گروه نرم افزاری آسمان






مقایسه خطبههاي خلفا و گفتههاي معاویه



براي این که تغییر عهد پیش با این عهد از لحاظ وضع دینی که باید اساس وضع فقهی باشد بهتر دانسته شود خطبههائی را که از
خلفاء راشدین در اوّل خلافت ایشان القاء شده و خطبهاي را که معاویه در اوائل خلافت خود ایراد ساخته در اینجا میآوریم تا با هم
مقایسه و در نتیجه طرز تحوّل دو عهد سنجیده شود.
ابن عبد ربّه مالکی فقیه که هم از لحاظ زمان، تقدّم دارد و از لحاظ اعتبار مورد اعتماد و « العقد الفرید » این خطبهها را از کتاب
79 از 452
استناد دانشمندان سنّی و شیعه است میآوریم:
بنقل ابن عبد ربّه، ابو بکر، خلیفۀ اول در آغاز خلافت پس از حمد و ثناء بر خدا خطبهاي بدین عبارت ایراد کرده است:
اطیعونی ما » رأیتمونی علی حقّ فأعینونی و ان رأیتمونی علی باطل فسدّدونی » أیّها النّاس! انّی قد ولیت علیکم و لست بخیرکم فإن ..»
القويّ حتّی » ، أقواکم عندي، الضّعیف حتّی آخذ الحقّ له، و اضعفکم عندي » اللّ فیکم فاذا عصیته فلا طاعۀ لیس علیکم. الّا انّ
􀀀
اطعت ه
.« و لکم » اللّ لی
􀀀
آخذ الحقّ منه. اقول قولی هذا و استغفر ه
عمر، خلیفه دوم، هنگامی که به خلافت رسیده به منبر بر آمده و پس از حمد و ثناء خدا چنین گفته است:
140
الغلظۀ و » لأهل طاعتک بموافقۀ الحقّ ابتغاء وجهک و الدّار الآخرة و ارزقنی » اللّ انّی غلیظ فلیّنّی
􀀀
یا أیّها النّاس! انّی داع فأمّنوا: همّ ..»
منّی لهم و لا اعتداء علیهم. » الشّدّة علی أعدائک و اهل الدّعارة و النّفاق من غیر ظلم
سرف و لا تبذیر، و لا ریاء و لا سمعۀ. و اجعلنی ابتغی بذلک وجهک » اللّ انّی شحیح فسخّنی فی نوائب المعروف، قصدا من غیر
􀀀
همّ »
اللّ ارزقنی خفض الجناح و لین الجانب للمؤمنین.
􀀀
و الدار الآخرة. همّ »
و ذکر الموت فی کلّ حین. » اللّ انّی کثیر الغفلۀ و النّسیان فألهمنی ذکرك علی کلّ حال
􀀀
همّ »
عثمان، « علیها بالنیّۀ الحسنۀ الّتی لا تکون الّا بعونک و توفیقک » اللّ انّی ضعیف عن العمل بطاعتک فارزقنی النّشاط فیها و القوّة
􀀀
همّ »
خلیفه سیم، چون خلافت یافته القاء خطبه را بر منبر نشسته پس از حمد و ثناء بر خدا زبانش بند آمده و نتوانسته است جز این جمله
را بگوید:
.« اللّ بعد عسر یسرا
􀀀
الخطب علی وجهها و سیجعل ه » أیّها النّاس! انّ اوّل کلّ مرکب صعب. و ان اعش فسیاتیکم »
پس از حمد و ثناء ،«1» علی (ع) نخستین خطبه خود را، بنقل ابن الحدید
______________________________
اللّ عز و
􀀀
ان ه » :( 1) طبري، به اسناد خود نخستین خطبه علی (ع) را پس از استخلاف بدین گونه نقل کرده است (پس از حمد و ثناء )
اللّ حرم
􀀀
اللّ ، سبحانه، یؤدکم إلی الجنۀ. ان ه
􀀀
جل، انزل کتابا هادیا بین فیه الخیر و الشر فخذوا بالخیر و دعوا الشر. الفرائض ادوها انی ه
حرما غیر مجهولۀ و فضل حرمۀ المسلم علی الحرم کلها و شد بالإخلاص و التوحید، المسلمین.
و المسلم من سلم الناس من لسانه و یده، الا بالحق، لا یحل اذي المسلم، الا بما یجب.
«.. اللّ فی عباده و بلاده، انکم مسئولون عن البقاع و البهائم
􀀀
اللّ عباد ه
􀀀
بادروا امر العامۀ و خاصۀ احد کم الموت.. تخففوا تلحقوا.. اتقوا ه
141
خدا و درود بر پیغمبر (ص) بدین عبارت القاء کرده است:
.«2» و النّار امامه، ساع نجا، و طالب یرجو و مقصّر فی النّار » شغل من الجنّۀ .«1» امّا بعد، فلا یدّعینّ مدّع الّا علی نفسه »
«.. من ادّعی و ردي من اقتحم. الیمین و الشّمال مضلّۀ و الوسطی الجادّة » اللّ بیده لا سادس. هلک
􀀀
ملک طائر بجناحیه و نبیّ اخذ ه ..»
به تفصیل آورده شده که در طیّ آن چند جملۀ « و من خطبۀ له علیه السّلام لمّا بویع بالمدینۀ » زیر عنوان « نهج البلاغه » این خطبه در
فوق، با تغییراتی یاد گردیده و در آغاز آن این چند جمله است:
ذمّتی بما اقول رهینۀ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ. انّ من صرّحت له العبر »
______________________________
این خطبه از جلائل و از مشهورات » : 1) ابن ابی الحدید در شرح خود بر نهج البلاغه، پس از این که این مضمون را گفته است )
خطبههاي علی است که همه مردم آن را روایت کردهاند و نسبت به آن چه سید رضی آورده زیاداتی داشته که شریف رضی آنها
80 از 452
این مضمون را گفته است: « را انداخته است
همۀ این خطبه را چنانکه بوده آورده و آن را از ابو عبیده، معمر بن مثنی « البیان و التبیین » و شیخ ما ابو عثمان جاحظ در کتاب »
لا یرعین مرع الّا ..» : روایت کرده که نخستین خطبه امیر المؤمنین علی علیه السّلام در مدینه پس از بیعت به خلافت این خطبه است
قوله: لا یرعین اي لا » : آنگاه پس از نقل همه این خطبه و شرح جملههاي مبهم آن در بارة این جمله چنین گفته است «.. علی نفسه
« یبقین. ارعیت علیه اي ابقیت. یقول: من ابقی علی الناس فانما ابقی علی نفسه
و « ساعی » : بوده و چنین اراده شده که مکلفان پنج گونهاند سه نوع ایشان « ثلاثۀ و اثنان » 2) بنقل ابن ابی الحدید در اینجا کلمۀ )
.« انبیاء » و « ملائکه » : و دو نوع دیگر « مقصر » و « طالب »
142
الشبهات.. » عمّا بین یدیه من المثلات (عقوبات) حجزته التقوي عن تقحّم »
و وظائف « خلیفه » و « خلافت » حسن بن علی علیه السّلام در خطبهاي، که به خواهش معاویه، در شام، القاء کرده نظر خود را در بارة
و تکالیف به خوبی روشن ساخته است.
در این زمینه، این مضمون را آورده است: ،« المحاسن و المساوي » بیهقی (ابراهیم بن محمد) در کتاب
گفتهاند: روزي عمرو بن عاص، معاویه را گفته است: »
حسن بن علی را بخواه و او را امر کن تا به منبر بر آید باشد که نتواند چنانکه باید سخن گوید و فرو ماند پس ما او را بر این »
درماندگی و فرو ماندن نکوهش و سرزنش کنیم.
معاویه پذیرفت و مردم را فراهم آورد و از حسن بن علی (ع) خواست تا به منبر برآید. »
حسن بن علی (ع) پس از ستایش و سپاس خدا چنین گفت: »
أیّها النّاس من عرفنی فأنا الّذي یعرف، و من لم یعرفنی فأنا الحسن بن علی بن ابی طالب ابن عمّ النّبی (ص)، انا ابن البشیر النّذیر. »
السّراج المنیر، انا ابن من بعث رحمۀ للعالمین..
و به سخنانی از این سنخ خویش را به مردم میشناساند و سخن را بدین منوال پیوسته میداشت چنانکه جهان در دیدة معاویه »
تاریک گردید و نتوانست خود داري کند پس بانک در داد که اي حسن تو را آرزو چنان بود به خلافت برسی و امید میداشتی
خلیفه گردي و چنین نیستی.
حسن بن علی پاسخ معاویه را برفراز منبر، بدین گونه سخن را ادامه داد: »
اللّ ، و لیس
􀀀
اللّ و عمل بطاعۀ ه
􀀀
انّما الخلیفۀ من سار بسیرة رسول ه »
143
الخلیفۀ من دان بالجور و عطّل السّنن و اتّخذ الدّنیا ابا و امّا و لکنّ ذلک ملک اصاب ملکا یمتّع به قلیلا و کان قد انقطع عنه و
اللّ ، عزّ و جلّ،:
􀀀
استعجل لذّته و بقیت علیه تبعته فکان کما قال ه
ی حِینٍ. 􀀀 اعٌ إِل 􀀀 وَ إِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَۀٌ لَکُمْ وَ مَت »
آنگاه سخن خود را قطع کرد و از منبر فرود آمد و برگشت: »
پس معاویه به عمرو عاص گفت: به خدا سوگند که ترا جز هتک من قصدي در کار نبود! چه مردم شام هیچ کس را در برابر و »
هنگامی که معاویه در بارة صلح، نامهاي براي حسن بن علی « همانند من نمیدانستند تا این که شنیدند از حسن آن چه را شنیدند
علیهما السلام به کوفه فرستاد آن حضرت این خطبه را به مردم کوفه القاء کرد:
اللّ ما ینثنینا عن اهل الشّ ام شکّ و لا ندم. و انّما کنّا نقابل اهل الشّام بالسّلامۀ و الصّبر، فشیبت السّلامۀ بالعداوة، و الصّبر
􀀀
انّا و ه »
81 از 452
بالجزع.
و کنتم فی مسیرکم إلی صفّین و دینکم امام دنیاکم و اصبحتم الیوم و دنیاکم امام دینکم.
اللّ ، عزّ و جلّ، بضا السّیوف و ان
􀀀
الا و انّ معاویۀ دعانا لأمر لیس فیه عزّ و لا نصفۀ فان اردتم الموت ردّدناه علیه و حاکمناه إلی ه »
اردتم الحیوة قبلناه و اخذنا لکم الرّضا.
معاویه در سال، باصطلاح، جماعت (سال چهلم هجري) چون به مدینه «1» « فناداه الناس من کلّ جانب: البقیّۀ، البقیّۀ و امض ال ّ ص لح »
وارد شده، بنقل ابن عبد ربّه از قحذمی، مردانی از قریش چاپلوسی را بوي گفتهاند:
راوي گفته است: « الحمد للّه الّذي اعزّ نصرك و اعلی کعبک »
به خدا سوگند وي به ایشان چیزي نگفت و به منبر برآمد و پس از حمد و ثناء خدا چنین گفت
______________________________
( جزء سیم 202 ) « الکامل » (1)
144
اللّ ما ولیتها بمحبّۀ علمتها منکم و لا مسرّة بولایتی و لکنّی جالدتکم بسیفی و هذا مجالدة.
􀀀
امّا بعد فإنّی و ه »
و لقد رضت لکم نفسی علی عمل ابن ابی قحافۀ و اردتها علی عمل عمر فنفرت من ذلک نفارا شدیدا و اردتها علی سنیّات عثمان
فابت علیّ.
فسلکت بها طریقا لی و لکم فیها منفعۀ: مؤاکلۀ حسنۀ و مشاربۀ جمیلۀ. فإن لم تجدونی خیر کم فإنّی خیر لکم ولایۀ. »
اللّ لا احمل السّیف علی من لا سیف له.. و ان لم تجدونی اقوم بحقّکم کلّه فاقبلوا منّی بعضه، فإن اتاکم منّی خیر فأقبلوه، فإنّ
􀀀
و ه »
.«.. السّیل اذا جاد یثري و ان قلّ یغنی
باز هم ابن عبد ربّه از قحذمی نقل کرده که چون معاویه به مدینه رفت به منبر بر آمده و چنین گفته است:
أیّها النّاس انّ أبا بکر لم یرد الدّنیا و لم یرده و امّا عمر فارادته الدّنیا و لم یرده و امّا عثمان فنال منها و نالت منه. و امّا انا فمالت بی و »
و آنگاه از منبر به زیر آمده است. «! ملت بها و انا البنها فهی امّی! و انا ابنها: فإن لم تجدونی خیرکم فانا خیر لکم
ابن ابی الحدید، در شرح خود بر نهج البلاغه، (جلد اوّل- جزء چهارم- ذیل ذکر اسامی برخی از منحرفان از علی (ع) بنقل از کتاب
المثالب، تالیف ابو عبیده (متوفی به سال دویست و ده- 210 -)، بروایت از واقدي (متوفی به سال دویست و هفت 207 )، این مضمون
را آورده است:
معاویه پس از صلح با حسن بن علی و اجتماع مردم بر او چون از عراق به شام باز گشت خطبه القاء کرد و گفت: »
اللّ قال لی انّک ستلی الخلافۀ من بعدي
􀀀
أیّها النّاس انّ رسول ه »
145
«.. فاختر الأرض المقدّسۀ فإنّ فیها الأبدال و قد اخترتکم فالعنوا
و فرداي آن روز مردم را جمع کرد و نامهاي را که نوشته بود برایشان برخواند از جمله در آن نامه چنین بود:
اللّ الّذي بعث محمّدا نبیّا و کان أمّیّا لا یقرأ و لا یکتب فاصطفی له من اهله وزیرا
􀀀
کتاب کتبه امیر المؤمنین معاویۀ صاحب وحی ه »
«.. اللّ احد من خلقه
􀀀
فکان الوحی ینزل علی محمّد و انا اکتبه، و هو لا یعلم ما اکتب! فلم یکن بینی و بین ه «1» کاتبا أمینا
معاویه پس از شهادت علی (ع)، در ماه مبارك رمضان از سال چهلم هجري و صلح با حسن بن علی (ع) (در ماه جمادي الاولی از
سال چهل و یک) بر اوضاع تسلّط یافت و پس از این که حسن بن علی (ع) در سال چهل و نه، به دسیسه معاویه مسموم شد و
شهادت یافت از همه جهت میدان را براي اجراء مقاصد خویش خالی دید به همین جهت از شهادت حسن بن علی (ع) بسیار
82 از 452
خوشوقت و مسرور شد به طوري که وقتی آن را شنید ابن عباس را که آن هنگام در شام بود بخواست پس با خنده و شادمانی او را
تسلیت گفت و به او گفت:
ابو محمد را چند سال بود؟ ابن عباس پاسخ داد: »
______________________________
1) ادعاء اصطفاء خدا معاویه را به وزارت و هم عدم وجود واسطه بین او و خدا را، خدا داند، کاتب وحی بودن او هم خلاف واقع )
و حقیقت است زیرا معاویه پس از این که قهرا اسلام را پذیرفته بیش از دو سه سال اخیر زندگانی پیغمبر (ص) را ادراك نکرده
است. ابن ابی الحدید در شرح خود (جلد اول جزء اول) چنین آورده است:
و اختلف فی کتابته (یعنی معاویۀ) کیف کانت فالذي علیه المحققون من اهل السیرة ان الوحی یکتبه علی بن ابی طالب و زید بن »
ثابت و زید بن ارقم، و ان حنظلۀ بن الربیع التیمی و معاویۀ بن ابی سفیان کانا یکتبان له إلی الملوك و إلی رؤساء القبائل و یکتبان
.« حوائجه بین یدیه و یکتبان ما یجیء من اموال الصدقات و ما یقسم فی اربابها
146
شنیدهام » : باز معاویه گفت « سال تولّد و سن وي در همۀ قریش مشهور است و شگفت اینست که مانند تو کسی آن را نداند
.« کودکانی خرد سال از خود به جا گذاشته است
ابن عباس پاسخ داد:
اي معاویه ترا چه افتاده است که به » : پس از آن گفت « هر صغیري کبیر میگردد و همانا کودك ما، میانه مرد است و صغیر ما کبیر »
مرگ حسن بن علی چنین شادمانت میبینم؟ به خدا سوگند مرگ او موجب تأخیر مرگ تو نخواهد شد و گور ترا او نخواهد
«1» «.. گرفت و ماندن تو در این جهان پس از وي بسیار کم خواهد بود
قدرت و استیلاء معاویه بر اوضاع بدان حدّ رسید که هیچ کس نمیتوانست بر کارهایی مخالف دین که از او سر میزد اعتراضی
کند و اگر گاهی در اوائل امر، کسانی کم یا بیش، زبان به اعتراض و انتقاد میگشودند به نام این که شیعۀ علی (ع) هستند یا به
بهانۀ این که در کارهاي حکومت او اخلال میکنند کشته و نابود میشدند چنانکه عمرو بن حمق و حجر بن عدي و جمعی دیگر
که از بزرگان فقیهان و دین داران به نام بودند بهمان نام با طرزي فجیع بقتل رسیدند گاهی هم که آن نام و این بهانه جا پیدا
نمیکرده ناگزیر بطور موقت بردباري پیش میگرفته و غرض فاسد و عمل نارواي خود را بتأخیر میافکنده و بانتهاز فرصت
مینشسته و با نخستین فرصتی که دست میداده بپا میخاسته است ابن عبد ربّه (در جزء پنجم عقد الفرید) این مضمون را آورده
است:
چون حسن بن علی به شهادت رسید معاویه بحج رفت و به مدینه در آمد و خواست بر منبر پیغمبر (ص) برآید و علی را لعن گوید.
بوي گفته شد سعد وقّاص در اینجا است و بدین کار ناشایست و ناروا رضا نخواهد داد او را بخواه و نظرش را دریاب. پس نزد او
فرستاد و منظور خویش را باز گو کرد. سعد گفت: اگر چنین کنی بیگمان از مسجد بیرون خواهم رفت و هر گز به آن باز نخواهم
گشت. معاویه ناچار از این کار
______________________________
.« العقد الفرید » 1) خلاصۀ ترجمه از )
147
باز ایستاد تا سعد بمرد پس علی را برفراز منبر لعن بگفت و به عمّال خویش نوشت و دستور داد که برفراز منابر این کار ناستوده را
دائر سازند از این جهت امّ المؤمنین، ام سلمه، زوجۀ پیغمبر (ص) به معاویه نوشت:
83 از 452
همانا ) « اللّ احبّه و رسوله
􀀀
اللّ و رسوله علی منابرکم و ذلک انّکم تلعنون علی بن ابی طالب و من احبّه، و انا اشهد انّ ه
􀀀
انّکم تلعنون ه ..»
شما خدا و پیغمبر او را برفراز منابر خویش لعن میکنید چه شما علی و دوست دارانش را لعن میفرستید و من شهادت میدهم که
خدا و پیمبرش از دوست داران علی هستند).
148
استلحاق معاویه زیاد بن ابیه را
یکی از کارهاي زشت و ناپسند معاویه که پس از راه سیاست بوده و بر خلاف نظر علاقهمندان به دیانت مرتکب شده و از لحاظ
فقهی به عقیده ارباب بصیرت و صاحبان دیانت و فقاهت بر خلاف شریعت مینموده ملحق ساختن او است زیاد بن سمیّه را به ابو
سفیان.
در این سال (سال 44 » 219 ) پس از این که نوشته است - « ذکر استلحاق معاویه زیاد » ( جزء سیم- ذیل ) « الکامل » ابن اثیر در
و مطالبی در این زمینه از طبري آورده این مضمون را نوشته است. « هجري) معاویه، زیاد بن سمیّه را استلحاق کرده
آن چه تا کنون یاد کردیم همۀ آنست که ابو جعفر (طبري) در این باره آورده لیکن وي حقیقت امر را نیاورده بلکه به آوردن و ..»
رخ داده اقتصار کرده است و من در این موضع سبب و چگونگی این امر را یاد میکنم زیرا « استلحاق » یاد کردن اموري که پس از
.« این موضوع از کارهاي بزرگ و مشهور است که در اسلام اتفاق افتاده و مسامحه در بیان آن روا نیست
آنگاه چنین افاده کرده است:
سمیّه مادر زیاد، دهقانی زندرودي را در کسکر، کنیز بود. آن دهقان زندرودي را بیماري به همرسیده و حارث بن کلدة ثقفی »
پزشک معروف عرب را براي معالجۀ خود خواسته و به معالجۀ او بهبودي یافته است پس پایمزد پزشک را کنیز خود سمیّه را بوي
داده از سمیّه در خانۀ حارث دو تن: نفیع (ابو بکره) و نافع، متولّد شده که حارث به فرزندي ایشان نمیگفته پس سمیّه را به غلامی
رومی به نام عبید به زنی داده و زیاد از عبید به همرسیده است.
149
ابو سفیان بن حرب در زمان جاهلیّت به طائف رفته و بر میفروشی که ابو مریم سلولی خوانده میشده وارد گردیده و از او اطفاء »
شهوت خویش را زنی بدکار خواسته ابو مریم، سمیّه را نام برده ابو سفیان گفته است همو را با همه بدبویی و درازي پستان که دارد
«.. زیاد از او متولّد شده است «1» بیاور پس شبرا با سمیّه بسر برده و سمیّه از وي باردار شده و در سال یکم هجري
تا آنجا که گفته است:
و رأي معاویۀ ان یستمیل زیادا و استصفی مودّته باستلحاقه. فاتّفقا علی ذلک و احضر الناس و حضر من یشهد لزیاد. ابو مریم »
السّلولی.
فقال معاویۀ: بم تشهد یا ابا مریم؟ فقال: »
انا اشهد انّ ابا سفیان حضر عندي و طلب منّی بغیّا. فقلت له: لیس عندي الّا سمیّه. فقال: ائتنی بها علی قذرها و وضرها. فاتیته بها. »
فخلا معها ثمّ خرجت من عنده و انّ اسکتیها لیقطران منیّا.
فقال له زیاد: مهلا یا ابا مریم! انّما بعثت شاهدا و لم تبعث شاتما. »
.«2» فاستلحقه معاویۀ »
«3» « اللّ (ص) قضی للفراش و للعاهر الحجر
􀀀
و کان استلحاقه اوّل ما ردّت به احکام الشّریعۀ علانیۀ فانّ رسول ه »
______________________________
84 از 452
1) یعنی بعد از آن شب. )
2) این استلحاق در سال 44 هجري که چهارمین سال خلافت معاویه بوده واقع شده است (الکامل) )
آورده و چه خوب از « ابو زیاد » و گاهی با کلمۀ « ابو صابر » را به کلمه « حمار » عرب کنیۀ » : 3) دمیري این مضمون را آورده است )
استفاده کرده آن کس که گفته است: « توریۀ » صنعت
زیاد لست ادري من ابوه و لکن الحمار ابو زیاد
(حیاة الحیوان)
150
باز همو (ابن اثیر) آورده است:
و هو یرید ان تکتب له: ،« من زیاد بن ابی سفیان » : و کتب زیاد إلی عائشۀ »
فیحتجّ بذلک. « إلی زیاد بن ابی سفیان »
«.. و عظم ذلک علی المسلمین عامّۀ و علی بنی أمیّۀ خاصّۀ » « من عائشۀ إلی ابنها زیاد » : فکتبت »
ابن اثیر از آوردن این مطالب عذري را که مدافعان از معاویه در این قضیه به تکلّف افتاده و آوردهاند نقل کرده و آن را بدین
عبارت ردّ کرده است:
«.. و هذا مردود لاتّفاق المسلمین علی إنکاره و لأنّه لم یستلحق احد فی الاسلام مثله لیکون به حجّۀ »
495 )، این مضمون را آورده است: ) ،« محاسن النّظر فی المظالم » ذیل « المحاسن و المساوي » بیهقی، در کتاب
برخی از اصحاب، ما را چنین خبر داد که: »
روزي مامون را که در بغداد از بستانی بیرون آمده بود دیدم ناگاه مردي از مردم بصره بانگ برداشت و گفت: اي امیر مؤمنان من »
زنی از آل زیاد را به زنی گرفتهام و قاضی ابو رازي بعنوان این که این زن از قریش است او را از من جدا ساخته مأمون امر داد که
به ابو رازي چنین بنویسند:
امیر المؤمنین را خبر رسید که تو در بارة زنی از آل زیاد چنان حکمی کردهاي! مادرت به مرگت بنشیند! از چه زمانی عرب ترا در »
انساب خود حاکم شناخته؟ و از چه زمانی قریش به تو وکالت داده که هر که را از ایشان نیست بدیشان ملحق سازي؟
از این گونه قضاء و حکم دست بردار و زن را به شوهرش واگذار.
اگر چنان پنداشتهاي که زیاد از قریش است چنین نیست. همانا زیاد فرزند سمیّه زنا کار بدکردار است و به قرابت وي افتخاري »
نیست. و اگر او فرزند عبید بوده به کاري بزرگ دست زده و براي حظی زود گذر و حکومتی ناپایدار خود را بغیر
151
.« پدر خویش نسبت داده و ادعائی باطل و نادرست کرده است
یزید بن زیاد بن ربیعه معروف به ابن مفرغ حمیري، که از شعراء زمان معاویه است و با عبّاد پسر زیاد که از جانب معاویه عامل
سیستان شده به سیستان رفته و اشعاري در هجو عبّاد سروده، بارها به تصریح و یا تلویح موضوع سمیّه را به شعر درآورده که از آن
جمله است.
الا ابلغ معاویۀ بن حرب مغلغلۀ من الرّجل الیمانی
أ تغضب ان یقال: ابوك عفّ و ترضی ان یقال: ابوك زان
فاشهد انّ رحمک من زیاد کرحم الفیل من ولد الأتان
«1»
85 از 452
______________________________
ابن مفرغ براي گفتن این گونه اشعار مورد تعقیب عبید » : 1) طبري در تاریخ خود (جزء چهارم 235 ) چنین افاده کرده است )
اللّ زیاد و عباد میبوده و در صدد کشتن وي میبودهاند لیکن معاویه، به واسطۀ حمایت یمنیها از ابن مفرغ و شفاعت از وي،
􀀀
ه
اللّ زیاد بر او دست یافته چون از کشتن او ممنوع بوده دستور داده است دارویی مسهل
􀀀
کشتن وي را اجازه نداده است زمانی عبید ه
بوي خورانیده و بر خري سوارش کرده و در بازارهاي بصره میگرداندهاند و او بی اختیار جامه را آلوده میساخته است.
ابن مفرغ این را شنیده پس گفته است: آب است و نبیذ است و «؟ این چیست » : مردي پارسی زبان او را در این حال دیده گفته است
شعر معروف « عصارة زبیب است و سمیه روسبی است
عدس ما لعباد علیک امارة نجوت، و هذا تحملین طلیق
از گفتههاي همین ابن مفرغ است که در راه شام هنگامی که معاویه به شفاعت یمنیهاي شام او را از عباد خواسته و عباد ناگزیر وي
را به شام گسیل داشته، خطاب به استر خود سروده است. یاقوت حموي وجه تسمیه ربیعه پدر زیاد و جد یزید معروف به ابن مفرغ
را چنین گفته است چون ربیعه بر خوردن ظرفی بزرگ از شیر گروبندي کرده و آن را خورده تا فراغ یافته و تمام شده او را مفرغ
خواندهاند.
شهرت یافته است. « ابن مفرغ » یزید بن زیاد بن ربیعه بعنوان جدش به
152
طبري در تاریخ خود (جزء چهارم- 162 -)، این مضمون را آورده است:
هنگامی که زیاد براي دیدار معاویه به شام رفت مردي از عبد القیس با وي میبود. روزي زیاد را گفت: ..»
عامل بصره به شام آمده و او را بر من حقّ است رخصتم فرما تا از وي دیدن کنم. »
زیاد گفت: بدین شرط ترا رخصت میدهم که آن چه میان او و تو بگذرد بمن باز گویی. »
هیه! هیه! و ابن » : آن مرد پذیرفت و رخصت یافت و نزد وي رفت. چون بر عامل بصره، که ابن عامر بود، در آمد. ابن عامر گفت »
.« من قریش یحلفون ان ابا سفیان لم یر سمیّۀ «1» سمیّه یقبّح آثاري و یعرّض بعمّالی. لقد هممت ان آتی بقسامۀ
پس آن مرد به نزد زیاد برگشت. زیاد وي را پرسید که ابن عامر چه میگفت؟.
آن مرد از گفتن ابا میداشت. عاقبت ناگزیر شد و آن چه را شنیده بود بر زیاد گفت.
زیاد به نزد معاویه رفت و وي را آگاه ساخت.
معاویه حاجب را دستور داد که چون ابن عامر بخواهد بر او درآید نگذارد. »
______________________________
1) قسامه چنانکه دانسته شده، بحسب اصطلاح فقهی، مخصوصی است به مورد قتل این گفتۀ ابن عامر شاید اشاره باین باشد که )
عدة زیادي (چنانکه در قسامه پنجاه سوگند لازم است) پنجاه تن و بیشتر میآورد که سوگند یاد کنند.
بکار رفته است. « بقاسمه » کلمۀ « بقسامه » به جاي « الکامل » در
153
حاجب چنین کرد. ابن عامر به ناخواه برگشت و شکایت را به نزد یزید رفت و شفاعت را از وي خواست. یزید گفت: آیا از زیاد
یادي کردهاي؟ پاسخ داد: آري.
یزید سوار شد و با وي به نزد معاویه رفتند. چون بر معاویه در آمدند و معاویه ابن عامر را با یزید دید برخاست و به درون رفت. »
یزید، ابن عامر را گفت: بنشین و از اینجا مرو و گر نه بسا که نتوانی دیگر او را در اینجا ببینی.
86 از 452
چون نشستن ایشان به درازا کشید معاویه بیرون آمد و چوبی در دست داشت و آن را بر درها میزد و میگفت:
لنا سیاق و لکم سیاق قد علمت، ذلکم، الرّفاق
آنگاه نشست و گفت اي پسر عامر تو در بارة زیاد چنان سخنی گفتهاي؟
ابن عامر گفت، برمیگردم به آن چه زیاد را خوش آید و آن را بخواهد.
«..! معاویه گفت: ما هم باز میگردیم به آن چه تو میخواهی و به آن خوش هستی »
باز طبري، در تاریخ (جزء چهارم- 235 -)، این مضمون را آورده است:
زیاد به کوفه در آمد (پیش از این که عامل آنجا شده باشد) و به مردم کوفه گفت: »
آمدهام از شما چیزي را بخواهم که سود شما در آنست. گفتند: آن چه را میخواهی بگو. گفت: نسب مرا به معاویه ملحق سازید. »
گفتند: ما شهادت زور و باطل نمیدهیم.
« پس از مردم کوفه نومید شد و از آنجا به بصره رفت. در بصره تنها یک کس با او موافقت کرد و خواهش وي را پذیرفت »
154
قضیۀ استلحاق معاویه، زیاد را چنانکه در زمان خود او مورد قبول مسلمین نبوده و اهل دین آن را مخالف احکام فقه میدانستهاند
در زمانهاي بعد از معاویه و بعد از بنی امیّه نیز مورد گفتگو و نکوهش و انتقاد میبوده حتی در زمان مهدي خلیفۀ عباسی به فرمان
او پسرش، هارون الرشید، در این باره نامهاي مفصل به والی بصره نوشته که آل زیاد را از دیوان قریش و عرب خارج سازد.
365 ) نامهاي را نقل کرده که در اینجا بطور خلاصه ترجمه - طبري در ذیل حوادث سال یک صد و شصت (جزء ششم 364
و نقل میشود:
همانا شایستهترین چیزي که فرمانروایان اسلامی باید خود و خواصّ و عوامّ را در کارها به آن وادارند » « اللّ الرّحمن الرحیم
􀀀
بسم ه »
اینست که بکتاب خدا عمل کنند و سنّت پیغمبر (ص) را پیرو باشند و در همه شئون صابر و مواظب و راضی باشند خواه با خواست
ایشان موافقت کند یا نه.
معاویۀ ابن ابو سفیان در استلحاق زیاد پسر عبید که بندة آل علاج ثقفی (حارث بن کلدة طبیب) بود راي و نظري داد که عموم »
اهل اسلام بعد از وي آن را ناروا دانستند و بسیاري از مردم فاضل و ورع و فقیه و عالم در زمان خود معاویه هم آن را انکار داشتند
چه همه زیاد و پدر زیاد و مادر زیاد را خوب میشناختند.
معاویه چنان کاري را جز از راه هواي نفس نکرد او را ورع و هدایت و پیروي از سنّت و اقتداء پیشوایان بر حق به آن راي وا »
نداشت بلکه میل به هلاك دین و آخرت
155
و تصمیم بر مخالفت کتاب و سنّت و دلبستگی به این که از جلادت و صرامت و سیاست زیاد در کارهایی ناروا، که میخواست و
میداشت، یاري بجوید و کمک بگیرد او را بر این کار وادار ساخت.
من ادّعی إلی غیر ابیه او انتمی إلی غیر موالیه فعلیه » : و گفته است « الولد للفراش و للعاهر، الحجر » : با این که پیغمبر (ص) گفته است »
به جان خودم سوگند که زیاد در دامن ابو سفیان ولادت نیافته « اللّ منه صرفا و لا عدلا
􀀀
اللّ و الملائکۀ و النّاس اجمعین لا یقبل ه
􀀀
لعنۀ ه
و بر فراش او نبوده و نه عبید او را بنده بوده و نه سمیّه او را کنیز و هیچ کدام از این دو به هیچ وجه به او اختصاص و ارتباط
نداشتهاند.
حتّی خود معاویه در عمل با این استلحاق خویش مخالفت ورزیده آنجا که بنی مغیره نزدش رفتند که نصر بن حجّاج را استلحاق »
کنند سنگی را که از پیش آماده ساخته بود از زیر فرش بیرون آورد و بسوي ایشان پرتاب کرد پس ایشان گفتند: ما کاري را که تو
87 از 452
در بارة زیاد کردي تجویز کنیم و تو آن چه را ما در بارة صاحب و رفیق خویش میکنیم جائز نمیدانی و اجازه نمیکنی؟! معاویه
گفت: حکم پیغمبر در این باره شما را بهتر است تا حکم معاویه پس با آن چه پیش کرده مخالفت نمود و اعتراف کرد که عملش
.«1» بر خلاف گفتۀ پیغمبر (ص) بوده است
در مورد زیاد پیرو هوي شده و از حقّ، اعراض کرده و دوري جسته و خدا عز و جل گفته است:
.« الظّ
􀀀
ا یَهْدِي الْقَوْمَ الِمِینَ 􀀀 اللّ ل
􀀀
اللّ إِنَّ هَ
􀀀
واهُ بِغَیْرِ هُديً مِنَ هِ 􀀀 وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَ »
______________________________
اللّ علیه و سلّم فی الاسلام، ذکره
􀀀
و فیها (اي سنۀ 43 ) استلحق معاویۀ زیاد بن ابیه، و هی اول قضیۀ غیر فیها حکم النبی صلّی ه » (1)
(- تاریخ الخلفاء- 196 ) « الثعالبی و غیره
156
پس امیر المؤمنین از خدا خواستار است که نفس و دین او را محفوظ دارد و او را از غلبۀ هوي حفظ کند و در همه کار او را بر آن »
چه راضی است و دوست دارد توفیق بخشد.
امیر المؤمنین بر این عقیده است که زیاد و ذرّیۀ او را به مادرش سمیّه و نسب معروف ایشان برگرداند و ایشان را به پدر و مادرشان »
عبید و سمیّه ملحق سازد و در این کار پیغمبر (ص) و اجماع صالحان و پیشوایان هدایت را پیروي کند و اجازت ندهد که مخالفت
«.. معاویه با کتاب خدا و سنت پیغمبر به پیشرفت خود ادامه دهد