گروه نرم افزاری آسمان







105 - -8 یزید بن عبد الملک 101 -



در ماه رجب از سال یک صد و یک ( 101 ) که عمر بن عبد العزیز وفات یافته بموجب عهدنامۀ سلیمان بن عبد الملک که ولایتعهد
را بعد از برادرزادهاش، عمر، به برادر خود یزید بن عبد الملک، که مادرش عاتکه دختر یزید بن معاویه بوده، عطاء کرده یزید به
سلطنت و حکومت رسیده است.
142 از 452
یزید شخصی عیّاش و خوشگذران و پیوسته سرگرم به لهو و لعب بوده و در این راه افراط و اسراف میداشته است یزید کنیزکی را
سخت علاقهمند بوده و به شدت به او عشق میورزیده و معاشرت و خوشگذرانی با او را بر همۀ امور دین و دنیا و «1» « حبابه » به نام
تمام شئون خلافت و سلطنت ترجیح میداده و مقدّم میشمرده است.
مردم و نزدیکان و خویشان، و از همه بیشتر برادرش مسلمۀ بن عبد الملک، او را بر این وضع سرزنش و نکوهش میکرده و پند و
اندرزش میدادهاند لیکن وصایا و نصائح آنان در وي اثر نمیکرده و به آنها وقع و ارجی نمینهاده و چنان آن کنیزك را شیفته و
فریفته بوده که حتی پس از این که آن کنیزك، به کیفیّتی که نوشتهاند، در روز خوشی و سرگرمی
______________________________
1) طبري هم گفته است نام وي عالیه بوده که به حبابه شهرت یافته است. و همو آورده است که روزي حبابه و سلامه (محبوبه و )
معشوقه دیگر یزید) نزد یزید بودهاند که او از مستی و خوشی سخت به طرب آمده و سخنانی بر زبان رانده از جمله گفته است
«؟ إلی من تدع امر الامۀ » پس حبابه بوي گفته است « دعونی اطیر »
270
او گلوگیر شده و مرده است نگذاشته او را دفن کنند و چند روز مرده او را نگهداشته و خود را به روي کنیزك مرده میافکنده و
میبوییده و میبوسیده و گریه و ناله و شیون میکرده تا بدن کنیزك گندیده شده و عفونت آن غیر قابل تحمّل گردیده است.
در آن هنگام ناگزیر دفنش را اجازه داده و خودش، خلیفه مسلمین، پیشاپیش جنازه به راه افتاده و چون جنازه را کنار قبر نهادهاند
یزید به درون گور رفته و خودش او را به خاك سپرده. برادرش، مسلمه، تسلیت و تعزیت را بوي نزدیک شده و به شکیبایی و
بردباري و صبرش خوانده و یزید پاسخش را چنین گفته است:
فإن تسل عنک النّفس او تدع الهوي فبالیاس تسلو عنک لا بالتّجلّد
و کلّ خلیل زارنی فهو قائل من اجلک هذا میّت الیوم أو غد
پیوسته است. « حبابه » و به «1» یزید پس از به گور سپردن حبابه بیش از چند روز (هفت یا هفده روز) زنده نبوده که در گذشته
جزء 13 - 148 ذیل اخبار حبابه-) این مضمون را آورده است. ) « الاغانی » ابو الفرج اموي اصفهانی در کتاب
ما » : بر وي نهاده است.. یزید گفته است « حبابه » حبابه یکی از مولّدات مدینه و نامش عالیه بوده است که چون یزید او را خریده نام »
کنیزك لاحق مکّیّه را « حبابه » تا این که نخست سلّامه کنیزك مصعب بن سهل زهري و از آن پس «! تقرّ عینی بما أوتیت من الخلافۀ
خریده و چون این دو را مالک شده و هر دو نزدش بودهاند گفته است هم اکنون من چنانم که شاعر گفته است:
______________________________
مکث یزید بن عبد الملک بعد موت حبابۀ سبعۀ ایام، لا یخرج إلی الناس اشار علیه بذلک مسلمۀ و خاف ان یظهر » 1) بنقل طبري )
.(- منه شیء یسفهه عند الناس (جزء پنجم تاریخ- 375
271
« فألقت عصاها و استقرّت بها النّوي کما قرّ عینا بالإیاب، المسافر
را چنین آورده است: « حبابه » آنگاه سبب مرگ
شام منزل کرد حبابه هم با وي بود پس چنین گفت: مردم میگویند: براي هیچ کس عیشی «1» « بیت رأس » یزید بن عبد الملک در »
که یک روز دوام یابد بی این که صفاي آن به چیزي تیره گردد فراهم نمیآید. و من هم اکنون آن را تجربه میکنم. پس ملازمان
خود را گفت: چون فردا شود هیچ خبري بمن نرسانید و هیچ نامهاي برایم نیاورید آنگاه با حبابه به خلوت نشست. میوه آوردند.
حبابه اناري برداشت و به خوردن آن پرداخت. دانهاي از آن در گلویش گیر کرد و به هلاکت رسید چون حبابه مرد سه روز بدن او
143 از 452
را بهمان حال گذاشت تا دگرگون و متعفّن شد و یزید او را میبویید! و میمکید! خویشان و نزدیکان او را بر این کار ناپسند
نکوهش کردند و گفتند: این چه کاریست که تو با لاشۀ مرداري میکنی؟ پس ناگزیر شد و دستور غسل و کفن و دفن داد.. چون
کنیزك را دفن کردند گفت: به خدا سوگند من را حال چنان است که کثیّر گفته است:
فان یسل عنک القلب او یدع الصّبا فبالیاس تسلو عنک لا بالتّجلّد »
و کلّ خلیل راءنی فهو قائل من اجلک هذا هامۀ الیوم أو غد »
یزید پس از دفن حبابه بیش از پانزده شب زنده نماند تا این که در کنار وي دفن گردید..
مدائنی روایت کرده که پس از سه روز بعد از دفن حبابه، یزید سخت مشتاق »
______________________________
معجم البلدان) ) «.. اسم لقریتین فی کل واحدة منهما کروم کثیرة ینسب إلیهما الخمر: إحداهما بالبیت المقدس » (1)
272
دیدار وي شد پس گفت: ناگزیر باید گور او شکافته پس قبر را نبش کردند و به امر او چهرة وي را گشودند سخت زشت و
دگرگون شده بود. پس به او گفته شد: یا امیر المؤمنین:
از خدا بترس مگر نمیبینی که چگونه تغییر یافته و بچه صورت در آمده است؟ گفت:
من هیچ گاه او را زیباتر از امروز ندیدهام! از گور بیرونش بیاورید! پس مسلمه و بزرگان خانوادهاش دور او را گرفتند و آن اندازه
به او اصرار کردند تا توانستند او را از لاشۀ کنیزك دور ساختند و دفنش کردند.
.« آنگاه یزید برگشت و به سختی اندوهناك و محزون شد و بر این حال بود تا چند روز بعد مرد و در کنار کنیزك دفن شد »
یزید چون به سلطنت رسید نخستین کاري که انجام داده و نمونهاي را از حدّ علاقۀ خود بدین و اسلام نشان داده و خود را در تاریخ
کاري ،« و ممّا یحفظ علیه التّاریخ » «1» نمونۀ بی دینی و نشانهاي از بی عدالتی و بی انصافی شناسانده یا به گفتۀ فاضل مصري معاصر
تاریخی کرده، اینست که به همۀ عمّال عمر بن عبد العزیز نامهاي (باصطلاح این زمان بخشنامه) فرستاده بدین عبارت:
امّا بعد فإنّ عمر کان مغرورا غررتموه أنتم و اصحابکم. »
و قد رأیت کتبکم الیه فی انکسار الخراج و الضّریبۀ. »
فإذا أتاکم کتابی، فدعوا ما کنتم تعرفون من عهده و اعیدوا النّاس إلی طاعتهم الاولی، اخصبوا، ام اجدبوا، احبّوا، ام کرهوا!، حیّوا، ام »
همانا عمر مردي فریبخورده بود و شما و یاران شما او را گول زدید و فریب دادید. من نامههایی را که در ) ««2» ماتوا!. و السّلام
بارة کسر خراج و کاهش ضریبه و مالیات به او نوشته بودهاید دیدم. اکنون چون این نامۀ من به شما برسد باید آن چه را از دستور و
عهد او میدانید و میشناسید واگذارید و رها کنید و مردم را به فرمانبري و اطاعت زمان پیش از عمر باز گردانید، خواه در خوش
سالی و فراوانی
______________________________
(- 1) محمد فرید وجدي در دائرة المعارف (جلد اول- 265 )
(- جزو پنجم- 205 ) « العقد الفرید » (2)
273
باشند، یا در خشکسالی و تنگ روزي، و خواه دوست داشته باشند و خرسند باشند یا ناخرسند، زنده بمانند یا بمیرند، و السّلام)
چنانکه دانسته شد یزید در ماه شعبان از سال یک صد و پنج ( 105 ) در اندوه مرگ حبابه چشم از جهان بسته و به محبوب خود
پیوسته است و چون پسرش، ولید، کودکی نابالغ بوده یزید ولایت عهد را به برادر خود، هشام بن عبد الملک داده باین گونه که
144 از 452
پس از هشام ولایت عهد به ولید فرزند یزید متعلق باشد.
پس چون یزید در گذشته است برادرش هشام بن عبد الملک زمام سلطنت را بدست گرفته است.
274
125 - -9 هشام بن عبد الملک 105 -
در ماه شعبان از سال یک صد و پنج ( 105 ) که یزید بن عبد الملک در گذشته برادرش، هشام، به حکومت و سلطنت رسیده است.
هشام نیز مانند دیگر امیران و فرمانروایان اموي به امور دین بی علاقه میبوده و از این رو در بارة آنها اطلاعاتی کامل نمیداشته و
در زمان او عمّالش در همه جا، کم و بیش، به ستمکاري میپرداخته و اعمال ناشایسته و مستبدّانه را، که به گمان فاسد خود نگهبان
سلطنت و حکومت جابرانه میدانسته، روا میداشته و بکار میبستهاند. کشتن زید بن علی بن حسین را نمونهاي از آن اوضاع فاسد
باید بشمار آورد.
در اینجا چند نمونه که دلالت بر بی اطلاعی او و پسر و عمّالش از امور دین و عدم آگاهی آنان بشئون فقه دارد آورده میشود:
طبري، ذیل حوادث سال یک صد و شش ( 106 ) (جزء پنجم- 384 -)، به اسناد خود، و هم بنقل از واقدي این مضمون را
آورده است:
در این سال هشام بن عبد الملک مراسم حجّ را خودش با مردم برگزار کرد. »
واقدي از ابو زیاد از پدرش خبر داده که گفته است:
هشام پیش از این که به مدینه وارد گردد بمن نوشت که مناسک و سنن حجّ را برایش بنویسم من هم نوشتم.. و در موکب او »
اللّ بن ولید بن عثمان او را دیدار کرد پس از مرکوب خود به زیر آمد و سلام داد و در کنار هشام پیاده
􀀀
میبودم که سعید بن عبد ه
275
به راه افتاد. هشام آواز بر آورد و مرا خواند من پیش رفتم و در پهلوي دیگرش به راه افتادم پس سعید را شنیدم که گفت:
یا امیر المؤمنین همانا خدا نعمت خود را بر خاندان امیر المؤمنین پیوسته داشته و خاندان او هماره در این اماکن صالح، ابو تراب را »
«..! لعن میکردهاند! اکنون چنان شایسته است که امیر المؤمنین هم در این اماکن مقدس او را لعن کند
بی اطلاعی خلیفۀ مسلمین و حافظ دین، که قاعدة باید مردم و امّت اسلام، از او که به جاي پیغمبر نشسته احکام دین بیاموزند، خود
او مناسک و آداب حجرا نمیداند! این از طرفی در خور توجّه است و از طرفی دیگر موضوع لعن علی (ع) که با این که عمر بن
عبد العزیز آن را منع کرده و از منابر در مواقع رسمی (خطبه جمعه) برداشته باز بنی امیّه بعد از وي آن را برگردانده و تا زمان هشام
جزء آداب و سنن میبوده و باید انجام مییافته! (اگر چه هشام این « صالح » هنوز به آن عمل میشده و در اماکن مقدّسه و محلهاي
کار را نکرده باشد) قابل توجه است.
ابراهیم » در همان سفر (باز هم بنقل همو- همان جزء- 385 -) پس از این که هشام در حجر نماز گزارده و ایستاده بوده است
بن محمد بن طلحه بوي گفته است:
ترا به خدا و به حرمت این خانه و شهري که از آن آمده و حقش را بزرگ داشتهاي (مدینه) ستم را از من برگردان. »
هشام گفته است: کدام ستم؟ »
خانه امرا. » : ابراهیم پاسخ داده »
هشام گفته است: چرا این سخن را به عبد الملک نگفتی و از او داد نخواستی؟ »
ابراهیم گفته است: به خدا سوگند او خود بمن ستم کرد. »
145 از 452
هشام گفت چرا از پسرش ولید داد نخواستی؟ »
ابراهیم گفت: به خدا سوگند بمن ستم کرد. »
هشام گفت: سلیمان بن عبد الملک؟. »
276
ابراهیم پاسخ داد: او هم بمن ستم کرد. »
هشام گفت: عمر بن عبد العزیز؟. »
ابراهیم گفت: خدایش بیامرزاد که به خدا سوگند او خانه امرا بمن برگرداند. »
هشام گفت: یزید بن عبد الملک؟. »
ابراهیم پاسخ داد: به خدا سوگند او بمن ستم کرد و پس از این که عمر بن عبد العزیز خانه امرا بمن برگردانده بود یزید دوباره بر »
من ستم کرد و خانه را باز پس گرفت و هم اکنون خانه امرا تو در دست داري و بتصرف آوردهاي.
هشام گفت: هان! به خدا سوگند اگر جایی در بدن تو براي زدن میبود (شاید چون پیر و فرتوت بوده) ترا میزدم. »
ابراهیم گفت: به خدا سوگند که براي زدن با تازیانه و با شمشیر جا در تن من هست. »
در سال یک صد و نه ( 109 ) (بنقل طبري از واقدي و هم به اسناد « هشام چون این سخن بشنید و رو برگرداند و از آنجا برفت »
خود- جزء پنجم، 397 -) ابراهیم پسر هشام بعد از ظهر روز بعد از عید قربان براي مردم خطبه خوانده و در جمله گفته است:
.« سلونی فانا ابن الوحید لا تسالون احدا اعلم منّی »
پس مردي از مردم عراق بپا خواسته و او را از قربانی پرسیده که آیا واجب است یا نه؟ و او ندانسته عراقی را چه پاسخ گوید پس از
منبر فرود آمده است.
اللّ
􀀀
یکی از عمّال هشام که در همان سال اوّل سلطنت خود او را به امارت عراق و اعمال شرق (خراسان قدیم) برگزیده خالد بن عبد ه
بوده که به ناپاکی و بیباکی و سفّاکی شهرت داشته چنانکه در بارهاش گفته شده (جزء پنجم تاریخ « ابن نصرانیه » قسري معروف به
« الّذي یهدم المساجد و یبنی البیع و الکنائس و یولّی المجوس علی المسلمین و ینکح اهل الذّمّۀ المسلمات ..» :( طبري 458
277
را امارت خراسان داده و بدان ناحیه گسیل داشته است. «1» اللّ
􀀀
و خالد هم برادر خود اسد بن عبد ه
اسد نیز مثل برادر، خونریز بوده و براي تحکیم بنیان امارت خود و سلطنت هشام سخت گیري و خونریزي و ستم روا میداشته است
کسانی از دوستان آل علی و آل عباس در مرو و بلخ از رفتار ستمگرانه و کردار جابرانۀ آل مروان و عمّال ایشان، نهانی سخن
میگفته و مردم را روشن میساختهاند. چند کس از ایشان را که بزرگ آنان زیاد بوده به نزد اسد بردهاند شخصی که ابو موسی
ا􀀀 فَاقْضِ م » : خوانده میشده در آن میان بوده و اسد که در دمشق او را دیده بوده شناخته و تهدید کرده ابو موسی بوي گفته است
اسد را خشم افزون گشته و گفته است: مرا چون فرعون دانستی و آن چه را بوي گفته شده بمن گفتی. ابو موسی پاسخ « اضٍ􀀀 أَنْتَ ق
داده: خدا ترا بدان منزله قرار داده است.
آنگاه اسد دستور داده آن گروهرا که ده تن ایشان از مردم کوفه بودهاند کشتهاند پس از آن (چنانکه طبري از جماعتی نقل کرده-
جزء پنجم تاریخ، 395 -) امر کرده است خطّی از میان زیاد بکشند و او را از میان به دو نیم کنند. شمشیر کندي کرده دوباره
و سه باره امر کرده تا عاقبت وي را دو نیم کردهاند!.
باللّ ربّا و بالإسلام دینا و بمحمّد صلّی
􀀀
رضینا ه » فرداي آن روز دیگري از آن گروه گرفتار و به نزد اسد برده شده و او میگفته است
میداشته خواسته و بدست خود وي را با آن شمشیر گردن زده است. « بخارا خدا » اسد شمشیري را که از « اللّ علیه و سلّم نبیّا
􀀀
ه
146 از 452
اللّ
􀀀
در سال یک صد و نه ( 109 ) هشام، اسد را از خراسان برداشته و اشرس بن عبد ه
______________________________
1) اسد همان کسی است که شاید نخستین شعر پارسی که بعد از اسلام گفته و ضبط شده ابیاتی باشد که مردم خراسان (ما وراء )
النهر) هنگامی که او در جنگ ختل از مخالفان شکست خورده او را هجو کرده و گفتهاند:
از ختلان آمذیه یرو تباه آمذیه
ابار باز آمذیه خشنگ نزار آمذیه
278
خوانده میشده به جاي اسد امارت خراسان داده. اشرس اهل ذمّه را، از مردم سمرقند و ما « کامل » سلمی را که بواسطه فضل بعنوان
را از ایشان بردارد چون اسلام را پذیرفتهاند جزیه برایشان قرار داده و به سختی « جزیه » وراء النهر، به اسلام خوانده بدین شرط که
آن را مطالبه کرده است.
به گفتۀ طبري (جزء پنجم 398 ) ابو صیدا از گرفتن جزیه مانع میشده هانی به اشرس نوشته است که مردم اسلام اختیار کرده
و مساجد ساختهاند. اشرس بوي پاسخ نوشته که از هر کس باج میگرفتهاید باز هم بگیرید پس عمّال اشرس بر کسانی که به اسلام
در آمده بودند دوباره جزیه قرار دادهاند.
خلاصه این که در زمان هشام هم مثل زمانهاي سابق و لاحق او، عمّال امویان از غدر و ستم و مجازاتهاي نامشروع مستبدّانه و
کیفرهاي خودسرانۀ جابرانۀ غیر اسلامی که به گمان ایشان موجب ترس و بیم مردم و استحکام اساس سلطنت جابرانه باشد
خودداري نمیکردهاند.
همان اسد قسري در وقائع خراسان و بلخ و بخارا و مرو و ما وراء النهر از مثله و بریدن زبان و کور کردن چشم و بریدن دست و پا
بیداد کرده است. خداش که مردي متدیّن و مسلمان بوده و به بنی هاشم توجّه میداشته به جرم این توجه و علاقه، به فرمان اسد
زبانش بریده و چشمش کور و در آخر هم مصلوب گردیده است.
در قضیهاي دیگر موسی بن کعب را که از مخالفان وي بوده فرمان داده تا لگام خر به دهانش زنند و بکشند تا دندانهایش بشکند و
خرد شود پس از آن گفته است:
دماغش را بکوبند و صورتش را بشکنند و فکّ زیرین او را با کارد بشکافند و دندانی که با لجام بیرون نرفته و باقی مانده بوده است
بیرون آورند!.
پنجاه کس از ایشان را به » : باز هم همان اسد عامل خلیفۀ مسلمین در موردي دیگر بسر کردة خود که پیروز شده بوده نوشته است
از جمله اینان بوده است مهاجر بن میمون و کسانی مانند وي که دستور داده همۀ آنان را بدار آویختهاند. « نزد من گسیل دار
279
آنگاه بسر کرده، کرمانی، نوشته است بقیۀ مخالفان را که نفرستاده بوده و گرفتار او بودهاند سه بخش و با ایشان چنین معامله کند!:
یک سیم از آنان را بدار بیاویزد یک سیم دیگر را دستها و پایشان را از تن جدا کند بخش سیم را تنها دستهایشان را قطع کند.
کرمانی سر کرده و سردار اسلامی دستور اسد را اجراء کرده، کسانی که کرمانی کشته و بدار آویخته چهار صد تن بودهاند.
قطع دست و پا، باین طریق، و بریدن زبان و کور کردن چشم در این گونه موارد که در فقه اسلامی موضعی ندارد و بر خلاف شرع
در اسلام ،«1» و دین است و از زمان معاویه
______________________________
ابن » : 1) ابن اثیر (جلد سیم الکامل- 255 -) در چگونگی قتل عروة بن ادیه این مضمون را، که طبري هم آورده، گفته است )
147 از 452
زیاد در اسب دوانی که او را بوده حضور یافت و به انتظار رسیدن اسبهاي مسابقه نشسته بود. عروه، که با گروهی از مردم در آنجا
صانِعَ لَعَلَّکُمْ 􀀀 أَ تَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَۀً تَعْبَثُونَ وَ تَتَّخِ ذُونَ مَ » بودند، به اندرز و پند ابن زیاد پرداخت و در جمله این آیه را بر او خواند
ابن زیاد به گمان این که گروهی از یاران عروه او را همراهند متعرض وي نشد و برخاست و « جَبّ
ارِینَ 􀀀 بَطَشْتُم ا بَطَشْتُمْ 􀀀 تَخْلُدُونَ وَ إِذ
سوار شد و اسبدوانی را تا پایان نایستاد و رفت. از آن پس عروه را گرفت و فرمان داد تا دو دست و دو پایش را جدا کردند
ابن اثیر (در همان جلد و همان ) در قضیۀ بثجاء این مضمون را آورده «! آنگاه دختر عروه را بخواست و او را هم بکشت
است:
و زنی عابده بود بد رفتاري و ستمگري و نابکاري ابن زیاد را به مردم یاد « و کانت من المجتهدات » بثجاء زنی از قبیلۀ بنی یربوع »
آوري میکرد. ابن زیاد، دستگیري و کشتن او را در صدد بود بثجاء را گفتند: خود را پنهان کن. گفت: میترسم براي خاطر من
.« دیگري گرفتار گردد. عاقبت آن زن گرفتار ابن زیاد شد و به فرمان او دو دست و دو پاي زن بیچاره جدا گردید
است در این موضع از کتاب چند سطري بدین « الکامل » و مصحح کتاب « استادان بزرگ جامع ازهر » شیخ عبد الوهاب نجار که از
مضمون، الکامل را تعلیقه زده:
این کار را که ابن زیاد در بارة بثجاء و عروه کرده مثلهایست بسیار زشت که بر نفسی خبیث دلالت دارد. خدا، معاویه را که »
فاسقانی مانند ابن زیاد را بر مسلمانان مسلط و حکمروا ساخته تا ایشان را به بدترین و سختترین عذابها آزار دهند باز خواست و
« مجازات خواهد کرد
280
راه یافته گویا در زمان هشام کم و بیش رواج یافته حتی خود او نیز چنین مجازاتهایی کرده و این گونه کارهاي غیر مشروع و زشت
و ناهنجار را بکار بسته است.
:(- طبري، به اسناد آورده است (جزء پنجم تاریخ؟؟؟- 516
هشام به غیلان گفته است: »
ویحک یا غیلان، مردم را در بارة تو سخن فراوان شده است. با ما، در امر خود مناظره کن اگر حق با تو باشد ترا پیروي میکنیم و »
اگر بر باطل باشی از آن برگرد و حقرا پیروي کن.
این سخن را پذیرفته است پس هشام به میمون بن مهران گفته است تا با وي به مکالمه و مناظره پردازد میمون به غیلان «1» غیلان »
گفته است:
تو از من بپرس زیرا در این هنگام نیرومندتر خواهی بود. غیلان پرسیده است: »
آیا خدا خواسته که او را نافرمانی کنند؟
میمون پاسخ داده است: آیا خدا به ناچار و ناخواه خودش، مورد نافرمانی و نسبت به او عصیان میشود؟ »
______________________________
پاسخ داده است. نظیر این قضیه در سالهاي بعد در مجلس « جبر » پرسش کرده و میمون بنا به عقیدة « تفویض » 1) غیلان بر مبنی )
صاحب بن عباد اتفاق افتاد که دو دانشمند بزرگ معتزلی و اشعري با هم دو جملۀ مناسب مذهب خود را رد و بدل کردهاند پس
« و دیگري بر فور گفته است: (سبحان من لا یجري فی ملکه الا ما یشاء « سبحان من تنزه عن الفحشاء » : یکی از ایشان گفته است
281
غیلان از پاسخ فرو مانده و به خاموشی گراییده است. »
در این هنگام هشام، او را گفته است: چرا خاموش شدي پاسخ گو، غیلان باز هم چیزي نگفته و پاسخ نیاورده است.
148 از 452
هشام گفته است: خداي از من نگذرد اگر از او بگذرم. »
خطیب بغدادي، ذیل ترجمۀ ابو المیّاس الرّاویه (جلد چهاردهم- «! پس فرمان داده دو دست و دو پاي غیلان را قطع کردهاند »
-427 )، به اسناد، مضمون زیر را آورده است:
قریش را ولیمه و میهمانی بیش آمده که میّاس فقعسی آن را متصدّي بوده است پس عمارة کلبی را بالاتر از هشام بن عبد الملک »
نشانده این کار، هشام را گران و ناهنجار شده و آن را به یاد سپرده و با خود عزم کرده که چون به خلافت رسد او را معاقب سازد
پس هنگامی که خلافت یافته امر کرده او را آوردهاند آنگاه دستور داده است دندانهاي وي را بکنند و ناخنهایش را بکشند. دستور
اجراء شده و دندانها و ناخنهاي او را کشیدهاند. این ابیات را در این باره انشاء کرده است:
عذّبونی بعذاب قلعوا جوهر رأسی
«1» ثمّ زادونی عذابا نزعوا عنّی طساسی
« بالمدي حزّز لحمی و بأطراف المواسی
در زمان سلطنت هشام هم فتوحات، چه در مشرق (خراسان قدیم) و چه در مغرب (افریقا) زیاد بوده است لیکن بیشتر جنبۀ سلطنتی و
توسعۀ عرصۀ حکومت و فرمانروایی منظور میبوده نه مسلمانی (چنانکه گاهی از جزیه گرفتن از تازه مسلمانان هم هر چند موجب
این میشده که از اسلام برگردند صرف نظر نمیشده است) هشام، چنانکه گفته شد، در ماه ربیع الآخر از سال یک صد و بیست و
پنج ( 125 ) به سن پنجاه و سه ( 53 )، پس از بیست سال حکومت، سلطنت را به برادرزادة خود ولید ابن یزید واگذاشته و در گذشته
است.
______________________________
است. « اظفار » بمعنی « طساس » 1) خطیب از قول ابو علی از ابو المیاس نقل کرده که )
282
126 - -10 ولید بن یزید 125 -
در ماه ربیع الآخر از سال یک صد و بیست و پنج که هشام مرده بر حسب وصیت برادرش یزید، پسر یزید، ولید، زمام دار و فرمانروا
نشسته است و بر مسلمانان جهان حکومت کرده است. ،« خلافت » کشته و بر مسند سلطنت، یا چنانکه برادران سنّی ما میگویند
این ولید یا خلیفه! همان است که جلال الدّین سیوطی، و دیگر علماء هم، در بارهاش این عبارت را گفته است (تاریخ الخلفاء-
:(- 250
اللّ ، اراد الحجّ لیشرب فوق ظهر الکعبۀ فمقته الناس لفسقه و خرجوا علیه فقتل فی
􀀀
و کان فاسقا شرّیبا للخمر منتهکا حرمات ه ..»
یعنی بعد المائۀ) هنگامی که در محاصرة مردم بوده و در خطاب به مردم این مضمون را گفته ) « جمادي الآخرة سنۀ ستّ و عشرین
مردم وي را چنین پاسخ گفتهاند: «؟ آیا من بر عطاهاي شما نیفزودهام؟ آیا همه گونه مساعدت مالی به شما نکردهام »
.« اللّ
􀀀
اللّ و شرب الخمر و نکاح امّهات اولاد ابیک! و استخفافک بامر ه
􀀀
ما ننقم علیک فی أنفسنا لکن لنقم علیک انتهاك ما حرّم ه »
باز سیوطی نوشته است:
هنگامی که ولید را کشته و سر او را به نیزه زده و نزد پسر عمش، یزید بن ولید بن عبد الملک (یزید مشهور به ناقص) بردهاند »
سلیمان بن یزید (برادر ولید مقتول) بر سر نظر افکنده و چنین گفته است:
283
باز همو در جمله عباراتی که از ابن فضل نقل کرده این «!! بعدا له، اشهد انّه کان شروبا للخمر ماجنا فاسقا و لقد راودنی علی نفسی »
149 از 452
عبارت را آورده است:
جزء پنجم- 215 -) گفته است: ) « العقد الفرید » فقیه مالکی در « رشق المصحف بالسّهام و فسق و ما خاف الآثام »
ثمّ عکف الولید علی البطالۀ و حبّ القیان و الملاهی و الشّراب و معاشقۀ النّساء فتعاشق سعدي (در اغانی سعدة آورده شده) ابنۀ »
سعید بن خالد بن عمرو بن عثمان بن عفان فتزوّجها ثمّ تعاشق اختها سلمی فطلّق سعدي و تزوّجت سلمی فرجعت سعدي إلی المدینۀ
فتزوّجت بشر بن الولید بن عبد الملک.
ثمّ ندم الولید علی فراقها و کلّف بحبّها فدخل علیه اشعب المضحک فقال له الولید: هل لک ان تبلّغ سعدي عنّی رسالۀ و لک »
عشرون الف درهم! قال: هاتها. فدفعها الیه. فقبضها و قال: ما رسالتک؟ قال: اذا قدمت المدینۀ، فاستأذن علیها و قل لها یقول لک
الولید:
اسعدي ما إلیک لنا سبیل و لا حتّی القیامۀ من تلاق
بلی و لعلّ دهرا ان یؤاتی بموت من خلیلک او فراق
«..؟ فاتاها اشعب فاستأذن علیها و کان نساء المدینۀ لا یحجبن عنه. فقالت له: ما بدا لک فی زیارتنا »
فقیه مالکی از داستانهاي معاشقه ولید با سعدي و سلمی ابیاتی از وي در این زمینهها آورده که از آن جمله است ابیاتی که ولید
پیش از این که با سلمی ازدواج کند میگفته است:
شاع شعري فی سلمی و ظهر و رواه کلّ بدو و حضر
و تهادته الغوانی بینها و تغنّین به حتّی انتشر
لو رأینا من سلیمی اثرا لسجدنا الف الف للأثر!
284
و اتّخذناها إماما مرتضی و لکان حجّنا و المعتمر
انّما بنت سعید قمر هل حرجنا ان سجدنا للقمر!
:(- باز هم فقیه مالکی این مضمون را آورده است (العقد الفرید- جزء پنجم- 220
در زمان خلافت ولید بن یزید نزد او بودم که ابن شراعه را از کوفه به نزدش آوردند. خدا را سوگند، » : علیّ بن عیّاش گفته است »
پیش از این که وي را از حال و راه بپرسد به او گفت: اي پسر شراعه به خدا سوگند ترا بدینجا نخواستهام تا کتاب خدا و سنت
پیمبرش را از تو جویا شوم و بپرسم! پسر شراعه گفت: من هم خدا را سوگند یاد میکنم که اگر آن دو را از من بپرسی مرا در آنها
تا آخر سؤال و جوابی که در بارة باده میان «.. پس ولید گفت: ترا بدینجا خواستهام تا از شراب پرسش کنم » ! حماري نادان مییابی
آن دو مذاکره شد و فقیه مالکی آنها را به تفصیل آورده است.
اسحاق بن محمد ازرق گفته است: »
پس از این که ولید کشته شده بود روزي بر منصور بن جمهور اسدي در آمدم دو کنیز از کنیزکان ولید نزد او بود مرا گفت: بشنو »
از این دو کنیز که چه میگویند.
کنیزکان وي را گفتند: ما ترا خبر دادیم منصور گفت: آن چه را بمن خبر دادید به او هم بگویید یکی از آن دو چنین گفت:
ما گرامیترین و محبوبترین کنیزکان ولید بودیم اتفاق را وقتی شد که ما را با او نزدیکی (جماع) اتفاق افتاده بود و آن حالت را »
داشتیم که بانک اذان مؤذّنان براي اقامۀ نماز برآمد و او را براي نماز خبر دادند پس او کنیزك را که مست و به حالت جنابت بود با
رفتار «! لثامی که بر چهرهاش افکند بمسجد فرستاد تا مردم با وي نماز بگزارند کنیزك با آن حالت رفت و مردم با وي نماز گزاردند
زشت و ناهنجار ولید چنان رسوا و هویدا بوده و او بحدّي بی پروا وضع
150 از 452
285
ننگین خود را برملا میساخته که مردم به صدا درآمده و کارهاي زشت او را به زبان میآورده و او را بد میگفته و نکوهش
جزء پنجم- 222 ) چنین ) « العقد الفرید » میکردهاند ولید چون از بدگویی مردم و سرزنش ایشان آگاه شده بنقل صاحب
گفته است:
« اللّ ملککم ثباتا یساوي، ما حییت، عقالا دعوا لی سلیمی مع طلاء و قینۀ و کاس، الا حسبی بذلک مالا
􀀀
خذوا ملککم، لا ثبّت ه »
که مؤلف آن خود از ،« الأغانی » قضایائی از اعمال ننگین و رفتار شرم آور این، باصطلاح، خلیفه در کتب معتبر اهل تسنّن از قبیل
و غیر اینها، آورده شده (نظیر قضیۀ در آوردن اشعب را به هیئت میمون و پوشاندن لباس ،« العقد الفرید » خاندان اموي است، و
کالعود » مسخره بر آن مرد مسخره و دستور دادن که او را بهمان صورت بروي، در حالی که نامردي (آلت) خود را، بتعبیر اشعب
در دست داشته و امر کردن وي به اشعب که آن را سجده کند آنان به تفصیل نقل کردهاند) که آوردن آنها در این ،« المدهون
اوراق از ادب اسلامی به دور است.
ولید که از ربیع الآخر سال 125 به سلطنت رسید در ماه جمادي الآخر از سال یک صد و بیست و شش ( 126 ) به سنّ سی و پنج سال
35 ) کشته شده و نوبت حکومت و فرمانروایی به یزید پسر ولید پسر عبد الملک رسیده است. )
286
126 - -11 یزید بن ولید بن عبد الملک 126 -
در ماه جمادي الآخرة، چنانکه گفته شد، ولید بقتل رسیده پس از او مردم با پسر عمّش، یزید بن ولید بن عبد الملک مروان بیعت
کردهاند و او زمام حکومت اموي را بدست گرفته است.
میگفتهاند. یزید « یزید ناقص » شهرت یافته و او را « ناقص » این یزید عطایا و حقوق سپاهیان را کم کرده و بدین- مناسبت به لقب
ناقص از ماه رجب از سال یک صد و بیست و شش ( 126 ) تا اواخر ماه ذو الحجه از همان سال ( 126 ) که به مرض طاعون به سنّ
سی و پنج ( 35 ) سال در گذشته زمام دار امر خلافت بوده و سلطنت کرده است.
یزید ناقص مادرش شاهپرند دختر فیروز پسر یزدگرد، و مادر فیروز، دختر شیرویه پسر کسري و مادر شیرویه دختر خاقان پادشاه
ترك و مادر مادر فیروز دختر قیصر پادشاه روم بوده و او باین نسبتها مینازیده و مباهات میکرده و میگفته است:
انا ابن کسري و ابی مروان و قیصر جدّي و جدّي خاقان
یزید ناقص در اواخر ذو الحجه از سال «1» « اعرق النّاس فی الملک و الخلافۀ من طرفیه » : و بدین جهت ثعالبی در بارة وي گفته است
یک صد و بیست و شش ( 126 ) در گذشته و برادرش ابراهیم به فرمانروایی برگزیده شده است.
______________________________
.( 1) تاریخ الخلفاء ( 252 )
287
126 - -12 ابراهیم بن ولید بن عبد الملک 127 -
در اواخر ذو الحجّه که یزید بن ولید مرده است گروهی از مردم با برادر وي، ابراهیم بن ولید بیعت کردهاند.
چه همۀ مردم با او بیعت نکردهاند بلکه برخی بیعت کرده و برخی از بیعت سر باز زدهاند پس «1» ابراهیم کارش متزلزل بوده
151 از 452
گروهی او را به امارت سلام میداده گروهی به خلافت و بسیاري از مردم نه به امارت و نه به خلافت. تا این که عاقبت در ماه صفر
از سال یک صد و بیست و هفت ( 127 )، پس از اندکی بیش از شصت روز زمامداري لرزان و سست، ناگزیر خود را از خلافت،
خلع و با مروان حمار بیعت کرده و گردن به اطاعت و فرمانبري او نهاده است.
اشتهار یافته « مخلوع » ابراهیم به مناسبت این که خود را از کار بر کنار و زمام سلطنت اموي را به مروان حمار واگذار کرده بعنوان
است.
تا سال ( 132 ) زندگانی ابراهیم امتداد داشته و در آن سال در قضیۀ دربار ابو عباس سفّاح، نخستین خلیفۀ عباسی، با گروهی از بنی
امیّه بقتل رسیده است.
______________________________
1) اشاره بدین مطلب کرده گویندة بیت زیر: )
نبایع ابراهیم فی کل جمعۀ الا ان امرا أنت و الیه ضائع
288
132 - -13 مروان حمار 127 -
چنانکه گفته شد ابراهیم در ماه صفر از سال 127 خود را از سلطنت خلع و با مروان بیعت کرد. از آن هنگام نوبت فرمانروایی نصیب
مروان بن محمد بن مروان بن حکم گردید.
مروان پیرو جعد بن درهم، که یکی از بزرگان معتزله است، بوده و مذهب اعتزال میداشته و به مناسبت معلّم و مؤدّبش (جعد) به
نسبت جعدي خوانده میشده است و به مناسبت این که بر شدائد دهر و مکاره جنگ سخت بردبار و پایدار بوده، و در تازي جزء
گفته و مدّت « حمار » و یا به مناسبت این که عرب، رأس هر صد سال را « فلان اصبر من الحمار، فی الحروب » امثال سائر است که
خواندهاند و بدین لقب « مروان حمار » به او داده و او را « حمار » حکومت خاندان اموي در زمان او نزدیک به صد سال میشده لقب
مشهور گردیده است.
در ماه صفر از سال یک صد و بیست و هفت ( 127 ) هنگامی که در ارمنیّه بوده با وي بیعت شده و تا ماه ذو الحجه از سال یک صد
اللّ بن علی عمّ ابو عبّاس سفّاح، نخستین خلیفۀ عبّاسی، در نزدیک موصل مغلوب گشته و
􀀀
و سی و دو ( 132 )، که در جنگ با عبد ه
اللّ از پی وي بمصر رفته و عاقبت او را در
􀀀
اللّ از دنبال او رفته و او ناگزیر بمصر گریخته و صالح برادر عبد ه
􀀀
به شام گریخته و عبد ه
که از دیههاي مشهور مصر است بقتل رسانده، متصدي مقام خلافت و زمام دار امر حکومت و سلطنت بوده است و بکشته « بوصیر »
شدن مروان حمار (به سنّ شصت سالگی) بساط سلطنت یا خلافت امویان، در مشرق، در نوردیده گردیده و انقراض یافته و نوبۀ
حکومت و سلطنت عبّاسیان بعنوان خلافت اسلامی رسیده است.
289
گفتهاند: مروان حمار در میان بنی مروان در سیاست و شجاعت، و دیگر مزایاي حکومت، ممتاز بوده لیکن همه جا به بد بختی دچار
و به ناکامی گرفتار میشده است.
یکی از کارهاي بسیار نکوهیده و زشت مروان حمار اینست که چون از سپاهیان و مردم بیعت گرفته نخستین کاري که به آن اقدام
کرده نبش قبر یزید ناقص و بیرون آوردن لاشۀ او را از گور و بدار آویختن آن بوده است.
این هم آخرین عمل خلیفۀ اموي که باید نگهبان فقه اسلام و حافظ احکام کتاب و سنّت باشد.
اکنون که اوضاع و احوال عمومی دورة اول از عهد دوم در آن حدّ که برابر با سلطنت خاندان اموي بود از لحاظ وضع دربار و
152 از 452
حکومت ایشان شرح داده شد.
در پایان این قسمت نامهاي، که به فرمان و دستور معتضد خلیفۀ عباسی در معرفی ابو سفیان و معاویه و خاندان بنی امیه نوشته شده
براي این که آن را نشر دهند و باصطلاح امروز بخشنامه کنند تا در همه جا بی ایمانی و بی علاقگی افراد حاکمۀ این خاندان بر همه
کس دانسته شود، نقل میگردد و از آن پس براي نتیجه گیري آن چه را از اوضاع عمومی یاد شد تخلیص و تلخیص میکنم و از
باللّ الاستعانۀ و منه التّوفیق و الهدایۀ.
􀀀
آن پس بشرح وضع فقه و فقیهان این دوره و عصر میپردازم. و ه
290