دانلود نرم افزار تاریخ ایران
1 / 3
نرم افزار مترو تایم
2 / 3
نرم افزار دانشنامه شهرهای ایران
3 / 3
نرم افزار تاریخ ایران
4 / 3
نرم افزار دانشنامه جانوران
5 / 3
نرم افزار دانشنامه نجوم و فضا
6 / 3
نرم افزار دانشنامه کشورها
7 / 3
نرم افزار دانشنامه بیماری ها
8 / 13
دانشنامه مشافل و کسب و کار ها
9 / 13
دانشنامه رشته های تحصیلی
10 / 13
دانشنامه مشاغل و کسب و کار ها
11 / 13
دانشنامه رشته های تحصیلی
12 / 13
دانش نامه مشاغل و کسب و کار ها
13 / 13
دانشنامه مشاغل و کسب و کار ها

شعراء غدیر در قرن 01

گروه نرم افزاری آسمان

شعراء غدیر در قرن 01
غدیریه امیرالمومنین علی




اشاره
کتاب را به نام مولایمان امیر المومنین (ع) اغاز کرده و تبرك می جوئیم او خلیفه پیامبر خداست. همانا علی (ع) بعد از رسول اکرم
(ص) فصیحترین و آشناترین مردم است به خصوصیات و موازین کلام عرب، و هم اوست که از کلام پیامبر گرامی من کنت" مولاه
فهذا علی مولاه "چنین فهمیده که مولا یعنی امامیکه طاعتش چون پیامبر بر همه واجب است.
آن حضرت در ضمن اشعاري چنین سرود:
محمد پیامبر خدا، برادر مهربان منست
@ -صفحه= 44
و حمزه، سرور شهیدانعموي من.
و جعفر، آنکه روز و شب با ملائکه در پرواز است، پسر مادر من است.
دختر پیامبر باعث سکون دل و همسر من است، خون و گوشت او با خون گوشت من بستگی دارد.
ودو نوه پیامبر، پسران من و فاطمه اند، (به من بگوئید) کدامین شما ها چنین بهره اي دارید؟
از روي درك و علم، قبل از همه شما، اسلام اختیار نمودم
و پیامبر خدا، در روز غذیر خم، به امر خدا، ولایتم را بر شما واجب نمود
پس واي بر آنکه در روز باز پسین به ملاقات خدا رسد، در حالیکه به من ظلم نموده باشد.
صفحه 35 از 222
این اشعار را امیر مومنان در جواب نامه معاویه نگاشتند:
نامه معاویه چنین بود:
من داراي فضائلی هستم، پدرم در جاهلیت بزرگ و آقا بود، در اسلام به پادشاهی رسیدم. خویشاوند پیامبر، و دائی مومنین، و
نویسنده وحی الهی هستم.
امیر المومنین بعد ازخواندن نامه فرمود:
آیا پسر هند جگر خوار به این فضائل بر من برتري می جوید؟ بعدبه جوانی که
[ [ صفحه 45
نزدیکشان بود فرمودند بنویس: محمد النبی اخی و صنوي، تا آخر اشعار که ترجمه اش گذشت.
و چون معاویه اشعار حضرت را خواند، امر کرد که از دسترسمردم شام دور نگه دارند، مبادا به سوي حضرت متمایل گردند.
مدارك و اسناد
امت اسلامی،صدور این ابیات را حتمی دانسته و بر صحت آن همداستانند، جز اینکه هر گروهی از اهل حدیث، آنچه را که از این
اشعار منظورشان بوده مورد بحث و تحقیق قرار داده اند. بدون اینکه کوچکترین تردیدي در صدور آن از حضرت، ابراز دارند، و به
زودي خواهیم گفت که این قصیده از قصاید مشهور است و اغلب حفاظ و راویان ثقه و آنانکه به دقت نظر موصوفتند، آنرا روایت
نموده اند.
و جمعی از بزرگان هل سنت، از بیهقی نقل کنند کهحفظ این اشعار بر همه موالیان علی (ع) واجب است تا مفاخر آن حضرت را
بدانند.
و اما راویان این اشعار از شیعیان عبارتند از:
-1 معلم امت اسلامی، استاد ما، شیخ مفید(در گذشته 413 ه - ق) تمام قصیده را در (الفصول المختاره) ج 2 ص 78 روایت نموده
و گوید: چگونه این اشعار را انکار کنیم و حال اینکه به حدي مشهور است که هیچگونه خلافی در آن ننموده اند و چنان در بین
مردم منتشر است که عامه مردم، چه رسد به خاصه، آنرا نقل نموده اند.
این شعر، مبین تقدم علی در ایمان است که از روي معرفت و بینش عقلی و علم، به حقانیت اسلام اقرار نموده و همچنین تصریح به
امامت آن حضرت بعد از رصول اکرم (ص) دارد.
. -2 شیخ ما، کراجکی (در گذشته 449 ه. ق) در (کنزالفوائد) ص 122
. 3 -ابوعلی فتال نیشابوري (روضۀ الواعظین) ص 76
. -4 بو منصور طبرسی، که یکی از مشایخ و اساتید روایتی ابن شهر آشوب است در کتاب (احتجاج) ص 79
[ [ صفحه 46
. 5 - ابن شهر آشوب (در گذشته ه. ق در کتاب (مناقب) ج 1 ص 356
. -6 ابوالحسن اربلی (در گذشته 692 ه. ق) در (کشف الغمۀ) ص 92
صفحه 36 از 222
. -7 ابن سنجر نخجوانی در (کتاب السلف) ص 42
-8 شیخ علی بیاضی (در گذشته 877 ه. ق) در (الصراط المستقیم).
. -9 مجلسی (در گذشته 1111 ه. ق) در (بحار الانوار) ج 9 ص 375
-10 سدي صدرالدین علی خان مدنی (در گذشته 1120 ه. ق) در (الدرجات الرفیعۀ).
-11 شیخ ابو الحسن شریف در (ضیاء العالمی) (تالیف شده 1137 ه. ق)
و راویان این قصیده از اهل سنت عبارتند از:
1 - حافظ بیهقی (در گذشته 458 ه.ق) که شرح حالش در ج 1ص 181 ترجمه الغدیر رفته، قصیده را تماما نقل کرده و میگوید: بر
هر شخصیکه دوستدار علی است واجب است این قصیده را حفظ کند تا مفاخر آن حضرت را بدانند.
2 - ابو الحجاج یوسف بن محمد بلوي مالکی مشهور به ابن الشیخ (در گذشته حدود 605 ه.ق) وي درج 1 از کتاب (الف با) خود
ص 439 مینویسد:
اما علی (رض) جایگاه و شرافتی بس بلند دارد، نخستین کسی است که اسلام آورد، همسر فاطمه دختر پیغمبر است و هنگامیکه
بعضی از دشمنانش بر آن حضرت فخر فروخت، با سرودن ابیاتی، مفاخر خود را بیان فرمود، و از حمزه عموي خود و جعفر فرزند
مادر خود نام برد و سرود:
محمد النبی اخی و صنوي- تا آخر اشعاري کهترجمه اش گذشت.
[ [ صفحه 47
و بعد از شعري که ولایت حضرت و داستان غدیر را ذکر میکند، میگوید:
مراد از این شعر سخن پیامبر است که فرمود:
"من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. "
ترجمه: هر که من مولاي اویم، علی مولاي اوست.
پروردگارا دوستی کن با آنکس که علی را دوست و پیرو باشد
و دشمن بدار آن را که علی را دشمن بدارد
-3 حافظ ابوالحسین زید بن حسن تاج الدین کندي حنفی (در گذشته 612 ه.ق) پنج بیت از قصیده را در کتاب خود (المجتنی) ص
39 از طریق ابن درید، نقل نموده است.
-4 یاقوت حموي (در گذشته 626 ه.ق)، که ذکرش در ج 1 ص 193 ترجمه الغدیر گذشت، شش بیت از این قصیده را، درج 5
(معجم الادبا) ص 266 ذکر کردهو دکتر احمد رفاعی مصري هم، در تعلیقه کتاب، دو بیت دیگر اضافه نموده است.
-5 ابوسالم محمد بن طلحه شافعی (درگذشته 652 ه.ق) - که شرح حالش، در گروه شعراي قرنهفتم خواهد آمد - همه قصیده را
درس 11 (مطالب السوول) ط. ایران، ذکر کرده و سپس میگوید:
این قصیده را کسانی روایت نموده اند که به دقت نظر، و درستکاري معروف بوده اند.
-6 سبط ابن جوزي حنفی (درگذشته 654 ه.ق) که شرح حالش درج 1 ص 195 ترجمه الغدیر گذشت - در ص 62 (تذکره
خواص الامه)، همه قصیده را با اختلاف مختصري در بعضی ابیات، نقل نموده است.
-7 ابن ابی الحدید (درگذشته 658 ه.ق) درج 2 (شرح نهج البلاغه) ص 377 ، دو بیت از این قصیده را ذکر و به واسطه شهرت آن،
صفحه 37 از 222
به همان قدر اکتفا مینماید
8 - ابو عبدالله محمد بن یوسف کنجی شافعی (درگذشته 658 ه.ق)
[ [ صفحه 48
در ص 41 کتاب (مناقب ط. مصر) قصیده را ذکر نموده، و سپس در باره استدلال برسبقت علی به اسلام گوید:
همانا علی (کرم الله وجهه) در ابیاتی که سروده به قسمتیاز این امر اشاره مینماید و راویان موثق هم، آنرا نقل کرده اند و سپس بیت
اول، سوم، پنجم و هفتم را ذکر میکند.
9 - سعید الدین فرغانی (درگذشته 699 ه.ق) که شرح حالش در ج 1 ص 199 ترجمه الغدیر گذشت - در شرح قصیده تائیه ابن
فارض به مناسبت این شعر:
"و اوضح بالتاویل ما کان مشکلا
علی بعلم ناله بالوصیه.
علی به واسط علمی که از پیامبر دریافت کرده، هر آنچه مشکل باشد، با تاویلات صحیح روشن و آشکار می سازد
"این دو بیت را به عنوان شرح و توضیح آورده است:
و اوصانی النبی علی اختیار
لامته رضی منه بحکمی
و اوحب لی ولایته علیکم
رسول الله یوم غدیر خم
پیامبر گرامی، به من وصیت نمود و مرا براي امتش اختیار کرد و به حکمم رضایت داد، و آن ولایتیکه بر شما داشت، در روز غدیر
خم براي من لازم شمرد
10 - شیخ الاسلام، ابو اسحق حموي (در گذشته 722 ه.ق) - که شرح حالش در ج 1 ص 200 ترجمه الغدیر گذشت قصیده را در
(فرائد السمطین) از اول آن تابیت ولایت ذکر کرده و یک بیت هم، قبل از آن اضافه نموده است که عبارتست از:
و اوصانی النبی علی اختیار
لامته، رضی منه بحکمی
-11 ابو الفدا، (در گذشته 732 ه.ق) در ج 1 ص 118 تاریخ خود، تنها بیتی که سبقت اسلام حضرت را بیان میکند، ذکر نموده
است.
صفحه 38 از 222
-12 جمال الدین محمد بن یوسف زرندي (درگذشته چند سالی بعد از 750 ه.ق) قصیده را جز بیت آخر در (درر السمطین) نقل
[ [ صفحه 49
نموده است.
13 - ابن کثیر شامی (درگذشته 774 ه.ق) - که شرح احوالش در ج 1 ص 204 و 205 ترجمه الغدیر گذشت - پنج بیت قصیده را
در ج 8 ص 8تاریخ خود (البدایه و النهایه) از ابی بکر بن درید، از دماد، از ابی عبیده نقل کرده است.
14 - خواجه پارسا حنفی (درگذشته 822 ه.ق) - که شرح حالش درج 1 ص 208 ترجمه الغدیر گذشت - همه قصیده را در کتاب
(فصل الخطاب) خود، از کتاب (اربعین) تا الاسلام خدا بادي بخاري روایت کرده است.
15 - ابن صباغ مالکی مکی (درگذشته 855 ه.ق) - که شرح حالش در ج 1 ص 211 ترجمه الغدیر گذشت همه قصیده را در ص
16 کتاب (الفصول المهمه) ذکر، و راویانش را به دقت نظر و درستکاري می ستاید.
16 - غیاث الدین خواند میر قصیده را در ج 2 ص 5 کتاب (حبیب السیر) از (فصل الخطاب) (خواجه پارسا) روایت کرده است.
-17 ابن حجر (درگذشته 974 ه.ق) - که شرح حالش در ج 1 ص 216 ترجمه الغدیر گذشت - پنج بیت قصیده را در ص 79
کتاب (صواعق) نقل کرده و کلامبیهقی را که گذشت ذکر نموده است. ولی در نسخه خطی (صواعق) تمام قصیده مذکور است و
همچنین قندورزي صاحب (ینابیع الموده) که از (صواعق) نقل میکند تمام هفت بیت راذکر کرده است و این خود موید درستی نقل
اوست از بیهقی. اما هنگام چاپ (صواعق) دستهاي امین، بیتی که مشعر بر ولایت حضرت امیر مومنان است و بیت بعد از آنرا حذف
نموده اند.
18 - متقی هندي (درگذشته 975 ه.ق) - که شرح حالش در ج 1 ص 217 ترجمه الغدیر گذشت - نامه معاویه و پنج بیت از
قصیده جواب حضرت امیر را در ج 6 ص 392 (کنزل العمال) ذکر میکند.
[ [ صفحه 50
-19 اسحاقی در ص 33 (لطایف اخبار الدول) نامه معاویه و همه قصیده را ذکر نموده ولی در بیت ولایت تغییري است بدینسان:
و اوجب طاعتی فرضا علیکم
رسول الله یوم غدیر خم
فویل ثم ویل ثم ویل
لمن یرد القیامه و هو خصمی
-20 حلبی شافعی (درگذشته 1044 ه.ق) - که شرح احوالش در ج 1 ص 222 ترجمه الغدیر گذشت، در ج 1 ص 286 (السیره
النبویه) خود: فقط بیتی را که راجع به سبقت اسلام امیر المومنین است ذکر میکند.
-21 شبراوي شافعی، استاد دانشگاه ازهر مصر، (درگذشته 1172 (پنج بیت از قصیده را در (الاتحاف بحب الاشراف) ص 181 و در
صفحه 39 از 222
چاپ دیگر ص 69 - نقل نموده.
-22 سیداحمد قادین خانی، همه قصیده را به اضافه کلام بیهقی، در (هدایه المرتاب) خود نقل میکند.
-23 سید محمود آلوسی بغدادي (درگذشته 1270 ه.ق) - که احوالش در ج 1 ص 234 و 235 ترجمه الغدیر گذشت - قصیده را
بجز بیتاول و آخر آن در ص 78 (شرح عینیه) شاعر توانا، عبدالباقی عمري آورده است و گفته: این قصیده بواسطه ثقات از علی
(ع) نقل شده است.
-24 قندوزي حنفی (درگذشته 1293 ه.ق) - که احوالش در ج 1 ص 235 ترجمه الغدیر گذشت - در ص 291 (ینابیع الموده)
ازابن حجر نقل نموده است و ص 371 کتاب هم از (اربعین) تاج الاسلام خدا بادي بخاري، نقل میکند.
-25 سید احمد زینی دحلان (درگذشته 304 ه.ق) - که شرح حالش در ج 1 ص 236 ترجمه الغدیر گذشت - تنها بیتی را که
مشعر بر سبقت اسلام علی است در (السیرهالنبویه) - حاشیه (السیره الحلبیه) ج 1 ص 190 - نقل نموده و سپس میگوید: این بیترا
علی (ع) در جواب نامه معاویه نوشت و سپس کلام بیهقی را که گذشت نقل میکند.
26 - شیخ محمد حبیب الله شنقیطی مالکی، تمامی قصیده را در
[ [ صفحه 51
ص 36 (کفایه الطالب)نقل نموده و آنرا از جمله روایاتی میشمرد که مورد اطمینان است، و استنادش را به علی (ع) صحیح میداند.
توجه: ابن عساکر، در ص 315 تاریخ خود، یک بیت از قصیده را براي بیان فرق بین صهر (= پدر زن) و ختن (= منسوبین زن یا
شوهر دختر)، آورده و منسوب به حضرت میداند و آن بیت عبارتست:
محمد النبی اخی و صهري
احب الناس کلهمالیا
و اشتباهی که کرده اینستکه، مصرع دوم منسوب به ابی الاسود دوئلی است
زیرا وي در شعر خود میگوید:
بنوعم النبی و اقربوه
احب الناس کلهم الیا
غلطی که باید تصحیح شود
گمان نمیکنم که بر استادان علم و لغت مصر صحیح لفظ (غدیر خم) پوشیده باشد و یا در کاوشهاي علمی خود در (کتب سیر) به
حقیقت واقعه غدیر بر نخورده باشند، گر چه بعضی از ایشان گفته: غدیر خم اسم جنگ معروفی بوده ولی ما از این تجاهل می
فهمیم که ایشان را با این لفظ حساب دگري است، یا اینکه می خواهند امت اسلامی را در جهلو نادانی نگه دارند و بیشتر تاسفم بر
اینستکه آقایان حتی از تصحیح این لفظ در مولفات خود، خودداري نموده و خواننده را در سرگردانی و حیرت قرار داده اند.
صفحه 40 از 222
مثلا استاد بزرگ، دکتر احمد رفاعی در تعلیقه ایکه بر (معجم الادبا ط. مصر 1357 ه.ق) نوشته در ج 14 ص 48 شعر حضرت علی
(ع) را نقل میکند و بیت ولایت را چنین ضبط میکند:
و اوصانی النبی علی اختیار
ببیعته غداه غد برحم
[ [ صفحه 52
و از این هم عجیب تر اینکه، در آخر کتاب فهرست شهرها و امکنه و آبها را قرار داده و از (غدیر خم) با اینکه در چند جاي (معجم
الادبا) نامش رفته، اسمی نبرده است و چشم پوشی نموده.
و استاد محمد حسین مصحح کتاب (ثمار القلوب ط مصر 1326 (با اینکه در ص 511 سطر 8و 6 و 12 لفظ (غدیر خم) مکرر ذکر
شده بصورت غلط (غدیر خم) گذارده، در حالتیکه در نسخه (ثمار القلوب) (غدیر خم) ضبط است و مصحح کتاب (لطایف اخبار
الدول) که به سال 1310 ه،ق در مصر چاپ شده، بیت مربوط به ولایت را چنین نوشته:
و اوجب طاعتی فرضا علیکم
رسول الله یوم غدا برحمی
و شما به وضوح در مطبوعات غیر مصر هم، چنین خواهید دید که نسبت باین لفظ (غدیر خم) بی التفاتی زیاد شده است.
تشکر و انتقاد
دو کتاب بزرگ را که میتوان از محسنات این عصرش شمرد، موجب تحسین و اعجاب من شده یکی کتاب (جمهره خطب العرب)
و دیگر کتاب (جمهره رسائل العرب) که محقق عالیقدر و نویسنده مشهور آقاي احمد زکی صفوت، آنها را تالیف نموده است.
مولف محترم، در جمع آوري این دو اثر نفیس رنج بسیاري متحمل شده و خاطرات گذشته امت عرب را، که میرفت نابود شود،
دوباره زنده نمود و سزاوار است که مردم از وجدان بیدار نویسندهو این خدمت گرانبهاي علمی سپاسگزاري و قدردانی نمایند.
ولی نقد ما بر نویسنده اینست که چطور نامه حضرت امیر مومنان را که به شعر جواب نامه معاویه را داده، دراین مجموعه ذکر
نکرده با اینکه در کتب
[ [ صفحه 53
مصادر کتاب ایشان موجود است و در حالیکه ایشان نامه هاي مختصر تري را که از حیث سند و مدرك ضعیف است و فایده ادبیو
تاریخی کمی دارد، در کتاب خود نقل نموده و حتی بعضی آثار بی ارزش را که از حقیقت دور و سراسر جنایت و دروغ است در
کتاب خود آورده: چون بعضی از نامه هاي ساختگی منسوب به ابن عباس به امیر مومنان که قلمهاي مزدور عمال خیانت پیشه بنی
صفحه 41 از 222
امیه، آنها را بر چهره تاریخ اسلام نقش نموده است، و همین است جاي اعتراض بر استاد بزرگ که فعلا از بیان علتش خودداري
میکنیم.
و از همه دردناکتر اینکه خطبه حضرت رسول اکرم (ص) را در روز غدیر خم ذکر نکرده با اینکه اهمیت خطبه حضرت و
روز(غدیر خم) در تاریخ اسلام، و در نزد مسلمین مشهور و معلوم است به نحوي که روایاتاین دو واقعه در کتب حدیث به حد
تواتر رسیده است که در جلد اول الغدیر شرحش گذشت.
حالا فرض میکنیم که همه خطبه حضرت و شرح آن روز، در مصادر مورد اعتماد حضرت استاد نبود ولی مقداري از خطبه را که
مورد قبول شیعه و سنی است بر ما هم این امرمخفی نیست که از تصریح به آن خودداري میشود.
غدیریه امیرالمومنین به سند دیگر
اشاره
علی بن احمد واحدي پیشواي اهل سنت، از ابی هریره نقل کند که می گفت:
عده اي از اصحاب رسول خدا دور هم جمع، و مناقب خود را بازگو میکردند از جمله:
ابوبکر، عمر،عثمان، طلحه و زبیر، فضل بن عباس، عمار، عبدالرحمن بن عوف، ابوذر، مقداد، سلمان و عبدالله بن مسعود (رضی الله
عنهم) بودند، سپس حضرت علی (ع) بر آنها وارد شد و پرسید: در چه موضوعی سخن میگوئید؟
گفتند فضائل و مناقب خود را که از رسول خدا (ص) شنیده ایم ذکر میکنیم.
حضرت فرمود: پس حالا به سخنان من گوش دهید و این اشعاررا سرود:
[ [ صفحه 54
مردم به خوبی دانستند که سهم من (در ترویج) اسلام از همه فزونتر است.
و احمد، پیامبر خدا (ص) برادر و خویشاوند و پسر عموي منست.
و منم، که عرب وعجم را به سوي اسلام راهبري میکنم.
و منم که بزرگان و گردنکشان و دلیران کفار رابه خاك و خون کشیدم.
این قرآن است که همگان را به دوستی و پیروي از من خواند.
و همچنانکه هارون برادر موسی، وصی و جانشین او بود، منهم برادر محمدم همین است فخرمن.
و بر این اساس، مراد در غدیر خم، پیشواي مسلمین نمود.
حال. با اینهمه فضائل کدامیک از شما در اسلام آوردن و خویشاوندي، و سوابق درخشان می تواند با من برابري کند.
واي بر آنکه، فرداي قیامت، هنگام ملاقات با خدا، به من ظلم کرده باشد و واي بر کسیکه، وجوب طاعتم را انکار کند و حقم را
پایمال نماید.
و واي بر آن بدبختیکه از روي سفاهت، بدون اینکه تقصیري در من بیند، با من دشمنی نماید.
405 و قندوزي حنفی - این روایت و اشعار را، واحدي از قاضی میبدي شافعی، در شرح دیوان منسوب به امیر المومنین (ع) ص 407
در (ینابیع الموده) ص 68 نقل میکند.
صفحه 42 از 222
شخصیت سراینده اشعار
او، امیر مومنان، سید مسلمانان، رهبر پیشکسوتان در ایمان، و خاتم اوصیا است.
اولین کسی است که به رسالت محمد (ص) ایمان آورد و وفادارترین مردم به عهد الهی است، در مزایاي انسانی بزرگترین مردم، و
در پایداري در راه حق استوارترین آنان است.
داناترین مردم به احکام خدا، پرچم هدایت خلق، تابشگاه ایمان،
[ [ صفحه 55
در حکمت،خودباخته و بی قرار در ذات خدا و جانشین پیغمبر است که درود بر محمد و او باد.
او، علی بن ابیطالب (ع) است، پاك مردي از خاندان هاشم، که در خانه خدا دیده به جهان گشود، کسی است که خانه خدا را از
بتها پاك نمود، و بالاخره در سال 40 .، در خانه خدا (مسجد کوفه)، در محراب عبادت به شهادت رسید، پایان زندگیش چنان
گذشت کهابتداي تولدش بود: زاده خانه خدا، در پایان زندگی در خانه اي که از بزرگترین خانه هاي خداست شربت شهادت
نوشید و مسیر زندگی او در بین این مبدا و منتهی پیوستهبا مبد اعلی بود.
[ [ صفحه 56
غدیریه حسان بن ثابت انصاري
اشاره
(حسان بن ثابت از شعراي غدیر است که ترجمه قسمتی از اشعار او در ص 94 و 95 ج 2 ترجمه الغدیر گذشت و باز به طور خلاصه
ترجمه اش را مینویسم).
پیامبر بزرگوار، درروز غدیر به مسلمانان ندا کرد و گفت:
نبی و مولاي شما کیست؟ بدون هیچگونه درنگ وچشم پوشی گفتند:
خداوند مولاي ماست و تو پیامبر مائی و از ما، هیچگونه عصیانی دراین زمینه نخواهی دهد.
پیغمبر اکرم به علی فرمود: برخیز که تو بعد از من پیشواي این خلقی.
هر که من مولاي اویم، علی مولاي اوست، و بر شماست که به راستی پیرو اوباشید.
خداوندا دوستدار دوستان او باش و دشمن دشمنانش
سخنی در زمینه این شعر
اولین قصیده ایکه راجع به داستان غدیر سروده شده، همین شعر است و حسان در حضور بیش از صد هزار نفر جمعیت که در
میانشان سخنوران و شاعران بنامی بوده و بزرگان قریش، که بدقائق سخنرانی واقف بودند، ان قصیده را خواند و فصیحترین مرد
عرب خود رسول اکرم (ص) بود که زینت بخش آن مجمع باشکوه بود و شاعر را تصدیق فرمود و موردعنایت و لطف خود قرار
صفحه 43 از 222
داد: که چه نیکو این حادثه را به شعر در آوردي، و فرمود:
[ [ صفحه 57
لا تزال یا حسان مویدا بروح القدس ما نصرتنا بلسانک.
و قدیمی ترین کتابی که این شعر را نقل نموده است، کتاب سلیم بن قیس هلالی است که از تابعین بوده است، مردي موثق و مورد
اعتماد علمی شیعی و سنی میباشد، که شرح حالش در جلد اول ترجمه الغدیر گذشت، او این اشعار را به عبارتی که نزدیکست به
آنچه محقق بزرگوار فیض کاشانی، در کتاب (علم الیقین) خود ذکر کرده - که به زودي بیان میشود - روایت نموده است و نیز
عده قابل توجهی از علما اسلام این قصیده را روایت نموده اند.
راویان این اشعار از حفاظ و دانشمندان حدیث
راویان این اشعار از حفاظ عبارتند از:
1 - حافظ ابو عبدالله مرزبانی محمد بن عمران خراسانی (درگذشته 378 ه.ق) در کتاب (مرقاه الشعر) از محمد بن حسین ازحفص از
محمد بن هارون از قاسم بن حسن از یحیی بن عبدالحمید از قیس بن ربیع از ابو هارون عبدي از ابو سعید خدري روایت نمود که:
چون به غدیر خم رسیدیم پیامبر گرامی منادي را امر نمود، مردم را به نماز بخواند،سپس دست علی را گرفت و فرمود: من کنت
مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عادمن عاداه. در این هنگام حسان بن ثابت اجازه خواست تا در باره علی شعري بگوید.
حضرت هم اجازه دادند بعد حسان شعر خود را شروع کرد:
ینادیهم یوم الغدیر نبیهم تا آخر اشعار
2 - حافظ خرکوشی ابو سعید (درگذشته 406 ه.ق) - که شرح حالش در ترجمه الغدیر ج 1 ص 178 گذشت - در کتاب (شرف
المصطفی) این اشعار را نقل میکند.
[ [ صفحه 58
3 - حافظ ابن مردویه اصفهانی (درگذشته 410 ه.ق) - که شرح حالش در ترجمه الغدیر ج 1 ص 178 گذشت، از ابو سعید خدري
روایت میکند که حسان بن ثابت به رسول خدا (ص) عرض میکند، به من اجازه میدهی اشعاري (در باره غدیر خم) به سرایم.؟
حضرتاجازه فرمودند که به میمنت و برکت الهی بگو، حسان سرود:
ینادیهم یوم الغدیر نبیهم
تا آخر اشعار
و همچنین، این اشعار را از ابن عباس نقل میکند چنانکه در جلد 2 ص 117 ترجمه الغدیر گذشت.
-4 حافظ ابو نعیم اصفهانی (درگذشته 430 ه.ق) - که شرح حالش در ج 1 ص 180 ترجمه الغدیر گذشت - این اشعار را در کتاب
خود (ما نزلمن القرآن فی علی) به سند و متنیکه در ج 2 ص 118 ترجمه الغدیر گذشت چنین روایت میکند که حسان گفت:
صفحه 44 از 222
یا رسول الله اجازه فرما تا در باره علی اشعاري بسرایم حضرت فرمودند که به میمنت و برکت بسراي. حسان برخاست و گفت: اي
بزرگان قریش من به پیروي از سخنان پیامبر خدا (ص) در باره ولایت علی اشعار خود را شروع میکنم...
-5 حافظ ابو سعید سجستانی (درگذشته 477 ه.ق) - که احوالش در ج 1 ص 184 ترجمه الغدیرگذشت - اشعار مذکور را در
119 ترجمه الغدیر گذشت نقل میکند. - کتاب (الولایه) به سند و متنی که در ج 2 ص 120
-6 اخطب خطبا، خوارزمی مالکی (درگذشته 568 ه.ق) - که شرح حالش در شعراي قرن ششم خواهد آمد - اشعار مذکور را در
کتاب (مقتل الامام السبط الشهید) و در کتاب (مناقب) ص 80 به سند و متنیکه در ج 2 ص 120 ترجمه الغدیر گذشت نقل میکند.
-7 حافظ ابوالفتح نظنزي - که شرح حالش در ج 1 ص 188 ترجمه الغدیر گذشت - چهار بیت اول اشعار را در کتاب (الخصایص
العلویه علی سائر البریه) از حسن بن احمد مهري، از احمد بن عبدالله ابن احمد، از محمد بن احمد بن علی، از ابن ابی شیبه محمد
بن عثمان، از
[ [ صفحه 59
حمانی، از ابن الربیع، از ابی هارون عبدي از ابی سعید خدري به لفظیکه ابی نعیم اصفهانی نقل کرده، روایت نموده است
195 ترجمه الغدیر گذشت - -8 ابو المظفر، نوه حافظ ابن جوزي حنفی (درگذشته 654 ه.ق) - که شرح حالش درج 1 ص 196
اشعار را در (تذکره خواص الامه) ص 20 نقل نموده است.
-9 صدر الحفاظ، گنجی شافعی (درگذشته 658 ه.ق) - که شرح حالش در ج 1 ص 196 ترجمه الغدیر گذشت - در کتاب (کفایه
الطالب) ص 17 ، اشعار را به لفظ ابو نعیم روایت نموده.
-10 شیخ الاسلام، صدرالدین حموینی (درگذشته 722 ه.ق) که شرح حالش در ج 1 ص 200 ترجمه الغدیر گذشت - اشعار را در
کتاب (فرائد السمطین) در باب 12 از شیخ تاج الدین ابوطالب علی بن الحب بن عثمان الخازن، از برهان الدین ناصر ابنابی المکارم
المطرزي، از اخطب خوارزم بسند و متنی که او ذکر کرده نقل میکند.
-11 حافظ جمال الدین محمد بن یوسف زرندي شمس الدین حنفی (درگذشته حدود 757 ه.ق) - کهشرح حالش در ج 1 ص
203 ترجمه الغدیر گذشت - اشعار را در کتاب (نظم درر السمطین) نقل میکند.
-12 حافظ جلال الدین سیوطی، (درگذشته 911 ه.ق) - که شرح حالش در ج 1 ص 214 ترجمه الغدیر گذشت - اشعار را در
(رساله الازدهار فیما عقده الشعرا من الاشعار) از تذکره شیخ تاج الدین ابن مکتوم حنفی، درگذشته 749 ه.ق) نقل میکند.
راویان این اشعار از بزرگان شیعه
اشاره
-1 ابو عبدالله محمد بن احمد المفجع (درگذشته 227 ه.ق) اشعار را در شرح قصیده خود که به (الاشباه) معروفست، از عبدالله بن
محمد بن عایشه قرشی، از مبارك، از عبدالله بن ابو سلمان، از طا، از جابر بن عبدالله روایت کند که:
[ [ صفحه 60
صفحه 45 از 222
رسول خدا (ص) در غدیر خم، زیر درختان عظیمی فرود آمد. روز گرمی بود. بعضی مجبور بودند از لباس سایبانی بسازند، و
بعضی دیگر لباس خود را تر نموده به سر میگذاشتند تا از شدت گرما بکاهند، در این هنگام بود که رسول اکرم (ص) بپاخاست و
فرمود:
اي گروه مردم آیا من به مومنان از خودشان سزاوارتر نیستم و زنان من ام المومنین نیستند؟ گفتیم: چنین است اي رسول خدا سپس
دست علی را گرفت و بلند کرد و فرمود: شما را بهشهادت میگیرم که ": من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه من عاداه " و
این سخن را سه بار تکرار فرمود.
عمر بعد از شنیدن کلام رسول خدا (ص) گفت: اي اباالحسن (کنیه حضرت علی (ع) است) بر تو گوارا باد که اکنون مولاي من و
مولاي هر مرد و زن مومن شدي سپس شخصی از میان جمعیت برخاست و از رسول خدا (ص) اجازه خواستکه اشعاري در باره
علی بسراید. حضرت فرمود:
اي حسان بگو و حسان چنین سرود:
ینادیهم یوم الغدیر نبیهم... تا آخر اشعار که ترجمه اش گذشت.
-2 ابوجعفر محمد بن جریر بن رستم بن یزید طبري، قصیده حسان را در (المسترشد) به اسنادش از یحیی حمانی، از قیس، از عبدي،
از ابی سعید به لفظیکه ابو نعیم اصفهانی نقل کرده روایتنموده فقط بیت سوم چنین است:
الهک مولانا و انت ولینا
و لا تجدن منا لک الیوم عاصیا
خداي تو مولاي ماست و تو (پیامبر) ولی مائی.
و امروز، هیچیک از ما را نمی یابی که بر تو عصیان کند.
3 - استاد بزرگ ما، ابوجعفر صدوق محمد بن بابویه قمی، (درگذشته 381 ه.ق) قصیده حسان را در کتاب (امالی ص 343 به سند
و متنی که مرزبانی نقل کرده، روایت میکند.
[ [ صفحه 61
4 - شریف رضی (درگذشته 406 ه.ق) گرد آورنده نهج البلاغه، قصیده را در (خصایص الائمه) نقل میکند.
5 - معلم امت اسلامی، استاد بزرگوار، شیخ مفید (درگذشته 413 ه.ق) در کتاب الفصول المختاره ج 1 ص 87 قصیده حسان را
ذکر نموده و اضافه میکند یکی از مواردیکه دلالت بر صحت قول شیعه دارد کهپیامبر اکرم در غدیر خم از کلمه مولا امامت و
رهبري امت را اراده فرموده، شعر حسان است. روایت چنین آمده:
هنگامیکه رسول خدا (ص) علی را در روز غدیر به امامت نصب نمود، و سخنانی در باره علی فرمود، حسان از حضرت اجازه
خواست تا در این بارهشعري بسراید و چنین سرود:
ینادیهم یوم الغدیر نبیهم... تا آخر ابیات
صفحه 46 از 222
پس از تمام شدن شعر حضرت فرمودند: لا تزال یا حسان مویدا بروح القدس ما نصرتنا بلسانک "
تا آن زمان که ما را، با زبان خود یاري میکنی، از تاییدات روح القدس بهرمند گردي.
پس اگر مقصود پیغمبر از مولا امامت نبود، اولا حسان را براي این شعرش تمجید نمی کرد و ثانیا باید او را متوجه میکرد که
مقصود من از مولا امامت نیست، چرا خلاف مقصود من شعر گفتی (در حالیکه حضرت چنین نفرمود).
و همچنین شیخ مفید در رساله اي که در معناي مولی تالیف کرده، شعر حسان را نقل نموده و سپس میگوید: شعرحسان در این باره
مشهور است، او شاعر دربار رسول خداست و کسی است که پیغمبر جمله "لا تزال مویدا بروح القدس ما نصرتنا بلسانک " را در
باره او فرموده است و این کلام، صریح در اقرار به امامت علی (ع) است که از کلام رسول اکرم (ص) در روز غدیراستفاده شده و
بهیچوجه تاویل نمی پذیرد و حمل آن به معناي غیرحقیقی هم جائز نیست.
[ [ صفحه 62
31 با لفظی نزدیک به نقل ابو نعیم - و نیز، شعر حسان را در کتابهاي (النصره لسید العتره فی حرب البصره) و (الارشاد) ص 64
اصفهانی روایت کرده است.
-6 شریف مرتضی (= علم الهدي) درگذشته 436 ه.ق) قصیده را در شرح بائیه سید حمیري نقل میکند.
-7 ابوالفتح کراجکی (درگذشته 449 ه.ق) در ص 123 (کنزالفواید) قصیده حسان را نقل و سپس کلامی دارد که خلاصه اش
اینست:
شعر حسان به سرعت منتشر و کاروانیانبه همراه خود به اطراف بردند، این شعر متضمن اقرار به امامت امیر مومنان و ریاستاو بر
جمله مردمان است، هنگامیکه در حضور پیامبر (ص) این شعر را سرود حضرت او راتصدیق فرموده دعایش نمود که: لا تزال یا
حسان مویدا ما نصرتنا بلسانک.
-8 شیخ عبیدالله بن عبدالله سدابادي شعر حسان را در (المنقع) در بحث امامت روایت نموده است.
-9 شیخ الطائفه، ابو جعفر طوسی، (درگذشته 460 . ه.ق) در (تلخیص الشافی) اشعار را نقل میکند.
-10 مفسر بزرگوار، ابوالفتوح خزاعی رازي، که از استادان روایتی ابن شهر آشوب (درگذشته 588 ه.ق) است در ج 2 س 192
تفسیر خود شعر حسان را با لفظیقریب به نقل ابو نعیم اصفهانی روایت نموده به اضافه این بیت.
فخص بها دون البریهکلها
علیا و سماه الوزیر المواخیا
امامت و رهبري امت را مخصوص علی دانست و او را وزیر برادر خود خواند.
11 - استاد بزرگوار، ابو علی شهید - که شرح حالش در کتاب ما (شهدا الفضیله) ص 37 آمده - شعر حسان را در (روضه
الواعظین) ص 90 روایت نموده است.
[ [ صفحه 63
صفحه 47 از 222
12 - ابوعلی فضل بن حسن طبرسی، اشعار مزبور را در (اعلام الوري) ص 81 روایت نموده.
-13 ابن شهر آشوب سروي (درگذشته 588 ه.ق) در ج 3 ص 35 کتاب (المناقب) اشعار را نقل کرده است
-14 ابو زکریا، یحیی بن حسن حلی مشهور به - ابن بطریق - اشعار مزبور را در (الخصایص) ص 37 از طریق ابو نعیم اصفهانی
روایت نموده اند.
-15 سید هبه الدین اشعار را در کتاب خطی خود (المجموع الرائق) نقل نموده.
-16 سرور ما، رضی الدین علی بن طاوس (درگذشته 664 ه.ق) در ص 35 (الطرائف) اشعار را ذکر فرموده است.
-17 بها الدین ابوالحسن اربلی (درگذشته 692 در ص 94 (کشف الغمه) نقل نمود.
-18 عماد الدین حسن طبري در (الکامل البهائی) ص 152 و 217 شعر حسان را نقل کرده است.
19 - شیخ یوسف بن ابی حاتم شامی، اشعار مزبور را در دو موضع از کتابش (الدر النظیم) ذکر کرده است.
20 - شیخ علی بیاضی عاملی در کتاب (الصراط المستقیم) شعر حسان را نقل کرده.
21 - قاضی نور الله مرعشی شهید (که به سال 1019 ه.ق به شهادت رسید) - که شرح حالش در (شهدا الفضیله) ص 171 آمده -
اشعار حسان را در (مجالس المومنین) ص 21 ذکر نموده است.
22 - محقق بزرگوار محسن کاشانی (فیض کاشانی) (درگذشته 1091 ه - ق) اشعار حسان را در (علم الیقین) ص 142 از کتاب
(التهاب نیران الاحزان) به لفظی نزدیک به لفظ سلیم بن قیس هلالی تابعی نقل میکند که:
پیامبر گرامی، روز غدیر به مسلمانان ندا کرد و گفت:
جبرئیل، از جانب حق این حکم آورد، که تو معصومی و نباید سستی کنی.
نکته جالب توجه
آنچه ضمن بررسی، بر اهل تحقیق روشن میشود اینستکه: حسان این ابیات را تکمیل نموده و به صورت یک قصیده، که شامل
قسمتی از مناقب امیر مومنان (ع) است در آوردهولی هر یک از راویان حدیث، فقط تکه مورد نظر خود را که مناسب موضوع بحث
خود میدیده ذکر نموده است.
حافظ ابن ابی شیبه روایت کند که: حدیث نمود ما را این فضلو او حدیث کرد ما را از سالم بن ابی حفصه، از جمیع بن عمیر، از
عبدالله بن عمر، و همچنین بزرگ حفاظ، گنجی شافعی در ص 38 در کتاب (کفایه) خود چاپ نجف و ص 16 چاپمصر و ص 21
چاپ ایران و ابن صباغ مالکی در (الفصول المهمه) ص 22 و جز ایشان، اشعار حسان را با اضافات نقل کرده اند از جمله آن اشعار
این چند بیت است:
علی، رمد به چشمش رسیده، دنبال دوا بود و کسی را نمی یافت.
و رسول خدا (ص) به وسیله آب دهان مبارکش، چشمانش را شفا بخشید و گفت:
من امروز، پرچم را بدست کسی میدهم، که زننده و شجاع است و محب رسول خدا است.
خداي را دوست دارد، و خدا هم او را دوستدار است.
و بدست او خداوند سنگرهاي محکم را می گشاید.
لذا، جز همه مردم، او (علی) را به امامت برگزیده شد و وزیر و برادر پیامبر است.
در این اشعار اشاره ایست به حدیث صحیح و متواتري که پیشوایان حدیث نقل کرده اند به سندهائیکه تمامی راویانش ثقه هستند و
روایت میرسد به: بریده بن خصیب،
صفحه 48 از 222
[ [ صفحه 66
عبدالله بن عمر،عبدالله بن عباس، عمران بن حصین، ابی سعید خدري، ابی لیلی انصاري سهل ساعدي، ابیهریره دوسی، سعد بن ابی
وقاص، برا بن عازب، سلمه بن اکوع:
بخاري، در ج 4 ص ص 323 کتاب (صحیح) خود، از سهل و در ج 5 ص 269 باز از سهل، و در ص 270 از سلمه، و در ج 6 ص
191 از سلمه و سهل این اشعار را نقل کرده است. و مسلم هم، در ج 2 ص 324 کتاب(صحیح) خود، و ترمذي در ج 2 ص 300
(صحیح) خود، و احمد بن حنبل در ج 1 ص 99 کتاب (مسند) خود، و در ج 5 ص 358 و 353 و غیر آن نقل کرده و ابن سعد، در
کتاب (طبقات) ج 3 ص 158 و ابن هشام در ج 3 ص 386 کتاب (سیره) اش و طبري در تاریخ خود در ج 2 ص 93 .و نسائی هم در
کتاب (خصایص) خود، ج 4 ص 33 و 16 و 8 اشعار حسان را روایت کرده اند.
حاکم در ج 3 ص 116 و 190 در باره نقل این اشعار میگوید: این حدیث به حدتواتر رسیده است.
خطیب در تاریخش (تاریخ بغداد) ج 7 ص 387 ، و ابو نعیم اصفهانی در ج 1 ص 62 از (حلیه) به چند طریق که بعضی از آنها را
تصحیح نموده و همچنین در ج 4 ص 356 ، و ابن عبدالبر در (الاستیعاب) ج 2 ص 363 در شرح حال عامر، و حمویی در (فراید)ش
از قول امام محی السنه نقل میکند که: این حدیث صحیح و مورد اتفاق است. و محب الدین
[ [ صفحه 67
طبري، در ج 2 ص 187 (ریاض) و یافعی، در ج 1 ص 109 (مرآه الجنان) و قاضی الایجی در ج 3 ص 12 و 10 (المواقف)، جملگی
شعر حسان را نقل کرده اند و راویان دیگري هستند که اگر بخواهیم در اینجا از آنها یادي رود خود کتابی مستقل گردد و ما بهمین
مقدار اکتفا میکنیم.
و اما متن حدیث، ما در اینجا فقط به نقل بخاري اکتفا میکنیم. او روایت کند که:
رسول خدا (ص) در روز خیبر فرمود: همانا این پرچم را فردا به مردي میدهم که خداوند به دست او فتح و پیروزي را نصیبمان کند.
او خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول خدا هم او را دوست دارند، مسلمانان در آنشب خواب از چشمانشان رخت بربسته
بود، همه در این فکر و اندیشه بودند که کدامیک به این افتخار نائل میشوند؟
چون صبح شد، جمله به خدمت رسول خدا (ص) آمدند. هر یک به امید اینکه رسول خدا (ص) پرچم را بدو سپارد، ولی پیغمبر
اکرم (ص) فرمود: علی کجاست؟ گفته شد که چشمانش درد میکند. فرمود: او را بیاورید و چون علی (ع) را آوردند، پیغمبر اکرم
(ص) از آب دهان خود، به چشمان دردناك علی مالید و دعایش نمود، چشمان علی خوب شد و درد ساکت گشت، پیغمبر خدا
پرچم را به علی داد.
علی (ع) عرض کرد: اي رسول خدا آیا با آنها بجنگم تا مانند ما (مسلمان) شوند؟ حضرت رسول (ص) جواب فرمود: با ملایمت به
سوي آنان (اهل خیبر) روانه شو، ابتدا آنها را به اسلام دعوت نما و واجباتشان را گوشزد کن به خدا قسم اگر به وسیله تو کسی به
حق هدایت شود از شتران سرخ مو براي تو ارزنده تر است و در روایت دیگر است: و خداوند فتح را نصیب او فرمود.
[ [ صفحه 68
صفحه 49 از 222
دیوان حسان
اشاره
جز آنچه از اشعار حسان نقل شد، مدایح بسیاري در باره امیر مومنان علی دارد که منتخبی از آن، به زودي ذکرش بیاید. در این
هنگام است که دستهاي امین شناخته می شود، دستهاي خیانتکاري که به سوي دیوان حسان دراز گشت و دیوان او را چون
دیوانهاي دیگر که شامل مدایح و فضائلی در باره ائمه (ع) بود، مورد تحریف قرار داد، و حتی خاطرات پسندیده اصحاب ایشان را
حذف نمود.
این قصیده میمیه فرزدق است با همه شهرتش که در وصف حضرت زین العابدین (ع) سروده شده، از قلم انداخته اند، با اینکه ناشر
دیوان در مقدمه کتاب به این قصیده اشاره میکند و کتب دیگر و تراجم، جمله این قصیده را از فرزدق میدانند.
و چون دیوان کمیت که اشعاري از آن کم و مقداري بر آن اضافه نموده اند و دیوان ابی فراس هم چون دیوان کشاجم، قسمت
مهمی از مراثی سید الشهدا حسین (ع) از آنها حذف شده است و کتاب (المعارف) ابن قتیبه را، دستهاي تحریف آنچه دلش
خواسته بر آن افزوده و آنچه ملایم مسلکشان نبوده از آن کاسته اند و کتبی که بعد از آن ناقل مطالب کتاب (المعارف) بودند،
خود گواه این تحریف و خیانتند که ما مقداري از آن را قبلا ذکر نموده و بعضی دیگر را هم خواهیم گفت و از این نوع تحریف در
کتب بسیاري رخ داده که ما، به جهت اینکه وضع کتاب را به هم نزنیم، از ذکر آنها خودداري نموده ایم و تفصیل آن در جاي خود
بیاید، حال برمیگردیم به دیوان حسان و نقل تکه هاي جدا شده از آن، که مصادر مورد اعتماد ثبت نموده اند مانند قصیده یائیه او
که در پیش ذکر شد.
از جمله: تاریخ یعقوبی ج 1 ص 107 و شرح ابن ابی الحدید ج 2 ص 14 و جز این دو کتاب نقل کنند که: ابوبکر هنگامیکه خلیفه
شد بر منبر رفت و یک پله پاینتر از جایگاه رسول خدا (ص) نشست و پس از حمد و ثناي خداوند گفت:
[ [ صفحه 69
همانا من عهده دار امور شما شده ام و حال آنکه بهتر از شما نیستم، اگر به راه راست رفتم پیرویم کنید، و اگر دچار لغزشو
انحراف شدم مرا به راه راست وا دارید. من نمی گویم که بر شما فضیلتی دارم، برتري من از جهت مسئولیتی است که به عهده
دارم، و بعد ازین گفتار از انصار به نیکی یاد کرد و گفت:
ما و شما اي گروه انصار مصداق این شعریم:
جزي الله عنا جعفرا حین ازلفت
بنا نعلنا فی الواطئین فولت
ابوا ان یملونا و لو ان امنا
تلاقی الذي یلقون منا لملت
صفحه 50 از 222
خداوند جعفر را از سوي ما پاداش نیکی عنایت کند در آنهنگام که پاي ما لغزید و در بین راه روندگان کفش از پاي ما بدر رفت
از سرزنش ما خودداري کردند و اگر ما در ما آنچه را که آنان از ما دیدند مشاهده می کرد از ما رنجیده خاطر می شد.
در نتیجه این بیان، انصار از ابوبکر دوري گزیدند و قریش هم از دست آنان خشمناك شدند، به هم گرد آمدند و سخنرانانشان
سخن راندند، عمرو بن عاص بر ایشان وارد شد. بدو گفتند برخیز و انصار را نکوهش کن، برخاست و دهان به نکوهش انصار
گشود. فضل بن عباس هم به پا خواست و سخنان آنان را رد نمود و نزد علی (ع) رفت و حضرت را از قضیه مطلع نمود و شعري که
انشا کرده بود، بازگو کرد.
علی (ع) خشمناك از منزل بیرون آمد و به مسجد رفت و از انصار به نیکی یاد فرمود وگفتار عمرو بن عاص را رد نمود، انصار از
این جریان خوشحال شدند و گفتند: با سخنیکه علی (ع) در باره ما فرمود از هیچ سخنی باك نداریم و جمله به نزد حسان بن
ثابترفتند و از او خواستند که جواب فصل را بگوید. حسان گفت اگر به غیر قافیه هاي او شعري بسرایم او مرا رسوا میکند، انصار
گفتند: فقط
[ [ صفحه 70
از علی یاد کن سپس چنین سرود:
خدا علی را جزاي خیر دهد، چه پاداش در کف اوست و چه کسی چون او می تواند باشد؟
(اي علی) به جهت فضائلی که دارا هستی بر همه قریش پیشی گرفتی، سینه دار فراخ وقلبت امتحان شده است
بزرگان قریش آرزوي مقام تو را دارند ولی از نداري، تا دارندگی راهی بس دراز است.
نسبت تو به اسلام در هر زمینه، بسیار محکم و به هم پیوسته است.
و هنگامیکه عمرو، به سبب خصلت نکوهیده خود، پرهیزکاري را تحدید و کینه ها را زنده نمود -
تو به خاطر ما در خشم شدي.
تو تنها یادگار لوي بن غالبی و مایه امید ما که داراي صفات نیکوي اوئی و خصلتهائیکه هنوز به وجود نیامده.
تو در بین ما نگهبان رسول خدا بودي و به عهدي که به تو سپرده بود وفا کردي و کیست اولی به این عهد از تو؟ کیست؟
آیا تو برادر رسول خدا (ص) در طریق هدایت نبودي؟
ووصی او، و به کتاب و سنت از همه داناتر؟ پس حق تو، پیوسته در " نجد " و سپس " در یمن " بر ما به هم آمیخته و بزرگ است.
جمله " فصدرك مشروح " که در قصیده آمده، اشاره به آیه اي از قرآن است: افمن شرح الله صدره للاسلام.
(کسی که خداوند سینه اش را براي اسلام فراخ نموده است).
[ [ صفحه 71
این آیه در باره علی و حمزه نازل شده است و حافظ محب الدین طبري در ج 2 ص 207 (ریاض)، از حافظ واحدي و حافظ ابو
الفرج این روایت را نقل کند و همچنین در ص 88 (ذخایر العقبی).
و جمله " و قلبک ممتحن " اشاره به حدیث نبوي دارد که در باره امیر مومنان وارد شده که:
صفحه 51 از 222
انه امتحنالله قلبه بالایمان:
خداوند قلب او (علی) را به ایمان امتحان فرمود
این روایت راجمعی از حفاظ و علما نقل نموده اند از جمله: نسائی در ص 11 (خصایص) و ترمذي در ج 2 ص 298 (صحیح) خود
و خطیب بغدادي در ج 1 ص 133 (تاریخ) خود.
(زیادتی چاپ دوم) وبیهقی در ج 1 ص 29 کتاب (المحاسن و المساوي) و محب الدین طبري در ج 2 ص 191 (الریاض) و در ص
76 (ذخائر العقبی) وي گوید که: این روایت را ترمذي نقل و از حیث سند تصحیح نموده.
و گنجی در ص 34 (الکفایه) خود روایت کرده و گوید:
این حدیثی خوب و عالی و صحیح است، و حمویی در باب 33 (فراید) خود، و سیوطی در (جمع الجوامع) بطریقهاي متعدد نقل
کند چنانکه در ج 6 ص 393 و 396 (کنزالعمال) نقل شده و بدخشی در ص 11 (نزل الابرار) و جز ایشان روایت را نقل کرده اند.
و جمله:
"الست اخاه فی الهدي و وصیه. "
اشاره به حدیث برادري علی (ع) با پیامبر (ص) و حدیث وصایت حضرت است و این دو حدیث به حدي مشهور و متواتر است که
اهل تحقیق، در اغلب مسانید حفاظ
[ [ صفحه 72
و بزرگان می توانند بیایند.
و جمله ": و اعلم فهر بالکتاب و بالسنن. "
اشاره به روایاتی است که در باره علم علی (ع) به کتاب و سنت وارد شده است.
حفاظ از پیامبر خدا (ص) در حدیثی که خطاب به فاطمه است نقل کنند که:
زوجتک خیر اهلی اعلمهم علما و افضلهم حلما و اولهم اسلاما.
(من تو را بهترین وابستگان خود به همسري دادم او، اعلم ایشان است و د رحلم و بردباري بر آنها برتري دارد و در اسلام بر همه
پیشی گرفته است).
و در حدیث دیگر میفرماید:
اعلم امتی من بعدي علی بن ابی طالب.
(عالمترین امت من علی (ع) است) و در حدیث سوم آمده که:
اعلم الناس بالله و بالناس.
(علی از همه مردم به خدا و مردم داناتر است).
و در حدیثی دیگر فرمود: اي علی تو را هفت خصلت است، یک به یک شمرد و از جمله فرمود:
و اعلمهم بالقضیه.
(تو داناترین مردم به قضا و داوري هستی).
محب الدین طبري حدیث را در ج 2 ص 193 (ریا) و در ص 78 (ذخایر العقبی) نقل کند و ابن عبدالبر ج 3 ص 40 .(استیعاب) که
در حاشیه کتاب (اصابه) چاپ شده از عائشه روایت کند که: علی داناترین مردم به سنت پیامبر است. و گنجی در ص 190 (کفایه)
صفحه 52 از 222
از ابی امامه، از پیغمبر (ص) آورده که:
اعلم امتی بالسنه و القضا بعدي علی بن ابی طالب.
(علی دانشمندترین امت من است به سنت و حدیث من و داناترین ایشان در
[ [ صفحه 73
قضا و داوري است بعد از من).
خوارزمی در ص 49 (مناقب) خود، و شیخ الاسلام حمویی در (فراید) باب 18 از سلمان، از پیامبر خدا (ص) روایت نموده اند که:
اعلم امتی من بعدي علی بن ابیطالب.
(داناترین مردم بعد از من علی (ع) است).
حفاظ و راویان معتبر حدیث از علی (ع) نقل کنند که فرمود: به خدا قسم آیه اي نازل نشد مگر اینکه دانستم در چه امري نازل
شده، و براي چه کسی نازل گشته همانا خداوند به من دلی دانا، و زبانی گویا عطا فرموده است.
و باز از رسول اکرم (ص) روایت شده که: حکمت ده جز است، نه جز آن به علی (ع) داده شده و یک جز دیگر بین بقیه مردم
تقسیم شده است.
سید احمد زینی دحلان در ج 2 ص 337 (الفتوحات الاسلامیه) خود گوید:
خداوند به علی(ع) علم زیادي عنایت فرموده و (نیروي) کشف سرشاري:
ابوالطفیل گوید: علی (ع) را در حال خطبه خواندن دیدم که می گفت:
آنچه می خواهید از قرآن از من سوال کنید به خدا قسم آیه اي در قرآن نیست مگر اینکه میدانم در شب نازل شده یا در روز، در
7. شتر، از تفسیر فاتحه الکتاب فراهم می آورم. بیابان بوده یا در کوه، اگر بخواهم، 0
ابن عباس گوید که: سرچشمه علم رسول خدا (ص) از علم خداست و علم علی (رضی الله عنه) از علم پیامبر خدا (ص) است و من
علم خود را از علم علی (رض) گرفته ام و علم من و اصحاب پیغمبر خدا (ص) در مقابل علم علی (رض) به مانند
[ [ صفحه 74
قطره اي است از هفت دریا. و گفته شده که:
عبدالله بن عباس بقدري در فراق علی گریه کرد که چشمانش کور شد.
و باز ابن عباس نقل کند که: به علی نه دهم علم داده شده، به خدا قسم که در یک دهم دیگر هم با مردم شریک است.
معاویه مشکلات علمی خودرا به علی می نوشت و جواب می خواست و پس از آنکه علی (ع) درگذشت، معاویه گفت:
بامرگ علی (ع) علم و دانش از کف رفت.
عمر بن الخطاب پیوسته به خدا پناه می برد از اینکه مشکله اي پیش آید و علی براي حلش حاضر نباشد. از عطا سوال شد که: در
اصحابپیامبر خدا (ص) کسی داناتر از علی بود؟ گفت: نه. به خدا کسی را داناتر از او سراغ ندارم.
عبدالله بن مسعود روایت کند که، قرآن به هفت حرف نازل شده و هر یک از حروف را ظاهري است و باطنی، و علی (ع) علم ظاهر
و باطن قرآن را داراست.
صفحه 53 از 222
و ما نظیر این احادیثی که در باره علم علی نقل شد در کتب حدیث زیاد می بینیم که اگر آنها را جمع کنند کتاب ضخیمی را
تشکیل می دهد.
شعري دیگر از حسان درباره علی و شرح آن
ابوالمظفر سبط ابن جوزي حنفی، در (تذکره) خود ص 115 ، و گنجی شافعی در ص 55 (کفایه) وابن طلحه شافعی در ص 20
(مطالب السوول)، اشعار ذیل را به حسان نسبت می دهند و ابن طلحه، ضمن نقل اشعار گوید: این اشعار از قول حسان منتشر و
گوش و زبان به زبان بازگو شده و اما اشعار عبارتند از:
خداوند در باره علی و ولید قرآننازل نمود -
علی را مومن و ولید را فاسق خواند.
[ [ صفحه 75
هرگز مومنی که خداشناس است با فاسق خائن برابر نیست.
علی با عزت و کرامت در پیشگاه خداوند حاضر میشود و ولید با هلاکت و خواري.
به زودي ولید در جهنم به جزاي اعمال خود می رسد در حالیکه علی (ع) بدون شک داخل بهشت می شود.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ج 2 ص 103 اشعار حسان را نقل کرده و بعد از شعر سوم این ابیات را اضافه دارد:
به زودي ولید و علی (ع) به حساب خوانده می شوند.
علی به سبب خصلتهاي نیکو و ایمانش به بهشت می رود
در حالیکه جزاي ولید جز خواري و جهنم نیست.
در پیشنیان ابان کسانی بودند که در شهرهاي ما شلوار کوتاه می پوشیدند
و احمد زکی در (جمهره الخطب) ج 2 ص 23 این اشعار حسان را از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید نقل کرده است.
در این ابیات اشاره به آیه اي از قرآن شده که:
افمن کان مومنا کمن کان فاسقا لا یستوون 0
(آیا کسی که مومن است مانند کسی است که فاسق می باشد نه، مساوي نیستند)،این آیه در باره مشاجره اي که بین علی و ولید بن
عقبه بن ابی معیط واقع شد نازل شده است.
طبري در ج 21 ص 62 تفسیر خود به سندش از عطا بن یسار گوید: بین علی و ولید صحبتی شد ولید گفت: من از تو زبان آورتر، و
نیزه ام تیزتر و در عقب نشاندن صف دشمن تواناترم.
علی (ع) فرمود: ساکت شو، که فاسقی بیش نیستی و به سبب این مشاجره
[ [ صفحه 76
آیه فوق نازل شد.
و در ج 4 ص 185 (اغانی) و ج 3 ص 470 (تفسیر خازن)،آمده که: بین علی و ولید منازعه اي واقع شد ولید به علی (ع) گفت:
صفحه 54 از 222
ساکت باش که توکودکی بیش نیستی و من پیري سالخورده ام، بخدا قسم که نیزه ام از نیزه ات تیزتر واز تو زبان آورتر دلیرترم و
در صف نبرد پر دل تر هستم. علی فرمود ساکت شو، که فاسقی بین نیستی.
و خداوند آیه فوق را بدین مناسبت نازل فرمود.
(زیادتی چاپ دوم)
واحدي به اسناد خود از طریق ابن عباس در ص 263 کتاب (اسباب النمول) این روایت رابه سندهاي صحیح نقل نموده و محب
الدین طبري در ج 2 ص 206 (الریاض)، از ابن عباس و قتاده از طریق حافظ سلفی و حافظ واحدي و در ص 88 (ذخائر العقبی)
روایت را نقل کند و خوارزمی در ص 188 (مناقب) خود و گنجی در ص 55 (:فایه) و نیشابوري در تفسیرخود ذکر نموده اند و ابن
کثیر در ج 3 ص 462 تفسیر خود گوید که: عطا بن یسار وسديو جز این دو گویند که: آیه فوق در باره علی ابن ابی طالب و عقبه
نازل شده است.
و جمال الدین زرندي در (نظم درر السمطین) حدیث را نقل کرده است.
و ابن ابی الحدید در ج 1 ص 394 و ج 2 ص 103 (شرح نهج البلاغه) روایت را نقل و از استاد خود حکایت کند که:
نزول این آیه در شان علی (ع) پیش همه معلوم و قطعی است و خبرش هم مشهور و همگی در نقل آن اتفاق دارند.
سیوطی در ج 4 ص 178 (درالمنثور) با بررسی طریق روایت کرده و گفته که: ابوالفرج در (اغانی)، و واحدي، ابن عدي، ابن
مردویه، خطیببغدادي، ابن عساکر، این روایت را از طرق
[ [ صفحه 77
زیادي از ابن عباس روایت نموده اندو ابن اسحاق و ابن جریر از عطا بن یسار با بررسی طریق روایت نموده است و این ابیحاتم از
سدي (رض) مانند آنرا با بررسی طریق روایت کرده و باز از ابن ابی حاتم ازعبدالرحمن ابن ابی لیلی (رض) روایت را نقل و ابن
مردویه، خطیب، ابن عساکر از ابنعباس نقل کرده اند.
(زیادتی چاپ دوم) حلبی در ج 2 ص 85 کتاب سیره خود روایت فوق را ذکر نموده است.
و شعري دیگر
ابوالمظفر سبط ابن جوزي حنفی اشعار زیر را در ص 10 تذکره خود نقل کرده است:
کیستآنکه در حال رکوع انگشتر خود را به فقیر بخشید و پنهان داشت؟
و چه کسی شب در بستر محمد (ص) خوابید تا محمد شبانه آهنگ غار کند؟
و چه کسی در نه آیه قرآن مومنخطاب شده است
در بیت اول اشاره به داستان مشهور می کند، آنجا که حضرت علی (ع) درحال رکوع انگشتر خود را به فقیر بخشید و در باره اش
این آیه نازل شد:
انما ولیکمالله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم راکعون
و شرح این آیه بیاید.
و شعر دوم اشاره به حدیثی است که امت اسلامی به نقل آن اتفاقدارند که: علی برد سبز رنگ پیامبر خدا (ص) را پوشید و در
بستر حضرت خوابید تا اواز دست
صفحه 55 از 222
[ [ صفحه 78
مشرکین فرار کند و خود را فداي پیغمبر نمود و بدین مناسبت این آیه نازل شد:
و من الناس من یشري نفسه ابتغا مرضاه الله
و به طوریکه در شرح نهج البلاغه ج 3 ص 270 مذکور است، ابو جعفر اسکافی گفته: داستان در بستر رسول اکرم (ص) خوابیدن
حضرت علی به تواتر ثابت شده و جز دیوانه یا بی دین آنرا انکار نمی کند و همه مفسرین روایت نموده اند که آیه " و من الناس
من یشري " تا آخر آیه در شب خوابیدن حضرت علی (ع) جاي حضرت رسول (ص) و در باره علی (ع) نازل شده است.
ثعلبی در تفسیرش روایت کند که: چون پیامبر خدا (ص) اراده هجرت به سوي مدینهرا فرمود، علی (ع) را در مکه به جاي خود
گذارد تا دیون پیامبر و ودایعی که خدمت حضرت گذارده بودند رد کند، و در شب خروج به سوي غار، در حالیکه مشرکین
اطراف خانه را گرفته و قصد کشتن حضرت را داشتند، به علی امر فرمود که در بستر او بخوابد، امر کرد: برد سبز حضرمی مرا به
خود پیچ و در بستر من بخواب یقین بدان کهاز ناحیه مشرکین بتو آسیبی نخواهد رسید انشاالله.
علی (ع) به دستور حضرت عمل کردو در نتیجه خداوند به جبرئیل و میکائیل وحی فرستاد که: من بین شما دو، برادري افکندم و
عمر یکی از شما دو نفر، طولانی تر از دیگري است اینک کدامیک از شما برادر خود را بر خود مقدم میدارد؟ هر دو طول زندگی
را اختیار نمودند، سپس خداوندوحی فرستاد که:
چرا شما مثل علی (ع) نبودید، من بین او و محمد (ص) عقد برادري بستم، در جاي پیغمبر خوابید و جان خود را براي فدا نمودن
آماده ساخت و او را بر خود مقدم داشت، فرود آئید و او را از دست دشمنان حفظ کنید.
هر دو فرود مدند، جبرئیل نزد سر حضرت علی (ع) و میکائیل نزد پاي او
[ [ صفحه 79
نشستند جبرئیل بانگ زد:
بخ بخ من مثلک یا علی یباهی الله تبارك و تعالی بک الملائکه.
(مبارك باد مبارك باد کیست مانند تو اي علی که خداوند به وجود تو بر ملائکه مباهات میفرماید).
و در حالیکه پیامبر خدا، روانه مدینه بود، خداوند این آیه را در شان علی (ع) نازل فرمود:
"و من الناس من یشري نفسه ابتغا مرضاه الله. "
ابن عباس گوید که این آیهدر حال فرار کردن پیامبر (ص) با ابی بکر از دست مشرکین به سوي غار و خوابیدن حضرت علی در
جاي او نازل شد.
این حدیث ثعلبی را با همه طول و تفصیلش، غزالی در ج 3 ص 238 (احیا العلوم) نقل کرده است. و گنجی در (کفایه) ص 114 و
صفوري در ج 2 ص 209 (نزهه المجالس) از حافظ نسفی روایت نموده، و ابن صباغ مالکی در ص 33 (فصول) خود و سبط ابن
جوزي حنفی در ص 12 (تذکره) خود و شبلنجی در ص 86 (نور الابصار) این حدیث را روایت نموده اند.
در سه مصدر اخیر چنین آمده که:
ابن عباس گوید: امیر مومنان (ع) شعري که در آنشب سروده بود براي من بازگو فرمود که:
صفحه 56 از 222
و قیت بنفسیخیر من وطی الحصا
و اکرم خلق طاف بالبیت و الحج
روبت اراعی منهم ما یسوونی
و قد صبرت نفسی علی القتل و الاسر
و بات رسول الله فی الغار آمنا
و ما زال فی حفظ الاله و فی الستر
جان خود را براي بهترین شخصی که بر روي زمین پدید آمده، سپر قرار دادم. او گرامی ترین انسانی بود که طواف خانه و حجر
نمود.
[ [ صفحه 80
در تمامی شب منتظر بودم که از مشرکین به من آسیبی برسد.
و خود را براي کشته شدن و اسیري آماده ساخته بودم.
رسول خدا در آن شب با ایمنی در غار بسر برد و خداوند اورا از دیده ها مخفی داشت و حفظ فرمود.
99 (تاریخ - طبري) و ج 1 - داستان لیله المبیت (شب خوابیدن) در این کتابها آمده است: ج 1 ص 348 (مسند) احمد، ج 2 ص 100
ص 312 (طبقات) ابن سعد، ج 2 ص 29 (تاریخ یعقوبی)، ج 2 ص 291 (سیره) ابن هشام، ج 2 ص 90 (العقد الفرید) ج 13 ص
191 (تاریخ خطیب بغدادي، ج 2 ص 42 تاریخ ابن اثیر ج 1 ص 126 تاریخ ابی الفدا، ص 75 (مناقب) خوارزمی، ص 39 (الامتاع)
مقریزي، ج 7 ص 338 (تاریخ) ابن کثیر، ج 2 ص 29 (السیره الحلبیه.
از ابن عباس حدیث صحیحی نقل شده و عده زیادي از حفاظ و راویان موثق حدیث، آنرا نقل نموده اند که اشاره به این واقعه دارد
به ص 95 جلد اول ترجمه الغدیر مراجعه شود.
و همین واقعه به روایتی از امام حسن مجتبی (ع) نقل شده که:
در شب هجرت، امیر المومنین (ع) جان خود را فداي رسول خدا نمود و شر مشرکین را از سر حضرت برطرف نمود و خداوند هم
این آیه را در شان او نازل فرمود ": و من الناس من یشري نفسه ابتغا مرضات الله."
شعر سوم اشاره به نه آیه فرموده که در باره امیر المومنین (ع) نازل گردیده است،در آین آیات مراد از مومن حضرت علی (ع) است
ولی ما به ده آیه واقف شدیم
[ [ صفحه 81
و نمی دانیم چرا حسان به نه آیه تخصیص داده است.
صفحه 57 از 222
(زیادتی چاپ دوم): و معاویه بن صعصعه در قصیده اي که نصر بن مزاحم در ص 31 کتاب (صفین) از وي نقل می کند، چنین
گوید:
و من نزلت فیه ثلاثون آیه
تسمیه فیها مومنا مخلصا فردا
سوي موجبات جشن فیه و غیرها
بها اوجب الله الولایه و الدا
ترجمه:
کسی که در سی آیه قرآن مومن مخلص نامیده شده
به اضافه فضایل دیگرش، که خداوند بسبب آنهمه، ولایت و دوستی او را واجب فرمود.
اما آیاتیکه در باره حضرت نازل شده عبارت است از:
- افمن کان مومنا کمن کان فاسقا لا یستوون.
. سوره سجده: 18
که در ص 75 این جلد احادیثی که دلالت داشت بر اینکه این آیه در باره علی است گذشت.
-2 هو الذي ایدك بنصره و بالمومنین
. سوره انفال: 62
حافظ ابن عساکر در تاریخش به سند صحیح گوید که: خبر داد ما را ابوالحسن علی بن مسلم شافعی از ابو القاسم بن العلا و ابوبکر
محمد بن عمر بن سلیمان رینی نصیبی، از ابوبکر احمد بن یوسف بن خلاد، از ابو عبدالله حسینبن اسماعیل مهري، از عباس بن
مکار، از خالد بن ابی عمر اسدي، از کلبی، از صالح، از ابی هریره که گفت: بر عرش نوشته شده:
[ [ صفحه 82
لا اله الا الله وحدي لا شریک لی ومحمد عبدي و رسولی ایدته بعلی و ذلک قوله عز و جل فی کتابه الکریم: هو الذي ایدكبنصره
و بالمومنین علی وحده.
کسی جز من شایسته پرستش نیست خداي یکتائی که بی شریکم، بنده ام محمد را پیامبر خود قرار دادم و به وسیله علی او را تایید
کردم و دلیل آن سخن خدا است چنانکه گوید: او کسی است که تو را با یاري خود و مومنین تایید فرمود، و مراد از مومنین علی
بتنهائی است).
این حدیث را گنجی شافعیدر (کفایه) ص 110 به اسناد خود روایت کرده و سپس تصریح می نماید که: این حدیث راابن جریر در
تفسیرش و ابن عساکر در تاریخ خود در شرح حال علی (ع) ذکر نموده و حافظ جلال الدین سیوطی در ج 3 ص 199 (الدرر
المنثور) از ابن عساکر نقل کرده و قندوزي در ص 94 (ینابیع الموده) از حافظ ابن نعیم به اسنادش از ابو هریره و همچنین از طریق
ابی صالح از ابن عباس روایت نموده است.
صفحه 58 از 222
ابتداي حدیث را جمعی از حفاظ که مورد اطمینانند نقل کرده اند از جمله: خطیب بغدادي در ج 1 ص 173 تاریخش به اسناد خود
از انس بن مالک روایت کرده و گوید: رسول خدا (ص) فرمود: پس از آنکهبه معراج برده شدم دیدم بر عرش نوشته شده:
لا اله الا محمد رسول الله ایدته بعلینصرته بعلی.
(ترجمه این حدیث گذشت)
و محب الدین طبري در ج 2 ص 172 (الریاض) از ابی الحمرا از طریق ملا در سیره اش و در ص 69 (ذخایر العقبی)، و خوارزمی در
ص 254 (مناقب) خود و حمویی در باب 46 (فراید) خود از دو طریق به یک لفظ چنین روایت
[ [ صفحه 83
کرده اند که حضرت رسول (ص) فرمود: چون در عوالم بالا سیر داده شدم دیدم بر عرش نوشته شده:
لا اله الا الله محمد رسول الله صفوتی من خلقی ایدته بعلی نصرته به.
و به اسناد دیگر از ابی الحمرا، خدمتکار پیامبر صلی الله علیه و آله به این لفظ نقل کرده که: شبی که سیر داده شدم، در طرف
راست عرش دیدم نوشته است:
انا الله وحدي لا اله غیر یغرست جنه عدن بیدي لمحمد صفوتی، ایدته بعلی.
و به همین لفظ حافظ سیوطی چنانکه در ج 6 ص 158 (کنز العمال) نقل کرده از چند طریق از ابی الحمرا روایت نموده و از طریق
دیگر از جابر از پیامبر روایت نموده که:
مکتوب فی باب الجنه قبل ان یخلق الله السموات و الارض بالفی سنه ": لا اله الا الله محمد رسول الله ایدته بعلی.
(این تکه زیادي چاپ دوم است): حافظ هیثمی در ج 9 ص 121 (المجمع) از طریق طبرانی، از ابی الحمرا و سیوطی در ج 1 ص 7
(الخصایص الکبري) از طریق انس از ابن عدي و ابن عساکر این حدیث را نقل نموده اند.
سید همدانی در دوستی هشتم از کتاب (موده القربی) از حضرت علی نقل کند که فرماید: رسول خدا (ص) (خطاب به حضرت
امیر) فرمود: اسم ترا در چهار جا مقرون به اسم خودم دیدم: هنگامی که آهنگ معراج داشتم و به بیت المقدس رسیدم دیدم بر
صخره نوشته شده است:
[ [ صفحه 84
لااله الا الله محمد رسول الله ایدته بعلی وزیره.
و چون به سدره المنتهی ریدم بر آن نوشته بود:
انی انا الله لا اله الا انا و حدي محمد صفوتی من خلقی ایدته بعلیوزیره و نصرته به.
چون به عرش پروردگار عالمیان رسیدم بر پایه هاي عرش نوشته شدهبود: انی انا الهل لا اله الا انا محمد حبیبی من خلقی، ایدته
بعلی وزیره و نصرتهبه.
و چون به بهشت رسیدم بر در آن نوشته بودند:
لا اله الا انا، و محمد حبیبی من خلقی ایدته بعلی وزیره و نصرته به.
-3 یا ایها النبی حسبک الله و من اتبعک منالمومنین
صفحه 59 از 222
سوره انفال: 64
(اي پیغمبر خداوند، و مومنینی که از تو پیروي می کنند تو را کافیست).
حافظ ابو نعیم در (فضائل الصحابه) به اسنادش به سند صحیح آورده که: این آیه در وصف علی (ع) نازل گشته و مراد از مومنین
در آیه علی (ع) است
-4 من المومنین رجال صدقوا ما عاهدو الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر وما بدلوا تبدیلا.
احزاب:. 23
(از گروه مومنان، مردانی هستند که به عهد خود با خدا وفا می کنند پس بعضی از ایشان را مرگ در کام خود فرو برده و عده اي
دیگر هم به انتظار مرگ نشسته اند و هیچگونه تبدیل و تغییري در این مرام نداده اند).
خطیبخوارزمی در کتاب " المناقب " ص 188 و صدر الحفاظ گنجی در " الکفایه " ص 122 از ابن جریر و عده اي دیگر از
مفسران نقل کرده است که این جمله از آیه مبارکه فمنهممن قضی نحبه در باره حمزه و یاران او نازل شده آنان با خداوند پیمان
بسته بودند که از میدان نبرد پشت نکرده و از دشمن روي نگردانند در نتیجه در
[ [ صفحه 85
روبروي دشمن ایستاده و تا آخرین قطره خود خود جنگیدند تا کشته شدند.
جمله دیگر آیه " و منهم من ینتظر " در باره علی بن ابیطالب است که در مسیر جهاد خود حرکت کرد و از مسیر منحرف نشد و
تغییر جهت نداد و قدم جاي قدم گذشتگان خود نهاد.
ابن حجر در ص 80 ، الصواعق گوید: هنگامی که علی بن ابیطالب در مسجد کوفه بر روي منبر داشت سخن می گفت شخصی از او
در باره این آیه سئوال کرد " من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه " حضرت فرمود خداوندا بخشش تو را خواهانم، این آیه
در باره من و عمویم حمزه و پسر عمویم عبیده بن حرث بن عبدالمطلب نازل شده است، اما عبیده درجنگ بدر شهید شد و حمزه
در روز احد دست از جان شست و در راه خدا شهید گردید، و اما من، در انتظار بدبخت ترین افراد امت هستم که این محاسنم را از
خون سرم رنگیننماید، این پیمانی است که دوست من ابوالقاسم محمد بن عبدالله (ص) با من بسته است و برایم پیش بینی نموده.
-5 انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمونالصلوه و یوتون الزکوه و هم راکعون.
(ترجمه - همانا ولی شما خداوند است و فرستاده او و کسانی که ایمان آورده و نماز را به پا داشته و زکوه خویش را در حال رکوع
می پردازند.(
ابو اسحق ثعلبی در تفسیرش باسنادش از ابی ذر غفاري روایت نموده است که گوید: روزي نماز ظهر را با پیامبر اکرم خواندم،
سائلی از مردم درخواست حاجتی کرد و کسی او را پاسخی نداد و بوي توجهی ننمود، سائل دستهاي خود را بسوي آسمان بلند
کرده و گفت: خداوندا شاهد باش من در مسجد پیغمبر تو محمد از مردم چیزي خواستم و کسی بمن توجهی نکرد در این هنگام
علی (رضی الله عنه) نماز میخواند و در حال رکوع بود با آخرین انگشت دست راست خویش که انگشتري گرانبها در آن بود
بسوي سائل اشاره فرمود و او هم به نزدیک علی آمد و انگشتر را از انگشت اوبیرون
[ [ صفحه 86
صفحه 60 از 222
آورد و رسول اکرم شاهد این منظره بود.
در این هنگام پیامبر اکرم چشم خود را بسوي آسمان گشود و عرض کرد: خداوندا برادرم موسی از تو درخواست کرد و گفت:
رب اشرح لی صدري، و یسرلی امري، و احلل عقده من لسانی، یفقهوا قولی، و اجعل لیوزیرا من اهلی هارون اخی، اشدد به ازري
و اشرکه فی امري.
(آیات 25 تا 32 از سورهطه)
ترجمه: پروردگارا سینه ام را گشاده فرما، کار مرا برایم آسان گردان، گره از زبانم بگشاي تا سخنم را بفهمند، و براي من برادرم
هارون را که از خاندان من است وزیرم گردان. پشت مرا با او محکم ساز و او را در کار من شریک گردان.
خدایا تو درجواب موسی حاجتش را برآورده و به او فرمودي:
سنشد عضدك باخیک و نجعل لکما سلطانافلا یصلون الیکما.
(بزودي بازویت را بسبب برادرت محکم می سازیم و قرار می دهیم براي شما دو نفر برتري و تسلط را، در نتیجه دست رسی بشما
پیدا نخواهند کرد).
اللهم و انی محمد نبیک و صفیک اللهم و اشرح لی صدري و یسرلی امري و اجعل لی وزیرا من اهلی علیا اشدد به ظهري.
(خداوندا و همانا من محمد پیامبر و برگزیده توهستم پروردگارا سینه مرا نیز گشاده فرما و کارم را آسانی بخش و پشتیبانی از افراد
خانواده من براي من انتخاب فرما، علی را براي این کار قرار بده و بسبب او پشت مرا محکم ساز.
ابوذر رضی الله عنه گوید هنوز دعاي آنحضرت پایان نیافته بود که جبرئیل از جانب پروردگار نازل شد و عرض کرد: اي محمد،
بخوان این آیه را:
انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا... تا آخر آیه
این روایت و این شان نزول را درباره امیر المومنین علی (ع) عده بسیاري
[ [ صفحه 87
از پیشوایان تفسیر و حدیث در نوشته هاي خود با دقت و مواظبت در اسنادش ذکر کرده اند از آنجمله عبارتند از: 1
- طبري در تفسیر ج 2 ص 165 از طریق ابن عباس، وعتبه بن ابی حکیم، و مجاهد.
-2 واحدي در اسباب النزول ص 147 از دو طریق و بدو سند.
-3 فخر رازي در تفسیر کبیر جلد سوم ص 431 از عطا از عبدالله بن سلام و ابن عباس و حدیثی که از ابوذر ذکر کردیم.
. -4 الخازن در تفسیرش ج 1 ص 496
-5 ابو البرکات در تفسیرش جلد یکم صفحه 496
-6 نیشابوري در تفسیرش جلد یکم صفحه 496
-7 ابن صباغ مالکی در " فصول المهمه " ص 123 حدیث ثعلبی را ذکر کرده است.
-8 ابنطلحه شافعی در " مالب السوول " ص 31 حدیث ابی ذر را آورده است.
-9 سبط ابن الجوزي در " التذکره " ص 9 از تفسیر ثعلبی از سدي و عتبه و غالب بن عبدالله روایت کرده است.
-10 الکنجی الشافعی در " الکفایه " ص 106 به اسنادش از انس و درص 122 از ابن عباس از طریق و سند حافظ العراقین و
خوارزمی و ابن عساکر از ابی نعیم و قاضی ابی المعالی.
صفحه 61 از 222
-12 خوارزمی در " مناقب " ص 188 بدو طریق و دو سند.
-13 حمویی در " فرائد " در باب چهاردهم از طریق و سند واحدي نقل کرده است و در بابسی و نهم از انس، و از ابن عباس
بسند و طریق دیگري، در باب چهلم از ابن عباس و عمار یاسر.
. -14 قاضی عضد ایجی در " المواقف " جلد سوم ص 276
-15 محب الدین طبريدر " الریاض " جلد دوم ص 227 از عبدالله بن سلام از طریق واحدي و ابی الفرج و فضایلی، و هم چنین
[ [ صفحه 88
در صفحه 206 همین کتابش و نیز در کتاب " الذخایر " ص 102 از طریق واقدي و ابن جوزي.
16 - ابن کثیر شامی در تفسیرش جلد دوم ص 71 در یک سند از امیر المومنین نقل کرده و در سند دیگر از ابن ابی حاتم از سلمه
بن کهیل، و ازابن جریر الطبري باسنادش از مجاهد و سدي، و از حافظ ابن مردویه باسنادش از سفیانثوري از ابن عباس و از طریق
کلبی از ابن عباس روایت کرده و آنگاه گوید:
اینها سلسله سندي است که هیچگونه اشکال و خدشه اي بر آنها وراد نمی شود، و از حافظ ابنمردویه چنین بود که با لفظ امیر
المومنین سند را ذکر کرده بود و عمار و ابی رافعرا نیز آورده بود.
17 - و نیز ابن کثیر در کتاب " البدایه و النهایه " جلد هفتم ص 357 از طبرانی باسنادش از امیر المومنین، و از طریق ابن عساکر از
سلمه بن کهیل.
18 - حافظ سیوطی در کتاب " جمع الجوامع " چنانکه در کتاب الکنزش آورده است ص 391 جلد ششم از طریق خطیب در کتاب
"المتفق " از ابن عباس و در ص 405 همان کتاب از طریق ابی الشیخ و ابن مردویه از امیر المومنین (ع).
. -19 ابن حجر در " الصواعق " ص 25
-20 شبلنجی در " نور الابصار ص 77 حدیث ابی ذر را که از قول ثعالبی نقل شده آورده است.
-21 آلوسی در " روح المعانی " جلد دوم ص. 329 این بود نمونه از گفتار مفسران بزرگ اسلامی البته افراد دیگري نیز این روایت
و این شان نزول را ذکر کرده اند.
[ [ صفحه 89
حسان بن ثابت آن شاعر معروف دستگاه رسول خدا این جریان را بهشعر در آورده و قصیده اي بسیار بلیغ در این مورد سروده است
و ما در آینده آن را خواهیم نگاشت.
-6 اجعلتم سقایه الحاج و عماره المسجد الحرام کمن امن بالله و الیوم الاخر و جاهد فی سبیل الله لا یستوون عند الله.
) (سوره توبه آیه 19
آیا قرار داده اید آب دادن به حاجیها و ساختمان مسجد الحرام را مانند کسی که بخدا و روز جزا ایمان آورده و در راه خدا کوشش
می کنند؟ نه این چنین نیست و این دو هرگز مساوي نیستند.
طبري در ص 59 جلد دهم تفسیرش باسنادش از انس روایت کرده که وي گوید عباس و شیبه (فرزند عثمان) متولی مسجد الحرام و
کعبه نشسته بودند و بر یکدیگر مباهات کرده و شخصیت خود را برخ یکدیگر می کشیدند، عباس به او می گفت: مناز تو برترم
صفحه 62 از 222
چون عموي پیامبر و وصی پدر آنحضرت و ساقی حاجیها هستم.
شیبه می گفت:من از تو مهم تر و بزرگوار ترم چون امین خدایم بر خانه اش و خزانه دار خانه خدا هستم، آیا آنچنان که خداوند مرا
امین خود قرار داده امین تو نیستم.
ایندو با یکدیگر از همین قبیل سخنان می گفتند و بر یکدیگر مفاخره می کردند تا اینکه علی بن ابیطالب به آندو رسید.
عباس به او گفت: شیبه بن من مباهات کرده و گمان می کنداز من برتر است. علی گفت: اي عمو تو باو چه گفتی؟
عباس پاسخ داد: باو گفتم: من عموي پیامبر و جانشین و وصی پدر آنحضرت و ساقی حاجیها هستم و از تو بالاترم.
علیبشیبه رو کرد و گفت که تو چه می گوئی؟
جواب دادکه من گفتم: بدین جهت از تو برترم کهامین خدا هستم بر خانه اش و خزانه دار خانه کعبه هستم آیا کسی که امین خدا
است امین تو نخواهد بود؟ انس
[ [ صفحه 90
گوید که علی در پاسخ آنان گفت: بگذارید منهم افتخار خویش را بازگو کنم.
گفتند: بسیار خوب است. شما هم بفرمائید.
فرمود: من ازشما بدین جهت برترم که نخستین کسی هستم از مردان این امت که بوعده هاي پیامبر ایمان آورده و با او هجرت
نمودم و در راه خدا جهاد کردم. (بعد از سخن علی) هر سهنفر روانه شدند و بحضور پیامبر مشرف گردیدند و هر کدام جهت
برتري خود را بازگو کردند، پیامبر چیزي به آنان نگفت و آنها هم رفتند، بعد از چند روزي جبرئیل نازل شده و در باره آن وحی
آورد، رسول خدا آن سه نفر را احضار کرد وقتی آنان بخدمت پیامبر آمدند، این آیه را بر آنان تلاوت فرمود:
اجعلتم سقایه الحاج و عماره المسجد الحرام کمن آمن بالله و الیوم الاخر...
تا آخر آیه.
داستان این مفاخره، و نزول این آیه را در شان آنان، عده زیادي از حفاظ و دانشمندان و مفسران در کتب خود آورده و با تحقیقات
دامنه داري که در باره راویان این حدیث و سلسله سند آن نموده اند آن را معتبر دانسته، برخی بطور اجمال ذکر کرده اند و عده اي
مفصلا آن را نقل کرده اند. از جمله:
-1 واحدي در " اسباب النزول " ص 182 از حسن وشعبی وقرظی نقل کرده است.
-2 قرطبی در تفسیرش جلد 8 ص 91 از سدي.
-3 خازن در تفسیرش جلددوم ص 221 گوید: شعبی و محمد بن کعب قرظی گویند: که این آیه در باره علی بن ابیطالب و عباس
بن عبدالمطلب و طلحه بن ابی شیبه نازل شد. اینان با یکدیگر مباهات کرده و هر یک سخنی می گفت. طلحه گفت: من صاحب
خانه و کلیددار کعبه هستم. عباس گفت: من حاجیها را آب می دهم
[ [ صفحه 91
و اداره کردن حجاج با من است.
علی گفت: من ندانم شما چه می گوئید، من قبل از اینکه دیگران نماز بخوانند شش ماه جلوتر روي بقبله آورده و نماز خواندم و
صفحه 63 از 222
من در جهادها و جنگها دوشادوش پیغمبر شمشیر زده ام. سپس این آیه نازل شد.
-5 ابوالبرکات نسفی در ص 221 جلد دوم تفسیرش.
-6 حموئی در " الفرائد " در باب چهل و یکم باسنادش از انس.
-7 ابن صباغ مالکی در " الفصول المهمه " ص 123 از طریق واحدي از حسن وعشبی وقرظی.
-8 جمال الدین محمد بنیوسف زرندي در نظم و شعر درر السمطین.
-9 گنجی در الکفایه ص 113 از طریق ابن جریر و ابن عساکر از انس بهمان عبارتی که در متن آن را ذکر کردیم.
-10 ابن کثیر شامی در تفسیرش جلد دوم ص 341 از حافظ عبدالرزاق باسنادش از شعبی، و از طریق ابنجریر از محمد بن کعب
قرظی، و از سدي و در این طریق و عبارت اینان این چنین آمده است: علی و عباس و شیبه با یکدیگر مباهات می کردند و بقیه
عبارتشان مثل عبارت فوق است. و نیز از طریق حافظ عبدالرزاق از حسن و محمد بن ثور از معمر از حسن نقلکرده است.
-11 حافظ سیوطی در درالمنثور جلد سوم ص 218 از طریق حافظ ابن مردویه از ابن عباس نقل کرده و از طریق حفاظ عبدالرزاق و
ابن ابی شیبه و ابن جریر و ابنمنذر و ابن ابی حاتم و ابی الشیخ از شعبی و از ابن مردویه از شعبی، و از عبدالرزاق از حسن، و از
طریق ابن ابی شیبه و ابی الشیخ و ابن مرودیه از
[ [ صفحه 92
عبیدالله بن عبیده، و از طریق فریانی از ابن سیرین و از ابن جریر از محمد بن کعبقرظی، و از طریق ابن جریر و ابی الشیخ از
ضحاك و از حافظ ابی نعیم و حافظ ابن عساکر باسنادش از انس بلفظ و عبارتی که ما در متن کتاب آوردیم روایت کرده است 0
12 - صفوري در " نزهه المجالس " جلد دوم ص 242 و در چاپ دیگري ص 209 از کتاب " شوادر الملح و موارد المنح " نقل
کرده است که:
عباس و حمزه رضی الله عنهما بر یکدیگر تفاخر می کردند حمزه می گفت: من از تو بهترم زیرا من کعبه را ساخته ام.
عباس گفت: من از تو بهتر هستم زیرا سقایت حاجیها و آب دادن به آنها بمن واگذار شده است.
پس بیکدیگر گفتند به ابطح (مسیل هاي ریگزار) می رویم و از اولین کسی کهبا او برخورد کردیم می پرسیم، براه افتادند و در بین
راه علی رضی الله عنه را دیدند جریان خود را باو گفتند و از او نظریه خواستند.
علی در پاسخ گفت من از هر دوي شما بهتر هستم زیرا من زودتر از شما به اسلام گرویده ام. پیغمبر از جریان خبردار شد و از این
موضوع دلتنگ شد (قدري ناراحت شد که چرا این مطلب بدو عمویش گفته شده و علی خود را از هر دو بهتر دانسته است).
آنگاه خداوند گفتار علی را تصدیق کرده و در فضیلت او این آیه را فرستاد: اجعلتم سقایه الحاج... الایه.
ما نمی توانیم تمام مدارك و مصادري را که در باره این مفاخره، و نزول این آیه، بر آنها اطلاع یافته و آنها را مطالعه کرده ایم در
اینجا بیاوریم و همینطور از آنجاکه منظور ما، خلاصه نویسی است، نمی توانیم همه مدارك و نوشته هائی را که در بقیهآیات قرآن
و احادیث پیامبر در فضیلت امیر المومنین علی (ع) وارده شده اینجا ذکر کنیم.
[ [ صفحه 93
ما گفتاري مفصل در این باره در کتاب دیگري بنام " العتره الطاهره فی الکتاب لعزیز " نگاشته ایم که در آنجا آیاتی که در شان
صفحه 64 از 222
خاندان پاك رسول خدا نازلشده بتفصیل شرح داده ایم.
داستان مفاخره و نزول آیه را در باره آنان چندین نفر از شعرا بزرگ، آنان که پیوسته در فکر حفظ و نگهداري احادیث رسول خدا
بوده اند برشته نظم در آورده و افرادي هم چون سید الشعرا الحمیري، الناشی، البشنوي، در این باره قصائدي سروده اند که بزودي
در شرح حال آنان اشعارشان را خواهیم دید.
-7 ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا.
) (سوره مریم آیه 96
ترجمه: آنان که ایمان آوردند وکرداري شایسته انجام دادند بزودي پروردگار بر ایشان دوستی و محبت قرار خواهد داد.
ابو اسحق ثعلبی باسنادش از برا بن عازب روایت کردهکه گوید: رسول خدا بعلی بن ابیطالب فرمود:
اي علی بگو اللهم اجعل لی عندك عهدا واجعل لی فی صدور المومنین موده.
خداوندا براي من در پیشگاه خودت عهدي قرار ده و در دلهاي مومنین دوستی و محبتی براي من جایگزین فرما.
بعد که علی مرتضی این دعا را خواند. این آیه نازل شد: ان الذین آمنوا... این روایت را نیز عده زیادي از دانشمندان اسلامی نقل
کرده اند از جمله:
-1 ابوالمظفر سبط ابن جوزي حنفی در " تذکره " ص 10 این روایت را نقل کرده و گوید روایت شده از ابن عباس که: این
دوستیرا خداوند براي علی در دلهاي مومنین قرار داده است 2.- در جلد نهم مجمع الزواید ص 125 از ابن عباس روایت کند که
وي گوید: در باره علی بن ابیطالب (ع) این آیه نازل شد:
[ [ صفحه 94
ان الذین آمنوا و آنگاه گوید: یعنی محبتی در دلهاي مومنین (این قسمت در چاپ دوم زیاد شده است).
-3 خطیب خوارزمی در " مناقب " ص 188 حدیث ابن عباس را روایت کرده و بعد از آن با اسنادي که ذکر کرده از قول علی بن
ابیطالب نقل کند که آنحضرت فرمود: مردي بمن رسید و گفت اي علی من تو را بخاطر خدا دوست دارم. من بخدمت پیامبر آمدم
و گفتم یا رسول الله مردي بمن این چنین گفت حضرت فرمود: اي علی شاید تو در باره او کار خوبی انجام داده اي گفتم: یا رسول
الله منهیچ خدمتی باو نکرده ام.
پیامبر فرمود: سپاس پروردگارا که دلهاي مومنین را شیفتهمحبت و دوستی تو نمود.
در این هنگام این آیه نازل شد: ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات...
-4 صدر الحفاظ گنجی در الکفایه ص 121 نیز این روایت را آورده است.
--5 محب الدین طبري در " ریاض " ص 207 در باره این آیه از طریق حافظ سلفی از ابن حنفیه نقل کند که او گفت: مومنی نبود
مگر اینکه دوستی علی و خاندانش را در دل داشت.
-6 حموئی در " فرائد " در باب چهاردهم از طریق واحدي با دو سند از ابن عباس نقل کرده است.
-7 سیوطی در در المنثور جلد چهارم ص 287 از طریق حافظ ابن مردویه و دیلمی از برا و از طریق طبرانی و ابن مردویه از ابن
عباس روایت کرده است.
-8 قسطلانی در " المواهب " جلد هفتم ص 14 از طریق نقاش.
صفحه 65 از 222
[ [ صفحه 95
9 - شبلنجی در " نور الابصار " ص 112 از نقاش و آنچه که قبلا از ابن حنفیه نقل کردیم او نیز متذکر شده است.
. -10 حضرمی در " رشفه الصادي " ص 25
-8 ام حسب الذین اجترحوا السیئات ان نجعلهم کالذین آمنوا و عملوا الصالحات.
) (سوره جاثیه آیه 21
یا گمان کرده اند کسانیکه مرتکب زشتیها می شوند که ما آنان را مانند مومنانی که عمل صالحانجام میدهند قرار خواهیم داد؟
-1 ابو المظفر سبط ابن جوزي حنفی در ص 11 تذکره گوید: سدي از ابن عباس روایت کرده است که: این آیه در باره علی (ع)
در روز جنگ بدر نازل شد کسانیکه مرتکب زشتیها شدند عبارت بودند از: عتبه، شیبه، ولید و مغیره، و مومنی که عمل صالح انجام
داده است علی (ع) است.
-2 در کفایه گنجی شافعی نیز مطلبی نزدیک بهمان چه که ابن جوزي نقل کرده یافت می شود.
-9 ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریه
سوره بینه:. 7
ترجمه - کسانیکه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنان بهترین آفریدگان هستند.
1 - طبري در ص 146 جلد 30 تفسیرش در ذیل آیه اولئک هم خیر البریه روایتی را باسنادش از ابی الجاروداز محمد بن علی (ع)
نقل کرده است که رسول خدا فرمود: بهترین مخلوق و بهترین مردمتو هستی اي علی و پیروان تو.
-2 خوارزمی در " مناقب " ص 66 از جابر روایت کند کهوي گوید: در حضور پیامبر اکرم بودیم علی بن ابیطالب وارد شد رسول
خدا فرمود: برادرم بجانب شما آمد و سپس روي بجانب کعبه نموده و با دستش بدیوار کعبه کوبید وسپس گفت سوگند
[ [ صفحه 96
به آنکس که جان من در دست قدرت او است این شخص و شیعیان او رستگاران روز قیامتند و سپس فرمود: او نخستین نفر شما
است از جهت ایمان با من، ووفادارترین شما است به پیمان پروردگار و در دستورات پروردگار از همه شما پابرجاتر و استوارتر
است. و عادلترین شما است در بین مردم و از تمام شما در تساوي و برابر قرار دادن تقسیم اموال رعایتش بیشتر است و در پیشگاه
خداوند مقام و منزلتش از همه بزرگتر است. جابر گوید در این هنگام آیه ان الذین آمنوا و عملواالصالحات اولئک هم خیر البریه
در باره او نازل شد.
یاران پیغمبر عادت کرده بودند که هر گاه علی را می دیدند می گفتند خیر البریه آمد.
و همچنین در ص 178 تفسیرش از طریق حافظ ابن مردویه از یزید بن شراحیل انصاري منشی و کاتب علی علیه السلام روایت کنند
که گفت: شنیدم از امیر المومنین که می فرمود: حدیث کرد براي من رسول خدا (ص) در حالیکه آنحضرت را بر روي سینه خود
تکیه داده بودم و فرمود:
اي علی آیا فرمایش خداوند متعال را نشنیده اي که فرمود:
ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریه.
اي علی خیر البریه تو هستی و شیعیانت، وعده گاه من و شما حوض کوثر است زمانیکه امت ها و دسته ها براي حساب می آیند
صفحه 66 از 222
شما با قیافه هائی نورانی و پیشانی هاي تابناك خوانده می شوید و وارد محشر می گردید.
-3 گنجی در " الکفایه " ص 119 حدیث یزید بن شراحیل را نقل کرده است.
-4 ابن صباغ مالکی در " فصول " ص 122 بطور ارسال از ابن عباس روایت نموده که گفت: چون این آیه نازل شد پیغمبر بعلی
فرمود: اي علی تو و شیعیانت روز قیامت وارد صحراي محشر می شوید در حالیکه خشنود هستید و پسندیده شده
[ [ صفحه 97
ولی دشمنانت خشمگین و ناراحت وارد خواهند شد.
-5 حموئی در " فرائد " بدو طریق از ابر روایت نموده است که: اینآیه در شان علی نازل شد و یاران پیامبر هر وقت علی را می
دیدند و باوي مواجه می شدند می گفتند: خیر البریه (بهترین مردم) آمد.
-6 ابن حجر در " صواعق " ص 96 در ضمن آیاتی که در شان اهل بیت پیامبر نازل شده و آنها را برمی شمرد چنین گوید:
آیه یازدهم این آیه است: ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریه 0
7 - حافظ جمال الدین زرندي از ابن عباس رضی الله عنهما این روایت را نقل کرده و در سلسله روات آن بررسی کامل نموده است
میگوید:
چون این آیه نازل شد رسول اکرم به علی فرمود: آن تو و شیعیان تو هستید تو و پیروانت روز قیامت خشنود و پسندیده شده وارد
خواهید شد، دشمنانت خشمگین و عصبانی و ناراحت می آیند.
علی گفت: دشمن من کیست:
حضرت فرمود: آنکس که از تو بیزاري جوید و تو را لعن گوید.
سپس رسول خدافرمود: هر کس بگوید رحم الله علیا (خداوند علی را رحمت کند) خداوند او را بیامرزد.
-8 جلال الدین سیوطی در " الدر المنثور " جلد ششم ص 376 گوید: ابن عساکر با سندي معتبر از جابر بن عبدالله روایت کرده که
گوید:
ما در حضور پیغمبر اکرم بودیم و علی وارد شد پیغمبر فرمود: قسم به آنکس که جانم در دست او است همانا این شخص و
پیروانش در روز قیامت رستگار خواهند بود. و در این هنگام نازل شد آیه:
ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریه.
-9 ابن عدي از ابن عباس با بررسی سلسله روات این حدیث را نقل کرده است.
[ [ صفحه 98
که گوید: چون آیه:ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات نازل شد پیغمبر اکرم بعلی (ع) فرمود: تو و شیعیانت در روز قیامت خشنود و
پسندیده وارد خواهید شد.
-10 ابن مردویه از علی (ع) روایت کند که رسول خدا فرمود: (و بعد حدیث یزید بن شراحیل را بهمان لفظی که درفوق ذکر شد
آورده است).
-11 شبلنجی در " نور الابصار " ص 78 و 112 از ابن عباس با همین کلمات و الفاظی که از ابن صباغ مالکی ذکر شد روایت را
صفحه 67 از 222
نقل کرده است.
-10 و العصر ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات.
سوره العصر
ترجمه - سوگند به عصر انسان زیانکار است جز کسانیکه ایمان آورده و رفتاري شایسته دارندو عمل صالح انجام میدهند.
جلال الدین سیوطی در " الدر المنثور " جلد ششم ص 396 گوید: ابن مردویه از ابن عباس روایت نموده در باره این آیه قرآن: و
العصر ان الانسان لفی خسر که مقصود از انسان زیانکار ابوجهل است و مقصود از الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات علی بن
ابیطالب و سلمان فارسی می باشند.
[ [ صفحه 99
قطعه دیگر در مدح و ستایش امیرالمومنین
ابا حسن تفدیک نفسی و مهجتی
و کل بطی فی الهدي و مسارع
اي ابوالحسن جان و دل من فداي تو باد و جان و دل هر رهسپار راه هدایت چه بکندي پیش رود و چه بتندي
ایذهب مدحی و المحبین ضایعا؟
و ما المدح فی ذات الاله بضایع
آیا ستایش من و دوستانت از بین می رود و حال اینکه ستایش ذات پروردگار از بین رفتنی نیست
فانت الذي اعطیت اذ انت راکع
فدتک نفوس القوم یا خیر راکع
پس تو بودي که در حال رکوع دادي فداي تو جان همه اي بهترین رکوع کنندگان
بخاتمک المیمون یا خیر سید
و یا خیر شار ثم یا خیر بایع
انگشتر با میمنت خویش را دادي، اي بهترین آقاها واي بهترین خریداران و اي بهترین فروشندگان
صفحه 68 از 222
فانزل فیک الله خیر ولایه
و بینها فی محکمات الشرایع
خداوند در باره تو بهترین ولایت و حکمفرمائی را نازل کرد و درآیات محکمات قرآن ولایت تو را توضیح داد و بیان فرمود
حسان در این اشعارش داستانتصدق انگشتري را به سائل در حال رکوع و نزول آیه " انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین
یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم راکعون را بشعر در آورده و حدیثش در ص 85 گذشت.
سراینده این اشعار را خطیب خوارزمی در " المناقب " ص 178 و شیخ الاسلام حموئی در فرائد در باب سی و نهم و صدر الحفاظ
گنجی در " الکفایه " ص 107 ، و سبط ابن جوزي در تذکره ص 10 حسان بن ثابت دانسته اند.
(زیادتی چاپ دوم - و جمال الدین زرندي در نظم " درر السمطین)"
[ [ صفحه 100
شعر دیگري از حسان در مدح علی (ع)
جبریل نادي معلنا
و النقع لیس بمنجلی
جبرئیل با صداي بلند فریاد زد در حالیکه گرد و غبار میدان جنگ بر نشده بود.
و المسلمون قد احدقوا
حول النبی المرسل
و در حالیکه مسلمانها حلقه زده بود در پیرامون پیامبر مرسل
لا سیف الا ذوالفقار
و لا فتی الا علی
شمشیري غیر از ذوالفقار نیست و جوانمردي هم چون علی وجود ندارد
در این اشعارش حسان به داستان فریاد جبرئیل در روز احد در باره علی و شمشیرش اشاره می کند.
-1 طبري در ص 17 جلد سوم تاریخش از ابی رافع این روایت را نقل کرده:
در روز احد هنگامیکه علی (ع) پرچمداران سپاه قریش را کشت و بزمین افکند رسول خدا عده اي از مشرکان قریش را دید، به
صفحه 69 از 222
علی دستور داد به آنان حمله کند حضرت به آنان حمله نمود و آنان را پراکنده کرد و شیبه بن مالک را کشت، سپس جبرائیل
گفت: اي رسول خدا اینست معناي برابري و برادري. پیغمبر فرمود علی ازمن است و من از او هستم.
جبرئیل گفت: منهم از شما هستم.
ابی رافع گوید: در این هنگام مردم صدائی را شنیدند که می گفت: لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
-2 این روایت را احمد بن حنبل در کتاب " الفضائل " از ابن عباس نقل کرده.
-3 ابن هشام در جلد سوم سیره ص 152 این جریان را از ابن ابی نجیح روایت کرده است.
-4 خثعمی در " الروض الانف " جلد دوم ص 143
[ [ صفحه 101
5 - ابن ابی الحدید در " شرح النهج " جلد یکم ص 9 این روایت را نقل کرد هاست و گوید این روایت مشهور است و درجلد
دوم 236 گوید که رسول خدا (ص) وقتی این صدا را شنید فرمود: این صداي جبرئیل است. در ج 3 ص 281 نیز این روایت را
آورده است.
6 - خوارزمی در " المناقب " ص 104 از محمد بن اسحاق بن یسار روایت کند که وي گوید: در روز جنگ احد باد سختی وزیدن
گرفت صدائی بگوش همه رسید که می گفت:
لا سیف الا ذوالفقار
و لا فتی الا علی
شمشیري جز ذوالفقار نیست و جوانمردي غیر از علی نیست
فاذا ندبتم هالکا
فابکوا الوفی اخا الوفی
هرگاه خواستید بر مرده اي بگریید بر مرد وفاداري که برادر وفادار است بگرید.
-7 حموئی مثل همین را در باب چهل و نهم فرائدش روایت کرده و از راه هاي مختلفی باسنادش از حافظ بیهقی تا علی بن ابیطالب
سلسله سند راآورده است که حضرت علی (ع) فرمود: جبرئیل بحضور پیامبر اکرم مشرف شد و گفت: بتی در یمن وجود دارد که
در آهن پوشیده شده است کسی را بفرست تا آن را درهم کوبد و خرد کند و آهن آن را ضبط کن.
علی (ع) گوید وقتی جبرئیل این دستور را به رسول اکرم (ص) داد، پیغمبر مرا احضار کرد و این ماموریت را بمن داد، من بت را
درهم کوبیدم و آهن را گرفتم و بحضور پیامبر آوردم دو شمشیر از آن ساختم یکی را ذوالفقار نامیدم و دیگري را مجذم رسول
خدا ذوالفقار را خود بکمر بست و مجذم را بمن داد و بعدها ذوالفقار را نیز بمن بخشید، در آن هنگام که پیش روي رسول خدا
درروز احد می جنگیدم و شمشیر می زدم، چشم پیغمبر بمن افتاد و فرمود:
صفحه 70 از 222
لا سیف الا ذوالفقار
و لا فتی الا علی
-8 در ص 16 تذکره سبط ابن جوزي مذکور است: احمد حنبل در الفضائل
[ [ صفحه 102
متذکر شده که آنان در آن روز صداي تکبیري را از آسمان شنیدند که می گفت:
لا سیف الا ذوالفقار
و لا فتی الا علی
سپس حسان بن ثابت از رسول خدا اجازه گرفت، تا در این باره شعري بسراید پیامبر باو اجازه داد و حسان هم شعرش را سرود و با
این بیت آغاز کرد:
جبریل نادي معلنا
تا آخر ابیاتی که ذکر شد.
ابن جوزي در این زمینه گفتاري دارد که خلاصه اش اینست که: واقعه در روز احد اتفاق افتاد آنچنانکه احمد بن حنبل از ابن
عباس روایت کرده است و گفته شده که در روز بدر بوده ولی صحیح تر آنست که در روز فتح خیبر اتفاق افتاده است. و هیچ یک
از دانشمندان در این سخن آخري (که روز فتح خیبر باشد) نکوهشی ننموده و ایرادي نکرده است (پایان کلام سبط ابن جوزي).
امینی گوید: احادیث متعددي که در این باره وارد شده است بما میفهماند که جریان چندین مرتبه واقع شده و منادي در روز احد
جبرئیل بوده است ولی منادي روز بدر ملک دیگري بوده بنام رضوان و پیشوایان علم حدیث بر نقل این داستان اجماع دارند چنانکه
گنجی ادعاي اجماع کرد ودر ص 144 کتاب کفایه اش از طري قابی الغنائم نقل کرد، و ابن جوزي، و سلفی، ابن الجوالیقی، و ابن
ابی الوفا بغدادي، ابن الولید، ابن ابی الفهم، مفتی عبدالکریم موصلی، محمد بن قاسم عدل، حافظ محمد بن محمود ابن ابی البدر،
فقیه عبدالغنی بن احمد، صدقه بن الحسین یوسف بن شروان مقري، صاحب بن ابی المعالی دوامی، ابن بطه، شیخ الشیوخ
عبدالرحمن بن اللطیف، علی بن محمد مقري، ابن بکروس، حافظ ابن المعالیو ابی عبدالله محمد بن عمر باسنادهایشان از سعد بن
طریف حنظلی از ابی جعفر محمد بن علی الباقر (ع) که آنحضرت فرمود: در روز بدر ملکی که نامش رضوان بود فریاد زد:
[ [ صفحه 103
لا سیف الا ذوالفقار
صفحه 71 از 222
و لا فتی الا علی
سپس امینی گوید: من گفتم پیشوایان علم حدیث بر نقل این قسمت داستان و روایت اجماع کرده و بزرگان از یکدیگر نقل کرده
اند، همانطوریکه ما با سپاس پروردگار حدیث را همچون آبی خوشگواربه بهترین وجه و عالیترین نحوه اسناد از عده بسیاري، در
کام خود فرو ریختم و آن را در کتاب خود آوردیم.
این روایت را حاکم بطور مرفوع نقل کرده و بیهقی در " مناقب " در سلسله سند بررسی نموده و از حاکم نقل کرده و گوید:
این روایت را حافظابن نجار و او از طوسی (تا آخر سند) از جابر بن عبدالله بما خبر داده است که پیامبر در روز جنگ بدر فرمود این
رضوان است که فرشته اي از فرشتگان خدا است و صدا می زدند:
لا سیف الا ذوالفقار
و لا فتی الا علی
محب الدین الطبري در ص 190 "ریاض " و ص 74 ذخائر العقبی روایت را با همین عبارات نقل کرده است.
خوارزمی درص 101 " مناقب " حدیث جابر را نقل کرده.
و نصر بن مزاحم در ص 257 کتاب صفین (در چاپ مصر ص 546 (از جابر بن نمیر (صحیح عمیر است) انصاري روایت کرده: که
گوید: شنیدم از رسول خا (ص) که بارها این بیت را میخواند:
لا سیف الا ذوالفقار
و لا فتی الا علی
[ [ صفحه 104
شعر دیگري از حسان
و این مریم احصنت فرجها
و جات بعیسی کبدر الدجی
فقد احصنت فاطم بعدها
و جات بسبطی نبی الهدي
صفحه 72 از 222
گرچه مریم با پاك دامنی زیست و عیسی را همچون ماهی که در تاریکیبدرخشد بدنیا آورد.
بعد از او فاطمه نیز با پاك دامنی دو سبط و نواده پیامبر و راهنماي راه راستین را بجهانیان تقدیم داشت.
در این دو بیت حسان اشاره می کند بهروایت صحیحی که از پیامبر اکرم در باره پاره تنش زهرا مرضیه فاطمه علیها السلام وارد شده
است که پیغمبر فرمود: ان فاطمه احصنت فرجها فحرم الله ذریتها علی النار:
ترجمه - همانا فاطمه دامنش را پاك نگهداشت و آلوده نساخت لذا خداوند ذریه و اولاد او را بر آتش جهنم حرام ساخت.
-1 این روایت را حاکم در جلد سوم المستدرك ص 152 نقل کرده و گوید: این حدیثی است که اسنادش صحیح است.
-2 خطیب خوارزمی در تاریخش جلد سوم ص 54
-3 محب الدین طبري در " ذخائر العقبی " ص 48 از ابی تمام در فوائد.
-4 صدر الحفاظ گنجی شافعی در کتاب " الکفایه " ص 222 باسنادش از حذیفهبن الیمان که گوید:
رسول خدا فرمود: ان فاطمه احصنت فرجها فحرمها الله و ذریتها علی
[ [ صفحه 105
النار، و در ص 223 بسند دیگري از ابن مسعود بعبارات حذیفه این روایت را نقل کرده است.
-5 جلال الدین سیوطی در ص 257 کتاب " احیا المیت " این روایت را از ابن مسعود از طریق بزار و ابی یعلی و عقیلی و طبرانی و
ابن شاهین آورده است ولی در " جمع الجوامع " از طریق البزار و العقیلی و طبرانی و حاکم با عبارت حذیفه یمانی نقل نموده است.
-6 متقی هندي در بخش اکمال کتاب " کنز العمال " جلدششم ص 219 از طریق طبرانی با این عبارت روایت کرده است:
ان فاطمه احصنت فرجها و ان الله ادخلها باحصان فرجها و ذریتها الجنه یعنی فاطمه پاك دامنی داشت و خداوندبواسطه عفت و
پاکیش او را با ذریه اش داخل بهشت گرداند.
-7 ابن حجر در " صواعق" از طریق ابی تمام و البزار و طبرانی و ابن نعیم بهمین عبارت روایت نموده و بعد گوید:
در روایت دیگري با این عبارت آمده است: فحرمها الله و ذریتها علی النار، ودر ص 112 از طریق البزار و ابی یعلی و طبرانی و حاکم
با لفظ دوم روایت را نقل نموده است.
-8 شبلنجی در ص 45 نور الابصار با هر دو لفظ روایت نموده است.
[ [ صفحه 106
زندگی نامه شاعر
ابو الولید حسان بن ثابت بن المنذر بن حرام بن عمرو بن زید مناه بن عدي بن عمرو بن مالک النجار (تیم الله) بن ثعلبه بن عمرو بن
الخزرج بن حارثه ابن ثعلبه العنقا (بخاطر گردن درازي که داشت این لقب به او داده شده بود) ابن عمرو بن عامربن ما السما بن
حارثه الغطریف ابن امرو القیس البطریق ابن ثعلبه البهلول ابن مازن بن الازد بن الغوث بن نبت بن مالک بن زید بن کهلان بن سبا
بن یشحب بن یعرب بن قحطان.
خاندان حسان یکی از خانواده هاي شعر بوده و در ادبیان و مدیحه سرائی ریشه اي عمیق داشته است.
صفحه 73 از 222
مرزبانی در ص 366 کتاب " معجم الشعرا " گوید: دعبل و مبرد گفته اند ریشه دارترین خانواده ها در شعر خاندان حسان بوده
است.
شش نفر از آل حسان را بر شمرد هاند که هر شش تن از حیث شعر و شاعري در یک پایه بوده و به یکسبک شعر می سروده اند و
آنان عبارتند از: سعید بن عبدالرحمن بن حسان بن ثابت بن المنذر بن حرام.
فرزند حسان عبدالرحمن شاعري است که کمتر از او شعري در کتابها نقل شده وي در سال 104 هجري قمري دیده از جهان فرو
بست. شاعري در باره او و پدرشحسان شعري سروده است و این چنین گوید:
فمن للقوافی بعد حسان و ابنه
و من للمثانی بعد زید بن ثابت
چه کسی بعد از حسان و پسرش قافیه خواهد گفت و چه کسی بعد از زید بن ثابت براي قرآن باقی مانده است.
[ [ صفحه 107
و اما شخص حسان، ابو عبیده گوید: تمام عربها اجماع کرده اند و بالاتفاق پذیرفته اند که حسان شاعرترین شهرنشینان است و در
بین شاعران شهرنشین از همه دوران زندگی پیامبر براي حضرتش شعر می سرود و سوم اینکه در عصر اسلام شاعر منحصر بفرد تمام
مملکت یمن بود.
روزيپیامبر باو فرمود از زبان تو چه قدر باقی مانده است؟
حسان زبانش را از دهان بیرون آورد تا آنجا که بسر بینی خود مالید و سپس گفت بخدا قسم اگر زبانم را بر سنگی بکوبم سنگ
می شکافد و اگر بموئی بزنم آن را می تراشد و از بین می برد و خوشم نمی آید که آن را در باره قبیله معد بکار اندازم و در باره
آنان سخنی بگویم. رسول خدا براي او منبري در مسجد شریفش گذاشته بود، وي بر روي آن منبر بپا ایستاده و از آنحضرت تعریف
و ستایش می کرد، پیامبر میفرمود خداوند حسان را بروح القدس تایید میفرماید مادامی که در باره رسول خدا سخنی گوید و مدح
او را بسراید.
بر همین حالت در دوران پیامبر زندگی کرد و بمدیحه سرائی رسول خدا و بزرگان صحابهاشتغال داشت، هنگامیکه پیامبر رحلت
فرمود و بدرود زندگی گفت روزي حسان در مسجد مدینه مشغول سرودن اشعار بود، عمر او را سرزنش کرده و گفت: در مسجد
رسول خدا شعرمی خوانی؟ حسان گفت: من در همین مسجد با حضور شخصی که از تو خیلی بهتر بود اشعارم را میخواندم و او
چیزي نمی گفت و سپس روي به ابو هریره نموده گفت: تو سخنرسول خدا را شنیدي که می گفت خداوندا حسان را به روح
القدس موید فرما و دعایم رااجابت نما؟ ابو هریره گفت: آري.
ابو عبدالله آبی مالکی در شرح صحیح مسلم ص 317 گوید: این مطلب دلالت
[ [ صفحه 108
می کند بر اینکه عمر رضی الله عنه از خواندن شعر در مسجد خوشش نمی آمد و لذا در خارج مسجد میدان وسیعی را براي این
صفحه 74 از 222
کار آماده ساخت وگفت:
هر کس میخواهد که آواز بخواند و یا شعري بسراید برود میان آن میدان و اشعارش را بسراید و آوازش را بخواند.
این دستورات جناب خلیفه مخالف رفتار پیامبراکرم در دوران زندگیش بود و در همانجا حسان او را محکوم کرده و او را قانع
ساخت و باو گفت: کسی که فرمانش اجرا نمی شود نظریه و رایش اعتباري ندارد.
پیش از آنکهحسان این سخن را به عمر بگوید، رسول اکرم وي را از آن اندیشه نادرست منع فرمود وحقائقی را که در اشعار حسان
نهفته است باو گوشزد فرمود.
این مطالب را رسول خدا هنگامی که در اطراف کعبه طواف می کرد و مهار ناقه اش در دست عبدالله بن رواحه بود و این اشعار را
میخواند به عمر تذکر داد.
خلوا بنی الکفار عن سبیله
خلوا فکل الخیر مع رسوله
راه باز کنید اي کافر زادگان و از سر راه او کنار روید به یکسو بروید زیرا تمام خوبیها با رسول خدا است.
نحن ضربناکم علی تنزیله
ضربا یزیلالهام عن مقیله
ما بر طبق نزول آیات قرآن با شما جنگ کردیم و شما را زدیم زدنی که مغزها را از کاسه سر بیرون می کند.
و یذهل الخلیل عن لخیله
یا رب انی مومن بقیله
و زدنی که خاطره دوست را از فکر دوست بیرون ببرد اي پروردگار من بگفتار رسولت ایمان دارم.
عمر به او گفت: اي فرزند رواحه در اینجا شعر میخوانی و این سخن می گوئی؟
رسول خدا (ص) به او فرمود: اي عمر نمیدانی چه میگوید یا نمی شنوي اشعارش را؟
[ [ صفحه 109
(در روایت ابی یعلی) چنین آمده است: که پیامبر فرمود اي عمر دست از او بردار سوگند بخداوندي که جان من در دست قدرت او
است سخنان او از فرو رفتن تیر بجان کفار سخت تر و مشکلتر است.
حسان از جمله کسانی است که به ترس معروفند. ابن اثیر در کتاب " اسد الغابه " جلد دوم ص 6 گوید: حسان ترسوترین مردمان
بود.
و طواط در ص 355 کتاب " غرر الخصایص " او را از ترسوها بر شمرده استو گوید:
صفحه 75 از 222
ابن قتیبه در کتاب " المعارف " نوشته است که حسان با رسول خدا در هیچ جنگی شرکت نکرد، صفیه دختر عبدالمطلب عمه
رسول اکرم گوید در وز جنگ خندق حسان درحصار فارغ با ما بود و بهمراه زنان و بچه ها از ترس دشمن بحصار پناه آورده بود،
مردي یهودي از کنار دژ و حصار عبور کرد و چندین مرتبه اطراف حصار گردش کرد، بنوقریظه با مسلمین به جنگ پرداخته بودند
و رابطه آنان با پیغمبر اکرم قطع شده بود و کسی نبود که از ما حمایت کند زیرا رسول خدا و مسلمانها با دشمن گلاویز بودند و
اگر کسی بطرف ما می آمد نمی توانستند جایگاه جنگی خود را ترك نموده و براي حفظ و دفاع از ما بیایند
صفیه گوید: من بحسان گفتم: بخدا قسم من ایمن نیستماز اینکه این یهودي یاران خود را بسوي ما دلالت و رهبري نماید در
حالتیکه رسول خدا هم سرگرم کارزار است، پس تو از قلعه فرود آي و این یهودي را بقتل برسان.
حسان گفت: خدا تو را بیامرزد (اي دختر عبدالمطلب) من شجاعی ندارم.
صفیه گوید: وقتی حسان چنین گفت و در او شجاعت و دلیري مشاهده نکردم چادر بر سر انداخته و عمودي را برداشته و بطرف آن
یهودي رفته و با عمود بفرقش
[ [ صفحه 110
کوبیدم و کشته شد و آنگاه بطرف قلعه بازگشتم و بحسان گفتم: اکنون از قلعه فرود آي و نزد او رفته وجامه از تنش بیرون بیاور
چون من زن هستم و نمی توانستم بدن او را که مرد است برهنه کنم.
حسان پاسخ داد: (اي دختر عبدالمطلب) چه احتیاجی بلباس او داریم؟ و مرا نیازي بلباس او نیست.
حسان در روش خود از این شاعر پیروي نموده است که گوید:
باتت تشجعنی هند و ما علمت
ان الشجاعه مقرون بها العطب
از شب تا بسحر مرا تشجیع نموده و بمن جرات میداد ولی نمی دانست که شجاعت با زحمت و ناراحتی همراه است
لا و الذي منع الابصار رویته
ما یشتهی الموت عندي من له ارب
نه چنین است سوگند بخدائی که دیده ها را از دیدار خود منع فرمود کسی که داراي خرد باشد تمنايمرگ نکند و میلی به آن
نخواهد داشت.
للحرب قوم اضل الله سعیهم
اذا دعتهم الی نیرانها و ثبوا
براي جنگ مردمی آماده هستند که کوشش آنان را خداوند بثمر نرساند که هر گاه بسوي آتش جنگ دعوتشان می کنند از جا می
صفحه 76 از 222
پرند و بسوي آن می دوند
و لست منهم و لا ابغی فعالهم
لا القتل یعجبنی منهم و لا السلب
من از آنان نیستم و بدنبال رفتار آنان نخواهم رفت نه کشتن مرا بشگفتی وا میدارد و نه برهنه کردن کشته شدگان.
[ [ صفحه 111
امینی گوید: این داستانی است که و طواط از کتاب " المعارف " ابن قتیبه نقل کرده ولی جاي تاسف است از چاپخانه هاي مصري
و کارکنان این چاپخانه ها چگونه کلمات را تحریف کرده اند و جاي آنها را تغییر می دهند، این داستان را از المعارف حذف کرده
اند چنانکه وقایع دیگري را نیز تحریف کرده و از بین برده اند.
حسان بن ثابت هشت سال قبل از میلاد پیامبر پاك نهاد (ص) دیده بجهان گشود و بنا بگفته همه تاریخ نویسان یکصد و بیست سال
زندگی کرد.
ابن اثیر گوید: در باره عمر حسان کسی اختلاف ننموده.
در جلد سوم المستدرك صفحه 486 و جلد دوم اسد الغابه صفحه 7 چنین آمده است: چهار نفر هستند که از یک صلب در یک
خانداندیده بجهان گشودند و هر کدامشان صد و بیست سال زندگی کردند و آنان: حسان بن ثابتبن المنذر بن حرام اند.
کنیه شاعر
وي داراي کنیه هاي متعدد است منجمله: ابو الولید، ابو المضرب، ابو حسام ابو عبدالرحمن و اولی از همه مشهورتر است باو حسام
نیز گفته می شد بخاطر اینکه با شعرش از حریم آئین مقدس اسلام دفاع بسیاري نموده است.
حاکم از مصعب روایت نموده که گویدکه حسان شصت سال در دوران جاهلیت زندگی کرد و شصت سال در زمان اسلام و نابینا
شد و بنا بقولی در سال 55 درگذشت و از بینش ظاهري و باطنی محروم گردیده بود بطوریکه صحابی بزرگوار سرور و رئیس قبیله
خزرج قیس بن سعد بن عباده در آن هنگام که امیر المومنین او را از استانداري مصر عزل نموده و بمدینه برگشته بود، حسان نزد او
آمده د رحالیکه بعد از مدتها که از طرفداران علی بود، جزو طرفداران عثمان شده بود، قیس را سرزنش کرده باو گفت:
[ [ صفحه 112
عثمان را کشتی و گناهش بر گردنتو ماند و اکنون علی هم تو را از ولایت مصر عزل نمود و پاداش خوبی بتو نداد.
قیساز سخنانش ناراحت شد و باو گفت: اي کوردل و اي نابینا بخدا سوگند اگر از وقوع جنگ بین قبیله خود و اقوام تو نمی
ترسیدم گردنت را می زدم، و او را از خود راند
[ [ صفحه 113
صفحه 77 از 222
غدیریه قیس بن سعد بن عباده انصاري
اشاره
قلت لما بغی العدو علینا
حسبنا ربنا و نعم الوکیل
در آن هنگام که دشمن بما ستمکرد گفتم - خداي ما ما را بس است و وکیل خوبی است
حسبنا ربنا الذي فتح البصره
بالامس و الحدیث طویل
کافی است ما را خدائی که بصره را فتح کرد دیروز و جریان آن طولانی است
و علی امامنا و امام
لسوانا اتی به التنزیل
علی پیشواي ما است وپیشواي افرادي غیر از ما است قرآن این مطلب را آورده است.
یوم قال النبی: من کنت مولاه
فهذا مولاه خطب جلیل
روزي که پیامبر فرمود: هر کس را که من مولاي - اویم پس این مولاي او است و این خبر بسیار بزرگ و با عظمتی است.
ان ما قاله النبی علی الامه
حتم ما فیه قال و قیل
آنچه را که پیامبر بامت گفته است حتمیو مسلم است و گفتگوئی در آن نیست
در تعقیب اشعار
صفحه 78 از 222
این اشعار را صحابی بزرگوار رئیس قبیله خزرج قیس بن سعد بن عباده در جنگ صفین درپیشگاه امیر المومنین سروده است.
-1 شیخ مفید آموزگار جامعه اسلامی که در سال 413 دیده از جهان فرو بسته در کتاب " الفصول المختاره " جلد دوم ص 87 این
اشعار را نقل کرده و بعد از نقل آنها فرموده است: این اشعار علاوه بر اینکه خود دلیل واعترافی است بر پیشوائی و امامت امیر
المومنین (ع)، در ضمن دلیل بر اینست که پیشینیان شیعه در زمان خود آن حضرت وجود داشته اند و گفتاري که معتزله از روي
عناد می گویند که در زمان
[ [ صفحه 114
رسول خدا و دوران امیر المومنین افرادي بعنوان شیعه وجود نداشته اند، باطل است و بی دلیل.
در رساله اي هم که شیخ مفید در باره معناي ولایت نوشته این اشعار را آورده و گوید: قصیده قیس بطوري است که هیج کس
ازمورخان و راویان در نسبت این اشعار به او شک و تردیدي ندارند و از روي علم آن راقبول نموده اند همانطوري که یاري کردن
او امیر لمومنین را در جنگ صفین و جمل حتمی و مسلم است. و این قصیده همانست که اولش با این بیت شروع می شود:
قلت لما بغی العدو علینا
حسبنا ربنا و نعم لوکیل
قیس این چنین علنی و واضح بر امامت امیر المومنین گواهی داده و باستناد خبر روز غدیر، امامت آنحضرت را مسلم دانسته است و
تصریح کرده که گفتار رسول خدا در آن خطبه ریاست همگانی و زمامداري آنحضرت را بر عموم جامعه اسلامی واجب دانسته
است.
-2 این قصیده را آقا و سرور ما شریف رضی متوفاي 4.6 در خصایص الائمه روایت کرده و گفته است:
راویان و ناقلین اخبار بر نقل اشعار قیس اتفاق نظر دارند و گویند که قیس این ابیات را در حضور امیر المومنین (ع) می سروده بعد
از آنکه از بصره برگشته بودند در قصیده اي که اولش این چنین است:
قلت لما بغی العدو علینا
حسبنا ربنا و نعم الوکیل
این دو نفر شاعر (قیس و حسان) هر دو از صحابه پیامبر هستند که بامامت امیر المومنین گواهی داده اند، هم چون کسی که شاهد
اصل قضیه بوده و محل ورود و خروج تمام جریان را ناظر بوده است.
-3 و این قصیده را حجت و دانشمند مشهور شیخ عبیدالله السد آبادي در " المنقع (" که این کتاب را ما داریم و نزد ما هست -
مولف) با بررسی کامل در سندش نقل کرده
[ [ صفحه 115
صفحه 79 از 222
و آنگاه گوید:
گویند: از جمله دلیلها بر اینکه امیر المومنین (ع) امام و پیشوائی است که رسما رسول خدا او را تعیین نموده است، گفتارقیس بن
سعد بن عباده است، و او از بزرگان صحابه است که بر امامت آنحضرت گواهی داده و گفته است: امام منصوص او است و با او
مخالفت شده (و حقش را گرفته اند) و گوید: که کمیت بن زید گفتار قیس بن سعد و حسان بن ثابت را تصدیق نموده است.
-4 و نیز این قصیده را علامه کراجکی متوفی 449 در کنز الفوائد ص 234 روایت نموده و سپس گوید: این قصیده از جمله
چیزهائیست که از قیس بن سعد بن عباده حفظ شده و نگهداري شده است و این اشعار را در جنگ صفین در حالیکه پرچم را در
دست داشت در حضور امیر المومنین سروده است.
5 - ابو المظفر سبط ابن جوزي حنفی متوفی 654 در کتاب " التذکره " ص 20 این قصیده را با تحقیق کامل در سندش نقل کرده و
گوید: قیساین اشعار را در حضور امیر المومنین در جنگ صفین سروده است.
-6 آقاي ما هبه الدین راوندي در " المجموع الرائق (" که این کتاب در کتابخانه ما هست - مولف) این قصیده را نقل کرده است.
. -7 مفسر کبیر شیخ ابو الفتوح رازي در جلد دوم تفسیرشص 193
. -8 اسناد ابن شهر آشوب: شیخ بزرگوار ما شهید فتال در کتاب روضه الواعظینص 90
. -9 آقاي بزرگوار، قاضی نور الله مرعشی شهید در سال 1019 در کتاب " مجالس المومنین " ص 101
. -10 علامه مجلس متوفاي 1111 در کتاب " البحار " جلد نهم ص 245
-11 سید علی خان متوفاي 1120 در " الدرجات الرفیعه"
[ [ صفحه 116
(در کتابخانه ما موجود است - مولف) در ضمن جنگ صفین.
. -12 شیخ بزرگوار ما صاحب " الحدائق " البحرانی متوفاي 1186 در کتاب " کشکول " ص 18
و عده اي دیگر از متاخرین بزرگان شیعه ابیات مذکوره را از قیس بن سعد بن عباده روایت نموده اند.
بیوگرافی شاعر
اشاره
ابوالقاسم قیس بن سعد به عباده بن دلیم بن حارثه بن ابی حزیمه (بحا مهمله مفتوحه) ابن ثعلبیه بن ظریف بن خزرج بن ساعده بن
کعب بن خزرج الاکبر ابن حارثه... تا آخر سلسله نسب که در ص 106 ذکر شد نام مادرش: فکیهه دختر عبید بن دلیم بن حارثه.
او از صحابه بزرگ و از اشراف عرب بحساب می آمد و جز روسا و سیاستمداران، جنگ آوران، سخاوتمندان، سخنرانان، زهاد و
دانشمندان شمرده می شد و از پایه هاي اصلی دین و استوانه هاي مذهب است.
شرف و بزرگواري
نامبرده رئیس طایفه خزرج و از خاندان بزرگان آنان است خاندان او هم در دوران جاهلیت و هم در زمان اسلام داراي مجد و
عظمت بوده اند.
صفحه 80 از 222
سلیم بن قیس هلالی در کتابش گوید: قیس بن سعد بزرگ و آقاي انصار و فرزند بزرگ و رئیس آنان بود.
[ [ صفحه 117
در جلد اول کامل ابن مبرد ص 309 چنین آمده است: قیس مردي شجاع با سخاوت و بزرگوار و آقا بود.
ابو عمرو کشی در کتاب رجال ص 73 گوید: قیس همیشه در دوران جاهلیت و اسلام ریاست و سروري داشت و بزرگواري و
شرافت در خاندان آنان بود پدر وجد و پدرانش همه رئیس قبیله بودند، سعد اگر کسی را در پناه خود (بعنوان جوار) جاي میداد،
همه قبائل جوار او را محترم میداشتند و متعرض پناهنده او نمیشدند و این مطلب بخاطر آقائی و سیادت و بزرگمنشی او بود، او و
پدرش در دوران جاهلیت و اسلام سفره اي گسترده داشتند. فرزندش قیس بعد از او نیز همین موقعیت را داشت.
درکتاب الاستیعاب ج 2 ص 538 مذکور است که: قیس بزرگ طایفه بود بطوریکه احدي با او و پدرانش معارض نبود.
در جلد چهارم اسد الغابه ص 215 چنین آمده است: وي بزرگ قبیله اش بود و هیچ کس با او نزاعی نداشت و از خاندان بزرگان
آنها بود.
ابن کثیردر جلد هشتم تاریخش ص 99 گوید: قیس بزرگ و آقا و مطاع و فرمانفرما و همگی اطاعتشمی کردند، مردي بزرگوار و
با سخاوت و شجاع و پسندیده بود.
قیس در اشعاري که در باره خود سروده چنین گوید:
و انی من القوم الیمانین سید
و ما الناس الا سید و مسود
من از قوم یمانین آقا و رئیس قبیل هستم و مردم هم دو دسته هستند: یا رئیس و یا مرئوس یا فرمانده و یا فرمانبردار.
و بز جمیع الناس اصی و منصبی
و جسم به اعلو الرجال مدید
اصل و مقام من بر همه مردم غلبه کرده و همه را تحت الشعاع قرارداده است و داراي اندامی کشیده و قوي هستم که بر همه مردان
از این جهت برتري دارم.
پدرش یکی از دوازده نقیب و بزرگانی است که اسلام قوم خود را براي رسول
[ [ صفحه 118
خدا ضمانت کردند.
نقیب بمعناي ضامن و آنکس که اختیار کسی را در دست دارد -به تاریخ ابن عساکر جلد 1 ص 86 مراجعه کنید.
صفحه 81 از 222
ریاست و فرمانفرمائی
نامبرده در زمان زندگی رسول خدا بمنزله رئیس پلیس در دستگاه فرماندهی بود که وظایف و ماموریتهاي شهري را انجام داده و
عهده دار اجرا دستورات امنیتی و انتظامی در شهر مدینه بود.
در بعضی جنگها پرچم انصار را او بدوش می کشید و در رکاب پیامبر حرکت می کرد. گاهی او را براي جمع آوري مالیت و
زکوات باطراف می فرستادند و از کسانی بود که اندیشه و راي و نظریه اي داشت و به آرائش احترامگذاشته می شد بعد از رحلت
رسول اکرم در دوران حکومت امیر المومنین آنحضرت او را به استانداري مصر تعیین کرد و فرمانرواي پاك و منزه مصر گردید.
قیس از شیعیان علی و طرفداران و خیرخواهان او بود و طرف مشورت آنحضرت بود، در صفر سال 36 باستانداري مصر مامور شد و
حضرت باو فرمود: بسوي مصر حرکت کن من تو را بولایت آنجا مامور کردم در خارج مدینه بمان و دوستان و افرادي که محل
اطمینان تو هستند با خود از اینجا ببر تا وقتی وارد مصر می شوي با جمعیتی انبوه وارد شوي و شکوه وعظمتی داشته باشی، این کار
چشم دشمنان را ترسانیده و دل دوستان را خشنود و باعث عزت و شوکت آنان شود، هر گاه انشا الله بمصر وارد شدي به نیکوکاران
نیکوئی کن و بر اشخاص مشکوك سخت بگیر و با
[ [ صفحه 119
تمام افراد خاص و عام ملایم و مهربان باش زیرا مدارا و نرمی با یمن و برکت است.
قیس در جواب گفت: اي امیر المومنین خداي تو را رحمت کند، آنچه را که فرمودید فهمیدم اما لشگر و سپاه را من در خدمت
شما می گذارم که در موقع نیاز به آنها، نزدیک شما باشند و اگر یکوقتی به آنان کاري داشتید و خواستید آنها را بجائی بفرستید
در حضور شما باشند و فورا بروند و من همراه خانواده ام بمصر می روم و اما سفارشی که راجع به خوشخوئی و مداراي با افراد
فرمودید، از خدا کمک می خواهم که بتوانم این چنین کنم.
قیس همراه هفت نفر از افراد خانواده اش بسوي مصر حرکت کرد و در اول ماه ربیع الاول وارد مصر شد، بالاي منبر رفته و نشست و
خطبه اي خواند حمد و ثناي الهی را بجاي آورد و گفت: سپاس خداوند را که حق را آورده و باطل را از بین برد و ستمکاران را
سرکوب نمود.
اي مردم ما با بهترین فردي که بعد از رسول خدا (ص) می شناختیم بیعت کرده ایم، بپا خیزید و بیعت کنید بر اساس کتاب خدا و
سنت و روش رسول او، و اگر ما خود بر این روش نباشیم بیعتی بر گردن شما نخواهیم داشت.
مردم از جاي حرکت کرده و با او بیعت نمودند، فرمانروایان مصري همراه اهالی مصر در مقابل قیس سر تعظیم فرود آورده و امور
مملکت مرتب گشت و نمایندگان خود را به اطراف و شهرها فرستاد جز دهکده اي بنام " خربتا " که مردم آن جا قتل و کشتن
عثمان را کاري بس بزرگ دانستهو براي آنها بیعت با علی (ع) و نماینده اش کار مشکلی بود، مردي از بنی کنانه که در آن قبیله
زندگی می کرد و باو یزید بن حارث می گفتند شخصی را نزد قیس فرستاد وپیغام داد که ما نزد تو نمی آئیم تو نماینده هاي خود
را بفرست، زمین زمین تو استولی ما را بحال خود واگذار تا ببینیم نتیجه کار مردم چه می شود، محمد بن مسلمه بن مخلد بن
صامت انصاري در آن قریه قیام کرد و خبر مرگ عثمان را اعلام و مردم رابه خونخواهی او دعوت کرد.
[ [ صفحه 120
صفحه 82 از 222
قیس پیامی نزد او فرستاد که واي بر تو علیه من قیام کرده اي؟ بخدا قسم من مایل نیستم ترا بکشم و در برابر، حکومت شام و مصر
مراباشد، تو خونت را حفظ کن و بیهوده خود را بکشتن مده.
محمد بن مسلمه در جواب او نوشت که من تا وقتی تو والی مصر باشی کاري بتو نخواهم داشت.
قیس داراي راي و اندیشه اي خاص بود در همان زمان که قیس والی مصر بود امیر المومنین براي جنگ جملاز مدینه خارج شد و
از بصره بکوفه برگشت و هم چنان قیس ولایت مصر را بعهده داشت و چهار ماه و پنج روز بر آنجا حکومت کرد و همانطور که
گفتیم در اول ربیع الاول وارد مصر شد و در پنجم رجب از آنجا بیرون آمد، آنطوریکه در کتاب الخطط مقریزي نوشته شده و
آنچه در کتاب الاستیعاب و سایر کتابها آمده این است که: او در جنگ جمل شرکت کرده و در جمادي الاخري سال 36 همراه
علی (ع) بوده، این قول نادرست است، آري از تاریخ چنین بر می آید که در مقدمات جنگ جمل شرکت داشته است.
بعد از آنکه از مصر بکوفه آمد امیر المومنین استانداري آذربایجان را باو سپرد، چنانکه در جلد دوم تاریخ یعقوبی ص 178 آمده
است، حضرت در وقتی که قیس در آذربایجان بود این نامه را باو نوشت: اما بعد خراج و مالیات را بحق و درستی از مردم بگیر، با
سربازان و سپاهیانت با انصاف و عدالت رفتار کن، از آنچه خدا بتو آموخته است به آنان که در حضور تویند بیاموز، ضمنا عبدالله
بن شبیل احمسی از من درخواست نموده که نامه اي بتو بنویسم و در باره او بتو سفارش نمایم من او را مردي متواضع و فروتن دیده
ام، پرده و حاجب از پیش خود بردار و
[ [ صفحه 121
در خانه را بروي همگان بازکن و تکیه گاهت حق و حقیقت باشد، چه آنکس که با حق همراه باشد از عدالت منحرف نمی شود و
نزدیکان و خواص را بر سایرین مقام نمیدارد.
پیروي از هواي نفس و خواهشهاي نفسانی مکن که پیروي هواي نفس تو را گمراه و از راه خدا باز می دارد همانا آنان که از راه
خدا منحرف می شوند براي آنها عذاب و شکنجه اي سخت است، زیرا روز حساب را فراموش کرده و از یاد برده اند
غیاث گوید: هنگامیکه امیر المومنین آماده نبرد با معاویه شد نامه دیگري بقیس نوشت باین مضمون:
اما بعد: عبدالله بن شبیل احمسی را جاي خود بگذار و نزد ما بیا زیرا مسلمین گرد یکدیگر جمع شده و همگی مطیع و فرمانبردار
شده اند د رآمدن شتاب کن من بزودي در اول ماه در " دو محله " حاضر خواهم شد و منتظر تو هستم و فقط بانتظار تو ایستاده ام.
خداوند براي ما و تو در تمام کارهایمان به آنچه خوب و شایسته است حکم فرماید و مقدر نماید.
طبري در جلد ششم تاریخش ص 91 و ابن کثیر در جلد 8 تاریخش ص 14 از زهري نقل کرده است که وي گوید: علی (ع) قیس
بن سعد را بسرپرستی مقدمه سپاه خود که همگی از مردمان عراق تا مرز آذربایجان بودند گمارد و اداره امور این حدود را باو
واگذار کرد و او را فرمانده شرطه الخمیس - که از اختراعات اعراب است و چهل هزار نفر بودند که با علی (ع) بیعت کرده بودند
که تا آخرین لحظه زندگی و تا دم مرگ با آنحضرت باشند - قرار داد، قیس این سپاه و این عده را تحت فرماندهی خود اداره می
کرد تا وقتی که امیر المومنین کشته شد و امام مجتبی حسن ابن علی جانشینآنحضرت گردید و حکومت عراق را بدست گرفت.
[ [ صفحه 122
صفحه 83 از 222
کاردانی و حذاقت و زیرکی
خواننده در ضمن بررسی تاریخ زندگی قیس، شواهد قویه اي بر حذاقت و کاردانی او خواهد یافت، چه اینکه موقعیت نظامی او در
جنگها و پیکارها و اندیشه هاي ژرف و عمیقش در نبردها و نظریات او در قضایا و رویدادهاي مهم و افکار و اندیشه هاي بلند او در
امارت و فرماندهی و احترام و تعظیم خاصی که امیر المومنین علی (ع) نسبت به او انجام میداد و آرا و نظریاتش را تصویب می کرد
و کاردانی و لیاقت او را می ستود، این ها هر یک شخصیت اجتماعی و سیاسی قیس و امتیازات قابل ملاحظه او را مدلل و آشکار
می سازد.
هنگامی که قیس از مصر وارد بر امیر المومنین شد و دقایقی را که بین او و بزرگان مصر اتفاق افتاده بود به آنحضرت گفت و
قضایاي بین او و رجال مصر و تحریکات معاویه را شرح داد، بر امیر المومنین معلوم شد که: او با وقایع مهمی سرو کار داشته و
محنت ها و سختیهاي زیادي را در راه انجام وظیفه متحمل شده، در نتیجه رتبه و مقام قیس نزد آنحضرت بالا رفت بطوریکه در تمام
امور نظریه و راي او را پسندیده و می پذیرفت. (تاریخ طبري جلد 5 ص.) 231
با توجه و وقوف بر این امور است که سرور قبیله خزرج (قیس) را در برترین مرتبه از صاحب نظران خواهی یافت، و او را پیشتاز
خردمندان و اندیشمندان خواهی دید و نمونه هاي بارزي از خرد ذاتی و عقل اکتسابی او مشاهده می کنی و بالنتیجه او را بزرگترین
سیاستمدار عرب بهنگام بروز فتنه و آشوب و افروزش آتش جنگ و پیکار خواهی دانست، در صورتیکه او را دست کم گرفته و
نگوئیم از سیاستمداران بزرگ جهان. او را از آن پنج نفر مشهوري که جز سیاستمداران بزرگ عرب شمرده اند مقدم
[ [ صفحه 123
دانسته و از نظر خرد و عقل ژرف بین و دوراندیش از دیگران برتر و شایسته تر مییابیم. و بنابر این تصدیق خواهید کرد که آنچه را
در جلد دوم " الاستیعاب " ص 538 و سایر کتب و نوشته ها دایر بر اینکه: قیس را یکی از افراد بارز و عالی مقام در میان اکثري
ازدانایان با مهارت و کاردان عرب از صاحب نظران و اهل تدبیر و پلتیک در جنگ و موصوف به بزرگواري و سخاوت بشمار
آورده اند ما دون مقام شامخ و ارجمند او است
حلبی در کتاب خود " سیره " گوید: هر کس بر آنچه که بین او و معاویه رخ داد آگاهییابد از وفور عقل و زیرکی او دچار
شگفتی خواهد شد ابن کثیر در جلد هشتم البدایهص 99 گوید: علی (ع) او را بحکومت و استانداري مصر برگمارد و او با زیرکی و
سیاستو حیله خود با معاویه و عمرو عاص برابري و مقاومت نمود.
امام دوم سبط پیامبر حسن بن علی به عبدالله بن عباس فرمانده لشکر خود که بر دوازده هزار تن از سواراننامی عرب و دانشمندان
مصر و قاریان قرآن سمت فرماندهی داشت سفارش میفرمود که در نبرد با معاویه در مواقع مهم به قیس مراجعه نماید و با او
مشورت کند و در سیاست و اداره سربازان و سپاهیان راي و نظر او را بکار بندد. بطوریکه داستان او خواهد آمد.
وجود قیس در طرف علی و امام مجتبی بار سنگینی بود بر دوش معاویه و یارانش. آن هنگام که از مصر بمدینه برگشت، مروان و
اسود بن ابو البختري او را تهدید کردهتحت فشار قرار دادند، قیس به خدمت امیر المومنین پیوست.
معاویه نامه اي خشم آگینبه اسود و مروان نوشت و تذکر داد که شما دو نفر علی را بواسطه قیس و افکار عالیه اش کمک نمودید
و کاري کردید که قیس بطرف علی رود، بخدا سوگند اگر شما صد هزار جنگجو بکمک علی میفرستادید نزد ما از این بدتر نبود
که قیس را وادار کردید نزد علی رود و کمک کار او باشد.
صفحه 84 از 222
[ [ صفحه 124
معاویه دل یاران خود را از راه دیگر بدست آورد و آنها را از جانب قیس با نامه اي که بسوي او نوشت و جوابی را از قول او
درست کرد و ساختگی بر مردم شام خواند مطمئن ساخت تفصیل این داستان خواهد آمد.
قیس خود را در زیرکی و تدبیر برتر از همه و مقدم بر تمام نام آوران میدانست و می گفت: اگر نه این بود که از رسول خدا شنیدم
می فرمود: مکر و فریب در آتش است هر آینه من از مکارترین افراد این امت بودم و می گفت: اگر اعتقاد اسلام من نبود حیله اي
می نمودم که هیچ عربی تاب مقاومت در مقابل آن نداشته باشد.
بنابر این شهرت یافتن قیس به دوراندیشی و کاردانی با وصف پاي بندي او بدین و دفاعش از حریممقدس شریعت و التزام کامل او
در تطبیق ایده ها و نظریاتش با متون اسلامی و هم آهنگی افکارش با خواسته هاي پروردگار و خودداري از مخالفت دستورات
خداوند، برترياو از هر جهت و پیش آهنگی و ظهور شخصیت او را در بین سیاستمداران و متفکرین و زیرکان عرب ثابت می کند
و جز عبدالهل بن بدیل هیچ یک از کاردانان و سیاستمداران پنج گانه عرب با او برابري نخواهند کرد، علت اشتراك نامبرده با
عبدالله ابن بدیلاین جهت است که ایندو در ایده و افکارشان با یکدیگر شریک بوده و از یک سرچشمه سیراب می شدند و در
التزام به آئین پاك حنیف اسلامی و خودداري از پیروي هواهاي نفسانی و وقوف در مقابل فتنه هاي گمراه کننده همصدا بودند.
سخن او بمالک اشتر (مالک چه مالکی و تو ندانی مالک کیست؟) نموداري است از عقل سرشار و تدبیر نیکو اندیشه محکم و
استوار و ایمان نیرومند او، این سخن از جمله کلمات نورانی و حکمت هاي تابنده او است، شیخ الطایفه شیخ طوسی این سخن را در
ص 86 " امالی " در ضمن حدیثی طولانی نقل کرده است و گوید: مالک اشتر
[ [ صفحه 125
بامیر المومنین عرض کرد: اي امیر المومنین اجازه بده تا حمله اي بر این افراد متخلف که تو را تنها گذاشته و بدنبال دشمنانت رفته
اند بنمایم و بر آنها یورشی آورم.
حضرت باو فرمود: مالک دستاز من بردار.
مالک اشتر غضبناك و خشم آلوده برگشت، در بین راه به قیس و چند نفر دیگر از یاران امیر المومنین برخورد کرد.
قیس رو بمالک نموده و گفت اي مالک هر گاه سینه ات از برخورد با ناملایمات تنگ می شود، آن را از دل بیرون می اندازي و
هر گاه کاري را دور می پنداري بسوي آن شتابان حرکت می کنی، اي مالک بدان که آئینشکیبائی تسلیم است و راه و رسم
شتاب و عجله مدارا کردن و آرامش داشتن است، بدترین گفتار سخنی است که با زشتی و عیب نمانند و بدترین اندیشه ها آنست
که با تهمت و بدگمانی همراه باشد، هر گاه دچار چیزي شدي بپرس و آنگاه که ماموریتی یافتی فرمانبردار باش، قبل از آزمایش
لب به سوال مگشاي و پیش از آن دستوري فرا رسد خود را مکلف مساز و بزحمت میانداز، آنچه بر خاطر تو می گذرد و تو در دل
داريما نیز در دل داریم، بر صاحب و مولاي خود سخت مگیر.
در آن هنگام که امیر المومنین علی علیه السلام بخلافت رسید و مردم با او بیعت کردند معاویه از بیعت با امیر المومنین امتناع کرد و
گفت: اگر آنحضرت حکومت شام را همانطور که عثمان بمن سپرده بمن بسپارد و کاري بکار من نداشته باشد با او بیعت خواهم
کرد، مغیره بن شعبه نزد امیر المومنین آمده و گفت: اي علی تو معاویه را خوب میشناسی و خلیفهپیش از تو ولایت شام را باو سپرده
صفحه 85 از 222
تو نیز اکنون که تازه بخلافت رسیده اي تا آن هنگام که کارها رونقی گیرد و اوضاع بر وفق مراد گردد او را در منصب خود باقی
گذار، بعدها هر وقت دلت خواست و صلاح دانستی او را از مقامش برکنار کن.
امیر المومنین باو فرمود: اي مغیره آیا ضمانت می کنی که من از هم اکنون تا
[ [ صفحه 126
آنوقت که کارها روبراه شود زنده بمانم؟ پاسخ داد: نه.
حضرت فرمود: من نمیخواهم که خداوند مرا مواخذه نماید و بازخواست کند که چرا او را در یک شب تاریک بر دو نفر مسلمان
مسلط کرده و زمام امور آن دو را بدست او داده ام؟ من هرگز گمراهان رایار و مددکار خود نخواهم گرفت، لکن من کسی را بدو
گسیل خواهم داشت، و او را به روش حقی که در دست دارم خواهم خواند، اگر پاسخ مثبت داد، او هم چون فردي از جامعه
اسلامی هر حقی که براي سایرین است او نیز دارا می باشد و هر چه را که بقیهباید بپردازند او نیز باید بپردازد، ولی اگر سرپیچی
نمود و اطاعت نکرد که او را بخدا واگذار کرده و حکم الهی را در باره او جاري خواهم ساخت.
مغیره از نزد آنحضرت مرخص شد در حالیکه با خود میگفت: اي علی او را بخدا واگذار و حکم خدا را در باره اش اجرا کن و در
بین راه این اشعار را با خود می سرود:
نصحت علیا فی ابنحرب نصیحه
فرد فما منی له الدهر ثانیه
علی را در باره فرزند حرب (معاویه) نصیحت نمودم او نپذیرفت و دیگر روزگار نخواهد دید که بار دیگر او را نصحیت کنم.
و لم یقبل النصح الذي جئته به
و کانت له تلک النصیحه کافیه
نصیحتی که باو نمودم قبول نکرد و نپذیرفت و حال آنکه این نصیحت او را بس بود و کافی.
و قالوا له: ما اخلص النصح کله
فقلت له: ان النصیحه غالبه
باو گفتند: تمام خیرخواهی ازروي اخلاص و صفا نیست ولی من باو گفتم: این نصیحت و خیرخواهی که از روي صفا و پاکی است
بسیار گرانبها است.
قیس که از این موضوع خبردار شد از جاي حرکت کرد و گفت: اي امیر المومنین مغیره بن شعبه موضوعی را در باره شما اشاره
کرد که خداوندآن را نخواسته، او قدمی جلو گذاشت و پائی عقب کشید و کاري کرد که اگر پیروزي بدست تو باشد و بر معاویه
پیروز
صفحه 86 از 222
[ [ صفحه 127
شوي بخاطر نصیحت امروزش از نزدیکان تو گردد و اگر زمام امور بدست معاویه افتد چون از خیرخواهان او بوده از نزدیکان او
بحساب آید.
سپس این اشعار را سرود:
یکاد و من ارسی بثیرا مکانه
مغیره من یقوي علیک معاویه
قسم بان کسی که کوه بثیر را بر جاي خود استوار و محکم ساخته نزدیک بود مغیره معاویه را بر تو پیروز گرداند و چیره سازد.
و کنت بحمد الله فینا موفقا
و تلک التی اراکها غیر کافیه
تو بحمد الله در بین ما موفق و موید بودي -و این نظریه ایکه اظهار داشته بهیچ وجه کافی نیست.
فسبحان من علا السما مکانها
و ارضا دحاها فاستقرت کماهیه
پاك و منزه است خداوندي که آسمان را بر جاي خود مرتفع و بلند ساخت و زمین را گسترش داد و آنچنانکه هست بر جاي خود
مستقر و پا برجا شد.
او در پیشگاه پیشواي طاهر و پاك یگانه صاحب نظري بود که در مقابل آرا پلید و بی ارج و پستی که در موارد تیرگی و مهالک از
انگیزه هاي روحی و معنوي بدور و محصور به زشتیها و بدي بود مقاومت می کرد.
تسلط او بر فنون نظامی و جنگی
محققان و کاوشگران در کتب تاریخ در هیچ نوشته اي که نام قیس در آن ثبت شده برخورد نمی کنند مگر اینکه در لابلاي آن
نوشته ها فرازهائی شامل ستایش و تمجید فراوان از او بچشمشان می خورد که نسبت بمراتب شخصیت و شجاعت او بحثها شده و از
احاطه و آگاهی او بر فنون سپاهیگري و اهمیت وجودي او در صحنه هاي نبرد و پایداريو استقامت او در میدان هاي پیکار صحبت
شده است.
[ [ صفحه 128
صفحه 87 از 222
من چه میتوانم بنویسم در باره دلاوري که تاریخ نام او را با افتخار و شخصیت ثبت نموده، نامبرده شمشیردار پیامبر اکرم و سرسخت
ترین مردم (در وفاداري و خدمتگذاري) نسبت برسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بعد از امیر المومنین علیه السلام بوده است.
من چه بگویم در باره جنگجوي پیکارگري که از تمامی مردم بر معاویه گرانتر بوده و صلابت و هیبتاو نه تنها افرادي عادي و
جبون و ترسو را، بلکه شجاعان و دلیران یاران و سربازانمعاویه را دچار بیم و هراس نموده است.
او از یک سپاه متراکم و از صفوف درهم فشرده یکصد هزار نفري بر معاویه سخت تر و ناگوارتر بود.
معاویه در روز صفین و دوران آن جنگ و نبرد خونین می گفت: اگر جلو گیرنده فیل (در هجوم اصحاب فیل) جلو قیس را نگیرد
فرداي جنگ قیس همه ما را نابود خواهد ساخت.
خاطره خدمات و موقعیت حساس او در دوران زندگی رسولخدا و امیر المومنین از این امتیازات پرده برمی داردو آنها را نشان می
دهد.
شخصیت و موقعیت او را در دوران زندگی رسول اکرم، از صحنه هاي نبرد بدر و فتح و حنین و احد و خیبر و نضیر و احزاب
بدست آورده و اخبارو رویدادهاي بزرگش را در آن تواریخ می خوانیم.
او خود تمام این جریانات را در اشعار خود گنجانیده و نسبت بتمام آن موارد اشعاري سروده و چنین گفته است:
اننا اننا الذین اذا الفتح
شهدنا و خیبرا و حنینا
ما، ما همانهائی هستیم که در فتح مکه - حاضر بوده و در جنگ خیبر و حنین شرکت داشته ایم.
بعد بدر و تلک قاصمه الظهر
واحد و بالنضیر ثنیا
[ [ صفحه 129
بعد از جنگ بدر و آن کمر را می شکست - و جنگ احد و به یهودیان بنی النضیر که دوباره حمله نمودیم
آقا و سید ما صاحب کتاب " الدرجات الرفیعه " گوید: قیس در تمام غزوه ها در رکاب رسول خدا حاضر و پرچمدار آن حضرت
بود و پرچم انصار را بدوش می کشید، در روز فتح مکه رسول خدا پرچم را از پدرش سعد گرفته و باو داد.
خطیب در جلد اول تاریخش ص 177 گوید: قیس پرچم رسول خدا را در بعضی از جنگها بدوش می گرفت.
در تاریخ طبري و تاریخ ابن اثیر جلد سوم ص 106 چنین آمده است: او پرچمدار انصار بود همراه رسول خدا و از صاحب نظران و
اندیشمندان و هیبتی بس تمام داشت.
در کتاب " استیعاب " چنین آمده است: در آن هنگام که رسول خدا در فتح مکه پرچم خود را از دست سعد گرفت و بدست قیس
سپرد، علیرا فرستاد تا پرچم را از دست سعد گرفته و به پسرش قیس بدهد، علی هم این دستور راانجام داد. موقعیت و پایگاه او در
دوران امیر المومنین علی (ع) از این قرار بود:
صفحه 88 از 222
بارها امیر المومنین را بر پیکار با معاویه و کشتن وي وادار کرده و بر جنگ با مخالفین برمی انگیخت و چنین می گفت:
اي امیر المومنین: در روي زمین محبوبتر از تو کسی را نداریم که زمام امور ما را بدست گیرد و براي اقامه عدل و داد و اجرا احکام
اسلامی بپا خیزد زیرا تو ستاره فروزان و راهنماي شب تار ما هستی، تو پناهگاه مائی که در سختیها بتو پناه آورده و اگر تو را از
دست دهیم زمین و آسمانما تیره خواهد شد، لکن بخدا سوگند اگر معاویه را بحال خود گذاري که هر حیله و مکري که میخواهد
انجام دهد، آهنگ مصر
[ [ صفحه 130
کرده بسوي آنجا خواهد رفت و وضع یمن را بهم خواهد ریخت و طمع در ملک عراق خواهد نمود، همراه او عده اي از مردم یمن
هستند که کشتن عثمان و ریختن خون او بعنوان یک جنایت و یک ظلم و ستم در عروق آنها جاي گرفته و دلهاشان مملو از کینه
جوئی و انتقام گیري از قاتلین عثمان است، آنان بجاي اینکه دنبال علم و یقین روند و حقائق را از دیدي واقعی بنگرند به ظن
وگمان اکتفا کرده و بجاي یقین شک را گرفته و بجاي خوبیها دنبال هواي نفس رفته اند، مردم حجاز عراق را با خود حرکت بده و
او را در تنگنا قرار داده و از چند جهت محاصره اش کن و کاري کن که در خود احساس ناتوانی و زبونی کند و از خود مایوس
شود.
امیر المومنین در جواب او فرمودند: سوگند بخدا اي قیس سخنی نیکو گفتی و مطلبی زیبا و بموقع بر زبان جاري ساختی.
علی (ع) قیس را بهمراه فرزند پاك و پاك نهادش امام مجتبی و عمار یاسر بکوفه فرستاد تا مردم آنجا را بیاري خود بخواند، در
آنجاابتدا امام حسن و سپس عمار براي مردم سخنرانی کرده و بعد از آن دو قیس از جاي حرکت کرد و پس از حمد و ثنا
پروردگار چنین گفت:
اي مردم اگر در موضوع خلافت و زمامداري از شوري استقبال کرده و آن را ملاك بگیریم باید بدانید که علی (ع) از تمام مردم از
جهت سابقه اسلامی و هجرت با رسول خدا و علم و دانش، شایسته تر است و مناسب تر براي این منصب، قتل هر کس که منکر این
واقعیت باشد مباح و حلال است چگونه حلال نباشد و حال اینکه براي طلحه و زبیر که خود با آنحضرت بیعت کرده و ازروي حسد
شانه از زیر بار بیعت خالی کرده و آن حضرت را خلع کردند اتمام حجت شده ودیگر دلیلی ندارند.
سخنرانان و خطبا کوفی از جاي حرکت کرده و با عجله و شتابی فراوان به نداي آنان پاسخ مثبت دادند، نجاشی چنین گفت:
[ [ صفحه 131
رضینا بقسم الله اذکان قسمنا
علیا و ابنا النبی محمد
ما به آنچه که خدا قسمت ما کرده خشنود و راضی هستیم در این هنگام که علی و فرزندان حضرت محمد رسول اکرم را قسمت ما
نموده است
صفحه 89 از 222
و قلنا له اهلا و سهلا و مرحبا
نقیل یدیه من هوي و تودد
ما مقدم او را گرامی داشته و خیر مقدم باو گفتیم دستهایش را از روي عشق و علاقه بوسیدیم
فمرنا بما ترضی نجبک الی الرضا
بصم العوالی و الصفیح المهند
آنچه تو می پسندي بما دستور بده و ما با رضایت بتو پاسخ خواهیم داد و با بکار بردن شمشیرهاي برنده و نیزه هاي بزرگ و
شمشیرهاي پهن و تیز تو را یاري خواهیم کرد.
و تسوید من سودت غیر مدافع
و ان کان من سودت غیر مسود
هر کس را که تو بفرماندهی و آقائی ما برگزینی بدون چون و چرا او را به آقائی قبول خواهیم کرد گر چه آنکس را که به آقائی
ما برگزینی بزرگوار و آقا نباشد.
فان نلت ما تهوي فذاك نریده
و ان تخط ما تهوي فغیر تعمد
اگر به آنچه می خواستی رسیدي، ما نیز خواهان آنیم ولی اگر بدلخواه خود نرسیدي تعمدي در کار نبوده و اشتباه شده است
قیس بن سعد در آن هنگام که مردم کوفه جواب مثبت می دادند چنین گفت:
جزي الله اهل الکوفه الیوم نصره
اجابوا و لم یابوا بخذلان من خذل
خداوند یاري مردم کوفه را پاداش نیکو عنایت کند پاسخ مثبت دادند و به دیگران که حاضر به همکاري نشده اند توجهی نکردند.
و قالوا: علی خیر حاف و ناعل
رضینا به من ناقضی العهد من بدل
و گفتند: علی بهترین راه روندگان است با کفش و بدون کفش ما بجاي آن
صفحه 90 از 222
[ [ صفحه 132
مردمی که پیمان او را شکستند، او را برهبري خود برگزیده و به او خشنودیم
هما ابرزا زوج النبی تعمدا
یسوق بها الحادي المنیخ علی جمل
آندو (طلحه و زبیر) همسر پیامبر را از روي عمد بجنگ تحریک کرده و از خانه بیرون آورده اند و روي شتري سوار کرده و شترش
را میرانند.
فما هکذا کانت وصاه نبیکم
و ما هکذا الانصاف اعظم بذا المثل
سفارشات پیامبرتان این چنین نبود و این از انصاف نبود و بی انصافی از این بزرگتر نیست
فهل بعد هذا من مقال لقائل؟
الا قبح الله الامانی و العلل
آیا بعد از این رویداد ما، جاي سخنی براي کسی هست که بگوید؟
خداوند زشت گرداند آرزوها و تخلفات خائنانه را این عبارت شیخ الطائفه شیخ طوسی است در کتاب " امالی " ص 87 و 94 و
شیخ مفید در کتاب " النصره لسید العتره " آن را نقل کرده و ابیات و اشعاري را کهبدال ختم می شود و به آنها ابیات دالیه می
گویند به قیس نسبت داده با مختصر تغییري در آن و زیاد کردن چند بیت، این چنین گفته است:
هنگامی که امام حسن همراهعمار و قیس به کوفه آمد و مردم کوفه را براي جنگ آماده حرکت می ساختند.... سپس قیس بن سعد
رحمه الله علیه از جاي حرکت کرد و گفت: اي مردم اگر در موضوع خلافت شوري را معتبر دانسته و از آن استقبال نمائیم هر آینه
امیر المومنین علیه السلاماز آنجهت که قرابت و نزدیکی خاصی با رسول خدا دارد از همه مردم شایسته تر است و جنگ و پیکار با
آنکس که منکر این واقعیت است حلال است، طلحه و زبیر چه دلیلی دارند که ابتدا بیعت کردند و بعد روي حسد و ستم آنحضرت
را خلع نمودند و حال اینکه مهاجر و انصار در رکاب علی حاضر شده و سابقه اش روشن و درخشان بود.
سپس این اشعار را سرود:
رضینا بقسم الله اذ کان قسمنا
علیا و ابنا الرسول محمد
صفحه 91 از 222
[ [ صفحه 133
ما به آنچه که خدا قسمت ما کرده راضی هستیم در آن هنگام که علی فرزندان حضرت محمد رسول الله را قسمت ما کرد.
و قلنا لهم اهلا و سهلا و مرحبا
نمد یدینا من هوي و تودد
ما به آنان خیر مقدم گفتیم و مقدمشان را گرامی داشتیم دستهایمان را روي عشق و علاقه بسوي آنان دراز کردیم.
فما للزبیر الناقض العهد حرمه
و لا لاخیه طلحه الیوم من ید
دیگر براي زبیر پیمان شکن احترامی نیست و براي برادرش طلحه امر و موقعیتی نیست و احترامی ندارد
اتاکم سلیل المصطفی و وصیه
و انتم بحمد الله غار من المهد
فرزند پیامبر و وصی او نزد شما آمده و شما بحمد و ثناي پروردگار از ترس و سستی عاري هستید.
فمن قائم یرجی بخیل الی الوغا
و صم العوالی و الصفیح المهند
در بین ما افرادي هستند که با اسبان تندرو خود را بمعرکه جنگ رسانیده و با نیزه هاي بلند و شمشیرهاي پهن و برنده آماده نبرد
است
نسود من ادناه غیر مدافع
و ان کان ما یدنیه غیر مسود
آنکس که امیر المومنین نزدیک سازد، بدون چون و جرا به سروري خود برمی گزینیم گر چه آنکس را که او بخود نزدیک ساخته
در خور سروري نباشد
فان نات ما یهوي فذاك نریده
و ان نخط ما یهوي فغیر تعمد
صفحه 92 از 222
پس اگر بیاوریم و انجام دهیم آنچه را که دل خواه او است، خواهان همانیم ولی اگر نسبت بدلخواه او اشتباهی کردیم عمدي نبوده
و گناهی نداریم.
در تمام صحنه ها و عرصه هاي نبرد قیس با عظمت و جلال هر چه تمامتر با قیافه و ژستی بزرگ منشانه که دلها را می لرزانید و
شجاعان را می ترسانید و لرزه بر اندام دلیران می انداخت حرکت می کرد.
[ [ صفحه 134
منذر بن جارود که سپاهیان و جنگجویان امیر المومنین را در زاویه دیده بود، چنین توصیف می کند: سپس یکه تازي بر اسب سرخ
گونسوار در حالیکه جامه اي سپید بر تن داشت از جلو ما گذشت، کلاهی سفید و عمامه اي زرد بر سر، تیر و کمان بر دوش و
ششیري بر کمر بسته بود، پاهایش بزمین می کشید و در بین هزاران نفر سپاهی که آنها هم بر سر خود تاجی از کلاه سفید و عمامه
زرد بسته بودند دیده می شد در حالیکه پرچمی زرد رنگ بدست داشت.
گفتم ین کیست؟
گفته شد: این قیس بن سعد بن عباده است که جز انصار است و فرزندان و خویشاوندان او و غیر آنان که جز قحطانی ها هستند
در آن هنگام که امیر المومنین خواست بسوي شام حرکت کند مهاجرین و انصاري که همراه او بودند جمع کرده و بعد از حمد و
ثناي پروردگار چنین گفت:
اما بعد شما مردمی با اندیشه هاي نیکو و بردباري برتر و بهتر، گویندگان حق، و افرادي هستید که کردار و دستورتان با برکت
است، تصمیم داریم بسوي دشمن خود و دشمن شما حرکت کنیم، نظریات خود را بما ابلاغ کنید و به آنچه صلاح میدانید اشاره
کنید.
قیس بن سعد برخاست و حمد و ثناي الهی را بجاي آورد و سپس گفت:
اي امیر مومنان با ما بسوي دشمنان بشتاب و لحظه اي درنگ مکن. چه آنکه سوگند بخدا جهاد با آنان نزد من محبوب تر است از
پیکار با کفار روم و ترك، زیرا اینان در دین خدا سهل انگاري نموده، و حیله گري کردند و اولیا خدا و یاران رسول خدا را
کوچک شمرده و به آنها اهانت نمودند، مهاجران و پیروان و تابعین نیکوکار را تحقیر کردند و هر گاه فردي مورد غضب آنان قرار
می گیرد او را زندانی کرده و یا کتک می زنند و از شهري بشهر دیگر تبعید کرده و بی خانمانش می کنند
[ [ صفحه 135
اموال ما از نظر آنان بر ایشان حلال است و ما را بنده زبون خود می پندارند
صعصعهبن صوحان گوید: هنگامیکه امیر المومنین براي جنگ صفین پرچمهائی را برمی افراشت پرچم رسول خدا را بیرون آورد و
تا آن زمان پرچم پیغمبر بعد از رحلت آنحضرت دیده نشده بود پرچم را بست و قیس بن سعد بن عباده را احضار فرموده پرچم را
باو داد و سپس انصار و جنگجویان بدر را جمع نمود همینکه چشم آنها به پرچم رسول خدا افتاد گریه بسیاري نمودند در این موقع
قیس اشعاریرا سرود و چنین گفت:
صفحه 93 از 222
هذا اللوا الذي کنا نحف به
مع النبی و جبریل لنا مدد
این همان پرچمی است که پیرامون آن با سول خدا بودیم و جبرئیل یار ما بود.
ماضر من کانت الانصار عیبته
ان لا یکون لهمن غیرهم احد
ضرر نمی کند کسی که انصار پشتیبان او هستند در صورتیکه براي او جز آنان هیچ کس یار و یاور نباشد.
قوم اذا حاربوا طالت اکفهم
بالمشرفیه حتی یفتح البلد
مردمی که هر گاه به پیکار برخیزند آنقدر قبضه هاي آنان دسته هاي شمشیر مشرفیه را می گیرد که شهرها و کشورها فتح شود.
-1 این مطلب را ابن عساکر در تاریخش جلد سوم ص 245 نقل کرده است.
-2 ابن عبدالبر در " الاستیعاب " جلد دوم ص 539
-3 ابن اثیر در جلد چهارم " اسد الغابه ص 216
-4 خوارزمی در " المناقب " ص 122
در آن هنگام که اوضاع بر معاویه بسیار سخت و دشوار شد و خود را در شرف
[ [ صفحه 136
شکست و مغلوبیت دید، عمرو بن عاص، بسر بن ارطاه، عبیدالله بن عمر بن خطاب و عبدالرحمن بن خالد بن ولید را احضار کرده و
به آنان گفت:
مردانی از یاران علی مرا اندوهگین ساخته اند مانند: سعید بن قیس در همدان اشتر در بین قبیله اش و مرقال (هاشم بن عتبه) عدي بن
حاتم و قیس بن سعد در بین انصار.
مردم یمن شما را با جان خود نگهداري نمودند تا آنجا که من بخاطر شما خجالت کشیدم، شما از قریش محسوب می شوید و من
میخواستم مردم شما را بی نیاز بدانند و باین منظور براي هر یک از نامبردگان یکی از شما را در نظر گرفتم شما این اختیار را بمن
بدهید.
گفتند: بسیار خوب، این اختیار براي تو باشد و هر چه میخواهی انجام ده.
گفت: سعد بن قیس و قبیه اش بعهده من باشد و فردا وضع او را روشن و دستش را از همه جا کوتاه خواهم کرد.
و تو اي عمرو مسوول دفع یک چشم طایفه بنی زهره (مرقال) خواهی بود، قیس بن سعد هم براي تو باشد اي بسر.
و تو اي عبیدالله مسوول اشتر نخعی هستی و بهتو اي عبدالرحمن بن خالد یک چشم طایفه طی یعنی بن حاتم را می سپارم.
صفحه 94 از 222
سپس هر یک از شما گروهی از دیده بانهاي سپاه را براي خود انتخاب کنید، و تا پنج روز هر روزي را نوبت یکی از اینها قرار داد:
بسر بن ارطاه که بمقابله با قیس گماشته شدهبود، نوبتش روز سوم بود بامدادان روز با سپاهیان و همراهان خود در مقابل قیس و
لشکریانش جبهه گرفت و جنگ سختی بین آندو در گرفت قیس با هیبتی مردانه که گوئی احدي را دسترسی به آزار و تسلط بر او
نیست در مقابل بسر بن ارطاه ظاهر شد و حملهرا آغاز کرد و این رجز را میخواند:
انا ابن سعد زانه عباده
و الخزرجیون رجال ساده
[ [ صفحه 137
من پسر سعد هستم که عباده پدرش موجب زینت و شرافت او است خزرجیها همگی مردانی آقا هستند
لیس فراري بالوغا بعاده
ان الفرار للفتی قلاده
من عادت فرار از جنگ ندارم زیرا فرار براي جوان مرد هم چون گردن بندي است که بگردن او می افتد و موجب ننگ و عار است
یا رب انت لقنی الشهاده
و القتل خیر من عناق غاده
اي خدا تو شهادت را نصیبم فرما کشتن و شهادت در راه تو بهتر است از هم آغوشی با دوشیزگان زیباي نرم تن
حتی متی تثنی لی الوساده
دیگر تا کی براي من بستر استراحت گسترده شود
سپس حمله اي بر سپاهیان بسر بن ارطاه نموده و کمی بعد بسر در مقابل او آشکار شده و چنین گفت:
انا ابن ارطاه عظیم القدر
مراود فی غالب بن فهر
من پسر ارطاه هستم که قدر و منزلتش بزرگ است وابسته است به غالب ابن فهر و از آن خاندان است.
صفحه 95 از 222
لیس الفرار من طباع بسر
ان یرجع الیوم بغیر وتر
فرار در طبیعت بسر نیست تا امروز بدون خونخواهی و کشتن شخصی برگدد.
و قد قضیت فی عدوي نذري
یا لیت شعري ما بقی من عمري
من در باره دشمنم آنچه برعهده داشتم انجام دادم اي کاش میدانستم چه قدر از عمرم باقی مانده است.
پس با نیزه بطرف قیس حمله کرد و قیس با شمشیر او را عقب راند و از خود
[ [ صفحه 138
دفع کرد، تا سرانجام این نبرد با بازگشت جنگجویان و برتري قیس پایان یافت
227 چنین روایت کرده است: معاویه نعمان بن بشر بن سعد انصاري و مسلمه بن مخلد انصاري را - . نصر در کتاب خود در ص 240
احضار کرد و با آندو در حالیکه هیچ کس دیگر از انصار با آنان نبود خلوت کرده و چنین گفت:
اي آقایان با شما دو نفر هستم، آنچه از اوس و خزرج مشاهدهکردم غمگینم ساخته و مرا به محنت افکنده، شمشیرها را بر گردنهاي
خود گذارده و مارا به مبارزه و فرود آمدن در مقابل خود میخوانند تا آنجا که تمام یاران و سپاهیان مرا اعم از شجاعان و ترسوها را
ترسانیده و بحدي که از هر یک از یکه سواران شامی که می پرسم جواب می آید که انصار او را کشته اند، بخدا سوگند با تیزبینی
و اندیشه عمیقم با شمشیرهاي برنده ام با آنها روبرو خواهم شد و در مقابلهر سواري از آنان یکه تازي را می فرستم که بگلوي
آنان چسبیده و آنان را از بین ببرد و به تعداد آنان از افراد قریش مردانی را خواهم فرستاد که خرما و طفیشل نخورده باشند.
میگویند: یاران و انصار حقیقی ما هستیم، درست است اینان رسول خدا را منزل دادند و یاري کردند این را قبول داریم لکن حقوق
خود را با راه باطلی که در پیش گرفتند ضایع ساخته و فاسد نمودند و از بین بردند.
نعمان خشمگین شد و گفت:اي معاویه از اینکه انصار در آمدن بجنگ شتاب بخرج داده اند آنانرا سرزنش مکن آنها در دوران
جاهلیت هم همینطور بودند و اما اینکه آنان را بمقابله و نبرد دعوتکنی تو خود شجاعت و مبارزه آنان را در رکاب رسول خدا
دیده اي، و اما اینکه در مقابل آنان به اندازه آنها از قریش افرادي را بفرستی و چنین منظره اي بسازي و آنانرا در چنین موقعیتی قرار
دهی باز هم دیده اي که انصار چه بلائی بسر قریش آوردند و قریش چه مصیبت ها از آنان
[ [ صفحه 139
کشیدند، اگر دلت میخواهد بار دیگر آنچهقبلا از آنان دیده اي باز هم به بینی، این چنین کن و تاریخ را تکرار نما و اما خرما و
طفیشل، خرما از ما بود و بهنگام خوردن آن شما با ما شریک می شدید و اما طفیشل غذاي یهودیها بود وقتی ما از آن خوردیم مزه
اش بدهان ما خوب آمد و در این مورد بر آنان غلبه کرده و بیشتر از آنها خوردیم چنانکه قریش در مورد سخینه این عمل را کرد و
صفحه 96 از 222
آنرا غذاي رسمی خود قرار داد.
سپس مسلمه بن مخلد بسخن در آمد تا آنجا که گفت... (نصر در کتابش).
سخن این مجلس که به انصار رسید قیس بن سعد انصاري انصار را جمع نموده و از جاي حرکت کرد و خطبه اي در بین آنان
خواند و چنین گفت:
معاویه سخنانی گفته که خبرش بشما رسیده و صاحب (نعمان) پاسخ او را داده است، بخدا قسم اگر امروز بر معاویه خشم نموده و با
او کینه ورزیدید معلوم می شود که دیروز هم (قبل از اسلام آوردن او) با او کینه داشته و دشمن او بوده اید و اگر خون او را در
اسلام بریزید معلوم می شود که در زمان شرکتش خون اورا می ریختید، بزرگترین گناه شما در نظر معاویه همین است که به یاري
دینی که دارید برخاسته اید، امروز طوري بکوشید که فعالیت دیروز را فراموش کنید و فردا طرزي جدیت نمائید که کوشش امروز
را از یاد ببرید.
شما با پرچمی هستید که در طرف راستش جبرئیل و در سمت چپش میکائیل می جنگید ولی حریف در زیر پرچم ابوجهل و احزاب
می جنگد. و اما خرما، ما خرما نکاشتیم بلکه بر کسانی که آنرا می کاشتند جلوتر رفته و بر آنان در خوردن آن غلبه کردیم، و اما
طفیشل اگر غذاي ما بود ما هم مانند قریش ملقب به آن شده و به آن نام مشهور می گشتیم چنانکه آنانرا ": قریشالسخینه " گفتند.
[ [ صفحه 140
سپس در همین مورد این اشعار را سرود:
یابن هند دع التوثبفی الحرب
اذا نحن فی البلاد ناینا
اي پسر هند: در جنگ این جهشها و پرشها را وابگذار زیرا ما فعلا از شهرهاي خود دور شده و در میدان جنگ بسر می بریم
نحن من قد رایت فادن اذا
شئت بمن شئت فی العجاج الینا
ما همانیم که تو دیده اي بما نزدیک گردان هر گاه که خواستی هر کسی را که میخواهی در این معرکه تیره و تار وغبارآلود بیاور
ان برزنا بالجمع نلقک فی الجمع
و ان شئت محضه اسرینا
اگر دسته جمعی حمله کنیم تو را در بین جمعیت پیدا خواهیم کرد و اگر بخواهی که تنها و یک نفر یک نفر بجنگیم حمله خواهیم
کرد و خواهیم جنگید.
صفحه 97 از 222
فالقنا فی اللفیف نلقک فی الخزرج
تدعو فی حربنا ابوینا
با ما در لفیف و اجتماعات برخورد نما، ما در میانخزرج با تو برخورد خواهیم کرد تو در جنگ با ما پدرانمان را میخوانی.
اي هذین ما اردت فخذه؟
لیس منا و لیس منک الهوینا
هر یک از ایندو را که میخواهی بگیر نهاز ما و نه از تو نرمش و مدارا کردن نیست
ثم لا ینزع العجاجه حتی
تنجلی حوبنا لنا او علینا
گرد و غبار جنگ فرو ننشیند مگر اینکه خطر برطرف شود یا بنفع ما ویا بضرر ما
لیت ما تطلب العداه اتانا
انعم الله بالشهاده عینا
اي کاش آن مرگی که دشمنان براي ما خواهان آن هستند بما برسد و خداوند بر ما نعمت شهادت را عنایتکرده و عینا آن را بیابیم
[ [ صفحه 141
اننا اننا الذین اذا الفتح
شهدنا و خیبرا و حنینا
ما، ما همانهائی هستیم که در فتح مکه حاضر شدیم و در جنگ خیبر و حنین شرکت کردیم
بعد بدر و تلک قاصمه الظهر
واحد و بالنضیر ثنینا
بعد از جنگ بدر و آن کمر انسان را می شکست و جنگ احد و حمله بعد از آن که بر یهودیان بنی النضیرآوردیم
صفحه 98 از 222
یوم الاحزاب قد علم الناس
شفینا من قبلکم و اشتفینا
در روز احزاب مردم بخوبی می دانند
که ما از گذشتگان شما انتقام گرفته و دلمان را تشفی داده و خشنود شدیم
معاویه که از اشعار قیس خبردار شد و این اشعار بگوشش رسید، عمرو بن عاص را احضار کرده و گفت: در فحش و ناسزاگوئی به
انصار چه نظر می دهی؟ آیا صلاح است یا خیر؟
عمرو پاسخ داد: نظر من اینست که تهدید کنی ولی فحش ندهی، چه میخواهیبه آنان بگوئی؟ اگر بخواهی آنانرا مذمت کنی باید
بدنهایشان را مذمت کنی ولی به حسب و نسب آنها نمی توانی کاري داشته باشی و مورد مذمت قرار دهی.
معاویه گفت: سخنران انصار قیس بن سعد هر روز در بین آنان بپا می خیزد و سخنرانی می کند بخدا قسم او در نظر دارد فردا ما را
از ین برده و اگر آنکس که فیل ها را از خانه خدا باز داشت جلو او را نگیرد، ما را نابود خواهد ساخت، نظر شما چیست؟
عمرو پاسخ داد: نظر من اینست که بر خداي توکل نمائیم و صبر را پیشه خود سازیم.
معاویه به عده اي از بزرگان انصار نامه نوشته و آنان را سرزنش نمود من جمله: عقبه بن عمرو،ابو مسعود، برا بن عازب، عبدالرحمن
بن ابی لیلی، خزیمه بن ثابت،
[ [ صفحه 142
زید بن ارقم، عمرو بن عمرو، حجاج بن غزیه، در این جنگ با تمام اینها ملاقات و گفتگو بعمل آمد و معاویه به اینها گفت نزد
قیس بن سعد بروید و با او صحبت کنید همگی نزد قیس آمده و گفتند: معاویه نمی خواهد ما را ناسزا گوید تو از فحش و بدگوئی
خود، خودداري کن.
قیس پاسخ داد: من و یا فردي هم چون من فحش و ناسزا ندهد لکن منهیچ گاه دست از جنگ با معاویه برنخواهم داشت تا آنگاه
که خدا را ملاقات کنم.
فرداي آن روز لشکریان به حرکت در آمدند، قیس بن سعد گمان کرد که معاویه در بین آنها است بر مردي که شبیه معاویه بود
حمله کرد و با شمشیر روپوش از روي او برگرفت و معلوم شد معاویه نیست به مردي دیگر که همانند معاویه بود حمله کرد و ضربه
اي بر او وارد کرد، وقتی فهمید معاویه نیست برگشت و با خود می گفت:
قولوا لهذا الشاتمی معاویه
ان کلما اوعدت ریح هاویه
باین مرد بدزبان و فحاش معاویه بگوئید هر چه تهدید کردهاي باد وزنده اي است که از بالاي تپه اي بوزد
خوفتنالکلب قوم عاویه
صفحه 99 از 222
الی یابن الخاطئین الماضیه
تو ما را از سگ زوزه کش قبیله ات ترساندي اي فرزند خطاکاران گذشته بسوي من بیا
ترقل ارقال العجوز الخاویه
فی اثر الساري لیال الشاتیه
هم چون پیر زنی که در شب تار زمستان از کاروان عقب افتاده و می دود تو مانند آن می دوي و راه می روي
معاویه گفت: اي مردم شام هر گاه این مرد را دیدید بدیهایش را بگوئید و باو فحش دهید (وقتی دو لشکر در مقابل هم صف
آرائی کردند معاویه او و سایر انصار را به الفاظ بسیار رکیک و زشتی فحش داد و ناسزا گفت) تعمان و مسلمه غضبناك شده
[ [ صفحه 143
بر معاویه پرخاش کردند ولی معاویه همینکه دید میخواهند بطرف قوم خود بروند آنان را راضی کرد و از خود خوشنود ساخت.
سپس معاویه از نعمان درخواست کرد که نزد قیس رفته و او را سرزنش و توبیخ نماید و پیشنهاد آشتی باو دهد، نعمان از حضور
معاویه بیرون آمد و بین دو لشکر قرار گرفت و فریاد زد اي قیس؟ من نعمان بن بشیر هستم.
قیس گفت: هان چه خبر است اي نعمان بن بشیر؟ چه میخواهی؟.
نعمان گفت: اي قیس آنکس که شما را بانچه براي خود خواسته دعوت می کند میخواهد بشما خدمتی کند.
اي توده انصار آیا شما خودنمیدانید که در مورد مخالفت با عثمان و کشتن او دچار اشتباه شدید و یاران او را در روز جنگ جمل
کشتید و اسبان و سپاهیان خود را بر روي مردم شام تاختید و در روزجنگ صفین به آنها حمله نمودید؟ شما که عثمان را تنها
گذاشتید و او را ذلیل و بی کس نمودید اگر امروز با علی آن چنان کنید تازه کاري مساوي آن کار انجام داده و یک عمل در
مقابل یک عمل قرار می گیرد، لکن شما دست از حق برداشته اید و بیاري باطل شتافته و کمک به او می کنید، شما به این راضی
نشوید که هم چون بقیه مردم باشید تا آنجا که در میدان جنگ پی بحقیقت برده و خود بمبارزه و جنگ دعوت شوید و پیکار کنید
ولی هیچ ناراحتی بر علی نرسیده و شما هستید که مصیبت ها را بر او سبکنموده و او به استراحت پرداخته و بار مصیبت را باید شما
بکشید و در انتظار پیروزي که بشما وعده داده است بنشینید و فداکاریها نمائید. جنگ از دست ما و شما چه عزیزانی را گرفته که
شما خود بهتر میدانید نسبت به بقیه از خدا بترسید و پرهیزکاري را پیشه خود سازید.
قیس از سخنان نعمان خندید و چنین گفت: فکر نمی کردیم اي نعمان که چنین جراتی داشته باشی که این سخنان را بر زبان جاري
سازي، آنکس که بخود خیانت نموده برادرش را نصیحت نمی کند. بخدا سوگند تو خود را گول زده اي و گمراه و گمراه کننده
هستی.
[ [ صفحه 144
اما این که نام عثمان را بردي اگر شنیدن اخبار تو را کفایت کند و بهر خبري گوش فرا میدهی، یک خبر هم از من بگیر و بشنو:
صفحه 100 از 222
عثمان را کسانی کشتند که تو از آنان بهتر نیستی و افرادي او را تنها گذاشتند و ذلیلش کردند که مسلما از تو بهتر هستند.
و اما اصحاب جمل، بدان جهت باآنان جنگیدیم که پیمان خلافت و بیعتی را که با خلیفه نموده بودند شکستند و بعهد خود وفا
ننمودند و اما معاویه بخدا سوگند که اگر تمام اعراب دور او را بگیرند انصار با او خواهند جنگید.
و اما اینکه گفتی، هم چون بقیه مردم نیستیم، ما در جنگ آنطور خواهیم جنگید که در رکاب رسول خدا می جنگیدیم، از
شمشیرها با صور خود و از نیزه ها با گلوگاه خود نگهداري و حفاظت می کنیم تا آنجا که حق بیاید و دستور خدا آشکار گردد
گرچه آنان دلشان نخواهد. و لکن اي نعمان بنگر در همراهان معاویه جز عده افراد آزاد شده و یا بیابانی و یا چند نفري از مردم
یمن که فریب خورده و داخل سپاهیان او شده اند می بینی؟
ببین که مهاجران و انصار و پیروان آنها که به یکی از انان تبعیت کرده اند رضی الله عنهم کدام طرف هستند و ببین که با معاویه از
انصار رسول خدا جز تو و رفیق کوچکت کسی دیگر هست؟
بخدا سوگند شما دو نفر نه در جنگ بدر و احد بودید و نه سابقه اي در دین اسلام دارید و نه آیه اياز قرآن در شان شما نازل
شده و نه آشنائی با قرآن دارید بجان خودم قسم اگر تو هماکنون ما را فریب داده و بما خیانت کردي پدرت نیز بما خیانت کرد و
سپس این شعر را گفت:
و الراقصات بکل اشعث اغبر
خوص العیون تحثها الرکبان
قسم به شترانیکه در راه زیارت حرم، حاجیان خاك آلوده را بر پشت خود
[ [ صفحه 145
میبرند که چشمها در حدقه فرو رفته و با اینحال سواران مهمیز میزنند و شتران را بتاخت وا میدارند.
ماابن المخلد ناسیا اسیافنا
عمن نحاربه و لا النعمان
نه فرزند مخلد جلو شمشیر مارا از آنکس که میخواهیم با او بجنگیم میگیرد و نه نعمان.
ترکا العیان و فی العیان کفایه
لو کان ینفع صاحبیه عیان
آنچه را که واضح و آشکار بود ترك نمودندو در آن امر واضح کفایت بود و خود بس بود اگر این دو نفر دوستان را امر واضح و
آشکار مفید باشد.
بعد از این رویدادها امیر المومنین قیس را نزد خود طلبیده و اورا تمجید و ستایش کرد و سمت فرماندهی و سروري انصار را باو
صفحه 101 از 222
داد.
در جنگ نهروان قیس بسوي خوارج رفت و به آنان گفت:
اي بندگان خدا خواسته ما از شما اینست که سوي ما آئید و داخل شوید در آن موضوع و امري که از آن بیرون رفته اید و برگردید
بطرف ما تا با دشمن خود و شما بجنگیم شما کار بزرگی انجام داده اید ما را مشرك دانسته اید و علیه ما گواهی شرك داده اید،
شرك ستم بزرگی است خون مسلمانها را می ریزید و آنان را مشرك میدانید.
عبدالله بن شجره سلمی باو گفت: حق براي ما روشن شده و از شما پیروي نخواهخیم کرد مگر اینکه شخصی هم چون عمر را براي
ما بیاورید، قیس گفت: ما در بین خود غیر از صاحب خود علی علیه السلام کسی دیگر را نمی بینیم آیا شما در بین خود کسی را
دارید؟
گفتند نه
گفت: شما در پیشگاه خود بخدا قسم میدهم اگر او را از بین ببرید من فتنه
[ [ صفحه 146
و آشوبی بس بزرگ را میبینم که بر شما پیروز شده و دچار آن گشته اید
و اما موقف و وضع زندگی او بعد از دورانرسول خدا و امیر المومنین: او همراه امام دوم امام مجتبی سلام الله علیه بود: درآن هنگام
که لشکري براي جنگ و پیکار با مردم شام گسیل می داشت، عبیدالله بن عباس بن عبدالمطلب را احضار کرد و فرمود اي پسرعمو
من همراه تو دوازده هزار نفر از شجاعان و دلیران عرب و پارسایان و تلاوت کنندگان قرآن را از قوم مصر فرستاده ام یک نفر آنان
در مقابل یک سپاه و جمعیت ایستاده و آهنگ جنگ با گروهی را خواهد نمود، اینها را با خود حرکت ده و ببر و با نرمی و
ملایمت با آنان رفتار کن و با روئی باز با آنان مواجه شو و در مقابلشان متواضع و فروتن باش آنان را نزدیک خود قرار بده و خیلی
از آنها فاصله مگیر اینها بازمانده هاي افرادي هستند که مورد اطمینان امیر المومنین بودند بر کنار رود فرات آنان را حرکت ده و از
فرات بگذر واز مسیر مسکن حرکت کن و از آنجا بگذر تا در مقابل معاویه قرار گیري و رو در روي او جبهه گیري، اگر باو
برخورد نمودي او را همانجا نگهدار تا من بتو برسم و بزوديبدنبال تو حرکت خواهم کرد من باید از وضع تو هر روز مطلع شوم و
مرا در جریان کاربگذار و با این دو نفر یعنی: قیس بن سعد و سعید بن قیس مشورت کن و اگر حادثه اي براي تو رخ داد، قیس بن
سعد امیر لشکر خواهد بود و اگر او هم کشته شد سعید بن قیس برهبري مردم منصوب خواهد بود، عبدالله در چنین موقعیت و با این
سفارشات حرکتکرد.
و اما معاویه جلو آمد و آمد تا بقریه (الحیوضه) در مسکن وارد شد و در آنجا فرود آمد عبیدالله بن عباس هم وارد آنجا شد و در
مقابلش صف آرائی کرد، فرداي آن روز معاویه عده اي را نزد عبیدالله فرستاد، عبیدالله بسربازانش دستور داد به آنان حمله کنند
سربازان عبیدالله سپاهیان اعزامی را از نزدیک خود دور کرده و به اردوگاه خود بر
[ [ صفحه 147
گردانیدند شب که فرا رسید معاویه قاصدي نزد عبیدالله فرستاد و باو پیغام داد که حسن بن علی بمن پیغام داده که با او آشتی کنم و
زمام امور را بمن بسپارد اگر الان بفرمان من در آئی خود فرمانده می شوي و دستوراتت قابل پیروي است ولی اگر حالا بفرمان من
صفحه 102 از 222
در نیائی و متابعت نکنی بعدها بالاجبار بیعت خواهی کرد ولی آن روز فقط تابع و فرمانبردار خواهی بود و اگر حالا پاسخ مثبت
بمن بدهی هزار هزار درهم بتو میدهم و قبلا بعنوان پیش قسط نصفش را برایت می فرستم و هر گاه وارد کوفه شدم نصف دیگر را
خواهم داد.
عبیدالله شبانه نزد معاویه رفت و وارد اردوگاه او گشت و معاویه هم وعده اي که باو داده بود وفا کرد سحرگاه که مردم از خواب
حرکت کردند منظتر خروج عبیدالله بودند که تا با او مراسمصبحگاه را اجرا نمایند و نماز صبح را بخوانند وقتی دنبال او رفتند او را
نیافتند، قیس بن سعد بن عباده نماز صبح را با آنان خواند و بعد از نماز بر ایشان سخنرانی کرد و آنان را در اطاعت از امام و پیروي
از هدف خود پاي برجا نمود و از حال عبیدالله پرسید و از وضع او که مطلع شد مردم را به بردباري و پایمردي و مقاومت و جهش
در مقابل دشمن دستور داد و سپاهیان هم همگی اطاعت او را نموده و پاسخ مثبت باو دادند و گفتند: اي قیس دستور حمله بنام خدا
صادر کن تا بر دشمن حمله نمائیم.
قیس از جائیکه ایستاده بود پائین آمد و دستور حمله را صادر کرد، بسبن ارطاه در مقابل او صف آرائی کرده و با صداي بلند
فریاد زد: اي مردم عراق این فرمانده شما است که نزد ما است و بیعت نموده و آن امام شما امام مجتبی است که صلح نموده شما
چرا خود را بکشتن میدهید.
قیس بن سعد به آنان گفت یکی از دو کار را انتخاب نمائید یا بدون وجود امام بجنگید و یا بر گمراهی و ضلالت بیعت کنید.
پاسخ دادند بلکه ما بدون امام می جنگیم از جاي خود بیرون آمده و حمله سختی نمودند و شامی ها را به اردوگاه و سنگرهاي خود
برگردانیدند.
[ [ صفحه 148
معاویه نامه اي به قیس بن سعد نوشت و او را بنزد خود خواند و وعده هائی به او داده وي را تطمیع کرد، قیس در جواب او نوشت:
نه بخدا قسم هیچگاه مرا نخواهی دید مگر اینکه بین من و تو نیزه فاصله باشد.
یعقوبی در ج 2 ص 191 تاریخ خود گوید: حضرت امام حسن (ع)، عبیدالله پسرعباس (عموي پیغمبر) را با دوازده هزار تن به جنگ
معاویه گسیل داشت و قیس بن سعد عباده انصاري را همراهش فرستاد و به عبیدالله امرفرموده که مطیع امر و راي قیس باشد.
سپس عبیدالله به ناحیه جزیره روانه شد و معاویه، پس از اینکه از کشته شدن حضرت علی (ع) آگاه شد، به طرف موصل روي
آورد، تاریخ حرکت معاویه هیجده روز بعد از کشته شدن حضرت علی (ع) بود که دو لشگر در مقابل هم بسیج شدند معاویه مبلغ
یک میلیون درهم با پیامی براي قیس فرستاد که یا بهما ملحق شو و یا بازگرد ولی قیس پولها را برگرداند و گفت: می خواهی با
مکر و فریب مرا از دینم منحرف گردانی؟.
گفته شده که معاویه پیام را براي عبیدالله فرستاد و یک میلیون درهم برایش قرار داد و او هم با هزار تن از سپاهیان خود به معاویه
ملحق شد ولی قیس در نبرد با معاویه پایمردي نشان می داد و معاویه پیوسته با دسیسه جاسوسانی به لشکر حضرت امام حسن می
فرستاد که شایع کنند قیس با معاویه صلح نموده و همراه او شده و باز عده اي را هم به لشکر قیس فرستاد تا شایع کنند که حضرت
امام حسن با معاویه صلح نموده است.
و در ج 2 ص 225 کتاب استیعاب از عروهنقل شده که قیس بن سعد با حضرت امام حسن (ع) بود و در مقدمه لشگر پنجهزار سپاه
داشت که همگی بعد از مرگ حضرت علی (ع) سرها را تراشیده بودند و همپیمان با مرگ، اما هنگامیکه
صفحه 103 از 222
[ [ صفحه 149
حضرت امام حسن با معاویه صلح نمود، قیس به بیعت راضی نشد و به یاران خود گفت: شما چه می خواهید؟
اگر مایل به جنگید، می جنگیم تا پیشتازتریناز ما بمیرد.
و اگر مایلید برایتان امان بگیرم.
گفتند: برایمان امان بگیر.
سپس قیس براي یاران خود طبق شرائطی امان گرفت و اینکه بهیچوجه تعقیب نشوند و براي خود، مزیتی غیر آنچه که براي سپاهیان
خود خواسته بود نخواست (سپس با سپاهیان خودبه طرف مدینه حرکت نمود).
مراتب بخشش و سخاوت
از آنجا که موارد نمایان کرم و بخشش او فراوان است ما توانائی آن را نداریم که گسترده در آن باب سخن گوئیم، لکن نمونه اي
چند متذکر می شویم و از آنهمه داستانهاي شیرین و پاك منزه چند مورد را یادآور می گردیم، از گردن بند بهمان اندازه که دور
گردن را فرا گیرد ما را بس است.
این خصلت و منش در خاندان قیس از قدیم بوده تا بحدي که رسول خدا (ص) میفرمود: جود و سخاوت در سرشت و فطرت این
خاندان نهفته است.
قیس مالی را به مبلغ نود هزار بمعاویه فروخت و آنگاه منادیان او در شهر مدینه فریاد برآوردند که هر کس قرضی میخواهد بخانه
سعد بیاید چهل یا پنجاه هزار را بمردم وام داده و بقیه را هم بعنوان صله و جایزه بخشیده و از وام گیرندگان سند گرفت بعد از
چندي در بستر مرض افتاد ولی افراد کمی بعیادت او رفتندروي بهمسر خود قریبه دختر ابی قحافه و خواهر ابوبکر نموده و گفت:
اي قریبه بنظر تو علت این که مردم کمتر بعیادت من آمدند چیست؟
[ [ صفحه 150
پاسخ داد: بخاطر اینکه همگی از تو قرض دارند و تو طلب کاري.
قیس تمام اسناد را بصاحبانش رد کرده و قرض همگی را بخشید.
جابر گوید: با گروهی تحت فرماندهی قیس بماموریتی اعزام شدیم، قیساز مال خود نه شتر براي ما کشت و همگی را میهمان
خویش ساخت هنگامی که بخدمت رسولخدا مشرف شدیم دوستان ما جریان را به آنحضرت گفتند، رسول خدا فرمود سخاوت و
کرم،اخلاق و سرشت این خاندان است.
در سفر دیگري که از عراق بمدینه می آمد هر روزي یکشتر براي غذاي همراهیان خود می کشت و همگی را غذا میداد تا وقتی
که وارد مدینه شد.
عبدالله بن مبارك از قول جویره روایت کرده که: معاویه نامه اي بمروان نوشت وبوي دستور داد که خانه کثیر بن صلت را از او
بخرد، کثیر خانه خود را باو نفروخت معاویه نامه اي دیگر نوشته و بمروان دستور داد با کثیر در برابر طلب من سختگیري کن.
اگر قرضش را داد که بسیار خوب والا خانه اش را بفروش و طلب مرا بردار، مروانپیام معاویه را بکثیر رسانیده و باو گفت سه روز
مهلت داري اگر مالی که معاویه ازتو طلبکار است نپردازي خانه ات را می فروشم.
صفحه 104 از 222
جویره گوید: کثیر اموال خود را جمع آوري کرد و سی هزار کسر آورد و از مردم درخواست کمک نمود و گفت آیا کسی هست
بداد من برسد و این مبلغ را بمن بدهد بیاد قیس بن سعد افتاد و نزد وي رفت و از او درخواست نمود قیس هم سی هزار را باو داد
مروان وقتی مال ها را دید خانه اش راباو برگردانده پول ها را نیز از او نگرفت کثیر پول را نزد قیس آورد تا باو مسترد سازد قیس
گفت من پول را بتو بخشیده ام و از تو نمی گیرم.
[ [ صفحه 151
مبرد در جلد اول کتاب کامل ص 309 چنین روایت کرده: پیرزنی نزد قیس آمد و با گفتن این کنایه که درخانه من موشی نیست از
ناداري و بی غذائی خود بوي شکایت کرد.
قیس در جواب گفت چه نیکو سوالی کردي؟ بخدا سوگند موشهاي خانه ات را فراوان گردانم آنگاه خانه اش را از انواع غذاهاي
چرب و لذیذ و خواروبار بسیار پر کرد ابن عبدالبر گوید این داستان مشهور است و صحت دارد.
در ص 309 همان کتاب نیز چنین آمده است: هنگامی که پدر قیس سعد بن عباده از دنیا رفت همسرش آبستن بود و معلوم نبود
فرزندي که در رحم دارد پسر است یا دختر، سعد هم قبلا وقتی که میخواست از مدینه خارج شود اموالخود را بین فرزندان تقسیم
کرده بود و براي بچه اي که بدنیا نیامده بود سهمی منظور نکرده بود، ابوبکر و عمر بقیس گفتند حال که این کودك بدنیا آمده و
مالی براي او باقی نمانده تقسیمی را که پدرت نموده بهم بزن و طرز دیگري تقسیم کن قیس در پاسخ گفت من سهم خود را به این
نوزاد میدهم و تقسیم پدرم را بهم نمی زنم و برخلاف او عملی انجام نمیدهم.
این مطلب را ابن عبدالبر در کتاب " الاستیعاب " ج 2 ص 525 ذکر کرده و گفته است که افراد مورد اطمینان این مطلب را نقل
کرده اند.
از جمله داستانهاي مشهور سخاوت او این قضیه است: که وي اموال زیادي داشت و بمردم بقرض داده بود بعد از چندي مریض شد
مردم از آنجا که در پرداخت قرض خود قدري تاخیر کرده بودند از اینکه بعیادت او بیایند خجالت می کشیدند و لذا افراد کمتري
از او عیادت کردند.
قیس گفت خداوند مالی را که باعث شود برادران ایمانی کمتر بدیدار یکدیگر روند نیست و نابود سازد و آنگاه دستور داد در شهر
جار بزنند که قیس تمام بدهکاران خود را بخشیده و از هیچ کس طلب ندارد و همگی را حلال نموده است مردم بخانه او هجوم
آوردند باندازه اي که پلکان در ورودي منزل او خراب شد.
[ [ صفحه 152
در عبارت دیگري چنین آمده است: بعد از این اعلامیه هنوز شب نشده بود که آستانه منزلش از کثرت عیادت کنندگان شکسته
شد.
در یکی از جنگهاي که جانب رسول خدا شرکت جسته بود و در آن سپاه ابوبکر و عمر هم نیز بودند، قیس رفتارش این بود که
مردم را طعام داده و اموالش را بقرض دیگران میداد، ابوبکر و عمر گفتند اگر مااین جوان را بحال خود وا بگذاریم اموال پدرش را
نابود می سازد و از دست میدهد لذا در بین مردم براه افتاده و مردم را از قبول عطایا قیس جلوگیري می کردند سعد وقتی این
جریان را شنید روزي بعد از نماز پشت سر رسول خدا از جاي حرکت کرد و گفت: کیست که مرا از دست پسر ابی قحافه و پسر
صفحه 105 از 222
خطاب نجات دهد، اینان فرزندم را بخیالخود بخاطر من به بخل وا میدارند " اسد الغابه " ج 4 ص. 415
در عبارت دیگر: در دوران زندگانی رسول خدا قیس بهمراه ابوبکر و عمر بمسافرتی رفت اموال خود را به آنان و سایر همسفریها
می بخشید ابوبکر باو گفت رفتار تو باعث می شود که اموال پدر را از دست بدهی دست از این کار بردار. وقتی از مسافرت
برگشتند سعد بن عباده به ابوبکر گفت تو میخواهی فرزندم بخل بورزد نه چنین نیست ما مردمی هستیم که توانائی بخل ورزي را
نداریم.
ابن کثیر در جلد هشتم تاریخش ص 99 چنین گوید: قیس بن سعد ظرف بزرگی داشت که همیشه همراه او بود و هر وقت
میخواست غذا بخورد منادیانش فریاد میزدند اي مردم بیائید و در خوردن گوشت و ترید با قیس شرکت نمائید، پدر و جدش نیز
قبلا همین رویه و اخلاق را داشتند.
هیثم بن عدي گوید: در کنار خانه خدا سه نفر در این باره که کریم ترین مردم در این زمان کیست با یکدیگرصحبت کرده و هر
یک شخصی را معرفی می کرد یکی از آنان گفت: عبدالله بن جعفر و دیگري گفت: قیس بن سعد و سومی گفت:
[ [ صفحه 153
عرابه اوسی. آنقدر با یکدیگر جر و بحث کردند که صداي هیاهوي آنان بلند شد مردي به آنان گفت:
هر کدام شما نزد آنکس که او را سخی ترین افراد می پندارد برود و به بیند چه اندازه باو میدهد و آنگاه با لعیان خواهید دید که
کریم ترین مردم کیست آنکس که عبدالله بن جعفر را برگزیده بود نزد او رفت وقتی بر او وارد شد دید پا در رکاب کرده و
میخواهد بمزرعه خود رود، باو گفت: اي پسرعموي رسول خدا من مردي غریبم و در راه مانده ام.
عبدالله پااز رکاب کشیده و باو گفت تو بر آن سوار شو، این مرکب و آنچه بر او است از آن تو باشد و آنچه که در ترك بند است
براي خود بردار و از این شمشیر که بر مرکب بسته است غفلت نکن زیرا شمشیر علی بن ابیطالب است و ارزشی بس فراوان دارد.
مرد با چنین وضعیتی در حالیکه سوار بر شتري قوي هیکل شده و در ترك بند چهار هزار دینار داشت برگشت و لباس ابریشمی و
اشیا گرانبهاي دیگر همراه داشت و مهمتر از همه شمشیر علی بن ابیطالب که در دست گرفته و فکر می کرد آري عبدالله سخی ترین
مردم است.
بعد از او آنکس که قیس را کریم ترین مردم می دانست نزد او رفت و او را خوابیده دید کنیزش به او گفت چه میخواهی؟
گفت مردي غریبم در بین راه مانده ام و چیزي ندارم بوطن بروم کنیز گفت خواسته تو آسان تر و کوچک تر از اینست که قیس را
از خواب بیدار کنم این کیسه را که در آن هفتصد دینار است بگیر امروز در خانه قیسغیر از آن چیزي نیست خود برو در جایگاه
شتران یک ناقه را بهمراه یک بنده و غلام براي خود انتخاب کن و بسوي وطن رهسپار شو، در این موقع قیس از خواب بیدار شد
کنیز جریان را باو گفت قیس بشکرانه این عمل کنیز را آزاد ساخت و باو گفت آیا بهتر نبود مرا بیدار می کردي تا عطائی باو
بخشم که براي همیشه بی نیاز باشد، شاید آنچه باو داده اي نیازش را برطرف نسازد.
[ [ صفحه 154
آنگاه سومی که عرابه را برگزیده بود نزد او رفت در حالی باو رسید که از منزل بیرون شده بود و میخواست بنماز برود زیر
بازوهایش را دو نفر از برده هایش گرفته بودند و بر آنان تکیه کرده بود (دیده هایش نور درستی نداشت و خوب نمی دید).
صفحه 106 از 222
باو گفت اي عرابه؟
گفت: بگو
گفت: در راه مانده ام و چیزي ندارم.
عرابه خود را از دست بنده هایش به یکطرفکشید و دست اسف بر یکدیگر زد و سپس گفت: اوه، اوه سوگند بخدا شبی را بروز و
روزيرا بشب نیاورده ام که از مال عرابه چیزي در راه حقوق حاجتمندان غیر این دو برده باقی گذارده باشم، تو این دو بنده مرا
بگیر و رفع حاجت کن.
آن مرد گفت: من هرگز چنین کاري نکنم.
عرابه گفت اگر تو آنها را نگیري هر دو آزاد خواهند شد اکنون اختیار با تو است میخواهی آزاد کن و میخواهی بگیر، آنگاه دست
در جلو نهاده و بطرف دیوار رفت تا به آن وسیله براه خود ادامه دهد،آن مرد دو غلام را گرفت و نزد یاران خود آمد.
این موضوع بگوش مردم رسید و همگی تصیدیق کردند که عبدالله بنجعفر مال فراوانی را بخشیده و در عین حال کار بی سابقه اي
انجام نداده است و همیشه از این بخششها داشته با این تفاوت که بخشیدن شمشیر بزرگترین عطاي او بوده است و هم چنین قیس
یکی از جوادترین مردان عرب است که به کنیز خود این اجازه را داده است که بدون اطلاع او این چنین دست بازي داشته باشد و
اینقدر بخشش کند و علاوه بر این او را بخاطر این رفتارش آزاد کرد.
و همگی باتفاق آرا تصدیق کردند که سخی ترین این سه نفر عرابه اوسی است
[ [ صفحه 155
. زیرا او هر چه داشت بخشید و این یکنوع مجاهده اي است که از یک نادار مشاهده شده است، البدایه و النهایه ج 8 ص 100
گفتاري در سخندانی و خطابه او
همانا تقدم و پیشی گرفتن سرور انصار و بزرگ آنها در دستورات و حقائق مذهبی و احاطه عمیق او به قرآن و سنت پیامبر و آشنائی
او در تشخیص گفتارهاي مختلف و گوناگون و سخنان بیهوده و گزاف و آرا پست، آرایش دادن و زینت بخشیدنش به آنچه
مراتب سخن پروري و سخنان بزرگ بدان نیازمند است که عبارت باشد از دانش و علمی بسیار و ادبیتی فراوان و خاطري آسوده و
مستقر در حین سخن گفتن و توانائی عرضه کردن مطالب با تقریري زیبا و تحقیقی نیکو، با منطقی رسا و بلیغ و زبانی گویا و اطلاع
بر طرز چیدن مقدمات استدلال و قیاس براي مناظره و احتجاج و روش هاي صحیح محاورات ادبی همه و همه خود دلیلی واضح و
برهانی آشکار بر بهره مندي فراوان و دارا بودن کامل او است از این صفت و این ویژگی عالی و دلیل بر این است که او از دیگران
سهم بیشتري برده و سخنرانی ماهر و خطیبی کامل بوده است گذشته از اینها کلمات و سخنان او که قبلا ذکر شد و خطابه ها و
بیانات شورانگیزش که بعدا ذکر می شود هر یک شاهد صادقی است بر اینکه قیس تنها از پیش تازان و یکه سواران میداننبرد و
شمشیرزنان است بلکه از امرا سخن نیز بحساب می آید و سخنرانی زبردست است.
او خطیب تواناي انصار و یگانه سخنور قبیله خزرج است که زبان گویاي عترت طاهره و خاندان پاك پیامبر است، او با زبان و
شمشیر در راه اسلام جهاد نمود، در خطابه ازسحبان وائل پیشی گرفته و در نطق و بیان از قس الایادي گوي سبقت ربوده و در
راستگوئی از قطاه جلو افتاده و برتري یافته است.
در تکمیل این بحث توجه شما (خواننده عزیز) را به سخن معاویه در روز صفین در باره او جلب می کنیم ": همانا خطیب و سخنور
صفحه 107 از 222
انصار (قیس بن سعد) هر روز بخطبه
[ [ صفحه 156
می پردازد بخدا سوگند مقصوداو اینست که فردا دمار از روزگار ما برآورد و ما را بخاك هلاکت بنشاند اگر آنکس که فیل ما را
از خبار کردن خانه کعبه باز داشت جلو او را نگیرد ما را نابود خواهد ساخت. "
گفتاري که امیر المومنین در باره سخنرانی او با او داشت آنجا که باو گفت " بخدا سوگند اي قیس سخنی بس نیکو گفتی " ما را
کفایت می کند و نیازي بدیگر سخنان و هیچ ستایشی در باره او نداریم و همان گفته علی ما را بس است
سخنی از زهد و پارسائی
در این قسمت از پژوهشهاي خود که در شرح حال این شخصیتها داده می شود و کلماتی چند از زندگانی آنها می نویسیم، صرفا
براي آن نیست که سرگذشت ملتی را که دورانش سپري گشته بررسی کنم و از شخصیتهاي برجسته قرون گذشته یادآوري نمایم
بلکه باین مناسبت وارد این مباحث شدیم که اندرزهاي مذهبی و فلسفه هاي اخلاقی، حکمت هاي عملی، نمودارهاي روحی،
مصالح اجتماعی و دستوراتی که براي سیر و تعالی و بالا رفتن بسوي بی نهایت قدرت و عظمت که ذات پروردگار متعال باشد با
برنامه هائی که براي تربیت روحی و درسهائی براي آراستن به مکارم اخلاق، همانهائی که نبی گرامی براي اتمام و تحقق بخشیدن
آنها برانگیخته شده است. آنها را بررسی کنیم و بار دیگر در اجتماع خود زنده سازیم.
و در ضمن این بررسی بنمونه هائی از خصوصیات نفسانی و مکارم اخلاق شیعه و پیروان عترت طاهره برخورد می نماییم که در
برابر مخالفان و دشمنان عترت از آنها ظاهر گشته است و بخوبی ثابت می شود که افرادي چونقیس در خور آن هستند که در راه
خدا بانها تاسی شود چه شایسته پیشوائی می باشند وسزاواراینند که در تهذیب نفس پیشرو و پیشواي بشر باشند و آداب اسلامی و
اخلاق پسندیده را بمردم بیاموزند
[ [ صفحه 157
و با علو طبع و برجستگی اخلاقی و روحیات سالم خود عهده دار اصلاحات اجتماعی باشند و با توجه باین امتیازات و خصوصیات
در میان این گروه عناصري که از خرد و دوراندیشی بدور و از افاضه خیر و سعادت به دیگران مهجور باشند پیدا نخواهد شد.
بنابر این براي کسی که به بررسی و کاوش در این رشتهمی پردازد امکان این هست که از تاریخ انسانهاي پاك سرشت چون قیس و
امثال او که پاي بند مبادي مذهبی هستند و مخالفین و اضداد او چون عمرو بن عاص و همقطارانش کهپیروي نفس را بر متابعت و
دنبال روي خاندان رسالت برگزیدهاند یک حقیقت گرانبهايدینی بدست آورد که از معرفت باحوال مردان تاریخ و وقوف بر
تاریخ اقوام گذشته مهمتر و گرانقدرتر باشد و بدینوسیله بر هدف و سرنوشت هر یک از دو دسته و حزب (علوي و اموي) وقوف
یابد.
در صورتی باین نتیجه می توان رسید که خواننده شرافتی نفسانی داشته باشد، در اندیشه و فکر آزاد و از تقلید کورکورانه و تعصب
قومی بدورباشد، آري هنگامی این نتیجه و بهره عاید او می شود که توفیق پیروي از حق شامل حال او گردد و او را بسوي حقیقت
بکشاند. احساس نماید که حق سزاوارتر است که پیروي شود و از راه راست و روشن منحرف نگردد و در برابر حقائق خاضع و
صفحه 108 از 222
مطیع و متمایل به آن باشد.
بنابر این مقدمه، شما (اي خوانندگان گرامی) قیس بن سعد و عمرو بن عاص را بعنوان نمونه از دو گروه مذکور پیروان خاندان
رسالت و مخالفین آنها در نظر بگیرید و بین آندو مقایسه کنید و بهر قسمت از خصوصیات هر یک از آنهاکه میخواهید دست
بگذارید:
در طهارت مولد (حلال زادگی) اسلام، عقل، حسن تدبیر، عفت، حیا، آقائی، سربلندي، مناعت نفس، بزرگ منشی، وفا، وقار،
رزانت و متانت، حسبو نسب، دلیري، سخاوت، پاکی و زهد، استقامت و رشد، دوستی و محبت، استواري و پایمردي در دین،
پرهیز از محارم الهی و مزایاي بی شمار دیگر با بررسی در احوال
[ [ صفحه 158
هر یک از این دو شخصیت که نمونه اي از حزب و گروه خود هستند.
اولی قیس را می بینید که تمام این مزایا را دارا است بطوریکه اگر هر یک از این صفات مجسم شودقیس مثال و صورت آن خواهد
بود.
آیا دومی این چنین است و او را بهمین کیفیت خواهید دید؟؟
نه این چنین نیست هیچ یک از این صفات در ذات او یافت نمی شود و محکوم به نیستی است بلکه عکس اینها در او نمایان است
باضافه پستی و خواري و رسوائی خاصی که در ولادت و اصل و حسب و نسب و دین و مردانگی، اخلاق و سایر ملکاتنفسانی او
هست.
ما انشاالله بزودي هر یک از این امور را بطور محسوس و آشکار برایتان مجسم و مدلل خواهیم ساخت.
در این هنگام که انسان پژوهشگر روحیات و ملکاتپیشوایان این دو حزب را بخوبی می شناسد (زیرا الناس علی دین ملوکهم) و
بدرستی و روشنی حقیقت موضوع را در می یابد و ادعاي راستین هر یک را می شناسد و نمودارهاي اینان را پیشاروي خود دارد در
صورتیکه بدنبال هواي نفس نرود و نقشه هاي کسی که به نادانی امت اسلامی و جلوگیري از درك حقائق می کوشد او را گمراه
نسازد از قبیلاین سخنان و عقائد پستی که بمناسبت جنگ خوارج با امیر المومنین بر زبانها جاري شد که مثلا گفتند: آنها مجتهد
بودند و در اجتهاد خود بخطا رفتند و در نتیجه یک پاداش و اجر دریافت خواهند کرد و یا اینکه گفته می شود: تمام صحابه رسول
خدا عادل بودند هر چند جنایاتی را مرتکب شده و از اطاعت امام عادل خارج و با او جنگیده باشند و لعن و ناسزاي به او را جایز
بدانند و حتی اقدام بر قتل او نموده و او را بکشند.
بنابر این هر کس با نظر انصاف در شرح حال هر یک از افراد امعان نظر نماید و اوصاف و نسبتهاي مذکوره را سلبا و ایجابا مورد
بررسی قرار دهد معتقدخواهد
[ [ صفحه 159
شد باینکه:
برترین بندگان خدا در پیشگاه او آن پیشواي عادلی است که هدایت یافته و مردم را براه راست رهنمائی کند، سنت حسنه و
کارهاي نیکو را بپا داشته و بدعت و ضلالت را نابود گرداند، بدیهی است که سنن و آداب اسلامی نشانه هائی دارد که درخشنده و
صفحه 109 از 222
نمایان است و بدعت ها و پدیده هاي بی اساس نیز علائمی دارد که آشکار است، بدترین مردم نزد پروردگار پیشوائی است که
خود ستمکار باشد و مردم نیز بسبب او گمراه شوند.
سنتی که از سرچشمه وحی گرفته از بین ببرد وبدعت متروك را احیا نماید در ین موقع گفتار پیامبر پاك و راستین را تصدیق می
کندکه فرمود روز قیامت پیشواي ستمکار را می آورند نه یاري دارد و نه یاوري و نه کسیگناه و عذر او را می بخشد و در آتش
جهنم افکنده شده و هم چون سنگ آسیا در آن می چرخد و سرانجام در قعر جهنم بسته و معذب خواهد شد.
آنقدر مقام زهد و تقوي و عظمت و بزرگواري رئیس قبیله خزرج جناب قیس آشکارا و مسلم است که شاید بتوان گفت که هر
پژوهشگري بر هیچ یک از خطبه ها و نامه ها و کلمات و گفتگوهاي او نمیگذرد مگر اینکه آنها را از پاکی و آراستگی انباشته
خواهد یافت و او را از هر گونه آلودگی و پلیدي و پیروي از هواهاي نفسانی منزه و مبري خواهد دید و تمام آثار وجودي او حاکی
از زهدورزي و بی علاقگی بزرق و برق دنیا و نمودار پارسائی او در برابر ذات اقدس پروردگار و بزرگداشت شعایر دینی و قیام
بحق پیامبر و رعایت جانب اهل البیت است که با تمام نیرو و از خودگذشتگی بحفظ دینش همت گماشت و براي اعلا کلمه حق و
زدودن پلیدهاي باطل و اصلاح مفاسد و درهم شکستن شوکت تجاوزکاران کوشیده و آنگاه که از اصلاح
[ [ صفحه 160
امت ناامید و از دعوت بسوي حق ناتوان گشت خانهنشین شد و در شهر مدینه منوره در کنج خانه در را بروي خود بسته و بقیه
زندگی شرافتمندانه خود را بعبادت پروردگار چشم از این جهان فرو بست، آنچنانکه ابن عبدالبر در جلد دوم الاستیعاب ص 524
ذکر کرده است.
رساترین سخن در باره زهد و عبادت او گفتاري است که مسعودي در جلد دوم مروج الذهب ص 63 بیان نموده است و می گوید:
قیس بن سعد از حیث زهد و دینداري و تمایل نسبت بطرفداري از علی علیه السلام داراي مقامی بزرگ است.
در مرتبه خوف از خداوند و فرط بندگی و اطاعت او نسبت بذات پروردگار کارش بجائی رسید که در نماز هنگامی که براي
سجده خم شد ناگاهمار بزرگی در سجده گاهش نمایان شد و او بدون اینکه باین خطر توجهی و یا از آن مار اندیشه اي بخاطر راه
دهد هم چنان سر خود را بر آن مار فرود آورد و در پهلوي آن به سجده پرداخت، در این موقع مار دور گردنش پیچید و او از نماز
خود کوتاهی ننمود و از آن چیزي نکاست تا که از نماز فارغ شد و مار را با دست خود از گردن جدا و بطرفی افکند
این مطلب را حسن بن علی بن عبدالمغیره از معمر بن خلاد از ابیالحسن علی بن موسی الرضا علیه السلام چنین نقل نموده و این
حدیث رضوي را کشی در رجال خود در ص 63 باسنادش از آنحضرت روایت کرده است.
این خشوع و توجه کامل به پروردگار در حال عبادت و حضور قلب در نماز از وصایاي پدر پاکدل او بود که می گفتاي پسرك
من ترا وصیتی می کنم که باید در حفظ آن بکوشی زیرا اگر به این وصیتم بی اعتنا باشی نسبت بسایر وصایاي من بی اعتناتر
خواهی بود. هنگامی که وضو ساختی آن را کامل بساز. سپس بنماز بپرداز مانند کسی که با نماز وداع می کند و چنین می بیند که
عمر او سر آمده و دیگر بادا آن دست نمی یابد و از مردم ناامید باش کهاین خود بی نیازي است و به پرهیز از اینکه حوائج خود را
نزد خلق ببري زیرا این کار خود فقر و پریشانی مسلمی است و بپرهیز از
[ [ صفحه 161
صفحه 110 از 222
کاري که بعد از انجامش باید معذرت بخواهی.
از جمله مضامین دعاهاي آنسرور (قیس بن سعد بن عباده) بطوریکه در " الدرجات الرفیعه " و " تاریخ خطیب " و چند کتاب دیگر
مذکور است این فقرات است:
اللهم ارزقنی حمدا و مجدا فانه لا حمد الا بفعال و لا مجد الا بمال اللهم وسع علی فان القلیل لا یسعنی و لا اسعه.
یعنی: خداوند ستایش و بزرگواري را روزي من فرما زیرا ستایش جز با انجام کاري که در خور ستایش باشد ممکن نیست و
بزرگواري جزبمال میسر نه، خداوندا، بمن وسعت عطا فرما زیرا مال کم در خور من نیست و من بواسطه خوي بخشش و عطا در
خور آن نیستم.
و بطوریکه در " البدایه و النهایه " جلد 8 ص 100 مذکور است قیس در دعاي خود می گفت:
اللهم ارزقی ما لا و فعالا فانه لا تصلح الفعال الا بالمال 0
خداوندا ثروتی با کوشش و کار بمن عنایت کن زیرا کار و کوشش بدون سرمایه و ثروت شایسته نیست و بکار نیاید.
این مطلب معلوم است که طلبیدن مال منافات با زهد و تقوي ندارد زیرا حقیقت زهد آنست که مال مالک و مسلط بر انسان نگردد
نه اینکه انسان مالک مال نشود.
فضل و دانش و حدیث
براستی خطابه ها، سخنرانیها، گفتاري که از قیس به یادگار مانده و در مجموعه هاي شرح حال بزرگان بتفصیل ثبت و ضبط شده
هر یک گواه صادقی است بر احاطه او بمعارف الهیه و گامهاي بلندي که در پیرامون علم کتاب و سنت برداشته و خدمات
[ [ صفحه 162
مداوم او در مدت ده سال - یا مدتی که آغاز و انجامش بدرستی ضبط نشده - نسبت به پیامبر بزرگ اسلام، چه بطوریکه در جلد
چهارم اسد الغابه ص 215 مذکور است پدرش سعد بن عباده او را به رسول خدا سپرد تا در سفر و حضر شب و روز ملازم رکاب و
خدمتگذار آنحضرت باشد علاوه بر این او خود نیز مردي خردمند و تیزهوش بود و اندیشه اي درستو علاقه اي مفرط به تهذیب
نفس و حرصی بس زیاد به تکمیل مدارج روحی داشت و این خود ما را از هر مدح و ثنائی در باره دانش سرشار و فضیلت هاي بی
شمارش و پیش دستی او در بهره مندي کامل از علوم قرآن و سنت بی نیاز می سازد.
این کار درست و علمی شایسته نیست که ما بخواهیم شواهدي را بر شماریم که رسول خدا او را خیلی خوبتعلیم نموده و عالی
تربیتش کرده و معالم دین را به او آموخته و از دریاي بی کرانفضل و علومش بر او باریده و آنچه را که یک انسان کامل بدان
نیازمند است بوي تلقین کرده و همینکه او همیشه در خدمت رسول خدا بود در حالیکه رئیس و قبیله خزرجبود و آقازاده اي بس
کامل بود، خود دلیل بر این است که ملازمت او با رسول خدا یکخدمتگذاري ساده و بسیطی هم چون ملازمت سایر نوکران و
خدمتگذاران نبود، او بمانندشاگردي بود که خدمتگذاري استاد را می نماید.
و براي فراگیري علوم و معارف، زانويادب در خدمت استاد بزمین گذارده سراسر وجودش را به استاد میسپارد و از دل و جان بوي
خدمت می کنند تا از پرتو انوار معارف او استفاده کند و از نورانیت او بهره مند گردد و از جمله چیزهائیکه جاي شک و تردید در
آن نیست اینست که رسول خداهر وقت او را می دید قسمتی از معارف عالیه خود را بوي می آموخت و قیس هم فرصت راغنیمت
می شمرد و اظهار علاقه بیشتري می کرد. چنانکه روایت ابن اثیر در ج 4 " اسدالغابه " ص 215 از خود او مشعر بر همین معنی است
صفحه 111 از 222
در این روایت خود قیس گوید: پیغمبر بر من عبور
[ [ صفحه 163
کرد در حالیکه نماز خوانده بودم فرمود آیا تو را به دري از درهاي بهشت راهنمائی کنم؟
عرض کردم: آري.
فرمود: لا حول و لا قوه الا بالله
بعد از رحلت رسول خدا او از دروازه شهر علم پیامبر یعنی امیر المومنین حقائق را فرا گرفته و علوم قرآن و سنت را از وي آموخت
آنچنانکه خود بمعاویه گفت در حدیثی که بزودي متذکر آن خواهیم شد آنوقت که بین او و معاویه مناظره اي در گرفت و او در
جواب معاویه آیاتی را که در شان علی (ع) نازل شده بود و هر حدیثی که از رسول خدا در این مورد رسیده بود براي او خواند تا
آنجا که معاویه گفت:
اي پسر سعد این مطالب را از که فرا گرفته اي و از چه کسی روایت می کنی و از که شنیده اي؟ آیا پدرت اینها را بتو گفته و از او
فرا گرفته اي؟ قیس پاسخ داد: من این مطالب را از کسی شنیدم و از کسی آموختم و فرا گرفتم که از پدرم بهتر است و حقی
بزرگتر از او بر گردن من دارد.
معاویه گفت او کیست؟
پاسخ داد علی بن ابیطالب (ع) که عالم این امت است و تصدیق کننده حقانیت این مذهب.
تمامی اینها دلیلی محکم و برهانی مستدل است بر اینکه او اطلاعات وسیعی در معالم دینی و حقائق اسلامی داشته و مهارت و عمق
اورا در علوم الهی ثابت می کند. و شخصیتی هم چون قیس که از کسی چون مولاي ما امیر المومنین علی (ع) کسب فیض نموده و
از او روایت کرده است، بیان، از رسیدن بکنه فضیلت او ناتوان و تعریف و توصیف از درك مدراج عالیه او نارسا است.
یکی از شواهددانش سرشار او این است که داراي ایمانی ثابت و عقیده اي تزلزل ناپذیر بود امامانو پیشوایان بعد از رسول خدا را
بخوبی شناخته و در راه
[ [ صفحه 164
دوستی و یاري آنها تا آخرین لحظه حیاتش فداکاري و از خود گذشتگی نموده و در این راه به طعنه و ملامت احدي اعتنا نکرد در
حالیکه همیشه با گروهی مواجه بود که بدخواه و کینه توزو منافق و بد دل و عداوت پیشه بودند و او را بسبب دوستی و پیروي از
عترت طاهره سرزنش مینمودند و نمی توانستند ببینند که او هیچ عاملی را در برابر دین خود نپذیرفته و هیچ امري را از امور مادي و
بهره هاي صوري بر انگیزه هاي دین خود مقدم نمی دارد و از دولت و قدرت آنان هیچ رتبه و حقوق و مزایائی را توقع و انتظار
ندارد و هیچ پاداشی براي امروز و فرداي خود نمی خواهد.
دلیل بر این مطلب ماجرائی است که بین او و حسان در آن موقع که امیرالمومنین او را از استانداري مصر عزل کرد و بمدینه آمد
اتفاق افتاد جریان از این قرار بود که وقتی بمدینه آمدحسان بن ثابت که در آن زمان از طرفداران عثمان بود نزد او رفت و او را
سرزنش نموده بوي گفت: علی بن ابیطالب تو را از کار بر کنار کرد و تو عثمان را کشتی و گناهش بر گردن تو ماند و پاداشت را
علی بخوبی نداد. قیس او را از نزد خود بیرون کرد و بوي گفت:
صفحه 112 از 222
اي نابیناي کور دل بخدا سوگند اگر باعث ایجاد جنگ بین دو قبیله من و تو نمی شد گردنت را می زدم و آنگاه او را از منزل خود
بیرون کرد.
و اگر نه این بود که قیس جامع و معارف و منبع معالم دینی و حامل گوهر تابان فضیلت بود همانطور که در زیرکی و مال اندیشی
سابقه طولانی و شهرت بسزائی یافته هر آینه امیر المومنین علی (ع) حکومت مصر را بوي نمی سپرد و وظایف و عهده داري شئون
دینیو اجتماعی را بانضمام اداره امور سیاسی و اداري و لشکري را باو واگذار نمی فرمودو بطوریکه در ص 120 گذشت ضمن
برنامه که براي او مرقوم فرمود این کلام را به او نمی نوشت:
و از آنچه خداوند بتو آموخته بخواص و نزدیکان خود بیاموز چه آنکه
[ [ صفحه 165
عامل و نماینده خلیفه در مرکز فرمانروائی خود مرجع تمام این امور است و هرمشکل دینی بدست او گشوده و کلید هر مشکلی
بدست او است هم چنانکه امامت نماز جمعهو جماعت مختص به او است و بناچار خلیفه مسلمین کسی را از جانب خود بر قسمتی
از قلمرو حکومت اسلامی می گمارد که شایستگی تمام این امور را داشته باشد و براي بر آوردن تمام خواسته هاي مردم آن منطقه
مجهز و آماده و آزموده باشد.
ماوردي در ص 24 کتاب الاحکام السلطانیه گوید: هر گاه خلیفه امیر و فرمانروائی را بر اقلیمی بگمارد فرماندهی و امارت او شامل
دو قسمت است:
قسمت همگانی و قسمت ویژه.
اما بخشعمومی آن نیز داراي دو جنبه است: امارت و فرماندهی که بر مبناي اختیار و تحت نظرو اراده شخصی که منصوب شده
قرار می گیرد و خلیفه تمام اموري که مربوط بشئون دنیوي و اخروي مردم آن دیار است از آن شخص میخواهد و خود او را خلیفه
اختیار کرده و برگزیده و قسم دیگر آن نوع فرماندهی است که از روي اضطار و ناچاري و چون از او شایسته تري وجود نداشته
براي سرپرستی یکعده اي او را بر می گمارد.
اما نوعاول که فرماندهی و امارت از روي اختیار براي سپردن تمام امور مردم بیک شخص باشد،شامل کارهاي محدود و بر سیره
رویه جاریه و سوابق امر پایه گذاري می شود و عهده دار نمودن کسی را به این سمت بر اساسی است که خلیفه وقت امارت و
فرماندهی شهر و یا منطقه و اقلیمی را بشخصی واگذار کند و اختیار تصرف در تمامی امور آن منطقه رابر مبناي سوابق کار و عمل
فرماندهان گذشته باو واگذار نماید در اینصورت او در آنچه که گذشتگان انجام می داده اند حق اظهار نظر
[ [ صفحه 166
دارد و نسبت به نظریات آنان در آن موارد خاص او نیز داراي نظر است و لذا نظر او در آن موارد شامل هفت مورد است: 1
-1 راي و دستور درباره سپاهیان و جایگزین کردن آنان در اطراف مرزها و جیره بندي کردن حقوق آنان مگر در موردیکه خلیفه
خود اندازه خاصی را در نظر گرفتهباشد که در این مورد بهمان اندازه به آنان میدهد.
-2 اظهار نظر در احکام و تعیینداوران و قضاه.
-3 وصول و جمع آوري مالیات و گرفتن اعانات و انفاق ها و تعیین مامورین وصول و تقسیم بین مستحقان.
صفحه 113 از 222
-4 حمایت از دین و دفاع از حریم اسلام و نگهداري احکام اسلامی و حفظ آن از تغییر و تبدیل.
-5 بپا داشتن حدود در حق خدا و حقوق مردم و حفظ و اجراء آن.
-6 پیشوائی و ا مامت در نماز جمعه و جماعت و تعیین جانشین براي خود در این منصب.
-7 عهده داري امر حج و سرپرستی زائران خانه خدا در هر سال در موسم حج.
اگر محل و منطقه فرماندهی او هم مرز با دشمن و یا نزدیک بدشمن بود وظیفه هشتمی نیز بر تکالیف او افزوده می شود که عبارت
باشد از آمادگی براي نبرد با دشمنان متجاوز و جنگ با آنها و تقسیم غنائم جنگی و دریافت یک پنجم (خمس) براي توزیع بین
مستحقانش.
در این نوع فرماندهی شروطی که در وزرارت مختاري معتبر است نیز معتبر خواهد بود.
ماوردي در ص 20 همان کتبا نیز گوید: در واگذاري وزیر مختاري تمام شروط امامت معتبر خواهد بودجز شرط نسب و شروط
امامت را در ص 4 کتاب خود ذکر نموده و گوید هفت شرط معتبر است:
[ [ صفحه 167
1 - عدالت با تمام شرائط جامع آن.
2 - علمی که در حوادث و امور جاري و احکام در سرحد قوه اجتهاد و تشخیص باشد.
-3 سالم بودن حواس ظاهري او گوش و چشم وزبانش.
-4 اعضایش نقصی نداشته باشد که نتواند بطور صحیح و کامل حرکت کند و فعالیت نماید.
-5 راي و نظري که در سیاست رعیت کافی بوده و بتواند مصالح امور رادر نظر بگیرد و بکار بندد.
-6 شجاعت و بزرگ منشی که بر نگهداري مجتمع و دفع و سرکوبی دشمن توانا باشد.
-7 نسب باین معنی که از قریش باشد.
حال که برموز و واگذاري سرپرستی و فرماندهی بر مسلمین آگاهی یافتید و بهدف مهم این امر و جهات هشت گانه اي که امیر و
فرمانده در حدود اختیاراتش یابد دارا باشد واقف گشتید و دانستید که هر فرماندهی که بر چنین مقام و منصبی گماشته می شود بر
جمیع شئون یک ولایت و منطقه فرمانروائی مطلق خواهد داشت مانند امیر و فرمانده بزرگ اسلام (قیسبن سعد) چه اموري را باید
در نظر بگیرد و چه شروطی باید در او جمع باشد از شروط ششگانه اي که در امامت شرط بود و آنچه که در یک وزیر مختار لازم
است، اکنون آنچهدر فضیلت قیس بن سعد بخواهید سخن گوئید باکی نیست.
سخن نهائی ما درباره قیس بن اسعد انصاري
او از استوانه هاي دین و ارکان مذهب است.
امید است تو اي خواننده عزیز پس از دقتبیشتر در مطالبیکه راجع به این شخصیت بزرگ نقل کردیم: فضائل و صفات بر جسته او،
دانشها و فرهنگها و بینش هایش
[ [ صفحه 168
صفحه 114 از 222
دوراندیشی و عقیده راستین و استوارش و درستیو درستکاري او، جانفشانیهایش در راه یاري پیشوایش و پاي داري پرچم اسلام در
دوران زندگی پیامبر و امیرالمومنین بوسیله او و ثبات و پایداریش در دوران امام حسن آنگاه که خلق از او روي گردانیدند و دست
از همکاري با او کشیدند صراحت بیان و سخنان حقی تا پایان زندگی در هر محفل و مجتمعی بی پرده بیان می داشت و فریب
نخوردن او از جلوه هاي باطل و آرایش بی دینی و مال و منال فراوان معاویه که برايانحراف او از دینش و فریب دادن او در
اختیارش گذارده شد، آنگاه که یک میلیون درهم باو بخشید تا با او همکاري کند و یا از فعالیت علیه او خودداري نماید (بطوریکه
در ص 148 گذشت)...
دیگر با توجه باین امور هیچ گونه تردیدي بخود راه ندهید که قیس از پایه هاي محکم دین و ستونهاي استوار مذهب و از بزرگان
امت و دعوت کنندگان بسوي حق است و بنابراین آنچه در کتب و تواریخ مشتمل بر شرح حال او نسبت بستایش مقام و شخصیت
او ضبط و ثبت گشته با همه مبالغه اي که در آن بکار رفته گویاي مقام شامخ و حقیقت بارز شخصیت او نیست.
آري- هر گاه در خاندان سعد فرزندي همچون قیس وجود نمی داشت رسول خدا دست بدعا بر نمیداشت و این چنین نمی گفت:
پروردگارا: درودها و رحمت خود را بر خاندان سعد بن عباده قرار ده.
و در غزوه " ذي قرد "نمی فرمود: خداوند رحمت را بر سعد و خاندانش ارزانی دار چه نیک مردي استسعد بن عباده.
و باز آنگاه که در خانه سعد غذا صرف فرمود نمی گفت: طعام شما را نیکان خوردند و فرشتگان بر شما درود فرستادند و روزه
داران برخان گسترده شما افطار کردند.
و یا آنگاه که شتر بارکش رسول خدا گم شده بود و از طرف سعد بن عباده شتري براي حمل توشه در اختیار آنجناب گذارده شد
نمی فرمود:
خداوند بر شما دو نفر (پسر و پدر) برکت دهد اي ابا ثابت (کینه سعد پدر
[ [ صفحه 169
قیس) بشارت باد تورا که رستگار شدي همانا بوجود آوردن جانشین ها و فرزندان شایسته در دست خدا است و بهر کس اراده کند
و مشیتش قرار گیرد جانشینی شایسته و پسندیده می بخشد بتحقیق پروردگار فرزندي پاك دامن و نیکو سیرت بتو عنایت فرموده
است
پس تو اي خواننده، آثار رحمت و مظاهر درود و جلوه گاههاي فضل پروردگار را در قیس مشاهده نما و رحمتو برکت الهی را
که بواسطه دعاي پیامبر (ص) نصیب او و خاندانش شد بنگر درود و رحمت خدا و برکاتش بر او باد.
قیس بن سعد را با شیخین (ابوبکر و عمر) در داستان طوق خالدبن ولید سخنان و مناظراتی است که ابو محمد دیلمی، حسن بن ابی
الحسن در ارشاد القلوب جلد دوم ص 201 متذکر آنها شده و بیان کرده که قیس باز بانی فصیح و نطقی گویا و بیانی رسا و ایمانی
محکم و دلی با جرات در مقابل آنان این سخنان را گفته و ما براي رعایت اختصار از ذکر آن صرف نظر می کنیم.
استادان و مشایخ قیس و کسانی که از او روایت کرده اند
بطوریکه در کتاب الاصابه و تهذیب التهذیب آمده است: سرور و فرمانرواي قبیله خزرج(قیس) از رسول خدا (ص) و مولاي متقیان
امیر المومنین علی (ع) و از پدرش سعد روایت نموده است.
از جمله روایات او از پدرش روایتی است که حافظ محمد بن عبدالعزیز جنابذي حنبلی در کتاب" معالم العتره "بطور مروفوع از
صفحه 115 از 222
قیس و او از پدرشنقل کرده است که او از علی بن ابی طالب رضی الله عنه شنیده که می فرمود: در روز جنگ احد شانزده ضربت
بر من وارد شد در چهار ضربت از پاي در آمدم و بر زمین افتادم مردي خوش صورت و نیک چهره و خوشبو نزد من آمد و بازویم
را گرفت و مرا از جاي بلند کرد و فرمود
[ [ صفحه 170
روي بدشمن آور تو در حال پیروي از دستور خدا و رسول هستی و آندو از تو خوشنودند بعد از آن نزد رسول خدا آمدم و جریان
را به آنحضرت گفتم.
رسول خدا فرمود: اي علی خداوند دیدگانت را روشن گرداند او جبرئیل بوده است
هم چنین قیس از عبدالله بن حنظله بن راهب انصاري نیز روایت می کند نامبرده در سال 63 (یوم الحره) کشته شد در حالیکه در
آنروز انصار با او بیعت نموده بودند.
ابن حجر در" تهذیب التهذیب "جلد دوم صفحه 193 و جلد پنجم ص 193 و جلد 8 ص 396 روایت قیس را از نامبرده ذکر نموده
است.
افراد بسیاري از تابعین از قیس روایت نموده اند که بعضی از آنها در" حلیه الاولیا "و" اسد الغابه "جلد چهارم ص 215 و
"الاصابه "جلد سوم ص 249 و تهذیب التهذیب جلد ص 396 ذکر شده اند باین شرح:.
-1 انس بن مالک انصاري خادم رسول خدا (ص).
-2 بکر بن سواده، بطوریکه در" السنن الکبري "تالیف بیهقی جلد 10 . ص 222 مذکور است نامبرده حدیثی را در ملاهی از قیس
روایت نموده است.
-3 ثعلبه بن ابی مالک القرظی.
. -4 عامر بن شراحیل الشعبی متوفاي سال 104
-5 عبدالرحمن بن ابی لیلی انصاري که از یاران خاص امیر المومنین و در جنگ جمل پرچمدار آنحضرت بود، حجاج بن یوسف
ثقفی آنقدر او را تازیانه زد که شانه هایش سیاه گشت و در عین حال ناسزا به علی نگفت و از او تبري نجست، یاران
[ [ صفحه 171
رسول خدا و صحابه خاص آنحضرت گرد او جمع شده و او بر ایشان حدیث می گفت و همگی ساکت نشسته و گوش فرا میدادند
عبدالله حارث گوید: گمان نمی کنم زنها بتوانند فرزندي هم چون او بزایند 0
ابن معین و عجلی وعده اي دیگر او را موثق دانسته اند 0 وي در سال 81 یا 2 و 3 و 6 دیده از جهان فرو بست و ابن خلکان در ص
296 جلد اول تاریخش و بسیاري از تاریخ نویسان شرح حال او را نگاشته اند.
6 - عبدالله بن مالک جیشانی متوفاي سال 77 و ابن حجر در جلد پنجم تهذیب ص 380 شرح شرح حال او را آورده و از گروهی
نقل کرده که او را ثقه دانسته اند.
مرثد گوید: که او در بین مردم مصر از همه عابدتر و پرهیزگارتر بود، وي از امیرالمومنین و عمر و ابی ذر و معاذبن جبل و عقبه
روایت میکرده است.
صفحه 116 از 222
-7 ابو عبدالله عروه بن زبیر بن عوام اسدي مدنی.
8 -ابو عمار عریب بن حمید همدانی. وي از امیر المومنین و حذیفه و عمار و ابی میسره روایت میکرده است احمد و دیگران او را
ثقه و مورد اطمینان می دانسته اند، به جلد 7 تهذیب التهذیب ص 191 مراجعه کنید.
-9 ابو مسیرهعمر و بن شرجیل همدانی کوفی متوفاي سال 63 ، شهید دوم استاد و شخصیت بزرگوار شیعهاو را در کتاب درایه اش
ستوده و گفته است: وي جز تابعین و مردي با فضیلت و از اصحاب محمد بن مسعود بوده است. ابن حجر در جلد سوم" الاصابه"
ص 114 و جلد 8 تهذیب ص 47 شرح حال او را آورده و گفته است: ابن حبان او را جز ثقات دانسته و گوید: او از عبادت
کنندگان بود و از بس نماز خوانده بود زانوهایش هم چون زانوي شتران وصله بسته بود.
-10 عمر و بن ولید سهمی مصري متوفاي سال 103 مولا و غلام عمر و بن عاص که از عده بسیاري از صحابه حدیث نقل کرده
است و یکی از آنها" قیس "است چنانکه در تهذیب التهذیب جلد هشتم ص 116 این مطلب آمده است از جمله
[ [ صفحه 172
احادیثی که از قیس روایت کرده حدیثی است درباره لهو و لعب که آن را بیهقی در جلددهم" السنن "ص 222 از طریق قیس نقل
نموده است (اضافات چاپ دوم).
-11 ابو نصر میمون بن ابی شبیب ربعی کوفی متوفاي سال 83 و باو رقی نیز گفته شده است این شخص از امیر المومنین و عمر و
معاذ بن جبل و ابی ذر و مقداد و ابن مسعود روایت میکرده است ابن حجر شرح حال او را در کتبا تهذیبش ذکر کرده است.
-12 هزیل بن شرجیل از دي کوفی چنانکه در کتاب حلیه الاولیا جلد 5 ص 24 و الاصابه جلد سوم ص 620 ذکر شده است.
-13 ولید بن عبده غلام عمر و بن عاص بطوریکه در جلد 11 کتاب تهذیب ابن حجر ص 141 آمده است وي از قیس روایت
میکرده است و شاید این همان عمر وبن ولید باشد که قبلا نام او را بردیم آنچنانکه از کلام دار قطنی ظاهر می گردد.
-14 ابونخیع یسار ثقفی مکی که در سال 109 در گذشته است 0
ابن حجر در کتاب تهذیبشاز عده اي نقل کرده است که او را ثقه دانسته اند و ابن اثیر در جلد چهارم" اسد الغابه "ص 215
روایتی را از قول او از طریق قیس از رسول خدا نقل نموده که آنجضر فرمود: اگر دانش در ثریا و بان چسبیده شده باشد مردمانی از
فارس به آن دست خواهند یافت.
ابوبکر شیرازي متوفاي سال 407 در" الالقاب "این روایت را از وي نقلکرده است چنانکه در ص 4 کتاب تبییض الصحیفه آمده
است.
[ [ صفحه 173
معاویه و قیس و مکاتبات آنان
اشاره
صفحه 117 از 222
عده اي از تاریخ نویسان و نوشته اند قبل از پیکار صفین و پیش از شروع آن جنگ بدفرجام معاویه با خود حساب کرد که اگر علی
با سپاهیان عراقی و قیس با لشکریان مصري بر او وارد شده و او را محاصره کنند چه خاکی بسر کند و از این جهت اضطراب وترس
هر چه تمامتري او را فرا گرفته با خود اندیشید که بهر قیمت که تمام شده بایدقیس را از علی جدا کرد و او را فریب داده و بخرد،
نامه اي باین مضمون بدو نگاشت:شما اگر باین خاطر باعثمان دشمنی ورزیده و او را از بین بردید که دیگري را بر اومقدم دانسته و
صلاحیت خلافت را در شخص دیگري دیدید و یا بخاطر تازیانه هائی که عثمان بر بعضی اشخاص زده و یا کسی را فحش و ناسزا
داده و یا بیگناهی را از شهر خود تبعید کرده و یا زندانی نموده و یا اینکه خویشاوندان خود را بکارها گماشته و دیگران را محروم
ساخته اگر اینها است که شما خود بخوبی میدانید که این امور موجب کشتن انسان مسلمانی نمی شود و خون کسی را مباح نمی
گرداند بنابراین شما مرتکب گناه بزرگی شده اید و کار زشتی انجام داده اید قیس از کرده خود توبه نما و اگر در خون عثمان
شرکت داشته اي بسوي خدایت برگشته و استغفار کن اگر توبه کردن در کشتن فرد با ایمانی فایده اي بخشد و اما صاحب و دوستی
تو علی ما بیقین میدانیم که وي مردم را تحریک نموده و بر کشتن خلیفه وادارشان کرد بسیاري از خویشاوندان تو در خون او
شریک بوده اند اکنون تو اي قیس اگر میخواهی که از خون خواهان عثمانباشی و انتقام او را بگیري بیا و با من بیعت کن تا با علی
بجنگم و در عوض حکومت عراق مال تو باشد اگر پیروزي نصیبم شد و علاوه بر آن حکومت حجاز را بهر کس که تومایل باشی
خواهم داد تا وقتی زمام امور در دست من باشد و هر چه میخواهی از من بخواه بتو خواهم داد.
[ [ صفحه 174
قیس در جواب او نوشت
نامه تو بمن رسید آنچه درباره عثمان نوشته بودي متوجه شدم آن کاري بود که من هرگز دخالتی در آن نداشتم، تو در نامهات
یادآور شده اي که صاحب و مولاي من علیمردم را وادار کرد تا بر او بشورند و او را از پاي در آورند از این موضوع نیز هیچ گونه
اطلاعی ندارم و هم چنین نوشته اي که بیشتر خویشاوندان و قبیله من در خون عثمان دخالت داشته اند، بخدائی که جان من در
اختیار او است سوگند که عثیره وقبیله من از همه مردم بیشتر فرمانبردار او بودند و از او حمایت می نمودند و اما آنچه از من خواسته
اي که با تو بیعت کرده و بجنگ علی بروم و انتقام خون عثمان رااز او بگیرم و در عوض پاداشی بمن بدهی، آن را نیز بخوبی
فهمیدم این موضوعی است که باید بیشتر در آن باره بیاندیشم و فکرهایم را بکنم، زیرا این کاري نیست که بتوان شتابان بسوي آن
رفت و عجله بخرج داد، من کاري بتو ندارم و کاري درباره تو انجام نداده ام که از من ناراضی باشی تا ببینم در آینده چه می شود.
معاویه باو نوشت: بعد از حمد و سپاس پروردگار: نامه ات را خواندم تو را نزدیک بخود ندیدم تامهیاي سازش و صلح با تو گردم و
چندان دور نبودي تا آماده پیکار با تو شوم، تو راهم چون ریسمان قصابی دیدم که چهار پایان را بدان می بندند و براي او تفاوتی
نداري که به پاي که بسته شود شخصی چون من کسی را فریب نخواهد داد و در عین حال فریب کسی را هم نخواهد خورد زیرا
سپاهیان انبوهی دارم و مردان زورمند و یکه تازان لایقی در رکاب من هستند اگر آنچه را بتو پیشنهاد کردم پذیرفتی بتو خواهم داد
و اگر کاري که گفتم انجام ندهی اسبان و سواران را بر سر تو می تازم آنگاه دیگر هر بلا بسر تو آمد مقصر خودت خواهی بود، و
السلام.
صفحه 118 از 222
[ [ صفحه 175
قیس در جواب او نوشت
پس از حمد و ثناي پروردگار: شگفتی در اینست که تو اي معاویه نظریه مرا مردود دانسته و بکلی ساقط کردي و چشم طمع در این
دوخته اي (اي بی پدر) که من از دایره پیروي و اطاعت آنکس که از همه مردم سزاوارتر است براي رهبري و زمامداري و
راستگوترین مردم و عالیترین راهنما و نزدیکترین افراد برسول خدا می باشد بیرون آیم و تحت فرماندهی تو درآیم آري تو همان
کسی که هیچ شایستگی این مقام را نداشتهو از هر کسی بی لیاقت تر هستی زیرا تو گفتارت از دیگران بیهوده و نارواتر و از همه
کس گمراه تر و دورترین افراد هستی به رسول خدا، اطراف تو را مردمانی گمراه وگمراه کنند گرفته اند که هر یک بتی از بتهاي
شیطان هستند.
و اما این سخنت که مصررا بر من شورانیده و تمامی این کشور را پر از سپاه و لشکر و پیاده و سوار خواهی کرد و مرا با این تهدید
ترسانیده اي در صورتی این کار را توانی کرد که من تو را بخود وا گذارم و کاري بتو نداشته باشم، و السلام.
در روایت طبري عبارتش چنین است: بخدا سوگند اگر تو را بحال خود وا نگذارم تا اینکه حفظ جانت مهمترین هدف تو باشد
سخن تو راست خواهد بود.
معاویه از قیس ناامید شد و این نامه را به او نوشت
پس از حمد و ثناي خداوند: تو اي قیس یهودي و یهودي زاده هستی اگر آنکس که از ایندو سپاه بیشتر مورد دوستی و محبت تو
است پیروز شود تو را از کار برکنار خواهد کرد و فرد دیگري را بجاي تو مامور خواهد نمود و در صورتیکه من که مبغوض ترین
افراد نزد تو هستم کامیاب گردم و دسترسی بتو پیدا کنم تو را خواهم کشت و گوش و بینیت را خواهم برید پدرت نیز کمان خود
را زه کرد ولی بدون
[ [ صفحه 176
نشانه تیر انداخت بسیار کوشید ولی به نتیجه نرسید یارانش او را تنها گذاشتند و روزگار بسرشآمد و در حوران تنها و بی کسی از
دنیا رفت، و السلام.
قیس در جواب نوشت
پس از ثناي پروردگار: همانا تو بت و بت زاده هستی از روي اکراه و بزور وارد اسلام گشتی و با اختیار دست از آن برداشته و از
دین خارج گشتی چیزي بر ایمانت نگذشت و چندان سابقه دار نیستی و از آنطرف نفاق و کینه توزي تو تازگی ندارد، آريپدرم
کمان خود را زه کرد و به هدف تیراندازي کرد ولی کسی بر او حمله برد و او رااز پاي در آورد که هرگز به خاك پاي او نمی
صفحه 119 از 222
رسید و هیچ لیاقت و عرضه اي نداشت ما یاران همان دینی هستیم که تو از آن خارج شده اي و با دینی که تو وارد آن گشته اي
دشمن هستیم، و السلام.
مراجعه کنید به جلد اول کامل مبرد ص 309 ج 2 البیان و التبیین ص 68 تاریخ یعقوبی جلد دوم ص 163 ، عیون الاخبار ابن قتیبه
جلد دوم ص 213 مروج الذهب جلد دوم ص 62 مناقب خوارزمی ص 173 شرح ابن ابی الحدید جلد چهارم ص. 15
و عبارت جاحظ در کتاب تاج ص 109 چنین است:
قیس به معاویه نوشت: اي بت و اي بت زاده به من نامه می نویسی و از من می خواهی که از علی جدا شوم و به طاعت تو سر
بگذارم و از اینکه اصحاب او از دورش متفرق شده و به تو پیوسته اند مرا می ترسانی، سوگند به آن خداوندي که جز او معبودي
نیست، اگر براي او جز من کسی باقی نماند و براي من هم جز او کسی باقی نماند، مادامیکه تو در جنگ اوئی با تو مسالمت
نخواهم کرد و تا هنگامیکه با او دشمنی می ورزي بفرمانت تن نخواهم داد من دشمن خدا را بر دوست خدا و حزب شیطان را بر
حزب خدا انتخاب نمی کنم و السلام.
[ [ صفحه 177
یک نامه ساختگی
اشاره
معاویه از قیس و پیرویش مایوس شد و این امر بر او گران آمد که قیس با علی باشد واز طرفی دوراندیشی و دلیري او را بخوبی می
دانست و هر حیله ایکه براي دور نمودن او از علی (ع) بکار برد سودي نبخشید ناچار به مردم شام به دروغ گفت: قیس با شما
همداستان و همعقیده شده است، او را به خیر دعا کنید و دشنامش مدهید و مردم را ازنبرد با او باز دارید او از پیروان ماست و نامه
هایش که شامل خیراندیشی هاي نهانی اوست به ما میرسد. مگر نمی بینید که با برادران شما (از اهل خربتا) که در نزد اویند چگونه
رفتار می کند عطایا و ارزاق به آنها می دهد و پیوسته به آنها نیکی می کند، سپس نامه اي از قول قیس ساخت و در حضور اهل
شام خواند.
متن نامه
اما متن نامه:
بسم الله الرحمن الرحیم
از قیس بن سعد به امیر معاویه بن ابی سفیان:
درود بر تو، پس از حمد و ثناي خداوندیکه جز او خدائی نیست.
من چون فکر کردم و با میزان دین خود سنجیدم، دانستم که براي من زیبنده نیست از گروهی پیروي کنم که امام پرهیزگار خود را
که به واسطه مسلمانی خونش محترم بود کشتند.
لذا از خداي عزو جل آمرزش می طلبم که مرا از گناهان محفوظ بدارد و در امر دینمان سالم باشیم. بدانید که من دوستی و سازش
خود را با شما اعلام می کنم و در نبرد با کشندگان پیشواي مظلوم " عثمان (" رض) همراه شمایم.
صفحه 120 از 222
پس هر گونه ساز و برگ و مردان جنگجو که صلاح می دانی در اختیار من قرار ده که با شتاب به انجام مقصود می پردازم. و
السلام
[ [ صفحه 178
از عادات همیشگی معاویه، همین صحنه سازیها و نامه جعل کردنها است، و از زمان او روایات جعلی و دروغین، در مدح بنی امیه و
قدح بنی هاشم شایع شد.
کیسه هاي پر از طلا و نقره، به روسیاهان مزدور می بخشید تا آنها روایاتی بدروغ در مدح او بسازند و به پیامبر خدا (ص) نسبت
دهند، به سمره بن جندب صد هزار درهم می بخشد تا روایتی جعل کند که این آیه:
"و من الناس من یشري نفسه ابتغا مرضات الله "
در باره ابن ملجم شقی نازل شده. و آیه:
و من الناس من یعجبک قوله فی الحیاه الدنیا و یشهد الله علی ما فی قلبه و هو الد الخصام.
در باره علی (ع) نازلگشته است.
ولی سمره قبول نکرد. دوباره دویست هزار درهم بخشید، باز هم قبول نکرد،در مرتبه سوم چهار صد هزار درهم بدو بخشید و قبول
کرد.
و از این قبیل جنایات و خیانات از معاویه بسیار صورت گرفته است
پس، کسی که نسبت دروغ به پیامبر خدا (ص) بدهد، و علیه امیر مومنان مطالبی نشر دهد، بعید نیست که به مانند قیسی افترا ببندد و
نامه اي از قول او بسازي و به بزرگان و شخصیتهاي پاك بنی هاشم نسبتهاي ناروائی بدهد که آنان از این نسبتها منزهند.
[ [ صفحه 179
بلی، معاویه ننگ این روش و منش نکوهیده را، در دوران تاریک تسلط و اقتدارش بر خود و همکارانش نهاد، و کیش وعادتش
براي این جاري گردیده بود و به پیروي از او راویانی خدا ناشناخته و بدمنش پیدا شدند که به جعل احادیث پرداختند، و روایات
مجعول زیاد شد. و چه مشکلاتی در سر راه محققین و راویان حدیث بوجود آوردند تا اینکه توانستند روایات خوب و بد رااز هم
جدا سازند.
این روش ناپسند معاویه ادامه یافت تا بحدي که کودکان در یک چنین محیطی بزرگ شدند و بزرگسالان بر این مبنا به پیري
رسیدند و در نتیجه این سیاست ننگین بغض و دشمنی خاندان پیامبر (ع) در دلها جایگزین شد و بدعت معاویه دایر بر لعن و دشنام
بر علی (ع) بعد از نماز جمعه و نمازهائیکه به جماعت برگزار میشد و در بالاي منابر در شرق و غرب کشور اسلامی معمول گشت و
حتی در پایگاه وحی پروردگار (= مدینه منوره) چنین عمل می شد.
حموي در ج 5 ص 38 " معجم البلدان " گوید:
لعن بر علی (رض)، در بالاي منابر در شرق و غرب کشور اسلامی اجرا گردید ولیدر منبر سجستان، جز یکبار این عمل ناروا انجام
نگرفت، مردم آن سامان، از اجراي این بدعت کثیف بنی امیه خودداري نمودند. حتی مقرر داشتند که بر منابر ایشان هیچکسلعن
نگردد. وه چه شرافتی است که نصیب این مردم گشته و از لعن علی (ع) برادر رسولخدا (ص) خودداري نمودند در حالیکه در
صفحه 121 از 222
منابر دو حرم بزرگ مسلمین مکه و مدینه لعن می شد.
پس از مرگ امام حسن (ع) معاویه عازم حج شد و در سر راه وارد مدینه گشت تصمیم گرفت در بالاي منبر رسول خدا (ص) علی
را لعن کند بدو گفته شد در این شهر سعد بن ابی وقاص است، و گمان نمی کنیم که او بدین عمل راضی باشد کسی به سوي او
بفرست ببین عقیده او در ین زمینه چیست.
معاویه کسی را به سوي سعد فرستاد، تا ببیند نظر سعد در باره لعن علی (ع)
[ [ صفحه 180
چیست 0
سعد جواب فرستاد که: اگر این کارانجام گیرد من از مسجد رسول خدا (ص) خارج می شوم و دیگر قدم به مسجد نمی گذارم لذا
معاویه از لعن علی (ع) خودداري کرد تا اینکه سعد مرد و بهنگام مرگ سعد بود که معاویه علی (ع) را در منبر رسول لعن نمود و
به کار گزارانش در شهرها نوشت که علی را در منابر لعن کنند و چنین کردند.
ام سلمه زن پیامبر اکرم (ص) نامه اي به معاویه نوشت که شما خدا و رسول خدا را در منابر لعن می کنید چه، شما علی و دوستدار
او را لعن می کنید و به حق گواهی می دهم که خدا و رسولش علی را دوست دارند. ولی معاویه به نامه و گفتار ام سلمه اعتنائی
نکرد
جاحظ در کتاب خود " الرد علی الامامیه " گوید:
معاویه در آخر خطبه خود می گفت: همان ابو تراب، (علی)ملحد شده و (مردم را) از راه تو باز داشته است، او را لعنت فرست لعنتی
پیوسته و شدید و او را به شکنجه سخت عذاب نما.
و سپس این فراز از خطبه را، به نقاط مختلف کشور اسلامی فرستاد و تا زمان عمر بن عبدالعزیز بر همه منابر آشکارا گفته می شد.
گروهی از بنی امیه به معاویه گفتند:
اي امیر المومنین تو به آنچه آرزو داشتی (سلطنت) رسیدي، چه بهتر که دیگر دست از این مرد برداري، و لعنش نگوئی
معاویه در جواب گفت: نه بخدا قسم چندان به این عمل ادامه می دهم تا کودکان با این روش بزرگشوند و بزرگسالان با این
خوي و منش به پیري برسند و تا دیگر کسی فضلیتی در باره علی ذکر نکند.
[ [ صفحه 181
این داستان را ابن ابی الحدید در ج 1 ر 356 شرح نهج البلاغه آورده است. زمخشري در کتاب " ربیع الابرار " بنابر آنچه در ذهن
یاد دارم، و حافظ سیوطی گویند:
در زمان بنی امیه (در نقاط مختلف کشور اسلامی) بیش از هفتاد هزار منبر وجود داشت که بنا به سنت نامیمون معاویه، علی بن ابی
طالب بر همه این منابرلعن می شد.
علامه بزرگوار شیخ احمد حفظی شافعی در منظومه خود چنین گوید:
سیوطی حکایت کرده که روش بنی امیه بر ین بود که:
بر بیش از هفتاد هزار منبر لعن علی (ع) را می گفتند.
صفحه 122 از 222
و این جنایتی است که جنایتهاي دیگر در قبال آن کوچک می نماید.
آیا با کسیکه این سنت نامیمون را می گذارد دشمنی ورزیدند یا اینکه عیب او را پوشانیدند و ثنا گفتند؟
و آیا دانشمند می تواند ساکت باشد و جوابی ندهد؟
و آیا این عمل معاویه را به اجتهاد او بر می گردانند، چنانکه ستمهایش را به اجتهادش برگرداندند، یا نه، می گویند شخصی ملحد
است؟
آیا این روش ناپسندیده (علی) را رنجنمی دهد؟
و کیست که او را آزار می دهد؟
در روایتی از ام سلمه آمده که آیا در بینشما کسی هست که خدا را دشنام دهد؟ خموش باشید و با اندیشمندان و دانایان همراه
شوید.
و دشمن بدارید هر کسی که علی را دشمن می دارد.
قبلا امیر مومنان به تمام این ماجراها خبر داده و پیشگوئی می فرمود که: به زودي بعد از من مردي بر شما ظاهر شود، گشاده گلو و
بزرگ شکم،
[ [ صفحه 182
آنچه می یابد می خورد و در دنبال آنچه نیافته است می گردد، پس او را بکشید ولی هرگز او را نخواهید کشت.
آگاه باشید که او شما را امر میکند مرا دشنام دهید و از من بیزاري بجوئید (نهج البلاغه)
و ما اگر بخواهیم در ین زمینه بسط کلام دهیم، کتاب از وضع عادي خود خارج می گردد چه، صفحات تیره و تار زندگی معاویه
به دهها و صدها نمی گنجد بلکه هزارهاست.
صلح و سازش بین قیس و معاویه
شرطه الخمیس، قیس را امیر خود قرار داد (و چنانکه در رجال کشی ص 72 آمده، قیس صاحب و سرپرست شرطه الخمیس
معروف شده بود).
قیس با ایشان همعهد شد که با معاویه نبرد کنند و با شیعیان علی (ع) و آنانکه تبعیتش می کنند شرط کرد که با مال و جانفداکاري
کنند و در مصایب سهیم باشند.
معاویه به قیس پیامی فرستاد که تو براي چه کسی جنگ می کنی؟ مگر نمی دانی که فرمانده مطاع تو با من بیعت نموده است؟ ولی
قیسگفته معاویه را قبول نکرد تا اینکه معاویه ورقه سفیدي را مهر و امضا نمود و برایش فرستاد و به او پیام فرستاد که هر چه به نفع
خود می خواهی در ین نامه بنویس که مورد قبول منست.
عمرو بن عاص بن معاویه گفت: این کار را مکن با او جنگ کن.
معاویه گفت: آرام باش و شتاب مکن ما به کشتن آنان پیروز نخواهیم شد
[ [ صفحه 183
صفحه 123 از 222
مگر بعد از اینکه به تعدادشان از اهل شام به قتل برسانند با این کیفیت دیگر در زندگی چه خیري خواهد بود.
بخدا قسم تا ناچار نشوم با او جنگ نخواهم کرد.
و بعد از فرستادن آن ورقه سفید مهر و امضا شده، قیس امان نامه اي براي خود و شیعیان علی تنظیم کرد و در آن شرط نمود که
آنچه از اموال و نفوس بدست ایشان از بین رفتهمورد مواخذه و مطالبه قرار نگیرند و هیچگونه تعهد مالی بر معاویه به نفع خود
درخواست ننموده و معاویه آنچه قیس در آن ورقه نوشته بود پذیرفت و در نتیجه قیس با همراهانش تحت فرمان و طاعت معاویه در
آمدند.
ابوالفرج گوید: معاویه به سوي قیس فرستاد او را دعوت به بیعت با خود نمود. هنگام ورود به مجلس معاویه گفت: من سوگند یاد
نموده ام که با معاویه ملاقات نکنم مگر اینکه بین من و او نیزه و شمشیر باشد.
معاویه هم براي اینکه سواند او را عملی کرده باشد امر کرد نیزه اي وشمشیري آوردند و در میان خود و قیس نهاد و چون قیس
داخل شد به جهت اینکه قبلا باحضرت امام حسن علیه السلام بیعت کرده بود رو به امام حسن نمود و عرض کرد: آیا ازقید بیعت با
شما آزادم؟ حضرت فرمودند: آري. پس کرسی برایش گذاشتند و معاویه هم با حضرت امام حسن بر سریر خود قرار گرفت و به
قیس گفت: آیا بیعت می کنی؟
قیس جواب داد: آري ولی دست خود را روي ران خود گذارده بود و به طرف معاویه دراز نکرد، معاویه از تخت خود برخواست و
خود را به قیس رساند و خم شد و دست خود را به دست قیس کشید ولی باز هم قیس دست خود را بطرف او بلند نکرد
[ [ صفحه 184
یعقوبی در ج 2 ر 192 تاریخ خود آورده که: معاویه در ماه ذیقعده سال در کوفه مردم را براي بیعت جمع نمود و بعضی از بیعت
کنندگان به صراحت به معاویه می گفتند که بخدا قسم با اکراه با تو بیعت می کنیم و معاویه در جواب می گفت: بیعت کنید، خدا
در امریکه بااکراه صورت گیرد خیر بسیار قرار داده است بیعت کنند دیگر به معاویه گفت: از (مکر) توبه خدا پناه می برم. در این
گیر و دار قیس بر سعد بن عباده آمد. معاویه گفت:قیس بیعت کرد قیس جواب داد: اي معاویه من خوش نداشتم که چنین روزي
پیش آید.
ویه درخواست کرد: ساکت باش خدا تو را رحمت کند. قیس گفت:
بسیار مشتاق بودم کهپیش از این ملاقات بین روح و تنت جدائی بیفکنم ولی خدا نخواست معاویه گفت: امر واراده خدا تغییرپذیر
نیست. سپس یعقوبی گوید: در این هنگام قیس رو به مردم کرد و گفت:
اي مردم در عوض خیر و نیکی به شر و بدي رو آورده اید و به جاي عزت ذلت را گرفته اید و کفر را جایگزین ایمان نموده اید و
با این کجروي سرانجام چنین شد که بعد از ولایت امیر المومنین و سرور و آقاي مسلمین و پسرعموي رسول خدا صلی الله علیه و
آله و سلم آزاده شده پسر آزاده شده بر شما مسلط گردد و حکم راند و شما رابه پستی و نیستی کشاند و بر شما جور و ستم نماید
چگونه به این قضیه جهل می ورزید؟ یا خداوند بر دلهایتان مهر زده که تعقل نمی کنید؟
در اینهنگام بود که معاویه خم شد و دست قیس را گرفت و گفت: تو را سوگند می دهم که از این روش و گفتار خودداري کن و
در ضمن دست خود را با صدا به دست قیس زد و مردم هم بانگ برآوردند که قیس بیعت نمود.
قیس گفت: دروغ گفتید، بخدا قسم بیعت ننمودم و بعد از این قضیه کسی با معاویه بیعت نکرد مگر با قسم و قیس اول کسی بود
صفحه 124 از 222
که با قسم با معاویهبیعت نمود.
حافظ عبدالرزاق از ابن عیینه نقل کند که او گفت: قیس بن سعد بر معاویه وارد شد، معاویه گفت: تو هم با عوامل نامساعد دیگر
در بازداشتن من از مقاصدم
[ [ صفحه 185
همکاري می کنی؟ بخدا قسم دوست داشتم که این ملاقات پیش نمی آمد مگرآنکه پنجه و ناخنم بطور دردناکی تو را رنج می
داد. قیس گفت: و من نیز بخدا قسم اکراه داشتم در چنین مقامی بایستم و تو را به عنوان حاکم مسلمین تحیت و درود گویم
معاویه گفت: چرا؟ مگر تو بزرگی از بزرگان یهود هستی؟ قیس گفت: و تو اي معاویه بتی از بتهاي جاهلیتی با کراهت اسلام
آوردي و با رضایت دست از اسلام برداشته و خارج شدي
معاویه گفت: اللهم غفرا (خدایا بیامرز)، دستت را دراز کن براي بیعت قیس گفت: اگر می خواهی بیش از آنچه گفتی بگو تا من
هم بیشتر از آنچه گفتم بگویم.
قیس و معاویه در مدینه بعد از صلح
پس از صلح، قیس بن سعد با جمعی از انصار، بر معاویه وارد شد، معاویه به آنها گفت: اي گروه انصار از من چه می خواهید؟
سوگند بخدا، بیشتر شما بر علیه من بودید و کمی با من، و در روز صفین، از پیشروي من جلوگیري نمودید و شراره مرگ را در سر
نیزه هایتان به عیان دیدم. مرا و پدرانم را هجو نمودید، هجوي کارگرتر از زخم نیزه، ولی موقعیکه خداوند بر پا داشت آنچه را که
شما می خواستید سرنگونش سازید، به من گفتید: وصیت رسول خدا صلی الله علیه و آله را رعایت کن
ولی هیهات، یابی الحقین العذره
قیس (در جواب) گفت: ما آنچه را که در عهده توست می خواهیم (خلافت بر مسلمین را که بدون حق در اختیار گرفتی).
اما دشمنی ما با تو، اگر بخواهی از آن خودداري می کنیم. و اما استهزائی
[ [ صفحه 186
که از تو می کنیم، باطل آن زایل می شود و آن مقداري که حق است ثابت و برقرار می ماند.
اما برقراري حکومت بنفع تو، مطلبی است که بدون رضایت ما و بر خلاف خواست ماست.
و اما درهم شکستن ارج تو درروز صفین، به جهت همکاري با مردي بود که طاعت او بسان طاعت خداوند بوده و اما وصیت و
سفارش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در باره ما، باید بدانی که هر کس به پیامبر ایمان دارد باید بعد از او هم سفارش او را
رعایت کند.
و اما اینکه گفتی: یابی الحقین العذره. باید بدانی که، هیچ دستی جز خداوند، تو را از ما باز نمی دارد، این گوي و این میدان هر
چه دلت می خواهد انجام ده مثل تو چنانست که شاعر گوید:
صفحه 125 از 222
یالک من قبره بمعمر
خلالک الجو فبیضی و اصفري
ترجمه: اوه چه گنجشگهاي فراوانی امروز محیط بدلخواه تو مساعد است، هر چه میتوانی تخم بگذار و سوت بکش، ولی روز
دیگري هم در دنبال است.
معاویه بمنظور دلجوئی و ریاورزي رو کردبه جمعیت و گفت: حوائج خودتان را بخواهید.
). (عقد الفرید ج 2 ص 121 ، مروج الذهب ج 2 ص 63 ، الامتاع و الموانسه ج 3 ص 17
بیان و توضیح: سخن معاویه که گفت: یابی الحقین العذره این گفته، مثل متداولی است، در بین عرب، و منشا این بوده که مردي بر
قومی وارد می شود و از آنها شیر می طلبد، آنان تعلل نموده و از دادن شیر به او خودداري می کنند و اظهار میدارند که شیر
ندارند، در حالیکه در ظرفهایشان شیر موجود بوده 0
[ [ صفحه 187
این مثل براي اشخاص دروغگوئی آورده می شود که در موردي عذر می آورند در حالیکه عذرشان قبول نیست:
و معنی مثل اینست: شیري که در ظرفهایتان است عذر شما را تکذیب می کند.
ولی این مثل در مروج الذهب چنین مذکور است: یابی الحقیر العذره و در عقد الفرید به این شکل ضبط شده: ابی الخبیر العذر ولی
این دوضبط خلاف و اشتباه است و اصل همانست که گفته شد.
قیس و معاویه در مدینه
تابعی بزرگوار، ابو صادق سلیم پسر قیس هلالی، در کتاب خود گوید:
معاویه بعد از کشته شدن حضرت امام حسن (ع)، و در ایام خلافتش بعنوان حج خانه خدا به مدینه واردشد و مورد استقبال اهل
مدینه قرار گرفت. معاویه دید همه مستقبلین از قبیله قریشند و رو به قیس بن سعد بن عباده کرد و گفت:
انصار چه شدند؟ چرا به استقبال من نیامدند؟
گفته شد: آنان فقیرند و وسیله سواري ندارند. معاویه (بر سبیل طعن و شماتت) گفت:
پس شتران آبکش آنها چه شد
قیس در پاسخ گفت: شتران آبکش خود را، در جنگهاي بدر و احد و غزوات بعد از آن که در موکب رسول خدا (ص) بودند، از
دست دادند، آنگاه که جنگ به خاطر این برپا بود که تو و پدرت به اسلام آئید تا اینکه امر خداوند آشکار شد و شما هنوز در
کراهت باقی بودید.
معاویه گفت: خداوندا ما رابیامرز
پسر قیس گفت: رسول خدا (ص) می فرمود بعد از من انگیزه و غلبه مخالف را خواهید دید.
معاویه گفت براي مقابله با آن چه امر کرد؟ قیس گفت: رسول خدا (ص)
[ [ صفحه 188
صفحه 126 از 222
امر فرمود صبر کنیم تا به ملاقات او برسیم (= تا مردن).
معاویه گفت: پس صبر کنید تا اینکه او را ملاقات نمائید
سپس قیس به معاویه گفت: اي معاویه ما را به شتران آبکش نکوهش می کنی؟ بخدا قسم ما شما را بر آن شتران دیدیم در حالیکه
می کوشیدند نور خدا را خاموش کنید و سخن شیطان را برتري دهید سپس تو و پدرت به اکراه اسلام آوردید همان اسلامی که در
راه آن با شما می جنگیدیم.
معاویه گفت: اینطور که معلوم میشود، شما با نصرت و همکاري خود، بر ما منت می گذارید، همانا منت و عنایت براي خداست و
براي قریش است آیا نه اینست اي یاران پیامبر؟ که شما با یاریتان از رسول خدا (ص) بر ما منت می نهید در حالیکه او از قریش
است و از طائفه ماست پس در حقیقت منت گذاردن براي ماست. چه خداوند شما را یاران و از پیروان ما نمود و به سبب ما شما را
هدایت فرمود
قیس در پاسخ معاویه چنین گفت:
خداوند، محمد را که رحمت بر همه عالم بود به رسالت و پیامبري خود مفتخر فرمود و او را بسوي سیاه و سفید و سرخ مبعوث
نمود، اولین کسیکه به او و رسالت آسمانیش ایمان آورد پسر عمش علی بن ابیطالب (ع) بود، ابوطالب هم از او دفاع کرد و او را از
شر دشمنانش حفظ نمود و نمی گذاشت قریش از دعوت او جلوگیري نموده و به او اذیتبرسانند و کاملا از او پشتیبانی نموده و در
راه تبلیغ رسالت الهی تشویق و تحریص می کرد. محمد، مادامیکه عمویش زنده بود از هر نوع اذیت و آزار قریش محفوظ بود،
ابوطالب هنگام مرگ به فرزندش علی (ع) امر نمود که از آنجناب پشتیبانی کند. علی (ع) در همه سختیها و فشارها و مواقع
خطرناك جان بر کف نهاد و با کمال رشادت از آنحضرت پشتیبانی نمود و خداوند در بین قریش این مقام بزرگ حمایت از
رسولش با ویژه علی ساخت و در میان عرب و عجم گرامی گشت:
پیامبر خدا، تمام فرزندان عبدالمطلب را، که در میانشان ابوطالب و ابولهب
[ [ صفحه 189
هم بودند، گرد آورد و آنها را به اسلام دعوت فرمود، در حالیکه علی در خدمت حضرت بود و خود رسول خدا (ص) در حمایت
عمویش ابوطالب زندگی می کرد؟ آن جمع چنین فرمود:
ایکم ینتدب ان یکون اخی و وزیري و وصیی و خلیفتی فی امتی و ولی کل مومن بعدي؟
کدامیک از شما دعوت مرا می پذیرد تا اینکه برادر و وزیر و وصی من در میان امتم گردد و بعد از من، ولی (عهده دار امور)
مومنان باشد؟
همه جمع ساکت بودند و پیامبر خدا سه بار سخن خود را تکرار فرمود.در این هنگام، علی بود که گفت: اي رسول خدا من سخنت
را پذیرفتم سپس پیامبر خدا (ص) سر علی (ع) را بدامن نهاد و در دهان او دمید و گفت: بار خدایا سینه علی را از علم و فهم و
حکمت پر گردان و به ابیطالب رو کرد، فرمود: اي ابیطالب از این پسمطیع و سخن پذیر پسرت باش چه، خداوند نسبت او را به
پیامبرش، چون نسبت هرون به موسی قرار داد...
رسول خدا بین خود و علی برادري برقرار نمود و سپس قیس بعد از این کلام چیزي از فضائل علی (ع) را فرو گذار ننمود و بدان
فضائل بر تقدم علی استدلال نمود از جمله فضائل چنین گفت:
جعفر بن ابیطالب از این خاندان است که با دو بال در بهشت پرواز میکند، و حمزه، سید شهدا است و فاطمه، سرور بانوان بهشت، از
صفحه 127 از 222
جمله افتخارات این خانواده است. اگر بنا شود رسول خدا و خاندان و عترت او را از قریش جدا کنیم، بخدا قسم که ما در نزد خدا و
رسولش و خاندان او از شما محبوب تریم.
هنگام وفات پیامبر خدا، انصار پیرامون پدرم گرد آمدند و گفتند: ما با سعد بیعت می کنیم قریش با خبر شده با ما از در ستیرز در
آمدند و الویت علی و خاندان رسول الله را برخ ما کشیدند و دلیلی بر علیه ما، و بخاطر اهل بیت نبی اکرم (ص) وقرابتشان با ما نبرد
کردند. قریش دیگر نمی تواند. این ننگ و جنایتی که نسبت
[ [ صفحه 190
به انصار و خاندان محمد (ص) نموده بزداید. در حالیکه بجان خودم سوگند یاد می کنم که با وجود علی بن ابیطالب و فرزندانش،
احدي از انصار و قریش و عرب و عجمحق خلافت را نداشتند.
در اینهنگام بود که معاویه به خشم آمد و گفت: اي پسر سعد تو این مطلب را از کجا گرفته و روایت می کنی و از چه کسی
شنیدي؟ آیا پدرت بتو خبر داده است؟ قیس گفت: از کسی نقل می کنم که از پدرم بهتر بود و حقش بر من از او بیشتر و عظیمتر
است.
معاویه گفت: او کیست قیس جواب داد: علی بن ابیطالب (ع) عالم و صدیق این امت که خداوند در حق او این آیه را نازل فرموده
است:
قل کفی بالله شهیدا بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب.
ترجمه (اي پیامبر) بگو بین من وشما شهادت خداوند کافی است و شهادت کسیکه نزد اوست علم کتاب. و سپس تمام آیاتی که در
شان حضرت علی (ع) نازل شده بود یک بیک ذکر کرد.
معاویه گفت: صدیق این امت ابوبکر است و فاروقش عمر است و کسی که علم کتاب نزد اوست عبدالله بن سلام است.
قیس در جواب گفت: اولی بدین القاب نیکو کسی است که خداوند این آیه را در شان او نازل فرمود:
افمن کان علی بینه من ربه و یتلوه شاهد منه
ترجمه: آیا آنکسی از جانب پروردگارش داراي دلیل است و در پی شاهدي دارد از خود.. و همچنین کسی که رسول خدا (ص) او
را در روز غدیر به خلافت امت منصوب داشت و فرمود:
[ [ صفحه 191
من کنت مولاه اولی به من نفسه فعلی اولی به من نفسه.
ترجمه: هر که من مولاي اویم و اولیبه اویم از خودش، پس علی اولی به اوست از خودش.
و در غزوه تبوك در وصف علی فرمود:
انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدي.
ترجمه: (اي علی) نسبت تو به من، مانند نسبت هارون است به موسی با این فرق که بعد از من دیگر پیامبري مبعوث نمی گردد.
و تمامی آنچه را که قیس در این مناظره ذکر کرده و بدان تصریح نموده، از آیات قرآنی و احادیث نبوي در فضل علی (ع) حفاظ
وعلما بزرگ اهل سنت در مسندها و صحاح خود با بررسی کامل در سند آنها و راویان آن، ذکر کرده اند، که ما بعضی از آن را
صفحه 128 از 222
در گذشته ذکر نمودیه ایم و به فضل الهی در آینده بقیه را در محل خود ذکر خواهیم کرد.
امتیازات جسمی قیس
تردیدي نیست که شکل و هیئت ظاهري و امتیازات جسمانی افراد انسانی در ابهت و بزرگداشت آنها دخالت بسزائی دارد، زیرا
آنچه ابتدا به چشم می آید همان هیکل جسمانی است و سپس جهات معنوي از قبیل: قلب محکم و پا برجا، دلیري و میدان داري،
دوراندیشی و تیزبینی، و نظایر آن، و بر همین حقیقت گفته شده:
ان للهیئه قسطا من الثمن.
و این حقیقت، در مورد پادشاهان و فرماندهان و شخصیتهاي عالیمقام بیشتر ازدیگران مورد توجه است زیرا افراد رعیت بزر
گواري و اهمیت وجودي این قبیل
[ [ صفحه 192
شخصیتها را از ظواهر و جثه آنها تشخیص می دهند و بزرگواري و بزرگ منشی و شدت و صلابت و نفوذ حکم و عزم استوار را از
این گونه افراد که تناور و قوي هیکل هستند زودتر باور می کنند تا یک فرد نحیف و کم جثه، که قیافه ناتوان و اندام کوچک و
جسم ضعیف او موجب می شود که گمان کنند توانائی روحی و معنوي هم ندارد، و از اداره کارهاي مهمی که به عهده دارد زبون
و ناتوان است.
همین جهت خداي سبحان پس از آنکه طالوت را به عنوان یک پادشاه به بنی اسرائیل معرفی می کند او را توصیف وتعریف نمود
به اینکه از علم و جسم (درشت اندامی و قویهیکل بودن) سهم بسزائی به او عطا شده است و بنابراین به نیروي علمش به تدبیر
شوون دینی و معنوي و اجتماعیملت توانا است و بر جستگی و برازندگی او از حیث جسم و اندام هم در اجرا وظائف سلطنت و
فرماندهی تقویت و ابهت و هیبت به او می دهد.
پس از این مقدمه باید دانست: سرور بزرگ انصار (قیس) از آنجا که خداوند چیزي از صفات عالیه صوري و معنوي را از قبیل
علم، و عمل، و رهبري، پاکدامنی، دور اندیشی، استحکام در راي و خرد، راي متین، زیرکی، و لیاقت و فرماندهی، حکومت و
ریاست، سیاست، دلیري و شهامت، سخاوت و کرم، دادگري و سایر شوون و فضائل اخلاقی را درباره او فرو گذار نفرموده،
نخواست که او از مزیت و فضیلت ظاهري هم بی بهره باشد، (و لذا او را بکمال جسمانی و هیکل قوي و بزرگی جثه و اندام و
رشادت ظاهري نیز کامیاب فرمود).
استاد ما، دیلمی در کتاب ارشادي گوید: همانا قیس، مردي بود که داراي اندامی بطولهیجده وجب و عرض پنج وجب بود، در
زمان خود بعد از امیرالمومنین (ع) سختترین مردم بود
[ [ صفحه 193
ابوالفرج گوید: قیس مرد بلند قامتی بود، هنگامیکه بر اسب قوي هیکل بزرگ سوار می شد پاهایش بزمین می رسید و چنانکه در
ص 134 گذشت از منذرین جارود نقل شده که قیس را در گوشه اي دید که بر اسبی نارنجی رنگ سوار است و پاهایش بزمین
کشیده می شد.
صفحه 129 از 222
ابو مرو کشی در رجالش گوید: قیس از جمله ده نفري بود که پیغمبر (ص) از زمان نخستین به آنها پیوست و طول آنها ده وجب با
دستهاي خودشان بود و قیس و سعد پدرش از آن افراد بودند و از کتاب" غارات "تالیف ابراهیم ثقفی نقل شده که قیس رساترین
و بلند قدترین مردم بوده و دستهاي بلندي داشته، و موهاي جلوي سرش ریخته بود، او مردي بزرگ، شجاع، داراي تجربه، و نسبت
به علی (ع) و فرزندانش خیر اندیش بود، و با همین نظر و عقیده هم جهان را بدرود گفت. ثعالبی شلوارهاي قیس را از جمله
مثلهاي مشهور و متداول بشمار آورده و گوید: لباس هر مردتنومند و بلند بالا را به شلوار قیس مثال می زدند.
قیصر روم، مردي تنومند و قوي جثه از رومیان را که از لحاظ بزرگی جثه مورد اعجاب همگان بود، نزد معاویه فرستاد، معاویه
دانست که براي برابري و زبون کردن او جز قیس بن سعد کسی شایستگی ندارد،و در هنگامیکه آن مرد رومی نزد معاویه بود به
قیس گفت: وقتی که به منزل خود رفتی، شلوار خود را براي من بفرست. قیس مقصود معاویه را دانست، در همان مجلس شلوار
خود را بیرون آورد و بطرف آن مرد قویهیکل رومی انداخت.
آن مرد رومی در حالیکه تماشا میکردند، شلوار قیس را بپا کرد و تا سینه اش رسید مردم در تعجب شدند و رومی سر خجلت و
سرافکندگی به پیش افکند، قیس را بر این عمل مورد ملامت قرار دادند، و او این اشعار را در جواب سرود:
(این عمل من) به خاطر این بود تا مردم بدانند و همه شاهد باشند که این
[ [ صفحه 194
شلوار خود قیس است.
و نتواند بگویند که قیس رفت و این شلوار دوره عاد است که در عهد قوم ثمود وسعت گرفته است:
من سید و آقاي قوم بمن هستم و مردم دو گروهند: آقا و سرور و زیر دست و محکوم.
اصل و نسبم بر همه مردم مقدم است و از لحاظ جسمی و قامت بلند بر همه مردان برتري دارم.
و این داستان را ابن کثیر در ج 8 ص 103 "البدایه و النهایه "با تغییري در آن چنین نقل می کند:
پادشاه روم دو مرد از سپاهیان خود را نزد معاویه فرستاد که یکی از آنها را نمونه نیرومندترین و آن دیگري را نمونه بلند بالاترین
مردان روم نشان هد، تا به معاویه فهمنانده باشد که: این دو نفر ار ببین آیا در میان مردان مملکت تو کسی هست که در نیرومندي و
بلندي قد بر اینها برتري داشته باشد؟
اگر اشخاصی نیرومندتر و بلند بالاتر از آنها، در میان مردم مملکت خود سراغ دارید به من ارائه دهید در آنصورت من جمعی از
اسیران و مقداري هدیه براي تو خواهم فرستاد والا براي سه سال باید با من سازش نمائی. پس از آنکه آندو نفر نزد معاویه
آمدند.معاویه گفت: کیست که در مقابل این مرد نیرومند رومی، قیام کند؟
گفتند: براي این غرض یکی از دو نفر به نظر می رسد: یکی، محمد بن حنفیه و دیگري عبدالله بن زبیر، محمد بن حنفیه را آوردند:
او پسر علی بن ابیطالب است مردم همه براي مشاهده در مجلس حضور بهم رساندند معاویه به محمد گفت: آیا می دانی براي چه
منظوري تو را احضار کرده ام؟ گفت: نه، معاویه موضوع آن مرد نیرومند رومی و هیبت جسمانی او را براي محمد بن حنیفه بیان
نمود.
محمد بن حنفیه به مرد رومی گفت: یا تو بنشین و دست خود را به من بده و یا
[ [ صفحه 195
صفحه 130 از 222
من می نشینم و دست خود را به تو می دهم و هر یکاز ما که توانست آنکه نشسته است از جاي بر کند و بلندش سازد او غالب
است و گر نهمغلوب خواهد بود.
مرد نیرومند رومی گفت تو بنشین، محمد بن حنفیه نشست و دست خود را دراز کرد و در دست مرد رومی نهاد، او هر چه قدرت و
نیرو داشت بکار برد و هر چه کرد، نتوانست او را از جایگاهش حرکت دهد و مغلوب شد و این مغلوبیت هم مورد قبول همراهان او
قرار گرفت.
سپس محمد بن حنفیه برخاست و به مرد ورمی گفت: بنشین تا من تو را بلند کنم، آن مرد نشست و دست در دست محمد گذاشت
و محمد بال درنگ و معطلی او را به هوا بلند نمود و به زمینش افکند.
معاویه از این غلبه بسیار خرسندشد، سپس قیس بن سعد بپا خاست و از جمع مردم بکناري رفت و شلوار خود را بیرون نمود و به آن
مرد بلند بالاي رومی داد وقتیکه او شلوار قیس را بپا کرد لبه ي شلوار بزمین میشد در حالیکه کمربند آن به پستان مرد رومی رسیده
بود.
مرد رومی بهمغلوبیت خود اعتراف نمود. لذا پادشاه روم به آنچه که ملتزم شده بود، عمل کرد.
از این داستان و امثال آن به خوبی استفاده میشود که خاندان پیامبر خدا و شیعیان آنان از هر جهت مرجع دوست و دشمن و
گشاینده مشکلاتشان بوده اند و در این بین امیر مومنان علی (ع) به عنوان حلال مشکلات می درخشد.
مرگ قیس بن سعد انصاري
واقدي و خلیفه بن خیاط و خطیب بغدادي، درج 1 ص 179 تاریخش و ابن کنیز، در ج 8 ص 102 تاریخ خود وعده زیاد دیگري
نقل کنند که: قیس در اواخر خلافت معاویه در مدینهفوت نمود.
بنابراین، اگر سال وفات معاویه، از سالهاي خلافت معاویه حساب گردد می شود سال وفات قیس را، سال شصت هجري دانست والا
باید گفت که در سال پنجاه
[ [ صفحه 196
و نه هجري وفات نموده است.
و شاید، بهمین جهت ابن عبدالبر در " استیعاب "وابن اثیر در" اسدالغابه "در تاریخ وفات قیس بین این دو سال مردد شده اند.
چه آنکه، در" استیعاب "تاریخ وفات قیس را به سال شصت هجري ذکر نموده و در ضمن گفته است که: قول به سال پنجاه هجري
آخر خلافت معاویه هم هست.
و در" اسدالغاله "بر عکس" استیعاب "نقل شده است.
ابن کثیر، در تاریخش به تبعیت از ابن جوزي سال وفات را پنجاه و نه نوشته، و در این میان یک قول خیلی نادر هم هست که کسی
بدان اعتنائی ننموده، آن قول منسوب به ابن حبان است که میگوید. قیس از دست معاویه فرار کرد و در سال 85 : زمان خلافت
عبدالملک وفات یافت. این قول را ابن حجر درج 3ص 249 " اصابه "نقل می کند ولی قول خلیفه بن خیاط و کسانی را که با او
همقولند تقویت می کند و مقرون به صواب می داند.
صفحه 131 از 222
خاندان قیس
در دوره صدر اسلام، خاندان قیس از بزرگوارترین خاندانهاي انصار بشمار می رفتند. و پیوسته انوار دانش و بزرگواري از افق این
خاندان می درخشید و در هر زمینه اي شخصیتهاي برجسته و لایق تحویل داده است، در جنبه هاي زعامت و ریاست، حفظ و
بررسیاحادیث، در علم و دانش و در پاکی و پاکدامنی مردانی از این خاندان بر خاسته اند.
از جمله ایشان است، ابو یعقوب اسحاق بن ابراهیم بن یحیی بن عباس بن عبدالرحمن بنسعد بن عباده خزرجی انصاري، سمعانی در
کتاب" انساب "خود شرح حال او را آورده و درباره اش می گوید:
از شریفترین خاندان انصار است و در نیشابور از جنبه ثروت و عدالت و قدس
[ [ صفحه 197
و تقوي و دریافت صحیح روایت یگانه عصر خود بود، در طلب حدیث حریص و در باب درك حقائق و معرفت به آنها زیاد می
کوشید. در نیشابور از محمد بن رافع، اسحاق بن منصور، عبدالرحمن بن بشیر بن حکم، نقل حدیث می کند و در عراق از عمر ابن
شبه نمیري، حسن بن محمد بن صباح، محمد بن اسماعیل احمسی و احمد بن سنان قطان نقل حدیث می نماید و در ري از ابازرعه،
محمد بن مسلم بن داره، نقل حدیث کرده است و از او، ابو اسحاق ابراهیم بن عبدوس، محمد بن شریک اسفراینی، ابو
احمداسماعیل بن یحیی بن زکریا حدیث گرفته و روایت نموده اند. وي در جمادي الثانیه سال 317 در نیشابور وفات نموده است.
"زیادتی چاپ دوم "و از جمله ایشان است: ابوبکر ابی نصر احمد بن عباس بن حسن بن جبله بن غالب بن جابر بن نوفل بن عیاض
بنیحیی بن قیس بن سعد انصاري مشهور به عیاضی.
سمعانی، در انابش از او یاد کرده و گوید که: او اهل سمرقند است مردي بزرگوار و فقیه و از زمره روساي شهر محسوب میشده
است و مورد نظر و توجه خلق بوده.
از ابو علی محمد بن محمد حرث حافظ سمرقندي روایت نقل می کند و ابو سعید ادریسی او را دیده و ملاقات نموده ولی حدیثی
از او نقل نکرده است.
و باز از جمله این گروه است: ابو احمد بن ابی نصر عیاضی برادر ابی بکر عیاضی که ذکرش گذشت.
و از جمله آنهاست: ابن المطري، ابو محمد عبدالله بن محمد بن احمد بن خلف بن عیسی بن
[ [ صفحه 198
عباس بن یوسف بن بدر بن عثمان انصاري خزرجی عبادي مدنی. ابوالمعالی السلامی در کتبا" المختار "و همچنین در ص 72
منتخب کتاب" المختار "می گوید: که این شخص از فرزندان قیس بن سعد بن عباده است.
از گروه حفاظ عصر خود بود و اخلاقی ستوده داشت، عبادتی زیاد و با علما و دانشجویان به نیکوئی معاشرت می نمود و به قصد
شنیدن حدیث از محدثین بزرگ،بار سفر به طرف شام، مصر و عراق بسته و در زندگی خود، حوادث و مصیبتهاي دردناکی دیده
است.
به سال 742 ه.ق خانه اش تاراج شده و مدتی هم در زندان بسر می برد سپس آزاد شد.
صفحه 132 از 222
کتابی دارد بنام" الاعلام فیمن دخل المدینه من الاعلام "و از این اشخاصاستماع حدیث نموده است.
در مدینه مشرفه، از ابی حفص عمر بن احمد سودانی و در قاهره از ابی الحسن علی بن عمر اسوانی، و یوسف بن عمر ختنی، و
یسوف بن محمد دبابیسی و در اسکندریه از عبدالرحمن بن مخلوف بن جماعه:
و در دمشق از احمد بن ابی طالب بن شحنه، و قسام بن عساکر، و ابی نصر بن الشیرازي،
و در بغداد از محمد بن عبدالمحسن و دوالیبی.
و بالاخره در ماه ربیع الاول سال 765 در مدینه مشرفه وفات یافت
و از جمله ایشان است:
ابو العباس، احمد بن محمد بن عبدالمعطی بن احمد بن عبدالمعطی بن مکی بن
[ [ صفحه 199
طرد بن حسین بن مخلوف بن ابی الفوارس بن سیف الاسلام بن قیس بن سعد بن عباده انصاري مکی مالک نحوي: که در سال 709
متولد شده و در محرم سال 808 هم وفات یافته است.
سیوطی احوالات این شخص را در کتاب" بغیه الوعاه "ص 161 نقل می کند.
الحمدلله و سلام علی عباده الذین اصطفی
[ [ صفحه 202
فهرست مطالبی که درباره عمر و بن عاص سهمی آمده است
قصیده جلجلیه اش و آنچه در پی دارد
نسب پدر و مادریش
اسلام آوردن او
بیست سخن از او که نمودار روحیات و واقعیت اخلاقی اوست
شجاعت او
داستان امیر مومنان و عمر و در میدان جنگ
داستان مالک اشترو عمر و در میدان جنگ
درس دین و اخلاق
مرگ عمرو
[ [ صفحه 203
غدیریه عمرو بن عاص سهمی
صفحه 133 از 222
اشاره
(قصیده جلجلیه) در گذشته سال 43 ه.ق
عمرو بن عاص قصیده اي در 66 بیت سروده است که از شاهکار هايزبان عربی بشمار می رود، این قصیده بنام قصیده جلجلیه
معروف است ما، به جهت عظمتاین ابیات قصیده را به همان شکل عربی نقل می کنیم و سپس ترجمه آن که به شعر فارسی در
آورده ام نقل میشود 0
اما خود شعر بزبان عربی:
معاویه الحال التجهل
و عن سبل الحق لا تعدل
کیست احتیالی فی جلق
علی اهلها یوم لبس الحلی؟
و قد اقبلوا زمرا یهرعون
مها لیع کالبقر الجفل
و قولی لهم: یعباوا بالصلاه
بغیر وجودك لم تقبل
فولوا و لم یعباوا بالصلاه
و رمت النفار الی القسطل
و لما عصیت امام الهدي
و فی جیشه کل مستفحل
ابالبقر الغکم اهل الشام
الهل التفی و الحجی ابتلی؟
فقلت: نعم قم فانی اري
قتال المفضل بالا فضل
قبی حاردوا سید الاوصیا
بقولی: دم طل من نعثل
صفحه 134 از 222
و کدت لهم آن اقاموا الرماح
علیها المصاحف فی القسطل
[ [ صفحه 204
و عده تهم کشف سواتهم
لرد الغضنفر المقبیل
فقام البغاه علی حیدر
و کفوا عن المشعل المصطلی
کیست محاوره الاشعري
و نحن علی دومه الجندل
الین فیطمع فی جانبی
و سهمین قد خاض فی المقتل
خلعت الخلافه من حیدر
کخلع النعال من الارجل
و البستها فیک بعد الایاس
کلبس الخواتیم بالنمل
و رقیتک المنبر المشمخر
بلا حد سیف و لا منصل
و لو لم تکن انت من اهله
و رب المقام و لم تکمل
و سیرت جیش کفاق العراق
صفحه 135 از 222
کسیر الجنوب مع الشمال
و سیرت ذکرك فی الخافقین
کسیر الحمیر مع المجمل
و جهلک بی یابن آکله ال
کبود لاعظم ما ابتلی
فلو لا موازرتی لم تطع
و لو لا وجودي لم تقبل
و لو لاي کنت کمثل النساء
تعاف الخروج من المنزل
نصرناك من جهلنا یابن هند
علی النبا الاعظم الافضل
و حیث رفعناك فوق الروس
نزلنا الی اسفل الاسفل
و کم قد سمعنا من المصطفی
و صایا مخصصه فی علی
و فی یوم" خم "رقی منبرا
یبلغ و الرکب لم یرحل
و فی کفه کفه معلنا
ینادي بامر العزیز العلی
انت بکم منکم فی النفوس
باولی؟ فقالوا: بلی فافعل
فانحله امر المومنین
صفحه 136 از 222
من الله مستخلف المنحل
و قال: فمن کنت مولی له
فهذا له الیوم نعم الولی
فوال موالیه یا ذالجلا
ل وعاده معادي اخ المرسل
و لا تنقضوا العهد من عترتی
فقاطعهم بی لم یوصل
[ [ صفحه 205
فبخبخ شیخک لما راي
عري عقد حید لم تحلل
فقال:ولیکم فاحفظوه
فمدخله فیکم مدخلی
و انا و ما کان من فعلنا
لفی النار فی الدرك الاسفل
و ما دم عثمان منج لنا
من الله فی الموقف المخجل
و ان علیا غدا خصمنا
و یعتز بالله و المرسل
یحاسبنا عن امرو جرت
و نحن عن الحق فی معزل
صفحه 137 از 222
فما عذرنا یوم کشف الغطا
لک الویل منه غذا کم لی
الا یابن هند ابعت الجنان
بعهد عهدت و لم توف لی
و اخسرت اخراك کیما تنال
یسیر الحطام من الاجزل
و اصبحت بالناس حقی استفام
لک الملک من ملک محول
و کنت کمقتنص فی الشراك
تذود الظما عن المنهل
کانک انسیت لیل الهریر
بصفین مع هولها المهول
و قدبت تذرق ذرق النعام
جذارا من البطل المقبل
و حین ازاح جیوش الضلا
ل و افاك کالاسد المبسل
و قد ضاق منک علیک الخناق
و صار بک الرحب کالفلفل
و قولک: یاعمرو این المفر
من الفارس الفور المسبیل؟
عسی حیله من عن کنیه
فان فوادي فی عسعل
صفحه 138 از 222
و شاطرتنی کل ما یستقیم
من الملک دهرك لم یکمل
فقمت علی عجلتی رافعا
و اکشف عن سواتی اذیلی
فستر عن وجهه و انثنی
حیا و روعک لم یعقل
و انت لخوفک من باسه
هناك ملئت من الافکل
و لما ملکت حماه الانام
و نالت عصاك ید الاول
[ [ صفحه 206
منحت لغیريوزن الجبال
و لم تعطنی زنه الخردل
و انحلت مصرا لعبد الملک
و انت عن الغی لمتعدل
و ان کنت تطمع فیها فقد
تخلی القطا من الااجدل
و ان لم تسامح الی ردها
فانی لحوبکم مصطلی
بخیل جیاد و شم الانوف
و بالمرهفات و بالذبل
صفحه 139 از 222
و اکشف عنک حجاب الغرور
و ایقظ نائمه الاثکل
فانک من امره المومنین
و دعوي الخلافه فی معزل
و مالک فیها و لا ذره
و لا لجدودك بالاول
فان کان بینکما نسبه
فاین الحسام من المنجل
و این الحصامن نجوم السما
و این معاویه من علی؟
فان کنت فیهابلغت المنی
ففی عنقی علق الجلجل
[ [ صفحه 207
توضیح و ترجمه اشعار
ترجمه منظوم
(قصیده یاد شده، چون شامل تصدیق و اقرار بحقانیت و فضیلت و مزایاي خاصه مولی امیر المومنین ارواحنا فداه است و این همه را
شخصی نابکار و دشمن او سروده جهت استفاده فارسی زبانان پس از استدعاي عنایت از آستان مقدس علوي (ع) به فارسی منظوم
ترجمه نمودم شاید که نفعش بیشتر آید.
در آغاز منظومه، بداستان نامه نگاري معاویه با عمرو بن عاص راجع به مطالبه خراج مصر، اشاره شده است و سپس مجموعه معانی
قصیده به نظم در آمده است.
مترجم)
ترجمه اشعار عمرو بن عاص
صفحه 140 از 222
بحمد خداوند نظم آفرین
شد آغاز نظم نغز متین
بهر بحر اندیشه ام رو نهاد
به بحر تقارب بر آمد مراد
کنون از معاویه گویم سخن
هم از عمرو بن عاص پر مکر و فن
فعول فعول فعول فعول
ملوم اکول، ظلوم جهول
معاویه بنوشت او را که زود
خراجی که از مصر کردي تو سود
بباید که بفرستی آنرا بشام
تعلل زامرم مکن، و السلام
یکی چامه در پاسخش عمرو داد
چو خواندش بر آورد آه از نهاد
مرا ین چامه را " جلجلیه است نام
نمایم بشرحش کنون اهتمام
بود این چکامه این شاهکار
زیک روسپی زاده در روزگار
نگر تا چسان داده داد سخن
بوصف شه اولیا بوالحسن
[ [ صفحه 208
صفحه 141 از 222
معاویه بر من مشو ناسپاس
مزن خود بنادانی و التباس
بیار آر کاندر هواداریت
چها کردم اند پی یاریت
بشام و باهلش زمکر و فریب
چه غوغا بپ ا کردم اي نانجیب
که تا خلق سویت شتابان شدند
چو گاوان بگسسته از قید و بند
دگرگون نمودم من آئینشان
بنام تو آمیختم دینشان
چو با پیشواي ره راستی
بعصیان و طغیان تو برخاستی
بدانسان دگرگون نمودم امور
که افکندم آن خلق را د رغرور
بخونی که از احمقی شد هدر
بپا کردم آن جنگ و آن شور و شر
که با سرور اوصیا از جفا
چنان جنگ خونین نمودم بپا
زدم مصحفی چند بر نیزه ها
و زین حیله برپا نمودم چها
در آندم که شد شیر حق حمله ور
چسان حیله کردم بدفع خطر
صفحه 142 از 222
نمودم ...
بنامردي آموختم جمله را
ستم پیشه گان را برانگیختم
بحیدر خدنگ جفا ریختم
که تا جمله از حیله ومکر من
نهفتند رخ راز نور زمن
فراموش کردي که با اشعري
چسان حیله کردم گه داوري
بنرمی چسان دادمش من فریب
که با خلع حیدر شدي بی رقیب
پس از ناامیدي بر آمد مراد
زمام خلافت بدستت فتاد
بپوشاندمت جامه سروري
چو در دست اهریمن انگشتري
ببردم تو را بر فراز سریر
بیفتاد از کار، شمشیر و تیر
اگر چه ترا آن مقام بلند
نبد در خور اي پست ناارجمند
تو را من نمایاندم اندر جهان
زمن نامور گشتی و قهرمان
[ [ صفحه 209
صفحه 143 از 222
گران است بر من که نشناختی
مرا، اي جگرخوار زاده دنی
اگر من نبودم هوادار تو
وزیر و مشیر و نگهدار تو
نبودت بر این جایگه هیچ راه
نبودي تو فرمانروا هیچگاه
اگر من نبودم، تو همچون زنان
پس پرده در خانه بودي نهان
نمودیم از جهل یاري تو را
ایا زاده هند شوم دغا
ببردیمت اندر فراز از نشیب
ز پستی بماندیم خود بی نصیب
بنا حق تو را بر سه سرفراز
مقدم نمودیم از حرص و آز
شهی کز پیمبر بامر اله
شد او بر همه سرور و دادخواه
چه بسیار در هر مقام
که تصریح فرمود او را بنام
بروز غدیر آن شه انبیا
به منبر بر آمد چوبدر سما
به امر خداوندگار عزیز
صفحه 144 از 222
ببانگ رسا آن شه با تمیز
در آندم که کف بر کفش داشت جفت
بر جملگی این در نغز سفت
که آیا نیم من سزاوارتر
زجان شما بر شما سربسر؟
بگفتند آري تو اولی زما
بما هستی اي سرور و رهنما
در آندم نمود آن شه ملک دین
علی را امیر همه مومنین
بفرمود من کنت مولاه را
که جمله شناسند آن شاه را
پس آنگه برآورد دست دعا
بدرگاه بیچون و گفت: اي خدا
هر آنکس که او را بوددوستدار
ورا دوست باش و ورا دستیار
هر آنکس بکینش ببندد میان
ورا باش دشمن بهر دو جهان
سپس گفت: با عترت پاك من
مبادا که باشید پیمان شکن
آر آنکس که از عترتم شد جدا
دگر با منش نیست راه بقا
چو استاد تو دید این ماجرا
صفحه 145 از 222
دگر نگسلد رشته مرتضی
[ [ صفحه 210
بتحسین برآمد زاعجاب و گفت
علی را که: به به تو را نیست جفت
مراد همه خلق را رهبري
تو مولاي و بر همه سروري
خلاصه در آن مجمع باشکوه
پیمبر بفرمود با آن گروه
که پاس علی را بدارید هان
علی شد امیر همه مومنان
معاویه با این اساس متین
که برپا نمود آن نبی امین
بیاید نمائیم خود اعتراف
که جمله گرفتیم راه گزاف
نمودیم خود را در این جور و کین
گرفتار در اسفل سافلین
بدرگاه حق جملگی شرمسار
اسیر عذاب و گرفتار نار
نه جبران شرمندگیها شود
نه وز خون عثمان نجاتی بود
صفحه 146 از 222
علی آن عزیز خداي ودود
بود خصم ما جمله یوم الورود
زحق دور و درجور خود سوخیتم
زهی زشت نامی که اندوختیم
حساب من و تو بدست علی است
بلی روز محشر محاسب علی است
چه عذري است ما را بروز جزا
در آندم که افتد زرخ پرده ها
پس اي واي بر تو در آن روز سخت
سپس بر من مجرم تیره بخت
ایا زاده هند بد باختی
سرانجام خود را تبه ساختی
تو عهدي که با من نمودي چه شد؟
وفائی نکردي تو بر عهد خود
بکامی که بگرفتی از این جهان
که ناچیز و ناپایدار است آن
مزایاي بسیار دادي زدست
زیان کردي و گشتی از هیچ مست
من از خلق غافل نگشتم دمی
نمودم بسی مکر و نامردمی
که تا شد میسر ترا ملک و جاه
رسیدي باین مسند و تکیه گاه
صفحه 147 از 222
و گرنه تو اندر صف کارزار
بدي در کمین تا نمائی شکار
فراموش کردي که لیل هریر
بصفین در آن وحشت بی نظیر
بخوابیدي و چون شترمرغزار
تغوط نمودي بخود بی قرار
[ [ صفحه 211
در آندم که آن یکه تاز دلیر
براند از میان آنسپاه شریر
چو شیري دمان خشمگین حمله ور
تو از ترس با خاطري پر شرر
زمن چاره می خواستی و مفر
زچنگال حیدر شه حیه در
ببستی د رآندم تو عهد و قرار
تفو بر تو و عهدت اي نابکار
که چون شاهد ملکت آمد ببر
مسخر شدت مملکت سربسر
مرا نیمی از آنچه عاید شود
ببخشائی از جنس و نوع و عدد
بر این سیره من حیله ها ساختم
بتدبیر این امر پرداختم
صفحه 148 از 222
نمودم عیان عورتم بی درنگ
بدادم تن اندر چنین عار و ننگ
شه اولیا از حیا رخ بتافت
دل بی قرار تو آرام یافت
پس از آن همه ترسو لرز شدید
تو را طالع عز و مکنت دمید
چو بر اوج عزت شدي مستقر
تو را عهد و پیمان برفت از نظر
به اغیار دادي عطاي زیاد
ولی یار خود را ببردي زیاد
بدادي به عبدالملک مصر را
نمودي در این کار بر من جفا
بهر حال اکنون که مصر ازمنست
به وصلش دلم راحت و ایمن است
نما از خراجش تو صرف نظر
زتکرار این گفتگو درگذر
تو را اگر به مصر است چشم امید
زبام تو مرغ تمنا پرید
و گرنه کنم آنچه ناکردنیاست
بگویم هر آنچه که ناگفتنی است
برانگیزم از مصر خیل و سپاه
کنم روزگار ترا بس تباه
صفحه 149 از 222
دل خلق بر تو دگرگون کنم
حجاب غرور از میان برکنم
کنم خلق را آگه از حال تو
برآرم زبن نخل آمال تو
عیان سازم این نکته نغز را
برون آرم از پوست این مغز را
که از منصب امرة المومنین
تو دوري تو را نیست حقی چنین
خلافت کجا و تو اندر کجا
چه نسبت بود بین ارض و سماء
[ [ صفحه 212
معاویه آن عنصر جاهلی
نباشد قرین با علی ولی
خلاصه، معاویه این را بدان
نباشی تو را از مکر من در امان
مپندار کاکنون شدي کامیاب
دگر نیست با عمرو عاصت حساب
منم اشتر پیش آهنگ تو
بگردن مرا هست آن زنگ تو
چو جنبد سرم زنگ آرد صدا
صفحه 150 از 222
ازین زنگ سنگت شود برملا
پس از آنکه این ابیات به سمع معاویه رسید، دیگر متعرض او نشد
[ [ صفحه 213
سخنی در پیرامون این قصیده
به نام جلجلیه نامیده شده است که عمرو بن عاص در جواب نامه معاویه بنابی سفیان سروده است نامه معاویه مربوط به مطالبه
خراج مصر از عمرو بن عاص بود ومورد مواخذه قرار گرفته که خراج را ارسال ننموده است.
دو نسخه از این قصیده، در دو مجموعه در کتابخانه خدیوي مصر موجود است و در ج 4 ص 314 فهرست چاپی کتابخانه مزبور
ضبط شده است و ابن ابی الحدید قطعه اي از آنرا در ج 2 ص 522 شرح نهج البلاغه اش روایت نموده و اضافه نموده که این تکه
از قصیده را به خط ابی زکریا، یحیی بن علی خطیب تبریزي (درگذشته 502 ه ق) یافته است.
و اسحاقی در ص 41 لطائف اخبار الدول گوید معاویه نامه اي به این مضمون به عمرو پسر عاص نوشت:
نامه هائی مکرر مبنی بر مطالبه خراج مصر بتو نوشتم و تو در جواب آن کوتاهی کرده و امتناع ورزیدي. اکنون براي آخرین بار می
نویسم که بدون هیچ تاخیري فورا خراج مصر را ارسال نما، و السلام.
عمرو پس عاص در جوابش قصیده جلجلیه را فرستاد که با این ابیات شروع میشود:
معاویه الفضل لاتنس لی
و عن نهج الحق لا تعدل
نسیت احتیالی فی جلق
علی اهلها یوم لبس الحلی؟
و قد اقبلوا زمرا یهرعون
و یاتون کالبقر المهل
[ [ صفحه 214
و باز از جمله ابیات مزبور اینست:
و لولاي کنت کمثل النسا
صفحه 151 از 222
تعاف الخروج من المنزل
نسیت محاوره الاشعري
و نحن علی دومه الجندل
و العقته عسلا باردا
و امزجت ذلک بالحنظل
الین فیطمع فی جانبی
و سهمی قد غاب فی المفصل
و اخلعتها منه عن خدعه
کخلع النعال من الارجل
و البستها فیک لما عجزت
کلبس الخواتیم فی الانمل
و باز از جمله همان ابیات است:
و لم تک و الله من اهلها
و رب المقام و لم تکمل
و سیرت ذکرك فی الخافقین
کسیر الجنوب مع الشمال
نصرناك منجهلنا یابن هند
علی البطل الاعظم الافضل
و کنت و لم ترها فی المنام
فزفت الیک و لا مهر لی
و حیث ترکنا اعالی النفوس
نزلنا الی اسفل الارجل
صفحه 152 از 222
و کم قد سمعنا من المصطفی
وصایا مخصصه فی علی
و باز در جمله آن اشعار گفته:
و ان کان بینکما نسبه
فاین الحسام من المنجل؟
و این الثریا و این الثري؟
و این معاویهمن علی؟
شیخ محمد ازهري در شرح کتاب " مغنی اللبیب " ج 1 ص 82 تمامی ابیات مذکوره را از تاریخ اسحاقی عینا نقل نموده فقط این
یک بیت را حذف کرده است:
و حیث ترکنا اعالی النفوس
نزلنا الی اسفل الارجل
و ابن شهر آشوب سیزده بیت از قصیده مزبور را در ج 3 ص 106 " المناقب " ذکر نموده است 0
[ [ صفحه 215
و سید نعمت الله جزائري در ص 43 " الانوار النعمانیه " بیست بیت از آنرا نقل کرده است.
و زنوزي در روضه دوم از کتاب " ریاض الجنه " خود تمامی قصیده را ذکر نموده و گفته:
این قصیده بمناسبت آخرین مصرع آن (= و فی عنقی علق الجلجل) به قصیده " جلجلیه " نامیده شده است.
سراینده روشن روان شیخ عباس زیوري بغدادي، تمامی قصیده جلجلیه را تخمیس کرده و من آن را در دیوان خطیش که به قلم
خود شاعر تصحیح شده دیده ام وتخمیس زیوري در یکی از دو نسخه موجود در کتابخانه خدیوي مصر موجود است.
یقولون بافواههم ما لیس فی قلوبهم و الله اعلم بما یکتمون.
به زبانهایشان چیزهائی می گویند که قلوبشان گواهی نمی دهد، و خداوند به آنچه که کتمان می کنند آگاه تر است.
[ [ صفحه 216
مصادر ترجمه عمرو عاص
صفحه 153 از 222
مهمترین مصادري که شرح حال عمرو بن عاص در آن آمده عبارت است از:
اسم کتاب، اسم مولف
صحیح، بخاري
صحیح، مسلم
سنن، ابوداود
سنن، ترمذي
سنن، نسائی
کتاب تاریخ، سلیم بن قیس
السیره النبویه، ابن هشام
عیون الاخبار، ابن قتیبه
المعارف، ابن قتیبه
الامامه و السیاسه، ابن قتیبه
المحاسن و الاضداد، جاحظ
البیان و التبیان "،
الانساب،ابوعبیده
انساب الاشراف، بلاذري
بلاغات النسا، ابن ابی طاهر
الکامل، مبرد
المثالب، کلبی
التاریخ، یعقوبی
[ [ صفحه 217
اسم کتاب، اسم مؤلف
الامتاع و الموانسه، ابوحیان
الاغانی، ابوالفرج
الطبقات، ابن سعد
العقد الفرید، ابن عبدربه
مروج الذهب، مسعودي
المستدرك، حاکم نیشابوري
المحاسن و المساوي، بیهقی
الاستیعاب، ابن عبدالبر
صفحه 154 از 222
تاریخ الامم، طبري
تاریخ الشام، ابن عساکر
ربیع الابرار، زمخشري
الخصایص،وطواط
تفسیر کبیر، فخررازي
الترغیب و الترهیب، منذري
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید
کامل، ابن اثیر
البدایه و النهایه، ابن کثیر
تمییز الخبیث، ابن الدیبع
التذکرة، سبط ابن جوزي
ثمرات الاوراق، ابن الحجه
[ [ صفحه 218
اسم کتاب، اسم مولف
السیرة النبویۀ، الحلبی
روض المناظر، ابن شحنه
نورالابصار، شبلنجی
جمهرة الخطب، احمد زکی
جمهرة الرسائل، احمد زکی
دایرة المعارف، فرید وجدي
[ [ صفحه 219
شرح حال شاعر قصیده
اشاره
عمرو پسر عاص پسر وائل پسر هاشم پسر سعید پسر سهم پسر عمر و پسر مصیص پسر کعب پسر لوي قرشی، ابو محمد و ابو عبدالله
می باشد.
وي از پنج نفري است که به داهیه (تیزهوشی و حیله گري) مشهور بودند هر فتنه اي از او آغاز می شد و بدو سرانجام می گرفت در
شر و فساد و دروغسازي و فتنه انگیزي مسلط و وارد و بدین صفات مشهور همگان بود و کتب و تاریخ گویاي این احوالند.
صفحه 155 از 222
اگر بخواهید عنان سخن را در زمینه هاي فجور و نابکاري رها کرده راه افراط را پیش گیرید، کافیست که داستان این شخص را در
نظر گیرید، چنانکه در سخنان صحابه نخستین خواهید دید چه این عنصر فاسد و فرومایه و پست و بداصل، در کردار و رفتارش جز
پلیدي و نابکاري و جور وجودنداشته و در خور هر گونه نکوهش می باشد.
شرح احوالش از چند نظر جاي بررسی و تحقیق می باشد.
نسب عمرو عاص
اشاره
پدر او کسی است که صریح قرآن او را ابتر لقب داده است.
ان شانئک هو الابتر.
و عقیده و گفتار بسیاري از مفسرین و علما، موید این معنی است.
هر چند که در بعضی از تفاسیر این لقب (= ابتر و بلا عقب بودن) بین عاص، ابوجهل، بو لهب و عقبه پسر ابی معیط و جز آنها مردد
مانده ولی حق مطلب همانست
[ [ صفحه 220
که فخر رازي بیان کرده.و گوید: تمامی نامبردگان رسول خدا (ص) را نکوهش کرده اند منتهی عاص بن وائل (پدرعمرو) بیش از
همه آنها در اهانت و سرزنش رسول خدا (ص) دم زده و آنجناب را نکوهش نموده است.
و آیه هر چند که همه نامبردگان را شامل میشود ولی شمول آیه به این لعین موکد و مخصوص می باشد. لذا مشهور در بین
مفسرین این شده که مراد از ابتر عمرو بن عاص است
فخر رازي در ج 8 ص 503 تفسیر کبیرش گوید:
روایت است که عاص پسر وائل پیوسته می گفت: همانا محمد (ص) ابتر است و پسري ندارد که بعد از او جانشینشباشد و اگر از
دنیا برود و بزودي از خاطره ها محو گشته یادي از او نمی رود و شما(کفار قریش) از دست او آسوده خواهید شد.
این سخنان، هنگامی گفته شد که عبدالله فرزند پیامبر خدا (پسر خدیجه)، درگذشته بود.
و در این سخن ابن عباس، مقاتل، کلبیو همه اهل تفسیر متفقند.
و باز در ص 504 بعد از اقوال دیگران گوید:
شاید که عاص پسر وائل بیش از سایر نکوهش کنندگان این ماجرا را تکرار شاید که عاص پسر وائل بیش از سایر نکوهش
کنندگان این ماجرا را تکرار می نموده است (که پیامبر ابتر است) و بهمین جهت روایاتیکه آیه را مربوط به عاص بن وائل می داند،
اشتهار یافته است.
تابعی بزرگوار، سلیم پسر قیس هلالی در کتاب خود روایت کند که این آیه در باره شخص نامبرده نازل شده چه او یکی از
سرزنش کنندگان رسول خدا (ص) بود و هنگامیکه ابراهیم فرزند رسولخدا (ص) درگذشت، گفت:
همانا محمد ابتر شد و امیر مومنان (ع) عاص بن وائل را با همین نسبت در اشعار خود یاد نموده است آنجا که فرماید:
صفحه 156 از 222
ان یقرفوا وصیه و الابترا
شانی الرسول و اللعین الاخزرا
[ [ صفحه 221
و عمار پسر یاسر، وعبدالله پسر جعفر در ضمن سخنانشان که خواهد آمد، عاص بن وائل را در روز صفین یا همین صفت یاد کرده
اند.
بنابر این نامبرده ابتر پسر ابتر است و امیر مومنان هم او را باهمین وصف در نامه اي که خواهد آمد مخاطبش ساخته و چنین فرموده:
از بنده خدا امیر المومنین به ابتر پسر ابتر عمرو بن عاص، نکوهش کننده محمد و خاندانش درزمان جاهلیت و اسلام.
آیه کریمه مذکور، ما را آشناي به این می کند که هر فرزندي به عاص نسبت داده شود حلال زاده نیست و از همین جا فضیلت
عمرو از ناحیه نسب معلوم خواهد شد و اضافه بر این داستان مادر او لیلا عنزیه جلانیه است که:
در شهرمکه، مشهورترین زناکاران و ارزانترین فاحشه ها بود
و پس از آنکه عمرو از او متولد شد، پنج نفر از کسانیکه با او همبستر شده بودند ادعاي فرزندي عمرو نمودند ولی لیلی فرزند را به
عاص ملحق نمود چه عمرو به عاص بیشتر از کسان دیگر شباهت داشت و عاص به لیلی بیشتر از دیگران پول می داد.
این داستان را، اروي دختر حارث بن عبدالمطلب هنگامیکه بر معاویه وارد شد ذکر نموده.
معاویه پس از خوشامد گفتن واحوالپرسی از وي پرسید که بعد از ما حال تو چون بود؟
اروي گفت: اي برادرزاده من تو هر آینه در قبال حق نعمت ناسپاسی کردي و در دوستی و رفاقت با پسر عمت بدرفتاري نمودي و
خود را بغیر نام خود نامیدي و امري را که حق تو نبود بدست گرفتی، چه تو و پدرانت هیچگونه سابقه خدمت نسبت به اسلام
ندارید
ابتدا آنچه را که محمد آورد انکار نموده و کافر شدید، در نتیجه خداوند شما را
[ [ صفحه 222
منکوب و هلاك فرمود و روي خلق را از شما برگرداند تا اینکه حق به اهلش رسید و سخن خداوندبرتري یافت و پیغمبر ما محمد
(ص) برغم مشرکین بر دشمنانش نصرت و پیروزي یافت.
ماخاندان نبوت، از جهت بهره مندي از دین و قدر و منزلت بر خلق برتري و بزرگی جستیمتا آنکه خداوند پیامبر خود را بعد از
زدوده شدن نسبتهاي ناروا از او به دیگر سراي برد، و درجه اش را بلند فرمود و پسندیده و بزرگوارش داشت. بعد از درگذشت
پیامبر، ما خاندان او در میان شما به منزله قوم موسی در دست فرعونیان در آمدیم که اولادشان را می کشتند و زنانشان را به اسیري
می بردند و پسر عم رسول خدا بعد از وفات حضرت چون هارون شد در دوران جدائیش از موسی آنگاه که هارون از قوم خود
شکوه به موسی برد و گفت:
اي پسر مادرم این قوم د رغیاب تو، مرا خوار و زبون شمردند و نزدیک بود مرا بکشند.
صفحه 157 از 222
در نتیجه (جفاکاري شما) بعد از رسول خدا (ص) پراکندگی ما جمع نشد و دشواریهایمان آسان نگشت، ولی (بدانید) که سرانجام
امر ما بهشت است و سرانجام شما آتش.
در این هنگام عمرو بن عاص به اروي گفت: اي پیره زن گمراه سخن کوتاه کن و چشم بزیر افکن.
در جوابش گفت: اي بی مادر تو کیستی؟
گفت: من عمرو بن عاصم.
اروي به او گفت: اي پسر زن زناکار تو سخن می گوئی در حالیکه مادرت مشهورترین زن زناکار مکه بود حریص به زنادادن و
اجرت گرفته از مردان بجایتبنشین و رسوائی و زبونیت را بیاد آر و به پستی و بی پدري خود بیندیش بخدا قسم، تو در میان قریش
اصل و حسبی نداري و بی آبرو هستی تو همانی که شش نفر از مردان قریش
[ [ صفحه 223
فرزندي تو را ادعا نمودند.
حقیقت حال از مادرت سوال شد.
در جواب گفت تمامی آن مردان با من همبستر شده بودند حال ببینید این فرزند بکدامیک از آنها شبیه تر است بهمانش ملحق
سازید و چون تو (عمرو) به عاص بیشتر شباهت داشتی ناچار به او ملحق شدي. من مادر تو را در شهر مکه با هر مرد نابکار و برده
ناپاك و زناکار دیدم تو بدنبال آنها باشی که به آنها شبیه تري.
حضرت امام حسن (ع) در مجلسی که معاویه و گروهی دیگر حاضر بودند به عمرو فرمود: اما تو، اي پسر عاص نسبتت مشترك
است چه، مادرت تو را از راه زنا و فجور بزائید و چهار نفر از قریش دعوي فرزندي تو را داشتند.
و بالاخره فرومایه ترین آنها از حیث اصل و نسب و پستترین آنها از حیث رتبه و مقام بر همه غالب آمد همانکسی که بپا خواست و
گفت: من، نکوهش کننده محمدم که او را به نداشتن فرزند و بی عقب بودن سرزنشش نمودم و خداوند در حق او نازل فرمود
آنچه را که نازل فرمود
[ [ صفحه 224
و ابو منذر هشام کلبی (درگذشته 206 ر 4(در کتاب خود " مثالب العرب " که در نزد ما موجود است مادر عمرو را در شمار
کسانی آورده که بزناشوئی طبق روش عهد جاهلیت عمل می کرد
و در قسمتی از کتاب خود، که زنان بی عفت و مشهوره صاحب پرچم را نام می برد، گوید: امانابغه، مادر عمرو بن عاص در میان
طوایف مکه یکی از زنان زناکار شمرده میشد، او با دخترانی چند که همراهش بودند به مکه آمد، عاص بن وائل با تعدادي از
قریش عهد جاهلیت که آنان ابولهب، امیه بن خلف، هشام بن مغیره و ابوسفیان بن حرب بودند در یک زمان با او همبستر شدند و
در نتیجه آن مقاربتها، عمرو به وجود آمد
بعد از تولد عمرو، نامبردگان با یکدیگر بر سر فرزندي عمر و در ستیز شدند و هر یک مدعی فرزندي عمرو بودند سپس سه تن از
آنان از ادعاي خود دست کشیدند و عاص بن وائل و ابوسفیان بن حرب بر ادعاي خود پافشاري نمودند ابوسفیان می گفت: بخدا
قسم من او را در... مادرش گذاردم و عاص ادعا می کرد: نه، چنین نبود، او فرزند منست و بالاخره داوري را به مادر عمرو واگذار
صفحه 158 از 222
کردند و او عمرو را به عاص نسبت داد و پس از گذشت این جریان از آن زن سوال شد تو را چه چیز به این امر وا داشت که عمرو
رافرزند عاص معرفی کردي در حالیکه ابوسفیان ا ز عاص شریفتر بود؟ گفت: عاص متکفل مخارج دخترانم بود، و اگر عمرو را به
ابوسفیان نسبت می دادم از انفاق عاص محروم می ماندم و زندگانی برایم مشکل می شد 0
خود عمرو بن عاص معتقد است که: مادر او زنی از عنزه بن اسد بن ربیعه بوده است.
مردان زناکار مکه، که شهرتی یافته بودند گروهی که نام برده شد به اضافه امیه بن عبد شمس، عبدالرحمن بن الحکم بن ابی
العاص برادر مروان بن حکم، و عتبه بن
[ [ صفحه 225
ابی سفیان برادر معاویه و عقبه بن ابی معیط بودند.
کلبی عمرو را، در باب زنازادگان (از کتاب خود) در ضمن زنازادگانعهد جاهلیت بشمار آورده و از قول هیثم گوید:
از جمله زنازادگان عمرو بن عاص است و مادر او نابغه حبشیه است و خواهر عمرو ارینب است که به عفیف بن ابی العاص
نسبتمی دادند که در باره او عثمان به عمرو گفت: اي عمرو خواهر تو منسوب بکیست؟ گفت: به عفیف بن ابی العاص. عثمان
گفت: راست گفتی:
و ابو عبیده، معمر بن مثنی (در گذشته 209 ر 11 (در کتاب " الانساب " روایت نموده که: در روز ولادت عمر و دو نفربر سر او در
ستیز شدند ابوسفیان، و عاص به آنها گفته شد که: مادر او در این بارهداوري کند. مادر گفت: عمرو از عاص بن وائل است.
ابوسفیان گفت: من هیچگونه شک و تردیدي ندارم که او را من در رحم مادرش نهاده ام ولی مادر عمرو، جانب ابوسفیان را
نگرفت و همچنان نسبتش را به عاص می داد.
به او گفته شد که: ابوسفیان از حیث نسب اشرف از عاص است گفت: درست است ولی عاص بن وائل مال و نفقه بیشتري به من
بخشیده و ابوسفیان مرد بخیلی است.
و بهمین مناسبت و براي تلافی کردن نسبت ابتر به رسول خدا (ص)، حسان بن ثابت، عمروبن عاص را هجو و نکوهش نموده است،
به این اشعار ;اي عمرو بدون شک پدر تو ابوسفیان است بجهت اینکه نشانه هاي واضحی از او در توست پس اگر می خواهی سبب
فخري پیدا کنی، بوجود او فخر کن نه به عاص پسر وائلآن زشت نکوهیده، مادرت بدین جهت ترا به عاص نسبت داد که از بذل و
بخش او برخوردار بود و هم بدان چشم دوخته بود.
[ [ صفحه 226
پس هر گاه مردم در تشخیص زنازادگانگرد هم آمدند تو اي عمرو نسبت خود را آشکار کن
و زمخشري در " ربیع الابرار " گوید:
نابغه، مادر عمرو بن عاص کنیز مردي بود از قبیله عنزه، که اسیر شد و عبدالله پسر جدعان تیمی در مکه او را خرید و او زنی زناکار
بود، و بعد از این سخن نظیر سخن اولی کلبی را ذکر نموده و ابیاتی که ذکر شد به ابوسفیان حارث بن عبدالمطلب نسبت می دهد
و گوید: هزار درهم جایزه قرار داده شد براي کسیکه از عمروبن عاص وضع مادرش را که بدنام بود سوال نماید، هنگامیکه عمرو
بن عاص فرمانده مصربود، آن مرد به نزدش رفت و گفت:
صفحه 159 از 222
آمده ام تا نسبت به مادر فرمانده معرفت پیدا کنم.
عمرو گفت: آري، او زنی از قبیله عنزه منسوب به بنی جلان بود نامش لیلی و لقبش نابغه بود، حال برو پاداشی که برایت تعیین شده
بگیر
حلبی، در ج 1 ص 46 کتاب خود " السیره الحلبیه " در باب نکاح زناکاران و نکاح جمع، که در زمان جاهلیت از اقسام زناشوئی
محسوب میشد، گوید: نکاح زناکاران چنین معمول بوده که گروهی با زن زناکار یکی پس از دیگري همبستر می شدند
[ [ صفحه 227
و اگر آن زن باردار می شد بعد از وضع حمل بچه بکسی ملحق می شد که شبیه تر باو باشد.
و نکاح جمع چنین بوده که: جمعی کمتر از ده نفر با زنی زناکار از آن سري که پرچم داشتند - همبستر می شدند وچون باردار می
گشت و وضع حمل می نمود و چند شب از آن می گذشت آن جمعی که با او همبستر شده بودند، می طلبید و آنها هم مجبور به
آمدن بودند و نزد آن زن جمع می شدند.
سپس رو می کرد به آن جمع و می گفت: شما همگی از عملی که با من انجام داده اید، مطلعید، اکنون من فرزندي بوجود آورده
ام.
بعد به هر یک از حاضرین که علاقمند بود خطاب می کرد: اي فلان این فرزند از آن تو است و در نتیجه نوزاد ملحقبه او می شد و
او هم حق امتناع نداشت و لو هیچگونه شباهتی با نوزاد نداشته باشد و یا شباهتش از دیگران کمتر باشد روي این حساب احتمال می
رود که مادر عمرو بن عاص از این دسته بوده است (یعنی با نکاح جمع با عده اي مقاربت نموده و عمرو را به عاص که علاقمندي
بیشتري باو داشته ملحق نموده است).
این احتمال بدین جهت استکه گفته شده: چهار نفر با او همبستر شده اند، عاص، ابولهب، امیه، و ابوسفیان و هر یک از آنها ادعا
کرد که عمرو فرزند من است ولی نابغه عمرو را به عاص ملحق نمود چون او مخارج دخترانش را عهده دار بود و می شود که مادر
عمرو را از دسته اول زناکاران شمرد بدلیل اینکه گفته شده: عمرو چون از همه بیشتر به عاص شباهت داشت به او ملحق شد.
و پیوسته عمرو به این سبب مورد سرزنش واقع می شد، علی، عثمان، حسن، عمار پسر یاسر و جز ایشان از صحابه (رض) او را باین
امر سرزنش می نمودند که کیفیت این سرزنش در داستان قتل عثمان که در بحث ساختمان مسجد مدینهذکر
[ [ صفحه 228
شده خواهد آمد.
مشاجره عبدالله بن جعفر و عمرو عاص
حافظ ابن عساکر در ج 7 ص 330 . تاریخ شام روایت نموده که عمرو بن عاص در مجلس معاویه به عبدالله بن جعفر از راه تحقیر
گفت: اي پسر جعفر
عبدالله در جواب گفت: تو مرا به جعفر نسبت دادي که نه زنازاده ام و نه ابتر (بلا عقب) و سپس از او رويگرداند و این دو شعر
صفحه 160 از 222
بخواند:
عرضت قرن الشمس وقت ظهیره
لتستر منه ضوه بظلامکا
کفرت اختیارا ثم آمنت خیفه
و بغضک ایانا شهید بذلکا
تو، در نیمروز با تیرگی کهداري متعرض خورشید شدي تا مانع تابش آن گردي، به اختیار و رضا کافر شدي و سپس ازترس ایمان
آوردي:
کینه و دشمنیت نسبت به ما، خود بر این ادعا، گواه است.
عبدالله و عمرو
حافظ ابن عساکر در ج 7 ص 438 تاریخش آورده که: عبدالله بن ابی سفیان بن الحارث بن سفیان بن الحارث بن عبدالمطلب
الهاشمی بنزد معاویه آمد و عمرو بن عاص آمد هم آنجا بود خدمتکار از معاویه اجازه خواست و گفت: عبدالله اجازه ملاقات می
خواهد.
معاویه گفت: بگو بیاید. عمرو به معاویه گفت: کسی را اذن ملاقات دادي که دائما بهلهو و لعب مشغول است و مجالس طرب و
خوانندگی تشکیل می دهد و نسبت به کنیزکان ماهر و خواننده علاقمند است و از جنگ و جهاد روگردان، بذله گو و شوخ است و
بسیارهم خودخواه.
عبدالله این همه نکوهش را از عمرو شنید در جوابش گفت:
اي عمرو تو دروغ می گوئی و آنچه به من نسبت دادي اوصافی است که در
[ [ صفحه 229
تو موجود است چنین نیست که تو می گوئی. عبدالله مردي است همیشه بیاد خدا و در مقابل محنت و بلا سپاس گزار حق است. از
ستم و ناروا رو گردان، آقاست و بزرگوار و صاحب کرامت و با اخلاص و بخشنده ایست بردبار.
اگر کاري انجام دهد مقرون بصحت است و اگر از او تقاضائی شود اجابت می کند در تنگی و ترس قرار ندارد، وعیبجو نیست و
خداوند درباره او چنین خواسته است، مانند شیر بیباك و دلیر است و داراي حسب و نسب بزرگی است و زنازاده و پس نیست و
مانند کسی نیست که اشرار قریش در ادعاي فرزندیش، با یکدیگر نزاع کنند و در آخر امر، پستترین آنها که شغلش کشتن گاو و
گوسفند است بر دیگران غلبه کرد، و خود را به قریش چسباند. بین دو قبیله آشکار شد مانند نوزادیکه بین دو گهواره و خوابگاه
افتاده باشد.
نسبت او بقریش نه بطوري است که او را پذیرفته باشند و نه هنگامیکه از آن قبیله دور شود فقدان او حس می گردد.
کاش می دانستم که تو (عمرو) با کدام حسب در میدان نبرد (اشراف) آمده اي؟ یا با کدام سابقه (روشن) متعرض مردان گشته اي؟
آیا با شخصیتی که داري؟ در حالیکه تو همان پست و سست عنصر و فرومایه و بی پدري؟
صفحه 161 از 222
یا می دانستم نسبت خود را به چه کسی می رسانی؟ در صورتیکه در بین قریش در خطا کاري و سفاهت و پست مشهوري؟
از شرف و عظمت دوره جاهلیت بی بهره اي و در اسلام هم نه داراي سبقتی هستی و نه نامی جز اینکه تو همیشه با غیر زبان خود
سخن می گوئی و با نیروي دیگري حرکت می کنی.
بخداسوگند، اگر همچنانکه به کفتار پوزبند می زنند، معاویه به تو پوزبند می زد تا دهانت به بدگوئی قریش باز نشود، هر آینه بنیان
تسلط او استوارتر و اطراف امورش جمعتر می شد چه آنکه تو با قریش همسر و همطراز نیستی و تو را چه رسد که نسبت به
شخصیت هاي قریش متعرض شوي!
[ [ صفحه 230
عمرو خواست که به مقابله بر خیزد و جواب گوید ولی معاویه به او گفت: تو را بخدا سوگند می دهم که دم فرو بندي!
عمرو تقاضا کرد که سخنان عبدالله را جواب گوید و از خود دفاع کند چه، عبدالله در نکوهش او از هیچ چیز فرو گذار نکرد!
معاویه گفت: اما در این مجلس از پاسخگوئی خود داري کن و شکیبا باش ابن حجر درج 6 ص 320 " الاصابه "باین داستان اشاره
نموده است.
چگونگی اسلام عمرو عاص
ما، بعد از اینکه از تاریخ تمام خصوصیات زندگی عمرو را دریابیم یقین می کنیم که اصلا متدین بدین اسلام نشده و تنها امریکه
باعث شده که او تظاهر به اسلام کند، جریانی است که در حبشه پیش آمد. او بهمراهی عماره بن ولید براي دستگیري جعفر بن
ابیطالب و یاران او که فرستادگان پیامبر بودند به حبشه رفت در آنجا اخباري به اورسید که مبین پیشروي اسلام و گرویدن مردم به
حضرت رسول (ص) بود و از طرفی برخوردي که بانجاشی (پادشاه حبشه) داشت، طوري شد که افکار او را دگرگون ساخت!
نجاشی به او گفت: آیا مقصود تو اینست که من فرستاده مردي را که چون موسی است و ناموس اکبر (جبرئیل) بر او نازل می شود،
بتو تسلیم نمایم تا او را بقتل برسانی!
عمرو از روي اعجاب گفت: اي پادشاه! آیا او چنین است؟ نجاشی گفت: واي بر تو اي عمرو، از من بپذیر و از آن پیامبر پیروي نما،
زیرا بخدا قسم او بر حق است و بطورحتم بر مخالفین خود غلبه خواهد نمود چنانکه موسی بر فرعونیان و سپاهیان او غلبه کرد.
این جریان عمرو را واداشت که به صاحب رسالت نزدیک شود و در برابر او
[ [ صفحه 231
تسلیم گردد و از حبشه به حجاز باز نگشت مگر بطمع اینکه به مقامی برسد یا از منافع اسلام بهره مند گردد و یا می ترسید که از
غلبه مسلمین به او گزندي برسد.
حاصل آنکه در خلافت مدت و زمانیکه این شخص با مسلمین بود و تظاهر به اسلام می کرد و بخاطر حفظ خود و گذران امر
زندگیش با آنها سازش می نمود. ما او را بر همان روحیه و عقیده روزگاري می شناسیم که رسولخدا را در ضمن هفتاد شعر هجو و
نکوهش نمود و رسولخدا هم به تعداد اشعار همان قصیده او را لعن فرمود و او کسی است که امیر مومنان درباره اش فرموده:
در چه زمانی عمرو دستیار فاسقین و دشمن مسلمین نبوده است آیا ممکن است که مانند مادرش نباشد؟
صفحه 162 از 222
آري. این شخص مصداق کلام مولا است - که خواهد آمد- حضرت میفرماید: به آن پروردگاري که دانه را در زیر خاك می
شکافد و می رویاند و خلائق را آفریده، ایناناسلام نیاورده اند بلکه تظاهر به اسلام نموده اند و کفرشان را پنهان داشتند تا آنگاه که
بیاران خود پیوستند و بهمان اصل کفر و کینه توزي اولی که با ما داشتند باز گشت نمودند!
ابی ابی الحدید درج 1 ص 137 " شرح نهج البلاغه " اش گوید:
استادما، ابوالقاسم بلخی- خدایش بیامرزد- گفت و شنود بین معاویه و عمرو بن عاص را بدین شرح نقل نموده:
معاویه به عمرو گفت: اي ابا عبدالله! من اکراه دارم که مردمدرباره تو و اسلام آوردنت می گویند که براي اغراض دنیوي بوده
است.
عمرو گفت: ما را واگذار
استاد گوید: این جمله کنایه و بلکه تصریح به الحاد و کفر عمرو است و معنی آن اینست که: این سخنها را واگذار که اصل و
اساسی ندارد و اعتقاد به آخرت
[ [ صفحه 232
و اینکه نباید با غرض دنیوي معاوضه شود از خرافات است.
عمرو بن عاص از ابتدا ملحد بود و هیچگاه از الحاد و زندقه اش منصرف نشد و معاویه نیز مانند او است.
و در ج 2 ص 113 گوید: من از کتب متفرقه، سخنان حکیمانه اي نقل نموده ام که نسبت به عمرو بن عاص داده شده و من آنها را
پسندیده و نیکو یافتم و نقل نمودم چه، من فضیلت هیچکس را انکار نمی کنم هر چند که از لحاظ دینی پسندیده نباشد.
و در ص 114 از استاد خود ابو عبدالله نقل کرده که:
اولین کسی که قائل به ارجاء محض شد معاویه و عمرو بن عاص است، این دو چنین پنداشتند که با وجود ایمان هیچ گناهی زیان
نمی رساند، و بر این اساس هنگامیکه به او گفته شد: خودت می دانی با چه کسی محاربه نمودي و آگاهی چه گناهی مرتکب می
شوي، در جواب گفت: اطمینان و وثوق به قول: خداي تعالی یافتم که می فرماید. ان الله یغفر الذنوب جمیعا: خداوند همه گناهان را
می بخشاید.
و در ج 2 ص 179 گوید: اما معاویه فاسقی بود مشهور به قلت دین و انحراف از اسلام و همچنین کسانیکه او را پشتیبانی کردند از
جمله عمرو بن عاص و ستمکاران اهل شام، و افراد بی بند و بار و نادان صحرانشین و وحشی که امر آنان بر هیچ کسی پوشیده
نیست و اشخاصی بوده اند در خور محاربه و جنگ و ستیز با آنها.
در این زمینه سخنان بسیاري است که در کتابهاي مورد اعتماد ذکر شده که شخصیت این مرد را (عمرو بن عاص) در مقابل خواننده
مجسم و نمایان می سازد و روحیاتو حقیقت وجود او را و تمامی نقاط عیب و ضعفش را نمودار می نماید اینک نمونه اي از آن
سخنان:
[ [ صفحه 233
سخنانی درباره عمرو عاص
صفحه 163 از 222
سخن پیامبر خدا
زید بن ارقم بر معاویه وارد شد، دید عمرو بن عاص با او بر یک تخت نشسته چون این بدید خود را در بین آن دو قرار داد. عمرو
بن عاص به او گفت جاي دیگري نیافتی که آمدي اتصال مرا با امیرالمومنین قطع کردي
زید در جواب گفت: رسول خدا به جنگی رفته بود و شما نیز با آن حضرت بودید، چون چشم رسول خدا شما را با هم دید نظر
تندي بسویتان افکند روز دوم و سوم نیز چون شما را با هم دید با همان نظر به شما نگاه کرد و در سومین روز فرمود: هر زمان که
معاویه را با عمرو بن عاص دیدید بینشان جدائی افکنید زیرا اجتماع این دو هرگز به خیر نخواهد بود.
" ابن مزاحم این روایت را چنانکه ذکر شد در ص 112 کتاب " صفین " خود آورده و ابن عبد ربه این داستان را در ج 2 ص 290
العقد الفرید. " از عباده بن صامت روایت کند و در روایتش تصریح دارد که:
رسول خدا این سخن را در غزوه تبوك فرموده و عبارتش چنین است:
هر زمان آندو را (معاویه و عمرو بن عاص) با هم یافتید بین آنها جدائی افکنید چه، این دو هیچگاه بر امر نیک با هم جمع نمی
شوند 0
سخنان امیرالمومنین
اشاره
ابو حیان توحیدي در ج 3 ص 183 کتاب " الامتاع و الموانسه " روایت نموده که: شعبیگویدکه عمرو بن عاص از علی (ع) یاد
نمود و گفت: شخصی است شوخ و مزاح چون این سخن به علی رسید چنین فرمود:
فرزند نابغه را ببیند که پندارد من شوخ و بوالهواس و بیهوده سرا و بازیگرم
چقدر دور است این نسبت از من. چه، یاد مرگ و اندیشهء محشر و حساب مرا از تباهی و بیهوده گذرانی و بوالهوسی باز می دارد،
و همین یادها کافیست که چون بهترین واعظ، انسان هوشیار را از صفات نکوهیده باز دارد، همانا بدترین گفتار،
[ [ صفحه 234
سخن دروغ است.
عمرو، هر گاه وعده اي دهد تخلف می کند، و هر گاه سخن گوید، دروغ می گوید، در روزگار سختی آمر است و ناهی و در آن
هنگام که شمشیرها بکار افتد. بزرگترین نیرنگ و حیله او، اینست که سرین خود رابی دریغ عیان سازد
این روایت را بهمین لفظ شیخ طوسی در ص 82 کتاب " امالی " خود از حافظ ابن عقده روایت نموده است.
سخن علی به روایت شریف رضی
شگفتا از پسر نابغه، در میان اهل شام شایع نموده که من شوخ و مزاحم، و هرزه درا و بوالهوس. چه ناروا سخنی که در ین سخنش
خود گناهکار است. بدترین سخن، گفتار دروغ است، او در گفتارش دروغگو است و در وعده اش تخلف می نماید، اگر چیزي را
صفحه 164 از 222
بخواهد قسم می دهد و اگر از او تقاضائی شود بخل می ورزد در عهد و پیمانش خیانت می کند و بر امانت وفادار نیست در هنگام
جنگ خوب فرماندهی است اما همینکه شمشیرها بکار افتد و زد و خورد درگیر شود، بزرگترین نقشه و تدبیرش اینست که عورتو
سرین خود را بی دریغ نمایان سازد.
بخدا قسم یاد مرگ مرا از هرزه درائی و بازیگري باز داشته ولی فراموشی از امر آخرت او را از گفتار حق باز می دارد، با معاویه
بیعت نکرد تا اینکه با او شرط نمود که از عواید و ثروتی که بدست می آید، او را سهیم کند 0
سخن علی به روایت ابن قتیبه
زید بن وهب گوید: علی بن ابیطالب (رض) به من گفت: شگفتا از پسر نابغه او می پندارد که من شوخ و مزاح و هرزه در او بیهوده
سرایم وه چه نسبت ناروائی همانابدترین گفتار، سخن دروغ است. او (عمرو) هنگامی که چیزي طلب کند با
[ [ صفحه 235
قسم همراهش می سازد و ابرام می کند و زمانی که از او چیزي تقاضا شود بخل می ورزد در هنگام جنگ مردي است سختگیر و
پر فرمان تا مادامی که شمشیرها بکار نیفتاده ولی هنگامی که زد و خورد درگیر شود بزرگتر حیله و نیرنگش اینست که خود را
واژگون سازد و با آشکار ساختن سرین خود مانع از حمله خلق شود. خدا او را پست و نابود سازد 0
سخن علی به روایت ابن عبدربه
در محضر علی بن ابیطالب سخن از عمرو بن عاص پیش آمد. حضرت در باره او چنین فرمود: شگفتا از پسر نابغه چنین پنداشته و
شایع کرده که من مزاح و هرزه در او بوالهوسم وه چه نسبت ناروائی
بدترین سخن دروغترین آنست، همانا او هنگام درخواست ابرام می کند و اگر از او چیزي تقاضا شود بخل می ورزد و هنگامی که
شراره جنگ زبانه کشد و شمشیرها بکار افتد همه همش اینست که لباس خود را در آورد و با ظاهر ساختن سرین خود از حمله
جنگجویان کند. خدا او را هلاك و نابود سازد
سخنی دیگر از امیرمومنان
هنگامی که مردم شام د رجنگ صفین قرآنها را بر نیزه ها زدند و جنگجویان را به حکمقرآن دعوت نمودند علی (ع) فرمود: اي
بندگان خدا من سزاوارترین کسی هستم که کتاب خدا را پذیرفته ام اما معاویه، عمرو بن عاص، ابن ابی معیط، حبیب بن مسلمه و
ابن ابی سرح، اینان نه اهل دیانتند و نه به قرآن اعتقادي دارند من آنها را بهتر از شما می شناسم در وقت کودکیشان با آنها بوده ام
و پس از آنکه به حد مردي رسیدند باز یا آنها بوده ام در هنگام کودکی و مردي بدترین بودند
این سخن، (دعوت او به حکم قرآن) سخن حقی است که از آن اراده باطل و ناروا شده، بخدا قسم اینان قرآن رابلند نکرده اند اینان
قرآن را نمی شناسند
صفحه 165 از 222
[ [ صفحه 236
و بدان عمل نمی کنند و اینکه می بینید که قرآنها را بر سر نیزه ها کرده اند جز مکر و حیله چیز دیگري نیست.
سخن دیگري از علی
ابو عبد الرحمن مسعودي گوید: یونس بن ارقم بن عوف از مردي سالخورده از قبیله بکربن وائل برایم روایت کرد که: مادر جنگ
صفین با علی بودیم، عمرو بن عاص تکه پاره اي سیاه و مربع به سر نیزه اي کرد و بلند نمود، گروهی گفتند که این رایتی است که
رسول خدا (ص) براي او ترتیب داده و این مطلب بین مردم شایع شد تا اینکه به حضرت علی (ع) رسید. حضرت فرمود: آیا می
دانید داستان این رایت چیست؟
رسول خدا، این پارچه را به عمرو بن عاص (این دشمن خدا) نشان داد و فرمود: کیست آنرا با آنچه درباره آن مقرر است بپذیرد؟
عمرو گفت: اي رسول خدا! مقررات و شرائط آن چیست؟ رسول خدا (ص) فرمود شرطش اینست که با در دست داشتن آن با
مسلمانی جنگ نکنی و آنرا به کافري نزدیک ننمائی، عمرو آن را گرفت و اکنون بخدا قسم آن را به مشرکین نزدیک ساخته و با
در دست داشتن آن امروز با مسلمین می جنگد بان خداوندي که دانه را در زمین شکافته و رویانده و اینهمه خلق را آفریده اینان
اسلام نیاورده اند! بلکه تظاهر به اسلام نموده و کفر و ناسپاسی را در درون خود نگاه داشتند! همینکه یارانی و همکارانی یافتند به
دشمنی و عناد خود باز گشتند، جز اینکه نماز را بصورت ظاهر ترك نکردند!
نامه امیرمومنان به عمرو بن عاص
اشاره
(این نامه) از جانب بنده خدا علی امیر المومنین به آن بی عقب و زاده نسل
[ [ صفحه 237
بریده، عمرو بن عاص پسر وائل است که سرزنش کننده محمد و آل محمد در عصر جاهلیت واسلام بود- سلام بر آن کس که
سعادت پیروي کند.
اما بعد، همانا تو، شوون مردي و مردانگی را به خاطر شخص فاسقی که پرده اش دریده است، از دست داده اي، کسی که اشخاص
شریف و کریم در مجلسش اهانت میشود و اشخاص حلیم و بردبار، با آمیزش با او بی ارزش و به سفاهت منسوب می شوند و در
نتیجه دلت تابع دل او شد چنانکه گفته شد:وافق شن طبقه این پیروي تو از او باعث شد که دینت را از تو بگیرد و سپرده الهی را
(دین و مسولیت در مقابل آن) و دنیا و آخرتت را تباه سازد، البته خدا نابکاري و پستی تو را از روز نخست می دانست چنانکه
گرگی دنبال شیر روانه میشود تا در سایه چنگال نیرومندش بنوائی برسد و از زیادي شکارش شکمی از عزا در آورد، تو نیز پیرو
صفحه 166 از 222
معاویه شدي تا از پس مانده اش چیزي بتو رسد ولی از آنچه قلم تقدیر بر آن جاري گشته گریزي نیست.
در حالیکه اگر حق را می یافتی و در راه حقیقت سیر می کرديبه آنچه امید بدست آوردنش را در دل داشتی می رسیدي. چه
مسلم است هر آنکس که پیروحق باشد به رشد و سعادت می رسد.
اگر خداوند مرا بر تو و آن زاده زن جگر خوار، مسلط فرماید، شما را به ستمکاران قریش ملحق خواهم کرد به آنهائی که در زمان
رسولخدا (ص) خداوند قهار آنها را هلاك فرمود، و اگر تو و او زنده بمانید و زندگیتان بعد از من ادامه یابد، خدا شما را کفایت
کند و همان انتقام و عقاب خدا شما را بساست.
یک نکته مفید
ابن ابی الحدید این نامه را به این صورت درج 4 ص 61 " شرح نهج البلاغه"
[ [ صفحه 238
خود، از کتاب صفنی تالیف نصر بن مزاحم نقل نموده است در حالیکه ما این نامه را در کتاب نصر بن مزاحم نیافتیم، پس هر کس
در بسیاري از آنچه ابن ابی الحدید از این کتاب نقل نموده دقت و امعان نظر کند، خواهد دانست که آنچه از کتاب نصر بن مزاحم
به چاپ رسیده مختصري از کتاب اصلی است نه تمام کتاب او و کتاب نصر از آنچه که فعلا در دسترس است بسیار بزرگتر بوده
است.
صورت دیگر از نامه علی
همانا تو دین خود را تابع دنیاي کسی قرار دادي که گمراهی و ستمکاریش آشکار است وپرده حیا و دینش دریده، انسان بزرگوار
در مجلس او مورد نکوهش و اهانت واقع شود وبردبار و حلیم با آمیزش او به سفاهت منسوب گردد، تو از او پیروي کردي بخاطر
مال دنیا، چون سگی که دنبال شیري را گیرد تا از پنجه هاي نیرومند او بهره مند گردد ودر انتظار آن باشی که از باقیمانده طعمه
خود خود چیزي بسویت افکند در نتیجه این روش، دنیا و آخرت خود را از دست دادي! در حالیکه اگر به حق می پیوستی به
آرزوهایت می رسیدي.
آن هنگام که خداوند، مرا بر تو و پسر ابو سفیان پیروز کند و غلبه دهد، پاداش اعمالتان را به شما می رسانم و اگر مرگتان بتاخیر
افتد و بعد ازمن باقی ماندید، آنچه در پیش روي شماست در آینده در انتظارتان است بدتر است. والسلام 0
خطبه امیرالمومنین بعد از تحکیم حکمین
پس از آنکه خوارج خروج نمودند و ابوموسی به مکه گریخت و علی (ع) ابن عباس را به بصره برگرداند، آن حضرت در کوفه این
خطابه را ایراد فرمود:
ستایش، خدایراست، هر چند روزگار سانحه مهم و حادثه بزرگی را بوجود آورد
صفحه 167 از 222
[ [ صفحه 239
من شهادت می دهم که جز خداي یگانه بی شریک کسی شایسته پرستش نیست و محم (ص) بنده و فرستاده اوست- درود خدا بر
او و آل او -.
اما بعد، همانا سر پیچی از نصیحت و صلاح اندیشی ناصح مهربان و دانا و کار آزموده، حسرت ببار می آورد و باعث ندامت است.
من در موضوع این داوري که صورت گرفت، امرو راي خود را اعلام می کنم و آنچه در سینه دارم برایگان در اختیار شما می
گذارم،اگر امري از قصیر اطاعت شود.
و شما چون جفاکاران و مخالفان پذیرش امر من سر باز زدید، و متمردانه نصیحتم را پشت سر افکندید، این روش شما طبعا موجب
آن شد که شخصناصح خیر اندیش بتردید و حیرت افکند من خیر اندیشی درباره شما را همانند مشت بر سندان زدن دانستم.
در نتیجه، کار من و شما به آنجا کشید که پس از وقع خطر و بدستآمدن ضرر، راز نصایحم آشکار گشت چنانکه برادر هوازن
گوید
امرتکم امري بمنعرج اللوي
فلم تستبینوا النصح الا ضحی الغد
یعنی: من راي و امر خود را به پیش رویتان بوضوح گفتم:
.
[ [ صفحه 240
ولی آن جماعت نصایحم را تا ظهر فردا نفهمیدند(یعنی بعد از اینکه همه کارها گذشته، و وقت هر عملی منقضی گشته بود).
آگاه باشید! همانا این دو مرد (عمرو بن عاص و ابوموسی اشعري) که شما بداوري پذیرفتید، حکم قرآن را پشت سر افکندند و بر
خلاف امر و نهی قرآن عمل نمودند و هر کدامشان بدلخواه خود رفتار نمودند و راهنمائیهاي خدا را نادیده گرفته و بدون در دست
داشتن حجت و برهانی، و یا در نظر گرفتن سیره گذشته، داوري کردند و هر دو در داوریشان اختلاف نمودند و در نتیجه هیچیک
به صواب و رشد راه نیافتند و خدا و رسولش و صالحین و اهل ایمان جملگی از آندو بیزاري جستند و آنها آماده عزیمت بسويشام
گشتند.
ابن کثیر این خطبه را درج 7 ص 286 تاریخ خود آورده ولی به جهت اینکه در این خطبه تبهکاران خیانت پیشه با اوصاف نکوهیده
یاد شده اند، و یا بدین سبب که در ناقلین خطبه خدشه می کرده است و یا به این علت که راضی نمی شده مردم بر حال عمرو بن
عاص و رفیقش مطلع گردند، دنبال خطبه را بریده و آن را تا آخر بیت مورد استشهاد ذکر کرده و سپس گوید:
حضرت بعد از این جمله سخنی درباره رفتار داوران دارد و داوریشان را رد نموده و نکوهش نموده است و سخنانی بر خیانت و
گمراهی حکمین ایراد فرموده.
در این مورد ضمن خطبه هاي امیر المومنین (ع) سخنان بسیاري در پیرامون این مرد (عمرو بن عاص) مذکور است که ما براي
رعایت اختصار از ذکر آن صرفنظر نمودیم مانند این جمله از فرمایش آن حضرت:
پسر نابغه، آن دشمن خدا و دوست آنکه خدا او را دشمن می دارد، رهسپار مصر شد.
صفحه 168 از 222
و یا این جمله:
[ [ صفحه 241
ناپاکان و ستمکاران مصر ار فتح کردند، همان جفا پیشگان که خلق خدا را از راه خدائی باز داشتند و پیوسته کجروي و انحراف
ترویج نمودند.
امیرمومنان عمرو را در قنوتش لعنت می فرستد
(این قسمت اضافه چاپ دوم است) ابو یوسف قاضی در ص 71 کتاب" الاثار "خود از طریق ابراهیم آورده است که:
همانا علی (ع) به هنگامی که معاویه با او جنگ می نمود درقنونت خود بر معاویه نفرین می نمود و اهل کوفه هم در این کار از
حضرت پیروي کردند، معاویه نیز همین کار را میکرد و اهل شام هم از او تبعیت می نمودند.
طبري درج 6 ص 40 تاریخش روایت کند که: علی (ع) هنگامی که نماز می خواند در قنوت چنین می فرمود.
اللهم العن معاویه و عمرا و ابا الاعور السلمی و جیبا و عبدالرحمن بن خالد و الضحاك بن قیس والولید.
ترجمه: خداوندا! معاویه، عمرو، ابوالاعور سلمی، حبیب، عبدالرحمن بن خالد ضحاك بن قیس و ولید را لعنت فرست.
چون این خبر به معاویه رسید او نیز در قنوت خود علی و ابن عباس و اشتر و حسن و حسین را لعن نمود.
این روایت را هم نصر بن مزاحم در ص 302 کتاب" صفین؟ خود و ص 636 چاپ مصر آوردهو در روایت مزاحم چنین مذکور
است.
علی (ع) هنگامی که نماز صبح و مغرب را می خواند و از نماز فارغ می شد می گفت:
اللهم العن معاویه و عمرا و ابا موسی و حبیب بن سلمه تا آخر حدیث
[ [ صفحه 242
که به همان لفظ مذکور است جز آنکه در روایت او بجاي اشتر قیس بن سعد ذکر شده است.
(این قسمت نیز اضافه چاپ دوم است) ابن حزم دردرج 4 ص 145 کتاب" المحلی "روایت کند که علی و معاویه در قنوت
نمازهاي واجب و مستحب خود یکدیگر را نفرین می کردند.
33 . کتاب" الخصایص "خود روایت نموده و این عبارت را بدان افزوده است: و پیوسته این روش و این موضوع را وطواط در ص 0
برقرار بود تا عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید و از آن منع کرد.
و همین روایت راابن اثیر درج 3 ص 144 کتاب" اسد الغابه "به لفظ طبري ذکر نموده است.
(این قسمت نیز اضافه چاپ دوم است) و ابوعمر در" الاستیعاب "در مبحث کنیه ها در شرح حال ابو الاعور سلمی گوید: او
(ابوالاعور) و عمرو بن عاص در جنگ صفین با معاویه بودند، او نسبت به دشمنی و کینه حضرت از سایرین سختتر بود. علی (ع) او
را قنوت نماز صبح یاد می کرد و می فرمود: خداوندا! او را دفع فرما! و دیگران را نیز در قنوت نفرین می کرد و ابوالفدا درج 1 ر
179 تاریخش این داستان را به لفظ طبري ذکر نموده است.
(این قسمت نیز اضافه چاپ دوم است) زیلعی درج 2 ص 131 کتاب" نصب الرایه "خود از ابراهیم گوید:
صفحه 169 از 222
چون بین علی و معاویه جنگ بر پا شد. علی در قنوت معاویه را نفرین می فرمود و اهل کوفه هم از حضرت پیروي می کردند و
معاویه هم علیرا نفرین می کرد و اهل شام او را پیروي می کردند.
و این موضوع را ابوالمظفر، سبطابن جوزي حنفی در ص 59 تذکره خود به عین لفظ طبري تا قنوت معاویه روایت کرده و در دنباله
آن نام محمد بن حنفیه و شریح بن هانی را افزوده است.
[ [ صفحه 243
و ابن ابی الحدید درج 1 ص 20 ". شرح نهج البلاغه "خود نقل از کتاب صفین ابن دیزیل (شرح حالشدر ص 162 ج 1 ذکر شده)
و از کتاب صفین نصر بن مزاحم روایت نموده و شبلنجی در ص 110 ". نور الابصار " خود آنرا ذکر کرده است.
نفرین عایشه بر عمرو
پس از آنکه کشته شدن محمد بن ابی بکر به عایشه رسید در مرگش بیقراري بسیار نمود و پیوسته در قنوت و بعد از نماز به معاویه
و عمرو بن عاص نفرین می نمود. این موضوع را طبري در ج 6 ص 60 تاریخش و ابن اثیر در ج 3 ص 155 " کامل " خود و ابن
7 تاریخ خود و ابن ابی الحدید در ج 2 ص 33 " شرح نهج البلاغه " روایت کرده اند 0 کثیر در ج 314
برخورد امام حسن مجتبی و عمرو عاص
زبیر بن بکار در کتاب " مفاخرات " روایت نموده که:
عمرو بن عاص، و ولید بن عقبه بن ابی معیط، و عتبه بن ابی سفیان بن حرب، و مغیره بن شعبه، نزد معاویه جمع بودند و سخنان
دردناکی از امام حسن به آنها رسیده بود و نظیر همین سخنان از ناحیه آنها به امام حسن رسیده بود.
آن جمع به معاویه گفتند: اي امیر المومنین بنگر که حسن پسر علی چگونه نام پدرش را زنده نموده و سخنانش مورد تصدیق
مسلمین واقع شد و امر او را گردن می نهند و از او پیروي می نمایند و بر اثر این جریان او بیش از آنچه هست بلند مرتبه و مشهور
می گردد. ما، پیوسته از او چیزهائی می شنویم که باعث نگرانی ماست.
معاویه گفت: اکنون در این باره چه می گوئید؟
گفتند: به دنبال او بفرست تا او را و پدرش را در محضر تو دشنام دهیم و نکوش و سرزنش نمائیم به او بگوئیم که پدرش قاتل
عثمان بود و در اینباره از او اقرار می گیریم و حال آنکه او نمی تواند (در حضور تو) با ما معارضه کند.
[ [ صفحه 244
معاویه گفت: واي بر شما، چنین نکنید، بخدا قسم هیچگاه در نزد او ننشستم مگر آنکه مقام او وعیب جوئیش مرا بیمناك ساخت.
گفتند: بهر صورتی شده تو این کار را بکن.
معاویه گفت: اگر به دنبال او بفرستم تا در این محضر حاضر شود، بدانید که من جانب انصاف را نسبت به او از دست نمی دهم.
عمرو بن عاص گفت: آیا ترس آن داري که باطل او بر حق ما غلبه کند؟ و یا سخن او بر سخن ما برتري یابد؟
صفحه 170 از 222
معاویه گفت: اگر بفرستم و او راحاضر کنم که بیاید به او امر می کنم که تمام آنچه به نظرش می رسد، بازگو کند گفتند: باشد.
معاویه گفت: حال که بر خلاف نظر من، تصمیم به احضار او گرفتید در هنگام سخن با او معارضه نکنید و این مطلب را بدانید که
این خاندان کسانی هستند که بهیچ وجه نمی توانید بر آنها عیب گیرید و هیچ عار و ننگی به آنها نمی چسبد، فقط شما با همان
سنگ (تهمت) او را هدف قرار دهید و به او بگوئید. پدرت عثمان را کشت و خلافت خلفاي قبل را ناخوش داشت
سپس معاویه، کسی را بر این اساس نزد آن حضرت فرستاد، حضرت از او پرسید:
چه کسانی نزد معاویه بودند؟ فرستاده معاویه یک یک آنها را نام برد. امام حسن (ع) فرمود: آنها چه مقصدي دارند؟ سقف بر
سرشان فرود آید و دچار عذاب الهی گردند، سپس به خدمتکار خود دستور فرمود، که لباسش را حاضر کند و قبل از خروج از
منزل این کلمات را فرمود:
خداوندا! من، از بدیهاي آنها به تو پناه می برم و از تو می خواهم که آنها را محکوم و خوار سازي؟ تو! در هر زمان و مکان امور
مرا با نیرو و قدرتت یاري فرما اي خدائی که بیش از همه به من مهربانی.
[ [ صفحه 245
پس از این سخن برخاست و به مجلس معاویه رفت. گوینده این داستان ادامه می دهد تا اینکه گوید: عمرو بن عاص شروع به سخن
کرد و بعد از حمد وثناي خداوند و فرستادن درود بر فرستاده او به ذکر نام علی (ع) پرداخت و آنچه توانست از حضرت نکوهس
کرد و نسبتهاي ناروا به او داد و گفت:
علی به ابوبکر، دشنام داد و خلافتش را خوش نداشت و از بیعت با او امتناع ورزید و بعد هم به اکراه بیعت نمود و در خون عمر هم
شرکت نمود و عثمان را هم از روي ستم کشت و بناروا ادعاي خلافت نمود....
بعد حوادثی که در گذشته بوقوع پیوسته به او نسبت داد و هر چه توانست بنسبت به حضرت ناروا گفت.
و باز اضافه کرد:
همانا شما فرزندان عبدالمطلب، در مرز آن نبودید که با کشتن خلفا، و خونریزیهاي ناروا به ملک و پادشاهی برسید و به سلطنت و
حکومت اینقدر حریصید که در راه رسیدن به این منظور دست به هر ناروائی می زنید اما آنچه مربوط به تو است اي حسن، تو
چنین پنداشتی کهبه خلافت می رسی در حالیکه هیچ عقل و تدبیر این کار را نداري درباره خدا چگونه می اندیشی که صلاحیت
این مسولیت را از تو سلب نموده به حدي که در خور سخریه و استهزا هستی و این نتیجه عمل بد پدر تواست غرض از اینکه تو را
به این مجلس احضارنمودیم، این بود که به تو و پدرت دشنام دهیم.
اما پدرت را خداوند به تنهایی کار او را سخا، و ما از دست او راحت کرد، اما تو در دسترس مائی، ما هر طوري که بخواهیم، درباره
تو عمل می کنیم. و اگر تو را بکشیم در پیشگاه خداوند گناهی نکرده ایم و در نظر مردم هم، مورد نکوهش واقع نمی شویم.
آیا تو می توانی بر این گفتار خورده بگیري، و سخنان ما را تکذیب کنی؟
اگر خیال می کنی، بر خلاف حق سخنی گفته ایم، سخنمان را رد کن و اگر نتوانستی رد کنی، باید که تو و پدرت ستمکارید!
[ [ صفحه 246
پس از اینکه عمرو عاص، این سخنان را گفت: امام حسن (ع) شروع بسخن فرمود، حمد و ثناي الهی را بجاي آورد و بر پیغمبر
صفحه 171 از 222
درود فرستاد (و پس از جمله هائی که در ص 222 گذشت به عمرو گفت): با رسول خدا (ص) در تمام جنگها، به ستیز برخاستی و
حضرت را به هنگامی که در مکه بود، هجو کردي و آزارش نمودي و هر چه کید و حیله و مکر داشتی، علیه او بکار بستی و در
مقام تکذیب و دشمنی با رسول خدا از همه سر سختتر بودي و بعد با کشتی به حبشه رفتی تا نجاشی را تحت تاثیر قرار داده و جعفر
و یارانش را بازستانی و به اهل مکه تحویل دهی ولی تیرت به سنگ خورد و از دربار نجاشی، ناامید باز گشتی و خداوند، تو را با
حالت یاس و سرشکستگی از حبشه بر گرداند و فتنه انگیزي تو را ضمن تکذیب گفتارت، آشکار ساخت.
به رفیقت، عماره بن ولید حسد ورزیدي و رفتار او را نسبت به همسر نجاشی وسیله سخن چینی قرار دادي و از او نزد نجاشی سخن
گفتی ولی خداوند، تو و رفیقت را رسوا نمود، پس تو در جاهلیتو اسلام دشمن سر سخت بنی هاشم بودي
سپس فرمود: تو خود بهتر میدانی و این جمع آگاهند که: هفتاد شعر سرودي و رسول خدا فرمود: خداوندا! من شعر نمی گویم و
سزاوارم نیست که شعر بسرایم خداوندا، بهر هر حرفی از این (سروده ناروایش)، هزار لعنت فرست، و بنابراین نفرین پیامبر خدا، لعن
خدا بر تو، از شماره بیرون می شود.
اما سخنی که درباره امر عثمان گفتی، تو دنیا را براي او به کانونی پر آتش بدل ساختی و سپس به فلسطین رفتی و هنگامی که خبر
کشته شدن عثمان به تو رسید، گفتی: کنیه ام ابوعبدالله است و هر گاه زخمی را بفشارم، آن را خونین می کنم و سپس خود را در
اختیار معاویه گذاردي و دینت را به دنیاي او فروختی.
باید بدانی، ملامتی که از تو می شود نه جهت خشمی است که از تو داریم و عتابی که به تو می کنیم نه ازروي دوستی است. بخدا
سوگند که در زندگی عثمان، یاریش نکردي و بعد از کشته شدنش هم، غضبناك نگشتی واي به حالت اي
[ [ صفحه 247
پسر عاص مگر تو، هنگام خروجت از مکه به سوي حبشه، درباره بنی هاشم این اشعار را نسرودي؟
دخترم می گوید: این چه سفري است؟ و حال آنکه طی این مسیر براي من چیز بی سابقه و ناآشنائی نبود.
بدو گفتم: مرا ول کن که من مردي هستم به سوي نجاشی روان، تا به جعفر دست بیابم.
جعفر را نزد نجاشی چنان داغ کنم و بگذارم که نخوت و فخر فروشی او را به کوچکی پست کنم.
من نکوهش کننده احمدم و در گفتن ناروائی نسبت به او پر گوترین اشخاصم.
و پاداش من در این کوشش متوجه عتبه(بن ربیعه) است، هر چند که او (از حیث مقام) چون طلاي سرخبود.
و من از بنی هاشم (در کینه توزي نسبت به آنها) در حضور و غیابشان چیزي فرو نگذارم.
اگر کسی از او پوزش طلبید به نفع خودش هست والا عنان مرکبم را (یا شمشیرم را) به سوي او می گردانم.
این اشعار را، سبط این جوزي در ص 14 " تذکره"اش، و ابن ابی الحدید در ج 2 ص 103 " شرح نهج البلاغه "اش و زکی صفوت
درج 2 ص 12 " جمهره الخطب "نقل کرده اند.
اما توضیح و بیان سخن امام حسن (ع):
-1 اینکه حضرت خطاب به عمرو فرمود: تو به حبشه رفتی تا جعفر و یارانش را به مکه باز گردانی، اشاره به دومین سفر عمرو عاص
به حبشه است، از مردان مسلمان حدود هشتاد و سه تن و از زنان هجده تن به حبشه هجرت نموده بودند که از جمله مردان، جعفر
بن ابی طالب(برادر حضرت علی ع) بود موقعیکه قریش
صفحه 172 از 222
[ [ صفحه 248
هجرت مسلمانان را به حبشه مشاهده نمودند، عمرو بن عاص و عماره بن ولید را به حبشه اعزام داشتند و هدایائی چند براي نجاشی
پادشاه حبشه و شخصیتهاي روحانی دربار فرستادند تا بدین وسیله نجاشی را تحت تاثیر اهداف خود قرار دهند و مسلمین را تحویل
گیرند ولی بر خلاف انتظارشان نجاشی از پناهندگان مسلمان طرفداري نمود وآندو مایوس به مکه باز گشتند.
-2 سخن حضرت که فرمود: تو به رفیقت رشگ بردي و رفتار او را نسبت به همسر نجاشی سبب سخن چینی قرار دادي خلاصه این
داستان چنین است:
هنگامی که عمرو و عماره به مقصد حبشه سوار کشتی شدند، همسر عمرو هم همراهش بود. عماره از اندامی مناسب و زیبائی چهره
بهره مند بود به طوریکه زنان را شیفتهمی ساخت. در یکی از شبها عماره و عمرو در کشتی شراب خوردند و عماره سخت مست
شد، رو کرد به همسر عمرو و گفت: مرا ببوس. عمرو به همسرش امر کرد که تقاضاي عمار را رد نکند و پسر عموي خود را ببوسد،
زن عمرو این کار را کرد و عماره دلباخته او گشت، عماره در مقام این بر آمد که از همسر عمرو کامی برگیرد ولی او امتناع کرد.
عماره در فکر شد تدبیري کند تا اینکه یک روز عمرو را دید بر لبه سکان کشتی نشستهبول می کند، عماره بلادرنگ عمرو را
بدریا افکند، عمرو شناکنان خود را به کشتی رسانده نجات یافت ولی کینه عماره را بدل گرفت چه، از این عمل عماره دریافت که
اوقصد کشتنش را داشته است.
این جریان در کشتی بود و پس از آنکه به حبشه رسیدند، عماره با بهره اي که از زیبائی چهره و اندام داشت وسائلی را فراهم
ساخت تا توانست با همسر نجاشی ارتباط محرمانه حاصل نماید و همسر نجاشی نیز او را پذیرفت،پیوسته نزد او می رفت و کام می
گرفت و در موقع مراجعت، همه ماجرا و کیفیت آمیزش با همسر نجاشی را براي عمرو تعریف می کرد. عمرو می گفت من که
تصدیقت نمی کنم، چگونه می توانی به همسر نجاشی دست یابی، مقام و شخصیت او بالاتر از اینست که تو بتوانی با او مربوط
[ [ صفحه 249
شده و از او کامیاب گردي.
ولی این مراوده تکرار می شد بطوریکه اغلب شبها را با همسر نجاشی بسر می برد و سحرگاه که بر می گشت تمام قضایا را براي
عمرو تعریف می کرد. عمرو به او گفت: اگر تو راست می گوئی این دفعهکه با او ملاقات کردي، تقاضا کن از عطر مخصوص
نجاشی به تو هم بدهد و مقداري از آن را جهت گفتارت براي من بیاور تا تو را تصدیق کنم.
عماره تعهد کرد که این کار را انجام دهد و هنگامی که با همسر نجاشی ملاقات کرد این تقاضا را نمود او هم مضایقه ننمود، و
یک شیشه از عطر مخصوص همسرش را به عماره داد، عمرو وقتی عطر مخصوص شاه را در دست عماره دید، گفت: حالا فهمیدم
که تو در همه آن گفتارت راست می گوئی و تو به چیزي دست یافته اي که احدي از عرب چنین بهره اي نبرده، تو به همسر پادشاه
حبشه دست یافته و از او کام گرفته اي، و نشنیده ایم که چنین نصیبی به کسی رسیده باشد.
سپس عمرو به نزد نجاشی رفت و مفصل قضیه را براي نجاشی تعریف کرد و عطر مخصوص را به شاه نشان داد پس از آنکه این
راز بر نجاشی مسلم شد، عمارهرا طلبید و زنانی چند حاضر نمود، دستور داد عماره را برهنه سازند و به زنها امر کرد تا در آلت
رجولیت عماره بدمند و پس از این تنبیه او را رها ساختند و عماره هم با رسوائی فرار کرد مصادر این داستان:
" ص 37 ج 1 " عیون الاخبار ابن قتیبه، ص 56 ج 9 " اغانی، " ص 107 ج 2 " شرح نهج البلاغه " ابن ابی الحدید و ص 89 ج 1
صفحه 173 از 222
قصص العرب."
نامه ابن عباس به عمرو
بن عباس در پاسخ نامه عمرو، نامه اي نوشت به این مضمون:
اما بعد، من در میان عرب، از تو بی حیاتر نیافتم، معاویه ترا به پیروي از هوا وا داشت، و تو هم دین خود را به بهاي بسیار کمی به او
فروختی.
[ [ صفحه 250
سپس به طمع رسیدن به ملک و پادشاهی در میان مردم به ظاهرسازي و مردم فریبی پرداختی و چون از آن نصیبی نیافتی و دنیا را
چون دیگر گناهکاران بزرگ دانستی، لذا به شیوه زهد و ورع خودنمائی کردي و غرضت از اینهمه نیرنگ، آماده ساختن جنگ و
درهم شکستن نیروي مومنین بود
اگر راست می گوئی که همه نقشه هایت براي خداست، دست از حکومت مصر بردار، و به خانه ات برگرد. چه، در این جنگ که
تو صد درصد، انگیزنده آن بودي، معاویه به هیچوجه چون علی نیست، علی آن جنگ را به حق آغاز نمود و سرانجام دچار مکر و
حیله شما شد، اما معاویه جنگ را به ستم و ناروا آغاز نمود و سرانجام به اسراف (و خونریزي مردم) پرداخت.
مردم عراق در آن جنگ، مانند مردم شام نبودند، مردم عراق با علی که بهترین آنها بود، بیعت کردند و مردم شام با معاویه که
بدترین آنها بود بیعت نمودند.
من و تو هم در این امر یکسان نبودیم، من اراده خدارا داشتم و تو قصدت رسیدن به حکومت مصر بود و اینجا بود که تشخیص
دادم چه چیز تورا از من دور و تو را به معاویه نزدیک ساخت.
بنابر این اگر تو قصد شر و فساد داري، ما بهیچوجه بر تو پیشی نمی گیریم و اگر قصدت خیر و صلاح امت باشد هرگز بر ما پیشی
نخواهی گرفت.
پس از این سخنان، برادر خود فضل بن عباس را طلبید و بدو گفت:
اي پسر مادرم در جواب عمرو بن عاص اشعاري بگو و فضل، این اشعار را سرود:
بساست تو را مکر و حیله گري و بداندیشی و پریشان سرائی که براي درد نادانی تو دوا و علاجی نیست جز سر نیزه که پی در پی
در گلوگاهتان بزنند تا از پاي در آئید و بسر گرانی و غرور آن خاتمه دهد.
اینست داروي همه شما را تا سر اطاعت در برابر علی (ع) و ابن عباس فرود آرید.
[ [ صفحه 251
اما علی، پس خداي او را به فضیلت و بلندي قدر و منزلت بر خلق برتري داد.
اگر شما دست از جنگ بردارید، ما نیز جنگ را ناتمام وا می گذاریم و اگر بر ما و شما برسد، بازگشت ندارد و همگان در معرض
خطر خواهند بود.
کشتار عراق با کشتار شام در برابر یکدیگر صورت گرفت و بهم تلافی شد ولی براي حق و راستی باکی نداریم، خداي، مبارك
صفحه 174 از 222
نگرداند (کار تو را) در مصر، که شري برانگیختی و از این جام بهره مندي و نصیب تو جرعه اي بیش نیست.
اي عمرو سوگندبه ستارگان که تو از شر و فسادي که در مصر بپا کردي، بهره و غنیمتی نمی بري و در روز پاداش هم بهره مندي
نداري.
مصادر این بحث:
"الامامه و السیاسه " ج 1 ص 95 کتاب " صفین " ص 219 "، شرح نهج البلاغه " ابن ابی الحدید ج 2 ص. 288
و باز در این زمینه اشعاري در کتاب " صفین " ابن مزاحم ص 300 مذکور است که به بزرگ امت، ابن عباس نسبت داده شده
است و این اشعار شامل ذم و نکوهش و طعن به عمرو می باشد.
برخورد عمرو عاص و ابن عباس
عمرو بن عاص، در سفري که به حج رفته بود عبورش بر ابن عباس افتاد و موقعیت ابن عباس را در قلوب خلق و احترامی که مردم
برایش قائل بودند، مشاهده نمود. رشک و حسد در دلش شعله گرفت و به او گفت:
اي پسر عباس چرا هر وقت مرا می بینی با حالتیناخوش و درهم از من روي می گردانی؟ گوئی بین چشمانت جراحتی افتاده، ولی
هنگامی که در بین گروهی از مردم قرار می گیري، آثار ضعف و نادانی و وسواس در تو ظاهر می گردد.
ابن عباس در جوابش گفت:
[ [ صفحه 252
زیرا که از دونان و ناپاکان هستی ولی قریش از بزرگان و نیکانند، از سخن باطل و آنچه نمی دانند خودداري می کنند و حقی را
که شناختند، کتمان نمی کنند، از جهت منش و معنویات، بزرگان خلقند و به ظاهر بلند مرتبه ترین مردمند، تو خود را داخل قریش
می دانی، در حالیکه از آنان نیستی.
و تو کسی هستی که در بین دو بستر خواب، متولد شدي نه در بین بنی هاشم جایگاه و مقامی داري و نه در بین بنی عبد شمس
کسی تو را به خود می گیرد، تو گناهکار بی پدر و گمراه و گمراه کننده اي، معاویه تو را بر گردن مردم سوار کرد و تو هم از
حمایت او به خود بالیدي و بخشش او را به حساب بزرگی و مقام خود پنداشتی.
عمرودر جواب گفت: نه بخدا قسم، من بوجود تو خرسندم و به خود می بالم آیا این حالت در نزد تو براي من نفعی دارد؟
ابن عباس گفت: ما به هر جا که حق باشد مایلیم و بهآن راهی که حق رود آهنگ می کنیم. مصدر این بحث ": عقد الفرید " ج 2
ص 0136
16 - ابن عباس و عمرو
عبدالله بن جعفر به مجلس معاویه وارد شد، ابن عباس و عمرو بن عاص هم حضور داشتند، عمرو بن عاص گفت:
مردي بر شما وارد شد که در دل آرزوها دارد و در مجالس بزم و طرب به آوازها دل می دهد و شیفته کنیزکان خواننده و نوازنده
است، بسیار شوخ و بذله سر است و از جوانان زیاد حمایت می کند و (با آنها که مورد علاقه اش نیستند)خشمش آشکار است و در
خوشگذرانی از خود بیخود است، به گذشتگان خود بسیار می بالد و در انفاق اسرافکار است.
ابن عباس گفت: بخدا قسم که دروغ می گوئی و عبدالله بن جعفر را آنچنانکه تعریف کردي، او بسیار به یاد خداست و در برابر
نعمتهاي حق سپاسگذار و از هر ناروائی دور و برکنار است، مردي است بخشنده و بزرگ، آقا و بردبار، هدفی راستین
صفحه 175 از 222
[ [ صفحه 253
دارد، و تقاضاي دیگران را اجابت می کند، محدودیت و هیبتی که مانع از نزدیکی به او گردد، در او نیست، از کسی عیب جوئی و
نکوهش نمی کند. در بین قریش مقامی والا دارد. شیر بیشه مردانگی است. در کارزار پیشرو ودلیر است. حسبی شریف دارد. بی
پدر و پست و فرومایه نیست. همانند آن ناپاك نیست که پسترین افراد قریش بر سر فرزندیش نزاع کنند تا در نتیجه قصاب قریش
(عاص بن وائل) بر دیگران پیروز گردد و ناکسترین افراد شناخته شود.
آري، عبدالله بن جعفر چون آن فرومایه بی مقام نیست که از حیث حسب و نسب بخواري و مذلت بگراید و از شخصیت خانوادگی
سهم کمی داشته و بین دو قبیله، وا مانده و بلاتکلیف بماند، چون نوزادي که بین دو محله افتاده باشد (که معلوم نیست از کدام
طرف است).
نه چون کسیاست که به بیچاره گی شناخته شده باشد و یا از خانواده خود رخت بربسته باشد.
(بعدخطاب به عمرو نمود) کاش می دانستم تو، با کدام شخصیت و ارزشی متعرض مردان می شوي؟ و با کدام اصل و حسب به
حدود دیگران تجاوز می کنی؟ در کدام جنگ توانستی چون مردان رزمنده ظاهر گردي؟ آیا خودت بودي؟ اي پست فرومایه، و
اي ناچیز بی پدر، آیاباتکا به خود چنین می گوئی، یا به اتکا آنهائی که منسوب به آنها هستی؟ آنانکه خود نیز، سفیهانی خشمگین
و پست و فرومایه اند و در میان قرش بدین خصلت معروف، نهدر عهد جاهلیت شرافتی داشتند و نه افتخار تقدم و سبقت به اسلام،
نصیبشان شده.
توخود بزبان غیر سخن گوئی و خود را در میان کسانی قرار داده اي و دم می زنی که همطراز آنها نیستی.
بخدا سوگند، اگر معاویه تو را از درگاهش دور می ساخت به فضیلت نزدیکتر می شد و از ناروائیها و ستم دور بود. چه، دردها
پیوسته است، و امیدواریها فریبنده تو را تا آخرین نقطه آرزو پیش برد که نه به دسترنجی رسیدي و نه درخت زندگیت
[ [ صفحه 254
برگ و نوائی گرفت
عبدالله بن جعفر گفت: اي ابن عباس تو را سوگند می دهم که دیگر از سخن باز ایستی، تو به خوبی از من دفاع نمودي و به حمایتم
برخاستی.
ابن عباس گفت: در برابر این برده، مرا واگذار. چه او، اگر در مقابل خود حریفی نبیند بدون هیچ مایه اي می تازد ولی اکنون می
بیند که شیري شرزهدر برابر اوست که دلاوران همسنگ خود را از هم می درد و میدان داران کارزار را بی جان می سازد.
عمرو بن عاص (به معاویه) گفت: یا امیر المومنین بگذار تا منهم در برابر او سخن گویم، بخدا قسم که چیزي فروگذار ننمود.
ابن عباس به معاویه گفت:اجازه اش ده تا هر چه می خواهد بگوید او هر چه گوید بر علیه خود گفته، بخدا سوگند دلم سخت و
قوي و جوابم کوبنده است همه اطمینانم بخدا است و چنانم که نابغهبنی ذبیان گوید:
و قدما قد قرعت و قارعونی
فما نزر الکلام و لا شجانی
صفحه 176 از 222
یصد الشاعر العراف عنی
صدود البکر عن قرم هجان
ترجمه
از دیر زمان با شمشیر زبان دیگران را کوفته ام و آنها مرا کوفته اند ولی نه زبان من کوتاه آمده و نه آنها بر رنج و آزار من دست
یافتند.
زبان من هر شاعر پرگوئی را از من باز میدارد و میگریزاند بسان بچه شتریکه از مصاف با شتر نر برگزیده میگریزد.
این داستان را جاحظ در ص 101 " المحاسن و الاضداد، " و بیهقی در ج 1 ص 68 " المحاسن و المساوي"آورده اند، و به طوریکه
در صفحه 228 گذشت. از ابن عساکر به نقل از عبدالله بن عباس بن ابی سفیان مانند آن ذکر شده که بعضی از الفاظ آن
[ [ صفحه 255
غلط و تحریف شده بود که به وسیله نقل این داستان که اینجا نمودیم آن غلطها تصحیح می شود 0
معاویه و عمرو عاص
معاویه احساس کرد که تا عمرو بن عاص با او بیعت نکند مقصود او حاصل نمی شود لذا به عمرو گفت: از من پیروي نما، عمرو
پرسید: به چه سبب از تو پیروي کنم؟ به خاطر آخرت، که بخدا قسم از آخرت جدائی، یا براي دنیا، که آنهم در اختیار تو نیست تا
مرا با خود شریک سازي.
معاویه گفت: من، تو را در بهره هاي دنیوي با خود شریک می سازم.
عمرو جوابش داد: پس، فرمان حکومت مصر و توابع آن را بنام من بنویس معاویه هم فرمان حکومت و توابع آن را به نام او نوشت
و پایان فرمان چنین بود که:عمرو عهده دار است که گوش به فرمان و مطیع امرم باشد.
عمرو گفت: و این نکته را هم بنویس که فرمانبرداري عمرو هیچگونه نقصی به شرط و قرار عمرو وارد نخواهد ساخت.
معاویه گفت: مردم باین مطلب توجهی ندارند. عمرو گفت: و لو اینطور باشد ولی ایننکته را بنویس، معاویه نوشت، و بخدا سوگند
که معاویه چاره اي جز نوشتن آن نداشت.
در آن هنگام که معاویه با عمرو بر سر مصر و حکومت آن سخن می گفتند، و عمرو هم باصراحت گفت: باید حکومت مصر را به
من بدهی، تا دین خود را به تو بفروشم عتبه بن ابی سفیان وارد شد، و چون سخن عمرو را شنید گفت: این مرد به سبب دینش مورد
اعتماد است، زیرا فردي از صحابه، و یاران محمد (ص) می باشد.
عمرو به معاویه نوشت:
معاوي لا اعطیک دینی و لم انل
به منک دنیا فانظرن کیف تصنع
صفحه 177 از 222
و ما الدین و الدنیا سوا و اننی
لاخذ ما تعطی و راسی مقنع
[ [ صفحه 256
فان تعظنی مصرا فاربح صفقه
اخذت بها شیخا یضر و ینفع
ترجمه:
اي معاویه من دین خود را بتو نخواهم فروخت مادامیکه در برابر آن از دنیاي تو به بهره نائل نشوم، خودت فکر کن که چه بایدت
کرد.
دین با دنیا برابر نیست ولی من آنچه از دنیا دریافت کنم سرم را در نقاب میکشم.
اگر مصر را بمن دهی، معامله پر سودي است که در برابر از درایت پیرمردي باتجربه و کاردان بهره ور میشوي.
مصدر این بحث ": العقد الفرید " ج 2 ص 291
معاویه و عمرو عاص
حضرت امیر المومنین نامه اي نوشت، و معاویه را به بیعت با خود دعوت فرمود، معاویه در ین موضوع، با برادر خود، عتبه بن ابی
سفیان مشورت نمود عتبه گفت: در این امر از افکار عمرو بن عاص استمداد کن چه، تو زیرکی و مال اندیشی او را کاملا می دانی،
عمرو، در زندگی عثمان از امر او کناره گرفت و بدان که نسبت به تو بیشترکناره گیري خواهد کرد، مگر اینکه دین او را بخري و
در مقابل بهاي مناسبی برایش قرار دهی. در این صورت است که او با تو بیعت خواهد نمود چه او مردي است دنیاطلب.
در آن موقع عمرو بن عاص در فلسطین بود، معاویه به او نوشت:
همانا کار علی و طلحهو زبیر چنان شد حتما به تو رسیده و مطلعی، مروان بن حکم با گروهی دیگر از بصره که از فرمانده خود
سرپیچی کرده اند به طرف ما آمده اند و جریر بن عبدالله در باره بیعت با علی به نزد من آمده ولی من ابراز عقیده و تصمیم خود را
متوقف به نظر تو نموده ام، اکنون به نزد من بیا، تا نسبت به این امر با تو مذاکره نمایم.
عمرو بن عاص، پس از خواندن نامه معاویه، با پیران خود عبدالله و محمد
[ [ صفحه 257
مشورتنمود و نظر آنها را خواست، عبدالله گفت:
به نظر من رسول خدا هنگام درگذشت، از توخشنود بود و همچنین دو خلیفه بعد از آن حضرت، و هنگام کشته شدن عثمان هم که
تو حضور نداشتی، بنابر این در خانه خود بمان، تو را که خلیفه نمی کنند و هم نمی خواهی حاشیه نشین دربار معاویه گردي، آنهم
براي رسیدن به دنیاي ناچیزي که ممکن است از آن هم محروم گردي و دوران عمرت سر آید.
صفحه 178 از 222
محمد (پسر دیگر عمرو) گفت:
به نظر من، تو بزرگ قریش و عهده دار امور آنهائی، اگر این امر صورت قطعی بخود بگیرد و امر خاتمه یابد و تو گمنام و مهجور
باشی، باعث کوچک شدن تو خواهد شد، بنابرین مصلحت آنست که به اهل شام ملحق شوي و خود چون دیگري دستی بر آري و
در مقام خونخواهی عثمان قیام کنی، بدین وسیله است که تو با بنی امیه راه سلامت را پیموده اي.
عمرو، در جواب گفت: اما نسبت به راي تو اي عبدالله خیر و صلاح دین مرا در نظر گرفته اي ولی تو اي محمد خیر و صلاح دنیاي
مرا پیشنهاد کردي و اکنون باید من در این دو امر مطالعه کنم، شب هنگام، خانواده او عمرو را می دیدند که این اشعار را با صداي
بلند می خواند.
[ [ صفحه 258
شب هنگام، افکار و حوادث کوبنده بر من چیره گشت و مرا در ترس و اندیشه هائی قرار داد که چهره موانع و گرفتاریها از آن
جلوه گر بود.
پسر هند (معاویه) خواهان دیدار من است، و همین امر است که مایه فساد و تباهی از آن تولید می شود.جریر، نامه علی را براي
معاویه آورده، نامه ايکه زندگی او را تلخ و تنگی و دشواریها، او را فرا گرفته. پس اگر با موافقت من، او به آرزوي خود برسد نامه
را رد می کند، و اگر به آرزوي خود نرسد خواري و بیچارگی دامنگیر او می شود.
بخدا قسم، نمی دانم چه کنم، در حالیکه من (در این گونه امور) چنین زبون و درمانده نبودم،
او پیوسته مرا بسوي خود کشانده و اکنون مرا بسوي اجرا مقاصد خود سوق می دهد
آیا با او مکر کنم؟ این که صفتی است پست و نکوهیده و یا خود را فداي او کنم و با او با کمال خیراندیشی همکاري نمایم؟ و یا
در خانه خود بنشینم که براي شخص سالخورده اي چون من که پیوسته از مرگ می هراسم، آرامش و راحتی است.
عبدالله (پسر عمرو)، همین راي و نظر را به من گفته و در من موثر واقع شد، اگر موانع (طمع و هواي نفس) مرا از این نظر جدا نکند
و محمد (فرزند دیگر عمرو) با او در این راي مخالف بود. و من خود در تشخیص واقعیات، محکم و استوار می باشم.
در این هنگام عبدالله گفت: شیخ رفت. (کنایه از اینکه عمرو به معاویه پیوست).
و یعقوبی نوشته: شیخ بر پاشنه هاي پاي خود بول کرد و دین خود را به دنیا فروخت، صبحدم، عمرو وردان غلام را طلبید، وي
غلامی زیرك و آزموده بود پساز حضور غلام، عمرو چندین بار به او امر و نهی کرد، وردان بار سفر را بگشا، وردان بار سفر را
ببند و...
[ [ صفحه 259
وردان به او گفت: اي ابا عبدالله گوئی عقل خودرا از دست داده اي می خواهی آنچه در دل داري به تو بگویم؟
عمرو گفت: واي بر تو بگو، گفت: دنیا و آخرت در قلب تو به مبارزه و نبرد برخاسته اند با خود می گوئی: اگر با علی بیعت کنم به
آخرت رسیده ام ولی از دنیا نصیبی ندارم، ولی آخرت محرومیت دنیایم را جبران می کند. ولی با معاویه دنیا هست و از آخرت بی
نصیب می مانم اما بهره دنیا محرومیت آخرت را جبران نمی کند، اکنون تو بین این دو فکر در تردیدي و نمی دانی کدام را
بپذیري.
صفحه 179 از 222
عمرو گفت: قسم بخدا که خطا نرفته اي، راستپنداشته اي که حال من چنین است، می خواهم بدانم نظر تو در این امر چیست؟
وردان گفت: نظر من اینست که تو کناره گیري و در خانه بمانی، اگر اهل دین غلبه یافتند، تو در پناه دین آنها زندگی می کنی، و
اگر اهل دنیا غالب شدند، از وجود تو در امردنیاشان بی نیاز نیستند.
عمرو گفت: اکنون این راه را به من پیشنهاد میکنی که قومعرب آگاه شده اند من به طرف معاویه رهسپارم؟ و هنگام عزیمت، این
اشعار را می خواند:
وردان خدا تو را وزیر کیت را نابود سازد، چه، بجان تو قسم که آنچه در دل من بود، آشکار ساختنی.
هنگامی که دنیا به من رو نمایاند، من نیز از روي حرص وآز به او روي نمودم.
نفوس مختلفند، بعضی خود را از آلودگی دنیا حفظ می کنند و بعضی دیگر دنیا آنها را دگرگون می سازد.
آري، شخص گرسنه اي که طعمه اي نیافته، براي رفع گرسنگی کاه را هم می خورد.
اما علی، او دین خالص است و دنیا در دستگاه او راهی ندارد ولی معاویه دنیا و سلطنت است و منهم از فرط طمع، بینش و خرد خود
را از دست داده ام و لذا
[ [ صفحه 260
دنیا را اختیار نموده ام و در این سو اختیار، برهانی در دستم نیست. من همه آفاتی که در دنیا و طلب آن هست، می دانم ولی در
دلمرنگهائی از شیفتگی دنیا موجود است و در عین حال نفس من دوست دارد با شرافت زندگیکند و هیچ انسانی راضی به ذلت و
خواري در زندگی نیست.
بجان پدرم قسم که امر بر من مشتبه نشده است.
پس از این جریان، عمرو حرکت کرد و به معاویه پیوست، ابتدا چون احتیاج معاویه را می دانست (از روي مکر) از او دوري گزید و
ایندو با یکدیگر مکر و حیله ها داشتند، چون به مجلس معاویه وارد شد، معاویه گفت:
اي ابا عبدالله امشب سه گزارش بما رسیده که لازم است نزد ما محفوظ بماند و در خارج انتشار نیابد.
عمرو گفت: بگو چیست؟
معاویه گفت: همانا محمد بن ابی حذیفه که در مصر زندانی بود، قید و بند را درهم شکسته و با یارانش خارج شده اند و این پیش
آمد براي دین آفتی است گزارش دیگر اینکه: قیصر روم، گروهی از رومیان را برانگیخته تا بر شام غلبه کنند. گزارش سوم اینکه،
علی به کوفه رسیده و آماده عزیمت بسوي ماست. عمرو گفت: هیچ یک از این سه امر که گفتی، اهمیتی ندارد،
اما امر محمد بن ابی حذیفه، چیز مهمی نیست او را همانند دیگران (که قیام می کنند) سپاهی به سویش اعزام می داري، یا او را می
کشند و یا دستگیرش کرده به نزد تو خواهند آورد، و اگر هم بگریزد باز زیانی بتو نمی رسد.
اما قیصر روم، چند تن از کنیزکان ماهرخ نورس رومیرا با مقداري ظروف طلا و نقره بعنوان هدیه برایش بفرست و از او تقاضاي
صلح و سازش نما که بزودي تقاضاي تو را می پذیرد.
اما علی، نه بخدا سوگند که عرب در هیچامري او و تو را یکسان نمی بینند در جنگ، علی نصیب و موقعیتی دارد که احدي از
قریش داراي چنان موقعیتی نیست،
[ [ صفحه 261
صفحه 180 از 222
او داراي موقعیتی خاص است و صلاحیت آنرا دارد مگر آنکه بر او ستم روا داري.
در روایت دیگر است که معاویه به عمرو گفت: منتو را به سوي خودم خواندم براي نبرد با این مرد، که به پروردگارش عصیان
نموده و خلیفه رسول خدا را کشته و فتنه بپا نموده و باعث پراکندگی امت گشته است و قطع رحم نموده.
عمرو گفت: منظورت کیست؟.
معاویه گفت: منظورم علی است.
عمرو گفت: اي معاویه بخدا قسم تو با علی همسنگ نیستی
تو افتخار هجرت، و پیشدستی در اسلام، و رفاقت و همراهی با پیامبر خدا در نبردها را نداري و همچنین در دانش و نیروي فهم و
درك همانند او نیستی بخدا قسم، با همه این مزایا، علی را حد و حدودي خاص است وامتحان و ابتلا خدائی او را نصیب و موقعیت
نیکوئی است و با این کیفیت اگر من با تو علیه او همراه شوم با همه خطرها و مشکلات و آلودگیهائی که دارد، چه پاداشی براي من
در نظر گرفته اي؟
معاویه گفت: این امر در اختیار تو است.
عمرو گفت: حکومت مصر و مزایاي آن را به من واگذار.
معاویه بعد از این پیشنهاد تامل کرد و در فکر فرو شد.
و در روایتی این تکه چنین نقل شده که معاویه در مقابل پیشنهاد عمرو، به عمرو گفت: بر من ناگوار است که عرب در باره تو
قضاوت کند بر اینکه تو در این امر هدفت رسیدن به دنیا بوده است
عمرو در پاسخ معاویه گفت: دست از این سخنان بردار.
معاویه گفت: من اگر می خواستم با تو مکر کنم و فقط به امیدوار ساختن تو اکتفا نمایم، هر آینه این کار را می کردم.
عمرو گفت: نه خدا قسم، چون منی بهیچوجه تحت تاثیر مکر و خدعه قرار
[ [ صفحه 262
نمی گیرد، من زیرکتر از آنم که با سخنی امیدوار شوم.
معاویه گفت: سر خود را نزدیک آر تا رازي با تو بگویم، عمرو سرخود را نزدیک برد، معاویه گوش او را گاز گرفت و به او
گفت:
این خود خدعه بود، مگر جز من و تو در این اطاق کسی هست؟
عمرو در این هنگام ابیات ذیل را انشا نمود و گفت:
معاویه مادام که به دنیاي مقصود خود نرسم، دین خود را به تو نمی فروشم، بنگر که چه خواهی کرد.
اگر حکومت مصر را به من بدهی، از معامله خوبی بهره مند شده اي در برابر پیرمردي سالخورده در اختیار داري که با راي و حیله
خود میتواند مصدر هر خیر و شري باشد.
دین و دنیا در کفه ترازو یکسان نیستند و من چشم بسته آنچه را به من عطا کنی، می گیرم. من مژگان خود را در این معامله برهم
گذاشته، و خود را فریب می دهم و در مقابل نیروئی در اختیارت قرار می گیرد که براي پادشاهی تو بسیار سودمند است و اگر من
در این کار دچار لغزش و خطا گردم، بزمین خواهم خورد.
صفحه 181 از 222
تو مصر را از من باز می داري و حال آنکه مصر، عطاي زیادي نیست ولی من از زمانهاي پیش بدان حریص بوده ام.
معاویه به عمرو بن عاص گفت: آیا می دانی که منطقه مصر از حیث اهمیت چون منطقه عراق است؟
عمرو گفت: بلی، اما این منطقه هنگامی براي تو داراي این ارزش و موقعیت است که از آن تو گردد و هنگامی از آن تومی شود
که در عراق بر علی مسلط شوي و حال آنکه اهل عراق، به علی پیوسته و اطاعت او را گردن نهاده اند
در این موقع عتبه بن ابی سفیان وارد شد و به معاویه گفت:
[ [ صفحه 263
آیا راضی نمی شوي در مقابل عمرو و فعالیتهایش، مصر را به او واگذاري؟
آنهمبشرط این واگذار کنی که با کمک او به مقصود برسی و به نتیجه نائل گردي؟
کاش تو بر شام غلبه نمی کردي و پیروز نمی شدي.
معاویه به عتبه گفت: امشب در نزد ما باش،پاسی که از شب گذشت، عتبه با صداي بلند که معاویه هم بشنود این اشعار را خواند:
اي کسیکه باز میداري شمشیري را که هنوز به اهتزاز در نیامده است.
و با این روش تو راحت هستی.
تو مانند گوسفندي هستی که شیر اولش را دوشیده و براي بار دوم پشم او را نچیده اند تا فربه شود.
اگر می خواهی نتیجه بگیري، از شیر اول که ریزش دارد بهره بگیر، و از بهره بعدي خودداري کن تا فربه شود و اینها کنایه است از
اینکه باید حداکثر بهره را در ین موقع بگیري و خودبینی نکنی.
دامن از تنبلی فروکش، و فرصت را قبل از فوتش غنیمت شمار و او (عمرو) را به جنبش درآر.
او آمادهجنبش است، مصر را بدو بده و مانند آنرا نیز بیفزاي، همانا مصر، از آن کسی است کهبر آن پیروز گردد و با قهر و غلبه بر
آن مسلط شود، حرص و آز را از خود دور کن کهاز گمراهی است و نائره جنگ را بر افروز و گرنه تو فریب خورده اي.
همانا مصر اکنون بین ما و علی است، هر یک از ما غلبه کنیم از عجز و ناتوانی آن دیگري است.
معاویه پس از استماع سخنان عتبه، فرستاد عمرو را حاضر کردند و تعهد کرد ولایت مصر را به او بدهد.
عمرو گفت: خدا را بین خود و تو در این عهد و پیمان گواه میگیرم:
[ [ صفحه 264
معاویه گفت: آري، خدا بر آنچه من به نفع تو تعهد نموده ام گواه است، اگر کوفه را فتح نمودیم.
عمرو گفت خدا بر آنچه بین ما گذشت وکیل باد، و از نزد معاویه بیرون شد. همینکه به منزل برگشت، فرزندان سوال کردند که چه
کردي؟
گفت: فرمان حکومت مصر را به ما داد. گفتند: مصر در برابر سلطنت بر عرب چه قدر و ارزشی دارد؟
عمرو گفت: اگر مصر نتواند شکم شما را سیر کند، خدا هیچگاه شکم شما را سیر نگرداند
معاویه در ضمن فرمان خود قید کرده بود: مشروط بر اینکه از اطاعت اوامر او سرپیچی نکند و عمرو هم در تعهد خود نوشت:
مشروط بر اینکه اطاعت او اعطاولایت مصر را نقض ننماید و هر یک از این دو با این دو شرط که بر هم کردند با هم مکر
صفحه 182 از 222
ورزیدند.
،"136- 20 ".، کامل " مبرد ج 1 ص 221 ، شرح ابن ابی الحدید ج 1 ص 138 - مصادر بحث: کتاب " صفین " ابن مزاحم ص 24
161 "، رغبه الامل من کتاب الکامل " ج 3 ص 108 " قصص العرب " ج 2 ص 362 - تاریخ یعقوبی ج 2 ص 163
عمار یاسر و عمرو عاص
عمار پسر یاسر، با عمرو بن عاص در لشگرگاه صفین با هم گرد آمدند. عمار و همراهانش از مرکب فرود آمدند و حمایل
شمشیرهایشان را در برگرفتند، در این هنگام عمرو گفت: اشهد ان لا اله الا الله
عمار گفت: ساکت باش، تو در دوران زندگانی محمد (ص) و بعد از او این شهادت را ترك کردي، و ما به این شهادت از تو
سزاوارتریم، اگر این شهادت را از نظر خصومت و دشمنی مورد استفاده قرار می دهی، حق ما باطل تو را از بین می برد و اگر
شهادت را بر سبیل خطبه راندي، ما از تو درخطابه داناتریم.
[ [ صفحه 265
اگر بخواهی، من تو را به کلمه اي آگاه می کنم که بین ما وتو را متمایز می سازد و قبل از اینکه جنگ برپا شود، کفر تو را اثبات
می کند به طوریکه خود بر علیه خود گواهی می دهی و نمی توانی مرا تکذیب کنی
عمرو گفت: یا ابا یقظان (این کنیه عمار است) من براي اینکه گفتی نیامده ام بلکه از این جهت باتو گرد آمدم که تو را در میان
این سپاه مطاع دیگران یافتم و بهمین جهت خدا را بهیادت آوردم تا این گروه را از استعمال سلاح و جنگ بازداري و خونشان را
حفظ کنی، من د راین راه کوشا هستم پس بر چه مبنائی با ما می جنگی؟
آیا نه اینست که ما نیزخداي یگانه را می پرستیم و بهمان قبله که شما نماز می گذارید نماز می خوانیم؟ و همان را که شما در
دعایتان می گوئید ما می گوئیم، و همان کتاب را که شما قرائت می کنید، ما هم قرائت می کنیم و برسول شما ایمان داریم؟
عمار گفت: حمد خدایرا کهاین اقرارها را بزبان تو جاري کرد که من و یارانم داراي قبله و دینم، پرستش خداي مهربان را می کنیم
و معترف به پیامبري محمدیم و کتابش را قبول داریم و اینهمه بخلاف تو و یارانت
حمد خدایرا که اقرار تو را به نفع ما قرار داد بخلاف تو و یارانت، تو را گمراه و گمراه کننده قرار داد، تو خود نمی دانی که از راه
یافتگانی یا گمراهان و از تشخیص واقع نابینا هستی اکنون به تو خبر می دهم که نبرد من و یارانم با تو بر چه مبنائی است.
رسول خدا به من امر فرمود که: با ناکثین (پیمان شکنان) نبرد کنم منهم نبرد کردم و امر فرمود که: با قاسطین (منحرفین از عدالت)
به نبرد برخیزم که شمائید، اما مارقین را (آنان که از دین خارج می شوند) نمی دانم آنها را درك خواهم کرد یا نه؟
اي بلاعقب آیا ندانستی که رسول خدا (ص) در باره علی فرمود:
[ [ صفحه 266
"من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. "
و من دوستدار خدا و رسولم و بعد از رسول خدا، دوستدار وپیرو علی هستم و تو مولا نداري.
عمرو گفت: یا ابایقظان را به من دشنام می دهی؟ وحال آنکه من به تو دشنامی نداده ام
صفحه 183 از 222
عمار گفت: تو به چه چیز دشنامم می دهی؟ آیا می توانی بگوئی که من نافرمانی خدا و رسولش را کرده ام؟
عمرو گفت: در تو، موجباتدیگري جز اینکه گفتی هست. عمار گفت:
بزرگوار کسی است، که خدا او را گرامی داشته باشد، من پست بودم خدا مرا بلند کرد، برده و مملوك بودم، خدا مرا آزاد ساخت،
ناتوان بودم خداوند مرا نیرو بخشید، فقیر و بی چیز بودم، خدا مرا غنی و ثروتمند گردانید.
عمرو گفت: نظر تو در امر کشته شدن عثمان چیست؟
عمار گفت: او براي شما بدیها را فتح باب نمود.
عمرو گفت: علی او را کشت؟ عمار گفت: نه بلکه خداي علی اورا کشت.
نصر بن مزاحم، در کتاب خود ص 165 در حدیثی روایت کرده است که: چون در جنگ صفین، عمار بن یاسر رحمه الله علیه، به
عمرو بن عاص نزدیک شد، به عمرو گفت: دین خود را به حکومت مصر فروختی؟
هلاکت بر تو باد از مدتی پیش، تو اسلام را کج پنداشتی.
سبط ابن جوزي در " تذکره " اش ص 53 ، این حدیث را روایت کرده و این جملهرا اضافه دارد: سوگند بخدا، قصد تو و تصمیم
دشمن خدا و زاده دشمن خدا (مقصود معاویه است) از اینکه خون عثمان را دستاویز نمودید، این بوده که به دنیا برسید.
[ [ صفحه 267
ابو نوح حمیري و عمرو
ابو نوح حمیري کلاعی، در روز صفین به اتفاق ذوالکلاع نزد عمرو بن عاص آمدند. در آن موقع عمرو پیش معاویه بود، و مردم
هم دور آنها جمع شده بودند و عبدالله بن عمر، مردم را تحریص به جنگ می نمود. آندو همینکه در آن مجلس ایستادند، ذوالکلاع
به عمرو گفت:
اي ابا عبدالله آیا مایلی با مردي خیراندیش، عاقل، مهربان روبرو شوي که از عمار بن یاسر به تو خبر دهد و دروغ نگوید؟.
عمرو گفت: او کیست؟
ذوالکلاع گفت: این پسرعموي منست، از اهل کوفه است. عمرو نگاهی به او کرد و گفت: سیماي ابوتراب را در تو می بینم
ابونوح در جواب گفت: بر من سیماي محمد (ص) و یاران او نمایان است و ر تو سیماي ابوجهل و فرعون
مصدر بحث: کتاب " صفین " ص 174 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید.
ابو الاسود دوئلی و عمرو
ابو الاسود دوئلی بعد از کشته شدن علی (رض) بر معاویه وارد شد در حالیکه بلاد اسلامی در زیر تسلط و نفوذ معاویه در آمده بود.
معاویه او را نزدیک خود نشاند، وجایزه بزرگی به او داد، عمرو بن عاص بر او رشک برد و در هنگامی که ورود بر معاویه مجاز
نبود، آمد و اذن ملاقات خواست و پس از گرفتن اجازه بر معاویه وارد شد.
معاویه گفت: اي ابا عبدالله چه موجبی باعث شد شتاب کنی و قبل از وقت مجاز برمن وارد شوي؟
صفحه 184 از 222
[ [ صفحه 268
گفت: یا امیر المومنین براي موضوعی نزد تو آمدم که برایم دردناك بود و خواب را از من ربوده و مرا به خشم آورده است، قصد
من در این موضوع،خیراندیشی و نصیحتی براي امیر المومنین است.
معاویه گفت: بگو موضوع چیست؟
عمرو گفت:
یا امیر المومنین ابو الاسود دوئلی مرد خردمند و سخنوري است، کیست که چون او از نیروي سخنوري بهره داشته باشد، او در شهر
و مملکت تو، نام علی را (به نیکی) تجدید نموده است و دشمنان او را به دشمنی یاد کرده و من می ترسم که تو اینقدر بر او سستی
کنی، تا بر دوش تو سوار شود.
عقیده من اینست که او را بطلبی و بترسانی و از وضع او تحقیقی و بررسی نمائی و امتحانش کنی در نتیجه از دو حال خالی نیست،
یا روحیات او بر تو آشکار می شود و زمینه اي از گفتارش بدست می رسد ویا تظاهر خواهد کرد و بر خلاف آنچه که در دل دارد
اظهار خواهد کرد، اگر چنین کرداز او بپذیر و به گفتار او در اینجا اتخاذ سند کن، نتیجه و عاقبت این عمل به خیرو صلاح خواهد
بود انشا الله.
معاویه گفت: بخدا قسم من مردي هستم که کمتر شده نظرو عقیده صاحبنظري را نادیده بگیرم و هیچگاه نشده نظر و عقیده اي
اظهار گردد و مندر اطراف آن فکر نکنم، ولی در مورد این شخص (ابوالاسود دوئلی) اگر او را طلب کنمو نظر تو را در باره او
اجرا نمایم، و او با قدرت بیان خود در برابر مواخذه و تهدید من مقاوت کند من کسی را ندارم که در مقابل او به معارضه برخیزد.
و ممکن استسخن و معارضه او باعث خشم و ناراحتی من گردد، زیرا من از مقصود و سویداي دل او مطلعم و صلاح در این است
که هر گونه تظاهري در حضور ما می کند از او پذیرفته گردد و از مکنونات واقعی او تفحص نکنیم و در بقیه مطالب او را به حال
خودش وا گذاریم.
عمرو گفت:
[ [ صفحه 269
من یار و رفیق تو بودم در روزیکه قرآنها بر سر نیزه ها رفت، و توبه نحوه فکر و راي من مطلعی و صلاح نمی بینم که بر خلاف راي
من رفتار کنی، چه من از خیراندیشی و صلاحدید در کارهاي تو دریغ نکرده ام بفرست او را حاضرکنند و خود را در مقابل او
عاجز و ناتوان قلمداد تا ترا بکوبد و منکوب سازد
معاویه به دستور عمرو رفتار کرد و در پی ابوالاسود فرستاد که حاضرش سازند، و هنگامی که وارد مجلس شد سومین کس بود،
معاویه به او خوشامد گفت و سپس مورد خطابشقرار داد و گفت:
من و عمرو بن عاص در باره اصحاب محمد مناقشه و منازعه داشتیم دوست دارم نظر و عقیده تو را در رفع این نزاع و مناقشه بدانم.
ابو الاسود گفت: یا امیر المومنین آنچه می خواهی سوال کن.
معاویه گفت: اي ابوالاسود کدامیک از اصحاب رسول خدا (ص) محبوبتر بودند؟
ابوالاسود گفت: آن کس که بیشتر از همه رسول خدا را دوست می داشت و در راه او فداکاري می کرد.
معاویه به طرف عمرو بن عاص نظري افکند و سري تکان داد و سپس دنباله سوال خود را گرفت و به ابوالاسود گفت.
صفحه 185 از 222
بنابر این کدامیک از آنها در نظر تو برتر و افضلند؟
ابوالاسود گفت: آن کس که تقواي او زیادتر و خوف او در دین از دیگران بیشتر بود، معاویه در این موقع بر عمرو خشمناك شد و
سپس به ابوالاسود گفت: بنابر این کدامیک از آنها داناتر از دیگران بود؟ گفت: آن کس که بیشتر از همه در گفتار خود از خطا
مصون بود و سخنش رساتر و کاملتر بود.
معاویه سوال کرد: کدامیک از اصحاب، شجاعتر از سایرین بود؟
ابوالاسود جواب دادکه آن کس که در میدانهاي جنگ رنج و محنت بیشتري
[ [ صفحه 270
را متحملشد و در مقابل حملات دشمن بردبارتر بود.
معاویه گفت: کدامیک از اصحاب بیشتر مورد وثوق و اطمینان پیامبر خدا بود؟
ابوالاسود جواب داد: آن کس که بعد از خود، در باره او وصیت فرمود.
معاویه گفت: کدامیک از اصحاب نسبت به پیغمبر راستگوتر بود؟
ابوالاسود گفت: آن کس که قبل از همگان پیغمبریش را تصدیق نمود.
در این موقع معاویه رو به عمرو کرد و گفت: خداي پاداش نیکو به تو ندهد، آیا نسبت به آنچه که ابوالاسود گفت، می توانی ردي
ابراز کنی؟
ابوالاسود به معاویه گفت: من از اول دانستم که چه کسی تو را به این امر تحریک نموده است.
اکنون به من اجازه بده که در باره او (عمرو) چند کلمه اي بگویم.
معاویه گفت: آري، آنچه در باره او می دانیبیان کن.
ابوالاسود گفت: یا امیر المومنین این شخص، کسی است که در ضمن اشعاري کهسروده رسول خدا را هجو و نکوهش نموده است
و رسول خدا (ص) در مقابل اشعار او فرمود:
پروردگارا من که شعر نتوانم گفتن، پس بهر بیتی که عمرو در هجو من سروده، او را لعنتی فرست. آیا با این سخن پیامبر خدا، می
شود رستگاري و فلاح براي عمرو تصور نمود، تا به آن برسد؟
و یا از آنچه بدست می آورد سودي ببرد؟
بخدا سوگند، کسی که شناختن حسبش با قرعه باشد، باید در سخن ناتوان و قلبی ترسناك داشته باشد و احساس حقارت و بی
پناهی کند و تن به هر مذلت و خاري بدهد، خود را نمی تواند درمیان مردان جا دهد و یا در بکار بستن سخن، راي و نظري داشته
باشد.
هنگام سخن گفتن مردان، ناچار گوش می دهد و دم در نمی آورد و به هنگام
[ [ صفحه 271
بپا خواستن بزرگواران هر قوم، او چون سگ می نشیند، بنام دین خود را به تکلف و ریا افکند بسبب گناه بسیار یکه مرتکب شده،
با ابهت بزرگواران نظر نمی افکند و در عین حال در بزرگواري آنها منازعه و همسري نتواند، سپس در تیرگیهاي سخت سرگردان
صفحه 186 از 222
شده، و بابی حیائی متوسل به مکر و دغل می شود، با مردم به حیله و نیرنگ معامله می کند در حالیکه سرانجام مکر و حیله در
آتش است.
عمرو گفت: اي برادر دوئلی همانا تو خوار و فرومایه هستی، و اگر نسب خود را وابسته به کنانه نمی کردي و به این عنوانمتوسل
نمی شدي، اطرافیانت چون باز شکاري تو را از میان می ربودند، ناچار بسبب این وابستگی بر دیگران بزرگی می فروشی و به
نیروي آنها حمله می کنی و با این دستاویزها، زبانت گویا و توانا است ولی بزودي همین توانائی و زبان آوري برایت وبالی خواهد
بود.
بخدا قسم. تو از قبلها دشمنترین اشخاص نسبت به امیر المومنین (معاویه) بودي و اکنون هم هیچگاه عداوت و دشمنیت نسبت به او
به این سختی و شدت نبوده، لذا با دشمنان او دوست و با دوستان دشمنی، مدام در پی ماجراجوئی و ایجاد حادثه هستی، و اگر
معاویه از نظر من پیروي می کرد هر آینه مسلما زبان تو را قطع می کرد و افکار شیطانیت را از سرت بیرون می ساخت، زیرا تو آن
دشمن نابکاري هستی که در پاي درخت هستی او (معاویه) چون افعی نر کمین کرده اي
در این هنگام، معاویهبه سخن آمد و گفت:
اي ابا اسود تو منتهاي کاوش را در آنچه خواستی نمودي و هیچ راه آشتی و سازش باقی نگذاشتی و سپس رو به عمرو کرد و
گفت: آنطور که باید، از عهده دفاع برنیامدي و در برابر ابوالاسود، به مقصود خود نرسیدي، سخن از او آغاز شد و بر تو تجاوز
نمود و آن کس که آغاز به حمله کند، ستمکارتر است و سومی شما (معاویه) بردبارتر است، از این سخن در گذرید و سخن
دیگري به میان
[ [ صفحه 272
آورید و بدون اینکه تصور کنید که از مجلس اخراجتان نمودم، از مجلس خارج شوید.
عمرو برخاست در حالیکه این بیت را می سرود:
"لعمري لقد اعیی القرون التی مضت
لغش ثوي بین الفواد کمین"
ترجمه: بجان خودم قسم، ناپاکی درون، قرنهاي گذشته را خستهنموده است. و ابوالاسود بپا خواست، و این بیت را می خواند:
"الا ان عمرا رام لیث خفیه
و کیف ینال الذئب لیث عرین"
ترجمه: آگاه باشید عمرو آهنگ مزاحمت نموده، نسبت به شیري که در کنام خود آرمیده و حال آنکه چگونه گرگ خواهد
توانست که به شیر شرزه برسد و به او زیانی برساند.
.104- مصدر این بحث: تاریخ " ابن عساکر " ج 7 ص 106
صفحه 187 از 222
سخنی از ابو جعفر و زید بن حسن
ابوجعفر، و زید بن حسن گویند: معاویه در روز صفین از عمرو بن عاص درخواست نمود که صفوف اهل شام را در مقابل سپاهیان
عراق منظم نماید، عمرو گفت:
مشروط بر اینکهحکم و فرمان من - در صورتیکه پسر ابی طالب کشته شود، و بلاد عراق را مسخر کردي -براي تو معتبر و نافذ
باشد
معاویه گفت: مگر نه اینست که فرمان تو در باره حکومت مصر است؟
عمرو گفت: مگر نه اینست که حکومت مصر براي من در عوض بهشت است و کشته شدن پسر ابی طالب بهاي آتش دوزخ است
که از اهلش آتی جدا نمی گردد و پیوسته در دوزخ گرفتارند؟
معاویه گفت: اي ابا عبدالله، فرمانی که براي حکومت مصر به تو اعطا کردیم در عتبار خود باقیست، اگر پسر ابی طالب کشته شود.
[ [ صفحه 273
تو، آهسته دراین باره سخن بگو، مبادا اهل شام سخن تو را بشنوند.
در این موقع عمرو خطاب به اهل شام نمود و گفت: اي گروه مردم شام صفوف خود را منظم کنید، جمجمه هاي خود را به
پروردگارتان بسپارید و از خداي خود که می پرستیدش، استعانت جوئید، و با دشمن خود نبرد کنید، آنها را بکشید و دنباله شان را
قطع کنید و در مقابل مشکلات و پیشامدهاي جنگ صبور و بردبار باشید، همانا زمین از آن خدا است که به هر کس از بندگانش
بخواهد بهره می دهد و فرجام کار به نفع اهل تقوي خواهد بود.
مصدر این بحث: کتاب " صفین " ابن مزاحم ص 123 ، و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید
این سخن،بزرگترین کلامی است که بر ضعف دینی این مرد (عمرو) دلالت می کند. زیرا، این کلماتی که عمرو (در مقابل معاویه)
گفت، می رساند که حق امیر مومنان علی (ع) را شناخته و تباهی و فساد کار مخالفین و مبارزین با او را تشخیص داده است با
اینهمهمردم را به نبرد با آن جناب تحریص می کند و حقیقت امر را بر مردم مشتبه می سازد بنابر این، باید دانست که این استدلال
رد بر نظر و عقیده کسانی است که عمل عمرو را از روي اجتهاد و یا عدالت او نیکو می دانند.
عمرو عاص و برادرزاده اش
عمرو عاص، برادرزاده اي هوشیار و زیرك داشت از قبیله بنی سهم که از مصر نزد او آمد و به او گفت: اي عمرو به من بگو، که تو
در میان قریش با چه عقیده و رایی زندگی می کنی؟ دین خود را دادي و به دل آرزوي دنیاي غیر خودت را می پرورانی
آیا می پنداري اهل مصر - کشندگان عثمان - ولایت مصر را به معاویه تسلیم خواهند نمود و حال آنکه علی (ع) زنده است؟
[ [ صفحه 274
و باز چنین می پنداري که اگر هم مصر تحت تسلط معاویه قرار گرفت، همانطور که با سخن، آنرا طعمه تو قرار داد با سخن هم از
تو باز نمی ستاند؟
صفحه 188 از 222
عمرو گفت: اي برادرزاده عنان امر در دست خداست، نه در دست علی و معاویه
جوانک در پاسخ عمرو چنین سرود:
آگاه باش هند اي خواهر قبیله بنی زیاد عمرو قهرمان زیرك و زبردست روزگار است. و بسیار خوددار و قویدل می باشد و تو
گرفتار آنی.
چنان حیله می کند که خردها، سرگردان می شوند و ظاهرسازیهایش همچون مار صحرائی، خطرناك و حیله گرند
معاویه در عهدنامه خود شرائطی بر عمرو تحمیل کرده که از خدعه و فریب او پرده برمیدارد.
عمرو در مقابل شرطی پیشنهاد کرده که جلوگیر حیله او باشد، هر دو نفر مکار و فریبکاراند.
(سپس خطاب به عمرو کرد): آگاه باش عمرو که تو از روي واقع به حکومت مصر نرسیده اي و از آغاز رستگار نبودي
تو دینت را به دنیا فروختی، و در این معامله زیان کردي، لذا تو بدترین بندگان هستی
تو هر چند در آغاز کار، مصر را صاحب شدي، ولی رسیدن تو به این مقصود، با دشواریهاي طاقت فرسا همراه خواهد بود.
بر معاویه وارد شدي همچون کسی که بر قوم عاد وارد می شود، و در این راه آنچه بدست آوردي باختی، و با سیه روئی خود را
محروم ساختی
آیا تو ابوالحسن علی (ع) را نشناخته اي و به آنچه از حق او به دشمن رسید آگاه نشدي؟ و بعد از او و همراهی با او عدول کردي و
به سوي معاویه، زاد حرب
[ [ صفحه 275
گرائیدي در حالیکه میان سفیدي (نورانیت) با سیاهی (تیره روزي) فاصله بسیار است.
انگشتان آدمی هر قدر دراز و رسا باشد به ستاره سهیل کجا رسد، و شایستگی را با تباهی و فساد فرق بسیار است. آیا هنگامی که او
را بر مرکب درشت و زمخت ببینی که سپاهیان را با نیزه هاي بلند و برنده، وادار به حمله به دشمن می کند، ایمن خواهی بود؟
چه خواهی کرد در وقتیکه به او نزدیک شوي او تو را به نبرد بطلبد؟ ببین با چه کسی خصومت می کنی
عمرو گفت: اي پسر برادرم اگر من با علیبودم خانه من برایم کافی بود و گنجایش مرا داشت ولی اکنون من با معاویه هستم.
برادرزاده اش گفت: اگر تو معاویه را نخواهی، او هم تو را نمی خواهد لیکن تو دنیاي او را می خواهی و او هم خواهان دین تو
شده است.
سخنان این جوان، به گوش معاویه رسید، او را طلب نمود ولی او گریخت و به علی ملحق شد و داستان عمرو و معاویه را براي آن
جناب شرح داد، حضرت از الحاق او شاد و او را به خود نزدیک و گرامی داشت.
مروان از این جریان خشمناك شد و گفت: مرا چه شده که نتوانم چون عمرومعامله کنم، معاویه گفت: جز این نیست، عمرو مردان
را براي تو می خرد.
راوي گوید:چون قصه معامله عمرو و معاویه به علی (ع) رسید، حضرت این اشعار را خواند:
یا عجبا لقد سمعت منکرا
کذبا علی الله یشیب الشعرا
صفحه 189 از 222
یسترق السمع و یغشی البصرا
ما کان یرضی احمد لو اخبرا
ان یقرنوا وصیه و الابترا
شانی الرسول و اللعین الاخزر
کلاهما فی جنده قد عسکرا
قد باع هذا دینه فافجرا
[ [ صفحه 276
من ذا بدنیا بیعه قد خسرا
بملک مصر ان اصاب الظفرا
انی اذا الموت دنا و خضرا
شمرت ثوبی ودعوت قنبرا
قدم لوائی لا توخر حذرا
لن ینفع الحذار مما قدرا
لما رایت الموت موتا احمرا
عبات همدان و عبوا حمیرا
حی یمان یعظمون الخطرا
قرن اذا ناطح قرنا کسرا
قل لابن حرب لا تدب الحمرا
ارود قلیلا ابد منک الضجرا
لا تحسبنی یا ابن حرب عمرا
و سل بنا بدرا معا و خیبرا
صفحه 190 از 222
کانت قریش یوم بدر جزرا
اذ وردوا الامر فذموا الصدرا
لو ان عندي یا ابن حرب جعفرا
او حمزه القرم الهمام الازهر
ارات قریش نجم لیل ظهرا
مصادر این بحث ": الامامه و السیاسه، ج 1 ص 84 ، کتاب " صفین " ابن مزاحم ص 24 "، شرح نهج البلاغه " ابن ابی الحدید ج 1
. ص 138
غانمه قرشیه و عمرو عاص
این بانوي مسلمان که نامش غانمه است، در مکه بود و شنید معاویه و عمرو بن عاص بهبنی هاشم دشنام می دهند، گفت: اي گروه
قریش بخدا قسم معاویه امیر المومنین نیست و در خور این مقامی که براي خود پنداشته نیست، او بخدا قسم کسی است که نسبت به
رسول خدا (ص) بدي و نکوهش نمود من خود نزد معاویه خواهم رفت و با او سخنی خواهم گفت که از شرمساري، عرق در
پیشانیش نقش بندد و از شنیدن آن بسیار ناراحت و نالانگردد.
عامل و نماینده معاویه، این جریان را به معاویه نوشت، همینکه معاویه از این قضیه اطلاع یافت که غانمه به او نزدیک شده، امر کرد
محلی را به عنوان
[ [ صفحه 277
مهمانخانه پاکیزه و آماده و مفروش نمودند، همینکه غانمه به نزدیکی مدینه رسید یزید با حشم و غلامانش به استقبال او رفت و
غانمه پس از ورود به مدینه به خانه برادرش عمرو بن غانم رفت.
یزید به او گفت: ابا عبدالرحمن (معاویه) (امر کرده تو)به مهمانخانه او فرود آئی.
غانمه یزید را نمی شناخت لذا سوال کرد: تو کیستی؟ خداوند تو را حفظ کند.
گفت: من یزید پسر معاویه هستم.
غانمه گفت: خدا تو را باقینگذارد اي ناقص، تو در خود پذیرائی مهمان نیستی
رنگ یزید از این اهانت دگرگون شدو به نزد پدرش آمد و جریان را به او خبر داد، معاویه گفت: این سالخورده ترین زن قریش
است و از همه بزرگتر می باشد.
یزید گفت: سن او را در چه حدي ضبط کرده اند؟
معاویه گفت: در زمان رسول خدا (ص) چهار صد سال براورد کردند، و این زن باقیمانده بزرگان است. روز بعد معاویه به نزد
غانمه آمد و به او سلام کرد. غانمه گفت:
صفحه 191 از 222
سلامبر اهل ایمان، و خواري و هلاکت بناسپاسان، سپس گفت: کدامیک از شما عمرو بن عاص است.
عمرو فورا جواب داد که من اینجا هستم.
غانمه گفت: این توئی که قریش و بنی هاشم را دشنام می دهی؟ و حال آنکه خود لایق دشنام هستی و موجبات دشنام در تو فراهم
است، دشنامها به تو برمی گردد. بخدا قسم، به عیوب و زشتیهاي تو و مادرت دانا و آشنایم و یک یک عیبهاي تو را یاد می کنم تو
از کنیزك سیاهی، دیوانه و زشتکردار و احمق، متولد شدي، کنیزکی که ایستاده بول می کرد و اشخاص فرومایه و پست را براي
مقاربت می پذیرفت، هر گاه
[ [ صفحه 278
نري با او همبستر می شد نطفه او بر نطفهآن مرد غلبه می نمود (کنایه از فرط شهوت او است) در یک روز چهل مرد بر او می
جهیدند و همبستر می شدند - این مربوط به مادرت -
و اما تو من تو را مردي یاوهو گمراه یافتم که به رشد و صلاح نرسیدي و چنان فاسد و تباه و تباه کننده هستی کهصلاح و هدایت را
در تو راهی نیست، تو مرد بیگانه اي را همبستر با زنت دیدي و حس غیرت و مخالفتی از تو دیده نشد.
اما تو اي معاویه هیچگاه با نیکی و صلاح سر و کاري نداري و بر اساس خیر و نیکی تربیت نشده اي، تو را چکار با بنی هاشم؟ آیا
زنان بنی امیه چون زنان بنی هاشمند؟...
تا آخر حدیث که طولانی است، و ما مقداري از ابتداي آن را ذکر کردیم (و براي مطالعه تمام آن) به " المحاسن و الاضداد"
118 و " المحاسن و المساوي " تالیف بیهقی ج 7107 ، مراجعه شود. - 102 و چاپ دیگر ص. 121 - تالیف جاحظ ص 104
سخن مولف پیرامون شخصیت عمرو
این بود، حقیقت و نمودار ذاتی و روحیات این مرد (عمروبن عاص)، از زمان جاهلیت و در عصر نبوت صلی الله علیه و آله و بعد از
آن تا آنگاه که فتنه ها بپا کرد و در زمان حکومت امیر المومنین علیه السلام قبائل را در مقابل هم به جنگ انداخت، و در روزي که
بازاده هند جگرخوار، براي نابودي حق و اهل حق پیوست، و آنهمه نیرنگها و حادثه جوئیها که نمود تا هنگامی که عمر ننگینش
بسر آمد و در پستترین حالات مرگش فرا رسید و بنیان آرزوهاي او را خراب کرد و فرجامش در طبقات دوزخ، گرفتار شراره هاي
آتش گشت و قیدهاي آهنین و آتشین او را در میان گرفت
ما این حقیقت را براي خوانندگان گرامی محسوس نمودیم، وضع این مرد طوري است که سراسر زندگیش آنچه هست از همین
امور بوده که شرحش گذشت که نه باعث ثنائی است براي او و نه مقامی تا مایه مباهات او گردد، و آنچه در اوصاف او گفته شده،
ساخته همقطاران و همفکران اوست که از دشمنان خاندان رسالتند،
[ [ صفحه 279
و با حقائق قطعی که با ذکر سوابق تاریخی، بیان نمودیم گمان نمی رود جائی براي مطالب ساختگی آنها باقی مانده باشد و بتواند
حقایق را از محور خود منحرف سازد، خاصه باتوجه به خصوصیات و حالات راویان ناپاك و بداندیش، که در راه انگیزش باطل
کوشیده اند
صفحه 192 از 222
اما داستان فرماندهی او (عمرو) در غزوه " ذات السلاسل، " هیچ سودي بهاو عاید نمی کند و فضیلتی براي او محسوب نمی شود
چه، با دلائل قطعی معلوم شد که او در تمام دوران زندگیش، تظاهر به اسلام نموده و کفر و نفاق را در باطن خود باقی نگه داشته
است ولی مصلحت عمومی مسلمین و حکمت الهی، رسول خدا را صلی الله علیه و آله از عمل به مقتضاي باطن افراد، باز می داشت
و با آنها به حکم ظواهرشان، رفتار می فرمود، زیرا آنها تازه از دوره جاهلیت به اسلام گرائیده بودند، و اسلام هیچگاه به مقتضاي
احساسات و افکار درونی آنها (در این جهان) با آنها رفتارنکرده است.
اگر قرار بود چنین کاوشهائی در کار باشد، آنها سیر قهقرائی را به سويجاهلیت پیش می گرفتند، لذا پیامبر اکرم صلی الله علیه و
آله بر ظواهرشان با آنهامعاشات می فرمود تا شاید تدریجا به حقیقت ایمان آورند و اسلام بتواند جائی در قلوب آنها پیدا کند و بر
این اساس بود که رسول خدا به دوروئی بسیاري از صحابه واقف بود و خداوند هم این معنی را به او خبر داده بود که: و من اهل
المدینه مردوا علی النفاق... و در دیگر آیات، منتها آنجناب حقیقت حال را نادیده می گرفت تا از اعراض و انحراف آنها جلوگیري
کرده باشد.
بنابر این، فرماندهی عمرو در آن غزوه، با اینکه پیغمبر به نفاق او آگاه بود بر اساس همین حکمت الهی است و هیچگونه ملازمه اي
با اهلیت و صلاحیت او نخواهد داشت چنانکه سخن امیر مومنان علیه السلام را در این باره ملاحظه نمودید که فرمود:
چون پرچم فرماندهی را رسول خدا (ص) بنام عمرو (در غزوه ذات السلاسل) بست، با او شرطی کرد که بدان عمل نکرد.
و دلیل بر این حقیقت گفتار ابی عمرو و غیر او است دایر بر اینکه:
[ [ صفحه 280
عمرو بن عاص بر اهل اسکندریه مدعی شد: که آنها معاهده خود را نقض نموده اند و با این توطئه و نیرنگ بر آنها هجوم برد و
نبرد نمود و اسکندریه را فتح کرد و عده زیادي از آنها کشت و خاندانی از آنها را اسیر نمود.
عثمان در این اقدام بر عمرو خشمگینشد و بهانه عمرو را به پیمان شکنی اهل اسکندریه، درست و مطابق واقع تلقی نکرد
لذا، امر کرد اسیران آنجا را به محلهاي خود برگردانند و عمرو را از حکومت مصر عزل نمود و بجاي او عبدالله بن سعد بن ابی سرح
عامري را به ولایت و حکومت منصوب نمود و همین عمل باعث بدبینی و کینه توزي بین عمرو بن عاص و عثمان شده و پس از
اینکه این کینه و عداوت آشکار شد، عمرو با خاندان خود از اجتماع دوري گزید و در ناحیه اي از فلسطین اقامت گزید و
گاهگاهی به مدینه سري می زد و در خلال اقامتش در مدینه، از عثمان و بعضی دیگر زبان به طعن و نکوهش می گشود.
پیش از عثمان، عمر بن خطاب عمرو را به حکومت مصر گماشت و تا آغاز حکومت عثمان در آن مقام باقی بود ولی در اثر عزل او
از مقامش و محرومیت حاصله از حکومت مصر، کینه عثمان در قلب او آتش افروخت بحدیکه پس از اطلاع از کشته شدن عثمان،
شاد شد و در مقام خودستائی و حماسه سرائی بر آمد و چنین گفت: من (با ذکر کنیه خود = ابو عبدالله)،کسی هستم که اگر زخمی
را پیش از التیام بفشارم، آنرا به خود می اندازم، باري چنانکه ذکر شد، عثمان در آغاز خلافتش، او را از حکومت مصر عزل، و فقط
وظیفه پیشنمازي بدو سپرد. و عبدالله بن سعد بن ابی سرح را مامور خراج (گرفتن مالیاتهاي) مصر نمود و پس از مدتی پیشنمازي را
هم از عمرو گرفت و به عبدالله واگذار نمود و دست عمرو را بکلی از ولایت مصر کوتاه کرد، پس از آنکه عمرو به مدینه برگشت،
پیوسته در مجالس از عثمان انتقاد می کرد و او را طعن و نکوهش می نمود.
[ [ صفحه 281
صفحه 193 از 222
روزي عثمان در خلوت او را طلبید و به او گفت: اي زاده نابغه چه زود گریبان جبه تو آلوده و کثیف شد تازه تو را از کار انداخته
ام، و تو بر من طعن و نکوهش می کنی؟ وقتیکه نزد من می آئی با چهره ریاکارانه خود را می نمایانی و از نزد من که خارج می
شوي نوعی دیگري؟ بخدا قسم، اگر از من بهره اي بتو می رسید، چنین نمی کردي.
عمرو در پاسخ عثمان گفت: چه بسیار سخنها از من به تو گفته اند که هیچ درست نیست، اي امیر المومنین به خاطر خدا (از سو ظن
نسبت به من که رعیت توام) پرهیز کن.
عثمان گفت: آن هنگام که تو را در آن مقام گذاشتم، نقص و کجروي تو را می دانستم و همانوقت هم در باره تو سخنان بسیاري
در میان بود.
عمرو گفت: من، از طرف عمر بن خطاب متصدي آن مقام بودم و او هنگام درگذشتش از من راضی بود، عثمان گفت: اگر من هم
چون عمر با تو رفتار می کردم و با کمال شدت مراقب کارهایت بودم، از حدود خود تجاوز نمی کردي، ولی من بنرمی با تو رفتار
نمودم و ملاطفت کردم لذا جري و بیباك شدي.
عمرو بن عاص با حالت خشم و حقد و کینه از نزد عثمان بیرون شد وهر گاه به نزد علی (ع) می آمد، حضرت را بر علیه عثمان
برمی انگیخت، و اگر به نزد زبیر یا طلحه می رفت آندو را به دشمنی علیه عثمان تحریک می کرد و به هنگامی که حاجیها از مکه
می آمدند، خود را به آنها می رساند و آنها را از کارهاي خودسرانه عثمان مطلع می ساخت هنگامی که مهاجمین مصري، به مدینه
آمدند، عثمان از علی (ع) درخواست نمود تا آنها را آرام سازد. علی هم با آنها ملاقات و با کلماتی آنها را تسکین داد و در نتیجه
بازگشتند سپس عثمان براي مردم خطبه خواند و گفت:
این گروه مصري، چیزهاي بی اصل از پیشواي خود شنیده بودند، پس از آنکه به نادرستیآن یقین حاصل نمودند، بازگشتند در این
موقع عمرو بن عاص که در گوشه اي از مسجد نشسته بود با صداي بلند گفت: اي عثمان از خدا بترس
[ [ صفحه 282
تو مرتکب کارهائی شدي که هلاکتبار است ما هم به پیروي از تو در آن کارها شرکت نمودیم، تو از آن کارها توبه کن تا ما هم
توبه کنیم.
عثمان بر عمرو بانگ زد: اي پسر نابغه تو اینجائی؟ بخدا قسم از وقتی که تو را از امر ولایت و حکومت مصر بازداشته ام شپش در
گریبانتافتاده (کنایه از اینستکه ناراحتی و نمی توانی آرام بنشینی و مدام در پی فتنه می گردي). بلاذري در کتاب " الانساب"
این جمله را چنین نوشته: و تو از کسانی هستی که ماجراجویان را علیه من برمی انگیزي، و اینهمه بخاطر اینست که تو را از
حکومت مصر، عزل نمودم
پس از محاصره اولی عثمان، عمرو از مدینه خارج شد و در زمینی که بنام (سبع) در فلسطین داشت، اقامت گزید و اغلب می گفت:
من (با ذکر کنیهخود = ابو عبدالله) کسی هستم که اگر قرحه و زخمی را خاراندم آنرا فشار می دهم تابه خون بیفتد، بخدا سوگند
که حتی چوپانها را علیه عثمان تحریک خواهم کرد، و در لفظ دیگر بلاذري چنین آمده است: و شروع نمود به تحریک و تهییج
مردم علیه عثمان حتی چوپانها را.
روزي در قصر خود در فلسطین که مشرف بر جاده بود، سواري را دید از مدینه می آید، عمرو از عثمان سئوال کرد. سوار گفت: او
را در محاصره دیدم.
صفحه 194 از 222
عمرو در مقام حماسه و خودستائی برآمد و سپس مثلی را بزبان راند که ترجمه فارسیش رکیک می شود و ما از ترجمه آن
خودداري می کنیم و منظورش بود که:
من مردم را چنانبرانگیختم و توطئه را چنان فراهم نمودم که عثمان در حال بی خبري و غفلت بسر می برد
و چون خبر کشته شدن عثمان به او رسید، گفت: من (ابو عبدالله)، عثمان را کشتم، در حالیکه خود در " وادي السباع) هستم البته
عثمان با تحریکات من به این سرانجام رسید، سپس در اطراف وضعیت بعد از او اندیشید و با خود گفت: آیا متصدي مقام خلافت
بعد از عثمان چه کسی می شود؟
[ [ صفحه 283
اگر طلحه عهده دار شود، در بخشش جوانمرد و در میان عرب به این صفت مشهور است، و اگر پسر ابی طالب عهده دار مقام
خلافت گردد، او در تمامی شئوون فقط حق را در نظر دارد و رعایت می کند و او در نزد من مکروه ترین کسی است که عهده دار
این مقام شود
پس از آنکه اطلاع یافت که با علی بیعت شده، بسیار ناراحت شد و مترصد بود که مردم چه خواهند کرد؟
سپس متوجهشد که معاویه در شام از بیعت با علی (ع) امتناع کرده و کشته شدن عثمان را اهمیت داده و مردم را به خونخواهی او
تحریک و تحریص می کند.
در این موقع با فرزندانش، عبدالله و محمد در مقام مشاوره بر آمد و گفت: اما علی (ع) مردي است در اجراي حق جري و بیباك و
خیر و بهره اي از ناحیه او متصور نیست او چون منی را در هیچ امري از امور دخالت نخواهد داد.
عبدالله گفت: پدر، پیغمبر (ص) درگذشت در حالیکه از توراضی بود ابوبکر و عمر هم از دنیا رفتند و از تو راضی بودند، بنابر این
عقیده و راي من اینست که از هر کاري دست برداري و در خانه خود بنشینی تا وقتی که مردم، همه بر امامی اتفاق نمودند، تو نیز
بیعت کن. اما محمد گفت:
تو یک تن از شخصیتهايحساس عرب هستی و من صلاح نمی بینم که امر خلافت بدون اینکه از تو نامی در میان باشد شکل بگیرد
عمرو گفت: اما تو اي عبدالله خیر و صلاح اخروي مرا در نظر گرفتی و راي تو ضامن دین من خواهد بود اما تو اي محمد راي به
امري دادي که براي دنیاي من مفید است ولی نسبت به امر آخرتم نامطلوب و مضر است.
سپس به اتفاق فرزندانش بهنزد معاویه رفت، در شام مشاهده کرد که مردم معاویه را به خونخواهی عثمان تحریک می کنند. عمرو
بن عاص به مردم شام گفت:
درست تشخیص داده اید و حق با شما است، درمقام خونخواهی خلیفه مظلوم از پاي نایستید.
[ [ صفحه 284
معاویه متوجه سخنان عمرو بن عاص نبود، فرزندانش به او گفتند: مگر نمی بینی معاویه التفاتی به ابراز احساسات تو ندارد؟ سخن
دیگري بگو و راه دیگري پیش گیر تا توجه معاویه را به خود جلب کنی.
عمرو بر معاویه داخل شد و به او گفت: بس مایه تعجب است من با هدفی که مطابق هدف تو است بر تو وارد شدم و تو از من
اعراض می کنی و التفاتی به من نمی کنی؟ بخدا قسم اگر ما با تو در نبرد شرکت و همکاري کنیم، در باره خونخواهی خلیفه
صفحه 195 از 222
مقتول با تو هماهنگ می شویم، آنچه در نفوس ما نسبت به این قضیه است نگفته پیداست چیست، مابا کسی جنگ خواهیم کر دکه
تو سابقه و فضیلت و خویشاوندي او را با رسول خدا می دانی و کاملا آگاهی، منتهی چیزي که هست. ما خواهان این دنیائیم.
معاویه پس از این گفتارها به عمرو متمایل شد و با او سازش نمود.
پس از این سازش نامیمون، پیوسته مردم را تحریص به کشتن امام امیر المومنین (ع) می نمود همانطور که نسبت به عثمان آنقدر
تحریکات کرد تا او را به کشتن داد و به آن افتخار می نمود و پس از خاتمه کار عثمان، پیراهن او را وسیله رسیدن به مقام و پاداش
قرار داد و به خونخواهی او قیام و تظاهر نمود.
از جمله کسانیکه عمرو او را بر علیه امیر المومنین تحریک می نمود، حریث وابسته معاویه بن ابی سفیان بود. ابن عساکر در ج 4ص
113 تاریخش گوید معاویه به حریف گفت:
از علی بپرهیز و نیزه خود را به هر جا می خواهی بگذار. عمرو به حریث گفت: اي حریث بخدا قسم، اگر تو قرشی می بودي،
معاویه دوست می داشت که علی را به قتل برسانی و کراهت دارد از اینکه این امر نصیب دیگران گردد، پس تو اگر فرصتی یافتی
بر او هجوم کن.
[ [ صفحه 285
و چون امیر المومنین کشته شد، بدان خوشحال گشت، سفیان بن عبد شمس ابن ابی وقاص، این بشارت را به او (عمرو) داد.
ابن عساکر در ج 6 ص 181 تاریخش گوید: چون امیر المومنین علی (ع) ضربت خورد، سفیان بشارت به نزد معاویه و عمرو بن
عاص برد، سپس معاویه این اشعار را به عمرو نوشت:
مرگ بزرگی از نسل لوي بن غالب تو را نگاه داشت در حالیکه اسباب و وسائل مرگ بسیار است.
پس اي عمرو آرام باش، تو به او از دیگر مردان خویش نزدیکتري، در حالیکه شمشیر مرادي از فرزند بزرگ مکه، آلوده بخون
شد.
تو نجات یافتی در حالیکه دیگري از خوارج چون مرادي مرا با شمشیر می زند و سرانجام به ضرر خودش تمام می شود و تو در
مصر جایگاه خود مانند آهوي سرگردان نغمه سرائی می کنی.
اینست روحیه این مرد (عمرو) و واقعیت امر و داد و ستدي که بزیان خود نمود و اینست بضاعت ناچیز او در دین، آن هم دینی که
واقعیتش جز الحاد و کفر نیست. و در دلشان جز نفاق و دودلی نیست؟ اگر چنین نبود به چنین معامله و سازشی قانع نمی شد در
حالیکه موضوع سازش و بهاي آن را به خوبی می شناخت و سابقه امیر المومنین (ع) و برتري و خویشاوندي او را (با رسول خدا)
می دانست و می گفت:
اگر علی بن ابی طالب (ع) خلافت را دریابد، جز این نیست که حق را از لوث و کثافت باطل، پاك و منزه خواهد ساخت و با این
حال، نسبت به آن حضرت ابراز دشمنی و کینه می نمود و می گفت:
نارواتر و ناگوارتر کسی که عهده دار خلافت شود در نزد من علی است.
او اعتراف به حق داشت ولی قیام بخلاف آن می نمود، او جایگاه صالح براي خلافت را می شناخت ولی به پیروي از هواي نفس
می گفت: ما فقط دنیا را خواسته ایم و بر همین مبنا، دین خود را به بهاي ناچیزي (امارت مصر و توابع آن) به معاویه
[ [ صفحه 286
صفحه 196 از 222
فروخت و مردم را بر علیه امامی وادار می کرد که طهارت و پاکی او نص کتاب الهی است و به کشتن آنجناب مسرور می شد، او با
کمال صراحت خود را چنین معرفی کرد. خداي او را در معامله و رفتار و سازشش مبارك نگرداند
داستان شجاعت عمرو در جنگ صفین
سابقه اي از پسر نابغه، در غزوات و نبردها سراغ نداریم، نه در زمان جاهلیت قبل از اسلام و نه در دوران نبوت. اما جنگ صفین از
او جز خاطره ننگین کشف عورتش در مقابل امیر المومنین (ع) و فرارش از مالک اشتر، وجود ندارد.
در این جنگ است که ننگ و عار او براي همیشه در تاریخ ثبت شد و مورد تمثیل و تغنی اهل حجاز قرار گرفت، عتبه بن ابی
سفیان راجع به رسوائی او در شعرش چنین آورده است:
"سوي عمرو وقته خصیتاه
نجی و لقلبه منه و جیب"
ترجمه:... جز عمرو که تخمهایش او را از خطر نجات داد و حال آنکه از مواجهه با این خطر دلش در اضطراب بود.
و ذکر عمرو و موقعیت او در شعر معاویه بن ابی سفیان چنین آمده است:
"فقد لاقی ابا حسن علیا
فاب الوائلی ماب خازي"
"فلو لم یبد عورته للاقی
به لیثا یذلل کل غازي"
ترجمه: عمرو با ابوالحسن علی (ع)، روبرو شد و عمرو (آنکه منسوب به وائل است) با خاري و رسوائی بازگشت.
اگر عورت خود را آشکار نساخته بود، شیرمردي در روبرویش بود که هر جنگجوئی را خوار می کند.
(و عمرو) در شعر حارث بن نصر سهمی چنین نکوهششده است:
به عمرو و ابن ارطاه بگوئید که در مسیر خود مراقب و آگاه باشند تا دوباره با شیرمرد (علی) روبرو نشوند.
[ [ صفحه 287
و ستایش نکنید مگر اسافل اعضا خود را که بخدا قسم آنها شما را از هلاکت نگه داشت.
و در شعر امیر ابی فراس چنین آمده است:
و لا خیر فی دفع الردي بمذله
صفحه 197 از 222
کما ردها یوما بسوته عمرو
ترجمه در راه برطرف کردن هلاکت با پناه آوردن به خواري و پستی خیري نیست چنانکه عمرو با نشان دادن عورت خود، از مرگ
رهید.
زاهی بغدادي در شعرش چنین آورده:
علی از روي بزرگواري از عمرو بسر روي بگردانید، هنگامی که با کشف عورت آنها روبرو شد.
و دیگري از شعرا چنین سروده است:
براي حفظ زندگی با تن دادن به ذلت و خواري خیري نیست چنانکه عمرو با تشبث به یک چنین خواري خود را از هلاکت رهانید.
عبدالباقی فاروقی عمري گفته:
در شب مشهور به " لیله الهریر " عمرو بن عاص چون خود را مغلوبیافت، عورت خود را آشکار ساخت و علی خشمگین شد و از
او گذشت و چون سیره نجیبان او را عفو نمود د رحالیکه اگر می خواست، او را با سر نیزه پیوند داده، نابودش می ساخت.
و بطوریکه شرح آن خواهد آمد، این کار زشت و رسوا از او مکرر سرزده است،آري اگر در این مرد کمی از شجاعت وجود
داشت، در مقابل نکوهش کنندگان با چهره اي درهم و خشمگین روبرو می شد و با زبان و غضب از خود دفاع نمی نمود در
حالیکه او همان عنصر پست و ناچیز است که در جنگها، نبرد به عهده سپاهیان دلیر بود و از او هیچ اثري در جبهه جنگ مشاهده
نمی شد، تنها در حیله گري می اندیشید چنانکه در جنگصفین مشاهده می شود اصلا از خیمه و سراپرده معاویه جدا نمی شد و با
مکر و حیله با او همکاري داشت جز در دو موقف که تفصیل آن
[ [ صفحه 288
خواهد آمد.
لذا او در بین شجاعان نام و شهرتی ندارد فقط به عنوان هوش و مکر و تزویر مشهور گشته است.
بیهقیدر ج 1 ص 39 " المحاسن و المساوي " خود آورده است که:
عمرو بن عاص در روز جنگ صفین به پسرش عبدالله گفت: درست نگاه کن در صفوف مقدم سپاه علی پیداست؟ عبدالله گوید:
نگاه کردم و علی را دیدم، به پدرم گفتم: اینست علی که بر قاطري نشسته و قبا و کلاه سفیدي پوشیده است.
عمرو بن عاص با کمال نگرانی و ترس با خود گفت:
بخدا قسم، امروز همانند جنگهاي زمان پیامبر (ص) از قبیل غزوه " ذات السلاسل " و " یرموك " و " اجنادین " نیست. اي کاشک
من از این معرکه دور می بودم. اینست آنچههمزمانهاي او، از او درك نموده اند، و به زودي سخنان آنها که در باره عمرو گفته اند
خواهد آمد.
بلی ابن عبدالبر پس از گذشت زمانهائی طولانی چنین در نظر گرفته که در کتاب خود " استیعاب " او را از یکه سواران قریش و
دلیران قوم در جاهلیت به حساب آورد، و شاید ابن منیر که ده سال بعد از ابن عبدالبر متولد شده بر سخن او در " استیعاب " وقوف
یافته که عمرو را چنین به شجاعت ستوده است
ابن منیر، در قصیده خود چنین سروده:
و اقول ان اخطا معاویه فما اخطا القدر
صفحه 198 از 222
هذا و لم یغدر معاویه و لا عمرو مکر
بطل بسوته یقاتل لا بصارمه الذکر
ترجمه... می گویم: اگر معاویه خطا کرد، تقدیر خطا ننمود
[ [ صفحه 289
این را بدان که معاویه و عمرو هیچ مکرو حیله نورزیدند.
عمرو دلاوري که با بیرون افکندن عورت خود با دشمن نبرد می کرد نه با شمشیر مردانه خود
اکنون (اي خواننده عزیز) این تو و موارد دشواري که او (عمرو) بر آن وقوف یافته، تا ضعف و ناتوانی او را در روبرو شدن با
رزمجویان در میدان نبرد بنگري، و از حقیقت حال او در این قسمت هم آگاه گردي.
از این گفتارها که گذشت، ارزش سخن ابن حجر معلوم می شود، وي در ج 3 ص 2 " الاصابه " نقل نموده که: پیامبر خدا (ص)
عمرو را به جهت معرفت و شجاعتش به خود نزدیک می داشت و ما فعلا درصدد این نیستیم که از ابن حجر بپرسیم کی و کجا
پیامبر (ص) او را بخود نزدیک فرمود
[ [ صفحه 290
امیرالمومنین و عمرو عاص در جنگ صفین
اشاره
عمرو بن عاص پیوسته با حرث بن نضر خثعمی که از اصحاب علی (ع) بود، عداوت می ورزید. علی (ع) حرث را چنان آماده
ساخته بود که یکه تازان سپاه شام از او می ترسیدند و شجاعت او چنان در قلوب اهل شام قرار گرفته بود که احدي از آنها حاضر
نبودند با او روبرو شوند و عمرو بن عاص، در هر مجلس و محفلی از او به زشتی نام می برد و او را مورد نکوهش قرار می داد.
حرث در باره او این ابیات را سرود:
عمرو از یاد کردن حرث درگذشت زمان باز نمی ایستد، مگر اینکه با علی روبرو شود
آن راد مردي که شمشیر را بر دوش راست نهاده و دلاوران را به چیزي نمی گیرد.
کاش، در آن هنگامه سخت، و اجتماع جنگجویان که شمشیرها قدرت خود را از دست دادند، عمرو با علی (ع) روبرو می شد، آن
هنگام، که در عرصه کارزار آن سرپرست و حامی قوم، با دلیرانی که بر اسبهاي سفید و سیاه و تندرو، مبارزان را بسوي خود می
خواندند، تو اي عمرو از فخر و مباهات آرام می گیري و بدان ملاقات می کنی هاشمی را.
اگر می خواهی با او روبرو شو، تا بزرگی روزگار را در صورت پیروزي احراز کنی، و یا مرگ را، و آنکه این صفات در اوست
علی است.
این اشعار، در بین مردم شایع شد تا بهگوش عمرو رسید، قسم یاد کرد که حتما با علی روبرو می شود و لو هزار بار بمیرد.
وچون صفوف سپاهیان از دو جانب (در اثر حملات متقابل)، درهم شدند،
صفحه 199 از 222
[ [ صفحه 291
عمرو با علی روبرو شد و با نیزه اي که همراه داشت حمله نمود.
علی (ع) در حالیکه شمشیر دردست داشت و نیزه خود را برکاب زین قرار داده بود بسوي او آمد و به او نزدیک شد. همینکه اسب
تازاند تا بر او تفوق یابد، عمرو خود را از اسب بزیر افکند و پاهاي خود را بلند نمود چنانکه عورتش نمایان شد.
در این حال علی از او روي برگرداند و برگشت و این بزرگواري و آقائی آن حضرت ضرب المثل شد.
ابن قتیبه در ج 1 ص 91 " الامامه و السیاسه " گوید:
گفته اند که عمرو به معاویه گفت: آیا از علی می ترسی؟و مرا در نصیحت متهم می داري، بخدا قسم من با علی در اولین برخورد،
نبرد خواهم کرد و لو هزار بار بمیرم.
در موقع برخورد، همینکه عمرو با آن حضرت روبرو شد، علیبا نیزه او را به زمین افکند. عمرو براي نجات خود، عورتش را نمایان
ساخت و علی روي از او بگردانید و برگشت و آن حضرت هیچگاه از روي حیا به عورت کسی نگاه نکرد و بزرگواري خود را در
این امر و منزه بودن از آنچه روا نیست، به ثبوت رسانید.
مسعودي در ج 2 ص 25 " مروج الذهب " می گوید: هنگامی که عمرو، معاویه را به نبرد با علی وادار نمود، معاویه او را قسم داد
که خود این کار را انجام دهد و عمرو چاره اي نداشت جز آنکه در میدان نبرد با علی روبرو شود.
همینکه در برابر علی قرار گرفت، علی (ع) او را شناخت شمشیر کشید تا او را بزند. عمرو فورا عورت خود را نمایان ساخت و
گفت: من اهل نبرد نیستم، مجبور بودم علی (ع) از او روي بتافت وبزشتی نکوهشش نمود و عمرو هم به محل خود بازگشت
[ [ صفحه 292
در یکی از شبهاي جنگ صفین،عمرو بن عاص و عتبه بن ابی سفیان و ولید بن عقبه و مروان بن حکم و عبدالله بن عامر و ابن طلحه
الطلحات خزاعی نزد معاویه گرد آمدند، عتبه گفت: امر ما با علی بن ابی طالب عجیب است، همگی با او خونی هستیم. اما من جدم
عتبه بن ربیعه و برادرم حنظله بدست علی در جنگ بدر کشته شدند، و نیز علی در کشتن عمویم، شیبه شرکت داشته است.
اما تو اي ولید، پدرت را علی با زجر کشت، و اما تو اي پسر عامر پدرت را علی برخاك افکند و عمویت را برهنه نمود، و اما تو اي
پسر طلحه پدرت را در جنگ جمل کشت و برادرانت را یتیم نمود، و اما تو اي مروان چنانی که شاعر گوید:
و آنها را خلاصی بخشیدم در حالیکه جز گوشت گندیده مشرف به هلاك و یا مرده و کشتهشده، چیزي نبودند.
معاویه گفت: تا اینجا اقرار بود، حال براي جبران این خسارتها و خونخواهی چه دارید؟ مروان گفت: تو در مقام جبران و
خونخواهی چه پیشنهاد می کنی؟
معاویه گفت: دلم می خواهد او را با نیزه ها پاره پاره نمائید.
مروان گفت: اي معاویه بخدا سوگند که تو یاوه سرائی می کنی، و یا ما را استهزا می کنی و به گمانم ما بر تو گران آمده ایم.
عتبه بن ابی سفیان این اشعار را گفت:
معاویه پسر حرب به ما می گوید: آیا براي خونخواهی، داوطلبی نیست، که با قدرت راه بر علی ببندد و او را از پاي در آورد؟
پس من به او گفتم: آیا کار را به بازي گرفته اي، اي پسر هند، گوئی تو در میان ما، مردي غریب هستی؟ آیا ما را فریب می دهی
صفحه 200 از 222
که گرفتار مار خطرناك دامنه صحرا شویم که اگر گزید، دیگر براي آن دوا و شفائی نیست.
این کفتار چیست که در دامنه دشت به جنبش در آید و حال آنکه، شیري مهیب به سوي اوحمله ور است.
[ [ صفحه 293
به ضعیفترین حیله ها ما با او روبرو شویم، در حالیکه روبرو شدن با او عجیب است. هر کس خواهان ملاقات او در میدان جنگ
شد، مرگ نزدیک او قرارمی گیرد جز عمرو که عورت او نجاتش داد در حالیکه قلب او هراسان بود.
گوئی، هر گروهی که در میدان رزم با او روبرو شوند، دیگر دل ندارد.
مانند عمرو اي پسر معاویه پسر حرب، این گمان من نیست، بزودي عیب و عارها او را فرا می گیرد.
علی او را به میدان نبرد دعوت کرد، و او هم شنید ولی از ترس، جوابی نداد. عمرو بن عاص، خشمناك شد و گفت: اگر ولید
راست می گوید خودش با علی روبرو شود، یا در جائی قرار گیرد که صداي او را بشنود، و این اشعار را سرود.
ولید مرا بیاد دعوت علی می اندازد، در حالیکه درون او از بیمناکی و ترس پر است.
هر گاه قریش رزمندگیهاي علی را بیاد آورد، دلشان از ترس بشدت می پرد.
[ [ صفحه 294
و اما هنگام ملاقات با او کجایند معاویه پسر حرب و ولید؟.
معاویه، ولید را نکوهش کرد در روبرو شدن با شیريکه هر زمان صداي سهمگین او بلند شود، شیران از او به هراس افتند.
نیزه خود را آماده کرده بود، و بعد از اصابت نیزه او دیگر چه می خواستم اینک تو اي پسر ابی معیط اگر چنین قصدي داري
در حالیکه تو از یکه تازان بی نظیري ولی سوگند یاد می کنم، تو هم اگر صداي علی را می شنیدي دل خود را از دست می دادي
و رگ حیات تو متورم می شد.
و اگر با او روبرو می شدي، در مرگ گریبانها چاك می شد و به صورتها، لطمه ها وارد می گشت.
و در روایت سبط ابن جوزي چنین آمده:
سپس ولید رو به طرف عمرو بن عاص کرد و گفت: اگر کلام مرا تصدیق نمی کنید، از این شخص (عمرو) سوال کنید و
مقصودش این بود که عمرو را رسوا سازد و نکوهش کند.
هشام بن محمد گوید: معنی این سخن اینست.
روزي از روزهاي جنگ صفین، علی (ع) خارج شد و عمرو را در کنار سپاهیان دید، او را شناخت. و با نیزه بر او زد و او افتاد و
عورتش آشکار شدو در همان ال به جانب علی آمد و آن حضرت از او اعراض فرمود و سپس او را شناخت و گفت: اي پسر نابغه
تو در تمام عمرت آزاده شده دبرت هستی: - این عمل از عمرو مکررسر زده بود.
روایت ابن عباس
نصر بن مزاحم، به اسناد خود از ابن عباس روایت کرده که:
عمرو بن عاص، روزي از روزهاي جنگ صفین، متعرض علی شد به گمان اینکه می تواند علی را غافلگیر نموده و به آن حضرت
صفحه 201 از 222
ضربه اي وارد سازد.
[ [ صفحه 295
علی (ع) به او حمله ور شد، همینکه نزدیک بود ضربه علی به او برسد، خود را از سلب بزیر افکند و لباس خود را بالا زد، و پاي
خود را (مانند سگ هنگام بول کردن) بلند نمود که عورتش نمایان شد، حضرت از اوروي بر تافت، آنگاه بپا خاست در حالیکه
خاك آلوده بود و با پاي پیاده فرار کرد وخود را به صفوف سپاهیان خود رسانید.
سپاهیان عراق به امیر المومنین عرض کردند کهاین مرد گریخت، حضرت فرمود: آیا او را شناختید؟ گفتند: نه.
حضرت فرمود: او عمرو بن عاص فود، باکشف عورت به من روي آورد و مرا یاد آور رحمیت شد (این تکه لفظ ابنکثیر است) و
من روي از او بگرداندم هنگامی که (بعد از این رویداد) به جانب معاویه بر گشت، معاویه به او گفت: چه کردي؟ گفت: علی با من
روبرو شد و مرا به خاك افکند.
معاویه گفت: خداي را سپاسگزار باش و عورتت را، و بنا به ضبط لفظ ابن کثیر چنین آمده: خداي را شکر کن، و ما تحت خود را.
بخدا سوگند، من گمان دارم که اگر او را می شناختی بر او حمله نمی بردي و در این باره معاویه این اشعار گفت: هان، پناه بخدا از
گمراهیها عمرو، که مرا به خودداري از روبرو شدن بل علی در مبارزه، سرزنش می کند.
عمرو، با علی روبرو شد و با خواري و رسوائی باز گشت.
او، اگر عروت خود را آکشار نکرده بود، با شیر مردي روبرو بود که هر جنگجوئی را خوار و ذلیل می کند.
گوئی مرگ روبرو شوندگان، در میان دو کف اوست که چون باز شکاري حریف را درهم می کوبد.
اگر مرگ دامنگیر عمرو نشد، اهل حجاز در رسوائیش آوازها خواندند.
[ [ صفحه 296
عمرو پس از شنیدن این اشعار از معاویه خشمگین شد و گفت:
چقدر تو در این شکست من، علی را بزرگ می شماري.
ابن ابی الحدید این تکه را چنین آورده: چقدر ابو تراب (علی) را در این امر پر عظمت می شماري، آیا مگر من کسی نیستم که با
پسر عم خود روبرو شدم و او مرا به خاك افکند: آیا تصور می کنی که براي این حادثه از آسمان خود خواهد بارید؟!.
معاویه گفت: نه، ولی این حادثه خواري بار می آورد
معاویه و عمرو در جنگ صفین
عمرو بن عاص از معاویه اجازه ملاقات خواست، و چون داخل شد، معاویه شروع کرد به خندیدن. عمرو گفت: یا امیر المومنین!
شادیت دایم باد! به چه چیز خندیدي. گفت از حمله پسر ابی طالب یادم آمد، هنگامی که به تو حمله ور شد و تو خود را ایمن
ساختیو برگشتی.
عمرو گفت: مرا شماتت می کنی؟ عجیبتر از این، روزي است که علی تو را بهمبارزه طلبید، رنگت دگرگون شد و از سینه ات ناله
برخاست، و گلوگاهت ورم کرد.
صفحه 202 از 222
خدا قسم اگر با او مبارزه می کردي ضربه دردناکی بر تو فرود می آورد که خاندانت یتیم می شدند و قدرتت از کفت می رفت و
سپس عمرو این اشعار را سرود:
اي معاویه! شماتت مکن سوار بیباکی را که ملاقات کرد با دلاوري که، دلیران در مقابل او تاب مقاومت ندارند.
اي معاویه اگر ابوالحسن (علی) را می دیدي به هنگامی که در میان سپاهیان خود رو می آورد، وحشت آن، تو را گرفتار می
ساخت.
[ [ صفحه 297
و آنگاه یقین می کردي که مرگ حق است و اگر با سرعت از چنگال او نگریزي تو را در بر می گیرد.
همانا اگر با او روبرو می شدي مرغ شبی را مانستی که مرغی شکاري در فضا به او حمله ور شود.
و هنگامی که علی دشمن را در هم بکوبد، دیگر بقا و حیاتی براي آن گروه نیست، و هر کس با علی روبرو شود، از زندگی
مایوس است.
او تو را دعوت کرد، دعوتش را ناشنیده گرفتی و پا بفرار نهادي چه، جانتس بتنگی افتدا، و یقین کردي که نزدیکترین وعده گاه
مرگ است.
با این حالف مرا شماتت می کنی؛ اگر نیزهء او به من رسیده بود، مزا نابود می کرد ولی خدا نخواست.
علی شیر بچه است و پدر بچه شیرانست که دلاوران به سوي او رهبري می شوند اگر در این امر شکست خورد به سوي او برو
وگرنه این سخنان تو بیهوده و زیاده است.
معاویه پس از شنیدن این اشعار به عمرو گفت: بس کن و آرام باش، اینهمه معارضه لازم نبود.
عمرو گفت: تو باعث شدي که این سخنان را بگویم.
ابن قتیبه در" عیون الاخبار "ج 1 ص 169 چنین آورده است:
روزي عمرو بن عاص، معاویه را خندان یافت، به او گفت: خدا همیشه تو را خندان و مسرور بدارد، بچه می خندي؟ معاویه گفت:
به هوشیاري تو روزي که با علی روبرو شدي و خود را در خطر یافته فورا عورت خود را آشکار ساختی، بخدا قسم او از روي
بزرگواري بر تو منت گذاشت و اگر می خواست تو را می کشت.
عمرو گفت: قسم بخدا که من در جانب راست تو بودم، هنگامی که علی تو را به مبارزه طلبید، چشمانت بر گشت و وریدت متورم
شد و از تو چیزي سر زد که از ذکرش کراهت دارم پس به خود بخند و یا این ماجرا را ول کن.
[ [ صفحه 298
بیهقی در" المحاسن والمساوي "ج 1 ص 38 چنین ذکر کرده است:
عمرو بن عاص، بر معاویه داخل شد و کسانی هم نزد او بودند، همینکه چشم معاویه به عمرو افتاد که بطرفش می آید خنده اش
گرفت، عمرو گفت:
خداوند همیشه تو را مسرور وخندان دارد، چیزي که موجب خنده باشد بنظر نمی رسد، معاویه گفت: بخاطرم آمد از روز صفین که
با عراقیان در مبارزه بودي، علی بن ابی طالب به تو حمله ور شد، همینکه نزدیک تو رسید خودت را از مرکب بزیر افکندي و
صفحه 203 از 222
عورت خود را آشکار ساختی، تو چگونه در آن حال خود را نباختی و این تدبیر (براي نجات) بنظرت آمد؟ بخدا قسم که با یک
مرد هشامی بزرگواري روبرو شد و اگر می خواست تو را می کشت.
عمرو گفت، اي معاویه! اگر جریان من تو را بخنده افکند پس بر خود هم بخند آري، بخدا قسم، اگر کیفیتی که از من در نظر او
ظاهر شد، از تو ظاهر شده بود هر آینه به وضع دردناکی به زندگیت خاتمه می داد و خاندانت را یتیم می کرد و مالت را بتاراج می
داد و قدرتت از دست رفته بود جز، آنکه تو، خود را به سبب مردانی که با یکدیگر متحد بودند، از آسیب او حفظ نمودي.
من خودم دیدم آن روزي که تو را به مبارزه و جنگ تن بتن دعوت کرد، چگونه چشمانت برگشت کف بر دهانت جمع شد و
عرق بر چهره ات نشست و در اسافل اعضایت کاري صورت گرفت که از ذکرش اکراه دارم!
معاویه گفت: پس است! اینهمه نمی خواستم در این موضوع سخن بگوئی! واقدي چنین روایت کرده:
روزي معاویه به عمرو گفت: من هر وقت تو را می بینم خنده ام می گیرد!
عمرو گفت: خنده ات خنده ات بچه سبب است؟
معاویه گفت: بیادم می آید روزي که ابو تراب در جنگصفین بتو حمله کرد و از ترس نیزه او، خود را به زمین افکندي و عورت
خود را نمایان ساختی!
عمرو گفت: من از وضع تو بیشتر خنده ام می گیرد، روزي که علی تو رابه
[ [ صفحه 299
مبازره طلبید، نفس در سینه ات حبس شد، زبانت از دهان بیرون آمد و آب دهانت خشک شد و لرزه به اندامت افتاد و کاري از تو
سرزد که ذکر آن ناخوش آیند است!
معاویه گفت: این همه که تو میگوئی واقعیت ندارد، چگونه من چنین ترسان میشدمدر صورتیکه قبیله عک و اشعر پیشاپیش من
جانفدا بودند؟
عمرو گفت: تو خود دانی که جریان بیش از این بود که من گفتم و باو وجود اینکه قبیله عک و اشعر پیشاپیش تو مدافعه می کردند
اینها همه و بالاتر آن به تو دست داد.
معاویه گفت: مطالب مزاح وشوخی، ما را به طرف جد و صراحت کشانید، وانگهی ترس و فرار از علی (ع) براي احدي ترس نیست!
نصر بن مزاحم در کتاب خود ص 229 گوید:
معاویه پیوسته عمرو را شماتت می کرد و روز مقابله با علی را یاد می نمود و می خندید و عمرو هم معذور بودن خودرا در مقابله با
علی پیش می کشید، روزي باز معاویه او را شماتت کرد و گفت:
من ازروي انصاف سخن می گویم: من با سعید بن قیس روبرو شدم و شما فرار کردید، تو اي عمرو! بسیار ترسو هستی! عمرو از این
سخن خشمناك شد و گفت:
بخدا قسم اي معاویه، اگر تو در مقابل علی قرار می گرفتی، جرات در آمیختن علی، با او روبرو شوي! و این اشعار را سرود:
توبه سوي سعید، پسر ذي بزن پیش می روي، ولی کسی که تو را بمبارزهدعوت می کند وا می گذاري.
آیا بهتر نبود که بسوي علی می رفتی، چه امکان داشت که خداوند از پشت سرت کمک کند.
او تو را به مبارزه دعوت کرد ولی پاسخ ندادي.
صفحه 204 از 222
[ [ صفحه 300
اگر به مبارزه او می رفتی، دچار خسران و بدبختی می شدي.
هنگامی که تو را دعوت کرد، تو ناشنوا بودي.
آرزنیت این بود که کاشک او از دعوت تو لب فرو بندد.
تا آخر ابیات که مشتمل بر توبیخ و نکوهش بسیاري از معاویه است.
مرو بن عاص، در این اشعار اشاره می کند به آنچه که نصر بن مزاحم درس 140 . کتاب" صفین، "و جز او از مورخین ذکر کرده
اند که، علی بن ابطالب روز جنگ صفین، بین دو صف لشکر بپا ایستاد و معاویه را چند بار بنام صدا زد معاویه گفت: از علی
بپرسید چه می خواهد؟
حضرت فرمودند: دوست دارم (معاویه برابر من ظاهر شود تا یک سخن با او بگویم. معاویه به میدان آمد و عمرو بن عاص
همراهش بود، همینکه بهم نزدیک شدند آن حضرت به عمرو اعتنائی نفرمود و به معاویه گفت واي بر تو! این بر چه مبنائی می
جنگند و بر هم می زنند؟ تو خود به میدان بپا با هم بمارزه کنیم هر یک از ما دیگري را به قتل رسانید، غلبه با او باشد.
معاویه رو به عمرو کرد و گفت: نظر تو نسبت به این کار چیست؟ صلاح هست من با او مبارزه کنم؟
عمرو گفت، این مرد از روي انصاف با تو سخن گفت و تو اگر پیشنهاد او را نپذیري، باعث بدنامی تو و نسل تو خواهد بود ومادام
که یک عرب در روي زمین باشد، این خاطره فراموش نمی شود.
معاویه گفت: اي عمرو! مانند منی، نسبت به جانش فریب نمی خورد! سوگند بخدا، که پسرانی طالب با کسی ابی طالب با کسی به
مبارزه بر نخواست مگر آنکه زمین را از خون او سیراب نمود، پس از این سخن معاویه تا آخر صف سپاهیان خود عقب نشست و
عمرو هم همراهیش می کرد.
علی (ع) روزي از روزهاي جنگ صفین از سپاه خود جدا شد، و به اتفاق مالک اشتر به آرامی قدم می زد تا به نقطه مرتفعی برسند
و بر آن قرار گیرند.
[ [ صفحه 301
علی این اشعار را می خواند:
انی علی فسلوا یتحبروا
ثم ابرزوا الی اوغا و ادبروا
سیفی حسام و سناتی ازهر
مبا النبی الطیب المطهر
و حمزه اخیر و منا جعفر
له جناح فی الجنان اخضر
صفحه 205 از 222
ذا اسد الله و فیه مفخر
هذا بهدا و ابن هند محجر
مذبذب مطر موخر
ترجمه:
من علی هستم، بپرسید تا آگاه شوید و سپس به مبارزه ام بیائید و با پشت کنید. شمشیرم نابود کننده (ظالمین) است، و نیزه ام
درخشان
از ماست پیامبر پاك پاکیزه، و از ماست حمزه نیکو منش و جعفر، که با دو بال سبز در بهشت جاودان است.
اینست شیر خدا همراه با فخر و مباهات.
و آنست پسر هند مردود و دور و پست و نامیمون.
در این هنگام، ناگاه بسر بن ارطاه در حالیکه خود را غرق در آهن و زره کرده بود به طوري که شناخته نمی شد، ظاهر گردید، ندا
داد: اي ابو الحسن به جنگ بامن بر خیز! علی (ع) رو به او کرد و آرام با کمال تانی از تپه فرود آمد همینکه نزدیک او شد با نیزه به
او زد و او را بزمین افکند ولی زره اش مانع شد که نیز به بدنش برسد. در این حال بسر خواست (چون عمرو) کشف عورت کند تا
از حمله علی در امان بماند که علی از او روي بر گرداند.
وقتیکه بسر به زمین افتاد، مالک اشتر اورا شناخت و به حضرت عرض کرد یا امیر المومنین این بسر بن ارطاه، همان دشمن خدا وتو
است.
علی فرمود: واگذارش که لعنت خدا بر او باد، آیا بعد از این کار زشتش متعرض او شوم؟ در این موقع، جوانی که پسر عموي بسر
بود به علی حمله کرد و گفت:
[ [ صفحه 302
آیا به بدي بسر را بزمین افکندي در حالیکه من پسر خوانده اویم:
آیا با کمال بدي مردي سالخورده را بزمین افکندي و حال آنکه یار و کمککار او از او غایب و جدا بود.
ما همگی حامی بسر هستیم و به خونخواهیش قیام می کنیم.
مالک اشتر به آن جوان حمله کرد و این اشعار بخواند:
اکل یوم رجل شیخ شاغره
و عوره تحت العجاج ظاهره
کبرزها طعنه کف وائره
عمرو و بسر رمیا بالفافره
صفحه 206 از 222
ترجمه: آیا هر روز مردي سالخورده، پاي خود را (چون سگ) بلند می کند و عورت خود را درگیراگیر جنگ آشکار می سازد!
عمرو بسر هر یک در پی دیگري، عورت خود را آشکار می کند و هر دو در نکبت و سختی افکنده شدند.
سپس مالک اشتر با نیزه خود به او زد و پشت او رادر هم شکست و بسر هم پس از اینکه بر اثر ضربه نیز علی بزمین خورد، بپا
خواست و بطرف یاران خود گریخت.
علی (ع) بر او بانگ زد: اي بسر! معاویه سزاوارتر از تو بود به این امر! پس از بر گشتن بسر، معاویه به او گفت: نگاه کن! که این
رسوائی بعد از عمرو بتو رسید.
و در این موضوع حارث بن نضر سهمی این اشعار را سرود:
آیا هر روز براي یکی از سواران خود ندبه می کنید که در رزمگاه عورت او آشکار شده؟ و بدان حیله، از نیزه علی در امان مانده و
در خلوتگاه مورد خنده معاویه قرار می گیرد دیروز عورت عمرو آشکار شد و سر خود را از شرمساري پوشاند.
و بسر هم چون او عورت خود را آشکار ساخت.
به عمرو و بسر بن ارطاه بگوئید: که درست بنگرند، نکند دوباره با آن شیر
[ [ صفحه 303
مرد روبرو شوند، و ستایش نکنید مگر از حیاي آن مرد و عورت خود که جان شما را نگهداشتند.
اگر بیضه هاي شما آشکار نمی شد از سر نیزه هاي او نجات نمی یافتید و آن دو از آنچه پیش آمد شما را نهی می کنند:
هر گاه با سپاه بزرگان روبرو شدید که در میانشان علی (ع) بود به کناري روید و از نیزه او را نگهدارید تجربه ها براي شما کافی
است.
اگر باز هم شما می خواهید وقاحت ببار بیاورید باز با او روبرو شوید و نتیجه همانست که دیده اید.
تاریخ به ما نشان می دهد که عمرو بن عاص اولین کسی نیست که از ترس امیر المومنین متوسل به کشف عورت خود شده، بلکه
این کار را از طلحه پسر ابی طلحه آموخته چه، در جنگ احد هنگامی که مورد حمله امیر المومنین واقع شد دید ناچار کشته خواهد
شد لذا کشف عورت کرد و با آن حضرت روبرو شد.
این واقعه را حلبی، در سیره خود ج 2 ص 247 ذکر کرده و سپس گوید:
این امر براي سرور ما علی - که خدا گرامیش دارد - دوبار در جنگصفین رخ داد، یکی موقع حمله حضرت به بسر بن ارطاه و
دیگر موقع حمله به عمرو بن عاص که چون دیدند ناچار کشته خواهند شد، عورت خود را نمایان ساختند و علی (ع) روي از آنها
بگرداند.
مالک اشتر و عمرو عاص در جنگ صفین
در جنگ صفین، روزي معاویه مروان بن حکم را طلبید و به او گفت:
[ [ صفحه 304
صفحه 207 از 222
مالک اشتر مرا گرفتار غم و اضطراب نموده، تو این نیرو و سپاه را که از دو قبیله " یحصب " و "کلاعیین " تشکیل شده با خود
بردار و به جنگ مالک اشتر برو.
مروان گفت: براي انجام این کار، عمرو را دعوت کن، زیرا او هماهنگ و همراز تواست. معاویه گفت: تو نیز به منزله حیات و
زندگی منی.
مروان گفت: اگر چنین بود، مرا هم در عطایاي خود به او ملحق می ساختی و یا در محرومیتهائی که من دارم او را با من شریک می
کردي. ولی نه، تو آنچه در دسترست بود به او عطا کردي، و آنچه در دست غیر تو است نویدش را به او دادي.
پس اگر تو غالب و پیروز شوي، عمرو داراي جایگاه نیکو خواهد بود واگر هم مغلوب شدي فرار براي او آسان است
معاویه گفت: خداوند بزودي مرا از تو بی نیاز خواهد نمود، مروان گفت:
تا به امروز که بی نیاز نکرده، سپس معاویه عمرو را طلبید و او را امر بخروج داد تا بجنگ اشتر برود، عمرو گفت: من آنچه که
مروان گفت: نمی گویم.
معاویه گفت: چه می خواهی بگوئی در حالیکه تو را مقدم داشتم و او را موخر نمودم، تو را داخل همه چیز و او را خارج نگه
داشتم عمرو گفت: اگر چنین کرده اي اینهمه به خاطر کفایت و خیراندیشی من است، مردم در باره مصر (که می خواهی به من
واگذاري) با تو بسیار صحبت کردند، اینک اگر این کار در نظرشان خوشایند نیست و می خواهند از من بگیري، بگیر.
سپس بپاخاست و با لشکر به سوي مالکاشتر روان شد و همینکه چشم اشتر به عمرو افتاد که در پیشاپیش لشکر می آید، چنین
گفت:
کاش می دانستم رفتارم نسبت به عمرو چگونه است، کسی که در باره او بر خود نذر واجب نمودم که از او خونخواهی کنم و با
کشتن او سینه خود را شفا دهم.
این کسی است که در طول عمرم هر گاه با او ملاقات کنم، دیگ کینه ام بجوش آید تا اینکهاو را طعمه پرندگان وحشیش سازم و
یا پروردگارم در انتقام از او عذرم
[ [ صفحه 305
را بپذیرد.
و چون عمرو این رجز را از مالک شنید و اشتر را شناخت، متوحش شد و ترسید و از برگشتن شرمگین بود لذا ناچار بطرف صدا رو
آورد و گفت: کاش می دانستم که با مالک چه معامله کنم، چه بسیار افراد نادان که در برابرم قرار گرفتند و از زندگی محرومشان
ساختم.
و چه بسیار چابک سواران بی باك را کشتم، و هر کسی بسوي من آمد سیه روي برگشت
در این موقع که (عمرو رجز می خواند)، اشتر با نیزه بر سر او رسید عمرو حرکتی کرد و نیزه آسیبی به او نرسانید و فورا عنان اسب
را بطرف دیگر کشید ودست بر چهره نهاده با سرعت خود را به لشگرگاه خود رسانید، در این موقع، جوانی ازقبیله یصحب به عمرو
خطاب کرد که: اي عمرو مادام که باد صبامی و زد، خاك بر سرت باد.
آنچه از ابتداي این حدیث استفاده شد اینکه شما را به روحیات هواداران معاویه آشنا ساخت، کسانیکه معاویه را پیشوا و زعیم خود
می پندارند.
هدف این " گروه ستمکار (" به نص پیامبر خدا) از پیشوا و پیرو در این جنگ سخت جز ظلم و ستم و نابود کردن حق چیزي نبوده
صفحه 208 از 222
است.
بنابر این از یک چنین پیشوائی به چه تعبیر تعریف کنیم، که هماهنگ و همصداي او افرادي چون عمرو بن عاص و مروان بن حکم،
هستند، و تو خواننده چه اعتقادي نسبت به پیروان آن پیشوا خواهی داشت که در میدانرزم چگونه
[ [ صفحه 306
با پیشوایشان سخن می گویند و چگونه بر خلاف اطاعت او را به او هجوم نموده بدون اینکه هیچگونه مرتبه و مقام او را ملاحظه
نموده باشند.
داستان ابن عباس و عمرو
اشاره
عمرو بن عاص، در سفر حج بود و در موسم، مابین حجاج شروع کرد از بنی امیه و معاویه تعریف و ستایش کردن و نسبت به بنی
هاشم زبان به نکوهش و بدگوئی گشود و مشهودات خود را از جنگ صفین براي مردم شرح می داد در این هنگام ابن عباس رو به
عمرو کرد و گفت:
همانا تو، دین خود را به معاویه فروختی و آنچه در دستت بود به او واگذار کردي ولی معاویه به آنچه در دست غیر خودش بود
نوید داد و تو را امیدوار نمود و در نتیجه آنچه را که او از تو گرفت (دین و وجدان تو) بسیار بالاتر از آن چیزي است که به تو عطا
نمود، و آنچه تو از او گرفتی در مقابل آنچه که به او دادي بسیار ناچیز و کم مقدار بود و هر دو به آنچه بین هم مبادله
کردید،راضی هستید.
پس اگر به حکومت مصر رسیدي، در تعقیب آن گرفتار عزل از مقام و یا دچار نقص شدي تو حاضر بودي اگر جانت در اختیارت
باشد به او تسلیم کنی؟
ضمنا تو روزي که با ابوموسی اشعري بودي بیاد آر که افتخارت در آن روز مکر و نیرنگ تو بود، بخدا قسم، تو در صفین تجلیاتی
که ذکر کردي نداشتی و هنرنمائی از تو سر نزد جز اینکه عورت خود را آشکار نمودي و جنگیدن تو بهیچوجه ما را به تنگی
نیفکند.
تو درآن جنگ نیزه ات کوتاه و زبانت دراز بود و هنگامی که به جنگ رو آوردي، جنگ پایان یافته و آغاز جنگ هنگامی بود که
تو پشت به جنگ نموده بودي. تو داراي دو دست هستی، دستی که هیچگاه به سوي خیر و نیکی گشوده نشد و دست دیگر که
هیچگاه از شر و بديباز نایستاد و تو داراي دو چهره اي، یک چهره ات
[ [ صفحه 307
پر محبت و انس آمیز و چهرهدیگر موحش و نفرت آور.
به جان خودم قسم، کسی که دینش را به دنیاي غیرش بفروشد، سزاوار است که دائم در غم و محنت این داد و ستد باشد، سخنانت
مضطرب و نامربوط و رایت ناپسند و نارواست. منزلت تو توام با رشگ و حسد است کوچکترین عیب تو، بزرگترین عیب دیگران
صفحه 209 از 222
است.
عمرو گفت: بخدا سوگند که در میان قریش کسی سختر و کوبنده تر از تو بر من نیست و حال آنکه احدي از قریش، قدر و منزلت
تو را در نزد من ندارد.
ابن عباس و عمرو در اجتماعی دیگر
مدائنی روایت کرده که: عبدالله بن عباس در سفري بر معاویه وارد شد و یزید، پسر معاویه و زیاد بن سمیه و عتبه بن ابی سفیان و
مروان بن حکم و عمرو بن عاص و مغیره بن شعبه و سعید بن عاص و عبدالرحمن بن ام حکم در نزد او بودند، عمرو بن عاص به
معاویه گفت: بخدا قسم که این طلوع اول شر است و غروب آخر خیر و نیکی و درنابودیش قطع ماده شر است، از فرصت استفاده
کن و در حمله به او پیشدستی کن و با نابود کردن او، دیگران را از مخالفت خود بازدار و پیروانش را هم پراکنده کن.
ابنعباس گفت: اي پسر نابغه بخدا سوگند که عقلت منحرف گشته و افکارت مضطرب به یاوه گرائیده و شیطان به زبانت سخن
گفت. آیا بهتر نبود که این پیشنهاد را خود در روز صفین انجام می دادي با اینکه دعوت به مبارزه شدي؟
دلیران در مقابل هم صف آرائی می کردند و زخمها بر پیکرها بسایر وارد شد و نیزه ها درهم شکست. تو آهنگ به امیرالمومنین
نمودي و او با شمشیر بسویت شتافت و چون مرگ را مشاهده کردي قبل از روبرو شدن با او متوسل به حیله گري خود گشتی و به
امید نجات عورت خود را براي جلوگیري از حمله او آشکار ساختی.
[ [ صفحه 308
تا اینکه از نابودي حتمی در امان مانی، سپس معاویه را به عنوان مشورت و صلاح اندیشی تشویق نمودي که به مبارزه با علی
تندهد و با تدبیري نیکو معاویه را براي نبرد با علی تحریک کردي و اینهمه بخاطر اینبود که از وجود معاویه آسوده شوي و دیگر
چهره اش را نبینی، معاویه هم از درون پرآشوب تو آگاه شد و پی به نفاق و کینه جوئی تو برد و هدفت را دانست
بس است زبان فرو بند، و از بداندیشی دست بردار، تو در بین دو خطر گیري در یک سو شیري خشمناك است و در سوي دیگر
دریائی ژرف اگر با شیر روبرو شوي تو را می درد و نابود می کندو اگر به دریا زنی در اعماق آن ناپدید خواهی شد.
عبدالله بن هاشم مرقال و عمرو
معاویه، از جریان جنگ صفین، نسبت به هاشم مرقال پسر عتبه بن ابی وقاص و فرزند او، عبدالله نفرت و کینه بدل داشت.
پس از آنکه زیاد بن ابیه را از طرف خود، عامل عراق قرار داد، به او نوشت: مراقب عبدالله بن هاشم (مرقال) باش، او را دستگیر
کن، دستش را بگردنش ببند و به سوي من بفرست.
زیاد، عبدالله را از بصره با غل و زنجیر به دمشق فرستاد، دستگیري او بدین صورت انجام شد که زیاد، شبانه بطور ناگهانی به منزل او
در بصره وارد شد و او را دستگیر نموده به طرف معاویه فرستاد،وقتی که عبدالله را بر معاویه وارد نمودند عمرو بن عاص در مجلس
بود، معاویه به عمر گفت: این را می شناسی؟
عمرو گفت: نه، معاویه گفت: این همان کسی است که پدرش در روز صفین این اشعار را می خواند:
من جان خود را فروختم، چون ملامتها و سختیهائی که به او رسیده او را
صفحه 210 از 222
[ [ صفحه 309
ناتوانش ساخته،
یک چشمی که در میان قوم خودمقامی میجوید و بازندگی چندان دست و پنجه نرم کرده که بستوه آمده است چاره نیست یا باید
شکست یا شکسته شد، من با نیزه بلند بر سر آنها فرو میکوبم.
بزرگی که در میدان نبرد به صحنه جنگ پشت کند در نظر من چیزي ارزش ندارد.
عمرو متمثل به این شعر شد:
بر توده هاي کثافات و پلیدي ها گیاه روئیده، ولی نهال واصل حیله گري در نفوس پست، دو نپایه، خواهد ماند.
و سپس به معاویه گفت: آري او همان شخص است، او را رها مکن یا امیر المومنین او همان عنصر جسور و خشمگین و کینه توز
است، او را نابودش ساز و مگذار به عراق برگردد، زیرا عراقیان دو رو و فتنه انگیزند و علاوه او هواهائی در سر دارد و از هوادارانی
است که او را اغوا می کنند. بخدائی که جانمن در دست اوست، اگر او از قید و بند تو رهائی یابد، سوارانی مجهز خواهد نمود و
آشوبی برپا خواهد کرد.
عبدالله مرقال در حالیکه در قید و بند اسارت بود، به عمروگفت: اي زاده پدري که بلا عقب بود (کنایه از زنازادگی عمرو)، این
همه حماسه و زبان آوري را چرا در روز صفین بکار نبستی؟، آنگاه که ما تو را به نبرد دعوت کردیم و تو، مانند کنیز سیه روي و
گوسفند اخته شده به پشت اسبها پناه می بردي.
اگر معاویه مرا بکشد، مردي بزرگوار و ستوده و توانا را کشته، نه فردي ضعیف و ننگین را
عمرو پاسخ داد: این سخنان را ول کن، فعلا در برابر شمشیرهاي برنده ما گرفتاري که دشمن را می درد و نیزه هامان بر بینی می
کوبند.
عبدالله گفت: آنچه می خواهی بگو، من که تو را می شناسم، تو همان کسی
[ [ صفحه 310
هستی که در موقع راحتی وکامیابی مغروري و آنگاه که در برابر جنگجویان قرار بگیري، ترس تمام وجودت را فرا می گیرد که
حاضر می شوي براي حفظ جانت عورت خویش را نمایان سازي آیا صفین را فراموش کردي، هنگامی که تو را به مبارزه طلبیدند
تو از رزمگاه کناره گرفتی تا مبادا گرفتار دست مردان قوي پیکر و شمشیرهاي برنده گردي و گرفتار جنگجویان نشوي که آزادي
بی بند و بار را نابود و عزیزان بی جهت را به خواري می نشانند.
عمرو درپاسخ او گفت: معاویه خود می داند که من در میدان جنگ، حریفان را چون انبوهی خار محاصره می کنم و من خود، پدر
تو را در بعضی از جنگها دیدم که ترس سراپاي وجودش را فرا گرفته و مضطربش ساخته بود
عبدالله گفت: نه بخدا قسم، اگر پدرم در میدان جنگ روبروي تو سبز می شد تمام مفاصلت را از ترس می لرزاند و جان سالم از
دست او بدر نمی بردي ولی او با غیر تو نبرد کرد و کشته شد.
معاویه به عبدالله مرقال گفت: اي بی مادر آیا ساکت نمی شوي
عبدالله هم گفت: اي زاده هند تو با من چنین سخن می گوئی؟ من اگر بخواهم تو را نکوهش کنم، چنان می کنم که عرق شرم بر
پیشانیت نقشبندد و پستی ها در چهره ات نمایان شود، آیا به بیش از مرگ مرا می ترسانی؟
صفحه 211 از 222
معاویهاز شدت خود کاست و گفت اي برادرزاده بس کن و امر کرد او را آزاد سازند در این موقع عمرو عاص به معاویه گفت:
من به تو از روي بینش و دوراندیشی، امري را پیشنهاد نمودم، و تو عصیان کردي و حال آنکه یکی از موفقیتهایت کشتن پسر هاشم
مرقال بود.
اي معاویه مگر پدر او علی را در آن جنگ خونین (که سرها از حلقوم ها جدا می شد) یاري نکرد تا در آن جنگ دریائی از خون
ما جاري شد، و این پسر اوست و هر مرد به بزرگ خود همانند و شبیه است، و می ترسم که تو (در خودداري
[ [ صفحه 311
از کشتن او) از پشیمانی دندان بهم بکوبی.
عبدالله مرقال د رجواب عمرو خطاب به معاویه گفت:
اي معاویه این مرد (عمرو) کینه درونیش نخوابیده که این چنین در کشتنمن نظر دارد و این بخلاف رسم پادشاهان عجم است که
اگر اسیر تسلیم میشد، او را نمی کشتند.
در روز صفین، جریانی رخ داد که هاشم مرقال و فرزندش کارهائی مرتکب شدند ولی گذشته گذشت و اکنون از آن حادثه جز
خاطره اي خواب آلود، چیزي باقی نیست.
و اگر تو عفوم کنی به جهت خویشاوندي خود کردي و اگر هم قصد کشتنم را داشته باشی، به قرابتت اعتنائی نکرده اي.
معاویه در جواب عبدالله مرقال این اشعار بگفت:
من، عفو وبخشش را از بزرگان قریش به ارث برده ام و آن را وسیله اي می دانم براي نجات در آن روز سخت (قیامت) که مورد
عنایت خدایم قرار گیرم.
و تصور نمی کنمکه با کشتن تو، تلافی خونهاي ریخته شده را نموده باشم.
بلکه عفو، پس از آشکار شدن جرم بیشتر رواست.
آري، پدر او (هاشم مرقال) در جنگ صفین چون پاره آتشی بود بر علیه ما و عاقبت هم نیزه هاي ما کار او را ساخت.
یک درس دینی و اخلاقی
بر اهل بحث و تحقیق پوشیده نیست، که آنچه از بدي و رسوائی به این شخص (عمرو بن عاص نسبت) داده شده و در احوالات
زندگیش ضبط گشته، همه از پستیها، نادرستیها، حیله گریها، مکاري و فریبها، خیانتها و فجورها، پیمان
[ [ صفحه 312
شکنیها و دروغگوئیها، خلف وعده ها و قطع رحم، کینه توزي، زشتی، رشک، ریا بخل، بی حیائی، سفاهت، ضعف روحی، تعدي و
ستمکاري، خودنمائی، دنائت، سفلگی، چاپلوسی و جلفی، طمع، دشمنی با اهل دین، و بی غیرتیها در مقابل همسرش و جز اینها از
عیوب و قبایح و سایر امور ضد اخلاق انسانی، تماما از نشانه هاي نفاق است و نمودار عدم استقرار اسلام در روح و قلب او، و عدم
وجود ایمان به خدا و به آنچه پیامبر او آورده است، می باشد.زیرا اسلام به معناي واقعی یگانه عامل صلح در میان بشر است، و تنها
روش و دستورياست که با بکار بستن آن، بشریت به عالیترین مراتب اخلاق فاضله خواهد رسید، اسلاممجمع تمام فضیلتها و پایه و
صفحه 212 از 222
اساس هر خوبی است و ریشه هر آراستگی و بزرگی است.
آري، آنگاه، که ایمان به خدا در قلب انسان - مرکز و پایتخت بدن - جایگزین شود، آثار آن در همه اعضا، و جوارح جریان یافته
و در نتیجه نفوس شایسته بوجود می آید،و این درست مانند دستور و قانونی است که حکومتها در کشورهاي خود، از مرکز
فرماندهی به افراد مملکت ابلاغ می کنند و در نتیجه بر هر یک از مجتمع تکلیف خاصیمعین شد، که باید بدان عمل نماید و براي
هر کس حد و مقامی است که لازم است آن رارعایت نماید. و در این صورت است که یک اجتماع شایسته و ملت وارسته بوجود
می آید و تقدم و پیشرفت مملکت حاصل می گردد.
آري، ایمان هم در مملکت بدن، مرکز فرماندهیش، قلب است. و براي خود قوانین و مقرراتی دارد که به وسیله اعضا و جوارحاجرا
می شود در نیتجه، هر عضوي از اعضاي انسان داراي تکلیف خاصی است و محدود به حدود معنی که باید در حد خود تکالیف
مخصوصه را انجام دهد.
وظیفه قلب، غیر از وظیفه زبان است و وظیفه زبان غیر از وظیفه گوش و وظیفه گوش غیر از وظیفه چشم است، دستها وظائفشان غیر
از وظائف پاها است و همچنین است یک یک اعضا که هر یک وظیفهخاصی دارند چنانکه آیه شریفه گوید:
[ [ صفحه 313
ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسولا.
و همین بیان از فرموده پیامبر اکرم استفاده می شود.
حافظ ابن ماجهدر سنن خود ج 1 ص 35 روایت کند که:
لایمان معرفه بالقلب، و قول باللسان و عمل بالارکان.
ترجمه: ایمان شناختن به قلب و اقرار بزبان و عمل به ارکان است. و نیز در روایت دیگر حضرت رسول آمده که مفادش اینست:
ایمان داراي هفتاد و چند شعبه استبرتر آنها کلمه " لا اله الا الله " است و پائینتر آنها برطرف نمودن (موجبات) اذیت است از سر
راه مردمان، و حیا، شعبه اي از ایمان است.
و بر این اساس، ایمان داراي مراتب قوه و ضعف و زیاد و کمی است و انسان بهمین بیانی که ذکر شد در آن واحد هم متصف به
ایمان میشود و هم متصف به عدم ایمان، به اعتباري داراي ایمان است و به اعتباري دیگر فاقد ایمان است و از همین مطلب معناي
کلام رسول اکرم (ص) را می فهمیم، مفاد کلام حضرت چنین است: شخص زناکار در حال زناکردن مومن نیست و در حال دزدي
و باده گساري هم مومن نیست
پس صلاحیت و شایستگی مملکت بدن حاصل نشودمگر در صورتیکه تمام اعضا اطاعت کامل در مقابل وظائف خود داشته باشند
و ایمان کامل نشود مگر اینکه همه اعضا به وظائف ایمانی خود عمل نمایند.
و همانطور که اگر عضوي کار ناروائی انجام دهد یا وظیفه خود را انجام ندهد این از ضعف ایمانی قلبی صاحب آن عضو حکایت
می کند و می نماید که اسلام در قلب چنین شخص متزلزل است چه، قلب فرمانده بدن است و هیچ کاري در اعضا صورت نمی
[ [ صفحه 314
گیرد مگر در تحت مراقبت و امر او، همینطور هم در جهت مقابل، در صفات و ملکات نفسانی نیکو که اگر اعضا بهوظائف عمل
صفحه 213 از 222
کنند خود کاشف از نیروي ایمانی قلبی آن صاحب عضو میباشد.
در حدیث نبويبنا به نقل حافظ منذري در کتاب " الترغیب و الترهیب " ج 3 ص 171 که گوید: در خلقو خوي شخص مومن
ممکن است صفتی پیدا شود که موجب نقص ایمان او گردد و بعضی از صفات ملازم بانفاق است که از آن جدا نمی شود و با
ایمان هم جمع نمی شود اگر چه صاحب آن خلق، وظائف خود را از نماز و روزه انجام دهد و بهمین صفات قرآن منافق رابه ما می
شناساند.
اینک توجه کنید به آنچه که در مورد بسیاري از صفات و ملکات، از پیامبر پاك (ص) به ما رسیده که به این شخص (عمرو) قابل
تطبیق است و باید در این باره از بینش کافی برخوردار بود و حالات گوناگون اهل طغیان ما را مغرور نسازد، کسانیکه در زمین به
فساد و تباهی اقدام نمودند.
-1 علامت منافق سه چیز است: هنگام سخن گفتن دروغ می گوید، و اگر وعده دهد خلف وعده می کند، و هنگامی کهامانتی به
او سپرده شود خیانت می کند
این روایت را بخاري و مسلم نقل کرده اند و در آخر روایت مسلم این جمله اضافه است: و اگر چه نماز بخواند و روزه بگیرد و
گمان شود او مسلمان است.
-2 چهار خصلت است که در هر کس باشد منافق خالص است اگر یکی از آن خصلتها در شخصی باشد بهمان نسبت منافق خواهد
بود، مگر از آن صفت جدا گردد زمانی که امانتی به او بسپارند خیانت کند، و هنگام سخن گفتن، دروغ گوید، و اگر عهد و
پیمانی منعقد سازد مکر و حیله کند، و اگر با کسی از در ستیزه در آید از حدود
[ [ صفحه 315
عفت نفس خارج شود.
-3 کسی که امانتدار نیست ایمان ندارد و کسی که به عهد خود وفا نمی کند دین ندارد
4 - مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبانش آسوده باشند.
-5 دروغ با ایمان بیگانه است.
-6 مکر و خدعه در آتش است.
-7 مومن کینه توز نیست.
-8 کسی که شرم و حیا ندارد، ایمان ندارد.
-9 حسد ایمان را فاسد می کند، همانطور که صبر (ماده تلخ) عسل را فاسد می کند.
-10 غیرت داشتن از ایمان است و بیباکی از نفاق.
[ [ صفحه 316
-11 ریا و لو کمش، شرك است و هر کس با دوستانخدا دشمنی ورزد به جنگ با خداوند برخاسته است.
-12 کسی که سلطانی را به سبب کاريکه خداوند را خشمناك می سازد، خشنود سازد از دین خدا خارج شده است.
-13 حیا داشتن از ایمان است.
صفحه 214 از 222
-14 ناسزاگوئی و دشنام به مسلمان، گناه و انحراف است و نبردبا او کفر.
-15 ایمان و حسد در درون بنده اي جمع نگردد.
-16 بخل ورزیدن بدیگران و ناتوانی (در اجرا حق)، و بی شرمی از نفاق است.
-17 هرگز بخل و ایمان در قلب بنده اي جمع نمی شود.
-18 دو خصلت است که در مومن جمع نگردد، یکی بخل و دیگري
[ [ صفحه 317
بدخوئی.
-19 مومن ساده و بزرگ منش است و فاجر حیله گر و سفله.
-20 هرگز شخصی با ایمان همراه نیست مگر اینکه زبان او با دلش و دل او با زبانش یکسان باشدو عمل او مخالف گفتارش نباشد.
-21 حیا و ایمان با هم قرینند و هر گاه یکی از ایندو برطرف شود آن دیگري نیز برطرف و زایل می شود.
-22 خداوند زمانی که اراده فرماید بنده اي را هلاك کند، حیا و شرم را از او می گیرد، وقتیکه حیا را از او گرفت همیشه او را
خشمگین و بدحال می بینی و در این حال امانت داري از او گرفته همیشه او را خشمگین و بدحال می بینی و در این حال امانت
داري از او گرفته می شودو اگر امانت داري از او جدا شد خیانتکار و پایگاه خیانت می شود و در این حال استکه رحمت و
عطوفت از او سلب میگردد، و اگر عطوفت و رحمت از او سلب شد از رحمت خدادور می گردد و در این حال است که از دایره
اسلام خارج می گردد.
[ [ صفحه 318
درگذشت عمرو بن عاص سهمی
به سال چهل و سه هجري در شب عید فطر بنا به نقل صحیحترین تاریخ، عمرو بدرود زندگی گفت و روایت دیگري هم در تاریخ
وفات او هست، نزدیک نود سال زندگی کرد و بهقول عجلی نود و نه سال زندگی نمود.
یعقوبی در ج 2 ص 198 تاریخش گوید: همینکه مرگعمرو بن عاص فرا رسید، به پسرش گفت: پدر تو دوست داشت که در
جنگ " ذات السلاسل" مرده باشد، من در اموري دخالت نمودم و نمی دانم آیا چه حجت و دلیلی در محاکه خداخواهم داشت،
سپس نظر به اموال و ثروت خود کرد و دید که چقدر فراوان است، گفت: کاش ثروت من، پشکل شتر بود، و اي کاش سی سال
قبل از این مرده بودم.
من دنیاي معاویه را آباد و مهیا کردم در حالیکه دین خود را باختم، دنیا را مقدم داشتم و آخرتم را رها نمودم، در طریق رشد و
صلاح بودم و نابینا شدم تا اجلم فرا رسید گوئی می بینم معاویه مال و ثروت مرا در اختیار خود خواهد گرفت و بعد از مردنم،
نسبت به شما بدرفتاري خواهد نمود
ابن عبدالبر در ج 2 ص 436 " الاستیعاب " نگاشته: هنگامی که عمرو بن عاص در بستر مرض بود، ابن عباس به دیدن او آمد و
پس از سلامجویاي حالش شد، در جواب گفت: در مرحله اي قرار گرفتم که احساس می کنم، کمی از امر دنیایم را آباد ساختم و
صفحه 215 از 222
بسیاري از دین خود را تباه ساختم و اگر آنچه را که تباهش نموده ام اصلاح کرده و آنچه را که اصلاح کرده ام تباه ساخته بودم،
هر آینهقرین رستگاري می شدم، اکنون اگر می توانستم جبران گذشته را بکنم و بحالم سودي داشت، این کار را می کردم و اگر
می توانستم از این مهالک فرار کنم، فرار می کردماکنون خود را بین زمین و آسمان معلق می بینم، نه با نیروي دستانم می توانم بالا
روم و نه قدرت آن را دارم که به زمین فرود آیم و روي پاي خود قرار گیرم
اکنون ايبرادرزاده مرا پندي ده تا از آن بهره گیرم.
[ [ صفحه 319
ابن عباس در جواب عمرو گفت: هیهات، چقدر دور است که به مقصد برسی اینک، برادرزاده تو نیز برادر و همانند تو است، تو
گریه نخواهی کرد مگر آنکه منهم خواهم گریست، چگونه کسیکه خود را مقیم این دنیا می داند به رفتن به سراي دیگر ایمان می
آورد؟
عمرو گفت: حتی در این هنگام که به هشتاد و چند سال رسیده ام و مرگم فرا رسیده، مرا از رحمت خدا مایوس می کنی؟
بار خدایا ابن عباس مرا از رحمت تو مایوس می سازد، آنچه می خواهی از من بگیر تا خشنود گردي
ابن عباس گفت: هیهات این آرزوئی دور و دراز است، تو نو را می گیرید و کهنه و فرسوده را می دهی عمرو گفت: اي ابن عباس
از جان من چه می خواهی؟ کلامی نگفتم مگر اینکه عکس آن را از تو شنیدم
عبدالرحمن بن شماسه گوید: چون زمان مرگ عمرو عاص رسید، گریست، فرزندش عبدالله گفت: چرا گریه می کنی؟ آیااز مرگ
هراسانی؟
گفت: نه بخدا قسم، بلکه از بعد از مرگ می ترسم، فرزند شروع به دلداري پدر نمود و گفت: پدر سوابق تو خوب بوده است، تو
از صحابه رسول خدا بودي وپیروزیهاي شامش را به او یادآور نمود.
عمرو گفت: برتر از همه این مطالب را از دست داده ام، شهادت به وحدانیت خدا که من سه دوره را ي کردم که در هر دوره اي
حالت و روحیه خود را می دانستم؟ در آغاز امر کافر بودم و سختترین دشمنان رسول خدا (ص) اگر د رآن زمان مرده بودم، آتش
دوزخ بر من واجب می شد و چون با رسول خدابیعت کردم، حیا و شرم من از تمام مردم نسبت به حضرت بیشتر بود و هیچگاه از
فرط شرم، چشم خود را از صورت حضرت پر نکردم و اگر د رآن موقع مرده بودم می گفتید: برعمرو گوارا باد اسلام آورد و خیر
و سعادت به او روي آورد و در بهترین حالات مرد،امید بهشت
[ [ صفحه 320
براي او هست.
سپس به حکومت رسیدم و مبتلا به قضایائی شدم نمی دانم که به نفع من بود یا بر ضررم، هنگام مرگ که کسی بر من نگرید و
جنازه امرا مشایعت نکنند، بند کفنم را محکم ببندید من مورد خصومت خواهم بود، خاك را بر من بریزید به هر طرف که قرار
بگیرم، جانب راست من سزاوارتر از طرف چپ من نخواهد بود که بر خاك قرار گیرد.
نکته اي سودمند
صفحه 216 از 222
نام پدر عمرو، در بسیاري از کلمات اصحاب (عاصی) آمده و در شعر امیر المومنین هم بهمین کیفیت آمده است.
لاوردن العاصی بن العاصی
سبعین الفا عاقدي النواصی
و دررجزي که مالک اشتر خوانده چنین آمده است:
ویحک یابن العاصی
تنح فی القواصی
و عده اي از حفاظ در کتب خود (عاصی) ذکر کرده اند.
و حافظ نووي در ج 2 ص 30 تهذیب الاسما و اللغات گوید: که بر این قرائت (عاصی) جمهور اتفاق دارند و در نزد اهل بیت
عربیت فصیح همین است سپس گوید:
و در بیشتر کتب حدیث و فقه بلکه اغلب آنها بدون یا (عاص) آمده و اینهم لغتی است و در اصطلاح قرا سبعه نیز نظیر آن در
قرآنچنین خوانده شده مثل: الکبیر المتعال و الداع، که آخرش بدون یا است.
[ [ صفحه 321
غدیریه محمد حمیري
اشاره
ترجمه:
در باره محمد به راستی و حق سخن بگوئید، زیرا تهمت زدن و دروغ نسبت دادن از خوي پست فطرتان است.
آیا بعد از محمد که پدر و مادرم فدایش باد، آن فرستاده خدا و شرافتمند تهامه علی برترین خلق پروردگار و شریفترین آنها هنگام
بدست آوردنشخصیت مردمی نیست؟
ولایت او، همان ایمان راستین است و حقیقت.
پس مرا از یاوه سرائی و سخنان باطل معاف گردان.
گردن نهادن به امر خدا، پیروي و دوستی اوست، و دوستی او شفاي بیماریهاي دل است.
علی پیشواي ما است که پدر و مادرم فدایش باد، همان ابوالحسن است که از هر ناروا و حرامی منزه و پاك است.
علی پیشواي راه راستیاست، خداوند به او دانش عنایت فرموده که حلال را از حرام باز شناخته است.
و اگر من در راه دوستیش کسی را بکشم، در این امر برایم گناهی نیست.
گروهی که او را دشمن بدارند در آتشند و لو چند هزار سال نماز بخوانند و روزه بگیرند.
صفحه 217 از 222
نه بخدا قسم، نماز کسی که ولایت و دوستی پیشواي دادگر را نداشته باشد، قابل پذیرش نیست.
اي امیر مومنان اعتماد من به تو است و به اولاد نورانی و با میمنت تو گرویده ام.
[ [ صفحه 322
اي پروردگار من تا هنگام ملاقات تو (در قیامت) این سخن که گویم اساس دین من است، من از کسی که با علی دشمنی نمود، از
ناپاکزادگان و ستمکارانی که با او ستیزه و جنگ کردند، بیزارم.
آنها فراموش کردند نص او را (پیامبر) در روز خم (غدیر خم) که از طرف خدا و بهترین خلق خدا اعلام شد.
بینیش بر خاك باد آنکسی که سخنم را بد انگارد و نکوهشم کند: فضل و برتري علی چون دریاي بی کران می باشد.
مناز کسانیکه (حق او را غصب) و از صحنه خلافت کنارش زدند بیزارم چو او در این مقامبر همه برتري داشت.
علی همان کسی است که دلیران را مغلوب ساخت.
و هنگامیکه برق شمیرش را دیدند، گریختند.
پیرامون اشعار حمیري
این قصیده را، شیخ الاسلام حموي در باب شصت و هشت از کتاب " فرائد السمطین " آورده: به اسناد خود از حافظ کبیر، ابی
عبدالله محمد بن احمد بن علی بن احمد ابنمحمد بن ابراهیم نطنزي، مصنف کتاب ". الخصایص العلویه علی سایر البریه " روایت
نموده است که:
ابوالفضل جعفر بن عبدالواحد بن محمد بن محمود ثقفی به قرائت ما براو روایت کرد که: ابوطاهر محمد بن احمد بن عبدالرحیم از
شیخ خود روایت کند که: محمد بن احمد بن معدان، از محمد بن زکریا از عبدالله بن ضحاك، از هشام بن محمد از پدرش روایت
کند که گفت: طرماح طائی با هشام مرادي و محمد بن عبدالله حمیري نزد معاویه بن ابی سفیان، گرد آمدند. معاویه بدره زري در
مقابل خود نهاد و گفت: اي شعرا عرب در باره علی بن ابیطالب شعري بگوئید و در این کارتان جز حق سخنی نگوئید من از نسل
صخر بن حرب نیستم اگر این بدره زر را به آنکه شعر حقی در باره علی بگوید ندهم. طرماح بپاخاست و سخنانی سراسر از
نکوهش و ناسزا به علی گفت.
[ [ صفحه 323
معاویه به او گفت: بنشین، نیت و جایگاه تو را خدا می داند، سپس هشام مراديبپا خاست و او نیز سخنانی نکوهش زا و پر از ناسزا
نسبت به علی گفت.
معاویه گفت: تو نیز پهلوي رفیقت بنشین، خداوند جایگاه شما دو نفر را می داند. عمرو بن عاص (که در مجلس حاضر بود) به
محمد بن عبدالله حمیري (که به او نظري خاص داشت) گفت: تو آغاز سخن و سخنی جز حق مگوي و او رو کرد به معاویه و
گفت: تو سوگند یاد کرده اي که این بدره زر را به کسی عطا کنی که در باره علی به حق سخن گوید. در این هنگام محمد بن
عبدالله حمیري برخاست و اشعار فوق را سرود.
معاویه گفت: تو درسخن راستگوتري بگیر این بدره زر را.
صفحه 218 از 222
این داستان را استاد فقیه بزرگوار ما، عماد الدین ابو جعفر محمد بن ابی القاسم بن محمد طبري آملی در جز اول از کتاب"
بشارهالمصطفی لشیعه المرتضی " آورده است و گوید: خبر داد به ما شیخ ابو عبدالله احمد بن محمد بن شهریار خزانه دار مشهد
مولاي ما امیر المومنین (ع) به سال پانصد و دوازده ماه شوال، از شیخ ابو عبدالله محمد بن محسن خزاعی، از ابوالطیب علی بن
محمد بن بنان، از نوشته ابوالقاسم حسن بن محمد سکري به روایت از نوشته ابوالعباس احمد بن محمد بن مسروق در بغداد، به
روایت از محمد بن دینار ضبی، از عبدالله بن ضحاك. تا آخر سند و متن داستان که ذکر شد.
و نیز این داستان را صاحب " ریاض العلما " در شرح حال شریف مرتضی به نقل از شیخ الاسلام حمویی، بیان نموده است.
شرح حال شاعر
محمد بن عبدالله حمیري (عدیل و رفیق عمرو عاص) گمان می رود پسر قاضی عبدالله بن محمد حمیري است، همان کسی که
معاویه، دیوان خاتم خود را به عهده او گذارد و به طوریکه جهشیاري در کتاب " الوزا و الکتاب " ص 15 متذکر شده
[ [ صفحه 324
عبدالله داراي مقام قضاوت بوده: گوید:
معاویه اول کسی است که دیوان خاتم را تاسیس کرد و علت این کار این بود که معاویه ضمن فرمانی که به زیاد بن ابیه، عامل
خود در عراق صادر نمود، دستور داد که یکصد هزار درهم به عمرو بن زبیر کارسازي دارد.
عمرو بن زبیر، پس از دریافت این فرمان سر آن را گشود و یکصد هزار را به دویست هزار افزایش داد و هنگامی که زیاد صورت
حساب خود را براي معاویه فرستاد و این رقم را دید گفت: من فقط یکصد هزار درهم حواله نمودم و مراتب امر را به زیاد نوشت و
امر نمود که یکصد هزار درهم اضافی را بگیرد و او را هم زندانی کند، در نتیجه این جریان، معاویه دیوان خاتم تاسیس کرد و
سرپرستی آن را همانطور که گذشت به عبداللهبن محمد حمیري واگذار نمود که علاوه بر منصب قضاوت این سرپرستی را هم قبول
نمود و به احتمال قوي صاحب اشعار فوق الذکر، خود قاضی عبدالله بن محمد حمیري باشد و در تاریخ نام پدر را به جاي پسر
گذارده اند.
و اما دیوان خاتم که معاویه بناي آنرا نهاده:
ابن طقطقی در " الاداب السلطانیه " ص 72 گوید که:
از جمله اموري که معاویه تاسیس کرد، دیوان خاتم است، این دیوان از بزرگترین دیوانها بود و داراي اعتبار و رسمیت شد و پیوسته
تا اواسط دولت بنی عباس برقرار بود و کار این دیوان این بود که دفاتري تشکیل میداد که به مسئولیت نواب خاص سلطان اداره
میشد و اگر امري از طرف خلیفه راجع به موضوعی صادر می شد ابتدا آن امریه را به دیوان می بردند و نسخه اي از آن را مهر و
موم کرده و با نخ می بستند و در دیوان نگه می داشتند چنانکه همین رویه در بین قضاة این زمان معمول است.
درباره