گروه نرم افزاری آسمان






زنان با ایمان و معاویه



اشاره
چند قضیّه است که در اوائل سلطنت معاویه رخ داده و از توجّه به آنها تغییر اوضاع و احوال عمومی سابق و لا حق نمایان میگردد
و هم طرز تربیت اسلامی و حریّت و آزادي مردم در زمان سابق، در حدود احکام دینی و شئون اسلامی، از دانستن آنها به خوبی
آشکار میشود و مناسب است که برخی از آنها در این اوراق یاد گردد.
از این پیش اشاره شد که مردانی با ایمان و دین دار اعمال معاویه را، چه در زمان خلیفۀ سیم- عثمان- و چه در هنگام سلطنت
مستقل او و چه رویاروي و چه در پشت سرش، مورد نکوهش قرار داده و بر کردار و رفتار وي اعتراض و ایراد میداشته و با
صراحت میگفته و انتقاد میکردهاند به طوري که برخی گاهی جان خود را روي این کار میباخته و زندگانی خویش را تباه
میساختهاند.
علاوه بر مردان خداشناس و آزاده گاهی زنانی دین دار و با شهامت و آزاده میبودهاند که در زمان امارت مطلقه و سلطنت
مستبدّانه معاویه روبروي او میایستاده و با صراحت و جرأت انحراف او و عمّالش را از احکام دینی و دستورات اسلامی و از سنن
پیغمبر (ص) و سیرة پیشوایان و پیشینیان یاد میکرده و میگفتهاند و او به وسیلۀ بذل و بخشش از بیت المال مسلمین یا بهر وسیله
دهان آنان را میبسته و آسوده خاطر بر مسند فرمانروایی و سلطنت مینشسته است.
از جمله این زنان است زرقاء دخت عديّ بن قیس همدانی و بکارة هلالی و اروي و سوده و دارمیّه که در اینجا سه تن از این نام
بردگان آورده میشوند:
-1 اروي دخت حارث بن عبد المطّلب
181
-2 سوده دخت عمارة بن اشتر 3- دارمیّه حجونی قضیّۀ ملاقات این زنان با معاویه و رد و بدل میان ایشان در کتب معتبر از اهل
100 از 452
تسنن آورده و نقل شده است.
در این اوراق قضیۀ اروي از محمّد فرید و جدي و قضیۀ سوده و دارمیّه را از سید رشید رضا که هر دو از معاریف اهل سنّت و از
متاخّران و همعصرانند به پارسی برگردانده و آورده میشود:
182
-1 اروي
:«1» محمّد فرید وجدي در کتاب دائرة المعارف خود (جلد اول- 215 -) چنین آورده است
اروي از زنان فاضله و بلند آوازه بوده است. انس بن مالک گفته است: »
در موسم حجّ اروي، که پیر و فرتوت شده بود، بر معاویۀ بن ابو سفیان درآمد. معاویه را چون دیده بر او افتاد گفت: »
اروي گفت: برادر زاده حال تو چه گونه است؟ همانا نعمت را کفران کردي و پسر عمّت علی را آزار و رنج دادي » ! مرحبا اي عمّه »
و در بارهاش بدي و ناجوانمردي روا داشتی و بکار بردي و خود را به نامی بجز آن چه حق داشتی خواندي (خلیفه) و بی این که
خود و پدرت در راه اسلام بلایی دیده و رنجی کشیده باشد- به ناحق و ناروا خویش را بر حق شمردي و به آن چه محمّد آورده
کافر شدي.
پس خدا بخت را از شما برگرداند و آب روي شما را بریزد و رسوا سازد تا حق به اهلش باز گردد و کلمۀ خدا بلندي گیرد و »
پیغمبر ما محمّد (ص) بر دشمنان دین پیروزي یابد.
همانا تا پیغمبر (ص) زنده بود ما را از همۀ مردم ارج و نصیب و حظّ افزونتر »
______________________________
ابن عبد ربه با اندك اختلافی نیز « العقد الفرید » تألیف احمد بن ابی طاهر بغدادي و هم از « بلاغات النساء » 1) در قاموس الرجال از )
آورده شده است.
183
و بیشتر بود و از امروز ما به منزلۀ قوم موسی نسبت به آل فرعون شدهایم: که مردان ایشان را نابود میکردند و از میان میبردند و
زنانشان را زنده نگه میداشتند و پسر عمّ پیغمبر (ص) در میان شما هم چون هارون برادر موسی شده که میگفت: یا ابن امّ انّ
همانا چون پیغمبر (ص) از این جهان در گذشت ما را دشواریها و سختیها پیش آمد و گشایش » « القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی
و آسایش در کار ما پدید نگردید لیکن فرجام ما بهشت و پایان شما دوزخ است.
در این هنگام عمرو عاص سخن اروي را برید و خود چنین به سخن درآمد: »
اي پیر زن فرتوت گمراه! سخن کوتاه دار و دیده فروبند. »
اروي گفت: تو کیستی اي مادر مرده!؟ »
عمرو گفت: پسر عاص. »
اروي گفت: اي پسر زن بدکاره آیا تو بمن میگویی فرو ایست و دم بربند و بکار خویش باش؟! به خدا سوگند تو از قریش نیستی »
و همانا شش تن از قریش ترا فرزند خود دانست و هر یک از ایشان ترا از خوبش خواند. من در ایام منی مادرت را در مکه با هر
بندهاي بدکار دیدم تو به ایشان پیرو باش چه این که به آنان مانندهتر هستی.
به سخن آغاز کرد و گفت: «1» پس مروان حکم »
______________________________
101 از 452
1) در قاموس الرجال (جلد هشتم- 466 - ذیل ترجمۀ مروان) این مضمون آورده شده است: )
سبط ابن جوزي است که هشام کلبی از محمد بن اسحاق آورده که گفته است: « تذکرة » در »
مروان هنگامی که والی مدینه بود کسی را نزد حسن علیه السّلام فرستاد که بگوید مروان میگوید: پدر تو همانست که جماعت را »
پراکنده کرده! و عثمان را کشته! و علماء و زاهدان- خوارج- را نابود ساخته و تو خود بغیر خویش میبالی و فخر میکنی چه هر
گاه به تو گفته میشود پسر کیستی؟ میگویی خالم فرس است.
فرستاده رفت و به امام پیام را گفت. حسن (ع) گفت: مروان را بگو: اگر راست میگویی خدا پاداش آن را به تو بدهد و اگر »
دروغ میگویی انتقام خدا سخت است. فرستاده برگشت و در میان راه حسین (ع) را دید حسین پرسید از کجا میآیی؟ او قضیه را
گفت لیکن از گفتن پیام امتناع داشت تهدید بقتل شد حسن (ع) شنید و بیرون آمد و برادر را خواهش کرد که دست از فرستاده باز
دارد حسین گفت به خدا سوگند تا پیام مروان را بمن هم نگوید او را رها نخواهم ساخت فرستاده ناچار پیام را باز گو کرد حسین
گفت: به مروان از من بگو: حسین بن علی و پسر فاطمه میگوید:
اللّ و لعینه، اعرف من أنت و من
􀀀
یا ابن الزرقاء و الداعیۀ إلی نفسها بسوق ذا المجاز، صاحبۀ الرایۀ بسوق عکاظ و یا ابن طرید رسول ه »
.« ابوك و من أمک
پس محمد بن اسحاق گفته است که مادر مروان نامش امیه و در « یا ابن الداعیۀ إلی نفسها » ( اصمعی گفته است: اما قول حسین (ع »
جاهلیت از زنان بدکار بود و پرچمی داشته مانند پرچم بیطار که به آن شناخته میشده و به نام ام حنبل زرقاء شهرت یافته و مروان
«..! را پدري شناخته نبوده و نسبت او به حکم مانند نسبت عمرو است به عاص
184
اي زن فرتوت گمراه! چشمت فرو رفته و تباه گشته خردت نابودي یافته پس شهادت تو پذیرفته نیست. »
اروي گفت: »
پسرك من! به خدا سوگند همانا تو در ازرق بودن دو چشم، و سرخی مو، و کوتاهی اندام، و زشتی چهره، به ابو سفیان پسر حارث »
بن کلده مانندهتر هستی تا به حکم.
من حکم را بلند بالا، خوش چهره و افشانده مو، دیدهام میان تو و میان حکم نزدیکی و شباهتی نیست مگر مانند شباهت و نزدیکی »
است باریک میان لاغر اندام بماده خر بزرگ شکم (آبستن).
185
مادر خود را از آن چه گفتم بپرس بیگمان اگر بخواهد راست بگوید و حقیقت را اظهار دارد ترا از پدر حقیقی و واقعیت با خبر »
میسازد.
آنگاه بسوي معاویه رو کرد و گفت: »
به خدا سوگند جز تو کسی دیگر مرا در برابر این ناکسان وادار نکرد و تو همانی که مادرت در جنگ احد به هنگام کشته شدن »
حمزه گفت:
نحن جزیناکم بیوم بدر و الحرب یوم الحرب ذات سعر
ما کان عن عتبۀ لی من صبر ابی و عمّی و اخی و صهري
شفیت وحشیّ غلیل صدري شفیت نفسی و قضیت نذري
فشکر وحشیّ علیّ عمري حتّی تغیب اعظمی فی قبري
و من او را با ابیاتی پاسخ گفتم و آن ابیات چنین است:
102 از 452
یا بنت رقّاع عظیم الکفر خزیت فی بدر و غیر بدر
اللّ قیل الفجر بالهاشمیّین الطّوال الزّهر
􀀀
صبّحک ه
بکلّ قطّاع حسام یفري حمزة لیثی و علیّ صقري
إذ رام شیب و ابوك غدري اعطیت وحشیّا ضمیر الصّدر
هتّک وحشیّ حجاب السّتر ما للبغایا بعدها من فخر
186
پس معاویه به عمرو عاص و مروان حکم گفت:
شما مرا در معرض این گونه سخنان اروي قرار دادید و چنان کردید که این سخنان ناخوش آیند را بمن بگوید. »
آنگاه به اروي گفت: اي عمّه! سخنان زنانه را کنار بگذار و حاجت خویش را در میان آر. اروي گفت: »
دستور بده تا دو هزار دینار و دو هزار دینار و دو هزار دینار بمن بدهند. »
معاویه پرسید: »
با دو هزار دینار چه میکنی؟ گفت: »
چشمهاي پر آب در زمینی آماده براي کشت میخرم تا فرزندان حارث بن عبد المطلب را باشد. »
معاویه گفت: بسیار خوب و خواستی به جا است. با دو هزار دینار دوم چه میکنی؟ گفت براي جوانان خاندان عبد المطلب، زنانی »
مناسب و همسرانی شایسته بر میگزینم.
معاویه گفت: »
این هم کاري شایسته و خوب است. با دو هزار دینار سیم میخواهی چه بکنی؟ »
گفت:
بدانها بر دشواریهاي زندگانی و بر زیارت خانۀ خدا استعانت میجویم. »
معاویه گفت:
این نیز کاري خوب و شایسته است. آن چه خواستی به تو داده میشود تا در راهی که میخواهی بکار اندازي. پس از این سخنان، »
به اروي گفت:
لیکن بدان و آگاه باش که اگر علیّ به جاي من بود هیچ گاه چنین مالی به تو نمیداد. اروي گفت: راست میگویی. »
همانا علیّ امانت را اداء میکرد و دستور خدا را بکار میبست و به فرمان خدا »
187
سر مینهاد لیکن تو امانت را تباه و در مال خدا خیانت و گناه کردي پس مال او را به کسی که استحقاق آن را ندارد بخشیدي و
حال این که خدا در کتاب خویش حقوق را براي اهلش واجب و مقرّر داشته و به آن فرموده و تو بر خلاف رفتار میکنی و از
فرمان او سر پیچی میکنی لیکن علیّ ما را بحقّی که خدا براي ما مقرر داشته و آن را واجب قرار داده خوانده است.
پس تو او را به جنگ گرفتار کردي تا آن چه را میخواست و باید انجام میداد نتواند و از آن باز ماند و حقوق پامال گردد. من از »
تو از مال خودت چیزي نخواستم تا بر من منّت نهی بلکه آن چه خواستم از حق خودمان و جز به گرفتن حق خود نظري نداشتم.
تو علیّ را فرایاد میآوري خداي دهانت را خرد و گرفتاري و رنجت را فزون کناد. »
آنگاه به آواي بلند گریه کرد و چنین گفت:
الا یا عین ویحک اسعدینا الا و ابکی امیر المؤمنینا
103 از 452
رزینا خیر من رکب المطایا و فارسها و من رکب السّفینا
و من لبس النّعال او احتذاها و من قرأ المثانی و المئینا
اذا استقبلت وجه ابی حسین رأیت البدر راع النّاظرینا
اللّ لا انسی علیّا و حسن صلاته فی الرّاکعینا
􀀀
و لا و ه
أ فی الشّهر الصّیام فجعتمونا بخیر النّاس طرّا اجمعینا
188
معاویه بعد از شنیدن ابیات دستور داد شش هزار دینار به اروي دادند! و از آن پس بوي گفت: »
اي عمّه! اینها را در هر راه دلت میخواهد و میل داري انفاق کن و هر گاه نیازي برایت پیش آید به برادرزادهات بنویس و از او »
« بخواه که بیگمان از اعانت و یاري تو خودداري نخواهد کرد
189
-2 سوده -
جزء سیم از مجلد 11 ) قضیه سوده را بدین مضمون آورده است: ) « المنار » سید رشید رضا در مجلۀ
سوده دختر عمارة بن اشتر، که از قبیلۀ همدان بوده، پس از این که علیّ (ع) به شهادت رسیده بر معاویه در آمده است. معاویه حال »
وي را جویا شده و او به سلامت دادن پاسخ داده پس معاویه پرسیده است:
آیا تو این ابیات را خطاب به برادر خود گفتهاي؟ »
شمّر کفعل ابیک عمارة یوم الطّعان و ملتقی الأقران
و انصر علیّا و الحسین و رهطه و اقصد لهند و ابنها بهوان
انّ الإمام اخا النّبیّ محمّد علم الهدي و منارة الإیمان
فقد الجیوش و سر امام لوائه قدما بأبیض صارم و سنان
(اي پسر عماره مانند پدر خویش در روز جنگ و هنگام پیکار آماده باش و دامن به کمر زن و علیّ و فرزند و یارانش را یاري کن
و هند و پسرش، معاویه، را به خواري و پستی افکن. همانا امام، برادر پیمبر، نشان هدایت و رهنماي ایمان و سعادت
190
سوده گفت: سر برفت و » ( است. پس سپاهیان را قائد باش و با تیغ سر فشان و نیزة جانستان مردانه و دلاورانه پیشاپیش پرچم امام بتاز
دم، بریده شد پس آن چه را از میان رفته و فراموش شده یاد آور مشو و بازگو مکن.
معاویه گفت: »
سوده گفت: » !! هیهات! موقف و مقامی مانند مقام برادر تو از یاد نمیرود »
راست میگویی برادر من مقامی نهان و مکانی پست نداشت و خوار نبود بلکه چنان بود که خنساء در بارة برادر خود گفته است: »
و انّ صخرا لتأتمّ الهداة به کانّه علم فی رأسه نار
پس از آن گفت: ترا به خدا سوگند میدهم که این گونه سخنان به میان نیاوري و مرا معاف داري.
معاویه گفت: بسیار خوب. اکنون بگو چه میخواهی و چه حاجت داري؟ »
سوده گفت: »
تو امروز زمام دار امور امّت و حکمروا بر شئون ملّتی و نسبت به حقوق واجبۀ ما مسئول خدا هستی پیوسته کسانی را بسوي ما »
104 از 452
گسیل میداري که عزّ تو را افزون کنند و سلطنت ترا گسترده سازند و بر شوکت تو بیفزایند. اینان ما را مانند خوشه درو میکنند و
آنگاه هم چون گاو، ما را پامال و لگدکوب میسازند. پست و خسیس بما میدهند و شریف و جلیل از ما میخواهند.
این پسر ارطاة است که به بلاد من آمده مردان مرا کشته و مال مرا گرفته است اگر طاعت نبود ما را عزّت و مناعت، برجا و موجود »
است. پس او را از کار برادر تا سیاست گزاریم یا بر جایش گذار و به کارش گمار تا ترا بشناسیم.
191
معاویه گفت: »
آیا مرا به مردم و عشیرة خود میترسانی به خدا سوگند میخواهم ترا بر مرکوبی سرکش و ناهموار سوار کنم و بسوي پسر ارطاة »
بازت گردانم تا آن چه خواهد در بارهات فرمان دهد و به انجام رساند.
سوده خاموش شد و آنگاه چنین گفت: »
صلّی الإله علی روح تضمّنه قبر فاصبح فیه العدل مدفونا
قد حالف الحقّ لا یبغی به ثمنا فصار بالحقّ و الأیمان مقرونا
معاویه گفت: این که میگویی که بوده است؟ »
سوده پاسخ داد: علیّ بن ابی طالب. »
معاویه گفت: »
سوده گفت: » ! اثري از علیّ (ع) بر تو نمیبینم »
چرا. روزي در بارة مردي که از جانب او براي جبایت زکوات و جمع آوري صدقات مأمور بود و میان ما و او اختلاف به همرسید »
شکایت نزد علی (ع) بر دم چون بر او در آمدم به نماز ایستاده بود از نماز منصرف شد و با مهربانی و خوشرویی مرا گفت:
آیا حاجتی داري؟ »
من او را از چگونگی رفتار و کردار آن مرد آگاه ساختم. »
علیّ گریست آنگاه دستها را بسوي بالا برداشت و گفت: خدایا من به آنان نگفتهام بر خلق تو ستم روا دارند و طاعت ترا ترك »
کنند.
پس از آن پارهاي از انبان (پوست) از گریبان بیرون کشید و بر آن چنین نوشت: »
192
اللّ الرّحمن الرّحیم.
􀀀
بسم ه »
ا تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ. 􀀀 اءَهُمْ- وَ ل 􀀀 النّ أَشْی
􀀀
ا تَبْخَسُوا اسَ 􀀀 زانَ وَ ل 􀀀 جاءَتْکُمْ بَیِّنَۀٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِی 􀀀 قَدْ »
ا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ. 􀀀 اللّ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ وَ م
􀀀
بَقِیَّتُ هِ
اذا اتاك کتابی هذا فاحتفظ بما فی یدیک حتی یأتی من یقبضه منک. و السّلام. »
193
-3 دارمیّه -
باز هم سیّد رشید رضا (در همان جزء از همان مجلّه) قضیه دارمیّه را بدین مضمون آورده است:
هنگامی که معاویه به حجّ رفته از دارمیّۀ حجونی جویا شد دارمیّه را به نزد وي بردند معاویه او را گفت: »
ترا خواستم تا بپرسم چرا علیّ را دوست و مرا دشمن میداشتی و از او اطاعت میکردي و با من دشمنی و عداوت؟ »
105 از 452
دارمیّه گفت: مرا ببخش، و از من پاسخ مخواه. معاویه نپذیرفت و از او پاسخ خواست. دارمیّه گفت: »
علیّ را از آن رو دوست داشتم که در میان امّت به عدالت رفتار و در تقسیم به مساوات کار میکرد و ترا از این راه بدخواه و »
دشمن بودم و نسبت به تو کینه میورزیدم که طالب باطل بودي و به ناحق با کسی که به امارت و حکومت از تو اولی بود قتال
میکردي.
من از آن جهت از علیّ اطاعت میکردم که بینوایان و مستمندان را دوست میداشت و اهل دین و ایمان را بزرگ میشمرد و »
عداوتم با تو براي خونریزي و جور و ستم تو در قضا و حکم تو به میل شخصی و هواي نفس است.
معاویه: او را چه گونه یافتی؟ » معاویه پرسید: آیا تو علیّ را دیدهاي؟ پاسخ داد: آري »
دارمیّه: به خدا سوگند علیّ چنان بود که این پادشاهی و سلطنت که ترا چنین شیفته و دل باخته ساخته در وي هیچ اثري نداشت و »
نمیتوانست او را فریفته و مفتون دارد و این نعمتها که ترا مجذوب و مشغول داشته نتوانست علیّ را به خود متوجّه و مشغول خویش
کند.
194
معاویه: آیا از او سخنی شنیدهاي؟ »
دارمیّه: آري به خدا سوگند کلام علیّ چنان بود که دلهاي گرفته و تاریک به آن روشن میشد و تیرگی دلها چنان بدان زدوده »
میشد که مس با زیت.
معاویه: راست گفتی. اکنون بگو آیا ترا حاجتی است؟ »
دارمیّه: صد شتر سرخ میخواهم. »
معاویه: که با آنها چه کنی؟ »
دارمیّه: کودکان را با شیر آنها غذا بدهم و بزرگان را به وسیلۀ آنها زنده بدارم و کسب مکارم و مفاخر بکنم و میان عشائر و قبائل »
به اصلاح پردازم.
معاویه: اگر آن چه خواستی به تو بدهم من در دل تو جایگزین علیّ خواهم شد؟ »
اللّ ! بسیار کمتر از این هم نه.
􀀀
دارمیّه: سبحان ه »
معاویه: به خدا سوگند اگر علیّ زنده بود چیزي از آنها به تو نمیداد. »
«. دارمیّه: آري به خدا سوگند یک ذره از موي آنها را هم، که به مسلمین تعلّق دارد، بمن نمیداد »
ا