گروه نرم افزاری آسمان






معاویه و بیت المال



معاویه با بیت المال مسلمین آن چنان معامله میداشته که با ملک باد «1» چنانکه در این قضایا و صدها امثال آن دیده میشود
آوردة شخصی خود یعنی آن را بیحساب در مصالح شخصی و سلطنتی و به میل و اراده و دل خواه خویش مصرف میکرده و در
این بی پروایی و عدم رعایت حکم دین سرمشقی بوده است براي پسرش، یزید، و دیگر بنی امیّه و بنی مروان چه اعقاب او هم همان
شیوه را دنبال کرده و نسبت به اموال مسلمین همان نظر را داشته و همان معامله را انجام دادهاند.
______________________________
1) سیوطی در تاریخ الخلفاء ( 204 ) این مضمون را آورده است: )
106 از 452
ابن عساکر از حمید بن هلال اخراج کرده که: عقیل بن ابی طالب از برادرش علی درخواست مال کرد و گفت: من فقیرم و محتاج، »
مرا چیزي عطا کن. علی گفت: صبر کن تا هنگام عطاء به مسلمین برسد ترا هم با ایشان آن چه حقت هست بدهم عقیل اصرار کرد
علی به مردي که آنجا بود گفت: دست عقیل را بگیر و او را ببر به بازار و جلو دکانها و به او بگو: قفلها را بشکن و هر چه
میخواهی از اینها بردار. عقیل گفت: مرا میخواهی بعنوان دزد بگیري؟ گفت: پس تو میخواهی مرا بدزدي وادار کنی که مال
مسلمین را بگیرم و به تو ببخشم؟
عقیل گفت: من به نزد معاویه خواهم رفت. علی گفت خود دانی و آن چه میخواهی بکن. پس عقیل به نزد معاویه رفت معاویه »
صد هزار به او بخشید آنگاه گفت: بر منبر برآ و رفتار علی را با خود و هم آن چه من کردهام یاد کن. عقیل بر منبر برآمد و پس از
حمد و ثناء الهی گفت: اي مردم من از علی دین او را خواستم بمن نداد و آن را نگه داشت و از معاویه همان را خواستم پس مرا بر
که از علماء یمن است و در این کتاب معاویه را چنانکه شاید « النصائح الکافیۀ لمن یتولی معاویۀ » صاحب کتاب « دین خود بر گزید
و من بوائقه المهلکۀ: استئثاره بأموال المسلمین و اکلها بالباطل و صرفها کما » : به استناد آیات و روایات و آثار معرفی کرده زیر عنوان
قضایائی آورده است از جمله بنقل از مسعودي، به اسناد، نقل کرده که روزي معاویه با صعصعۀ بن صوحان که «. یشاء لا کما یجب
نامهاي از علی (ع) براي معاویه برده و وجوه مردم حضور داشتهاند معاویه این مضمون را گفته است: زمین از خدا است و من خلیفه
و از جمله بنقل از ابن حجر، به «.. خدا هستم پس هر چه از مال خدا بگیرم مال من است و آن چه را نگیرم اختیار آن با من است
انما المال مالنا و الفیء فیئنا فمن شئنا » : سندي که رجال آن همه از ثقات بشمارند آورده که معاویه روزي در خطبه جمعه گفته است
و از جمله بنقل از ابن عبد البر به اسناد از حسن بصري که گفته است: «.. اعطیناه و من شئنا منعناه
زیاد به حکم بن عمرو غفاري که در خراسان عامل بوده چنین نوشته است: همانا امیر المؤمنین (معاویه) بمن نوشته است که زر و
سیم از غنائم به او اختصاص دارد و نباید میان مردم تقسیم شود.
حکم به وي پاسخ داده است که دانستم که امیر المؤمنین به تو نوشته است که بیضاء و صفراء (زر و سیم) به او مخصوص است و
نباید به مسلمین داده شود پس بدان که من کتاب خدا را بر نامۀ او مقدم میدانم و به خدا سوگند اگر آسمانها و زمین بر بندهاي
بسته گردد لیکن او بتقوي و پرهیزکاري گراید خدا براي او راه باز میکند و در میگشاید و السلام.
اللهم ان کان عندك لی خیر » : آنگاه مردم را گفت: فردا پگاه بیایید مردم آمدند و او مالها را میان ایشان تقسیم کرد آنگاه گفت
پس در مرو خراسان وفات یافت. « فاقبضنی إلیک
196
جزء سیم- 256 ) ذیل حوادث سال 59 که معاویه، عبد الرحمن بن زیاد را حکومت خراسان داده ) « الکامل » ابن اثیر در کتاب
و بدانجا فرستاده، این مضمون را آورده است:
عبد الرحمن از زمان معاویه، خراسان را میداشت و در آنجا فرمان میراند تا »
197
زمانی که حسین بن علی در کربلا به شهادت رسید عبد الرحمن به شام برگشت و بیست هزار هزار درهم (بیست میلیون درهم) با
خود همراه داشت. چون بر یزید درآمد یزید وي را گفت:
اگر میخواهی حسابت را رسیدگی کنیم و آن چه با خود داري از تو بگیریم و ترا بعمل پیش برگردانیم و اگر بخواهی آن چه با »
اللّ بن جعفر
􀀀
خود آورده و همراه داري به تو ببخشیم و از کارت بر کنار داریم بدین شرط که پانصد هزار درهم از آنها را به عبد ه
بدهی.
عبد الرحمن گفت: دوست دارم مال را بمن ببخشی و مرا معزول کنی. »
107 از 452
عبد الرحمن هزار هزار درهم (یک میلیون) براي عبد » ! یزید آن همۀ اموال را بوي بخشید و او را از امارت خراسان بر کنار ساخت »
« اللّ بن جعفر فرستاد و گفت: پانصد هزار درهم آن از جانب یزید است و پانصد هزار دیگر آن را خودم برایت دادهام
􀀀
ه
198
عقائد در بارة معاویه
هنگامی که جنگ صفّین در میان میبود معاویه به وسائل مختلف دست میزد تا یاران علی (ع) را از پیرامن وي پراکنده سازد از
این رو گاهی به ایشان نامه مینوشت و از راه تطمیع و تهدید با ایشان سخن میراند از جمله به قیس بن سعد بن عباده، که در زمان
آن حضرت میبود نامهاي نوشت و او را به مفارقت علی (ع) و مرافقت خود «1» پیغمبر (ص) باصطلاح زمان ما به منزلۀ پیشکار
آورده پاسخ نامه را به معاویه « التاج » در کتاب «2» خواند و به تطمیعش پرداخت. قیس چنانکه جاحظ نویسندة ادیب و مورخ مشهور
چنین نوشت:
یا وثنّی ابن وثنّی تکتب إلیّ تدعونی إلی مفارقۀ علیّ بن ابی طالب و الدّخول فی طاعتک و تخوّفنی بتفرّق اصحابه و اقبال النّاس »
علیک و اجفالهم إلیک.
اللّ علی
􀀀
اللّ الّذي لا اله غیره لو لم یبق غیره ما سالمتک ابدا و أنت حربه، و لا دخلت فی طاعتک و أنت عدوّه، و لا اخترت عدوّ ه
􀀀
فو ه »
.« اللّ . و السّلام
􀀀
ولیّه، و لا حزب الشیطان علی حزب ه
______________________________
1) خطیب بغدادي در تاریخ بغداد (در ترجمه عبد الرحمن، ابو الحسین مصري) به اسناد از انس بن مالک این عبارت را روایت )
«- کان قیس بن سعد من النبی بمنزلۀ صاحب الشرطۀ من الامیر یعنی ینظر فی أموره » : کرده است
و غیر اینها جاحظ در سال « عثمانیۀ » و « الحیوان » و « البیان و التبیین » : 2) ابو عثمان عمرو بن بحر بن محبوب صاحب کتب معروف )
دویست و پنجاه و پنج ( 255 ) به سن متجاوز از نود سال در بصره وفات یافته است.
199
امثال این مکاتبات را طبري و مسعودي، و دیگر مورخان معتبر، در کتب معتبر خود، آوردهاند چنانکه همین نامه را هم ابن عبد ربّه
به عبارت زیر آورده است: « العقد الفرید » فقیه مالکی در
فانت وثنیّ بن وثنیّ دخلت فی الاسلام کرها و خرجت منه طوعا لم یقدم إیمانک و لم یحذر نفاقک و نحن انصار الدّین الّذي »
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه (جزء اول) عبارت زیر را در بارة معاویه « خرجت منه و اعداء الدّین الّذي دخلت فیه. و السّلام
آورده است:
اللّ تعالی، یرمی بالزّندقه.
􀀀
و معاویۀ مطعون فی دینه عند شیوخنا، رحمهم ه »
علی شیخنا ابی عثمان، الجاحظ، ما رواه اصحابنا فی کتبهم الکلامیّۀ عنه، من الإلحاد و التعرّض « نقض السّ فیانیّۀ » و قد ذکرنا فی
کتاب «3» از صاحب ،« هدیّۀ الاحباب » بنقل محدّث قمی، در ،«2» بیهقی ««1» اللّ ، ص
􀀀
لرسول ه
______________________________
اللّ بصري متکلم از نصر بن عاصم از پدرش عاصم روایت کرده
􀀀
1) و از این رو مورد لعن پیغمبر (ص) قرار گرفته چنانکه ابو عبد ه )
(بنقل ابن ابی الحدید) که این مضمون را گفته است:
سبب پرسیدم گفتند: هم اکنون « اللّ و رسوله
􀀀
باللّ من غضب ه
􀀀
نعوذ ه » : بمسجد پیغمبر (ص) در آمدم مردم را شنیدم که میگفتند »
108 از 452
اللّ التابع و المتبوع رب یوم
􀀀
لعن ه » : معاویه که دست پدرش ابو سفیان را در دست داشت از مسجد بیرون شد پیغمبر چنین گفت
«- لأمتی من معاویۀ ذي الاستاه- یعنی العجز الکبیر
و ،« دلائل النبوة » و کتاب « السنن الصغیر » و « السنن الکبیر » 2) ابو بکر احمد بن حسین بن علی شافعی خسرو گردي صاحب کتاب )
ما من شافعی الا و للشافعی فی عنقه منۀ الا البیهقی فان له المنۀ علی الشافعی نفسه و » جز اینها که امام الحرمین در بارهاش گفته است
بیهقی در سال چهار صد و پنجاه و هشت ( 458 ) در نیشابور وفات یافته است. .« علی کل شافعی، لما صنف فی نصرة مذهبه
الشیخ العالم الماهر الخبیر المتکلم المحدث » 3) عماد الدین حسن بن علی بن محمد بن حسن طبري که محدث قمی او را بعنوان )
را به سال ششصد و هفتاد و پنج ( 675 ) ضبط کرده است. « الکامل البهائی » یاد و تاریخ ختم کتاب « النحریر
200
گفته است: « معاویه به جنگ با علی از ایمان خارج شده » : در برابر کسی که گفته است « الکامل البهائی »
اللّ علیه و سلّم، ثم رجع إلی
􀀀
اللّ صلّی ه
􀀀
انّ معاویه لم یدخل فی الایمان حتّی یخرج منه بل خرج من الکفر إلی النّفاق فی زمن رسول ه »
کشّی در کتاب رجال خود در ترجمۀ محمد بن ابی حذیفه (عتبه) که خالوزادة معاویه و از اصحاب با وفاي علیّ « کفره الأصلی بعده
(ع) بوده چنین آورده است:
پس از این که علی (ع) شهادت یافت معاویه، که محمد را گرفته و به زندان افکنده بود روزي او را خواست و با وي به گفتگو »
پرداخت در جمله محمد به او چنین گفت:
«.. و انّی لأشهد انّک منذ عرفتک فی الجاهلیّۀ و الإسلام لعلی خلق واحد ما زاد الإسلام فیک لا قلیلا و لا کثیرا »
همانا گواهی میدهم که از آن زمان که ترا میشناسم چه در زمان جاهلی و چه در دوران اسلام تو بر یک خوي و یک تیره بوده »
«. و هستی و اسلام کم یا بیش بر تو چیزي نیفزوده است
201
عمّال معاویه
معاویه، و دربار او در شام، بدین وضع و روش بوده که نمونهاش یاد گردید. دیگر بلاد و شهرهاي اسلامی را نیز از لحاظ توجه
دستگاه حکومت به احکام و شئون دین حال بهمان منوال بوده است زیرا کسانی که از جانب معاویه در آن بلاد حکومت میکرده
و بر مردم سلطنت مییافته همه از سنخ او و مجري مقاصد او و کوشا در جلب نظر او بودهاند تا پیشرفت کنند و ارتقاء یابند. پس
کردار و رفتار و گفتار آنان چنان بوده که هوي و میل وي را تأمین کند و او را راضی و خرسند سازد.
عمّال معاویه همه با خود او متناسب و مردمی بی علاقه بدین و ایمان و عاري از حقیقت بوده یا لا اقل جلب خاطر او را خویش را
ندفع به هؤلاء القوم عن أنفسنا ..» :( چنان مینمایانده و یا به گفتۀ مغیره که به صعصعه در کوفه گفته (چند پیش نقل شد
میسپردهاند. « تقیّه » راه « تقیّۀ
اللّ بن عمرو بن عاص را بر کوفه والی ساخته مغیرة بن شعبه بوي گفته: پسر را بر کوفه و پدر را بر مصر
􀀀
در سال چهل و یکم عبد ه
اللّ را برداشت. عمرو عاص از
􀀀
فرمانروا کرده و خود میان دو شیر امارت میکنی! پس معاویه خود مغیره را به کوفه فرستاد و عبد ه
سعایت مغیره آگاه شد بر معاویه در آمد و به او گفت: مغیره را بر خراج مسلّط داشتهاي او اموال خراج را به نیرنگ براي خود نگه
خواهد داشت و تو نخواهی توانست از وي چیزي بازستانی. پس معاویه گرفتن خراج را از مغیره باز گرفت و به دیگري وا گذاشت.
اللّ بر کوفه امیر المؤمنین را چنان
􀀀
مدتی پس از این قضیه مغیره را با عمرو دیدار افتاد عمرو به او گفت: تو در بارة امارت عبد ه
109 از 452
رهنمایی کردي؟ مغیره گفت: درست است
202
هنگامی که مغیره ولایت کوفه را یافت کثیر بن شهاب را بر ري والی !!«1» من کردم. عمرو گفت: آن رهنمایی تو باین رهنمایی من
و در همان سال (سال چهل و یک) معاویه، بسر بن ارطاة را « کان یکثر سبّ علیّ علی المنبر » ، ساخت و کثیر بتعبیر ابن اثیر و غیر او
بر بصره والی ساخت.
بسر هنگام ورود به بصره بر منبر بر آمد و در خطبه به علی (ع) ناسزا گفت و شاهد بر گفتار خود خواست. ابو بکره او را تکذیب
کرد. بسر دستور داد که او را در همان جا خفه کنند. ابو لؤلؤة ضبّی خود را به روي وي انداخت و از کشته شدن نجاتش داد.
اللّ و عبّاد گرفت و به زندان افکند و به زیاد که در فارس بود نوشت اگر
􀀀
آنگاه بسر سه پسر بزرگ زیاد را: عبد الرحمن و عبید ه
ان تفعل فاهل ذاك أنت، انّما بعث بک ابن » : نیایی و تسلیم نشوي بیگمان پسرانت را بدار میآویزم. زیاد او را چنین پاسخ نوشت
طبري در ذیل حوادث سال چهل و دو چنین آورده است: ««2» آکلۀ الاکباد
و قیل: فی هذه السّنۀ سار بسر بن ارطاة العامري إلی المدینۀ و مکّۀ و الیمن و قتل من قتل فی مسیره ذلک من المسلمین، و ذلک قول »
.«3» الواقدي. و قد ذکرت من خالفه فی وقت مسیره هذا السّیر
______________________________
( 1) تاریخ طبري (جزء چهارم 129 )
( 2) تاریخ طبري (جزء چهارم 129 )
3) در سال چهلم، اندکی پیش از شهادت علی (ع)، معاویه فرمان داده که بسر با سه هزار سوار جنگجو بسوي حجاز رود، و قتل و )
غارت و اخلال و اغتشاش و تهدید و ارعاب به راه اندازد. بسر این مأموریت را به دلخواه معاویه بحد اعلی از بی ایمانی و
اللّ عباس را (به نام عبد الرحمن و قثم) ذبح کرده است و چنانکه ابن اثیر،
􀀀
خونخواري انجام داده و حتی در یمن دو پسر صغیر عبید ه
فلما سمع امیر المؤمنین بقتلها جزع جزعا شدیدا و دعا علی بسر فقال: اللهم اسلبه دینه و عقله. فاصابه ذلک و فقد » و غیر او، گفتهاند
.« عقله فکان یهذي بالسیف و یطلبه فیؤتی بسیف من خشب و یجعل بین یدیه زق منفوخ فلا یزال یضربه و لم یزل کذلک حتی مات
طبري (ذیل حوادث سال 45 - جلد چهارم، 165 -) این مضمون را آورده است:
معاویه عمل بصره و خراسان و سیستان را به زیاد داده و پس از آن هند و بحرین و عمان را هم ضمیمۀ آن ساخت زیاد در آخر ماه »
خود را، که در آن خدا را سپاس نگفته، هنگام ورود به « بتراء » ربیع الاخر یا غره جمادي الاولی از سال 45 به بصره درآمد و خطبۀ
« بصره انشاء کرد
203
و زعم الواقدي: انّ داود بن حیّان حدّثه عن.. قال: اقام بسر بن ابی ارطاة بالمدینۀ شهرا یستعرض النّاس لیس احد ممّن یقال: هذا »
سفّاکی و هتّاکی و بیباکی و «! اعان علی عثمان الّا قتله.. قال: وجد قوما من بنی کعب و غلمانهم علی بئر لهم فالقاهم فی البئر
خونریزي بسر بن ارطاة نماینده و نمونۀ باطنی معاویه، از آن مشهورتر است که از این بیش در بارهاش، آن هم در این اوراق، اطاله
سخن لازم افتد.
خود را القاء «1» « بتراء » زیاد بن ابیه عامل دیگر معاویه هم وقتی از جانب وي ولایت ایالت خراسان یافت و به بصره وارد شد خطبه
کرد و خود و طرز حکومت خود را به مردم شناساند از جمله در آن خطبه گفت:
باللّ لآخذنّ الولیّ بالولیّ.. و المقیم بالظّاعن و المقبل بالمدبر و الصحاح منکم بالسّ قیم! حتّی یلقی الرّجل منکم اخاه
􀀀
و انّی لأقسم ه »
فیقول:
110 از 452
انج سعد، فقد هلک سعید!..
:( طبري در بارة زیاد چنین نوشته است (جزء چهارم 167
______________________________
1) چون در آغاز این خطبه، حمد الهی به جا نیاورده خطبه بدین نام مشهور شده است. )
204
و کان زیاد اوّل من شدّ امر السّلطان و اکّ دا الملک لمعاویۀ و الزم الناس الطاعۀ و تقدّم فی العقوبۀ و جرّد السّیف و اخذ بالظّنّۀ و »
:( و همو نوشته است (جزء چهارم 169 « عاقب علی الشبهۀ و خافه النّاس فی سلطانه خوفا شدیدا
«.. و قیل: انّ زیاد اوّل من سیّر بین یدیه بالحراب و مشی بین یدیه بالعمد »
هنگامی که زیاد یاران حجر بن عديّ را به سختی دنبال کرده بود و یکان یکان را میگرفت و آزار میداد و میکشت یا به نزد
معاویه به شام میفرستاد از آن جمله صیفی بن فسیل شیبانی را، که از بزرگان اصحاب حجر و مردي دانا و دین دار بود، نزد وي
بردند.
ابن اثیر این قضیه را بدین گونه آورده است (الکامل- جزء 3 236 -) که چون صیفی را به نزد زیاد بردند بوي چنین گفت:
اللّ ما تقول فی ابی تراب؟
􀀀
یا عدوّ ه »
فقال: ما اعرف ابا تراب. »
فقال: ما اعرفک به! أ تعرف علیّ بن ابی طالب؟ قال: نعم. قال: »
فذاك ابو تراب.
قال: کلّا ذاك ابو الحسن و الحسین. »
فقال له صاحب الشّرطۀ: یقول الأمیر: هو ابو تراب و تقول: لا!؟ »
فقال له زیاد: و هذا ایضا. علیّ بالعصا. فاتی بها. » !؟ قال: فان کذب الأمیر اکذب انا و اشهد علی باطل کما شهد »
فقال: ما تقول فی علیّ؟ »
قال: احسن قول. »
قال: اضربوه. »
205
فضربوه حتّی لصق بالأرض!. »
ثم قال: اقلعوا عنه. ما قولک فی علیّ. »
اللّ لو شرحتنی بالمواسی ما قلت فیه الّا ما سمعت منّی!.
􀀀
قال: و ه »
قال: لتلعننّه او لأضربنّ عنقک. »
قال: لا افعل. »
باز هم ابن اثیر، و هم غیر او، در بارة عبد الرحمن بن حسّ ان عنزي، که یکی دیگر از دوازده تن از ««1» فأوثقوه حدیدا و حبسوه »
بزرگان یاران حجر بن عدي بود، که زیاد ایشان را به شام نزد معاویه فرستاد تا دل خواه خود را در بارة آنان بکار بندد این مضمون
:( را آورده است (الکامل جزء سیم- 242
معاویه به عبد الرحمن گفت: یا اخا ربیعه چه میگویی در بارة علی؟ ..»
مرا واگذار و از این پرسش درگذر که ترا بهتر است. گفت: به خدا سوگند نمیگذرم و ترا وا نمیگذارم. عبد الرحمن چنین پاسخ
111 از 452
داد:
معاویه پس از این که از این « اللّ تعالی کثیرا، من الآمرین بالحقّ، و القائمین بالقسط، و العافین عن النّاس
􀀀
اشهد انّه کان من الذّاکرین ه »
گونه سؤال و جوابها میان او و عبد الرحمن ردّ و بدل شد او را به کوفه به نزد زیاد برگرداند و بوي دستور داد که او را به بدترین
«!! پس زیاد او را زنده دفن کرد «2» وضع و فجیعترین طرز نابود سازد
______________________________
1) این صیفی یکی از دوازده تن رؤسا و از بزرگان اصحاب حجر است که زیاد آنان را گرفت و پس از این که باصطلاح این عصر )
ساخت و به شهادت شهودي بیایمان رسانده ایشان را به شام فرستاده تا معاویه ایشان را بکشد. پس معاویه « پرونده » براي آنان
دستور داد حجر بن عدي و چند تن دیگر را، که صیفی یکی از ایشان است کشتند.
2) هم سنخی معاویه و عمالش را این قضیه نمونهایست بارز. )
206
در سال پنجاهم هجري که مغیرة بن شعبه والی کوفه، به مرض طاعون، در کوفه در گذشت معاویه زیاد بن ابیه را که در آن هنگام
والی بصره بود به ولایت کوفه نیز منصوب ساخت. زیاد نخستین عاملی است که حکومت کوفه و بصره با هم به او داده شده است
پس زیاد، سمرة بن جندب، صحابی مشهور، را در بصره به جاي خود گذاشت و خود به کوفه رفت.
که احکام فقهی « لا ضرر و لا ضرار » بوده و همان است که حدیث « مضارّ » ( سمره مردي بسیار لجوج و معاند و بتعبیر پیغمبر (ص
بسیاري را مأخذ و مدرك شده در نتیجه لجاج و سرسختی و نافرمانی او از پیغمبر (ص) صدور یافته است.
سمره در بصره رئیس شرطۀ زیاد بود و از طرف او حکومت میداشته و کسانی بسیار را بقتل رسانده است.
عبد الملک بن حکیم از حسن بصري (بنقل ابن ابی الحدید) این مضمون را حکایت کرده است:
مردي از مردم خراسان به بصره آمد مالی را که از باب زکاة آورده بود ببیت المال تسلیم کرد و سند برائت (قبض رسید) دریافت »
داشت و شکرانۀ این توفیق را بمسجد در آمد و دو رکعت نماز به جاي آورد. در این هنگام سمره بمسجد وارد شد و آن مرد را دید
با خود داشته است. ابو « سند برائت » پس او را به تهمت این که از خوارج است جلو انداخت و گردن زد چون آن مرد کشته شد دید
بکره به سمره گفت:
سمره به او پاسخ داد: برادرت زیاد مرا باین کار ؟« فَ َ ص لّ
􀀀
تَزَکّ وَ ذَکَرَ اسْمَ رَبِّهِ ی
􀀀
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ ی » : آیا نشنیدهاي که خدا گفته است
«. واداشته است
اعمش از ابو صالح (باز هم بنقل ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه) این مضمون را روایت کرده است:
ما را خبر رسید که یکی از اصحاب پیغمبر (ص) به بصره آمده است به دیدن او رفتیم دیدیم سمره است در حالی که ظرفی شراب »
جلو یک پاي خود و ظرفی یخ جلو
207
دیگر پاي خویش نهاده بدین بهانه که به مرض نقرس دچار است.
در این هنگام گروهی در آمده و گفتند: »
اي سمره خدا را چه پاسخ خواهی داد در این باره که کسی را به نزدت میآورند و تو به تهمت این که او از خوارج است بی این »
که بشناسی و در بارهاش تحقیق و بررسی کنی به کشتن او فرمان میدهی پس از آن کسی دیگر را میآورند باز به کشتن وي نیز
فرمان میدهی و ایشان را میکشی؟.
طبري در «! گفت: چه باکی از این کار است؟ اگر از اهل بهشت باشد به بهشت خواهد رفت و اگر از اهل دوزخ باشد به دوزخ »
112 از 452
تاریخ خود (جزء چهارم- 176 -) به اسناد، چنین آورده است:
استخلفه (یعنی سمره) زیاد علی البصرة و اتی الکوفۀ فجاء و قد قتل ثمانیۀ آلاف من النّاس. فقال: هل تخاف ان تکون قد قتلت احدا »
بریئا؟ قال:
باز طبري به اسناد از سلیمان بن مسلم عجمی آورده (جزء چهارم- 217 ) که پدرش، مسلم، «!! لو قتلت إلیهم مثلهم ما خشیت
این مضمون را گفته است:
از مسجد میگذشتم مردي را دیدم نزد سمره آمد و زکاة مال خود را بوي داد و به نماز ایستاد مردي پیش آمد و او را گردن زد به »
« فَ َ ص لّ
􀀀
تَزَکّ وَ ذَکَرَ اسْمَ رَبِّهِ ی
􀀀
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ ی » طوري که سرش به جایی افتاد و بدن به جاي دیگر بس ابو بکره رسید و این آیه را
خواند.
پس از آن گفت: پدرم چنین گفت: شهادت میدهم که سمره از این جهان نرفت و نمرد مگر پس از این که به مرض لرزه و رعشه »
دچار شد و به سختترین مرگی جهان را به درود گفت:
و پدر گفت: »
گروهی از مردم نزد سمره بودند که جمعی را نزد وي آوردند سمره هر یک »
208
از آنان را میپرسید دینت چیست؟
او پاسخ میداد:
.« اللّ وحده لا شریک له و انّ محمدا عبده و رسوله، و انّی بريء من الحروریّۀ
􀀀
اشهد ان لا اله الّا ه »
و هم طبري در همان جزء « پس سمره فرمان میداد او را جلو بر آنند و گردنش را بزنند تا بیست و اندي مرد بدین گونه کشته شدند
و همان (جزء چهارم 176 ) به اسناد از عوف چنین آورده است:
اقبل سمرة من المدینۀ فلمّا کان عند دور بنی اسد خرج رجل من بعض ازقّتهم ففجأ اوائل الخیل فحمل علیه رجل من القوم فاوجره »
الحربۀ. ثمّ مضت الخیل فأتی علیه سمرة بن جندب، و هو متشحّط فی دمه، فقال: ما هذا؟
مات زیاد و علی البصرة سمرة بن جندب خلیفۀ له.. و اقرّ » «! قیل: اصابته اوائل خیل الأمیر. قال: اذا سمعتم بنا قد رکبنا فاتّقوا اسنّتنا
معاویۀ، سمرة بعد زیاد ستّۀ اشهر ثمّ عزله فقال سمرة:
سمره همان صحابی بی ادب و لجوج است که ابو جعفر «! اللّ کما اطعت معاویۀ ما عذّبنی ابدا
􀀀
اللّ لو اطعت ه
􀀀
اللّ معاویۀ! و ه
􀀀
لعن ه »
بنقل عزّ الدین بن ابی الحدید) مضمون زیر را در بارة او گفته است: ) « التفضیل » اسکافی در کتاب
اةِ 􀀀 النّ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَی
􀀀
وَ مِنَ اسِ » روایت است که معاویه خواست صد هزار درهم به سمرة بن جندب بدهد که او بگوید آیۀ »
در حقّ علی (ع) و آیۀ «1» صامِ 􀀀 ا فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِ 􀀀 ی م 􀀀 اللّ عَل
􀀀
ا وَ یُشْهِدُ هَ 􀀀 الدُّنْی
______________________________
شدید الخصومۀ لک و لأتباعک لعدوانه » : چنین آمده است « صامِ 􀀀 أَلَدُّ الْخِ » 1) آیۀ 202 از سورة البقره. در تفسیر جلالین بعد از کلمۀ )
اللّ علیه و سلّم، یحلف انه مؤمن به و محب له فیدنی مجلسه
􀀀
لک، و هو الاخنس بن شریق، کان منافقا حلو الکلام، للنبی صلّی ه
«.. اللّ فی ذلک. و مر بزرع و حمر لبعض المسلمین فاحرقه و عقرها لیلا
􀀀
فأکذبه ه
209
در بارة ابن ملجم نزول یافته است لیکن سمره نپذیرفته معاویه مبلغ را دو برابر «1» «.. اللّ
􀀀
ضاتِ هِ 􀀀 اءَ مَرْ 􀀀 النّ مَنْ یَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغ
􀀀
وَ مِنَ اسِ »
(دویست هزار) کرده باز هم نپذیرفته پس صد هزار دیگر بر آن افزوده و سیصد هزار درهم گفته لیکن سمره لجاج کرده و نپذیرفته
113 از 452
تا به بفرجام بمبلغ چهار صد هزار درهم میان ایشان موافقت بعمل آمده و سمره عبارتی چنانکه معاویه میخواسته ساخته و روایت
این اوراق چون براي غرضی دیگر تدوین میگردد استقصاء همۀ موارد عدم توجه معاویه و عمّال و ایادي او به امور «! کرده است
دینی و شئون فقهی در آنها زائد است.
کشتار و تاراج بسر بن ارطاة به فرمان معاویه در حجاز و یمن و کشتن او کودکان ابن عبّاس را در آخر زمان علیّ علیه السّلام و
ستمگریهاي زیاد بن ابیه و مروان و سمرة بن جندب و دیگر عمّال و حکّام معاویه که بزرگان اهل تسنن آنها را در کتب معتبرة خود
یاد کردهاند و ما هم بدانها اشاره کردیم اثبات منظور ما را کافی است با این همه به واقعۀ حجر بن عديّ که از بزرگان فقهاء و دین
تألیف «2» « الاصابۀ فی تمییز الصحابۀ » داران زمان خود بوده و یکی از آن موارد بسیار فراوان است در اینجا از کتاب
______________________________
و هو صهیب لما اذاه المشرکون هاجر إلی المدینۀ و ترك » : 1) آیۀ 206 از سوره البقره. در تفسیر جلالین در دنبال آیه آمده است )
«.. لهم ماله
الفقیه الحافظ » تألیف « الاستیعاب فی اسماء الاصحاب » 2) عین همین مطالب با اندکی اختلاف از لحاظ کم و زیادي در کتاب )
هم « اللّ بن محمد بن عاصم النمري القرطبی المالکی المولود سنۀ 363 ه- المتوفی سنۀ 463 ه
􀀀
المحدث ابی عمرو یوسف بن عبد ه
هست. مقدم بر هر دو، طبري قضیۀ قتل حجر را به تفصیل آورده است.
210
شیخ الاسلام امام الحفّاظ شهاب الدّین الفقیه المحدّث احمد بن علی بن محمد بن محمد بن علی الکنانی العسقلانی المعروف به ابن
را به پارسی بر میگردانم و کلام را در بارة بیان مظالم معاویه و عمّالش به آوردن « حجر المولود سنۀ 773 ه المتوفی سنه 582 ه. ق
خلاصۀ آن پایان میدهم:
211