گروه نرم افزاری آسمان






ترجمۀ مختصري از ائمۀ چهار مذهب



اشاره
پیشوایان فقهی اهل سنّت چنان بنظر میآید که مناسب، بلکه لازم است، براي زیادت اطلاع و بصیرت باحث از ادوار فقه و فاحص
در اوضاع و تحوّلات آن، که به وسیلۀ پیشوایان فقهی تحقّق یافته، آن پیشوایان بیشتر شناخته شوند پس در همین موضع در بارة هر
« ظاهري » یک از این امامان چهار گانه، که مؤسّس این چهار مذهب هستند، و هم در بارة داود بن علیّ ظاهري اصفهانی، که مذهب
را تأسیس کرده و از پیشوایان به نام بوده و هم در بارة محمّد بن جریر طبري مورّخ و مفسّر و دانشمند مشهور، که او نیز مذهبی
آن مذهب بشمار آمده شمّهاي بعنوان ترجمۀ حال آورده شود و زان پس از شاگردان و اصحاب بزرگ


خاصّ در فقه داشته، و امام
و به نام ایشان که مبیّن و مقوّم و مروّج این مذاهب بوده و مقامی شامخ در فقاهت بمذهب خود داشته و مبدأ تحقیق و مرجع تنقیح
مذهب و مصدر تألیف و افتاء و ملاذ و ملجأ پیروان شدهاند یادي به میان آید.
آورده و نقل شد، یعنی از لحاظ « نظرة تاریخیّۀ » پس در اینجا نخست ترجمهاي از پیشوایان چهار مذهب، بهمان ترتیب که در کتاب
تقدّم و تأخّر تاریخی، به قرار زیر یاد میگردد:
694
342 از 452
4- احمد حنبل 241 و بعد از آن ترجمۀ دو پیشواي دیگر، داود بن علیّ و ابن 3- شافعی 204 2- مالک 179 -1 ابو حنیفه 150
جریر طبري بهمان ترتیب تقدّم زمان وفات آورده میشود:
2- طبري 310 و آنگاه از مشاهیر اصحاب و شاگردان فقهی آن پیشوایان، به اختصار، یادي به میان میآید و در پایان -1 داود 290
این قسمت، بحث و گفتگو از چگونگی تحوّل و ادوار فقه بحسب آن چه در میان اهل سنّت پدید آمده و مذاهب مختلف را بوجود
آورده پایان مییابد و گفتگو و فحص از ادوار و شئون فقه در مذهب شیعه که مقصود اصلی و هدف اساسی از فراهم آوردن این
اللّ و عونه.
􀀀
اوراق است آغاز میگردد بمشیّۀ ه
695
پیشوایان چهار گانۀ اهل سنّت
150 - -1 ابو حنیفه 80 -
ابو اسحاق، که ابو حنیفه را در طیّ یاد کردن فقیهان تابعی طبقۀ چهارم از فقهاء کوفه آورده، باین مضمون گفته است:
اللّ بن ثعلبه به سال هشتاد ( 80 ) متولّد شده و در ماه رجب یا شعبان از
􀀀
ابو حنیفه نعمان بن ثابت بن زوطی بن ماه (رض) مولی تیم ه »
سال یک صد و پنجاه ( 150 )، به سنّ هشتاد سال، در گذشته است.
شافعی گفته است: »
مالک را پرسیدند: آیا ابو حنیفه را دیدهاي؟ پاسخ داده است: آري مردي را دیدم که اگر در بارة این ستون سخن میگفت تا ثابت
کند که آن از زر است از عهده برمیآمد و حجّت بپا میداشت.
باز هم شافعی (رض) گفته است: »
هر کس حدیث صحیح بخواهد باید از مالک بگیرد و کسی که جدل بخواهد بر او است که ابو حنیفه را ببیند و کسی که خواستار »
تفسیر باشد شایسته است از مقاتل ابن سلیمان فرا گیرد. و هم گفته است: هر کس بخواهد در فقه متبحّر و ماهر گردد او بر ابو حنیفه
عیال است.
اللّ بن ابی اوفی انصاري
􀀀
ابو حنیفه فقه را از حمّاد بن ابی سلیمان، راویۀ ابراهیم، گرفته و زمان چهار صحابی: انس بن مالک و عبد ه »
و ابو طفیل، عامر بن وائله و سهل بن سعد ساعدي را ادراك کرده و با گروهی از تابعان مانند شعبی، و نخعی
696
خطیب بغدادي در تاریخ خود (جلد « و علیّ بن حسین و جز اینان همزمان بوده، لیکن از هیچ کدام از آنان، علمی فرا- نگرفته است
13 ) ترجمۀ ابو حنیفه را تحت عناوین زیر همه را به اسناد، به تفصیل و تطویل (قریب صد ) آورده است:
-1 نام و نسب و مولد ابو حنیفه.
-2 ذکر خواستن ابن هبیره تصدّي قضا را از ابو حنیفه و امتناع وي از آن.
-3 آمدن ابو حنیفه ببغداد و مرگش در آنجا.
-4 صفت ابو حنیفه و ذکر سال ولادتش.
-5 ذکر خبر شروع ابو حنیفه بنظر در علم.
-6 مناقب ابو حنیفه.
-7 گفتههاي اشخاص در بارة فقاهت ابو حنیفه.
-8 سخنان در بارة عبادت و ورع ابو حنیفه.
343 از 452
-9 اقوال در جود و سماحت و حسن عهد ابو حنیفه.
-10 آن چه در بارة وفور عقل و فطانت و تلطّف او گفته شده.
ابو حنیفه گفته شده. « ایمان » -11 آن چه در بارة
-12 روایاتی که در بارة مخلوق بودن قرآن از ابو حنیفه حکایت شده.
-13 رأي ابو حنیفه در بارة خروج بر سلطان.
-14 اقوال و افعال شنیع و ناستوده که از ابو حنیفه حکایت شده.
-15 آن چه علماء در نکوهش و ذمّ راي ابو حنیفه و در تحذیر از او گفتهاند (این آخرین عنوان و طولانیترین آنها است که خطیب
آورده است).
از مطالبی که خطیب زیر هر یک از عناوین بالا آورده بهمان ترتیب که او آورده نمونه را چند فقره در این اوراق آورده میشود:
عنوان کرده و « النّعمان بن ثابت ابو حنیفۀ التّیمی امام اصحاب الرّأي و فقیه اهل العراق » : خطیب پس از این که ابو حنیفه را به عبارت
گفته است: انس بن مالک را
697
و حمّاد بن ابی سلیمان (تا شانزده تن که نام برده- از تابعان-) و غیر اینان «1» (از اصحاب) و عطاء بن ابی رباح و ابو اسحاق سبیعی
اللّ بن مبارك و وکیع بن جراح و ابو یوسف قاضی و محمد بن حسن شیبانی (تا
􀀀
را دیده و ابو یحیی حمّانی و هیثم ابن بشیر و عبد ه
چهارده تن که نام برده) و گروهی دیگر از او روایت کردهاند و اقوال مختلفی در نام و نام پدر و محلّ تولّد او (کابل و بابل و ترمذ
.«2» و انبار و نساء) نقل کرده به اسناد از نوة او، اسماعیل بن حمّاد بن ابی حنیفه، این مضمون را آورده است
آزاد و آزادة ایران هستم. به خدا سوگند هر گز ما بنده « ابناء » من اسماعیل پسر حمّاد پسر نعمان پسر ثابت پسر نعمان پسر مرزبان از »
نبودهایم. نیایم به سال هشتاد ولادت یافته و پدرش ثابت او را به نزد علیّ بن ابی طالب برده و او کودکی بوده پس علی در حق او و
نعمان بن مرزبان، « ذریّهاش دعا کرده و برکت خواسته و ما را امید است که خدا آن دعا را از علی (ع) در بارة ما اجابت کرده باشد
نوروزنا- یا- » پدر ثابت همان است که در روز نوروز یا مهرگان براي علی (ع) فالوذج (نوعی حلوا) برده و علی (ع) گفته است
آن چه در زیر عنوان دوم آورده بدین خلاصه است که: « مهرجونا کلّ یوم
ابن هبیره که از طرف مروان، آخرین خلیفۀ اموي، والی عراق بوده است
______________________________
بفتح السین المهملۀ و کسر الباء الموحدة و بعدها یاء معجمۀ باثنتین من تحتها ساکنۀ و فی آخرها عین مهملۀ، هذه النسبۀ إلی » (1)
سبیع و هو بطن من همدان و هو السبیع بن..
اللّ بن
􀀀
و بالکوفۀ محلۀ معروفۀ یقال لها السبیع لنزول هذه القبیلۀ فیها، و المشهور بهذه النسبۀ جماعۀ منهم ابو اسحاق عمرو بن عبد ه
«.. علی السبیعی ولد سنۀ تسع و عشرین فی خلافۀ عثمان. راي علیا و ابن عباس و.. من الصحابۀ.. مات سنۀ سبع و عشرین و مائۀ
(اللباب)
و معروف هم همین بوده «.. ابو حنیفۀ نعمان بن ثابت بن زوطی » 2) خطیب از قول عمر بن حماد بن ابو حنیفه نسبت را چنین آورده )
یاد کردهاند. « ماه » است و زوطی را پسر
698
را به پذیرد و او نپذیرفته پس امر کرده است ده روز هر روز ده تازیانه («1» ابو حنیفه را خواسته که شغل قضا (یا تصدّي بیت المال
بر او زدهاند که به پذیرد باز هم سر باز زده و امتناع کرده است.
344 از 452
برخی هم گفتهاند: ابو جعفر، منصور، او را از کوفه ببغداد خواسته تا بکار قضا بپردازد و او امتناع ورزیده است.
آن چه در زیر عنوان سیّم آورده خلاصهاش اینست که:
ابو جعفر، منصور، خلیفۀ عباسی، او را ببغداد احضار کرده تا شغل قضا را عهدهدار شود و او امتناع کرده خلیفه سوگند یاد کرده که »
باید به پذیرد او سوگند یاد کرده که نمیکند خلیفه دوباره سوگند یاد کرده که باید به پذیرد او باز هم سوگند یاد کرده که
نمیپذیرد. ربیع، حاجب خلیفه، که آنجا ایستاده بوده، ابو حنیفه را گفته است: مگر نمیبینی خلیفه سوگند یاد میکند؟ گفته است:
خلیفه بر دادن کفّارة سوگندهاي خود از من بر کفّاره دادن تواناتر است و نپذیرفته پس خلیفه او را به زندان افکنده است.
بعد از چند روز او را خواسته باز هم خلیفه را جواب ردّ داده و گفته: من قضا را صالح نیستم. خلیفه گفته: دروغ میگویی. ابو »
حنیفه گفته است: خلیفه خود به سود من حکم داد و ناصالح بودن مرا براي این شغل تصدیق کرد. چه اگر من چنانکه خلیفه گفت
دروغ گو باشم قضا را صالح نیستم، و اگر راست میگویم و صلاحیت ندارم باز هم صالح نیستم.
خلیفه دستور داده دوباره او را به زندان برگرداندهاند و در زندان مرده است و به قولی بعد از مباحثۀ با منصور و تهدید منصور او را »
به تازیانه زدن، پذیرفته و دو روز هم متصدّي این شغل شده و در روز سیم که مردي مسگر ترافع را با دیگري به نزد او آمده و
موضوع مرافعه دو درهم و چهار دانگ بوده و مسگر را سوگند لازم افتاده ابو حنیفه
______________________________
و اراده سلطاننا ..» :(- 1) خطیب از قول حکم بن هشام ثقفی در طی تعریف از ابو حنیفه چنین آورده است (جلد 13 - 351 )
« اللّ
􀀀
علی ان یتولی مفاتیح خزائنه او یضرب ظهره فاختار عذابهم علی عذاب ه
699
دفن شده « مقام خیزران » داده و بعد از آن مریض شده و پس از شش روز در گذشته و در « مدّعی » را به « مدّعی به » از جیب خود
.« است
برخی هم گفتهاند منصور او را براي تصدّي کاري غیر از قضاء احضار کرده بوده است. چنانکه برخی گفتهاند پس از این که ببغداد
آورده شده پانزده روز زنده بوده و به او زهر خوراندهاند و در سال یک صد و پنجاه ( 150 ) به سن هفتاد سالگی مرده است.
خلاصۀ آن چه زیر عنوان چهارم آورده چنین است:
ابو حنیفه خوشرو، خوش جامه، خوشبو، خوش محضر، با کرم بوده و با برادران و یاران به مواسات رفتار میکرده، مردي چهار شانه،
میانه اندام، گفتارش از همه بهتر و آهنگش از همه شیرینتر و بخواست خود از همه آگاهتر بوده. عمر بن حمّاد، نوة ابو حنیفه در
وصف نیاي خود گفته است:
همانا او بلند بالا، گندم گون، خوش هیئت، خوش لباس بود و عطر بسیار بکار میبرد چنانکه هنگامی که از خانه بیرون میآمد
از داود بن علیّه نقل شده که سال ولادت ابو حنیفه را سال « پیش از این که دیده شود از بوي خوشی که میداشت شناخته میشد
شصت و یک ( 61 ) دانسته و مرگ او را در سال یک صد و پنجاه ( 150 ) و بیشتر سال ولادتش را هشتاد ( 80 ) و همه وفاتش را به
سال یک صد و پنجاه دانستهاند.
در زیر عنوان پنجم خلاصۀ سخن خطیب چنین است:
ابو حنیفه گفته است:
چون خواستم راه تحصیل علم پیش گیرم علوم را بنظر میآوردم و از عواقب و نتائج یکایک میپرسیدم. برخی میگفتند: قرآن »
بیاموزم.
پرسیدم هر گاه قرآن بیاموزم و آن را حافظ شوم چه بهره و عاقبتی خواهد داشت؟ »
345 از 452
پاسخ دادند: در مسجد مینشینی و کودکان و نوباوگان از تو قرآن میآموزند و زمانی دراز نمیگذرد که در میان ایشان کسی بر
میخیزد که از تو حافظتر (یا با تو برابر) است پس ریاست تو از میان میرود.
700
گفتم: اگر حدیث بشنوم و بنویسم بدان حدّ که در جهان کسی بیشتر از من حدیث حفظ نداشته باشد؟ »
گفتند: چون پیر و ضعیف گردي و حدیث گویی و جوانان و کودکان دورت را بگیرند ایمن از این نخواهی بود که اشتباهی کنی »
و غلطی گویی پس ترا به دروغگویی نسبت دهند و ننگی براي تو و اعقابت باشد.
گفتم: مرا باین علم هم نیازي نیست. »
آنگاه با خود گفتم: علم نحو را فرا میگیرم. پس، از پایان فرا گرفتن نحو و عربیّت پرسیدم.
گفتند: معلّم میشوي و مینشینی و درس میگویی و حد اکثر استفادهات، دو یا سه دینار خواهد بود. »
گفتم: این علم را هم عاقبتی مطلوب نیست. »
باز گفتم: از شعر اگر دنبال کنم به طوري که کسی از من شاعرتر یافت نشود چه خواهد شد؟ »
پاسخ گفتند: که کسی را مدح میکنی به تو چیزي میبخشد یامر کوبی میدهد یا خلعتی ارزانی میدارد و اگر به تو چیزي ندهد »
و از صله و جائزه محرومت دارد او را هجو میکنی پس به قذف محصّنات و هتک محترمات کشانده میشوي.
گفتم: این نیز سودي ندارد و نیازي بر نمیآورد. »
گفتم: اگر علم کلام را دنبال کنم عاقبت چه خواهد بود؟ »
گفتند: کسی که این علم را فرا گیرد، سخنان زشت مردم به او توجّه مییابد و زندیق خوانده میشود پس اگر گرفتار مردم شوي »
ترا میکشند و اگر از دست ایشان جان بدر بري هماره، مورد سرزنش و نکوهش خواهی بود.
گفتم: اگر فقه بیاموزم؟ »
گفتند: مردم از تو سؤالات خواهند کرد و فتوي خواهی داد و کار قضا را به تو خواهند داد گر چه هنوز جوان باشی. »
701
گفتم پس در همۀ علوم، علمی سودمندتر از فقه نیست پس آن را ملازم شدم و آموختم. »
ابو حنیفه در آغاز کار خود علم نحو را میخواسته و در آن بکار قیاس پرداخته و میخواسته است استاد فن گردد لیکن قیاس او
فسادش نمایان بوده فی المثل میگفته است: قلب و قلوب و کلب و کلوب. به او میگفتهاند: کلب و کلاب است نه کلوب.
پس آن علم را واگذاشته و علم فقه را برگزیده و به قیاس دست یازیده و از علم به خوبی بهرهمند گردیده است.
باري از ابو حنیفه پرسیده شده که هر گاه کسی سر مرد دیگري را با سنگ بشکند حکم آن چیست؟ پاسخ داده: خطا است و بر او
و میگفته است: مردم را چه شده که آیۀ از سورة یوسف « لو انّه حتّی یرمیه بأبا قیس! لم یکن علیه شیء » چیزي نیست به طوري که
پرسیدهاند: درست آن چه گونه است؟ گفته است: « انِهِ 􀀀 امٌ تُرْزَق 􀀀 ما طَع 􀀀 ا یَأْتِیکُ 􀀀ل» : را غلط قرائت میکنند؟ گفتهاند: کدام آیه؟ گفته است
من علم کلام را فرا گرفتم و در آن به مقامی والا و قابل اشاره رسیدم و نزدیک » : از ابو حنیفه نقل شده که گفته است !« ترزقانه »
حلقۀ درس حماد بن ابی سلیمان مینشستم. روزي زنی آمد و از من راجع بطلاق سنّت، سؤالی کرد و من جواب را ندانستم از او
خواستم حمّاد را از مسأله بپرسد و پاسخ را براي من بیاورد او مسأله را پاسخ داده و زن مرا از آن خبر داد من با خود گفتم: مرا بعلم
کلام نیازي نیست پس به حلقۀ حمّاد نشستم و از او میشنیدم و گفتههایش را حفظ میکردم و چون فردا درس را بازگو میکرد
شاگردان غلط حفظ میکردند و من درست. حمّاد گفت: کسی جز ابو حنیفه نباید در صدر حلقه و در برابر من بنشیند. ده سال حال
بدین منوال گذشت حبّ ریاست بر من چیره شد گفتم از درس حمّاد کناره گیرم و براي خود مجلس درسی (حلقه) تشکیل دهم.
346 از 452
پس روزي به هنگام عشاء باین قصد از خانه بیرون رفتم چون بمسجد رسیدم و او را در مجلس خودش دیدم خوشم نیامد که از او
کناره گیرم پس رفتم و در آن حلقه نشستم قضا را در آن شب خبر مرگ یکی از خویشاوندان حمّاد بوي رسید که در بصره مرده و
مالی
702
به جا گذاشته و وارثی جز حمّاد ندارد حمّاد مرا گفت: به جاي وي بنشینم. اندکی از رفتن او گذشت که مسائلی بر من وارد شد که
از حمّاد نشنیده بودم پس آنها را پاسخ میگفتم و پاسخ را مینوشتم دو ماه بر این وضع گذشت و حمّاد برگشت مسائل مزبوره را
که در حدود شصت مسأله بود، بر وي عرضه داشتم در چهل مسأله مرا موافق بود و در بیست مسأله مخالف پس با خود سوگند یاد
کردم که تا او زنده است از او جدا نشوم و با او بودم و از او استفاده کردم تا در گذشت (هیجده سال از حماد استفاده کرده).
خلاصۀ آن چه در زیر عنوان ششم به اسناد آورده نخست حدیثی است از ابو هریره از پیغمبر (ص) که ابو حنیفه را به نام نعمان و
آنگاه اقوالی از « قلت: و هو حدیث موضوع » : خطیب خود گفته است .« هو سراج أمّتی » کنیۀ ابو حنیفه یاد کرده و سه بار گفته است
اللّ مبارك که
􀀀
اللّ بن مبارك و ابو بکر بن عیاش و جز اینان در بارة منقبت ابو حنیفه آورده از جمله عبد ه
􀀀
دیگران: ابن عیینه و عبد ه
اللّ با تندي گفته است:
􀀀
عبد ه «؟ فی الشّرّ یا ابا عبد الرّحمن او فی الخیر » : پس کسی پرسیده است ««1» کان ابو حنیفۀ آیۀ » گفته است
.« وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ آیَۀً » پس این آیه را تلاوت کرده « یقال: غایۀ فی الشّر و آیۀ، فی الخیر »
در زیر عنوان هفتم که نسبت به عناوین سابق تفصیلی بیشتر داده شده، سخنانی در بارة فقاهت ابو حنیفه از اشخاصی زیاد مانند
اللّ بن مبارك و مسعر بن کدام و معمر و ابو جعفر رازي و فضیل بن عیاض و ابو یوسف و سفیان
􀀀
مالک بن انس و ابن جریج و عبد ه
بن عیینه و محمّد بن کثیر و شافعی و دیگر کسانی از این قبیل به اسناد آورده که برخی از آنها ابو حنیفه را از لحاظ علمی به اعتبار
خودش، و فی حدّ نفسه، معرّفی میکند و برخی به اعتبار مقایسهاش با علماء دیگر از قبیل ثوري و بصري.
از قبیل قسم اوّل: نقل از شافعی است که گفته است:
______________________________
بر ابو حنیفه باب اطلاق آن بصورت مضاف، بر علماء فقه در زمانهاي بعد افتتاح شده باشد. « آیه » 1) شاید از اطلاق کلمۀ )
703
از مالک بن انس پرسیده شد که ابو حنیفه را دیدهاي؟ مالک گفت: آري، مردي را دیدم که اگر با تو بخواهد در بارة این ستون »
.« سخن گوید و ثابت کند که از زر است از عهده بر میآید و حجّت بر آن اقامه میکند
اللّ بن مبارك است که:
􀀀
و گفتۀ عبد ه
من عابدترین و پارساترین و داناترین و فقهیترین مردم را دیدهام امّا اعبد ایشان عبد العزیز بن رواد و اورع آنان فضیل بن عیاض، و »
.« اعلم، سفیان ثوري و افقه مردم، ابو حنیفه است
اللّ مبارك باین مضمون
􀀀
و از قبیل قسم دوم است آن چه از عبد ه « النّاس عیال علی ابی حنیفۀ فی الفقه » و هم گفتۀ شافعی است
آورده است:
شناخته باشد و نظر و رأي در آن، مورد نیاز باشد پس رأي از آن مالک و سفیان و ابو حنیفه است و ابو حنیفه احسن و « اثر » هر گاه »
و آن چه از ابن داود آورده که گفته است: « ادقّ ایشان است در فطانت و عمیقتر است در فقاهت پس افقه این سه، ابو حنیفه است
و از خود ابو حنیفه آورده که « اذا اردت الآثار- او قال: الحدیث، و احسبه قال: و الورع- فسفیان و اذا اردت تلک الدّقائق فأبو حنیفۀ »
نضر بن محمّد گفته است: « یا اهل البصرة أنتم اورع منّا و نحن افقه منکم » : یحیی بن ربان گفته است
قتاده به کوفه وارد شد و به خانه ابو برده فرود آمد روزي از خانه بیرون شد گروهی زیاد دورش را گرفته بودند. گفت: »
347 از 452
سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست امروز هیچ کس از من چیزي نخواهد پرسید مگر این که پاسخ او را بگویم. پس ابو حنیفه
بپا خاست و گفت: یا ابا الخطّاب چه میگویی در بارة مردي که سالها از زن خود غائب شده و زن گمان برده که شوهرش مرده
پس شوهري دیگر گرفته در این میان شوهر اول برگشته در بارة مهر آن زن
704
چه میگویی؟ آنگاه به یارانش گفته است: اگر حدیثی را روایت کند دروغ میگوید و اگر بنظر و رأي خود پاسخی دهد خطا
میکند.
قتاده گفته است: راستی چنین مسألهاي واقع شده؟ ابو حنیفه گفته است: نه.
قتاده گفت: پس چرا چیزي را که وقوع نیافته از من میپرسی؟
ابو حنیفه پاسخ داد: ما پیش از این که بلاء در رسد خود را براي آن آماده میسازیم تا هنگامی که پیش آید دخول در آن و خروج
از آن را بدانیم.
باز ابو حنیفه بپا خاست و « قتاده گفت: سوگند به خدا من در بارة حلال و حرام چیزي به شما نخواهم گفت مرا از تفسیر بپرسید
آیهاي را پرسید و اشکالی کرد و قتاده پاسخ نتوانست و سوگند یاد کرد که از تفسیر هم به آنان حدیث نگوید و گفت: مرا از
مسائل مختلف فیه میان علما بپرسید این بار هم ابو حنیفه بپا خاست و پرسید: آیا تو مؤمن هستی؟ پاسخ داد: آري. در این باره هم
ابو حنیفه بر قتاده اشکالی کرد که او پاسخ نتوانست پس بحال خشم برخاست به خانه رفت و سوگند یاد کرد که هیچ ایشان را
.«1» حدیثی نگوید
ابو یوسف، شاگرد ابو حنیفه مریض شده ابو حنیفه به هنگام عیادت ابو یوسف، که بیماري او زیاد سخت بوده، استرجاع کرده و این
جمله را گفته است: آرزو داشتم که بعد از من تو براي مسلمین بمانی و اگر تو بمیري علمی زیاد با تو خواهد مرد چون ابو یوسف
بهبودي یافته این گفتۀ ابو حنیفه را بوي باز گفتهاند. او مقام خود را بالا دانسته و مردم هم بوي توجّه پیدا کرده پس خود مجلس
فقهی تشکیل داده و به تدریس نشسته و به درس ابو حنیفه نرفته ابو حنیفه سبب غیبت او را از شاگردان پرسیده گفتهاند: او خود
مجلس درسی فقهی دارد و به تدریس نشسته.
ابو حنیفه مردي را که شایسته میدانسته گفته است: به مجلس یعقوب، ابو یوسف، برو
______________________________
« الاستیعاب » تألیف ابو عمرو صاحب « الانتقاء » جزء 16 188 ) بنقل از 156 کتاب ) « الغدیر » 1) این قضیه در کتاب )
بروایت از موسی بن هارون حمال نیز با اندك اختلافی، در برخی از کلمات، هم آورده شده است.
705
هر گاه کسی جامه به گازر برد که آن را به یک درهم گازري کند پس از چند روز که براي گرفتن جامه » : و از او بپرس که
مراجعه کند گازر انکار کند پس از چند روز دیگر که دوباره از او جامۀ خود را بخواهد جامه را گازري کرده به او پس دهد آیا او
را مزد گازري کردن هست یا نه؟ پس اگر یعقوب گفت: او را اجرت هست. بگو خطا کردي و اگر بگوید: نیست. باز هم بگو خطا
کردي.
آن مرد به نزد یعقوب رفت و مسأله را پرسید. ابو یوسف گفت: او را اجرت باید داده شود. گفت خطا کردي! ابو یوسف ساعتی به
اندیشه فرو رفت و آنگاه گفت:
اجرت ندارد. باز گفت: خطا کردي.
ابو یوسف بر فور از جا برخاست و به نزد ابو حنیفه شتافت. ابو حنیفه گفت: ترا به این جا نیاورده مگر مسأله گازري. گفت: آري
348 از 452
چنین است.
اللّ ! کسی مجلسی درست کرده که در دین خدا سخن گوید و نشسته تا مردم را فتوي دهد و این است
􀀀
پس ابو حنیفه گفت: سبحان ه
مقدار علم او که نمیتواند یک مسأله از مسائل اجاره را جواب دهد.
ابو یوسف درخواست کرد که مسأله را بوي بیاموزد.
ابو حنیفه گفت: اگر جامه را بعد از غصب، گازري کرده او را مزدي نیست چه او جامه را براي خود شسته و اگر پیش از غصب
«.. بوده او را اجرت هست چه این کار را براي صاحب جامه انجام داده است
از حسن بن زیاد لؤلؤي نقل کرده که:
یا ابن » زنی دیوانه به نام امّ عمران در کناسۀ کوفه نشسته میبوده مردي از آنجا گذشته و با آن زن سخن گفته پس زن، او را »
خوانده قضا را ابن ابی لیلی، قاضی، آنجا بوده و این کلام را شنیده و دستور احضار آن زن را بمسجد داده و چون حاضر « الزّانیین
شده دو حدّ بر وي اجراء کرده یکی براي پدر و دیگري براي مادر آن مرد.
چون این قضیه به ابو حنیفه برده شده گفته است: ابن ابی لیلی در این کار شش خطا کرده: حدّ را در مسجد جاري ساخته با این که
حدود نباید در مساجد اقامه شود،
706
زن را ایستاده حدّ زده با این که زنان را نشسته باید حدّ زده شود، براي پدر یک حدّ و براي مادر حدّي دیگر زده با این که اگر
کسی چندین تن را با هم قذف کند یک حدّ دارد، و میان دو حدّ جمع کرده با این که باید میان آنها فاصله میداد تا رنج حدّ
نخست تخفیف یابد، و دیوانه را حدّ زده با این که بر دیوانه حدّي نیست، و براي پدر و مادر که حاضر نبوده، و ادّعایی بر زن
نکردهاند حدّ جاري کرده است.
ابن ابی لیلی چون از گفتۀ ابو حنیفه آگاه شده شکایت او را به امیر برده است و ابو حنیفه از فتوي ممنوع و محجور گردیده و مدتی »
«.. بر این حال بوده تا این که
« کان یحیی اللّیل بقراءة القرآن فی رکعۀ!! ثلاثین سنۀ » در زیر عنوان هشتم کثرت عبادت و نماز خواندن او را آورده و نقل کرده که
صلّی ابو حنیفۀ فی ما حفظ علیه صلاة الفجر بوضوء صلاة العشاء أربعین سنۀ فکان عامّۀ » و باز به اسناد از اسد ابن عمر آورده که
«.. اللّیل یقرأ جمیع القرآن فی رکعۀ واحدة
ابو یوسف گفته است با ابو حنیفه میرفتیم. مردي به دیگري گفت: این ابو حنیفه است که شبها را احیاء میدارد و نمیخوابد ابو
«.. اللّ لا یتحدّث عنّی بما لا افعل، فکان یحیی اللّیل
􀀀
و ه » : حنیفه چون این سخن بشنید گفت
در زیر عنوان نهم مطالبی از معاملات ابو حنیفۀ و جمع ارباح آنها و تفریق ارباح در حوائج اشیاخ محدّثین و اقوات و کسوه و دیگر
حوائج ایشان آورده و در ذیل آن، حکایت همسایۀ کفشدوز را که باین خلاصه است نقل کرده:
مردي کفشگر در کوفه، ابو حنیفه را همسایه بود. همۀ روز را کار میکرد و چون شب میشد گوشت یا ماهی میگرفت و آن را »
میپخت یا بریان میکرد و به میگساري میپرداخت و چون سرش از باده گرم میشد به آواز میخواند:
«1» اضاعونی و أيّ فتی اضاعوا لیوم کریهۀ و سداد ثغر
______________________________
اما سداد القارورة و سداد الثغر بالکسر لا غیر و اما قولهم: فیه سداد من عوز و أصیبت به سدادا من عیش ما تسد به الخلۀ بفتح ..» (1)
صراح اللغۀ) براي چگونگی ضبط این کلمه حکایتی میان مأمون خلیفۀ عباسی و میان نضر بن ) «.. السین و کسرها و الکسر افصح
شمیل رخ داده که ابن خلکان و دمیري و دیگران آن را آوردهاند در آن شکایت، نضر بحدیث علی (ع) از پیغمبر (ص) باین عبارت
349 از 452
که آن را بکسر خوانده استناد کرده است. « اذا تزوج الرجل، المرأة لدینها و جمالها فهو سداد من عوز »
707
پیوسته این آواز را میداشت تا خواب بر وي چیره میشد و میخوابید.
ابو حنیفه که در خانۀ خود به نماز میبود این آواز را میشنید.
شبی چند گذشت که ابو حنیفه آوازي نشنید پرسید چه پیش آمده؟ گفتند:
چند شب است عسس آن مرد را گرفته و به زندان افکنده است.
ابو حنیفه بامداد فردا بر استر خویش سوار شد و از امیر کوفه اذن ملاقات خواست و امیر احترام او را دستور داد و چون بر او در آمد
خود نیز سخت گرامیش داشت و حاجت را پرسید. ابو حنیفه گرفتاري همسایه را گفت و آزادي او را خواست امیر فرمود به احترام
ابو حنیفه همۀ کسانی را که آن شب به زندان افتادهاند رها سازند. چنین کردند ابو حنیفه سوار شد و بر گشت و کفشدوز هم پیاده
روانه شد.
جوان همسایه پاسخ داد: نه بلکه حفظ کردي و «؟ یا فتی أضعناك » : ابو حنیفه چون به منزل رسید به نزد همسایه رفت و گفت
مراعات نمودي خدایت براي این حفظ جوار و رعایت حق همسایه، پاداش نیک دهاد. آنگاه جوان توبه کرد و به گذشته باز
« ادرکت النّاس فما رأیت احدا اعقل.. من ابی حنیفۀ » در زیر عنوان دهم از اشخاصی مانند سفیان ثوري سخنانی از این قبیل « نگشت
آورده و حکایاتی هم مناسب با این عنوان نقل کرده است از جمله:
منصور، خلیفۀ عباسی، ابو حنیفه را خواسته ربیع، حاجب منصور، که با ابو حنیفه دشمنی میداشته گفته است ابو حنیفه با جدّت، »
اللّ بن عباس، مخالفت میکند چه او گفته است: هر گاه کسی سوگندي یاد کند و پس از یکی دو روز استثناء
􀀀
عبد ه
708
بر آن وارد سازد جائز است و ابو حنیفه میگوید: استثناء باید به سوگند متّصل باشد و گر نه جائز نیست. ابو حنیفه گفت: یا امیر
المؤمنین ربیع را گمان چنان است که ترا بر گردن سپاهیانت بیعتی نیست چه ایشان سوگند یاد میکنند و چون به خانۀ خود باز
میگردند استثناء بر آن وارد میآورند پس سوگندهاي آنان باطل میگردد. منصور خندید و ربیع را گفت: متعرّض ابو حنیفه مشو.
چون ابو حنیفه بیرون شد ربیع، وي را گفت: میخواستی خون مرا بریزي؟
« ایمان » در زیر عنوان یازدهم راجع به « گفت: نه، تو ریختن خون مرا آهنگ کرده بودي لیکن من هم تو و هم خودم را نجات دادم
سخنانی زیاد از این قبیل آورده: « جهمی بودن ابو حنیفه » و « خلق قرآن » و « ارجاء » و
مردي در مسجد الحرام از ابو حنیفه پرسیده است که اگر بگوید شهادت میدهم که کعبه حق است لیکن نمیدانم کعبه همین خانۀ »
أ کان ابو » و از این قبیل که از ابو یوسف پرسیده شده است « مؤمن حقّا » مکه است یا جایی دیگر؟ ابو حنیفه پاسخ داده است که
پس ابو یوسف را پرسیدهاند « نعم » در جواب باز هم گفته است « أ کان جهمیّا » باز سؤال شده « نعم » جواب داده است «؟ حنیفۀ مرجئا
در پاسخ گفته است: «؟ فاین أنت منه »
خطیب گفته است: ما را در این شکی نیست که « انّما کان ابو حنیفۀ مدرّسا فما کان من قوله حسنا قبلناه و ما کان قبیحا ترکناه علیه »
« قدر » است و هم در خلق افعال با ایشان مخالف است چه او اثبات « مرجی » با معتزله مخالف است چه ابو حنیفه « وعید » ابو حنیفه در
میکند.
و باز این مضمون را گفته است:
و امّا قول بخلق قرآن، گفته شده است که ابو حنیفه را این مذهب نبوده لیکن مشهور اینست که او این را میگفته و توبه داده شده »
است.. ابو یوسف گفته است
350 از 452
709
سخنانی زیاد هم در زیر عنوان دوازدهم !« من قال القرآن مخلوق فهو کافر » : شش ماه با ابو حنیفه مناظره کردم تا در آخر گفت »
آورده که ابو حنیفه قرآن را مخلوق دانسته و حتی به اسناد نقل کرده که سلمۀ بن عمرو قاضی بر منبر گفته است:
اللّ قاضی کوفه نقل کرده که گفته است:
􀀀
و از شریک بن عبد ه « اللّ ابا حنیفۀ فانّه اوّل من زعم انّ القرآن مخلوق
􀀀
لا رحم ه »
و از سفیان ثوري که گفته است: « انّ ابا حنیفۀ استتیب من الزّندقۀ مرّتین »
و باین مفاد (استتابۀ از زندقه- یا کفر- یک بار و دو بار) از اشخاص زیاد نقل کرده است. « استتبت ابا حنیفۀ من الکفر مرّتین »
اللّ بن مبارك و ابو اسحاق فزاري و ابو عوانه و سفیان ثوري و
􀀀
و در زیر عنوان سیزدهم به اسناد از اوزاعی (از طرق مختلف) و عبد ه
کان ابو حنیفۀ » میداشته آورده است. ابو عوانه میگفته است « راي به سیف » و « رأي به خروج » ابو یوسف این مفاد را که ابو حنیفه
.« مرجئا یري السّیف
ابو اسحاق فزاري این مضمون را گفته است:
اللّ طالبی خروج کرده بود بمن رسید به کوفه رفتم گفته شد که او پیش از خروج
􀀀
از عراق خبر مرگ برادرم که با ابراهیم بن عبد ه »
و کشته شدن، با سفیان ثوري و ابو حنیفه مشاوره کرده نزد سفیان رفتم و از او پرسیدم که برادرم از او استفتاء کرده؟
گفت: آري نزد من آمد و از من فتوي خواست. گفتم: تو چه فتوي دادي؟ پاسخ داد بوي گفتم: من نه ترا به خروج میگویم و نه از
آن نهیت میکنم.
پس به نزد ابو حنیفه رفتم و گفتم شنیدهام برادرم ترا استفتاء کرده گفت: آري گفتم: او را چه فتوي دادي؟ گفت: به خروج، فتوي »
دادم. من به او رو کردم و گفتم:
سعید بن «! گفت: راي من اینست. من حدیثی از پیغمبر (ص) در ردّ این راي خواندم گفت: این خرافه است « اللّ خیرا
􀀀
لا جزاك ه »
به قاضی القضاة ابو یوسف گفتم: اهل خراسان میگویند » : سالم گفته است
710
من گفتم: پس تو چرا چنین به او پیوستهاي؟ « و یري السّیف ایضا » ابو حنیفه جهمی مرجئ است. او بمن گفت: راست میگویند
در زیر عنوان چهاردهم اقوالی که « گفت: ما نزد او میرفتیم و او بما فقه درس میداد و ما او را در دین خود تقلید نمیکردیم
حاکی است از بیاعتنایی ابو حنیفه به اخبار و آثار و جرأت و جسارت او بر مخالفت احادیث و اقاویل پیغمبر (ص) به اسناد از
کسانی مانند یوسف بن اسباط و ابو اسحاق فزاري و علی بن عاصم و بشر بن مفضّل و عبد الوارث و یحیی بن آدم و سفیان بن عیینه
و وکیع و حماد بن سلمۀ و ابو عوانه و اضراب اینان آورده. «1» و فضل بن موسی سینانی
از جمله، در زیر این عنوان، به اسناد از یوسف بن اسباط، این مضمون را نقل کرده است:
و ابو « للفرس سهمان و للرّجل سهم » ابو حنیفه چهار صد حدیث را- یا بیشتر- بر پیغمبر ردّ کرده که از آن جمله پیغمبر (ص) گفته »
حنیفه گفته است: من سهم بهیمه را بیشتر از سهم مؤمن قرار نمیدهم! و از آن جمله پیغمبر و اصحابش بدنهها را اشعار کردهاند و
و پیغمبر (ص) گفته است: « الإشعار مثلۀ » ابو حنیفه گفته است
و پیغمبر (ص) هر گاه میخواست به سفري بیرون رود « اذا وجب البیع فلا خیار » : و ابو حنیفه گفته است « البیّعان بالخیار ما لم یفترقا »
میان زنان خود قرعه
______________________________
سینانی را بکسر سین مهمله و سکون یاء آخر حروف و نونی پیش از الف و نونی دیگر بعد از آن ضبط « اللباب » 1) ابن اثیر در )
اللّ فضل بن موسی را مشهور و منسوب بدانجا آورده و گفته است:
􀀀
از دیههاي مرو گفته و ابو عبد ه « سینان » کرده و این نسبت را به
351 از 452
اللّ مبارك است. از اعمش و ابو حنیفه روایت دارد و اسحاق بن راهویه از او روایت میکند. فضل
􀀀
فضل در سن و علم از اقران عبد ه
به سال یک صد و پنجاه ( 150 ) ولادت و به سال یک صد و نود و یک ( 191 ) یا نود و دو وفات یافته است. ابن اثیر قضیهاي در بارة
.« آورده که عبرت را مراجعه به آن بیجا نیست « راما شاه » انتقال فضل از سینان بدیه دیگري به نام
711
.« القرعۀ قمار » میافکند اصحاب هم چنین میکردند و ابو حنیفه گفته است
بشر بن مف ّ ض ل «؟ و هم ابو حنیفه گفته است: لو ادرکنی النّبیّ (ص) و ادرکته لأخذ بکثیر من قولی!! و هل الدّین الّا الرّأي الحسن »
عبد « هذا رجز » : گفت « البیّعان بالخیار ما لم یتفرّقا » : گفته است: ابو حنیفه را از نافع از ابن عمر حدیث کردم که پیغمبر گفته است
الوارث گفته است: در مکّه بودم ابو حنیفه هم آنجا بود نزد او رفتم نفري چند نزد او بودند مردي چیزي پرسید ابو حنیفه پاسخ داد:
آن مرد گفت: پس روایت عمر بن خطاب چیست؟ ابو حنیفه گفت: آن گفتۀ شیطان است. من به تعجب گفتم:
اللّ !. مردي بمن گفت: از این گفته تعجب میکنی همانا از این پیش مردي آمد و مسألهاي پرسید و چون پاسخ شنید روایتی
􀀀
سبحان ه
یحیی بن آدم گفته است: بر ابو حنیفه این « هذا سجع » : حدیث کرد و ابو حنیفه را گفت: با این روایت پیغمبر چه میگویی؟ گفت
سفیان بن عیینه این مضمون را گفته است: « لتتوضّأ مرّتین حتّی تستکمل الایمان » : را خواندند. گفت « الوضوء نصف الإیمان » حدیث
هیچ کس را از ابو حنیفه بر خدا جریتر ندیدم: روزي مردي از اهل خراسان نزد او آمد و گفت: صد هزار مسأله آوردهام که
میخواهم آنها را از تو بپرسم. گفت بیاور.
آیا کسی با جراتتر از این شنیدهاید؟! عطاء بن سائب برایم گفت که: ابن ابی لیلی میگفت یک صد و بیست تن صحابی را از
انصار ادراك کردم که اگر یکی از ایشان را مسألهاي میپرسیدند به دیگري حوالت میداد و او به دیگري و همین گونه تا بأوّل باز
میگشت و اگر یک کدام از ایشان پاسخی میداد با ترس و لرز میبود و این- ابو حنیفه- میگوید: صد هزار مسأله را بیاور! آیا
کسی را جریتر از او شنیدهاید؟.
خطیب به اسناد از محمّد بن زید واسطی آورده که دو شعر زیر را از احمد بن معذّل انشاء کرده است:
712
ان کنت کاذبۀ الّذي حدّثتنی فعلیک اثم ابی حنیفۀ أو زفر
المائلین إلی القیاس تعمّدا و الرّاغبین عن التّمسّک بالخبر
ابو حنیفه و تحذیر از آن گفتهاند) که آخرین عناوین و شاید مفصّلترین آنها است « رأي » در زیر عنوان پانزدهم (آن چه علماء در ذمّ
اللّ و
􀀀
باز هم از سفیان ثوري و مالک بن انس و شافعی و احمد بن حنبل و سفیان بن عیینه و محمد بن سلمۀ و شریک بن عبد ه
اللّ بن مبارك و قیس بن ربیع و حتی خود ابو حنیفه و گروهی دیگر از علماء در مذمّت
􀀀
اوزاعی و ابن عون و ابو عوانه و زفر و عبد ه
از ابو حنیفه و انتقاد از او به طرقی متعدّد و به عبارات و بلکه مفادهاي مختلف آورده است.
قسمتی از آنها باین مفاد است. که:
سفیان ثوري پس از این سخن « در بصره پیدا شدند «1» این امر- امر دین- مستقیم بود تا ابو حنیفه در کوفه و ربیعه در مدینه و بتّی »
گفته است علّت آن را در سخن عروة بن زبیر یافتیم که گفت:
را بکار بستند پس گمراه شدند « راي » امر بنی اسرائیل پیوسته معتدل و مستقیم میبود تا در میان آنان ابناء سبایاي امم پدید شدند و »
و بتی، ابن سبی و ابو حنیفه هم ابن سبی است پس دانستیم « ابن سبی » سفیان گفت: چون نظر افکندیم دیدیم ربیعه « و گمراه کردند
قسمتی دیگر بمفاد این است که آراء ابو حنیفه چون شیطانی و دجّال بوده با این که « که این پریشانی در کار دین از آن جهت است
به شهرهاي دیگر راه یافته به مدینه سرایت نکرده چون پیغمبر در حق مدینه گفته است:
352 از 452
« علی کلّ نقب من أنقابها ملک یمنع الدّجّال من دخولها »
______________________________
1) بت بفتح باء یک نقطه و در آخرش تاء دو نقطه، به گفته ابن اثیر، جایی است در نواحی بصره که از آنجا است عثمان بتی. )
عثمان بتی انس بن مالک را دیده و از حسن بصري روایت دارد.
713
فتنهاي در اسلام زیان آورتر از فتنۀ ابو حنیفه،- یا راي او- پیدا نشده- یا مولودي در اسلام مشئومتر- یا » قسمتی باین مفاد است که
قسمتی دیگر که شافعی از مالک بن انس و هم منصور بن ابی مزاحم از او « به گفتۀ شافعی: شرّتر- از ابو حنیفه متولد نشده است
قسمتی دیگر از خود ابو حنیفه، و از غیر او، « ابو حنیفۀ کاد الدّین و من کاد الدّین لیس له دین » نقل کرده باین عبارت است که
بمفاد عدم یقین او بآراء و نظرهایی که داشته و کثرت تغییر و تبدیل آرایش. از ابو عوانه نقل شده که این مضمون را گفته است:
نزد ابو حنیفه براي استفاده میرفتم تا در کلام او مهارت یافتم پس به مکّه رفتم چون برگشتم دوباره به مجلس درس او در آمدم »
شاگردانش مسائلی را از من میپرسیدند که من از ابو حنیفه شنیده و به یاد داشتم بهمان قرار پاسخ میدادم و آنان مخالفت
میکردند و من میگفتم: آن چه میگویم از ابو حنیفه شنیدهام. آنگاه از خود ابو حنیفه آنها را پرسیدم گفت: من از آراء پیش
برگشتهام و این آراء را از آنها بهتر دانستهام. با خود گفتم: دینی که با چنین تحوّلی همراه شود مرا به آن نیازي نیست پس دامن بر
آیا این فتاوي که میدهی و این مطالب که در » : مزاحم بن زفر به ابو حنیفه گفته است « چیدم و به مجلس ابو حنیفه باز نگشتم
به خدا سوگند نمیدانم، شاید باطلی باشد که در آن شکّی » کتابهاي خود مینهی حقّ است و شکّی در آن نیست؟ پاسخ داده است
باز زفر گفته است: « نباشد
و» با ابو یوسف و محمد بن حسن به درس ابو حنیفه میرفتیم و آن چه میگفت مینوشتیم روزي ابو حنیفه به ابو یوسف گفت »
حفص بن « ویحک یا یعقوب! لا تکتب کلّ ما تسمعه منّی فانّی قد اري الرّأي الیوم فاترکه غدا واري الرّأي غدا و اترکه بعد غد
غیاث از پدر خود نقل کرده که گفته است:
714
به مجلس ابو حنیفه میرفتم و میشنیدم که از یک مسأله در یک روز پنج گونه فتوي داد چون این را دیدم مجلس او را ترك
گفته است: ابو حنیفه را شنیدم که به ابو یوسف میگفت: از من چیزي روایت مکن زیرا به «1» ابو نعیم « گفتم و بحدیث رو آوردم
اللّ بن
􀀀
قسمتی در بارة کتاب الحیل ابو حنیفه آورده که بیشتر آنها از عبد ه !« مصیب » هستم یا « مخطئ » خدا سوگند من نمیدانم
مبارك است باین مضامین.
من کان عنده کتاب حیل ابی حنیفۀ یستعمله- او یفتی به- فقد بطل » « اللّ
􀀀
اللّ ، و حرّم ما احلّ ه
􀀀
من نظر فی کتاب الحیل احلّ ما حرّم ه »
.« حجّه و بانت منه امرأته
انّ فی هذا الکتاب: اذا ارادت المرأة ان تختلع من زوجها، ارتدّت عن الإسلام حتّی تبین ثمّ تراجع » اللّ بن مبارك گفته شده
􀀀
به عبد ه
ما وضعه » خاقان مؤذّن که حاضر بوده گفته است « من وضع هذا فهو کافر بانت منه امرأته و بطل حجّه » اللّ گفته است
􀀀
عبد ه « الاسلام
اللّ گفته است:
􀀀
عبد ه « الّا ابلیس
قسمتی در بارة وضع مجلس درس امام ابو حنیفه مبنی بر این که از جهاتی با مجالس درس دیگران « الّذي وضعه ابلس من ابلیس »
اللّ بن مبارك گفته است:
􀀀
تفاوت داشته و سبک و بی وقار بوده آورده شده از این قبیل: شاگردش عبد ه
اللّ (ص) سمعتها و ان شئت ان تسمع
􀀀
اللّ سمعته و اذا شئت ان تسمع آثار رسول ه
􀀀
اذا اتیت مجلس سفیان فشئت ان تسمع کتاب ه »
خطیب قسمتهاي « اللّ (ص) فمجلس ابی حنیفۀ
􀀀
کلاما فی الزّهد سمعته و امّا مجلس لا اذکر انّی سمعت فیه قطّ صلّی علی رسول ه
353 از 452
دیگري نیز آورده که تطویل بیان کردن آنها را ضرورتی نیست از جمله متفرقات و منفرداتی که در زیر همین عنوان آورده اینست:
______________________________
1) غیر از ابو نعیم صاحب حلیه است. )
715
قاضی ابو یوسف، قاضی القضاة، و شاگرد معروف امام ابو حنیفه، گفته است:
اللّ و ابراهیم ابن ابی یحیی و حفص بن غیاث نزد خلیفه هارون بودیم. هارون مسألهاي را پرسید ابراهیم
􀀀
روزي من و شریک بن عبد ه »
گفت:
«..( اللّ (ص
􀀀
حدّثنا صالح، مولی التومۀ، عن ابی هریره قال: قال رسول ه »
حدّثنا الاعمش عن » از آن پس حفص گفت « حدّثنا ابو اسحاق عن عمرو بن میمون قال: قال عمر بن الخطّاب » : پس شریک گفت
«.. اللّ
􀀀
ابراهیم بن علقمۀ. قال: قال عبد ه
.« خاك بسر » : هارون چون این بشنید به پارسی گفت « قال ابو حنیفۀ » : آنگاه هارون بمن رو کرد و گفت: تو چه میگویی؟ گفتم
اسماعیل بن حمّاد پسر ابو حنیفه بر ابو بکر عیاش در آمده ابو بکر او را پرسیده که کیست؟ چون خود را شناسانده ابو بکر دست به
زانوي آورده و گفته است:
و هم از ابو بکر بن عیاش نقل شده که گفته است: « کم من فرج حرام قد اباحه جدّك »
خطیب به اسناد از محمّد بن « یقولون: انّ ابا حنیفۀ ضرب علی القضاء، انّما ضرب علی ان یکون عریفا علی طرز حاکۀ الخزّازین »
جعفر أسامی آورده است که:
کان ابو حنیفۀ یتّهم شیطان الطّاق بالرّجعۀ و کان شیطان الطّاق یتّهم ابا حنیفۀ بالتّناسخ. فخرج ابو حنیفۀ یوما إلی السّوق فاستقبله »
شیطان الطّاق و معه ثوب یرید بیعه.
فقال ابو حنیفۀ: »
ابتع هذا الثوب إلی رجوع علیّ؟ »
فبهت ابو حنیفۀ. » ! فقال: ان اعطیتنی کفیلا ان لا تمسخ قردا بعتک »
و هم از محمد بن جعفر آورده که گفته است:
لمّا مات جعفر بن محمّد (یعنی الإمام الصّادق (ع) التقی الطّاق و »
716
و از ««1» و ابو حنیفۀ فقال له ابو حنیفۀ: امّا امامک فقد مات. فقال له شیطان الطّاقۀ: امّا امامک فمن المنظرین إلی یوم الوقت المعلوم
امام شافعی آورده که این مضمون را گفته است:
کتابهاي شاگردان ابو حنیفه را دیدم اوراق آنها یک صد و سی ورقه بود، هشتاد ورقه آنها را شمردم که با کتاب و سنّت، مخالفت »
« داشت
______________________________
104 ) این مضمون را افاده کرده است: ) « حدائق الناضرة » 1) شیخ یوسف بحرینی در کتاب النکاح از کتاب )
آیا چنان پنداري که متعه حلال ؟« متعه » ابو حنیفه از ابو جعفر محمد بن نعمان، صاحب طاق، پرسید و گفت: چه میگویی در بارة »
و جائز است؟ پاسخ داد: آري گفت: پس چه مانع است که زنان خود را به استمتاع و کسب براي خویش وا داري؟
ابو جعفر جواب داد: همۀ کارها گر چه حلال و روا هم باشد چنان نیست که بر آن میل و رغبت افتد و مردم را مرتبه و قدر، متفاوت
354 از 452
چه میگویی؟ آیا چنان پنداري که حلال است؟ پاسخ داد: آري. گفت پس « نبیذ » است و رفعت قدر، مطلوب لیکن تو بگو در بارة
چه مانع است که زنان خویش را بر دکههاي نبیذ فروشی بنشانی تا برایت نبیذ بفروشند و کاسبی کنند؟ ابو حنیفه گفت: یکی بیکی
لیکن تیر تو نافذتر و مؤثرتر است.
را گویا و روایت از پیغمبر هم نسخ جواز آن را دلیلی است محکم « متعه » تحریم « سأل سائل » آنگاه گفت: اي ابو جعفر آیۀ سورة »
در مدینه و روایت هم شاذ است و ردي. ابو حنیفه گفت: « متعه » در مکه نزول یافته و آیۀ « سأل » و رسا. ابو جعفر پاسخ داد که: سورة
روایت میراث نیز به نسخ حکم متعه حاکم و ناطق است. ابو جعفر پاسخ داد که:
نکاح بدون میراث، ثابت است. ابو حنیفه پرسید: این را از کجا میگویی؟ گفت: آیا اگر مردي از اهل اسلام زنی از اهل کتاب
داشته باشد و بمیرد آیا آن زن از شوهر مسلمان خود ارث میبرد؟ ابو حنیفه گفت: نه. ابو جعفر گفت: پس نکاح و زوجه بودن،
بدون ارث بردن ثابت شد.
ابو جعفر مردي تند نظر و حاضر جواب و بدیههگو بوده و با مخالفان الزاماتی » : صاحب حدائق پس از نقل این قضیه گفته است
« شیطان طاق » میخوانده و اهل تسنن به او « صاحب طاق » و « شاه طاق » و « مؤمن طاق » میداشته و شیعه او را به القابی مانند
میگفتهاند و او را با ابو حنیفه از این گونه مباحثات و الزامات، بسیار بوده است از جمله چون خبر مرگ امام صادق به ابو حنیفه
رسیده بطور سرزنش و شماتت به ابو جعفر گفته است:
.« و امامک من المنظرین إلی یوم الوقت المعلوم » ابو جعفر او را پاسخ داده است « مات امامک »
717
و هم از شافعی آورده که گفته است: « ما اعلم احدا وضع الکتب ادلّ علی عوّار قوله من ابی حنیفۀ » : باز از همو آورده که گفته است
و از امام احمد حنبل آورده که در « ما شبّهت رأي ابی حنیفۀ الّا بخیط السّحّارة یمدّ کذا فیجیء اخضر و یمدّ کذا فیجیء اصفر »
ابو حنیفۀ اشدّ علی المسلمین من عمرو بن عبید لأنّ له » : پاسخ به کسی که از امام ابو حنیفه و عمرو بن عبید پرسیده گفته است
خبر داد که احادیثی مسند « عقیقه » اللّ ، احمد حنبل، ما را از بابی در بارة
􀀀
باز به اسناد از ابو بکر اثرم که گفته است: ابو عبد ه « اصحابا
از پیغمبر (ص) و از اصحاب و از تابعان بود آنگاه با خنده و از روي تعجب گفت: ابو حنیفه گفته است عقیقه کاري است از
هنگامی که به امام احمد حنبل قول ابو حنیفه در طلاق پیش از نکاح، گفته شده وي چنین گفته است: «! جاهلیّت
اللّ علیه و سلّم و عن الصّحابۀ و
􀀀
مسکین ابو حنیفۀ کانّه لم یکن من العراق، کانّه لم یکن من العلم بشیء. قد جاء فیه عن النبیّ صلّی ه »
و «!؟ عن نیّف و عشرین من التابعین مثل سعید بن جبیر و سعید بن المسیّب و عطاء و طاوس و عکرمۀ. کیف یجترئ ان یقول تطلق
هم امام احمد حنبل گفته است:
718
اگر کسی بکار قضا منصوب گردد و آنگاه موافق رأي ابو حنیفه حکم دهد و از آن پس مرا از آن بپرسند هر آینه احکام او را ردّ
و به اسناد از علیّ بن جریر این مضمون را آورده است: « میکنم
اللّ بن مبارك (شاگرد و مروّج ابو حنیفه بوده) پرسید مردم کوفه را چه گونه ترك کردي؟
􀀀
در کوفه بودم به بصره در آمدم عبد ه »
اللّ
􀀀
گفتم: قومی را در کوفه گذاشتم که ابو حنیفه را از پیغمبر (ص) اعلم میپنداشتند و ترا در کفر، امام و پیشوا گرفته بودند. عبد ه
.« مبارك چنان گریست که ریشش تر شد
باز از همان علیّ بن جریر ابیوردي مضمون زیر را آورده است:
اللّ بن مبارك بودم مردي وي را گفت: دو کس نزد ما در مسألهاي بحث میداشتند یکی از ایشان گفت: ابو حنیفه گفته،
􀀀
نزد عبد ه »
دیگري گفت: پیغمبر (ص) گفته است.
355 از 452
ابن مبارك آن مرد را گفت: دوباره بگو. چون دوباره سخن را اعاده کرد ابن » ! گفت: ابو حنیفه بقضاء از پیغمبر، اعلم بوده است
من گفتم: اینان به واسطۀ تو کافر را امام گرفتند و کافر شدند. گفت: چرا؟ گفتم: چون تو از ابو « کفر است کفر » : مبارك گفت
حنیفه گفتی و او را ترویج کردي. گفت:
« حدیث صحیح و رأي ضعیف » : کسی امام احمد بن حنبل را از مالک پرسیده احد گفته است « اللّ من روایاتی عن ابی حنیفۀ
􀀀
استغفر ه
از آن پس از ابو حنیفه پرسیده احمد گفته « حدیث ضعیف و رأي ضعیف » پس از آن از اوزاعی پرسیده احمد پاسخ داده است
خطیب بسیاري از این « حدیث صحیح و رأي صحیح » : و چون از شافعی پرسیده شده جواب داده است « لا رأي و لا حدیث » : است
گونه اقاویل از بزرگانی امثال مالک و شافعی و ابن حنبل در بارة ابو حنیفه آورده که نمونه را آن چه آورده شد کافی است.
در پایان ترجمۀ امام ابو حنیفه این یاد آوري به جا است که امام در مقام اجتهاد و افتاء، به اتفاق و اجماع علماء اسلام، راي و قیاس
و استحسان را بکار میبرده، و اگر
719
نخستین فقیه نبوده که از این راه رفته و باین کار اعتبار داده، بطور یقین از پیشروان به نام و از مشهورترین فقیهانی است که این راه
را گزیده و پیمودن آن را پسندیده و رایج و معمول داشته است و هم اگر گفته نشود که بناء تفقّه و اجتهاد او، بطور کلّی و عمومی
بر آن پایه و اساس نهاده شده و او پیروي و اتّباع از آن شیوه را امام و پیشوا بوده و حتّی، به گفتۀ برخی از ناقدان، آن را بر حدیث
مقدّم میداشته بیگمان بسیار به آن اعتماد و اتّکاء میکرده و در بسیاري از تفریعات فقهی آن راه را میپیموده و فروع مستنبطه را
از آن امور، که اصول میدانسته، بدست میآورده و بناء استنباط و تفقّه را بر آنها بنیاد مینهاده است.
در نکوهش عمل به قیاس و راي از پیغمبر (ص) و از اصحاب و هم از فقیهان کبار، در این اوراق اخبار و آثار بسیار آورده شده و
دوباره در این باره سخن به میان آوردن شاید شائبۀ تکرار داشته باشد و زائد بنظر آید لیکن چون این موضوع از لحاظ شیوة استنباط
احکام دینی در خور توجّه و مستوجب دقت و تأمل و بحکم شرع و عقل فحص و بحث در آن به مورد است در این موضع به آن
به اسناد از « اللّ ، الخزاعیّ الاعور الفارض المروزيّ
􀀀
ابو عبد ه » چه خطیب در تاریخ (جلد 13 - 306 -) در ترجمۀ نعیم بن حمّاد
نعیم، و غیر او، حدیث آورده اشاره و نقل میگردد.
خطیب نخست سماع نعیم را از بزرگانی مانند ابراهیم بن طهمان و ابراهیم بن سعد و سفیان بن عیینه و ابو حمزة سکري و عیسی بن
اللّ بن مبارك و..
􀀀
عبید و عبد ه
و روایت بزرگانی را از او از قبیل یحیی بن معین و احمد بن منصور رمادي و محمد بن اسماعیل بخاري و ابو اسماعیل ترمذي و
محمد بن اسحاق صاغانی، و گروهی دیگر یاد کرده و گفته است:
براي امتحان در بارة قرآن ««1» محنت » نعیم ساکن مصر بوده و در آنجا میزیسته است تا این که در زمان خلافت معتصم و در ایّام »
به سرّ من راي احضار شده و چون
______________________________
که از زمان مأمون تا زمان متوکل معمول بوده در ترجمۀ احمد بن محمد بن حنبل به تفصیلی مناسب آورده « محنت » 1) قضیۀ )
خواهد شد.
بفتح الفاء و سکون الالف بعدها راء ثم ضاد » پس از این که در ضبط آن گفته است « الفارض » ذیل لغت « اللباب » ابن اثیر در
چنین آورده است: « معجمۀ
شناخته شده است گروهی که از ایشان است نعیم بن حماد بن خزاعی فارض مروزي که در مصر ساکن بوده و به « فارض » به عنوان »
واسطۀ حسن معرفتی که به فرایض داشته او را باین عنوان میخواندهاند. او از ابن مبارك و.. روایت کرده و یحیی بن معین و محمد
356 از 452
بر قول خود (عدم خلق قرآن) پا برجا مانده و در زندان، « محنت » بن اسماعیل بخاري، و غیر این دو از او روایت کردهاند.. در قضیۀ
جمادي الاولی از سال دویست و بیست و هشت ( 228 ) در گذشته بی این که غسل داده شود و بی این که نماز بر وي گزارده شود
.« با همان قید و بندها که داشته دفن شده است و این کار را صاحب پسر ابو داود معتزلی با وي کرده است
720
حاضر نشده که محدث بودن و مخلوق بودن قرآن را بگوید و بدان اعتراف کند به زندان افتاده و در زندان بوده تا در گذشته است.
و چون از اعلم مردم به فرایض بوده به نام نعیم فارض خوانده شده «1» را جمع و تصنیف کرده « مسند » و او نخستین کسی است که
« است
______________________________
1) باز هم خطیب در حلیه (جلد 14 - 170 -) در ترجمۀ ابو زکریا یحیی بن عبد الحمید چنین آورده است: )
سمعت علی بن عبد العزیز یقول: سمعت یحیی بن عبد الحمید الحمانی یقول القوم غرباء فی مجلسه: من این أنتم؟ فاخبروه ببلدهم. »
فقال: سمعتم ببلدکم احدا یتکلم فی و یقول: انی ضعیف فی الحدیث. لا تسمعوا کلام اهل الکوفۀ فانهم یحسدونی لأنی اول من
.« جمع المسند و قد تقدمتهم فی غیر شیء
کان معاویۀ و فی حدیث العتیقی، مات معاویۀ، علی غیر » (- و از همو در همان کتاب به اسناد آورده است (همان جلد- 176
ابن اثیر، حمانی را بکسر حاء مهمله و تشدید میم و در آخر آن نون ضبط کرده آنگاه گفته است: مشهور باین نسبت « ملۀ الاسلام
است ابو یحیی عبد الحمید بن عبد الرحمن بن میمون حمانی که از اعمش و ثوري و غیر این دو روایت کرده و پسرش، ابو زکریا
« یحیی از او روایت کرده و پسرش یحیی، امامی مشهور بحدیث و مکثر بوده است
721
تفترق أمّتی علی بضع و سبعین فرقۀ، » پس از آن خطیب به اسناد از نعیم بن حمّاد از.. عوف بن مالک از پیغمبر (ص) این حدیث را
آورده و ادعاء بی اصل بودن و انکار صحّت آن « اعظمها فتنۀ علی أمّتی قوم یقیسون الامور برأیهم فیحلّون الحرام و یحرّمون الحرام
بودن نعیم را گفته و به آن تصدیق داشته، به توهّم و احتمال این که امر بر نعیم مشتبه « ثقه » را از یحیی بن معین، با این که یحیی
شده، نقل کرده آنگاه خطیب براي خدشه در این احتمال این حدیث را از طرقی متعدّد، غیر از طریق نعیم، به اسناد از عوف بن
مالک بهمان عبارت که نعیم حدیث کرده نقل نموده است.
ابو نعیم در حلیه طیّ ترجمۀ حضرت صادق (ع) (جلد سیم- 196 -) به اسناد از عمرو بن جمیع آورده که این مضمون را گفته
است:
بر جعفر بن محمّد وارد شدیم پس ابن ابی لیلی را پرسید که: این کیست با تو؟ پاسخ داد مردي «1» من با ابن ابی لیلی و ابو حنیفه »
است که در امر دین بصیرت و نفاذي دارد. گفت: شاید امر دین را با رأي خود قیاس میکند؟ گفت: آري.
آنگاه جعفر از ابو حنیفه پرسید نامت چیست؟ گفت: نعمان. پرسید آیا هنوز سر خود را قیاس کردهاي؟ گفت: چگونه سر خویش »
را قیاس کنم؟ پس جعفر گفت: چنان میبینم که چیزي نیک نمیدانی. آیا دانستهاي که شوري در دو چشم چیست
______________________________
1) چنانکه به گفتۀ منقول با چهار صد حدیث مخالفت کرده و به گفتۀ منقول از امام شافعی هشتاد ورقه از یک صد و سی ورقه که )
شاگردان از گفتههاي او فراهم آوردهاند با کتاب و سنت مخالفت داشته است.
722
و تلخی در دو گوش و گرمی در دو سوراخ بینی و شیرینی در دو لب چه جهت دارد؟
357 از 452
پس از این که حضرت سؤالی دیگر کرد و جوابهاي همه را روشن ساخت که ابو نعیم آنها را به تفصیل آورده چنین « پاسخ داد: نه
گفت:
اي نعمان پدرم از جدّم حدیث کرد که پیغمبر (ص) گفت: »
فمن قاس * « ارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ 􀀀 اسجد لآدم فقال: أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ: خَلَقْتَنِی مِنْ ن » : اللّ تعالی له
􀀀
اوّل من قاس امر الدّین برأیه، ابلیس. قال ه »
ابو نعیم این حدیث را به اسناد دیگري از ابن شبرمه نیز که او گفته « اللّ تعالی یوم القیامۀ بإبلیس لأنّه اتّبعه بالقیاس
􀀀
الدّین برأیه قرنه ه
حدیث کرده و در این أسناد، از ابن شبرمه این اضافه را آورده که ابن شبرمه « من و ابو حنیفه بر جعفر بن محمد در آمدیم » : است
گفته است: پس جعفر از ابو حنیفه پرسید: آیا قتل نفس عظیمتر است یا زنا؟ پاسخ داد: قتل نفس. گفت: همانا خداي تعالی در قتل
نفس دو شاهد را کافی دانسته لیکن در زنا چهار گواه خواسته است. باز پرسید:
آیا نماز اعظم است یا روزه؟ پاسخ داد: نماز. گفت: پس چه گونه است که حائض روزه را باید قضاء کند لیکن نمازش را قضاء
خلاصۀ سخن « واجب نیست؟ پس واي بر تو! قیاس تو چه گونه راست میآید؟ از خدا پرهیز کن و دین را با رأي خود قیاس مکن
در بارة فقاهت ابو حنیفه این است که چون در عراق نشو و نما یافته و از مرکز حدیث و مکتب آن (مدینه) به دور بوده و قریحه و
استعدادي خاصّ داشته و به هوش و فهم و فکر خود اتّکاء و اعتماد میکرده در مسائل دین و احکام فقه خود را محدود نمیساخته
و آزاد میدانسته و بهر طریق به عقلش میرسیده موضوع را آزادانه و بیشتر دل بخواه حلّ میخواسته و توان حلّ عرفی آن را هم
داشته پس رفع گرفتاري میساخته است و چون پایبندي او به سنّت چنانکه گفته شده و دانسته میشود زیاد نبوده یا دست کم اگر
بخواهیم مانند پیروان او و از دیده معتقدان بوي بگوییم به صحّت بسیاري از احادیث اعتقاد نداشته، و بیشتر از چند حدیث را، که
آن هم وافی به همۀ مسائل و فروع جاریه نبوده،
723
صحیح و قابل استناد نمیدانسته پس ناگزیر خود دست و پا میکرده و از فکر و دید خود راه چاره میجسته و احکامی مقرر
.«1» میداشته است
از وي نقل شده و هم قضایایی که متفرقه در کتب دانشمندان از اهل تسنّن آمده و چند مورد از آن پیش از « حیل » آن چه بعنوان
الشیخ الامام العالم العامل الورع الزّاهد الفاضل » این یاد شد همۀ آنها این نظر را تأیید میکند. براي نمونه چند مورد دیگر را که
مشهور به ابن « وحید دهره و فرید عصره شیخ الاسلام و المسلمین، بقیّۀ السّلف الصّالحین ابو الفرج عبد الرّحمن بن علیّ بن الجوزي
آورده در اینجا میآوریم: « الأذکیاء » جوزي در کتاب
در بارة فطانت او چند قصّه آورده که از آن جمله است:
چند دزد اموال کسی را گرفتند و او را سوگند دادند به سه طلاق که به کسی از ایشان چیزي نگوید و نشناساند آن مرد روز دیگر »
دزدان را دید که آشکارا کالا و اموال او را میفروشند و او چون سوگند یاد کرده نمیتواند چیزي بگوید پس به نزد ابو حنیفه رفت
و قضیۀ خود را به میان نهاد و راه چاره خواست. ابو حنیفه گفت: امام قبیله و مؤذن و دیگر کسان را حاضر کن چون فراهم آمدند
ابو حنیفه ایشان را گفت: آیا میخواهید خدا اموال این مرد را به او برگرداند؟ همه گفتند: آري. گفت: پس همه کسانی را که
مورد سوء ظن هستند فراهم آرید و در خانه یا مسجدي در آورید و آنگاه یکان یکان را بیرون سازید و از این مرد بپرسید: این دزد
تو است هر کدام را که پاسخ دهد: نه، رها سازید و آن را که ساکت بماند و هیچ نگوید بگیرید. چنین کردند و همۀ اموال از
و از جمله است بنقل یحیی بن جعفر از خود ابو حنیفه که گفته است: « دزدان پس گرفته شد
در بادیه مرا به آب نیاز افتاد اعرابی رسید و مشکی آب با خود داشت و حاضر نشد آن را به کمتر از پنج درهم بمن بدهد من پنج »
درهم دادم و مشک آب را
358 از 452
______________________________
1) چنانکه پیش از این از گفتۀ منقول از ابو عوانه، و غیر او، از خود ابو حنیفه این مطلب مورد اشاره شد. )
724
گرفتم آنگاه اعرابی را گفتم: آیا سویق (پست- آرد) میخواهی؟ گفت: بیاور پس من آن را با زیت مخلوط کردم و به او دادم و
سیر خورد و تشنه شد و آب خواست گفتم: قدحی از آب را به پنج درهم کمتر نمیدهم پذیرفت پول خود را پس گرفتم و از آب
و از جمله است: «! هم برایم باقی ماند
مردي از حجّاج در کوفه امانتی نزد کسی نهاد پس از این که از حجّ بازگشت آن را خواست شخص امین انکار کرد و سوگند یاد »
مینمود که چنین ودیعه و امانتی نبوده صاحب مال، مشاوره را نزد ابو حنیفه رفت و واقعه را به او گفت: ابو حنیفه دستور داد واقعه
را به کسی نگوید آنگاه با شخص امین که رفت و آمد با ابو حنیفه میداشت خلوت کرد و بوي گفت: دستگاه حاکمه به نزد من
فرستاده و مشاوره کردهاند که من شخصی شایستۀ قضاء را به ایشان معرفی کنم آیا تو باین کار مائل هستی؟ آن شخص اندکی
خودداري کرد و ابو حنیفه به ترغیب و تشویق او پرداخت پس آن شخص که طمع آن شغل در وي بود خرسندي و رضا از خود
نمود. بعد از این واقعه صاحب ودیعه نزد ابو حنیفه رفت. ابو حنیفه وي را گفت: نزد آن شخص برود و به او بگوید چنان پندارم که
تو فراموش کردهاي من فلان وقت به فلان نشانی امانت را به تو سپردم. رفت و گفت و امانت را گرفت. آن شخص به نزد ابو حنیفه
برگشت. ابو حنیفه وي را گفت: من در کار تو نیک اندیشیدم و میخواهم مقام تو را بالا برم و قدرت را افزون کنم. پس اکنون از
معرفی تو خودداري میکنم تا کاري برتر و بهتر پیش آید آنگاه ترا به ایشان معرفی خواهم کرد و نامت را به آنان خواهم گفت:
و از جمله حیلههاي فقهی او آورده است:
جوانی، ابو حنیفه را همسایه بود و به مجلس درس او میرفت و پیش او زیاد مینشست. روزي گفت: میخواهم دختر فلان شخص »
را که از مردم کوفه است بگیرم مهري بیش از توان من از من خواستهاند که نمیتوانم به پذیرم، به تزویج هم دلبستگی دارم. ابو
حنیفه گفت: از خدا خیر بخواه و آن چه ایشان از تو میخواهند به پذیر.
725
جوان چنین کرد و عقد بسته شد.
چون نزد ابو حنیفه آمد و گفت: همۀ مهر را از من مطالبه میکنند و درخواست مرا نسبت به دادن بهري از آن نمیپذیرند و مرا آن »
گشایش نیست که همه را به پذیرم و ایشان هم او را به خانهام نمیفرستند مگر پس از پرداخت همۀ مهر اکنون چه بایدم کرد؟
ابو حنیفه گفت: حیله بساز و وام بگیر تا زن را به خانه بیاوري و تصرّف کنی زیرا کار از آن چه ایشان سخت گرفتهاند آسانتر »
است. جوان چنین کرد و مبلغی نیز خود ابو حنیفه به او قرض داد پس زن را به خانه برد و تصرف کرد.
آنگاه ابو حنیفه گفت: اکنون میتوانی چنان بنمایانی که میخواهی از این شهر به جایی دور بروي و زن خود را هم میخواهی با »
خود ببري. جوان دو شتر کرایه کرد و چنان اظهار داشت که براي طلب معاش عازم خراسان است و زن را هم با خود میبرد.
کسان زن را این قضیه سخت افتاد ابو حنیفه را دیدند و از او چاره جستند و یاري خواستند.
ابو حنیفه به ایشان گفت: او حق دارد بهر جا بخواهد برود و زنش را با خود ببرد گفتند: ما نمیتوانیم دوري زن را بر خود هموار »
کنیم. گفت: پس جوان را باید راضی کنید و آن چه را از او گرفتهاید به او باز پس دهید. پذیرفتند. ابو حنیفه، جوان را گفت:
اینان راضی شدهاند که آن چه از تو گرفتهاند به تو برگردانند و ترا از مهر، ابراء کنند جوان را طمع بجنبید و گفت: من چیزي هم
علاوه میخواهم. ابو حنیفه گفت: ترا کدام بهتر است: آیا این که به آن چه حاضر شدهاند به تو بدهند تن در دهی و راضی شوي یا
این که زن اقرار کند که مبلغی زیاد به مردي بدهکار است که تو نتوانی آن مبلغ را بدهی و تا دین او را نپردازي نتوانی او را با خود
359 از 452
به مسافرت ببري؟
اللّ این سخن را نشنوند تا من نتوانم از ایشان چیزي بگیرم.
􀀀
اللّ ، ه
􀀀
جوان گفت: ه »
«. آنگاه آن چه را کسان زن گفته بودند پذیرفت و مسافرت را ترك گفت
:( و از جمله این حیلهها از احمد بن دقاق نقل کرده است ( 59
مردي از اصحاب ابو حنیفه میخواست تزویج کند بستگان آن زن تحقیق حال و مال »
726
مرد را از ابو حنیفه در نظر گرفتند. مرد خواستار، قضیه را به ابو حنیفه خبر داد. ابو حنیفه وي را گفت: چون بر من درآیی دست
خود را بر آلت خود بگذار آن مرد چنین کرد.
چون کسان زن، ابو حنیفه را از دارایی مرد پرسیدند پاسخ داد همانا من در دست وي چیزي را دیدم که ده هزار درهم ارزش
این قضایا را ابن جوزي در باب سیّم از کتاب الأذکیاء آورده و در آخر باب سی و یکم ( 179 ) حکایتی آورده که شاید « داشت
تفصیل قضیۀ 59 باشد بدین مفاد:
مردي گرفتار عشق زنی شد پس ابو حنیفه را گفت: مالش اندك است و کسان زن اگر بدانند زن را بوي نخواهند داد. ابو حنیفه »
گفت: آیا آلت خویش را بمن به دوازده هزار درهم میفروشی؟ گفت: نه. پس بوي گفت: کسان زن را بگو. من ترا میشناسم.
مرد زن را خواستگاري کرد گفتند: چه کسی ترا میشناسد؟ پاسخ داد: ابو حنیفه. »
ابو حنیفه را پرسیدند گفت: من او را نمیشناسم جز این که روزي نزد من آمد و در بارة چیزي که داشت گفتگوي معامله به دوازده
هزار درهم شد و او براي فروش باین مبلغ حاضر نشد. پس ایشان با خود گفتند: این موضوع میرساند که این مرد دارا و ثروتمند
است پس زن را بوي تزویج کردند.
چون زن به خانۀ او رفت و از این موضوع آگاه شد وي را گفت: از ناداري و تنگدستی خویش ناراحت و تنگ حوصله مباش آن »
چه من دارم از آن تو و در اختیار تو است. آنگاه خود را آراسته و زر و زیور به خویش بسته به خانه ابو حنیفه رفت و چهره گشود!
ابو حنیفه گفت: روي خویش به پوش! زن گفت: مرا کاري پیش آمده که گره آن بدست کسی جز تو گشوده نمیشود، من دختر
بقّال سر کوچه هستم و بحدّي از عمر رسیدهام که شوهر میخواهم و او مرا شوهر نمیدهد و به کسانی که مرا خواستگاري میکنند
میگوید: دخترم کور است و شل است و کچل. دوباره پرده از چهره برگرفت و رخساره و سر و دستها را نشان داد. بعد گفت:
پدرم میگوید: دخترم زمین گیر است باز ساقهاي خود را مکشوف ساخت و گفت اکنون که دیدي و دانستی این کار را تدبیري
بیندیش. ابو حنیفه گفت: آیا خرسندي میدهی که به زنی من در آیی؟ زن پاهاي ابو حنیفه را
727
بوسید و گفت: من حاضرم زن غلام تو باشم.
پس ابو حنیفه وي را گفت: برو در امان خدا. زن رفت و ابو حنیفه بقّال را خواست و پنجاه دینار بوي داد و گفت دخترت را بمن »
تزویج کن و سندي هم بمبلغ یک صد دینار بوي تسلیم کرد. بقّال گفت: مرا دختري که شایستۀ تو باشد نیست.
گفت: از این سخن در گذر من همان دختر زمین گیر، شل و کچل ترا خواستارم.
عقد ازدواج به صد و پنجاه دینار بسته شد و مرد به خانه رفت و قضیه را با زن خویش به میان نهاد و گفت: چنین کاري گشایش »
نیابد میداشت مگر با دست ابو حنیفه چون شب در آمد دختر را در سلّهاي سر پوشیده نهاد و با غلام خود برداشت و به خانه ابو
حنیفه برد. ابو حنیفه چون آن بدید پرسید این چیست؟ بقال گفت: بر من بطلاق مادرش گواه باش اگر مرا دختري دیگر باشد. ابو
حنیفه گفت: هی طالق ثلاثا. پس مرد را گفت: سند را بمن باز پس ده و پنجاه دینار نقد بر تو حلال باشد.
360 از 452
یک ماه ابو حنیفه در اندیشۀ این واقعه میبود و فکرش به جایی نمیرسید تا روزي آن زن دوباره به نزد وي آمد. ابو حنیفه وي را »
گفت: چرا این کار را کردي؟ زن گفت:
«؟! و تو چرا ما را فریب دادي و مردي فقیر را بما غنی معرّفی کردي
728
179 - -2 مالک 95 -
ابو اسحاق شیرازي که مالک بن انس را در طیّ طبقۀ سیم از فقیهان تابعی مدینه یاد کرده در ترجمۀ او این مضمون را آورده است:
اللّ عنه، به سال نود و پنج ( 95 ) متولّد شده و در سال یک صد و هفتاد و نه
􀀀
اللّ مالک بن انس بن مالک اصبحی، رضی ه
􀀀
ابو عبد ه »
179 ) به سنّ هشتاد و چهار سال ( 84 ) وفات یافته است. )
واقدي مدّت زندگانی وي را نود سال دانسته است. مالک علم را از ربیعه فرا گرفته و با ربیعه در نزد سلطان به افتا پرداخته. مالک »
گفته است: مردي بود که من از او علم میگرفتم او نمرد تا این که میآمد نزد من و از من استفتاء میکرد و علم میآموخت.
گفته است: «1» ابن وهب »
______________________________
1) در پاورقی از هامش اصل از شرح بخاري این مضمون آورده شده است: )
در همۀ مشرق و مغرب مردي بر حدیث پیغمبر (ص) آگاهتر از مالک نیست و مالک یکی از شش امام است، که داراي مذاهب »
متبوعهاند در بلاد و امصار. و ایشانند: مالک و ابو حنیفه و شافعی و احمد و سفیان ثوري و داود ظاهري.
امام ابو الفضل یحیی حصفکی، خطیب شافعی آنان را در بیت زیر آورده است: »
و ان شئت ارکان الشّریعۀ فاسمع لتعرفهم و احفظ اذا کنت سامعا
محمّد و النّعمان، مالک و احمد و سفیان و اذکر بعد داود تابعا
یا للعجب! «! و مالک را مادرش سه سال باردار بوده یعنی در مدت سه سال در شکم مادر میزیسته است »
729
در مدینه منادي را شنیدم که چنین ندا میداد: »
ضبط شده « ابن ابو ذئب » هان کسی نباید مردم را فتوي بدهد مگر مالک بن انس و ابو ذؤیب (در کتاب وفیات الاعیان ابن خلّکان »
اللّ ، گفته است:
􀀀
شافعی، رحمه ه » ( است
محمد بن حسن شیبانی مرا گفت: »
اللّ عنهما؟ من گفتم: منصفانه؟ گفت: آري.
􀀀
صاحب تو اعلم است یا صاحب ما (مرادش مالک و ابو حنیفه است) رضی ه »
گفتم: ترا به خدا سوگند میدهم کدام یک به قرآن، اعلم است: صاحب ما یا صاحب شما؟. »
گفت: خدا گواه است که صاحب شما. »
گفتم: ترا به خدا سوگند آیا صاحب ما یا صاحب شما به گفتههاي پیغمبر (ص) و اصحاب اعلم است؟ »
گفت: خدا را گواه صاحب شما. »
گفتم: پس جز قیاس براي صاحب شما چیزي باقی نماند و قیاس جز بر این امور نیست. پس بر چه چیزي قیاس میکنی؟ »
اللّ صنعانی گفته است:
􀀀
بکر بن عبد ه »
نزد مالک بن انس بودیم او از ربیعۀ راي حدیث میکرد و ما زیادت از وي میخواستیم پس روزي ما را گفت: »
361 از 452
ربیعه را چه کار دارید و حال این که وي در این حجره خوابیده است؟ پس ما به نزد ربیعه رفتیم او را در خواب دیدیم. بیدارش »
کردیم و گفتیم: آیا تو ربیعه هستی گفت: آري. گفتیم: همان ربیعه که مالک بن انس از او حدیث میگوید؟ گفت:
آري. گفتیم: پس چه شده که مالک به واسطۀ علم تو بهرهمند و از دنیا برخوردار است و تو خود بیبهره و بینصیب؟ گفت: آیا
نمیدانید که یک مثقال از بخت و اقبال بهتر و سودمندتر است از یک بار علم و کمال؟!
730
نام برده و غلبه و استیلاء وي را بر صنعاء یمن یاد کرده و « شریف هادي إلی الحقّ » در فصلی که از « طبقات فقهاء الیمن » صاحب
دولتها را در طیّ علوم و یا در نشر و » مردم یمن را نسبت به او دو صنف: مفتون و مسحور یا خائف و مجبور خوانده و گفته است که
:( این مضمون را آورده است (صفحۀ 79 « ابراز آنها تأثیراتی معجزه مانند است
دلیل بر این مطلب اینست که مالک بن انس، شاگردان خود را از ربیعۀ الرّأي حدیث میآورد و ایشان از وي میخواستند که از آن »
بیشتر حدیث از او بیاورد و بر آن چه میآورد بیفزاید و احادیث زیادتر از شیخ خود، ربیعه، براي ایشان نقل و روایت کند.
پس مالک یک روز شاگردان را گفت: »
ربیعه را چه میکنید؟ و وي را چه میخواهید که او در آن خانه خوابیده است. »
پس شاگردان و یاران که این سخن از استاد شنیدند رو به آن خانه و به نزد ربیعه رفتند و او را از خواب بیدار کردند و بوي گفتند:
آیا تو همان ربیعه هستی، که شیخ مالک و استاد او است و مالک از او حدیث میآورد؟ گفت: آري.
گفتند: چه افتاده که مالک به واسطۀ استفاده از تو چنین محظوظ و بهرهمند گشته و تو خود بینصیب و بیبهره؟ پاسخ داد: »
ابو نعیم در کتاب « اللّ صنعانی روایت کرده است
􀀀
این قضیه را ابو بکر بن عبد ه .« من حمل علم «1» امّا علمتم انّ مثقالا من امرة خیر »
356 ) ترجمۀ مالک را تحت عنوان: - جلد ششم- 316 ) « حلیۀ الاولیاء »
اللّ
􀀀
فمنهم امام الحرمین، المشهور فی البلدین: الحجاز و العراقین المستفیض مذهبه فی المغربین و المشرقین مالک بن انس رضی ه »
کان احد النّبلاء و اکمل » : آورده و پس از این که در بارهاش گفته است « تعالی عنه
______________________________
1) ظاهرا این واقعه زمانی بوده که مالک مورد توجه و عنایت منصور، خلیفۀ عباسی بوده و از این رو معروف و مشهور و محبوب و )
و مقام داشته است. « امرة » به تعبیري صاحب بخت و اقبال و بتعبیر بالا
731
لختی از کلمات و روایات او و « العقلاء ورث حدیث الرّسول و نشر فی أمّته علم الأحکام و الأصول، تحقّق بالتّقوي و ابتلی بالبلوي
عبارات دیگران را در بارة حالات و معلومات و فضائل او نقل کرده است که نمونه را قسمتی از آنها در اینجا یاد میگردد.
از گفتههاي او، آورده است، به اسناد:
و گفته است: « من به افتاء نپرداختم مگر پس از این که هفتاد کس اهل بودن مرا براي افتاء گواهی دادند »
هر گز پاسخ به فتوایی ندادم مگر پس از این که کسی را که از من اعلم بود پرسیدم که آیا میتوانم و حق دارم فتوي بدهم یا نه؟ »
راوي گفته است: از وي پرسیدم: » . از جمله از ربیعه و از یحیی بن سعید پرسیدم و ایشان مرا باین کار امر کردند
اگر ترا نهی میکردند چه میکردي؟ گفت: فرمان میبردم و فتوي نمیدادم چه مرد را نشاید که خود را براي کاري اهل بداند مگر
«.. این که از اعلم از خود اهل بودن خویش را بپرسد
و از گفتههاي او آورده است:
و هم از او دانسته است: « اللّ حیث یشاء، لیس بکثرة الرّوایۀ
􀀀
العلم نور یجعله ه »
362 از 452
مردي، مالک را مسألهاي پرسیده پاسخ داده است: این را خوب نمیدانم. آن « لو کان لی سلطان علی من یفسّر القرآن لضربت رأسه »
مرد گفته است: من راهی دور و دراز پیمودهام تا خود را به تو برسانم و این مسأله را بپرسم. مالک بوي گفته است: چون به محل
یکی از دوستان مالک « خود برگردي و همشهریان خود را ملاقات کنی به ایشان بگو: مالک گفت: من این مسأله را خوب نمیدانم
وي را گفته است:
مردم از شهرهاي دور و پراکنده به راه میافتند و ستوران خود را فرسوده میسازند »
732
و مخارجی گزاف انفاق میکنند و به نزد تو میآیند و از تو میپرسند که به ایشان از علم خود بهره برسانی تو پاسخ میدهی:
این شایسته نیست. مالک پاسخ داده است. !« نمیدانم »
شامی از شام و عراقی از عراق و مصري از مصر میآیند و از من چیزي میپرسند که اگر ایشان را پاسخ دهم شاید بعد از آن بر من »
اذا لم » : و از گفتههاي او است « خلاف آن چه گفتهام آشکار گردد پس ایشان را از کجا پیدا کنم و مطلب را به ایشان باز گویم
مالک نسبت به ابو حنیفه بدبین بوده و بد میگفته است: « یکن للإنسان فی نفسه خیر لم یکن للنّاس فیه خیر
ابو نعیم در این باره نیز کلماتی، به اسناد، از وي نقل کرده است از جمله به اسناد از منصور بن ابی مزاحم آورده که گفته است:
از مالک، وقتی که نامی از ابو حنیفه در نزدش به میان آمد، شنیدم که گفت: »
اللّ بن مطرف آورده که گفته است:
􀀀
و باز به اسناد از عبد ه « کاد الدّین و من کاد الدّین لیس من اهله »
مالک هنگامی که نام ابو حنیفه و منحرفان در دین نزدش گفته میشد میگفت: »
عمر بن عبد العزیز گفت: پیغمبر (ص)، و والیان امر بعد از وي، سننی آوردند که پیروي آنها پیروي کتاب خدا و استکمال »
فرمانبرداري از او و نیروي در دین او است.
هیچ کس را از خلق نمیرسد که آنها را تغییر و تبدیل دهد یا در امري مخالف با آنها نظر افکند. هر کس به آنها هدایت جوید
مهتدي و آن کس که به آنها استنصار طلبد منصور است و کسی که آنها را واگذارد از غیر سبیل مؤمنان رفته و خدا او را به دوزخ
را اعتقاد « جبر » به گفتۀ همو (ابو نعیم) مالک قرآن را غیر مخلوق (قدیم) میدانسته و در افعال عباد « میافکند و سخت کیفر میدهد
مذهب سخت مخالف میبوده و راي و هوي و صاحبان آنها را بد میگفته است در این زمینهها هم ابو نعیم « قدري » میداشته و با
کلماتی از وي نقل کرده است:
733
از روایاتی که از مالک آورده است (به اسناد) چند روایت آورده میشود:
کلّ ابن آدم خطأ، فمن کانت له سجیّۀ عقل و غریزة یقین لم تضرّه ذنوبه شیئا، قیل. و » -2 « اللّ
􀀀
ما أوذي احد مثل ما أوذیت فی ه » -1
اللّ ؟ قال: لأنه کلّما اخطأ لم یلبث ان یتوب توبۀ تمحو ذنوبه و یبقی له فضل یدخل به الجنۀ، فالعقل اداة العامل
􀀀
کیف ذلک یا رسول ه
-4 زنی امّ المؤمنین، ام سلمه، را « برّوا آباءکم یبرّکم ابناؤکم و عفّوا تعفّ نساؤکم » -3 « اللّ
􀀀
اللّ و الحجّۀ علی اهل معصیۀ ه
􀀀
بطاعۀ ه
گفته است: من زنی هستم که دامن خویش را بلند میدوزم و در مکانهاي پلید و ناپاك راه میروم ام سلمه گفته است: قال رسول
امّ سلیم مرغی بریان به وسیله من با چند گرده نان جوین براي پیغمبر (ص) فرستاد » : -5 انس گفته است « یطهّره ما بعده » ( اللّ (ص
􀀀
ه
اللّ آتنا بخیر خلقک پس من رفتم و قصدم این
􀀀
من بردم و جلوش نهادم گفت: کسی را بخوان که بیاید و با ما از این مرغ بخورد. همّ
بود که از اهل خود کسی را بیابم و ببرم ناگهان علیّ بن ابی طالب را دیدم برگشتم پیغمبر گفت: کسی را نیافتی؟ گفتم نه!. گفت:
دوباره برگرد و ببین. بیرون رفتم باز هم جز علیّ کسی را ندیدم سه بار این کار تکرار شد آنگاه بیرون رفتم و برگشتم و گفتم یا
اللّ وال این را میگفت و با دست راست
􀀀
اللّ وال همّ
􀀀
اللّ علیّ بن ابی طالب اینجاست. گفت: او را وارد کن آنگاه گفت: همّ
􀀀
رسول ه
363 از 452
اشاره میکرد و حرکت میداد.
انّما الأعمال بالنّیات، و لکلّ امرئ ما نوي. فمن » -7 « ثلاث یفرح بهنّ البدن و یربو علیها: الطّیب و الثّوب اللّیّن و شرب العسل » -6
یا » اللّ علیه و آله و سلّم پرسیده شده
􀀀
-8 از پیغمبر صلّی ه « کانت هجرته إلی دنیا یصیبها، او امرأة ینکحها فهجرته إلی ما هاجر الیه
اللّ ؟ پیغمبر گفته است:
􀀀
اللّ أيّ العباد احبّ إلی ه
􀀀
رسول ه
گفته شده است چه عملی افضل است؟ گفته است: « انفع النّاس للنّاس »
734
سرور مؤمن چیست؟ » پرسیدهاند « ادخال السّرور علی قلب المؤمن »
گفته است:
اشباع جوعته و تنفیس کربته و قضاء دینه و من مشی مع اخیه فی حاجته کان کصیام شهر و اعتکافه، و من مشی مع مظلوم یعینه ثبّت »
من شرار » -9 « اللّ عورته، و انّ الخلق السّیّئ یفسد الأعمال کما یفسد الخلّ، العسل
􀀀
اللّ قدمیه یوم تزلّ الأقدام، و من کفّ غضبه ستر ه
􀀀
ه
و از « اللّ وضع عن أمّتی، الخطاء و النّسیان و ما استکرهوا علیه
􀀀
انّ ه » -10 « النّاس ذو الوجهین، الّذي یأتی هؤلاء بوجه، و هؤلاء بوجه
عبارات و گفتههاي دیگران در حقّ مالک چند نمونه آورده میشود:
ما بقی علی وجه الأرض احد آمن علی » : عبد الرّحمن بن مهديّ گفته است « اذا جاء الأثر کان مالک کالنّجم » : شافعی گفته است
یکی از مردم مدینه در حق مالک گفته است: « اللّ (ص)، من مالک بن انس
􀀀
حدیث رسول ه
یدع الجواب فلا یراجع هیبۀ و السّائلون نواکس الأذقان
ادب الوقار و عزّ سلطان التّقی فهو المطاع و لیس ذا سلطان
.« یک سال پس از مرگ نافع به مدینه در آمدم دیدم مالک بن انس را حلقۀ درس و حدیث است » : شعبه گفته است
قتیبۀ بن سعید گفته است:
قدمت المدینۀ، و مالک حیّ، فتقدّمت إلی فامیّ فقلت عندکم خلّ خمر؟ »
«! ثمّ قدمت المدینۀ بعد موت مالک فذکرت لهم فلم ینکروا علیّ » : اللّ (ص)؟ قتیبه گفته است
􀀀
اللّ فی حرم رسول ه
􀀀
فقال یا سبحان ه
735
قعنبی گفته است: نزد سفیان بن عیینه رفتم او را محزون یافتم « ما اقدّم علی مالک فی زمانه احدا » : یحیی بن سعید قطّان گفته است
ما ترك (یعنی مالکا) علی الارض » گفتند خبر مرگ مالک بوي رسیده و از این جهت محزون گشته است پس سفیان چنین گفت
و از جملۀ آن چه در بارة حالات و معلومات و فضائل او، به « لو لا مالک و سفیان لذهب علم الحجاز » امام شافعی گفته است « مثله
اسناد، نقل کرده این نمونهها آورده میشود:
مالک را تازیانه زده و از ابن وهب حکایت شده که گفته است: « مکره » ابو داود گفته است: جعفر بن سلیمان، راجع بطلاق »
چون مالک را تازیانه زدند و بر شتري سوار کردند و در مدینه میگرداندند بوي گفته شد: خود را بشناسان پس او فریاد میزد: هر
« طلاق مکره » کس مرا میشناسد میشناسد و هر که نمیشناسد بداند من مالک بن انس بن ابی عامر اصبحی هستم و من همانم که
را واقع و صحیح نمیدانم.
از احمد بن حنبل پرسیدهاند که مالک « چون این خبر به جعفر بن سلیمان رسید گفت: بروید و زود او را پایین بیاورید و رها سازید
را چه کسی تازیانه زده؟ گفته است:
را اجازه نمیکرده است. « طلاق مکره » یکی از والیان که من نمیدانم کیست. او را براي این زده که
از ابو اویس حکایت شده که گفته است:
364 از 452
هر گاه مالک بر آن بود که حدیثی بگوید وضوء میساخت و بر مسند خود مینشست و ریش خویش را رها میکرد و باوقار و »
هیبت و آرامش میبود و حدیث میگفت از وي در این باره سؤال شد گفت من دوست دارم حدیث پیغمبر را با عظمت یاد کنم و
حبیب بن زریق به مالک گفته است: « حدیثی جز با طهارت و تمکّن و آرامش نگویم
736
چرا از صالح مولی توأمه و عمر مولی عفره و حزام بن عثمان حدیث نمینویسی؟ »
پاسخ داده است:
ابن ندیم در بارة مالک این مضمون را « ثقات مأمونین » را ادراك کردم و علم فرا نگرفتم مگر از « تابعی » من در این مسجد هفتاد »
آورده است:
مالک بن انس بن ابی عامر از حمیر است.. و سه سال در شکم مادر بوده است! مردي سخت سفید مائل به سرخی و بلند بالا و »
شارب را زیاد میتراشیده و محاسن را « و یکثر حلق شاربه و لا یغیّر شیبه » بزرگ سر و اصلع بوده لباسهاي عدنی خوب میپوشیده
رنگ نمیکرده و بمسجد براي نماز حاضر میشده و بیماران را عیادت میکرده و در قضاء حوائج میکوشیده ناگهان رفتن بمسجد
را ترك کرده و در خانه نماز میگزارده و تشییع جنائز را نیز ترك کرده و مردم او را بر این کار معاتب ساختهاند و او به ایشان
همه کس نمیتواند عذر خود را باز گوید. « لیس یقدر کلّ احد ان یقول عذره » میگفته است
از مالک نزد والی مدینه جعفر بن سلیمان سعایت شده که او بیعت مردم را به شما درست نمیداند پس والی او را خواسته و برهنه »
«.. ساخته و تازیانه زده و او را چنان کشیدهاند که شانهاش در رفته است
مالک به سال یک صد و هفتاد و نه ( 179 ) به سن هشتاد و پنج ( 85 ) سال وفات یافته و در بقیع دفن شده است و از تألیفات او ..»
«..« رسالته إلی الرشید » و کتاب « الموطّأ » است کتاب
که برخی آن را اوّل تألیف در حدیث پنداشتهاند و در محل خود فساد این پندار دانسته شده بامر ابو جعفر منصور « الموطّأ » کتاب
دوانیقی دومین خلیفۀ عباسی نوشته شده و در تسمیۀ کتاب باین نام هم شاید عبارت دستور و امر منصور تأثیر و مدخلیت داشته
است.
ابن خلدون در مقدمۀ تاریخ خود ( 14 ) این عبارت را آورده است:
737
:« الموطّإ » و کان ابو جعفر المنصور بمکان من العلم و الدّین قبل الخلافۀ، و بعدها و هو القائل لمالک حین اشار علیه به تألیف ..»
اللّ انّه لم یبق علی وجه الأرض اعلم منّی و منک (!!) و انّی قد شغلتنی الخلافۀ، فضع أنت للنّاس کتابا ینتفعون به، تجنّب
􀀀
یا ابا عبد ه »
فیه رخص ابن عباس و شدائد ابن عمر و وطّئه للنّاس توطئۀ.
قال مالک: »
بنقل ابن خلّکان) در حوادث سال یک صد و چهل و هفت ) « شذور العقود » ابن جوزي در کتاب « اللّ لقد علّمنی التّصنیف یومئذ
􀀀
فو ه »
147 ) گفته است: و در این سال براي فتوایی که مالک داده و با غرض سلطان موافق نبوده هفتاد تازیانه بر وي زده شده است. )
ابن خلکان هم از آن چه ابو اسحاق و ابو نعیم و ابن ندیم آوردهاند قسمتی آورده است لیکن در بعضی موارد با آن چه از کتب
که از فهرست ابن ندیم آوردیم عبارت ابن « و یکثر حلق شاربه و لا یغیّر شیبه » ایشان آوردیم اختلاف دارد چنانکه به جاي عبارت
و این عبارت بکلی مخالف است با آن چه ابن ندیم « و یکره حلق الشّارب و یعیبه و یراه من المثلۀ و لا یغیّر شیبه » خلّکان چنین است
از وي نقل کرده است.
ابن خلّکان در بارة سال تولّد و وفات و مدت عمر مالک اقوالی مختلف آورده بدین مضمون:
365 از 452
ولادت مالک به سال نود و پنج هجري ( 95 ) واقع شده و مدّت سه سال در شکم مادر بوده! و در ماه ربیع الاول یک صد و هفتاد و »
نه ( 179 ) وفات یافته است. پس هشتاد و چهار سال ( 84 ) زندگانی کرده است.
واقدي گفته است مالک نود سال زندگانی کرده و ابن فرات در کتاب تاریخ خود که بترتیب سالها آن را مرتّب داشته وفات مالک »
( را ده روز از ماه ربیع الاول گذشتۀ از سال یک صد و هفتاد و نه ( 179 ) دانسته و به قولی در سال یک صد و هفتاد و هشت ( 178
وفات یافته است. تولد وي هم به قولی در سال نود هجري بوده و سمعانی در کتاب الانساب
738
حافظ » ابن خلّکان از « اللّ اعلم بالصواب
􀀀
ولادت مالک را به سال نود و سه ( 93 ) یا نود و چهار ( 94 ) دانسته و ه «1» در ترجمۀ اصبحی
قعنبی چنین حدیث کرده: » : حکایت کرده که « جذوة المقتبس » اللّ حمیدي در کتاب
􀀀
ابو عبد ه
اللّ چه
􀀀
بر مالک، در بیماري که در آن مرد، وارد شدم سلام کردم و نشستم پس دیدم مالک را که گریه میکند گفتم: یا ابا عبد ه »
چیز ترا چنین به گریه آورده است؟
اي پسر قعنب چه گونه گریه نکنم و کیست که به گریه کردن از من سزاوارتر باشد؟ به خدا سوگند دوست دارم که بهر » : گفت
مسألهاي که در آنها برأي و بنظر خود فتوي دادهام تازیانه بر من زده میشد و من آن فتوي را نمیدادم و اي کاش مرا افتاء به رأي
«.. نمیبود
______________________________
الاصبحی بفتح الالف و سکون الصاد المهملۀ و فتح الباء المنقوطۀ بواحدة فی آخرها حاء مهملۀ، هذه النسبۀ إلی ذي اصبح و » (1)
اسمه الحارث بن عوف بن مالک بن..
و هو من یعرب بن قحطان، و اصبح صارت قبیلۀ.
« اللّ مالک بن انس کان مولده ثلاث او اربع و تسعین و مات سنۀ تسع و سبعین و مائۀ
􀀀
و المشهور بهذه النسبۀ امام دار الهجرة ابو عبد ه »
« اللباب فی تهذیب الانساب »
739
204 - -3 شافعی 150 -
ابو اسحاق که شافعی را در طبقۀ چهارم از فقیهان تابعی مکّه یاد کرده در ترجمه او بعد از این عنوان:
محمّد بن ادریس بن العبّاس بن عثمان بن شافع بن السّائب بن عبید بن عبد یزید بن هاشم بن عبد المطّلب بن عبد مناف القرشی »
چنین افاده کرده است: « المطّلبی
شافعی به سال یک صد و پنجاه ( 150 ) متولّد شده و در آخرین روز از ماه رجب از سال دویست و چهار ( 204 ) پس از 54 سال در »
گذشته است زعفرانی از پسر شافعی ابو عثمان، وفات پدرش را به سنّ پنجاه و هشت ( 58 ) سالگی نقل کرده است.
اللّ علیه، گفته است:
􀀀
شافعی، رحمه ه »
مسلم بن خالد زنجی مرا دید و گفت: اي جوان از مردم کجایی؟ گفتم: »
از مردم مکه. گفت: منزلت در مکّه کجا است؟ گفتم: شعب حنیف. گفت: از کدام قبیله هستی؟ گفتم: از فرزندان عبد مناف.
باز شافعی گفته است: » « گفت: بهبه خدا ترا در دنیا و آخرت شرف داده است
را حفظ داشتم. مالک گفت: « الموطّأ » بر مالک در آمدم در حالی که کتاب »
کسی را حاضر کن که براي تو بخواند. گفتم: خودم میخوانم پس موطّأ را از حفظ بر او خواندم. مالک گفت: اگر کسی رستگار
366 از 452
میگردد این جوانست.
سفیان بن عیینه چون چیزي از تفسیر و افتاء بر او میآمد بسوي شافعی مینگریست و میگفت از این بپرسید. »
حمیدي گفته است: از مسلم بن خالد زنجی شنیدم که شافعی را میگفت: »
اللّ فتوي بده زیرا به خدا سوگند هنگام آنست که تو فتوي بدهی و این سخن
􀀀
یا ابا عبد ه
740
زنجی زمانی بود که شافعی پانزده سال داشت.
احمد بن حنبل گفته است: من ناسخ و منسوخ حدیث را نشناختم مگر بعد از این که با شافعی مجالست کردم. »
اسحاق بن راهویه، ثوري و اوزاعی و مالک و ابو حنیفه را یاد کرده آنگاه گفته است: هیچ یک چیزي نگفتهاند مگر این که »
شافعی را تابع، بیشتر و خطا کمتر بوده است..
ابو حسّ ان زیادي گفته است: ندیدم که محمد بن حسن شیبانی هیچ کس از اهل علم را به اندازة شافعی احترام بگزارد و اعظام »
کند. روزي براي دیدار شیبانی آمده بود که شیبانی سوار شده و میخواست برود پس به احترام شافعی به خانه برگشت و روز و
شبرا با او به خلوت بود، و هیچ کس را اذن ورود نداد.
محفوظ بن ابی توبۀ بغدادي گفته است: احمد بن حنبل را دیدم در مسجد- الحرام نزد شافعی نشسته و استفاده میکند گفتم: یا ابا »
اللّ ! سفیان بن عیینه در ناحیۀ مسجد نشسته و تو اینجایی؟ گفت: این از دست میرود لیکن سفیان از دست نمیرود.
􀀀
عبد ه
اللّ تعالی، نهی میکرد روزي دیدم شافعی سوار استر خویش است
􀀀
یحیی بن معین گفته است: احمد بن حنبل ما را از شافعی، رحمه ه
اللّ تو ما را از وي نهی میکنی و خود بدنبال او افتادهاي؟ گفت:
􀀀
و احمد پیاده از دنبال او میرود گفتم: یا ابا عبد ه
«.. خاموش باش که اگر این استر را ملازم باشی از آن منتفع میشوي
نقل « الاخبار الدّاخلیۀ فی التاریخ » ابن ندیم پس از این که کنیه و نام و نسب شافعی را آورده، از خط ابو القاسم حجازي در کتاب
کرده از همو قضیۀ ظهور مردي از بنی لهب را در مغرب و گرفتار شدن او و بردنش را به نزد هارون و بودن شافعی با آن مرد لهبی
ما حملک علی الخروج معه؟ قال: انا » و ردّ و بدل کردن هارون با مرد لهبی و امر هارون به حبس او و آنگاه گفتن هارون به شافعی
« رجل أملقت و خرجت اضرب فی البلاد طلبا للفضل، فصحبته لذلک. فاستوهبه الفضل بن الرّبیع فوهبه فاقام بمدینۀ السّلام مدّة
آورده و یاد کرده است.
741
باز ابن ندیم از محمّد بن شجاع ثلجی آورده که گفته است:
کان یمرّ بنا فی زيّ المغنیّین علی حمار و علیه رداء محشّی و شعره مجعّد و لزم محمد بن الحسن سنۀ حتی کتب کتبه فحدّثونا عن »
ابن ندیم، شافعی را شیعه میدانسته و این عبارت را در بارهاش « الرّبیع بن سلیمان عن الشّافعی قال: کتبت عن محمّد وقر جمل کتبا
گفته است:
و بعد از آن این مضمون را گفته است: « و کان الشّافعی شدیدا فی التّشیّع »
روزي مردي مسألهاي را یاد کرد و شافعی بدان پاسخ داد آن مرد گفت: تو در این جواب بر خلاف علی بن ابی طالب گفتی. »
شافعی گفت: تو گفتۀ علی را بر من ثابت کن تا گونه بر خاك نهم و بگویم من بر خطاء رفتهام و از گفتۀ خود به گفتۀ علیّ
برگردم.
روزي دیگر شافعی به محضري در آمده که بعضی از طالبین در آنجا حضور داشته پس گفته است: در مجلسی که یکی از ایشان »
باشد مرا حق سخن نیست آنان به سخن گفتن احقّند از من. ریاست و فضل از آنان است..
367 از 452
شافعی در سال دویست و چهار ( 204 ) در مصر وفات یافته (سال دویست- 200 بمصر رفته است) و از تألیفات و کتب شافعی است: »
در فقه. « مبسوط » کتاب
این کتاب را ربیع بن سلیمان و زعفرانی از شافعی روایت کردهاند و محتوي است بر کتاب طهارت، کتاب صلاة، کتاب زکاة، کتاب
باز محمد بن اسحاق معروف به ابن ندیم گفته است: که از خط ابو سیف (یا ابو یوسف) شمارة « صیام، کتاب حجّ، کتاب اعتکاف
کتب شافعی را دیده و آنها را موافق نسخۀ آن خط بر شمرده که بیشتر آنها کتابهاي فقهی است (در حدود نود کتاب از قبیل صلاة
و طهارت و سائر کتب و ابواب فقه) و چند کتاب دیگر در موضوعات دیگر است که در اینجا یاد میگردد کتاب الرّسالۀ، کتاب
کتاب احکام القرآن، کتاب اختلاف مالک و الشافعی ،«1» الامامه
______________________________
مشهور و در مباحث « رسالۀ الامام » و به نام « رسالۀ الام » و به نام « رساله » 1) گمانم اینست که این دو، همان کتابی است که به نام )
اصول فقه است نسخهاي از این رساله چاپ مصر نزد من موجود است.
742
کتاب اختلاف الحدیث، کتاب اختلاف العراقیّین، کتاب فضائل قریش، کتاب الشّروط، کتاب الإجماع، کتاب ما خالف العراقیّین علیّا
کتاب سیر الواقدي، کتاب سیر الاوزاعی، کتاب الحکم بالظاهر، کتاب ابطال الاستحسان. ،«1» اللّ ، کتاب الرّجعۀ
􀀀
و عبد ه
ابن خلّکان بر منقولات از ابو اسحاق و ابن ندیم قسمی افزوده که از جمله است:
و در آن باره سخن گفته است.. و قاطبۀ علماء از اهل حدیث و فقه و «2» شافعی نخستین کسی است که اصول فقه را استنباط کرده »
اصول و لغت و نحو و غیر اینها بر ثقه بودن و امانت و عدالت و زهد و ورع و نزاهت عرض و عفّت نفس و حسن سیرت و علوّ قدر
و سخاء شافعی اتفاق دارند.
اللّ نقل میکنم:
􀀀
شافعی را اشعاري بسیار است که از آن جمله ابیات زیر را از خط حافظ ابو طاهر سلفی رحمه ه »
انّ الّذي رزق الیسار و لم یصب حمدا و لا اجرا لغیر موفّق »
الجدّ یدنی کلّ امر شاسع و الجدّ یفتح کلّ باب مغلق
و اذا سمعت بأنّ مجدودا حوي عودا فاثمر فی یدیه فصدّق
و اذا سمعت بأنّ محروما اتی ماء لیشربه فغاض فحقّق
لو کان بالحیل، الغنی لوجدتنی بنجوم اقطار السّماء تعلّقی
______________________________
1) ظاهرا مراد رجوع مرد است بزن در طلاق. )
نوشتهام و چندین مرتبه به چاپ رسیده است تردید و تأمل خود را با استناد به « تقریرات اصول » 2) در مقدمۀ کتابی که به نام )
دلایل، در بارة این امر یاد کردهام. خواستار بدانجا مراجعه کند.
743
لکنّ من رزق الحجی حرم الغنی ضدّان مفترقان أيّ تفرّق
و من الدّلیل علی القضاء و کونه بؤس اللّبیب و طیب عیش الاحمق
و همو گفته است: »
و لو لا الشعر بالعلماء یزري لکنت الیوم اشعر من لبید
و نیز بوي منسوب است: »
368 از 452
کلّما ادّبنی الدّهر ارانی نقص عقلی و اذا ما ازددت علما زادنی علما بجهلی
خطیب بغدادي که مثل ابو اسحاق و ابن خلکان خود بمذهب شافعی است شرحی مفصل در ترجمۀ محمد بن ادریس آورده و در «
آخر هم چنین گفته است:
اگر بخواهیم مناقب و اخبار شافعی را استیفاء کنیم بر اجزائی عدیده مشتمل خواهد بود لیکن در این کتاب بر همین مقدار، ارادة »
از جمله آن چه « تخفیف و اختصار را، اقتصار کردیم و معالم و مناقب او را بطور استقصاء در کتابی جدا گانه و منفرد خواهیم آورد
خطیب آورده است اینست که شافعی در هفت سالگی قرآن را حفظ داشته و در ده سالگی موطّأ را و در پانزده سالگی فتوي
میداده و در جوانی عبد الرحمن بن مهدي به او نوشته که کتابی حاوي معانی قرآن و جامع فنون اخبار و شامل حجّت بودن و مبیّن
را تألیف کرده است. « الرسالۀ » ناسخ و منسوخ از قرآن و سنّت براي وي وضع و تألیف کند پس او کتاب
و از جمله است که شافعی دو بار ببغداد در آمده: یکی به سال یک صد و نود و پنج ( 195 ) که دو سال در آنجا بوده و پس از آن
به مکّه رفته و دیگر در سال یک صد و نود و هشت ( 198 ) که ببغداد در آمده و چند ماه در آنجا بوده و بمصر رفته است.
و از ابو الفضل زجّاج حکایت کرده که گفته است:
744
هنگامی که شافعی ببغداد آمد پنجاه (یا قریب پنجاه) حلقۀ درس در مسجد جامع فراهم میآمد چون شافعی وارد شد بهر حلقه »
تا این که در مسجد، حلقۀ درسی جز « قال اصحابنا » : و ایشان میگفتند « اللّ و قال الرّسول
􀀀
قال ه » : میرفت و مینشست و میگفت
«. حلقۀ درس شافعی بر جاي نماند
و به اسناد از شافعی آورده که گفته است:
بیست سال در بطون عرب اقامت کردم که اشعار و لغات آنها را فرا گیرم. »
و قرآن را حفظ کردم به طوري که کلمه و حرفی در آن نبود مگر این که مراد و معنی آن را میدانستم جز دو کلمه که یکی از
باز از شافعی آورده که گفته است: .« دَسّ
ا􀀀 اه 􀀀 .» : آنها است
و لو أخذ من « قرات » من قرآن را نزد اسماعیل بن قسطنطین قرائت کردم و او میگفت: القرآن، اسم و لیس بمهموز و لم یؤخذ من »
«.. لکان کلّ ما قرئ قرآنا و لکنّه اسم للقرآن مثل التّوریۀ و الإنجیل « قرأت »
صاحب روضات از اوّلیّات سیوطی (و غیر او) آورده است که:
« مختلف حدیث » تصنیف کرده و همو نخستین کس است که در « اصول فقه » و در « آیات احکام » شافعی نخستین کسی است که در »
نامیده است چنانکه محی « الحجۀ » و از جمله تصنیفات او کتاب قدیم او است که آن را .« تکلم و در آن باره تصنیف کرده است
.« الدین نووي در شرح مشکلات کتاب التنبیه گفته است
همو از حیات الحیوان دمیري از بویطی از شافعی حکایت کرده که گفته است:
جوان و در مجلس مالک بوده پس مردي آمده و از مالک استفتاء کرده و گفته است: من سوگند یاد کردهام به سه طلاق زنم که »
این بلبل خاموش نمیگردد و از خواندن نمیایستد مالک بوي گفته است همانا حنث کردهاي (یعنی زنش سه طلاقه شده) آن مرد
چون پاسخ شنیده رفته است. شافعی رو بیکی از شاگردان مالک کرده و گفته است: این فتیا خطا است. مالک که بسیار با مهابت
بوده و کسی را آن جسارت نبوده که در مجلس با وي این گونه مراوده شود و بسا این که صاحب شرطه در مجلس
745
بالاي سرش میایستاده چون بوي گفته شده که این جوان، شافعی چنین میگفته. مالک گفته است: این را از کجا و بچه دلیل
میگویی؟ شافعی پاسخ داده است: آیا تو خود در قصّۀ فاطمه دختر قیس که به پیغمبر گفته است: ابو جهم و معاویه مرا خواستگاري
369 از 452
پس آیا ؟«.. امّا ابو جهم فلا یضع عصاه عن عاتقه و امّا معاویۀ » : کردهاند، براي ما از پیغمبر (ص) روایت نکردي که گفته است
عصاي ابو جهم همیشه بر دوشش بوده است یا این که پیغمبر (ص) غلبه را اراده کرده است؟ مالک از این استدلال و احتجاج
و از اشعار منسوب به شافعی مقداري آورده که از جمله است: « منزلت و قدر علمی شافعی را شناخته است
یقولون: اسباب الفراغ ثلاثۀ و رابعها خلوة و هو خیارها
و قد ذکروا مالا و أمنا و صحّۀ و لم یعلموا انّ الشباب مدارها
و از جمله است:
محن الزّمان کثیرة لا تنقضی و سروره، یاتیک کالأعیا
تاتی المکاره حین تأتی جملۀ و تري السّرور یجیء کالفلتات
و از جمله بروایت از کتاب صواعق ابن حجر مکّی آورده است:
اللّ فی القرآن أنزله
􀀀
اللّ حبّکم فرض من ه
􀀀
یا اهل بیت رسول ه
کفاکم من عظیم القدر انّکم من لا یصلّی علیکم لا صلاة له
در جمله ابیاتی این بیت است: « مشهور متواتر از شافعی » و از جملۀ
746
لو انّ المرتضی ابدي محلّه لخرّ النّاس طرّا سجّدا له،
«1» اللّ
􀀀
و مات الشّافعیّ و لیس یدري علیّ ربّه ام ربّه ه
ابو نعیم در ترجمۀ شافعی (جلد نهم 152 )، به اسناد، آورده که برخی از مردم، شافعی را بر کثرت محبت اهل بیت و افراط در
میل به ایشان سرزنش کرده و بر او عیب گرفتهاند پس در این باره انشاء کرده و گفته است:
«2» قف بالمحصّب من منی فاهتف بها و اهتف بقاعد خیفها و النّاهض
ان کان رفضا حبّ آل محمّد فلیشهد الثّقلان انّی رافضیّ
بیان » و از « لصوق نسب او بنسب پیغمبر » ابو نعیم در ترجمۀ شافعی به تفصیل زیاد پرداخته و نزدیک صد از بیان عنوان و
«.. متابعت او از آثار و سنن در استنباط احکام و عمل او به قیاس » و « ذکر ائمه و علماء، او را » و « نسب و مولد و وفات
و غیر اینها در بارة او آورده و در زیر این «.. کثرت عبادت » و « توکّل به خدا و بذل مال و سخاء » و «.. لطافت نظر و حصافت فکر » و
عنوانها سخنانی بسیار نقل کرده
______________________________
1) با همه اشتهاري که در نسبت این اشعار به شافعی است محتمل است از دیگري باشد که بمذهب شافعی بوده نه خود امام )
شافعی.
و بعد از این بیت و پیش از بیت بعد این بیت است: « یا راکبا قف بالمحصّب من منی » : 2) مصرع اول در معجم الادباء چنین است )
سحرا اذا فاض الحجیج إلی منی فیضا بملتطم الفرات الفائض
محصب موضع رمی جمرات است در منی و خیف دو سفیدي است در کوه سیاه پشت کوه ابو قبیس که به آن مناسبت مسجد را »
مسجد خیف گفتهاند.
747
و هم اشعار و اقوال و روایات و مناظرات و ادعیه و حکایات و قصصی از او و در بارة او نوشته است که آوردن همه اینها در اینجا
زائد است پس به آوردن چند نمونه از آنها اکتفا میشود.
370 از 452
در عنوان او چنین گفته است:
و منهم الامام الکامل، العالم العامل ذو الشّرف المنیف و الخلق الطّریف له السّخاء و الکرم و هو الضّیاء فی الظّلم اوضح المشکلات »
و افصح عن المعضلات المنتشر علمه شرقا و غربا، المستفیض مذهبه برّا و بحرا، المتّبع، للسّنن و الآثار و المقتدي بما اجتمع علیه
اللّ محمد بن ادریس الشافعی
􀀀
المهاجرون و الانصار اقتبس عن الائمۀ الاخیار فحدّث عنه الائمۀ الاحبار الحجازيّ المطّلبی ابو عبد ه
«.. اللّ تعالی عنه و ارضاه
􀀀
رضی ه
از جمله حکایات و قصّههایی که ابو نعیم یاد کرده و جنبۀ فقهی دارد حکایت زیر است که به اسناد از خود شافعی آورده که چنین
گفته است:
من هنگامی که کودك بودم خواستار شعر میبودم و آن را فرا میگرفتم و مینوشتم روزي در مکه راه میرفتم بانگی شنیدم که »
گفت: اي محمد بن ادریس بر تو باد بطلب علم. چون برگشتم و نگاه کردم کسی را ندیدم پس بطلب علم کمر بستم و هر چه فرا
میگرفتم بر استخوان و شانه و پارچه مینوشتم و آنها را جمع میکردم و من یتیمی بودم که مادرم چیزي نمیداشت و ناچار بود تا
این که عمویم قاضی ناحیۀ یمن شد من هم با او به یمن رفتم و بر مسلم بن خالد زنجی در آمدم و او را سلام دادم وي مرا پاسخ
نگفت و چنین گفت: که کسی از ایشان نزد ما میآید و ما پنداریم او اصلاح میکند در صورتی که او خود را فاسد میسازد.
پس به نزد سفیان بن عیینه رفتم و بوي سلام گفتم و او سلام مرا پاسخ داد و گفت.. »
به مدینه برگشتم و موطّأ را بر مالک قرائت کردم و آنگاه به عراق و به نزد محمد بن حسن شیبانی رفتم و » ( (تا آنجا که گفته است
با شاگردان و اصحاب او مناظره میکردم. ایشان شکایت
748
مرا به شیبانی بردند و گفتند: این حجازي بر گفتههاي ما عیب میگیرد و ما را تخطئه میکند. شیبانی در این باره با من سخن گفت.
من وي را گفتم: ما در حجاز جز تقلید چیزي نمیشناختیم چون بدینجا آمدم از شما میشنوم که میگویید: تقلید مکنید و حق را
طلب کنید و حجت و دلیل بخواهید. شیبانی مرا گفت: با من مناظره کن. گفتم:
با برخی از شاگردانت در حضور تو مناظره میکنم. گفت: نه. بلکه باید با خودم مناظره کنی. پذیرفتم. پس گفت: تو میپرسی یا
من بپرسم؟ گفتم: اختیار ترا است.
گفت:
چه میگویی در بارة مردي که از دیگري ستون و تیرك را غصب کرده و بر آن بنایی ساخته پس صاحب حق آمده و حق خویش »
را خواسته است؟ گفتم:
صاحب حقّ، مخیّر است میان گرفتن تیرك و ستون و میان گرفتن قیمت آن. »
پس اگر تیرك و ستون خود را خواست باید ساختمان خراب گردد و ستون بیرون آورده و به مالکش مستردّ گردد. گفت:
چه میگویی هر گاه کسی چوبی را از دیگري غصب کرده و آن را در کشتی بکار برد و در دریا بکار انداخت و صاحبش آمد و »
آن را خواست؟ گفتم:
کشتی به نزدیکترین بندر برده میشود و در آنجا صاحب چوب میان گرفتن چوب خود یا بهاي آن مخیّر میگردد پس اگر قیمت »
را گرفت و اگر نه کشتی شکسته و چوب به صاحبش برگردانده میشود. گفت:
هر گاه کسی نخی ابریشم را غصب و خرجین خود را بدان بدوزد پس صاحب آن نخ و رشته بیاید و خواستار حق خود گردد چه »
باید کرد؟ گفتم:
اللّ اکبر هم آواز شدند پس
􀀀
قیمت آن باید بوي داده شود. در این هنگام شیبانی بانک به تکبیر برداشت و شاگردانش با او به گفتن ه »
371 از 452
گفتند! اي حجازي از گفتۀ خود دست برداشتی؟ من گفتم:
آرام باش آیا گمان میکنی اگر صاحب ساختمان و کاخ بخواهد کاخ خود را خراب کند و تیرك ستون را بیرون آورد و به »
مالکش برگرداند و قیمت به او ندهد آیا سلطان
749
میتواند او را از این کار باز دارد و به دادن قیمت وا دارد؟ گفت: نه. گفتم:
آیا رأي تو اینست که اگر صاحب کشتی بخواهد کشتی را درهم شکند و چوب را به مالکش برگرداند آیا سلطان میتواند وي را »
مانع گردد و به دادن قیمت مجبور کند؟
گفت: نه. گفتم:
باردان) بخواهد خرج خود را به هم زند و خیط و نخی را که خرج را به آن ) «1» آیا چنان رأي میدهی که اگر صاحب خرج »
دوخته بیرون کشد و به مالکش رد کند سلطان میتواند او را مانع گردد؟ گفت: آري. گفتم:
همین قصه را ابو نعیم به اسنادي دیگر که بر آن قسمت زیر «؟ پس چگونه امري را که ممنوعست بر امري غیر ممنوع، قیاس میکنی »
را افزوده است آورده:
شافعی گفت: من وي را (شیبانی) گفتم: »
اللّ ! تقیس بمباح علی محرّم؟ هذا حرام علیه و هذا مباح له.
􀀀
یرحمک ه »
شیبانی گفت: »
تو در مسأله کشتی چه میکنی؟ گفتم: میگویم آن را به نزدیکترین بندر نزدیک سازد، بندري که غاصب و یارانش به هلاکت »
نیفتند، آنگاه چوب را بیرون میکشم و به صاحبش میدهم و به صاحب کشتی میگویم: کشتی خود را اصلاح کن و بهر جا
میخواهی برو. شیبانی گفت:
گفتم: او خودش به واسطۀ کاري که کرده و مال دیگري را به غصب « لا ضرر و لا ضرار » : آیا نه اینست که پیغمبر (ص) گفته است »
گرفته بر خود ضرر زده نه دیگري.
آنگاه گفتم:
چه میگویی در این مسأله که مردي کنیزك مردي دیگر را غصب کرده و از وي ده فرزند دارا شده که همه قرآن خوان و سخنران »
و قاضی شده و مسلمین را بر منبر
______________________________
بفتح جیم است بطور غلط مشهور، « خرجین » 1) خرج (بر وزن برج) بمعنی باردان و همان است که در فارسی تثنیۀ آن را که )
خرجین بکسر جیم استعمال میکنند.
750
وعظ کرده و میان ایشان بقضاء پرداختهاند. از آن پس دو گواه عادل شهادت دادهاند که آن مرد این کنیزك را غصب کرده و این
فرزندان از آن کنیزك که مغصوبه بوده متولد شدهاند آیا در این باره چه حکم میکنی و چه فتوایی میدهی؟ پاسخ داد:
میگویم فرزندان همه رقّ و بندهاند و حکم میکنم که کنیز به مالکش برگردانده شود. گفتم. »
ترا به خدا سوگند میدهم ضرر کدام زیادتر است: بیرون کشیدن چوب از کشتی یا برگرداندن کنیز و حکم کردن به بنده بودن ده »
شافعی میگفته است: «؟ تن فرزندانش
من نسبت بدو چیز بسیار حریص میبودم: تیر اندازي و دانشجویی پس در تیر اندازي بدان پایه رسیدم که از ده نشانه همه را »
372 از 452
راوي گفته است: از علم و دانش ساکت شد من بوي گفتم: به خدا سوگند تو در علم به پایهاي والاتر و » « میزدم و خطا نداشتم
برتر از تیراندازي رسیدهاي.
از کلمات شافعی « شافعی در علم نجوم هم دست داشته و گاهی در جوانی مطالبی میگفته که بعد گفتههاي او وقوع مییافته است »
این مضمون را، به اسناد، آورده است:
باشد و به اسناد از او صحیح پس « متّصل » ( اصل، قرآن است و سنّت و اگر نبود پس قیاس بر آن دو و هر گاه حدیثی از پیغمبر (ص »
آن سنّت است. و اجماع از خبر منفرد بیشتر است. و ظاهر حدیث، حجت است و هر گاه حدیثی چند معنی را احتمال دهد به آن
معنی باید توجه شود که بظاهر اشبه است و اگر چند حدیث باشد که با هم تکافؤ داشته باشد آن که از لحاظ اسناد اصحّ باشد اولی
را اعتباري نیست مگر منقطع ابن مسیّب. « منقطع » و ارجح است و حدیث
نباید گفت: لم؟ ،« اصل » قیاس نمیشود و در بارة ،« اصل » و اصلی بر »
بر اصل درست باشد حجت است و « فرع » میتوان گفت: چرا پس هر گاه قیاس « فرع » (چرا) و نه هم: کیف؟ (چگونه) و بس در بارة
« درست
751
بدبین بوده و بد میگفته است. از کلمات او در این زمینه است، به اسناد ابو نعیم: « کلام » شافعی نسبت بعلم
و باز در این زمینه است: « لو علم النّاس ما فی الکلام و الأهواء لفرّوا منه کما یفرّون من الأسد »
و هم در این باره است: « ما ارتدي احد بالکلام فافلح »
«.. اللّ عنه ما عدا الشّرك به خیر من النّظر فی الکلام
􀀀
لان یبتلی المرء بکلّ ما نهی ه »
این حکایت را « اللّ
􀀀
سل هذا حفصا الفرد و اصحابه اخزاهم ه » : کسی شافعی را از مطلبی کلامی پرسیده خشمگین شده و گفته است
هم ابو نعیم از شافعی، به اسناد، آورده که گفته است:
هنگامی که در پی کسب دانش و طالب علم بودم به یمن در آمدم شنیدم در آنجا زنی است که از کمر به پایین، بدن یک زن است
و به بالا دو بدن جدا که هر یک را دو دست و دو صورت و دو سر است و من خود آن را دیدم که آن دو با هم زد و خورد
میکردند و باز آشتی مینمودند و هر دو میخوردند و میآشامیدند.
چندي بعد از آن شهر رفتم و شاید دو سال گذشت که دوباره بدانجا برگشتم از آن زن جویا شدم گفتند: یکی از آن دو، مرد »
پرسیدم چگونه؟ پاسخ دادند: چون یکی مرد پایین آن را با ریسمانی محکم بستند و رها کردند تا از آن محل پوسید و فاسد شد
پس آن را جدا کردند و به خاك سپردند.
.« من به یاد دارم که بدن آن دیگر را که زنده مانده بود میدیدم به بازار رفت و آمد میکرد »
را هم ابو نعیم به اسناد نسبت به شافعی داده که گفته است. « العلم علمان: علم الابدان و علم الابدان » :( جمله منسوب به پیغمبر (ص
و از سخنان وي آورده که گفته است:
من استغضب فلم یغضب فهو حمار و من غضب فاسترضی »
752
شافعی مدتی علم نجوم و مدتی علم طبّ و فرا گرفتن شعر و علم فراست را دنبال میداشته است. ابو نعیم « و لم یرض فهو حمار
حکایت زیر را از او آورده است:
به یمن رفتم تا کتابهایی در فراست بدست آورم. چندین نسخه در آنجا نوشتم و کتابهایی در این موضوع فراهم آوردم چون »
آهنگ باز گشت کردم در راه به مردي برخوردم که در پناه دیوار خانه خود زانو ببغل گرفته بود چشمانی ازرق و جبههاي برآمده و
373 از 452
چانهاي بیمو و کوسه داشت. از او پرسیدم منزل داري؟ گفت: آري.
مرا فرود آورد و به خانۀ خود برد و مرا بسیار گرامی داشت و گرم پذیرایی کرد. شب برایم شام فرستاد و عطر فرستاد و علوفه براي
مرکوبم داد و فراش و لحاف آورد. آن شب از این پذیرایی گرم و مهربانی بیحدّ او خوابم نمیبرد و از این پهلو به آن پهلو
میشدم و با خود میگفتم: این کتابها را میخواهم چه کنم؟ اینک این مرد با آن اوصاف پلید این گونه کریم است پس این کتب
یاوه است و باید به دورش افکنم با این خیالات شبرا به صبح آوردم. صبح غلام خود را گفتم: مرکوب را آورد و سوار شدم و بر
خانۀ محمد بن ادریس شافعی را بپرس. گفت: « ذي طوي » آن مرد صاحب منزل گذشتم و او را گفتم: چون به مکّه درآیی در
آیا من بنده و نوکر پدرت بودهام!؟ گفتم: نه. گفت: آیا ترا حق نعمتی بر من بوده؟ گفتم: نه. گفت: پس زحمات دیشب من چه »
میشود؟ گفتم: بگو چه اندازه است؟ گفت: دو درهم طعامت و فلان مبلغ خورش سه درهم عطر دو درهم علف مرکوب دو درهم
کرایۀ فرش و لحاف است.
من به غلام گفتم: آن چه را این مرد گفت: بوي بده. داد. پس گفتم: آیا چیزي باقی مانده است؟ گفت: آري کرایۀ خانه زیرا من »
چون این وصف را از آن مرد دیدم بر آن کتابها افسوس خوردم و » ! با خود تنگ و سخت گرفتم تا تو در وسعت و آسایش باشی
بوي گفتم:
«! آیا باز هم چیزي مانده که باید بدهم؟ گفت: برو خدا ترا رسوا کند که من از تو بدتري ندیدهام
753
و هم در فراست (تیزبینی) شافعی این حکایت را به اسناد از ربیع بن سلیمان آورده که گفته است:
نزد شافعی بودم که مردي در آمد و نامهاي بوي داد و او نامه را خواند و چیزي در آن نوشت و آن مرد برگشت. من او را دنبال »
کردم و گفتم: به خدا سوگند نخواهم گذاشت فتوایی از شافعی بدست من نیاید و از من فوت گردد. پس به او رسیدم و نامه را
گرفتم و در آن چنین دیدم:
سل العالم المکیّ هل من تزاور و ضمّۀ مشتاق الفؤاد، جناح؟
و شافعی در آن چنین توقیع کرده بود:
اللّ ان یذهب التّقی تلاصق اکباد بهنّ جراح
􀀀
فقلت معاذ ه
اللّ به جوانی این گونه فتوایی میدهی؟ گفت:
􀀀
مرا ناپسند افتاد که شافعی جوانی را چنین فتوائی بدهد پس او را گفتم: یا ابا عبد ه »
اي ابو محمد این جوان مردي است هاشمی که در این ماه عروسی کرده (ماه رمضان) و او جوان است و نورس از من پرسیده است
که آیا روا است همسر خود را به خود بچسباند و بوسه از وي برگیرد بیاین که نزدیکی بعمل آید؟ پس من این فتوي را به او
دادهام.
من چون این سخن از شافعی شنیدم خود را به آن جوان رساندم و حال را از وي جویا شدم همان را بمن گفت که شافعی گفته »
از سننی که ابو نعیم به اسناد از شافعی آورده است نمونه را چند حدیث فقهی زیر یاد « بود. پس من فراستی از این بهتر و برتر ندیدم
میگردد:
اللّ عمر گفته است: پیغمبر هنگامی
􀀀
عبد ه » -2 « باللّ و الیوم الآخر ان تسافر مسیرة یوم و لیلۀ الّا مع ذي محرم
􀀀
لا یحلّ لامرأة تؤمن ه » -1
که نماز را افتتاح میکرد دو دست
754
«. خود را تا برابر شانههاي خود بلند میکرد و چون سر از سجده بر میداشت چنین میکرد
از حیلههاي فقهی شافعی نقل کرده که در بارة « -3 اذا ولغ الکلب فی اناء احدکم فلیغسله سبع مرّات أولاهنّ او اخراهنّ بالتّراب
374 از 452
گفته است: « أنت طالق، ان اکلتها او طرحتها » : مردي که خرمایی در دهان خود بگذارد و بزن خویش بگوید
نیمی از آن را بخورد و نیم دیگر آن را بیرون افکند.
چند مسألۀ کلامی که از سالها پیش و برخی از آنها شاید از اواخر زمان صحابه مورد نظر و توجّه بلکه موضوع بحث و گفتگو قرار
گرفته بوده است و در زمان شافعی هم میان اهل علم مطرح میشده و در زمان هارون رواج یافته و از اواخر زمان مأمون چنانکه در
ترجمۀ احمد حنبل خواهد آمد، به اوج خود رسیده و از زمان هارون رشید و شاید پیش از آن، جنبۀ فقهی هم پیدا کرده، یعنی
به میان آمده است. از شافعی نقل شده (حلیه جلد 9- 112 -) که گروهی را دیده است که جلو روي « کفّاره » و « تکفیر » مسألۀ
و ما تشاؤن الّا ان » : او است چنانکه گفته است « خلق » غیر از « مشیئت » مجادله میکنند پس گفته است: در کتاب خدا « قدر » او در
کان الشّافعی یثبت القدر. و قال فی کتاب » و به گفتۀ ابو نعیم « براي او است « مشیّت » پس بخلق خویش فهمانده است که « اللّ
􀀀
یشاء ه
.« اللّ فحنث فعلیه کفّارة لأنّه حلف بغیر مخلوق
􀀀
من حلف باسم من اسماء ه »
- حرملۀ بن یحیی گفته است (حلیه جلد 9 « من قال القرآن مخلوق فهو کافر » : و هم به اسناد از ربیع از شافعی نقل شده که گفته است
:(- 113
پس شافعی او را « القرآن مخلوق » : نزد محمّد بن ادریس شافعی بودیم حفص فرد که از علماء کلام بود حضور داشت و گفت »
ربیع گفته است (همان از همان کتاب): « گفت: کفرت
محمّد بن ادریس را شنیدم که میگفت: »
755
اللّ غیر مخلوقه است و هر گاه به
􀀀
هر گاه کسی به نامی از نامهاي خدا سوگند یاد و آن را حنث کند باید کفّاره بدهد چه اسماء ه »
ابو شعیب مصري (همان کتاب 112 ) گفته « کعبه یا صفا یا مروه سوگند یاد کند او را کفّاره نیست چه آنها مخلوق است
است:
اللّ بن عبد الحکم در دست راست و یوسف بن عمرو بن یزید در دست چپ او نشستهاند و
􀀀
به مجلس شافعی در آمدم دیدم عبد ه »
اللّ بن عبد الحکم گفت: در بارة قرآن چه میگویی؟ پاسخ داد: میگویم:
􀀀
حفص فرد نیز حضور دارد پس حفص بن عبد ه
کلام خدا است.. آنگاه یوسف بن عمرو را پرسید او نیز همین پاسخ را گفت.
مردم حفص را اشاره کردند که از شافعی بپرسد. حفصی از او پرسید که در بارة قرآن چه میگویی؟ گفت: میگویم: قرآن کلام »
است پس با هم به مناظره و مجادله پرداختند و در پایان، شافعی وي را تکفیر کرد و حفص خشمگین برخاست. « غیر مخلوق » خدا و
من فردا در بازار مرغ فروشان به حفص برخوردم بمن گفت: دیدي شافعی را که دیروز با من چه کرد: مرا کافر خواند و تکفیر
«.. نمود
شافعی در مسائل فقهی تجدّد راي و تبدّل اجتهاد داشته و در دو کتاب خود در مسائل فقهی عقیده و نظر مختلف اظهار کرده و از
این رو فقیهان بعد از وي در بعضی مسائل که در دو کتاب او اختلاف به همرسیده در مقام نقل گفتهاند: شافعی در کتاب قدیم
چنان گفته و در کتاب جدید چنین. و کتاب قدیم آن بوده که هنگام اقامت در بغداد نوشته و کتاب جدید آنست که پس از رفتن
بمصر در مصر نوشته است و به عقیدة برخی کتاب جدید او محکمتر است و بهر حال چون آرایی است متأخّر، از نظر فقهی باید
عمل پیروانش طبق آن باشد.
خطیب بغدادي (جلد دوم- 57 -) چنین آورده است:
- ابو نعیم از قول محمّد بن مسلم بن واره آورده (جلد 9 « هو الّذي عند البغدادیین خاصّۀ، عنه « القدیم » و کتاب الشّافعی الّذي یسمّی »
97 -) که این مضمون را گفته است:
375 از 452
756
و از مصر برگشته و نزد احمد بن حنبل رفتم تا او را سلامی کنم از من پرسید کتب شافعی را نوشتی؟ گفتم: نه. گفت: تفریط کرده
و مهمّی را از دست دادهاي. ما، مجمل را از مف ّ ص ل و ناسخ حدیث پیغمبر (ص) را از منسوخ نشناختیم مگر پس از مجالست با
باز همو از همان محمد « شافعی. چون این را از احمد شنیدم بمصر برگشتم و کتابهاي او را نسخه برگرفتم و ببغداد مراجعت کردم
بن مسلم بن واره آورده (همان کتاب و همان ) که این مضمون را گفته است:
از احمد بن حنبل پرسیدم کدام کتابها را شایسته میدانی من براي فهم و فتح آثار مطالعه کنم. راي مالک یا ثوري یا اوزاعی؟ »
احمد سخنی گفت که من رعایت مقام اینان را بازگو نمیکنم آنگاه گفت: بر تو باد به شافعی که رسیدنش به صواب از ایشان
برتر و پیرویش از آثار نسبت به آنان بیشتر است. از او پرسیدم در بارة کتابهاي شافعی چه میگویی؟ آیا کتابهایی از وي که در نزد
عراقیان است بهتر و محبوبتر است در نزد تو یا کتابهایی که در نزد مصریان است؟ پاسخ چنین داد:
بر تو باد به کتابهایی که در مصر نوشته چه کتبی را که در عراق نوشته محکم و متقن نکرده و بمصر رفته پس آنها را در آنجا پخته »
«.. و محکم ساخته است
شرح حال شافعی را به تفصیل آورده که سه امر زیر از آنجا نقل میگردد: « معجم الادباء » یاقوت در
را در جوانی به خواهش عبد الرحمن بن مهدي، که از او خواسته کتابی که شامل معانی قرآن و جامع قبول اخبار « الرّساله » -1 کتاب
و حجّت بودن اجماع و بیان ناسخ و منسوخ از قرآن و سنت باشد برایش وضع کند، نوشته است.
مردي از شاگردان مالک بن انس به نام فتیان در مصر بوده و با شافعی مناظره » : -2 علّت مرگ او را حکایتی آورده بدین خلاصه
میداشته روزي در مسألهاي اختلاف ایشان بدانجا کشیده که فتیان زبان به ناسزا گشوده و شافعی را فحش داده و زشت گفته خبر به
امیر مصر رسیده شافعی را از واقعه پرسیده و چون حقیقت امر را دانسته دستور داده است فتیان را تازیانه زده و بر شتر سوار کرده و
در شهر گرداندهاند. آنگاه گروهی
757
از مردم مصر تعصب ورزیده و به حلقۀ درس شافعی رفته و چون شاگردانش باز گشتند و شافعی تنها مانده بر او هجوم آورده و او
را به سختی زدهاند پس به خانه برده شده و بیمار گردیده تا در گذشته است.
-3 قریب صد و پنجاه کتاب براي شافعی نام برده که همان کتابهاي معروف فقهی یعنی ابواب و مباحث فقه است و از جمله کتب او
یاد شده است. « کتاب خلاف مالک و الشافعی » و « کتاب حبل الحبله » و « کتاب ابطال الاستحسان » کتابی به نام
758
241 - -4 احمد بن حنبل 164 -
نخستین کسی را که یاد کرده احمد بن محمد بن حنبل است و او را چنین عنوان و ترجمه « ذکر فقهاء بغداد » ابو اسحاق شیرازي در
کرده است:
اللّ عنه.
􀀀
اللّ احمد بن محمد بن حنبل بن هلال شیبانی رضی ه
􀀀
ابو عبد ه »
احمد به سال یک صد و شصت و چهار ( 164 ) متولد شده و در روز جمعه از ماه رجب از سال دویست و چهل و یک در گذشته »
است. قتیبۀ بن سعید گفته است: اگر احمد بن حنبل عصر مالک و ثوري و اوزاعی و لیث بن سعد را ادراك کرده بود او بر ایشان
ملحق میسازي و از ایشان بشمار میآوري!! پاسخ داده است آري « تابعان » مقدم میبود. پس به قتیبه گفته شده است: تو احمد را به
محمد بن اسحاق، ابن ندیم، او را به نام ابو عبد « به بزرگان تابعان. و ابو ثور گفته است: احمد بن حنبل از ثوري اعلم و افقه است
376 از 452
اللّ احمد بن حنبل یاد کرده و کتابهاي زیر را براي او نام برده است.
􀀀
ه
کتاب العلل، کتاب التّفسیر، کتاب النّاسخ و المنسوخ، کتاب الزّهد، کتاب المسائل، کتاب الفضائل، کتاب الفرائض، کتاب »
المناسک، کتاب الایمان، کتاب الاشربۀ، کتاب طاعۀ الرّسول، کتاب الرّدّ علی الجهمیّۀ، کتاب المسند و یحتوي علی نیّف و اربعین
مهمترین کتب احمد همین کتاب مسند است که چندي پیش در حجاز با تصحیح و چاپی بسیار خوب در مجلّداتی « الف حدیث
متعدّد به چاپ رسیده و مورد استفاده شده است.
اللّ احمد
􀀀
و منهم الامام المبجّل و الهمام المفضل ابو عبد ه » ابو نعیم در بارة احمد بن محمد بن حنبل هم پس از این که او را بعنوان
یاد کرده به تفصیل سخن رانده « بن حنبل
759
تاریخ ولادت و وفات او را از گفتۀ پسرانش، موافق نقل بالا از ابو اسحاق، آورده و جلالت و نبالت او را در نزد علماء و محدّثان و
« کلّ مولود یولد علی الفطرة فابواه یهوّدانه و ینصّرانه » فقیهان ذکر کرده و شمّهاي در بارة زهد او گفته و احادیثی به اسناد از او چون
اصحّ روایات در قضیۀ » را هم از چند طریق (که « محنت » مسند به پیغمبر (ص) نقل نموده قضیۀ ،« کلّ مسکر خمر و کلّ خمر حرام » و
که از جنبۀ فقهی هم « محنت » آن دانسته که از طریق ابو الفضل صالح بن احمد حنبل حکایت کرده) آورده است قضیۀ « محنت را
بسیار قابل توجّه است و طبري و ابن اثیر و غیر این دو، آن را به تفصیل در کتب خویش آوردهاند. از این کتب، خلاصه و در اینجا
یاد میگردد.
چنانکه در ذیل ترجمۀ شافعی اشاره شد چند مسألۀ کلامی از سالها پیش از مأمون، و شاید برخی از آنها از اواخر زمان صحابه،
مورد توجّه و بلکه گفتگو قرار گرفته، یکی از آنها مسألۀ قضا و قدر و به عبارت مشهور جبر و اختیار و دیگري مسألۀ مخلوق بودن
یا نبودن قرآن مجید بوده است. این دو موضوع از زمان هارون و شاید مدتها پیش از هارون میان فقیهان هم بحث در آن باره به
تحقق یافته است. « کفّاره » و دادن « تکفیر » میان آمده و از لحاظ فقهی حکم
بودن یا مخلوق نبودن قرآن مجید بالا گرفته و سخت مورد « مخلوق » در زمان مأمون و بخصوص در اواخر عهد وي گفتگو در مسأله
توجّه و بحث گردیده به طوري که در سال دویست و هجده ( 218 ) که آخرین سال خلافت و حیات مأمون بوده و خود به مخلوق
بودن قرآن، اعتقاد و ایمان میداشته و مردم را باین عقیده میخواسته در این باره فرمانی صادر کرده و اشخاص مهم را از دانشمندان
دینی و قاضیان و محدثان نامی باین اعتقاد میخوانده و با ایشان مناظره و مباحثه میکرده و بالاخره آنان را به اقرار و اعتراف به
مخلوق بودن قرآن وا میداشته و بر این ایمان و اعتقاد امتحان میکرده است و بلحاظ همین امتحان بوده که این واقعه در زبان تاریخ
یاد گردیده است. « محنت » به نام
ببغداد « رقه » در ماه ربیع الاول سال دویست و هجده ( 218 ) مأمون از
760
نوشته که قضاة و شهود و محدّثان را در بارة قرآن، امتحان کند پس هر کس به مخلوق بودن آن اقرار کند «1» به اسحاق بن ابراهیم
دست از او بردارد و رهایش سازد و هر کس اقرار نکند به مأمون بنویسد تا به آن چه در بارهاش صلاح بداند وي را بدان امر فرماید
این نامه و فرمان مفصّل است و به گفتۀ طبري نخستین نامهایست که مأمون در این باب نوشته است.
این نامه که آن را طبري در تاریخ خود آورده است و چون بر وضع حال قاضیان آن زمان و استدلال فقهی مأمون بر ایشان اشعار
دارد، با اندك تلخیص، ترجمه و آورده میشود:
همانا خدا را بر پیشوایان و خلفاء مسلمین حق است تا دین را، که نگهداري آن از ایشان خواسته شده، و مواریث نبوّت را که ایشان »
به ارث برده، و اثر علم را که نزد آنان به ودیعه نهاده، اقامه کنند و بپا دارند و در میان رعیت حقرا بکار بندند و فرمان خدا را در
377 از 452
ایشان به راه برند و امیر المؤمنین از خدا توفیق در این کار را میخواهد و به رحمت و منّت وي امید دارد.
امیر المؤمنین دانسته است که جمهور اعظم و سواد اکثر از سفلۀ عامّه و اراذل رعیّت از آنان که داراي رویّه و فکر و نظر و استدلال »
و روشنایی بنور علم نیستند بلکه به خدا جاهل و از شناختن او کور و از راه حقیقت دین و توحید و ایمان به او منحرف و.. و در همۀ
اقطار و آفاق پراکندهاند گمراه گشته و به ضلالت افتاده پس اینان خدا و قرآنی را که فرستادة او است مساوي و برابر دانسته و
اجتماع و اتّفاق کردهاند بر این که قرآن هم قدیم و ازلی است و او را خدا خلق و احداث و اختراع نکرده است با این که خدا در
محکم کتاب مقدّس خود که آن را شفاء صدور مؤمنان و هدي و رحمت
______________________________
1) اسحاق بن ابراهیم بن حسین بن مصعب مصعبی برادر زادة طاهر بن حسین معروف به ذو الیمینین سردار مشهور مأمون است. )
و در سال دویست و سی و پنج در « و کان صاحب الشرطۀ ببغداد ایام المأمون و المعتصم و الواثق و المتوکل » : اسحاق بتعبیر ابن اثیر
گذشته و متوکل در مرگ او به جزع آمده است.
761
لِلّ
􀀀
الْحَمْدُ هِ » : و روشن است که مجعول خدا مخلوق او است و بازگفته است « اهُ قُرْآناً عَرَبِیا 􀀀 إِنّ جَعَلْن
􀀀
ا » : بر ایشان قرار داده گفته است
پس خبر داده است « ا قَدْ سَبَقَ 􀀀 اءِ م 􀀀 ذلِکَ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْب 􀀀 کَ» و گفته است « ماتِ وَ النُّورَ 􀀀 اتِ وَ الْأَرْضَ، وَ جَعَلَ الظُّلُ 􀀀 ماو 􀀀 الَّذِي خَلَقَ السَّ
الر » : که در قرآن قصههایی است از اموري که آنها را بعد احداث کرده و از امور پیش از آنها حکایت کرده است. و باز گفته است
و هر محکمی که تفصیل داده شده باشد آن را محکم کننده و تفصیل « اتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَ بِیرٍ 􀀀 ابٌ أُحْکِمَتْ آی 􀀀 کِت
دهندهاي لازم است و خدا است که کتاب خود را محکم کرده و تفصیل داده پس او است خالق و ابتداع- کنندة آن.
آنگاه آنان کسانی هستند که مجادله بباطل کرده و مردم را بسوي گفتۀ خود خوانده و خود را به سنّت نسبت داده (سنّی خوانده) و
حال این که در هر فصلی از کتاب خدا حکایت است از بطلان قول ایشان و تکذیب است از ادعاء آنان که ردّ میکند گفته و نحلۀ
آنان را.
بعلاوه ایشان اظهار میدارند که آنان بر حقّند، و اهل دین، و اهل جماعت، و دیگر مردم اهل باطل و کفر و افتراق پس باین ادّعاء »
بر مردم برتري خواستند و جاهلان را مغرور ساختند و فریب دادند تا این که گروهی از تظاهر کنندگان بدین و خاشعان براي غیر
خدا هم با ایشان در این باره موافق شدند و در این آراء فاسده خود را موافق آنان نشان دادند و بدان گفتهها میل کردند تا در نزد
ایشان آبرو یابند و ریاست و عدالت خود را ثابت دارند پس حق را رها کردند و بباطل ایشان رو آوردند و از خدا برگشتند و به
گمراهی رفتند پس شهادت اینان به واسطۀ تزکیۀ آنان پذیرفته گردید و، با همه تباهی و فسادي که در دین داشتند و بدي و
نادرستی که در نهاد ایشان بود و سستی و خرابی که در یقین و نیّت آنان راه داشت، احکام به شهادت ایشان نفوذ مییافت و همین
هم منظور ایشان بود که از موافقت و متابعت باطل و دروغ بستن بر خدا و رفتن از راه فاسد و حال این که خدا از ایشان پیمان گرفته
که جز حق نگویند و بر خدا افتراء
762
نزنند ایشان که خدایشان کر و کور ساخته. آیا قرآن را تدبّر نمیکنند یا این که دلهاي ایشان قفل زده شده است؟
پس امیر المؤمنین چنان میداند که اینان بدترین امّت و رؤساء ضلالت هستند بهرة آنان از خداشناسی و توحید، ناقص و نصیبشان »
از ایمان، خسیس و فرومایه است ایشان اوعیۀ جهالت و اعلام دروغ و زبان شیطانند در میان پیروان و دوستان او..
و اینان سزاوارترین کسانند که به راستگویی ایشان اعتماد نشود و شهادت ایشان پذیرفته نگردد و گفتار و کردارشان مورد اعتبار
نباشد چه عملی درست نیست مگر پس از یقین و یقینی نیست مگر پس از استکمال حقیقت اسلام و اخلاص در توحید و آن کس
378 از 452
که از رشد و حظّ در ایمان به خدا و توحید او کور باشد از دیگر امور: عمل باشد یا قصد، در شهادتش کورتر و گمراهتر است.
و به جان امیر المؤمنین سوگند که حریصترین مردم بر کذب در گفتار و دروغ گفتن بباطل، در مقام شهادت، کسی است که بر »
خدا و وحی او دروغ بندد و چنانکه شایسته است خدا را نشناسد و شایستهترین کسان به این که شهادت او در حکم خدا و دین او
طرح و ردّ گردد کسی است که شهادت خدا را بر کتاب او ردّ کند و نپذیرد و حق خدا را بباطل خود از میان برد.
پس به رسیدن این نامه همه قضاة را که در آنجا هستند فراهم آور و این نامه را بر ایشان بخوان و ایشان را در آن چه میگویند »
امتحان کن و اعتقاد آنان را در بارة مخلوق و محدث بودن قرآن کشف کن و به ایشان بفهمان و اعلام فرما که امیر المؤمنین در
کار خود از ایشان استعانت نمیجوید و در آن چه خدا به او واگذاشته و نگهداري امور رعایا را به او سپرده به کسانی که بدین و
خلوص توحید و یقین آنان وثوق ندارد اعتماد نمیکند.
پس اگر به مخلوق بودن قرآن، اقرار کردند و با امیر المؤمنین در این عقیده موافق بودند و به راه هدایت و نجات گام برداشتند »
ایشان را بفرما شهودي را که بر مردم شهادت میدهند حاضر کنند و از ایشان این مسأله را بپرسند و هر کدام اقرار بر محدث
763
بودن و مخلوق بودن قرآن نکند او را از جملۀ شهود بر کنار زند و شهادت او را نافذ نداند.
جریان کار را نسبت به قاضیانی که در حوزة فرمانداري تو هستند چه آنان که پذیرفته و چه آنان که خودداري کردهاند به امیر »
المؤمنین بنویس و بر ایشان مراقبانی بگمار که وضع کار آنان را مراقبت و تفقّد کنند تا این که احکام خدا جز به شهادت اهل
« بصیرت در دین و مخلصان در توحید نفوذ نیابد و اجراء نگردد. این نامه در ماه ربیع الاول از سال دویست و هیجده نوشته شد
اسحاق بن ابراهیم که باصطلاح امروز استاندار یا فرماندار بغداد بود فرمان مأمون را بکار بسته و قضات را احضار و امتحان کرده
است و به مأمون، گزارش کار را نوشته است. مأمون نامهاي دیگر بوي نوشته و هفت تن از بزرگان را، که محمد بن سعید کاتب
معروف به واقدي یکی از آنان بوده خواسته است اسحاق ایشان را به شام نزد مأمون فرستاده و او آنان را امتحان کرده و همۀ آنان
مخلوق بودن قرآن را گفتهاند پس مأمون ایشان را بدار السّلام به نزد اسحاق فرستاده و اسحاق آنان را احضار کرده و در حضور
فقهاء و مشایخ از اهل حدیث اقرار و اعتراف خواسته ایشان چنانکه نزد مأمون به مخلوق بودن قرآن گفته بودهاند اینجا هم همان
جواب را داده و در محضر این بزرگان، مخلوق بودن قرآن را گفتهاند. این کار اسحاق نیز به فرمان مأمون بوده است..
مأمون پس از این نامه که احضار آن هفت تن را خواسته و آنان را امتحان کرده و به اسحاق دستور داده که اقرار و اعتراف ایشان را
علنی و مشهور کند نامهاي دیگر، که بهمان مضمون نامۀ اوّل است با تأکید و تشدیدي بیشتر و دلایلی از آیات قرآن براي اثبات
مطلوب خویش زیادتر به اسحاق نوشته اسحاق گروهی از فقیهان و حکّام و محدّثان را احضار کرده و جمعی را که نام برده شدهاند
و از آن جمله است احمد بن حنبل به حضور خواسته و این نامۀ مأمون را بر آنان دو بار خوانده تا خوب فهمیدهاند آنگاه بشر بن
ولید را گفته است: در بارة قرآن چه میگویی؟ پاسخ داده است: من میگویم: قرآن کلام خدا است.
764
اسحاق گفته است: من از این نمیپرسم بگو آیا قرآن، مخلوق خدا هست؟
پاسخ داده است: خدا خالق همه چیز است. گفته است:
آیا قرآن چیزي نیست؟ پاسخ داده است: »
چرا قرآن چیزي است. گفته است: »
پس مخلوق است. پاسخ داده است: »
خالق نیست. گفته است: من از تو این را میپرسم که: »
379 از 452
آیا قرآن مخلوق است؟ گفته است: من جز آن چه گفتم چیزي نمیدانم و با امیر المؤمنین معاهده کردهام که در این باره سخنی »
نگویم و چیزي دیگر ندارم که به تو بگویم..
آنگاه اسحاق از علی بن مقاتل و از ذیّال بن هیثم و از ابو حسّ ان زیادي همین سؤال و امتحان را کرده و در همین حدود پاسخ »
قرآن کلام » شنیده جز این که زیادي بیشتر گفتگو کرده است، بعد نوبه به احمد بن حنبل رسیده او نیز گفته است: من بر این که
چیزي علاوه نمیکنم پس رقعهاي که مبنی بر شهادت به وحدانیت خدا و عدم شباهت او بخلق نزد اسحاق میبوده و پس « خداست
لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ هُوَ » از امتحان، بر امتحان دهندگان میخوانده یا ایشان را بر خواندن وا میداشته و چون احمد در آن رقعه جملۀ
نگفته « لا یشبهه شیء من خلقه فی معنی من المعانی و لا وجه من الوجوه » را خوانده توقف کرده و جملۀ بعد را که « السَّمِیعُ الْبَصِ یرُ
است پس ابن بکاء اصفر اعتراض کرده و به امیر گفته است:
چیست؟ « سمیع بصیر » اسحاق از احمد پرسیده معنی « احمد را عقیده و گفته چنان است که خدا با گوش میشنود و با چشم میبیند »
باز پرسیده است: آن را چه معنی است؟ جواب گفته است: « خدا چنانست که خودش خود را توصیف کرده » پاسخ داده است
«1» « نمیدانم. او چنانست که توصیف خویش نموده است »
______________________________
بوده است. « خشک مقدس » 1) آن چه از موارد مختلف بدست میآید احمد مردي محدث و سطحی و کم تعمق و باصطلاح امروز )
خطیب بغدادي در ترجمۀ ابو علی حسین بن علی کرابیسی (جلد هشتم- 64 -) آورده است که احمد بن حنبل به واسطۀ
در » : از کرابیسی بد میگفته و به اسناد از ابو طیب ماوردي نقل کرده که مردي نزد کرابیسی رفته و به او گفته است « مسألۀ لفظ »
در بارة تلفظ من به قرآن چه » باز آن مرد پرسید که « کلام خدا و غیر مخلوق است » : پاسخ داده است «؟ بارة قرآن چه میگویی
گفتۀ » : آن مرد این سخن را براي ابن حنبل بازگو کرده او گفته است « تلفظ تو به قرآن مخلوق است » : گفته است «؟ عقیده داري
پس آن شخص به نزد کرابیسی باز گشته و گفتۀ ابن حنبل را بوي نقل کرده کرابیسی بوي گفته است: «! کرابیسی بدعت است
آن شخص باز به نزد ابن حنبل مراجعت کرده و این گفتۀ کرابیسی را هم به او گفته است. ابن « تلفظ تو به قرآن غیر مخلوق است »
چون آن شخص این سخن ابن حنبل را هم به کرابیسی باز گو کرده کرابیسی گفته « این گفته نیز بدعت است » : حنبل گفته است
نامخلوق » : و اگر بگوییم « بدعت است » : میگوید « این الفاظ، مخلوق است » : ما را با این کودك! چه باید کرد؟ اگر بگوییم » : است
«..« بدعت است » : باز هم میگوید « است
765
جز چند تن « قرآن کلام خدا است » پس از آن دیگران را یکایک خواسته و امتحان را از آنان سؤال کرده و همه پاسخ دادهاند که »
آن را اعتراف کرده و اسحاق را قانع ساختهاند و ما وقع را نسبت به یکان « مجعول بودن » یا « مخلوق بودن » که به تعبیرات مختلف
یکان براي مأمون نوشته است.
نه روز از این واقعه گذشته که جواب این نامه اسحاق از مأمون رسیده پس اسحاق آن گروهرا احضار کرده و نامۀ رسیده را »
برایشان خوانده است.
این نامۀ مأمون هم مفصّل است و چون بر وضع حال علماء و قضاة آن عصر اشعار دارد و هم از جنبۀ تاریخ فقه میرساند که تا آن
زمان و در آن زمان تحدیث و افتاء زیر نظر خلفاء و به امر و نهی ایشان اجراء میشده و در حقیقت حاکم اوّل و صاحب اختیار
مطلق، در شئون دینی، این خلفاء میبودهاند. خلاصۀ آن نامه هم در اینجا آورده میشود.
766
اینک ترجمۀ خلاصۀ آن:
380 از 452
اللّ الرحمن الرحیم: نامهات در پاسخ نامهاي که امیر المؤمنین، در بارة ظاهر سازان ریا کار و ریاست خواهان از اهل قبله و
􀀀
بسم ه »
نااهلان از این امّت، به تو نوشته و امر داده بود. که در بارة قرآن ایشان را امتحان کنی و احوال ایشان را مکشوف و بر ملا داري و
آنان را به جاي خود بنشانی، رسید.
در نامه یاد کردهاي که چون نامه امیر المؤمنین را دریافت داشتهاي جعفر بن عیسی و عبد الرحمن بن اسحاق و دیگر کسانی را که »
در بغداد به فقه و حدیث انتساب و شهرت یافته و خود را براي افتاء معروف و منسوب ساختهاند احضار کرده و کتاب امیر المؤمنین
اتفاق و در مخلوق بودن قرآن اختلاف داشتهاند « نفی تشبیه » را بر ایشان خوانده و از اعتقاد آنان در بارة قرآن پرسیدهاي و ایشان بر
و تو کسانی را که قائل به مخلوق بودن قرآن نشدهاند فرمان دادهاي که از تحدیث و افتاء، چه در نهان و چه در علن دست باز دارند
و به سندي و عباس مولی امیر المؤمنین دستور دادهاي که همان کار را انجام دهند که به تو دستور دادهام پس قضاة را بگویند
شهودي را که به محضر ایشان حاضر میباشند امتحان کنند و به دیگر قاضیان که در نواحی فرمانداري تو هستند فرمان دادهاي که
نزدت حاضر گردند تا ایشان را طبق دستور امیر المؤمنین امتحان کنی و در آخر نامه هم کسانی را که احضار کرده نام برده و
گفتههاي آنان را نوشتهاي.
امیر المؤمنین آن چه را نوشته و یاد کردهاي فهمید و خدا را چنانکه شایسته است سپاس میگوید و از او میخواهد که بر بنده و
پیمبر خود درود فرستد و از رحمت وي امیدوار است که او را توفیق طاعت بدهد و بر نیّت صالح و خیرش اعانت کند.
امیر المؤمنین در نامهاي کسانی که راجع به قرآن از ایشان سؤال کردهاي و هم در پاسخهاي ایشان تامّل و تدبّر کرد امّا آن چه بشر »
خودداري و امساك کرده و ادّعا نموده که با امیر المؤمنین « مخلوق بودن قرآن » گفته و در بارة « نفی تشبیه » بن ولید مغرور در مسألۀ
در این باره معاهده کرده که چیزي نگوید دروغ گفته و کافر شده است و گفتۀ او باطل و منکر است و چنین عهدي در این باره و
هم در غیر آن میان وي
767
و امیر المؤمنین جاري نشده و بس آن چه واقع شده اینست که او از اعتقاد خود به کلمۀ اخلاص و اعتراف به این که قرآن مخلوق
است خبر داده پس او را احضار و از این سخنان امیر المؤمنین آگاه کن و عقیدهاش را در بارة قرآن به صراحت بپرس و توبه اشرا
بخواه چه راي و عقیدة امیر المؤمنین اینست که هر که چنان بگوید که او گفته باید توبه کند زیرا این گفته، کفر صریح و شرك
محض است.
پس اگر توبه کرد توبه اشرا اعلان کن و مشهور ساز و دست از او باز دار و اگر نپذیرفت گردنش را بزن و سرش را نزد امیر »
هم چنین ابراهیم بن مهدي را احضار کن و او را هم، که گفتهاش مانند بشر است و چیزهایی از او به » ، اللّ
􀀀
المؤمنین بفرست. ان شاء ه
امیر المؤمنین خبر داده شده، امتحان کن پس اگر به مخلوق بودن قرآن اقرار کرد آن را مکشوف و مشهور گردان تا همه کس
اللّ .
􀀀
اعتراف او را آگاه شود و گر نه او را گردن بزن و سرش را نزد امیر المؤمنین گسیل دار. ان شاء ه
و امّا علی بن ابی مقاتل پس به او بگو: آیا تو همان نیستی که به امیر المؤمنین میگفتی: احلال و تحریم از تو است..؟ »
و از چیزهاي دیگري که از امیر المؤمنین ابو عباس زیر نظر و در دستش « انبار » و امّا زیّال بن هیثم او را از طعام و خوارباري که، در »
بود، میدزدید یاد آوري و اعلام کن و به او بگو: اگر اسلاف خود را پیروي میکرد و از راهی که ایشان رفتهاند میرفت به راه
شرك نمیافتاد و ایمان را از دست نمیداد.
و امّا احمد بن یزید معروف به ابو عوام و این که گفته است جواب در بارة قرآن را نیکو نمیداند پس او را بگو که او هر چند »
بحسب سن بزرگ است لیکن بحسب عقل کودکی است نادان و اگر هم اکنون جواب در بارة قرآن را نیک نمیداند پس به زودي
هنگامی که تادیب شود خواهد دانست پس اگر باز هم نداند و پاسخ نگوید و اعتراف نکند شمشیر پشت سرش خواهد بود. ان شاء
381 از 452
اللّ .
􀀀
ه
و امّا احمد بن حنبل و آن چه از وي نوشتهاي پس بوي اعلام کن که امیر المؤمنین فحوي گفتار او را فهمیده و راه او را در این کار »
شناخته و بر نادانی او استدلال کرده
768
و ناتوانی او را در این باره پی برده است.
و امّا فضل بن غانم پس به او بفهمان که کارهایی که در مصر کرده و اموالی که در کمتر از یک سال بدست آورده و مشاجرهاي »
اللّ در این باره رخ داده بر امیر المؤمنین پوشیده نمانده و رغبت و میل وي را بدرهم و دینار
􀀀
که میان او و میان مطّلب بن عبد ه
میداند و بعید نمیداند که ایمان خود را به طمع دینار و درهم و رسیدن به نفع عاجل این دو بفروشد..
و امّا معروف به ابو نصر تمّار پس مردي بیخرد و نابخرد است.. »
و امّا فضل بن فرخان پس به او بفهمان که آن چه را در بارة قرآن میگوید بقصد گرفتن ودائع عبد الرحمن بن اسحاق و غیر او »
است تا آن ودائع دیر از او گرفته و بیشتر به او داده شود..
و امّا محمد بن حاتم و ابن نوح و معروف به ابو نصر پس ایشان مردمی هستند ربا خوار و از وقوف به توحید و اخلاص به دور و به »
رباخواري مشغول و مسرور و اگر مجاهده و محاربۀ با آنان جز براي ربا خواري آنان و آن چه در قرآن در بارة امثال ایشان نزول
یافته حلال نباشد امیر المؤمنین بدان جهت حلال میداند، تا چه رسد به این که شرك و شبیه شدن به نصاري را هم در مشرك
بودن با ربا خواري جمع کردهاند..
و بعد از این که مأمون در این نامه یکایک از نامبردگان را برشمرده و فساد اعمال آنان را یاد کرده در آخر نامه دستور داده است
که هر کس از قضاة و محدّثان و شهود و بزرگانی را که از اقرار به مخلوق بودن قرآن خودداري کنند، جز بشر بن ولید و ابراهیم بن
مهدي، دست بسته به عسکر او بفرستد تا خود در آنجا با ایشان سخن گوید و اگر اقرار نکنند آنان را از دم شمشیر بگذراند.
و در پایان هم براي تاکید مطلب چنین نوشته است:
این نامه را امیر المؤمنین در خریطۀ بنداریه برایت انفاذ و ارسال داشته و منتظر نشده که نامههاي خرائطیّه همه جمع گردد و با آنها »
بفرستد و این تعجیل براي تقرّب به خدا است در حکمی که صادر کرده و امید بادراك جزیل ثواب خدا است: که آرزوي
769
آن را دارد، پس تو هم هر چه زودتر فرمان را انفاذ کن و جواب نامه را مبنی بر انجام دادن فرمان با عجله در خریطۀ بنداریۀ مستقل
«. اللّ . نوشته شد در سال 218
􀀀
و منفرد از سائر خرائط بفرست تا مطالب بر امیر المؤمنین روشن گردد. ان شاء ه
پس از رسیدن این نامه، اسحاق آن اشخاص را احضار کرد و همه ایشان جز چهار تن: احمد بن حنبل و سجّاده و قواریري و محمد
بن نوح به مخلوق بودن قرآن اقرار و اعتراف کردند.
اسحاق فرمان داد این چهار تن را غل و زنجیر کردند و فرداي آن روز باز ایشان را در حالی که به زنجیر بسته شده بودند احضار و
از نو امتحان کرد از آن میان تنها سجاده پاسخ مثبت داد پس دستور داد قید را از او برداشتند و آزادش کرد لیکن آن سه تن دیگر
بر گفتۀ خود اصرار ورزیدند پس فرداي آن باز هم ایشان را خواست و امتحان را تجدید کرد این بار قواریري پذیرفت و به مخلوق
بودن قرآن گفت: او را هم از قید رها و آزاد ساخت. لیکن احمد حنبل و محمد بن نوح بر عقیده و گفته خویش پا برجا ماندند و از
آن بر نگشتند پس فرمان داد آن دو را سخت بستند و بسوي طرسوس، که مأمون در آنجا بود، فرستاد چون این دو تن و هم گروهی
پس از رقّه ببغداد برگردانده شدند و «1» دیگر که به امر مأمون بسوي وي گسیل شده بودند به رقّه رسیدند خبر وفات مأمون رسید
آزاد گردیدند.
382 از 452
چون مأمون وفات یافت و برادرش ابو اسحاق محمد بن هارون ملقب به معتصم به جاي وي نشست در سال دوم خلافت خود سال
دویست و نوزده ( 219 ) احمد بن حنبل را احضار و او را امتحان کرده و چون باز هم به مخلوق بودن قرآن اعتراف نکرده
______________________________
1) ابو سعید مخزومی وفات مأمون را در طرسوس چنین گفته است: )
هل رأیت النّجوم اغنت عن المأمون شیئا او ملکه المأسوس
خلّفوه بعرصتی طرسوس مثل ما خلّفوا اباه بطوس
770
امر داده است او را به سختی تازیانه زدهاند به طوري که هوش از سرش رفته و پوست تنش پاره پاره شده و به زندانش افکندهاند.
قضیۀ مجلس معتصم و مباحثه و تازیانه خوردن احمد را ابو نعیم به اسناد از صالح پسر احمد بن حنبل بنقل از پدرش احمد بن حنبل
به تفصیل آورده است.
مسألۀ امتحان (محنت) در زمان هارون پسر معتصم که به لقب الواثق ملقب شده و از سال دویست و بیست و هفت ( 227 ) به خلافت
رسیده و تا سال دویست و سی و دو ( 232 ) که زنده بوده خلافت میداشته کم و بیش در میان بوده است و از زمان خلافت جعفر
بن معتصم ملقب به متوکل که از سال دویست و سی و دو ( 232 ) خلافت یافته از میان رفته است.
در سال دویست و سی و یک، به گفتۀ ابن اثیر، احمد بن نصر بن مالک خزاعی که اصحاب حدیث مانند یحیی بن معین و ابن
دورقی و ابو زهیر از شاگردان او بودند و به نزدش میرفتند، و او با کسانی که میگفتند: قرآن، مخلوق است مخالف بود و به ایشان
بد میگفت چون نام واثق نزد او برده میشد او را خنزیر و کافر میخواند.
از جمله کسانی که نزد او میرفتند مردي بود که او را ابو هارون میخواندند و دیگري بود به نام طالب اینان مردم را بوي دعوت و
با او بر امر بمعروف و نهی از منکر بیعت کردند. ابو هارون و طالب مالی فراوان در میان مردم پراکنده ساختند و هر مردي را یک
دینار دادند و شب پنجشنبه چهارم ماه شعبان را میعاد قرار دادند که در آن شب طبلها را به صدا در آورند و بر سلطان بشورند و
آشوب به راه اندازند.
یکی از آن دو، جانب شرقی بغداد و دیگري جانب غربی آن را میداشت پس اتّفاق را چنان پیش آمد که دو تن از یاران و
همراهان ایشان شب چهار شنبه (یک شب به موعد مانده) نبیذ فراوانی آشامیده و در حال سرگرمی از آن، طبلها را به صدا در
آوردند و کسی به ایشان جوابی نداد. اسحاق بن ابراهیم صاحب شرطه در این هنگام در بغداد نبود و برادرش، محمد، به جاي وي
بکارهاي بغداد رسیدگی میکرد از واقعه جویا شد چیزي بدست نیاورد او را گفتند: مردي معروف به عیسی اعور (یک چشم) از
این
771
قضیه آگاه است او را احضار کرد و به اقرار واداشت او محمد را به آن دو تن و به احمد بن نصر و پیروانش راهنمایی کرد. محمد،
ابو هارون و طالب و برخی دیگر را گرفت و دو پرچم نیز از خانه پیروان بدست آورد و از خادم احمد بن نصر، طبق گفتۀ عیسی
اعور، سخنانی اقرار گرفت پس احمد را که در حمام بود گرفت و او را با دیگر پیروانش که گرفته بود مقیّد به سامرّا نزد واثق
فرستاد.
واثق مجلسی عام را، که احمد بن ابی دؤاد هم حاضر بود، دستور داد چون احمد بن نصر را حاضر ساختند بیاین که از کارهاي او
و آهنگ داشتن خروج بر وي چیزي بگوید پرسید: در بارة قرآن چه میگویی؟ پاسخ داد: کلام خدا است.
احمد که از پیش کشته شدن را تنظیف و تطییب کرده و آماده شده بود در پاسخ واثق که دو بار پرسید: آیا قرآن مخلوق است؟ باز
383 از 452
هم گفت: کلام خدا است. واثق گفت: در بارة پروردگارت چه میگویی؟ آیا او را روز رستاخیز میبینی؟ گفت:
یا امیر المؤمنین اخباري از پیمبر (ص) رسیده بدین مفاد که پروردگارتان را در روز قیامت میبینید چنانکه ماه را و ما پیرو خبریم و
مرا سفیان بدین حدیث خبر داده که قلب آدمی که مؤمن است میان دو انگشت از انگشتان رحمن است که او را زیر و رو میکند و
..« یا مقلّب القلوب و الابصار ثبّت قلبی علی دینک » : پیغمبر در دعاء میگفته است
واثق به اطرافیان گفته است در حقّ این مرد چه میگویید؟ عبد الرحمن بن اسحاق که بر جانب غربی بغداد قاضی بوده سوگند یاد
خود ابن ابی دؤاد، که به کشتن وي « خون او را بمن بیاشامان » کرده که خونش حلال است و یکی از یاران ابن ابی دؤاد گفته است
خرسند نبوده، گفته است: کافر است و چون محتمل است نقصی در عقل او باشد باید از او توبه خواسته شود.
واثق گفته است چون من رفتن بسوي وي را براي کشتن او، در راه خدا بشمار میآورم هنگامی که من از جا حرکت کنم و بسوي
او بروم کسی به احترام بر نخیزد و بلند
772
نشود. آنگاه صمصامه (شمشیر عمرو بن معدیکرب) را خواسته و بسوي احمد بن نصر که در وسط دار بود رفته و او را گردن زده
است پس گفته است: تن او را بدار آویخته و سر او را ببغداد فرستاده و نامهاي از گوش او آویز ساختهاند بدین عبارت:
باللّ امیر
􀀀
اللّ هارون الامام، الواثق ه
􀀀
اللّ علی یدي عبد ه
􀀀
هذا رأس الکافر المشرك ال ّ ض الّ و هو احمد بن نصر بن مالک ممّن قتله ه »
المؤمنین بعد ان اقام علیه الحجۀ فی خلق القرآن و نفی التشبیه و عرض علیه التّوبۀ و مکّن له الرجوع إلی الحقّ فابی الّا المعاندة و
التّصریح و الحمد للّه الّذي عجّ ل به إلی ناره و الیم عقابه و انّ امیر المؤمنین سأله عن ذلک فأقرّ بالتّشبیه و تکلّم بالکفر فاستحلّ
واثق خلیفۀ عبّاسی پس از کشتن احمد بن نصر فرمان داده است جستجو کنند و پیروان و اصحاب « بذلک امیر المؤمنین دمه و لعنه
احمد بن نصر را بدست بیاورند و ایشان را زندانی کنند.
در همان سال دویست و سی و یک ( 231 ) که قرار شده اسیران روم و اسلام مبادله شوند واثق به احمد بن سعید، که بر مرزها و
عواصم فرمانروایی میداشته، و به خاقان خادم، امر کرده که در محل فداء و مبادله حاضر گردند و اسیران از اهل اسلام را امتحان
او را فدا بدهند و آزاد سازند و بعلاوه « خدا در آخرت دیده نمیشود » و « قرآن، مخلوق است » : کنند پس هر کس از ایشان گفت
یک دینار هم به او ببخشند و هر کس آن را نگفت او را در دست رومیان بگذارند و فدیه برایش ندهند.
که دوازده فداء بترتیب زمان آورده) زیر «.. ذکر الأفدیۀ بین المسلمین و الرّوم » التّنبیه و الاشراف (ذیل عنوان » مسعودي در کتاب
گفته است: « الفداء الثالث » عنوان
الفداء الثّالث: - فداء خاقان فی خلافۀ الواثق بالسّلامس (لامس از ساحل بحر رومی در حدود 35 میل تا طرسوس است) فی المحرّم »
.. سنۀ 231
و حضر هذا الفداء مع خاقان، الخادم الترکی رجل یکنی ابا رملۀ من قبل »
773
احمد بن ابی داود، قاضی القضاة یمتحن الاساري وقت المفاداة.
فمن قال منهم بخلق التلاوة و نفی الرّؤیۀ فودي به و احسن الیه و من ابی ترك بأرض الرّوم.
فاختار جماعۀ من الاساري، الرّجوع إلی ارض النصرانیّۀ علی القول بذلک و ابی ان یسلم الانقیاد إلی ذلک فناله محن و مهانۀ إلی ان
که احمد بن حنبل هم در آن گرفتار بود و حبس و ضرب و زجر دید و دست از تشبیه بر « محنت » این بود اجمالی از قضیۀ « تخلص
نداشت! و به مخلوق بودن قرآن نگفت!