گروه نرم افزاری آسمان






آغاز سخن





اشارة

(بسم اللّه الرّحمن الرّحیم و به نستعین الحمد للّه ربّ العالمین و العاقبة للمتّقین و الصّلاة و السّلام علی محمّد و علی آله و اصحابه و ازواجه الطیّبین الطّاهرین. امّا) [بعد از] حمد و ثنای پروردگاری که از اخبار و آثار انبیاء و سلاطین به وحی سماوی بندگان را بیاگاهانید و معاملات مقبولان و مردودان و فضایل مقرّبان و رذایل دور افتادگان امم سالفه امت محمّدی را روشن گردانید و به دین اسلام بر این امت منّت نهاد، و به زبان پاک (در) قرآن فرمود که :
[ «و نکتب ما قدّموا و آثارهم.» و جایی دیگر فرمود :] «نحن نقصّ علیک احسن القصص»، تا در آثار و اخبار [گذشتگان و فضایل و رذایل و محاسن و مقابح متقدّمان، و اطاعت مطیعان و تمرّد متمرّدان به نظر بصیرت بینند ،] و فضایل را از رذایل ، و محاسن را از مقابح امتیاز کنند ، و در حسن اسلام و قبح کفر و نفاست خیر و غلظت شرّ، فکر صافی را کار فرمایند، و اتّباع و اقتداء اقوال و افعال خیر بر خود واجب و
ص: 60
لازم شمرند، و از رذایل اخلاق و خبایث اوصاف اجتناب و احتراز نمایند . و من ابلغ المواعظ التفکّر فی القرون السّالفه و الاعتبار بانقراض جیل بعد جیل و فناء قبیل اثر قبیل و قد نبّهنا اللّه سبحانه و تعالی علی ذلک بقوله: «أولم یهد لهم کم اهلکنا من قبلهم من القرون یمشون فی مساکنهم. انّ فی ذلک لآیات أ فلا یسمعون.» فجعل الاعتبار بهم هدایة لمن سمع و وعی. قال تعالی «أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ، کانُوا أَکْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ آثاراً فِی الْأَرْضِ. فَما أَغْنی عَنْهُمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ.» (و السّلام) .

بیان شرف وجود پادشاه بر طریق اجمال و حکمت اختصاص او به عنایت الهی

به دلایل عقلی و براهین قطعی ثابت شده است که انتظام اسباب دین و داد و التیام مصالح صواب و سداد نوع انسان را جز به تغایر حرف و صناعات و به تنوّع امزجه و طباع صورت نبندد ، و بقای نوع و ترادف شخص ممکّن و متصوّر نگردد.
چنانکه بعضی به فکر صحیح و تدبیر صایب موصوف باشند، و بعضی به فضل بسالت و نجدت و جمعی به فرط کفایت و درایت، و بعضی دیگر از [حلیه عقل و تمیّز عاطل و به مثابت آلات و ادوات، ارباب] عقل و دانش را ، تا هر یک به شغلی اشتغال نمایند و به صنعتی و حرفتی گرایند. بعضی شریف و بعضی خسیس، تا به تعاون و توافق و احتیاج به یکدیگر، مهمات همگنان مکفی گردد و به واسطه تکافی و تساوی طریق عقل
ص: 61
که مقتضی نظام وجود و قیام بقاست متکوّن شود. و از اینجاست که حکما گفته‌اند: «لو تساوی النّاس لهلکوا جمیعا.» بنا بر این مقدمه، چون دواعی مختلف است و توجّه به مساعی و مراضی متفاوت، مثلا ارادت یکی در تحصیل لذّتی منحصر است، و عزیمت دیگری بر اقتنای کرامتی موقوف و مقتصر . چنانکه کلام (حمید) قدیم از آن تفسیر می‌کند که «کل حزب بما لدیهم فرحون.» پس اگر ایشان را با طبابع خود گذارند، اسباب نظام مرتّب نشود و قضایای معیشت منتظم نگردد. چه متغلّب همه را مقهور و مأمور خود سازد ، و حریص جمیع نفایس و رغایب ، خود را خواهد. و چون دست تجاذب و اختلاس [از هر طرف دراز شود و پای تغلّب و تسلّط در میان آید، جملگی سر به افناء و اعدام یکدیگر برآرند و سلسله وجود منقطع گردد. پس جهت تعدیل] و تقدیر امور و اوضاع و تحدید و تقویم جهات و اقطار ضرورت با عث شد بر وجود مدبّری کامل مخصوص به تأیید الهی که اهتمام بر سلوک عدل و حکمت، و رعایت ناموس اکبر که [عبارت از] شریعت است، مقصور و محصور دارد تا هر یک را به مرتبه‌ای که سزاوار باشد ، بر مصداق حدیث «رحم الله امرء عرف قدره و لم یتعدّ طوره طایعا او کارها» خرسند گرداند و امور در مقارّ خود قرار دهد و این شخص را ملک و مدبّر عالم خوانند، و احکام و قوانین او را صنعت ملک که پادشاهی عبارت از آن است؛ و رسول صلی الله علیه (و آله) و سلم می‌فرماید : «احبّ النّاس الی اللّه یوم القیامة و ادناهم مجلسا الامام العادل» (بیت) :
پس از امر و نهی خدا و رسول‌گناه است از حکم سلطان عدول
چون فرمان دارای خورشید و ماه‌فریضه بود طاعت پادشاه
ص: 62 خلاف سلاطین مالک رقاب‌به دنیی هلاک است و عقبی عقاب
و بباید دانست که غرض از ملک در این مقام، نه هر شخصی باشد که او را خیلی و حشمی بود به بسطت مملکت و وفور حشمت و شوکت معروف و مشهور باشد. بل به حقیقت ملک کسی است که قابلیت تدبیر و تصرّف در اوضاع جمهور و استحقاق و استیهال ملابست این شغل او را حاصل باشد. اگر چه از خزائن و دفاین و لشکر و حشم قاصر باشد (بیت) :
لو لا العقول لکان ادنی ضیغم‌ادنی الی شرف من الانسان
و هر که را چشم عقل از سبیل خلل سلیم باشد، و گوش هوش از صمیم غوایت و غباوت صحیح، داند که هر تیغی (که) مروّق و مصقول باشد و به جواهر قیمتی مرصّع و معمول، چون ذو الفقار نتواند بود، (بیت) :
شمشیر مرتضی به جز از آهنی نبودپشتیّ دین حق لقبش ذو الفقار کرد
و در حکمت عملی مبرهن شده است که سیاست ملک بر دو نوع است: یکی سیاست فاضله و مقصود از آن افاضت عدل و اشاعت بذل و تقویت دین و تمشیت صدق و یقین و بثّ خیرات و بسط مبرّات و ضبط ممالک و امن مسالک و تعمیر بلاد و ترفیه عباد و رعایت رعایا و حمایت برایا و انتظام مصالح معاش و معاد و اهزام معاند صلاح و رشاد باشد. و این سیاست را امامت خوانند و «ذلک فضل من اللّه و کفی بالله علیما.» و دویم سیاست ناقصه، و مراد از آن استیفای لذات حسّی و متابعت شهوات طبیعی و استرقاق خلایق و استعمال جور و غصب اموال و هتک استار و فجور و فساد و ظلم و بیداد باشد. و این سیاست را تغلّب خوانند، «و من یفعل ذلک
ص: 63
یلق اثاما.» و سایس اول تمسک به علم و حکمت و دین و شریعت کند، و خود را مالک شهوت و غالب طبیعت دارد و رعایا و زیردستان را برادران و دوستان انگارد، و مملکت را به عدل و عفاف و احسان و انصاف آراسته گرداند، از آن جهت که غرض او تکمیل خلایق و نیل سعادت باشد. و به اجماع امّت مراد از اولوا الامر و ظل اللّه ملکی چنین باشد که قایم به امر حق و حافظ حدود دین است. «اولئک الذین صدقوا اولئک هم المتّقون.» و عبارت از حزب اللّه، انصار و اعوان او «الا انّ حزب اللّه هم المفلحون.» و سایس دویم تمسک به جور و اعتساف و عدول از سمت اعتدال و انتصاف و استیلا و استعلا نماید؛ و رعایا را که ودایع آفریدگارند به جای خول و عبید و خدم و ممالیک دارد ، و خود را اسیر حرص و شهوت سازد و مدینه را از خوف و اضطراب و تنازع و تطاول و عنف و عداوت و خبث و خیانت مملو و محشو گرداند. «اولئک شرّ مکانا و اضلّ سبیلا» و اجناد او حزب الشیطان [که «الا انّ حزب الشّیطان] هم الخاسرون».
چون این قاعده ممهّد شد، به بصر ارباب بصیرت پوشیده نباشد که به حکم «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا، أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ،» سیاست فاضله تلو نبوّت است و امارتی چنان ترب رسالت. چنانکه حکما گفته‌اند: «الدّین و الملک توأمان لا یتمّ احدهما الّا بالآخر.» چه دین به مثابت اساس است و ملک به جای ارکان، و لا محاله اساس بی‌رکن ضایع باشد و رکن بی‌اساس خراب. پس دین بی‌ملک، عاطل بود و ملک بی‌دین واهی ، بیت :
چنان دان که شاهی و پیغمبری‌دو گوهر بود در یک انگشتری
نه بی‌تخت شاهی بود دین به پای نه بی‌دین بود پادشاهی به جای
ص: 64
لا جرم حکمت الهی چنان اقتضا کرد که قواعد دین به مکانت انبیای کبار ممهّد باشد، و دعایم دولت به مهابت سلاطین دین‌دار مؤکّد تا امور [دین به مظاهرت و اسم] دولت استمرار یابد، و اوضاع دولت به میامن قوانین دین استقرار پذیرد و امور در مواضع خود قرار گیرد (بیت) :
عدل شه پاسبان ملکت اوست‌بذل او قهرمان دولت اوست
و هرگاه مملکت از پادشاهی عادل که به سیاست فاضله موصوف و منعوت باشد خالی گردد، همای امن و امان سایه از جهان بردارد، و شاهین عدل چون عنقا در آشیان عزلت مختفی شود. آنگاه بوم ظلم و فساد که به شآمت عاقبت و وخامت خاتمت منسوب است، در ارباع و اصقاع ممالک نشیمن سازد. و رسوم جور و بیداد که مستعقب تفریق جمع و تشتّت شمل است، میان مردم متداول گردد و امور مهمل و قضایا مختلّ ماند. پس به اندک مدتی دمار از دیار مستی برآید. و لهذا ارادت ازلی بر آن جمله جاری شد که در هر زمان و اوان، چنانکه قوافل ممکنات از مفازه عدم به معموره وجود می‌آیند، شخصی از بنی آدم که به شمول عنایت الهی محظوظ باشد، و به مزیّت عقل و حکمت و فضل (و) معرفت و تمییز و رجحان نجدت و حماست ، از ابنای نوع مستثنی، بر وفق مقتضای آن زمان از هبوط خمول و خمود بر اوج دولت و سلطنت ظهور یابد تا به وساطت او سلک مردانگی وجود انتظام پذیرد، و حال عالم در حیّز استقامت و اعتدال قرار گیرد. «اولئک یسارعون فی الخیرات و هم لها سابقون.» و به عنایت اللّه تعالی و عن هدایته، در این وقت و زمان که تاریخ هجری به هشتصد و بیست رسیده است ، وجود همایون سلطان السلاطین، لازالت اعلام سلطنته
ص: 65
ممتدة الظلال، منثورة الاذیال شرایط سیاست فاضله را من جمیع الوجوه شامل است و همگی همت همایون و نیّت میمون بر تمهید معاقد معدلت و تشیید قواعد عاطفت و مرحمت در حق عموم رعیّت و اصناف بریّت موقوف فرموده و می‌فرماید؛ اوقات و ساعات به احراز اسباب نیکنامی و تحصیل موجبات رعیّت پروری و دوست کامی مصروف داشته و می‌دارد.
ص: 67

[ذکر محامد پادشاه اسلام، شهنشاه انام معین الحقّ و الدّنیا و الدّین غیاث الاسلام و مغیث المسلمین، شاهرخ بهادر خلّد اللّه تعالی خلافته و سلطنته .]

به دلایل قاطع و براهین ساطع ثابت شده است که بعد از ناموس اکبر که شریعت عظمی است، هیچ رتبت و درجه‌ای خطیرتر از ملک و سلطنت نیست، و کدام مرتبت و منزلت بالاتر از آن تواند بود که پادشاه علی الاطلاق جلّت عظمته و علّت کلمته در کتاب کریم و کلام قدیم خود ملوک عادل را به خلافت و نیابت خود منسوب و معین گردانیده است، و عنان شغل و عمل و رزق و اجل در دست اختیار و قبضه اقتدار ایشان بازبسته، حیث قال عزّ و جلّ: «وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ.» و حضرت نبوی صلوات الرّحمن علیه بر صدق این معنی و صحّت این دعوی گواهی داده، و تعبیر از سلطان، به ظلّ اللّه کرده که: السلطان ظلّ اللّه فی الارضین یأوی الیه کل مظلوم. و به اضافت به اسم ذات اشعار بدان کرده که نسبت موجودات با پادشاه، نسبت اسماء است با اسم اللّه ، تا همگنان از راه متابعت و مطاوعت متوجّه حضرت او شده، هر یک به قدر قابلیت و استعداد خود [از او] محظوظ و بهره‌مند شوند.
و نسبت به سایه کرد، از جهت قرب و شدّت اتصال تا معلوم گردد که بعد از طبقه انبیاء،
ص: 68
هیچ طایفه‌ای از طوایف انسان بزرگوارتر از ملوک دین‌دار و سلاطین دولت‌یار نیستند.
پس به شهادت این مقدّمات، دعای دوام دولت و مزید شوکت پادشاه وقت بر صغیر و کبیر و غنیّ و فقیر از قبیل لوازم باشد. چه جمعیّت عالم و رفاهیّت بنی آدم به وجود شریف پادشاه منوط و مربوط است. و سکون دایره وهما و انطفاء نایره شحنا به عدل و سیاست و حفظ و حراست او موقوف.
آورده‌اند که فضیل عیاض رحمة اللّه علیه گفت: اگر مرا در مدت عمر یک دعا مستجاب افتد، آن را نثار روزگار پادشاه وقت گردانم. چه خیر جهان و جهانیان به خیر او بازبسته است، و در حمایت دولت او مظلوم از ظالم رسته . در اخبار موسی علیه السّلام از حضرت عزّت منقول است: اذ استعملت علیکم خیارکم فهو علامة رضائی عنکم . و شاعر از این معنی عبارت کرده است و گفته ، بیت :
به قومی که نیکی پسندد خدای‌دهد خسرو عادلی نیک رای
چو خواهد که ویران کند عالمی‌نهد ملک در پنجه ظالمی
و للّه الحمد و المنّة که در این عهد خشنودی ذو الجلال عزّ اسمه از بندگان خود واضح و لایح است و آثار لطف و رحمت او تبارک و تعالی درباره عالمیان ظاهر، که سریر سلطنت و جهانداری به فرّ وجود سلطان صاحب دولت عالی همت پاکیزه سیرت شامل نعمت کامل معدلت که به کمال عقل و وفور دانش و شجاعت نفس و رزانت رأی و متانت حزم و صرامت [عزم و حسن مخبر و لطف محضر و شمایل خوب و خصایل مرغوب و شمول مرحمت و عموم] مکرمت خلقا و خلقا، قولا و فعلا مزیّن و محلّی است آراسته؛ و اریکه دولت به یمن بقیّت پادشاهی والا گوهر دانش پرور
ص: 69
کریم خلقت سلیم فطرت که فضایل شمایل مصطفوی و مخایل خصایل مرتضوی در افعال و اقوال و حرکات و سکنات او اظهر من الشمس و اشهر من الامس است، و در تمهید قواعد دین و دولت، و تأسیس مبانی ملک و ملّت، و تقدیم مراسم فرمانروایی و تنسیق وظایف کشورگشایی و تدبیر امور بلاد و تنظیم مصالح عباد و صیانت حوزه اسلام و مراقبت خاص و عام، خردی وافی و نظری شافی و جهدی جهید و جدّی سعید دارد پیراسته، و هو السلطان الاعظم و القهرمان الاعدل الاکرم ، محیی معاهد العدل و الانصاف، ماحی معالم الجور و الاعتساف، قامع الکفرة المتمرّدین، قاهر الفجرة المفسدین، ذو النّفس القدسیّة و الملکات الملکیّة، صورت رحمت آفریدگار، مقصود آفرینش هفت و چهار، ناصب الالویة الشّاهیّة ، المؤید من السماء بالتّاییدات الالهیّة الّذی انتصب بصولته علم الاسلام، و اجتمع بدولته شملة الخواص و العوام، جهانداری که لوای سلطنتش بر اوج چرخ برین افراخته، و کوکب سعد طالع همایونش از فلک الافلاک افروخته، [مستعبد جبابره کشورگشای، مستخدم اکاسره خورشید رای،] خسرو خسروان تاج بخش، تخت آرای آسمان سلطنت و کامرانی، اختر اوج ممثل عظمت و جهانبانی، نمودار عنایت الهی، نوربخش انسان العین شاهی ، گشاینده معضلات ابواب انصاف، [بر آرنده بیخ صنم و اصل اجحاف] بردارنده خلعت ابّهت و کامکاری، فرازنده بلند اختری و بختیاری، مظهر تأییدات یزدانی، مظهر عواطف و مراحم رحمت رحمانی، آیت ابداع موجودات، واسطه نظم عرصه کائنات ، (بیت) :
خداوند مهر و خداوند کین‌خداوند تاج و سریر و نگین جغرافیای حافظ ابرو ؛ ج‌1 ؛ ص69
ص: 70 گه مهر کیخسرو تاج بخش‌گه کین خداوند کوپال و رخش
ز دیدار او چشم بد دور بادشب و روز او نازش و سور باد
معین الحق و الدّنیا و الدّین ، غیاث الاسلام و مغیث المسلمین، اعدل الملوک فی العالمین، سلطان السلاطین شاهرخ بهادر، النافذ احکامه و اوامره فی اقطار الخافقین، المضروب خیام دولته فوق الفرقدین، اللامع بارقات جلاله علی مفارق النسرین، المذکور القابه المقدسة علی منابر الحرمین، خسروی که آفتاب جهانتاب، اقتباس از رای جهان آرای او کند، و عقل دوربین استصواب از افکار مشکل‌گشای او نماید. (بیت) :
گفته رأیش را فلک من دونه شمس الضحی‌خوانده فکرش را خرد من عنده علم الکتاب
ثبّت اللّه تعالی دعایم دولته، و قهّر اعداء الدّین بکرّه و صولته، و سلّطه علی بسیطة الغبراء و سخّر له ما فی الارض و السماء، وقاه عما یحذر و یأباه، و لقاه ما یحبّ و یهواه فی ایسر حال و ایمن مآل و اسنی عیش و اوفی جیش ما هدل حمام و هطل غمام و برق بارق و طرق طارق، بفضله العمیم و طوله الجسیم. [ایزد تعالی و تقدّس ربع مسکون را سالهای فراوان و قرنهای بی‌پایان جولانگاه فرمان یکران آن پادشاه عالم عادل کامل کامران گرداناد و تا انقراض عالم، تخت سلطنت و شاهی و سریر خلافت و پادشاهی به فرّ طلعت همایونش مزیّن و آراسته داراد. نیک خواهان دولت پایدارش همیشه مظفّر و منصور، و حاسدان مملکت برقرارش همواره مبتّر و مقهور بالنبی الهاشمی و آله الاطهار و اولاده المنتجبین الاخیار.]
ص: 71

سبب تحریر این کتاب

حضرت سلطنت شعاری حلّد الله تعالی ملکه و سلطانه، از شعف و اهتمامی که به مطالعه تواریخ و آثار گذشتگان دارد، در انساب و احوال امم، و مواقف و مجاری ملوک ترک و عرب و عجم و شعب آن علم خوضی تمام فرموده و بر تصاریف احداث واقف گشته، اشارت فرمود به کتابت مجموعه‌ای که حاوی اقسام این فن باشد. و معتبرترین کتب تواریخ که حالا درین روزگار متداول است، [ترجمه تاریخ] محمد بن جریر الطبری است که اکثر قصص آن نقل از تفاسیر است ، و به آیات کلام اللّه مستشهد؛ و آن کتاب بیان احوال پیغمبران و قبایل اعراب و ملوک عجم و ذکر حضرت رسالت (مآبی) علیه افضل الصلوات و اکمل التحیّات [و خلفای راشدین رضوان اللّه علیهم اجمعین،] و بنو امیه و بنو عباس است تا زمان المکتفی بالله که هفدهم بوده از خلفای عباسی در شهور سنه خمس و تسعین و مأتین . بعد از آن جامع التواریخ رشیدی است که تتبّع بسیار کرده است و احوال سلاطین و حکام طوایف جمع گردانیده، و آن کتاب به نام سلطان غازان نبشته است و در ابتداء دولت الجایتو سلطان به تاریخ سنه خمس و سبعمایه هجری به اتمام رسیده و آنچه بعد از آن به وقوع پیوسته است الی یومنا (هذا) که تاریخ هجری به هشتصد و بیست رسیده است خواست که بدان ملحق شود تا این کتاب جامع باشد. این کمترین بندگان را بدان مأمور گردانید که از کلیات وقایع و حوادث روزگار، و تغییر و تبدیل حکام و سلاطین کامکار، آنچه تواند به قدر وسع جمع گردانیده مر آن را مذیّل سازد. و بعد از آن کتاب ظفرنامه حضرت صاحب قرانی انار اللّه برهانه ، و در عقب آن تاریخ فتوحات و واقعات زمان (همایون) حضرت سلطنت شعاری خلّد اللّه ملکه و سلطانه بدان منضم شود، چنانکه در فهرست مذکور می‌شود. و
ص: 72
به لفظ وحی آثار فرمود: شبهت نیست که مقصود از تألیف قصص انبیاء و تدوین مفاخر و مآثر پادشاهان، و شرح سیر و مقامات ایشان، تهذیب و تعلیم مردم است تا ابنای ملوک و اشراف، در آئین جهانداری و بزرگواری تقبّل به رسوم (و) عادات ایشان کنند و در بزم و رزم به قواعد و مراسم ایشان اقتدا نمایند و اوساط الناس به حسن آن شمایل خوب و خصایل مرغوب که سردفتر مجموع کرم و فذلک محاسن شیم است ، متحلّی و متخلّق و منطبع شوند و در سایر حالات آن سیرت محمود و طریقت پسندیده مودود را کار بندند. «لقد کان فی قصصهم عبرة لاولی الالباب.» این کمترین بندگان، با قصور بضاعت و قلّت سرمایه، انقیاد حکم و اطاعت فرمان را در جمع آن متفرقات به قدر استطاعت کما اتی لا کما ینبغی انقیاد و امتثال نمود. گشاد تیر حکم اندازان من صنّف فقد استهدف را سپر عصمت المأمور معذور، وقایه‌ای حصین است. رجاء به فیض فضل الهی واثق که در حضرت اعلی منظور نظر رضا و ارتضا گشته محل قبول یابد. مأمول از کرم شیمت اهل سیرت و ارباب بصیرت آنکه چون بر سهوی یا خللی اطلاع یابند و هر آینه که یابند، اصلاح و ارشاد نموده، عفو را کار فرمایند. فمن عفی و اصلح فأجره علی اللّه . (بیت) :
بپوش اگر به خطایی رسی و طعنه مزن‌که نقش هیچ بشر خالی از خطا نبود
در آفتاب نگه کن که با بصارت خویش‌ممرّ آن همه بر خط استوا نبود
بصّرنا اللّه بعیوب انفسنا و سیّر لنا ما یحبّ و یرضی انه اکرم مناول و ارحم
ص: 73
مأمول و ما توفیقی الّا بالله. علیه توکّلت و الیه انیب.
قبل از شروع در مقصود، فصلی در تعریف تاریخ و فواید آن ایراد کرده می‌آید تا مطالعه کنندگان را درین علم رغبت بیفزاید. (و اللّه اعلم) .

در تعریف تاریخ

تاریخ در لغت تعریف وقت است، و در اصطلاح بعضی گفته‌اند: تعیین وقتی است که نسبت دهند بدان وقت زمانی را که از پی آن آید . و بعضی گفته‌اند: روزی معلوم است که نسبت دهند بدان روز، زمانی را که از عقب آن آید. و بعضی گفته‌اند: تعریف وقت است به اسناد او به حدوث امری شایع همچون ظهور ملتی یا ابتدای دولتی یا وقوع حادثه‌ای بزرگ ، مثل طوفان یا زلزله‌ای عظیم و مانند آن از حوادث هوایی و علامات ارضی. و بعضی گفته‌اند: مدتی معلوم است از حدوث امری ظاهر و میان اوقات حوادث دیگر. و به هر وجه به اختلاف اعتبارات که تاریخ را به آن معنی اطلاق کرده‌اند، این تعریفات مذکوره بر تاریخ صادق است. و امم اقالیم سبعه را هر یک علیحده تاریخی است شامل سال و ماه و ایام و ساعات تا به قیاس قیاس مستقیم بعد مقدار زمانی و انقلاب دهر و انصراف عصر معلوم و مفهوم شود. و بعضی از طوایف بنیاد تاریخ خود بر سیر شمس نهاده‌اند، مثل یونانیان و فرس و روم و قبط، و تاریخ خانی که در ایام غازان‌خان نهاده‌اند و حالا در ممالک عراق و آذربایجان اکثر معاملات دیوانی مبنی بر آن تاریخ است؛ و بعضی بر مسیر قمر، مثل عرب و یهود و
ص: 74
نصاری و ترک و هند و آنچه حالا میان اکثر امم مصطلح و مستعمل است. و اعم تاریخ عرب است و آن قمری است.
و لفظ تاریخ معرّب است مأخوذ از ماه روز ، و اصلش آن است که در زمان خلافت عمر رضی اللّه عنه ، ابو موسی اشعری به عمر نوشت که از دار الخلافه مکتوبات می‌رسد و تعیین وقت نکرده‌اند . اگر ذکر ماه است معلوم نیست که ماه کدام سال است. در خلال این احوال حجتی پیش عمر رضی اللّه عنه رفع کردند که در ماه شعبان نوشته بودند . امّا معلوم نبود که کدام شعبان است. شعبان گذشته یا شعبانی که در آن بودند . پس وجوه صحابه جمع گشتند و در این باب مشورت و مفاوضت پیوست . گفتند اموال بیت المال بسیار شد و ضبط آن بی‌تعیین وقتی متعذّر است. از میان جمع، هرمزان که ملک اهواز بود و به وقت فتوح فارس اسیر گشته و بر دست عمر [رضی الله عنه] مسلمان شده گفت: اهل عجم را حسابی است که آن را ماه روز خوانند و به اکاسره منسوب است. و کیفیت استعمال آن تقریر کرد. عمر و اصحاب را آن حساب پسندیده افتاد . پس لفظ ماه روز را معرّب ساختند به مورّخ و وجوه تصریف استعمال کردند و مصدر آن را تاریخ گردانیدند. در آن مجلس یکی از جمله یهود که مسلمان گشته بود تقریر کرد که ما را حسابی هست که اسناد آن به اسکندر کنند، و شرح کیفیّت استعمال آن باز نمود. به جهت تطویل بدان راضی نشدند و همین حساب عجم را اختیار کردند و در تعیین ابتدای آن هر کس سخنی گفتند بعضی گفتند
ص: 75
ابتداء هم به طریق عجم کنیم. باز گفتند ایشان را درین حساب مبدأ معین نیست. بلکه هرگاه یکی از ایشان به حکومت نشسته است آن را مبدأ ساخته‌اند و ما قبل را طرح کرده. پس اتّفاق کردند بر آنکه مبدأ تاریخ از زمان هجرت نبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلّم گیرند از مکه به مدینه، به جهت آنکه در زمان هجرت اختلافی نیست، به خلاف مبعث که در ابتدای آن خلاف است. و همچنین در وقت ولادت، تا غایتی که بعضی گفته‌اند ولادت حضرت رسالت صلّی اللّه علیه (و آله) و سلّم در شب دویم ربیع الاخر بود. و بعضی گفته‌اند در شب هشتم، و بعضی گفته‌اند در شب سیزدهم. و همچنین در سال ولادت اختلاف است. بعضی گفته‌اند در سال چهلم از ملک نوشین روان ، [و بعضی در چهل و دویم] و بعضی در چهل و سیم. و امّا هر چند زمان وفات معیّن بود، فامّا محل طعنی می‌شد که آن را اصل ساختندی و از روی عقل نیز مستحسن نبودی. و دیگر زمان هجرت، وقت استقامت ملت اسلام بود و فتوحات متوالی و استیلاء مسلمانان بر مشرکان، آن را مبدأ اولی دانستند به جهت تبرّک و تعظّم موقع آن در نفوس. و هجرت حضرت رسالت از مکه به مدینه، علیه الصلاة و السلام ، روز سه‌شنبه هشتم ربیع الاول بوده است؛ و اول محرم آن سال روز پنجشنبه. پس اتفاق کردند و آن سال را مبدأ ساختند؛ و این اتفاق در سال هفدهم بود از هجرت. و تا به آن سال هر سال را به اسمی مقیّد گردانیدندی که در آن سال واقع شده بودی . سال اول را سنة الاذن بالرحیل گفتندی ؛ و سال دویم را سنة الامر بالقتال؛ و همچنین هر سال را به واقعه‌ای که در آن سال دست دادی مذکور گردانیدندی، چون این تاریخ [نهاده شد آن قاعده ترک کردند و این تاریخ] را به تاریخ هجری موسوم گردانیدند.
ص: 76

در حقیقت علم تاریخ

و بباید دانست که هر علمی را ماهیتی و غایتی و موضوعی است. و ماهیت علم تاریخ معرفت احوال عالم کون و فساد است از حوادث ایّام ماضیه و قرون سالفه و امم سابقه و آنفه و اساس و انقلاع منازل و مدن و اصقاع و بقاع قریبه و بعیده و آثار علوی از ظهور خسف و زلازل و حدوث ذوات اذناب و شهب و صواعق و رعود و بروق و احوال ایشان، و آنچه عجیب و غریب باشد که هر یک بر چه وجه و در کدام وقت نازل و حادث شده است.
امّا علت غائی تاریخ، اعتبار و استبصار و انذار و احذار است از دانستن تغییرات دول و معرفت تبدیلات ملل و نحل، تا بر حسنات اقدام و از سیئات اجتناب و انحذار نمایند.
امّا موضوع علم تاریخ، حوادث عالم کون و فساد است از آن روی که در سلسله امکان بر چه وجه و در چه وقت صدور یافته‌اند، که موضوع هر علمی آن است که در آن علم بحث از اعراض ذاتی او باشد. و مورّخ بحث از کیفیّت وقوع حوادث و نوایب می‌کند، و این کیفیّت از اعراض ذاتی او باشد. و براهین عقلی بر این علم قایم نیست، بلکه محسوس و مشاهد است. پس به حقیقت علم تاریخ، معرفت امم سالفه ، و دانستن اسباب دول و ملل ماضیه است و علمی شریف و معتبر است . به تخصیص کسی را که صدق رغبت در اکتساب حمد و مدح و ذکر جمیل، عاجل و آجل
ص: 77
باشد و طالب ذکر باقی بود. بیت :
سخن به که ماند ز ما یادگارکه ما درگذاریم و او پایدار
پس عاقل باید که حیات ابد در بقای ذکر جمیل شناخته و دانسته باشد ، تا چون مناقب محسن و مثالب مسی‌ء بخواند و مدح و قدح خاکیان بشنود و بر حسن و قبح اقوال و افعال واقف و مطلع گردد، به نیکوکاری مقتدی شود و از اضداد معرض گردد.

ذکر فواید دانستن تاریخ‌

و فایده مطالعه تاریخ و قصص و حکایات و اخبار و آثار پادشاهان ماضی آن است که تا خیر و شر و نفع و ضرّ گذشتگان معلوم شود، و به سیرت نیکان اقتدا و اهتدا نمایند و از گفتار و کردار ایشان اعتبار و انزجار یابند. چه سخن خوب و کلام (مرغوب و) محبوب در سمع مستمعان منصف همان اثر دارد که قطره باران نیسان در دهان اصداف درر، و شعاع خور در خاک مثمر . و هر کرا نصیب دنیاوی بیشتر، چون پادشاهان و امرا و وزراء و مدبّران اشغال خطیر و متصرّفان اعمال جلیل، فواید ایشان از مطالعه تواریخ زیادت، تا از وقوع حوادث و حدوث وقایع غافل نشوند، و از محذورات و مکروهات در کنف امن و سلامت مصون مانند.
دیگر، انواع حیل و تزویر که وظایف جنگ و معرکه باشد از مکر و مکیدت امرا و غدر و خدیعت وزرا و نوادر حوادث از رفع و خفض درجات و صعود و هبوط مقامات که استعمال آن مفضی به ظفر و نصرت باشد و رأیهای صواب که از وزرا و مقربان صادر گشته و به سبب ابتلا و آزمایش، تدارک وقایع پیش از صدور
ص: 78
بیندیشند و به دقایق حیل از آن تجنّب و تحرّز جویند تا در ورطه هلاک و غوطه اشتباک نیفتند . چه امور دنیاوی متقاربند و سلسله وقایع و حوادث متسلسل و متعاقب. و هر چه یکبار حادث شد، اعادت تکرار مثل آن نایبه عنقریب چشم می‌باید داشت؛ و از گردش ایام نافرجام مثل آن نازله توقع می‌باید کرد. چون مبدأ دولتها و انکسار لشکرها و انصراف دولت و رجوع اقبال با مرکز خویش. و این احوال را در نفس اثری عظیم است و هر چه از این شیوه بدانند گوئیا آن حادثه او را افتاده است و به ممارست و مزاولت آن مهذّب و مجرّب گشته و مباشر آن کار و معاصر آن زمان بوده (است) . (بیت) :
به جایی که بگذشت یک روز آب‌نسازد خردمند از او جای خواب
و عاقل، ابتدای شروع در امور، هر آینه مقطع و مخلص آن معاینه ببیند و کیفیت وجود مداخل و مخارج آن را نیکو بشناسد، و چون مرغ زیرک از دام و دانه هراسد. و الحق فرقی ظاهر است میان موفّقی که این وصف حال او باشد و در بدایت کار، نهایت بدانسته ، و میان جاهلی که وجه صواب [از خطا] آنگاه بیند و تدارک و تدبیر آنگه اندیشد که کار از دست و تیر از شست رفته باشد و منفعت [و مضرّت] آن در گذشته. مثل حکایت ابو مسلم مروزی با عباسیان ، و عبد الله ساعی با مهدی، و فضل (بن) یحیی برمکی با رشید خلیفه، و حال بوقاجنگسانگ با ارغون خان [و قصه نوروز و طغاجار با غازان‌خان و حکایت بوقاتفتا و افسانه اغل با پادشاه کبک] و قصه چوپان با ابو سعید بهادرخان، و حال امیرکا با امیر صاحب قران- انار الله برهانه- و قضیّه سعید خواجه و جهان‌ملک با بندگی حضرت سلطنت شعاری- خلد اللّه تعالی
ص: 79
ملکه و سلطانه-، که اینها همه به یک صورتند و هر یک به زمانی واقع و نازل شده. و اگر از اینها یکی مطالعه تواریخ کرده بودی و تجارب متقدّمان پیش چشم آوردی و به عقل رجوع کردی، هرگز در هلاکت و استیصال نیفتادی. چه از سخن گذشته، آینده را فایده بودی . پس عاقل باید که دایما احوال گذشتگان را پیش نظر دارد تا از همه مکروهات و محذورات سالم ماند. و پادشاهان و امرا و وزرا را موافق‌تر از مطالعه تواریخ نیست که بایسته‌تر انیسی و شایسته‌تر جلیسی است. ندیمی بی‌ندم و مونسی بی‌غم. گویائی خموش و جمادی باهوش. مایه ده سلوت، فایده بخش خلوت؛ مصراع :
و خیر جلیس فی الزّمان کتاب. مفرّح هر مهموم و نوش داروی هر مغموم (و) سبب استبصار و اعتبار و قصص مطبوع و مرغوب جمله امم است. چه عوام از جهت استماع حکایت خوانند و خواص از برای فایده معنی. شعر :
هر آن گهی که سر و گردنی فتد بر خاک‌به کارگاه حوادث ز مکر لیل و نهار
اگر تو گوش کنی بشنوی که می‌گویدزمانه فاعتبروا منه یا اولی الابصار
فایده دیگر در مطالعه تواریخ آن است که چون اخلاف در قرون و ادوار و سنون و اطوار پادشاهان و خانان و بسطت مملکت و نفاذ حکومت و جلالت قدر و کامکاری و فرمان روائی اسلاف نظر کنند، که تصاریف ایّام و تغایر شهور و اعوام بر ایشان ابقا نکرد و مال و ملکت و سپاه همه به زوال کشید و جز آثار نیک و بد و اخبار خیر و شرّ فسانه و اسمار نماند، رغبت در تقدیم حسنات صادق گردد و سعی و جهد در امضاء و اجرای خیرات و مبرّات مؤکّدتر شود، و دل بر بقای دنیا ننهند . ارباب کیاست
ص: 80
عجایب تغلّبات را سرمایه بیداری و هوشیاری سازند و راست کاری را سبب رستگاری دانند. (بیت) :
نه برباد رفتی سحرگاه و شام‌سریر سلیمان علیه السّلام
به آخر شنیدی که برباد رفت‌خنک آنکه با دانش و راد رفت
دیگر آنکه قدر مراتب و مدارج علما و حکما و معارج ارباب هنر و فرهنگ بشناسند و بدانند که پادشاهان ماضی ، دفاین و خزاین این عالم به عمارات عالیه و ایاوین مرتفعه خرج کردند و بر لشکرهای جرّار صرف نمودند، و به وقت نزعات جان و سکرات روان هیچ یک به کار نیامد و بعد از انقضای عمر فایده نداد و نام پادشاهان نامدار و خسروان کامکار که مستوفی دخل و خرج حیات سرجمله مجموع عمر و با ذر بقای هر یک به قلم فنا بزمین کشیده به واسطه ثبت تاریخ و تحریر بر روی اوراق روزگار و روزنامه لیل و نهار باقی مانده و ذکر آنان که در کسب نیک نامی کوشیده‌اند ، بخور مجامر مجالس است و حکایات گروهی که از اخلاق حمیده عاطل بوده‌اند، سخرة و عبرة نظّار تا خردمند هوشیار بدان تأسی کند، و نیکبخت دولت یار از این اجتناب نماید، و به ترصیص قصور محامد و مآثر و تشیید ابنیه معالی و مکارم کوشد. شعر :
المرء یفنی و یبقی ذکره ابدا بالشرّ شرّ و بالمعروف معروف
فاجهد لتکسب ذکرا باقیا ابدافالمرء بعد الموت بالفعل موصوف
ص: 81
چه ، جمله علما و حکما با وجود عقول کامله و خواطر خطیر در عرصه میدان تدبیر دست ردّ بر پیشانی تقدیر نیارستند نهاد، و در انفاس معدود و اوقات محدود، لحظه‌ای و لمحه‌ای نتوانستند فزود. ق «فاذا جاء اجلهم لا یستأخرون ساعة و لا یستقدمون ». و چون این باب مسدود بود، در طریقی دیگر شروع نمودند و نوعی دیگر اختراع کردند. و به حقیقت معلوم شد که صیت باقی و ذکر مخلّد ، [حیات ثانی است] : حسن الذکر ثمرة العمر. در آن کوشیدند که صحایف جراید و طیلسان فخر و شرف به محامد و مآثر و محاسن افعال و اقوال موشّح و مطرّز گردد، لا جرم عمر ثانی و ذکر باقی یافتند. (بیت) :
آن خسروان که نام نکو کسب کرده‌اندرفتند و یادگار از ایشان جز آن نماند
نوشیروان اگر چه فراوانش گنج بودجز نام نیک از پس نوشیروان نماند
ایشان نهان شدند درین تیره خاکدان‌لیکن شعار کرده ایشان نهان نماند
و بی‌تکلف صیت باقی جز به آثار ستوده و افعال حمیده ممکن نگردد.
(شعر) :
برفتند (و) هر کس درود آنچه کشت‌نماند به جز نام نیکو و زشت
و دلیل صدق این معنی را چه احتیاج به بیان است. فامّا از نظایر و اخوات و قراین سیاقت از چندان مملکت عریض و حشمت مستفیض و اسباب کامرانی و تنعّمات این جهانی که سلطان سعید مغفور محمود غزنوی را [علیه الرّحمة و الغفران]
ص: 82
حاصل بود، نام نیک و صیت حسن او به واسطه سخن عنصری و فردوسی و کلام عتبی و ابو الفتح بستی بر صحایف لیل و نهار باقی مانده. (بیت) :
سعد یا مرد نکونام نمیرد هرگزمرده آن است که نامش به نکوئی نبرند
از رباع سلطنت محمود جز نسایج خامه عتبی اثری باقی نمانده و از قصر رفعت آل بویه جز نتایج کلک صابی خبری نمی‌دهند. (شعر) :
لو لا جریر و الفرزدق لم یکن‌ذکر جمیل من بنی مروان
و ملوک غسّان لغابوا غیر ما قد قاله حسّان فی غسّان
و پادشاهانی که اهل فضل در ایام ایشان رواجی نیافته‌اند و به شرح حالات و مقامات و غزوات ایشان اعتنایی ننموده کس از ایشان یاد نیارد و از معالی و مساعی ایشان ذکر نکند. پس معلوم و محقّق است که سخنوران بهتر و مهتر دعاچیان پادشاهانند. (بیت) :
باقی به قید قافیه مانده‌ست در جهان‌آثار حسن سیرت محمود غزنوی
آری (بیت) :
زنده رستم به شعر فردوسی است ورنه زو در جهان نشانه کجاست
ص: 83
حکایت- امام ثعالبی در کتاب غرر و سیر آورده است که در اوایل عهود خلفای عباسی، اکابر و اشراف آن اعصار را در علم تاریخ رغبتی تمام بوده است و هارون الرشید که اعظم خلفای عباسی بوده است و در شنیدن تواریخ شعفی هر چه تمام‌تر داشت، از مشاهده وفور رغبت خلیفه، امام ابو یوسف القاضی و امام محمد شیبانی رحمهما اللّه ، علم تواریخ را مستحضر شده بودند و در پیش امام واقدی اخبار و آثار (و) غزوات و معاملات (حضرت) مصطفی [صلّی اللّه علیه و سلّم] و صحابه کرام [رضوان اللّه علیهم اجمعین] تلمّذ کرده و از وفور رغبت خلفا و سلاطین در علم تواریخ ، مورّخان را رونقی هر چه تمامتر پدید آمده بود و عزیز و مکرّم و با ثروت و محترم می‌گشتند. و در قدیم الایام در دواوین اکاسره عجم که پادشاهی به نسبت پادشاه‌زادگی، و وزارت به وزیرزادگی مشروط بود ، از کیومرث تا خسرو پرویز، مواجب و مرافق مورّخان تعیین بودی و مراتب و منازل ایشان، و حشمت و حرمت آنها با مراتب و حشمت موبدان که مشایخ دین و ملّت آن پادشاهان بودند، مساوی داشتندی و مورّخان را دهقان، و کتاب ایشان را بوستان خواندندی.
بعد از آن چون آن قاعده مرعی نماند، رونق مورّخان نقصان پذیرفت.
و هم ثعالبی در تاریخ عرایس نبشته است که خلفا و سلاطین و وزراء و ملوک اگر چند رعایت و تربیت مورّخان نمایند، آن رعایت فانی بود و آن خدمت ایشان باقی. چرا که مورّخ، محامد و مناقب سلاطین سلف و وزراء و ملوک با خلف
ص: 84
بیامیزند و طریقه ایصال خلف با سلف محافظت نمایند و نسق و ترتیب شهور و اعوام مرعی دارند، و از مقاربت اعصار که از لوازم تاریخ است تجاوز جایز ندارند، و خدمتی به جای آرند که تا قیام قیامت آثار آن خدمت باقی ماند، و رغبت مطالعه کنندگان صاحب حکمت از مطالعه نبشته مورخان و استماع اخبار مؤلفان تاریخ کم نشود. قدر و فضل فضایل ارباب هنر از اینجا معلوم می‌شود که پادشاهان، خزائن (جهان) و دفاین عالم بر اهل شمشیر صرف کردند، و بندگان را به بهای‌گران در تحت رقّ و ملک آوردند و ایشان را در ملک جهان مشارک و مساهم خویش گردانیدند؛ و هیچکس از ایشان بیش از مدت حیات وفا ننمود و بعد از انقضای ایّام عمر به کاری نیامد و دبیری به پنج تا کاغذ و قرص مداد که دو درم سیم سیاه ارزد ذکر ایشان بر صحیفه ایّام نگاشت و داغ ایشان بر پیشانی روزگار نهاد و نام ایشان تا ابد مخلّد و مؤبّد گردانید و بطون دفاتر و متون صحایف به ذکر ایّام و اقوال ایشان آراسته کرد. و این دولت را اندازه کجا بود که شخصی از دنیا رفته باشد و مدت حیات او سپری گشته، و هیچ اثر از ملک و خدم و حشم و اعوان و انصار و خویش و قرابت و زن و فرزند و غلام و کنیزک و خزائن و دفاین در عقب او نمانده، و محامد و مآثر او هر روز و هر هفته به سمع سلاطین و ملوک و اکابر هر عهد و عصر برسد و بر زبان بزرگان هر عصری در حالت استماع هر اثری ، رحمه اللّه و [طاب اللّه] ثراه [و طاب مثواه] و انار اللّه برهانه برآید. یکی گوید صد آفرین برو باد. دیگری گوید صد رحمت برین جهانداری که او کرده است.
ص: 85
(فایده) دیگر، از دانستن احوال انبیاء و حوادثی که بدیشان رسیده و تلقّی کردن ایشان حوادث و وقایع را به رضا و صبر و نجات یافتن از بلاها، وسیلت امیدواری عالمان علم تواریخ می‌شود و از وقوع بلاهای متنوّع که بر انبیاء و اولیاء که بهترین فرزندان آدم‌اند [علیه السّلام] نازل شده است، دلهای مؤمنان اسلام از وقوع حوادث و نوایب نمی‌افتد، بلکه قرار دلهای سلاطین و وزراء و ملوک و اکابر در ظهور واقعات جدید و حوادث زمان از دانستن [تاریخ است] ، که اگر جهانداران را از حوادث فلکی صعوبتی سخت پیش آید ، امید گشاد آن منقطع نمی‌شود و تداوی دفع امراض ملکی از معالجه دفع مرض‌هایی که پیشینیان کرده‌اند روشن می‌گردد، و از حوادث ظنّی و وقایع و همی که در صدد درآمد باشد، احتراز در دل می‌افتد. و علامات حوادث پیش از وقوع از دانستن علم تاریخ روشن می‌شود. و در ترجمه سخنان بوذرجمهر آمده است که علم تاریخ مؤیّد و معیّن رأی صواب است، که علم به احوال سلف در صحت رأی خلف، شاهدی عدل است.
(فایده) دیگر آنکه تجدید حالات و تقریب روایات موجب میلان خاطر است، و از مطالعه [و] تطلّع بر مقامات امم سالفه و نمونه‌های تأثیرات اجرام عالم علوی و آثار حوادث عالم سفلی، مرد، مهذّب عقل و مجرّب نفس می‌گردد. و در کلام عرب آمده است: هی انقاح العقول و مشکاة الافهام و زناد التجارب و منهاج الاعتبار و جدد السالک. و شعور در این علم وسیلت رأی راست و تدبیر درست است. چرا که از مطالعه تجارب دیگران، شخص صاحب تجربه می‌گردد. و خود حکمت الهی چنان اقتضاء کرده که بقای انسان بالشخص محال است.
ص: 86
و العمر قصیرة و الصناعة طویلة و الوقت ضیق و التجربة خطیر و القضاء عسیر .
بنا بر تنسیق این مقدمات، شرف علمی که بدان مجاری احوال متقدّم و کیفیت مآل فزون متقادم سلما و حزنا، نفعا و ضرّا، جزرا و مدّا، حلوا و مرّا معلوم شود، معنی کفی بالتّجارب تأدیبا و ینقلب الاحوال عظة وضوح یابد؛ و حکم السعید من اتعظ بغیره و من لم یعتبر بمن سبقه یعتبر بمن لحقه، نقاب اشتباه بردارد توان دانست که درجه (وی) در چه مکانت باشد، و منافع آن جمیع فرق را ساید و مسود و فاضل و مفضول چگونه شامل افتد. فواید علم تاریخ نامحصور است. از تفکّر در امور گذشتگان و اعتبار از احوال ایشان و تجارب در مهمّات و مصالح ملک و آثار دولت هر طایفه ، و سبب نکبت هر قومی، و تنبیه نفس بر مصایب دنیوی از قرون ماضیه و امم سالفه و غیر ذلک مما لا یحصی. (بیت) :
بدان علم تاریخ را مختصرکه این علم علمی است بس معتبر
نه‌بینی که حق با نبی در نبی گذشته حکایات گوید همی
از این علم مایه بیفزایدت‌بیابی از آن هر چه می‌بایدت
چراغ فصاحت بر افروزدت‌سخنهای نیکو بیاموزدت
چو آگاه باشی ز نسل کسی‌خبر داری از فرع و اصل کسی
بدانی کش آن مایه از مام و باب‌رسید است یا کرده است اکتساب
و دیگر چو آید بگوش شهان‌حدیث گذشته مهان جهان
که هر پادشاهی که خیرات کردخدایش به نیکی مکافات کرد
و گر پیشوایی بداندیش بودبه آخر هم او دشمن خویش بود
از احوال دیرینه گیرند پندوزین داستانها پذیرند پند
به نیکی گرایند و بد کم کننددل مردم از داد خرّم کنند
ص: 87 ببین کین سخنها چه فرخنده‌اندکه از یادشان مردگان زنده‌اند
بباید دانست که بناء علم تاریخ بر صدق است. چنانکه ابراهیم صلوات الرّحمن علیه، از حضرت عزّت جلّ جلاله درخواست می‌کرد: «و اجعلنی لسان صدق فی الآخرین.» و در توبیخ دروغ نویسان، حق سبحانه و تعالی می‌فرماید: «یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ.» و نیز تألیف کردن تواریخ به اکابر و معارف و مشاهیر که به حرّیت و راستی و درستی منسوب باشند مخصوص است، که در علم تواریخ، نقل خیر و شرّ و عدل و ظلم و استحقاق و غیر استحقاق و محاسن و مقابح و اطاعت و معاصی و فضایل و رذایل سلف است، که تا خوانندگان خلف از آن اعتبار گیرند و منافع و مضارّ جهانداری و نیکوکاری و بدکرداری دریابند، تا نیکوکاری را اتباع نمایند و از بدکرداری بپرهیزند.
پس مورّخ باید که هم چنانکه فضایل و خیرات و عدل و احسان پادشاهی و بزرگی می‌نویسد از آنچه که معلوم او شده است، باید که مقابح و رذایل او مستور ندارد و طریقه منادمت در نوشتن تاریخ معمول نکند و نظرا و دینا و اعتقادا، صدقا و مذهبا اخبار راستی و درستی بود. و اگر حکایتی نامعقول بدو رسد، باید که آن را ترک کند، مگر آنکه در غایت شهرت باشد. اگر چه هر چند در تواریخ سخنی مخالف معقول نماید ، آن را بر ضعف اعتقاد مورّخ حمل نباید فرمود. چه نظر مورّخ بر تزییف مذهبی و ترجیح ملّتی نیست. او را حکایت هر طایفه بر حسب روایت ایشان نقل باید کرد نه بر وفق معتقد خود . لا جرم از طعن طاعن و وقیعت معترض ایمن باشند و حوالت مطاعن با مدعیان آن طایفه بود، و راوی به حکایت کفر، کافر نشود. باید که آنچه نویسد بی‌میل و تعصّب نویسد. و چون اخبار تواریخ بی‌سند است، و اعلام معاملات سلاطین و اکابر است، مورخ باید که چنان باشد که در نبشته بی‌سند او اعتقادات
ص: 88
مطالعه کنندگان راسخ گردد و در میان معتبران اعتبار یابد. و هو اعلم بالصّواب و الیه المرجع و المآب .
فهرست ما فی هذا الکتاب، تاریخ محمد بن جریر الطبری رحمة اللّه علیه، و مشتمل است بر چهار صد و شصت و نه فصل بر این ترتیب :
ص: 89

ذکر احوال عالم

بدان که عالم به جملگی یک کره است. و مرکزش مرکز زمین، و یک سطح مستدیر به همه محیط. چنانکه هر خط که به آن سطح کشند از مرکز زمین، همه متساوی باشند . و زمین در میان آن کره هم بر شکل کره‌ای است از خاک و آب و سنگ یک سطح به او محیط. چنانکه از مرکز زمین هر خط که به آن سطح کشند، همه متساوی باشند، الّا آنکه آن سطح به سبب شیب و بالا که بر روی زمین هست ، سطحی هموار نیست. مانند سطح کره‌ای است که ظاهر آن درشت باشد. و میل همه اجسام ثقیل به سوی مرکز (زمین) باشد از همه جوانب. و گرداگرد زمین از همه طرف هوا باشد، و بعد از آن آتش، یا آنچه در میان هوا و آتش باشد از میغ و بخار و دخان و آنچه از آن تولّد کند. و هر چه در اندرون فلک است از هوا و آتش و آب و خاک و غیر آن جمله را عالم سفلی و عالم کون و فساد خوانند. پس هیأت زمین چنانکه شرح داده آمد گرد است و آب به اکثر آن محیط است. و عمارت بر کمتر از یک ربع است از سطح آن و آن ربع (سطح) را ربع مسکون خوانند. و چون مرکز زمین، مرکز عالم جغرافیای حافظ ابرو ؛ ج‌1 ؛ ص89
ص: 90
است، پس سطح دایره معدل النهار که منطقه حرکت اولی است، اگر او را قاطع عالم فرض کنند، بر سطح زمین دایره‌ای احداث کند از دوایر عظمی، آن دایره را خط استوا خوانند . (و) چون دایره عظیمه دیگر فرض کنند، چنانکه بر بسیط ارض بر زوایاء قائمه بر هر دو قطب معدل النهار بگذرد و قاطع ارض بود، به این دو دایره ، کره زمین به چهار ربع متساوی شود: دو شمالی و دو جنوبی. طول هر ربعی به قدر نصف دایره عظمی باشد و عرضش [به قدر ربع از دایره عظمی. و از این چهار ربع، یک ربع شمالی ربع مسکون است که طولش بر خط استوا به قدر نصف دور باشد و عرضش] از خط استوا تا نقطه‌ای که محاذی قطب معدل النهار بود ، و آن ربع دور بود. و هر چند این ربع را ربع مسکون می‌خوانند به اعتبار آنکه حیوانات برو مسکن دارند ، و ربع مکشوف خوانند به اعتبار آنکه از آب ظاهر شده است، و ربع معمور گویند به اعتبار آنکه عمارت در این ربع است، و ربع مسلوک گویند به اعتبار آنکه بر آن می‌توان رفت. و آن سه ربع دیگر، احوال آن به تحقیق معلوم نیست. به قیاس گویند آب گرفته است و لیکن بر آن قول برهانی ندارند . و بعضی گویند می‌شاید که در آن ارباع عمارات بسیار باشد و خبر آن به ما نرسیده باشد، به واسطه بحار مغرقه و جبال شاهقه که عبور و مرور بدان میسّر نگردد. فی الجمله غیر معلومة الاحوال است.
ص: 91
امّا این ربع شمالی نیز به تمامی معمور نیست. بل بعضی از آن در جانب شمال از فرط سرما ممکن نیست که حیوان تواند بود؛ و آن موضعی است که عرض آن یعنی بعدش از خط استوا زیادت از تمام میل کلی بود، و آن شصت و شش درجه و کسری [باشد. پس طول این مقدار از زمین که عمارت بر وی ممکن است، نصف دور باشد و آن صد و هشتاد درجه بود، و عرضش از خط استوا در جانب شمال شصت و شش درجه و کسری] . و این مقدار نیز همه معمور نباشد. چه دریاها در این میانه بسیار است و رودها و بیابانها و شورستانها و کوهها و بیشه‌ها که به سبب آن عمارت ممکن نبود. و به غیر این بقاع در جانب جنوب از خط استوا تا غایت شانزده درجه و کسری عمارت یافته‌اند. امّا از کمی آن را در حساب نمی‌آورند . (و اگر آن را در حساب آورند) عرض معموره بر آن تقدیر، هشتاد و دو درجه و کسری بود. و دریایی به اکثر معموره محیط است که آن را دریای محیط خوانند و از همه جوانب گرد معموره درآمده است الّا در جنوب مغرب و شمال مشرق [به دریا نرسیده‌اند و به طریق حدس و استدلال گویند که آنجا نیز دریا باشد. و اکثر مواضع خط استوا از جانب مشرق] در دریاست و در میان دریا هم، جزایر معمور و غیر معمور بسیار است. و در میان عمارت هم دریاهاست. بعضی به محیط متصل و بعضی غیر متصل. و سطح ظاهر آب با سطح ظاهر ارض به منزله کره واحد است. پس اشخاص روی زمین در هر موضعی که هست، سر او سوی محیط است که آن را فوق و زبر خوانند، و پای او به سوی مرکز که آن را تحت و زیر گویند. و بعد ما بین رؤوس اشخاص قایمه بر ارض، زیادت بود از بعد ما بین قواعد اشخاص.
پس هر کسی که بر زمین سیر کند، واجب آید که هر لحظه، بر سمت رأس او جزوی دیگر بود از اجزای عامه مردم بیان کنند . و چون خواستیم که این کتاب مشتمل باشد بر
ص: 92
هر دو طریق، اول طریق عامّه را اگر چند مضبوط نیست بیان کنیم که هم از فایده خالی نباشد. بعد از آن طریقه اصحاب علم هیأت و قاعده اهل تنجیم در بیان اقالیم ذکر کرده شود . إن شاء اللّه (وحده) .

ذکر قسمت نوح علیه السلام [عالم را به] پسران خود

اول قسمتی که ممالک روی زمین را کرده‌اند، قسمت نوح است علیه السّلام . و این سه قسمت مساوی است آبادانی جهان را. از مشرق تا مغرب سوی جنوب، حام را داد و ممالک جنوبی، اکثر بلدان و مواضع مشهوره (اسامی) فرزندان حام است؛ و میانه سام را ، و هم چنین اکثر بلدان و مواضع آن، اسامی فرزندان سام است؛ و طرف شمالی یافث را، و آن مواضع نیز هم چنین اسامی فرزندان یافث است.
و قسمت دیگر، قسمت افریدون است و این بر خلاف قسمت نوح است علیه السّلام . اگر چند که این هم بر سه قسم است. فامّا از شمال به جنوب، قسمت مغربی، سلم را بود و قسمت میانه ایرج را و قسمت مشرقی تور را.
(به عهد فریدون فرخنده اسم جهان جمله شد منقسم بر سه قسم
یکی روم و خاور دگر ترک و چین سیم عرصه ملک ایران زمین)
و فارسیان تمامت ارض را قسمتی دیگر کرده‌اند . ایشان زمین را هفت پاره دارند و هر پاره‌ای را کشوری خوانند. ایران شهر اندر میان و شش کشور گرداگرد
ص: 93
وی. و ایران شهر از آب آمویه گیرند تا آب فرات. و کشورهای اطراف ، یکی هند و دیگر چین و تبت و سه دیگر ترک و خزر ، چهارم روم و صقالبه تا افرنج، پنجم مصر و شام و زمین عرب، ششم زنگ و حبشه و مغرب تا نهایت عمارت. و صاحب کتاب مسالک الممالک که اکثر این کتاب ترجمه آن است می‌گوید که ما زمین را به دو قسمت نهادیم و سر خط این قسمت از دریای چین برخیزد و به زمین هند گذرد، و هم چنین به میان ممالک اسلام گذرد تا زمین مصر و مغرب. هر چه از این قسمت در جانب شمال است مردمان سفید پوست باشند، و هر چند دورتر شوند (سفیدی بر ایشان غالب‌تر شود. و آنچه در حدّ جنوب باشند سیاه چرده باشند و هم چنین هر چند دورتر شوند) سیاهی بر ایشان غالب‌تر شود تا حبشه و زنگبار که نهایت عمارت است از جانب جنوب .

ذکر قسمت اقالیم سبعه‌

امّا حکما قسمت اقالیم را از جهت تمیز مواضع اجزاء سطح ارض ، در طول به حسب تجربه دایره معدل النهار، و در عرض، مل بین قطبین معدل النهار بخش کرده‌اند. و مبدأ عمارت در طول، منجّمان از جانب مغرب گرفته‌اند تا بعد شهرها از آن مبدأ در جهت توالی بروج باشد. و بعضی هندوان از جانب [مشرق گرفته‌اند تا بعد در جهت حرکت اولی باشد. و مبدأ عمارت از جانب مشرق موضعی است که آن را گنگ دز خوانند و] از جانب مغرب جزیرهاست که وقتی معمور بوده است و اکنون خراب است. آن را جزایر خالدات خوانند و جزایر سعدا نیز گویند و از آنجا تا ساحل
ص: 94
دریای مغرب ده درجه است.
و منجمان بعضی مبدأ عمارت از جزایر گرفته‌اند و بعضی از سواحل. و وسط عمارت در طول بر خط استوا جائی باشد که آن را قبّة الارض خوانند. طولش از جزایر خالدات ربع دور بود. و وسط عمارت به حسب طول و عرض [جایی بود که طول ربع دور باشد و عرضش از خط استوا سی و سه درجه و کسری، نیمه آنچه عرض] تمامی معموره بود.
و بباید دانست که طول بلد عبارت است از قوسی که میان دایره نصف النهار [مبدأ عمارت باشد و میان دایره نصف النهار] بلد، از دایره معدّل النّهار. و عرض بلد عبارت از قوسی بود که میان معدّل النّهار بود و سمت رأس آن بلده از دایره نصف النّهار آن بلد. و آن مساوی ارتفاع قطب معدّل النّهار بود در آن بلد. و معظم معموره را در عرض به هفت قسم کرده‌اند. هر قسمتی در طول، از مشرق تا به مغرب و در عرض ؛ چنانکه در غایت درازی روز نیم ساعت تفاوت کند. و در خط استوا درازی روز از دوازده ساعت زیادت و کم نمی‌شود. چه آنجا روز و شب همیشه متساوی بود، هر یکی دوازده ساعت. و آن موضع را خود خط استوا از بهر این خوانند. و از آنجا تا آنجا که درازی روز دوازده ساعت و نصف و ربع ساعتی شود (در حساب اقالیم نیاورند از آن جهت که آنجا عمارت کمتر است از سبب دریاها و گرما به افراط. و اول اقالیم آنجا بود که درازی روز دوازده ساعت و نصف و ربع ساعتی بود) و عرض بلد آنجا دوازده درجه و دو ثلث باشد. و از آنجا تا آنجا که (درازی روز به سیزده ساعت و ربعی رسد از حساب اقلیم اول باشد؛ و از آنجا تا آنجا که) درازی روز به سیزده ساعت و سه ربع رسد ، از حساب اقلیم دویم باشد؛ و از آنجا تا آنجا که درازی روز به چهارده
ص: 95
ساعت و ربعی رسد، از حساب اقلیم سیم باشد؛ و از آنجا تا آنجا که درازی روز به چهارده ساعت و سه ربع رسد ، از حساب اقلیم چهارم باشد؛ و از آنجا تا انجا که درازی روز به پانزده ساعت و ربعی رسد از حساب اقلیم پنجم باشد؛ [و از آنجا تا آنجا که درازی روز پانزده ساعت و سه ربع شود از حساب اقلیم ششم باشد] ؛ و از آنجا تا آنجا که درازی روز شانزده ساعت و ربعی شود، از حساب اقلیم هفتم بود ؛ و آنجا عرض بلد پنجاه درجه و ثلثی باشد، و از آنجا تا آخر عمارت که عرض بلد به شصت و شش درجه و کسری رسد ، آن را داخل اقالیم ندارند از جهت فرط سرما و اندکی عمارت؛ آن را ماورای اقلیم هفتم خوانند. هم چنانکه از جانب جنوب، مبدأ اقلیم اول را ماورای اقلیم اول خوانند از جهت فرط گرما و اندکی عمارت. پس از اول اقلیم اول تا آخر اقلیم هفتم سه ساعت و نیم در درازی روز تفاوت باشد، و سی و هفت درجه [و دو ثلث در عرض بلد تفاوت کند. و وسط اقالیم ، وسط اقلیم چهارم باشد به موضعی که طول نود درجه] باشد و درازی روز چهارده ساعت و نیم، و عرض سی و شش درجه و ثلثی به تقریب و آن میانه معظم عمارت عالم بود. از اقالیم، عمارت بیشتر در اقلیم سیم و چهارم و پنجم بود. و بعد از این خواصّ بعضی مواضع به حساب آن علم بیان کنیم و هو اعلم.
مواضعی که در تحت خط استوا است، دایره معدّل النّهار بر سمت رأس ایشان گذرد.
و هر دو قطب معدل النهار ملازم دایره افق بود. یکی بر نقطه شمال، و یکی بر نقطه جنوب . و در آن مواضع هیچ کوکب بل هیچ جزو از اجزای فلک ابدی الظهور و ابدی الخفا نباشند. بلکه همه را شروق و غروب بود و مکث هر یکی از کواکب بالای زمین هم چندان بود که در (زیر) زمین. از بهر آنکه قوس علیای هر مداری مساوی
ص: 96
قوس سفلی او بود. پس لازم آید که آنجا همیشه روز با شب برابر باشد . و از خواص مواضعی که بر خط استوا باشد آن است که سایه سر سرطان مساوی سایه سر جدی بود در نصف النهار اول جدی و اول سرطان. و دیگر از خواص این مواضع آن است که غایت ارتفاع قطب فلک البروج و غایت انحطاط او برابر بود . و دیگر از خواص خط استوا آن است که در آن مواضع ، در سال هشت فصل باشد، از آنکه فصول سال به حسب قرب و بعد آفتاب است از سمت سر، و توسط او میان قرب و بعد. و در آن مواضع دو قرب است و دو بعد و دو توسط . و در یکی از این چون چهار فصل است در دو هشت باشد : دو تابستان، (و) ابتدای آن وقت رسیدن آفتاب باشد به اول حمل و میزان ؛ و دو زمستان و ابتدای آن وقت رسیدن آفتاب باشد (به اوّل جدی و سرطان؛ و دو بهار، و ابتدای آن رسیدن آفتاب باشد) به اواسط اسد و دلو؛ و دو خریف و ابتدای آن وقت رسیدن آفتاب باشد به اواسط ثور و عقرب . و مواضعی که از خط استوا به طرف شمال باشد تا آنجا که عرض بلد مساوی میل کلی شود که [آن بیست و] سه درجه و کسری باشد، آن مواضع را ذو ظلین خوانند، جهت آنکه هرگاه آفتاب در نصف شمالی باشد، چون میل آفتاب از عرض بلد زیادت شود، ظل از طرف شمال به جانب جنوب افتد. و چون عرض بلد مساوی میل کلی بود، در یک روز که آفتاب در اول سرطان بود در آن روز اشخاص را در نصف النهار سایه نباشد. چون عرض بلد از تمام میل کلی زیادت شود، ظلّ واحد بود [همیشه از طرف جنوب به جانب
ص: 97
شمال. چون عرض بلد مساوی تمام میل کلی شود] اعنی شصت و شش درجه و کسری به وقتی که آفتاب به سر سرطان رسد، آن روز بیست و چهار ساعت بود، و در آن روز آفتاب غروب نکند. چون از سر سرطان در گذرد، باز طلوع و غروب پیدا شود تا آن زمان که به سر جدی رسد؛ آن زمان یک شب طلوع نکند و آن شب بیست و چهار ساعت باشد . و دیگر از خواص مواضعی که عرض مساوی تمام میل کلی بود آن است که در سالی دو کرت منطقة البروج با دایره افق منطبق شود. و چون عرض بلد از این درگذرد، قوسی از فلک البروج ابدی الظهور و ابدی الخفا شود، و در آن مواضع امکان عمارت نیست.
ص: 99