گروه نرم افزاری آسمان






[ذکر دریاها و خلیج‌ها]





اشارة

و امّا آب محیط است به اکثر جوانب قدر مذکور از ارض. از ثقات مجتازان جانب مغرب و شمال و اکثر جنوب خصوصا طرف شرقی به تحقیق پیوسته. امّا جنوب مغرب بر سمت منابع نیل تا به موضعی که عرض جنوبی قریب شانزده درجه و کسری می‌رسد، جبال مرتفع است که آن به جبال قمر منسوب است، و از آن کوه گذشتن میسّر نمی‌شود. و بعضی مواضع بیابان است و شوره و کویر و کسی از آن طرف به بحر نرسیده است و وقوف یقینی حاصل نیامده. فامّا از روی حدس و استدلال می‌گویند می‌باید که از آن طرف نیز بحر باشد؛ و بدین معنی این بحر را بحر محیط [می‌خوانند .
و بباید دانست که در این قدر مکشوف معموره، بحار دیگر بسیار است. بعضی متصل به محیط] و بعضی غیر متصل. و از این بحر محیط که جانب جنوب معموره است، خلیجات بسیار (به) معموره درآمده است و اعظم آن خلیجات چهار است: از جانب مغرب اول خلیج بربر است که در حدود بربر افتاده و طول او در جانب شمال صد و شصت فرسخ و عرض وسط او چهل و پنج فرسخ و سواحل او اکثر
ص: 100
بیابان است و اندک آبادانی از زمین بربر . بعد از آن خلیج احمر است که آن را بحر قلزم نیز خوانند. طول آن در شمال چهار صد و شصت فرسخ، بر جانب غربی آن زمین حبشه است و بر جانب شرقی اراضی عدن و یمن. و اصل این خلیج که از دریای بزرگ جدا شده به جانب شمال درآمده است در عرض، دویست فرسخ باشد و سر او جائی که باریک می‌شود، قریب شصت فرسخ باشد، و شهر قلزم بر آن سر باریک افتاده و آن بحر را قلزم بدان اعتبار گویند؛ و آن موضع که بحر باریک می‌شود، لسان البحر نیز خوانند . و خلیج سیم خلیج فارس است که بر غربی آن بلاد عرب است: اراضی حجاز و یمن و فرضه عمان و بدین جهت آن را بحر عمان نیز خوانند . و بر شرقی آن زمین کیج و مکران و اراضی سند. و طول این خلیج در شمال قریب پانصد فرسخ باشد. و نهر فرات که منابع آن از جبال ارزن الرّوم است در نزدیک واسط به دجله می‌پیوندد و در نواحی بصره و عبادان بدین بحر متصل می‌شود، و ممالک فارس و کرمان بر کنار این خلیج است از جانب شمال. و حدّ این خلیج تا به اراضی سند است.
بعد از آن ممالک هند می‌شود و خلیج آن را خلیج اخضر خوانند و بحر هند نیز گویند.
و (بر) جانب شرقی آن بلاد چین است. بدین اعتبار آن بحر را بحر هند و چین خوانند . طول آن در شمال پانصد فرسخ و در آن جزایر بسیار است، عامره و غیر عامره . تا حدّی که یک هزار و سیصد و هفتاد جزیره را در این بحر نام برده‌اند. و در این بحر از جانب مشرق نزدیک بلاد چین، جزیره‌ای بزرگ است غیر سراندیب که آن را هزار فرسخ دور است و در آن جزیره، جبال مرتفع و انهار بسیار است و چند شهر
ص: 101
بزرگ در آن جزیره است و معدن یاقوت احمر و کبود در جبال آن جزیره است. و بر حوالی آن جزیره چند جزیره دیگر است که در آن جزایر شهرها و دیههای فراوان است و معدن ارزیز و قلعی و کافور بسیار از آن جزیره می‌خیزد. این بحر احمر و اخضر [را مدّ و جزر باشد . مدّ زیادت شدن آب است و جزر نقصان آن و] مدّ و جزر بیرون خلیج مشرقی هیچ دریائی دیگر را نباشد؛ و خلیج مشرقی عبارت است از بحر قلزم و عمان و بحر فارس و کرمان و هند تا حدّ چین. چنانکه پیش از این گفته آمد (یعنی این دریا را نهایت عمارت که در جانب مشرق است متّصل است با زمین حبشه و زنگبار که بر ساحل این دریاست از جانب غربی؛ و از جانب شرقی آن ساحل ندارد.
بدان اعتبار خلیج مشرقی گفته است) . و دیگر دریاها چون خلیج مغربی و بحر روم و اقیانوس ، آنها را مدّ و جزر نباشد. (و شریف ادریسی گفته است که در بحر اقیانوس مدّ و جزر مشاهده کردیم. در شبانروزی دو بار) این خلیج مشرقی به جملگی مدّ و جزر کند و مدّ از سوی مشرق باشد به سوی مغرب، و اندکی میل به سوی شمال ، و جزر به خلاف آن . در بعضی مواضع [به وقت مدّ قریب ده گز آب از موضع خویش بالا برآید و ارتفاع گیرد و به وقت جزر به قرار خویش باز شود . و ممکن (بود) که در بعضی مواضع] در بعضی فصول از این زیادت نیز باشد. و بعضی گفته‌اند که این تعلق (به رفتن) ماه دارد که چون قمر طلوع کند آب دریا مدّ کند و زیادت گردد. و چون به وسط السّماء رسد به غایت رسیده باشد و از آنجا نقصان گیرد و
ص: 102
به قرار خویش باز شود و بعضی گویند در وقت اجتماع و استقبال این اثر زیادت بود؛ و این مدّ و جزر (را) ترتیبی باشد که بدان قاعده آب زیادت شود و باز نقصان گیرد تا به میعاد رسد . این مجموع که ذکر کرده شد یک دریاست و اسامی آن به نسبت عمارات که بر سواحل آن است، به هر موضع نام دیگر می‌گویند . و [طول] آن دریا از اقصای نهایت مشرق تا به جایی که به پنجاه و شش درجه می‌رسد [کشیده است.
(چنانچه) ] ، صد و بیست و چهار درجه طول آن [دریا باشد (] از) قلزم تا نهایت چین . و چون آن را ضرب کنند که آن بر رأی قدما خوبتر باشد به تقریب .

(ذکر خلیج چین)

تفاصیل احوال و حدود بحر [چین] در این فن نبشته‌اند. (آنچه) معلوم است و به تحقیق پیوسته آن است که از بلاد چین است و آنجا نهرها و شهرها در مشرق خط استوا، و اکثر بر شمالی آن است و بر جنوب خط استوا نیز جزایر معمور است . و آن
ص: 103
بحر تا به حدّی که مسامت جبال قامرون [می‌شود از جانب بحر چین می‌شمارند و این جبال قامرون] واسطه است میان بلاد هند و چین. و عود قماری از آن مواضع می‌خیزد ؛ و آن در محلی است که طول آن صد و بیست و پنج درجه است و عرض ده درجه . هر چه از آن جبال بر جانب شرقی است، بلاد چین است، و هر چه بر جانب غربی است بلاد هند . و در کتاب مسالک الممالک که منسوب است به عزیزی که از خلفاء فاطمیه مصر بوده است تألیف حسن بن احمد المهلبی چنین تقریر می‌کند که بر شرقی جبال قامرون جزیره‌ای است معروف به سریره. چون خواهند که از آن جزیره به ولایت چین روند، بر مشرق ایشان کوههاست در میان (بحر) ده روزه راه. و این کوهها را درهاست و گشادگیها. چنانچه کشتی بدان درها در می‌برند و هر یک راه به شهری دارد از شهرهای چین . و بر جانب شمالی آن دریای بزرگ است، و بر جانب جنوب نیز هم چنین .

ذکر بحر الأخضر و هو بحر الهند

شرقی بحر هند، بلاد چین است، چنانچه شرح داده آمد. و شمالی آن بلاد هندوستان است و غربی آن بحر، بلاد یمن است و جنوبی آن کسی به خشکی نرسیده است . و جزیره سراندیب در این بحر است و ذکر آن علیحده بیاید إن شاء الله وحده .
تا به ساحل کیج و مکران، آن بحر را بحر هند می‌خوانند. و چون از آن موضع بگذشت به جانب شمال میل می‌کند و بعد از آن بحر کرمان و فارس می‌گویند . مکران نام
ص: 104
آن ولایت است و قصبه آن کیج است که طول آن نود و سه درجه است و عرض بیست و چهار درجه [و چهل و پنج دقیقه] . (یعنی این دریا از نهایت عمارت که در جانب مشرق است متصل است با زمین حبشه و زنگبار که بر ساحل این دریا است [از جانب مغرب و] از جانب شرقی آن ساحل [ندارد. بدان اعتبار خلیج مشرقی گفته‌اند.] )

ذکر بحر فارس و کرمان‌

بحر هند حدّ او [تا ولایت کیج و مکران است] و چون از آن [موضع بگذشت] به جانب شمال میل می‌کند (و بعد از آن) آن را بحر فارس می‌خوانند و بر غربی آن دریا قصبه عمان است. (موضعی که) طول آن هفتاد و چهار درجه و (عرض آن پانزده درجه و) چهل و پنج دقیقه است . (و ساحل) آن بحر از عمان کشیده است که طول آن هفتاد و پنج درجه و (نصف است و) عرض سی و یک درجه، و (از عبادان میل) به جانب مشرق و جنوب (می‌کند) تا به جایی که طول هفتاد [و شش درجه] ، و عرض سی درجه می‌شود. (و هم چنین می‌رود تا) به شتبر که طول آن هفتاد [و پنج درجه] (است) و عرض سی و دو. و باز میل به جانب
ص: 105
(جنوب می‌کند) تا به موضع جنابه که طول آن هشتاد درجه و بیست دقیقه است و عرض سی درجه. و هم چنین می‌کشد آن بحر به ساحل بلاد فارس تا به سیراف که طول (آن) هفتاد و نه درجه است و نیم ، و عرض بیست و نه درجه و نیم.
بعد از آن برکنار دریا کوه و بیابان است به جانب مشرق تا حصن آن عمارتی که طول آن هشتاد و چهار درجه است، و عرض سی درجه [و بیست دقیقه. و همچنین به جانب مشرق می‌رود تا بر دور که فرضه کرمان است و طول او هشتاد و پنج درجه است و عرض سی درجه] . و از آنجا مایل به جنوب و مشرق می‌رود تا به ساحل مکران.
بعد از آن از جانب بحر هند است چنانچه شرح داده آمد. و در این موضع که واسطه بحر هند و فارس است گردابی عظیم است که آن را در دور خوانند، و سه پاره کوه (است در زیر آب ) که اندکی از آن ظاهر است. یقال لاحدها کسر و الاخر عوبر و ثالث لیس فیه خبر [؟]. هر کشتی که بدان موضع افتد خلاص نیابد و هو اعلم.

ذکر بحر قلزم‌

قلزم شهرکی کوچک است برطرف شمالی آن بحر که آن بحر را بدان
ص: 106
بازخوانند. طول آن پنجاه و چهار درجه و پانزده دقیقه است و عرض بیست و هشت درجه و بیست دقیقه. و این بحر از قلزم به جانب جنوب و مشرق میل می‌کند تا قصیر که فرضه فرض است، جائی که طول پنجاه و نه درجه و عرض، بیست و شش درجه باشد. و هم چنین میل می‌کند به جانب جنوب امّا اندکی به طرف غرب تا به عیذاب که طول آن پنجاه و هشت درجه است و عرض بیست و یک درجه . و هم چنین می‌کشد به جنوب راست، تا می‌رسد به سواکن که شهرکی است از سودان که طول آن پنجاه و هشت درجه است و عرض آن [بیست و پنج درجه (است . و هم چنین می‌کشد ) ] به جنوب تا محیط می‌شود به بحیره دهلک و ان نزدیک [شود به] جائی که طولش شصت و یک درجه است و عرض چهارده درجه. و هم چنین بر ساحل حبشه به جانب جنوب تا متصل می‌شود به سر کوه مندب ؛ و آن نهایت [بحر قلزم است از] جانب جنوب. [و کوه مندب و رعدی به یکدیگر نزدیک است و در این محل دریا را عرض چندان نیست. به حیثیتی که شخصی از این طرف دریا شخص [ [آن طرف]] را بیند و این مضیق را باب مندب می‌خوانند و عدن از باب مندب در جانب] شرق است. و این که تقریر کرده شد، جانب غربی بحر قلزم است.
ص: 107
امّا جانب مقابل آن، ابتدای دیار عدن است و می‌کشد بحر قلزم از عدن که طول آن شصت و شش درجه است و عرض پانزده درجه به جانب شمال تا می‌گذرد از سواحل تا اواخر حدود یمن به موضعی که طول آن شصت و هفت درجه و عرض نونزده درجه؛ و هم چنین می‌کشد به جانب شمال تا به جائی که طول آن شصت و شش درجه است و عرض بیست و یک درجه . بازمی‌کشد آن دریا به اندک میل به جانب غرب تا متصل می‌شود به جحفه و آن متقارب اهل مصر است به موضعی که طول آن پنجاه و شش درجه است و عرض بیست و دو درجه. [بازمی‌کشد به سوی شمال مایل به غرب تا متصل می‌شود به ساحل ینبع به موضعی که طول آن شصت و چهار درجه است و عرض بیست و شش درجه.] بازمی‌گردد میان غرب و شمال تا غایتی که از مدین می‌گذرد و متصل می‌شود به ایله در موضعی که طول آن پنجاه و پنج درجه است و عرض بیست و نه درجه. و در ... می‌گوید طول ایله پنجاه و شش درجه و چهل دقیقه، و عرض بیست و هشت درجه [و پنجاه دقیقه] . باز به طرف جنوب می‌گردد به سوی طور و آن مکان خط است و قلاع در میان دراعین . از بحر باز عود می‌کند به طرف شمال تا منتهی می‌شود به غلوم به موضعی که طول آن پنجاه و چهار درجه است بر غرب ایله. و آن دو فرضه که یکی فرضه ایله است و یکی فرضه قلزم به یکدیگر نزدیکند، از آنجا که [ابتدای آن] بحر است. و قلزم و ایله [همچو] جغرافیای حافظ ابرو ؛ ج‌1 ؛ ص108
ص: 108
دو زبانند آن دریا را که [به جانب شمالی به] برّ در آمده‌اند و ما بین هر دو طور است و بر طرف لسان [شرقی است و بر لسان] غربی قلزم است و طور بر جنوبی [قلزم] . و میان طور و میان برّ مصر [بحری است] و آن بحر لسانی است که بر طرف طور . [و هم چنین میان طور و] ... آن زبانیست که بر طرف طور چنانکه از طور به هر یک. اما به راه خشکی برگرد آن لسان البحر مصر دارد از طور برگردانیدی . پس طور را جهت شمالی متصل به خشکی است و سه جهت دیگر بحر به او محیط است.
و بحر قلزم چون از قصیر می‌گذرد گشاده می‌شود به جهت جنوب و شرق تا غایتی که گشادگی او به نود میل برسد ؛ و آن قطعه متّسعه را برکه غرندل خوانند.

ذکر بحر بربر

و آن خلیجی است هم از این بحر هند و چین در جنوب جبل مندب و زمین حبشه.
می‌کشد از آنجا تا زمین بربر [تا به موضعی که] طول آن شصت و هشت درجه و عرض آن شش درجه و نیم باشد. و درین خلیج موج عظیم خیزد بر مثال کوههای بلند و در اکثر اوقات این بوده باشد . و جزیره قنبلو از بلاد زنج در این خلیج است و در آن
ص: 109
جزیره اهل اسلام باشند» امّا خلیج مغربی از بحر اقیانوس از جانب مغرب درآمده است و نزدیک به خلیج قلزم که آن را بحر احمر خوانند برسد، و از آن نیز گذشته به میان معموره درآید. و نام او به هر موضع به حسب عمارات سواحل آن باشد. و این خلیج را بر هر دو طرف عمارت بسیار است و از ابتدای آن که از بحر محیط مغربی - که جزایر خالدات گفتیم که در آن بحر است- به زمین در می‌آید، اگر طرف شمالی اعتبار کنی آن را بحر اندلس خوانند ، بعد از آن [بحر فرنگ گویند، پس از آن بحر روم. و اگر طرف جنوبی اعتبار کنی اوایل او را بحر مغرب خوانند، پس از آن] بحر افریقیه، پس از آن بحر مصر، پس از آن بحر شام (به) سبب آنکه این مواضع به این ترتیب جمله بر سواحل (اوست. و چون از این طرف که معموری عالم زیادت است، روم و شام بر سواحل) آن افتاده است، اسم آن به بحر روم و شام مشهورتر است . و طول این بحر از آنجا که بحر اوقیانوس است، و این بحر به زمین درآمده، بر یک طرف ولایات مغرب است [و بر دیگر طرف بلاد اندلس، و می‌آید تا حدود ثغور شام یک هزار و سیصد فرسنگ باشد. امّا عرض متفاوت بود. آنجا که اندلس و مغرب است] عرض او به سهل چیزی می‌رسد (و) به میان کوه در می‌آید. چنانکه عرض آن دو سه فرسخ زیاده نباشد. آن موضع را زقاق خوانند؛ و در حدود شام که نهایت بحر است عرض این دریا به دویست و شصت فرسخ برسد.
و در این دریا جزیره‌های خرد و بزرگ و کوههای بسیار باشد. و جزیره قبروس که در وی کتان حریطه و سقرلاط عمل نبات و صوف مربّع سازند در این دریاست. و در برابر قبروس عرض این دریا را اگر مانعی از باد مخالف نباشد، کشتی به پنج روز
ص: 110
عبرة کند و هیچ دریا را به اطراف آن چندان عمارت نباشد که این بحر را. به سبب آنکه جمله دریاها را بر اطراف، بیابانها و کوهها و مواضع خراب و نامسکون بسیار است. و این دریا را به خلاف دیگر دریاها جمله گرداگرد او معموری است. و در این بحر نزدیک شهر طبرقه و فرنگ معدن مرجان باشد که آن را از قعر آب برآرند و در هیچ دریای دیگر نباشد و او را چون از آب برآرند نرم باشد، و بعد از آن که هوا بر وی زند، از جنس سنگ گردد؛ و دندان ماهی جوهردار نیز در این بحر باشد . امّا پاره‌ای از این دریا که به جانب مصر است، آن را بحیره تنیس خوانند و آن را بدان سبب بحیره مفرده خوانند که آن آب بیشتری از سال خوش باشد و توان خورد به خلاف آب بحر؛ و آن بدان سبب بود که رود نیل در آن موضع بدین بحر رسد و آب آن را خوش کند. امّا در وقتی که آب نیل کم شود، آن آب نیز طعم بگرداند و شور شود. و در این بحیره شهرهاست چون تنیس و دمیاط و غیره. و این دریای روم و شام را مد و جزر نباشد، چنانکه در دریای احمر و اخضر.
امّا موج مجموع دریاها را باشد. و سبب موج باد بود که بر روی دریا زند و دریا در جنبش آید و موج آغاز کند؛ و موج را ترتیبی نباشد، چنانکه مد و جزر را؛ و آن متعلق به باد بود . اگر باد سخت‌تر بود، موج زیادت باشد. و هر دریا که به بحر محیط پیوسته نباشد آن را دریا نخوانند، آن را بحیره گویند، مانند بحر آبسکون و غیره.

ذکر بحر اوقیانوس‌

بحر اوقیانوس، قطعه‌ای از بحر محیط را گویند که بر جانب غربی معموره افتاده
ص: 111
است. بلاد اقصای مغرب منتهی به ساحل این بحر (می‌شود و جزایر خالدات که آن را جزایر سعدا نیز خوانند . و مبدأ اطوال بلدان اقالیم که در زیجات مثبت است از آنجا [گیرند در این بحر است. و ابتدای این بحر از خط استوا در جانب غرب از محلی] می‌گیرند که آن را عرض نیست و به مقدار یک درجه از طول ساحل این بحر) به خشکی در می‌آید به جانب مشرق مایل به شمال تا به موضعی که ده درجه طول شود و شانزده درجه عرض ، باز منعطف می‌شود به جانب مغرب و شمال و طول آن کم می‌شود تا غایتی که طول آن به هفت درجه رسد و عرض سی و پنج درجه شود. و در این موضع بلاد طنجه است و خلیج بحر روم از آن محل از بحر اوقیانوس بیرون می‌آید و هم چنین می‌کشد این بحر به جانب شمال مایل به مشرق بر غربی بلاد اندلس، و بر شمالی وی نیز می‌گردد و می‌کشد تا شمالی رومیه تا به محلّی که عرض آن زمین به شصت و یک درجه می‌رسد و طول به چهل و سه درجه می‌کشد و هم چنین به جانب شمالی از ربع معموره ارض تا غایتی که هفتاد و یک درجه عرض آن باشد؛ و آن مواضع مسکون نیست از غایت برودت هوا. و این بحر را آنجا که بر شمالی و غربی رومیه و افرنج و اندلس است بحر ظلمات خوانند. و از این بحر خلیجات بسیار که هر یک [به حسب سواحل آن، اسمی دیگر دارد منشعب گشته است. از آن جمله بحر روم و بحر بردیل و بحر فرنگ، چنانکه ذکر هر یک] علیحده بیاید إن شاء الله وحده.
در این بحر مد و جزر واقع می‌شود در شبانروزی دو کرت. شریف ادریسی در کتاب نزهة المشتاق می‌گوید که مدّ و جزری که معاینه دیدیم در بحر ظلمات که آن بحر محیط است به غربی و شمالی بلاد اندلس و بلاد برطانیه، ابتدا مدّ در اول ساعت ثالث
ص: 112
بود از روز، تا به اول ساعت نهم. باز بنیاد جزر می‌شد و شش ساعت دیگر جزر بود که چهار ساعت از آخر روز باشد و دو ساعت از اول شب . و باز مدّ است تا شش ساعت دیگر، و در آخر شب باز جزر است تا اوایل روز. همچنین دایم در شبانروزی دو کرت مدّ و جزر واقع می‌شود. علّت این مدّ و جزر چنانچه مشاهده افتاد باد است که آب بحر را در حرکت می‌آورد. و در اول ساعت ثالث از روز باد بر می‌خیزد، و هر چند آفتاب بلندتر می‌شود مدّ زیاده می‌گردد و بعد از نماز پیشین که هشت ساعت از روز بگذشت باد کم می‌شود [تا آخر روز. و باز چون دو ساعت از شب بگذشت باد بر می‌خیزد و بنیاد مدّ می‌شود. و هم چنین در آخر شب باد باز ساکن می‌شود و ابتدای جزر می‌شود] و این قاعده در آن بلاد مطّرد است؛ و زیادتی آب در شب سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم و شانزدهم [از ماه] به غایتی است که در دیگر شبها بدان مرتبه نمی‌رسد و این معنی (را) اهل مغرب مشاهده کرده‌اند و این مدّ را فیض می‌خوانند.

ذکر بحر روم و شام‌

چون بلاد روم و شام بر ساحل این بحر افتاده است از جانب وسط معموره، این بحر بدین اسم ملقب گشته است. و الّا بر سواحل آن بلاد بسیار است چنانچه شرح داده آید. این بحر روم از بحر اقیانوس به جانب شرقی در می‌آید و ابتدای آن از نزدیک طنجه می‌گیرند از موضعی که بر جنوبی آن بلاد طنجه است و بر شمالی بلاد
ص: 113
اندلس. و در آن موضع آن را بحر الزقاق می‌خوانند و از آنجا عرضی زیاده ندارد. و در کتب قدیم سعت بحر زقاق را که از برّ عدوه است تا برّ اندلس ده میل نبشته‌اند. فامّا در کتب متأخران زیاده گفته‌اند . این سعید در کتاب خود آورده که در این زمان محلّی که اضیق آن بحر است هژده میل باشد و ما از ابتدای این بحر از مغرب جنوبی آن مواضعی که بر سواحل این بحر است از بلاد مشهور که در زیجات طول و عرض آن مثبت گشته ذکر می‌کنیم به ترتیب تا به مغرب شمالی آن برسیم که آن برّ اندلس است.
این بحر از میان برّ اندلس و برّ طنجه بیرون می‌آید از بحر اقیانوس که ذکر آن گذشت، از موضعی که طول آن [هفت درجه است و عرض سی و پنج درجه. و همچنین می‌کشد به شرق تا به ولایت سبته که طول آن] نه درجه است و عرض همان سی و پنج درجه. هم چنین می‌کشد به جانب شرق مایل به جنوب تا به محلی که طول آن پانزده درجه است و عرض سی و دو درجه. (و آن قطعه زمین را برّ عدوه خوانند و این محل از حدود تلمسان می‌گذرد و از آنجا به جانب مشرق می‌رود اندک میلی [به شمال] ، تا می‌رسد نزدیک جزایر و فرضه بجایه که طول آن بیست درجه) است و عرض سی و سه درجه (و از مملکت بجایه می‌گذرد تا به اول حدود افریقیه و همچنین بر سمت مشرق تا مقابل تونس. و از شمال تونس می‌گذرد که طول آن سی و دو درجه است و عرض سی و سه درجه) . و مقدار نود میل دیگر از آنجا راست بر سمت مشرق می‌گذرد. بعد از آن میل به جانب جنوب می‌کند تا به دخله بزرگ. و در دهان این دخله منعطف می‌شود، اندکی به جانب جنوب و بر شرق می‌گذرد تا
ص: 114
به مهدیه وسوسه. چون از آنجا بگذشت باز اندکی میل به جانب شمال می‌کند تا به اطرابلس غربی که طول آن سی و هشت درجه است و عرض سی و دو درجه و نیم. و هم چنین می‌کشد از جانب مشرق تا می‌گذرد از حدود افریقیه که طول آن چهل و یک درجه است و عرض همان سی و دو درجه و نیم. و می‌گذرد از آنجا به جانب مشرق ، اندکی میل به شمال، تا به طلمیثا که طول آن چهل و چهار درجه است و عرض سی و سه درجه. و هم چنین می‌کشد به ساحل بلاد برقه [مایل به شمال- و برقه] بر دخله بحر است- و منعطف می‌شود از حدود برقه به جانب شمال تا به رأس اوثان. و این رأس اوثان کوهی است داخل در بحر در محلی که طول آن همان چهل و چهار درجه است و عرض سی و چهار درجه. و از رأس اوثان به جانب مشرق می‌رود تا رأس تبنی ، و رأس تبنی کوهی است در بحر در مقابل رأس اوثان بر شرق آن . و چون بحر به رأس تبنی رسد، منعطف می‌شود به جانب جنوب تا مسامت عقبه؛ و این عقبه اول حدود دیار مصر است (و) [طول آن چهل و نه درجه است و عرض سی و دو درجه] . و هم چنین می‌رود به جانب مشرق تا دمیاط که طول آن پنجاه و چهار درجه و عرض همان سی و یک درجه و کسری است. و هم چنین می‌رود این بحر به جانب مشرق تا به عریش که بر غربی غزه است. بعد از آن می‌رود به
ص: 115
جانب مشرق و شمال تا به غزّه و هم چنان تا به عسقلان و تا یافه ، تا قیساریه، تا عثلیت تا عکا، تا صور، تا صیدا، تا پیرون ، تا جبیل تا انفة الشام، تا اطرابلس الشام، تا انطرطوس، تا مرقیه؛ تا بلیناس بلدة المرقب تا جبله ، تا لاذقیه تا سویدیه مینا، تا انطاکیه. و جمیع این اماکن مذکوره بر ساحل بحر است و در این زمان بعضی معمور است و اکثر خراب . و مجموع در طول مقارن یکدیگرند، فامّا در عرض متفاوت‌اند. و نزدیک سویدیه و انطاکیه، غایت تشریق این بحر است. بعد از آن به جانب غرب و شمال مایل می‌شود تا از حدود ممالک اسلام می‌گذرد در باب اسکندرونه که آن فاصله است میان ممالک اسلام و ارمن. بعد از آن می‌گذرد به اماس ، بعد از آن به طرف غرب و شمال می‌گذرد (به اماس مینا از بلاد ارمن. و هم چنین می‌گذرد) بر سواحل طرسوس که طول آن پنجاه و هشت درجه و عرض سی و هفت درجه و نیم است . همچنان [مایل به شمال و مغرب از حدود ارمن می‌گذرد و در نزدیک کرک از آنجا می‌گذرد و به جانب مغرب] مایل به شمال بر سمت جبال تراکمه که منسوب به ابن قرامانند. و از آنجا مسامت بلاد سلیمان پاشا می‌شود. از آنجا می‌گذرد، بعد از آن بلاد اصطنبول می‌شود بر شرق خلیج قسطنطنیه. چون از خلیج قسطنطنیه گذشت، میل بحر در آن منزل از جانب شمال منقطع می‌شود، و غایت میل او در جانب شمال خلیج قسطنطنیه است. و آن مصب بحر بنطس است که از
ص: 116
بلاد اراق به بحر قرم (می‌آید و از بحر قرم) به بلاد روم [و از بلاد روم] بدین بحر در می‌آید، و ذکر بحر بنطس علیحده بیاید إن شاء الله وحده.
چون از خلیج قسطنطنیه بگذشت به جانب مغرب اندکی مایل به جنوب [بر بلاد مرا می‌گذرد که بر غربی بلاد اصطنبول است و همچنین به جانب غرب می‌رود مایل به جنوب] تا به بلاد معلجوط ؛ [و از بلاد معلجوط ] می‌گذرد و می‌رسد به بلاد باسلیّه . و باسلیّه عورتی بوده است که بر آن بلاد ملکه گشته و آن بلاد را بدو بازخوانند.
و از بلاد باسلیّه جون بنادقه از بحر بیرون می‌آید، چنانکه وصف آن گفته شود إن شاء الله. و از جانب غربی این جون بنادقه، بلاد بولیه است و آن مقابل بلاد باسلیّه است [و مخرج جون بنادقه میانه باسلیه] و بولیه است. بعد از آن این بحر مایل به جنوب می‌شود و تا بدانجا از حساب رومیه می‌گیرند و بعد از آن سواحل آن [به جانب جنوب و مغرب می‌کشد. در ولایت فرنگ اول به بلادی می‌رسد که آن را تسفان می‌خوانند و می‌کشد] به جانب [جنوب تا به بلاد بیزه که اصل بلاد فرنگ است.
همچنین می‌کشد به جانب] غرب [مایل به جنوب تا جنوه که طول آن سی و یک درجه و عرض چهل و یک درجه است. و از جنوه می‌گذرد منعطف به جانب غرب] و شمال تا بلاد نبردیه و آنجا طول سی درجه است و کسری، و عرض چهل و سه درجه.
بعد از آن به جانب مغرب می‌کشد تا جبل برت که آن فاصله است میان بلاد اندلس و فرنگ ؛ و بر سمت این جبل برت است مدینه طرطونه که نهایت بلاد اندلس است
ص: 117
از جانب مشرق؛ و طول آن بیست و هشت درجه است و عرض چهل و سه درجه و منقطع می‌شود در این محل تقریب بحر و منعطف می‌گردد به جانب [جنوب. و رکن اعظم بلاد اندلس در این مواضع است و بحر بر این رکن می‌گردد و منعطف به جانب] مغرب می‌شود و می‌کشد تا برشلونه که طول آن بیست و چهار درجه است و کسری، و عرض چهل و دو درجه. و هم چنین میان غرب و جنوب می‌گذرد تا می‌رسد به طرطوشه که طول آن بیست و دو درجه و نصف است ، و عرض چهل درجه. هم چنین می‌کشد به جانب جنوب و مغرب تا می‌رسد به بلنسیه که طول آن بیست درجه است و عرض سی [و هشت. باز منعطف می‌شود به غرب و شمال تا دانیه که طول آن نونزده درجه است و عرض سی] [و نه. باز می‌کشد به جانب غرب و جنوب تا مالقه که طول آن شانزده است و عرض سی] و هفت. و هم چنین می‌رود تا به جزیره خضرا که طول آن نه درجه است و عرض سی و شش درجه. و این جزیره مقابل سبته است که در اول این بحر ذکر کرده شد. وسعت این بحر در این موضع به اندکی می‌آید، چنانکه ذکر آن گذشته است. و طرطوشه از بلاد اندلس در جانب شمالی بحر مقابل بجایه است از جانب جنوب، و عرض سعت دریا میان این دو موضع اگر مانعی نباشد کشتی به سه شبانروز می‌رود . و شریف ادریسی در کتاب خود آورده است که طول این بحر یک هزار و صد و سی و شش فرسخ است و قریب صد جزیره [معتبر در این بحر هست و از مشاهیر آن جزایر، جزیره سفینه است و جزیره [قریطیه و جزیره] قبرس که
ص: 118
صوف مربع و سقرلات عمل نبات از آنجا به مجموع بلاد عالم برند و مصطکی نیز مخصوص آن جزیره است. و سواحل این دریا مجموع از جانب جنوب و شرق و شمال آبادانی است و شهرهای معظم و خلیجات و مداخل [بر سواحل این بحر بسیار است و اندکی از آنها که مشهورتر بود نام برده شد ... و این جون بنادقه خلیجی است از شمالی بحر روم] از میانه بلاد [باسلیه و بلاد] بولیه بیرون آمده است و می‌کشد به سوی مغرب مایل به شمال، چنانچه طرف غربی رومیه باشد و بر ساحل آن بلاد بنادقه است که کتان بندقی منسوب بدان موضع است. و از آن موضع که از بحر بیرون می‌آید که آن ما بین بلاد باسلیه و بلاد بولیه است تا انتهاء خلیج که مملکت بنادقه است قریب هفتصد میل باشد.

(ذکر بحر اراق)

این بحر را در این زمان بحر اراق می‌خوانند بدان سبب که اراق بر ساحل آن است، و بحر قرم نیز می‌گویند به جهت آن که قرم نیز بر کناره آن افتاده است . و خلیج قسطنطنیه نیز می‌گویند به سبب آنکه آب آن بحر جاری است و مصبّ آن چون از قسطنطنیه می‌گذرد به بحر روم متصل می‌شود. فامّا در کتب متقدّمان که در این فن نبشته‌اند آن را بحر بنطس خوانند ؛ و اراق فرضه بحارست که سفاین به کنار می‌آید و آن را بحر اسود نیز می‌خوانند. و آب این بحر از جوانب انهار بزرگ بدین بحر می‌ریزد و از یک محل بیرون می‌رود، و مصب آن بحر روم است بعد از آنکه از اصطنبول می‌گذرد.
ص: 119
و آب (این) بحر جاری است و در نواحی اراق سعت دریا بسیار است. باز از اطراف آن خشکی به یکدیگر نزدیک می‌رسد و سعت آن کمتر می‌شود [تا به نزدیک کفه و قرم. چنانکه دریای کفه و قرم مصبّ دریای اراق است؛ و باز سعت آن بسیار می‌شود] تا به ولایت قسطنطنیه. باز از اطراف خشکی به یکدیگر می‌رسد (و سعت آن کمتر می‌شود) چنانکه بر مثل نهری بزرگ می‌شود. چون کشتی از ولایت اراق و قرم به طرف دریای روم روان گردد به آسانی برود، به جهت آنکه آب از آن طرف به بحر روم می‌آید. و اگر از بحر روم کشتی بدان طرف آید، به دشواری رود به جهت آنکه آب به استقبال او می‌آید. و در محلی که این آب به دریای روم می‌رسد آن را خلیج قسطنطنیه خوانند، و آن دریا به منزله دنبی است بحر روم را.
اکنون ذکر سواحل آن بحر کنیم با شهر بلدانی که بر کناره آن افتاده. از بر شرقی آن گیریم که مقابل قسطنطنیه است هم چنین بر ساحل شمالی و غربی تا بحر روم. در موضعی که این خلیج از بحر روم به خشکی در می‌آید، بر غربی خلیج شهر اصطنبول است که آن عبارت است از قسطنطنیه. و در برابر او در بر شرقی، قلعه‌ای است که آن را جرون می‌گویند و حالا خراب است. و میان این قلعه و میان اصطنبول عرض خلیج است و آن سهل مقداری است؛ چنانچه ذکر کرده شد که آدمی بر این طرف آب (آدمی را که بر آن طرف) باشد ببیند بالشخص . پس به این اعتبار عرض جرون و عرض اصطنبول مساوی باشد و در طول، اندک دقیقه‌ای چند
ص: 120
تفاوت کند که طول جرون زیادت باشد و طول اصطنبول پنجاه درجه است و عرض چهل و پنج درجه. می‌کشد این خلیج از جرون که بر شرقی خلیج اصطنبول است به جانب شمال مایل به شرق تا مدینه کرنی از اعمال اصطنبول. و کرنی برفم شمالی این خلیج است و از کرنی که گذشت این بحر گشاده می‌شود به سوی مشرق تا می‌رسد به شهری که آن را [سرقلی (؟) می‌خوانند. باز هم چنین می‌کشد میان شرق و شمال تا به شهری که آن را] کزو می‌خوانند و آن آخر بلاد اصطنبول است بر این ساحل شرقی. و هم چنین می‌کشد این بحر از کزو تا به شهری که آن را کنلی می‌خوانند . از آنجا ساحل به جانب شمال می‌رود اندک میلی به غرب؛ و در این موضع بر شرقی بحر، فرضه‌ای بزرگ است و طرف این فرضه شهر سنوب است و طول آن پنجاه و هفت درجه است و عرض چهل و شش درجه و چهل دقیقه. و در مقابل آن در طرف شمالی دریا فرضه‌ای دیگر است و شهر صار و کرمان در آن مواضع است و آن مقابل سنوب است [از آن طرف دریا] .
[از سنوب] این دریا می‌کشد به جانب مشرق تا سامسون که طول آن پنجاه و نه درجه است و بیست دقیقه، و عرض مساوی عرض سنوب ؛ و هم چنین می‌کشد به جانب مشرق تا طرابزون که طول آن شصت و چهار درجه است و نیم، و عرض چهل و شش درجه و پنجاه دقیقه قریب به عرض سامسون . بعد از آن از طرابزون به جانب شمال می‌کشد مایل به غرب تا به مدینه کرج که آن را سخوم
ص: 121
می‌خوانند. باز سعت این بحر کم می‌شود از جانب مغرب و شمال تا مثل خلیجی می‌شود و آن موضع مصب بحر اراق است در بحر قرم. و بر جانب آن خلیج از طرف مشرق شهری است که آن را طابان می‌خوانند و آن حد مملکت جوجی خان بن چنگیزخان و اولاد اوست که حالا آن را مملکت اورنک و دشت قبچاق نیز می‌گویند. بعد از آن که از آنجا می‌گذرد، باز سعت بحر گشاده می‌شود به طرف شرق و شمال [و غرب] . آنجا بحیره‌ای بزرگ می‌شود و منتهی می‌شود جانب شرقی این بحر به ولایت سقناق و غایت تشریق این بحر به سقناق می‌رسد و از آنجا منعطف می‌شود به جانب شمال تا به مدینه اراق . و اراق شهری بزرگ است و از اطراف عالم تجّار بدانجا رغبت می‌نمایند و فرضه اراق مصب نهر تین است. هم چنین می‌کشد این بحر از سوی شمال مایل به غرب. و انهار بسیار از جانب شمال بدین بحر می‌آید که هر یک فرضه‌ای دارد تا بدان موضع که سعت دریا کم می‌شود تا بدانجا که مثل خلیجی که بیان کرده شد که مصبّ بحر اراق است در بحر قرم ؛ تا می‌رسد بر فم خلیج مذکور از جانب مغرب و شمال. و آنجا شهری است که آن را کرش خوانند و این کرش در مقابل طابان است که ذکر آن گذشت.
و هم چنین می‌کشد به جانب جنوب [مایل به] مغرب تا به ولایت کفا و قرم. و فرضه کفا مقابل فرضه طرابزون است از آن طرف که ذکر آن گذشت. و هم چنین می‌کشد به جانب جنوب و مغرب تا به صوادق که طول آن پنجاه و شش درجه است و عرض پنجاه و یک درجه. و از صوادق به جانب جنوب مایل می‌شود منعطف به شرق تا فرضه صار و کرمان که مقابل سنوب است. باز از صار و کرمان به جانب جنوب میل می‌کند تا به شهری که آن را آقچه کرمان خوانند و از آنجا به جانب جنوب می‌آید
ص: 122
تا صفجی . و در صفجی مصبّ نهر طنا است که آن نهری عظیم است. و از آنجا می‌کشد تا به حدود اصطنبول وسعت بحر کم می‌شود و از هر دو طرف به یکدیگر نزدیک می‌شود تا به قسطنطنیه و جریان آب محسوس می‌شود. [و چندانکه برابر کرنی رسید جریان محسوس می‌شود] و هر چند که پهنای بحر چست‌تر می‌شود جریان آن تیزتر می‌شود تا به مرتبه‌ای می‌رسد که کشتی به بالای آب نمی‌توانند برد، مگر آنکه از ساحل مدد کنند یا بادی از طرف مصبّ آب برخیزد. و هم چنین می‌کشد تا به قسطنطنیه که طول آن چهل و نه درجه است و پنجاه دقیقه، و عرض چهل و پنج درجه . و این خلیج در قسطنطنیه و نواحی آن به مثل نهری بزرگ می‌شود، چنانکه مردم از این طرف آب مردم دیگر را که بر آن طرف باشند توانند دید. و از آنجا که بگذشت به بحر روم می‌ریزد بر غربی شهری که آن را ابزو می‌خوانند. و طول ابزو با طول قسطنطنیه برابر است. فاما در عرض اندک تفاوتی باشد که بر جنوبی قسطنطنیه است. و اینجا منتهی شد سواحل بحر بنطس ، و این بحر را بحر ارمن نیز می‌خوانند و در این بحر جزیره‌ای است که کوهی دارد و آن کوه تمام سنگ مرمر است. و شریف ادریسی در کتاب خود آورده است که طول بحر بنطس ، از خلیج قسطنطنیه تا انتهای او یک هزار و سیصد میل است [و در آن شش جزیره است] (و اللّه اعلم) .
ص: 123

ذکر بحر بردیل

این بحر بردیل خلیجی است از محیط در جانب غربی و شمالی اندلس و می‌آید به جانب مشرق تا پشت کوه ایوان که آن فاصله است میان اندلس و زمین کبیره. و بردیل شهری است به طرف شرقی آن خلیج که این بحر را بدو بازخوانند. و نزدیک غربی مخرج او از بحر محیط شهری است که آن را شنتیاقوه خوانند. و طرف شرقی این بحر بردیل قریب می‌شود به بحر روم . و در این بحر بردیل جزیره‌ای است که آن را برطانیه خوانند. و شریف ادریسی در کتاب خود می‌گوید: بردیل شهری است از شهرهای فرنگ، میان اندلس و برطانیه. و بحر بردیل یکی از بحوری است که متفرع از بحر محیطاند و خارج می‌شود این بحر از نزدیک شنتیاقوه به جهت مشرق تا منتهای اندلس، و منقطع می‌شود نزدیک مدینه بردیل، و آنجا نزدیک می‌شود به بحر روم و شام، تا غایتی که ما بین ایشان قریب چهل فرسخ باشد. و بعضی نبشته‌اند که به چهل میل برسد [و اللّه اعلم] .

در ذکر بحیرها

اشارة

بحیره تصغیر بحر باشد یعنی دریای خرد . و بحیره و بطیحه به یک معنی است و اصل معنی آن، موضع اجتماع آبهاست و به پارسی کول [نیز گویند. و عادت چنان رفته است که هر دریا که به محیط پیوسته نباشند و جمله سواحل آن خشک] باشد آن را
ص: 124
بحیره خوانند و بحر مطلق نگویند. و از بحیرها هیچ بحیره‌ای بزرگتر تر از آبسکون نیست، که آن را از سبب بزرگی، بعضی مردمان بحر مطلق خوانند و از دریاها شمرند (و بعضی عوام خود آن را بحر قلزم خوانند) و ذکر بحر قلزم گذشت که خلیج احمر را گویند. بحیره آبسکون و بحر خزر و بحر گرگان و بحر دربند و بحر گیلان همه یکی است و صورت آن علیحده کشیده خواهد شد و صفت آن تقریر کرده آید إن شاء الله وحده ، اینجا تکرار نکردیم.
و بحیره‌هایی که در عالم است از غایت کثرت، انحصار آن ممکن نیست. فامّا آنچه مشهور است و در کتب معتبره ذکر آن کرده‌اند، یاد کنیم. از (جمله) دو بحیره بزرگ است در جنوبی خط استوا و نیل مصر از آنجا به جانب شمال می‌آید.
بطیحه غربیّه در موضعی است که طول آن پنجاه درجه است و عرض جنوبی هفت درجه، و پنج جوی بزرگ از جبال القمر منحدر می‌شود و بدین بطیحه می‌ریزد که اصل نیل مصر آن جویها را می‌گیرند.
بطیحه شرقیّه هم بر جنوبی خط استوا در محلی که طول آن پنجاه و هفت درجه است و عرض مساوی بطیحه اول، همان هفت درجه جنوبی؛ و بدو نیز انهاری که از جبال القمر منحدر می‌شود می‌ریزد و باقی ذکر آن در صفت انهار از رود نیل گفته شود إن شاء الله وحده .

ذکر بحیره کوری

ابن سعید می‌گوید بحیره‌ای است بر خط استوا که سه نیل از آن بحیره بیرون می‌آید.
ص: 125
نیل مصر به جانب شمال، و نیل مقدشو به جانب مشرق، و نیل عانه به جانب مغرب. و کوهی بزرگ که آن را جبل مقسم خوانند از جهت مشرق و جنوب بر گرد این بطیحه می‌گردد و از پایان آن کوه، نیل مقدشو [به جانب مشرق می‌رود و آبهایی که از آن دو بحیره که ذکر آن گذشت بیرون می‌آید، بدین بطیحه می‌ریزد. امّا شریف ادریسی می‌گوید آنچه ابن سعید گفته است از خروج نیل مقدشو] و نیل عانه از بحیره کوری مذکور، بطلمیوس که اصل کتب این فن از مصنفات اوست ذکر [این دو رود دیگر] نکرده است و گمان [برده است] که همین نیل مصر از آن موضع به طرف شمال می‌آید و بس؛ و نیل عانه نیز مخرج آن از پایان این کوه مقسم است. و در کتاب رسم المعمور می‌گوید که این بحیره کوری، بحیره‌ای مدور است بر خط استوا و قطر آن دو درجه باشد، و مرکز آن بر خط استوا به محلی است که طول آن پنجاه و سه درجه و نصف است و الله اعلم.

بحیره سودان

در اقصای مغرب میان قصر عبد الکریم و میان سلا بحیره‌ای بزرگ است و نواحی آن سودان مغرب‌اند .

بحیره تونس‌

در نزدیک تونس بحیره‌ای بزرگ است که از آب باران جمع می‌شود و پشته‌هاست بر جغرافیای حافظ ابرو ؛ ج‌1 ؛ ص125
ص: 126
ساحل آن بحیره؛ و از اصناف طیور آبی آنجا مجتمع می‌شوند زیادت از تصور. و تونس در محلی است که طول آن سی و دو درجه و نیم است، و عرض سی و سه درجه و نیم.

بحیرة الملح

و بحیرة الملح از بحر مالح بیرون می‌آید، تا متصل به زمین تونس می‌شود که طول و عرض آن ذکر شد. (و) زورقها و کشتی‌ها از بحر بدین بحیره در می‌آید و می‌رود. و از ساحل این بحیره که متصل به زمین تونس است تا دهان بحر که این بحیره از آنجا به خشکی در می‌آید ده میل باشد. و دور این بحیره بیست و چهار میل و سواحل آن نمک می‌شود و به اطراف می‌برند.

بحیرة الفیّوم

بحیره فیوم بحیره‌ای است که مصبّ فضلات آب فیوم است و آب از آن بحیره بیرون نمی‌رود و در آن ماهی بسیار است و طول آن از شرق به غرب، یک روزه راه است.

بحیره نستروه

[بحیره نستروه] آب شور دارد و از بحر بیرون می‌آید در ما بین اسکندریه و رشید.
و این بحیره در جهت غرب و شمال است از رشید. و این بحیره را فمی است از بحر مالح ، و خلیجی است که می‌آید از نیل از صوب رشید. و بر طرف این بحیره [ (جزیره‌ای است و در آن جزیره) قریه‌ای است که آن را نستروه می‌گویند و این بحیره را بدان باز می‌خوانند؛ و در آن قریه زراعت نیست و معاش ایشان مجموع از صید
ص: 127
ماهی است و چنین گویند که در هیچ] بحیره‌ای، ضمان صیادان ماهی بدان مبلغ که در آن بحیره است نمی‌رسد.

بحیره دمیاط و تنّیس‌

آن دو بحیره است متصل به یکدیگر، (و) دمیاط و تنیس دو جزیره در میان آن و این بحیره‌ها متصل است به بحر روم و شام که ذکر آن (در) بحار گفته شد . بحیره تنیس شرقی است (و بحیره دمیاط غربی ؛ و می‌ریزد در آن بحر اشمون، و آن نیل شرقی است) از نیلین که جدا شوند نزدیک جوجر و منصوره . و این دو بحر تنیس و دمیاط گشاده است تا غایتی که متصل‌اند به بحر بزرگ روم و شام. و آب این هر دو بحیره شیرین است، بدان سبب آنها را بحیره علیحده می‌گویند و الّا متصل است به بحر روم و شام. فامّا آب آن ، هرگاه آب نیل به قوت است شیرین می‌باشد، و چون آب نیل نقصان می‌گیرد، آب بحیره شور می‌شود. و این دو بحیره زیادت عمقی ندارد. و تنیس در وسط بحیره است به موضعی که طول آن پنجاه و چهار درجه است و نیم، و عرض سی درجه و نیم.

بحیره قدس‌

بحیره‌ای است در حوالی حمص. طول آن از شمال به جنوب، نزدیک ثلث
ص: 128
مرحله؛ و گشادگی این مرحله از مشرق به مغرب به مقدار سدّی است که بسته‌اند بر جانب شمالی بحیره. و معلوم نیست که آن سد (را) که بسته است و منسوب به اسکندر می‌کنند. و در وسط آن سدّ دو برج بزرگ است از سنگ سیاه. و طول سدّ از مشرق به مغرب یک هزار و دویست و هشتاد و هفت گز، و عرضش هژده گز و نیم. و این سد نگاه داشته است آب بحیره را. اگر خراب شود آب برود و همچون نهری شود.
و این در زمینی است هموار بر غربی حمص به مقدار یک روزه راه. و از این بحیره ماهی بسیار صید کنند.

بحیره زغر

در حد فلسطین از حدود شام بحیره‌ای است نزدیک شهری که آن را زغر گویند و مصب نهر اردن است و آب آن بیرون نمی‌رود و دور آن قریب بیست فرسخ باشد؛ و وسط آن در موضعی است که طول آن پنجاه و نه درجه و عرض آن سی و یک درجه است و آن را بحیره میته نیز خوانند یعنی مرده؛ به سبب آنکه در وی هیچ حیوان نباشد، نه ماهی و نه حیوانی دیگر ، و چیزی بر سر می‌اندازد مانند کف سرخ. رنگرزان فلسطین آن را بر می‌دارند و جامه را که رنگ خواهند کرد بدان خورش می‌دهند تا رنگ نیک قبول کند. و این بحیره در آخر غور است از جانب جنوب.

بحیره طبریّه‌

هم در حدود شام شهری است که آن را طبریه خوانند و آن اول غور است. و این طبریه
ص: 129
قصبه اردن بوده است و حالا خراب است. و بر کنار این شهر بحیره‌ای است آب آن خوش باشد. و این بحیره مصبّ نهر شریعه است و طول و عرض آن بحیره پنج فرسنگ است در پنج فرسنگ . [و زمین شهر طبریه همه سنگ است؛] و زمین بحیره نیز سنگ است و بر کنار آن نیستان و بیشه نیست مثل بحیرهای دیگر. و چنین گویند که آب این بحیره به زیر این شهر درآمده است ؛ چنانکه در سنگ چاه می‌کنند، ده گز یا بیشتر به آب می‌رسد؛ (و) چون به آب رسید هر چند از آن چاه آب کشند کمی نمی‌کند. بدان سبب می‌گویند آب بحیره است. و آب بحیره شیرین است و آب چاه نیز همان طعم دارد. و از روی عمق آن بحیره حکایت کنند که پادشاهی را داعیه آن شد که عمق آن معلوم کند. در کشتی نشست و به میان بحیره شد و چیزی گران به سر طنابی بست و به آب فرو گذاشت. چون به تک نمی‌رسید طنابی دیگر در آن می‌بست تا غایتی که به چهار هزار گز رسید. بعد از آن گمان بردند که مگر به تک آب رسیده است. باز متنبه شد که گرانی به سبب وزن طناب است یا ثقلی که بر سر طناب بسته‌اند . پس سنگ دستاسی در سر طناب بستند و به آب فرو گذاشتند [و ایزاری سپید پر تخم مرغ در زیر سنگ بستند و بدان مقدار که توانستند طناب فرو گذاشتند] چنانکه از چهار هزار گز نیز در گذشت. چون برکشیدند تخم مرغ جمله درست بود و ایزار سفید هم چنان به رنگ خود. معلوم شد که به زبر نرسیده است.

بحیره بانیاس‌

نزدیک بانیاس از معامله دمشق بحیره‌ای است، بر ساحل آن بیشه (و) نیستان
ص: 130
است؛ و در میان آن نیستان آبهای بسیار از کوه در می‌آید. و نهر شریعه از آن بطیحه بیرون می‌آید و به بحیره طبریه می‌ریزد که پیشتر ذکر آن گذشت.

بحیره دمشق‌

در شرقی دمشق اندکی مایل به شمال بحیره‌ای است که فضله آب برّ و غیره در وی می‌ریزد. و این بحیره در ایام شتا عریض می‌شود، باز در صیف آب آن کم می‌شود. و بر سواحل آن بیشه و نیستان است و در آن بیشه موضع‌ها است که مداخل آن صعب است. چنانکه هر که بدانجا رفت از دشمن ایمن شد.

بحیره ارمیه‌

در حدود آذربایجان بحیره‌ای است نزدیک قصبه طسوج . آب آن شور است و طول و عرض آن قریب بیست فرسخ باشد و از یک طرف آن حدود مراغه است و از طرف دیگر حدود ارمی و آشی . و این بحیره را (بحیره) ارمیه بدان جهت خوانند که در میان مراغه و سلماس افتاده است. در غربی مراغه و شرقی سلماس است و مراغه بر غربی تبریز است و از مراغه تا طرف شرقی بحیره یک مرحله باشد.
ص: 131
و طول آن بحیره از شرق است (به غرب) مایل به جنوب، قریب صد و سی میل؛ و عرض نصف آن باشد. و در میانه آن جزیره‌ای است که آن را قلعه تلا می‌خوانند بر پاره‌ای کوه. و چنین گویند که در وقتی که پادشاه هولاکوخان بلاد آذربایجان (را) تختگاه خود ساخت، آن قلعه را عمارت کرد و خزاین خود را بدانجا نقل فرمود و چند مرد به محافظت آن بازداشت. فامّا حالا در این قلعه کسی نیست و آن جزیره به تمام سنگ است. کوه پاره‌ای از آب مرتفع گشته که قلعه بر بالای آن بنا کرده‌اند و آب آن شور است و خاک هولاکوخان در آن قلعه است؛ و قلعه کولر جینلک بر ساحل آن (بحیره است) چنانکه آب بدان محیط شده است.
[و جامه به آب بحیره بشویند سفید شود بی‌اشنان و صابون] فامّا جامه را کهنه کند.

(بحیره أرجیس)

این بحیره را (بحیره) ارجیس خوانند و بحیره و ان (و) و سلطان و اخلاط نیز گویند. به سبب آنکه این مواضع بر سواحل آن افتاده است. و این بحیره در حدود ارمنیه کبری افتاده است و از آن ماهی صید کنند که آن را طریق خوانند، گوشت خوش دارد [و به اطراف برند] .
این بحیره بر شرقی اخلاط است و قریب یک روز راه . آبش شور و عمیق است و
ص: 132
دور آن چهار روزه راه باشد . هرگاه باد بر می‌خیزد موج این بحیره قوی می‌شود چون موج قوی ، نتن آن بحیره به اخلاط می‌رسد و به دیگر مواضعی که بر سواحل آن است و از آن (نیز) معلوم می‌کنند که بحیره در تموّج است. و بر سواحل آن بیشه نی و اشجار بسیار مثل سواحل بحیرات [دیگر نیست] .

بحیره اکری در

در حدود روم شهرکی است- که آن را اکری در خوانند و در کتب فلک‌آباد نویسند- بر کناره این بحیره چنانکه زمین شهر دامن کوه است و به میان آب بحیره در آمده است و طرف دیگر شهر متصل است به کوه . و طول آن بحیره قریب ده فرسخ باشد و عرض سه فرسخ. قریب بیست رودخانه از بلاد روم بدین بحیره در می‌آید و از یک موضع که در قلّه کوهی است به بیرون می‌رود و آب خوش دارد، و در میان آب جزیره‌ای است آن را نسپین خوانند. در تاریخ سنه خمس و ثمانمایة که حضرت صاحبقرانی فتح ممالک روم فرمود، بدان موضع رسید و اهل آن شهر و نواحی پناه بدان جزیره بردند. فرمان فرمود تا نجّاران کشتی‌ها تراشیدند، در مدتی اندک هشتاد کشتی مرتّب کردند ، چنانکه در هر کشتی صد مرد مسلح توانستی نشست. اهل جزیره امان طلبیدند و حضرت صاحبقرانی شفاعت ایشان قبول فرمود و [در کشتی نشسته به آن
ص: 133
جزیره رفت و یک شب آنجا مقام فرمود] (و) در اطراف آن بحیره قراء معمور و باغات بسیار دارد .

بحیره گوکجه تنکز

در حدود الاطاق کوهی است که در آنجا آب بسیار است. چنانکه به منک کول مشهور شده است ؛ و بحیره‌ای است نزدیک به ولایت گرجستان که آن را گوکجه تنکز خوانند. آب خوش دارد و در وی ماهی بسیار باشد و اکثر آن مواضع ییلاق است.

بحیره بطایح العراق‌

چند بحیره است در حوالی بصره و واسط. و وسط آن بطایح به موضعی است که طول آن هفتاد و سه درجه و عرض سی و دو درجه است.

بطایح واسط

نیز چند بحیره دیگر است و آنها از آب دجله است؛ و یک بحیره بزرگ است که آب دجله بدان در می‌آید؛ و اطراف آن بحیره جمله بیشه و نیستان است. و باز از طرف دیگر این بحیره آب بیرون می‌رود [به محلی که آن را رقاق می‌خوانند و از آنجا به
ص: 134
بحیره دیگر می‌رود، و همچنین اطراف آن نیز بیشه و نیستان است] [و همچنین از آنجا بیرون می‌رود] به بطیحه ثالثه ، همچنین تا چهار بحیره می‌شود که فاصله میان این بحیرات بیشه‌های نیستان است. و چون آب دجله از جمله بطیحه‌ها می‌گذرد و در آن موضع که آن را دجلة العوراء می‌خوانند؛ بعد از آن آب دجله متفرّع می‌شود به انهار بصره، چنانکه ذکر آن به موضع خویش بیاید إن شاء اللّه وحده.

بحیرهای فارس‌

در حدود فارس چند بحیره است، یکی را بحیره بختگان خوانند. بحیره‌ای است در میان عمارتها چنانکه از آباده و خیر و نیریز و خبرز و آن اعمال به ساحل آن بسیار مسافتی نیست، و دور آن بیست فرسنگ باشد؛ و این بحیره نمک لاخ است.
و بحیره دیگر است هم در حدود فارس آن را ماهلویه گویند. و این بحیره میان شیراز و سروستان است و سیلاب شیراز و نواحی در آنجا می‌افتد. و گرد بر گرد آن دوازده فرسنگ باشد ، و این بحیره نیز نمک لاخ است.
و بحیره دیگر است هم در حدود فارس که آن را بحیره دشت ارژن خوانند. آب آن شیرین است و دور آن سه فرسنگ باشد . و این بحیره در کوره شابور خوره است و ماهی بسیار از آنجا صید کنند . [به وقتی که بارندگی زیادت بود، پس آب این
ص: 135
بحیره بسیار شود .] و وقتی که بارندگی نباشد خشک شود و جز اندکی نماند.
دیگر بحیره درحوید ، بحیره‌ای کوچک است. نهری از آنجا می‌آید به روات معروف.
دیگر بحیره‌ای کوچک است میان کازرون و در خوره‌ای ، که دور آن قریب دو فرسخ باشد.

بحیره زره سیستان‌

شهر سیستان را زرنج خوانند و نزدیک شهر بحیره‌ای است که آب هیرمند در وی می‌ریزد، و آب آن زیادت و نقصان گیرد، امّا شوری دارد. و دور آن قریب سی فرسنگ باشد. یک طرف با بیابان کرمان دارد و در میان آن خشکی‌هاست، مثل جزیره‌ها. و در وی چرا خوری است که چهارپایان را سیستانیان آنجا می‌برند و در آب راهها دانند که به چهارپا در آن بتوان رفت.

بحیره جیحون‌

در کتب متقدمان ذکر بحیره خوارزم کرده‌اند که مصبّ جیحون بوده است. فامّا حالا
ص: 136
که تاریخ هجری به هشتصد و بیست رسیده است، آن بحیره نمانده است و آب جیحون راه کرده به بحر خزر می‌ریزد به موضع کرلادی ، چنانکه شرح و تفصیل آن به موضع خود بیان کرده شود إن شاء اللّه تعالی وحده .
[دیگر در حدود] ترکستان آبهای ایستاده بسیار است که دور آن از یک فرسنگ تا ده فرسنگ و زیاده نیز باشد. و هم چنین در ممالک هند کولهای آب بسیار است که در موسم پشکال جمع می‌شود و زیادت و نقصان آن به حسب بارندگی باشد. این است آنچه معلوم گشته است از بطایح و بحیرات [و اللّه اعلم بالصّواب] .
ص: 137