راه و با این حیله و سیاست
از ایشان بیعت بگیرد.
2) نیرنگ باز فریبکار. )
3) سوسمار. )
است نه صفتی مستقل و کنایه از « ضب » 4) تلعۀ بمعنی بلندي (پشته) و هم بمعنی گودي استعمال شده و در این عبارت مضاف الیه )
موثوق نبودن و مورد اعتماد نبودن
169
پس از آن چون پسر ابی بکر را دید بوي هم گفت:
ثم امر فضرب وجه راحلته. « لا اهلا و لا مرحبا شیخ قد خرف و ذهب عقله »
با ابن عمر نیز همین رفتار ناهنجار مستبدانه را تکرار کرد و به هیچ کدام التفاتی نکرد تا به مدینه در آمد در مدینه نیز ایشان را به
حضور نپذیرفت آنان ناگزیر به مکّه رفتند معاویه در مدینه خطبهاي خواند و در آن یزید را ستود و این مضمون را گفت:
کیست که در فضل و عقل و مقام از یزید به خلافت شایستهتر باشد و چنان میبینیم که گروهی نخواهند پذیرفت تا بدیشان برسد »
آن چه آنان را ریشه کن کند و نابود سازد و همانا من آن چه باید بگویم گفتم و بیم آن دارم که این پند و اندرز تأثیر نکند آنگاه
چنین تمثّل جست:
قد کنت حذّرتک آل المصطلق و قلت یا عمرو اطعنی و انطلق
انّک ان کلّفتنی ما لم اطق ساءك ما سرّك منّی من خلق
دونک ما استسقیته فاحس و ذق آنگاه به نزد عائشه رفت، و عائشه را از رفتار معاویه با حسین بن علی (ع) و اصحابش خبر رسیده
بود، پس به عائشه گفت: بیگمان اینان را اگر بیعت نکنند خواهم کشت از آن پس به مکه روان شد در آنجا آن چند نفر به خیال
این که از آن چه در مدینه با ایشان رفتار کرده پشیمان شده باشد او را ملاقات کردند این بار نیز نخست با حسین بن علی (ع)
ملاقات حاصل شد پس معاویه به او گفت:
و دستور داد اسبی براي حسین بن علی آوردند و سوار شد و با هم به راه « اللّ و سیّد شباب المسلمین
􀀀
مرحبا و اهلا یا ابن رسول ه »
افتادند با ابن زبیر و ابن ابی بکر و ابن عمر نیز در اینجا همین معامله را کرد و در مکه به شرحی
170
.« که از پیش آورده شد با ایشان رفتار کرد و باین وضع تهدید آمیز و حیله بازي کار بیعت یزید را استوار ساخت و به شام برگشت
:( مسعودي نیز در این زمینه سخنانی آورده که خلاصۀ آنها به پارسی چنین است (جلد دوم مروج الذهب ص 69
و در سال 59 از عراق و دیگر شهرها کسانی بر معاویه وارد شدند از جمله احنف بن قیس از عراق به شام رفت و بر معاویه وارد »
شد.
معاویه، ضحّاك قیس را گفت: فردا مردم را بار عام میدهم و سخن میگویم پس از آن تو سخن ساز و از تعریف یزید و ولایت »
اللّ بن عمارة اشعري
􀀀
عهد او آغاز کن و مردم را به بیعت با او بخوان و بدان که من از این پیش عبد الرحمن بن عثمان ثقفی و عبد ه
و ثور بن معن سلمی را دستور دادهام که ترا بر آن چه گویی تصدیق و دعوتت را به بیعت با یزید اجابت و تأکید کنند.
فردا معاویه بنشست و چون مردم فراهم آمدند سخن از یزید به میان آورد و او را بستود و براي ولایت عهد شایستهاش خواند. »
آنگاه ضحاك بن قیس به سخن درآمد و بر ولایت عهد یزید موافقت و مردم را بر بیعت با یزید تحریض و دعوت کرد و به معاویه
گفت: ارادهات را با عزمی راسخ به انجام رسان.
95 از 452
اللّ اشعري و ثور بن معن سلمی بپا خاستند و گفتۀ ضحّاك را تصدیق کردند.
􀀀
پس از او، طبق نقشه، عبد الرحمن ثقفی و عبد ه »
در این هنگام معاویه گفت: احنف بن قیس کجاست؟ احنف بپا خاست و سخنانی در پیرامن پند و اندرز معاویه گفت پس ضحاك »
قیس با خشم برخاست و مردم عراق را به بدي یاد کرد و به معاویه گفت: رأي مردم عراق را به گلو گاه ایشان برگردان.
پس از وي عبد الرحمن ثقفی به سخن درآمد و گفتۀ ضحّاك را تایید کرد.
آنگاه مردي از قبیلۀ ازد بپا خاست و با اشاره به معاویه چنین گفت: »
تو امیر مؤمنانی و چون بمیري یزید امیر ایشان است و کسی که او را نپذیرد »
171
باید این را (اشاره به شمشیر خود کرد) به پذیرد و شمشیر خود را از نیام بیرون کشید.
پس معاویه نخستین کس بود که با پسر خود، یزید به ولیعهدي بیعت کرد. » ! معاویه گفت: بنشین که تو سخنورترین مردم هستی
در این باره گفته است: «1» اللّ بن هشام سلولی
􀀀
عبد ه
فإن تأتوا برملۀ او بهند نبایعها امیرة مؤمنینا
اذا ما مات کسري قام کسري نعدّ ثلاثۀ متناسقینا
چون این مجلس برگزار شد معاویه بیعت یزید را به عاملان خویش نامهها نوشت و به بلاد اسلامی فرستاد و دستور اقدام باین کار »
.« داد. از جمله به مروان حکم که از طرف وي حاکم مدینه بود این اقدام را دستور نوشت
شگفت اینست که معاویه حتّی نسبت به مروان هم از فریبکاري و سیاست بازي دریغ نداشته است.
مسعودي (در همان جلد از مروج الذهب ص 70 -) این مضمون را آورده است:
چون نامۀ معاویه، مبنی بر این که خود او و دیگران با یزید به ولیعهدي بیعت کردهاند و بر مروان هم بایسته است که بیعت کند و »
مردم مدینه را نیز به بیعت با یزید وادار سازد، به مروان رسید سخت خشمناك شد و با خاندان و اخوال خود از بنی کنانه رهسپار
دمشق گردید و بر معاویه در آمد و بوي نزدیک شد و سخنانی بسیار گفت و به سختی وي را سرزنش و نکوهش کرد و از جمله
گفت:
اي پسر ابو سفیان کارها را به راستی بدار و از امیر کردن کودکان دست باز دار و بدان که ترا در میان قومت مانند و نظیر بسیار
است.
______________________________
بفتح السین المهملۀ و ضم اللام و سکون الواو، و فی آخرها لام اخري. هذه النسبۀ إلی بنی سلول نزلوا الکوفۀ و لهم بها خطه » (1)
اللباب) ) «.. نسبت إلیهم
172
معاویه گفت: آري تو خود، امیر مؤمنان را نظیر و مانندي و در سختیها و گرفتاریهایش یار و معین و تو دوّمین ولیّ عهد او هستی! »
آنگاه او را ولیعهد یزید قرار داد و باین حیله و نیرنگ آرام و خاموشش ساخت و به مدینهاش باز گرداند لیکن چون کار بیعت
یزید به سامان رسید و نیرو یافت مروان را از حکومت مدینه معزول و برادرزادة خود، ولید بن عتبۀ بن ابو سفیان را به جاي وي
منصوب داشت و بدین گونه مروان را فریب داد و عهد خویش را، نسبت به ولیعهدي او از یزید نادیده انگاشت و وفاء به آن را
.« پشت سر انداخت
جلد دوم ص 341 ) آورده حدّ دینداري معاویه و عقیدة او را در بارة خلافت و امور فقهی ) « مروج الذهب » قصۀ زیر که مسعودي در
و دینی و هم نظر او را نسبت به ولیعهدي یزید خوب روشن میسازد ترجمۀ آن چه مسعودي (در ذیل ترجمۀ حال مأمون خلیفه
96 از 452
عباسی) گفته که بطور خلاصه چنین است:
در سال دویست و دوازده 212 به فرمان مأمون، منادي ندا داد: از هر کسی که معاویه را به نیکی یاد کند یا او را بر یکی از اصحاب »
«1» .. و یاران پیغمبر (ص) مقدّم دارد ذمّه، بري است و حمایت ما از او به دور
در پیرامن این که این فرمان را چه سبب شده گفته فراوانست: از آن جمله این که برخی از ندیمان مأمون حدیثی از مطرف بن »
خلیفه « موفّق » که براي « الموفّقیات » مغیرة بن شعبۀ ثقفی براي وي گفته است- این خبر را زبیر بن بکّار هم در کتاب خود معروف به
عباسی تصنیف کرده آورده و گفته است:
از مدائنی شنیدم که میگفت: مطرف پسر مغیرة بن شعبه گفت: با پدرم مغیره نزد معاویه رفتیم. پدرم پیش معاویه میرفت و با او به »
گفتگو میپرداخت و چون باز میگشت از معاویه تعریف میکرد و عقل او را میستود و از آن چه از او میدید اظهار شگفتی
مینمود.
______________________________
1) طبري هم این قسمت را آورده است. )
173
یک شب که از نزد معاویه برگشته بود از خوردن شام خودداري کرد و اندوهناك بود ساعتی او را بدین حال گذاشتم و چنان »
پنداشتم که در ما، یا کارهاي ما، چیزي به همرسیده که او را بدین حال در آورده است پس از آن پرسیدم چرا امشب بدینسان
اندوهناك مینمایی؟ گفت:
گفتم: کیست آن کس؟ » ! پسرم من از نزد خبیثترین مردم آمدهام »
گفت: هنگامی که با معاویه خلوت کرده بودیم بوي گفتم: »
تو به آن چه میخواستهاي رسیدهاي اکنون اي امیر مؤمنان چه خوب است که به عدل و دادگرایی و خیر و نیکی را پیش گیري. »
عمرت زیاد است و پیر شدهاي پس اگر به برادران خود از بنی هاشم نگري و از باب صلۀ رحم در آیی زیانی بر تو وارد نخواهد شد
و ترسی از آنان در میان نیست.
معاویه گفت: »
هیهات هیهات! اخو تیم سلطنت یافت و عدالت کرد و آن چه باید به جا آورد پس به خدا سوگند هنوز چیزي از رفتن او نگذشته »
بود که نامش از میان رفت جز این که گویندهاي بگوید: ابو بکر.
پس از آن اخو عدي به سلطنت رسید ده سال کوشش و کار کرد به خدا سوگند به نابودي او نامش نابود شد جز این که »
گویندهاي بگوید: عمر.
از آن پس برادر ما عثمان نوبه یافت پس مردي که در نسب مانند نداشت سلطان شد و آن چه باید بکند کرد به خدا سوگند که »
چون در گذشت نام او و آن چه بر او وارد شده بود فراموش شد.
پس اي مادر مرده با « اللّ
􀀀
لیکن اخو هاشم در هر روز پنج بار به نامش بانک و فریاد بر آورده و گفته میشود اشهد انّ محمّدا رسول ه
« این وضع چه کاري جز رفتن به گور و مدفون شدن ما بر جا میماند
174
گفتهاند: مأمون چون از این خبر آگاه شد فرمان به ندا در داد و دستور فرمود که به همۀ آفاق نامه مبنی بر لعن معاویه بر فراز منابر
در نزد معاویه همان سلطنت و ملک بوده و ضمنا « نبوت » بلکه « خلافت » از این منقول به خوبی معلوم میشود که مقام « بنویسند
مغیره نیز مقامش در نظر معاویه که او را محترم دانسته و چنین سرّي را با او به میان نهاده و فاش کرده است خوب دانسته میباشد.
97 از 452
175
امر معاویه به لعن علی (ع)
موضوع مهم دیگري که معاویه بر خلاف احکام دین و بر خلاف وجدان و انصاف مرتکب شده دستور لعن علی (ع) و فرزندان و
یاران با ایمان او بوده که بر دین داران بسیار گرانی میداشته و کسانی که دین دار بوده و سوابق دینی میداشته یا به قبایل خود
مستظهر میبودهاند گاهی بطور تلویح بلکه به تصریح زشتی این کار را به معاویه گوشزد میکردهاند لیکن بیش از این کاري از
ایشان ساخته نبوده است.
شیبانی از ابو الجناب کندي از پدرش (بنقل ابن عبد ربه) این مضمون را نقل کرده که:
معاویه زمانی نشسته بود و بزرگان هم حضور داشتند مردي از مردم شام درآمد و بپا ایستاد و خطبه خواند و در پایان آن، علی را »
لعن کرد حاضران سر به زیر افکندند تنها احنف بن قیس سر برداشت و به معاویه گفت:
این گوینده اگر بداند که خرسندي تو در لعن بر پیمبرانست ایشان را لعن میگوید پس از خدا بترس و از علی دست بردار او »
اکنون به خدا رسیده و در قبر خود تنها خوابیده و تنها با عمل خویش است. به خدا سوگند او شمشیرش کشیده و جامهاش پاکیزه و
خویش ستوده و رایش گزیده و پسندیده و مصیبتش بزرگ و جانگداز بود.
معاویه گفت: »
اي احنف چشم بهم نهادي و آن چه خواستی گفتی به خدا سوگند باید بر منبر برآیی و، بخواهی یا نخواهی، به لعن علی زبان »
بگشایی.
احنف گفت: »
176
اگر مرا معاف داري براي تو بهتر است و اگر مجبورم کنی به خدا سوگند مرا زبان بر آن جاري نخواهد شد. »
معاویه گفت: »
بر خیز و به منبر برآي. »
احنف گفت: به خدا سوگند با همۀ اینها با تو در کردار و گفتار جانب انصاف را فرو نخواهم گذاشت. »
معاویه گفت: اگر انصاف دهی چه خواهی گفت؟ »
پاسخ داد: به منبر برمیآیم و خدا را حمد و ثناء میکنم و بر پیمبر او درود میفرستم آنگاه میگویم: »
معاویه مرا امر داده تا علی را لعن کنم همانا علی و معاویه با هم مخالفت و مقاتلت کردند و هر یک از آن دو، ادعاء داشت که بر »
او و پیروانش ستم شده است.
هان اي مردم خداي شما را بیامرزاد! چون من دعا کنم شما آمین بگویید.
آنگاه میگویم: خدایا تو و فرشتگانت و پیمبرانت و همۀ آفریدهگانت بر آن کس که بر طرف خود ستم کرده لعنت کنید و همۀ »
گروه ستم کاران را لعنت کنید.
اللّ العنهم لعنا کبیرا. مردم خدا شما را بیامرزاد! آمین بگویید.
􀀀
همّ
اي معاویه بر آن چه گفتم یک حرف زیاد و کم نخواهم کرد گر چه جانم روي این کار برود. »
« معاویه گفت در این صورت ما هم از اجبار تو گذشتیم و ترا معاف داشتیم و از رفتن تو بر فراز منبر و لعن کردن صرف نظر کردیم »
98 از 452
ابو جعفر اسکافی (بنقل ابن ابی الحدید) این مضمون را گفته است:
معاویه گروهی از صحابه و تابعان را وادار میکرد که اخباري ناشایسته و ناروا در بارة علی وضع کنند و پاداش این عمل ناستوده و »
ناجوانمردانه را مبلغی قابل توجه (یا کاري مهم) براي ایشان معین میکرد ایشان هم به دلخواه او اخباري که موجب طعن
177
نسبت به علی باشد میساختند و میگفتند. از آن جمله از صحابه ابو هریره و عمرو عاص و مغیرة بن شعبه و از تابعان عروة بن زبیر
بودهاند.
و قد اردت إیصاءك بأشیاء کثیرة فانا » : هنگامی که معاویه ولایت کوفه را به مغیره داد (جمادي از سال 41 ) به او چنین گفته است
لا تتحمّ عن :«3» و لست تارکا إیصاءك بخصلۀ «2» بما یرضینی و یسعد سلطانی و یصلح به رعیّتی «1» تارکها اعتمادا علی بصیرتک
«..«4» شتم علیّ و ذمّه.. و العیب علی اصحاب علیّ و الاقصاء لهم و ترك الاستماع منهم
باز هم طبري (جزء 4- ص 144 ) در طی مذاکراتی که مغیره در کوفه با بزرگان شیعه براي جلوگیري خوارج و دفع آنان داشته
گفتگوي او را با صعصعۀ بن صوحان که از بزرگان شیعیان بوده چنین آورده است:
و إیّاك ان یبلغنی عنک انّک تظهر شیئا من فضل علیّ علانیۀ فانّک لست بذاکر من فضل علیّ شیئا اجهله بل انا اعلم بذلک و ..»
قد ظهر، و قد اخذنا بإظهار عیبه (یعنی علیّا) للنّاس!. «5» لکنّ هذا السّلطان
فإن کنت ذاکرا فضله فاذکره » ! فنحن ندع کثیرا ممّا أمرنا به! و نذکر الشّیء الّذي لا نجد منه بدا! ندفع به هؤلاء القوم عن أنفسنا تقیّۀ »
« بینک و بین اصحابک و فی منازلکم سرّا و امّا علانیۀ فانّ هذا لا یحتمله الخلیفۀ لنا و لا یعذر نافیه
______________________________
« دهاة العرب اربعۀ: معاویۀ و عمرو بن العاص و المغیرة بن شعبه و زیاد » : 1) شعبی میگفته است )
2) باین تعبیر خلیفه مسلمین و خال مؤمنین توجه شود. )
3) مهم بودن این موضوع در سیاست دنیا طلبی معاویه. )
( 4) جزء چهارم تاریخ طبري ( 188 )
5) همه این عبارات و تعبیرات قابل دقت و تأمل است. )
178
ابن ابی الحدید چنین آورده است که:
ابو هریره روایتی در شأن علی (ع) وضع کرده که چون معاویه آن را شنیده ابو هریره را گرامی داشته و جائزهاش بخشیده و امارت »
از ترجمۀ « گفتهاش حجت است و تهمتی بر او نیست » ، ابن قتیبه که، بتعبیر او « المعارف » باز همو از کتاب « مدینه را به او داده است
حال ابو هریره این مضمون را آورده است:
راویان روایت کردهاند که ابو هریره در میان راه با کودکان چیز میخورد و با ایشان به بازي میپرداخت و هنگامی که امارت »
مدینه را میداشت در خطبه میگفت:
و مردم باین سخن میخندیدند و هم در آن زمان که امیر مدینه بود چون به بازار « الحمد للّه الّذي جعل الدّین قیاما و ابا هریرة إماما »
و منظور خودش « الطّریق، الطّریق، جاء الأمیر » : میرفت و کسی را پیشاپیش خود در حرکت میدید پا به زمین میکوبید و میگفت
سفیان ثوري از عبد الرحمن بن قاسم از عمر بن عبد الغفّار این مضمون را روایت کرده است (بنقل ابن ابی الحدید): « بود
مینشست و مردم به دور او جمع میشدند جوانی از مردم « باب کنده » ابو هریره چون با معاویه به کوفه در آمد سرهاي شبها در »
کوفه، که بگرد ابو هریره فراهم آمده بودند نزدیک وي بنشست و به او گفت: ترا به خدا سوگند آیا از پیغمبر (ص) شنیدي که در
99 از 452
؟« اللّ وال من والاه و عاد من عاداه
􀀀
همّ » : حقّ علی گفت
.« اللّ نعم
􀀀
همّ » : پاسخ گفت
جوان گفت: من به خدا شهادت میدهم که تو دشمن او را دوست و دوست وي را دشمن گرفتی. این بگفت و برخاست و برفت.
ابو جعفر اسکافی (باز بنقل ابن ابی الحدید) گفته است:
ابو هریره در نزد شیوخ و اساتید ما بی مقدار و روایاتش خالی از اعتبار است. »
عمر (رض) او را با درّه زد و گفت: تو از پیغمبر (ص) فراوان روایت میکنی و به دروغ به او نسبت میدهی.
179
ابو یوسف گفته است: به استاد خود ابو حنیفه گفتم: هر گاه از پیغمبر (ص) خبري برسد که با قیاس ما مخالف باشد چه میکنی؟ »
گفت: اگر راویان آن مورد اطمینان و وثوق باشند از قیاس و رأي میگذرم و روایت را بکار میبرم. »
گفتم: در بارة روایت ابو بکر و عمر چه میگویی؟ گفت: معتبر است. »
گفتم علیّ و عثمان؟ گفت: معتبر است و چون دید من صحابه را نام میبرم و میشمرم و میپرسم گفت: صحابه همه عادل هستند
« جز چند تن آنگاه از این جمله ابو هریره و انس بن مالک را برشمرد
ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: