گروه نرم افزاری آسمان






فقیهان تابعی مدینه و طبقات ایشان



اشاره
327
طبقات فقیهان تابعی مدینه و طبقۀ نخستین آنان در عصر مورد بحث، کسانی بسیار در مدینه بوده که کم یا بیش فقه میدانسته و
براي شناختن احکام دین و پی بردن به مسائل فقه به ایشان مراجعه میشده و از فتوي و نظر آنان سؤال بعمل میآمده است و ایشان
به استناد مدارك و مآخذي که معتبر میدانسته و در دست میداشتهاند از کتاب (قرآن) و سنّت (قول و فعل و تقریر معصوم) و
فتوي میداده و مردم را به احکام فقهی رهبري و ارشاد میکردهاند. «2» و سیرة اهل مدینه «1» اجماع و قیاس
______________________________
مدرك چهارم براي استنباط احکام میدانند یاد نکردیم زیرا آن چه مسلم است اینست « قیاس » را که فقیهان شیعه به جاي « عقل » (1)
« عقل » را از همان آغاز کار باطل میدانسته و آن را مدرك بشمار نمیآوردهاند لیکن اصطلاح لفظ « راي » که شیعه عمل به قیاس و
که از مدارك یاد شده « قیاس » شاید در زمانهاي بعد و عصرهاي متأخر یعنی اوائل غیبت کبري باشد بهر جهت « قیاس » به جاي کلمۀ
مصطلح. « قیاس » و « راي » است اعم است از
2) مالک بن انس، که مذهب مالکی بوي منسوب است، مدارك استنباط و استناد را پنج دانسته بدین گونه که بر چهار مدرك )
تعبیر کرده است و بنظر چنان میرسد که اگر سیرة اهل مدینه محقق « سیرة اهل مدینه » نخست، مدرکی پنجم افزوده و از آن به
است که حجت بودن « اجماع » گردد و اتصال آن بزمان پیغمبر (ص) مسلم و مقطوع باشد مدرکی است قابل استناد و لا اقل مانند
آن فی الجمله مورد اتفاق و اجماع است.
328
در مدینه شهرت یافته و شناخته شدهاند یاد کرده است. « فقیه » ابو اسحاق شیرازي سه طبقه از کسانی را که در این دوره بعنوان
بر آنان اطلاق شده و این عنوان براي « فقهاء سبعه » طبقۀ نخستین از ایشان که بدین عنوان شهرت داشته هفت تن بوده که عنوان
نامهاي آنان بترتیب سال وفات (بنا بقول به اقلّ) بدین قرار است: «1» ایشان اصطلاح گردیده است
-1 عروة پسر زبیر پسر عوّام متوفّی به سال هفتاد و چهار ( 74 ) قمري (یا 99 یا..)
-2 سعید پسر مسیّب متوفّی به سال نود و یک ( 91 ) قمري (یا 92 یا..)
169 از 452
-3 ابو بکر پسر عبد الرّحمن متوفّی به سال نود و چهار ( 94 ) قمري 4- سلیمان پسر یسار متوفّی به سال نود و چهار ( 94 ) قمري (یا
اللّ پسر عتبه متوفّی به سال نود و هشت ( 98 ) قمري (یا 99 یا..)
􀀀
5- عبید ه ( 100 یا 107
-6 خارجه پسر زید متوفّی به سال نود و نه ( 99 ) قمري 7- قاسم پسر محمّد بن ابی بکر متوفّی به سال یک صد و یک ( 101 ) قمري
در این اوراق به ترجمۀ این هفت تن که از طبقۀ نخست فقیهان مدینه، بلکه فقیهان بطور مطلق، بشمار آمدهاند به ترتیبی که در بالا
از ایشان نام برده شد، بر وجه اختصار، المام و اشعار میشود:
______________________________
1) مقام علی بن حسین (ع) امام چهارم شیعه فوق فقهاء سبعه بوده چه به روایات شیعه و برخی از علماء سنی بعضی از آن فقیهان از )
شاگردان امام بودهاند.
329
طبقۀ نخست از فقیهان تابعی مدینه
اشاره
330
طبقۀ نخست از فقیهان تابعی مدینه
-1 عروة -
عروه پسر زبیر پسر عوّام اسدي.
بقول ،« شرح السّنّۀ » به گفتۀ ابو اسحاق شیرازي عروه به سال بیست و شش ( 26 ) هجري قمري متولد شده و بنقل همو از کتاب
واقدي در سال هفتاد و چهار ( 74 ) و به قولی به سال نود و نه ( 99 ) و به قولی به سال صد ( 100 ) و به قولی دیگر به سال یک صد و
یک ( 101 ) وفات یافته است.
.« عروة بحر لا تکدره الدّلاء » : از زهري نقل شده که گفته است
ابو بکر، عبد الرّحمن بن حارث بن هشام این مضمون را گفته است:
علم، براي یکی از سه شخص است: صاحب حسبی که علمش او را زیب و زیور است، یا دینداري که دین خود را بعلم خویش »
سائس باشد و پرورش دهد یا معاشر و ندیم سلطان که با علم خود سلطان را سرگرم سازد و رهنما باشد و من هیچ کسرا نمیشناسم
که از عروة پسر زبیر و عمر پسر عبد العزیز این سه خصلت را ملازمتر و داراتر باشد. هر دو با حسب، دین دار و با سلطان معاشر و
ابو نعیم، در حلیه، جملههاي زیر را از عروه نقل کرده و به او نسبت داده است: « بوي نزدیکند
یا بنیّ تعلّموا فإنّکم ان تکونوا صغراء قوم عسی ان » -2 « ربّ کلمۀ ذلّ احتملتها أورثتنی عزّا طویلا » -1
331
و هم ابو نعیم روایاتی «2» « النّاس بأزمنتهم اشبه منهم بآبائهم و أمّهاتهم » -3 « وا سوأتاه ما ذا اقبح من شیخ جاهل .«1» تکونوا کبرائهم
و از جمله است، « النّظر إلی علیّ عبادة » : به اسناد از عروه آورده که از جمله است به اسناد از عائشه از پیغمبر (ص) که گفته است
170 از 452
بهمان اسناد که پیغمبر (ص) چون براي خواب سر به بالین مینهاد میگفت:
و همو در ذیل ترجمۀ صفوان بن « اللّ متّعنی بسمعی و بصري و عقلی و اجعلها الوارث منّی و انصرنی علی عدوّي و ارنی فیه ثاري
􀀀
همّ »
سلیم (جلد سیم- 163 -) به اسناد از عروه این حدیث را از پیغمبر (ص) آورده است.
.« من یمن المرأة تیسیر خطبتها و تیسیر صداقتها »
این را نباید نگفته گذاشت که عروه چون نسبت به علی (ع) دشمنی میورزیده نه تنها در نظر شیعه مطعون و مذموم است بلکه
.«3» ارباب فضل و انصاف از اهل تسنّن نیز در بارة او مطالبی نوشتهاند که نظر شیعه را تایید و تقویت میکند
ابن ابی الحدید معتزلی در شرح بر نهج البلاغۀ (جلد اوّل) از قول ابو جعفر اسکافی این مضمون را آورده است.
معاویه قومی از صحابه و گروهی از تابعان را واداشت که اخباري ناسزا و ناروا »
______________________________
1) این عبارت تا اینجا با اندك تغییري به علی بن حسین (ع)، امام سجاد (ع) و عبارت سیم به علی (ع) منسوب و از ایشان بوجه )
استفاضه مشهور است.
2) این عبارت تا اینجا با اندك تغییري به علی بن حسین (ع)، امام سجاد (ع) و عبارت سیم به علی (ع) منسوب و از ایشان بوجه )
استفاضه مشهور است.
3) ابن عبد ربه نوشته است (جزء پنجم العقد الفرید- 326 ): عروه از جانب عبد الملک مروان در یمن عامل بوده، و اموالی )
و متعلق به مسلمین میدانسته از او بستاند و وي را از کار بر کنار « اللّ
􀀀
مال ه » فراهم آورده و حجاج میخواسته است آن اموال را که
دارد.
«.. عروه به شام رفته و عبد الملک را راضی ساخته که حجاج را بفرماید کاري به او نداشته باشد
332
در بارة علی علیه السّلام بسازند تا موجب طعن در او و مجوّز برائت از او باشد و براي این کار پاداشی قابل توجّه قرار داد ایشان
اخبار و روایاتی از خود ساختند تا معاویه را راضی و خرسند سازند. از جملۀ آن گروه بوده است از صحابه: ابو هریره و عمرو عاص
«.. و مغیرة بن شعبه و از جملۀ تابعان بوده است عروة بن زبیر
و هم او از عاصم از یحیی پسر عروة بن زبیر این مضمون را نقل کرده است:
پدرم چنان بود که چون نام علی را میشنید ناسزا میگفت. یک بار بمن گفت: »
پسرم به خدا سوگند از علی رو بر نگرداندند مگر براي طلب دنیا، همانا اسامۀ بن زید کس نزد علی فرستاد و پیام داد که عطاء مرا »
بمن بفرست تا، به خدا سوگند، اگر در دهان شیر باشی با تو به درون آن آیم! علی بوي نوشت:
این مال، از آن کس است که بر آن جهاد کرده باشد، لیکن مرا در مدینه مالی موجود است هر چه میخواهی از مال خودم براي »
.« خود بردار و بگیر
یحیی گفت: من در شگفتم از چنین توصیف و تعریفی که پدرم از علی کرد و از چنان عیبجویی که نسبت به او میخواست و »
ابو نعیم، و غیر او، داستانی براي عروه از طرق مختلف و به اسناد متعدد آوردهاند: که کثرت شکیبایی « انحرافی که از وي میداشت
و بردباري او را در مصائب و گرفتاریها و حوادث و تظاهر او را به مسائل دین و فقه میرساند. در اینجا مفاد آن، از مجموع آن طرق
نقل میگردد:
عروه به شام رفت و بر ولید بن عبد الملک وارد شد و پسرش محمد را نیز با خود برده بود. محمد براي دیدن اسبهاي خلیفه به »
اصطبل خلیفه رفت در آنجا اسبی بر او لگدي نواخت او به زمین افتاد و جابجا مرد.
171 از 452
عروه را هم در پا خوره افتاده بود ولید گفتۀ طبیبان را بدو گفت که: باید پا را برید. عروه بدین کار خرسندي نداد بیماري پا بالا »
رفت و به ساق رسید. ولید گفت: پا را قطع کن و گر نه همۀ بدن ترا فاسد و تباه سازد پذیرفت. پا را با ارّه بریدند و با این که در آن
وقت عروه پیر و فرتوت بود کسی را نگذاشت که او را نگهدارد و خود
333
در برابر این کار دشوار پایداري و از خویش نگهداري کرد و جز در شبی که پایش قطع شده بود و رد و عمل عبادتش ترك نشد و
در هنگام عمل خم به ابرو نیاورد و رخسارهاش تغییر نیافت! عروه گفته است: خداي را سپاس که تا چه اندازه بمن عنایت کرده
چهار (یا هفت) پسر بمن بخشیده و مدتها مرا بوجود آنان متمتّع ساخته و خوش داشته و اینک یکی را از من گرفته و دیگران را به
جا گذاشته و یک عضو مرا گرفته و چند عضو دیگر: دو دست و دو گوش و دو چشم و یک پا را بمن ارزانی و برایم نگاه داشته
چون پایش را بریدهاند بدین ابیات معن بن اوس تمثّل جسته است: » ! است
لعمرك ما أهویت کفّی لریبۀ و لا حملتنی نحو فاحشۀ رجلی
و لا قادنی سمعی و لا بصري لها و لا دلّنی رایی علیها و لا عقلی
و اعلم انّی لم تصبنی مصیبۀ من الدّهر الّا قد اصابت فتی قبلی
و چون به مدینه برگشته و بزرگان به دیدار او رفته و از او حال پرسیدهاند گفته است:
« لقد لقینا من سفرنا هذا نصبا »
334
-2 سعید بن مسیّب -
بن حزن بن ابی وهب مخزومی. «1» ابو محمد سعید بن مسیّب
سعید به گفتۀ ابو اسحاق، و غیر او، دو سال از خلافت عمر گذشته (سال 15 هجري) متولّد شده و بنقل او از یحیی بن سعید، در سال
در سال نود و چهار ( 94 ) که، به « مختصر ذهبی » یا نود و دو ( 92 ) و بنقل همو از واقدي، و به حکایت غیر او از «2» ( نود و یک ( 91
.«3» خوانده شده، وفات یافته است « سنۀ الفقهاء » واسطۀ کثرت مرگ فقیهان در آن سال، به نام
از مدائنی و هم از یحیی بن معین نقل شده که سال وفات سعید را سال یک صد و پنج ( 105 ) دانستهاند.
سعید، خود را در مسائل مربوط بقضاء از همۀ معاصران خویش اعلم میپنداشته و میگفته است:
______________________________
با میمی مضمومه و سین مهمله مفتوحه و یاء دو نقطۀ تحتانی مفتوحه، بقول مشهور یا مکسوره چنانکه برخی از دانشمندان، ابن » (1)
ممقانی). « تنقیح المقال » ترجمۀ عبارت ) « جوزي، گفته است
2) ابن خلکان وفات سعید را به سال نود و یک قمري دانسته و چند قول دیگر بدین ترتیب 92 و 93 و 94 و 95 و 105 را هم نقل )
کرده است.
3) در مختصر ذهبی، بنا به آن چه صاحب روضات نقل کرده، در بارة سعید چنین آمده است: )
.« احد الاعلام و سید التابعین، ثقۀ، حجۀ، فقیه، رفیع الذکر، رأس فی العلم و العمل، عاش تسعا و سبعین و مات سنۀ اربع و تسعین 94 »
335
سعید داماد ابو هریره بوده و بقول منقول از « کسی که بحکم و قضاء پیغمبر (ص) و جانشینان او از من عالمتر باشد باقی نمانده است »
172 از 452
زهري گر چه از زید بن ثابت، علم خود را گرفته و با ابن عمر و ابن عباس و سعد بن ابی وقّاص مجالست کرده و به حضور امّ سلمه
و عائشه میرسیده و از علی (ع) و عثمان و صهیب حدیث شنیده لیکن بیشتر روایات او از پدر زنش، ابو هریره، بوده است.
از قتاده این مضمون نقل گردیده است:
علم حسن را با علم هیچ عالمی جمع و مقایسه نکردم مگر این که آن را برتر دیدم با همۀ این حال هر گاه حسن را مطلبی مشکل »
.« میافتاد به سعید بن مسیّب مراجعه و از او سؤال و رفع اشکال میکرد
بروایت ابو اسحاق، علی بن حسین، زین العابدین (ع) در بارة سعید چنین گفته است:
.« سعید بن المسیّب اعلم النّاس بما تقدّمه من الآثار، و افضلهم فی رأیه »
.« و افقههم، یا أفقههم، فی زمانه » همین روایت را کشّی نیز نقل کرده جز این که به جاي جملۀ اخیر چنین آورده
عبد الرحمن بن زید بن اسلم، بنقل ابو اسحاق، این مضمون را گفته است:
اللّ بن عمرو عاص) در گذشتند فقه در همۀ بلاد به موالی انتقال
􀀀
اللّ زبیر و عبد ه
􀀀
اللّ عمر و عبد ه
􀀀
اللّ عباس و عبد ه
􀀀
چون عبادله (عبد ه »
یافت. پس فقیه مکه، عطاء بود و فقیه یمن، طاوس و فقیه یمامه یحیی بن کثیر و فقیه بصره، حسن، و فقیه کوفه، ابراهیم نخعی، و
غیر عرب- ایرانی-) و فقیهان این بلاد بودند. از همۀ ) « موالی » فقیه شام، مکحول، و فقیه خراسان، عطاء خراسانی، که اینان همه از
بلاد خدا تنها بر مردم مدینه منّت نهاد و سعید بن مسیب را که قرشی و در فقاهت مورد قبول عموم و مسلّم نزد همه بود به اهل
« مدینه ارزانی فرمود
336
این مضمون را آورده است: « وفیات الاعیان » ابن خلّکان در کتاب
اللّ عمر به
􀀀
سعید میان حدیث و فقه و عبادت و زهد و ورع، جمع کرده.. عبد ه .«1» سعید بن مسیّب سیّد تابعان است از طراز اوّل »
شخصی که از وي مسألهاي پرسیده بود گفته است: مسأله را نزد سعید ببر و از او بپرس و بمن باز گرد و از پاسخی که به تو بدهد
اللّ وي را گفته است: آیا شما را نگفتم که سعید یکی از علماء سبعه است؟..
􀀀
آگاهم ساز آن شخص چنین کرده پس عبد ه
و از زهري و مکحول پرسیده شده: فقیهترین کسی را که شما ادراك کردهاید کیست؟ پاسخ دادهاند: سعید بن مسیّب. ..»
و از خود او روایت شده که این مضمون را گفته است: »
چه « چهل بار حج گزاردم. و هم گفته است: پنجاه سال است که تکبیر اوّل از من فوت نشده و پشت سر کسی را در نماز ندیدهام »
بر اوّل وقت و بر صف اول،
______________________________
1) شیخ طوسی در رجال خود چنین آورده است (در اصحاب علی بن الحسین (ع): )
سید محمد صادق آل بحر العلوم « سعید بن المسیب بن حزن ابو محمد المخزومی سمع منه و روي عنه (ع) و هو من الصدر الاول »
در پاورقی این مضمون را تعلیقه زده است:
سعید بن مسیب در سال پانزده، دو سال از آغاز خلافت عمر گذشته، و به قولی بعد از چهار سال از خلافت عمر متولد شده و از »
عمر و هم از علی روایت کرده و به سال نود و چهار ( 94 ) در هفتاد و پنج سالگی در گذشته است و بنا بنقل از مختصر ذهبی هفتاد
و نه سال زندگانی داشته است. و امیر المؤمنین علی (ع) او را تربیت کرده است.
چنین آورده است: « تقریب التهذیب » و ابن حجر در کتاب »
سعید بن المسیب بن.. القرشی المخزومی احد العلماء الاثبات و الفقهاء الکبار من کبار الثانیۀ. اتفقوا علی ان مرسلاته اصح المراسیل. »
و قال ابن المدینی: »
173 از 452
.« لا اعلم فی التابعین اوسع علما منه مات بعد التسعین و قد ناهز الثمانین »
337
ابو نعیم «! محافظت و مداومت میداشته است. و در بارة او گفته شده که پنجاه سال نماز بامداد را با وضوء نماز خفتن گزارده است
ما نظرت » : به اسناد همین مضمون را آورده و بنقل از قتاده این مضمون را گفته است که: سعید روزي گفت « حلیۀ الاولیاء » در کتاب
و همو از اوزاعی نقل کرده که گفته است: « فی اقفاء قوم سبقونی بالصّلاة منذ عشرین سنۀ
کانت لسعید بن المسیّب فضیلۀ لا نعلمها کانت لأحد من التّابعین: لم تفته ال ّ ص لاة فی جماعۀ اربعین سنۀ، عشرین منها لم ینظر فی »
باز ابو نعیم این مضمون را گفته است: « اقفیۀ النّاس
گروهی از جوانان بنی لیث از عبّاد بودند ظهر بمسجد میرفتند و تا نماز عصر در آنجا به عبادت میپرداختند. صالح (کسی است »
که ابو نعیم به اسناد این مطلب را از او نقل کرده) گفته است: عبادت این است اگر ما هم میتوانستیم مانند این جوانان باشیم و بدان
«. اللّ
􀀀
پردازیم. سعید گفته است: ما هذه العبادة، و لکنّ العبادة، التفقّه فی الدّین و التّفکّر فی امر ه
تالیف ابن حجر، بنقل ممقانی، چنین وارد است: « التّقریب » در کتاب
و در مختصر ذهبی، باز هم بنقل ممقانی، این مفاد « هو احد العلماء الأثبات و الفقهاء الکبار، اتّفقوا علی انّ مرسلاته اصحّ المراسیل »
آورده شده است:
سعید بن مسیّب یکی از اعلام و سرور تابعان است. ثقه و حجت و فقیه و بلند آوازه و در علم و عمل بر همه سرور و از همه برتر »
آن چه از تراجم حال سعید دانسته میشود اینست که او علاوه بر معروف بودن به جهات فقهی و علمی مردي بوده است دینی « است
و مراقب و متصلّب و به همین جهت با عبد الملک بن مروان در موضوع بیعت به ولایت عهد ولید و سلیمان، دو فرزند او،
338
مخالفت کرده و تا پاي جان در راه این مخالفت ایستاده و سرسختی و استقامت ورزیده و بیعت نکرده است.
این مطلب را از چند طریق حکایت کرده از جمله از یحیی بن سعید این مضمون را آورده است: « حلیۀ الأولیاء » ابو نعیم در کتاب
والی مدینه به عبد الملک نوشت که: اهل مدینه بر بیعت با ولید و سلیمان اتفاق دارند تنها سعید بن مسیّب بدین کار تن در »
نمیدهد. عبد الملک بوي نوشت:
.«1» او را بر شمشیر عرضه بدار اگر پذیرفت بسیار خوب و گر نه پنجاه تازیانهاش بزن و در بازارهاي مدینهاش بگردان
اللّ نزد سعید رفتند و گفتند: ما آمدهایم در بارة فرمان عبد
􀀀
چون نامه به والی رسید سلیمان بن یسار و عروة بن زبیر و سالم بن عبد ه »
الملک با تو سخن گوییم، عبد الملک فرمان داده که اگر سر از بیعت بازگیري گردنت را بزنند. اینک ما به تو سه امر را پیشنهاد
میکنیم و انتظار داریم یکی از این سه امر را به پذیري:
خودداري کنی و دم فرو بندي. « آري » و « نه » نخست این که والی قانع است که نامه را بر تو برخواند و تو خموش باشی و از گفتن »
______________________________
جزء پنجم) قضیۀ بیعت را باین مفاد آورده است: ) « العقد الفرید » 1) ابن عبد ربه در )
عبد الملک به هشام بن اسماعیل مخزومی که عامل او در مدینه بود نوشت که از مردم مدینه براي ولید و سلیمان دو پسر او، بیعت »
تا عبد الملک زنده است بیعت ) « لا ابایع و عبد الملک حی » : بگیرد. مردم بیعت کردند جز سعید بن مسیب که امتناع کرد و گفت
جامههاي پشمین- پلاس-) بر او پوشانید و او را فرستاد که در یکی از تپههاي مدینه ) « مسوح » نمیکنم) هشام او را سخت بزد و
بکشند و بر فراز آن بردار بیاویزند چون بدانجا رسیدند او را بر گرداندند. سعید گفت: اگر میدانستم مرا بدار نخواهند آویخت
تبان، بالضم، عورت پوش کشتی به آنان) نمیپوشیدم!. چون عبد الملک از این قضیه آگاه شد گفت: خدا زشت گرداناد ) « تبان »
174 از 452
هشام را که مانند سعید کسی را تازیانه میزند.
«!! همانا شایسته چنین بود که او را به بیعت بخواند پس اگر امتناع کند گردنش را بزند
339
گفت: من این کار را نمیکنم زیرا مردم خواهند گفت: سعید بیعت کرده است. »
از آن بر نمیگشت و نمیتوانستند بر خلاف آن وادارش کنند از این رو « نه » و سعید را عادت چنان بود که هر گاه در کاري گفتی »
امر دوّم را طرح کردند و گفتند:
دوم این که در خانه بنشینی و چند روز به مسجد نروي چه همین که والی ترا در مسجد نیافت قانع خواهد شد و تعقیب نخواهد »
کرد.
به گوشم برسد و من در خانه « حیّ علی الفلاح » و « حیّ علی ال ّ ص لاة » پاسخ داد: این نیز ناشدنی است که من اذان را بشنوم و بانگ »
.« بنشینم و بسوي نماز و فلاح نشتابم
گفتند: پس سیمین خواهش را بشنو و به پذیر، بمسجد برو لیکن چند روز جاي خود را در مسجد تغییر بده چون هر گاه والی ترا »
در جاي همیشهات نبیند تعقیب نخواهد کرد.
گفت: این هم نمیشود، هر گز من، براي خاطر مخلوقی، جاي خویش را، یک وجب، پس و پیش نخواهم کرد. »
پس ایشان نومید شدند و از نزد وي بیرون رفتند. او هم براي اداء نماز ظهر بمسجد رفت و در جاي معمول خود بنشست چون والی »
از نماز به پرداخت سعید را بخواست و بوي گفت: امیر المؤمنین، عبد الملک، بما نوشته و فرموده است که اگر بیعت نکنی گردنت
نهی فرموده است. پس براي کشته شدن آماده گردید و گردن کشید و « دو بیعت » سعید گفت: پیغمبر (ص) از » ! زده شود
شمشیرهاي دژخیمان والی براي گردن زدن و کشتن او از نیام کشیده و مهیّا بود والی چون او را بدان گونه آمادة مرگ دید دستور
داد پنجاه تازیانه بر او زدند و در بازارهاي مدینه گرداندند.
وقتی آزاد شد و بمسجد برگشت مردم از نماز عصر فراغ یافته و از مسجد بیرون میشدند. سعید چون با آنان روبرو شد گفت: »
چهل سال است این چهرهها را ندیدهام!
340
پس « من مقام الخزي فررنا » : سعید گفت « انّ هذا لمقام الخزي » : هنگامی که سعید را براي تازیانه زدن برهنه کردند زنی چنین گفت
از این واقعه مدتها مردم از مجالست با سعید ممنوع بودهاند. قتاده، بنقل ابو نعیم، این مضمون را گفته است:
چون کسی میخواست نزد سعید بنشیند سعید به او میگفت: مرا تازیانه زده و مردم را از نشست و برخاست با من منع کردهاند. »
ما کان انسان یجترئ علی سعید بن المسیّب یسأله عن شیء » : با همۀ اینها ابّهت و عظمت علمی او زیاد بوده به طوري که گفتهاند »
از برخی از مواضع چنان برمیآید که تازیانه زدن سعید را علتی دیگر بوده است و آن چنین بوده « حتّی یستاذنه، کما یستاذن الامیر
است که سعید دختري داشته است که عبد الملک پس از این که ولید را به ولایت عهد برگزیده و بیعت برایش گرفته آن دختر را
از سعید خواستگاري کرده و سعید نپذیرفته و ردّ نموده است. عبد الملک را گران افتاده و این را در دل میداشته و تخم بهانه در
خاطر میکاشته تا بیعت را بهانه ساخته و دستور داده که او را تازیانه زده و جامۀ پشمین (پلاس) بر وي پوشانده و در بازارهاي
مدینهاش گرداندهاند.
ابو نعیم، به اسناد خود، (در کتاب حلیه) از ابن ابی وداعه (کثیر بن مطّلب بن ابی وداعه) قضیهاي را بدین مفاد نقل کرده است که:
من: (ابن ابی وداعه) با سعید بن مسیّب مأنوس بودم و مجالست میداشتم چند روز نتوانستم نزد او بروم چون برفتم پرسید: کجا »
بودي؟ گفتم: زنم مرد بکار تجهیز او گرفتار بودم. گفت: چرا مرا نگفتی تا من هم حاضر شوم؟ هنگامی که خواستم برخیزم و بیرون
175 از 452
آیم گفت: آیا زنی تازه گرفتی؟! گفتم: خداي ترا رحمت کناد! من که جز از دو، یا سه، درهم ندارم کی بمن زن میدهد؟! گفت:
من. با تعجب گفتم: آیا تو چنین کاري میکنی؟! گفت: آري!.
341
آنگاه خدا را سپاس گفت و پیغمبر را درود فرستاد و بر آن دو درهم (یا سه درهم) دخترش را بمن تزویج کرد من برخاستم و از »
خوشی ندانستم چه کنم! به منزل خویش برگشتم و به اندیشه فرو رفتم که از که وام بگیرم و بچه گونه زندگانی را به راه اندازم.
پس براي نماز مغرب رفتم و پس از اداء نماز به خانه آمدم اندکی استراحت کردم چون روزه داشتم به افطار پرداختم و به نان و
زیت که داشتم روزه بگشودم ناگاه در خانه را زدند گفتم: کیست؟ گفت: سعید. هر کس به نام سعید بود به ذهنم خطور کرد مگر
سعید بن مسیّب که هر گز آمدن او را احتمال نمیدادم زیرا چهل سال بود که سعید از راهی جز راه خانهاش بمسجد، نرفته و در
برخاستم و گشودن در را بسوي آن رفتم سعید بن مسیّب را دیدم چنان پنداشتم که » ! جایی جز مسجد و خانهاش دیده نشده بود
پشیمان شده است. گفتم: چرا مرا نزد خود نخواستی تا من بسوي تو میآمدم؟
گفت: حق تو اینست که نزد تو آیند! گفتم: چه فرمایی؟ گفت: تو مردي بیزن بودي و زن گرفتی شایسته ندانستم که شب را تنها
بخوابی!! اینک زن تو اینجاست! متوجه شدم که دختر پشت سرش ایستاده است!.
پس دست دخترش را گرفت و به خانهام در آورد و در را جلو کشید و باز گشت دختر از شرم به زمین نشست من در را بستم و »
کاسۀ نان و زیت را پیش او نهادم و به بام خانه بر آمدم و همسایگان را بانک در دادم. پرسیدند چه خبر است؟ گفتم: سعید امروز
دختر خود را به زنی بمن داده و امشب او را بیخبر به خانهام آورده. با تعجب گفتند:
سعید بن مسیّب دختر خود را به زنی به تو داده است؟! گفتم: آري و اینک زن من در خانۀ من است.
همسایگان آمدند مادرم هم آگاه شد و نزد من آمد و گفت: دیدار تو بر من حرام اگر پیش از سه روز که من کارهاي دختر را »
اصلاح خواهم کرد و او را آماده خواهم ساخت به او نزدیک شوي و با او همبستر گردي.
342
ناگزیر سه روز تحمل کردم و پس از آن بر او در آمدم و او را از زیباترین زنان یافتم و او از همه کس بهتر قرآن مجید را حفظ
داشت و از همه نسبت به پیغمبر (ص) داناتر و بحق شوهر شناساتر بود.
نزدیک یک ماه گذشت و سعید به خانۀ ما نیامد من هم نزد وي نرفتم تا روزي خدمت او رسیدم در حلقۀ درس خویش بود وي را »
سلام گفتم. پاسخ داد و با من چیزي نگفت تا اهل مجلس رفتند و جز من کسی نماند پس گفت: حال آن انسان چه گونه است؟!
گفتم: خوب و بدین منوال است که دوست میخواهد و دشمن نمیخواهد.
.« گفت: اگر ریبه و شکّی به همرسد پس عصا است!! من به خانه برگشتم و سعید بیست هزار درهم براي من فرستاد
ظاهرا همین دختر بوده که سعید از دادن آن به ولید ولیعهد عبد الملک امتناع ورزیده! و در نتیجه عبد الملک از او رنجیده و باعث
توهین و آزار سعید گردیده است! بطور خلاصه باید دانست که سعید مردي متعبّد و متصلّب و متفقّه بوده و علم و عمل را با هم
داشته است. او یکی از تابعان بزرگ و از فقیهان سترگ است که شیعه و سنّی او را ستودهاند و بروایت کشّی حضرت امام موسی
«1» . کاظم (ع)، هفتمین امام شیعه، سعید را از حواریّین جدّ خویش حضرت سجّاد، علی بن حسین (ع)، شمرده است
برخی از علماء شیعه نسبت به سعید خوش بین نیستند و در بارهاش قدح و طعن دارند لیکن یکی از دانشمندان همعصر، صاحب
.«3» پس از بحث مفصّل، او را از ثقات مذهب دانسته و عظیم القدر و جلیل المنزله خوانده است «2» « تنقیح المقال » کتاب
______________________________
اللّ علیه السّلام: کان سعید بن المسیب و
􀀀
1) کلینی در کافی (در باب مولد حضرت صادق چنین آورده است (به اسناد) قال ابو عبد ه )
176 از 452
« القاسم بن محمد بن ابی بکر (جده من قبل امه) و ابو خالد الکابلی من ثقات علی بن الحسین علیه السّلام
2) مرحوم ممقانی که چند سال پیش در گذشت. )
3) ابن ابی الحدید در شرح خود بر نهج البلاغه (جلد اول- در طی ذکر اسماء منحرفین از علی علیه السّلام) چنین آورده است: )
آنگاه بروایت از ابو داود « و کان سعید بن المسیب منحرفا عنه علیه السّلام و جبهه عمر بن علی علیه السّلام فی وجهه بکلام شدید »
این مفاد را یاد کرده است:
با سعید بن مسیب بودم که عمر بن علی بن ابی طالب در آمد سعید بوي گفت: »
او کلما دخلت » : عمر در پاسخ گفت « اللّ (ص) کما یفعل اخوتک و بنو اعمامک
􀀀
یا ابن اخی ما اراك تکثر غشیان مسجد رسول ه »
اللّ مقاما لهو خیر لبنی عبد المطلب
􀀀
لا احب ان تغضب؟ سمعت ابیک یقول: ان لی من ه » : سعید گفت «؟ المسجد و اجیء فاشهدك
« و انا ایضا سمعت ابی یقول: ما کلمۀ حکمۀ فی قلب منافق فیخرج من الدنیا الا یتکلم بها » : عمر گفت « مما علی الارض من شیء
عمر پاسخ داد: « یا ابن اخی جعلتنی منافقا » : سعید گفت
.« و برگشت « هو کما قلت »
343
کلمات زیر را از سعید نقل کرده و بوي نسبت دادهاند:
اللّ ،
􀀀
اللّ و من وضعها رفعه ه
􀀀
اللّ فوق عباده، فمن رفع نفسه وضعه ه
􀀀
ید ه » -2 « قد بلغت ثمانین سنۀ و ما شیء اخوف عندي من النّساء » -1
انّ الدّنیا نذلۀ و هی إلی » -3 « اللّ فضیحۀ عبد اخرجه من تحت کنفه فبدت للنّاس عورته
􀀀
النّاس تحت کنفه یعملون اعمالهم فاذا اراد ه
این « اصلح قلبک و البس ما شئت » -4 « کلّ نذل أمیل، و أنذل منها من اخذها بغیر حقّها، و طلبها بغیر وجهها و وضعها فی غیر سبیلها
جمله اخیر را به علی بن زید (بنقل ابو نعیم) هنگامی که جبّۀ خزي پوشیده بود و سعید او را دیده و گفته است جبهاي نیکو به تن
داري. و علی گفته است چه فائده که سالم آن را بر من تباه ساخته؟ (ظاهرا سالم بن یسار، بر پوشیدن چنان جامهاي علی را اندرز
داده بوده) گفته است.
و از روایات سعید است:
344
-1 به اسناد ابو نعیم از سعید از عمر بن خطّاب از پیغمبر (ص) که گفته است:
.« اوّل ما یرفع من الامّۀ. الأمانۀ و آخر ما یبقی، الصّلاة. و ربّ مصلّ لا خیر فیه »
-2 و هم سعید از علی بن ابی طالب (ع) حدیث کرده که فاطمه (س) گفته است:
زنان را چه شایستهتر؟
علی (ع) پاسخ فاطمه (س) را براي پیغمبر (ص) نقل کرده پیغمبر « مردان را نبیند و مردان ایشان را » : فاطمه (س) پاسخ داده است که
(ص) گفته است:
.« انّما فاطمۀ بضعۀ منّی »
-3 باز هم از علی (ع) روایت کرده که پیغمبر (ص) گفته است:
« اللّ عاش قویّا و سار فی بلاده آمنا
􀀀
من اتّقی ه »
345
-3 ابو بکر بن عبد الرحمن -
177 از 452
ابو بکر بن عبد الرّحمن بن حارث بن هشام بن مغیرة قرشی مخزومی که به گفتۀ ابن خلّکان و ابو اسحاق و غیر این دو، همان کنیۀ او
اسم او است و نامی جدا ندارد.
ابن خلّکان در بارة او این مضمون را آورده است:
میخواندهاند. « راهب قریش » و پدرش حارث که برادر ابو جهل بوده از جملۀ صحابه است و ابو بکر را « تابعان » ابو بکر از سروران »
سنۀ الفقهاء) » در خلافت عمر متولد شده و به سال نود و چهار ( 94 )، که به واسطۀ مرگ گروهی از فقیهان در آن سال، بعنوان
اشتهار یافته در گذشته است.
او را بدین عنوان یاد کرده است: « حلیۀ الاولیاء » ابو نعیم در
.« و منهم الفقیه الوجیه، العابد النّبیه، راهب قریش و عابدها ابو بکر بن عبد الرحمن.. اکثر حدیثه فی الأقضیۀ و الأحکام »
یاد میشده است. « راهب مدینۀ » ملقّب گشته گاهی هم بعنوان « راهب قریش » چون ابو بکر نماز زیاد میخوانده به لقب
از سخنان منسوب به ابو بکر است:
و از « الخ ..«1» لذي نسب یزین به نسبه، او لذي دین یزین به دینه، او مختلط به سلطان ینتجعه به » : انّما هذا العلم لواحد من ثلاثۀ »
روایات مسند او است از پیغمبر (ص) که گفته است:
« اللّ و اتوب الیه فی الیوم اکثر من سبعین مرّة
􀀀
انّی لأستغفر ه »
______________________________
1) در ترجمۀ عروة پسر زبیر این کلام ابو بکر آورده شد. )
346
قضیه » بیشتر حدیث وي در » از عبارت ابو نعیم در ترجمۀ ابو بکر مخزومی و در ترجمۀ بعضی دیگر از فقیهان آن طبقه بدین مفاد که
چنان مستفاد است که از آن زمان، تجزّي در کار فقاهت به میان آمده بدین معنی که برخی از فقیهان نسبت به « بوده است « و احکام
برخی از ابواب و اجزاء فقه بیشتر کار میکرده و احادیث آن باب را بیشتر حافظ و دانا بوده و آنها را بیشتر مورد فحص و بحث
فقهی و نقل و افتاء قرار میداده و باصطلاح در آنها زیادتر تبرّز میداشتهاند.
مستقل و منفرد براي هر باب و مبحثی از فقه ریخته شده و « کتب » و در حقیقت از همان اوقات طرح پیدا شدن رسالهها یا باصطلاح
بعد کتابهایی بعنوان کتاب صلاة و کتاب قضاء و کتاب صیام، مثلا، تصنیف گردیده است.