گروه نرم افزاری آسمان

صفحه اصلی
کتابخانه
شاهنامه فردوسی
جلد اول
[خاطرات ماه رجب 1336 / فروردین 1297
سؤالات و پیشنهادات میرزا جعفر تنکابنی



شنبه غرّه رجب.- صبح بعد از چایی آقا میرزا جعفر تنکابنی اخوي آقا میرزا اسماعیل بدون سابقه آمدوشد تشریف آورده اظهار
داشت که چه باید بشود در این عسرت و تنگی ارزاق و پاره شدن زمام امور. آیا باید با جنگلیها ساخت چنانچه اسباب راحت آن
حدود فراهم شد؟ یا باید با دمکراتها ساخت؟ واقعا سال آتیه با این وضع ارزاق بدتر خواهد بود. باید یک نفر تهیه نمود که بتواند
صفحه 196 از 655
به قوه قاهره بدون ملاحظه کار بکند. مستوفی که ابدا کارکن نیست. سپهسالار چطور است؟ واقعا من بودن سپهسالار را از طرف
ایرانی که محدود باشد و با خارجه نتواند همدست بشود ترجیح بر این وضع حکومت هرجومرج و چپاول میدهم.
حکایتهاي غریب از تویسرکان و همدان
بعد آقا اکبر آقاي تویسرکانی آمده قدري صحبت. میرزا جعفر رفته، آقاي معتصم الملک تویسرکانی شاهزاده آمد که تازه دو سه
روز است از توسرکان و همدان وارد شده حکایتهاي غریب میکرد. میگفت امسال مالیه نهاوند مطالبه اجناس سه ساله دولت را
از بقایاي نزد مردم مأمور شد که دریافت نماید.
هدایت الله خان نامی هیجده هزار تومان از ولایات ثلاث یا نهاوند پول از مردم دریافت کردند و فقط موقوف المطالبه گذاشتند.
اقتدار که آمد به قوه مأمور بختیاري با بودن آقاي نجمآبادي مطالبه مالیات نمودند. آنها هم چهارده هزار تومان گرفته به آن
مجلس تخفیف داده، منجمله هشتصد خروار بدهی مشخص بود، چهارصد خروار تخفیف داده و آن چهارصد خروار تخفیفی را از
قرار خرواري پانزده تومان وجهش را دریافت نمودند. اقتدار الدوله مأمور جمع نمودن
ص: 136
مالیاتها است. چنان غارت و چپاول مالیه دولت و مردم را مینمایند که حد ندارد.
با قوه مأمور مطالبه جنس سهساله را مینمایند تا لابد شوند که خدمت فوق العاده بنمایند که به اسم موقوف المطالبه یا تخفیف
نوشته به دهندگان مالیات بدهند.
واقعا اگر بخواهند اصل جنس دیوان را بدهند مأمورین قسمی میکنند که جنس را ندهد. مثلا میگویند جنس سه ساله شما بیش از
این مقداري است که میگویید یا باید تسعیرش را فلان قیمت بدهید یا اگر جنس کم باشد یا نباشد میگویند باید عین جنس را
بدهید. قسمی میکنند که استخوان لاي زخم بماند و دخل خوبی بکنند.
تخفیف میدهند بعد مأمور دیگري میآید میگوید باید مالیاتها را بدهید، مأمور مالیه سابق حق موقوف المطالبه نمودن یا
تخفیف را نداشتند.
ملاحظه نمائید چه خواهد بود حال مردم بیچاره مردم، آخ بیچاره مردم.
اظهار مینمود که در همدان گندم خرواري دویست تومان. در کوچههاي آنجا مردهها افتاه کسی نیست بردارد. در راه گوشت
اسب را گیر آورده خوردیم.
نمیدانم اسب مرده بود یا او را ذبح نموده بودند. از این صحبتها به قدري نمود که من طاقت نیاورده او را با اکبر آقا گذاشته
خودم به عنوان اصلاح باغچه توي حیاط آمدم. بعد جواب تلگراف بروجرديها را نوشته به اکبر آقا دادم که به تلگرافخانه برساند.
بعد آنها رفته، ناهار اشکنه با پنیر و سبزي خورده قدري خوابیده بعد از چایی، آب براي باغچه میآمد، احمد مشغول میرابی. من
هم بیرون آمده که به وزیر داخله تلگراف بروجرد را برسانم.
ترمیم کابینه
[به] دربار آمده معلوم شد که رئیس الوزراء کسور وزراء را به فرحآباد معرفی میکند؛ وزیر عدلیه نصر الملک، وزیر مالیه مشار
الملک، علوم ممتاز الملک، جنگ ...، مخبر السلطنه و مشاور الممالک و سردار اسعد هم که داخله و خارجه و تلگراف بودند.
شروع به تشکیل ملی در بروجرد
صفحه 197 از 655
بعد مرآت الممالک را دیده قرار شد فردا قبل از ظهر بروم به جهت ملاقات وزیر داخله. مرآت اظهار داشت که بینش روزها
میآید. امروز ناهار اظهار داشت که
ص: 137
شنیدهام صفحات بروجرد تشکیلات ملی را شروع نمودهاند. من گفتم بله و از ولایات تقاضا شده که رساله صلاح امروزه مجددا
طبع شود. از این حرف به قدري کسل شد که حالت خواب به او روي داد. بعد از منزل مرآت بیرون آمده نزد آقا محمد چاییچی
رفته، چایی فوق العاده گران، گیراونکهاي سیزده هزار خریدم. میگفت چند روز دیگر همه به دور شما خواهند ریخت. همه
فهمیدیم که حق بهجانب شما بود و چند نفر شارلاتان اسباب این هنگامهها شده بودند.
بعد حجره میرزا صدر الدین رفته، نبود. دکان آقا میرزا ماشاء الله رفته گفت بلیطها به من رسید.
نارضایی مردم از انتقادات تدین
بعد مراجعت، نیم به غروب حجره خلخالی رفته، جمعی بودند صحبت وقاحت نطق تدین را در مجمع کردند که نفلهشدن مالیه
رشت را عنوان، اما قضیه تنقید جنگلیان بود که چپاول میکنند و شمهاي از اینکه دمکراسی در خارج طهران محل اعتناء سگ
نیست و قدري تنقید از دمکراسی و وزراء مالیه که مرادش رئیس الوزراء حالیه بود. خیلی از مردم از این تنقیدات بدشان آمده بود و
بعضی خواسته بودند او را کتک بزنند. بعد ساعت دو از شب رفته بلند شده به خانه آمدم. شام اشکنه خورده، دو تلگراف دیگر از
بروجرد آورده بودند که منتظر اقدامات دولت در تعیین نظام السلطان و انفصال نصرت السلطان هستیم و شش روز است در
تلگرافخانه نمایندگان ملت متوقف هستیم. اگر دولت جواب نمیدهد، خودمان فکر خودمان باشیم. بعد خوابیدیم.
وساطت فراش وزارت فوائد عامه نزد وزیر
یکشنبه 2 رجب.- صبح بعد از چایی قدري مشغول تحریر به کمره شده، زنها به حمام رفته، من هم بیرون آمده، به جهت ملاقات
وزیر داخله رفته که تلگرافات بروجرد را که از بیحاکمی و تصدي نصرت السلطان و دزدي کسان او ناله [سر داده] و متحصن در
تلگرافخانه بودند برسانم. منزل مرآت الممالک رفته معلوم شد وزیر داخله هیئت وزرا است. بعد وزارت فوائد عامه که صبح بیچاره
فراش آنجا آمده بود که قدري مواجب مرا میخواهند قطع نمایند که از شما انعام
ص: 138
خواستهام و خیلی این مطلب دل مرا درد آورده بود که بیچاره فراش که نان خالی هم براي عیالات خودش نمیتواند تهیه نماید.
وزیر را دیده عرض و تمنا نمودم که غرض من که سابق گفته بودم این بود که این بیچاره را رعایت در این سال گرانی بنمائید که
ناچار به مطالبه انعام یا غیره نشوند، نه اینکه آنها را جرم نمائید که بدبختتر بشوند. وزیر فوائد هم قبول کرد که فراش را جریمه
نکند و به آنها هم همراهی و مدد معاش اضافه نماید.
گزارشی از مسلمانکشی بلشویکها در بادکوبه
بعد بیرون آمده دکان آقا کربلایی حسین بادکوبهاي رفته، صحبت نمود که شانزده هزار نفر از مسلمانها را بلشویکها و ارامنه در
بادکوبه کشته و خانههایشان را آتش زدهاند و هرچه بوده تاراج نمودهاند که آنچه زنده ماندهاند فراري به انزلی و رشت شدهاند و
هنگامه غریبی در آنجا برپا شده. گفت خوب انگلیسیها پدر روسها و روسیه را درآوردند. نقل کرد که گراندوك نیکلا پسر
عموي امپراطور در سفارت انگلیس مترجم شده، واقعا عبرت باید گرفت.
صفحه 198 از 655
مخالفت مخبر السلطنه با اتحاد ملی بروجرد
بعد بیرون آمده از راه بازار نیم بعد از ظهر به خانه رسیده ناهار نان و پنیر و سبزي و سرکهشیره خورده بعد از خواب و چایی بیرون
آمده، دو به غروب به وزارت داخله رفته تلگرافات را به مخبر السلطنه وزیر داخله داده اولا اظهار داشت که هیئت اتحاد ملی کی
هستند، آنها میگویند نصرت السلطان را نمیخواهیم شاید یک عده پیدا شوند بگویند ما میخواهیم. یکی دیگر آنکه تا دو سه
روز دیگر حاکمی تعیین براي آنجا میکنیم. حاکم هرکس را خواست نائب الحکومه میکند. گفتم من جواب آنها را امروز چه
بگویم؟ گفت جواب ندهید و همین قسم بگذرانید.
خبر گرفتاري میرزا مهدي خوانساري
بالاخره با کمال مسرت قلبی از وضع مملکت و اولیاء امور از حضورش بلند شده، عدل الملک هم مژده خواسته که آقا میرزا محمد
مهدي خوانساري الساعۀ
ص: 139
تلگرافا خبر رسید که با چادر زنانه میخواسته فرار نماید گرفتارش کردهاند و صحبت میرزا باقر خان پدر هم در نزد وزیر شد که
رئیس نظمیه اصفهان بشود. همچنین مصیب خان گفت حالا چند روز باشد. بعد بیرون آمده منزل مرآت رفته، شش بلیطها را داده،
در ضمن گفت حاج آقاي شیرازي و مستعان الملک که به مازندران رفته بودند تحریک نمودهاند که مردم بگویند مستوفی
الممالک را نمیخواهیم.
مستوفی گول مخبر السلطنه را میخورد
مستوفی هم گول آقایان را خاصه مخبر السلطنه را خوب میخورد، برداشته اقبال الدوله را رئیس خالصهجات کرده و بیست سال
پیش را روي کار آورده. بعد قرار شد قدري صحبت با بودن عین الممالک باهم بکنیم و خبر با او شد که به عین و بنده زمان و
مکان را معین نماید.
خبر سقوط پاریس
بعد بیرون آمده یک شخصی خبر داد که خبر سقوط پاریس هم رسید و خبر دیگر که قشون عثمانی و آلمان تا دوازده فرسخی
بادکوبه رسیده. بعد بازار آمده، سه هزار آقا محمد چایی فروش را داده، سه چارك قند شهري به سه تومان خریده اول مغرب مغازه
خلخالی رفته، حسین خان لله آمد گفت باید شما هم یک روز بیائید منزل آقا حسین آقا. گفتم من بدون التماس و خواهش اطاعت
میکنم. من عداوت ندارم. بعد قدري صحبت متفرقه شد. ساعت دو از شب بلند شده با احمد آقا به خانه آمده شام آبگوشت و پنیر
و سبزي خورده خوابیدم.
[امور روزانه]
دوشنبه 3 رجب.- بعد از خواب و چایی، قدري گردش در باغچه و اصلاح درختها. احمد را هم فرستادم نزد مرآت الممالک و
کاغذي در خصوص اینکه تکلیف تلگرافات بروجرد را از آقا [مستوفی] نماید.
استاد عبد الله و استاد اسماعیل و مشهدي حسین و استاد محمد هم آمده بلیطهاي خود را گرفته، احمد هم نزدیک ناهار آمد و رسید
صفحه 199 از 655
پاکت مرا که آقاي مرآت نوشته بودند، آمدن خود و خبر نمودن به آقاي عین الممالک را که به منزل من چهار به غروب تشریف
بیاورند یادداشت شده بود. ناهار آبگوشت خورده پاکت امیر حشمت از سمنان و سه تومان و هفت هزار بقیه قیمت گندم را حواله
ص: 140
نموده بودند. غلامرضا خان قورخانه هم که به احمد دیشب پیغام داده بود صبح میآیم نیامد. احمد رفت که به عین الممالک
برحسب قرارداد که من با مرآت نموده بودم به منزل من تشریف بیاورند و پاکت امیر حشمت را به پستخانه داده، بلیط اعانه دربار را
به استاد عباسقلی و آقا میرزا عبد الشکور بدهد. من هم قدري در باغچه حرکت و کار نمودم، چایی خورده، ننه اسماعیل به
مریضخانه.
دلتنگی از مستوفی
ساعت چهار به غروب مرآت الممالک آمده مشغول صحبت و دلتنگی از مستوفی که اقبال الدوله را روي کار آورده و به اهمال
زمامداري میکند و اینکه خوب شد بلشویکها بمبارده بادکوبه را نمودند، چون سنیهاي بادکوبه و شیعه قصد داشتند که قفقازیه
را تجزیه و با آذربایجان یک دولت مستقل بنمایند و ایران آنوقت از میان میرفت. حالا خوب شد که مسلمین آنجا فهمیدند باید
طرفدار ایران باشند و ایران را تقویت نمایند. بعد عین الممالک آمد. صحبتهاي متفرقه مولمه مملکتی به میان آمد. بالاخره مرآت
عنوان نمود که اغلب مخالفین طرفدار شما شدهاند. فقط بعضی از متنفذین که حسد و بخل آنها را مجبور به عدم موافقت کرده
باقی میمانند و آنها ناچار از اطاعت جمعیت خواهند شد.
خوب است همان دمکراتهاي به اصطلاح بیست و یک ماه قبل را کمکم جمع و جلساتی تشکیل دهیم و آنها را به اجراء تشکیل
ملی به دعوت واداریم. گفتم اگر به عنوان حوزههاي دمکراسی بخواهید من نمیتوانم حاضر شوم و اگر به عنوان جلسات غیررسمی
بخواهید حاضرم. تا ساعت یک از شب بود، بعد تشریف بردند. احمد هم آمد. ساعت دو و نیم از شب یک دمپخت قیسیدار اما
روغنش کم بود، پیاله روغن را خواستم و لقمههاي دمپخت را چربتر نموده خوردیم.
گفتوگو با حاج جلال لشکر درباره حسابهاي خمین
سهشنبه 4 رجب.- صبح بعد از چایی بیرون رفته نزد حاج جلال لشکر بروم.
وارد به کوچه ایشان شده دیدم با محمد ولی میروند. صدا زده ایستادند. بعد از قدري صحبت، هم مطالبه وجه خودم که حاج
عباسقلی خان چندین ماه قبل قریب یکصد و چهل تومان به ایشان داده بود و مانده بدهد و هم سیصد و
ص: 141
کسري حق الضمانۀ که نقیبزاده عارض شده بود و موقعش دیروز بود و عدلیه گرفت و بنا بود سالار محتشم و حاج جلال لشکر
بعد از شش ماه که دیروز ختمش بود برساند و هم گندم من که در انبار خمین آنها است و دو سه ماه است هرچه نوشته میشود
که گندم را به مشهدي محمد رضا [شاکري] بدهند به دفع الوقت میگذرد. در خصوص طلب دستی خودم گفتند که یکصد تومان
در خانه حاضر است بفرستید دریافت دارند، مابقی هم فرستاده میشود. در خصوص وجه الضمانۀ، به سالار محتشم بنویسید تا او
بفرستد. در خصوص گندم باز مینویسم که سالار پیر شده نمیدانم چرا اینقدر مسامحه میکند که یا گندم را به مشهدي محمد
رضا بدهد یا وجهش را. گفتم من گندم را به او فروختهام و وجهش را دریافت کردهام. باید گندم به او برسد. در خصوص
حسابهاي بنده که از عین جنس و پولش در این سه ساله مانده گفته بودم. گفتند که صورتحسابها توي صندوقچه است.
سپردهام صندوقچه را بفرستند. بعد باهم تا نزدیک خانه امیر رفته، ایشان به منزل سردار جنگ من هم درب خانه امیر مفخم. پرسیده،
صفحه 200 از 655
گفتند که تشریف ندارند.
اخراج تدین توسط جنگلیها
رفتم منزل مصباح السلطنه رشتی گفتند از مازندران به انزلی و رشت رفته که از آنجا به طهران بیایند. درب دکان آقا میرزا عباسقلی
خان رفته نشسته، گفت شنیدم تدین در رشت به واسطه بعضی حرکات، جنگلیها میخواستند به او صدمه بزنند. به واسطه سیادت،
فقط جوابش کردند و بعضی نوشتجات در بغل او و نوکرش بود که به دست آورده بودند و گفته بودند اگر کمرهاي آمده بود یا
بعد آقا اکبر آقا آمد. به او سپردم وزارت داخله رفته، تلگراف «1» ... افجهاي، او را میپذیرفتیم، اما شماها حالتان معلوم که
بروجرديها را به من که پریروز نزد او مانده بنا بود بفرستد، بگیرید بیاورید. بعد به قصد رفتن منزل ناظم التجار رفته در جباخانه
حسین خان مکانیکچی را دیده، گفتم تلمبه کار نمیکند قرار شد به پدرش بگوید که موقع معین نموده بیاید تلمبه را درست
نماید. بعد سوار واگون شده
______________________________
1). نقطهچین در اصل. )
ص: 142
دیدم یک ساعت به ظهر است. بلیط دروازه قزوین مرا مشیر السلطان گرفت و خانهاش را نشان داد که بروم قدري صحبت نمائیم و
اصرار داشت که باید دمکراسی کار بکند و حالا بد شده و همه مردم تقصیر دمکراتها میگذارند و فحش به آنها میدهند. گفتم
راست میفرمائید.
بعد از توپخانه سوار واگون دیگر، دروازه قزوین پیاده، درب دکان خرده اسبابفروشی یک بستوي قرمز خریده خانه آمده، بعد از
ظهر بتول از مدرسه و احمد از مریضخانه که ناهار به جهت اسماعیل برده بود آمد. ناهار دمپخت بقیه شب را خورده، دو پاکت از
بروجرد رسیده، مشغول خواندن و تحریر شدم. بعد مشغول چایی شده، دختر زن آقا مشهدي رضاي کاشانی آمده، از فوت شوهر و
«1» ... داشتن سه اولاد و نداشتن هیچچیز شکوه نمود
گفتگوهاي خانه ناظم التجار کرمانی
بعد بیرون رفته سوار واگون شده، میدان توپخانه کاغذ بروجرد را به پستخانه داده، پیاده در دروازه شمیران سه چارك سبزيپلو
خریده به دکان آقا شیخ حسین گذاشته منزل ناظم التجار کرمانی رفته، دکتر حسن خان، آگاه، خودش و دو سه نفر دیگر بوده فکر
میکردند که با نماینده جدید رضا خان نام چه کنند؟ و کمیته آنها را گول زده قرار بود که در کمیسیون تفتیش مختلط شش نفر
آنها را بپذیرند. حالا کمیسیون تفتیش دو نفر فرستاده که آنها را دعوت به کمیسیون تفتیش فقط نموده، ماندهاند معطل، اصلاح
بکنند یا بههم بزنند. بالاخره از من رأي خواستند.
گفتم هرچه بکنید غلط است. تا نزدیک مغرب آنجا بوده بلند شدم. حاج ناظم اظهار داشت که پسفردا ناهار میآیم آنجا. من هم
قبول نموده گفت دو دانگ و نیم یخچال را هم خریدم. دیگر هرتصرف بنمائید مجاز هستید.
نقشه تدین علیه جنگلیها
بعد رفتم طرف منزل سلطان العلماء. در بین راه مستشار الملک را دیده، اظهار افسردگی نمود و گفت بالکلیه من خودم را از همه
کنار کشیدم. یک نفر هم در
صفحه 201 از 655
______________________________
1). نقطهچین در اصل. )
ص: 143
خانه حاج ناظم اظهار داشت که تدین اول که رفته بود به جنگل، آنها را دعوت نموده بود. آنها گفتند شما از طرف چه اشخاصی
آمدهاید؟ گفته بود از طرف کمیته دمکرات. گفته بودند شما چه سابقهاي خودتان در خدمت به مملکت دارید که وکیل و جزو
کمیته شدهاید؟ ما با احزاب کار نداریم هرکس عنصر ایرانی باشد، ما از آن حیث او را میشناسیم لا غیر. بعد او را جواب داده
بودند میآید به رشت. خواسته بود میتینگ بر علیه جنگلیها بدهد جلو او را گرفته، بعد میرود بهسمت اردبیل. چهار پنج روز بعد
مراجعت مینماید. نمیفهمند چهطور شده بود که برگشته بود؛ آیا دیده بود پیش نمیبرد، یا با یک دسته و کسی در آن نزدیکیها
ملاقات و برمیگردد به رشت. بعد خودش تنها میآید به سمت قزوین و آدمش را میفرستد بهسمت اردبیل. مفتشین جنگلیها
سوءظن به آن آدم پیدا کرده، تفتیش میکنند. نوشتهاي از او دست میآید که تدین به بعضی نوشته بود که اسباب فساد و اخلال
امور جنگلیها را بنماید و از آن کاغذ همچه معلوم شد که تدین از یک مرکز مهمی مأموریت داشته که اسباب فساد و بههم زدن
دستگاه جنگلیها را فراهم آورد. تابهحال معلوم نشده که آن مرکز کجاست؟!
گزارش مشیر السلطان از مأموریت محرمانهاش به زنجان از سوي مظفر الدین شاه
بعد یک از شب به خانه سلطان العلماء رفته؛ نبود. بعد به خانه مشیر السلطان رفته ملاقاتش نمودم. پیرمرد محترمی با او درب خانه
بود. پرسیدم. گفت حمید الملک محمد علی میرزائی است که تمام دارائیش رفته و مطالبات او را که از محمد علی میرزا داشته
دولت نداده. بعد مشیر السلطان مشغول صحبت مأموریت خود را که مظفر الدین شاه محرمانه به زنجان براي کشف اعمال سالار
الدوله که معروف بود اشرف الملک را کشته و دو کرور پول او را برده، نمود. آنچه کشف کرده بود که دست سالار الدوله در قتل
پسر اشرف دخیل بود که بدینواسطه صد و بیست هزار تومان پول اشرف از میان رفت. شصت هزار تومان نفله شد، شصتهزار هم
سالار الدوله برد. بیست و پنجهزار تومان برگشت به اولاد اشرف شد و نوشته سالار الدوله هم که منتظر قتل پسرهاي اشرف بود به
دست آورده بود.
ص: 144
خلافهاي امین مالیه شهریار
بعد جوانی قدخمیده ورود نمود. نمیدانستم میر موسی خان رئیس مالیات مستقیم طهران و پسر مشیر السلطان است. بعد صحبت
مالیه را پیش کشیدم. از ابو القاسم میرزا امین مالیه شهریار که منفصل شده بود صحبت نمود که قطعنظر از مداخلههایی که
غیرمستقیم نموده سلم خریرا [سلفخري را] از رعایا مینمود، جنس دولت را سه جریب به اصطلاح چهار جریب نزد رعایا قرض
میداده و سر خرمن دخل ثلث را داشته و سه خروار گندم و دو هزار و هفتصد و پنجاه هم از اصل صندوق برداشته و دزدي کرده
که موافق قانون، علاوه بر انفصال ابدي از مالیه باید جلب به عدلیه شود. میگوید بعد از حکم انفصال او از اطراف مرا تهدید
مینمایند و وسائط تعیین مینمایند. آقاي مخبر السلطنه او را کاندید شهریار نموده. به او عرض شد که آدم خوش سابقهاي نیست.
میگوید همینکه امین مالیه شد و کاندیدا انتخاب شد با رعایا محض جلب قلوب خوب رفتار میکند. منجمله از خائنین میر سید
باقر مالیه، قوم حاج سید ابو الحسن است. دیگر افخم الملک که گندم دولت را براي خودش بار به شهر کرده بود بیست و پنج
خروار و به تفتیش اداره امنیه که چه قسم سرقت نمود کشف شد.
صفحه 202 از 655
حال این آقایان ثلث را از اطراف توسط و به من تهدید مینمایند و ترجمان الدوله انفصال آنها را رسمیت نمیدهد. ساعت قریب
به سه از شب بلند شده آمدم درب دکان آقا شیخ حسین گیوه فروش، سبزيها را که آنجا گذاشته بودم برداشته ساعت چهار به
خانه آمده شام آبگوشت خورده خوابیدم.
[امور روزانه]
چهارشنبه پنجم رجب.- صبح بعد از خواب، آقا استاد عبد الله آمد اظهار داشت استاد اسماعیل صاحب سرمایه و پول تنزیل است و
حسین نزد او استحقاق زیاد دارد. بعد استاد اسماعیل آمد اظهار داشت به همه از قرار هرنفر دهشاهی میدادند، پنج نفري هفتهاي
یک تومان چرا. گفتم مال شما حسب التصویب است، چون شما مشغول کسب هستید. بعد از چایی از خانه بیرون آمده درب دکان
آقا میرزا عباسقلی خان پرسیدم اکبر آقا تلگراف را از وزارت داخله گرفته؟ گفت خیر، وعده امروز را نموده بودند. بعد رفتم منزل
مرآت در بیوتات. بینش آنجا بود. قدري احوالپرسی و صحبت خیانت ابو القاسم میرزا [را] نمودم که راست است یا دروغ؟ گفت
قدري ملایم و
ص: 145
بیملاحظگی نمود. گفتم محافظهکاري. بعد مرآت گفت کاغذ شما را که به من نوشته بودي با تلگرافات بروجرديها خدمت آقا
فرستادم هنوز جوابی ندادهاند.
ملاقات با مخبر السلطنه درباره حکومت بروجرد
بعد رفتم وزارت داخله، آقاي مخبر السلطنه را دیده، گفتم چون مخبرم صادق بود امروز چهارشنبه است، وعده منقضی. حاکم
بروجرد را معین نمودید یا خیر؟
گفت از همدان تلگراف رسیده که امیر افخم را میخواهیم، بعضی میگویند نمیخواهیم. خود امیر افخم تلگراف زده مرا انتخاب
نکنید. حال اگر تلگراف به نظام السلطان بزنیم، چون حاکم قطعی همدان معین نشده، اسباب اغتشاش میشود. بنا است نصرت
الملک یا امیر افخم را براي همدان، و حاکم گروس هم باید درنظر گرفت. آنوقت به هرسه جا تلگراف میکنیم و تا امروز غروب
معین میشود.
یک مرتیکه اروپایی به وزیر داخله ما میخندد
خبر آوردند رئیس تأمینات سوئدي اجازه آمدن را میخواهد. اجازه دادند آمد، با مترجمش برادر منتصر السلطان. نوشته به دست
مخبر السلطنه دادند. دو مرتبه خواند. اولا فرمود که این الفاظ را من دوست نمیدارم، با کمال توقیر و احترام الفاظ اروپایی است،
موقوف نمائید که دیگر ننویسند. بعد هم ایوانکی براي چه ایوانکیف باید نوشته شود؟ رئیس تأمینات آهستهآهسته به مترجمش نگاه
کرده و میخندید و در واقع مسخره میکرد. واقعا من خیلی اوقاتم تلخ شد که یک مرتیکه اروپایی به وزیر داخله مملکت ما بخندد.
چرا باید مخبر السلطنه مواظب فقط الفاظ، و ایراد به عبارات بگیرد؟ بالاخره تقاضانامه آن بود که حقوق سوار امنیه را که به محل
حواله مینمایند معلوم میشود مالیه آنجا را وصول نمود.
اخبار بادکوبه
بعد از عدل الملک پرسیدم که آقا میرزا محمد مهدي چه شد؟ گفت او را قلع و قمع به همان حکم اولی نموده بودند و کشته شده،
صفحه 203 از 655
بعد بیرون آمده، رفتم اطاق کابینه مهذب. تلگراف خودم را از اطاق جنوب خواسته، صحبت نمود که الساعۀ
ص: 146
راپرت رسید که پانزده هزار نفر از مسلمانهاي بادکوبه که کشته نشدهاند بی همهچیز وارد انزلی شدهاند. خبر دیگر آنکه روسها
یک کشتی جنگی خودشان را با توپها در بحر خزر خواسته بودند به مسلمانهاي انزلی و رشت بفروشند.
مسلمانها، یعنی جنگلیها پول کم داشتند، اما ارامنه انزلی خریده بودند. بعد بیرون آمده، خواستم تا دروازه شمیران عقب زغال
بروم، دیدم یک ساعت به ظهر داریم، از راه خیابان به خانه آمده احمد ناهار به جهت اسماعیل برده بود.
ناهار سبزيچلو با گوشت و ماهی و کوکو خورده. احمد هم رسید. بعد خوابیده.
چایی هم بعد خورده. ننه اسماعیل هم خودش بیرون رفته بدون اجازه. من هم دو به غروب بیرون آمده منزل امیر مفخم رفته، نبود.
از آنجا بهطرف شمس العماره و مدرسه خان. آقا میرزا عباس مهر مرا نکنده، موکول به شنبه نمود. خدمت استاد عباسقلی رسیده
بیچاره با حال ضعف درب دکان حاج عمو نشسته. بعد از قدري صحبت بهطرف دروازه شمیران، زغال خوب گیرم نیامد.
میرزا علی اصغر خان کرد را دیده. اظهار داشت مشیر نظام به انزلی آمده و بیکار مانده. بعد بهطرف خانه آقا میرزا غفار خان بصیر
الدوله، آن هم نبود. آقا میرزا اسماعیل خان ممیززاده را دیدم، گفت منزل بینش وعده دارم با جمعی، نمیدانم چه صحبت
میخواهند بکنند. کمیته که وعده انحلال خودش را تا بیستم داده و بعد را نوشته که رسمیت ندارد و باید افراد مجمع محلی ترتیب
تا کمیته جدید را انتخاب نمایند. بعد سوار واگون شده، لقمان الممالک یزدي و شریف الواعظین هم در واگون مشغول صحبت. به
میدان توپخانه آمده، رکن الممالک هم سوار واگون اظهار داشت امشب دروازه قزوین مهمان هستم و خسته شدم از وضع جمعیت.
و عصر هم در جمع رفقا از بسکه صحبت نمودم خسته شدم. بعد ساعت دو و ربع به منزل رسیده، شام، نان، پنیر و سرکهشیره خورده
خوابیدم.
[امور روزانه]
پنجشنبه 6 رجب.- صبح بعد از چایی، با احمد مشغول باغچهها شده، قدري سبزي صحرایی براي آش فردا چیده، نزدیک ظهر حاج
ناظم التجار کرمانی تشریف آورده قدري صحبت باغچهکاري و درخت نمود. ناهار اشکنه و قدري چلو و کوکو و ماهی خورده،
صحبت مخالفت آقا میرزا علی اکبر که مانده است معطل [که] در شهر بماند یا مسافر شود، چون میخواهد دستهبندي براي
ص: 147
انتخاب کمیته بنماید، ماها میخواهیم آزادي باشد. بعد صحبت نمود که دیشب بینش منزل خودش یا غیر جمعی را دعوت نموده و
بدوا براي اینکه در انتخاب کمیته چه اشخاص را باید وعده گرفت؟ بعد عنوان نمود که مشکل [است] انتخاب کمیته به وجه صحت
شود، خوب است ما دسته خودمان را خارج از انتخاب کمیته نمائیم. جمعی با او طرف شده که ما دیگر گول به این حرفها
نمیخوریم و توپوزي به بینش زده بودند. بعد، از من حاج ناظم رأي خواست که چه بکنیم؟ گفتم من که عقیده به تشکیلات ملی
امروزه دارم و اگر دمکراتهاي به اصطلاح بیست و یک ماه پیش فقط آنها رأي بدهند به تشکیلات حزبی، تعبدا داخل تشکیلات
حزبی خواهم شد. غیر از این بنده نقدا چیزي به نظرم نیست، با دمکراتهاي جدید داخل در تشکیل ملی میشوم. اما در رأي به
تشکیلات حزبی با آنها حاضر نمیشوم.
بعد در اراضی یخچاوان که مال ایشان، و بنده مقداري خیال خرید را دارم رفته، مسّاحی یخچاوان پشت باغچه را نمودیم، تقریبا دو
هزار الی دویست ذرع بالا و آن یخچاوان دیگر سه هزار ذرع. بعد متفکر شدند که آیا از یخچال چشم پوشیده اراضی را تقطیع و
بفروشند یا آنکه نانوایی پشت یخچال را خریده و موقوف نمایند که یخ یخچال به واسطه دکان نانوایی آب نشود. بعد آقاي اکبر
صفحه 204 از 655
آقا و آقاي فرخی آمده خواستند جواب تلگراف آقایان یزد را که اظهار تنفر از فرخی کرده بودند از بنده بگیرند. گفتم امشب
مینویسم و فردا میدهم. روز شنبه را بازدید دعوت نمود که صبح بروم.
کتک سردار اسعد به نیر السلطان
بعد اظهار داشتند که قضیه نیر السلطان را شنیدهاید؟ گفتم خیر. گفتند سردار اسعد کتک زیادي دیشب به او زده، بعد [به]
نوکرهایش هم امر نموده که سخت او را تنبیه و صدمه زدهاند. جهت را پرسیدم، گفته شد که دیشب نیر السلطان وارد به سردار
اسعد میشود، بنا میکند از شاه بد گفتن، که شاه شکمگنده مملکت را خراب کرده، از انگلیسیها پول میگیرد. این فلان
فلانشده مستوفی الممالک پدر مملکت را درآورده و ... بعد سردار اسعد میگوید آقاي نیر السلطان! این فحشهاي عرفی خوب
نیست، مستوفی الممالک اگر هم بد باشد این فحشها از
ص: 148
شما قبیح است. بعد میگوید مخبر السلطنه هم بد است، همه وزراء خیانت به مملکت میکنند، چه، چه ... که یکمرتبه سردار اسعد
اوقاتش از فحاشی او فوق العاده تلخ، او را با تعلیمی خودش معلم و مشلق میکند و امر به نوکرها میکند که با پسگردنی از خانه
خارجش نمایند. بعد حاج ناظم خیلی اوقاتش تلخ شد. من عرض کردم: البته نوش اعیان نیش هم گاهی دارد؛ من له الغنم، فعلیه
العزم. البته از پرتو آنها تحصیل هویت و یقین توسري هم باید متحمل شد.
میل امیر مفخم به حکومت بروجرد و لرستان
بعد آقایان رفته، من هم مقارن نیم به غروب بیرون آمده منزل امیر مفخم رفته، سپهدار و معتضد الاطباء مدیر تنبیه که ملاقاتشان
تاکنون نکرده بودم آنجا بود.
نیم ساعتی آنجا نشسته معلوم شد به وزارت جنگ امیر مفخم میل نداشته اما مایل به حکومت بروجرد و لرستان و نهاوند را به
ضمیمه، دارد. معلوم شد اصفهان را میخواستند به سردار جنگ بدهند، مرتضی قلی خان ضدیت کرده و براي خودش میخواست.
بعد براي اسکات طرفین دولت به صمصام تکلیف کرده، صمصام میگوید دولت لوازم مرا تهیه نمیکند. دولت میگوید صمصام
بهانهجویی که خرجتراشی نماید، درنظر دارد و به همین جهت وزارت جنگ و حکومتهاي جاي دیگر به جهت مبارزه و شهوت
داشتن بختیاريها به زمین مانده که گویا امیر مفخم که قبول وزارت جنگ را ننموده، سردار محتشم، برادرش را براي وزارت درنظر
گرفتهاند. بعد نیم از شب بیرون آمده از حجره خلخالی با احمد بهسمت خانه. درب دکان آقا کربلایی محمد ولی رفته، اظهار
مطالبه آقا شیخ محمد تقی را که پول حق الوکالۀ عمل صارم همایون را مینماید نموده، بنده جواب دادم که صارم نفرستاده و من
از خودم دیگر نخواهم داد. بعد آمده ساعت دو و نیم بالاتر به منزل مرآت الممالک رفته تا ساعت چهار مشغول صحبت. میگفت
که بینش امروز آمده بود چند مطلب اظهار میکرد. یکی آنکه کمرهاي و خلخالی با افجهاي و پرویز و ممیززاده کار میکنند که
کمرهاي و خلخالی رابط کمیته شوند. مرآت گفت بیاختیار پوف کردم که فلانی منزه است از این افتراآت. گفت شما خبر ندارید.
من میدانم خوب کار میکند که رابط شود.
دیگر آنکه خوب است به آقا [مستوفی] و مشار السلطنه سفارش شود که من به
ص: 149
ریاست خالصه منصوب شوم و شما خوب است ریاست تشخیص عایدات را قبول نمائید. و دیگر آنکه نیر السلطان را سردار اسعد
توهین نموده، باید حملاتی به سردار اسعد بشود. بعد از چایی به خانه آمده، شام اشکنه و پنیر و سبزي و قدري چلو خورده خوابیدم.
صفحه 205 از 655
امور روزانه]
جمعه هفتم شهر رجب.- صبح بعد از چایی. هوا مشغول باریدن. دو و نیم از آفتاب بالا آمده، بیرون آمده سوار واگون و در میدان
توپخانه مجددا سوار واگون، چون جمعه اول از رجب بود جمعیت زیادي در واگون به حضرت عبد العظیم میرفتند. بعد به منزل
مرحوم حاج محمد رضاي شاهرودي رفته؛ ختم را دیروز برچیده بودند. داماد مرحوم حاج محمد تقی، آقا میرزا علی، قدري صحبت
در اینکه من توصیه ورثه را به مخبر الملک بنمایم که مبادا بعضی مغرضین الغاء شبهه و اسباب تفرقه فراهم آورند. بعد عنوان کرد
که مرحوم حاج محمد تقی چهار دختر دارد؛ یکی بیوه و داراي چهار پسر بزرگ و یکی عیال مرحوم حاج محمد رضا و ابدا
اولادي ندارد. یکی هم عیال من و یکی هم ده ساله در خانه.
ناخوشی زیاد در شهر
بعد از ساعتی بیرون آمده منزل سالار ناصر رفته قدري صحبت کسالت حبیب المجاهدین و ناخوشی زیاد که در شهر شیوع پیدا
کرده. بعد بیرون آمده، سوار واگون. سالار ناصر هم رسید. آقا شیخ محمد علی طهرانی هم سوار واگون اظهار داشت که من از
جمعیت مدتی است کناره کردهام و از شدت اغراض آنها و شهوات که دارند. من متأذي شده درب نقارهخانه پیاده شده به خانه
آمدم.
همشیره و ننه و زینت و عزت و جمال و انیس و مونس هم خانه آمده بودند.
ناهار آش رشته خورده، قدري خوابیده، بعد چایی خورده بیرون آمدم.
منزل عین الممالک رفته قدري صحبت، اظهار داشت که پریروز در [کمیسیون] تطبیق، عز الملک گفت من نمیتوانم بگویم که
کمرهاي و شما معتمد در القاء اختلاف بین فرقه بودید، اما نقطهنظر اختلاف شماها را نفهمیدم.
آقا میرزا داود خان گفت من از کمرهاي شنیدم که گفت چون مساوات و سلیمان میرزا نیستند نباید تشکیل فرقه را داد (واقعا از
وقاحت مفتري من متعجبم که من
ص: 150
زنده را به این قسم افتراء میزنند) بعد بیرون آمده به میدان توپخانه رفته در میدان مشق، اسبدوانی بود [و] مردم تماشا میکردند.
بعد به خانه محمود خان ناظم الرعایا رفته، نبود. هوا هم قدري باران میآمد. کمکم مقارن غروب به خانه میرزا صدر الدین
نهاوندي رفته تا ساعت یک ربع از شب آنجا بوده چایی و نان برنجی قزوین خورده، قدري متفرقه صحبت، بعد بیرون آمده ساعت
دو و نیم از شب به خانه آمده، عیال سابق آقا سید جلیل و دخترش آنجا آمده بودند. آنها شام خورده بودند. من هم نان و
سرکهشیره و ترتیزك خورده، آش رشته هم نخوردم. تلگرافی هم از نمایندگان ملت بروجرد در تشکّی از نصرت السلطان نایب
الحکومه، به توسط حقیر به شاه کرده بودند، بعد خوابیدم.
مذاکره یزديها در عزل مشیر الممالک
شنبه هشتم رجب.- صبح بعد از چایی به عنوان حمام رفته دیدم مشهدي محمد نیست، بهسمت منزل فرخی که وعده کرده بودم
رفته در بین راه دکان آقا میرزا عباسقلی خان قدري صحبت و سیگاري کشیده بعد به منزل فرخی. وارد حیاط شده گمان کردم در
تالار مشغول درس [هستند] و یاد مجلس درس علماء سابق افتاده، تالار را مهتلی از ارباب عمایم دیده وارد شدم. آقایان یزديها
بودند.
صفحه 206 از 655
هم درخشندگی در بیانات تنقیدیه از مشیر را داشت. بعد از چایی «1» مذاکره در ترتیب حمله و عزل مشیر الممالک داشتند. ستاره
جواب تلگرافی که من به حائريزاده و تلگرافات که نانوشته بودم خوانده چون احترامات حائريزاده را و اظهار ارادت فرخی را به
ایشان غلو کرده بودم برحسب تصویب آقایان و فرخی تقلیل نمودم. بعد هرچه اظهار کردند که من بلکه تنقیداتی به حائريزاده و
تکذیباتی از مشیر بنمایم، چون طرفیت اینها همه نبود بلکه مبارزه دستهبندي به نظر میآمد، بنده داخل نشدم.
بعد بلند شده رفتم منزل مرآت الممالک. در بیوتات رفته بود. تکیه دولت به جهت دادن وجه اعانه، بعد حمام رفته، نیم بعد از ظهر
از حمام بیرون آمده خانه رفتم. ناهار دمپخت خوبی با آش رشته میخوردم که احمد هم از مریضخانه که
______________________________
1). منظور مدیر جریده ستاره است. )
ص: 151
ناهار براي اسماعیل برده بود مراجعت. ناهار خوردیم. عیال آقا سید جلیل و دخترش هم بودند. ربابه خانم همسایه به جهت
رختشویی آنجا بود. بعد قدري خوابیده بعد از خواب، چایی خورده بیرون آمدم. رفتم منزل حاج جلال لشکر، سفارش نامه به جهت
سالار گرفتم که گندم را به مشهدي محمد رضا بدهد و بیش از این معطل ننماید. دو نفر از اقوام عیال جدید حاج جلال لشکر هم
آنجا بودند؛ یکی دبیر السلطنه منشی اداره شرق وزارت داخله. بعد بیرون آمده منزل یمین الملک رفته، نبود. از آنجا به بیوتات.
معلوم شد مرآت الممالک به کمیسیون دربار رفته. بازار آمده، حجره آقا محمد چایی فروش رفته، چادرشبی که سفارش نموده
بودم حاضر کرده بود، گرفتم. قدري صحبت از اینکه امروز حضرات خورشیدیون در مجمع نطقی بر علیه سردار اسعد که نیر
السلطان را کتک زده میخواهند بدهند و اینکه ناظم التجار دعوت از ماها براي سیزدهم عید که چه باید کرد امروز آمده بود
صحبت میکرد. گفتم بروید خوب است. بعد حجره آقا میرزا عباس حکاك به جهت مهر رفته، معلوم شد دو روز است که ناخوش
شده به دکان نیامده.
تشابه اسمی و ماجرایی جالب
حجره خلخالی رفتم. قدري صحبت. معلوم شد امروز میرزا مصطفی خان برادر منتصر السلطان که رئیس تفتیش مالیه بود به ریاست
تشخیص عایدات منصوب شده. اول حکم را گمان کردند که متعلق به میرزا سید مصطفی خان ممیز بلوك خمسه طهران است و
بعد بلند شده .«1» ایشان هم با کمال بشاشت آمده دو سه حکمی را مهر و امضاء نموده بودند، بعد معلوم شد ان البقر تشابه علیهم
در خیابان آقا اکبر آقا را دیده تلگراف متعلق به فرخی را به ایشان داده که به فرخی بدهند. بعد به منزل معتمد الدوله، نبود. ساعت
دو مراجعت. نیم ساعتی با آقاي خلخالی صحبت، ساعت سه بلند شده با احمد به خانه آمده، شام نان تازه و پنیر و سبزي و
سرکهشیره به حد اکمل با کمال میل و مزه خورده، دو تلگراف هم مجدد از بروجرد آورده مطالبه جواب تلگرافات سابق را نموده
بودند و انتریکهاي بقاء الدوله و کسان نصرت السلطان که در مرکز مشغولند بیان نموده بود.
______________________________
1). اشاره به آیه 70 سوره بقره. )
ص: 152
جشن قزاقهاي آتریاد همدان
دیروز هم قزاقهاي آتریاد همدان را رئیسشان در باغ بیرون شهر به جهت جشن سال دیم از تشکیل، مهمانی مفصل [برگزار کرده و]
صفحه 207 از 655
دو هزار و پانصد تومان خرج مهمانی، هشتاد تومان پول آجیل، شرابها و کنیاكها از پول انگلیس [شده است].
[امور روزانه]
یکشنبه نهم رجب.- صبح بعد از چایی بیرون آمده که خدمت رئیس الوزراء و وزیر داخله برسم و جواب بدبخت بروجرديها را که
دچار و گرفتار زدوخورد بیحکومتی شدهاند گرفته، تلگراف به شاه را هم برسانم. نزدیک خانه آقا رسیدم دیدم سوار و به دربار
تشریف میبرند. قدري درب دکان آقا میرزا عباسقلی خان نشسته، بعد به دربار، اطاق آقاي مرآت رفته فرستادند که اگر جلسه
منعقد نشده بنده بروم. بعد معلوم شد جلسه وزراء تشکیل است. قرار شد عصري بروم. بعد عنوان نمود که من ریاست تشخیص
عایدات را رد کردم و به صلاحدید شما قبول نکردم. الحق خوشم آمد که خود را داخل چپاولچیان این دوره ننمود. بعد بیرون
آمده بازار رفته، یک قرقره سفید و یک ذرع نیم آقا بانو چارقدي براي بتول خریده به حجره آقا میرزا علی اکبر انتیکچی رفته،
ساعتی مشغول صحبت. [نقل کرد] که نصیر السلطنه و آقا شیخ محمد بروجردي و دبیر نام همسایه و من در خانه نصیر السلطنه
بودیم، حکایت نطق تدین در مجمع [را تعریف کردند] که تنقید دمکراتها و شاه و وزراء را نموده، تمجید جنگلیها را هم نمود و
گفت رشت هم هفت میلیون عایداتی دولتی دارد. مشیر السلطنه یک مالیات مختصري از نفهمی بسته و همان قسم مرسوم است.
بعد نزدیک ظهر بلند شده به خانه آمدم. ناهار آبگوشت و سبزي با احمد و ننه اسماعیل و بتول خورده، قدري دراز کشیده، اما
خوابم از فکرهاي درونی ناگفتنی نبرد. بعد بلند شده چایی خورده، قبل از ظهر هم که به خانه میآمدم آقاي عین الممالک را در
راه دیده، اظهار داشت که نظام السلطان دیشب وارد شده.
از این جهت سه به غروب به دیدن نظام السلطان رفته، از اوضاع، دسایس انگلیسیها که به قوه پول، تضییق ارزاق جلب نفوس
متنفذه [صحبت] نمود و [گفت] عما قریب اگر دولت خاتمه ندهد، مقاصد انگلیسیها حاصل میشود.
بعد جهت خیانتهاي امیر افخم و همدست بودن با جنوبیها و اینکه اگر حاج
ص: 153
ساعد السلطنه حاکم آنجا شود خوب است. بعد [من] تفصیل بروجرديها و میل آنها به نظام السلطان [را] گفته، [که] خودش هم
مسبوق بود.
دیدار با رئیس الوزرا
بعد بعضی از آقایان آمده، من بلند شده به دربار آمده به مساعدت آقاي مرآت خدمت آقاي رئیس الوزراء و وزیر داخله رفتم. در
اطاق انتظار پیغام به وزیر داخله. فرمودند پسفردا صبح سهشنبه بیائید که آن نوشته داده شود. خیلی تعجب از هوش و صداقت و
فکر مملکت بودن آقاي وزیر داخله نمودم. بعد پیغام به رئیس الوزراء را عرض نموده که خدمتشان برسم. اجازه داده، تنها
خدمتشان رسیدم. عرض نمودم که گرفتارم به تلگرافات بروجرديها نمودید و این بدبختیهاي جدید را که تولید دو دسته مبارز؛
و یکی امیر همایون با اتحاد ملی که در تلگرافخانه مدتی است متوقف و متحصن شده از ناحیه «1» یکی نصرت السلطان الیگودرزي
شما و وزیر داخله شده. بدبخت بروجرديها، حاکم تقاضا نمودند شما نظام السلطان را حاکم نمودید. بعد که مطمئن شد [ند]
حاکم دارند پرده شکوه داشتن از نایب الحکومه را برداشته، عارض شدند که نایب الحکومه ما ظالم است. بعد که معلوم شد نظام
السلطان حاکم نیست، نصرت السلطان بر شرارت و تعدیات خود افزوده و با آنها گلاویز شده، آنها هم به جهت رعایت حفظ
صورت دولت، همه قسم مماشات میکنند. همینکه مأیوس شدند ناچار علاجی خواهند نمود.
صفحه 208 از 655
بیتوجهی وزیر داخله به بروجرد
بعد آقاي رئیس الوزراء فرمودند آیا پنج شش روز دیگر ترتیب آنجا درست میشود؟ عرض نمودم من چطور اطمینان پیدا نمایم؟
بعد مخبر السلطنه آمده، با او هم صحبت نمودم. او همه همین حرفها را با کمال بیاهمیتی فرمودند.
واقعا نمیتوان به زور چشم را و گوش و هوش را بست که نفهمید که آقاي وزیر داخله اگر مملکت بروجرد و لرستان را به اندازه
یکسر طویله خودش اهمیت
______________________________
1). اصل: علی گودرزي. )
ص: 154
میداد تابهحال یک حاکم براي آنجا معین میکرد. اگر بین دو مهتر یا مهترها با میرآخور طویلهاش یک روز کشمکش واقع میشد
اصلاح میکرد. ابدا اعتنایی ندارند و شاید به جهت اینکه بروجرديها به اسم اتحاد ملی تلگراف میکنند آقا بدشان آمده، ولو
اینکه بروجرد و لرستان یکجا نیست شده و برود جبران بیمیلی آقا از این اسم نمیشود. البته آقاي رئیس الوزراء که به میل مخبر
السلطنه رفتار نماید آقاي مخبر السلطنه هم قسم خورده باشد که با عدل الملک صمیمی باشد، آقاي عدل هم هرچه نقشه و رأي
بدهد، آقا به علاقه سنخیت قبول نماید، البته حال مملکت جز اینکه به جنوب و به کعبه آمال ... حرکت نماید چه میتوان احساس
نمود؟ مازندران، ارومیه، تبریز، رشت، همدان نعوذ بالله از حماقت ماها بدبختها.
بعد بیرون آمده گفتم من جواب بروجرديها را به این قسم خواهم داد که من دیگر نمیتوانم حامل و مبلغ عرایض شماها به اولیاء
امور بشوم. آقا فرمودند نه خیر، جواب یأس به آنها ندهید. من عرض کردم چون خودم دروغگو بیرون آمدم. مطلبی نیست، اما
نایره جدال بین آنها بلند میشود. یا نصرت السلطان را حاکم مستقل آنها بکنید و تقویت نمائید تا هیئت اتحاد ملی را تحت
تمکین بیاورد یا نصرت السلطان را از نیابت حکومت معزول نمائید تا آنها قدري ساکت تا حاکم آنجا معین شود. آقا میفرمودند
در همین هفته درست میشود.
میل مخبر السلطنه به اغتشاش بروجرد
بعد از اطاق آقا رد شده از اطاق مخبر السلطنه هم که رد شدم عرض نمودم من به بروجرديها جواب میدهم که خودشان میدانند.
فرمودند چه عیب دارد بدهید.
بنده همچه حس نمودم که کمال میل را به اغتشاش آنجاها دارد و مغتنم میشمارد که فسادي حاصل شود و به گردن غیر بگذارند.
بعد بیرون آمده اطاق آقاي مرآت رفته تلگراف به شاه را در پاکت به صاحباختیار به ایشان دادم که مرحمت نموده براي
صاحباختیار بفرستد. بعد بیرون آمده رفتم درب دکان حسین خان، تفصیل شکسته بودن اسباب میان تلمبه را به او. [گفتم] گفت
که اگر بخواهید مجددا بریزند ده تومان، و الّا سه چهار تومان. واقعا شبهه نمودم که این شکست را خود حسین خان و پدرش سابق
که میخواستند تلمبه را کار بیندازند
ص: 155
فراهم آوردند یا اینکه خود تلمبه شکسته. چون احتمال شکستگی طبیعی به خودي خود نمیرود و تلمبه را که آنها دیدند میل
داشتند که من تلمبه را به آنها بدهم و یک تلمبه دیگر از آنها عوض بگیرم قبول نکردم؛ الله اعلم.
بعد مقارن غروب به خیابان. بعضی از رفقا را بین راه ملاقات و صحبت، ساعت یک و نیم از شب به حجره آقاي خلخالی، قدري
صفحه 209 از 655
صحبت متفرقه و آقا را از وزارت مالیه متغیر [دیدم]، که چرا داخل کار نشده. بعد بلند شده ساعت سه به خانه رسیده. احمد مشغول
آبیاري بود. ساعت چهار شام آبگوشت خورده خوابیدیم.
[امور روزانه]
دوشنبه دهم رجب.- صبح بعد از چایی قدري توي باغچهها گردش، بعد مشغول تحریر، به انتظار اینکه رضا قلی خان [که] خودش
وعده کرده بود صبح بیاید و نمیدانم چه کار داشت. دو به ظهر بیرون رفته اسباب تلمبه را از دکان آقا میرزا عباسقلی خان برداشته
بین راه آقا شیخ حسن خان را دیده، گفتم بیاید نیم خروار آرد اصل کمره که ما داریم ببرد، هم آذوقه به قدر مقدور من به مردم
برسد، هم پولی به بنده، اگرچه وحشت غالب بود که ندهم و مبادا بعد از یکماه دیگر خودمان گرفتار عسرت بیآذوقهگی شویم.
معذالک توکلت علی الله.
بعد سوار واگون شده از میدان توپخانه جنب مریضخانه مقابل دوراهی، استاد ریختهگر تیکه اسبابی که یکدنده او شکسته بود به او
دادم. گفت 25 هزار میگیرم مثل او ریخته. گفتم میدهم بهشرط اینکه گرانتر از معمول نگرفته باشی و مثل خودش بسازي که به
تلمبه بخورد. قبول کرده که چهارشنبه عصري بدهد.
پنجهزار به او دادم، دو تومان را بعد بنا شد بدهم. بعد سوار واگون به خانه آمدم.
تلگرافات بروجرديها
ناهار آبگوشت با نان و پنیر و سبزي خورده، دو تلگراف از بروجرد آوردند؛ یکی به ریاست وزراء و وزیر داخله، یکی هم به خود
بنده که جواب ما را بعد از بیست روز توقف [در] تلگرافخانه سزاوار تأخیر نیست و مجددا تقاضاي حکومت نظام السلطان را نموده
بودند که تعهد عدم احتیاج او را به لوازم و مهمات مینماییم. بعد از مختصر خواب و چایی به منزل نظام السلطان میخواستم بروم،
متین الدوله آمد و اظهار داشت که عمه من عراق [است] و
ص: 156
شوهر عمه عضد السلطان مازندران. و آنها از قدیم منزلی اجاره کرده بودند و تاکنون هم اسباب آنها در آنجا است، چون گمان
نمیکرد که معزول شود به صاحبخانه اظهار داشته که خانه را اجاره بده ما اسباب خودمان را میبریم. آن هم به آقاي حاج امین
التجار اصفهانی اجاره داده، بعد از اجاره، عضد السلطان آمده، حال [اگر] ممکن باشد آقاي حاج امین التجار گذشت نموده یا
خودش به آنها اجاره بدهد، چون حاج امین التجار هنوز [به] آن خانه نیامدهاند و براي آنها تفاوت نمیکند. از من خواهشمند شد
که بلکه ایشان را متقاعد و وادارم [که] گذشت نمایند. بعد متین رفته، من هم گفتم هم نظام السلطان را ملاقات که اگر حاکم شده
بنده دیگر تعقیب ننمایم و اگر نشده تلگرافات را براي وزیر داخله فرستاده و جوابی هم به لرستانی [ها] بدهم که از من برنمیآید و
تلفن هم به خانه حاج امین التجار زده اگر هست آنجا هم بروم.
بعد نظام السلطان را دیده معلوم شد ایشان را براي ریاست قشون آذربایجان معین میخواهند بنمایند و خودش استنکاف دارد. از این
تعیین، میشود تعیین کرد که براي بروجرد و لرستان دیگري را درنظر دارند. بعد جمعی آمده، بعضی را که شناختم آقاي عین
الممالک، بعد آقاي سالار لشکر، بعد آقاي مرآت الممالک، یمین الدوله هم آمد، گویا مقام اقدس به وجود من ملوث میشد فورا
عذر خواسته رفت. بعد تلفن به خانه حاج امینی زدند نبود. بعد بیرون با آقاي عین الممالک آمده، مشیر الذاکرین استرآبادي را دیده
گفت مکتوبات شما را در استرآباد میخواندم و میخواهم شما را ملاقات نمایم. بنده هم قبول. بعد به سمت بازار آمده میرزا نور
الله مطبعهچی را دیده، گفت ده تومان قیمت طبع چهارصد برات است. گفتم هرچه حسابی باشد میدهم. بعد سوار واگون شده
صفحه 210 از 655
منزل حاج ناظم رفته نبودند.
بعد بیرون آمده منزل دکتر میر سید محمد خان میرفتم، دیدم میآیند. باهم تا توپخانه صحبت و تقود دمکراتهاي جدید را به
دمکراتی و خیانتآورندگان را بیان، بعد آقا میرزا حبیب الله خان پستخانه رسید. صحبتکنان تا خیابان مخبر الدوله و مراجعت تا
درب مجمع بیان کرد بینش چند شب قبل جمعی را دعوت کرده بود که ما باید جمع شویم و کار نمائیم. اگر کمیته خوب شد،
هستیم و الا کنار میکشیم. من اوقاتم تلخ شد که فقط اگر انتخاب شدي کمیته صالح
ص: 157
است و الا فاسد. غرضت همین است و آن مجلس بینش نتیجه نبرد و حالا نمایندگان مختلط تفتیش مشغول تبادل افکار که کمیته را
انتخاب نمایند. حالا اگر ما کار نکنیم، کمیته آنها را به پنج حوزه هم باشد دایر و انتخاب. گفتم کار بکنید. بعد من تنها پایین آمده
مغازه رضوان رفته چایی خوبی که آثار کسالت در خود میدیدم خورده و تلگراف متعلق به فرخی را به آقاي اکبر آقا داده که به او
بدهد. بعد گفتم حالت کسالت دارم. اگر فردا منزل معتصم الملک صبح نیامدم به واسطه کسالت است. بعد ساعت دو از شب بیرون
آمده، درب حجره خلخالی احمد را برداشته، درب خانه پرسیدم نیامده بود، سپردم که فردا صبح خواهم آنجا آمد. بعد به خانه
آمده، شام آبگوشت، اما من بالنسبۀ به اوقات دیگر کمتر خورده، چون سرم جزئی درد داشت. زودتر خوابیدم.
ترور رئیس تشخیص عایدات
سهشنبه یازدهم رجب.- صبح بعد از چایی به منزل مرآت الممالک که وعده نموده بودم رفته تلگرافات جدید بروجرد را به ایشان
ارائه، صورت جوابهایی که خودم نوشته و نپسندیده بودم ارائه، صورتی از ایشان خواسته، نوشتند و پسندیدم. قرار شد بعد از ظهر
به اداره ایشان رفته تلگرافات را خودم به رئیس الوزرا یا به توسط ایشان بفرستم. بعد به خانه حاج امین التجار رفته، نبودند؛ وعده
دادم که فردا صبح میآیم. بعد دو به ظهر مانده بهطرف منزل شاهزاده معتصم الملک رفته نیم ساعتی صحبت، بعد بیرون آمده در
بین راه شنیدم میرزا مصطفی خان رئیس جدید تشخیص عایدات را جلو کوچه معاون السلطان، فهیم الممالک نامی نوه دختري
شریف العلماء خراسانی، صبح که به اداره میآمده با موزر کشته و قاتل هم گرفتار شده و لیکن قتل مستند به فلاکت قاتل بود که
ماهی قریب بیست تومان حقوق داشته و خارجش نموده بودند.
بعد خانه آمده، فورا ناهار آبگوشت خورده، قدري خوابیدم. بعد چایی خورده، عبد العلی میرزا آدم معتمد الدوله آمد و از بیکاري
تقاضاي توسط نزد اقبال الدوله یا مشار السلطنه که در خالصه یا مالیه او را بپذیرند [نمود]. من چون با هیچکدام آشنایی نداشته عذر
خواستم. صحبت غریبی کرد که از دبیر الملک تقاضاي دخول در کاري نمودم که پلو و مرغ نباشد اما به قدر دمپخت برسد.
ص: 158
ایشان [دبیر الملک] بعدا به معاون خودش دو هشت بلیط دمپخت که مجموع شانزده چارك باشد داده بودند که به من بدهند.
قدري خنده و مسخره نمود.
واقعا هم حق داشت.
بعد ایشان رفته، من هم بیرون آمده، دو به غروب دم وزارت داخله پرسیدم، گفتند وزیر و معاون به تشییعجنازه نیر الدوله رفتهاند.
بعد اطاق مرآت الممالک رفته تلگراف بروجرد را خواهش نمودم که به رئیس الوزراء بفرستد. بینش هم آنجا بود، اظهار داشت که
میخواهم قدري شما را دیده صحبت نمایم. گفتم افکار من راکد شده، نمیشود با فکر راکد، فکر جاري صحبت نماید. بالاخره
وعده شب پنجشنبه را گرفت که شام آنجا و خواب هم باشد. بنده قبول، اما با مراجعت آقاي مرآت، گفتند خوب است قرار را روز
پنجشنبه بعد از ظهر که عید است شما را ملاقات نمائیم. گفتم شماها هم اولاد علی هستید میآئیم منزل شما. ایشان قبول.
صفحه 211 از 655
تعریف سردار محیی از رساله صلاح امروزه
بعد سوار واگون به خانه حاج ناظم رفته، جمعی بوده خارج میشدند؛ نشناختم.
بعد تو رفته، وثوق السلطان و آقا شیخ هادي بوده، قدري صحبت و اظهار یأس از سه دسته کمیسیون مختلط تفتیش نمود. از من رأي
پرسید. گفتم البته کار باید کرد، اما چه کار و به چه ترتیب به تنهایی میشود حرف زد. بعد قرار شد جمعی را دعوت و صحبت
بنمائیم. بعد مقارن غروب بیرون آمده منزل سردار محیی رفته، قدري صحبت و تعریف از رساله صلاح امروزه، گفت میخواهیم.
گفتم تمام شده. گفت طبع ثانوي بکنید. گفتم مخارج دارد. گفت من چهل تومان میدهم گفتم به شرط اینکه به قدر چهل تومان
کتاب برداري. گفت قبول دارم.
قدري هم صحبت جنگل نمود. گفت تدین را میخواستند حبس ابد نمایند به واسطه نیات افسادي که از او یافتند.
انتقال جنازه نیر الدوله به خراسان
بعد بیرون آمده ساعت یک و نیم از شب به منزل آقاي مشیر اکرم رفته، نبود.
قدري با شاهزاده قدس السلطنه صحبت. گفت امروز هم مشیر اکرم و
ص: 159
معتمد الدوله [به] تشییعجنازه نیر الدوله و خواهرش که با اتومبیل به خراسان میبردند رفته بودند. ساعت دو بیرون آمده در توپخانه
سوار واگون، با آقا میرزا سید محمد طباطبایی همدانی باهم صحبتکنان تفصیل انجمن مهاجرین را بیان نمود. بعد پیاده شده به
خانه آمدم. شام چلو و خورشت کدو خورده، خوابیدم.
[امور روزانه]
چهارشنبه 12 رجب.- صبح بعد از چایی به منزل حاج امین التجار رفته، عنوان صرفنظر از خانه استیجاري او را نموده اظهار داشت
علاوه بر اینکه بدوا به آنها گفتم که اگر شماها نشستهاید و میخواهید من اجاره نکنم. گفتند خیر نمیخواهیم و اینکه بعد از
اجاره هم یکماه و نیم است مرا سرگرداندهاند و عجالتا به من ضرر زدهاند که از آن خانه که نشسته بودم به اینجاي عاریه افتادهام.
چون من آنجا را رهن نموده بعد خیال خرید را دارم، ممکن نمیشود صرفنظر نمایم.
روز دزدي، عصر عیاشی؛ شب کنفرانس در مذمت دزدي
بعد صحبت نمود که در جمیع ایران ده نفر آدم نیست که با آنها بتوان کار نمود، تمام صاحب نفع شخصی، تمام روز در ادارات
مشغول دزدي، عصرها در خیابان مشغول عیاشی و لاس زدن و شبها کنفرانس و میتینگ که دزدي بد است، ادارات مغشوش است
عقیده حاج امین این بود که باید به دست غیر اداره شویم، خودمان ابدا قابل اداره نمودن نیستیم. اما به دست دول غیر «1» ... و
همجوار ایران هم ممکن نیست خوراك غیر شود.
بعد از ساعتی بیرون آمده خانه آمدم؛ مشغول تحریر. از طرف آقا شیخ حسن خان و مشهدي مرتضی، آدم آمد و پنجاه من آرد که
احتمال زیادي براي خوراك خودمان تا سر خرمن میرفت به مبلغ شصت و پنج تومان خریده حمل نمودند. بعد ناهار چلو و
خورشت کدو که بقیه دیشب را داشته، براي اسماعیل هم علاحده و الک پلو پخته، احمد به مریضخانه برده، ناهار خوردیم. چایی
هم متصل به ناهار حاضر بود.
صفحه 212 از 655
بعد بیرون آمده در گلوبندك با عدل الملک ملاقات، تعیین حکومت بروجرد را پرسیدم. گفت هنوز معین نشده. بعد صحبتکنان
تا دم حمام نمره؛ او با
______________________________
1). نقطهچین در اصل. )
ص: 160
پسرش به حمام میرفت. بعد من هم بهطرف واگون، مشیر اکرم رسید. دعوت روز جمعه به حضرت عبد العظیم نمود که شب شنبه
را هم در باغ ملک باشیم، چون با اهل خانه چندشبه آنجا خواهند ماند. قدري با معتمد الدوله و او به سر بردیم، بعد سوار واگون
شده به منزل منتصر السلطان براي ترحیم رفتم. پسر مرحوم گونآبادي [را] هم آنجا ملاقات نموده، بعد از ترحیم آمدم زغال بخرم
نبود. به آقا شیخ حسین سپردم که فکر زغال براي ما باشد. بعد سروقت ریختهگر تلمبه رفتم، وعده فردا شب را نمود، بعد براي
ملاقات مرآت و عین الممالک به دربار رفته، ملاقات ممکن نشد. مقارن غروب رو به خانه آمده، مشغول تحریر شده، شام نان و پنیر
و سبزي خورده، شب عید تولد حضرت مولاي مؤمنین، نه مولاي ماها که از اخلاق او دوریم.
دعوا بر سر مالیه بروجرد
چهارشنبه 13 رجب.- صبح چایی دم نموده خوردم. آقا میرزا آقا خان که سابقا نزد عین الدوله و ملقب به بنان السلطان و امین مالیه
بروجرد شده آمد. بعد از مقداري از خدمات قدیمه و صحبت و جرئت کشکی خودش بیان نمود. عنوان داشت که مصدق السلطنه
مرا گفته که به شما بگویم: چه میگوئید در خصوص معاون همایون که سابقه خوبی ندارد و در دوسیه بدسابقه است؟ گفتم چون
مصدق السلطنه گفته بود که او معاون است، من تلگراف به او نمودم، حال اگر چنین است، من طرفدار او نمیشوم و لو دروغگو
درمیآیم. حال چون رشته اتصال اتحاد ملی در بروجرد قوي شده اگر فورا او را منفصل نمایی شاید خود شما را هم راه ندهند. بهتر
این است بروید بروجرد. اگر توانستید که عملیات خوبی از او گرفته چه ضرر دارد سرکار خودش باشد؟ و الا بعد قدري در جریان
که برقرار شدید منفصلش نمائید. گفت حکم اتصال او نرفته که منفصلش نمائیم.
من با او همراه هستم، دوسیه او خراب و وزارت مالیه در ماده او همراه نیست.
بعد عنوان کرد که این بودجه که او نوشته و فرستاده دو ثلث کم کرده و اداره مالیه بروجرد به این ترتیب اداره نمیشود و خود
میخواهد مالیه را خراب و نفله نماید. من همچه فهمیدم اصرار به اینکه معاون همایون معاون نباشد یا براي این است که خودش
میخواهد عملیات سري داشته باشد که او مطلع نشود و به
ص: 161
من اطلاع بدهد یا آنکه از صورت بودجه کوك شده. بالاخره رفت و علی الظاهر برحسب مأموریت از طرف من که او را بلکه
برقرار نماید.
عقیده صحیح اما غیرعملی
در این بین آقاي مرآت الممالک آمده قدري صحبت متفرقه نمود، رفتند و از من دعوت ناهار را نمود که بروم. من هم قدري در
باغچه وررفته، یک ربع بعد از ظهر به منزل مرآت ورود. ناهار آبگوشت اعلی و رشتهپلو مفصل و لوازمش خورده، چایی خوردیم.
قدري صحبت قدیم و به حکایت و قصص مشغول. بینش آمد.
بعد از قدري تنفس اظهار داشت که عقیده شما صحیح اما عملی نیست و کمیته منحل شده و اگر ما کمیته انتخاب نکنیم سایرین
صفحه 213 از 655
انتخاب میکنند و کمیته ناصالح میشود. گفتم بشود چه خواهد شد؟ بالاخره قدري مهملات شهواتی شنیده بر حیرتم از شدت ولع
او افزود. تا یک به غروب او رفته، من هم بلند شده بهسمت خیابان، نزد ریختهگر رفته دکان آقا میرزا جعفر خان طرف آقا شیخ ابو
طالب را دیده، گفت هرچه میگویند دروغ است و مرا آلت دست میخواهند قرار دهند. من دیگر آلت نمیشوم. از ضرغام
السلطان پرسیدم. آقا میرزا جعفر خان گفت رفت به تبریز.
انتصاب مرآت الممالک به ریاست تشخیص عایدات
بعد آقاي عین الممالک رسید. باهم صحبتکنان، تا از ریختهگر مطالبه اسباب تلمبه را نمودم. گفت روز شنبه ظهر. بعد با عین
الممالک تفصیل بنان السلطان را گفته، قرار شد فردا مصدق السلطنه را دیده، دوسیه را هم دیده به من هم ارائه دهد که از سابقه
دوسیه معاون همایون من هم مسبوق شوم. بعد باهم آمده، یک از شب منزل معاون السلطنه رسیده، روضه ایشان رفته آنجا هم
شنیدم که مرآت الممالک رئیس تشخیص عایدات شده، خوشحال شده اما تعجب نمودم که چرا مرآت پلو داد و مرده نداد. باز باید
پلو بدهد. معاون السلطنه، قبل از شروع روضهخوان آمد، مرا دعوت به بالاخانه نمود؛ باهم رفتیم. عنوان داشت با سعید العلماء و
تدین و مؤید و جمعی قرار گذاشتیم دعوتی بشود و قطع نمائیم که تشکیلات امروزه موقوف باشد. بنده هم تصویب نمودم. باران
شدیدي
ص: 162
گرفت. تا ساعت سه و نیم از شب مانده، بعد پوتینهاي معاون السلطنه [را] پوشیده با آقاي عین الممالک بیرون آمده، ایشان به
منزل، من هم به خانه آمده، نان و پنیر و تربچه و قلیه کدو خورده خوابیدم.
ارمنی کشی در آذربایجان
روز مسموع شد آذربایجان، یعنی تبریز، ارمنی کشی خوبی شده عوض سلماس.
خراسان مغشوش. ننه اسماعیل هم به جهت اینکه برود مریضخانه که نان اسماعیل را ببرد، یکقران از من براي واگون گرفت.
[امور روزانه]
جمعه 14 رجب.- صبح از خواب بلند و چایی خورده مشغول تحریر تلگراف جواب به بروجرد شده، آقا اکبر آقاي تویسرکانی آمد
دو تلگراف ارائه داد که کسان ما را مأمور از توسرکان به ملایر برده. من هم کاغذي به سردار جنگ نوشته که از کارهاي
بختیاريها عما قریب توسرکان هم به نهاوند ملحق [خواهد] شد. آقاي سردار اسعد مگر جلوگیري از کارهاي برادرش بنماید.
تلگراف بروجرد را هم دادم به ایشان که تلگرافخانه بدهد. بعد ایشان رفته، ناهار آش رشته خورده، ننه اسماعیل هم آش رشته
برداشته رفت به مریضخانه.
من هم چایی خورده بیرون و به عزم حضرت عبد العظیم سوار واگون به ماشین رفته یمین الملک را هم دیده قرار گذاشت که صبح
سهشنبه به منزل آمده قدري پول هم بیاورد بلکه معادل سند اول. خودش هم گفت پول تهیه کرده [که] ده ماه قبل از موعد بپردازد.
وعده پنیر و شیر هم کرد که از ده بیاورند. دو به غروب وارد حضرت عبد العظیم شده بعد از زیارت به باغ ملک رفته آقاي مشیر
اکرم را دیده یک چایی خورده، به عنوان گردش بیرون و در صحن نشستیم.
مقارن مغرب از راه بازار گردش رفتیم، در بین راه معتمد الدوله رسید، گفت باید امشب بمانید. او رفت به حرم، ما هم به باغچه
مشیر اکرم، قدري گردش. جمعی هم به عیش آنجا مشغول تار، و با یار در کنار بود. یک و نیم از شب بیرون آمده به باغ ملک
صفحه 214 از 655
رفتیم. معتمد الدوله را از کنار اهل، با من نااهل کنار کرده مشغول اخباري که شنیده بود از استعداد آشوب که در شهر تهیه شده،
بعد کمکم صحبت نمود که ماها از تمام مردم بدحالتر هستیم زیرا در مجامع استبدادي نیستیم و دوره شما هم که برسد با ما
همراهی نمیکنید. بنده هم از گوشه و کنایه او اوقاتم
ص: 163
تلخ شد. قدري حرفهاي خشن از من بالنسبه به او، سبب تصدیع را من باعث شده. بالاخره شام مفصلی و لیکن چون به نظر من
قدري سلب آسایش طبیعی آنها را که باید با زنان باهم باشند من چون جدا کردم ناگوارا شد، اما از باب اینکه مبادا شبهه کند من
مکدّرم مثل همه اوقات زیاد خورده، عنوان صحبتهاي من این بود که باوجود اینکه [به] حق یا [به] ناحق شما ملکوك نزد مردم
هستید، باز من در موقع [لازم] تکذیب افترآت مردم را به ملایمت میکنم و بیحقوق نیستم که فراموش نمایم اما خود شماها
همینکه دستتان به کار بند شد ابدا ماها را یادتان نمیآید و اگر هم یک کار غیرشخصی خودم که وظیفه شماها است اظهاري بکنم
چون ماها را منشأ اثري نمیدانید اهمیت نمیدهید و اگر از کسی بترسید یا احتیاجی داشته باشید به قدري تملق به او میکنید و
اهمیت میدهید که حد ندارد. کسی که با دشمن ناموس و شرافت خودش تملق و کوچکی کند، همچه آدمی با دوست خودش که
محتاج به او نباشد هیچ اهمیت نمیدهد. دکتر شیخ را مثال زدم، نه از جهت اینکه من با او بد باشم، بلکه از جهت اینکه معتمد
الدوله ابن الوقت و ملاحظه کن است، اگرچه معتمد الدوله بالنسبۀ به ابناء زمان باز بهتر و پاس آشنایی و دوستی را بیشتر از همه
دارد. بعد خوابیده، صبح بلند شده، دو چایی خورده، بعد با مشیر اکرم و امیرزادگان سوار ماشین اول که سه به ظهر مانده باشد،
شده به شهر آمدیم.
استعفاي وزرا
صبح بعد از چایی با مشیر اکرم به ماشین آمده سوار، و دو نیم به ظهر مانده به شهر رسیدیم. سوار واگون، -.«1» شنبه نیمه رجب
امیرزادههاي معتمد الدوله به خانه خودشان، مشیر اکرم به در خانه من در سر بازار از واگون پیاده شد. دیدم در بازار و سر خیابان
جمعیت غریبی بازارها را بستهاند. معلوم شد صبح زنها به بازار ریخته، مردم هم مساعدت. جمعیت دستهدسته شده عقب حاج
امامجمعه خویی و امثال او رفته، یک بیرق قرمز نوشته شده؛ امان از گرسنگی. که مردم یک بچه هم که از گرسنگی مرده بود روي
دست [گرفتهاند]. جمعیت همه مردم
______________________________
. 1). دفتر پانزدهم. تاریخچه از نیمه شهر رجب ئیلانئیل تا هشتم شهر شعبان 1336 )
ص: 164
در مسجد شاه. تدین و برزو و ضیاء السلطان ناطق شده، مردم را بعضی تهییج و بعضی تسکین مینمودند. صمصام السلطنه که دیروز
رئیس الوزراء شده بود به مسجد شاه آمده، مردم را تا سه روز مهلت گرفت که از حیث ارزاق آسوده نماید.
اما بازار تا شب هم باز نشد و مردم مستعد چپاول شده بودند. به نظمیه گفته شده بود که شهر را مثل [مواقع حکومت] نظامی مواظب
باشند و ویستادهل قبول نکرده بود، به آتریاد همدان یا خط خراسان واگذار کرده، آنها هم با تفنگهاي سردوش، سرودخانان در
کوچهها و بازارها نمایش میدادند. مردم هم [به] مشروطهطلبان از اول شروع در سفارت انگلیس بناي فحاشی را گذاشته، دو روز
قبل هم مستوفی الممالک که رئیس الوزراء بود استعفاء، کابینهاش؛ مخبر السلطنه داخله، معین الوزراء فوائد، مشار السلطنه مالیه،
سردار اسعد تلگراف، مشاور الممالک خارجه، نصر الملک عدلیه. حال وزراء رسما معلوم نشده.
صفحه 215 از 655
اوضاع مغشوش
گفته شد که سه شب قبل چند نفر به قصد کشتن مخبر السلطنه در خیابان لالهزار رفته بودند. حسین فشنگچی هم که میگویند
محرك بوده امروز گرفتار شده.
اوضاع خیلی مغشوش. نان تبریز یک تومان الی دوازده هزار در صورت وجود خرید میشود. معروف است که ریشه این اعمال
انگلیسیها و پول هم زیاد داده میشود که شهر را جمعی شلوغ نمایند. منتهی این دفعه چون مستوفی و مخبر السلطنه مستعفی شده
بودند مقصد حاصل نشده بود اما تا نتیجه نگیرند دست نمیکشند. میگویند به قزاقها بعضی دستورات داده بودند آنها رفتار
نکرده بودند که شلیک به مردم نمایند. بعد خانه آمده، ناهار نان و آش و پنیر و سبزي خورده قدري خوابیده.
اکبر آقا آمد که دیروز با فرخی منزل سردار جنگ رفته کاغذ شما را دادم، قرار شد امروز عصر بروم؛ یا سردار جنگ توصیه سردار
اسعد را که کسان ما را از ملایر رها نمایند یا مرا همراه خودش نزد سردار اسعد ببرد که تلگراف توصیه را بگیرد. بعد ایشان رفته،
من هم چایی را تکمیل، دو به غروب بیرون آمده سوار واگون شده، درب مریضخانه رفته، ریختهگر اسباب تلمبه را درست نکرده
بود، وعده پسفردا عصر را داد. هوا قدري ترشح کمی داشت.
ص: 165
آمدم به دربار. مرآت الممالک را دیده، فرستاد دوسیه معاون همایون را آوردند، دیدم. از قرار انفصال ثانی او که بقاء الدوله
منفصلش کرده، مغرضانه منفصلش نموده. اما از قرار انفصال سابقش که یکی از بلچیکیها نموده گویا محق بوده که یکهزار و
سیصد و هفتاد تومان تقلّبات او کشف شده. از این جهت.
بعد بینش آمده، شرحی او از سوءسابقه دوسیه معاون همایون نقل کرد، اما چون او بد از معاون همایون میگفت و بقاء الدوله هم
او را منفصل کرده بود بنده هردو را قابلتوجه نمیدانم. اما از جهات دیگر ممکن است که سوءسابقه داشته باشد.
انقلاب در قزوین
بعد از مرآت پرسیدم که شنیدهام شما رئیس تشخیص عایدات شدهاید؟ گفت مذاکره کابینه سابق در این باب از تصمیم به قطع
رسیده بود اما من با محظورات که دولت نتواند رفع نماید قبول نمیکنم و کابینه جدید هم معلوم نیست شرایط مرا قبول نماید. بعد
بیرون آمده مقارن غروب به مغازه خلخالی آمده صحبت انقلاب قزوین که رئیس نظمیه را دو سه روز قبل کشته بودند، یمین خاقان
هم با دو سه نفر دیگر همین قسم. حال شنیده میشود چند نفر از دمکراتها را گرفتهاند و اسباب فرار آنها به واسطه آمدن قدري
اتومبیل انگلیسیها به سلطانآباد قزوین وارد شده، آقا شیخ محمد علی قزوینی هم اظهار وحشت از پیشآمد آنجا مینمود.
توصیه بینش
بعد ساعت دو از شب از مغازه بیرون آمده و بهسمت خانه آمده ساعت سه و نیم از شب به منزل رسیده شام نان و پنیر و سبزي و
آش خورده، آدم وزارت مالیه کاغذي به اسم اینکه بنان السلطان فرستاده رساند، باز کردم دیدم بینش توصیه به من نمود که
طرفداري از معاون همایون به واسطه اینکه دمکراتهاي سوء بروجرد مرا واسطه قرار دادند نکنم و مثل عضو صالح آقاي بنان
السلطان که مأمور مالیه بروجرد شده بلامعارض بگذارم. خیلی تعجب نمودم که بینش بنده را نصیحت و از من مسئلت مینماید که
گول نخورم و کمک از اعضاء بد نکنم و معتقد به عضو صالح فعال مثل بنان السلطان بشوم؛ یاللعجب از این اندازه
ص: 166
صفحه 216 از 655
بیشرمی یا از بچگی. شب را خوابیده صبح بلند شدم با فکر بدبختی مملکت از این پردههاي جدید که انگلیسیها در این موقع
قطحی فراهم میآورند و ایرانی ماها هم همه طبقات ممتازین مشغول به انتفاعات شخصی و عامه بدبخت احمق و نفهم.
مشکلات خانواده مساوات
یکشنبه 16 رجب.- صبح به حمام رفته، بین الطلوعین هوا مختصر ترشح و رعد پرآواز، اما هوا قسمی شد که خطر آمدن تگرگ
بدبختی یا از بارانهاي متوالی مبادا آفت به حاصل وارد شود. چایی بعد از حمام مصرف میشد، اکبر آقا آمد که سردار جنگ
گفته عرض حالت را بنویس تا من هم چیزي نوشته، خودت نزد سردار اسعد ببر. اما من میل ندارم بروم. گفتم همین مطلب را به
سردار جنگ عرض نماید.
بعد ایشان رفته احمد را هم دو و نیم به ظهر مانده نزد عمهاش با بیست و پنج تومان وجه فرستادم که اگر خودش برنج میخواهد
بخرد و الا من براي او بخرم؛ بیچاره یک زن با پنج نفر اولاد، مخارج فوق العاده، دچار قحطی و ناخوشی حصبه، زیاد نمیداند چه
بکند، به من نوشته که به مساوات بنویسم که با این قحطی و کمی معاش و فرستادن اطفال به مدرسه تکلیف بخواهم. خیال میکند
مساوات شمیران یا شهریار است.
ناله و ضجه اطفال
بعد مشغول باغچه و وجین شده، ناهار آبگوشت خورده بعد از ناهار ننه اسماعیل دهشاهی گرفته با قدري گوشتکوبیده به
مریضخانه رفت. منهم قدري وجین [کرده] و چایی خورده، احمد هم از خانه عمهاش آمده، دوازده تومان داده بود و سفارش
عمهاش یک ري برنج و یک من روغن به جهت او بخریم. بعد بیرون رفته، اما چه بیرونی؟! ناله و ضجه اطفال، زنها و مردها. رنگ
از گرسنگی به روها نمانده. رفتم میدان پاي قاپق. آقا میرزا ابراهیم علاف گفت آن روز [براي] آرد [که] گفته بودید اول پول
بیاورید، به مشهدي مرتضی برخورده بود. گفتم مرادم تعیین قیمت بود نه عدم اعتبار. بعد مقارن غروب درب خانه صدرائی
احوالپرسی از او و برادرش نموده با نصیر اشرف تا دم شمس.
ص: 167
جایزه براي لو دادن انبار گندم
امروز مسجد شاه که جمعیت آمده و ناطقین بر ضد همدیگر حرف میزدند، شجاع نظام برزو را نگذاشتند حرف بزند. تدین نطق
کرده قرار گذاشتند هرکس انبار سراغ بدهد خمس، مال او. بعد تا ساعت دو از شب حجره خلخالی با آقا میرزا علی آقا و آقا شیخ
علی بادکوبهاي مشغول صحبت. بعد بلند شده به خانه آمدم. ننه اسماعیل مشغول گریه از بدحالی اسماعیل. باقر هم آمده بود که
مادرش مرده و نعش [او] زمین مانده. بالاخره با هزاران غصه نان و ماست و سبزي و تربچه باغچه و پنیر خورده خوابیدم.
[امور روزانه]
دوشنبه هفدهم رجب.- صبح بعد از چایی به وررفتن باغچهها تا نزدیک ظهر [مشغول بودم]. باقر هم صبح آمد بیست و پنج هزار به
او براي حمل جنازه مادرش دادم، رفت. اما بیچاره چه حالی که خداوند خودش ترحمی به عموم فرماید. بعد ناهار آبگوشت خورده
بعد چایی. صبح هم آرد صندوق را من و احمد توي پیت ریخته، چهار پیت آرد و قدري برنج به قدر شش هفت ري.
خداوند را شکرگزارم. بعد از چایی، عصر ننه اسماعیل به مریضخانه با نان جهت اسماعیل رفت. بعد احمد را هم فرستادم خانه
صفحه 217 از 655
عمهاش که ظرف برنج و روغن گرفته که برایش خریده فرستاده شود. من هم مشغول وجین باغچهها.
دوسیه معاون همایون
یک به غروب آقاي عین الممالک آمده قدري صحبت دوسیه معاون همایون شد که علی الظاهر سابقه او را خوب ننوشته. قرار شد
اسنادي که براي خوردن او مال دولت را ضبط است دیده، اگر صحیح است همراهی از او نکنیم و الا همراهی بشود. بعد مقارن
غروب باهم بیرون رفته ایشان به منزل، من هم به خیابان.
فوت آقا میرزا عبد الشکور
میرزا شفیع خان پسر مصباح الملک مرحوم را دیده، گفت دیشب آقا میرزا عبد الشکور مرحوم شد و امروز نعش او را به چارده
معصوم بردند. واقعا خیلی تأسف خوردم که چقدر مردمان با علم زاهد هم به این ذلت باید دچار شوند. بعد دکان آقا سید جواد
فخار رفته، آن بیچاره هم نقل کرد که دیشب سه خروار از
ص: 168
لوئیهاي انبار من آتش گرفته، آژان نگذاشتند زیادتر آتش بگیرد و از ناخوشی اهل خانه خودش که بهتدریج مبتلا به حصبه شده
نقل نمود.
تعهد صمصام السلطنه
استاد حسن خان نجار رسید. باهم حرکت کرده، در راه حکایت بستن بازار پریروز و دیروز را با ناطقین مسجد شاه و مهملات آنها
نقل کرد و تعهد صمصام السلطنه که سه روزه اصلاح میکنم. تا رسیدیم مغازه رضوانی. آقا اکبر آقا آنجا بود، اظهار داشت که
صبح رفتم منزل سردار جنگ، عریضهام را دادم، قرار شد بفرستد براي سردار اسعد.
تشابه و تجانس به معاویه
بعد عنوان نمود که اقتدار الدوله از عراق تلگراف به وزارت داخله رمز کرده که آقا میرزا محسن نجمآبادي با الوار نهاوند همدست
شده و مالیات جنس و نقد را به مالیه حواله داده و گرفتهاند. خوب است به آقا سید محمد کمرهاي گفته شود که سفارشنامه به آقا
میرزا محسن بنویسند تا آنکه از این اعمال دست بکشد؛ واقعا اقتدار را ملاحظه کن که چقدر تشابه و تجانس را به مرحوم معاویه و
عمروعاص دارد، لکل موسی فرعون. من که کمال تنفر از نجمآبادي به جهت خیانتی که به خودم کرده دارم و اقتدار هم کاملا
مسبوق است و خودش معرفی او را در مالیه کرده و برده و البته با خودش هم باید همدست باشد، چه که سابقا ابدا اعتمادي به او
نداشت و در قضیه خرید زمینی، قالیچهها را جرأت گذاشتن نزد نجمآبادي نکرد، حالا که او را میبرد البته باید همدست باشند. بعد
ساعت دو از مغازه بیرون آمده تا درب نقارهخانه استاد حسن خان به منزل. من هم به خانه. منزل شام آبگوشت و ماست و سبزي
خورده، ننه اسماعیل هم مذاکره نمود که اسماعیل بهتر است و تبش بریده.
بیعمقی وزارت داخله
سهشنبه 18 رجب.- صبح از خواب بیدار شده، قدري در باغچه گردش و چایی خورده، احمد از خانه عمهاش آمده، مورد ضرب و
شتمش واقع ساختم که چرا
صفحه 218 از 655
ص: 169
بیخبر آنجا مانده که هزار خیالات براي من از نیامدن شب او شد که چه بر سرش آمده. بعد در باغچه تا نزدیک ظهر به سر برده،
کاغذي از وزارت داخله رسید که اقتدار الدوله نوشته که آقا میرزا محسن خان نجمآبادي با الوار و خوانین نهاوند شریک در
اقدامات مضره به حال دولت و مملکت شده چون از آقا سید محمد کمرهاي حرفشنوایی و اطاعت دارد خوب است ایشان فورا
تلگرافی به او مخابره نماید که از این اقدامات دست کشیده، اطاعت وزارت متبوعه خودش را بنماید و به مرکز حاضر شود. خیلی از
دسیسه اقتدار و از بیعمقی وزارت داخله تعجب نمودم که همچه کاغذي مینویسد.
آزادي قاضی ارداقی
بعد ناهار سبزيچلو و گوشت و ماهی و کوکو خورده احمد هم ناهار براي اسماعیل برده من هم مشغول چایی و جواب وزارت
داخله شدم. بعد دو و نیم به غروب بیرون آمده درب دکان میرزا عباسقلی خان سمسار نشسته، یک جام مسی قشنگی که میفروخته
هشت سیر چهار مثقال خریده، اعتماد حضور نوایی آمده اظهار داشت قاضی و شهاد از محبس مستخلص و در تکیه درب خونگاه
خانه ابو الفتح خان منزل کردهاند. خوب است دیدن بنمائید، بعد بلند شده اداره مرآت الممالک رفته، کاغذ وزارت داخله و جواب
خودم را ارائه داده، بعد تفصیل مقام جدید را پرسیدم. تصویبنامه هیئت وزراء را با حکم وزارت مالیه که ریاست تشخیص عایدات
را به ایشان واگذار نمودهاند، دیدم. گفتم پس چرا سرکار و وظیفه خود نرفتی. گفت منتظر تعیین وزراء جدید هستم که پیشنهادهاي
خود را به او بنمایم.
کنارهگیري وثوق السلطان از تشکیلات
بعد بیرون آمده، درب ناقارهخانه، عدل الملک و بیان الدوله را دیده که باهم میرفتند. سلام کرده، جواب کاغذ وزارت داخله را به
ایشان داده، قدري هم شوخی و به آقا میرزا داود خان که تازه رسید لاس زده، مقارن غروب از آنها جدا شده، بازار، دکان میرزا
اسد الله پدر رفته، تفصیل تأخیر در رسیدن شراب را که از من یکماه و نیم پیش خواسته بود و من هم واقعا دلم سوخت، با این حال
ص: 170
ناخوشی و فلاکت و گرانی ارزاق، بیچاره چه میکشد. تب شدیدي هم به او آمده بود. گفتم که شراب شما را ناقص از آن مقدار
دیروز به خانه آوردهاند و فردا خودم یا احمد به بازار میآوریم. بعد بهسمت خیابان آمده قدري با استاد محمد محلاتی درب
دکانش صحبت، بعد به خانه دکتر حسین خان رفته نبود. به خانه آقا سید کاظم یزدي رفته نبود. به خانه عظام السلطان رفته، از
مازندران نیامده بود، احوالپرسی نموده، ساعت دو و ربع کم به خیابان لالهزار سوار واگون شده با وثوق السلطان همراه، صحبت
کنارهگیري خودش را از تشکیلات بیان نمود. بعد من به خانه آمده، گفتند یمین الملک عصر آمده بود و قرار داد دو به غروب
مجددا بیایند. شام آبگوشت و چلو و گوشت خورده خوابیدم.
امور روزانه]
چهارشنبه 19 رجب.- صبح بعد از چایی، بتول به مدرسه و ننه اسماعیل به حمام. احمد را هم با چند بطري شراب اعلی که به جهت
آقا میرزا اسد الله پدر تحصیل کرده بودم روانه نمودم که درب دکان پدر برساند. آقا شیخ حسینعلی جاسبی آمد و اظهار داشت که
توصیه او را به آقاي عین الممالک در خصوص حقوق مصوبه مجلس بنمایم، من هم قبول. بعد از ساعتی تشریف برده من هم قدري
در باغچه و قدري مشغول تحریر. ظهر بتول و احمد و ننه اسماعیل آمده، ناهار نان و پنیر و سبزي و ماست و قدري کوکو و ماهی
صفحه 219 از 655
خورده مشغول چایی و باغچه و خواب شده، دو به غروب یمین الملک گروسی آمد. نقشه بنائی اینجا را اظهار که به پانصد تومان
من قول میدهم و نقشه را امشب میکشم. وعده بوقلمون و پنیر که از ده فردا میآورند و روز سهشنبه یا چهارشنبه هم پول به جهت
شما میآورم و اینکه سه چهار خروار گندم امسال مرا که آقا میرزا باقر خان برادر شیخ رضا برده هنوز پولش را نداده، راضیم به
قیمت پست هم بدهد، اما نخواهد داد.
شما به هیچکس احتیاج ندارید
بعد ایشان رفته من هم مقارن غروب بیرون رفته سوار واگون شده میدان توپخانه پیاده، باز سوار واگون لالهزار، توي واگون آقا سید
پسر آقا سید حسن شوشتري را دیده، اظهار داشت آقا سید محمد تقی داماد حاج سید محمد به مرض حصبه وفات و چند اولاد
بدون معاش باقی گذاشته. خیلی دلم به جهت جوانی سید
ص: 171
سوخت. بعد به منزل صمصام السلطنه رفته جمعی دورتادور نشسته، مرا دید، خیلی تعجب و اظهار مسرت نمود. گفتم احتیاج، مرا
آورده. گفت شما به هیچکس احتیاج ندارید. گفتم احتیاج تملقی خیر، اما احتیاج رسمی هم به ادنی افراد مملکت دارم. به طریق
اولی به شما. بعد گفت فردا به امید خدا اگر زنده ماندم صبح اطلاع به حکام براي انتخابات میدهم. من هم تقدیس کرده گفتم
خوب است اول قدم منتخبین را عطف توجه بنمائید، بعد انتخابشوندگان، چون آنها اصل و فاعلند، انتخابشدگان فرع و
مفعولند.
باز هم درباره حکومت بروجرد
بعد اظهار نمودم که به قدر سه دقیقه با شما کار دارم حالا؟ یا بروم و دو ساعت دیگر یا وقت دیگر. بعد بلند شده از سایرین عذر
خواست. رفتیم به اطاقی، وزیر فواید و حکیم الملک آنجا بودند، قدري شوخی، بعد چون خلوت نبود به اطاق دیگر تنها. در باب
حکومت بروجرد که یکماه و نیم است کابینه سابق معطل و وعدههاي خلافش بروزکن دادند، حال شما چه خواهید کرد؟ گفت
همین دو سه روزه یا سردار جنگ یا نظام السلطان را معین مینمایم.
جلسه خانه ارباب کیخسرو
بعد بلند شده ساعت دو به منزل ارباب کیخسرو رفته در بین راه هم از توپخانه تا به خانه صمصام هوا باد شدید پرکثافتی احداث
کرده، وارد خانه ارباب که شدم دبیر، آقا مرتضی، ذکاء، عز الملک، ریاضی، ابو الفتح خان، برادر عمید السلطنه در وزارت خارجه،
اورنگ و چند نفر دیگر بودند. ارباب اظهار داشت که از امر گندم دولت استعفاء نمودهام به جهت حرفهاي مردم که گندم را
خوردهام.
خیانت اقتدار الدوله در گندم عراق
بعد اظهار داشت که بهمن نامی از مأمورین من، هفتاد خروار گندم دولت را از ملایر خورده و فرار کرده بود. به همهجا تلگراف
کردم که او را دستگیر [کنند]. در عراق دستگیر و به طهران آورده در حبس دولتی انداختمش و یک کاغذ از دمکراتها ضد
پارازیت براي من آوردند که او را مستخلص نمایم، قبول نکردم،
ص: 172
صفحه 220 از 655
حالا با من دشمن شدهاند. کیخسرو نامی مأمور عراق بود، نوشت به من که اجازه بده قدري خرید شخصی گندم براي دوستانم
بهقدر یکصد خروار بنمایم. فورا ظنین شدم و گشتاسب را فرستادم عراق و او را منفصل نمودم. اما آقاي اقتدار میرود عراق، بعد
میرود ملایر و لاینقطع تلگراف به دولت میکند که هزار و ششصد خروار گندم در ملایر حاضر است، شتر به ملایر بفرستید فورا
حمل نمایند که شترهاي خلج را براي عراق در خرواري یازده تومان طی کرده بودیم، به هزار تدبیر از عراق تا ملایر کنترات بستیم
به شش تومان اضافه. شترها که روانه ملایر میشوند تلگراف میکند شتر نفرستید که گندم را در نهاوند لرها بردهاند و مقدار
هفتصد خروار بیشتر از ملایر بار نکرده و حال آنکه تلگراف کرده بود هزار و ششصد خروار. بعد که میآید عراق، شترها که
میروند، غیر منظم به طهران میآیند. من سؤال میکنم از یکدسته شتردارها، میگویند که ما براي اقتدار الدوله بار شخصی آورده
بودیم. من دعوا کردم که شما باید براي دولت بیاورید. گفت در عراق ما اختیار نداریم، هرچه محمد آقا نام، آدم اقتدار، ما را
مجبور میکند ما چاره نداریم. بعد تحقیق نمودم که گندم را شما کجا خالی کردید؟ گفت براي رستم پارسی معروف به رستم
امپراطور یا رستم عور. بعد من رفتم به وزیر مالیه، مشار الملک اطلاع دادم، فورا به مصدق السلطنه رجوع، او هم مفتش فرستاد دفتر
رستم را فورا ملاحظه، معلوم شد شصت و یک خروار و نود من براي او آوردهاند که از قرار خرواري یکصد و بیست تومان فروخته.
آقا میرزا محمد خان و منتصر الممالک و آقا میرزا ابراهیم خان و آقا موسی هم در این گندمها که نزد ارباب رستم آمده بود اسم
داشتهاند.
آقا موسی پسر خود نجمآبادي است اما منتصر الممالک و آقا میرزا محمد خان و آقا میرزا ابراهیم خان معلوم نیست چه اشخاصی
هستند. بعد که این مطلب، این قسم کشف شد به هیئت وزراء این خیانت معلوم شد یکی از وزراء گفت به خود اقتدار الدوله باید
نوشت که تحقیق نماید. من تعجب کردم که این خیانت در حقیقت از خود اقتدار است. محمد آقا و نجمآبادي نوکر شخص اقتدار
هستند، خاصه محمد آقا که آدم شخصی او است، به خرج نرفت، بنده همچه فهمیدم که مخبر السلطنه باید باشد. اتفاقا این شترها
که به عراق میرفتند و گندم نمیآوردند، دولت تلگراف کرد که چرا گندم نمیفرستی؟ تلگرافا جواب داده بود
ص: 173
که از دهم حوت تا یازدهم حمل که من در عراق هستم شتر نیامده. وزارت مالیه تلگراف اقتدار را نزد من فرستاد، من تعجب کردم.
بعد نوشتم به عراق که صورت استشهادي که شتر در عراق بوده و خوابانده بنویسند. تمام دوایر و دستاندرکارهاي گندم نوشتند
که شتر بوده، بعد اقتدار از یکدسته که نبود سؤال کرده و آن سؤال را به طهران فرستاده، بعد که فهمید دروغش معلوم شد تلگراف
کرده بود که من گفتم در یازدهم حمل شتر در عراق نبود (من هم حکایت تلگراف رمز او را که از وزارت مالیه و داخله خواسته
بود که کمرهاي تلگراف به نجمآبادي نماید که مالیه دولت را بیش از این خرابی نکند نقل نمودم که چهقدر خائن دسیسه کاري
آقاي اقتدار بیرون آمد).
رشوهخواهی برادر سردار اسعد
بعد در ضمن مصائب خودش ارباب کیخسرو نقل کرد که در حین خرید گندم از عراق، برادر سردار اسعد گفته بود اگر ارباب
کیخسرو ده هزار تومان به من میدهد من اسباب خرید گندم او را مساعدت مینمایم و الا اسباب ضرر را فراهم خواهم آورد. من به
مؤتمن الملک گفتم. مؤتمن الملک گفت برو بده. من تعجب کردم که براي آسایش مردم و براي امر دولت میخرم نه به جهت
خودم و قبول نکردم.
بعد سردار اسعد سیصدهزار تومان به دولت براي اینکه ده هزار تومان به او ندادم فراهم آورد و گندم آنجا را اغلب براي تجار و
جمعی دیگر که تجارت بکنند و امید داشت که فروش رود و به مباشر من نمیگذاشتند برسد. بعد خیلی از خصال حمیده آن
صفحه 221 از 655
سالوس زمان، محیل و طماع دوران، محسن [و] اقتدار الدوله همگی تمجید نمودیم. ساعت سه و نیم بلند شده به خانه آمدم. ساعت
چهار و نیم رسیده، همه خوابیده بودند. شام دمپخت خوبی با باقلا و قیسی براي من علیحده کشیده بودند، خوردم خوابیدم.
انتقال محبوسین کمیته مجازات به یک خانه
چهارشنبه 20 رجب.- صبح بعد از چایی، اکبر آقاي تویسرکانی آمده اظهار داشت که سردار اسعد نوشته مهملی در خصوص آقا
نبی اخوي نوشته و نزد سردار جنگ فرستاده. نوشته را که دیدم من هم تعجب کرده، پشیمان شدم که توقع
ص: 174
بیجایی من از سردار جنگ نمودم. بعد ایشان رفته من هم بیرون رفته، عین الممالک را دیده صحبت کشف خیانتهاي اقتدار الدوله
را به ایشان گفته، بعد خانه ابو الفتح خان رفته، اسد الله خان، مشکوة، قاضی، عماد الکتاب را که از نظمیه به واسطه بدي جا به آنجا
آورده بودند رفته ملاقات نمودم. سالار ناصر هم آنجا بود. بعد آقاي خلخالی و آقاي شریف خان هم با دو سه نفر دیگر آنجا
آمدند.
قدري قاضی از رفتارهاي سوء نظمیه و استنطاق صفا بیان نمود.
دو و نیم به ظهر از آنجا بیرون آمده درب دکان آقا میرزا عباسقلی خان رفته، قرآن خطی اوراق شده از سیصد و هفده سال پیش
یک شخصی میخواست بفروشد، من برداشته نزد آقا میرزا علی اکبر انتیکهچی بردم. او گفت پنج تومان بیشتر نخرید. من در راه به
آقا میرزا عباسقلی خان رسیده تفصیل را گفتم و به شش تومان هم قبول کردم که اگر صاحبش راضی شد بدهم. بعد به خانه آمده،
بعد از ظهر رسیده، ناهار دمپخت براي من گذاشته بودند، خورده، بتول به مدرسه، ننه اسماعیل با نان به مریضخانه، احمد هم
سروقت مطبعه و تلمبه و میرزا علی آقا رفته، من هم مشغول وجین باغچهها، چایی هم دمکرده خوردم. عصر هم ننه اسماعیل آمده،
من بیرون رفته، حجره ممتاز قدري صحبت، بعد حجره آقایی، نبود.
درب دکان آقا میرزا علی اکبر ساعتساز؛ گفت من کناره کرده با دمکراتهاي جدید نمیتوانم کار بکنم. بعد آقا میرزا اسد الله
پدر را دیده، بعد بهسمت میدان توپخانه، بنان السلطان را دیده، گفت باید خدمت شما برسم و تعلیماتی براي تکلیف بروجرد خود
بگیرم که با انگلیسیها مساعد شوم یا نه؟ گفتم شما تابع وزارت متبوعه خود باید باشید و طرفدار اداره. شما خوب نیست داخل
سیاست و پلتیک شوید. بعد به دکان ریختهگري جنب مریضخانه احمدي. پارچه تلمبه را استاد ریختهگر با احمد به خانه فرستادم.
خودم هم با آقاي عین الممالک صحبتکنان، ایشان به منزل و وعده فردا صبح را که تشریف بیاورند نمودند. من هم به خانه آمده
استاد ریختهگر همه تلمبه را راه انداخته، مشغول کشیدن آب بود. بیست و دو هزار دیگر هم به استاد ریختهگر داده، مجموع بیست
و هفت هزار شد. مقارن مغرب، همشیره هم از خانه سلیمان میرزا آمد. من هم نیم از شب صحبت و چایی خورده، صحبتهاي همه
مردم از قحطی و بدبختی و
ص: 175
بودن مردم. ساعت سه به خانه رسیده قدري برانی و پنیر و سبزي و ماست و دمپخت با همشیره و بچهها خورده خوابیدم. «1» لاشیئی
[امور روزانه]
جمعه 21 رجب.- صبح بعد از چایی احمد را فرستادم که یک ري برنج و یک من روغن به جهت عمهاش خریده ببرد، چون صبح
عمهاش که رفت اصرار کرد براي پختن ناهار که ندارند برنج برساند. سه از روز گذشته هم عمله باغچه، مشهدي میرزا آقا کاشی
پیرمرد آمد، پاها ورم کرده حال ناخوش با درد پا. دلم سوخت. اما چون نخواستم به او بیعوض [پول] داده باشم، مشغول بیل زدن
صفحه 222 از 655
باغچه شد و تا عصر یک باغچه و ثلث باغچه بیل زد و حال آنکه زمستان [با] روزهاي کوتاه [که] دیر میآمد چهار باغچه بیل
میزد. ناهار احمد آمده نان و ماست و سبزي و پنیر و بورانی خورده، بلافاصله آقا سید، پسر مرحوم آقا سید عبد الله شوشتري که
سابقا در بالاخانه شهر مستأجر بود آمده صحبت متفرقه و اظهار محبت.
درخواست مجازات اشرار قم
چایی خورده، حاج شیخ محمد تقی آمد. نان نخورده بود، نان تازه با چایی خورده، اظهار داشت یا پول به او قرض بدهم یا کسی را
معین که خدمتی به او بنماید. من هم از هردو عجز داشته، بعد ایشان هم رفته آقا علی قلی خان و آقا میرزا عبد الرسول خان آمده
کاغذي از کمیته قم آورده، جوفش کاغذي به هیئت وزراء نوشته مجازات اشرار قم را که آقا شیخ حسین بزاز را زده بودند
[خواستار شده بودند]. بعد آقا میرزا عباسقلی خان و آقا میرزا حاج آقا آمد. چهار نفري آنها و من به قدر دو ساعتی نشسته چایی
خورده، صحبت بدبختی را مینمودیم.
فراش تلگرافخانه آمده سه تلگراف یکی از نظر علی خان امیرنظام، یکی از غلامعلی خان امیر همایون به بنده که چرا دولت حاکم
تعیین نمیکند و نظام السلطان را که وعده کرده بود نمیفرستد. یکی هم محمد حسین خان به نظام السلطان که نائب الحکومه حالیه
را تغییر بدهد. تلگراف را هم از ملایر کرده بودند و مضمون آخر تلگراف آنکه تلگرافخانه بروجرد خائنین.
______________________________
1). بیچیز. نادار. )
ص: 176
تصرف دوایر دولتی نهاوند
از خارج هم شنیدم که مهاجمین به اسم اتحاد اسلامی که خوانین نهاوندي و محمد علی خان و میرزا محسن نجمآبادي که با آنها
در نهاوند همدست و مالیه را چپاول کردهاند وارد بروجرد شده و دوایر دولتی را تصرف کردهاند. بعد آقایان رفته، قبلا هم احمد را
به خانه عمهاش فرستادم که روغن خریده [و] هرچه لازم دارد با گرانی اگر اجازه میدهد که به این قیمتها خریده شود بخرم.
نزدیک غروب، عمله رفت، ننه اسماعیل هم که به مریضخانه بعد از ناهار رفته بود آمد.
تمایل تشکیلیون به ترور من
من هم بیرون شهر نو رفته آقا میرزا اسماعیل تنکابنی، استاد حسین بناء را دیده منزل خدایار خان که درب کوچهاش مرا دید، رفته
چایی خورده در بین صحبت اظهار داشت که تشکیلیون مرا تشجیع میکردند که هرکس براي کاري خوب است، شما براي جنگ
و ترور. بعد کمکم اسم تو را بردند که سید محمد کمرهاي را چه میشود کرد غیر از آنکه یک گلوله مردم را از دست او و
خلافهاي او راحت میکند. خدایار خان دیگر اسم آنکس را نگفت، من هم تعقیب نکردم. بعد از ساعتی که از شب گذشت
بلند شده به خانه آمدم. قبل از خانه خدایار خان منزل اعتماد الاسلام رفته، نبود که آمدم. بعد از ساعتی شام اشکنه و پنیر و سبزي و
نان با بتول و احمد و ننه اسماعیل خورده خوابیدم.
تشکیل پلیس جنوب
شنبه 22 رجب.- صبح بعد از چایی یک عمله به جهت باغچه که هریک را به پانزده شاهی بیل زند [آمد] قبول شد. بعد بیرون منزل
صفحه 223 از 655
مرآت الممالک رفته ملاقات و هنوز به اداره تشخیص عایدات رفته و وزیرش را ملاقات نکرده در تردید بود که بعد باهم صحبت
نمائیم. مذاکره نمود که این دوروزه مشغول تشکیل پلیس جنوب در طهران شدهاند و صاحبمنصبان قزاقخانه نزد استوکس رفته
تعظیم نمودهاند.
در خصوص تلگرافات خوانین لرستان و بروجرد که از ملایر زده بودند مذاکره نمودم.
رأي بر این داد که پریشب صمصام السلطنه چون وعده تعیین حکومت آنجا را نمود امروز هم شما صبر نموده اگر معین نشد فردا
شب ملاقاتش نمائید.
ص: 177
بعد بیرون آمده رفتم منزل نظام السلطان. تلگراف امیرنظام و امیر همایون را به خودم و تلگراف محمد حسین خان را به او ارائه.
گفت دیروز بختیاريها خودشان باهم مجمعی براي اتحاد و قطعیات خود داشته، سردار اسعد چون با صمصام خوب نیست داخل
کار نمیشود، خواستند او را از کارشکنی بازدارند مذاکره حکومت بروجرد و لرستان شد. براي سردار جنگ عنوان شد از جهت
اینکه سردار اسعد بال و پري در طهران نداشته باشد میل داشتند سردار جنگ حاکم آنجا شود. اما از جهت اینکه شاید رقابت
لرستانیها با بختیاريها موجبات عدم تمکین و عدم پیشرفت شود تردید نمودند. بعد صحبت من شد؛ از بعضی جهات داخلی آنجا
میل نمودند، اما از جهت اینکه نصرت الدوله مایل شده به حکومت بروجرد و لرستان براي خودش و انگلیسیها و شاه هم میل
دارند، محل نظر شده بود، بعد تبانی بر این شد که من امیر مفخم را دیده از او خواهش نمایم که تعیین حاکم براي بروجرد را جدا
به زودي از هیئت وزراء بگذراند.
خود نظام السلطان هم جواب تلگراف محمد حسین خان را که به خودش به توسط من کرده بود نوشت. حاج امین التجار هم وارد
شد. قدري صحبت با او کردم، بعد بلند شده دو به ظهر مانده خانه آمده، نزدیک ناهار، احمد آش رشته به جهت اسماعیل به
مریضخانه برده، من هم ناهار آش رشته قرهقوروت خیلی خوب و بامزه خوردم (از صحبتهاي نظام السلطان آنکه سالار لشکر براي
معاونت وزارت جنگ و سهرابزاده براي معاونت وزارت داخله مذاکره شده) بعد از ناهار قدري دراز کشیده بعدش چایی. عصر
زن آقا سید جلیل آمده اظهار فلاکت از بیمعاشی و دلتنگی که بچههایم را قدغن کردهاند که با من ملاقات نکنند. بعد عمله باغچه
سه به غروب چهار باغچه را بیل زده سه هزار گرفت و رفت. من هم یک به غروب بیرون آمده خانه حسین بابا را پیدا کرده چهار
اولاد و یک زن در کفالت دارد.
بعد درب دکان آقا میرزا عباسقلی خان رسیده، او هم درب دکان را تخته میکرد، باهم به خیابان رفته، اکبر آقا را جلو پستخانه
ملاقات، کاغذي که به صمصام السلطنه نوشته بودم و در جوف تلگرافات خوانین لرستان و مکتوب کمیته قم بود به ایشان داده، برد
خانه صمصام و چون نیامده بود مراجعت و قرار
ص: 178
به فردا صبح شد که برساند. بعد مراجعت. اکبر آقا مغازه رضوان. من و آقا میرزا عباسقلی خان مراجعت. او در دکان کربلایی
محمد ولی و من به خانه آمده. شام آبگوشت و پنیر و سبزي خورده خوابیدم.
ترور رئیس کمیسري تأمینات
یکشنبه 23 رجب.- صبح بعد از چایی بیرون آمده درب دکان میرزا عباسقلی خان شنیدم که دیشب در خیابان امیریه چند تیر خالی
شده و میرزا حسن خان رئیس کمیسري تأمینات را کشتهاند و جمعی را گرفته منجمله حسین خان سلمانی. و نیز گفته شد که
دیروز عصر نمایندههاي کمیسیون اعانه به جهت گرفتن وجه عایدات اعانه دولتی نزد رئیس الوزراء رفته فشاري وارد کرده بودند.
صفحه 224 از 655
ممتاز الملک گفته بود شما چرا به ما فشار میآورید، به کابینه سابق فشار نداشتید؟ آقا علی نجمآبادي و حاج معین میگویند که ما
از کابینه وجه را میخواهیم و غرض ما فشار به شما نیست. صمصام السلطنه اوقاتش تلخ میشود و عصایش را به زمین میاندازد و
هستید و غرضتان اذیت و سختگیري به کابینه ما است. «1» ... میگوید خودم دار العجزه را اداره میکنم شماها همه متقلب و
بالاخره آقا علی هم بعضی خشونتها میکند.
مجمع آذربایجان
بعد از دکان میرزا عباسقلی خان به مطبعه رفته باز اوراق را طبع نکرده بود. قرار شد به پست دیگر برسانند. بعد سوار واگون شده
سرچشمه پیاده، آقا شیخ اسماعیل هشترودي را دیده مذاکره اینکه امروز در مجمع آذربایجان همه را خبر و به واسطه مذاکره دیروز
صمصام همه اوقاتتلخ و میخواهند از کمیسیون استعفا بدهند. شاید کار بالا بکشد و دست غیبی درمیان باشد. شاید ممتاز الملک
برادر سعد الدوله است و لیکن من امروز قصد دارم آتش را خاموش کنم میترسم کار بد بشود. بعد خداحافظی کرده منزل حاج
ناظم التجار رفته، صدیق الحرم آنجا بود.
______________________________
1). نقطهچین در اصل. )
ص: 179
تلگراف دمکراتهاي سمنان در حمایت از امیر حشمت
تلگرافی از خیرخواه کمیته سمنان فرقه دمکرات ایران خطاب به معتضد السلطنه که ما رضایت از امیر حشمت داریم و میخواهیم او
حاکم ما باشد. معلوم شد که قوام السلطنه وارد سمنان که میشود امیر حشمت به خیال میافتد که همراه او به خراسان [رفته] و یکی
از ولایات آنجا را نائب الحکومه شود. بعد به دولت اطلاع میدهد. دولت هم معتضد السلطنه را حاکم آنجا میکند. بعد گویا بین
امیر حشمت و قوام السلطنه سرنمیگیرد. حالا پشیمان شده. قرار شد که ناظم التجار به کمیته سمنان تلگراف کند که حق کمیته این
کارها نیست.
مطالبی درباره اقتدار الدوله
بعد شاهزاده رکن الممالک آمده صحبت دیشب یکنفر جوان که با خطیب الملک در مجمع سربهسر میگذاشت و خطیب حاضر
شده، فرار نموده و آن جوان خطیب را با مطالب شیرین و صحیح ملعبه میکرد نقل کرد. واقعا خیلی بامزه بود. بعد صحبت اقتدار را
کرد که زمانی که فرمانفرما او را آورده بود در عدلیه، و وقتی که رئیس اجرا بود معلوم شد خیلی از طرفین یک معامله پولهاي
اجراء مداخلهها کرده. بعد حکایت قتل کاشان اقتدار را که شوهرخواهر شریف «1» متعدده گرفته و به جهت سرعت اجراء و بطوء
الدوله را کشته بود، وضع غریبی نقل کرد.
بعد بنده نقل دسیسه جدید را که من تلگراف به آقا میرزا محسن بنمایم نقل کردم.
گسترش بیماري حصبه
بیست و پنج تومان هم از ناظم که بقیه طلب داشتم از ناظم گرفته بلند شده سید اسماعیل به ملاقات آقا میرزا ماشاء الله دوختهفروش
رفته، بیچاره به واسطه ناخوشی اطفال و عیالش به مرض حصبه مکدر بود. بعد عنوان خوبی مطالب رساله صلاح امروزه و حسن اثر
صفحه 225 از 655
او در افکار غیر شارلاتانها اظهار کرد. بعد بلند شده کاروانسراي خوانساريها یک من صابون آشتیان بیست و دو هزار خریده به
حجره آقا میرزا صدر الدین رفته گفتند در خانه ناخوش و مبتلاي حصبه، چون
______________________________
1). کند کردن. )
ص: 180
وقت نزدیک ظهر بود به احوالپرسی به آقا محمد حسین شریک حجرهاش قناعت، بعد بیرون آمده نیم بعد از ظهر به خانه رسیده
ناهار آش و آبگوشت خورده، بعد از ناهار چایی و بعد بتول به حمام و ننه اسماعیل به مریضخانه. من و احمد هم یک ري برنج و
بیست من آرد کشیده فرستادم حمال آمد و با احمد روانه خانه عمهاش نمودم. من هم مشغول باغچهها و چایی خورده و مقداري
آب آمد اما بیفایده، که قطع شد. بعد بتول از حمام آمد. یک ساعت به غروب من هم از خانه بیرون آمده دکان آقا میرزا عباسقلی
خان نشسته یک فندك به چهارهزار و دهشاهی براي من خریده بود. صبح هم قرآن خطی را خریده بود.
شش تومان صبح براي قرآن دادم. قرآن را هم به آقا میرزا حاج آقا دادم که به آقا میرزا علی اکبر انتیکهچی داده او به صحاف براي
اصلاح بدهد. عصر هم آقا میرزا حاج آقا را دیده، گفت همان صبح دادم.
بیانصافی خلخالی و بیادبی من
بعد به حجره خلخالی رفته آقا شیخ احمد رشتی آنجا بود. بعد آقا شیخ محمد بروجردي آمد. خلخالی اظهار دلتنگی از شیخ حسن
خان نمود که براي من از عراق پنجاه من آرد آقا میرزا محسن از عراق فرستاده بود که با یک خروار دیگر به خانه آقا میرزا محسن
میبردند. آقا شیخ حسن خان گرفته و به اسم اینکه به نانواها بدهد شاید خودش براي خانهاش برده. بعد کمکم صحبت من در
خیانت آقا میرزا محسن و اصرار آقا در درستی مشار الیه درگرفت. کار به اوقاتتلخی من و ایشان کشید. الحق آقاي خلخالی در
مقام بیانصافی و من در کمال بیادبی، هردو پافشاري کردیم. ساعت یک و نیم از شب با احمد به خانه حرکت و ساعت دو نیم
رسیده شام چلو و خورشت اسفناج و ماهی خورده، گفتند عصر معتصم الملک آمده بود. بعد از شام خوابیدیم.
اغتشاش کمره
دوشنبه 24 رجب.- صبح بعد از چایی و انتظار آب و مأیوس از خانه بیرون آمده به منزل حاج جلال لشکر رفته، سی و شش تومان
و هشت هزار بقیه قبض یکصد و شش تومان و هشت هزار که به ایشان ده پانزده روز که قبض را به ایشان
ص: 181
داده بودم و مانده بود مطالبه کردم. گفت عصر بفرستید میدهم. بعد قدري صحبت اغتشاش کمره و اطرافش را نمود که آرد هم
نمیشود تا عراق بفرستند.
بعد از ساعتی صحبت بلند شده به منزل علیزاده رفتم. دیدنی از او، تا ساعتی صحبت نموده بعد بلند شده به خانه که میآمدم احمد
را در خیابان ارامنه دیدم ناهار به جهت اسماعیل چلو و خورشت اسفناج و ماهی با نان تازه میبرد و میخواست پنیر هم بخرد. بعد
به خانه آمده دختر ننه باقر با دو بچهاش هم آنجا بودند. ناهار قدري چلو با نان تازه و ماهی خورده بعد که بیرون آمدم دیدم پسر
دختر ننه باقر جیبهایش آلوچه که از درختها کنده پنهان میخورد، اوقاتم تلخ و جوابشان دادم. بعد از ناهار بتول به مدرسه، ننه
اسماعیل به مریضخانه ینگهدنیا که اسماعیل را ببیند میتواند آنجا بگنجاند؟ من هم مشغول وجین باغچهها، آقا شیخ محمد تقی
کمرهاي آمد. قدري صحبت، بعد او رفته چایی حاضر شد.
صفحه 226 از 655
گلوله خوردن حسین خان
در بین عیال حاج جلال لشکر با نوکر و کلفت آمده فهمیدند که نه بتول هست نه ننه اسماعیل، مراجعت نمودند. یک ساعت به
غروب بتول آمد، من هم بیرون رفته نزدیک شمس العماره، میرزا اسماعیل خان مرا صدا کرد. رفتم توي دکانی.
گفت خبر دارید؟ گفتم نه. گفت حسین خان لله را دیشب زدند. تفصیل را گفت که شب پیش اسکندر خان قفقازي وعدهاش
گرفت که باید همدیگر را ملاقات نمائیم. حسین خان لله گفت فردا شب منزل ضیاء السلطان. بعد دیشب اول غروب حسین خان
میرفت به خانه ضیاء السلطان، میرزا علی خان زنجانی را در بین راه دیده با خود به آنجا برده تا ساعت پنج از شب آنجا بود. بعد
که از خانه بیرون میآیند یک نفر هم آدم عقب ایشان میآید که اینها مظنون میشوند. بعد سر کوچه حسین خان، آقا میرزا علی
خان میرود، حسین خان که به درب خانهاش میرسد هشت گلوله براي او خالی میکنند. یکی از آنها به پاي حسین خان بین زانو
و ران خورده، بدون آسیب به استخوان خارج میشود و آنها فرار میکنند.
بعد نظمیه خبر میشود و جراح میآورند و شستوشو داده زخم را میبندند و آنچه استنطاق لازم است مینمایند. بعد هم نظمیه
تعقیب خانه ضیاء السلطان را
ص: 182
میکند. چند نفري که آنجا بودند صبح گرفته، شش عدد ششلول بیرون میآورند و مشغول استنطاق هستند.
دارزدن عباس، آدم میرزا هاشم خان
بعد حکایت به دارزدن قاتل میرزا هاشم خان که در قم چندي قبل به جهت شصت، هفتاد تومان میرزا هاشم خان را به بدقسمی
کشته بود؛ دماغ و گوش میرزا هاشم خان را بدوا توي خواب بریده بود بعد کشته، پولها را برداشته فرار میکند، گرفتار شده معلوم
میشود این نوکر فقط براي سرقت این کار را کرده.
ملاقات حسین خان لله
بعد مقارن مغرب با آقا میرزا اسماعیل خان از دکان بیرون آمده من به خیال عیادت از حسین خان و او بهطرف خیابان لالهزار.
ساعت نیم از شب به خانه آقا حسین خان رفته، در اطاق پائین در بستر افتاده، برادرش و میرزا علی خان زنجانی و میرزا محمد علی
خان مخبر بامداد هم آنجا بود. حال حسین خان هم خوب، فقط پایش را شسته، بسته بودند و به واسطه اینکه بعد از گلولهها تعقیب
ضاربین را هم خود او کرده بود و مبلغی خون از پایش به واسطه دوندگی رفته بود قدري اظهار کسالت و حرارتی در بدن شبیه به
تب آمده بود. به قدر یک ساعت و نیم نشسته و صحبت میکردیم؛ اظهار داشت از اول ثور داخل اداره مرکزي تحدید تریاك شده
بودم. از قراري که خودش میگفت عمل ضیاء السلطان و اسکندر خان و بهمن و چند نفر دیگر است.
گلادستون و قرآن
بعد ساعت دو بلند شده رو به منزل آمده، سر چهارراه حسنآباد درب دکان سمساري، آقا شیخ ابو طالب تبریزي را دیده، قدري
صحبت موعظههاي خودش را براي قزاقها و حکایت گلادستون که گفته بود تا قرآن روي زمین است آسایش عمومی نمیشود.
ص: 183
صفحه 227 از 655
تقاضاي رفع توقیف از جراید
به قدر ساعتی هم آنجا نشسته، عنوان کرد که برحسب آمدن معاون السلطنه و نیر السلطان و صبا به منزل من و اینکه دیگر در جرائد
بههم فحاشی نکنند من رفتم نزد صمصام السلطنه و تقاضاي رفع توقیف از جراید نمودم، او هم دست روي چشم گذاشته قبول نمود.
انشاء الله حالا دیگر باید کار کرد و کمیته را باید انتخاب نمود. شما را هم گفتهام اگر در کمیته انتخاب نشوید، کمیته، کمیته نیست.
بنده هم واقعا از این حرفها و وعدهها کیف میکنم که جزو کمیته شوم، خاصه در این موقع که [به] عقیدهام تشکیلات حزبی
خیانت است، خاصه با بودن چند نفر شارلاتانها که جزو کمیته هم بشوند. گفتم اولا آنکه من در مراکز نمیتوانم کار بکنم،
پادویی را خوب از عهده برمیآیم، ثانیا افراد دمکرات بیست و یک ماه قبل بعد از شنیدن ادله من بر صلاح تشکیلات امروزه ملی و
رأي اکثر آنها بر اینکه صلاح امروزه هم تشکیل حزبی است من داخل تشکیل حزبی نمیشوم. بعد ساعت سه از شب بلند شده
آمدم دو سیر پنیر گرفته خانه آمده نان و ماهی و پنیر و سبزي نعنا و تربچه قرمز خورده، از [منشاء] نعنا و تربچه پرسیدم، گفتند
عصري از خانه آقاي عین الممالک آوردند. تشکر عملی که خوردم از آقاي عین الممالک شد. بعد خوابیدم.
به دارزدن فهیم الممالک قاتل میرزا مصطفی خان و مردن مادرش پاي دار پسرش
سهشنبه 25 رجب.- صبح بعد از چایی قدري در باغچه چون تازه آب آمده بود علفها را کنده، دو و نیم از آفتاب بالا آمده بیرون
آمدم سوار واگون، در توپخانه جمعیت زیاد و جلو نظمیه، دار برپا، منتظر فهیم الممالک نوه شریف العلماء خراسانی قاتل میرزا
مصطفی خان بودند. من نمانده، سوار واگون شمس العماره، پیاده رفتم درب دکان میرزا عباس خان حکاك، بسته بود، برگشته
درب مسجد سید عزیز الله، نیم سیر تخم شلغم به سیصد دینار گرفته، رفتم حجره آقا میرزا علی اکبر انتیکه فروش به جهت صحافی
قرآن. گفت هنوز به صحاف نداده، منتظرم جلد قدیمی مناسب از خودم پیدا کرده به صحاف با قدري کاغذ قدیمی از خودم بدهم.
بعد بیرون آمده رفتم مطبعه، دیدم هنوز اوراق را تمام نکرده،
ص: 184
وعده فردا را داد؛ واقعا کلیمیها هم مردمان متقلبی [بوده] و اداره نمیشوند و دروغ را به حد کمال حفظ نمودهاند. بعد به اداره
مرآت الممالک مقارن ظهر رفته ببینمش. حیاط گلستان رفته بود. سفارش به آقا میرزا باقر خان نمودم که عرض دوآتشه به ایشان
عرض نماید که کارش دارم. بعد بیرون آمده، هوا طوفان و باد غریبی بود. به خانه بعد از ظهر رسیده، ناهار آبگوشت و پنیر خورده
قدري دراز کشیده، فکر دو ماه دیگر که سر خرمن شد و گندم ارزان هم شد بیشتر بر مردم سخت خواهد گذشت که افسوس حال
قحطی امروزه را خواهند خورد؛ چه که عموم مردم از اعیان و اشراف و حتی خارجه آمریکی و انگلیسی اعانهها براي مردم داده و به
اسم اینکه قحطی است تمام کمبضاعتها هم احسان و اعانه میدهند. اما سر خرمن همه میگویند جنس ارزان شده، مردم فقیر که
نه رعیتی دارند، نه سرمایه کاسبی و هیچ اسباب خانه هم ندارند و هیچکس هم به آنها اعانه نمیدهد و عملگی هم نیست، ملک و
رعیتی هم ندارند، چه خواهند خورد؟ ولو نان یک من یک قران هم بشود. از طرف دیگر جمعی از شارلاتانها که مشغول جمع
اعانه و نمایش در این کار دادند تا قیامت مردم به دست آنها مبتلا که حکومت، ریاست، وکالت [و] همهچیز از مردم متوقع هستند
که چند وقتی دلسوزي به حال مردم کردهاند؛ مثل اشخاصی که در راه مشروطیت مجاهدت و در راه مسلک سیاسی ورود نموده،
منت به خدا و رسول و مملکت و ملت دارند و همه مقامات را هم طالب ورود هستند. نعوذ بالله من [از] دو سه ماه دیگر.
بعد از خواب برخاسته چایی خورده احمد را فرستادم که لحاف ما نزد زن مشهدي حسین که از یکماه قبل مانده و نیاورده، ببیند
شسته است یا دزد برده یا فروخته و یا گرو گذاشته؟ بعد برود خانه حاج جلال لشکر ببیند پول آوردهاند که تتمه قبض مانده را
صفحه 228 از 655
بگیرد. بعد خودم بیرون آمده حجره میرزا عباسقلی خان. گفتم من میروم بعضی از کارها دارم، اول مغرب حجره خلخالی هستم،
شما میخواستید بیائید باهم برویم منزل صمصام السلطنه، من آنجا هستم. بعد به حجره خلخالی رفته مذاکره نمودند که فردا گویا
شهر را نظامی بکنند و از وقتی که ویلهلم وعده استقلال ایلات که به رسمیت میشناسم و حفظ میکنم به ایران رسیده، بر تدابیرات
تضییقی انگلیسیها افزوده. بعد مذکور شد مادر
ص: 185
فهیم الممالک هم امروز بعد از دار زدن پسرش در همان میدان مرحومه شد. نسیم شمال، علیزاده، آقا مرتضی، عظیمزاده، بعد آقا
شیخ احمد آنجا بود، میرزا عباسقلی خان هم.
من بلند شده به خلخالی عذرخواهی از حرفهاي خشن خود که پریشب به ایشان زده بودم، خواسته با میرزا عباسقلی خان به خانه
صمصام رفته توي اطاق که رفتم یک دوجین تشکیلیون از قبیل میرزا ابراهیم قمی، سید اناري و غیره بود.
پیشخدمت رفت توي حیاط که به صمصام عرض کند کمرهاي است، مراجعت نمود که صمصام اندرون رفته. من هم بیرون آمده با
آقا میرزا عباسقلی خان مراجعت. ساعت دو او درب دکان کربلایی محمد ولی ماند. من به خانه آمده شام آبگوشت و پنیر خورده،
احمد هم گفت زن مشهدي حسین هنوز لحاف را نشسته و لحاف را دیدم. حاج جلال لشکر هم بیست و پنج تومان داد، یازده
تومان و هشت هزار از سند باقی ماند. بعد ساعت چهار خوابیدم. اما باد باز در حرکت بود. عصر هم که از خانه بیرون آمدم اول
حمام رفته، یک به غروب بیرون آمده رفتم.
دیدن رئیس الوزرا براي تعیین حکومت بروجرد و تنبیه اشرار قم
چهارشنبه 26 رجب.- صبح بعد از چایی مشغول خرید شیر، در بین کاغذي از آقا میرزا صدر الدین رسید که به واسطه ناخوشی در
خانه افتادهام و شما را هم ملاقاتی میخواهم بکنم. جواب دادم چهار به غروب میآیم. بعد از خرید شیر بیرون آمده، رفتم که به
توسط مرآت الممالک رئیس الوزراء را دیده در خصوص جواب تلگرافات خوانین لرستانیها و کاغذ کمیته قم تکلیف را معین
نمایم.
مرآت رفته بود که اعانه درباريها را به فقراء بدهد و تا ظهر هم گرفتار آنها است.
برحسب استخاره خودم رفتم به کابینه وزراء پیغام دادم. بعد بنده را آقاي صمصام رئیس الوزراء خواسته، نیم ساعتی خلوت نشسته،
حکومت بروجرد و لرستان را تا سه روز دیگر قول قطعی دادند که اگر استعفا ندهم. یا سردار جنگ یا نظام السلطان را معین خواهم
کرد. در خصوص کمیته قم، قاتل میرزا هاشم خان که کشته شد و تنبیه اشرار اتباع متولیباشی را هم به قم نوشتیم که موافق استنطاق
مجازات.
ص: 186
پشیمانی صمصام از پذیرش رئیس الوزرایی
بعد اظهار داشتند که نمیدانستم این قسم دچار موانع میشوم و الّا قبول ریاست وزراء را نمیکردم. یکی از موانع بزرگ شاه است و
دیگر انگلیسیها که نمیگذارند کاري بشود. بعد بلند شده مطالبه تلگرافات بروجرديها را نمودم که جواب به آنها بدهم. عدل
الملک را خواست و به او سپرد که بدهد. عدل الملک گفت جواب کمیته قم نوشته شده و به توسط شما فرستاده شد. تلگرافات هم
در شعبه جنوب [است]. الان میفرستم به شما بدهند. بعد با آدم بیرون آمده به شعبه جنوب رفته، آقا میرزا عبد الوهاب خان گفت
مجددا نزد رئیس الوزراء فرستادم، میفرستم بیاورند و براي شما میفرستم.
صفحه 229 از 655
بعد بیرون آمده جلو وزارت داخله مدیر الصنایع را دیده قدري با او صحبت.
مرآت الممالک هم با حال زکامی رسید. گفت فردا صبح مبعث است میآیم آنجا.
بعد به مطبعه آمده تأکید در اوراق نمودم که بعد از ظهر برحسب وعده برساند.
بعد دیدم رفتن منزل آقا میرزا صدر الدین الان اولویت دارد، بدانجا رفته، گفتم اگرچه عصر بنا بود بیایم، حال آمدم. بعد از
صحبتهاي زیاد، وصیتنامهاي اظهار که ثلث مالش که تقریبا سه هزار تومان میشود براي مصارف مدرسه اطفال که بنا نمایند
نمود. جمعی را از اشخاص وصی و ناظر و بنده و آقا شیخ جلال را هم در کمک و مساعدت با آنها که دست تعدي ظالمین و
حکام را کوتاه نمائیم نمود. بنده هم اساسا تصدیق نمودم که وصیت خوب است و مصارف خیریه، خاصه مصرف تعلیم اطفال
بهترین کارها است، اما بهتر این است که خودتان در زمان حیات این کار را بنمائید و ترتیب را بهتر وصیت نمائید. تا ظهر آنجا
بوده، چایی خورده با اصرار به ناهار. بلند شده به خانه آمدم.
ناهار شیربرنج صحیحی بدون شیره و شیرینی خارج خورده، تلگرافی از معاون همایون رسید که امین مالیه بروجرد معین، اما حکم
معاونت من نرسید. بعد مشغول باغچه شده، یکی دو ساعت وررفته، آمدم چایی خورده احمد را هم فرستادم که پالتو خودش را
بدهد خیاط که کیسش را درنماید و به مطبعه براي گرفتن اوراق حاضر باشد (از رئیس الوزراء هم صبح پرسیدم که شهر را شنیدم
نظامی میکنید؟ گفت شبیه نظامی خیال داشتیم، اما از آن عقیده برگشتیم).
ناهار هم که از بیرون آمدم پرسیدم براي اسماعیل ناهار بردید؟ احمد گفت
ص: 187
من شیربرنج برده و آمدم. بعد عصر یک و نیم به غروب بیرون آمده، معتمد الاشراف روضهخوان را توي خیابان دیده، نیم ساعتی
مرا معطل نمود از خدمات سابقه و دچار مهالک شدن خودش در اوایل مشروطه و الحال تمام افراد او را به اصرار نمیگذارند کنار
برود، شرح مبسوطی بیان کرد که من خداحافظی کرده به مطبعه آمدم، دیدم احمد مشغول تصحیح ورقه برات است.
چون مقارن غروب بود، اجزاء متعهد شدند که فردا قبل از ظهر تمام کرده برسانند؛ اما باز باور نمیکنم.
حلقه لژ بیداري
بعد بیرون آمده از راه خیابان درب اندرون ناظم الرعایا محمود خان را دیده صحبت رساله صلاح امروزه و آمدن جمعی [به] منزل
او براي حوزه اتحاد اسلامی و غیره و عنوان [کردن] رساله صلاح را به آنها؛ بعضی تمجید و بعضی تنقید، و صحبت معاون همایون
کفیل مالیه بروجرد و تفصیل بدنام شدن او و تلگرافی هم که امروز به او کرده بود. تا نزدیک خانه اعظام السلطان. بعد من رفتم به
منزل ارباب [کیخسرو شاهرخ]. ذکاء و وقار و میرزا عباسقلی خان، مسیو، حاج سید نصر الله، زنجانی، حمید خان، عز الملک،
ریاضی، ابو الفتح خان بودند.
صحبت اینکه وزیر چند نفر طفلی را که قرار بود نگاه دارد جواب کرده. بعضی گفتند چون دبیر الملک تعهد کرده بود روزي دو
من نان براي آنها بفرستد و نفرستاده بود او هم ناچار اطفال را جواب داد.
احوال تقیزاده در برلن
بعد زنجانی اظهار داشت که آقاي تقیزاده براي من پاکتی نوشته به توسط حمید خان فرستاده. حمید خان را خواستم، گفت
زنجانی وقت رفتن من به روسیه کاغذي به آقا نوشته بود. آقا هم از برلن جوابش را نوشته و من از روسیه رفتم به استکهلم و از
آنجا به برلن، خدمت آقا رسیدم و از کتابهاي آقا هم همراه آوردهام و آقا آنجا خوب کار میکند و نواب هم به افکار آقا کار
صفحه 230 از 655
میکند و آذوقه در برلن خیلی فراوان، مثل اینکه جنگ نباشد و آلمان به واسطه کارهاي آقا با روسیه در عقد صلح قرار داده که به
ضمانت پنج دولت آلمان، اطریش،
ص: 188
عثمانی، روس و بلغار استقلال ایران را که ابدا هیچ دولتی در او مداخله نکند مراعات نماید و تمام عهود را باطل و لغو بداند.
نگاهداري پنجاه یتیم توسط حاج شیخ رضا کتابفروش
حاج سید نصر الله در خصوص اطفالی که این سیوسیته متعهد شده بودند که در مدرسه ویزنور کفالت نمایند و بههم خورده بود در
بین مذمت از خودشان اظهار داشت که در تقسیم فقراء شهر [بین] اغنیاء، پنجاه نفر به حاج شیخ رضاي کتابفروش تقسیم داده بودند.
تمام اعیان و تجار شهر از نگاهداري فرار، اما او تاکنون همه را قسمی که یک نفر آنها نمردهاند نگاهداري کرده، خودش مواظب
و مباشر آسایش آنها؛ صبحها به آنها چایی میدهد. ناهار یک روز آش رشته، یک روز دمپخت، یک روز شیربرنج. شبها هم
همین قسم. صابون گرفته به خود آنها میدهد و وامیدارد که رخوت خود را بشویند و هرروزي شش هفت نفر آنها را به حمام
میفرستد و در یک حیاط پاکی آنها را جا داده. شخصی از او پرسیده بود که به روزي چند آنها را اداره و غذا میدهد؟ گفته
بود اگر به کسی نگویی روزي پنج تومان. گفته بودند چهطور به پنج تومان؟ گفته بود چون به دست غیر نمیدهم و خودم اداره
میکنم (واقعا ملاحظه نمائید یک نفر حاج شیخ رضا که منفور تمام مردم از حیث امساك است و ضربالمثل همه شده و میگویند
رحم ندارد، پنجاه نفر گدا که به او میدهند همه را قبول میکند و تا بحال آنها را بیرون نکرده، اما سایر وزراء و اعیان و
متشخصین وطنخواه نوعدوست مشروطه بله دمکرات، یکنفر از آن فقراء را نگاه نداشته (نیست ملا مؤمن، آن سگ مؤمن است).
تمایل به انگلیس
شنیدم که دولت عما قریب قرض از انگلیس را تصویب میکند یعنی تمایل خود را، یعنی قهرا قطع روابط با متحدین خواهد شد.
بعد ساعت دو و نیم از شب بلند شده رفتم. نزدیک منزل اعظام السلطان از دکان بقالی سر کوچه، ورود اعظام را سؤال نمودم. گفت
بار خانه و آدمهایش وارد شدهاند اما خودش وارد نشده. بعد
ص: 189
به خانه رسیده شام شیربرنج و نان و پنیر و سبزي هم خورده «1» بهسمت خانه آمده خیلی در راه خسته شده تا ساعت چهار الّا ربع
خوابیدم.
[امور روزانه]
پنجشنبه 27 رجب- مبعث.- صبح بعد از چایی و قدري گردش [و] علفچینی از باغچهها، احمد را فرستادم که بلکه اوراق را بتوان
از طلسم مطبعه دروغگویی و خلف وعده آنها بیرون آورد که بیشتر از این اسباب خجلت من از شرکت حقیقت خمین کمره نشود.
خودم هم در فکر جواب تلگرافات لرستانیها که چه جواب بدهم. آقاي عین الممالک تشریف آورده، مشغول صحبت بودیم.
آقا میرزا عبد الحمید خان آمد، صحبت مسافرت به سوید و برلن و تشریف خدمت آقاي تقیزاده را نمود و دو رساله چاپی فارسی؛
یکی زندگانی اقتصادي آلمان و جنگ، یکی هم غلبه حق، کشف دسایس از قلم آقاي تقیزاده براي من آورد که بخوانم و رد
نمایم. من هم یک رساله صلاح امروزه به ایشان دادم. بعد قریب ناهار آنها بلند شده رفتند. من هم ناهار شیربرنج و نان تازه و
سبزي و پنیر با بچهها خورده، قدري خوابیده بعد براي چایی بلند شده، چایی خوردیم و احمد را با دو نان به جهت استاد عباسقلی
صفحه 231 از 655
خالهزاده روانه که از آنجا هم به مطبعه رفته اوراق را به توسط پست بلکه گرفته به کمره بفرستم. من هم تا یک ساعت و نیم به
غروب در خانه، بعد بیرون آمده خانه عین الممالک رفته لقمان السلطنه یزدي و دو نفر دیگر آنجا بود. چایی و قدري صحبت بعد
بیرون آمده مقارن مغرب خانه امیر مفخم رفته، معتمد الدوله هم آمد.
سهم ایران در کنفرانس صلح
امیر مفخم را ملاقات و خلوتا صحبت اهمیت موقع را نمودم و دو مطلب یکی تصرف در چیزهایی که حق داشتیم و روس منحوس
قدیم ممنوع نموده بود مثل [اعزام] قونسول به بعضی از ولایات تحت نفوذ آن مثل ترکستان و تحصیل روابط و اطلاع از دول
بیطرف و فرستادن دعات که در آن ممالک داد مظلومیت و خسارت ماها را بلند نماید و در موقع کرسی صلح، ما را هم سهیم
نمایند. و یکی دیگر ترتیب مجلس دار الشوراء که اگر افتتاح شود و رسما اعلان نمایند که
______________________________
1). سه و چهل و پنج دقیقه. )
ص: 190
امتیازات غیاب مجلس ابدا رسمی نبود و لو اینکه بعد مجلس را شاه منفصل نماید. این مطالب خیلی اهم است و اینکه در وزارت
شما خوب است تلگراف به کمره کشیده شود چون بودجه او را مجلس تصویب نموده.
بعد یک از شب بیرون آمده نیم ساعتی منزل آقا حسین خان لله محض احوالپرسی رفته، حالش بهتر شده بود. بعد با مدیر الصنایع
بلند شده بهسمت پامنار رفتم. در بین راه صحبت گرفتاري سراج الملک باوجود اینکه دوسیه او در نظمیه خوب است، بنا به اغراض
لسان السلطنه بیچاره در محبس مانده، صورت دوسیه را نشان داد، معلوم شد سراج الملک به فهیم الممالک گفته بود که من توصیه
از وثوق الدوله میآورم و اگر در خالصه اقبال الدوله مرا وارد کرد دست شما را هم بند میکنم. بعد صنیع خلوت و منصور خلوت
در خانه سراج الملک با فهیم الممالک مانده، سراج الملک میرود. آنها فهیم الممالک را تحریک و تهییج میکنند که باید میرزا
مصطفی خان را ترور نمود و اگر شما این کار را بکنید ماها به هرشکل باشد شما را مستخلص مینمائیم. یک ششلول به قیمت
بیست و سه تومان به او میدهند و یک سند یکماه قبل از او گرفته پنج تومان وجه ضمن مینمایند و او را کاملا عرق میدهند و
شبانه به خیال میرزا مصطفی خان میروند، او را گیر نمیآورند. بعد صبح فهیم الممالک را عرق کامل [داده] بعد درب کوچه
معاون السلطان، او را فهیم الممالک نمیزند و سراج الملک هم از بیرون که به خانه خودش برمیگردد آن آقایان به سراج
میگویند ما خیال ترور میرزا مصطفی خان را داریم. او اظهار تنفر از این حرفها و خیالات میکند و میگوید این کارها غلط
است.
بعد درب خانه مدیر دو شیشه بطري شراب به جهت میرزا اسد الله که مریض و مدتی قبل به او وعده کرده بودم گرفته درب دکان
آقا شیخ حسین گیوه فروش گذاشته، دو جفت گیوه هم از او گرفته که هرکدام اندازه پاي بتول شد بردارم. قیمت را پرسیدم؟ گفت
جفتی سه تومان. بعد ساعت سه از شب بلند شده از راه شمس العماره و بازار به خانه آمدم. درب خانه وزیر دفتر آقاي عین
الممالک از روضهخوانی معاون السلطنه بلند شده بود؛ باهم تا سر خیابان خودمان آمدیم. او رفت به منزل، من هم به خانه. احمد هم
تازه آمده بود. شام شیربرنج و نان و پنیر و سبزي خورده خوابیدم. دیروز هم شنیدم وزرا خیال دارند پولی از انگلیسیها بگیرند.
ص: 191
ورود قشون انگلیس به قزوین
صفحه 232 از 655
جمعه 28 رجب.- صبح بعد از چایی قدري آب جوي میآمد. با احمد آقا تخمهاي چغندر را در باغچه پاچیده، مشغول تسطیح
باغچه شدیم؛ بیشتر از نصف باغچه آب نیامد. بعد به خیال مرآت الممالک که پریروز قدري کسل بود و بنا بود دیروز بیاید منزل ما
و نیامد رفتم ملاقاتش نمودم. خیلی از اوضاع حالیه که آنا فآنا بدتر میشود و خبر ورود قشون انگلیس به قزوین و تجدید خیال
نظامی شدن شهر براي وزرا و حماقت آقا شیخ ابو طالب وعدهاي چند روز قبل، از تشکیلیون مخالفین قصد تشکیل ملی را بیان
نمود. بعد صحبت مشار الملک وزیر مالیه جدید که طالب طعمه پست نیست و در یک قضیه عمید السلطنه بیست و دو هزار تومان
مداخل جنس کرده بود. ده هزار تومان به وثوق الدوله و بیجک چهار هزار تومان براي مشار الملک و هشت هزار تومان براي
خودش.
مشار الملک بیجک را نگاه داشته و عمید السلطنه را از تشخیص عایدات خارج کرد.
دو ساعتی با مرآت صحبت، بعد بیرون آمده خانه آمدم، دمپخت خوبی پخته بودند، با قیسی. ناهار خورده، ننه اسماعیل با نان به
مریضخانه رفته. من هم خوابیدم. بعد از خواب و چایی مشغول از ته بریدن ترهها شده، یمین الملک آمد. باز وعده بوقلمون و
اردك نمود. بعد اظهار داشت که بنچاق ملک را یا به من بدهید قبض بگیرید به شما رد مینمایم، یا خودتان بیاورید محضر یکی
از علماء توي حیاط به من بدهید، من میبرم نشان میدهم بعد به شما رد خواهم کرد با پول یکی از اسنادش. گفتم من خودم هرجا
بخواهید نشان میدهم. بعد میرزا محمد علی خان ثبت اسناد و عبد العلی میرزا و یکنفر دیگر آمده قدري صحبت. بعد ثبت اسناد
تقاضا کرد که روز دوشنبه عصر بروم منزل ایشان براي چند نفر جمعیت که مذاکره تشکیل ملی را بنمایند.
بمباران ایل سنجابی توسط هواپیماهاي انگلیسی
بعد آنها رفته آقاي معاون السلطنه تشریف آورده. دو تلگراف داشت که از کرمانشاه دوازده ثور کرده، نوزدهم رسیده بود که
قشون انگلیسی با طیاره و غیره ایل سنجابی را بمباردمان و نیست و اسیر کرده، چهارصد نفر هم در آب غرق شدند و ده کرور حشم
و اموال آنها و غیره را چاپیده بردهاند و حال آنکه ابدا
ص: 192
بالنسبۀ به قشون آنها کسی سوء ادبی هم نکرده بود. بعد گفت قرار شده بود دوازده نفر از دمکراتها که یکی شما باشید قرار شده
و صحبت کنید که چه کار باید کرد. «1» ... جمع شوید؛ صدرائی، کاشانی، اردبیلی، افجهاي، خلخالی، پرویز
بعد بیرون آمده من سوار واگون شده خیابان مخبر الدوله پیاده به خانه اعظام السلطان رفته، نبود. با برادرش صدیق نظام به قدر
ساعتی نشسته، ساعت دو بیرون آمدم. درب سفارت عثمانی اعظام را با آقا شیخ آقا دیده قدري همانجا صحبت، بعد آمدم که سوار
واگون شده به خانه بیایم، واگون خوابیده بود، پیاده از راه بازار به خانه آمده ساعت سه و نیم به خانه رسیده، شام شیربرنج و
دمپخت خورده، ننه اسماعیل هم از گرسنگی پسرش در مریضخانه و خطري بودن او ناله و گریه میکرد و اجازه خواست که
همهروزه براي او نان ببرد. تعجب کردم از تقلبات و نیرنگات او. گفتم من از بردن نان و غیره که هیچوقت مضایقه نداشتم و یک
روز درمیان اجازه خواستی و همهروزه میبردي، من از خفیه تقلب بدم میآید و الا هرچه علنی ببري که من حرفی ندارم. روزگار
بدبختی حتمی براي عموم باید بشود.
خیانت در گندم کمره من
محصول همهساله کمره من تقریبا سی الی سی و پنج خروار گندم وارد میشود.
که سید رحیم به زور خودش دست گرفته آنچه خود او صورت فرستاده بود یازده خروار و «2» امساله از حسینآباد و قورقچی
صفحه 233 از 655
کسري بود و از این مقدار سه خروار او را عمدا سهو کرده و نداده و خودش برداشته و قبض گندم که تحویل حاج آقاجان داده هم
براي من نفرستاده، بعد حاج آقاجان مقدار شش خروار و پنجاه و چهار من پرداخت بعد تتمه دو خروار را خواستم. حاج آقاجان
مینویسد همان شش خروار و کسري بوده. سید رحیم مینویسد هشت خروار کسري است. حاج آقاجان استشهاد تمام کرده که
سند را دست زده و شش را هشت کردهاند. سید رحیم استشهاد تمام کرده که قبض هشت خروار و کسري است.
______________________________
1). نقطهچین در اصل. )
2). قورچیباشی. روستایی در 18 کیلومتري شمال غرب خمین. )
ص: 193
خداوندا در دنیا که ما را مجازات نمیکنی. در آخرت بزرگان و وزرا و زمامداران ما را به اشد عقوبت عذاب نما که امنیت را از ما
بردهاند.
حصبه قربانی میگیرد
شنبه 29 رجب.- صبح از خواب بلند شده چایی خورده، مشغول نوشتجات کمره و بروجرد و سمنان شده که یمین الملک هم
برحسب وعده دو به ظهر میآید. یک و ربع به ظهر باغبانی دکتر به جهت بستن و صاف کردن پنج باغچه فرستاده بود، او هم
مشغول. احمد هم رفت نان بپزد، آمد دو عدد نان به جهت اسماعیل به مریضخانه برد. ناهار دمپخت و اسفناج پخته و پنیر و نان
خورده. یک و نیم بعد از ظهر به باغبان دو ریال دادم و رفت. بعد از چایی هفت بلیط برنج ناحیه شش را آدم وزیر فوائد عامه آورد
که به توسط مفتشین برسانم.
من هم به خیال آنکه از صورتهایی است که مفتشین خودمان دادهاند. بعد احمد را به جهت دادن گیوه براي نوار و پس دادن
گیوه دیگر با سه تومان وجه به آقا شیخ حسین و دیدن پدر براي گرفتن دو بطر شراب از دکان آقا شیخ حسین و دیدن عدل الملک
براي فهمیدن اینکه صمصام تعیین حاکم بروجرد را نموده فرستادم بیرون. خودم هم ساعت بعد بیرون آمده، میدان، دکان مشهدي
مرتضی علاف رفته قبض باطلهاش را به او بدهم نبود، به برادرزادهاش دادم. آقا میرزا زین العابدین آمد اظهار داشت که شریک
مرشد ابو القاسم بزاز به حصبه دیروز و حاج ملا خدابخش هفته گذشته مرحوم شدند، خیلی متأسف شده از آنجا به منزل آقا میرزا
صدر الدین رفته، هنوز بالکلیه حالش خوب نشده بود اما الحمد الله بهتر.
بعد چایی خورده یک بلیط اعانه برنج نمره 2555 که در کوچه کدخدا صاحبش بود، خانه آقا سید مرتضی به او دادم که برساند.
بعد دکان آقا میرزا ماشاء الله دوختهفروش رفته که هم احوالی از مرضاي خانهاش پرسیده هم شش بلیط دیگر به او بدهم که به
صاحبانش برساند، دکان نبود. از یک طفلی که آنجا نشسته بود پرسیدم. گفت دیروز یک صبیه نه ساله داشت به مرض حصبه فوت
کرده، خودش هم بازار رفته. من دیگر نمانده آمدم بازار. آقا شیخ حسن خان را همدم سید اسماعیل دیده که از چوبکاري نان
فروشهاي دورهگرد برمیگشت
ص: 194
که نان را یک تومان میخرند و سیزده هزار یا بالاتر میفروشند. بعد دم چهار دکان مخبر آژان احوالپرسی. از آنجا دکان آقا میرزا
علی آقاي یزدي. برادر مرحوم شجاع نظام، قاتل امیر اعظم که معرفیش را نمود آنجا بود. بعد بلند شده قدري تخم شلغم از سید تخم
فروش گرفته، حجره آقا میرزا محمود نفتی رفته قدري احوالپرسی، از آنجا به خیابان و وزارت فوائد عامه رفتم. بلیطها را به اولی پس
دادم که عجز از رساندنش را دارم. بعد احمد رسید.
صفحه 234 از 655
قتل آسیابان در کمره براي غارت آرد
نوشته حاج عباسقلی خان از کمره رسید که آرد طاحونها به واسطه آنکه محمد علی خان میخواست غارت نماید آسیابان را به
قدري زد که مقتول شد.
بعد ناچارا درویش هفت بار بیشتر وصول نکرد. مجموع را یکبار هشت تومان، دوبار را هرباري یک تومان چهاربار را هرباري
بیست تومان فروخته، پنج جریب هم در محل سوخت شده. کاغذش را داد. بعد با احمد نیم از شب از میدان توپخانه دکان استاد
محمد علی محلاتی احوالپرسی، بعد به سیزده میدان قدري با مشهدي محمد تقی عطار صحبت و طنطور و نفتالین خریده دکان آقا
میرزا سیف الله آمده، قدري صحبت و یک جین کبریت خریده، بعد دکان کربلایی محمد ولی آمده با آقا میرزا عباسقلی خان
قدري صحبت و اینکه تشکیل ملی را جمعی حاضر شده جریان بدهند.
بیفایده بودن تشکیل ملی در این وقت
بعد به دکان مشهدي علی محمد قصاب گوشت خریده با پنیر به احمد داده برود خانه. خودم ساعت سه الّا ربع به خانه مرآت رفته
از آنجا با تلفن به خانه صمصام زده که بدانم تعیین حاکم بروجرد را نمودهاند یا خیر. جواب نیامد.
به قدر ساعتی بیشتر نشسته اوضاع بد را که تهیه انگلیسیها در شهر و در اطراف زیاد شده و عما قریب یک لطمه و ضربت به طهران
و ایرانیها میزنند و اگر استشمام غالبیت نمودند به جهت عدم تمایل عموم به آنها اعدامها را درنظر خواهند داشت و اگر
فهمیدند که در ایران هم مغلوب متحدین میشوند براي تشفی قلبشان کاملا فراهم آید آنچه باید خرابی نمایند میکنند و قدري
صحبت
ص: 195
شد که بعضی از رفقا دستهدسته اظهار میدارند که ما میخواهیم تشکیل ملی بدهیم و لیکن این موقع گمانم این است دیگر از
تشکیل ملی نتوانیم فائده ببریم به جهت اینکه تمام عروق ما را خصم احاطه کرده. بعد ساعت قریب چهار بیرون آمده به خانه آمدم.
شام نان و پنیر و سبزي و قدري اسفناج پخته خورده، تلگرافی هم از ناصر الاسلام بروجرد رسید که تعیین امین اوقاف موقعیت دارد.
دو اردك هم یمین الملک عصري که من نبودم به جهت احمد فرستاده بود و نوشته بود که امروز گیر افتادم و فردا دو به ظهر
میآیم که ترتیب نوشتجات را بدهیم.