دانلود نرم افزار تاریخ ایران
1 / 3
نرم افزار مترو تایم
2 / 3
نرم افزار دانشنامه شهرهای ایران
3 / 3
نرم افزار تاریخ ایران
4 / 3
نرم افزار دانشنامه جانوران
5 / 3
نرم افزار دانشنامه نجوم و فضا
6 / 3
نرم افزار دانشنامه کشورها
7 / 3
نرم افزار دانشنامه بیماری ها
8 / 13
دانشنامه مشافل و کسب و کار ها
9 / 13
دانشنامه رشته های تحصیلی
10 / 13
دانشنامه مشاغل و کسب و کار ها
11 / 13
دانشنامه رشته های تحصیلی
12 / 13
دانش نامه مشاغل و کسب و کار ها
13 / 13
دانشنامه مشاغل و کسب و کار ها

شعراء غدیر در قرن 06

گروه نرم افزاری آسمان

شعراء غدیر در قرن 06




غدیریه ابو الحسن فنجکردي
اشاره
513 - 433
لا تنکرن غدیر خم انه
کالشمش فی اشراقها بل اظهر
ما کان معروفا باسناد الی
خیر البریا احمد لا ینکر
فیه امامه حیدر و کماله
و جلاله حتی القیامه یذکر
اولی الانام بان یوالی المرتضی
من یاخذ الاحکاممنه و یاثر
- از چه رو غدیر خم را منکر شوي، با آنکه چون آفتاب رخشان، بل روشن تر از آن است؟
- حدیثی کهبا سند محکم از بهترین خلائق احمد بدست باشد، قابل انکار نباشد.
صفحه 129 از 257
- ازآن رو سالاري حیدر و کمال و جلال او تا بروز قیامت استوار است.
- آن کسی که دستور و فرمان از رسول خدا گیرد، سزاوار است که مرتضی را سالار و سرورخود گیرد.
دنباله شعر:
استاد شیعیان فتال در " روضه الواعظین " ص 90 ابیات مزبور را بنامفنجکردي یاد کرده و خود از معاصرین او است. ابن شهر
آشوب هم در " مناقب " 540:1 ط ایران، قاضی شهید، در " مجالس المومنین " ص 434 و صاحب " ریاض العلماء " و قطب الدین
اشکوري در " محبوب القلوب " آنرا بنام شاعر ثبت کرده اند.
[ [ صفحه 141
در مناقب ابنشهر آشوب 540:1 و مجالس المومنین 234 و نیز در " ریاض العلماء " این ابیات دیگر را هم یاد کرده اند:
یوم الغدیر سوي العیدین لی عید
یوم یسربه السادات و الصید
روز " غدیر " هم چون روز اضحی و فطر عید است، روزي که سادات و ملوك شاد و مسروراند.
- مرتضی علی، آن روز مسندامامت و سالاري دریافت، با تشریفی از خداي مجید.
بقول " (احمد " خیر المرسلین ضحی
فی مجمع حضرته البیض و السود
- با نص احمد بهترین رسولان، به نیمروز، در میان جمعی انبوه ازسیاه و سپید
- سپاس خداي را سپاسی بیکران، بر این جود و احسان و الطاف بی پایان.
شاعر، چنانکه در شرح حال او یاد می شود، از پیشوایان لغت عربی است که بر حقائق معانی و نکته ها و دقیقه هاي آن واقف و
مطلع و با کنایات و تعبیرات و زیر و بم سخن آشنائی کامل دارد، و چنانکه دیدیم،از لفظ مولی، معنی امامت و مرجعیت در احکام
دین، دریافت کرده و آنرا در شعر تابناکش بنظم کشیده، و این خود یکی از شواهد ادبی است که در معناي حدیث شریف جویاي
آن هستیم.
شرح حال شاعر
استاد، ابو الحسن، علی بن احمد فنجکردي نیسابوري، از رجال برجسته ادب و حاذقان و پیشوایان در لغت است، با وجود این ادب
بارع،از فقها و شیوخ علم حدیث بشمار است.
سمعانی در انساب گوید: ابو الحسن فنجکردي، علی بن احمد، ادیب توانا، صاحب نظم سیلس و نثر روان، که تا پایان عمرش و
دوران پیري و ناتوانیش از احساس و ذوق ادب برخوردار ماند، اصول لغت را نزد یعقوب بن احمد ادیب
صفحه 130 از 257
[ [ صفحه 142
و جز او قرائت کرده است.
مردي عفیف، بی تکلف، خوش بیان، حقشناس، خوش کردار بود، در پیري دردي بر او عارض شد که از پا افتاد و خانهنشین
گشت، و دیگر نتوانست بدیدار دوستان و دانشمندان شتابد، از اینروبا علم و دانش خود از آنان تفقد می کرد.
از قاضی ناصحی حدیث فرا گرفته،و اجازه تمام احادیث و کتبی را که ازاساتید خود شنیده ضمن نامه اي بمن مرحمت فرموده ضمنا
بتوسط جماعتی از اساتید و مشایخ که نزد او قرائت کردهاند، اجازه روایت دارم.
وفات او درسال 513 ، شب جمعه 13 ماه مبارك رمضان اتفاق افتاد، در جامه کهنه براو نماز خواندند و در حیره مقبره نوح دفن شد
.739
حموي در معجم الادباء ج 5 ص 103 می نویسد: ادیب فاضلی بود، میدانی در خطبه کتابش السامی فی الاسامی یادش کرده و
بسیارثنا گفته است. وفاتش در سال 512 به سن 80 سالگی بود، بیهقی هم در " الوشاح " از او یاد کرده و گفته: الامام، علی بن
احمد فنجکردي، ملقببه شیخ الافاضل، اعجوبه زمان، و سرآمد اقران، استاد فن، نکته پرداز شیرین سخن. عبد الغفار فارسی هم
گوید: علی بن احمد فنجکردي، ادیب توانا، صاحب شعري سیلس و نثري روان بود، لغت را نزد یعفوب ابن احمد ادیب و دیگران
فرا گرفت و در رشته استاد شد. در آخر عمر، دردي مزمن عارض او گشت، و در نیسابور سال 513 ، سیزدهم ماه مبارك رمضان
درگذشت.
کاتب، ابو ابراهیم، اسعد بن مسعود عتبی که معاصر شاعر است، چنانکه در ج 2 ص 242 معجم الادبا آمده، او را چنین ثنا گفته
است:
یا اوحد البلغاءو الادباء
یا سید الفضلاء و العلماء
[ [ صفحه 143
یا من کان عطاردا فی قلبه
یملی علیه حقائق الاشیاء
- اي یکتاي سخنوراي و ادیبان. اي سرور فضلا و دانشمندان.
- گویا کوکب " عطارد " در سینه تو جا دارد که حقائقمعانی از زبانت می تراود.
سیوطی هم در " بغیه الوعاه " ص 329 بمانند حموي او را ستوده و از " وشاح "نقل کرده که وفات شاعر در سال 513 بسن 80
سالگی بوده و این بیت را از او یاد کرده:
- دوران ما، بدترین دوران است، نه خیري بینم نه رشد و صلاحی در میان است.
صفحه 131 از 257
- شود که مسلمانان از پس این شبهاي تار پر غم صبح روشنی دریابند؟
- همگان در رنج و زحمت، خوشا بر حال آن کسی که مرد و از غم رها گشت.
دانشمند معاصرش استادمان فتال نیشابوري در " روضه الواعظین " گاهی به عنوان " استاد پیشوا " و گاهی به عنوان " استاد ادیب"
از او نام می برد، قاضی، درکتاب " مجالس المومنین " 234 به شرح حال او پرداخته و ستایش و ثنایش گفته و همچنین صاحب"
ریاض العلماء " و " روضات الجنات " ص 485 ، و " شیعه و فنون اسلام " ص 36 با ثنا و ستایش ازاو یاد کرده اند.
ابن شهر آشوب در" معالم العلماء " کتابی بنام " تاج الاشعار و سلوه الشیعه " بنام او ثبتکرده و گوید: حاوي اشعار امیر المومنین
است و در کتاب " مناقب آل ابی طالب " از آن نقل کرده است، چنانکه استادمان قطب الدین کیدري در کتابش " انوار العقول من
اشعار وصی الرسول " از آن کتاب استفاده کرده و صریحا می گوید: فنجکردي در کتابش" تاج الاشعار " 200 بیت از شعر امیر
المومنین (ع) را جمع -
[ [ صفحه 144
آوري کرده است.
سرورمان صاحب " ریاضالجنه " در روضه چهارم بشرح حال او پرداخته و این دو بیت را از او یاد می کند:
اذا ذکرت الغر من هاشم
تنافرت عنک الکلاب الشارده
فقل لمن لامک فی حبه
خانتک فی مولودك الوالده
- زادگان تابناك هاشم را که نام بري، سگهاي و لگرد از نام آنان رم کنند.
- هر که در مهر و ولایش زبان بنکوهش بر آرد، انگیزه کارش خیانت مادر است.
امینی گوید: شاعر با این دو بیت، به این حدیث مشهور اشاره می کند که " جز زنازادگان علی را دشمن ندارند. " اینک مصادر
حدیث:
-1 از ابو سعید خدري،گوید: ما گروه انصار، فرزندان خود را با مهر علی آزمون می کردیم:
هرگاه فرزندي متولد می شد و دل در مهر علی نمی بست، می دانستیم که فرزند ما نیست.
-2 از عباده بن صامت: ما فرزندانمان را با مهر علی می آزمودیم، و اگر می دیدیم یکی از آنان علی را دوست نمی دارد در می
یافتیم که فرزند ما نیست بلکه زنا زاده است.
حافظ جزري در آسنی المطالب بعد از این حدیث گوید: این معنی از قدیم تاکنون مشهور است که جز زنا زاده علی را دشمن
ندارد.
-3 حافظ، حسن بن علی عدوي گوید: احمد بن عبده ضبی از ابو عیینه از ابی الزبیر از جابر حدیث آورده که رسول خدا تا فرزندان
خود رابر مهر علی ابن ابی طالب عرضه بداریم. رجال این حدیث رجال صحیح و مسلم بخاري است، همه ثقه و معتمد باشند.
صفحه 132 از 257
[ [ صفحه 145
-4 حافظ ابن مردویه از احمدبن محمد نیسابوري از عبد الله بن احمد بن حنبل از پدرش احمد که گفت: از شافعی شنیدم و او از
مالک بن انس شنیده که انس بن مالک گفت: ناپاکی نسب افراد را با کین علی می شناختیم.
-5 ابن مردویه از انس در حدیث دیگري آورده که: بعد از روز خیبر، می دیدیم که مردي فرزند خود را بر شانه اش نشانده و بر سر
راه علی ایستاده، و چون علی نمایان می شد، می گفت: پسر جان: این مرد را دوست داري؟ اگر می گفت: آري. او را می بوسید. و
اگر می گفت: نه. او را بر زمین می افکند و می گفت: برو که تو فرزند مادرت هستی.
-6 حافظ طبري در کتاب " ولایت " با اسناد خود از علی حدیث آورده که فرمود: سه تن مرا دوست نمی دارد: زنا زاده، منافق،
فرزند حیض.
-7 حافظ دار قطنی و شیخ الاسلام حمویئی درفرائد هر یک با سند مرفوع از انس آورده اند که گفت: چون روز قیامت شود، منبري
براي من بر پا گردد، منادي از درون عرش ندا بر آرد: محمد کجاست؟ من پاسخ گویم، گویندم: بر شو. بر منبر بالا شوم. باز ندا بر
آید: علی کجاست؟ او نیز پائین تر از من بر منبر بر آید، و جهانیان دانند که محمد سرور رسولان است و علیسرور مومنان.
انس گوید: مردي بپاشد و عرض کرد: اي رسول خدا، کیست که علی را بعد از این دشمن بدارد، فرمود: اي برادر انصاري، از
قریش جز زنا زادگان، و از انصار مدینه جزیهودان، و از عرب جز بی پدران، و از سایر مردم جز بد کاران علی را دشمن ندارند.
این حدیث را سیوطی به خاطر اینکه در سندش اسماعیل بن موسی فزاري یاد شده، ضعیف شمرده، اما ابن حبان در زمره ثقاتش
شناخته، مطین راستگویش دانسته، و نسائی گوید: عیبی بر او نیست، و از ابی داود حکایت شده که مردي راستگو است. بخاري در
کتاب خلق افعال عباد از او روایت کرده، و هم ابو داود، ترمذي، ابن ماجه، ابن خزیمه، ساجی، ابو یعلی و جز آنان از او روایت
کرده اند و بر او خرده نگرفته اند، آري جرمش این است که شیعه اي علوي مذهب است.
[ [ صفحه 146
-8 از ابو بکر صدیق: گوید رسول خدا را در زیر خیمه مشاهده کردم که بر کمان عربی تکیه کرده، علی و فاطمه و حسن و حسین
در حضور اویند، رسول خدا فرمود: گروه مسلمانان. من صلح و صفایم با آنکه با آنکه بااین خیمگیاندر صلح و صفا باشد، در
جنگ و ستیزم با هر کس که دشمن خونخواهشان باشد، دوستم با هر که دوستشان دارد، دوست نمی داردشان جز خوشبخت پاك
نژاد، دشمن نمی داردشان جز بدبخت بد گهر.
-9 ابی مریم انصاري از علیعلیه السلام که فرمود: کافر و زنا زاده مرا دوست نگیرد.
-10 ابن عدي، بیهقی، ابو الشیخ، دیلمی از رسول خدا آورده اند که فرمود: آنکس که عترت مرا، و انصار مرا، و عرب را نشناسد،
یکی از سه طائفه خواهد بود: یا منافق است، یا زنا زاده، یا در حال ناپاکی مادر نطفه اش منعقد گشته.
-11 مسعودي در مروج الذهب 51:2 از کتاب اخبار ابو الحسن علی بنمحمد بن سلیمان نوفلی با اسناد از عباس بن عبد المطلب
آورده " من خدمت رسول بودم که علی بن ابی طالب بر آمد، رسول خدا که او را دید، چهره اش خرم گشت، گفتم: اي رسول
خدا، در چهره این پسر می نگري و شادان می شوي؟ فرمود: بخدا سوگند، محبت ذات احدیث باو بیش از من است. هیچ پیامبري
مبعوث نشد، جز اینکه نسل اواز صلب او پا بجهان نهاد جز من که ذریه ام از صلب این جوان است. چون رستاخیز قیام گیرد،
صفحه 133 از 257
همگان را بنام ونسب مادرشان نام برند، جز این جوان و شیعیانش که با نام و نشان پدرانشانیاد شوند، چون نژاد آنان پاك است.
-12 از ابن عباس که گفت: علی فرمود: رسول خدا را بر کوه صفا دیدم کسی را لعنت می کند که صورت او چون صورت فیل
است، گفتم: این کیست یا رسول الله؟ فرمود: شیطان رجیم است. من رو بدو آوردم و گفتم: اي دشمن خدا،
[ [ صفحه 147
بحق سوگند که اینک ترا می کشم و امت را از کیدت نجات می بخشم، گفت: بخدا سوگند پاداش من جز این است، گفتم: کدام
پاداش اي دشمن خدا؟ گفت: هیچکس ترادشمن نگرفت جز اینکه من با پدرش در رحم مادر شریک بودم.
خطیب بغدادي درتاریخ خود 290:2 ، گنجی شافعی درکفایه 21 بنقل از چهار نفر استادان حدیثش!
شیخ الاسلام حمویئی در فرائد باب 22 ، از طریق ابو الحسن واحدي با اسناد او، و زرندي در " نظم درر السمطین " از ربیع بن
سلمان که به شافعی گفتند: جمعی تحمل ندارند که فضائل اهل بیت را بشنوند، اگر کسی نام آنان را ببرد، گویند: رافضی است.
گوید: شافعی بانشاء ایناشعار مبادرت کرد:
- اگر نام علی و دو فرزندش بمیان آمد و هم نام فاطمه پاك گوهر.
- هر آنکس که آوازه دگرانسمر سازد، یقین دان که زاده زن بدکار است.
- که هر گاه بیاد علی و فرزندانش سخن ساز کنند به نقل روایات بی اعتبار پردازد.
- و گوید: از این سخن بگذرید که حدیث رافضیان است.
- من به خداي مهمین بیزاري جویم از آن مردم که مهر فاطمیان را رفض خوانند.
- درود خداوند بر خاندان رسول باد و لعنت و نفرین بر این مرام جاهلیت.
این موضوع را جمع کثیري از سرایندگان، از قدیم و جدید، بنظم کشیده اند که مجال ذکر آن نیست، از جمله قطعه صاحب ابن
عباد است:
- با مهر علی شک و ریب برطرف گردد، دلهابیارامد و پاکی نژادت بر ملا.
- دوستان او را بینی، یکسره با مجد و عظمت و افتخار.
- دشمنان او را با نسبی ناپاك و مستعار.
- کین و عداوتانگیزه اي دارد: دیوار خانه پدرش کوتاه و بی اعتبار!
و همو سروده است:
- دوستی علی بر حاضر و غائب فرض و واجب است.
- هر آنکه مهرش بدل ندارد، مادرش بد کاره فاسق است.
[ [ صفحه 148
و ابن مدلل گفته:
- در حدیثی از حذیفه یمانی وارد است:
- از مرتضی پرسیدم: مهر و ولایت از چهویژه و اختصاصی است.
صفحه 134 از 257
- پاسخی فرمود که دلم آرام گرفت، خرم و شادان گشتم.
- خدایم به فضیلت بر کشید، شیعیانم را از نسل زنا کاران امتیاز بخشید.
- حدیث دیگري که از سلمان وارد است: برستاخیز که همگان بپا خیزند.
- دشمنان علی را با نام مادر واشناسند، دوستانش را با نام پدر بخوانند.
- نسل آن یک خبیث است، از پدر نامی نبرند، نسل این یک پاك و طاهر، نسبش بر ملا سازند.
[ [ صفحه 149
غدیریه ابن منیر طرابلسی
اشاره
548 - 473
عذبتطرفی بالسهر
و اذبت قلبی بالفکر
و مزجت صفو مودتی
من بعد بعدك بالکدر
و منحت جثمانی الضنی
و کحلت جفنی بالسهر
و جفوت صبا ماله
عن حسن وجهک مصطبر
یا قلب ویحک کم تخادع بالغرور؟ و کم تغر؟
و الی م تکلف بالاغن
من الظباء و بالاغر؟
لئن الشریف الموسوي ابن الشریف ابی مضر
صفحه 135 از 257
ابدي الجحود و لم یرد
الی مملوکی تتر
و الیت آل امیه الطهر
المیامینالغرر
و جحدت بیعه حیدر
و عدلت عنهالی عمر
و اکذب الراوي و اطعن فی ظهور المنتظر
و اذا رووا خبر الغدیر
اقول: ما صح الخبر
- خواب خوش از دیدگانم ربودي. دلم را از غصه آب کردي.
- از آن دم که بار سفر بستی،آئینه مهرم تیره و تار کردي.
- پیکرناتوانم را خستی، مردم چشمم را بانتظار بر در نشاندي.
- عاشق زارت راندي، آنکه از دیدار رخت بی قرار است.
- اي دل. تا چند سحر و افسونت کنند؟
- تا کی در فکر آهوو شانی: کاین یک خوش نوا است، آن دگرسیمتن.
[ [ صفحه 150
- بخدا سوکند. اگر شریف مرتضی، زاده موسی، پدر مضر.
- راه انکار گیرد، باز نگرداند غلامزر خریدم را تتر.
- با خاندان امیه مهر ورزم گویم: خاندان پاك، خجسته و تابناك.
- بیعت حیدر را منکر آیم، راه او وانهم جانب عمر گیرم.
- راویان حدیث را دروغزن شمارم، ظهور مهدي موعود را خرافه دانم.
- اگر حدیث " غدیر " را گواه آرند، سندش را بی اعتبار خوانم -
- روز غدیر، جامه مهنه در پوشم، چون غمزدگان بکنجی وانشینم.
- و چون یاد صحابه در میان آید. - گویم: پیر "تیم " بر همگان مقدم باشد و از آن پس جانشینش عمر.
- هرگز تیغ کین بر سر خاندان رسول نیافراشت.
- ابدا. و نه زهري بتول را از میراث پدر محروم داشت.
صفحه 136 از 257
- گویم: یزید هرگز شراب نیاشامید، و نه در راه فجور گام سپرد.
- او بود که با لشکریان گفت: پسران فاطمه را آزاد گذراند.
- کی شمر لعین حسین را کشت؟ کجا ابنسعد راه خیانت سپرد؟ عاشورا موي سر شانه زنم، زلف خود حلقه حلقه بیاویزم.
- روز آن روزه سر آرم، بشکرانه، چند روز دگر بر آن بیفزایم.
- جامه نوین پوشم، لباس عید از صندوق بر آرم.
- شب تا سحر نخوابم، پسته و فندق بریان سازم.
- صبحگاه، سر و صورت بیارایم، با شاد باش دست شامیان بفشارم.
- در رهگذر بایستم، سر و صورت دوستان بیارایم.
- تره تیزك بخورم، ماهی بی فلس کباب سازم.
- سفره خود رنگینسازم: به به از این کباب و آن سبزي خوش خوراك.
- بهنگام وضو پاي خود بشویم. در سفر بر کفش خود مسح کشم.
- در نماز، با آواي بلند آمین گویم، با دیگران همنوا گرد.
- تسنیم قبور سنت شمارم، بگورستان تپه هاي دو پهلو بیارایم.
- روز رستاخیز که بپا خیزد، چشمها در تب و تاب آید.
[ [ صفحه 151
- نامه اعمال منتشر گردد، آتشدوزخ شعله بر کشد.
- گویم: بار خدایا. این شریف مرتضی بود که مرا از راه حق بدر کرد.
- گویندم: دست شریفت را بگیر، با او جانب سقر راه برگیر.
- تفتی سوزان، که نه پوستی بر جاهلد، و نه گوشتی بر استخوان بماند.
و الله یغفر للمسیء اذا تنصلو اعتذر
الا لمن جحد الوصی ولاءه و لمن کفر
فاخش الاله بسوء فعلک و احتذر کل الحذر
- خداوند بخشایشگر و آمرزگار است، چون زبان به معذرت بر گشایند.
- مگر آن کسی که حق وصی نشناسد، مهر او را منکر آید.
- با این کردار بدت باید گفت: از خدا بپرهیز. الحذر الحذر.
شرحی پیرامون این قصیده
این چکامه بدیع، بنام " تتریه " معروف است، ما 39 بیت آنرا آوردیم، تمام آن 106 بیت است که ابن حجه حموي در کتاب"
صفحه 137 از 257
44:2 ثبت کرده و در کتاب دیگرش " خزانه الادب " 68 بیت آنرا برگزیده است. - ثمرات الاوراق " 48
، تمام قصیده در کتاب " تذکره ابن عراق. " مجالس المومنین 457 بنقل از همین تذکره، انوار الربیع سید علی خان ص 359
کشکول شیخ بحرانی صاحب حدائق ص 80 ، نامه دانشوران 385:1 ، تزیین الاسواقانطاکی 173 ، نسمه السحر فیمن تشیع وشعر
موجود است، شیخ حر عاملی هم در کتاب امل الامل 19 بیت آنرا انتخاب کرده است.
ابن منیر شاعر،هدیه اي خدمت شریف موسوي فرستاد، حامل هدیه غلامی سیاه بود، شریف بدونوشت:
اما بعد. اگر می دانستی که در میان اعداد از عدد یک کمتر هم وجود دارد،
[ [ صفحه 152
و در میان رنگها از سیاهی رنگی شومتر است، هر آینه کمتر از یک هدیه بدست همان شومتر از سیاه، گسیل می داشتی. و السلام.
ابن منیر سوگند خورد که هدیه اي خورد کههدیه اي خدمت شریف گسیل ندارد جز بدست گرامی ترین مردم، در اثر آن هدایاي
نفیس وافري مهیا کرده همراه غلام محبوبش تاتار که بسیار بدو مهر می ورزید خدمت شرید گسیل داشت، هدایا که خدمت
شریف رسید، پنداشت که غلام هم جزء هدایاست که در عوض غلام سیاه فرستاده است لذا او را نزد خود نگه داشت، با آنکه ابن
منیر طاقت فراق او نداشت، و چندانش دوست می داشت که اگر اندوه و محنتی بدو روي می آورد، با دیدن روي او فراموش می
کرد.
ابن منیر از این حالت بسیاردر اندوه و غم شد، و چاره اي براي استخلاص غلام خود تاتار ندید، جز اینکه این قصیده را بپردازد و
خدمت شریف بفرستد.
موقعی که قصیده به شریف مرتضی پیوست، خندان شد و گفت:واقعا در ارسال غلامش تاخیر شد شاعر ما معذور است. آنگاه غلام
را با هدایاي نفیسی خدمت شاعر فرستاد و او هم با این دو بیت شریف را ثنا گفت:
الی المرتضی حث المطی فانه
امام علی کل البریه قد سما
تري الناس ارضافی الفضائل عنده
و نجل الزکی الهاشمی هو السما
- سمند امید سوي مرتضی ران. پیشوائی کز جهانیان برتر آمد.
- فضل او با دگران بمقیاس بردم، دگران بر خاك راهند او بر آسمان.
قصیده تاتاریه را علامه شیخ ابراهیم یحیی عاملی تخمیس کرده و تماما در مجموعه استادمان علامه علی آل کاشف الغطاء ثبت شده
و هم در جزء اول از کتابش" سمیر الحاضر و متاع المسافر. " و نیز در " مجموع رائق " ص 727 همگارمان علامه سید محمد
صادق آل بحرالعلوم: با این مطلع:
افدي حبیبا کالقمر
صفحه 138 از 257
نادیته لما سفر
یا صاحب الوجه الاغر
عذبت طرفی بالسهر
و اذبت قلبی بالفکر
[ [ صفحه 153
ابلی صدودك جدتی
و ترکتنی فی شدتی
و اطلت فیهامدتی
و مزجت صفو مودتی
من بعد بعدك بالکدر
جانم فداي آن مه تابان
آنگاه که عزم سفر کرد
گفتمش اي زاده حوري
خواب خوش از دیده ام ربودي
دلم را از غصه آب کردي
با جفایت دلم را شکستی
پیکرم در تب و تاب خستی
دیري است که از من بریدي
از آن که بار سفر بستی
صفحه 139 از 257
آئینه مهرم تیره و تار کردي
این سبک قصیده را سابقا و لاحقا فراوان سروده اند، ازجمله:
-1 ابو عثمان سعید بن هاشم خالدي و برادرش ابو بکر محمد (از شعراء یتیمیه الدهر) مجتمعا شریف زبیدي ابو الحسن محمد بن
عمر حسینی را ثنا گفتند و جائزه اي ندیدند، شریف عزم سفر داشت. این دو برادر براو وارد شدند و این قطعه را انشاد کردند.
- از جانب ما شریف را بر گوي. آنکه در خشکسالی پناه درماندگان است.
- زاده پیشوایان قریش، خجسته فر، تابنده گهر:
- سوگند بخداي رحمن. و نعمت هاي او بیحد و مر.
- که اگر شریف پا در راه گذارد و باین دو بنده خود نیارد نظر.
- با زادگان امیه در گمراهی و سر گشتگی دمساز شویم.
- گوئیم: نه ابو بکر غاصب خلافت بود، نه عمر سیه کار ستمگر.
- معاویه پیشواي مومنان، بد خواهش ناسپاس و کافر.
- طلحه و زبیر اند هر دو تن فرزانه و همایون فر.
- گوئیم: یزید نه خود قاتل حسین است و نه فرمان قتل صادر کرد.
- این جرم، بر گردن شریف است که ما را روانه سقر کرد.
با استماع این قطعه، شریف تبسم کرد و جائزه آنان را عطا نمود.
-2 شریف، حسن بن زیدشهید، وزیر خود را زندان کرد، در نامه اي به شریف
[ [ صفحه 154
نوشت:
- شکوه خود نزد خداي برم که چه ها دیدم، هوا خواه قومی گشتم که از دست آنهابلا بینم.
- سوگند خوردم..
- که نیکان را علاینه دشنام گویم، تا عمردارم راه شیعیان نگیرم.
- با کف دستم پشت موزه را مسح کنم گرچه بر مردار سگ پا نهاده باشم.
-3 ابو الحسن جزار مصري (شرح حال او خواهد آمد) به شریف شهاب الدین که در وعدهخود تاخیر کرده بود، در شب
عاشورائیچنین نوشت:
- شهاب الدین، صاحب فضل و کرم را بر گو، آن سرور سروران، زاده سروران:
- بخداي فرد صمد سوگند که اگر هم اینک عطاي موعودرا نرساند.
- فردا با دست پر خضاب وچشمی از سرمه سیاه بمبارکبادش در آیم.
- گناه این جرم بر گردن شریف است که از جفایش کارم بجنون پیوست.
- ناصبی گشتم، شوکت خود شکستم، در ماه عزا از دشمنی با خصم دست شستم.
-4 قاضی جمال الدین، علی بنمحمد عنسی، به خدمت شریف دورانش نوشت:
صفحه 140 از 257
بالبیت اقسم او باهل البیت سادات البشر
- بخانه حق سوگند خورم یا بخاندان حق، سروران بشر.
- و بحشمت آن سرور که بزرگان مضر به وجودش مفتخر.
- که اگر قلاده هاي درم باز ندهد مطهر.
- بو حنیفه را قلاده طاعت بر گردن نهم: مفتی اعظم تابنده اختر.
- بفرمان از گوش سپارمگرچه گوید حلال است شراب احمر.
- راه مهر پویم با آنان که سر دشمنی دارند با مطهر.
- یعنی زادگان ر خاقان " سروران خجسته منظر.
- جامه مدیح و ثنا بر اندامشان دوزم، حله ستایش کنم در بر.
[ [ صفحه 155
- نظمی بدیع بسازم که مات ماند فکرت صاحب نظر.
- در ماتم " وزیر " بنالم: سوگی بسرایم با مضامین مبتکر.
- یعنی " حسن " گر چه کار قبیح فراوان دارد، اما گویم معذور است و مغتفر.
- گویم: تیع آنان تیغ قضاست، دست آنان دست قدر.
- هرگز ستم نراند. ابدا خونی نریخت. اوست هماره بتقوي مشتهر.
- چون یاد می و میخوران شود، آنان که در پیاله نوشند یا در جام زر.
- پاك و مقدسشان شمارم، یکسر، رغم انف ملامتگر.
- استغفر الله. مگر نبیذ را که بیاشامند در حضر و سفر.
- زیرا فتواي درست همین است، گواهش حدیث و خبر.
- باري. بام و شام بر " بکیر " گریه آغازم.
- کنار تربتش نماز گزارم بزیارت پردازم.
- مردم عامی را با طرح سوالات مشکل به فتنه اندازم.
- موي سر و صورت بسترم شاربخود بلند سازم.
- عمامه مطبق کنم، تحت الحنک بیاویزم.
- در نماز، دست بر سینه گذارم، آنرا سنت شمارم.
(روز رستاخیز که بپا خیزد، چشمها در تب و تاب آید)
(نامه اعمال منتشر گردد، آتش دوزخ شعله برکشد)
(گویم: بارخدایا این سید شریف مرا از راه حق بدر کرد)
-5 با همین سبک و روش، ابو الفتح سبط، ابن التعاویذي، به شریف محمد ابن مختار علوي نقیب کوفه شعري نوشت و از تاخیر
وفاي در وعده نکوهش آورد، تمام قصیده در ترجمه ابو الفتح نامبرده (تحت شماره 55 - جلد دهم ترجمه) خواهد آمد، مطلع آن
چنین است:
صفحه 141 از 257
یا سمی النبی یا ابن علی
قامع الشرك و البتول الطهور
[ [ صفحه 156
زندگانی شاعر
ابو الحسین، مهذبالدین، احمد بن منیر بن احمد بن مفلح طرابلسی شامی، نزدیک جامع بزرگشمالی، در محله خابوري سکنی
داشت، ملقب به عین الزمان، مشهور به رفاء. یکی از پیشوایان ادب، و در طبقه اعلی از قافیه پردازان شعر عربی است. فراوان سروده
و نیک در سفته، در مدیح اهل بیت قصائد زرین پرداخته و نام و آوازه اش با افتخار تمام بجا مانده است.
در رشته لغت، و ادب و سایر علوم دستی تمام داشته تا آنجا که طرابلس به شمع وجودش می بالیده، چون گل بوستان و خرمی
گلزار، و چون به دمشق ماوا گزیده، یکتا شاعر سخن ساز و ادیب نکته پرداز آن سامان بشمارآمده است.
با نظم بدیع خود فضائل عترت طه را در عاصمه امویان منتشر ساخته، و بی باك دشمنان و بد خواهاناهل بیت را با عتاب و درشتی
بر می شمرده است، از این رو با فحش و دشنام شامیان روبرو شده و با تهمتهايناروا متهم گشته: آن یک بد زبانش شمرده، این
یک دشمن صحابه اش دانسته، و آن دگر رافضیش خوانده و یا خواب هولناکی درباره او بهم بافته.
اما فضل آشکارش، همگان را به نثا و ستایش و تکریم مقام و شخصیت علمی او واداشته است، اشعار آبدارش در عین ظرافت
استوار و محکم، در عین سلاست روان و منسجم است، بالاترین افتخارش اینکه حافظ قرآن بوده است، چونانکه ابن عساکر و ابن
خلکان و صاحب شذرات الذهب یاد کرده اند.
ابن عساکر در تاریخ شام ج 97:2 گوید: قرآن مجید را حفظ کرد، لغت و ادب فرا گرفت، بپرداختن شعر و قصیده پرداخت، بعد به
دمشق آمد و ساکن شد.
رافضی بود و خبیث، به مذهب امامیه می رفت، فراوان هجومی گفت، بد زبانبود، در شعرش دشنام می گفت و الفاظ عامیانه می
آورد. تا آنجا که بوري بن طغتکین امیر دمشق مدتی او را در زندان محبوس کرد، می خواست زبانش راقطع کند، یوسف بن فیروز
حاجب، شفاعت کرد، امیر پذیرفت ولی دستور تبعید او را صادر کرد.
[ [ صفحه 157
موقعی که فرزند امیر اسماعیل بن بوريبه امارت رسید، به دمشق بازگشت.
پس از مدتی، اسماعیل هم بر او خشم گرفت، درصدد بود که او را بردار کشد، شاعر گریخت، چند روزي در مسجد وزیر پنهان
شد، بعد از دمشق به شهرهاي شمالی رفت: از حماه به سوي شیراز، از آنجا به حلب، و بالاخره در رکاب " ملک عادل " موقعی که
نوبت دوم دمشقرا محاصره کرد، بعد از استقرار صلح، وارد دمشق شد و با سپاه ملک به حلب برگشت و در آنجا رخت بسراي
دیگر گشید.
صفحه 142 از 257
من او را مکرر دیده ام، ولی از اوسماع حدیث ندارم، خود او برایم انشاد کرده و هم امیر ابو الفضل اسماعیل فرزند امیر ابو العساکر
سلطان بن منقذ گفت که ابن منیر این شعر خود را چنین انشاد کرد:
اخلی فصد عن الحمیم و ما اختلی
و راي الحمام یغضه فتوسلا
ما کان وادیه باول مرتع
و دعت طلاوته طلاه فاجفلا
و اذا الکریم راي خمول نزیله
فی منزل فالحزم ان یترحلا
کالبدر لما ان تضائل نوره
طلب الکمال فحازه متنقلا
ساهمت عیسک مرغیشک قاعدا
افلا فلیت بهن ناصیه الفلا
فارق ترق کالسیف سل فبان فی
متنبه ما اخفی القراب و اخملا
جفا کرد و از دوست وفادار برید، دید که اندوهش می کشد، در جفا اصرار ورزید.
- مرغزار عشقش اولین مرغزاري نباشدکه طراوت آن با شتاب گریخت.
- مرد آزاده که خواري و گمنامی همنشین خود دید، چه بهتر که بار سفر بر بندد.
- بسان ماه که چون نحیف و ضعیف گردد، جویاي کمال: منزل به منزل بشتابد تا کمال مطلوب بدست آرد.
- اما تو کنجی گزیده زندگی تلخ و مرارت بار خود را با شتر رهوارت تقسیم کرده اي. از چه فلات و کوهساران بزیر پی در
نسپاري؟
[ [ صفحه 158
- از کنج خانه در آي، بر مدارج ترقی برآي. چون شمشیرکه از نیام در آید، جوهر آبدارش وانماید.
- مرگ نه همان است که روح از بدن بر آید، مرگ آن است که با خواري و ذلت توامان باشی.
صفحه 143 از 257
للقفر. لا للفقر. هبها انما
مغناك ما اغناك ان تتوسلا
لا ترض من دنیاك ما ادناك من
دنس و کن طیفا جلا ثم انجلی
وصل الهجیر بهجر قوم کلما
امطرتهم غسلا جنوا لک حنظلا
من غادر خبثت مغارس وده
فاذا محضت له الوفاءتاولا
- پیش به سوي مشکلات، نه به سوي فقر. چنان گیر که مرگت در آن است، چه بهتر که بدین وسیله اش دریابی.
- از دنیا به مظاهر پست آن خشنود مشو، چون رویا در خیال بدرخش و راه بر گیر.
- با گرماي نیمروز بساز. دوري گزین از آن دوستان که در کامشان عسل ریزي شرنگ در کامت بیزند.
- آن یک خائن و مکارکه نهال محبت در شوره زار دلش پا نگیرد، اخلاص و وفا را خرافه داند.
- آن دگر دنیا پرست که هر جا دینارو درم بیند، بدان جانب راه گیرد، گه برودگاه برآید.
- زمانه و اهلش را چه خوب آزمودم، کمال فضل را جرم و گناه شناسند.
- با سرشتی نکوهیده و پست، آنها که نیک اند: پاسخ دهی دشمنت گیرند، ساکت مانی افترا بندند.
در روایت دیگر، اضافه کرده است:
انا من اذا ما الدهر هم بخفضه
سامته همته السماك الاعزلا
واع خطاب الخطب و هو مجمجم
راع اکلالعیس من عدم الکلا
زعم کمنبلج الصباح وراءه
عزم کحد السیف صادف مقتلا
- من آنم که گر روزگارم سوي پستی کشد، همتم پاي بر اختر ثریا گذارد.
[ [ صفحه 159
صفحه 144 از 257
- سرا پا گوشم، اخطار حوادث را بجان بنوشم، شبانم:گرچه شتر رهوارم خسته سازم، با شتاب به مرغزارش رسانم.
- با تصوراتی چون سپیدي صبح روشن، عزمی چون تیزي شمشیر که بر مقتل آید.
امینی گوید: شاعر، در این قطعه، بدخواهانش را بر می شمارد، آنها که با تهمت و افترا به مبارزه اش برخاسته بودند، چونانکه در
شرح حالش گذشت. هجویات او از این قبیل است از این رو بر کینه خواهان مذهبی او دشوار و سنگین آمده است.
ابن عساکر، این قطعه دیگر را هم از او یاد می کند:
- اف بر این روزگاري کهمن در آنم، تا کی و چند، از دست مردمش شرنگ نوشم.
- تیر غمی بر دلم ننشست، جز از شست دوستان ممتازم.
- دوست راست کرداري یافت شود تا خون دل در طبق اخلاص نهم خریدار او باشم؟
- چه بسیار دوستان خود را وانهادم بدینامید که مخلصی بیابم. نیافتم و باز بدانها رو نهادم.
و نیز امیر ابو الفضل می گفت ك پدرم طشتی از نقره ساخت، ابن منیر جند بیت بسرود که بر آن طشت نوشته آمد، از آن جمله
است:
یا صنو مائده لاکرم مطعم
ماهوله الارجاء بالاضیاف
جمعتایادیه الی ایادي الالاف بعد البذل للالاف
و من العجائب راحتی من راحه
معروفه المعروف بالاتلاف
- اي همطرازمائده سلیمان، ویژه گرامی ترین میزبان، در تالار پر او مهمان.
- نعمت سرشار اوست که هزاران دست در اطراف من دراز است، بعد از بخشش هزاران در هزار.
- شگفت این است که راحت من از دست و پنجه کسی است که دراتلاف نفوس و اموال، معروف است و ممتاز.
[ [ صفحه 160
از شعرهاي نکویش این قصیده دیگر است:
من رکب البدر فی صدر الردینی
و موه السحر فی حد الیمانی
و انزل النیر الاعلی الی فلک
صفحه 145 از 257
مداره فی القباء الخسروانی
طرف رنا. ام قراب سل صارمه
و اغیدماس ام اعطاف خطی
اذلنی بعد عز و الهوي ابدا
یستعبد اللیث للظبی الکناسی
- رخ چون ماه رخشان، قامت بسان نی سر کشیده بآسمان: ندانم ماهرا که بر سرنی کرد؟
- نگاهش سحر آشکار، مژگانش تیع آتشبار: چسان تیغ را از سحر و فسون آب داد؟
- آفتاب را که از چرخ چارم بزیر کشید ودر این قباي خسروانی در بند کشید؟
- برق نگاهش درخشید؟ یا شمشیري از نیام رخ برگشید؟ -
- شاخه سروي خرامیدي گرفت؟ یا نیزه تابدار باهتزار آمد؟
- از پس سالها عزت به خاك را هم نشاند، عشق و دلدادگی شیر ژیان را بنده آهوي ختن سازد.
ابن خلکان بر این جمله افزوده است:
اما و ذائب مسک من ذوائبه
علی اعالی القضیب الخیزرانی
و ما یجن عقیقی الشفاه من الریق الرحیقی و الغر الجمانی
لو قیل للبدر: من فی الارض تحسده
اذا تجلی؟ لقال: ابنالفلانی
اربی علی بشتی من محاسنه
تالفت بین مسموع و مرثی
اباء فارس. فی لین الشام مع الظرف العراقی و النطق الحجازي
و ما المدامه بالالباب افتک من
فصاحه البدو فی الفاظ ترکی
- سوگند به زلفان سیاهش که چون مشک ناب بر زبر شاخ ارغوان است.
صفحه 146 از 257
- سوگندبه آن لبهاي چون عقیق که در میانش شراب بهشتی با در شاهوار است.
- اگربماه تابان گویند: بر که حسد بري چون بجلوه بر آید؟ گوید فلانی
[ [ صفحه 161
پسر فلانی.
- که با محاسن گونا گون بر من فزون است، زیبائیهاي دیدنی و شنیدنی:
- مناعت پارسی، ناز وادي شامی، ظرافت عراقی، لغت حجازي.
- شراب مردافکن آن نکند که خوش بیان بدوي با لهجه ترکی.
تمام قصیده که 27 بیت است، در نهایه الارب نویري ج 23:2 و تاریخ حلب 234:4 ثبت است. ابن خلکان این قطعه را هم از ابن منیر
ثبت کرده است.
انکرت مقلته سفک دمی
و غلی و جنته فاعترفت
لا تخالوا خاله فی خده
قطره من دم جفنی نقطت
ذاك من نار فوادي جذوه
فیه ساخت و انطفت ثم طفت
- مژگانش منکر آمد که خونش نریختم، عذارش بر خروشید که آري من گواهم.
- مپندارید خال رخسارش قطره خونی است که از چشمان من ریخته است؟
- شرري از آتش این دل برجهید و بر رخسارش نشست، اثرش بجا ماند.
میان شاعر ما ابن منیر با ابن قیسرانی شاعر، نفرت و مهاجاتی بر قرار بود (و ابن منیر هماره او را سر کوفت می زد که با هیچ امیري
دمسازنشدي جز اینکه سر خوردي و نا امید ماندي) اتفاقا اتابک عماد الدین زنگی، امیر شام موقعیکه قلعه جعبر را در حصار گرفته
بود، آواز غنائی از بالاي قلعه شنید که این شعر ابن منیر را می خواند:
و یلی من المعرض الغضبان اذا نقل الواشی الیه حدیثا کله زور
سلمت فازور یزوي قوس حاجبه
کاننی کاس خمر و هو مخمور
- واي بر من که دلدارم بر آشفت، بد گویان سعایت کردند، دروغ آنانرا شنفت.
صفحه 147 از 257
- سلامش گفتم. کمان ابرویش برتافت، گوئیا من جام شرابم و او مست مخمور.
[ [ صفحه 162
زنگی را بسیار خوش آمد، پرسید: این شعر از کیست؟ گفتند: ابن منیر که در حلب جاي دارد، به والی حلب نگاشت که ابن منیر را
با شتاب به خدمت گسیل دارد، والی حلب او را فرستاد، ولی در شب وصول، اتابک زنگی را کشته بودند، در نتیجهابن منیر همراه
لشکریان امیر به حلب بازگشت. هنگام ورود، ابن قیسرانی بدیدارش رفت و گفت: این سر خوردگی،در برابر تمام آن شماتت ها
که بر من رواداشتی.
ابن منیر در قلعه شیزر، خدمت امیران بنی منقذ بود، باو توجه خاصی داشتند، در دمشق شاعري بود ابو الوحش نام که بظرافت و بذله
گوئی معروف، و میان اوو ابو الحکم عبید الله،) دوستی و مودت برقرار بود، خواست به شیزر رود و امیران بنی منقذ را ثنا گفته صله
اي بدست آرد) از ابو الحکم در خواست نمود که نامه اي به ابن منیر بنگارد و سفارش نماید تا در نیل حوائج او کوشش کند،
ابوالحکم به ابنمنیر چنین نوشت:
- ابا الحسن. سخن این جوانمرد را بشنو، شتاب زده بودم، شعري مرتجل آوردم.
- اینک ابو الوحش است، خدمت رسد تا امیران را مدح گوید. او را نیم بستاي.
- من نعت او به اجمال گویم، تو با زبان شیرینت، مفصل آن بر خوان.
- امیران را بر گوي که مادر دهر بمانند این شاعر پرهنز نپرورد. و از جمله نوشت:
- سبکسر و بی خرد است، اما مدعی است که سنگینی و وقارش و الاست.
یمت بالثلب و الرقاعه و السخف و اما بغیر ذاك فلا
[ [ صفحه 163
ان انت فاتحته لتخبرما یصدر عنه فتحت منه خلا
فسمه ان حلخطه الخسف و الهون و رحب به اذا رحلا
و اسقه السم ان ظفرت به و امزج له منلسانک العسلا
- فحش و خل بازي و مسخرگی فراوان دارد، غیر از آن هیچ ندارد.
- گرش بیازمائی که در چنته چه دارد، چنان است که چاه خلا گشوده باشی.
- چون در آید، هر چه توانی در خواري او بکوش، و چون بکوچد او را خوشامدي گوي.
- اگر توانستی سمی در شرابش کن اما با شهد زبانت هم بیامیز.
نویري در ج 2 نهایه الارب این قطعه را از ابن منیریاد کرده:
لاح لنا عاطلا فصیغ له
مناطق من مراشق المقل
صفحه 148 از 257
حیاه روحی و فی لواحظه
حتفی بین النشاط و الکسل
ماخاله من فتیت عنبر صدغیه و لا قطر صبغه الکحل
لکن سویداء قلب عاشقه
طفت علی نار ورده الخجل
- ساده و بی پیرایه هویدا شد، از تیر نگاه مشتاقان سر و سینه اش زیور بست.
- جان بخش باشد و روح پرور، اما برق نگاهش تیغ جانستان.
- خال سیاهش از سوده طره عنبرینش نتراویده و نه از سرمه جادویش قطره اي چکیده.
- بلکه سویداي قلب عاشق بر گل رخسارش پریده. و هم در نهایه الارب یاد کرده:
- گویا دو نو گل رخسارش دو دینار سرخ است که بمیزان بردند و بکمال سنجیدند.
- این یک وزن و مقدارش خفیف آمد، بر زبرش قیراطی افشاندند.
و چنانکه در بدایع البدایه 44:1 آمده، ابن منیر درباره زیبا پسري سراج که یوسفش نام بوده چنین سروده است:
[ [ صفحه 164
یاسمی المیاح فی ظلمه الجب لمن ساقه القضاء الیها
- اي همنام یوسف کنعان، که قضا و قدر در بن چاهش کشاندند.
- آنکه لولیان شیفته روي و مویش دست ازترنج بنشناختند.
- رخسارت قالب حسن و جمال است که دینار و سرخ بر آن منطبع سازند.
ابن منیر به قاضی ابو الفضل، هبه الله، در گذشته 562 نوشت و کتاب " وساطت میان متنبی و ناقدان " تالیف قاضی علی بن عبد
العزیز جرجانی را که باو وعده نهاده بود، درخواست کرد:
- ایکه منتهاي فضیلت را دریافتی خرد از دركآن ناتوان است.
- ایکه بر مدارج کمال بالا رفتی و بر فوق ثریا خیمه زدي.
الی متی اسعط التمنی؟
و لا نري المن بالوساطه
- تا کی و چند خودرا با آرزو نوید دهم و عنایتت را به ارسال " وساطت " نبینم؟
ابن منیر، در سال 473 در طرابلس پا بجهان نهاد و در جمادي الاخره سال 548 (بگفته اکیر مورخین) در حلب دیده فرو بست و در
کوه جوشن کنار مزار آنجا خاك شد، ابن خلکان گوید: قبر او را زیارتکردم، بر آن مکتوب بود:
صفحه 149 از 257
من زار قبري فلیکن موقنا
ان الذي القاه یلقاه
فیرحم الله امرءا زارنی
و قال لی: یرحمک الله
- آنکهمزارم بیند، بخاطر آرد که او هم چو من روزي اسیر خاك است.
- خدایش رحمتآرد که بدیدارم آید و گوید: خدایت رحمت آرد.
و از آن پس در دیوان ابی الحکم عبید الله چنین دیدم که ابن منیر در دمشق
[ [ صفحه 165
بسال 547 در گذشته، و با ابیاتی او را سوك و ماتم گفته بود که طبق سیره و روش خودبر اساس هزل و شوخی سروده، و حاکی از
آن است که ابن منیر در دمشق در گذشته، از آن جمله:
- بر زبر چند پاره چوبش بیاوردند، در کنار نهر " قلوط " غسل دادند.
- دیگ مرصعی آب کردند، زیر آن هیزم " بلوط " برافروختند.
بر این وجه که در گذشت ابن منیر بسال 547 باشد، باید چنین گفت: شاید در دمشق بسال 547 در گذشته و بعد سال دیگر به حلب
منتقل شده باشد. انتهی.
اما پدر شاعر "، منیر " او هم مانند جدش " مفلج " از شعراء است، و فراوان اشعار عونی را در بازارهاي طرابلس انشاد می کرده،
آن چنان که ابن عساکر در تاریخ شام 97:2 یاد کرده است، و از آنجا که عونی از شعراء اهل بیت است، و جز درباره آنان شعري
نسروده، و باز خوانی آن در بازارهاي طرابلس: مجمع توده هاي مختلف و اقوام گوناگون، بوسیله یکنفر شیعی شاعر انجام می
گرفته، قهرا بر صاحبان مذاهب مختلف دشوار و سنگین بوده است.
و چون با خشم و خروشی که در دل داشته اند، و بخاطر بزرگان و هواخواهان تشیع نمیتوانسته اند با او در ستیز شوند، بناچار چنین
راه نکوهش گرفته اند که مانند ابن عساکر بگویند ": با اشعار عونی در بازارهاي طرابلس آوازه خوانی می کرد، " و یا مانند ابن
خلکان بگویند": در بازارهاي طرابلس آوازه خوانی می - کرد " و سایر جملات را حذف کنند، تاکین دل از او گرفته باشند، زیرا
اگرنام عونی و اشعار او در میان بیاید،همگان می دانند که منظور، آوازه خوانی نیست بلکه اشعار عونی را با آواز بلند و رسا می
خوانده، آن چنان که مداحان بر منابر انشاد کنند، و این آهنگ و نوا بخاطر این است که اشعار عونی آویزه گوشها گردد و روح
ایمان علوي در دلها بتابد و پرچم باطل سرنگون گردد، نه غنا و سرودي که روش خنیا گران مخالفین است.
51:1 ط ) باري شرح حال ابن منیر، در بسیاري از فرهنگ هاي رجال و کتب تاریخ ثبت است، از آن جمله: تاریخ ابن خلکان 139:1
محمد محیی الدین) خریده
[ [ صفحه 166
صفحه 150 از 257
عماد کاتب، انساب سمعانی، تاریخ ابن عساکر 97:2 ، مرآه الجنان 287:3 ، تاریخ ابن کثیر 231:12 ، مجالس المومنین 456 ، امل
الامل شیخ حر عاملی، شذرات الذهب 146:4 ، نسمه السحر جزء اول، روضات الجنات 72 ، اعلام زرکلی 81:1 تاریخ آداب اللغه
20:3 ، دائره بستانی 709:1 ، تاریخ حلب. 231:4
[ [ صفحه 167
غدیریه قاضی ابن قادوس
اشاره
درگذشته 551
یا سید الخلفاء طرا بدوهم و الحضر:
- اي سالار خلفاء یکسر، آنها که حاضراند یا در سفر.
- اگر ساقی حجاج را تکریم و عظمت نهند، توئی ساقی کوثر.
- پیشواي محبوب، شفیع دوستانبه محشر.
- سرور خاندان احمد، پدر شبیر و شبر و الحائز القصبات فی یوم الغدیر الازهر:
- برنده گوي سبقت درتابنده روز " غدیر " انور.
- در هم کوبنده غوغاي بدر، هماورد یهود، در بنی نضیر و خیبر.
شرح حال شاعر
قاضی جلال الدین، ابو الفتح، محمود، ابن قاضی اسماعیل بن حمید، معروف به ابن قادوس، دمیاطی، مصري، از ممتازان ادب پرور،
یکتا سخندان هنرور، در میدان شعر بر همه سرور، در خدمت علویین مصر دبیر انشاء بود، و در مسند قضا صدر نشین: میان دانش و
ادب جمع آورد، و در شمار سخنوران ادیبی در آمد که رساله هاي خلافیه و آداب دیوانیه (دفتري)آنان با بهترین گوهر سخن
سرمشق ادب آموزان قرار گرفته است.
[ [ صفحه 168
قاضی فاضل افتخار شاگردي او دارد، واو را ذو البلاغتین، یعنی هنرمند شعر و نثر می خواند. دیوان شعرش در دو جلد تدوین گشته
است و در سال 551 در مصر در گذشته.
ابن خلکان در تاریخ خود 54:1 این شعر او را دربارهقاضی رشید که سپه چرده بوده یاد کر ده:
یا شبه لقمان بلا حکمه
صفحه 151 از 257
و خاسرا فی العلم لا راسخا
سلخت اشعار الوري کلها
فصرت تدعی الاسود السالخا
- ایکه در سیاهی چو لقمانی اما حکمتت نباشد، در علم و دانش زیانباري قدمت ثابت نباشد.
- پوست از تن جهانیان بر کندي، از اینرو مار پوست کن نامت نهادند.
یاقوت حموي در معجم الادباء 60:4 گوید: جماعتی از فضلاء خدمت صالح بنرزیک بودند، سوالی در علم لغت مطرح نمود، تنها
پاسخ صحیح به وسیله قاضیرشید بعرض رسید، سپس گفت: از هیچ سوالی مورد آزمایش قرار نگرفتم جز اینکه مانند آتش فروزان
بودم. ابن قادوس که در آن جا حاضر بود، چنین بپاسخ سرود:
- اگر گوئی از آتش مایهگرفتم و بر همگان بدانش و فهم فائق آمدم.
- گویم راست گفتی: اما از چه خاموش گشتی که چون ذغال سیاه آمدي؟
ابن کثیر، در تاریخش این دو بیت را از او یاد کرده که درباره مبتلایان به وسوسه شیطان در نیت نماز سروده است:
- سست عزم در نیت، چون عنین نامراد، با آنکه هاي و هویش بسیار است.
- در یک نماز، هفتاد مرتبه تکبیر می راند، گویا بر حمزه سید الشهدا نماز می گزارد.
[ [ صفحه 169
و این دو بیت را مقریزي در خطط 298:2 یاد کرده که ابن قادوس درباره قلعه روضه، که بنام جزیره معروف است سروده:
- کاخهاي جزیره از دور هویدااست، بوستانها در کنار هم به عشقبازياندراند.
- گویا کهکشان جوزا سر بهمآورده برجهاي آسمانی را در میان.
و از سروده هاي مذهبی او که در مناقب ابن شهر آشوب آمده:
- این همان بیعت رضوان است با کلمه تقوي استوار شد، نص جلی از آن پرده برداشت.
- از اینرو جدت رسول در حق علی سفارش ولایت کرد با آنکه پسر عمش بود، تا همگان بدو گرایند.
- و نیز حسین ولایت را به پسرش علی داد، با اینکه از برادرش حسن ارث برد، و نسل هر دو تناز رسول اند.
و درباره حضرت سجاد سروده است:
- توئی پیشوایی دادگستر، جبریل مهار براق براي جدت کشید.
- از همه سو نسب به سروران می رسانی: پیشوائی طاهر، پاك نهادي بتول.
- گنجور دانش غامض الهی شمائید، حلال و حرامش در بیان شماست.
- فرشتگان وحی می رسانند، شرح و تاویل آن با شماست.
سرورمان، سید امین، ابن قادوس را در اعیان الشیعه جزء 332:17 عنوان کرده و گوید: در جزء 93:6 ، اعیان الشیعه نوشتیم که نام
کوچک او را بدست نیاوردیم و در ج 206:13 یاد کرده و گفتیم: نام او محمود بن اسماعیل بن قادوس دمیاطیمصري است، چون
در کتاب " طلیعه " علامه سماوي تصریح شده است که اشعار مذکوره در مناقب ابن شهر آشوب، متعلق به اوست.
صفحه 152 از 257
از آن در کتاب شذرات الذهب به حوادث سال 639 بر خوردیم که می نویسد:
"در این سال نفیس ابن قادوس، قاضی ابو الکرماسعد بن عبد الغنی عدوي در گذشت " ازاین رو ترجیح دادیم که اشعار یاد
شدهدر مناقب از او باشد و لذا در مستدرکات این جلد ص 468 شرح حال او را یاد کردیم.
[ [ صفحه 170
وجه ترجیح از اینجاست که ابن شهر آشوب او را به عنوان قاضی نام برده، و آنکه قاضی بوده همان اسعد است نه محمود، چنانکه
در شذرات دیدیم. محمود، تنها کاتب علویین بوده چنانکه در طلیعه یاد شده است، البته قدري بعید می نماید، زیرا صاحب مناقب
در سال 588 در گذشته و اسعد ابن قادوس بسال 639 بعد از 51 سال، وي چون اسعد 96 سال عمر کرده، مانعی نیست که ابن شهر
آشوب اشعار او را یاد کند.
امینی گوید: آنچه استادمان سماوي صاحب طلیعه یاد کرده، همان صحیح است، و سرورمان امین از چند نکته غفلت داشته: 1 - ابو
الفتح ابنقادوس هم که شرح حال او مورد بحث است، قاضی بوده، چنانکه معاصرش قاضی رشید، مقتول بسال 563 در کتابش"
جنان الجنان و ریاضه الاذهان " نوشتهو صاحب تاریخ حلب در ج 133:4 ، نقل کرده. و نیز مقریزي در حطط 306:2 و دکتر عبد
اللطیف حمزه در " الحرکه الفکریه فی مصر " ص 271 ، او را با عنوان قاضی یاد کرده اند.
-2 آنکه به نام " ابن قادوس " شهرت دارد، محمود، شاعر مورد بحث ما است، نه اسعد، چه او به عنوان قاضی نفیس بن قادوس،
معروف بوده، نه ابن قادوس.
-3 قاضی نفیس، به شعر و ادب معروف نیست، در هیچ فرهنگی یاد نشده که شعر گفته باشد، آنکه در تمام فرهنگاي رجال و شعرا
یاد شده، همان ابو الفتح ابن قادوس است. و خدا بحال همگان داناست.
[ [ صفحه 171
غدیریه ملک صالح
اشاره
459 - شهید 556
سقی الحمی و محلا کنت اعهده
حیا بحور بصوب المزن اجوده
فان دنا الغیث و استسقت مرابعه
ربافدمعی بالتسکاب ینجده:
صفحه 153 از 257
- سیراب و خرم باد مرغزاري که وعده گاه من بود، از نسیم دریا، سیلاب باران.
- اگر ژاله بهاري بر آید تا بساط این گلشن سیراب کند، سیلاب اشکم به مدد خیزد.
در این قصیده گوید:یا راکب الغی دع عنک الضلال فهذا الرشد بالکوفه الغراء مشهده:
- اي که بر مرکب جهل سواري. حیرت از سر بگذار، معدن رشد و رهیابی در کوفه هویداست.
- آنکه خورشید به یمن کرامتش بازگشت تا فضل نماز دریابد و فرشتگان گواه باشند.
- و روز " غدیر "که رسول خدا در جمع حاضران فرمود ودست او را برافراشت:
- هر که را من سرور و سالارم، این علی سالار و سرور است، اینم فرمان
[ [ صفحه 172
موکد است.
- هر که یاریش وانهد، خدایش وانهد، هر که دستیارش شود، خدایش کمک باد.
- دراز قلعه خیبر بر کند وبدور افکند، با آنکه از روزه ناتوانبود،
- لرزه بر ارکان دژ افکند، یهود را از هراس دل در بر طپید.
- روح الامین در سما فریاد بر کشید: اینک وصی. و اینک احمد پاك گوهر.
- آب فرات سر به طغیان بر آورد، همگاناز بیم هلاك بدو پناه بردند.
- فرموش: آب خود فرو درکش. ریگهاي فرات آشکار شد، از صولت فرمانش.
(اضافات چاپ دوم):
در قصیده دیگري که 57 بیت آن یاد شده، امیر المومنین را چنین می ستاید.
- در معرکه هاي فراوان پیشتاخت، نه عقب نشست، نه لرزه بر اندامش فتاد.
- چه غمها که از دل برادرش مصطفی زدود، گاهیکه حادثه بلا در کمین بود.
- میان آنکس که شیوه فرار بیادگارنهاد، با آنکه در پیکار چون کوه بر جا بود، تفاوت از زمین تا آسمان است.
- در سوره " هل اتی " خداي رحمان مقامش بنمود، جودش بستود، بدامنش چنگ بر زن.
- علی است که فرمود " سلونی " تا اسرار علوم پنهانی بر شما هویدا سازم، جز او را یاراي چنین ادعا نبود.
- بلکه می گفت: بر شما سرو شدم، اما بهتر از شما نبودم، اگر راه کج گرفتم، براستم رهنمون باشید.
- اگر حاسدان مقامش نشناختند، دوستان حق او را معترف آمدند.
[ [ صفحه 173
- بروز " غدیر " فضلی نامور داشت که رسول حق در میان جمع دستش برافراشت.
در قصیده دیگري که 44 بیت است با این مطلع:
لاتبک للجیره السارین فی الظعن
صفحه 154 از 257
و لا تعرج علی الاطلال و الدمن
فلیس بعد مشیب الراس من غزل
و لا حنین الی الف و لا سکن
و تب الی الله و استشفع بخیرته
من خلقه ذي الایادي البیض و المنن
محمد خاتم الرسل الذي سبقت
به بشاره قس و ابن ذي یزن:
-تا کی بر یاران سفر کرده ات بنالی؟ تا چند کنار این کلبه هاي فرو ریخته منزل سازي؟
- اینک که گرد پیري بر سر نشست، دیگرت دلدادگی بس است، یاددوست از سر بگذار.
- سوي خدا راه برگیر، از همت برگزیدگانش شفاعت جوي که صاحبان خیراند و برکت.
- محمد خاتم رسولان است: حکیم عرب " قس " امیر عرب " ذي یزن " مژده رسالتش گفت.
در این قصیده گوید:
- بدامنش چنگ بر زن، ذخیره دنیا و آخرتت او است، و هم ستوده کردار: ابو الحسن هادي انام:
- وصی او. جانفداي او. نگهبان و یاورش از کید دشمنان.
- در روز " غدیر " رسولخدا سفارش او کرد نه دیگران، همگان شاهداند:
- فرمود: این است وصی من. جانشین من. دانشمند فرائض و سنن.
- گفتند: پذیرفتیم. و چون درگذشت، هنوز جنازه اش بر زمین راه خیانت گرفتند.
[ [ صفحه 174
در قصیده دیگري که 27 بیت است، چنین سروده:
- من پیرو علی باشم. در ستیز با دشمنانش، مهر کیش دوستانش.
- من پیرو علی باشم که بروزگار، گرد پستیها نگردید.
- بنده ساقی کوثرم که برستاخیز دوستانش را آب حیات بنوشاند.
- بنده حلال حلال مشکلاتم، که هر صعب و دشواري در برش سهل و آسان است.
- آنکه چون فارس یلیل را بخاك افکند، فرشتگان آواي تکبیر بر آوردند.
- سروري که خدایش برگزید، ببرادري رسولش بر کشید.
- سوگند که در شب هجرت، تنها او برخی و جان فداري رسول حق گشت.
- بجان خودم که در روز " غدیر خم " جز او را لایق وصایت ندید.
صفحه 155 از 257
در قصیده دیگري که 41 بیت است، با این سر آغاز گوید:
ما کان اول تائه بجماله
بدر منال البدر دون مناله
متباین فالعدل من اقواله
لیغرنا و الجور منافعاله
صرع الفواد بسحر طرف فاتر
حتی دنا فاصابه بنباله
متعود للرمی حاجبه غدا
من قسیه و اللحظ بعض نصاله
ما بلبل الاصداع فوق عذاره
الا انطوي قلبی علی بلباله
یبغی مغالطه العیون بهالکی
یخفی عقاربه مدب صلاله
و یظل من ثقل الغلاله تشتکی
ما یشتکیه القلب من اغلاله
جعل السهاد رقیب عینی فی الدجی
کی لا تري فی النوم طیف خیاله
- اولین زیبا رخ رعنا نیست که بخود بنازد، ماهی که دست آفتابش بدامن نرسد.
- دمساز نیست: در سخن نرم و مهربان تابفریبد، در عمل جفاکار است.
- جادوي خمارش دلم بخاك افکند، از آن پس با تیر مژگان چاك چاك.
- کماندارماهري است: ابروانش چاچی، تیر نگاهش ناوك خونچکان است.
[ [ صفحه 175
صفحه 156 از 257
- طره زلف بر گلشن عذار نیفشاند، جز اینکه قلب زار من بر آشفت.
- این پریشانی و آشفتگی مغلطه سازد، تا عقرب زلفش نهان سازد.
- بام تا شام از پیرهن حریر شکوه آرد، آن سان که دل عاشقان در زنجیر عشقش بنالد.
- شام تا بام بیداري و بیخوابی رقیب چشمانم کرد، مبادا رویاي شیرینش بخوابم آید.
و حفظت فی یدي الیمین وداده
جهدي وضیع مهجتی بشماله
و اباح حسادي موارد سمعه
و حمیت ورد السمع عن عذاله
اغراه تانیسی له بنفاره
عنی و اذلالی بفرط دلاله
و لربما عاتیته فیقول لی:
قولی یکذبه بفتح فعاله
کمعاشر اخذ النبی عهودهم
و استحسنوا الغدر الصراح باله
خانوه فی امواله و زروا علی افعاله وعصوه فی اقواله:
- مهرش بجان و دل نگهبان شدم، خون دلم بی مهابا هبا کرد.
- یاوه حاسدان عشقم در گوش سپرد، پند ناصحانش در گوش نگرفتم.
- انس ورزیدم، رمید. نیازبردم، ناز کرد.
- و چون عتابش کردم، قول وفا داد، اما در عمل جفا کرد.
- بسان آن جمع که با رسول خدا پیمان بستند بالش مهربان باشند، اماراه دغل گرفتند.
- اموال رسول به دغا بردند، بر کردارش خرده گرفتند،نافرمانی دستور کردند.
- این امیر مومنان سرور خاندان که در دهر همتا نداشت:
العلم عند مقاله و الجود حیننواله و الباس یوم نزاله
- به هنگام سخن در دانش، بوقت جود و بخشش در دهش، به آورد گه در رزم و پیکار.
- برادر رسول، از میان امت، امین آن سرور در ودایع نبوت.
- در مهر و ولایشان تاکید نمود، و گویا به نزاع و ستیزشان وصیت فرمود.
صفحه 157 از 257
[ [ صفحه 176
- آئین اعتدال را با کتمان حقائق ناقص شمردند، با آنکه روز غدیر، راه کمال پیمود.
این قصائد را از کتاب" الرائق " تالیف سرورمان علامه سید احمد عطار، اقتباس کردیم، در این کتاب، قسمت مهمی از اشعار و
قصائد" ملک صالح " درباره عترت طاهره پیامبرثبت شده و چه بسا بیشتر مدایح او را یاد کرده باشد.
(پایان اضافات چاپ دوم)
شرح زندگانی شاعر
ابو الغارات، ملک صالح، یکه سوار ملمین، نصیر الدین، طلایع بن رزیک ابن صالح ارمنی، و چنانکه در " اعلام " زرکلیآمده،
اصل او از شیعیان عراق است.
از آن جماعتی است که خداي سبحان دین و دنیارا برایشان فراهم آورده افتخاردو سرا نصیبشان گشت: دانشی بحق نافعو سلطنتی
داد گرانه. هم فقیهی ممتاز، آن چنانکه در کتاب " خواص عصر فاطمی " یاد شده، هم ادیبی نکته بینو قافیه پرداز، چونان که در
فرهنگ رجال آمده.
در عین حال: وزیري داد گشتر که قاهره با سیرت عادله اش می نازد، ملت مصر در سایه عنایتش می بالد، دولت فاطمیان از حسن
تدبیرش در سیاست رعیت و انتشار امنیت و دوامصلح و صفا به استحکام و قدرت می فزاید. و چونان که زر کلی در " اعلام"
گوید: وزیري خود ساخته که در شمار ملوك آید.
بالقب " ملک صالح "نامور شد، و این لقب با سیره و روشاو مطابق آمد، چنانکه در تاریخ سراسر عظمتش می خوانیم: بحق
سوگند که دردانش وافر و ادب فائق، صالح بود، در دادگري و پارسائی صالح بود، در سیاست پسندیده و رعایت رعیت صالح بود،
در داد و دهش و بذل و بخشش صالح بود.
کوتاه سخن: در همه فضائل و آداب، دینی و دنیوي، صالح و شایسته بود، گذشته از همه اینها،خود باختگی او در ولاء ائمه اطهار و
نشر آثارشان و دفاع از حریمشان با دست و زبان، نظم و نثر.
[ [ صفحه 177
فقها را در محضر خود می خواند، و درمسئله امامت و قدر با آنان مناظره میکرد، در نصرت مذهب تشیع چون آتش سرخبود
(کالسکه المحماه) چنانکه در " خطط " و " شذرات الذهب " تعبیر کردهاند.
تالیفی بنام " الاعتماد، در رد بر اهل عناد " داردکه متضمن امامت علی امیر المومنین است و بحث در پیرامون احادیث ولایت
وامامت. دفتر اشعارش در 2 جلد مدون گشته که در فنون مختلفه شعر مهارت خود را نمایان نموده، تا آنجا که سعید بن مبارك،
نحوي بزرگ، در گذشته 569 یک بیت از اشعار او را در بیست جزوه شرح کرده است.
ادیبان هر روز گرد شاه نشین وزارتخانه اش انجمن می شدند و اشعار او را می نوشتند، داشمندان از هر دیار به خدمتش وارد گشته،
به آروزي خود نائل می شدند.
هر ساله اموال فراوانی به مشاهد مشرفه گسیل می داشت تا در میانعلویین تقسیم شود و همچنان براي اشراف مدینه و مکه، لباس و
سایر ما یحتاج زندگی می فرستاد، حتی الواحی که براي نوشتن کودکان مکتب آنان لازمبود و یا قلم و سایر ادوات کتابت.
صفحه 158 از 257
آبادي " مقس " را وقف کرد تا دو سوم آن نصیب اشراف از فرزندان امام حسن و امام حسین باشد و نه قیراط آن ویژه اشراف
مدینه منوره و یک قیراط آن در مصالح مسجد امین الدوله صرف گردد.
آبادي " بلقیس " را در قلوبیه و استخر " حبش " را نیزدر مصارف خیریه وقف کرد، مسجد جامع قرافه بزرگ را تجدید بنا کرد.
جامع نوینی در باب " زویله " پشت قاهره بنیان کرد که بنام جامع صالح خوانده می شد.
در تمام دوران حیات، پیکار با فرنگیان را، در دشت و دریا، و اننهاد، هر سال
[ [ صفحه 178
سپاهی پشت سپاه دیگر بسوي آنان گسیل می داشت.
هماره صدر جایگاه، تاج افتخار، دستور نافذ، تخت سلطنت در اختیار اوبود، تا با وجود همه این مفاخر، به فوز شهادت هم نائل آمد:
و روز دو شنبه نوزدهم ماه مبارم رمضان، سال 556 در دهلیز کاخش بی خبر مورد هجوم قرار گرفت و کشته شد، و در کاخ و
زارتخانه قاهره بخاك رفت، و بعد، فرزندش مالک عادل جسد او را به قرافهکبري حمل داد.
پیراموان زندگی شاعر:
1 - ابن اثیر، در تاریخ الکامل 103:11 گوید: در این سال ( 556 ) ماه مبارك رمضان، ملک صالح، وزیر عاضد علوي صاحب مصر
مقتول. انگیزه قتل این بود که بااستبداد که کامل حکومت می کرد، در امر و نهی، و خرج و دخل اموال، خودسرانه کار می کرد. از
آن رو که عاضدکم سال بود، و همو خود به خلافتش بر کشیده بود، و در راه این مقصود، جماعتی را آواره دیار کرد تا از
شورشآنان در امان باشد.
ضمنا دخترش را به ازدواج عاضد در آورد، و پردگیان حرم با او دشمن شدند: عمه عاضد. مال فراوانی به امراء مصر فرستاد و آنان
را به قتل ملک تشویق و دعوت نمود، از همه سر سخت تر در میان آنان مردي بود که " ابن الداعی " لقب داشت، در دهلیز قصر
کمین کردند، و چون وارد شد ناگهان با کارد بدو حمله بردند و جراحات مهلکی بر او فرود آوردند.
با وجود این همراهانش او رابه داخل کاخ بردند و هنوز رمقی در او باقی بود، به عاضد پیام فرستاد وسر زنش کرد که از چه به قتل
او رضا داده است با آنکه بدستیاري او بر سریر خلافت جاي کرده؟ عاضد قسم یاد کرد که از ماجرا بی خبر است. گفت: اگر از
توطئه قتل من بی اطلاعی، عمهات را تسلیم کن تا انتقام گیرم. عاضد دستور فرود تا او را گرفته تسلیم کردند، ملک او را بقتل
رسانید، وصیت کرد که وزارت به فرزندش رزیک تفویض شود و او رابه لقب " عادل " برکشید،
[ [ صفحه 179
و بهمین جهت کار وزرات به فرزند منتقل گردید.
ملک صالح اشعار شیوا و رسائی دارد که گواهفضل بی کران اوست از آن جمله در افتخارات خود گوید:
ابی الله لا ان الله یدوم لنا الدهر
و یخدمنا فی ملکنا العز و النصر
صفحه 159 از 257
- خدا جزاین نخواست که ملک ما بر دوام ماند، عزت و نصرت در رکاب ما بپاید.
- دانستیم که متاع دنیا آلاف و الوف آنفانی است، آنچه پایدار ماند نام نی دنیا، پاداش کردگار است.
- بذل و عنایت با سطوت و صولت بهم در آمیختیم، چون ابر بهاري که سیلاب باران با رعد و برق در آمیزد.
- آنگاه که پا بمیدان رزم نهیم، جفت جفت بخاك هلاكاندازیم، مهمان مادر این ضیافت گرگ بیابان کرکس آسمان است.
- و چون در صلح وفا داد و دهش کنیم، بنده و آزاد بر مرغزار نعمت مادر عیش و نشاط است.
صالح مردي کریم بود، با ادبی فائق و شعري رائق، دانشمندان در کنارش جمع، عطاي فراوانی به خدمتشانگسیل می داشت. بدو
پیوست که شیخ ابومحمد ابن دهان نحوي بغدادي که مقیم موصل است، این بیت از سروده هاي او را شرح نوشته:
تجنب سمعی ما یقول العواذل
و اصبح لی شغل من الغزو شاغل
- گوشم به ملامت ناصحان نیست اینک از پیکار و ستیز سرگرم و غافلم
بپاس این خدمت هدیه نفیسی مهیا کرده بدو فرستد، اما قبل از گسیل داشتن به قتل رسید. بدو پیوست که مردي از اعیان موصل در
مکه مکرمه او را ثنا و ستایش گفته. نامه اي تشکر آمیز بدو نوشت و هدیه اي بدان ضمیمه فرمود.
ملک صالح، مذهب امامیه داشت، بر روش علویین مصر نمی رفت، آن هنگام که عاضد بر مسند خلافت نشست و در مراسم شرکت
نمود، هلهله و غوغاي عظیمی برخاست. علامه
[ [ صفحه 180
ملک صالح پرسید: چه خبر است؟ گفتند: مردم شادي و پاي افشانی می کنند، فرمود:فکر می کنم این مردم بی خرد با خود گویند:
خلیفه پیشین نمرد، تا اینکهدیگري را بجاي خود نشاند، و ندانند شبان آنان منم که چون گوشفندانشان باچوب خود میرانم.
عماره گوید: سه روز پیش از شهادت ملک، بخدمتش رسیدم، مرقومی بدست من داد که این دو بیت در آن نوشته بود:
- ما در خواب غفلت غنوده ایم، چشم مرگ به سوي ما باز است.
- سالهاست به جانب مرگ می تازیم، کاش دانستمی کی به استقبال ما شتابان است.
و این آخرین ملاقات ما بود.
عماره گوید: از شگفتیهاي روزگار که من قصیده اي در خدمت فرزندش عادل انشاد کردم و از جمله گفتم:
- پدرت با صولت وحدت بر فرق سیاهی کوبد، و توئی دست راست و چپ.
- مقام منیع او - گرچه عمرش دراز باد - در اختیار تو خواهد بود.
ویژه و حتم.
- عروس وزارت از پس حجلهبه سویت نگران است. هر حجانی بالا رفتنی است.
و امر وزارت پس از سه روز در اختیار او قرار گرفت.
-2 ابن خلکان در تاریخ خود ج 259:1 گوید: صالح وارد قاهره شد و در ایام فائز متصدي وزارت گشت، و مستقلا عهده دار امور
سیاست و تدبیر کار دولت شد. مردي صاحب فضل و دستدار اهل فضل بود با دستی جواد و بخشنده خوش بر خورد، با احساس
صفحه 160 از 257
نیکو. از شعر اوست:
- روزگاز، با حوادثو انقلابات خود عبرت آموز است، ما سر خوش و بی خیال.
[ [ صفحه 181
- مرگ رافرامش کرده ایم هرگز یادش نکنیم، جزاینکه امراض و اسقام یاد آور ماست.
و از جمله اشعار او:
- و مهفهف ثمل القوام سرت الی
اعطافه النشوات من عینیه
ماضی اللحاظ کانما سلت یدي
سیفی غداه الروع من جفنیه
قد قلت اذ خط العذار بمسکه
فی خده الفیه لا لامیه
ما الشعر دب بعارضیه و انما
اصداغه نفضت علی خذیه
الناس طوع یدي و امري نافذ
فیهم و قلبی الان طوع یدیه
فاعجب بسلطان یعم بعدله
و یجور سلطان الغرام علیه
و الله لو لا اسم الفرار و انه
مستقبح، لفررت منه و الیه:
نازك اندامی چون سرو ناز، سر خوش و پیچان، مستیاز چشم خمارش بر سر و دوش خزیده.
- بانگاهی دلدوز، گویا روز پیکار است،از نیام چشمانش شمشیر بر کشیده.
- بتازه، خط عذارش چون مشک بر دمیده،طرفین رخسارش الف کشیده، نه لام.
- گفتم: عارض او نیست که بر رخسارش دویده، طرف زلف است که بر عذارش بر چمیده.
صفحه 161 از 257
- همگانم هوا خواه و سر بفرمان، امرم به هر جانب روان، اماقلبم مطیع فرمان اوست.
- شگفتا از این سلطان دادگر که سلطان عشقش بر او جور و جفا روا دارد.
- بخدا سوگند که اگر فرار مایه ننگ و عار نبود، از جور و جفاي این به دامن عدل و داد او فرار می کردم.
و در مصر براي حاضران انشاد کرده است:
- برف پیري بر سر نشست، آبروي جوانی ببرد، باز سپید بآشیانه زاغ اندر آمد.
- در خواب ناز غنودي، دیده حوادث بیدار، نیش مرگ در کمین است.
[ [ صفحه 182
- چگونه عمري بجا باشد، بنیاد گنجینه، هر چه باشد، با خرج بی حسابت بر باد است.
المهذب، عبد الله بن اسعد موصلی، ساکن حمص، از موصل به عزم زیارت صالح آمد و با قصیده اي به قافیه کافاو را ثنا گفته
بود: مطلع قصیده ایناست:
اما کفاك تلافی فی تلافیکا
ولست تنقم الا فرط حبیکا
- این نه کافی است که در تلافی ما فات جانم تلف شد؟ عیبم نباشد، جز اینکه بسیارت دوست دارم.
(و با این دو بیت از تغزل به مدح می گراید:)
و فیم تغضب آن قال الوشاه سلا
و انت تعلم انی لست اسلوکا
لانلت وصلک ان کان الذي زعموا
و لا شفی ظماي جود ابن رزیکا
- از چه خشم گرفتی؟ که بد گویان به تسلاي خاطرم آیند؟ با آنکهدانی تسلا نپذیرم.
- وصلت حرامم باداگرت راست گفته باشند و نه از عطاي ابن رزیک شفاي تشنگی نصیبم باد.
اینقصیده بسیار ممتاز است.
81 خطط گوید: ملک صالح در میان جماعتی از بی نوایان بزیارت مشهد امام علی بن ابی طالب - -3 مقریزي در ج 4 ص 73
رفت، در آن هنگام تولیت با سرور سادات، ابن معصوم بود. در خواب به خدمت امام رسید، امام بدو فرمود:
در این شب حاضر، چهل تن از بی نوایان به زیارت آمده اند، در میان آنان مردي است که طلایع بن رزیکنام دارد، از بزرگان
دوستان ما است، بدو بر گو ": برو که والی مصرت ساختیم."
صفحه 162 از 257
[ [ صفحه 183
صبح آن شب، جارچی ابن معصوم ندا بر کشید: در میان شما کدام یک طلایع بن رزیک است؟ بپا خیزد و به ملاقات ابن معصوم
شتابد، طلایع به خدمت سید رسید و سلام گفت، سید ماجراي رویا را براياو شرح داده ابلاغ رسالت کرد، طلایعروانه مصر شد و
کارش بالا گرفت:
موقعی که نصر بن عباس، اسماعیل بن ظافر، خلیفه فاطمی را گشت، پردگیان حرم به منظور خونخواهی نامه ها نوشتند و موهاي
چیده شده خود را در جوف نامه ها به هر سويو هر کس که امید خونخواهی داشتند، فرستادند، طلایع مردم را گرد آورد وبه عزم
انتقام از وزیر قاتل عازم قاهره گردید، چون به قاهره نزدیک شد، وزیر فرار اختیار کرد، و طلایع باخاطر جمع و صلح و صفا وارد
شهر شد، خلعت وزارت بر تن او افکنده شد، و با لقب " ملک صالح " فارس مسلمین (= " یکه سوار مسلمانان ") نصیر الدین"
مفتخر شد.
صالح به آزادي و امنیت همیت گمارد، و راه روشی نیک پیشه کرد (و پس از آنکه ماجراي شهادتش رایاد کرده) می گوید: مردي
شجاع، کریم، سخی، فاضل، ادب دوست و ادیبپرور بود، نیکو شعر می سرود، خلاصهسخن آنکه در فضل و خرد و سیاست و
تدبیر، یکتا مرد زمانش بود، با ابهت، با صولت و پر هیبت. مالی موفور بدست آورد، بر نماز هاي یومیه از فرائض و نوافل مواظبت
داشت. در تشیعسخت تعصب می ورزید.
کتابی تصنیف کرده بنام " الاعتماد، در رد بر اهلعناد " فقها را گرد آورد و با آنان در مطالب کتاب مناظره کرد، این کتابدر
امامت علی بن ابی طالب است. فراوان شعر گفته، در هر فنی از فنونشعر وارد شده، دیوانش در دو جلد مدون است، از جمله اشعار
او در باب اعتقادات:
یا امه سلکت ضلالا بینا
حتی استوي اقرارها و جحودها:
- اي امتی که آشکارا براه ضلالت رفتی. اعتراف و انکارت یکسان بود.
- گفتید: معاصی جز به تقدیر خداي جهان چهر نگشود.
- اگر چنین باشد، خداي شما خود مانع اجراي فرمان خواهد بود.
[ [ صفحه 184
- حاشا و کلا که پروردگار ما از کبیره و فحشا نهی کند، و هم خواهان آن باشد.
قصیده دیگري سروده و نامش " جوهریه،در رد قدریه " نامیده است.
و هم گوید: روایت کنند در آن شب که صبحگاهش به قتل رسید، گفت: در این شب، امام علی بن ابی طالب به تیغ کین مضروب
شد، آنگاه فرمان داد تا مقتل امام را قرائت کردند. بعد غسل کرد با صد و ده رکعت نافله، شب زنده داري نمود.
صبح بیرون شد تا سوار شود، لغزید، عمامه اش نگون شد. اضطرابی بدو دست داد و در دهلیز وزارتخاته نشست، ابن صیف را که
عمامه خلفا و وزرا را می بست، و بدین جهت وظیفه خوار بود و مقرري دریافت می کرد، حاضر ساخت تا عمامه او را اصلاح کند.
صفحه 163 از 257
مردي تذکر داد که این ماجرا مایه تطیر و فال شوم است، اگر راي سرورمان باشد، حرکت را تاخیر بیندازد، نپذیرفت، فرمود: فال
شوم القاي شیطان است، چاره اي از حرکت نیست، سوار شد و پایان کارشچنان شد که شد.
در ج 2 ص 284 بنقل از ابن عبد الظاهر درباره مشهد امام حسین که در مصر واقع است،گوید: طلایع بن رزیک، معروف به
ملکصالح، عزم کرد که سر مبارك حسین را از عسقلان که گهگاه مورد هجوم فرنگیان، به مصر منتقل سازد.
جامع ویژه اي در باب زویله بنیان کرد تا سرمبارك را در آنجا دفن کند، و به شرفاین افتخار عظیم نائل آید.
اما اهالی "قصر " در این شرافت پیروز شدند و گفتند: سر مبارك باید در محله ما باشد، همین مکان فعلی را مهیا کرده با رخام
بنیان کردند و سر بدانجا منتقل گشت، و این واقعه در سال 549 دوران خلافت فائز و بر دست طلایع جاري شد.
حکایتی شنیده ام که برخی گواه شرافت این سر مبارك می شمرند: گفتند سلطان ملک ناصر، موقعی که قصررا تصرف کرد،
خادمی را بدو نمودند که در دولت مصریان صاحب جاه و مقام وکلید دار قصر بوده است.
[ [ صفحه 185
گفتند: این خادم گنجینه ها و دفینه هاي قصر را می شناسد. او را گرفتند و واپرسیدند، پاسخی نیاورد، صلاح الدین کارگزاران خود
را فرمود تا باشکنجه به اقرارش کشند.
او را گرفتند و بر سرش سوسک هاي سیاهی گذارده با دستمال قرمزي بستند، می گویند: اینبالاترین شکنجه هاست، آدمیزاده
تحملندارد که بر آزار سوسک ها صبر کند، ساعتی نمی گذرد که ملاج او را سوراخ می کنند و کشته می شود، چند بار، این بلا
را بر سرش آوردند، ناله نزدو احساسی نداشت بر عکس می دیدند که سوسک ها مرده اند.
سلطان احضارش کرد و با اصرار، سر آن پرسید، پاسخ داد: علتی جز این فکر نمی کنم که چون سر مبارك امام حسین را می
آوردند، منهم نیز شرکت کردم و بر بالاي سر خود حمل کردم. گفت: آري سري عظیم تر از این چه خواهد بود، او را بخشید و
آزاد کرد. انتهی.
-4 شعرانی در مختصر تذکره قرطبی ص 121 آورده است: به تحقیق پیوسته که طلایع بن رزیک، بعد از آنکه مشهد راس الحسین
را در قاهره بنا کرد و سرمبارك را با هزینه چهل هزار دینار بدانجا منتقل نمود، شخصا با تمامی سپاهیانش تا خارج از شهر با سر و
پاي برهنه استقبال کرد.
اینک سر مبارك داخل برنسی از حریر سبز، میان گور بر روي یک کرسی از چوب آبنوس قرار دارد، و در حدود نیم اردب،
عطریات در داخل گور فرش کرده اند، این اطلاعات به وسیله خادم مزار در اختیار من قرار گرفته است.
تا آنجا که در ص 122 گوید:
اي برادر عزیز، با نیت خالص بزیارت این مشهد شریف روان شو، اگر اهل کشف و شهود نیستی که برکات این روضه را دریابی،
بدان که گفته قرطبی (دفن سر مبارك حسین در مصر باطل است) مربوط به دوران قرطبی است، زیرا
[ [ صفحه 186
که راس مبارك بعد از مرگ قرطبی بوسیله طلایع بن رزیک به مصر انتقال یافته است.
امینی گوید: این تصحیح و توجیه، نسبت به کلام قرطبی، گواه بی خبري شعرانی است از شرح حال قرطبیو طلایع: چون ندانسته
صفحه 164 از 257
که این قرطبی در سال 671 فوت کرده یعنی بعد از وفات طلایع به صد و پانزده سال، زیرا وفات ملک صالح: طلایع بسال 556 بوده
که نطفه قرطبی هنوز منعقد نگشته.
ضمنا، مشهد راس الحسین که بفرمان طلایع بنیان شد، در سال 740 هجري، در آتش سوزي ویران گشت، تاکنون مکرر تجدید بنا
شده، بتازگی در کنارآن مسجد جامعی تاسیس یافته، و بالاخره در دوران امارت عبد الرحمن کخیا، از امراء ممالیک بناي مشهد
حسینی تجدید سازمان یافته و آن در اواخر قرن گذشته میلادي بود، بعد ازآن به ایام خدیوي سابق تمام ساختمان از پی برداشته
شده تجدید بنا کردند.
از بناي قدیمی تنها همان قبه اي که بر فراز مقام امام است، باقی مانده، چنانکه امروز مشاهده می کنیم، و این همان جامع معروف
است که بنام سرورمان حسین " جامع سیدنا الحسین " شهرت درارد.
ولادت، وفات، مدایح و مراثی
ملک صالح به سال 495 پا بجهان نهاد، و فقیه عماره یمنی که شرح حالش بیاید، با قصائد فراوانی که در کتابش " النکث العصریه"
درج شده، او را ثنا گستر بوده است،از جمله:
- هر آن درخشی که هویدا شود وانهید، جز درخشی که بر بارگاه، او پرتو افکن شود.
- به بارگاه صالح بشتابید، نام او که شنیدید، نام دگران فراموش سازید.
- بدین درگاه بآرزوي مال و منال مپوئید، عظمت و شخصیت را زیر پا مگذارید.
[ [ صفحه 187
- از این بارگاه ارجمندي و افتخار بجوئید، هر یک بفراخوار مقدار خود کامیاب گردید.
ودر شعبان سال 505 با قصیده دیگري بستایش صالح پرداخته و از جمله سروده:
- چکامه ام از سرزمین حجاز بپا بوست آمد، کتاب و سنن با ترنمی خوش انگیزه شتابش بود.
- اگر از رنجرا هم پرسی: آرزویم بخواب نرفت، امیدم بخطا نپیوست.
- آبهاي گندیده گوارا نشد، در آبشخور سفله گان بار نیفکندم. و در ستایش او گفته:
- پنداري سوز و گداز از سر گرفتم، از آن دم که راه هجران گرفتی؟
- جفا و هجرت آرامش خاطرم گشت، سردي هجران سوز دل را فرو نشاند.
- دیگرم از پس چهل سال که شادابی عمر گذشت، عشق و دلداري قبیح است.
- گرچه برف پیري بر سرم ننشسته، صبح سفیدش بر عارضم دمیده.
- روزگار عیش و عشرت که بهر دم جنایتی نه در خور عفو کردم.
- بزیر پی در سپردم، گنجینه عمرم دریغنیامد، بی حساب خرج کردم.
- اما، زادگان " رزیک " بیاریم شتافتند، بااحسان خود غریق رحمتم ساختند.
و از همین قصیده است:
- اگر صالح، کرانه دشت بر نمی تافت، سیل احسانش از این سامان در می گذشت.
- در عین امیدواري، چنان بودم که از سراب به سوي شراب گریزانم.
صفحه 165 از 257
- اما - بحمد الله - تلاشم یاوه نماند، امیدم به مصر ناامید نگشت.
- سپید بار گاهی زیارت کردم که ابر عطایش کاخ آرزوي بر باد رفتگان آباد سازد.
و از همین سروده:
- فرزندت ناصر عادل بپاداشتی که رسوم دیرین زنده کند، از آن پس که
[ [ صفحه 188
تباهی گرفت.
- عدل و داد، در جهان بگسترانید، اینک گوسفندان با گرگ درچرایند.
- تو آفتاب حقیقتی، او پرتو آفتاب است.
- در صولت و عطوفت، هر دو، راه تو گرفت: بر دوستان آب گوارا بر دشمنان رنج و بلا افشاند.
- عمامه عزت از پیش و پس بیاویخت: شرافت نسب با دستاورد حسب در آمیخت.
- ملک و دولت با اراده آهنین نگهبان شد، خجسته و میمون آمد.
- یکه سواري که به هر مرز و بوم درآمد، قبه عظمت بر سما کشید تاج زعامت بر تارك افراشت.
- در جنگ و صلح، از هیبت وصولتش ترسان اند، چون تیغ تیز، در نیام هم رعب آور و هراس انگیز.
در قصیده دیگري چنین ستاید:
- تو که با صولت و قدرت توانی بر اوج بلندي پا نهی، این تلاش و تکاپواز چیست؟
- با زبان شمشیر، خطبه امارت بر خوان، که زبان شعر و ادب کوتاه است.
و در همین قصیده گوید:
- کفیل خلافت، صاحب غارت، زمانه رادر زیر پی گرفت، حیله روزگار بی اثرماند.
- هیب او بر دل روزگار نشست،شک و تردید هم به حیرت و ابهام افتاد.
- بخشید بخاطر مکرمت، در خون کشیدبراي عبرت، دلها مرعوب صولت او گشت.
- دلیران، با تیغ آبدار و نیزه تابدار، خاضع و خاشع شدند، جز این چاره اي ندیدند.
- و چون " بهرام " و خاندانش به جهالت راه تمرد گرفتند، از در ستیز آمدند.
- ناصر عادل راچون خدنگ روان ساختی تا شیشه عمرشان بشکست، شکستی
[ [ صفحه 189
که التیام نگیرد.
- شبانه تاخت آورد و اگر بر فلک اعلی می تاخت، دل در بر اختران می طپید.
- در آن شب سنان نیزه برق می زد، و از نوك آن آتش بر می جهید.
- بدین پندار که شجاعت و بی باکی مایه نجات است، اما بو شجاع بر سرشان کوبید که دیگر بر نخاستند.
- شرابی نوشیدند که از مستی آن برنخیزند، جامی از شراب مرگ نی شرابانگور.
صفحه 166 از 257
و از جمله این قصیده:
- خدا را زین هیبت و همت که چه جانها بر خاك هلاك نیفکند.
- شبانه چون ماه بر سرشان تاخت و در پیرامون او اخترانی که در گرد و غبارهیجا پنهان شدند.
- با جوانمردانی از بنی رزیک در دو جانب او، گویا آسیاي مرگ بگردش آمد.
و درقصیده دیگري چنین ستایشگر شده است:
- آنها که از عشق لولیان گردن بلورینبر کناراند، از لذت دنیا بی خبراند.
- در عالم عشق و لدادگی صفائی است که جز عاشقان قدر آن نشناسند.
- خدانکند که عشق پریچهران از دل من برخیزد و نه بیخوابی شب به خواب نازمتبدیل شود.
و در همین قصیده گوید:
- اگر مالک روح و روان خود بودم، با اخلاص، جان در قدمت نثار می کردم.
- لکن " ملک صالح " روان من در اختیار گرفت، جانم در گرو جود و نوال اوست.
- چنان با بخت و اقبال کامور گشت که در کنارش نشست، با آنکه پادشهان در برابر او بر خاك نشینند.
[ [ صفحه 190
و در قصیده دیگري ملک صالح و فرزندش و برادرش یکه تاز مسلمین را چنین ثنا گستر شده:
ابیض مجرده؟ ام عیون
تسل و اجفانهن الجفون
عجبت لها قضبا باتره
تصول بها المقل الفاتره
فتغدوا لارواحنا واتراه
ظباء فتکن باسد العرین
و غائره خرجت من کمین
اذا ماهززن رماح القدود
حمین النفوس لذیذ الورود
حیاض اللمی و ریاض الخدود
صفحه 167 از 257
فلا تطمعنکتلک الغصون
فان کثیب نقاها مصون
و فیهن فتانه لم تزل
او امر مقلتها تمتثل
و من اجل سلطانها فی المقل
تقول لها اعین الناظرین
اذا ما رنت: ما الذي تامرین؟
منعمه ردفها مخصب
و ما اهتز من خصرها مجدب
مقسمه کلها یعجب
- تیغ تیز است کهاز نیام بر آمد؟ یا چشم جادو است کهجان ستان آمد؟ در شگفتیم که چشمان خمار بر تیغ شرر بار فائق آمد، از
میانه خون ما بریخت.
- آهووشان شیر بیشه را بخون کشیدند، غارتگرانیاز کمین برجهیدند. که چون قامت رعنارا به پیچ و تاب آرند، جان عشاق را در
خمار شربتی از لب و دندان و نسیمیاز چهره چون گلستان، وانهند.
- سرورهاي نازت بطمع نیندازند، چرا که بر شدن بر تل این بوستان محال است، در میانشان شوخ چشمی است که چون خسرو
صاحب قران فرمان نگاهش مطاع است، و از اینرو هر گاه دیده فرو دوزد، نظارگان گویند: چه فرمائی که بجان مطاع است.
- نازنینیمست و ملنگ، فربی سرین و لاغر میان، شوخ و شنگ، در اندامش آب روان می دود، قلبش چون سنگ خاره نرمی
نگیرد.
[ [ صفحه 191
- سوگند به جان " ملک صالح "یکتاي بی همال، خصم متجاوزین پناهدرماندگان، با کیفري سخت دژم با دستی گشاده و پر
مرحمت، آنکه عترت پاك را یاري کرد، وه چه یاوري کامکار.
- مصر و قاهره بدوشرافت گرفت، دولت در روزگارش به قدرت و شوکت رسید، براي پاکان عترت، با عزم و اراده " ابن رزیک"
فتحینمایان آمد، و هم اراده فرزندش ناصردین.
- چون ملک ناصر آشکار آید، خصال نیک او در شمار نیاید، آرزوي کوتاه در ساحت نوالش دراز آید، بزرگواري گشاده رو،
عطایش از چپ و راست ریزان.
صفحه 168 از 257
- جوانمردي که پایه همتش بر سماست، کی توان گفت که مقامارجمندش تا کجاست؟ والاترین صفات کمالش در زیر پا،
خدایش دین و دنیا بخشید، حلق روزگار به خدمتش گرائید.
- هماره سایه پدرش بر دوام باد. دولتش پاینده، کامکار و کامروا باد. هم برادران گرامیش و هم عموي بزرگوارش یکه سوار
مسلمانان.
قصیده سروده که در آن ملک صالح را ثنا گفته و خاندان پیامبر را رثا:
شان الغرام اجل ان تلحانی
فیه و انکنت الشفیق الحانی
انا ذلک الصب الذيقطعت به
صله الغرام مطامع السلوان
ملئت زجاجه صدره بضمیره
فبدت خفیه شانه للشانی
غدرت بموثقها الدموع فغادرت
سري اسیرا فی ید الاعلان
عنفت اجفانی فقام بعذرها
وجد یبیح ودائع الاجفان
- روا نباشد که بر شیدائی من ملامت آري، گرچه ناصحی مشفق و مهربانی.
- من آن شوریده زارم که با دلدادگی پیمان دارم، راهیبه دلداري من نیست.
- شعله هاي درونی، سینه چون شیشه ام را در هم شکست، رقیب براز درونم پی برد.
- با آنکه از دیده ام پیمان گرفته بودم، راز درونم را بر ملا ساخت، کوس
[ [ صفحه 192
رسوائی ما بر سر هر بام زدند.
- دیده را بملامت در سپردم، سوز درون بمعذرت برخاست و هر چه بود بآتشکشید.
از همین قصیده است:
- اي دوستان صلاح من در پرهیز از عشقو نواست تا شما چه گوئید؟
- اینک دردي بدل دارم که جاي عشق و شوریدگی نماند، خمار شیدائی از سر بپراند.
صفحه 169 از 257
قبضت علی کف الصبابه سلوه
تنهی النهی عن طاعه العصیان
امسی و قلبی بین صبر خاذل
و تجلد قاص و هم دان
قد سهلت حزن الکلام لنا دب
آل الرسول نواعب الاحزان
فابذل مشایعه اللسان و نصره
ان فات نصر مهند و سنان
و اجعل حدیث بنی الوصی و ظلمهم
تشبیب شکوي الدهر و الخذلان
- فراموشی چنان دست شیدائی از شرم کوتاه نمود که دیگر نغمه نافرمانی ساز نکنم.
- تاریکی شب که سایه گسترشود، شکیبائی از دل برود، انتقام امیدي خام است، اما غم و اندوه همدم.
- میدان سخن سخت و ناهموار باشد، اما نوحه سراي خاندان احمد، راهی بسهموار در پیش دارد.
- اینک که شمشیر تیز و سنان خون ریز را نوبت جولان نیست، زبان خامه را بنصرت و یاري آزاد کن. - حدیث از خاندان علی
گوي و ستمی که بر آنان رفت. ترانه و غزل را شیوه دگر بیاراي.
- خاندان " امیه " میراث رسول را بر بود، بر خاندان محمد غارت آورد.
- با صاحبان مسند خلافت راه خلاف گرفتند، در قبال برهان بهتان زدند.
- قانع نشدند که خیل نفاق بتازند، دست ستم از آستین کین بر آرند.
- بر مسند رسالت بر شوند،با آنکه ارث ابوسفیان نبود.
[ [ صفحه 193
- سرانجام کار بی شرمی بدانجا کشاندند که داد کفر از ایمان گرفتند.
- زیادشان گستاخی از حد بدربرد، یزیدشان را به هلاك و دمار سپرد.
- آسیاي خونی که خاندان حرب بگردش آورد، زادگان مروان آسیابان شدند.
- دریغ و افسوس بر این آزادگان که باران رحمت الهی و یار ستمدیدگان بودند.
- پیکر مبارکشان بر سر تپه ها چاك چاك، در بیابانها عریان بر خاك.
صفحه 170 از 257
- امت سر گشته علیه آنان دست بهم دادند، بهشت برین فروختند، دوزخ و نفرین بجان خریدند.
- حق خلافت که با نصوص قرآنی و تایید رسالت پناهی ویژه آنان بود، ضایع گشت.
- کاش سرورمان ملک صالح زنده بود، داد آنان از دشمنان می گرفت.
- همانکه با اخلاص و مودت، نام مختار از خاطر شیعیان برد. آیندگان بر گذاشتگان پیشی گرفتند.
شاعر ما، ملک صالح، روز دوشنبه نوزدهم ماه مبارك رمضان، سال 556 شهید شد، و فقیه دانشمند، عماره بمنی با این قصیده اش
سوگوار آمد:
افی اهل ذا النادي علیم اسائله
فانی لما بی ذاهب اللب ذاهله
- در میان شما صاحب خردي هست که وا پرسم؟منکه از خرد بیگانه گشتم.
سمعت حدیثا احسد الصم عنده
و یذهل واعیهو یخرس قائله
- خبري شنیدم. کاش کر بودم. آنکه شنید از هوش بشد، آنکه گفت، زبانش در کام خشکید.
فهل من جواب یستغیث به المنی
و یعلو علی حق المصیبه باطله
و قد را بنی منشاهد الحال اننی
اري الدست منصوبا و ما فیه کافله
- پاسخی هست که بر مراد و آرزو باشد؟ خبر راست، دروغ برآید؟
- از شاهد اوضاع در بیمم: شاه نشین برقرار و نشیمن از شاه خالی است.
[ [ صفحه 194
- بار سفر بست و زاده اش را بنیابت گذاشت؟ یا هجرت گزید که دیگر امید وصل نیست.
فانی اري فوق الوجوه کابه
تدل علی ان الوجوه ثواکله
صفحه 171 از 257
- بینم که چهره ها غبار گرفته، قطعی است که در عزاي بماتم نشسته.
در این قصیده گوید:
دعونی فما هذا اوان بکائه
سیاتیکم طل البکاء و وابله
- اینکم و اهلید که نه هنگام گریه و زاري است. بزوديسیلاب اشکم همراه ژاله روان باشد.
-مگوئید تا چند بر او زار و نالانی. ابر رحمتی بر سرم سایه گستر بود که از هم پاشید و رفت.
- از چه ننالیم و زار زار نموئیم؟ با آنکه فرزندانمان یتیم و بی نوا ماندند.
- کاش دانستمی - اینک که عطا و نوالش خاتمه یافت - خداوندگارمان با ما چهخواهد کرد؟
- آیا مهمان نوازي کند وغریب پروري تا بپاید؟ یا راه مهاجرتدیار در پیش گیرد؟
و از همین قصیده است:
فیا ایها الدست الذي غاب صدره
فماجت بلایاه و هاجتبلابله
عهدت بک الطود الذي کان مفزعا
اذا نزلت بالملک یوما نوازله
فمن زلزل الطود الذي ساج فی الثري
و فیکل ارض خوفه و زلازله
و من سد باب الملک و الامر خارج
الی سائر الاقطار منه و داخله
- اي بارگاهی کهصدر نشین آن بار سفر بست. قافله غم رو کرد، آلام و اسقام سمر گشت.
- کوهی سهمگین بر فراز تخت مکین بود کهپایه حکومت بدو استوار و وزین بود.
- کوهسار با عظمت از چه بهم لرزید و در خاك فروشد، با آنکه لرزه بر اندام هر ملک و دیار افکند؟
[ [ صفحه 195
- راه بارگاه که بر بست، با آنکه فرمانش به هر مرز و بوم روان بود؟
- یگانه مرد مجاهد را از پیکار مشرکین وا داشت، با آنکه سپاهش مهیا و سر بفرمان بود؟
صفحه 172 از 257
و من اکراه الرمح الردینی فالتوي
و ارهقه حتی تحطم عامله
و من کسر العضب المهند فاغتدي
و اجفانه مطروحه و حمائله
و من سلب الاسلام حلیه جیده
الی ان تشکی وحشه الطرق عاطله
و من اسکت الفضل الذي کان فضله
خطیبا اذا التفت علیه محافله
و ما هذه الضوضاء من بعدهیبه
اذا خامرت جسما تخلت مفاصله
نیزه تابدارش که بهم در پیچید؟ که ناوك آن در هم شکست؟
- شمشیر هندي به سنگ زد، غلاف و حمایلش بی صاحب گشت؟
- زیور اسلام از گردنش باز کرد، اینک عاطل و باطلماند؟
- زبان فضلیت درکام شکست، باآنکه خطیب محافل بود؟
- از پس سکوت و وقار، غوغا و فغان برخاست، تار و پود جسم را در هم گسیخت؟
کان ابا الغارات ما شن غاره
یریک سواد اللیل فیها قساطله
و لا لمعت بین العجاج نصوله
و لا طرزت ثوب الفجاجمناصله
- پنداري غار تبر قوم، شب تاز نبرد، تا غبار معرکه چون سیاهی شب نماید؟
- و نه در پهنه هیجا سنان نیزه اش درخشید، و نه ناوك دلدوزش قباي دشمن بخون آزین بست.
- و نه بر عرش زین لجام کشید تا در رکابش پیادگان بر سوارکاران فخر و ناز فروشند؟
- سنان نیزه اش در جوشن دشمن نخرامید، چونان که سمند تازي از شوق، بریز رانش می خرامید؟
- نگاه مهر آمیزش بین حاضران نمی چرخید: بر مخلص نیک اندیش، یا خصم بد کیش؟
صفحه 173 از 257
- محراب عبادت را با رحمت ونعمت، آوردگاه نبرد را با سطوت و نقمت پر نکرد؟
[ [ صفحه 196
- در شگفتم که روزگار غدار، بر سر خود چه آورد: بی شک از عقل و خرد بیگانه بود.
- بعد از " طلایع " گیتی، بکدامین فرزند خود ناز و افتخار خواهد کرد؟
- آیا گردش زمانه را در عهده کفالت" هادي " خواهد سپرد، زیرا که خیمه و خرگاه بر ماه کشید؟
جنازه ملک صالح در قاهره مدفون شد، بعدها فرزند برومندش عادل، در سال 557 نهمصفر، تابوت پدر را از قاهره به مزارتازه
بنیانی که در قرافه مصر، براي او تاسیس شده بود، منتقل کرد. و راهروي زیر زمینی از کاخ وزارت تا کلبه سعید السعداء کشید، و
در این باره، فقیه یمنی، عماره مزبور قصائد پرداخت، از آن جمله:
خربت بوع المکرمات لراحل
عمرت به الاجداث و هی قفار
نعش الجدود العاثرات مشیع
عمیت برویه نعشه الابصار
نعش تود بنات نعش لو غدت
ونظامها اسفا علیه نثار
شخص الانام الیه تحت جنازه
خفضت برفعه قدرها الاقدار
- عرصه جود و کرم از این غم ویران شد، گورستان آباد و خرم گشت.
- بختهاي نگون سراسیمه به تشییع برخاستند، دیده ها از گریه کور و نابینا شد.
- نعشی بر فراز دوشها برشد که در آسمان کیهان " بنات نعش " از غم و اندوه در هم گسیخت.
- بزرگمردان در زیر جنازه او قد برافراشتند که از عظمت او قدهاي افراشته پست و نگون بود.
واز همین قصیده است:
و کانها تابوت موسی اودعت
فی جانبیه سکینه و وقار
- گویا " تابوت موسی " است که از چپ و راست آن " سکینه " و رحمت روان است.
صفحه 174 از 257
[ [ صفحه 197
- اینک در کاخ وزارت امانتاست، تا مزاري رفیع و شایسته بنیان شود.
- از این رو اهرام مصر و حرام الهی بخروش آمدند که از چنین شرافتی محروم ماندند.
- تربت مصر برا برگزیدي، تربتی که لاله زار بلاد، بر گورستان آن رشک برد.
خداي بر آن مردمی خشم گرفت که از جهالت و گستاخی بدین مرز و بوم هجوم آوردند.
- شگفت آوردي که " قدار " ناقه صالح را پی کرد. بهر عصري صالحو قدار در برابر هم قرار گیرند.
- اي " صالح " نیک پی، توبخانه مجد و کرامت نزول اجلال کردي، قاتلین به دوزخ و نار پیوستند.
- گرچه قصاص شدند، اما خاك راه با مهر و ماه کی برابر توان گرفت.
- دشت و کوهساران بر آنان تنگ آمد، گاه باشد که صاحب خون بخوابد اما " خون " قرار و آرام نیابد.
- این پاداش نکو و اجرا جزیلگواریت باد، و هم شهادت که شیوه ابرار است.
- وصی رسول و عمویش حمزهبا شهادت در خون طپیدند، و هم زاده بتول و جعفر طیار. و در روزپنجشنبه که تابوت ملک صالح را
به مزارمخصوصش بردند، گوید:
یا مطلق العبرات و هی غزار
و مقید الزفرات و هی حرار
ما بال دمعک و هوماء سافح
یذکی به من حد و جدك نار
لا تتخذنی قدوه لک فی الاسی
فلدي منه مشاعر و شعار
خفض علیک فان زند بلیتی
وار و فی صدري صدي و اوار
- اشک دیده را چون سیلاب بهاري روان ساخته، اما ناله جانسوز را در دل انباشته اي.
- از چیست که اشک ماتم - با آنکه زلال و صاف است - بر گونه ات آتش
[ [ صفحه 198
افروخته؟
صفحه 175 از 257
- بمن منگرکه از ناله و زاري خاموشی گرفتم، غمو رنج در کانون دل لانه دارد.
- بر من مخروش که آتش دل بر خروشد تا سرا پایت باتش کشد، سینه ام در انفجار است.
- اگرت ناله و زاري اختیاري است، من از بیتابی، زمام دل از کف نهاده ام.
- صبح و شام چون گمشدگان بادیه می گریم، غمها بر دل هجوم آو راست.
- از دیده ام پیمان گرفتم: قدري بیارمد، قلب فکارم خیانت کرد که کانون در شور و انقلاب است.
گوئی مصیبت نه چندان سهمگین است، اما غم که بر دل نشیند حقیر آن هم گرانبار است.
و از همین قصیده است:
ملک جنایه سیفه و سنانه
فی کل جبار عصاه جبار
جمعت له فرق القلوب علی الرضا
و السیف جامعهن والدینار
- شاهی که خون هر جبار و سر کشی با دم شمشیر و ناوك سنان ریخت، خونش هدر آمد.
- دلها با بیم و امیدبدرگاهش گرد آمدند، بیم از شمشیر، امید به درهم و دینار.
- در سایه بیم و امید است که هر دولتی پایدار آمد،روزگارش دوام گرفت.
- اگر بیم و امید: یعنی دینار و شمشیر از هم کناره گرفتند، دشمن عزیز و کامکارشد، دوست خاك نشین گشت.
- اي سرور آزادگان که شاهان عالم در برابرت بادب برخاستند، حل و عقد امورت در کف بود.
- فرمان مطاعت در همه جا روان. پیکها در اکناف گیتی دوان.
- منصب " کفالت " و " وزارت " هر دو به فضل و مقامت گویا شدند.
- مقام وزارت هر روز دست بدست می شد، و هر لحظه با خطرها مواجه بود.
[ [ صفحه 199
- تا آنکه بر درگاه تو نزول گرفت، در ایت و تیز بینیت را شکوفا دید.
- مهمیز سفر بکنار افکند، بار و بنه بر زمین ریخت.
خدا را از این رسم و آئین که آزاد کردي و رواج دادي، اما در سینه تاریخ و قید و بند قصائد در مهار شد.
- بزرگ آئین و شیمتی که طبع و قادم را شعله ور ساخت، یکه تاز میدان سخن را پشت سر نهادم.
- آري. است تازي از سیماي زیبایش منتخب نیاید، جز آنکه در میدان تمرین هنر نماید.
- ثنا و ستایش من در پیشگاهت معروف شد، از همه پیشی گرفتم و هیچگاه سستی نگرفتم.
- اگر در اثر این رنج و محنت از پاي نشستم، و با کمترین مصیبت از پاي بنشینند
- تار و پود قلبم در مهر و ولاي تو محکم است، پنهان و آشکارشگواه است.
صفحه 176 از 257
و باز همین فقیه یمنی " عماره " در رثاي ملک صالح و ثناي فرزندش ملک عادل، بسال 557 بر سر مزارش در " قرافه " مصر چنین
سروده است:
اري کل جمع بالردي یتفرق
و کل جدید بالبلی یتمزق
و ما هذه الاعمار الا صحائف
تورخ وقتا ثم تمحی و تمحق
- دیو مرگ، اجتماع دوستان در هم ریزد، شاخ تر و تازه بپوسد و بر باد رود.
- عمر گرانمایههم، چون صفحات دفتر، روزي نگاشته شود، دگر روز محو و نابود گردد.
و از همین قصیده است:
و لما تقضی الحول الا لیالیا
تضاف الی الماضی قریبا و تلحق
و عجنا بصحراء القرافه و الاسی
یغرب فی اکبادنا ویشرق
عقدنا علی رب القوافی عقائلا
تغر اذا هانت جیاد و اینق
- بدان هنگام که سال بپایان می رفت، شبهاي آخر را در پشت سر می نهاد.
- در بیداء " قرافه " ماوي گرفتیم: اندوهو غم از چپ و راست بر جگرها تاخت
[ [ صفحه 200
آورد.
- در پیشگاه خداي سخن،رخش قافیه را مهار بستیم
- با آنکه اسب تازي و اشتر تیز رو از رفتار بازماندند.
و قلنا له خذ بعض ما کنت منعما
به و قضاء الحق بالحر الیق
صفحه 177 از 257
عقود قواف من قوافیک تنتقی
و در معان من معانیک یسرق
نثرنا علی حصباءقبرك درها
صحیحا و در الدمع فی الخد یفلق
- گفتیم: اینک نعمت سخن پروري بپاي خودت ریزیم، تا حق نمک ادا کرده باشیم.
- خوشه هاي قافیه ات که چون مروارید منتخب آمد، در شاهوار معانیت که شاعران بسرقت برند.
- همه را یکسر برمزارت افشاندیم، در حالیکه اشگ چون در بر رخسارمان میغلتید.
و در همین قصیده گوید:
- اي خاندان " رزیک " آزمودیم و شما را برترین پناهگاهی یافتیم که اشتران تازي بدرگاهش دوانند.
- جویاي دولت و عزت آمدیم، از اینرو بدین درگاه شدیم ك گرامی ترین بارگاه. بی نیازترین دولت و پایگاه.
- با جود و نوال شما، عزت نفس آموختیم، بر چهره هاي خرم، غبار تملق ننشست.
- فسطاط مصر، از جود و عطاي شما کعبه آمال گشت، از شام و عراق، شتابان به طواف ارکان آمدند.
- نه پرده این درگاه بر روي عامیان اعجم آویخته شد، و نه درهاي این درگاه بروي نگون بختان بسته آمد.
- دلها،جز بسوي شما پر نکشد، نعمتها، جز از دست و بال شما فرو نریزد.
[ [ صفحه 201
نمونه اي از شعر و احساس ملک صالح
- ابن شهر آشوب قسمت زیادي از اشعار و قصائد او را در کتاب (مناقب آل ابی طالب) یاد کرده، از آن جمله:
محمد خاتم الرسل الذي سبقت
به بشاره قس و ابن ذي یزن
- محمد خاتم پیامبران است که حکیم عرب " قس، " پادشاه یمن " سیف " مژده رسالتش داد.
- سخنوران راست اندیشه، پیش از آنکه پا بدائره وجود نهد، از سرانجام او خبر دادند.
- آنکه در بردباري و کرامت کمال گرفت، بنیادش از عیب و آك پاك بود.
ظل الاله و مفتاح النجاه و ینبوع الحیاهو غیث العارض الهتن
- سایه عدل خداي، رهبر نجات، سرچشمه حیات، باران رحمت الهی.
- بدنیا و آخرت، مهرش دخیره خودساز. به ولاي او چنگ زن، و هم ولاي ابو الحسن مرتضاي هادي.
صفحه 178 از 257
و از اشعار ملک صالح:
- مهر و ولایم ویژه امیر مومنان علی است، با مهر او بمراد دل رسیدم.
- اگر حاسدان، مقام و رتبه اش را در کرم نشناسند، سوره هل اتی بر خوان.
و هم از اوست:
کانی اذ جعلت الیک قصدي
قصدت الرکن بالبیت الحرام
- از اینکه دست به درگاهت سودم، پنداري در حرم خدا رکن حجر را بوسیدم.
- در اینجا که به خدمت ایستاده ام، گویا میانه چاه زمزم و مقام ابراهیم خلیلم.
- اي سالار و سرور من چه بپا ایستم و چه از پا بنشینم بیاد تو باشم.
و انت اذا انتبهت سمیر فکري
کذلک انت انسی فی منامی
- اگر از خواب ناز برخیزم با تو در راز و نیازم، چونان که در حال خواب با تو در نمازم.
[ [ صفحه 202
- راز مهرت در درونم پیوسته، با گوشت و استخوانم بهم در آمیخته.
- اگر نه مهرت، نمازم نپذیرند، وگرنه ولایت، روزه ام به حساب نگیرند.
- امیدم آنکه بروز حشر، از دستت سیرابگردم، خستگی سوز دل را از یاد ببرم.
و هم این چکامه دیگر:
یاعروه الدین المتین و بحر علم العارفینا
یا قبله للاولیاء و کعبه للطائفینا
- اي دستاویز دین و آئین،دریاي علم و معرفت.
- قبله دوستان خدا، کعبه زائرین حرم.
- سرور آن خاندان که هماره راه نیکی سپارند.
- تائبان بحق، پرستندگان حقیقت، روزه داران، نماز گزاران.
- دانشمندان، خویشتن داران، رکوع بران، سجده کنان.
- ایکه دیگران درخواب ناز باشند و تو با خدا در راز ونیاز.
صفحه 179 از 257
و هم این قطعه دیگر:
قوم علومهم عن جدهم اخذت
عن جبرئیل و جبریل عن الله
- خاندانی کهعلم و معرفت از جدشان بارث برند، جدشان از جبریل امین، و جبریل از خداي عالمیان.
- کشتی نجات هم آنان باشند، و جز با کشتی نجات از هول و عذاب قیامت نجاتی نیست.
- تاریکی شبکه درآید، با خشوع تمام بعبادت خیزند، خواب ناز را بر دیده راهی نیست.
- یاد خدا را خاطر نبرند، بانغمه بلبلان و قمریان سرگرم نباشند.
- ابر رحمت الهی که دانش و معرفت بیزد، ما فوق ابر بهاران که آب فراتانگیزد.
و هم از سروده هاي ملک صالحاست:
ان النبی محمدا و وصیه
و ابنیه و ابنته البتول الطاهره
[ [ صفحه 203
- پیامبر خدا محمد و جانشینش با دوفرزند و هم پاك دختر بتولش.
- همان اهل " عباء " باشند که به آبروي ولایشان امیدوارم از غمهاي آخرت نجات یابم.
- حتی مهر دوستانشان مایه بر کناري از انحراف و جهالت است.
- بدین وسیله رضا مندي ذات احدیت را آرزومندم، باشد که در صحراي محشر دستگیرم باشد.
و در ثنا و ستایش امیر مومنان گوید:
- سرا پا نور باشد، نور خدا که پرتوش بر سر مامستدام است، آري نور خدا زوال نگیرد.
- نامش در میان فرشتگان سما مشهور، یادش از خاطره ها محو و نابود نگردد.
و هم او راست:
- زبان ملامت کوتاه کن که من از ملامت ناصحان راه ضلات نپویم.
- روزه مباهله، در زیرکساء جز پنجتن نبودند، ششمین آنان جبریل امین بود.
در ستایش امیر مومنان و فرزندان گرامیش گوید:
- با مهر علی بر دوش اختران بر شدم، دامن بر سر ابر و کوهساران می کشم.
- پیشواي من علی است که با نامش بر دشمن بد خواه، پیروز و غالب شدم.
- پیشوایان بر حق که اگر در تاریکی شب گام زنند، خورشید رخساشان چراغ راه باشد.
- آرزوي آرزومندان به یمن وجودشان رواست، توبه نادمان بدرگاه حق مقبول و پذیرا.
صفحه 180 از 257
و این قطعه را درباره زهد علی امیر مومنان سروده:
- اوست که دنیا اطلاق گفت، با آنکه چون عروسی طناز بجلوه گري آمد.
- مشکلات علم و دانش را حل نمود، با آنکه از دسترس افکار هوشمندان خارج بود.
و در حق عترت پاك پیامبر گوید:
[ [ صفحه 204
آل رسول الاله قوم
مقدارهم فی العلی خطیر
خاندان پیامبر، خیمه و خرگاه عظمت بر سما افراشته اند.
- مسکینی به سوال برخاست، از پس او یتیم درمانده، آنگاه اسیري دربند گرفتار.
- رستاخیز شان بیاد آمد، با هول و هراسی عظیم، چهره کریه و مصیبت بار.
- نان خود ایثار کردند، و خدایشاناز هراس رستاخیز امام بخشید.
- در بهشت عدن جاي کنند، آنجا که نه تابشخورشید باشد، نه سوز زمهریر.
- پسران خوش سیما در گوشه و کنار بخدمتشتابان، گویا مروارید غلتان نثار کرده باشند.
- جامه حریر بر تن کنند، سبز و دیبا.
این است پاداش پروردگار، شکرانه تلاش در خدمت، ثبات و پایمردي در ناملایمات.
و در همین معنی گوید: - نیکاناز جام شرابی سرمست شوند که با کافورپالوده باشند.
- خداي مهیمن بخاطرشان چشمه اي برآورد که چون دستیازند، بر جوش و خروش بیفزاید.
- رهبري فرمود تا به نذر خود وفا کردند. کیست که چو آنان وفاي به نذر نماید.
- از هنگامه رستاخیزشان بیم باشد که شعله هاي آن پرواز گیرد.
- از این رو طعام خود در راه خدا بخشیدند، یتیم را و هم بمسکین و اسیر.
- بدین شعار مترنم شدند که مابخاطر روي حق شما را طعام بخشیم، نهجویاي دعا باشیم و نی شکر و ثنا.
- به خشیت پروردگارمان اندر، که روزي سهمگین در پیش داریم با چهره دژم.
[ [ صفحه 205
- خدایشان از شر آن روز بر کنار فرمود، خرمی و شادي به ارمغان افزود.
- از آن رو که در ناملایمات صبور آمدند، بهشت و جامه حریر بپاداش گرفتند.
- بر تخت عزت لمیده، نه خورشید تابان و نه زمهریر سوزان.
- سایه افراشته، میوه هاي آویزان.
صفحه 181 از 257
- جامهاي نقره فام از بلورهاي شفاف، ساخته از دست قدرت.
- پسران سیمتنخوش سیما بخدمت شتابان، چو دانه هاي در شاهوار غلتان.
- در دست جامهاي شراب، پالوده با زنجبیل، لذیذ و دلپذیر، آرام بخش سینه دردمندان.
- با دستبندهاي سیمین و زرین زیور گیرند، خدایشان از شراب پاك نوشانید.
- جامه دیبا در بر از سندس سبز، جاودانه در لمعان.
- این است پاداش بردباري و تحمل، مساعی شماست مشکورو مقبول.
و باز همین معنی گوید:
و الله اثنی علیهم لما وفوا بالنذور
و خصهم و حباهم بجنه و حریر
لا یعرفون بشمس فیها و لا زمهریر
یسقون کاسا رحیقا مزیجه الکافور
- خداي ثنایشان گفت: آنگاه که وفا به نذر نمودند.
- ویژه و مخصوص. و با بهشت و جامه هاي حریر خلعت داد.
- نه با تابش خورشید آشنا شوند، و نه سرماي زمهریر بینند.
- از شراب ناب سیراب شوند، شرابی پالوده با کافور.
و باز در همین معنی:
فی هل اتی ان کنت تقرء هل اتی
ستصیب سعیهم بها مشکورا
- در سوره " هل اتی "اگر آن سوره بر خوانی، مساعی جمیله آنان را مشکور یابی.
- از آنجا که مسکین درمانده را طعام بخشیدند، در شب بعد یتیم و دگر
[ [ صفحه 206
شب اسیر.
- بزیر لب زمزمه کردند: بخاطر روي خدایتان طعام بخشیم، در پاداش، نه دعاي خیر خواهیم و نی تشکر و معذرت.
- از آنکه بیمناکیم و از خداي بپرهیزیم. از ترس آنروز که چهره کریه و دژم دارد.
- بدین لحاظ، از شر رستاخیز در امان شدند، و هم چهره خرم و مسرور، بپاداش گرفتند.
- پروردگارشان در برابر صبر و شکیبائی، باغستانهاي بهشت عدن بخشید، جامه هاي دیبا و حریر.
صفحه 182 از 257
- از رود سلسبیل جامی نوشاند، که چون برگیرند، بجوشو خروش آید.
- جام دگر از شراب ناب، در پوشی از مشک و عبیر، آمیخته بکافور.
- جامها و پیاله ها از نقرهخالص، در اندازه هاي مختلف.
- بر دست پسران خدمتکار جرخان، کز سپیدي و رخشندگی چون در غلتان.
وباز هم در همین معنی گفته:
- هل اتیفیهم تنزل فیها فضلهم محکما و فی السورات
"- هل اتی " در شان این خاندان نزول گرفت، در آن سوره فضل ومنقبت آنان استوار گشت. و هم در سایر آیات قرآن.
- طعام سفره خود بهفقیر بخشند و هم یتیم و اسیر در بند.
- بخاطر روي خدا طعام خود بشما بخشیم. نی بامید پاداش دنیا.
- ازین ره خدایشان بهشت جاوید بخشید، با حوریان خدمتکار.
ملک صالح، در یکی از قصائد خود، سروده مشهور دعبل خزاعی را باستقبال رفته که می گوید:
مدارس آیات خلت من تلاوه
و منزل وحی مقفر العرصات
قصیده ملک صالح چنین شروع شده است:
الائم دع لومی علی صبواتی
فما فاتیمحوه الذي هو آت
و ما جزعی من سیئات تقدمت
ذهابا اذا اتبعتها حسنات
[ [ صفحه 207
الا اننی اقلعت عن کل شبهه
وجانبت غرقی ابحر الشبهات
شغلت عن الدنیا بحبی معشرا
بهم یصفح الرحمنعن هفواتی
صفحه 183 از 257
- اي نکوهشگر زبان در گام گیر که من پند نگیرم. نه این است که توبه پیري گناه جوانی بزداید؟
- بر گذشته، نارواي خود بیتابی نکنم، زیرا که آینده اي تابناك و حسن دارم.
- با وجود این، از شبهات گریختم،از فرو رفتن دریاي مهالک پرهیز گرفتم.
- از دنیا رو بر تافتم و دل به مهرکسانی سپردم که به آبروي آنان خداي رحمن از گناهان من در گذرد.
و در آخر قصیده گوید:
اعارض من قول الخزاعی دعبلا
و ان کنت قد اقللت فی مدحاتی
- در سروده هایم گرچه من در مدح و ثنا زبانی کوتاه دارم، قصیده دعبل را استقبال نموده ام کهگوید:
مدارس آیات خلت من تلاوه
و منزل وحی مقفر العرصات
در " انوار الربیع " ص 312 گوید:
از صنعت بدیع " استثنا " که از آن لطیفتر گوش کسی در نیافته، سرورده ملک صالح " طلایع "است. امیر ابن سنان را که متولی
وکارگزار او بود، بپرداخت مالی وافرجریمه کرد، و چون از عهده بر نیامد، توقیف شد، از زندان نامه اي به ملک نگاشت و حق
خدمت قدیم و توافق در مذهب تشیع را یاد کرد.
ملک صالح در پاسخ او نگاشت:
اتی ابن سنان ببهتانه
یحصن بالدین ما فی یدیه
برئت من الرفض الا له
و تبت من النصب الا علیه
- ابن سنان بمن تهمت رفض بست، تا بنام دین و مذهب، گنجینه اموال خود پاس دارد
- از مذهب رفض بیزارم، آز بپاسداري او. از عداوت اهل بیت هم نادم و پشیمانم، جز بر کین او.
میزان جریمه شصت هزار دینار دینار طلا بود، دوازده هزار دینار آن را استیفا
[ [ صفحه 208
نمود، و بقبه را بر او بخشید.
صفحه 184 از 257
ملک صالح، به فرمانرواي روم: قلیچ ارسلان بن مسعود، در مورد تفاخري که میان او و میان نور الدین محمود بن رنگی وجود
داشت، چنین نگاشت:
نقول و لکن این ممن یتفهم
و یعلم وجه الراي و الراي مبهم
می گویم: اما کیست که بفهمد، و راه صواب را با آنکه تیره باشد، باز شناسد.
- نه هر که شدائد زندگی را بیازماید، به کارهاي شایسته تر توفیق یابد.
- هیچکس پابنده و بر قرار نیست، احدي از فرمان قضا گریز ندارد.
- رواست پس از سالها گیر و دار که دشمن تلخی جنگ و جدال را چشید.
- بدین امید که با هم کنار آئید، راه مراوده و گفتگوي صلح باز کنید؟
- پرهیزکاري نیست که تنها خدا را بیاد آرد؟ در جمع شما مسلمانی یافت نشود؟
- بیائید تا یار همدگر باشیم، باشد که خداي عزیز دین مارا یاري دهد.
- با عزمی راسخ سوي دشمن تاخت آریم، بلاد آنان پی سپر سم ستور سازیم.
قسمتی از اشعار ملک صالح در ضمن شرح حال فقیه عماره یمنی خواهد آمد، و تا انجا که من واقف شده ام، بیش از هزار و چهار
صد بیت از اشعار او در باره خاندان رسول است، چه در زمینه مدح و ستایش، و یا درسوك و ماتم، که تمام آنرا سرورمان،علامه،
سید احمد عطار، در کتابش " رائق " ثبت کرده، و گویا چیزي که معتنابه باشد، از او فوت نشده است.
شرح حال ملک صالح در بسیاري از کتابهاي تاریخی و فرهنگ رجال مضبوط است از جمله:
وفیات الاعیان 259:1
کامل ابن اثیر 103:11
خطط مقریزي 81:4
تاریخ ابن کثیر 243:12
روض المناظر، ابن شحنه
تاریخ ابو الفداء 40:3
مرآه الجنان 310:3
انوار الربیع 312
[ [ صفحه 209
تحفه الاحباب سخاوي 176
شذرات الذهب 177:4
نسمه السحر ج 2
خواص عصر فاطمی 234
صفحه 185 از 257
دائره فرید وجدي 771:5
اعلام زرکلی 449:2
تاریخ مصر، جدید جرجی زیدان 298:1
. شهداء الفضیله 57
ملک عادل:
از ملک صالح فرزند ستوده کرداري بنام رزیک بن طلایع، ملقب به " ملک ناصر " " عادل " بجا ماند که پس از پدر بزرگوارش،
مدت شانزده ماه و چند روز، پست وزارت را عهده دار بود، پدرش سفارش کرده بود که در اوضاع وزراتخانه خصوصا نسبت به
منصب " شاور " تبدیل و تغییري ندهد، چون از عصیان و شورش آنان، در امان نخواهد بود.
اتفاقا حدس او صحیح و بجا بود، زیرا دوستان و نزدیکان ملک عادل، چنین راي زدند که اگر " شاور " را معزول ندارد و دیگري
از دوستان و نزدیکان خود را در پست او منصوب نکند، شاور،سر بعصیان و شورش بر خواهد کشید.
عادل، حکم عزل او را صادر کرده و ارسال داشت، و او سپاهی انبوه بر انگیخت و بسوي قاهره تاخت آورد، و روز یکشنبه، بیست و
دوم محرم سال 558 وارد قاهره شد، و ملک عادل با نزدیکان خود شب بیستم محرم، بناچار از قاهره گریختند، اما بالاخره گرفتار و
مقتول گشت، و شاور بر بلادمصر مسلط گشت.
ملک عادل را در کنار مزار پدرش ملک صالح بخام سپردند، همراه جماعتی دیگر.
فقیه،عماره یمنی در کتابش " نکت عصریه " ص 53 ، بشرح حال عادل پرداخته و در ص 66 گوید:
به سالن پنهانی وزارتخانهقاهره وارد گشتم، طی بن شاور، ضرغام، با جماعتی از امراء: مانند، عز الزمان، مرتفع الظهیر، مجتمع بودندو
سر بریده " رزیک بن صالح " در میانطشت برابرشان بود.
بمجردیکه چشمم بر سر بریده افتاد، صورت خود با آستین پوشیدم و به قهقرا
[ [ صفحه 210
بازگشتم، نتوانستم دیده بدیدار آن سر بدوزم، و از عجایب روزگار که هیچیک از حضار آن مجلس که سر بریده رزیک را در
برابر نهاده بودند، با مرگ طبیعینمرد، بلکه مقتول شد، و سر از پیکرش جدا گشت.
طی بن شاور، دستور داد مرا به مجلس باز گرداندند، من گفتم: بخدا سوگند که وارد مجلس نشوم، جز موقعی که سر رزیک را از
میان مجلس برگیرند، طشت را برداشتند.
ضرغام بمن گفت: چرا باز پس رفتی؟ گفتم: دیروز صاحب این سر فرمانرواي ما و سلطان وقت بود، و جمیعا در چمنزار نعمت او
می خرامیدیم، چگونه اینک بسر بریده او بنگریم؟ پاسخ دادکه اگر رزیک بر فرمانده سپاه دست می یافت، همه را از دم تیغ می
گذرانید، من گفتم: از عزت و شوکت را چه ارج است که سرانجام آدمی از تخت به طشت کشد؟ خارج شدم و گفتم:
اعزز علی ابا شجاع ان اري
ذاك الجبین مضرجا بدمائه
ما قلبته سوي رجال قلبوا
صفحه 186 از 257
ایدیهم من قبل فی نعمائه
ناگوار است که پیشانی ترا آلوده بخون در میان طشت بنگرم.
- این حال ناگوار با دستهاي کسانی انجام گرفت که سوي نعمتها و عطاي تو دراز بود.
فقیه، عماره یمنی، اشعار فراوانی در ستایش ملک عادل رزیک بن طلایع سروده که در کتاب " نکت عصریه " و هم در دیوان
شعرش ثبت نموده. از این جمله قصیده اي که مطلع آن چنین است:
جاور بمجدك انجم الجوزاء
و ازدد علوا فوق کل علاء
- با مجد و کرامت کنار اختران جوزا، خیمه و خرگاه بپا کن و بر همه بلندیها بر شو.
و قصیده دیگري با این مطلع:
تبسم فی لیل الشباب مشیب
فاصبح بردا لهم و هو قشیب
قصیده سوم با این سر آغاز:
دانت لامرك طاعه الاقدار
و تواضعت لک عزه الاقدار
[ [ صفحه 211
قصیده چهارم و سر آغازش:
فی مثل مدحک شرح القول مختصر
و فی طوال القوافی عنده قصر
و سر آغاز پنجمین قصیده:
لما اراد مدامه الاحداق
دبت حمیا نشوه الاخلاق
صفحه 187 از 257
و مطلع ششمین سروده:
لکل مقام فی علاك مقال
یصدقه بالجود منک فعال
و هفتمین قصیده:
فقت الملوك مهابه و جلالا
و طرائفا و خلائقا و خلالا
و هشتمین آنها:
لک انتقول اذا اردت و تغفلا
و لمن سعی فی ذا المدي ان یخجلا
و نهمین قصیده:
لله من یوم اغر محجل
فی ظل محترمالفناء مبجل
و بالاخره، دهمین قصیده، اینگونه شروع می شود:
لو لا جفون و مقل
مکحوله من الکحل
و لحظات لم تزل
ارمی نبالا من ثعل
و برد رضابه
الذمن طعم العسل
یظما الی بروده
صفحه 188 از 257
من عل منه و نهل
- اگر آن چشمان جادو، با سیاهی توتیا فتان نمی شد.
- مژگان دلدوزش از تیرانداز پارتی سبق نمی برد.
- مروارید دندانش چون تگرگ آب شده طعم عسل نمی گرفت.
- همگان از شیخ وشاب، تشنه وصال او نبودند.
لما وصلت قاطعا
اذا راي جدي هزل
مخالف لو انه
اضمرهجري لوصل
و اغید منعم
یمیل کلما اعتدل
یهتز غصن قده
لینا اذا ارتج الکفل
غر اذا جمشته
اطرق من فرط الخجل
[ [ صفحه 212
اریعن مدلل
غزیل یابی الغزل
- با این پیمان شکن، پیمان نمی بستم که چون سخن بجد گویم، پاسخ بشوخی آرد.
- چنان سر نزاع دارد، که اگر خواهد راه هجران پوید، با وصل خود مرا بکام رساند.
- باریک اندام، نرم تن که هر چه قامتشراست کند، از پیچ و تاب نکاهد.
- وچون سرین او به جنبش آید، شمشاد قدشبر اهتزاز فزاید.
صفحه 189 از 257
- چنان فریبا که اگر با سر انگشت لمس شود، از شدت آزرم سر بزیر افکند.
- رعنا، پر ناز وادا، آهووش، گریز پا.
سالته فی قبله
من ثغره فما فعل
راضته لی مشموله
ترمی النشاط بالکسل
حتی اتانی صاغرا
یحدوه سکر و ثمل
امسی بغیر شکوه
ذاك المصون یبتذل
و بات بین عقده
و بین قرطیه جدل
- هواي آن کردم که از لعل لبش شرابی نوشم، رخصت نیافتم.
- جام شرابی پیمودمش، رام گشت، بر سر نشاط آمد.
- صید گریز پا خود سوي دام آمد، سر مست و خراب از شراب ناب.
- شبانگاه شکوه نیاورد، گوهر گرانبها را تسلیم کرد.
- سر خوش آرمید، اما گوشوار گوشش با آویزه گردن در جدال.
و کدت امحو لعسا
فی شفتیه بالقبل
فدیته من مبسم
الثمه فلا امل
کانه انامل
لمجد الاسلام الاجل
صفحه 190 از 257
معروفهن ابدا
یضحک فی وجه الامل
- چندان لبانش مکیدم که سرخی آنرا زدودم.
- جانم فداي آن لب و دندان که از بوسیدنش ملال نگیرم.
- پنداري سرانگشت " مجدالاسلام " ملک عادل بزرگوار است.
[ [ صفحه 213
- که عطا و نوالش، هماره بر روي آرزوها خندان است.
و با قصیده دیگري او را ثنا گفته که سرآغازش چنین است:
ایا اذن الایام ان قلت فاسمعی
لنفثه مصدور و انه موجع
وعی کل صوت تسمعین نداءه
فلا خیر فیاذن ینادي فلا تعی
- اي گوش روزگار.لختی بناله این دردمند زار گوش بسپار.
- بآوازي که در فضا پیچد، هوش بسپار، که گوش ناشنوا را ارج و مقدار نباشد.
در این قصیده است که گوید:
ملوك رعوا لی حرمه صار نبتها
هشیما رعته النائبات و ما رعی
وردت بهم شمس العطایا لوفدهم
کما قال قوم ي علی و یوشع
- شاهانی که حریم مرا محترم شناختند، اما گیاهش پس سپر حوادث گشت.
- خورشید عطا و نوالشان، بخاطر میهمان از پرده افق بازگشت، چونانکه خورشید سما درباره علی و یوشع.
امینی گوید: بیت اخیر، در دیوان فقیه عماره، چاپ المان، ص 288 بدین صورت تصحیف شده (کما قال قوم فی علی و توسع)
وشگفت تر آنکه با حروف مشکل از اعراب هم دریغ نکرده اند، با آنکه شاعر گرانمایه، در این بیت شعر، به حدیث "رد شمس"
که درباره علی وصی رسول خدا محمد و یوشع وصی موسی ابن عمران، اتفاق افتاده، نظر دارد، و این مطلب چنان روشن است که
صفحه 191 از 257
نیازي به توضیح ندارد.
اما طفیلی هاي خوان ادبیات عرب، تا این حد از درك معنی، بی نصیب مانده اند که کلمه " یوشع " را تصحیف کرده " توسع"
خوانده و ضبط کرده اند، و خدا کند که حسن ظن ما بجا باشد، و تعمدي در کار نباشد.
[ [ صفحه 214
غدیریه ابن عودي نیلی
اشاره
558 - ح 478
متی یشتفی من لاعج القلب مغرم
و قد لج فی الهجران من لیس یرحم
اذا همان یسلو ابی عن سلوه
فواد بنیران الاسی یتضرم
و یثنیه عن سلوانه لفضیله
عهود التصابی و الهوي المتقدم
رمته بلحظ لا یکاد سلیمه
من الخبل و الوجد المبرح یسلم
اذا ماتلظت فی الحشا منه لوعه
طفتها دموعمن اماقیه تسجم
- عاشق شیدا، کی از سوز درون آرام گیرد، با آنکه دلدارش لجوج و نامهربان است؟
- اگر خواهد با فراموشی خاطر، آبی بر دل بریان پاشد، سوز درون سر به طغیان بر کشد، شعله هاي برانگیزد.
- دانی که مانع دلداري خاطر چیست؟ شور جوانی، پیمان عشق و شیدائی.
- از چشم جادویش خدنگی بسویم افکند که اگر از جنون عشق و شیدائی بر کنار بودم، مجنون و شیدا می شدم.
- آنگاه که شور عشق و مستی خرمن هستی را باتش کشد، سیلاب اشک فرو ریزد، شعله دل را خاموش سازد.
صفحه 192 از 257
مقیم علی اسر الهوي و فواده
تغور به ایدي الهموم و یتهم
یجن الهوي عن عاذلیه تجلدا
فیبدي جواه ما یجن و یکتم
[ [ صفحه 215
یعلل نفسا بالامانی سقیمه
و حسبک من داء یصح و یسقم
پیکرش بزندان عشق اسیر و در بند است، دلش با غمی جانکاه در پی جانان به فلات و هامون دوان است.
- اشک رخسار بپالاید تا درد اشتیاق از ناصحان مکتوم دارد، اما شعله هاي دل زبانه کشد، رازش بلا ملا سازد.
- دیري است که جان دردمندش را با آرزوها سرگرم سازد، اما دردي از این بالاترکه گاه به شود، گاه سر به طغیان بر فرازد؟
فکم من غصون قد ضممت ثدیها
الی و افواه بها کنت الثم
اجیل ذراعیلاهیا فوق منکب
و خصر غدا من ثقله یتظلم
و امتاح راحا من شنیب کانه
من الدر و الیاقوت فی السلک ینظم
و قد غفلت عنا اللیالی و اصبحت
عیون العدي عن وصلنا و هی نوم
- بسیار شد که شمشاد قدي را سوي خود کشیدم، لیموي پستانش فشردم، عناب لبش مکیدم.
- بازیکنان، ساق دستم از شانه اش بر سرین لغزید، میان باریکش از این بار سنگین بشکوه آمد.
- از لب و دندانش که چون در و یاقوت بهم آزین بسته، شراب لعل چشیدم.
- شبهاي تاریک، ما را بدست فراموشی سپرد، ما در حال وصل، چشم رقیبان در خواب.
صفحه 193 از 257
فلما علانی الشیب و ابیض عارضی
وبان الصبا و اعوج منی المقوم
و اضحی مشیبی للعذار مثلما
به و لراسی بالبیاض یعمم
و امسیت من وصل الغوانی ممنعا
کانی من شیبی لدیهن مجرم
بکیت علی ما فات منی ندامه
کانی خنس فی البکاء او متمم
و اضفیت مدحی للنبی و صنوه
و للنفر البیض الذین هم هم
- اینک که برف پیري بر سر نشست، غارضم سپید شد. شورجوانی از سر پریده پشتم دو تا گشت.
- سپیدي مو از سر برخسارم دوید. گردپیري عمامه بر سرم بست.
[ [ صفحه 216
- از وصل لولیان دست آرزو کوتاه ماند،پنداري سپیدي سر جرم است.
- بر گذشته هاي خود ندامت گرفته گریستم، چونان که مادري بر عزیز خود گرید.
- ثنا و ستایشم را ویژه رسول همتایش نمودم، و آن اختران تابان که جز آنان درخش و تابش ندارند:
هم التین و الزیتون آل محمد
هم شجر الطوبی لمن یتفهم
- تین و زیتون، خاندان محمد است، و هم درخت طوبی.
- بهشت عدن همانهایند، و هم حوض کوثر، لوح و قلم، سقف مرفوع معظم.
- آنهایند آل عمران، سوره حج و نساء، سوره سبا و ذاریات و هم مریم.
- ونیز - آل طه و یس، سوره هل آتی، نحل و انفال. اگر توانی فهم کرد.
- و هم، آیت کبري، حقیقت رکن و صفا،حج خانه خدا.
صفحه 194 از 257
- برستاخیز، کشتی نجات اند، و هم دستاویز استوار که نگلسد.
- جنب الله، اند در میان خلق. عین الله، اند در میان مردم.
- آل الله، اند، با ارج وارجمند، بربلندیها که بر منهاج و شریعتشان روانیم.
- آخرین هدف، بالاترین مقام. از قرآن واپرس تا خبرت گوید.
- برستاخیز، اگر بر حوض کوثر راه یابی، از زلال آب حیات سیراب گردي.
- اگر شمع وجودشان نبودي، خداي بزرگ نه آسمان و زمین آفریدي و نه حوا و آدم راه زمین گرفتی.
- در زیر سایه بان عبا، به مباهله نشستند، دشمن از هراس عذاب لب از سخن بر بست.
- جبریل که زیر عبا جاي گرفت، بر میکال مباهات و افتخار گرفت.
- در پهنه گیتی کدامین کس همپایه او تواندبود که سرور ملایم جبرئیل امین خادم او بود.
- کیست که در فضل و رهبري همتاي آنان باشد، با آنکه معلم قرآناند.
- پدر، امیر مومنان. نیا، پیامبر اکرم هادي مصطفی.
[ [ صفحه 217
- دین حنیف اسلام را همراه تقوي پایه گذار بودند، به دستور خدا قیام کردند.
- ابراهیم فرزند رسول،خالویشان، فاطمه دخت محمد مادرشان، جعفر طیار که در خلد برین بپرواز در آید، عمویشان.
- بسوي خدا گریزانم از این قوم که بر هلاك و دمار آنان متفق گشتند. واي از این مصیبت. چه گونه همدست شدند.
- از آب زلال دریغکردند، شط فرات مالامال بود. جاممرگشان نوشاندند، زهر و شرنگ بود.
- از خاندان مصطفی قصاص کردند، خونیکه علی در بدر واحد ریخت.
- برسم جاهلیت شوریدند، گویا مسلمان نبودند.
- کشتند و رویهم انباشتند،گویا هیمه بیابان طف بود.
- وحش بیابان حلقه ماتم زد، پرندگان بر فرازشان سایبان برا فراشتند.
- عجبا. با شمشیر اسلام بخاك هلاکشان نشاندند، بخاطر دیانت در خون کشیدند.
- خاندان امیه در کربلا قدم پیش ننهاد، مگر با یاري پیشینیان که راهرا هموار کردند.
- کجا توانند خون حسین را از دامن خود بشویند، نه ایناست که خیل بنی امیه را با دست خود زین و لجام بستند؟
- دانستند که حق ولایت با حیدر است، منتهی مظلوم و ستمکش بود.
- ستم کردند، حق او را بردند، عقب راندندبا آنکه پیشوا و سرور بود.
- اعتراف کردکه این بیعت " فلته " و تصادف بود، لذا گفت: هر که آنرا تجدید کند باید کشت.
- بدین جهت کار بشوري افکند، میان شش نفر که صاحب اختیارشابن - عوف بود.
- هدف این شوري، توطئه قتل علی بود، تنها خدایش نگاهبان بود.
- وگرنه شیر بیشه شجاعت کجا و کفتارهاي ترسو. خورشید رخشان کجا و
[ [ صفحه 218
صفحه 195 از 257
اختران کم سو.
- شگفتا با کدامین سابقه و ارج همتاي او شدند، جز او کسی لایق خلافت بود؟
- منتها، مقدرات، بر وفق مرادشان جاري گشت، اراده خدا درآزمایش استوار و متین است.
- با سر گشتگی و ضلالت خداي را نافرمان شدند و چونان عاد و جرهم بهلاکت رسیدند
- عذرشان به پیشگاه مصطفی جه باشد که برستاخیز گوید: از چه با علی خیانت کردید؟
- و یا پرسد: از پس من با همتاي من چه گردید؟ پاسخ معذرت چه دارید؟
- نه این بود که از شما تعهد گرفتم؟ از چه به عهد و پیمانش خیانتکردید؟
- فرمان خدا را پشت سر نهادید، از فرمانش سر بدر بردید، چه بد کردید.
- خاندان خود را برهبري شما انتخاب کردیم، در سایه آنان، راه هدایت گرفتید؟
- نعل وارونه زدید و بر آنان ستم را ندید،نعمت مرا کفران نمودید.
- با سرکشیو طغیان هماره تبغ کین برافرشتید، تا بمراد دل رسیدید.
- گویا بیگانگان روم اند که سپاهتان صلیب رادرهم شکند، و پیروز گردد.
- به خونخواهی پدرانتان، فرزندان مرا کشتید، داغ ننگ و عار بر پیشانی خودنهادید.
- شما بی پدران، ارث از دخترم دریغ کردید، اما خلافت را دستبدست بارث بردید.
- گفتید: پیامبر براي فرزندش ارث نمی نهد. با این تصور، صحیح است که اجنبی وارثاو گردد؟
- مگر ارث داود را سلیمان نبرد؟ یحیی وارث زکریا نبود؟ از چهسیره انبیا را شکستید؟
- اگر سلیمانو یحیی ارث پیامبري بردند، چنانکه در مسئله ارث، فتوا دهید.
[ [ صفحه 219
- از چه زادگان انبیا ارث پدر نبردند، هر که نبوت را مدعی شد با معجزه و گواه آمد.
- گفتید: حج تمتع، و ازدواج موقت، حرام است. این سخن قرآن است یا از پیش خود بهم باقتید؟
- زناکاران مورد عفو و اغماض اند، آنکه ازدواج موقت کند، سنگسار و مقتول.
- نه آیه قرآن است که فرمود ": فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن. "
(بعد از کامیابیاز آنان پاداششان بپردازید).
- آیه دیگر نازل شد که حکم آن نسخ کرد؟ یاشما خود حکم آن را نسخ کردید؟
- گفتیم: پیامبران دگر، وصی خود را معرفی کردند، پذیرفتار شدید، اما وصی مرا نافرمان شدید.
- کردار شما با سیره من ناموافق، فرمان من با فرمان شما مخالف.
- گفتید: رسول خدا بی وصیت در گذشت. وصیت کرد، اما شما نپذیرفتید.
- نه او فرمود ":هر که بهنگام مرگ، بی وصیت ماند، بائین جاهلیت مرده باشد؟ رسول بائینجاهلیت نمرد، بلکه شما به دوره
جاهلیت بازگشتید.
- فرمود: پیشوائیبر شما امیر کردم که راهبر شما باشد، اما کبر و سیه کاري پیشه کردید.
صفحه 196 از 257
- بارها گفتم و گفتم، او را بر همه امیر و مقدم شناختم. و شما خود گواهو شاهد بودید.
- گفتیم: منزلت علی منزلت هارون است در خلافت. از چه او را عقب راندید.
- چونان که قوم ثمود، در برابر صالح به شقاوت برخاست، راه شقاوت گرفتید، هر کس در گرو اعمال ناهنجار است.
- فریفته زیور دنیا گشتید، عقل خود ازکف نهادید، فریب خوردگان روزي انگشت ندامت بدندان گیرند.
[ [ صفحه 220
- نفرین بر آن گروه که در عداوت حیر هماهنگ و همگام شدند، بد کردند و تبه کار آمدند.
- بر " یعسوب دین " ستم رانده حق او پامال کردند، پاك مرد آزاده خشم خود فرو خورد.
- بروز "غدیر " رسول حق نص ولایت قرائت کرد، همگان را خطاب فرمود.
- گفت: از جانب حق پیام دارم که فرمانش ابلاغ کنم. اینک زبان برگشایم:
- علی، کارگزار امر خلافت است، راه او گیرید که پیشواي شما همو خواهد بود.
- گفتند: به پیشوائی و حکومتش رضامندیم، سرور و مطاع همو است.
- آنروز، راه رشد و صلاح را شناختند،فرداي آن براه کوري شتافتند.
- مصطفی در گذشت. آن یک گفت: علیبر ما سرور و سالار باشد؟ نه. به لات و عزي سوگند.
- جمعی با علی در نزاع شدند، که نه سابقه اي داشتند،نه در گروه مسلمانان مقتدا و سرور بودند.
- بر خوان خلافت خیمه زدند، تا هر چه زودتر نوبت خود دریابند.
- حدود و سیاست بناحق جاري، فتواي ناروا راندند.
- این یک سخن آن یک زیر پا نهد، آن یک فرمان این یک نقضکند.
- گویند: اختلاف امت خود رحمتاست از این رو یکی حرام کند دیگري حلال خواند.
- عجبا پروردگار بشر یکتا نباشد؟ یا دین او کامل نبود کهبا دست اینان راه کمال گیرد؟
- خدا را شرع نبی ناپسند آمد، و اینان شرعبهتري پایه نهادند؟
- یا نه. مصطفی، فرمان حق بتمامی نگفت، برخی گفت وبرخی نهفت؟
- شاید: اینان انبیاء پسین بودند که چون رسول خدا درگذشت، نوبت رسالت آنان گشت.
- گویا: احکام نبی از راه حق بدر بود، اینانحق را به نصاب آن باز
[ [ صفحه 221
رساندند.
عجبا مگر نه قرآنگفت ": الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا؟ " دین شما را کامل کردم،
نعمت هدایت را تمام کردم، رضا و تسلیم را به عنوان دین پذیرفتم.
- و فرمود: خدا را اطاعت کنید، وهم رسول خدا را و هر که از رسول او منشور ولایت دارد، تا رستگار شوید.
- از چه حلال خدا را حرام شمردند، وحرام خدا را حلال و روا دانستند؟
صفحه 197 از 257
- تصور کردید که خداي قرآن خطا کرد؟ یا رسول او؟ یا جبرئیل امین.
- رسول حق در نگذشت، جز آنکه خدا دین او کامل کرد. امر خلافت بر امت مبهمنماند.
- منتها کینه ها آشکار شد، جور و ستم حاکم گشت.
- نالایق مقدم شد، لایق رانده شد. خطیب دم دربست، نادان بر منبر رسول بر شد.
- بی سبب علی را عقب راندند، جز تجاوز و سیه کاري انگیزه نبود.
- آنچه محمد گفت، درهم شکستند، اما دین حق شکست نپذیرد.
- کاشا که دین خداشکست گیرد، دینی که ارکانش با تیغ علی رفیع گردد.
- بر آل محمد ستم راندند، کیفرشان برستاخیز عذاب دوزخ باشد.
- اگر ریاست دنیا را غصب کردند، عزت آخرت بر دوام است.
- کدام مصیبت در پهنه زندگی ناگوار استکه در حوزه دین ناگوار نباشد.
- اولی بنام اجماع بر کرسی نشست، منشور خلافت بنام دومی صادر کرد.
- باول گفت: استعفایم بپذیرید که از شما بهتر نباشم، باخر گفت: عمر را پس خود بر شما می گمارم.
و اثبتها فی حوزه بعد موته
صهاکیه خشناء للخصمتکلم.
- قلاده خلافت بر گردن کسی بست که از خشونت و تندي می زد و می شکست.
- دومی گفت: اگر مولاي حذیفه می بود، بلا تامل بر سر همه امیر میبود.
[ [ صفحه 222
- باري، سومین با شوراي ششس نفر بخلافت نشست، تیغ تیزبر سر علی آهیخت تا بدو پیوست.
- آخر آئین خلافت بر شوري بود؟ یا بر اجماع؟ یا نص بر خلافت؟ بیائید تا بر اسلام بگرییم و بنالیم.
- آنکه از جانب حق بخلافت منصوص شد، بر کنار ماند. در گوشه اي بتلاوت قرآن روز برد.
- اگر شمع وجودش را به سروري می پذیرفتند، براه راستشانرهبري می فرمود.
- اوست دانشمند ربانی که بیمانند است، اوست دلاور سلحشور، شیر بیشه شجاعت.
- هماره در " بدر " و " احد " و " خیبر " صف شکن بود، بینی دشمنان برید.
- تاخت برد و با شمشیر بر فرقشان کوبید، خواه نا خواه سر تسلیم فرود آوردند.
- بظاهر ره اسلام گرفتند، کفر باطن برقرار، باشد که جان خود برهانند.
- گفتند: علی راه جور گرفت، فراوان از او شکایت بردند.
- گفتند: خون مسلمین ریخت، در میان آنان تبهکار و ناتبهکار فراوان بود.
- گفتم: لختی مهلت آرید، خدایتان رهبري نکناد. وصی رسول کجا ستمکار باشد.
- خون مسلمین ریخت؟ بحق سوگند که در آن گروه یک نفر مسلمان نبود.
صفحه 198 از 257
- علی خون " ناکثین " ریخت که بیعت او شکستند، از متجاوزین انتقام گرفت.
- مگر نه رسول فرمود: علی مهین داور شماست؟ این حدیث را همه مخالفین ایراد کردند.
- اگر در قضاوت " ناکثین " بر خطا بود، رسول حق چگونه قضاوت او تصویب نمود.
- کاش حاضر بودمی و در رکابشخون " ناکثین " ریختمی.
- برستاخیز، با پنجه خون آلود، به پیشگاه خدا رفتمی. و معلوم شدي
[ [ صفحه 223
پشیمان و نادم کیست؟
- کجا مانند علی توان یافت که در پهنه نبرد، پیشتاز و مردافکن بود.
- کجا مانند علی توان یافت که از وفور دانش صلاي " سلونی" بر زد:
- ایها الناس در سینه دانشی وافر دارم که ازمصطفی به ارث بردم.
- از راه آسمانها بپرسید که آسمانها را بهتر از زمین شناسایم.
- اگر حجاب از چهره غیب برگشایند، بر دانش و یقینم نفزایند.
- آیات فضل و دانشش چه فراوان. کرامت ویژه اش، نه قابل کتمان.
- هر آنکه پرونده اعمال خود با کار نیک بندد، من با مهر و ولاي او بندم.
- بار خدایا. بال محمدت سوگند: اختران هدایت در تاریکی جهالت.
- به " مهدي موعود " از خاندان احمد. و نیاکان فرزانه اش هادي و رهبر.
- بر این چاکر جان نثارشان " عودي " رحمت آر. ببخش و بیامرز.
- از گناهانش بخوبی در گذر، آن روز که دروزخ شعله بر کشد.
- با مهر و عطوفت بر او منت گزار، منتتو خود کرامت است.
- اگر بزهکاریم عظیم است، مغفرت و آمرزشت از آن عظیم تر.
- اگر چکامه ام با یاد معشوق آغاز گشت، اینک با ثناي ستارگان روشن ختم شد.
چکامه دیگري دارد که حدیث غدیر را یاد کرده و آنرا نص بر امامت و خلافتعلی من داند، قصیده، 57 بیت است، چنین شروع
می شود:
بفنا الغري و فی عراض العلقم
تمحی الذنوبی عن المسییء المجرم
- در بارگاه " غري " و ناحیه " علقمی " گناه تبهکاران و بزهکاران پاك شود.
- آنجا مزار وصی است، و اینجا تربت حسین، لختی درنگ کن و سلام بر گو.
- حسین در کنار فرات با لب تشنه شهید شد، پدرش در کوفه محاسن با خون خضاب کرد.
- قافله سالار حج که صلاي سفر زند، پرهیزکار مسلمان جانب این دو مزار پوید.
صفحه 199 از 257
[ [ صفحه 224
- آهنگ مزارشان کن و درود و صلوات خود بر آنان و سایر پیشوایان تقدیم کن.
- زادگان رسول مختار، یادگار سوره طه و قاف، و همسوره ضحی و تبارك، آیات محکم قرآن.
یادگار " بطح. " میقات مسلخ، صفا و مروه، کعبه و ارکان، زمزم گوارا.
- از آتش دوزخ با مهر شما نجات یابیم، نه شما بهترین فرزندان آدمید؟
- چراغ تاریکیها، هر که خواهد راه یابد، دوستاویز استوار و متین که نگسلد.
- مهر کیش شما آهنگ خدمت کرد، بدین امید در سختیها یار او باشید.
- بفرداي رستاخیز که شعله هاي دوزخ سوي عاصیانسر کشد، در پناه شما رستگار گردد.
- در گیتی کدامین کس همپایه شما باشدکه دانش قرآن و علم لدنی دارید.
- روح القدس در خدمت شما و جد شما بود، این شرافت مخصوص و ویژه شما بود
- اي زادگان احمد مختار، پدرتان علی هم از خاندان نبوت بود.
- رسول حق از میان همگانش ببرادري برگزید، منشور خلافت بدو سپرد، اما مظلوم و محروم ماند.
- فرمان پیشوائی بروز" غدیر " صادر کرد، بینی دشمنان بر خاك کشید.
- دعاي خیر، نثار دوستانو یارانش کرد، خدا را شاهد و ناظر گرفت.
- رسول حق بجانان شتافت، دشمنان او چون مگس گرد شیرینی طواف گرفتند.
- پیمان خلافت را شکستند، از این رو که دلها با زبان همراه نبود.
- جام خلافت، دست بدست چرخید، گویا شرابی است که بر تشنه کامان سبیل بود.
شرح زندگانی شاعر
- ربیب، ابو المعالی، سالم بن علی بن سلمان بن علی، معروف به ابن عودي متخلص به "عودي " تغلبی، نیلی، منسوب به نیل فرات
که در همانجا
[ [ صفحه 225
بسال 478 دیده بر جهان گشود.
- مبسوط ترین شرح حالی که براي ابو المعالی تحریر شده، شرحی است که مجله " غري " نجف در شماره 22 و 23 سال هفتم،
بقلم دکتر مصطفی جواد بغداد، بحاثه نقاد، منتشر ساخته است، اینک متن آن از نظر خوانندگان می گذرد: ابو المعالی از
سرایندگانی است که سروده هایش مشهور، اما شرح زندگیاو بحد کافی در اختیار تاریخ باقی نمانده است، اختري است از اختران
آسمان ادب، که تابش و پرتو آن مشهوداست، و حقیقت آن براي ما مجهول.
درروزگاري می زیست که عماد الدین اصفهانی شرح حال شعراء معاصر را جمع آوري می کرد، لذا در ذیل نام او گوید: شاب
شبت له نار الذکاء، و شاب لنظمه صرف الصهباء من الماء، و در من فیه شوبوب الفصاحه، یسقی من ینشده شعره راح الراحه:
صفحه 200 از 257
جوانی است که هوش و ذکاوتش بسان شعله آتش، سروده هایش چون شراب ناب، با مزاجی از زلال آب حیات، هر گاه دهان به
شعر و غزل گشاید، از فصاحت و بلاغت در و گهر بریزد، همگان را از نشئه شراب گیري ادب، مست و مدهوش سازد.
بسال 550 ، وارد شهر " واسط " گشتم،گفتند: ابو المعالی در این شهر مهمان است بدین امید که از فرماندار شهر، عنایتی بیند،
روزي براي خواندن قصیده بحضور " فاتنا " که از جانب خلیفه ناظر بود، حاضر شده، اما دیگري بر او سبقت گرفته و بر
کرسیقرائت بالا رفته است، ابو المعالی از قرائت قصیده منصرف و از جائزه وصله چشم می پوشد و عزم رحیل کرده بهشهر نیل،
وطن مالوف خود باز می گردد.
در سال 554 در همامیه با او ملاقاتکردم و...
کلام عماد کاتب که او را بعنوان جوانی چنین و چنان می ستاید،اشاره باین است که ابو المعالی نه چون سایر جوانان است، بل
نادره اي است در سنین جوانی. و با اینکه قصیده خود را تحریر کرده تا در حضور " فاتنا " بخواند وصله اي
[ [ صفحه 226
دریافت کند، در اثر مناعت طبع و اعتماد به نفس، از حضور مجدد، خود داري نموده است، و یک چنین شاعري قهرا محروم و
نامراد خواهد ماند.
از سروره هاي او که قطب الدین ابو یعلی، محمد بن علی بن حمزه علوياقساسی، یاد کرده، غزلی است که در وصف معشوقه اي
میان سال گفته:
ابی القلب الا ام فضل و ان غدت
تعد من النف الاخیر لداتها
لقد زادها عندي المشیب ملاحه
و ان رغم الواشی و ساء عداتها
- بی عشق " ام فضل " دلم آرام و قرار نگیرد، گرچه اینک عهد جوانی را پشت سر نهاده.
- طره خاکسترینش در چشمم من، بر ملاحت و ظرافت افزوده، گرچه دشمنان و سخن چینان را خوش نیاید.
- با آنکه روزگار از خرمی و طراوتش کاسته. شعله عشقش در درون سینه پا برجاست.
گذشت روزگار از لطف او نکاست، جز اینکه کمالش بر فزود، بدان حد که زبان شعر از وصف و ستایش او عاجز نمود.
سبتنی بفرع فاحم و بمقله
لها لحظات ما تفک عناتها
و ثغر زهت فیه ثنایا کانها
حصی برد تشفی الصدي رشفاتها
صفحه 201 از 257
- با زلف سیاه و چشمانجادو اسیرم کرد، نگاهی پر از مهر و تمنا.
- دندان چون در رخشان، در این میان " ثنایا " چون مروارید غلتان، شهد لبانش شفاي دردمندان.
- پس از هجران و جدائی، زیارتش کردم،سلام راندم، التفاتی مهر آمیز دیدم.
- جمال و کمالش بر قرار دیدم، نشاط و شوري بر سر آوردم. و قاضی عبد المنعم واسطی، این قطعه را از ابو المعالی یاد می کند:
هم اقعدونی فی الهوي و اقاموا
و ابلواجفونی بالسهاد و ناموا
- مرا در سوز عشق نشاندند و خود برخاستند، خواب ناز از چشمانم ربودند و خود آرمیدند.
[ [ صفحه 227
- هدف تیر ملامتم ساختند ورفتند، اینک زبان نکوهشگران باز و دراز است.
- اگر در عشق و شیدائی راهانصاف می گرفتند، از سوز درون سهم وافري داشتند.
و لکنهم لما استدر لنا الهوي
کرمت بحفظی للوداد و لاموا
و لما تنادوا للرحیل و قوضت
لبینهم بالابرقین خیام
رمیت بطرفی نحوهم متاملا
و فی القلب منی لوعه و ضرام
وعدت و بی مما اجن صبابه
لها بین اثناء الضلوع کلام
اذا هاج بی وجد و شوق کانما
تضمر اعشار الفواد سهام
- از آن پس که پیوند عشق شکوفا شد، بکرامت راه وفاترك نگفتم، بلئامت راه دعا گرفتند.
- و چون بانگ رحیل برکشیدند و از شنگلاخ " ابرق " خیمه و خرگاه بر کندند.
صفحه 202 از 257
- با حسرت و ملالت سویشان نگریستم، آتش اشتیاق در دل شعله و ربود.
- بازگشتم و عشق خود نهان کردم، تار و پودم در سوز و گذاز بود.
- شور اشتیاق است، هر گاه بر آشوبد، پندارم هزاران تیر جانشکافم بر دل می رود.
و لائمه فی الحب قلت لها: اقصري
فمثلی لا یسلی هواه ملام
ءاسلو الهوي بعد المشیب و لم یزل
یصاحبنی مذ کنت و هو غلام
و لما جزعنا الرمل رمل عنیزه
و ناحت باعلی الدوحتین حمام
صبوت اشتیاقا ثمقلت لصاحبی
الا انما نوح الحمام حمام
- ناصحم در مهر و وفا بملامت گرفت، گفتمش: بس کن. شور عشق، باپند و نصیحت فراموشی نگیرد.
- اینک که در آستانه پیریم، چسان رمز عشق را از خاطر برم، با آنکه از جوانیم همدم و همراز است.
- در ریگزار " عنیزه " صبر و قرار از کف بنهادم، قمري بر سر شاخ، همناله و همنوا آمد.
[ [ صفحه 228
- از سوز درون بر آشفتم و گفتم: نواي قمري جز نواي مرگ و ماتم نباشد.
تجهز لبین او تسل عن الهوي
فما لک من لیلی الغداه لمام
و کیف یرجی النول عند بخیله
تروم الثریا و هی لیس ترام
مهفهفه الاطراف، اما جبینها
فصبح، و اما فرعها فظلام
صفحه 203 از 257
فیا لیت لی منها بلوغا الی المنی
حلالا فان لم یقض لی فحرام
با درد فراق خو کن وگرنه عشق و شیدائی را فراموش کن، دگرت از جانب لیلی التفاتی نیست.
- از عشق بخیلانطرفی نبندي. بر " ثریا " دست یابی،بر وصال او دست نیابی.
- نازك بدن،باریک اندام، رخساره صبح روشن، گیسو شب تار.
- کاش بحلالی، کام و آرزو دریافتمی، ورنه بحرامی، هر چهبادا باد.
این مضامین بکر وشیرین و معانی نمکین که " ابو المعالی " از خود بیادگار نهاده، قصیده اي است که در میان شعرا آشنا ومعروف
است، اسلوب آن عربی خالص، تارو پودش از دیباي رومی برتر است، صفدي چند بیت این قصیده را همراه برخی قطعات، ذیل نام
ابن العودي ثبت کرده و گوید ": شعر او در حد وسط است. "
در این قضاوت و داوري از حیثمعانی و مضامین، آثار کینه و زور گوئی وجود ندارد، اما باید گفت از حیث تعبیر عبارات و تالیف
مبانی شعرشدر حد اعلاي سخن است، زیرا نظر ادیبان عرب قیل از معانی و مضامین، بسوي مبناي استوار و عبارت متین معطوف
است، چرا که لغت عرب آواي خاصی دارد، و در موسیقی و آهنگ، حسن تعبیر و انسجام عبارت را سهمی بسزا است.
البته نمی گویم، در لغت عرب، هر گونه شعري که داراي حسن تالیف و انسجام است، در حد اعلاي ادب قرار دارد، زیرا استواري
معنی وارج مضامین پایه و اساس سخن است، ولی می توانم بگویم: شعر ابن عودي اگر از حیث ظرافت معانی در حدود وسط باشد،
حسن تالیف، شعر او را بسر حداعلاي سخن ارتقا می دهد.
[ [ صفحه 229
ابن عودي، در زمینه شعر مذهبی که سید حمیري، ابن حماد، عونی، ناشی صغیر، ابن علویه اصفهانی، وراق قمی، سروده هاي
فراوانی از خودبیادگار نهاده اند، سروده هائی داشتهکه اینک در دست نیست.
موقعی که ابن شهر آشوب (اواسط قرن ششم) وارد عراق شد، سروده هاي مذهبی ابن عودي را آویزه گوش علاقمندان یافت که هر
جا با شور و نوا انشاد می شد، براي استماع آن مجتمع بودند، از این رو در کتابش " مناقب آل ابی طالب " قسمتی از سروده هاي او
را درج نموده است.
بعد از اینکه، ابن شهر آشوب،عراق را به سوي شام ترك می گوید. دربغداد فتنه هاي مذهبی فراوان رخ می دهد، و حنبلی ها، طبق
سیره و روشی که در برابر دشمنان داشتند، شورشی بپا کرده کتابخانه ها را با هر چه کتاب و دیوان مذهبی یافته اند، به آ تش می
کشند، در نتیجه ادبیات شیعی، سره و ناسره، هر چه بود و نبود، طعمه حریق می شود، از جمله سروده هاي ابنعودي.
- و گویا، اشعار مذهبی ابن عودي است که محب الدین محمد، معروف به ابن نجار بغدادي را بر آن داشته که در شرح حال او
بگوید: رافضی خبیثی بوده که صحابه رسول را هجومی گفته است.
از سروده هاي ابن عودي قطعه ذیل است که در واسط سروده است:
یورقنی فی واسط کل لیله
و ساوس هم من نوي و فراق
صفحه 204 از 257
فیا للهوي هل راحم لمتیم
یعل بکاس للفراق دهاق؟
خلیلی هل ما فات یرجی و هل لنا
علیالناي من بعد الفراق تلاق؟
فان کنت ابدي سلوه عن هواکم
فان صباباتی بکم لبواق
- چندي است که درواسط مقام دارم و شبانگاهم اندوه فراق و جدائی، خواب ناز از سر می رباید.
- اي شوریدگان خدا را. کسی هست بر این عاشق دلباخته رحمت آرد، که جام فراق را مالامال سر کشیده.
[ [ صفحه 230
- اي دوستان شود که دوران وصل باز آید؟ شود که بعد از فراق و جدائی روي نگارم باز بینم؟
- گرچه بظاهر، شکیب و آرام گرفتم، اما شورو اشتیاقم در دل نهان است.
الا یا حمامات علی نهر سالم
سلمت و وقاك التفرق واق
تعالین نبدي النوح کل بشجوه
فان اکتتام الوجد غیر مطاق
علی ان وجدي غیر وجدك فی الهوي
فدمعی مهراق و دمعک راقی
و ما کنت ادري بعد ما کان بیننا
من الوصل انی للفراق ملاق
فها انت قد هیجت لی حرق الجوي
و ابدیت مکنون الهوي لوفاقی
صفحه 205 از 257
و اسهرتنی بالنوح حتی کانما
سقاك بکاسات التفرق ساقی
فلا تحسبنی انی نزعت عن الهوي
و کیف نزوعی عنهبعد وفاقی
و لکننی اخفیت ما بی من الجوي
لکی لا یري الواشون ما انا لاق
- الا. اي قمریان وادي "سالم " بسلامت مانید، خدایتان از شر هجران و جدائی نگهبان باد.
- بیائید همنوا و همناله گردیم، و هر یک بر دزد خود بگرییم، نهان کردن سوز دل در توان ما نیست.
- با آنکه سوز و گداز عشقم با تو یکسان نباشد، اشک من بر رخسار می رود اشک تو پیدا نیست.
- نپنداشتمی که بعد از دوران وصلم، با روزگار فراقی چنین پر ملالروبرو خواهم گشت.
- اینک با ناله جانسوزت داغ دلم تازه کردي، پرده از راز درونم برکشیدي.
- با نواي زاري، خواب از چشمم ربودي، پندارم ساقی هجران جامی چند بکارت کرد.
- من از عشق و شیدائی دست نشستم. چساناز عشق و دلباختگی دست شویم که اینک یار و همنوا دارم.
- از آن، سوز دلپنهان کردم که حال زارم بر شماتتگرانبر ملا نگردد.
شریف، قطب الدین، ابو یعلی، محمد بن علی بن حمزه گوید: ربیب،
[ [ صفحه 231
ابو المعالی، سالم ابن العودي در کلبه من، اول صفر سال 550 چنین سرود:
ما حبست الکتاب عنک لهجر
لا. و لا کان ذاکم عن تجافی
غیر ان الزمان یحدث للمرء امورا تنسیه کل مصافی
شیم مرت اللیالی علیها
و اللیالی قلیلهالانصاف
- نه از سر هجران و جدائی ازنامه اي دریغ کردم. ابدا. و نه از جفا و سهل انگاري.
- روزگار است که بر سر آدمی می چمد و دوست وفا کیش را از یاد می برد.
صفحه 206 از 257
- آئین وفاست، گذشتروزگار بر آن پرده کشیده. اي روزگار. این چه بی انصافی است.
این ابیات، بسیار حکیمانه استو از صمیم قلبی پاك و انسان دوست تراویده است.
حسن بن هبه الله تغلبی، معروف به ابن مصري دمشقی گوید: ابو المعالی سالم بن علی عودي از اشعار خودش قطعه ذیل را برایم
سرود:
دع الدنیا لمن امسی بخیلا
و قاطع من تراه لها وصولا
- نعمت دنیا را ارزانی بخیلان دان، هر آنکه با دنیاسر وصل دارد، راه آشتی با او مجوي.
- بر گذشت ایام، اعتماد مکن، که هیچ بزرگی، بروزگار نماند.
- فریب خوردگان دنیا فروان اند، چه امتها که بر باد فنا نرفت.
- روزگارت گر چه طولانی شود، جز اندکی بهره مند وکامیاب نخواهی بود.
- واي بر زاده آدم، از روز رستاخیز که عزیزان، خوار و ذلیل گردند.
و همو گوید: ابو المعالی از اشعار خودش، قطعه ذیل را هم چنین انشاد کرد:
ء اخی انک میت
فدع التعلل بالتمادي
لا ترکنن الی الحیاه فان عزك فی نفاد
ازف الرحیل فلا تکن
ممن یسیر بغیر زاد
یا غافلا و الموت یقدح فی نسه بلا زناد
لابد یوما للنبات اذا تکامل من حصاد
[ [ صفحه 232
- اي جان برادر. خواهی نخواهی باستقبال مرگ می شتابی، آرزوي دور و دراز وا نه.
- بزندگی دل مبند که عزت و دولت رو بزوال است.
- سفر نزدیک شد، مبادا زاد و توشه ات فراموش گردد.
- بخوابغفلت غنوده اي و ندانی غول مرگ، سالهاي عمرت خوشه خوشه بر سر آتش می نهد.
صفحه 207 از 257
- آري. هر گیاه که حد کمال سپارد، با داس دهقان از پا در آید. و همو سروده است:
لا اقتضیک علی السماح فانه
لک عاده لکننی انا مذکر
ان السحاب اذا تمسک بالندي
رغبوا الیه بالدعاء فیمطر
- از آن دست نیاز دراز کردم که یادآورخاطرت گردم، نه بر جود و سخایت برگمارم.
- ابر آسمان که از ریزش باران امساك ورزد، دست دعا بسویش برکشند که باران بارد.
و همو سروده است:
سیدي عد الی الوصال
فقد شفنی الضنا
و ترفق بعاشق
ماله عنک من غنی
ان تکن تطلب الصواب
بوصل فها انا
او ترد بالنوي دنو
حمامی فقد دنا
- اي سر و نازم یکره جانب وصال گیر که از هجرت گداختم.
- با عاشق زارت مدارا کن، دواي دردش توباشی.
- اگر از ره احسان خواهان وصلی، اینک حاضرم.
- اگر با هجرانتخواهان هلاکم باشی، بنگر که در حال احتضارم.
و همو روده است:
یا عاتبین علی عان یحبکم
لا تجمعوابین عتب فی الهوي و عنا
صفحه 208 از 257
ان کان صدکم عنی حدوث غنی
فما لنا عنکم حتی الممات غنی
[ [ صفحه 233
- از چه بر اسیر عشقت نکوهش آري، بعد از هجران و عذاب، نکوهش و سر زنش جفا باشد.
- اگر دل بمهر دیگري بستی از اینرو از ما گسستی، تا روز واپسین پیوند مهرت نگسلیم.
و از سروده هاي شاعر است:
یقولون لو داویت قلبک لارعوي
بسلوانه عن حب لیلی و عن جمل
و هیهات یبري بالتمائم و الرقی
سلیم الثنایا الغر و الحدث النجل
- گویندم: دل را مداوا کن باشد که از مهر " لیلی " و " رعنا " خاطرات بیارامد.
- هیهات. کشته چشمان جادو و مرواریددندان، از دعا و افسون، کی شفا یابد.
تاریخ وفات ابن عودي، معلومم نگشت، البته سال ولادتش 478 هجري است، عماد الدین اصفهانی هم در سال 554 نزدیک واسط
(همامیه)او را ملاقات کرده است، با در دست داشتن این دو تاریخ، نمیتوان تصور کرد که بعد از تاریخ 554 فراوان زیستکرده، و
یا عمرش از سال 558 تجاوز کرده باشد، زیرا با این احتمال، سالیان عمرش به هشتاد میرسد، و این جزء نوادر است، خصوصا در این
شهر و دیاري که شاعر ما ابو المعالی می زیسته.
(نشریه مجله نجف پایان پذیرفت).
[ [ صفحه 234
غدیریه قاضی جلیس
اشاره
در گذشته 561
دعاه لو شک البین داع فاسمعا
صفحه 209 از 257
و اودع جسمی سقمه حین ودعا
و لم یبق فی قلبی لصبري موضعا
و قد سار طوع الناي و البعد موضعا
اجن اذا ما اللیل جن کابه
و ابدي اذا ما الصبح ازمع ادمعا
و ما انقدت طوعا للهوي قبل هذه
و قد کنت الوي عنه لینا و اخدعا
- فریاد در رحیل بر آمد بشتابید. در علم گفت و رفت، درد و بلایش بجانم ماند.
- دل تنگم را ذرهاي جاي صبر و تحمل نبود، از این رو همراه کاروان با سر و جان رفت.
- اینک با عم و اندوه بتاریکی شب پناه برم، صبحگاهان که نقاب از رخ بر کشد، اشک نهانم بر ملا سازم.
- پیش از این، این چنین، اسیر عشق نمی گشتم: گاهی رخ برمی تافتم، گاهی راه فریب می گرفتم.
تا آنجا که گوید:
تصاممت عن داعی الصبابه و الصبی
و لبیت داعی آل احمد اذا دعا
عشوت بافکاري الی ضوء علمهم
فصادفت منه منهج الحق مهیعا
علقت بهم فلیلح فی ذاك من لحی
تولیتهم فلینع ذلک من نعا
[ [ صفحه 235
تسرعت فی مدحی لهم متبرعا
و اقلعت عن ترکی له متورعا
صفحه 210 از 257
- نداي عشق را نشینده گرفتم، داعی خاندان رسول را لبیک اجابت گفتم.
- اندیشه تاریک خود در پرتو دانش آنان گرفتم، راه حقیقت را صاف و روشن دریافتم
- به مهرشان دل بستم، دشمنانهر چه خواهند گویند. ولایشان پذیرفتم، منکران هر چه خواهند خرده گیرند.
- زبان به ثنایشان گشودم، با شتاب راه خدمت گرفتم. عذر تقصیر گفتم، از خطا پرهیز کردم.
- آنهایند که صائم و قائم اند، از خوفحق در بیم و اضطرابند.
- شبها با راز و نیاز بسر برند، با رکوع و سجود، شب زنده داراند.
- با مهر و ولایشان عبادت ما مقبول افتد، از عنایتشان طاعت ما باسمانها بر شود.
- با یادشان ابر آسمان باران ریزد، گرفتاریها رخت بر بندد.
- گفتارشان با کردار برابر باشد، وه چه نیک است. علم و عمل توامان باشد، معنی تقوي همین است.
- پدر آنان وصی مصطفی است، وارث علمش، از اینرو میراث نبوت بدو داد.
- ستون دین از وجودش راست شد، ارکان دین برقرار ماند.
- جانعزیزش فداي رسول کرد، از خیل دشمنان نهراسید.
- آشکارا، سرور و سالارشان نامید، همپایه او در فضل و عصمت آمد.
- غبار غم از چهره احمد که زدود؟ آنجا که دیگران وانشستند.
- دراز قلعه خیبر که بر کند؟ لرزه بر حصار مشرکین افکند.
- روز " بدراجساد مشرکین در چاه بینباشت، سرها از تن جدا کرد.
- بسا حاسدان که بر فضلش رشک بردند، فضلی که همتا ندارد.
"- روز غدیر، " عزم خیانت در دل آنان پروراند، روز " جمل " نتیجه اش آشکار آمد.
- قرآن بجنگ آنان برخاست، از پا ننشستند، اسلام بسرزنش و ملامت زبان باز کرد، در گوش نگرفتند.
[ [ صفحه 236
- مناقب و مفاخرش نهفتند، بر ملا شد. پرتوش در حجاب کردند، جهانروشن گشت.
- مشک و عنبرکی نهان گردد، شمیم جان پرورش در پرده نماند.
و از همین قصیده است:
ایا امه لم ترع للدین حرمه
و لم تبق فی قوس الضلاله منزعا
- هلا. اي امت گمراه که حرمت دین بشکست، سرگشتگی و ضلالت از حد بدر برد.
- با کدامین حجت و برهان، فرمان حق زیر پا نهادید.
- حق ویژه علی را غصب کردید، امامت و خلافت راه شما را هموار کرد.
- تیغ کین در خاندان رسول نهادید، سر و دست آنان از تن جدا کردید.
صفحه 211 از 257
- در کربلا خونشان حلال شمردید، ناوك سنان از خونشان سیراب نمودید.
- آب فرات بر آنان حرام شد، تشنه کامان را دادرسی باقی نماند.
قصیده 56 بیت است که قسمتی از آن گزین شد.
در ماتم سید الشهداء چنین سروده
ان خانها الدمع العزیر
فمن الدماء لها نصیر
دعها تسح و لا تشح فرزوها رزء کبیر
ما غصب فاطمه تراث محمد خطب یسیر
کلا و لا ظلم الوصی و حقه الحق الشهیر
نطق النبی بفضله و هو المبشر و النذیر
- اگر سیلاب اشکم فرو نشیند، از خون دل مدد گیرم.
- بگذار فرو ریزد و آرام نگیرد، که مصیبت بس عظیم است.
- میراث محمد ازدخترش دریغ کردند. نه کاري سهل پیشه کردند.
- ابدا. و نه ظلمی که بر علی رفت: حق مشهورش بتاراج بردند.
- رسول حق به فضل و مقامش زبان بر گشود: اوست که بشیر و نذیر است.
[ [ صفحه 237
جحدوه عقد ولایه قد غر جاحده الغرور
غدروا به حسدا و بنصه شهد " الغدیر "
خطروا علیه ما حباه بفخره وهم حضور
- پیمان ولایتش منکر شدند، ابلیسشان بفریفت.
- رشک بردند و راهدغل گرفتند، نص " غدیر " را ببازي گرفتند.
- جامه خلافت را که باندامشفراز کرد، از او دریغ نمودند.
یا امه رعت السها و امامها القمر المنیر
ان ضل بالعجل الیهود فقد اضلکم البعیر
صفحه 212 از 257
- بهر زه در آسمان جویاي اخترسها گشتید، ماه تابان را ندیده گرفتید.
- قوم یهود، دنبال گوساله اي گرفتند، شما از پی اشتري (جمل)روان گشتید.
لهفی لقتلی الطف اذ خذل المصاحب و العشیر
و افاهم فی کربلا یوم عبوس قمطریر
دلفت لهم عصب الضلال کانما دعی النفیر
عجبا لهم. لم یلقهم من دونهم قدر مبیر
- آوخ بر کشتگان کربلا که خویش و بیگانه از یاري دریغ کردند.
- در نینوا روزي چهر گشود که چون روز قیامت سیاه و دژم بود.
- جوخه هاي ضلالت بهم پیوستند، گویا نفخه صور بر دمیدند.
- شگفتا، دست تقدیر هم بر سر این کافران نکوبید.
ایمار فوقالارض فیض دم الحسین و لا تمور
اتري الجبال درت و لم تقذفهم منها صخور
ام کیف اذ منعوه ورد الماء بلم تغر البحور
حرام الزلال علیه لما حللت لهم الخمور
- آیا خون حسین بر روي زمین موج زند، آسمان در هم نلرزند.
- پنداري کوهها به ماتم ننشست که سنگی بر سر آنان نبارید.
- چه شد کهاز آب فراتش منع کردند، دریاها بر نخروشید.
- آب زلال بر حسین حرام آمد، از آنرو که شرب خمر بر دشمنانش حلال بود.
قصیده 36 بیت استکه نصف آن را برگزیدیم.
[ [ صفحه 238
قصیده دیگر که 29 بیت است با این سرآغاز:
کم قد عصیت مقال الناصح الناهی
و لذت منکم بحبل واهن واه
صفحه 213 از 257
- سالها پند ناصح مشفق پس گوش افکندم، با ریسمان پوسیده شما بچاه افتادم.
در این قصیده گوید:
- مهر خاندان رسولم در دل است، از گناهان بازم دارند، ذخیره آخرت هم آنهایند.
- اي شیعیان راه وفا گیرید، سر مفاخرت و مباهات بر سما بر افرازید.
- اگر بدستاویز ولایش چنگزنی، ریسمان ولایش در کف خدا بینی.
- بفرمان حق حامی اسلام گشت، از اینرو بر همه ادیان پرتو افکند.
- جفت بتول، و اگر دخت محمد نبود، پیشوایان بر حق از کجا بود.
پیامبر حق بروز " غدیر " منشور خلافتش بر خواند، جز منافق بی دین حق او نربود.
شرح زندگانی شاعر
- ابو المعالی، عبد العزیز بن حسین بن حباب اغلبی، سعدي، صقلی، معروف به قاضی جلیس. از پیشتازان شعراء مصر است و دبیران
آن سامان، در سلک ندیمان ملکصالح طلایع بن رزیک بود که ترجمه اش در صفحه 171 گذشت، پندار من این استکه در اثر
مجالست دائم با ملک صالح،بلقب " جلیس " مشهور گشته باشد.
قاضی جلیس، از سرایندگانی است که درمهر و ولاي عترت طه قدمی راسخ داشته است، چنانکه اشعار و سروده هایش حاکی
است، فقیه معاصرش عماره یمنی که شرح حال او تحت رقم 52 خواهد آمد، با قصیده اي که بسال 551 سروده و در ص 158 کتاب
"نکت عصریه " خود ثبتکرده، زبان به ثنا و ستایش او گشودهاست.
[ [ صفحه 239
سرآغاز قصیده چنین است:
هی سلوه حلت عقود وفائها
مذشف ثوب الصبر عن برحائها
- فراموشی خاطر، پیوند وفا را بگسلد، جامه صبر نازك کی در برابر خشمش تاب و طاقت آرد.
در این قصیده گوید:
- جانب " جلیس " شتافتم، " از گروهی که حرمت همسایگان ندارند، رخ برتافتم.
- از همت بو المعالی مدد گرفتم، آنکه تاج عظمت کمترین عطایش باشد.
- مقام رفیعش ستودم، دشمنان دانستند که زمانه اش حامی و یاور باشد.
و از جمله این قصیده:
نذرت مصافحه الغمام اناملی
فوفت غمائم کفه بوفائها
صفحه 214 از 257
- سر انگشت عطایم عزم کردکه برابر آسمان دست یازد، ابر جود وعطایش بر آسمان خیمه برافراشت.
قاضی جلیس را عارضه اي رخ داد که از حضور در پیشگاه ملک صالح طلایع بن رزیک محروم ماند، فقیه عماره، آنچنانکه در"
نکت عصریه " ص 252 آمده، چنین سرود:
و حق المعالی یا اباها و صنوها
یمین امريء عاداته القسم البر
لقد قصرت عما بلغت من العلی
و احرزته ابناء دهرك و الدهر
متی کنت یا صدر الزمان بموضع
فرتبتک العلیا و موضعک الصدر
- بمعالی و آزادگی سوگند، اي آزاده صاحب معالی سوگندي استوار و مبرور.
- که دست روزگار با همه زادگانش از احراز مقام رفیعت کوتاه ماند.
- در آن مجلسی که تو باشی، مرتبه ات والاو مقامت صدر مجلس باشد.
و لما حضرنامجلس الانس لم یکن
علی وجهه اذ غبتانس و لا بشر
فقدناك فقدان النفوس حیاتها
و لم یک فقد الارض اعوزها القطر
و اظلم جو الفضل اذا غاب بدره
و فی اللیله الظلماء یفتقد البدر
[ [ صفحه 240
در بزم ملک حاضر گشتیم، از آنرو که غایب بودي، انس و الفتی در سیماي مجلس نبود.
- گویا بستر خاك، از آب باران محروم گشته، نی. بلکه جانها از روح روان دور مانده.
- آسمان ادب تاریک شده، ماه تابانش تو بودي، آري در شب دیجور، ماه تابان پیدا نباشد.
صفحه 215 از 257
عماد اصفهانی در" خریده القصر " بشرح حال او پرداخته وفضل و درایت او را ستوده است. ابن کثیر هم در تاریخش ج 251:12 و
ابن شاکر در " فوات الوفیات " ج 1 ص 278 مقام و منزلت او را در شعر و احساس یاد کرده اند، ابن شاکر گوید: همراه موفق بن
خلال، متصدي دفتر انشاء و دبیري " فائر بالله " بود، و از چکامه هاي اوست:
و من عجب ان الصوارم و القنا
تحیض بایدي القومو هی ذکور
و اعجب من ذا انها فی اکفهم
تاجج نارا و الاکف بحور
- شگفت آرام که تیغه شمشیر و ناوك سنان، در دست سلحشوران این قوم، به عادت زنان در خون نشیند، با اینکه در شمار زنان
نباشد.
- از آن شگفت تر که همان تیغ تیز و ناوك دلدوز، چون شعله آتش زبانه کشد با آنکه دستهاي پر جودشان چون موج دریا باشد.
و همو درباره طبیبی چنین سروده:
و اصل بلیتی من قد غزانی
من السقم الملح بعسکرین
طبیب طبه کغراب بین
یفرق بین عافیتی و بینی
اتی الحمی و قد شاخت و باخت
فعاد لها الشباب بنسختین
و دبرها بتدبیر لطیف
حکاه عن سنین او حنین
و کانت نوبهفی کل یوم
فصیرها بحذق نوبتین
درد و رنجم از آن خصم جان است که با جادوي بیمارش دو لشکر غارتگر بسویم روان ساخته.
- طبیبی که دارویش چون جغد شوم، میان من و عافیت فرسنگها فاصله انداخته.
صفحه 216 از 257
[ [ صفحه 241
- سالیانی تب در وجودم میهمان بود، کهنه شد و رخت بربست، با دو نسحه این طبیب، دوباره عمر و جوانی از سر گرفت.
- ماهرانه بمعالجه پرداخت، افزود که این تجربه از جالینوس و بقراط حکیم است.
- بهر روزم، تب نوبتی بیش مهمان نبود، اینک از مهارتش دو نوبت سراغ جانم گیرد.
و باز درباره طبیبی چنین سروده است:
یا وارثا عن اب و جد
فضیله الطب و السداد
- ایکه میراث طب و حکمت از آباء و نیاکان داري.
- جایی که خواهد بار سفر بندد، بخانه تن مانوس داري.
- سوگند خورم که اگر علاج دهر پیش گیري، عالم کون را از فساد و تباهی دور سازي.
و همو راست:
- عیشش بکام. آن سیبک سرخ. که عشقش خانه خرابم کرد.
- گفتمش: چشم روزگار مانندت ندید. از شرم چو آتش شعله گرفت و تکذیبم کرد.
و همو راست:
رب بیض سللن باللحظ بیضا
مرهفات جفونهن جفون
و خدود للدمع فیها خدود
و عیون قد فاض فیها عیون
- بسا سیمتن که با نگاه جادویش تیغ آبدار از نیام دیدگان بر کشیده.
- بسا رخسار عاشق که اشک حسرت بر آن شیار بسته و چشمان که چشمه هاي خون ازآن سیلاب کشیده.
و همو سروده است:
المت بنا و اللیل یزهی بلمه
دجوجیه لم یکتهل بعد فوادها
فاشرق ضوء الصبح هو جبینها
و فاحت ازاهیر الربا و هی ریاها
صفحه 217 از 257
اذا ما اجتنت من وجهها العین روضه
اسالت خلال الروضبالدمع امواها
[ [ صفحه 242
و انی لاستسقی السحاب لربعها
و ان لم تکن الا ضلوعی ماواها
- در آن پاسی که گیسوي سیاه شب پریشان بود، سپیدي برگوشه زلفانش پدیدار شد.
- ناگهان خورشید رخشان برآمد، یعنی طلعت رخسارش، شمیم عبیر آمیز برخاست، از گلستان رخش.
- دیدگانم در چمنزار وجودش بوستانی سبز و خرم یافت، از اینرو با سیلاب اشک، جویها روان ساخت.
- طرف گلزارش را آرزوي باران کنم، گرچه ابر باران زایش از سینه برخیزد.
اذا استعرت نار الاسی بین اضلعی
نضحت علی حر الحشا برد ذکراها
و ما بی ان یصلی الفواد بحرها
و یضرم لولا ان فی القلب سکناها
- هر گاه شور و اشتیاق، تار و پود وجودم باتش کشد، با یاد معشوق، آب سردي بر دل تفتیده پاشم.
- دل زارم از آن در آتش شعله است که شمع وجودش را مسکن و ماوا باشد.
قاضی جلیس، بینی بزرگی داشت، خطیب، ابوالقاسم هبه الله بن بدر معروف به ابن صیاد، فراوان به هجو او می پرداخت واز بینی
بزرگ قاضی خرده می گرفت، شاید بیش از هزار قطعه در هجو بینی او سروده باشد.
ابو الفتح، ابن قادوس که شرح حال او در همین جلد کتابتحت شماره 46 گذشت به منظور همدردي بدفاع از قاضی جلیس، این
شعر بگفت:
یا من یعیب انوفنا
الشم التی لیست تعاب
الانف خلقه ربنا
صفحه 218 از 257
و قرونک الشماکتساب
- ایکه بینی ما را عیب کنی بینی ارجمند و فراز را عیب نباشد.
- اعضاء، خلقتی است خدائی، اما این دو شاخ هرز را تو خود بر سر خود نهادي.
قاضی جلیس، چکامه اي در سوك و ماتم پدرش که با کشتی بدریا غرق شده است سروده...
(سخن ابن شاکر پایان گرفت).
- قاضی جلیس، در حضور ملک صالح، از ابو محمد، ابن زبیر، حسن بن
[ [ صفحه 243
علی مصري، در گذشته سال 561 تمجید کرد تا مقرب درگاه شد، ولی هنگامی که قاضی درگذشت، ابن زبیر، زبان به طعن و
شماتت گشود و در تشییع جنازه با لباس زربفت شرکت نمود، در اثر این اهانت و تهاون از نظر مردم افتاد و اتفاقا بعد از قاضی،
بیش از یکماه نزیست.
ملک صالح، طلایع بن زریک، هماره در شبهاي جمعه ندیمان و امیران را براي سماع و قرائت صحیح مسلم و بخاري و امثال آن
انجمن می کرد، قاري مجلس مردي گنده دهان بود، در یکشب که امیر، علی بن زبیر با ابی محمد قاضیجلیس، حضور داشتند،
قاضی رو به جانب ابن زبیر کرده و گفت:
و ابخر قلت لا تجلس بجنبی
- بسا گنده دهان که بدو گفتم: کنارم منشین.
ابن زبیر اضافه کرد:
اذا قابلت باللیل البخاري
- هر گاه صحیح بخاري میان جمع بر خوانی.
قاضی مجددا اضافه کرد:
فقلت و قد سئلت. بلا احتشام:
لانک دائما من فیک خاري
- گفتند: چرا. بی پروا گفتم: زاینرو که هماره از دهانت گه می باري.
یکی از ندیمان ملک صالح، در حضورش قطعه اي انشاء کرد با سبکی که مصریان (زکالش) نامند و عراقیان (کان و کان):
النار بین ضلوعی
و نا غریق فی دموعی
صفحه 219 از 257
کنی فتیله قندیل
اموت غریق وحریق
- شعله آتش در اندرونم، اما منغریق در سیلاب اشکم.
- چونان فتیله مشعل، در میان آب و آتش می گذارم.
قاضی جلیس و قاضی ابن زبیر، هر دو حاضر مجلس بودند، و هر یک ارتجالا و بداهه مضمون دو بیتی را به نظم کشیدند: قاضی
جلیس چنین سرود:
هل عاذر ان رمت خلع عذاري
فی شم سالفه و لثم عذار
[ [ صفحه 244
تتالف الاضداد فیه و لم تزل
فی سالف الایام ذات نفار
و له من الزفرات لفح صواعق
و له من العبرات لج بحار
کذباله القندیل قدر هلکها
ما بین ماء فی الزجاج و نار
- کسی باشد که معذورم شناسد؟ می خواهم افسار گسیخته سر و گردنش ببویم رخسار گلگونش ببوسم.
- در وجودش جمع اضداد آمده،و هماره اضداد، نفرت و ادبار می فزودند:
- از ناله هاي درونش شرار آتش خیزد، سیلاب اشکش دریا دریا موج ریزد.
- چونان فتیله مشعل که هلاکش در میان آب و آتش باشد.
و قاضی ابن زبیر چنین سرود:
کانی قد سالت سیول مدامعی
فاذکت حریقا فی الحشا و الترائب
صفحه 220 از 257
ذباله قندیل تقوم بمائها
وتشعل فیها النار من کل جانب
- با این سیلاب اشکی که بر رخسارم روان است، و این آتشی که تار و پود وجودم به آتش کشیده.
- فتیله مشعلی که غرق درآبم، شعله هاي سوزان از هر جانبم سرکشیده.
ابو المعالی قاضی جلیس، به قاضی رشید مصري چنین برنگاشت:
ثروه المکرمات بعدك فقر
و محل العلی ببعدك قفر
بک تجلی اذا حللت الدیاجی
و تمر الایام حیث تمر
اذنب الدهر فی مسیرك ذنبا
لیس منه سوي ایابک عذر
- اندوخته کرامت و افتخار، از پس تو ناچیز ماند، مرغزار عظمت خشک و بی گیاه شد.
- بهر جا روي، سیاهی از رخ شب برگیري، بهر سر شتابی، بخت و اقبال به آنسو شتابد.
- رفتی و روزگار جرمی مرتکب شد که جز با مراجعت راه جبران نباشد.
[ [ صفحه 245
گویند: قاضی جلیس و قاضی رشید، هر دو با هم بدرگاه یکی از وزراء حاضر شدند، و بار نیافتند، وزیر از ملاقاتشان عذرآورد،
دربان درشتی کرد. نوبت دیگر خدمت رسیدند و بار خواستند، موفق نشدند، دربانشان پاسخ گفت: وزیر درخواب است. از پیشگاه
وزارت مراجعت گرفتند، قاضی رشید چنین سرود:
توقعلایام اللئام زوالها
فعما قلیل سوف تنکر حالها
فلو کنت تدعو الله فی کل حاله
لتبقی علهم ما امنت انتقالها
اقبال فرومایگان رو بزوال است، عنقریب زمانه را دگرگون یابی.
صفحه 221 از 257
- اگر بر دوام، دست دعا بر کشی، بخت و پیرویشان بکام خواهی، در امان نباشند از تیره روزي و نگون بختی.
و قاضی جلیس چنین سرود:
لئن انکرتم منا ازدحاما
لیجتنبکم هذا الزحام
وان نمتم عن الحاجات عمدا
فعین الدهر عنکم لا تنام
- گر امروز نیازمندان را در پیشگاهتان ازدحام است، بفردا بارگاهتان خلوت و نفرتبار است.
- اینک از پذیرش حاجتمندان در خواب نازید، اما دیده روزگارتان در کمین انتقام بیدار است.
.( روزگاري بر نیامد که وزیرمزبور با نکبتی شدید دچار آمد. (رك: مرآه الجنان ج 3 ص 302
صفدي درکتاب " نکت الهمیان " می نویسد: موفق بن خلال، خالوي قاضی جلیس بودهابن خلال را نکبت و نگون بختی فرو
گرفت، و قاضی جلیس را بخاطر خالو بردرد سر بیفزود، جلیس به قاضی رشید چنین برنگاشت:
تسمع مقالی بابن الزبیر
فانت خلیق بان تسمعه
نکبنا بذي نسب شابک
قلیل الجدي فی زمان الدعه
اذا ناله الخیر لم نرجه
و انصفعوه صفعنا معه
- گفتارم به ابن زبیر برسان. کاري است شایسته که از تو انتظار دارم.
- نگون بختی خالو دامنم بگرفت، نسبی که از بخت و اقبالش خیري نفزود.
[ [ صفحه 246
- اگر بهره مند بود، ما را مفید نیفتاد، اما امروزش در " پس گردنی " شرك باشم.
قاضی جلیس چنانکه در فواتالوفیات آمده، بسال 561 با عمري در حدود هفتاد سال، در گذشته است.
(اضافات چاپ دوم)
سرورمان، علامه سید احمد عطار بغدادي، در جزء اول ازکتابش " رائق " قسمتی از اشعار قاضی جلیس را ثبت کرده، از جمله
صفحه 222 از 257
قصیده ايکه در ماتم اهل بیت اطهار سروده، ضمنا ملک صالح بن رزیک را ثنا گفته وخدمات ذي قیمت او را نسبت به دربار
علوي یاد کرده است. مطلع قصیده این است:
لو لا مجانبه الملوك الشانی
ما تم شانی فی الغرام بشانی
این قصیده 50 بیت است.
قصیده دیگري در ماتم عترت طه سروده که 66 بیت و سر آغاز آن چنین شروع می شود:
ارایت جرءه طیف هذا الزائر
ما هاب عادیه الغیور الزایر
وافی و شملته الظلام ولم یکن
لیزور الا فی ظلام ساتر
فکانه انسان عین لم یلج
مذ قط الا فی سواد الناظر
ما حکم اجفانی کحکم جفونها
شتان بین سواهر و سواحر
- دانی که رویاي خیال انگیزش با چه جراتی بدیدار معشوق آمد، از رقیب نهراسید؟
- از راه رسید، در شنلی از سیاهی شب، و از آن پیش جز در تاریکی شب بزیارت نیامد.
- گویا مردمک چشم است که جز در میان سیاهی ماوا ندارد.
- دیدگان مرا با دیدگان او برابر نتوان کرد، دیدگان من ساهرو شب زنده دار، دیدگان او جادوي سحار است.
چکامه دیگر در ثناي امیر مومنان که ضمنا ملک صالح را هم ستوده، این سروده 72 بیت است با این مطلع:
[ [ صفحه 247
علی کل خیر من وصالک مانع
و فی کل لحظ من جمالک شافع
صفحه 223 از 257
و قصیده دیگر 62 بیت که برهان خلافت علی امیر مومنان را بنظم کشیده، ضمنا سید الشهدا سبط رسول را در سوك و ماتم نشسته
و یادي از ملک صالحبن رزیک و خدمات او دارد، سرآغاز قصیده این است:
الا هل لدمعی فی الغمام رسیل
و هل لی الی برد الغلیل سبیل
قصیده لامیه اي هم در 51 بیت یاد کرده که در ثنا و رثاي اهل بیت طاهرین است.
[ [ صفحه 248
غدیریه ابن مکی نیلی
اشاره
در گذشته سال 565
الم تعلموا ان النبی محمدا
بحیدره اوصی و لم یسکن الرمسا
و قال لهم و القوم فی " خم " حضر
و یتلو الذي فیه و قد همسوا همسا:
علی کزري من قمیصی و انه
نصیري و منی مثل هارون من موسی
الم تبصروا الثعبان مستشفعا به
الی الله و المعصوم یلحسه لحسا
فعاد کطاوس یطیر کانه
تغشرم فی الاملاك فستوجب الحبسا
اما رد کف العبد بعد انقطاعها
اما رد عینا بعد ما طمست طمسا
صفحه 224 از 257
- ندانستی که رسول حق محمد، امیر مومنان حیدر را وصی خود ساخت ازآن پیش که روحش بآسمانها پرواز گیرد؟
- در " غدیر خم " که همگان حاضر گواه بودند، خطبه بر خواند. صداها خاموش، جرسها بی صدا.
- فرمود: علی یار و یاور من است، علی راز دار من است، بسان هرون و موسی.
- ندیدي که اژدر بر سر منبر شده با او راز گفت، پاسخ مسائل شنیده آفرین گفت؟
- و زان پس چون طاوس بپرواز آمد، گویا از ناز در صفت فرشتگان خرامد.
- نه او بود که دست بریده را بر جاي خود نصب کرد؟ نه او بود که
[ [ صفحه 249
چشم بر آمده را در حدقه نهاد وبینا آمد؟
شرح زندگانی شاعر
سعید بن احمد بن مکی، نیلی، مودب، از بزرگان شیعه و سرایندگان خوش پرداز،و فدائیام عترت طه است که در راه عقیده و
مذهب ثنا و ستایش اهل بیت پیامبر، فراوان سروده و نیک در سفته، مآثر و مفاخر آل طه را بر ملا منتشر ساخته، بدان حد که کوتاه
نظران او را به غلو و افراط، نسبت داده اند، در حالی که شاعر گرانمایه، از دوستان معتدل و میانه رواست، منتهی تا سر حد قدرت از
مشعل فروزان اهل بیت پر تو گرفته و قدم جاي قدم آنان نهاده است. و لذا ابن شهر آشوب در کتاب " معالم العلماء " او را در
شمار پرهیزگاران از سرایندگان نام برده است.
یاقوت حموي در معجم الادباء ج 4 ص 230 گوید: مودب شیعه مذهب، نحوي دانشوري بود،با لغت و ادب آشنا، در شیعه گري راه
افراط و مبالغه می پیمود، شعر نیکوئی دارد، و بیشتر در ثنا و ستایش اهل بیت سروده. در غزل سرائی لطیف است، با عمري قریب
صد سال، درسنه 565 در گذشت.
از جمله اشعار او:
قمر اقام قیامتی بقوامه
لم لا یجود لمهجتی بذمامه
ملکته کبدي فاتلف مهجتی
بجمال بهجته و حسن کلامه
و بمبسم عذب کان رضابه
شد مذاب فی عبیر مدامه
و بناظر غنج و طرف احور
صفحه 225 از 257
یصمی القلوب اذا رنا بسهامه
- ماهپاره اي با قد دلجویش قیامت بپا کرد، خدا را، بر این دل زارم رحمتی آرد.
- قلبم بدو سپردم، خون دلم ریخت، با جمال دلارایش، لهجه خوش بیانش.
- با لب و ندانی شیرین،شهد گوارایش آغشته با شراب انگبین.
- با نگاهی دلربا، چشمانی سیاه و گیرا، دلها در خون کشد با تیر مژگان.
[ [ صفحه 250
و کان خط عذاره فی حسنه
شمس تجلت و هی تحت لثامه
فالصبح یسفرمن ضیاء جبینه
و اللیل من اثیث ظلامه
و الظبی لیس لحاظه کلحاظه
و الغصن لیس قوامه کقوامه
- خط عذارش بر دمیده، گویا خورشید رخش مقاب بر کشیده.
- سپیده صبحگاهی از پرتو رویش نمونه اي، سیاهی شب از سیاهی زلفش جلوه اي.
- نگاه آهو، با نگاهش برابر نباشد، بالاي سرو، با قد والایش همانند نباشد.
قمر کان الحسن یعشق بعضه
بعضا فساعده علی قسامه
فالحسن من تلقائه و ورائه
و یمینه و شماله و امامه
و یکاد من ترف لدقه خصره
ینقد بالارداف عند قیامه.
- ماهی که در حسن و نکوئی چون عشق است که خود طالب عشق است و خداي عشق را با آن سر یاري است.
صفحه 226 از 257
- از این رو، حسن و ملاحت است که از سیمایش می بارد، از پس و پیش، از چپ و راست.
- چنان ظریف و لطیف که اگر خواهد بر سرپا خیزد، ترسم میان باریکش درهم شکند.
عماد کاتب در شرح حال شاعر گوید:
در تشییع راه افراط پیمود، در عین حال مردي پرهیزکار، ادیب و ادیب پرور، در تعصب دینی پیشوا و مقدم بود، کهن سال شد و از
حد پیري به فرتوتی پیوست، دیدگانش نابینا، وجودش چون عدم گشت. از نودسال عمرش بر گذشته، آخرین دیدار من و او در
بغداد، محله صالح بسال 562 اتفاق افتاد.
امینی گوید:
درست همین است که آخرین دیدار عماد کاتب با شاعر ما ابن مکی، در سال 562 اتفاق افتاده، و این همان سال است که عماد
کاتب از بغداد خارج شده و دیگر بدان دیار باز نگشته تا در سال 597 دار فانی را ترك گفته، چنانکه ابن
[ [ صفحه 251
خلکان در وفیات الاعیان ج 2 ص 19 یاد کرده است.
1، دائره - المعارف فرید وجدي ج 10 ص 440 از عماد کاتب نقل شده، در این صورت، تاریخ 592 که در فوت الوفیات ج 169
نادرست و تصحیف واضحی است که دچار آن شده اند.
شگفت تر آنکه همین تاریخ 592 در شذرات الذهب ج 4 ص 309 و اعیان الشیعه ج 1 ص 595 ، به عنوان سال وفات ابن مکی،
شاعر صاحب ترجمه، یاد شده، با آنکه تاریخ آخرین ملاقات او با عماد کاتب است، نه تاریخ وفات او، تازه رقم صحیح آن 562
. است نه 592
در این صورت، تاریخ وفات شاعر، همان سال 565 خواهد بود که یاقوت حموي یاد کرده، و انکه می بینیم، عماد کاتب، نام شاعر
را در فرهنگ خود ثبت نموده، گواه بر این است که نباید در سال 592 فوت کرده باشد، زیرا این فرهنگ ویژه شعرائی است که بعد
از شروع قرن پنجم و فقط تا سال 572 زندگی داشته اند، آن چنانکه در تاریخ ابن خلکان ج 2 ص 190 تصریح شده است.
عماد الدین کاتب گوید: خواهر زاده شاعر،عمر واسطی، صفار، در بغداد می گفت: خالویم سعید بن مکی در ضمن سخنی چنین
سروه است:
ما بال مغانی اللوي بشخصک اطلال
قد طال وقوفی بها و بثی قد طال
الربع دثور، متناه قفار، و الربع محیل، بعد الاوانس بطال
عفته دبور و شمال و جنوب معمر ملث مرخی العزالی محلال
یا صاح قفا باللوي فسائل رسما قد حال لعل الرسوم تنبی عن حال
ما شف فوادي الا نعیب غراب بالبین ینادي قد طار یضرب بالفال
مذ طار شجا بالفراق قلبا حزینا بالبین و اقصی بالبعد صاحبه الخال
تمشی تتهادي و قد ثناها دل من فرط حیاها تخفی رنین الخلخال
صفحه 227 از 257
- در پناه این تل خاك، کلبه دوستان بود،از چه در هم ریخت؟ دیري در این سامان درنگ کردم، با غم دل بسر بردم.
- اینک بساط آن خشک و بی آب، کرانه وادي بی گیاه، دیگر از انس و شادي خبري نیست.
[ [ صفحه 252
- طوفان ازچپ و راست، جنوب و شمال، بنیاد آن در هم نوردید، آنجا که بهر شامگاه از ژاله باران خرم دلفزا بود.
- اي همسفر - لختی بیارام تا از در و دیوارفرو ریخته خبري پرسم، باشد که از حال دوستانم خبري گیرم.
- این دل زارم نشکست، جز ناله جغدي شوم که آهنگ فراق و جدانی نواخت.
- ناله ايزد و پرواز گرفت، دلم را غم فرو گرفت، واي از دوري آن لعبت صاحب خال.
- نرمک نرمک می خرامید، با ناز و ادا، از فرط شرم تا پنهان سازد آواي خلخال.
صفدي در " نکت الهمیان " و ابن شاکر در " فوات الوفیات " ج 1 ص 169 بشرح حال شاعر پرداخته اند و گویند: شعري استوار
دارد و بیشتر در ستایش اهل بیت است،و بعد از این کلام، سخن عماد کاتب را آورده اند.
شرح حال ابن مکی، درلسان المیزان ج 3 ص. مجالس المومنین ص 469 یافت می شود، و از اشعار مذهبی اوست که در ثناي امیر
مومنان سروده است:
فان یکن آدم من قبل الوري
نبی و فی جنه عدن داره
فان مولاي علیا ذا العلی
من قبله ساطعه انواره
اگر آدم بو البشر، پیش از عالمیان پیامبر شد و در بوستان برین ماوا گرفت.
- سرور و سالارم علی صاحب معالی، از آن پیشترپر تو انوارش بالا گرفت.
- خداي جهانبحرمت پنجتن از خطاي آدم درگذشت، پناه و حرمت یافت.
- اگر نوح سرخیل رسولان، کشتی نجات آراست تا از سیل طوفان در امان مانند.
- سرور و سالارم علی صاحب معالی، خود کشتی نجات است، یارانش بدو پناه و آرام گیرند.
[ [ صفحه 253
- اگر یونس در شکم ماهی از دریا نجات یافت.
- داستان" جلندي " از امام مبین عبرتی است که رهبر دوستان است.
- در سرزمین بابل، خورشید بخاطر او بازگشت، از آن پس که شب پرده تاریکی بر آویخت.
صفحه 228 از 257
و ان یکن موسی رعا مجتهدا
عشرا الی ان شقه انتظاره
- و اگر موسی عمران، ده سال شبانی کرد، بانتظاري مشقت بار.
- تا دخت شعیب را تزویج کرد و در وادي طور آتش اخضر دید.
- سرور وسالارم علی صاحب معالی بامر خدایا دخت محمد جفت شد.
- و اگر عیسی را فضل و مقامی است که بامر خدا، مادرش حمل گرفت.
- علی در شکم مادر به تسبیحو استغفار پرداخت و مادر خود از سجدهلات و عزي باز داشت.
آخرین بیت قصیده، ناظر به حدیثی است که " حلبی " در سیره حلبیه ج 1 ص 285 ، زینی دحلان در سیره اش، صفوري در نزهه
المجالس ج 210:2 ، شبلنجی در نور الابصار، روایت کرده اند، دائر باینکه علی امیر مومنین در زمان حمل، مادرش را از سجده
کردن بر بتها مانع می گشت.
و هموار است:
و محمد یوم القیامه شافع
للمومنین و کل عبد مقنت
- رسول خدا در روز حشر، شفیع مومنان باشد و هم بندگان رام و مطیع.
- علی با دو فرزندش زادگان فاطمه،شیعیان را برستگاري رسانند.
- و زینالعابدین علی، باقر علم پیامبر محمدو از آن پس زاده اش جعفر، رهبر آمالاند.
- کاظم فرخنده مال موسی، زادهاش رضا پرچم هدایت و تقوي در مشکلات پناه من اند.
- زاده رضا محمد هادي سبل، از آن پس علی برگزیده امم، ذخیره فرداي من اند.
[ [ صفحه 254
- دو پیشوایی عسکر: حسن و زاده اش مهدي که امیدوارم به یمن وجودشان به حقیقت راه یابم.
قصیده اي هم در ثناي امیر مومنان و غزوه خیبر دارد:
فهزها فاهتز من حولها
حصنا بنوه حجرا جلمدا
- دراز قلعه خیبر بر کند، لرزه بر ارکان حصار افکند.
- چنانش پر تاب کرد که پنجاه ذراع بدورافکند.
- سپس بر سر دست گرفت و سپاهرا از خندق عبور داد.
صفحه 229 از 257
از جمله قصیدهایکه خطاب به امیر مومنان گوید:
- دست بریده را بر جاي خود پیوند کردي، چونان که چشم برکنده را در حدقه جاي دادي.
- جمجمه " جلندي " را که استخوانی پوسیده بود، مخاطب ساختی با تو سخن گفت.
در پایان قصیده اي که ده بیت آن به نقل از حموي گذشت، چنین گوید:
دع یا سعید هواك و استمسک بمن
تسعد بهم و تزاح من آثامه
- اي سعید، هواي نفس از سربنه، بدامن آنها چنگ زن که سعادت یابی و از قید گناهان وارهی.
- با محمد و حیدر و فاطمه و فرزندانشان کهپیمان ولایت کامل شد.
- آن گروه که دوستانشان برستاخیز مسرور شوند، بد خواهانشان انگشت ندامت بدندان گزند.
- نور از پیشانی دوستانشان بلکه دوستدوستانشان در لمعان است، نامه اعمالش بدست راست.
- از حوض کوثر سیراب شوند، جامی شراب که دیگر تشنگی نیابند.
- از دست امیر مومنانعلی، خوشا بر حالش که از دست امامش آب حیات نوشد.
[ [ صفحه 255
- اگر نبود، راه هدایت روشن نمی بود، با پست و بلندیها، دشت و هامونها.
- خدا را می پرستید، دیگران از جهالت بدامن بتها پناه می گرفتند.
- آصف برخیا،شمعون صفا، یوشع وصی موسی، در علمو دانش کمترین شاگرد او باشند.
یوسف واسطی دو بیت در نکوهش سرور عالمیان علی سروده، و ابن مکی نیلی او را چنین پاسخ گفته است:
الاقل لمن قال فی کفره
و ربی علی قوله شاهد
اذا اجتمع الناس فی واحد
و خالفهم فی الرضا واحد
فقد دل اجماعهم کلهم
علی انه عقله فاسد
- بگو بان نابخرد کافر که در ناسپاسیگوید و خدایم شاهد گفتار است.
- آنگاه که مردمان در خلافت متفق گردند، یکتن از میانه مخالف باشد.
صفحه 230 از 257
- اتفاق آراء آنان گواه است که راي آن یک نفر فاسد است.
بدو بر گو:
کذبت و قولک غیر الصحیح
و زعمک ینقده الناقد
فقد اجمعت قوم موسی جمیعا
علی العجل یا رجس یا مارد
و داموا عکوفا علی عجلهم
و هارون منفرد فارد
فکان الکثیر هم المخطئون
و کان المصیب هو الواحد.
- خطا گفتی،دروغی بهم بافتی، تصورت در نظر ناقدان مردود است.
- قوم موسی، همگان بر گوساله سامري متفق و یکراي شدند. اي خبیث اي نابکار.
- گوساله را خداي گرفتند و بپرستش ادامه دادند. هارون وصی موسی یکه و تنها ماند.
- اکثریت، خطاکار بودند که دنبال گوساله گرفتند، آنکه تنها و منفرد ماند، رایش صحیح و بر حق بود.
و در قصیده دگر، امیر مومنان را چنین ثنا می گوید:
خصه الله بالعلوم فاضحی
و هو ینبی بسر کل ضمیر
[ [ صفحه 256
حافظ العلم عن اخیه عن الله
خبیرا عن اللطیف الخبیر
- خدایش بدانش بر کشید، بدان حد که از راز پنهان باخبر گشت.
- مایه دانش از برادرش محمد گرفت، و محمد از خداوند یکتا، لطیف خبیر.
صفحه 231 از 257
توجه:
سرورمان، سید امین، در اعیان الشیعه ج 6 ص 407 تحت عنوان (ابو سعید نیلی) فصلی باز کرده، و شرح حالی که در مجالس
المومنین براي (سعید بن احمد نیلی) آمده، در آن فصل باز گو نموده، و دنباله سخن را به تحقیق در نام صاحب ترجمه کشانده
است، تحقیقی که مایه شگفتی است.
فرموده است که سخن شاعر (دع با سعیدهوام و استمسک بمن)، با سعید مخفف ابا سعید است، حرف ندا حذف شده، خطاب بخود
اوست که گوید اي ابا سعید، از اینجا معلوم می شود کنیه شاعر ابو سعید است، در حالی که شعر (دع یا سعید) ضبط شده و با نام
کوچک خودرا مخاطب ساخته است، نه با کینه. سید امین، در ج 14 ص 207 اعیان الشیعه نوشته: ابن مکی نامش سعد یا سعید
است، وفات شاعر را در ج 1 ص 595 ط اول بسال 592 ثبت کرده و در طبع دوم ج 1 ص 177 قسم دوم، بسال 595 ثبت نموده که
هر دو اشتباه است. ضمنا شرح حال شاعر را از ابن خلکان نقل کرده، بااینکه ابن خلکان، شاعرما نیلی را عنوان نکرده است.
(پایان اضافات چاپ دوم)
[ [ صفحه 257
غدیریه خطیب خوارزمی
اشاره
568 - 484
الاهل من فتی کابی تراب
امام طاهر فوق التراب
- جوانمردي چون بو تراب کجاست؟ پیشواي پاك گوهر در پهنه گیتی.
- اگر دیدگانم دردمند گردد، از غبار نعلش توتیا سازم.
- محمد رسول گرامیشهر علم است، امیر مومنان باب علم باشد.
- در محراب عبادت گریان، در صحنه پیکار خندان.
- از زر و زیور چشم پوشید، در هم و دینار نیندوخت.
- در پهنه رزمگاه سپاه شیطان تار و مار کرد، چون صاعقه شمشیرش آتش برانگیخت.
- علی است که با زیور هدایت آزین گرفت، از آن پیش که جامهجوانی در پوشد.
- علی است که بتهاي قریش بشکست، آنگاه که بر شانه رسول بر آمد.
- علی است که با نص وصایت،زنان پیغمبر را کفیل آمد، امینی که حجابش رادع نباشد.
- علی است که " عمرو عبدود " را با ضرب شمشیر فرو انداخت، ضربتی که اسلام را آباد کرد.
- داستان " براءت " و " غدیر خم " و " پرچم روز خیبر " نزاع را فیصله بخشد.
صفحه 232 از 257
[ [ صفحه 258
- محمد و علی چون هارون و موسی باشند. این تمثیل از پیامبر بزرگوار است.
- در مسجد خود، درهاي دیگران مسدود کرد، درب خانه علی باز ماند.
- مردمان، یکسر، قشراند، سرورمان علی مغز باشد.
- ولایتش - بی شک - مانند قلاده - بر گردن مومنین افتاد، بینی دشمنان بر خاك مالید.
- هر گاه " عمر " در پاسخ مسائل بخطا رفت، علی راه صوابش بنمود.
- و عمر از راه انصاف گفت: اگر علی نمی بود پاسخ خطایم مرا به هلاکت و تباهی می راند.
- از اینرو فاطمه و سرورمان علی، با دو فرزندش، مایه خوشنودي و مسرت خاطراند.
- هر که خواهد خاندانی را با ستایش بر کشد، من ثنا خوان اهل بیت رسولم.
- اگر مهر آنان مایه ننگو عار باشد - و هیهات که چنین باشد - من از روزي که فرزانه گشتم، قرین این ننگ و عارم.
- علی را که پرتو حق و رهبر حقجویان بود، کشتند. آنکه یکتا مرد میدان بود.
- زاده اش حسن مجتبی، جوانمرد در عرب را کشتند، باسم مذاب کارش ساختند.
- حسین رااز آب فرات محروم کردند، با طعن نیزه و شمشیر بخاك و خون کشیدند.
- اگر سخن زینت نبود، علی سجاد را هم می کشتند، کودکی خردسال.
- پیشواییعدالت زید بن علی را بردار کشیدند، خدا را زاین ستم ناهنجار.
- دخترانمحمد در تابش خورشید، تشنه لب، خاندان یزید در سایه قصر و خرگاه.
- خاندان یزید خیمه چرمین بپا کردند، اصحاب کساء جامه بر تن نداشتند.
[ [ صفحه 259
شرح حال شاعر
حافظ، ابو الموید، ابو محمد، موفق بن احمد بنابی سعید اسحاق بن موید مکی حنفی، معروف به " اخطب خوارزم. "
فقیهی دانشور، حافظی مشهور، صاحب حدیثی با اسناد فراوان، خطیبی پر آوازه، آگاه از سیره و تاریخ، شاعر، ادیب، خطبه ها انشاء
کرد، سروده هایش ثبت دفاتر آمده است.
حموي، در معجمالادباء، ضمن شرح حال ابو العلاء همدانی، به عنوان حافظ از او نام برده و صفدري در " الوافی بالوفیات" او را ثنا
گفته و تقی فارسی در " عقدالثمین فی تاریخ البلد الامین " از او یاد کرده.
و نیز، قفطی در " اخبار نحاه، " سیوطی در " بغیه الوعاه " ص 401 ، محمد عبد الحی در" فوائد البهیه " ص 39 ، سید خونساري در
"روضات الجنات " ص 21 و جرحی زیدان در تاریخ آداب اللغه العربیه ج 3 ص 60 و صاحب " معجم المطبوعات " ص 1817
بنقل از جواهر المضیه در اول کتاب، ضمن مناقب ابی حنیفه.
این معاجم، یکسره از تفصیل اساتید و شاگردان: مشایخ و تلامذه او، و نیزنام کتابهاي نفیس او خالی است، ما در تمام این نواحی
صفحه 233 از 257
بحث کرده و از کتابهاي خود مولف و کتب اجازات استفاده کرده ایم.
مشایخ، اساتید روایت
-1 حافظ، نجم الدین، عمر بن محمد بن احمد، نسفی، در گذشته 437 خدمت او دانش اندوخته و حدیث فرا گرفته.
-2 ابو القاسم، جار الله، محود بن عمر زمخشري در گذشته 538 ، ادبیان را نزد او خواند و حدیث هم فرا گرفته.
-3 ابو الفتح، عبد الملک بن ابی القاسم بن ابی سهل، کروخی، هروي،
[ [ صفحه 260
در گشذته. 548 در بازگشت از سفر حج از او حدیث فرا گرفته، چنانکه در جزء اول مقتل او دیده می شود.
-4 ابو الحسن، علی بن حسین غزنوي، ملقب به "برهان " در گذشته. 551 در بغداد آخرین روز ماه ربیع الاول از سال 544 درخانه
استاد، از او حدیث فرا گرفته.
. -5 شیخ الدین، ابو الحسن، علی بن احمد بن محمویه، جوینی، بردي، در گذشته 551
-6 ابو بکر، محمد بن عبید الله بن نصر، زاغونی، در گذشته 552 ، در بغداد، از او حدیث شنیده.
-7 مجد الدین، ابو الفتوح، محمد بن ابی جعفر محمد، طائی، درگذشته 555 . بوسیله نامه از او اجازه حدیث گرفته.
-8 زین الدین، ابو منصور، شهردار بن شیرویه، دیلمی، در گذشته 558 ، از او اجازه حدیث دارد، با نامه ارتباط علمی داشته اند.
-9 ابو العلاء، حسن بن احمد بن حسین بن احمد بن محمد، عطار، همدانی، در گذشته 569 ، اجازه حدیث دارد.
-10 ابو المظفر، عبد الملک بن علی بن محمد، همدانی، ساکن بغداد، اجازه حدیث دارد.
-11 ابو النجیب، سعد بن عبد الله بن حسن، همدانی مروزي، ضمن نامه اجازه حدیث گرفته.
-12 ابو الفرج، شمس الائمه، محمد بن احمد مکی، برادر خوارزمی، چنانکه در مقتل خود از او یاد می کند، و به عنوان، پیشواي
اجل، بزرگوار، برادرم سراج الدین،رکن الاسلام، شمش الائمه، امام الحرمین، رحمه الله علیه، می ستاید.
به صورت املاء (دیکته) از برادرش روایت می کند.
-13 ابو طاهر، محمدبن محمد، شیحی، خطیب مرو. اجازه حدیث گرفته.
-14 ابوبکر، محمد بنحسن بن ابی جعفر بن ابی سهل، زورقی. طی نامه اجازه حدیث دارد.
[ [ صفحه 261
-15 ابو الفتح، عبد الواحد بن حسن، باقرحی.
-16 ابو عفان، عثمان بناحمد صرام، خوارزمی.
-17 نجم الدین، ابو منصور، محمد بن حسین بن محمد، بغدادي، چنانکه حمویئی در " فرائد السمطین " یاد کرده، از نامبرده اجازه
حدیث دارد.
-18 ابو داود، محمد بن سلیمان بن محمد خیام، همدانی، طی نامه از او روایت می کند.
-19 حسن بن نجار، چنانکه در " فرائد السمطین " آمده، از او روایت دارد.
صفحه 234 از 257
-20 ابو محمد عباس بن محمد بن ابی منصور، غضاري، طوسی.
-21 کمال الدین، ابو ذر، احمد بن محمد بن بندار.
-22 افضل الحفاظ، تاج الدین، محمد بن سمان بن یوسف همدانی. طی نامه روایت می کند.
-23 فخر الائمه، ابو الفضل،ابن عبد الرحمن، حفر بندي. اجازه حدیث دارد.
-24 شیخ سعید بن محمد بنابی بکر، فقیهی، چنانکه در مقتل یاد کرده، از او با اجازه روایت می کرده.
-25 ابو علی حداد.
-26 سیفالدین، ابو جعفر، محمد بن عمران بنابی علی جمحی، روایت از طریق مکاتبه.
-27 ابو الحسین، ابن بشران، عدل، در بغداد از او حدیث گرفته.
-28 مبارك بن محمد شعطی.
-29 رکن الائمه، عبد الحمید بن میکائیل.
-30 ابو القاسم، منصور بن نوح، شهرستانی، در بازگشت از سفر حج، بسال 544 در " شهرستان " از او حدیث گرفته.
-31 ابو الفضل، عبد الرحمنمحمد، کرمانی.
-32 ابو داود، محمود بن سلیمان بن محمد، همدانی، روایت دارد، با
[ [ صفحه 262
نامه ارتباط علمی.
-33 سدید الدین، محمد بن منصور بن علی، مقري، معروف به دیوانی.
-34 ابو الحسن، علی بن احمد، کرباسی. در مجلس املاء، از او حدیث گرفته.
-35 امام، مسعود بن احمد دهستانی، با نامه اجازه حدیث گرفته.
شاگردان، راویان
538 ) در مختصر صاحب ترجمه - -1 برهان الدین، ابو المکارم، ناصر بن ابی المکارم، عبدالسید، مطرزي خوارزمی، حنفی ( 610
قرائتداشته و اخذ حدیث کرده، چنانکه بغیهالوعاه ص 402 ، مفتاح السعاده ج 1 ص 108 نوشته اند، و از او روایت میکرده، چنانکه
در فرائد السمطین واجازه علامه حلی به بنی زهره، و اجازه مفصل صاحب معالم یاد شده.
-2 مسلم بن علی، ابن اخت، کتاب مناقب را از مولف صاحب ترجمه روایت می کرده، چنانکه در اجازه شاگرد شیخ نجیب الدین
یحیی بن سعید حلی، در گذشته 689 براي سید شمس الدین محمد بن جمالالدین احمد، استاد شهید اول، یاد شده.
-3 شیخ، ابو الرضا، طاهر بنابی المکارم، عبد السید بن علی، خوارزمی، کتاب مناقب را از صاحب ترجمه (مولف) روایت می
کرده. به اجازه شاگرد حلی مراجعه شود.
-4 شیخ، ابو محمد، عبد الله بن جعفر بن محمد، حسینی، کتاب مناقب را از مولف روایت می کرده. به اجازه شاگردحلی مراجعه
شود.
-5 ابو جعفر، محمد بن علی بن شهر آشوب، سروري، مازندرانی، در گذشته 588 (رك: مقاییس) با خوارزمی مکاتبه می کرده.
-6 جمال الدین، ابن معین، کتاب مناقب خوارزمی را از مولف روایت می کرده، (رك: فرائد السمطین).
صفحه 235 از 257
[ [ صفحه 263
-7 ابو القاسم، ناصر بن احمدبن بکر نحوي، در گذشته 607 ، خدمت صاحب ترجمه قرائت کرده، به بغیه الوعاه مراجعه شود.
تالیفات خوارزمی
خوارزمی، در علم فقه و حدیث و تاریخ و ادب و سایر علوم متفرقه دستی بکمال داشته، و از طرف دیگر، شهرت او در دوران
زندگی ونامه نگاري و ارتباط با اساتید علم وحدیث در اکناف جهان، ایحاب می کند ومی رساند که خوارزمی تالیفات فراوانی
برشته تحریر آورده باشد، و من فکر می کنم چنین بوده است، منتهی آننچه شهرت یافته و بدست ما رسیده تنها هفتکتاب است که
اینک نام می بریم:
1 - مناقب امام ابو حنیفه، در 2 جلد، حیدر آباد دکن 1321 طبع شده.
-2 ردشمس براي امیر مومنان علی علیه السلام. ابو جعفر، ابن شهر آشوب درکتاب مناقب خود ج 1 ص 484 از این کتاب نام می
برد.
-3 کتاب اربعین،در مناقب پیامبر امین، و وصی او امیر مومنین، در مقتل خود چنین یاد کرده، ابن شهر آشوب این کتاب را روایت
می کرده و گوید: مولف کتاب خوارزمی، طی نامه اي از کتاب اربعینخود یاد کرده و بمن اجازه روایت داده.
ابن شهر آشوب، در کتاب مناقب خود از این کتاب اربعین فراوان نقل کرده و ما تمام آن روایات را استقصا و بررسی کردیم، با
کتاب مناقب معروفش برابر نبود، در اینصورت احتمال اینکه کتاب اربعین خوارزمی با کتاب مناقب او متحد باشد، بیمورد است.
-4 کتاب قضایا امیر المومنین، ابن شهر آشوب در ج 1 مناقب خود ص 484 از آن نام می برد.
-5 کتاب مقتل الحسین سید الشهدا سلام الله علیه، جمال الدین ابن معین آنرا روایت کرده، آن چنانکه در اجازات آمده.
این کتاب با پانزده فصل در دو جلد مرتب گشته و فهرست فصول آن بدین قرار است:
-1 برخی از فضائل پیامبر (ص).
[ [ صفحه 264
-2 فضائل، ام المومنین، خدیجه دخت خویلد، زوجه رسول خدا.
-3 فضائل فاطمه بنت اسد، مادر امیر المومنین (ع).
4 - چند نمونه از فضائل امیر المومنین و ذریه پاك او.
-5 فضائل صدیقه طاهره فاطمه دخت پیامبر (ص).
6 - فضائل حسن و حسین علیهما الصلاه و السلام.
-7 فضائل ویژه امام حسین (ع).
8 - اخبار رسولخدا از حسین و سرانجام او.
-9 آنچه میان حسین و ولید و مروان، در حال حیات معاویه و بعد از وفات او گذشته.
-10 شرح زندگانی آن سرور، دوران، اقامت مکه و رسیدن نامه هاي اهل کوفه و گسیل داشتن مسلم بن عقیل. و ماجراي قتل او.
صفحه 236 از 257
-11 خروج از مکه بسوي عراق و گزارشات این سفر، تا ورود به دشت " طف " و جریان شهادت.
-12 کیفر قاتلان، و یاري نا کنندگان، و لعنت بر قاتلین.
-13 یادآوري مصیبت و سوگواري و ماتمداري.
-14 زیارت تربت آن سرور.
-15 جریان انتقام مختار از قاتلین و ناظرین قتل آن سرور.
-6 دیوان شعر، چلپی درکشف الظنون ج 1 ص 524 گوید: دیوان شعرش نیکو است، شعر و احساسش در حدود سرایندگان معاصر
اوست.
-7 کتاب فضائل امیر المومنین، معروف به مناقب، در سال 1224 طبع شده. این کتاب را جمعی از پیشوایان علم حدیث از مولف
بزرگوار آن روایت کرده اند چنانکه قبلا اشارهشد، از این جمع:
1 - شیخ مسلم بن علی، ابن الاخت.
-2 شیخ ابو الرضاطاهر بن ابی المکارم عبد السید خوارزمی.
-3 سید ابو محمد، عبد الله بن جعفر حسینی.
-4 شیخ نجیب الدین، یحیی بن سعید حلی، در گذشته 689 ، گوید: کتاب
[ [ صفحه 265
مناقب خوارزمی را بر شیخ ابو محمد، عبد الله بن جعفر بن محمد حسینی در سال 593 قرائت کردم.
-5 برهان الدین، ابو المکارم، ناصر بن ابی المکارم مطرزي.
-6 امینی گوید: من کتاب مناقب خوارزمی را از فقیه طائفه در میان شیعیان علوي، یعنی آیت الله، حاج آقا حسین قمی در گذشته
14 ربیع الاول 1366 روایت می کنم، و آن فقید معظم از علامه اکبر سید مرتضی کشمیري، در گذشته 1323 ، از سید مهدي قزوینی
در گذشته 1300 ، از عمویش سید محمد باقر ابن احمد قزوینی، در گذشته 1246 ، از خالویش سید محمد مهدي بحر العلوم، در
گذشته 1212 ، از استاد اکبر بهبهانی، در گذشته 1208 ، از پدر بزرگوارش اکمل بهبهانی،
[ [ صفحه 266
از جمال الدین خونساري در گذشته 1125 ، از علامه تقی مجلسی در گذشته 1070 ، از شیخ جابر بن عباس نجفی، از محقق کرکی
شهید 940 ، از شیخ زین الدین علی بن هلال جزائري، از شیخ ابو العباس احمد بن فهد حلی در گذشته 841 ، از شیخ شرف الدین ابو
عبد الله حلی اسديدر گذشته 826 ، از شیخ و استادمان شهید اول، در سال 786 ، از رضی الدین ابو الحسن علی مزیدي الحلی در
گذشته 757 ، از آیه الله علامه حلی،در گذشته 726 ، از شیخ نجیب الدین یحیی بن احمد حلی در گذشته 689 ، از سید ابو محمد
عبد الله بن جعفر حسینی، از مولف کتاب: خوارزمی.
و نیز، علامه حلی از طریق دیگر: ازبرهان الدین ابو المکارم ناصر بن ابیالمکارم، از ابو الموید، مولف کتاب روایت دارد.
این کتاب مناقب را، ذهبی در میزان الاعتدال ج 2 ص 20 ، ضمن شرح حال محمد بن احمد بن علی بن حسن بن شاذان نام می برد،
و می گوید: خطیب خوارزم از طریق این دجال صفت ابن شاذان احادیث فراوانی که یکسره باطل، رکیک، رسواست، در کتاب
صفحه 237 از 257
مناقب سرورمان علی رضی الله عنه روایت می کند.
چلپی هم در کشف الظنون ج 2 ص 532 کتاب مناقب را بنام خوارزمی ثبت کرده و گفته: مناقب علیبن ابی طالب، تالیف ابو
الموید، موفق بن احمد خوارزمی.
از زمان مولف، تاکنون، کتاب مناقب او مورد استفاده بوده و هست و گروهی از ناقلان حدیث و حمله علم و دانش از آنروایت
کرده اند، از جمله:
[ [ صفحه 267
-1 حافظ، مفتی حرمین، صاحب کفایه الطالب و که در مصر، عراق و ایران چاپ شده) معروف به گنجی شافعی، در گذشته. 658
در کتابکفایه الطالب ص 120 و 124 و 148 و 182 و 191 و 152 ط نجف اشرف از مناقبخوارزمی روایت کرده و در چند مورد،
تصریح میکند که از کتاب مناقب خوارزمی نقل می کنم.
-2 سرور ما شیعیان، رضی الدین، ابن طاوس، در گذشته 664 ، در کتاب خود (الیقین فیان علیا امیر المومنین) فراوان از کتاب
مناقب خوارزمی نقل کرده و در باب 26 گوید: خوارزمی صاحب مناقب، از بزرگان علماء چهار مذهب است، که او را ستایش
کرده اند، و فضائل او را یاد می کنند. و در باب دیگر می گوید: خوارزمی همان است که محمد بن نجار، شیخ محدثین در بغداد،
او را ثنا گفته و تزکیه نموده.
-3 علامه، یوسف بن ابی حاتم شامی، در کتاب خود (الدر النظیم فی الائمه اللهامیم) فراوان از کتاب مناقب حوارزمی نقل کرده و
به اسناد کتاب تصریح می کند.
-4 بهاء الدین، علیبن عیسی اربلی، در گذشته 692 با تصریح به نسبت، از کتاب مناقب، فروان نقل حدیث می کند.
-5 شیخ الاسلام، ابو اسحاق، شیخ ابراهیم حمویئی، در گذشته 722 ، در کتاب خودفرائد السمطین با تصریح به نسبت، ازهمین کتاب
مناقب نقل می کند.
-6 آیه الله، علامه حلی، در گذشته 726 ، در کتابس " کشف الیقین."
-7 نورالدین، ابن صباغ، مکی مالکی، در گذشته 855 فراوان از این کتاب مناقب نقل کرده.
-8 شیخ علی بن یونس، عاملی نباطی بیاضی، در گذشته 877 درکتابش صراط المستقیم.
-9 ابن حجر عسقلانی، در گذشته 973 ، روایت زفاف حضرت زهرا سلام الله علیها را از خوارزمی روایت می کند، و عین حدیث
در مناقب موجود است.
-10 سید هاشم بن سلیمان توبلی، بحرانی، در گذشته 1107 در کتاب
[ [ صفحه 268
غایه المرام.
-11 شیخ ما، ابو الحسن شریف، در گذشته 1138 ، فراوان در کتاب " ضیاء العالمین " که در مبحث امامت تالیف شده از مناقب
خوارزمی روایت می کند، و در برخی موارد گفته: حدیث را خطیبخوارزمی که مشهور است و در نزد آنان مورد وثوق است، در
کتاب مناقب خود آورده.
صفحه 238 از 257
-12 سید شبلنجی شافعی در کتاب خود نور الابصار، کتاب مناقب را تالیف خوارزمی معرفی می کند.
-13 سید، ابوبکر، ابن شهاب الدین حضرمی شافعی، در کتاب خود " رشفه الصادي" از این کتاب نقل حدیث می کند.
شعر خوارزمی و خطبه هایش
صفدي چنانکه در بغیه الوعاه آمده گوید: خوارزمی خطبه ها انشاء کرده وشعرها گفته، ولی ما از خطبه ها و کلمات و اشعار او
چیزي بدست نداریم،جز آنچه در کتاب مناقب و کتاب مقتل الامام السبط بمقدار قلیلی یافت می شود، با آنکه دیوان شعري دارد،
که چلپی یاد کرده.
قسمتی از شعر او در مناقب ابن شهر آشوب، و صراط المستقیم بیاضی و معجم الادباي حموي ج 3 ص 41 ذیل شرح حال ابو العلاء
همدانی در گذشته 567 دیده می شود.
ولادت و وفات
خوارزمی در حدود سال 484 متولد شده، چنانکه در بغیه الوعاه، طبقات حنفیه تالیف محیی الدین حنفی، دیباچه کتاب مناقب ابی
حنیفه بنقل از قفطی، وافی بالوفیات، تالیف صفدي با قید تقریب ذکر شده ودر فوائد البهیه صریحا سال 484 سال ولادت یاد شده.
تاریخ وفاتش سال 567 است، چنانکه در بغیه الوعاه از قفطینقل شده، و هم در فوائد البهیه از صفدي، و تقی فارسی مولف عقد
الثمین در تاریخ بلد الامین بنقل از ذهبی درتاریخ الاسلام آورده، و همچنین چلپیدر کشف الظنون خونساري در روضات الجنات
تصریح کرده.
[ [ صفحه 269
اما در فوائد البهیه از قفطی نقل کرده که تاریخ وفات خوارزمی سال 596 بوده و این تصحیف واضحی است، سیوطی در بغیهالوعاه
صحیح آن را از قفطی نقل کرده و هم غیر سیوطی، سال 569 هم که در کتاب فوائد یاد شده و سال 576 که در تاریخ آداب اللغه
حرجی زیدان آمده، ناصواب است. و خدا داناست.
[ [ صفحه 270
غدیریه فقیه عماره یمنی
اشاره
569 - مقتول 513
ولاوك مفروض علی کل مسلم
و حبک مفروط و افضل مغنم
صفحه 239 از 257
اذا المرء لم یکرم بحبک نفسه
غدا و هو عند الله غیر مکرم
ورثت الهدي عن نص عیسی بن حیدر و فاطمه لا نص عیسی بن مریم
و قال: اطیعوا لابن عمی فانه
امینی علی سر الاله المکتم
کذلک وصی المصفی بابنعمه
الی منجد یوم " الغدیر " و متهم
- ولایت بر مسلمانان فرض و واجب، مهرت ذخیره آخرت، غنیمت دنیا.
- اگر آدمث با مهرت جانخود صفا نبخشد، نزد خداي گیتی پاك ومصفا نباشد.
- رهبري با نص عیسی فرزند حیدر و فاطمه یافتی، نه گفتارعیسی فرزند مریم.
- گفت: طاعت پسر عمم بگردن گیرید که امین من است و امین خدا در اسرار مکتوم.
- چونان وصایت مصطفی به پسر عمش که در روز غدیر با مردم حجاز و تهامه در میان هشت.
- تاریخ تکرار می شود، کهنه وتازه یکسان است، و فضیلت ویژه سابقان.
[ [ صفحه 271
- با پیمان و بیعت دلهاي مسلمانان را در اختیار گرفتی، ولایت مفروض، موید شد.
- پهنه جهان را ارث بردي از پدرت، از جدت،ارثی که قابل تقسیم نبود.
- ارث خلافت ترا بود، بدون منازع، گرچه بر آسمانها بر شود.
- اگر حق وصایت را حفظ کنند، دیگران را در اقطار جهان حق حکومت نیست.
شاعر قصیده دیگري هم سروده که ساکنان قصر خلیفه را ماتم سرائی کرده و در آن میان گوید:
و الارض تهتز فی یوم " الغدیر "کما
یهتز ما بین قصریکم من الاسل
متن ابیات با ترجمه آن خواهد آمد.
شرح حال شاعر
صفحه 240 از 257
فقیه، نجم الدین، ابو محمد، عماره بن ابی الحسن علی بن زیدان بن احمد، حکمی یمنی از فقهاي شیعه امامیه و مدرسین و مولفین
آنان و از شهیدان راه تشیع است.
علم کامل، و فضل شامل او با ادبی والا وشعري دلربا و شیوا زیور یافته است: چون نظمی سراید، ندانی که در و گهر در سلک
کشد، یا طلاي ناب در قالب شعر ریزد.
اشعار آبدارش در عین روانی متین و محکم، پر ارج و با رونق است، از همه بالاتر، مهر و ولاي پیوسته است به عترت وحی و
خاندان طه، و اعتقاد به امامت و پیشوائی آنان، بدان حد راسخ و پا برجا که جان شریفش را در راه مذهب خود فدا کرد.
تالیفات گرانمایه، و آثارعلمی و ادبی او، جاویدانه نام او رابر صفحات تاریخ ثبت کرده است، از جمله " نکت عصریه " در اخبار
وزراء مصرا، تاریخ یمن، کتابی در فرائض مواریث، دیوان شعر، قصیده اي بنام " شکایه المتظلم و نکایه المتالم (" شکواي دادخواه
و انتقام یک دردمند،از ستمگر بدخواه)، سروده و به صلاح الدین ایوبی گسیل داشته.
[ [ صفحه 272
خود، در کتاب " نکت عصریه " ص 7 راجع به نسب خود گوید:
اما جرثومه نسبم از قحطان است، از قبیله حکم بن سعد العشیره مذحجی و اما وطنم، یمن است در تهامه، شهر مرطان، از وادي
وساع، که فاصله اش تا مکه از جانب جنوب یازده روز است،در همانجا تولد یافته و تربیت شده ام، ساکنان آن سامان، باقیماندگان
عرب تهامه اید.
ریاست و زعامتشان بهمشیب بن سلیمان می رسد که از جانب مادر، جد من است، و هم به زیدان بناحمد که جد پدري من باشد،
جدم زیدان می گفت:
در میان اسلاف خود، یازده تن از اجداد خود را می شناسم که هر یک دانشوري مصنف بوده است در علوم مختلفه.
و من خود عمویم علی بنزیدان را دیده ام و هم خالویم محمد بن مشیب، و ریاست قبیله حکم بن سعد العشیره بدین دو پیوسته می
شد...
تا آنجا که گوید: روزي ببرادرم یحیی گفتم: کدام شاعر درباره جدت: مشیب بن سلیمان و زیدان بن احمد چنین سروده است:
اذا طرقتک احداث اللیالی
و لم یوجد لعلتها طبیب
و اعوز من یجیرك من سطاها
فزیدان یجیرك و المشیب
هر گاه حوادث روزگارتدر تاریکی شب حلقه بر در کوبد، و درمان نیابی.
- کسی نباشد که از سطوت زمانه ات پناه بخشد، زیدان و مشیب ترا پناه بخشند.
- این دو پناه درماندگان اند، املاك از دست رفته ام بمن باز گرداندند، آنروز که چهره زمامه دژم بود.
صفحه 241 از 257
و قاما عند خذلانی بنصري
قیاما تستکین به الخطوب
- آنروز که یاور یاوري نبود، بیاري منبرخاستند، چونان که دردمندي و درماندگی از پاي بنشست.
[ [ صفحه 273
پاسخ داد: این شاعر، سلطان علی فرزند حبابه فرودي بود که اقوامشبر او ستم کرده از آب و ملکش اخراج کرده بودند، و او را
تحت کفالت برادرش سلامه درآوردند، لذا بر ایندو جد بزرگوارمان در آمد، و این دو با جماعتی از خویشان خود راه بر گرفتند و
سلامه را از کفالت املاك عزل کرده، علی را بر سر کار خود مسلط ساختند، و میان او و اقوامش راباصلاح آوردند.
جدم زیدان و مشیب، در این راه پنجاه هزار دینار طلا بمصرف رساندند، چه از اموالی که به شاعر صله دادند، و یا مصارفی که در
تجهیز سپاه، بخاطر نصرت و یاري او خرج کردند، و یا اسبان تازي و شترانعربی که بسوي او گسیل داشتند.
یحیی می گفت: مدبر شاعر، حکمی، در قصیده طولانی خود، به پدر و خالوي مناشاره دارد که گوید:
- پدران شما، املاك ابن حبابه را بدو رد کردند، بعد از آنکه سر رشته امور از کفش خارج بود.
- مشیب، دست به شمشیر کین برد و کار بسامان آورد، زیدان با صولت در آمد و آب رفته بجو آورد.
- اینک شما دو تن محکم و استوار نمودید آنچه را پدرانتان اساس و بنیان نهادند، از اینرو است که فرزند، پدر را ماند.
پدرم می گفت: عمویت علی بیمار شد، چندانکه مشرف بر هلاك بود، ولی بعد که شفا یافت و از بستر بیماري برخاست، من
قصیده اي را بر او خواندم که مردي از قبیله بنی الحارث بنام سلم بن شافع سروده بود.
این مرد بر ما میهمان شد تا از علی عمویت در پرداختن دیه اي که از عهده پرداخت آنعاجز مانده بود، یاري بگیرد، ولی چون ما
بپرستاري او مشغول و سرگرم بودیم، آن مرد حارثی نامراد بخانه خود برگشت، و قصیده اي گسیل داشت کهاز جمله این ابیات
است:
اذا اودي ابن زیدان علی
فلا طلعت نجومک یا سماء
و لا اشتمل النساء علی جنین
و لا روي الثري للسحب ماء
[ [ صفحه 274
علی الدنیا و ساکنها جمیعا
صفحه 242 از 257
اذا اودي ابو الحسن العفاء
- اگر سایه ابن زیدان علی، از سر ما کوتاه شود. ايآسمان دگرت اختر مباد.
- و نه زنان کودکی در برگیرند، و نه زمین از آب باران سیراب شواد.
- خاك بر سر دنیا و اهل دنیا یکسر، اگر ابو الحسن علی از میان ما برواد.
گوید: عمویم علی بعد از شنیدن قصیده بگریه در آمد، دستور فرمود تاآن مرد حارثی را احضار کنیم، هزار دینار بدو صله داد، دیه
مقتول را همپرداخت، و این بعد از ششماه بود، وهر گاه او را می دید، اکرام و احترام می کرد و بر قدر و منزلت او می افزود.
عماره، سخن را در جود و سماحت عمش علی بن زیدان و دامنه وسیعثروت او بدرازا کشانده و از شجاعت و دلیري او قصه ها سر
کرده و سپس می گوید:
سال 529 بحد بلوغ رسیدم، و سال 31 بفرمان پدرم همراه وزیر مسلم بن سخت جانب زبید گرفتم، در آنجا منزل گزیدم و چهار
سال رحل اقامت افکندم و از مدرسه جز براي نماز جمعهخارج نگشتم.
سال پنجم بزیارت پدر و مادرم رفته و باز در مراجعت، سه سالدر زبید اقامت کردم، جمعی از طلاب نزد من فقه شافعی و فرائض و
مواریث قرائت می کردند، من خود کتابی در فرائض تصنیف کرده ام.
در سال 39 ، پدرم همراه پنج تن از برادرانم به زبید آمدند، در خدمت والدم قسمتی ازاشعار خود را خواندم، نیکو شمرد و گفت: تو
خود می دانی که ادب، نعمتیاز نعمت هاي الهی است که بر تو فرو ریخته، مبادا با ناسزا گوئی مردم، نعمت ادب را کفران و
ناسپاسی کنی، مرا سوگند داد، که هیچگاه مسلمانی را حتی با یک فرد بیت هجو نگویم، و من سوگند یاد کردم.
یکنوبت همراه ملکه آزاده، مادر فاتک شاه زبید، به حج رفتم، نوبت دیگر به مکه مشرف شدم، و آن در سال 549 بود که در موسم
این سال امیر الحرمین هاشم ابن فلتیه وفات کرد، و فرزندش قاسم بن هاشم را تولیت امارت داد. واو مرا به عنوان سفیر به سوي مصر
گسیل داشت.
[ [ صفحه 275
من در ماه ربیع الاولاز سال 550 به مصر در آمدم و در آن هنگام، خلیفه مصر، امام فائز بن ظافر بود، و وزیر او ملک صالح، طلایع
بن رزیک. و چون براي عرض سلامشرفیاب گشتم در رواق طلائی از قصر خلیفه بود، و همانجا این قصیده خود را با این سرآغاز
انشاد کردم:
الحمد للعیس بعد العزم و الهمم
حمدا یقوم بما اولت من النعم
لا اجحدالحق، عندي للرکاب ید
تمنت اللجم فیها رتبه الخطم
قربن بعد مزار العز من نظري
صفحه 243 از 257
حتی رایت امام العصر من امم
و رحن من کعبه البطحاء و الحرم
وفدا الی کعبه المعروف و الکرم
ثنا و ستایش از آن عزم و همت است و از آن پس شایسته اشتران نجیب که ما را بخدمت رساندند، ثنائی در خور نعمت.
- کفران نباشد، شتران رهوار بر من منتی دارند، منتی که لگام اسب آرزو کند تا مهار اشتري گردد.
- بارگاه عزت دور می نمود، در نظرم کوتاه کردند، با همت کاروان اینک در حضور پیشواي عصر باشم.
- از کعبه بطحا و حرم الهی راه بر گرفتند، به کعبه احسان و کرم میهمانآمدند.
فهل دري البیت انی بعد فرقته
ما سرت من حرم الا الی حرم
حیث الخلافه مضروب سرادقها
بین النقضین: من عفو و من نقم
و للامامه انوار مقدسه
تجلو البغیضین: من عدل و منظلم
و للنبوه ابیات ینص لنا
علی الخفیین: من حکم و من حکم
و للمکارماعلام تعلمنا
مدح الجزیلین: من باس و من کرم
و للعلی السن تثنی محامدها
علی الحمیدین: من فعل و من شیم
و رایه الشرف البذاخ ترفعها
ید الرفیعین: من مجد و من همم
- ندانم خانه خدا دانست که بعد از مفارقت آن حرم، جانب این حرم گرفتم؟
- جائی که سراپرده خلافت میان دو مرز مخالف: عفو و انتقام بر فلک فراز است.
صفحه 244 از 257
[ [ صفحه 276
- آنجا که پرتو پیشوائی چنان پاك و مقدس باشد که چهره دو دشمن: عدل و ستم باز شناسیم.
- نبوت و رسالت را خاندانی است که بالصراحه بیان سازد، دو امر مخفی: فرمان آسمانی، حکمت الهی.
- مکارم اخلاق را بیرقها است که نمودار سازد چگونه ثنا گوئیم بر دو نامتناهی: قدرت لا یزال، کرم سرشار.
- افتخار و عظمت را زبانهاست که ستایش کند از دو نیکو مظهر: کردار نیک، پندار نیک.
- و این پرچم معالی و آزادگی است که فراز شد با دو دست ارجمند: نژاد پاك، همت والا.
اقسمت بالفائز المعصوم معتقدا
فوز النجاه و اجر البر فی القسم
- سوگند بمقام منیع خلافت، و اعتقادم اینکه فوز و رستگاري، و پاداش سوگند راست دریابم.
- سوگند که وزیر صالح او، دین و دنیا را پناه داد، غمها از چهره ها بزدود.
- جامه افتخارش بر تن که تار و پودش ساخته شمشیر و قلم باشد.
وجوده اوجد الایام ما اقترحت
وجوده اعدم الشاکین للعدم
- شمع وجودش هر چه زمانه آرزو داشت بیافرید، بذل و نوالش ریشه فقر و مستمندي ببرید.
- نیزه هاي تابدار، گردن کشوري ببند کشید که بینی ثریا بارجمندي بر کشید.
- مقام و رفعتی بینم عظیم الشان که در خیال نگنجد، با آنکه بیدارم، پندارم خواب بینم.
- روزي از ایام عمر که در آرزوهاي طلائی هم پیش بینی نمی کردم، و نه پاي همت بدان رفعت و ارجمندي می رسید.
- کاش اختران آسمان فرو می شدند، تا بعنوان ستایش و مدح در سلک نظم کشم، کلمات در خور ثنا و ستایشتان نیست.
- عصاي وزارت بر دست او است، وزارتی که در خیر خواهی خلافت
[ [ صفحه 277
متهم نیست.
- میان وزارت و خلافت عاطفه مهري است که از فکر ارجمند مایه گیرد، نی خویشی و قرابت.
- آنیک خلیفه، این یک وزیر، سایه عدالتشان بر سر اسلام و امت بر دوام باد.
- چون دست فیض گشایند، فیضان نیل را در برابر آن ارجی نماند، عطاي باران چه باشد، دیگر جاي سخن نیست.
بخاطر دارم که صالح، کرارا می گفت: اعد اعد، و کار گزاران، و اعیان امیران و بزرگان مصر، هر یک به نحوي تحسین و تمجید
صفحه 245 از 257
می کردند، خلعتهاي زیادي از جامه هاي زرباف خلافت بر سرم ریختند، صالح 500 دینار عطا کرد، و یکی از کارگزاران از حضور
سیده شریفه دخت امام 500 دینار دیگر عطا کرد، و اموال را تا منزل من حمل کردند.
- سپس مرسوم و وظیفه اي برایم مقرر کردند که پیش از آن براي کسی مقرر نشده بود، امراء دولت بافتخار من، مجالس سور و
ولیمه ترتیب دادند، صالح وزیر، براي مجالست احضارم کرد، و در سلک ندیمان و مونسان خود بر کشید، پیاپی پاداش وصله بر من
ریخت، چندانکه در جود و احسانش غرق گشتم.
در خدمت صالح با اعیان اهل ادب بر خورد کرده انس ورزیدم، مانند:
شیخ جلیس ابو المعالی، ابن حباب، موفق بن خلال صاحب دفتر انشاء ابو الفتح محمود بن قادوس، المهذب ابو محمد، حسن بن
زبیر، و هیچیک، از نامردگاننیست جز اینکه در فضائل انسانی و زعامت و ریاست نصیبی وافر دارد.
و در ص 69 گوید: موقعی که " شاور " در رواق طلا جلوس کرد، شعرا و خطبا و جماعتی از مردم دیگر - جز عده اي قلیل -
همگان بپاخاستند و زادگان رزیک را بباد ناسزا و دشنام گرفتند، در آن موقع، ضرغام مدیر تشریفات دربار، و یحیی ابن خیاط
سپهسالار لشکر بود، و میان من و " شاور " دوستی و صفائی محکم و استوار از پیشین زمان برقرار بود، روز دومجلوسش، که
همگان حاضر و ناظر بودند، قصیده اي
[ [ صفحه 278
انشاد کردم که ابتدایش چنین شروع می شود:
صحت بدولتک الایام من سقم
و زال ما یشتکیه الدهر من الم
زالت لیالی بنی رزیک و انصرمت
و الحمد و الذم فیهاغیر منصرم
کان صالحهم یوما و عادلهم
فی صدر ذا الدست لم یقعد و لم یقم
هم حرکوها علیهم و هی ساکنه
و السلم قد تنبت الاوراق فی السلم
کنا نظن و بعض الظن ماثمه
بان ذلک جمع غیر منهزم
فمذ وقعت وقوع النسر خانهم
صفحه 246 از 257
من کان مجتمعا من ذلک الرخم
- دولت زمانه از دردمندي شفا یافت، شکوه روزگار فرو کشید.
- شبهاي زادگان " رزیک " بزوال آمد، اما ستایش و نکوهش زوال نپذیرد.
- پنداري نه " صالح " و نه فرزندش " عادل " در صدر این شاه نشین نه نشستند و نه برخاستند.
- پنداشتیم -و برخی پندارها مایه گناه است - که این قدرت زوال نپذیرد.
- از آن هنگام که مانند شاهین بر سر شکارت فرود آمدي، جمع کلاغان راه خیانت گرفتند.
ضرغام مدیر تشریفات، در این شعر بر من خرده می گرفت و می گفت: من در نظر تو از کلاغان باشم؟
- آنان نه دشمنی بودند که گامشان بلرزد، جز اینکه در سیل بنیان کنت نابود شدند.
- من که دیگران را عظمت نهم،غر از اینم هدف نباشد که شان ترا ارجمند سازم، مرا معذور دار، نکوهش مفرما.
- اگر بینی که شبهاي انس آنان را پاس می دارم، بخاطر دار که دیري از آن روزگار بر نگذشته.
- اگردهان به نکوهش آنان باز کنم، جوانمردیت سخن در دهانم بشکند.
- و خدا به نیکی و احسان فرمان دهد، و فحش و دشنام ناروا شمارد.
شاور و دوفرزندش از من تقدیر کردند که تا چه حد نسبت به خاندان رزیک پاس وفا داشته ام. (سخنان خود شاعر پایان پذیرفت)
[ [ صفحه 279
عماره، با شهامتی کامل از حریم مقاسات انسانی دفاع می کرده، و پاس احترام و منادمت دوستان سابق و ولی نعمت خودرا بحق
رعایت می کرد، در موارد متعددي با اولیاء امور و نو دولتان پر غرور بمقاله برخاست، بدان حد که تقدیر و تمجید همگان را بر
انگیخت:
از جمله، روزي با ابو سالم یحیی بن احدب بن ابی حصیبه شاعر، در کاخ لولو، در خدمت نجم الدین ایوب بن شادي حضور
داشتند، و این اجتماع بعداز وفات خلیفه عاضد بود. ابن ابی حصیبه، قصیده اي براي شاد باش نجم الدین انشاد کرد و گفت:
یا مالک الارض لا ارضی له طرفا
منها و ما کان منها لم یکن طرفا
قد عجل الله هذي الدار تسکنها
و قد اعدلک الجنات و الغرفا
تشرفت بک عمن کان یسکنها
فالبس بها العز و لتلبس بک الشرفا
کانوا بها صدفا و الدار لولوه
صفحه 247 از 257
و انت لولوه صارت لها صدفا
اي شاه گیتی و نه در خورت انم که گویم شاه مصري، که مصرت در آستین باشد.
- اینک در این کاخ دلپذیر بیارام، بستانها و کاخها دگر از پی مهیا باشد.
- این کاخ لاویز از تو شرافت یابی نی ساکنان پیشین، با اینکاخ، جامه عزت و ارجمندي درپوش که کاخ را هم جامه شرافت باشد.
- آنان در این کاخ چون صدف بودند و کاخ لولو. اینک تو لولوتی و کاخت صدف باشد.
فقیه عماره قصیده اي بر رد او گفت از این قرار:
اثمت یا من هجاالسادات و الخلفا
و قلت ما قلته فیثلبهم سخفا
جعلتهم صدفا حلوا بلولوه
و العرف ما زال سکنی اللولو الصدفا
و انما هی دار حل جوهرهم
فیها و شففاسناها الذي وصفا
فقال: لولوه. عجبا ببهجتها
و کونها حوت الاشراف و الشرفا
فهم بسکناهم الایات اذا سکنوا
فیها و من قبلها قد اسکنوا الصحفا
- خطا گفتی. اي که سادات و خلفا را بر شماري. آنچه در عیب آنان
[ [ صفحه 280
گفتی یاوه بود.
- گفتی چون صدف در میان لولو جا کردند، اي نادان. همه دانند که لولو را جاي درصدف بود.
- کافی است که گوهر جانشاندر آن ماوي داشت، ببالید و شفاف شد، ستایش همگان بر گوهر جان بود.
- از آن گفت: لولوتی باشد: در شاهوار، که از جلوه آن در شگفت شد، جلوه اي که از شرافت ساکنان بر فزود.
- آیات خدا بودند که روزي چند در این کاخ شریف ماوا گرفتند، از آن پیش ماوایشان مصحف شریف الهی بود.
صفحه 248 از 257
و الجوهر الفرد، نور لیس یعرفه
من البریه الاکل من عرفا
لو لا تجسمه فیهم لکان علی
ضعف البصائر للابصارمختطفا
فالکلب یا کلب اسنی منک مکرمه
لان فیه حفاظا دائما و وفا
- جوهر فرد را تابشی چو خورشید است، اما جز خردمندان در نیابند.
- اگردر وجود اینان تجسم نمی یافت، پرتو آن جوهر فرد، چشمها را خیره می ساخت.
- اي سگ و سگ از تو کرامت و معرفتشبیش باشد، چرا که در پاس ولی نعمت خود با وفا و بر دوام باشد.
مقریزي گوید: خدا را بر این شیر مرد با وفاکه بحق و حقیقت پاس ولی نعمت خود بداشت، فقیه عماره، هماره چنین بود، و بهمین
جهت بود که در راه جانبداري از دوستان و ندیمان پیشین مقتول شد، که سیره دوستان مخلص همیناست. خدایش رحمت کناد و
گناهانش بیامرزاد.
فقیه عماره، قصائدي دارد که در رثا و ماتم خلفاي فاطمی سروده، باشد که حق نعمت را ادا کرده باشد، از جمله قصیده اي کهچنین
شروع می گردد:
لا تندبن لیلی ولا اطلالها
یوما و ان ظعنت بها اجمالها
و اندب هدیت قصور سادات عفت
قد نالهم ریب الزمان و نالها
[ [ صفحه 281
درست معالمها لدرس ملوکهم
و تغیرت من بعدهم احوالها
- دیگر بر معشوقه ات لیلی اشک میفشان ناله مزن و نه بر خاکستر اجاق، اگر چه از جوارت خیمه بر کند.
- ناله بزن سیلاب اشک روان کن بر سادات این کاخ که پی سپر انقلاب زمانه گشتند.
صفحه 249 از 257
- آثار و نشانش کهنه شد، از آنرو که کاخ نشینان کهنه گشتند، از پس آنان اوضاع و احوال دگرگون شد.
و از همین قصیده است:
رمیت یا دهر کف المجد بالشلل
وجیده بعد حسن الحلی بالعطل
اي روزگار. بازوي مجد و شرافت شکستی، زرو زیور از سینه اش باز کردي.
- در راه و روش چنان لغزیدي که از پا فتادي، اگر باقدرت بر سر پا خاستی از لغزش خود معذرت بجوي.
- بینی ارجمندت را بریدي، اینک انگشت ندامت بدندان گیر، از شرمساري سر بالا مکن.
- با شتاب، اساس مکرمت و سخاوت منهدم کردي، آرامتر. آرامش و نرمش بهترین شیوه رفتار است.
- واي بر من از آتشدل و بر آرزومندان یکسر که گرامیتریندولت روزگار از پا در آمد.
- جانب مصر گرفتم، پستان پر شیرش بنمود چندان مکرمت دوشیدم که از آرزوها فزون بود.
- جوانمردانی که آلاف الوف عطا کردند، کمال جوانمردي بین که من دست سوال بر نکشیدم.
- بر کنار شاه نشین نشیمن داشتم، آنگاه که خیل لشکر صف به صف بودند.
- از امیران لشکر کرامت و مهر دیدم، صفائی که عارضه کدورتها بشست.
- اي که در مهر خاندان فاطمه ام بنکوهش گیري، نکوهشت باد، اگر در
[ [ صفحه 282
نکوهش من سستی گیري.
- خدارا. لختی در رواقهاي قصر زرین و کاخلولو بگرد و با من ناله و زاري سر کن. نه بر پهنه حمل و صفین.
- به ساکنان قصر بر گو بخدا سوگند، جراحتدل التیام نگیرد، در دم شفا نیابد.
- سپاه فرنگ با آل علی امیر مومنان،کی بدتر از این می کرد.
- تفاوت جز این بود که آنان باسیري می بردند و شما باسیري میفروشید.
- در اکناف قصر چرخیدم، همه جا را وحشتبار دیدم، پیش از این قبله آمال میهمانان بود.
- از بیم خرده گیران، رخ برتافتم، اما چهره مهرم رخ بر نتابید.
- ازتاسف اشک بر رخسام دوید که پایگاه رفعتتان مهجور و خالی بود.
- بر فتوت و آزادگی شما می گریم و می نالم، روزگار بگشت، آزادگی شما در صفحه گیتی برقرار ماند.
- رواق مهمانخانه ات بزمگه واردین بود، اینک در و دیوارش وحشت آفرین است.
- عید فطر، از آن روز که عظمت شما قربانی شد، از گردش روزگار گله ها دارد.
- دیگر از سالی دو دست جامه خبر نباشد، نو کهنه شد، کهنه ها پوسید.
- مراسم شاد باشی که در روز خلیج انجام می گرفت. شکوه و جلالتان بر اشتران بار می شد.
- سالگرد هر سال، عید فطر و اضحی، چهداد و دهشهاي وافر که از شما بر سر همگان نبارید.
صفحه 250 از 257
- بساط زمین در عید" غدیر " رقصان بود، چونان که نیزه هاي آبدار تابدار در دست نگهبانان میرقصید.
- خیل تکاور با ساز و برگ زرین صف می کشید، چونان که عروسان در زیب و زیور صف بیارایند.
[ [ صفحه 283
- خوان غذا بر طبقهاي گران حمل می شد، بر دوش خدمتگذاران با شتاب.
- احسان و کرم ویژه این رعایا نبود، بلکه دورترین امتها بهره مند بود.
- وظیفه مقرر، ذمیان یهود و نصاري در بر گرفت، هم مهاجران، هم پیک و قاصدان.
- نساجی " طراز " که در شهر "تنیس " عظمت یافت، بذل و نوالش شامل دولتها و ملتها بود.
- جوامع دینی از احسان شما برخوردار شد، هرآنکه در علم و عمل صدر محافل بود.
- روزگار که هماره سرکش و غدار است، بدست شما در بند شد، اینک افسار و بند فرو ریخت.
- بحق سوگند که کینه خواه شما برستاخیز رستگار نشود، و نه از عذاب برهد، مگر مهر کیش شما.
- و نه با سوز و تشنگی آب نوشد، از دست پیامبر، بهترین جهانیان خاتم رسولان.
- و نه بهشت عدن را دیدار کند آنکه پیمان " عاضد بن علی " سرور مومنین بشکست.
- پیشوایان من. رهبران. ذخیره فرداي من و هر کس در گرو اعمال خویش است.
- بخدا سوگند که حق ثنا و ستایش ادا نکردم، چرا که فضل وجودشان چون ژالهبهاري بود.
- اگر دامنه سخن گسترش یابد، خدا را شکر که من شرمسار ایشان نباشم.
- راه نجاتند و رستگاري، هم بدنیا و هم آخرت، مهر آنان اساس دین و کردار است.
- پرتو هدایت، مشعل تارکی، باران رحمت بهنگام خسکشالی.
- سرورانی که از نور خدائی سرشته باشند، از اینرو تاریکی نگیرند.
- بخدا سوگند که از مهر آنان دست نکشم، مادام که بر پهنه زمین گام نهم.
شاعر صاحب ترجمه، بخاطر انشاء همین قصیده همراه جمعی که متهم
[ [ صفحه 284
به توطئه بودند مقتول شد.
گفتند: جماعتی علیه صلاح الدین با فرنگیان مکاتبه می کردند تا با کمک آنان فرزند عاضد را بر تخت بنشانند، در میان این
جماعت یک نفر از سپاهیان بود که از اهالی مصر نبود، نزد صلاح الدین شد و او را از ماجراي توطئه آگاه کرد.
صلاح الدین همه را حاضر کرد، اعترافکردند، دستور داد بر چوبه دارشان بکشند، روز شنبه ماه رمضان سال 599 در قاهره، همه را
بردار کشیدند، روز توفیقشان یکشنبه 23 ماه شعبان بود.
همراه فقیه عماره، قاضی القضاه ابو القاسم هبه الله بن عبد الله بن کامل هم مصلوب شد. و ابن عبد القوي داعی الدعاه (رئیس مبلغان
خلافت فاطمی) که بر گنجینه هاي قصر خلافت واقف بود، مورد شکنجه قرار گرفت تا محل آنرا بر ملا کند، امتناعکرد و جان بر
سر اینکار گذاشت، و گنجینه ها تباه شد.
صفحه 251 از 257
از جمله مصلوبین: عویرس ناظر دفتر، شبر یا دبیر اسرار، عبد الصمد منشی یکی از امراءمصر، نجاح حمامی، منجم نصرانی که توطئه
گران را تشویق می کرد که موفق شده کارشان بسامان میرسد.
صفدي در " غیث منسجم " گوید ": بعید نمی نماید که قاضی فاضل، در هلاکت عماره سعایت کرده باشد، زیرا صلاح الدین
درباره عماره با او مشورت کرد، قاضی گفت: تبعید شود. صلاح الدین گفت: ممکن است پنهانی باز شود، قاضی گفت: تنبیه و
تادیب شود، صلاح الدین گفت: سگ این لحظه سکوت می کند، لحظه دیگر پارس می کند. قاضی گفت: او را بکش.
صلاح الدین گفت: شاهان که اراده کنند، عمل خواهند کرد. صلاح الدین با شتاب بپا خاست و دستور دار کشیدن او را با قاضی
عویرس و گروهی از همراهانشان صادر کرده، و چون خواستند که او او را بر چوبه دارببندند استدعا کرد تا او را از کنار خانه ببرند،
تصور می کرد که او را ازقتل برهاند، قاضی را که چشم بدو افتاد، برخاست و در بر روي خود ببست، عماره چنین سرود:
[ [ صفحه 285
عبد العزیز قد احتجب
ان الخلاص من العجب
- قاضی عبد العزیز در حجاب شد، دیگر رهائی بسیار شگفت می نماید.
عماد الدین کاتب در " خریده "گوید: تاج الدین کندي، ابو الیمن بعد از مصلوب شدن عماره چنین سرود:
عماره فی الاسلام ابدي خیانه
و بایع فیها بیعه و صلیبا
و امسی شریک الشرك فی بغض احمد
و اصبح فی حب الصلیب صلیبا
و کان خبیث الملتقی ان عجمته
تجد منه عودا فی النفاق صلیبا
سیلقی غدا ما کان یسعی لنفسه
و یسقی صدیدا فی لظی و صلیبا
- عمارهدر اسلام راه خیانت گرفت، با یهود و نصاري همگام شد.
- در کین احمد با مشرکان شریک آمد، در مهر صلیب استوار شد.
- چنان سخت کوش که اگر با دندان بخائی، در زیر دندان چون فولاد نر باشد.
صفحه 252 از 257
- برستاخیز، آنچه کاشت می درود، آتش و خونابه اش شراب باشد.
شاعر، نزد خاندان رزیک مکانت و منزلتی بس عظیم داشت، اشعار فراوانی در مدح آنان سروده که در دیوانش، و هم در کتاب"
نکت عصریه" درج است.
در نکت می نویسد که ملک صالح سه هزار دینار یعنی سه بدره زر بدو فرستاد و با خط خود بر نوشت:
قل للفقیه عماره یا خیر من
قد حاز فهما ثاقبا و خطابا
اقبل نصیحه من دعاك الی الهدي
قل " حطه " و ادخل الینا البابا
تجد الائمه شافعین و لاتجد
الا لدینا سنه و کتابا
و علی ان اعلی محللک فی الوري
و اذا شفعتالی کنت مجابا
و تعجل الالاف و هی ثلاثه
ذهبا و قل لک النضار مذابا
- به فقیه عماره بر گو: ایکه از فهم و دانش، سخن و خطابه برخورداري.
- پند ناصحت بر گوش گیر که راهت نماید: بگو: خواهان آمرزشم، قدم در راه گذار.
[ [ صفحه 286
- پیشوایانت شافع محشر باشند، اینجا جز کتاب و سنت حاکم نباشد.
- پیمان بندم که مقامت رفیع گردانم، شفاعتت هر چه باشد، پذیرا گردم.
- اینک سه بدره زر بحساب بر گیر، تبر مذاب لایق مقدار تو نباشد.
فقیهعماره در پاسخش نوشت:
حاشاك من هذا الخطاب خطابا
یا خیر املاك الزمان نصابا
صفحه 253 از 257
لکن اذا ما افسدت علماوکم
معمور معتقدي و صار خرابا
و دعوتکم فکري الی اقوالکم
من بعد ذاك اطاعکم و اجابا
فاشدد یدیک علی صفاء محبتی
و امنن علی و سد هذا البابا
- این نه در خور مقام منیعت باشد که مرا بهترین مردم دانی، ایکه بر پادشاهان سر و افسر باشی.
- داعیان و مبلغانت معموره قلبم خراب کردند، ایمانم بباد فنا دادند.
- اینک که خود، اندیشه ام را بخدمت باز خوانی اجابت کنم، راه اطاعت پیش گیرم.
- استوار و محکم بر صفاي مهرم چنگ بر زن، منت پذیرم، اما دهان داعیان رااستوار بر بند.
فقیه عماره فرزندان متعدد داشت، 6 تن پسران او در حال حیات او دار فانی را وداع گفتند، عماره درباره یکایک آنها مرثیه ها
سروده که سرآغاز آن قصیده ها در اصل کتاب (الغدیر عربی یاد شده) و چون ترجمه آن مایه ملال بود، از ترجمه خودداري شد.
در خاتمه کتاب و خاتمه شرح حال شاعر، این چند بیت از سروده هاي همین شاعر است درج می شود:
یا رب هییء لنا من امرنا رشدا
و اجعل معونتک الحسنی لنا مددا
و لا تکلنا الی تدبیر انفسنا
فالنفس تعجز عن اصلاح ما فسدا
انت الکریم و قد جهزت من املی
الی ایادیک وجها سائلا و یدا
و للرجاء ثواب انت تعلمه
فاجعل ثوابی دوام الستر لی ابدا
- بار خدایا، اسباب رشد و صلاح مهیا کن، با نصرت خود ما را مدد فرما.
[ [ صفحه 287
صفحه 254 از 257
- ما را به خود وامگذار که ما از اصلاح مفاسد عاجز و ناتوانیم.
- کریم و بخشنده اي، از اینرو آرزوهاي بسیج شد، دست گدائی فراز کردیم چشم امید به نعمت وافرت دوختیم.
- امیدواري هم پاداش نیکی دارد، و تو بهتر دانی. پاداش من پرده پوشی بر گناهان و معایب است، عطا فرما.
و آخر دعوانا ان الحمد لله
درباره