دانلود نرم افزار تاریخ ایران
1 / 3
نرم افزار مترو تایم
2 / 3
نرم افزار دانشنامه شهرهای ایران
3 / 3
نرم افزار تاریخ ایران
4 / 3
نرم افزار دانشنامه جانوران
5 / 3
نرم افزار دانشنامه نجوم و فضا
6 / 3
نرم افزار دانشنامه کشورها
7 / 3
نرم افزار دانشنامه بیماری ها
8 / 13
دانشنامه مشافل و کسب و کار ها
9 / 13
دانشنامه رشته های تحصیلی
10 / 13
دانشنامه مشاغل و کسب و کار ها
11 / 13
دانشنامه رشته های تحصیلی
12 / 13
دانش نامه مشاغل و کسب و کار ها
13 / 13
دانشنامه مشاغل و کسب و کار ها

آيات 35 - 27 سوره رعد

گروه نرم افزاری آسمان

آيات 35 - 27 سوره رعد


و يقول الذين كفروا لو لا انزل عليه آيه من ربه قل ان اللّه يضل من يشاء و يهدى اليه من اناب (27)
الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر اللّه الا بذكر اللّه تطمئن القلوب (28)
الذين آمنوا و عملوا الصالحات طوبى لهم و حسن ماب (29)
كذلك ارسلناك فى امه قد خلت من قبلها امم لتتلوا عليهم الذى اوحينا اليك و هم يكفرون بالرحمن قل هو ربى لا اله الا هو عليه توكلت و اليه متاب (30)
و لو ان قرانا سيرت به الجبال او قطعت به الارض او كلم به الموتى بل للّه الامر جميعا افلم يايئس الذين آمنوا ان لو يشاء اللّه لهدى الناس ‍ جميعا و لا يزال الذين كفروا تصيبهم بما صنعوا قارعه او تحل قريبا من دارهم حتى ياتى وعد اللّه ان اللّه لا يخلف الميعاد (31)
و لقد استهزى برسل من قبلك فامليت للذين كفروا ثم اخذتهم فكيف كان عقاب (32)
افمن هو قائم على كل نفس بما كسبت و جعلوا للّه شركاء قل سموهم ام تنبؤ نه بما لا يعلم فى الارض ام بظاهر من القول بل زين للذين كفروا مكرهم و صدوا عن السبيل و من يضلل اللّه فما له من هاد( 33)
لهم عذاب فى الحيوه الدنيا و لعذاب الاخرة اشق و ما لهم من اللّه من واق (34)
مثل الجنه التى وعد المتقون تجرى من تحتها الانهار اكلها دائم و ظلها تلك عقبى الذين اتقوا و عقبى الكافرين النار( 35)



ترجمه آيات
كسانى كه كفر ورزيدند مى گويند: چرا معجره اى از پروردگارش به او نازل نمى شود؟ بگو خدا هر كه را بخواهد گمراه مى كند، و هر كه بسوى او بازآيد او را هدايت مى كند(27).
آنها كسانى هستند كه ايمان آورده و دلهايشان به ياد خدا آرامش مى گيرد، آگاه باشيد كه تنها با ياد خدا دلها آرامش پيدا مى كند(28).
همان كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادند خوشى و سرانجام نيك از آن ايشان است (29).
همچنان تو را در امتى فرستاديم كه پيش از آنها امتهائى در گذشته آمدند و رفتند تا آنچه را به تو وحى كرديم بر آنان بخوانى در حالى كه ايشان به رحمان كفر مى ورزند، بگو پروردگار من اوست ، كه خدائى جز او نيست ، من بر او توكل مى كنم ، و رجوع من بسوى اوست (.3).
و اگر بوسيله قرآن كوهها حركت داده مى شد، و زمين شكافته مى شد، و يا مردگان بوسيله آن سخن گفته مى شدند، سودشان نمى داد، كه همه كارها به اراده خداست ، آيا مگر كسانى كه ايمان آورده اند، از ايمان اينان ماءيوس نشدند و ندانستند كه اگر خدا مى خواست همه مردم را هدايت مى كرد و پيوسته كافران به سزاى كردارشان به حادثه اى هولناك برمى خورند، و يا به نزديك ديارشان فرود مى آيد؟ تا خدا وعده خويش را بياورد، كه خدا خلاف وعده نمى كند(31).
نيز پيغمبران پيش از تو را استهزاء كردند پس كسانى را كه كافر بودند مهلتى دادم و آنگاه مؤ اخذه كردم ، و ديدى عقوبت كردن من چه سخت بود ؟(32).
آنكه مراقب اعمال همه كسانست با غير او يكى است ؟ آنان براى خدا شريكانى قرار دادند، بگو نام آنها را بگوييد، آيا مى خواهيد خدا را از شريكان زمينى كه آنان را نمى شناسد خبر دهيد و يا صورتا سخنى ظاهرى (و تو خالى ) مى گوييد؟ نه ، بلكه براى كسانى كه كافرند نيرنگشان آرايش گرفت ، و از راه به در شدند، و هر كه را خدا گمراه كند راهنمائى ندارد(33).
در زندگى اين دنيا عذابى دارند، و عذاب دنياى ديگر سخت تر است ، و از عذاب خدا حافظ و نگهدارى ندارند(34).
بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده اند، اين است كه در آن جويهاى روانست ، ميوه و سايه آنها دائمى است ، اين سرانجام كسانى است كه پرهيزگارى كرده اند، و سرانجام كافران جهنّم است (35).
بيان آيات
بار ديگر به گفتار كفار برمى گردد، كه گفتند: (لو لا انزل عليه آيه من ربه ) يعنى چرا از ناحيه پروردگارش آيتى بر او نازل نشد كه ما ببينيم و با ديدنش هدايت شويم و از شرك بسوى ايمان بگرائيم ؟
هدايت به دست خدا است و صرف وجود آيت معجزه سبب ايمان آوردن نيست
خداوند پاسخ مى دهد به اينكه هدايت و ضلالت اثر آيت و مستند به آن نيستند، بلكه مستند به خود خدايند، خداست كه هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مى كند.
و سنت او بر اين جريان يافته كه كسانى را هدايت نمايد كه بسوى او بازگشت كنند، و داراى قلبى باشند كه بياد او آرامش و اطمينان داشته باشد، اين دسته اند كه داراى سرانجام نيك و عاقبت خيرند، و كسانى را گمراه كند كه به آيات واضحه و روشن او كفر بورزند، كه ايشان راست عذاب در دنيا در حالى كه عذاب آخرتشان دشوارتر است ، و بغير از خدا هم كسى نگهدار ندارند.
اگر بدون مشيت او هدايت امكان داشت ديگر چه وسيله اى بهتر از معجزه اى مانند قرآن ؟ و اينكه مى بينيد با بودن اين معجزه روشن هم عده اى هدايت نيافته اند، خود بهترين شاهداست بر اينكه امر هدايت بدست خداست ، و او نخواسته است كسانى هدايت شوند كه ضلالت بر ايشان نوشته شده ، و خود فرموده : (و من يضلل اللّه فما له من هاد) كسانى را كه از اهل كفر و مكر، خداوند گمراهشان كرده باشد ديگر هدايت شدنى نيستند.



و يقول الذين كفروا لو لا انزل عليه آيه من ربه قل ان اللّه يضل من يشاء و يهدى اليه من اناب



در اينجا به كلام كفار بازگشته و به جواب مى پردازد. و مقصود كفار از اينكه گفتند: (چرا آيتى بر او نازل نشد...) اين بوده كه ما قرآن را آيت نمى دانيم ، چرا آيتى نيامد كه ما بوسيله آن هدايت شويم ؟
دليل بر اينكه مقصود ايشان اين بوده جملات بعدى آيه است ، يعنى جمله (قل ان اللّه يضل من يشاء) و جمله (و لو ان قرآنا سيرت به الجبال ... بل للّه الامر جميعا) و جمله (و صدوا عن السبيل ...).
زيرا مى بينيم خداوند در پاسخشان به پيغمبر خود دستور مى دهد كه به ايشان بگويد: (ان الله يضل من يشاء و يهدى اليه من اناب )، و مى فهماند كه مساءله هدايت مربوط و مستند به آيه نيست تا اگر نازل شود هدايت شوند، و اگر نازل نشود گمراه گردند، بلكه مساءله هدايت و ضلالت مستند به خداى سبحان است ، اوست كه هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مى كند.
و چون زمينه طورى بود كه ممكن بود از اين جواب توهم كنند كه هدايت و ضلالت دائر مدار مشيتى گزاف و نامنظم است ،
لذا براى اينكه چنين توهمى پيش نيايد نفرمود: (يهدى اليه من يشاء - هدايت مى كند بسوى خود كسى را كه بخواهد)، بلكه فرمود: (يهدى اليه من اناب - هدايت مى كند بسوى خود هر كه را كه بسوى او بازگشت نمايد)، و روشن ساخت كه استناد قضيه به مشيت پروردگار خود بر اساس سنتى است كه دائما جريان داشته ، و بر طبق نظام متقنى است كه هرگز خلل نمى پذيرد. آرى ، خداى تعالى هدايت كسى را مى خواهد كه خود او بسوى خدا بازگشت بكند، و مشيتش بر ضلالت كسى تعلق مى گيرد كه از خداى روى گردان باشد و بسوى او بازگشت نكند.
پس كسى كه متصف به صفت انابه و رجوع بحق باشد و افكار و عقايدش مغلول به غلهاى اهواء نباشد، خداوند او را با اين دعوت حقه (قرآن ) هدايت مى فرمايد، و كسى كه افكار و عقايدش آزاد از قيد اهواء نباشد گمراه مى شود هر چند آيات مستقيم و روشن باشد، و از آيات منتفع نمى گردد هر چند كه معجزه هم باشد، آرى : (و ما تغن الايات و النذر عن قوم لا يؤ منون ).
از همينجا بدست مى آيد كه جمله (ان اللّه يضل من يشاء...) در تقدير: (ان اللّه يضل بمشيته من لم ينب اليه و يهدى اليه بمشيته من اناب اليه ) است ، يعنى خداوند به مشيتش گمراه مى كند كسى را كه به سوى او رجوع نكند، و به مشيتش هدايت مى كند كسى را كه بسوى او بازگشت نمايد.
و نيز اين معنا روشن مى گردد كه ضمير در (اليه ) در جمله (يهدى اليه ) به خداى تعالى برمى گردد. و اينكه بعضى گفته اند (به قرآن برمى گردد) صحيح نيست . و همچنين اينكه عده اى ديگر گفته اند (برسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) برمى گردد بى وجه است .



الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر اللّه الا بذكر اللّه تطمئن القلوب



اطمينان به معناى سكون و آرامش است ، و اطمينان به چيزى به اين است كه آدمى با آن دلگرم و خاطر جمع شود.
و از ظاهر سياق برمى آيد كه صدر آيه بيان ذيل آيه قبل است ، يعنى بيان جمله (من اناب )، و مى فهماند انا به همان ايمان و اطمينان قلب است با ذكر خدا، البته اين از ناحيه عبد است كه او را آماده و مستعد مى سازد براى اينكه مشمول عنايت و عطيّه الهى گردد، همچنانكه فسق و اعراض از حق در طرف ضلالت ، خود زمينه را آماده براى اضلال خدايى مى كند، و لذا فرموده : (و ما يضل به الا الفاسقين ) و نيز فرمود: (فلما زاغوا ازاغ اللّه قلوبهم و اللّه لا يهدى القوم الفاسقين ).
ايمان صرف ادراك نيست بلكه بايد تواءم با تسليم وقبول قلبى باشد
و ايمان به خدا به صرف اين نيست كه انسان بداند و درك كند كه خدا حق است ، زيرا مجرد دانستن و درك كردن ملازم با ايمان نيست ، بلكه با استكبار و انكار هم مى سازد، همچنان كه خودش فرموده : (و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ) و چون مى دانيم ايمان با انكار نمى سازد، پس نتيجه مى گيريم كه ايمان صرف ادراك نيست ، بلكه عبارتست از پذيرائى و قبول مخصوصى از ناحيه نفس ، نسبت به آنچه كه درك كرده . قبولى كه باعث شود نفس در برابر آن ادراك و آثارى را كه اقتضاء دارد تسليم شود، و علامت داشتن چنين قبولى اين است كه ساير قوا و جوارح آدمى نيز آن را قبول نموده ، مانند خود نفس در برابرش تسليم شود.
اينجاست كه مى بينيم بسيارى از اشخاص با علم و درك زشتى و پليدى عملى ، معذلك به آن عمل اعتياد دارند و نمى توانند خود را از آن بازدارند، براى همين است كه فقط قبح آن را درك كرده اند، ولى ايمان به آن ندارند، و در نتيجه تسليم درك خود نمى شوند. و بعضى ديگر را مى بينيم كه علاوه بر درك تسليم هم شده اند، و بعد از تسليم توانسته اند بدون درنگ دست از آن كار بردارند و اين همان ايمان است .
و اين همان معنائى است كه از آيه شريفه (فمن يرد اللّه ان يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد فى السماء) استفاده مى شود.
پس هدايت از ناحيه خداى سبحان اقتضاى امرى را از قلب و يا صدرو يا نفس آدمى دارد كه نسبت آن امر با آن هدايت نسبت قبول و انفعال است به امر مورد قبول ، كه در آيه 125 سوره انعام از آن به شرح صدر و توسعه سينه تعبير كرده ، و در آيه مورد بحث آن را ايمان و اطمينان قلب ناميده ، و آن عبارت از اين است كه آدمى خود را در قبول امر، مقبول در امنيت ببيند و قلبش با آن تسكين و آرامش يابد، و آن امر در قلبش راه پيدا كند و در آن جاى گزين شود، بدون اينكه قلب مضطرب و يا روى گردان شود.
حقيقت ترس از خدا و عدم منافات آن با اطمينان به خدا
از همينجا معلوم مى شود كه جمله (و تطمئن قلوبهم بذكر اللّه ) عطف تفسيرى بر جمله (آمنوا) است ، و در نتيجه مى فهماند كه ايمان به خدا ملازم به اطمينان قلب بوسيله ياد خداست .
و اين با آيه سوره انفال كه مى فرمايد: (انما المومنون الذين اذا ذكر اللّه و جلت قلوبهم ) منافات ندارد، زيرا ترسى كه در اين آيه آمده ترسى نيست كه با اطمينان منافات داشته باشد، بلكه حالتى است قلبى كه طبعا قبل از آمدن اطمينان عارض قلب مى شود، همچنانكه آيه (اللّه نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر اللّه ذلك هدى اللّه يهدى به من يشاء) هم اين معنا را افاده مى كند.
توضيح اينكه : هر نعمتى از ناحيه خداى سبحان نازل مى شود، و اما نقمت و عذاب و ناراحتى هر چه كه باشد در حقيقت چيزى نيست كه از ناحيه او نازل شده باشد، چون امر وجودى نيست ، بلكه امرى است عدمى ، و عبارت است از افاضه نكردن خدا و امساك او از رساندن نعمت و انزال رحمت ، همچنانكه آيه شريفه (ما يفتح اللّه للناس من رحمه فلا ممسك لها و ما يمسك فلا مرسل له من بعده ) هم آن را افاده مى كند.
و وقتى مسلم شد كه هيچ شرى از ناحيه خدا نازل نمى شود، و چون ترس هميشه از شرى است كه ممكن است پيش بيايد، نتيجه مى گيريم كه حقيقت ترس از خدا همانا ترس آدمى از اعمال زشت خويش است كه باعث مى شود خداوند از انزال رحمت و خير خود امساك و خوددارى كند، بنابراين هر وقت كه دل آدمى به ياد خدا بيفتد اولين اثرى كه از خود نشان مى دهد اين است كه ملتفت قصورها و تقصيرها و گناهان خود گشته ، آنچنان متاثر شود كه عكس العملش در جوارح ، لرزه اندام باشد. دومين اثرش اين است كه متوجّه پروردگارش مى شود كه هدف نهائى فطرت اوست ، و در نتيجه خاطرش سكون يافته و بياد او دلش آرامش مى يابد.
مراد از (ذكر) اعم از ذكر لفظى است
صاحب مجمع البيان براى (ذكر) معنائى كرده كه برگشتش به ذكر لفظى است ، او گفته است : خداوند تعالى يك جا ذكر را مايه اطمينان قلب دانسته و در جايى ديگر باعث وجل و ترس قلب خوانده ، اين بدان جهت است كه مقصود از ذكر در اولى به ياد آوردن ثوابها و نعمتهاى اوست كه بشمار نمى آيد، و منتهاى او كه كسى را ياراى تلافى آن نيست ، آدمى وقتى به ياد نعمتهاى او مى افتد دلش ‍ آرام مى گيرد. و مقصود از ذكر در آنجا كه باعث ترس و اضطراب قلب مى شود، بياد آوردن عقاب خدا و انتقام اوست كه بياد هر كه بيايد آرامش را از او سلب مى كند.
البته اين تفسير با تفسير كسى كه ذكر را به معناى قرآن گرفته بهتر مى سازد چنانكه در چند جاى قرآن (ذكر) به معناى خود قرآن آمده ، از آن جمله فرموده : (و هذا ذكر مبارك ) و نيز فرموده : (انا نحن نزلنا الذكر) و امثال آن .
و ليكن ظاهر اين است كه مقصود از ذكر، اعم از ذكر لفظى است و بلكه مقصود از آن مطلق انتقال ذهن و خطور قلب است ، چه اينكه به مشاهده آيتى و برخوردن به حجتى باشد، و يا به شنيدن كلمه اى صورت گيرد. شاهدش اين است كه بعد از آنكه مى فرمايد: (الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر اللّه ) بعنوان قاعده كلى مى فرمايد: (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب - با ياد خدا دلها آرام مى گيرد) و اين خود قاعده اى عمومى است كه شامل همه انحاء ذكر مى باشد، چه اينكه لفظى باشد، و چه غير آن ، و چه اينكه قرآن باشد و يا غير قرآن .
توضيحى درباره اينكه دلها فقط به ذكر خدا آرام مى گيرند
و در اينكه فرمود: (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب ) تنبيهى است براى مردم به اينكه متوجه پروردگار خود بشوند و با ياد او دلهاى خود را راحت سازند، چون آدمى در زندگى خود هدفى جز رستگارى به سعادت و نعمت نداشته ، و بيمى جز از برخورد ناگهانى شقاوت و نعمت ندارد، و تنها سببى كه سعادت و شقاوت و نعمت و نقمت به دست اوست همان خداى سبحان است ، چون بازگشت همه امور به اوست ، و او است كه فوق بندگان و قاهر بر آنان و فعال ما يشاء و ولى مؤ منين و پناهندگان به اوست ، پس ياد او براى نفسى كه اسير حوادث است و همواره در جستجوى ركن وثيقى است كه سعادت او را ضمانت كند،
و نفسى كه در امر خود متحير است و نمى داند به كجا مى رود و به كجايش مى برند و براى چه آمده ، مايه انبساط و آرامش است ، آن گونه كه نوش دارو مايه راحتى و آرامش مارگزيده است . همانطور كه مارگزيده به نوش دارو ركون و اعتماد نموده ، خود را به آن مى رساند، و پس از بكار بردن آنا فانا احساس نشاط سلامتى و عافيت مى كند، نفس نيز از ياد خدا اين احساس را مى نمايد.
پس هر قلبى بطورى كه جمع محلى بالف و لام (القلوب ) افاده مى كند با ذكر خدا اطمينان مى يابد، و اضطرابش تسكين پيدا مى كند. آرى ، اين معنا حكمى است عمومى كه هيچ قلبى از آن مستثناء نيست ، مگر اينكه كار قلب بجايى برسد كه در اثر از دست دادن بصيرت و رشدش ديگر نتوان آن را قلب ناميد، البته چنين قلبى از ذكر خدا گريزان و از نعمت طمانينه و سكون محروم خواهد بود همچنانكه فرموده : (فانها لا تعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور) و نيز فرموده (لهم قلوب لا يفقهون بها)و نيز فرموده : (نسوا اللّه فنسيهم ).
از ظاهر الفاظ آيه انحصار فهميده مى شود، چون متعلق فعل يعنى (بذكر اللّه ) بر خود فعل يعنى (تطمئن ) مقدم آمده ، در نتيجه مى فهماند كه دلها جز به ياد خدا به چيز ديگرى اطمينان نمى يابد. بيان گذشته ما نيز اين معنا را روشن مى كند، زيرا گفتيم كه دلهاى آدميان كه همان نفوس مدر كه باشد هيچ هدفى جز رسيدن به سعادت و امنيت از شقاوت ندارد، و بهمين جهت است كه دست به دامن اسباب مى زند و چون هيچ سببى از اسباب نيست مگر آنكه از جهتى غالب و از جهتى مغلوب است ، و تنها سبب غالب و غير مغلوب خداى سبحان و خداى غنى و ذو الرحمه است ، پس تنها به ياد او دلها آرامش مى يابد، و اگر دلى به ياد غير او آرامش يابد، دلى است كه از حقيقت حال خود غافل است و اگر متوجه وضع خود بشود بدون درنگ دچار رعشه و اضطراب مى گردد.
حرفهايى كه پاره اى مفسرين در اين آيه يعنى در تفسير آيه (الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر اللّه ...)، زده اند، يكى اين است كه اين آيه جمله ايست استئنافى و ابتدائى و كلمه (الذين آمنوا) مبتداء و جمله (طوبى لهم و حسن ماب ) در آيه بعدى خبر آنست ، و جمله (الذين آمنوا و عملوا الصالحات ) بدل از جمله ابتدائيه است و جمله (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب ) جمله معترضه ايست ما بين مبتداء و خبر آن . و ليكن اين سخن كلامى بيهوده است .
مراد از حيات طيبه و (معيشت طوبى ) كه از آثار آرامش و اطمينان قلب است




الذين آمنوا و عملوا الصالحات طوبى لهم و حسن ماب



كلمه (طوبى ) بر وزن (فعلى ) - بضم فاء - مونث اطيب (پاكيزه تر) است ، وصفتى است براى موصوف محذوف ، و آن موصوف - به طورى كه از سياق برمى آيد - عبارتست از حيات و يا معيشت ، زيرا نعمت هر چه كه باشد از اين رو گوارا و مورد غبطه است كه مايه خوشى زندگى است ، و وقتى مايه خوشى و سعادت است كه قلب با آن سكون و آرامش يابد و از اضطراب خلاص شود، و چنين آرامش و سكونى براى احدى دست نمى دهد مگر آنكه به خدا ايمان داشته باشد و عمل صالح كند، پس تنها خداست كه مايه اطمينان خاطر و خوشى زندگى است .
آرى ، چنين كسى از شر و خسران در آنچه پيش مى آيد ايمن و سالم است ، و چگونه نباشد و حال آنكه به ستونى تكيه زده كه انهدام نمى پذيرد. او خود را در تحت ولايت خداى تعالى قرار داده ، هر چه برايش تقدير كند، مايه سعادت اوست ، اگر چيزى به وى عطا كند خير اوست ، و اگر هم منع كند باز خير اوست .
همچنانكه خودش در وصف اين زندگى طيب فرموده : (من عمل صالحامن ذكر او انثى و هو مؤ من فلنحيينه حيوه طيبه و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون ) و در وصف كسانى كه با ذكر خدا داراى اطمينان قلب نيستند فرموده : (و من اعرض عن ذكرى فان له معيشه ضنكا و نحشره يوم القيمه اعمى ).
و بعيد نيست اينكه در آيه مورد بحث زندگى و معيشت مؤ منين را پاكيزه تر خوانده ، و پاكيزه گى بيشتر براى آنان قائل شده ، به منظور اشاره به اين نكته باشد كه زندگى به هر حال خالى از طيب نيست ، چيزى كه هست در مورد كسانى كه به ياد خدا و داراى آرامش ‍ قلب هستند طيب بيشترى دارد، زيرا زندگى آنان از آلوده گى به ناگواريها دور است .
پس جمله (طوبى لهم ) در تقدير: (لهم حياه - و يا - معيشه طوبى ) است ، يعنى براى آنان است زندگى و يا عيشى طيب تر، بنابراين كلمه (طوبى ) مبتداء و كلمه (لهم ) خبر آنست . و اگر مبتداى نكره بر خبرش كه همان ظرف (لهم ) است مقدم شده ، براى اين بوده كه زمينه گفتار زمينه تهنيت بوده است ، و در مثل چنين مقامى آنچه مايه تهنيت است را از در استعجال زودتر به زبان مى آورند تا شنونده به همين مقدار هم كه شده زودتر خرسند گردد، همچنانكه در بشارتها به جاى عبارت (لك البشرى ) مى گويند: (بشرى لك ).
و كوتاه سخن ، در آيه مورد بحث كسانى را كه ايمان به خدا آورده و عمل صالح مى كنند، و در نتيجه با ياد خدا داراى اطمينان قلب دائمى مى شوند، به رسيدن به زندگى و عيشى طيب و سرانجام نيك بشارت مى دهد. و از همينجا معلوم مى شود چگونه آيه به آيات قبل خود متصل مى گردد. آرى همانطور كه قبلا هم گفتيم طيب عيش از آثار اطمينان قلب است .
بيان اقوال مختلف در ذيل (طوبى لهم ) بهنقل از مجمع البيان
در مجمع البيان در ذيل جمله (طوبى لهم ) فرموده : در معناى اين جمله چند قول است 1 - اينكه معنايش فرح و چشم روشنى است - نقل از ابن عباس 2 - اينكه زندگى اينان مورد غبطه است - نقل از ضحاك 3 - اينكه زندگى ايشان خير و كرامت است براى خودشان - نقل از ابراهيم نخعى 4 -بهشت از آن ايشان است - نقل از مجاهد. 5 - معنايش اين است كه زندگى پاك براى آنها است - نقل از زجاج . و حال خوش براى ايشان است - نقل از ابن انبارى ، وى گفته : طوبى صيغه فعلى از ماده (طيب ) است . بعضى ديگر گفته اند: طوبى لهم يعنى پاكيزه ترين اشياء كه همان بهشت است براى ايشان است - نقل از جبائى 6 - طوبى يعنى گوارا باد ايشان را زندگى طيب 7 - طوبى لهم يعنى نيك است براى ايشان - نقل از قتاده 8 - طوبى لهم يعنى چه خوبست آنچه براى ايشان است - نقل از عكرمه 9 - طوبى لهم ، يعنى دوام خير براى آنها است .1 - طوبى درختى است در بهشت كه ريشه اش در منزل رسول خدا (صلى اللّه اعليه و آله و سلم ) است ، و در خانه هر يك از مؤ منين شاخه اى از آن وجود دارد - نقل از عبيد بن عمير و وهب و ابى هريره و شهر بن حوشب . و از ابى سعيد خدرى نيز بدون ذكر سند نقل شده است . اين بود آنچه كه مورد حاجت ما بود از كلام صاحب مجمع البيان .
و بيشتر اين معانى از باب انطباق است ، نه اينكه از ظاهر آيه استفاده شده باشد.



كذلك ارسلناك فى امه قد خلت من قبلها امم ...


كلمه (متاب ) مصدر ميمى از توبه و به معناى رجوع است . اشاره به كلمه (كذلك ) اشاره به سنت جاريه از دعوت امم به دين توحيد است و اينكه گمراه كردن هر كه را بخواهد و هدايت هر كه را بخواهد خود بر طبق نظامى است كه در رجوع به خدا و ايمان به او و سكون قلب به ياد او و عدم رجوع به او جريان دارد.
و معناى آيه اين است كه : تو را در امتى فرستاديم كه قبل از ايشان امتهاى ديگرى بودند و گذشتند، و اين ارسال ، نظير همان ارسال و بر طبق سنتى است كه همواره در عالم جريان داشته ، ارسال تو نيز بدين منظور بوده كه بر امتت آنچه را كه به سويت وحى مى كنيم تلاوت كنى ، و براى آنها مضامين اين كتاب را تبليغ كنى و حال آنكه آنها به رحمان كفر مى ورزند.
و اگر فرمود: (به رحمان ) و نفرمود (به ما) با اينكه ظاهر سياق اقتضاء داشت بفرمايد (و براى ايشان كه به ما كفر مى ورزند تبليغ نمايى ) بدان جهت بود كه اشاره كند به اينكه نپذيرفتن وحيى كه رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بر ايشان مى خواند - كه همان قرآن باشد - و اعتنا نكردنشان به امر آن و اعتراضشان به اينكه (چرا آيتى از ناحيه پروردگارش بر او نازل نشده ) در حقيقت كفران رحمت عمومى الهى است ، رحمتى كه اگر آن را بپذيرند و بدان عمل كنند متضمن سعادت دنيا و آخرت آنان است .
معناى جمله : (اليه متاب )
(قل هو ربى لا اله الا هو عليه توكلت و اليه متاب ) - در اين جمله رسول گرامى خود را دستور مى دهد به اينكه مساءله توحيد را به صراحت به ايشان گوشزد كند، و فرمود: (بگو او پروردگار من است ، معبودى نيست جز او، من بر او توكل مى كنم و بازگشت گاه من بسوى اوست )، يعنى او تنها پروردگار من است بدون اينكه شريكى با او باشد. - بر خلاف آنچه كه شما پنداشته ايد - و تنها او براى من ربوبيّت دارد، من نيز تنها او را قائم به جميع امور خود مى دانم و حوائجم را تنها به درگاه او عرضه مى دارم .
از اينجا كاملا روشن مى شود كه مساءله توكل كردن بر خدا، و بازگشت را تنها بسوى او دانستن ، از آثار ربوبيّت و متفرع بر آنست ، چون (رب ) به معنى مالك و مدبّر است . پس حاصل معنا اين مى شود كه : او وكيل من است و من به سوى او بازمى گردم .
بعضى گفته اند: منظور از كلمه (متاب ) توبه از گناهان است ، چون اگر به معناى اولى (بازگشت گاه ) بگيريم ، لازم مى آيد كه كلمه مزبور تاءكيد جمله (عليه توكلت ) بوده باشد، و اين خلاف ظاهر است .
ليكن ما قبول نداريم كه اگر به آن معنا باشد تاءكيد مى شود، علاوه اين را هم قبول نداريم كه تاءكيد بودن خلاف ظاهر است ، و مطلب در هر دو جهت روشن است .
بعضى ديگر گفته اند: معناى (اليه متاب )، (اليه متابى و متابكم ) است ، يعنى بازگشت من و شما به سوى اوست . و ليكن اين معنا مستلزم حذف و تقديرى است كه هيچ دليلى بر آن نيست ، و صرف اينكه در واقع بازگشت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و امتش به سوى خداست باعث و مصحح اين نمى شود كه ما آن را در تقدير آيه هم مقدر بدانيم ، بدون اينكه در كلام چيزى كه موجب آن باشد وجود داشته باشد.
بدون مشيت خداوند شگفت ترين آثار الهى نيز اثرى در هدايت گمراهان نخواهد داشت




و لو ان قرآنا سيرت به الجبال او قطعت به الارض او كلم به الموتى بل للّه الامر جميعا



مقصود از براه انداختن كوهها اين است كه آنها را از ريشه كنده از جايى به جايى انتقال دهند،
و مقصود از تقطيع زمين ، اين است كه آن را قطعه قطعه سازند، و مقصود از به سخن آوردن مردگان ، اين است كه ايشان را براى پرسش از اينكه بعد از مرگ چه بر سرشان آمده زنده كنند، تا از گفته آنان بر حقيقت آخرت استدلال نمايند، چون پيشنهاد كفار و مقصود ايشان از آيت همينها بوده .
و اينها امور عجيب و غريب و خارق العاده ايست كه به عنوان آثار قرآن فرض شده ، (كه به فرضى هم كه قرآن چنين آثارى مى داشت باز اين كفار هدايت نمى شدند) و چون جمله (بل للّه الامر جميعا) در كلام بود و دلالت مى كرد بر اينكه جزاء (لو) چيست ، لذا جزاء شرط مزبور حذف گرديده است .
اين آيات بطورى كه دانستى در مقام بيان اين معنا است كه مساءله هدايت مربوط به آيه هايى كه پيشنهاد مى كنند و مى گويند: (لو لا انزل عليه آيه ...) نيست ، بلكه امر هدايت به دست خداست ، كه هر كه را بخواهد گمراه و هر كه را كه بسويش انابه كند هدايت مى نمايد.
و همچنين آيات بعدى ، از قبيل (بل زين للذين كفروا مكرهم و صدوا عن السبيل و من يضلل اللّه فما له من هاد)، و همچنين آيه (و كذلك انزلناه حكما عربيا و لئن اتبعت اهواءهم ...) و آيه (و ما كان لرسول ان ياتى بايه الا باذن اللّه ...) و همچنين آيات قبل ، همه در اين سياق قرار دارند و در مقام بيان اين معنا هستند.
بنابراين ، جزاء (لو) كه گفتيم حذف شده چيزى نظير اين است كه بگوييم : (هدايت نخواهند شد مگر آنكه خدا بخواهد)، و معناى آن اين است كه : اگر هم فرض كنيم كه قرآن چنين اثرى مى داشت كه كوهها را از ريشه مى كند و زمين را پاره پاره مى نمود و مردگان را بزبان درمى آورد، مع ذلك با ديدن اين گونه آثار، هدايت شونده نيستند، مگر آنكه خدا بخواهد، بلكه امر تمامى آن بدست خداست ، و زمام هيچ امرى بدست غير او نيست تا كسى توهم كند كه اگر آيتى عظيم و عجيب و غريب و مدهش نازل مى شد ممكن بود اين كفار را هدايت كند، نه ، بلكه امر همه اش بدست خداست ، و هدايت هم (كه خود امرى است از امور) مربوط به مشيت او است .
و بنابراين آيه شريفه از نظر معنا شبيه مى شود به آيه (و لو اننا نزلنا اليهم الملئكه و كلمهم الموتى و حشرنا عليهم كل شى ء قبلا ما كانوا ليومنوا الا ان يشاء اللّه ).
وجوهى كه در معناى آيه شريفه : (و لو ان قرانا سيرت بهالجبال ... بل لله الامر جميعا) گفته شده است
و بعضى گفته اند: جزاء (لو) كه حذف شده چيزى نظير اين است كه بگوييم : (هر آينه اين قرآن است ) و مقصود بيان عظمت شاءن قرآن ، و اين نكته است كه قرآن در قدرت بيان و نفوذ كلام نهايت درجه را دارد،
و اين از جهالت كفار است كه از قرآن اعراض نموده پيشنهاد معجزه ديگرى مى كنند چه معجزه اى بالاتر از اين قرآن كه در رفعت قدر و عظمت به حدى است كه اگر قرآنى فرض شود كه كوهها را از جاى كنده يا زمين را پاره پاره كند و يا مردگان را به زبان آورد (كلمه يا در هر دو جمله بمنظور منع خلو است نه منع جمع ) قطعا همين قرآن خواهد بود، ليكن خداوند قرآن را اين چنين نازل نكرده .
و بنابراين معنا، آيه شريفه در معناى آيه (لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشيه اللّه ) است .
و ليكن اين معنا با سياق آيات به بيانى كه گذشت مساعد و سازگار نيست ، و مخصوصا با جمله (بل للّه الامر جميعا) و همچنين با جمله بعدى : (افلم يايئس الذين آمنوا ان لو يشاء اللّه لهدى الناس جميعا) هيچ نمى سازد، و به زودى توضيح اين ناسازگارى - انشاء اللّه - خواهد آمد. و لذا مفسرينى كه آيه را به معنائى كه نقل شد تفسير كرده اند در تفسير (بل للّه الامر جميعا) و ربطش بماقبل ، خود رابه زحمت انداخته اند و گفته اند:
معنايش به ضميمه صدر آيه اين است كه اگر قرآنى فرض شود كه چنين اثرى به آن بدهند همين قرآن خواهد بود، و ليكن خداى سبحان چنين كارى را با اين قرآن نكرده ، بلكه آن را بهمين صورتى كه هست نازل كرده ، چون امر همه اش فقط به دست او است .
بعضى ديگر گفته اند: حاصل معناى (بل ) اين است كه اين گونه امور خارق العاده با قرآن انجام نمى شود، و اگر انجام شود به وسيله ديگرى كه در تحت اراده خداست انجام مى گيرد، چون همه امور بدست او است و بس .
بعضى ديگر گفته اند: بهتر اين است كه بگوييم جمله مورد بحث يعنى (بل للّه الامر جميعا) عطف بر محذوف است ، و تقدير اين است كه (اختيار هيچ امرى بدست تو نيست ، بلكه همه اش بدست خداست ).
و ليكن خواننده محترم خود داورى مى كند كه سياق با هيچيك از اين چند معنا مساعدت ندارد، و حق معنا كه با سياق سازگار باشد همان است كه كلمه (بل ) اعراض از خود جمله شرطيه سابق باشد و جزاء آن در تقدير گرفته شود. و همانطور كه گفتيم تقدير جمله شرطيه و جزائش چيزى نظير اين باشد (كه اگر هم قرآنى نازل شود كه فرضا كوه ها را از جاى بكند و زمين را قطعه قطعه سازد و مردگان را به زبان آورد باز اينان هدايت نمى شوند مگر آنكه خدا بخواهد).



افلم يايئس الذين آمنوا ان لو يشاء اللّه لهدى الناس جميعا



سه وجه در معناى آيه : (افلم يياءس الذين امنوا ان لو يشاء الله لهدى الناسجميعا)
اين آيه تفريع بر مطالب قبل است ، و در معناى آن سه وجه گفته اند:
1 - بعضى گفته اند: كلمه (ياس ) بر اساس لغت هوازن به معناى (علم ) است و نيز بعضى گفته اند كه اين معنا بر مبناى لغت (حى ) كه قبيله اى از نخع مى باشند است . و استدلال كرده اند به شعريكى از شعراى نخع به نام (سحيم بن وثيل رباحى ) كه گفته است :

اقول لهم بالشعب اذ ياسروننى


الم تياسوا انى ابن فارس زهدم


و نيز استدلال كرده اند به شعر (رباح بن عدى ) كه گفته است :

الم يياس الاقوام انى انا ابنه


و ان كنت عن ارض العشيره نائيا


و بنابراين لغت ، حاصل تفريع اين نمى شود كه وقتى اسباب ، قدرت هدايت اينان را ندارند، حتى قرآن هم اگر كوهها را از جاى بركند و زمين را پاره پاره كند و مردگان را به زبان آورد باز نمى تواند ايشان را هدايت كند. و چون امر همه اش به دست خداست لذا واجب است مؤ منين بدانند كه خدا هدايت كفار را نخواسته ، چون اگر او مى خواست همه مردم را هدايت مى كرد، چه مؤ منين را و چه كفار را، اما او كفار را هدايت نكرد و در نتيجه ايشان راه نيافتند، و نخواهند يافت .
2 - بعضى ديگر گفته اند: معناى كلمه (ياس ) همان معناى (نااميدى ) است ، چيزى كه هست جمله (افلم يايئس ) معناى علم را هم متضمن است ، و مقصود بيان اين جهت است كه مؤ منين لازم است بدانند كه خدا هدايت كفار را نخواسته ، و اگر مى خواست همه مردم را هدايت مى كرد، و ايشان از اينكه كفار هدايت شوند براى هميشه نااميد باشند.
پس در حقيقت تقدير كلام اين مى شود: (افلم يعلم الذين آمنوا ان اللّه لم يشا هدايتهم و لويشاء لهدى الناس جميعا او لم يياءسوا من اهتدائهم و ايمانهم ) يعنى : آيا كسانى كه ايمان آورده اند هنوز نمى دانند كه خدا هدايت كفار را نخواسته و اگر مى خواست همه مردم را هدايت مى كرد؟ و آيا هنوز از هدايت و ايمان كفار ماءيوس نشده اند؟
آنگاه به منظور اختصار، معناى علم در (ياس ) تضمين شده و از متعلق علم تنها جمله شرطيه يعنى (لو يشاء اللّه لهدى الناس ‍ جميعا) به آن نسبت داده شده است .
3 - بعضى ديگر گفته اند: جمله (افلم يايئس ) همان معناى ظاهرى خود را دارد و متضمن معناى علم نيست ، و جمله (ان لو يشاء اللّه ) هم مربوط به آن نيست ، بلكه متعلق است به جمله (آمنوا)، البته با تقدير حرف باء، و متعلق (يياءس ) هم محذوف شده ، و تقدير كلام چنين است : (افلم يايئس الذين آمنوا بان لو يشاء اللّه لهدى الناس جميعا من ايمانهم ) يعنى : آيا هنوز ماءيوس نشده اند آنها كه ايمان دارند به اينكه اگر خدا بخواهد همه مردم را هدايت مى كند از اينكه كفار ايمان آورند؟
اين بود سه وجهى كه در معناى آيه گفته شده ، و از همه معتدل تر وجه وسطى است . و به هر حال ، آيه شريفه خالى از اشاره به اين نكته نيست كه مؤ منين آرزو مى كردند شايد كفار ايمان بياورند و شايد هم اين اميد ايشان ناشى از گفتار كفار بود كه مى گفتند: (لو لا انزل عليه آيه من ربه )، لذا پيش خود اميدوار شدند كه شايد آيتى غير از قرآن نازل بشود و در نتيجه كفار ايمان بياورند و لذا از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) درخواست كردند كه خواسته كفار را اجابت كند. خداى تعالى با آيه مورد بحث ، و در آيات ديگرى در كلام مجيدش ايشان را از ايمان آوردن آنان ماءيوس نمود. و اين گونه آيات هم در مكه و هم در مدينه نازل شده ، مانند، آيه شريفه سوره يس كه مكى است و مى فرمايد: (و سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون ) و آيه ششم سوره بقره كه مدنى است و مى فرمايد: (ان الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون




و لا يزال الذين كفروا تصيبهم بما صنعوا قارعه او تحل قريبا من دارهم حتى ياتى وعد اللّه ان اللّه لا يخلف الميعاد



سياق آيات شهادت مى دهند بر اينكه منظور از جمله (بما صنعوا) همان كفر ورزيدنشان به رحمان ، در قبال دعوت حقه اسلام است . و كلمه (قارعه ) به معناى مصيبتى است كه انسان را بكوبد.
و در آيه شريفه تهديد و وعيد قطعى است براى كسانى كه كفر ورزيدند به عذابى كه هرگز برنمى گردد، و نيز در آن علائم و مقدمات آن عذاب ذكر شده ، كه يكى پس از ديگرى بروز مى كند تا خود آن عذاب موعود فرا رسد.
تهديد كفارى كه در ابتداى دعوت اسلام انكار و دشمنى پيشه كردند بهنزول مصيبتها
و معناى آيه اين است كه : لا يزال مصيبتهاى كوبنده بر سر اينها كه به دعوت حقه تو كفر مى ورزند بخاطر آنچه كردند و كفرى كه به رحمان ورزيدند مى آيد، و يا در نزديكى هاى خانه شان فرود آمده ، همواره بدين حال هستند، تا آنكه آن عذابى كه خداوند وعده شان داده برسد، چون خداى تعالى خلف وعده نمى كند و گفتارش تغيير نمى پذيرد.
دقّت در اينكه اين سوره مكى است ، - به شهادت مضامين آياتش - و همچنين دقّت در حوادثى كه بعد از بعثت و قبل از هجرت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) رخ داده ، و بررسى حوادثى كه بعد از هجرت تا قبل از فتح اتفاق افتاده ، اين معنا را به دست مى دهد كه منظور از جمله (الذين كفروا - كسانى كه كافر شدند) همان كفار عرب از اهل مكه و غير ايشان است كه در ابتداى دعوت اسلام آن را رد نموده ، انكار و عناد را به نهايت رسانده ، در انگيختن فتنه و فساد پافشارى نمودند.
و مقصود از (آنانكه مصيبت ها بر سرشان آمد كفار اطراف مكه است كه جنگ ها و قتل و غارتها از پايشان درآورد. و مقصود از (آنها كه مصائب در نزديكى هاى خانه هاشان فرود آمد) اهل مكه اند كه حوادث ناگوار در پيرامون شهرشان اتفاق مى افتاد، و دودش به چشم آنها نيز مى رفت و وحشت و اندوه و ساير آثار سوء آن خواب و خوراك را از ايشان سلب مى نمود. و مقصود از (عذابى كه وعده شان داده ) عذاب شمشير است كه در روزهاى بدر و احد و ساير غزوات با آن روبرو شدند.
و بايد دانست اين عذابى كه خداوند در اين آيه كفار را بدان تهديد نموده غير آن عذابيست كه در سوره يونس كه تفسيرش گذشت بدان انذار كرده و فرمود: (و لكل امه رسول فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون ) تا آنجا كه براى بار دوم فرمود: (و قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون ) زيرا آيه سوره يونس تهديدى است عمومى درباره همه امت ، و اما اين آيات تهديد و وعيدى است در خصوص كفار قريش و غير ايشان كه در ابتداى دعوت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) عليه دعوتش قيام مى نمودند.
قبلا هم در جلد اول اين كتاب در سوره بقره در تفسير آيه (ان الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون )
گفتيم : كه منظور از (الذين كفروا) هر جا كه در قرآن بطور مطلق آمده باشد معاندين از مشركين عرب است ، كه در ابتداى دعوت اسلام عليه آن قيام مى كردند، همچنانكه مقصود از (الذين آمنوا) هر جا كه بدون قيد آمده باشد سابقين در اسلامند، كه در اول دعوت اسلام ايمان آوردند.
اين را نيز بايد دانست كه مفسرين در آيه شريفه مورد بحث اقوال گوناگونى دارند، كه چون فائده اى در ايراد بيشتر آنها نديديم از ايرادش خوددارى نموديم . علاوه بر اينكه آنچه ما خود اختيار نموده و آورديم براى اهل بحث كافى است ، و - ان شاء اللّه - در بحث روايتى آتيه بعضى از آن اقوال را خواهيم آورد.



و لقد استهزى ء برسل من قبلك فامليت للذين كفروا ثم اخذتهم فكيف كان عقاب



اين آيه تاءكيد همان وعيد قطعى است كه در آيه قبلى كرده بود، به بيان نظائر آن تا دلالت كند بر اينكه تهديد در آيه قبلى صرف تهديد نيست و آنچنان نيست كه دليلى بر وقوعش نباشد، بلكه از امكان وقوع گذشته ، وقوع هم يافته است ، و آنچنان نيست كه كفار پيش خود پنداشته و گفتند: (لقد وعدنا هذا نحن و آباونا من قبل ان هذا الا اساطير الاولين ).
آرى ، قبل از تو (اى پيغمبر اسلام ) بفرستادگان ديگر نيز كفر ورزيدند، و استهزاء كردند، و معجزات دلبخواه پيشنهاد كردند، عينا همينطور كه اينان به دعوت تو كفر مى ورزند و با وجود معجزه قرآن ، معجزات ديگرى از پيش خود پيشنهاد مى كنند، من هم كفار را هميشه مهلت مى دهم و سپس ايشان را به عذاب خود مى گيرم ، و كس نمى داند كه عقاب من چگونه است ، آيا صرف تهديد است ؟ و يا چيزيست كه مى توانند از آن بگريزند؟ و يا چيزيست كه مى توانند تحمّل كنند؟ پس وقتى عذاب من بر امتهاى گذشته نازل شده اينها نيز بايد بدانند كه عذاب من واقع شدنى است ، و بايد از كارهايى كه نظير افعال آنان است بپرهيزند تا آنچه بر سر آنان آمد بر سر اينان نيايد.
و از اينجا معلوم مى شود اينكه بعضى از مفسرين گفته اند آيه مورد بحث تسليت و مايه دلگرمى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است صحيح نيست .
و اگر فرمود: (فامليت للذين كفروا) با اينكه جا داشت بفرمايد: (فامليت للذين استهزوا) بدين منظور بوده كه بفهماند استهزاء كفر بوده ، همچنانكه كفرشان كفر استهزاء بوده ، پس ايشان كافرانى استهزاء كننده به آيات خدا بودند، همچنانكه معاصرين رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) همينطور بودند، قرآن را كه خود آيت خدا بود انكار نموده ، از در استهزاء مى گفتند: (چرا آيتى از ناحيه پروردگارش بر او نازل نمى شود).



افمن هو قائم على كل نفس بما كسبت و جعلوا للّه شركاء



معناى قائم بودن خداى تعالى بر هر نفس و به هر آنچه مى كند
(القائم على شى ء) به معناى مسلط بودن بر چيزى است و (القائم بشى ء) به معناى كسى است كه به نوعى مدبّر آن باشد و خداى سبحان ، هم قائم بر هر نفس است ، و هم قائم به آنچه مى كند. اما قيامش بر هر نفس ، براى اينكه او محيط به ذات آن و قاهر بر آن و شاهد و ناظر ذات آنست . و اما قيامش به آنچه مى كند، براى اين است كه او مدبّر امر اعمال آن است و آن را از مرتبه حركت و سكون به مرحله عمل تحوّل مى دهد، و اعمالش را در صحيفه هاى اعمال ضبط نموده ، سپس آنها را بصورت ثوابها و عقابهاى دنيا و آخرت ، و قرب و بعد، و هدايت و ضلالت ، و نعمت و نقمت ، و جنت و نار، متحول مى سازد.
اين آيه متفرع است بر آيات قبل ، بدين بيان كه : خداى سبحان هدايت مى كند هر كه را بخواهد، و پاداش مى دهد به بهترين ثواب ها، و گمراه مى كند هر كه را بخواهد، و كيفر مى دهد بشديدترين عقاب ، و وقتى همه امور بدست اوست ، پس او قائم بر هر نفس و قائم به كرده هاى هر نفس ، و مسلط بر آن ، و مدبّر نظام اعمال آنست ، و با اين وصف آيا كسى معادل او هست تا در الوهيت شريك او باشد؟
از اينجا معلوم مى شود كه خبر مبتداء، در (افمن هو قائم ...)، حذف شده ، و جمله (جعلواللّه شركاء) دلالت بر آن محذوف مى كند، (و تقديرش چنين است : افمن هو قائم ... هل يشاركه احد - آيا كسى كه قائم بر هر نفس است ... كسى هست كه شريك او باشد؟).
و از سخنان سخيف و بى پايه اى كه در تفسير آيه گفته اند، مطلبى است كه به ضحاك نسبت داده اند، كه منظور از (من ) در جمله (افمن هو قائم على كل نفس بما كسبت ) ملائكه است ، نه خداى تعالى ، چون ملائكه هستند كه موكل بر اعمال مردمند، و معناى آيه اين است كه : (آيا ملائكه كه به امر خدا موكل بر اعمال مردمند شركاى خداى سبحانند؟) و سخافت اين قول از آنست كه بى نهايت از سياق آيات اجنبى است .
احتجاجى بى سابقه عليه مشركين : اوصاف وفضائل شركاى خدا را بيان كنيد...



قل سموهم ام تنبونه بما لا يعلم فى الارض ام بظاهر من القول



بعد از آنكه فرمود: (وجعلوا للّه شركاء) دوباره با بيان ديگرى كه از بيان سابق اخذ شده گفتارشان را باطل نموده است .
پس پيغمبر خود را دستور مى دهد به اينكه با ايشان به نوعى كه در باب خود عجيب و بى سابقه است احتجاج نموده ، به ايشان تكليف كند اين شركاء را توصيف كنيد، چون صفات است كه هر چيزى را متعين ، و شؤ ون و آثار آن را مشخص مى كند. و اگر اين بتها شركاى خدا و شفعاى درگاه او باشند بايد صفاتى داشته باشند كه با داشتن آن صفات به چنين شاءن و مقامى رسيده باشند، همانطور كه خداى تعالى از اين نظر معبود است كه حى و عليم و قدير و خالق و مالك و مدبّر است ، و بهمين جهت رب هر چيزيست . و ليكن بتها وقتى اسمشان برده مى شود و معرفى مى شوند جز اسامى هبل و لات و عزى صفت و فضيلتى كه بخاطر آن شريك خدا شده باشند براى آنها شمرده نمى شود.
سپس دستور مى دهد از ايشان بپرسد (ام تنبئونه بما لا يعلم فى الارض )، و كلمه (ام ) در اينجا منقطعه ، و به معناى بل است . يعنى : بلكه معناى بت پرستى و شرك ورزى شما اين است كه خدا را خبر دهيد از چيزى كه خود او خبر ندارد، چون اگر او در زمين شريكى مى داشت حتما خودش اطلاع مى داشت ، و شريك در تدبير خلق چيزى نيست كه شريك ديگر از او بى خبر بماند، زيرا بالاخرة از اينكه شخص ديگرى تدبير ديگرى در خلائق دارد مى فهمد كه حتما مدبرى غير خودش وجود دارد.
و خداى سبحان خود به تنهايى تمامى امور است ، و او از غير خودش هيچ تدبير و اثرى در اين باب نديده ، چه اثر مخالف و چه موافق .
دليل بر اينكه خدا شريكى براى خود سراغ ندارد، اين است كه او قائم بر تمامى نفوس و واقف است به آنچه نفوس مى كنند. و به عبارت ديگر هم خلق از اوست ، و هم امر، و او به شهادت برهانى كه جاى ترديد در آن نيست بر هر چيزى شهيد و ناظر است .
و كوتاه ، سخن ، اين آيه نظير آيه ديگرى است كه مى فرمايد: (قل اتنبئون اللّه بما لا يعلم فى السموات و لا فى الارض ).
آنگاه اضافه مى كند كه (ام بظاهر من القول )، بلكه اين خبرى كه مى دهيد كه براى خدا شركائى هست صرف گفتار، و خالى از حقيقت است . و اين جمله نظير آيه ايست كه مى فرمايد: (ان هى الا اسماء سميتموها انتم و آباؤ كم .
و از بعضى مفسرين نقل شده كه گفته اند: منظور از ظاهر قول ، ظاهر كتابيست كه از ناحيه خدا نازل شده باشد، و حاصل آيه اين است كه نه دليل عقلى بر الوهيت و شريك بودن اين بتها داريد، و نه دليلى نقلى ، ولى اين معنا از الفاظ آيه بعيد است .
و اما وجه ارتباط ميان اين سه دليل ، اين است كه بت پرستان در پرستش بتها و شريك خدا قرار دادن آنها متردد بودند، زيرا از هر طرف اشكال بر ايشان وارد بود اگر بگويند شريك خدايند، دليلى ندارند، چون در بتهاى خود اوصافى كه دلالت بر الوهيت آنها بكند سراغ ندارند، و اگر ادعا كنند كه چنين اوصافى در بتهاى خود ديده اند، دروغ گفته اند، زيرا معنايش اين مى شود كه ايشان به وجود شركاى خدا پى برده باشند، ولى خداوند از وجود آنها بى خبر باشد. و اگر به صرف لقلقه زبان اكتفاء كنند، بدون اينكه حقيقتى داشته باشد در حقيقت خواسته اند خدا را فريب دهند، و خدا بزرگتر از اين حرفها است ، خيلى هم بزرگتر است .
زمخشرى در كشاف گفته : اين احتجاج و اسلوبهايش بسيار عجيب است ، و خود با زبانى رسا و شيوا فرياد مى زند كه از زبان بشر نيست ، مگر كسى معرفت و يا انصاف نداشته باشد.



بل زين للذين كفروا مكرهم و صدوا عن السبيل و من يضلل اللّه فما له من هاد



كلمه (بل ) به معناى اعراض و آيه شريفه اعراض از دليلهاى ذكر شده و لوازم آنست ، و معنايش اين است كه اين دليلها را واگذار، زيرا اينان اگر براى خدا شريك قائل مى شوند بخاطر هيچ يك از اين وجوه كه گفتيم نيست ، بلكه علتش تنها اين است كه شيطان شرك را در نظرشان جلوه داده و بدين وسيله از راه خدايشان باز داشته است .
چون اينان علم دارند بر اينكه هيچ حجتى بر شركت اين شركاء ندارند، و اين را هم مى دانند كه صرف ادعا، بتها را شريك خدا نمى سازد، ليكن هدفشان از ترويج بت پرستى و الوهيت بتها و جلب توجه عامه بسوى آنها، تنها و تنها بدست آوردن پول و زخارف دنيا است ، و چون دعوت تو سد راه منافع ايشان است ، از اين نظر از در لجبازى و دشمنى با تو نسبت به عبادت بتها تعصب به خرج داده ، مردم را بيش از پيش بسوى بت و بسوى توسل به آن دعوت مى كنند، تا هم سد راه تو شوند، و همه مردم را گمراه كنند.
شيطان هم اين مكر و نقشه را در نظر آنان جلوه داده ، و گرنه هيچ سبب ديگرى در مشرك بودن آنان نيست ، نه دليلى ، و نه جهت ديگرى ، و هر چند شيطان اين نقشه ها را در نظر آنان زينت داده و گمراهشان ساخته .
و ايشان هم مردم را گمراه نمودند، و ليكن در عين حال خداوند گمراهشان كرد و از نعمت هدايت محرومشان نمود، و كسى كه خدا او را گمراه كرده باشد هدايت كننده اى نخواهد داشت .



لهم عذاب فى الحيوه الدنيا و لعذاب الاخرة اشق و ما لهم من اللّه من واق



كلمه (اشق ) صيغه افعل تفضيل است از ماده (مشقه ) است . و كلمه (واق ) اسم فاعل از ماده (وقايه ) به معناى نگهدارى است .
در اين آيه بطور اختصار عذابى را كه در آيات سابق وعده داده بود بيان مى كند. و مقصود از جمله (و ما لهم من اللّه من واق ) نفى شفاعت و تاءثير آن در حق ايشان است ، و معنايش اين است كه به هيچ وجه كسى را ندارند كه شفاعتشان كند.
وعده به مؤ منان در مقابل وعيدى كه به كافران داده شد




مثل الجنه التى وعد المتقون تجرى من تحتها الانهار اكلها دائم و ظلها تلك عقبى الذين اتقوا و عقبى الكافرين النار



كلمه (مثل ) به معناى توصيفى است كه موصوف را ممثل و مجسم نمايد.
در آيه شريفه وعده جميلى را كه در قبال وعيد كفار به مردم پرهيزگار اختصاص داده بيان مى كند، تا هم آن را بيان كرده باشد، و هم اينكه زمينه براى خاتمه كلام كه خلاصه گيرى از نتيجه سعى كفار و مؤ منين در مسير بسوى پروردگار و بازگشتشان بسوى اوست ، فراهم گردد. و اگر در قبال كفار متقين را قرار داد، با اينكه مى بايست مؤ منين را قرار داده باشد، بدين منظور است كه اشاره كند بر اينكه كسانى به اين عاقبت حسنى نائل مى آيند كه علاوه بر ايمان ، عمل صالح هم داشته باشند، چون اگر ايمان به خدا داشته باشند و عمل صالح نكنند مؤ من به خدا و كافر به آيات او خواهند بود.
و از جمله اشارات لطيفى كه در اين آيه به كار رفته اين است كه در مقابله اول ميان مؤ منين و مشركين ، از آنان به (متقون ) و از اينان به (الذين كفروا) تعبير كرده ، و در آخر از آنان به (الذين اتقوا) و از اينان به (كافرون ) تعبير نموده است .
و بعيد نيست كه در اين اختلاف تعبير اشاره باشد به اينكه فعل ماضى (اتقوا) و (كفروا) و صفت (متقين ) و (كافرون ) در اينجا يك مدلول دارند، و مجموع اعمالشان در دنيا يك عمل اعتبار شده است ، و لازمه آن اين است كه يك بار بودن عمل عين استمرار آن باشد، و به اين اعتبار تعبير (الذين كفروا) و (الذين اتقوا) كه دلالت بر صدور فعل دارد با تعبير (كافرون و متقون ) كه دلالت بر اتصاف و استمرار مى كند يك مفاد را مى رسانند، و آن عبارتست از منحصر ساختن موصوف بر صفتش ، و اينكه يك دسته فقط كفر مى ورزند و دسته ديگر فقط در راه ايمان قدم برمى دارند،
و اما آن كسانى كه اعمالشان و كفر و ايمانشان استمرار نداشته هر لحظه عوض مى شود، مدتى كفر از ايشان سرمى زند سپس مبدّل به ايمان مى گردد، و يا چندى بر طريق ايمانند، سپس به كفر مى گرايند و خلاصه هنوز بر يك طريق معيّن استوار نشده اند، از سياق اين آيات خارج اند، و روى سخن در اين آيات با آنان نيست - دقّت فرمائيد.
اين را نيز بايد خاطرنشان سازيم كه در آيات قبلى وجوه مختلفى از التفات به كار رفته بود، مانند (كذلك ارسلناك ) كه در آن خداوند متكلم مع الغير و در (بل للّه الامر) غايب اعتبار شده است ، و باز در جمله (فامليت للذين كفروا) متكلم وحده و در جمله (و جعلوا للّه شركاء) غايب اعتبار شده است ، و وجه آن روشن است ، چون تعبير به مثل (ارسلناك ) كه خداوند متكلم با غير اعتبار شده است بدين جهت بوده كه دلالت كند بر اينكه در اين ميان وسائطى مثلا از قبيل ملائكه وحى دخالت دارند، و در جمله (بل للّه الامر جميعا) كه خداوند غايب اعتبار شده است براى اين بوده كه دلالت كند بر اينكه هر امرى چه با واسطه و چه بدون واسطه به مقام الوهيت خداى تعالى كه قيوم بر هر چيز است برگشت مى كند.
و تعبير به مثل (فامليت للذين كفروا ثم اخذتهم ) براى دلالت بر اين است كه خداى تعالى در حقيقت واسطه اى كه شريك و يا شفيع او باشد ندارد، آنچنان كه كفار ادعا مى كنند.
آنگاه جمله (تلك عقبى الذين اتقوا و عقبى الكافرين النار) همانطور كه گفتيم اشاره مى كند به سرانجام كار دو طائفه ، و با اين جمله بحث در پيرامون مؤ منين و مشركين از نظر آثارى كه حق و باطل در عقايد و اعمالشان دارد خاتمه مى يابد.
و بخاطر داريد كه گفتيم اين آيات نه گانه كه مورد بحث ما است تتمه آيات ده گانه قبل است كه با آيه (انزل من السماء ماء...) شروع مى شد.
بحث روايتى
رواياتى در ذيل جمله : (الا بذكر الله تطمئن القلوب ) و بيان اينكه پيامبر (صلىالله عليه و آله ) و اهل بيت او (عليهم السلام ) مصاديق ذكر خدايند
در تفسير عياشى خالد بن نجيع از جعفر بن محمد (عليهما السلام ) روايت كرده كه در ذيل آيه (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب ) فرمود: به محمد بن عبداللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نيز قلوب طمانينه مى يابند، چون او ذكر خدا و حجاب خداست .
مؤ لف : در آيه (قد انزل اللّه اليكم ذكرا رسولا) نيز رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) ذكر ناميده شده .
و در الدّرالمنثور است كه ابو الشيخ از انس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) وقتى آيه (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب ) نازل شد رو به اصحابش نموده فرمود: هيچ مى دانيد معناى اين آيه چيست ؟ عرض كردند: خدا و رسولش داناتر است . فرمود: كسى به ياد خدا است كه خدا و رسولش را و اصحاب مرا دوست بدارد.
و در تفسير عياشى روايت كرده كه نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) آيه (الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر اللّه الا بذكر اللّه تطمئن القلوب ) را تلاوت كردم ، حضرت فرمود: اى پسر ام سليم هيچ مى دانى اينان چه كسانيند؟ عرض كردم چه كسانى هستند يا رسول اللّه ؟ فرمود: ما اهل بيت و شيعيان ما.
و در الدّرالمنثور است كه ابن مردويه از على بن ابى طالب (عليه السّلام ) از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) روايت كرده كه فرمود: وقتى اين آيه نازل شد حضرت فرمود: اينها كسانيند كه خدا و رسولش و اهل بيت رسولش را به راستى ، نه به دروغ دوست بدارند، و مؤ منين را شاهد و غايبشان را دوست بدارند، آرى بياد خداست كه يكديگر را دوست مى دارند.
مؤ لف : همه اين روايات از باب تطبيق مصداق بر عام است . آرى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و اهل بيت طاهرينش و برگزيدگان از صحابه و مؤ منين ، مصاديق ذكر خدايند، چون خدا بوسيله ايشان بياد مى آيد. و اما آيه شريفه اعم است و بر هر يادى دلالت دارد.
چند روايت درباره شجره طوبى در ذيل جمله : (طوبى لهم و حسن ماب )
و در تفسير قمى از پدرش از محمد بن ابى عمير از هشام بن سالم از ابى عبداللّه (عليه السّلام ) روايت شده كه در ضمن حديث معراج ، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: ناگهان درختى ديدم كه اگر مرغى را روانه كنند كه دور آن پرواز كند و تا هفتصد سال پر بزند، دور آن را نمى پيمايد و در بهشت هيچ منزلى نيست مگر آنكه از آن درخت يك شاخه در آن خانه سركشيده از جبرئيل پرسيدم اين چه درختى است ؟ گفت درخت طوبى است ، كه خداى تعالى فرموده (طوبى لهم و حسن ماب ).
مؤ لف : اين معنا به طرق بسيارى روايت شده كه در پاره اى از آن طرق چنين آمده : جبرئيل از ميوه آن درخت چيده به من داد، من آن را خوردم ، خداوند آن را به پشت من منتقل كرد، وقتى به زمين پايين آمدم با خديجه هم بستر شدم ، و او به فاطمه باردار شد، و از آن به بعد هيچوقت فاطمه را نديدم مگر آنكه بوى درخت طوبى را از او استشمام كردم .
و در كتاب خرائج آورده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به فاطمه (عليها السلام ) فرمود: اى فاطمه بشارتى از ناحيه پروردگارم در خصوص برادرم و پسر عمويم به من رسيده و آن اين است كه خداوند فاطمه را به على تزويج كرده و به رضوان خازن بهشت دستور داد تا درخت طوبى را تكان دهد، و آن به عدد دوستداران اهل بيت من رقعه هائى حمل كرد، پس ملائكه اى از نور خلق كرد، و به هر ملك خطى و رقعه اى داد، و چون قيامت بپا شود و اهلش جابجا شوند دوستدارى از دوستداران ما نمى ماند مگر آنكه يكى از آن رقعه ها را به او مى دهند، كه سند برائت از آتش دوزخ است .
مؤ لف : و در تفسير برهان از موفق بن احمد روايت كرده كه در كتاب مناقب به سند خود از بلال بن حمامه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نظير اين معنا را نقل كرده است . و نيز اين معنا را از ام سلمه و سلمان فارسى و على بن ابى طالب نقل كرده ، و در آن چنين آمده كه : وقتى خداوند ملائكه را بر تزويج فاطمه به على بن ابى طالب گواه گرفت ، دستور داد تا درخت طوبى بار خود را نثار كند، و آنچه از زيور و زينت داشت فرو ريزد. درخت طوبى آنچه را داشت نثار كرده ، ملائكه و حور العين آنها را جمع كردند تا به يكديگر هديه داده ، و تا قيامت به يكديگر افتخار نمايند. قريب به اين معنا را از حضرت رضا (عليه السلام ) نيز روايت كرده .
و در مجمع البيان از ثعلبى روايت كرده كه به سند خود از كلبى از ابى صالح از ابن عباس نقل كرده كه گفت : طوبى درختى است كه ريشه اش در خانه على در بهشت است و در خانه هر مؤ منى يك شاخه از آن وجود دارد. آنگاه گفته است : اين روايت را ابو بصير هم از امام صادق (عليه السّلام ) نقل كرده است .
و در تفسير برهان از تفسير ثعلبى بطور رفع (بدون ذكر سند) از جابر از ابى جعفر (عليه السّلام ) روايت كرده كه فرمود: از رسول خدا (صلى اللّه اعليه و آله و سلم ) از معناى طوبى سؤ ال شد، فرمود: درختى است در بهشت كه ريشه اش در خانه على و شاخه هايش بر اهل بهشت سايه افكنده . پرسيدند يا رسول اللّه ما قبلا از تو سؤ ال كرديم فرمودى ريشه اش در خانه من و شاخه هايش روى سر اهل بهشت است و حالا مى فرمائى ريشه اش در خانه على و شاخه هايش بر اهل بهشت است ؟ فرمود: آرى خانه من و على در بهشت يكى است ، و يكجا است .
مؤ لف : نظير اين روايت را صاحب مجمع البيان نيز به سند خود از حاكم ابى القاسم حسكانى به سند خود از موسى بن جعفر از پدرش از پدرانش (عليهم السلام ) از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) روايت كرده .
مؤ لف : و در اين معنا روايات بسيارى از طرق شيعه و اهل سنت آمده ، و از ظاهر آنها برمى آيد كه در مقام تفسير آيه نبوده ، بلكه ناظر به بطن آيه است ، چون حقيقت معيشت طوبى همان ولايت خداى سبحان است كه از اين امّت على (عليه السّلام ) صاحب آن ولايت و اولين گشاينده باب آن است ، و مؤ منين اهل ولايت ، اتباع و پيروان اويند، و خانه او در بهشت نعيم كه بهشت ولايت است با خانه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) يكى است ، و تزاحم و اختلافى ميان آندو نيست - دقت فرمائيد.
و در الدّرالمنثور است كه ابن جرير و ابن منذر از ابن جريح روايت كرده اند كه در ذيل جمله (و هم يكفرون بالرحمن ) گفته است : اين مربوط به آن وقتى است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در حديبيه با قريش معاهده بست ، و در اول آن چنين نوشت : (بسم اللّه الرحمن الرحيم ) آنها اعتراض كردند كه ما رحمان را نمى نويسيم و او را نمى شناسيم ، و ما در نوشته هايمان تنها مى نويسيم (بسمك اللّهم )، تو نيز بايد چنين بنويسى ، اينجا بود كه اين جمله نازل شد.
مؤ لف : صاحب الدّرالمنثور اين روايت را از ابن جرير، ابن ابى حاتم ، ابى الشيخ ، از قتاده نيز نقل كرده ، و خواننده محترم مى داند كه آيات بطورى كه از سياقش برمى آيد كلى است ، و صلح حديبيه از حوادث بعد از هجرت است . علاوه بر اينكه سياق خود آيه مورد بحث نيز با اين روايات سازگار نيست ، زيرا معنا ندارد يك جزء آيه درباره صلح حديبيه ، و ساير اجزايش درباره حوادث ديگر نازل شده باشد.
رواياتى در ذيل آيه : (و لو ان قرانا سيرت بهالجبال ...)
و در الدّرالمنثور است كه ابن ابى حاتم ، ابو الشيخ و ابن مردويه از عطيه عوفى روايت كرده اند كه گفت : مشركين به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) گفتند: چه مى شد كوههاى مكه را براى ما به راه مى انداختى و سرزمين ما را وسيع مى كردى ،
تا در آنجا به كشت و زرع مى پرداختيم ، و يا مسافت زمين را برايمان قطع مى كردى ، آنطور كه سليمان براى مردمش بوسيله باد زمين را قطع مى كرد، و يا مردگان را جهت ما زنده مى نمودى ، آن چنان كه عيسى براى مردمش زنده مى كرد. خداوند در پاسخشان اين آيه را فرستاد: (و لو ان قرآنا سيرت به الجبال ...) تا آنجا كه مى فرمايد: (افلم يايئس الذين آمنوا) يعنى آيا هنوز براى مؤ منين روشن نشده است كه ...
به عطيه عوفى گفتند: آيا اين روايت را به يكى از صحابه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نسبت مى دهى ؟ گفت آرى از ابى سعيد خدرى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) روايت مى كنم .
مؤ لف : قريب به اين مضمون روايات ديگرى نيز هست .
و در تفسير قمى مى گويد: معصوم فرموده : يعنى اگر قرآنى يافت مى شد كه چنين اوصافى داشته باشد همين قرآن است .
و در كافى از محمد بن يحيى از احمد بن ابى زاهر، و يا شخص ديگر، از محمد بن حماد از برادرش احمد بن حماد از ابراهيم از پدرش از ابى الحسن اول (عليه السّلام ) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: (خداى تعالى در كتابش مى فرمايد: (و لو ان قرآنا سيرت به الجبال او قطعت به الارض او كلم به الموتى ) و اين ماييم كه كتاب را به ارث برده ايم ، همان كتابى كه در آنست چيرهائى كه كوه ها را به راه مى اندازد و شهرها را پاره پاره ، و مردگان را زنده مى كند....
مؤ لف : سند اين دو روايت ضعيف است .
و در الدّرالمنثور است كه ابن جرير از على (عليه السلام ) روايت كرده كه آيه را بصورت (افلم يتبين الذين آمنوا) قرائت كرده .
مؤ لف : اين قرائت از ابن عباس هم روايت شده .
و در مجمع البيان است كه على (عليه السلام ) و ابن عباس و على بن الحسين (عليهما السلام ) و زيد بن على و جعفر بن محمد (عليهما السلام ) و ابن ابى مليكه و جحدرى و ابو يزيد مدنى (افلم يتبين ) قرائت كرده اند، ولى قرائت مشهور همان (افلم يايئس ) است .
و در تفسير قمى است كه در روايت ابى الجارود از ابى جعفر (عليه السّلام ) آمده كه در تفسير آيه (و لا يزال الذين كفروا تصيبهم بما صنعوا قارعه ) فرموده : قارعه به معناى نقمت است ، و مقصود از جمله (او تحل قريبا من دارهم ) اينست كه عذاب به قوم ديگرى نازل شود، ولى آنان از ديدن و شنيدنش معذب شوند، و آنهايى كه عذاب به آنها رسيده نيز مانند اينها عاصى و كافرند، و با اينكه اينان از ديدن و شنيدن سرنوشت آنان بايد پند بگيرند و از كفر و عصيان دست بردارند، پند نگرفته همچنان به كفر خود ادامه مى دهند تا آنكه وعده اى كه خدا به مؤ منين داده بيايد، ايشان را نصرت داده كفار را خوار و ذليل سازد.