گروه نرم افزاری آسمان






ذکر جزایر دریای روم‌





اشارة

چون فارغ شدیم از ذکر اندلس، شروع کنیم به ذکر (جزیرها. و) جزیرهایی که در این محل ذکر کرده می‌شود، جزایر دریای محیط [و دریای روم است. امّا جزایر بحر فارس و هند بعد از این یاد کرده شود إن شاء اللّه تعالی] .

[جزایر خالدات]

[از جمله جزایر دریای محیط] جزایر خالدات است و بعضی آن را جزایر السّعدا نیز خوانند، و در قدیم الایام معمور بوده است و حالا خراب است. و در زیجات طول اقالیم که نبشته‌اند، از جزایر گیرند . مگر آنکه قید کنند از جزایر یا از سواحل. و چنین گویند که در آن جزایر منارها ساخته بوده‌اند در بحر، و بر آنجا نبشته که در دریا از این موضع نگذرند که سرگردان شوند و به ساحل نرسند، و هنوز از آن منارها علامات باقی است. بعضی گویند [جزایر سعدا میانه جزایر خالدات است و ساحل. و از جزایر خالدات تا ساحل ده درجه گیرند، و بطلمیوس مبدأ اطوال از جزایر گرفته است ، و
ص: 280
آن را بیست و چهار جزیره گویند] که متفرق است در اقلیم اول و ثانی و ثالث.

جزیره قادس‌

در مقابل قصر عبد الکریم که آن را قصر مجاز خوانند واقع شده است؛ به محلی که نهر اشبیلیه به دریای محیط می‌ریزد، و از جانب برّ بسیاری آثار عمارت مانده. و درخت انگور و میوهای بسیار در این جزیره هست. و در قدیم پلی بسته بودند که از بلاد اندلس بدانجا می‌رفته‌اند. بعد از آن آب گرفته است و جز به کشتی بدانجا نتوان رفت.

جزیره یابسه‌

در جانب غربی جزیره مایرقه واقع شده است. و طول این جزیره از مغرب به مشرق، سی و دو میل است و عرض از جانب مغرب ، بیست میل. و از بلنسیه که در بلاد اندلس است شهری بر ساحل دریا بدین جزیره نزدیکتر نیست و از دانیه نیز کشتی به این جزیره می‌آید.

جزیره مایرقه

طول این جزیره از شمال به جنوب چهل میل باشد. و در این جزیره شهری مشهور
ص: 281
است که این جزیره را بدان بازخوانند . و شهر بر جانب جنوب جزیره است؛ و چشمه‌ای بزرگ است از جانب جنوب که آب آن دایم در این شهر روان است. و در این جزیره بحیره‌ای است که دور آن سه فرسنگ باشد.

جزیره منرقه

طول مسافت این جزیره از شمال به جنوب پنجاه میل است و در اینجا نیز مدینه‌ای مشهور است. ما بین این جزیره [و جزیره] مایرقه که پیشتر ذکر کرده شد پنجاه میل است. و در میانه جزیره قلعه‌ای منیع است؛ و آنجا که به ساحل شمالی نزدیک است ، واسطه بلاد افرنج و اندلس است.

جزیره سردانیه‌

این جزیره، شرقی جزایر مذکور است؛ و بر جانب غربی این جزیره معدن مرجان است. طول این جزیره از شمال به جنوب است ، و بر ساحل شمالی آن ولایت افرنج است و بر ساحل جنوبی، بلاد قیروان. و در این جزیره مدینه‌ای است که اهالی آن بر دین افرنج باشند. و چند قلعه نیز در این جزیره هست .
ص: 282

جزیره جربه

طول این جزیره یک مرحله باشد و [زیادت نیز گفته‌اند، و بر شرقی قابس از بلاد مغرب واقع است در آخر اقلیم ثالث. میان این جزیره و ساحل مسافتی ] زیادت نیست، چنانکه به زورق عبره کنند. و در این جزیره زیت بسیار و زبیب و تفّاح باشد، به قابس وسوسه و مهدیه برند. سمرت غالب است به الوان اهل این جزیره، و در این (جزیره) اکثر قبایل بربر باشند.

صقلّیّه‌

جزیره‌ای بزرگ است و دور آن یکصد و پنجاه فرسنگ باشد و بر شکل مثلثی است. و در این جزیره کوهی منیع است و چشمسار بسیار که آب اندک از آن مترشح می‌شود. و آن موضع چشمها را غربال خوانند. و زاویه شرقی جنوبی این جزیره به سوی برّ طرابلس مغرب است و زاویه شمالی به زمین رومیه که بعد از آن بلاد بنادقه بر غربی آن است. و زاویه دیگر که غربی جنوبی است مقابل بلاد تونس. و این جزیره در تصرف افرنج بوده است.

مسّینه

شهری است بر زاویه شمالی از جزیره صقلیه. و این مدینه‌ای است مشهور به
ص: 283
کثرت عنب و خمر. و در این جزیره صقلیه زلزله بسیار می‌باشد. [چنانچه عمارات ایشان دایم خراب می‌شود . و بلرم شهری دیگر است هم در این جزیره. و قریب صد قلعه در این جزیره صقلیه باشد] . فامّا بزرگترین بلدانش مسینه و بلرم است و مسلمانان آن جزیره را فتح کرده بودند، باز نصارا [از ایشان] باز ستاندند.

جزیره شامس

این جزیره از جزایر روم است.

جزیره بلریا

این جزیره بزرگترین جزایر روم است و دور او هفتصد میل گویند . میان آن و جزیره اقریطش شصت میل باشد در دریا.

جزیره أقریطش

جزیره‌ای مشهور است از جزایر روم، و امتداد آن از غرب است به شرق. و دور آن سیصد و پنجاه میل است در بعضی نسخ [طول آن سیصد و پنجاه میل
ص: 284
گفته‌اند] ، و اللّه اعلم. و از این جزیره عسل و پنیر و دیگر اطعمه به اسکندریه می‌برند.

جزیره مصطکی‌

این جزیره نزدیک خلیج قسطنطنیه افتاده.

جزیره تغریب

این جزیره غربی جنوبی است از جزیره مصطکی. طولانی افتاده است، طول آن از مشرق به مغرب .

جزیره رودس‌

این جزیره را مسلمانان در زمان معاویه فتح کردند. این جزیره بر غربی و شمالی جزیره قبرس است. میان این جزیره و جزیره اقریطش دریاست، هیچ جزیره دیگر نیست. و با جزیره مصطکی بر مثال مثلثی مختلف الاضلاع است که ضلع اطول میان جزیره رودس و جزیره مصطکی است (و ضلع اقصر میان جزیره مصطکی و جزیره) اقریطش .

جزیره قبرس‌

طول این جزیره دویست میل است از شرق به غرب. و عرضش صد میل از شمال
ص: 285
به جنوب. و این جزیره نزدیک به ساحل شام است. و صوف مربع در هیچ موضع به از این جزیره نمی‌سازند، و در مجموع دریای روم جزیره‌ای از این معمورتر نیست.

جزیره قرسقه

این جزیره در برابر جنوه افتاده است از بلاد فرنگ و بر شمال جزیره سردانیه. و ما بین دریا سهل مسافتی است .

برطانیه‌

(در غرب و شمال اندلس، [یازده جزیره است] ) .
ص: 287

(ذکر بلاد مصر)

اشارة

دیار مصر بر غربی بحر قلزم است که زمین عرب بر شرقی آن دریا است. حد شرقی مصر رکنی که ملاصق شمال است حدود شام است و تیه بنی اسرائیل. بعد از آن بحر قلزم می‌کشد تا زمین بجه و دیار حبشه؛ و جنوبی دیار مصر، سودانند از بجه و حبشه و نوبه و غیرهم. و نیل مصر از آن جانب به سوی شمال می‌آید و ذکر آن در فصل انهار در صدر کتاب گفته شد. و حد شمالی دیار مصر، بحر روم است از رفح که از قراء جفار است تا عریش، تا فرما ، تا دمیاط، تا ساحل رشید ، تا اسکندریه [تا ما بین اسکندریه] و برقه که بعد از آن حدود مغرب زمین می‌شود؛ و حد غربی از ما بین اسکندریه و برقه به جانب جنوب تا به ظهر الواحات . بعد از آن بیابانهای ممتد است و حدود نوبه می‌شود. و این مساحت تقریبا دویست فرسخ باشد شرقا و غربا که در زیر عمارت و زراعت است. و سیصد فرسخ باشد شمالا و جنوبا که معمور است. و
ص: 288
اکثر عمارات در دیار صعید است. از کنار دریای روم تا جبل الجنادل از دو طرف آب نیل، معمورترین شهرهای دنیا، مصر است .
ص: 289

هذه صورت مصر و ما یتعلق بها

ذکر آب و زمین و آنچه مخصوص است بدان دیار

آب نیل که بر ولایت مصر می‌گذرد مطلقا از جانب جنوب می‌آید و از [میان دو] کوه می‌گذرد- کوه مشرقی را که ما بین نیل است و دریای [قلزم، جبل] المقطّم گویند؛ و کوه مغربی را که میان نیل است و الواحات ، [جبل الواحات] خوانند- و به دریای روم اندر می‌افتد بر غربی دمیاط. و رود نیل در میان این دو کوه بود . وقتی آب کم باشد، عرضش دو مقدار جیحون خوارزم باشد و وقتی که آب زیادت باشد ، دو فرسنگ و سه فرسنگ عرض آن می‌شود. و این آب از جنوبی خط استوا از جبال القمر به ولایت [نوبه می‌آید. و ولایت] نوبه اکثر کوهستان است، بر آن کوهستان می‌گذرد و قریب هزار فرسنگ قطع می‌کند تا به دیار مصر می‌رسد. و کشتی‌های بزرگ از ولایت سودان
ص: 290
به جانب مصر منحدر می‌شود بر این آب و تا [ [جبل الجنادل [می‌رسد و در جبل الجنادل] بر ممر آب آستان‌ها است که کشتی به هیچ وجه از آن نمی‌تواند گذشت.
و کشتی‌ها که از مصر نیز به جانب صعید می‌رود، تا به اسوان بیش نمی‌تواند رفت. و از دمیاط تا اسوان بر دو طرف رود نیل، قری و قصبات و بلدان معظم است. آن مجموع را صعید مصر گویند؛ و آن طرف را که شهر اسوان است صعید اعلا خوانند. و چون از]] جبل الجنادل بگذرد، ولایت نوبه است و مردمان آن طرف سیاه پوست‌اند و آنجا اکثر دین ترسائی است. بازرگانان مصر و دیگر بلاد بدان زمین روند و اکثر متاع مهره و شانه برند و از آنجا برده آورند.
و آب نیل چون آفتاب به سرطان رسد، زیادت شدن گیرد و در اوایل جدی باز به قرار اصل رسد، بیست ارش بیفزاید به تدریج. و به حدود مصر در آب، منارها ساخته‌اند و نشانها کرده و عاملی نشانده که حافظ آن باشد، تا هرگاه که آب زیادت شدن گیرد (اخبار کند. و هر سال به آن شخص مبلغی معین از دیوان بدهند تا این معنی محافظت می‌نماید . چون آب زیادت شدن گیرد) ، منادیان به شهر فرستد که امروز در نیل این مقدار زیادت شد. در اوایل گویند چندین اصبع بیفزود. چون بیست و چهار اصبع تمام شود، آنگاه به ارش گویند. چون هژده ارش تمام بیفزاید، در دیوان سلطان خراج بر رعیت واجب کنند . و اگر سالی به هژده ارش نرسد، در آن سال از رعایا خراج نخواهند و آن نشانه قحط باشد.
چون آب تمام برآید ، جویها بریده‌اند از رود نیل به هر جا، چنانکه آب بر ضیاع
ص: 291
ولایت نشیند. و دیه‌ها اکثر در دامن کوه است و ضیاع فرود آن . و اکثر زراعت دیار مصر بر آن است که چون آب نیل زیادت شود، از دو طرف رود زمینی که زراعت خواهند کرد در زیر آب شود. (و) چون آب کم شدن گیرد، زمین ظاهر می‌شود ، بر همان نم زراعت می‌کنند. از اسوان تا به دریا قرب دویست فرسخ از دو طرف رود نیل این زراعت متصل یکدیگر است؛ [و از دو طرف نیل که هر دو را جمع کنند هیچ موضع از یک فرسنگ در عرض کم نباشد و دو فرسنگ و سه فرسنگ نیز باشد . و در وقت غلبه آب] ، همه ولایت به سان دریا گردد ، و زیادت شدن آب از اول سرطان بود تا اواسط اسد . و چون به میعاد مقرر برسد، در مواضع که جوی‌ها بریده‌اند بگشایند و آن جوی‌ها را خلیج خوانند. و تا آخر سنبله برقرار خود (باشد) . از اول میزان باز نقصان گیرد (و) همچنان [که زیادت شده است به تدریج اندک اندک فرو نشستن گیرد تا آن زمان که به قرار اصل رسد. هر چند آب فرو نشیند ، زمین‌ها که برهنه] سیراب شده، بر همان نم اکثر حبوبات و بقول زراعت نمایند (و) دیگر به آب محتاج نباشد و خوب برسد. و همه ترهای تابستانی و زمستانی که بدان زمین باشد آب نخواهد، جز آن یک آب که فیض نیل بوده است. و پایان نیل آنجا که به بحر متصل خواهد شد، بحیره‌ای پدید آید مقدار دو روزه راه. و در این بحیره جزیرهاست چون تنّیس و دمیاط و غیره. و این بحیره به بحر روم متصل باشد. او را بحیره از آن خوانند که آب آن خوش باشد و بتوان خورد،
ص: 292
مگر وقتی که آب نیل کم شود و آب دریا بر او غلبه گیرد.
و بدین شهرها که درین جزیرهاست به کشتی و زورق روند و از ساحل تا جزیره تنّیس که در این بحیره است دو فرسنگ باشد. و [دمیاط نیز جزیره است که دمیاطی بدان منسوب است. و از فسطاط که شهر مصر است، تا به دمیاط هفت فرسنگ باشد] .
گویند هیچ رودی بزرگ در عالم از جانب جنوب به سوی شمال نمی‌رود الّا رود نیل. و رود نیل از دجله و فرات و جیحون که هر سه جمع شوند نیز زیادت باشد. و در نیل مصر تمساح و سقنقور و رعّاده باشد. (امّا) تمساح، نهنگ را خوانند و عوام، ماهی بزرگ را نهنگ گویند و آن غلط است. به سبب آنکه نهنگ حیوانی دیگر است و در نیل مصر باشد، (و) او دست و پائی دارد و سر و تن او دراز باشد، و سر او چند یک نیمه تن او باشد بلکه بیشتر به درازی . و او را دندان‌های بزرگ است و دراز که هر حیوانی را که بگیرد به دندان در آب کشد و هلاک کند. و وقت باشد که بر خشکی آید ، امّا بر خشکی ضعیف بود.
دیگر در این بحر جنسی ماهی باشد بر شکل خیکی پرباد، و آن را دلفین خوانند. او را صید نکنند به سبب آنکه گویند که او آدمی را دوست [دارد و] پیوسته نزدیک کشتی می‌رود. و گویند بسیار باشد که کشتی غرق شود و این ماهی آدمی را به حیلتی نجات دهد. و هم در این بحیره جنس ماهیی باشد که هر کس گوشت او بخورد، به شب خوابهای سهمناک بیند و بترسد. و سقنقور نیز که در رود نیل
ص: 293
است از جنس ماهی است. امّا او را دو دست و دو پای است و خاصیت او در معالجت معروف و مشهور است و داروهای بزرگ به کار دارند چون تریاک و امثال آن. و سقنقرر در هیچ آب نباشد مگر در نیل مصر.
امّا رعّاده ، جنس ماهیی است که او را چون در دست‌گیری می‌گریزد. لزوجتی بر پوست او غالب است چنانکه البتّه او را در دست نگاه نتوان داشت ما دام که زنده است؛ امّا چون بمیرد بتوان خورد چون دیگر ماهیان و زیان ندارد. گویند در نیل مصر حیوانی است که او را اسب آبی خوانند. حیوانی عظیم بزرگ است و به فوت؛ و نزدیک است به بزرگی فیل امّا به شکل خوک (و) هیچ به اسب نماند مگر به آواز که آواز او به بانگ اسب ماند و از این سبب او را اسب آبی خوانند. و او کشتی را دوست می‌دارد و با کشتی بازی می‌کند و کشتی را می‌گیرد و می‌گرداند. چنانکه وقت هست که غرق می‌کند و ملاحان او را می‌رانند. و سرکه در کشتی می‌برند خاص از برای دفع او که از بوی سرکه می‌گریزد.
صعید مصر قطری طولانی و عریض واقع شده و آن مشتمل است بر صعید اعلی و صعید اوسط و صعید ادنی .
ص: 295

ذکر شهرهای دیار مصر

فسطاط

مدینه‌ای است که آن را عمرو عاص بنا کرده است در زمان خلافت امیر المؤمنین عمر رضی اللّه عنه ، به وقتی که فتح دیار مصر کرد . و در فسطاط قصری رفیع است مشهور به قصر شمع، از بناهای قدیم است. و عمرو بن العاص جامعی عمارت کرده است که آن را جامع عمرو خوانند و تاج الجوامع نیز گویند. این مسجد به چهار صد ستون رخامین پوشیده است. گرد بر گرد مسجد بازارهاست به هر جانبی درها گشاده.
در زمان عباسیان احمد طولون به امارت مصر رفت. او نیز مسجد جامعی ساخته است که آن را جامع طولون خوانند.
[به غیر از این دو مسجد پنج مسجد جامع دیگرست چنانچه روز جمعه در فسطاط هفت موضع خطبه خوانند ] و شهر فسطاط بر درازای نیل نهاده‌اند جغرافیای حافظ ابرو ؛ ج‌1 ؛ ص295
ص: 296
بر بالای پشته‌ای بلند. و زمین آن اکثر سنگ است. باروئی دارد دو دیوار محکم بر روی یکدیگر کشیده. و خانهای اهل شهر چهار طبقه [و پنج طبقه] تا هفت طبقه باشد. یکی از ثقات حکایت کرد که در شهر [مصر شخصی] باغی ساخته است بر بالای خانها بعد از پنج طبقه. و آن را به دولاب آب می‌داده‌اند و گوساله‌ای بر آن بالا برده بوده است، اکنون که گاوی شده آب آن باغ می‌رساند. از نوادری که در شهر است یکی آن است که اگر کسی خواهد که باغی بسازد، به سه روز چنان مرتب توان کرد که در شهر دیگر به ده سال نشود. به سبب آنکه از هر جنس درخت که نام برند، در شهر کاشته در طغارها معدّ و مهیّا است و می‌فروشند . چنانکه یکی روایت کرد که در موضعی سلطان مصر را داعیه آن شد که باغی سازد ، و آن زمینی سنگلاخ (و) ناهموار بود. بعد از سه روز آن را هموار کرده، مجموع با درخت بار آور سبز مرتب شده بود و چاه کنده و دولاب بر آن ساخته، چنانکه هر کس بدیدی گفتی ده سال باشد که این باغ بنا کرده‌اند.

هرمان

در جانب غربی فسطاط واقع شده و تا فسطاط نیم مرحله باشد. و گویند
ص: 297
هرمان دو بنا است به غایت بلند. چنانکه از کمان سخت اگر تیر بر آن اندازند بر سر هیچ کدام از این دو بنا نرسد. غیر از این دو بنا یکی دیگر کوچکتر هست . [و چنین گویند که در قدیم مقابر گذشتگان را هرم می‌گفته‌اند و هرمان لفظ تثنیه است که (هر) دو را می‌گویند. آن از مقابر پادشاهان قدیم است. بنائی است در غایت استواری و نقل‌های غریب و اخبار عجیب در آن باب گفته‌اند.

قاهره

این را قاهره معزّی خوانند، به سبب آنکه المعز لدین اللّه که از خلفای فاطمیون است، بعد از آنکه مغرب زمین مسخر گردانیده (بود) ، لشکری گران سوی مصر آورد و چنین گویند که چون نزدیک مصر رسید، از نیل می‌بایست گذشت که نیل بر غربی فسطاط است. [گفتند که] در رود نیل تمساح است که هیچکس از و هم آن در آب نرود. چون المعزّ لدین (اللّه) بر کناره نیل در برابر محلی که این زمان قاهره است رسید، سی هزار سوار داشت که همه بنده درم خریده او بودند.
فرمان داد که بر آب زنند و بگذرند. و سگی سیاه به قوت داشت. آن سگ را در آب انداخت و فرمود لشکریان گردن‌های اسبان گرفته در آب روند. مجموع متابعت فرمان او کردند (و) بر عقب آن سگ جمله از آب بگذشتند که یک تن و یک چهارپای
ص: 298
غرق نشد (و) خود باخواص در کشتی‌های بزرگ نشسته از راه دریا به ظاهر فسطاط آمد و از این جرأت ایشان رعب و هراسی هر چه تمامتر به لشکریان مصر راه یافت. چون شهر فسطاط را محاصره کرد، سپهسالاری که از جانب خلفای بغداد در مصر بود، اطاعت و انقیاد نمود و بیرون آمد. این حال در شهور سنه ثلاث و ثلثین و ثلثمائة بوده است. و در این مقام که این زمان قاهره است لشکرگاه ساخته بود.
آن را به فال گرفت و قاهره نام نهاد و فرمان داد که هیچکس از افراد لشکریان در شهر وطن نسازد و به خانه کسی فرود نیاید (و) از جهت خود آنجا قصری بنا نهاد- و هم چنین حواشی او نیز هر یک از برای خود عمارتی کردند- و هم آنجا مقام ساخت. و این شهر که حالا قاهره می‌خوانند، اصلش این بوده است. بعد از آن دار الملک و کرسی مملکت شد . پیش از آن تختگاه، فسطاط بود. و در میان شهر قاهره قصر سلطان است، چنانکه دیوار خانه کسی به قصر سلطان متصل نیست؛ و قصر سلطان چنان بلند است که از بیرون شهر از دور، پیکری مانند کوهی نماید. امّا چون به شهر درآیی، تا به پای دیوار قصر نرسی ننماید.
و شهر قاهره را پنج دروازه است : باب النصیریه ، باب الفتوح، باب القنطرة ، باب الزویله، باب الخلیج . بارو و شهربند ندارد . امّا دیوارهای عمارت پنج طبقه و شش طبقه همه بالای یکدیگر به قوت. و آب خوردنی در شهر قاهره از نیل بر پشت ستور آرند. چاههای بسیار کنده‌اند، آنچه به طرف نیل است شوری آن کمتر باشد. بعضی
ص: 299
مردم از آن آب خورند. امّا آن طرف که به سوی کوه است بسیار شور است و قطعا نتوان خورد، در گلکاری و دیگر مصالح به کار دارند. آب گرمابها مجموع از چاه است. و در شهر به میان سرایها درختها نشانده‌اند و باغ ساخته و به دولاب از چاه آب دهند. و در قصر سلطان و باغهای مصر ، دولاب‌های عظیم ساخته‌اند و بر سر منظرها برده از برای نزهت. و توانگران شهر سردابها ساخته‌اند جهت دفع گرما. بعضی نیز بغله (؟) دهند.
و در شهر قاهره چهار مسجد جامع است. یکی را جامع از هر گویند، دیگری را جامع انور، دیگری جامع حاکمی، چهارم در بیرون شهر است، این را جامع مفص (؟) خوانند. و باغی بوده است قدیمی در دو فرسنگی قاهره که آن را عین الشّمس گویند و

عین الشّمس

چشمه‌ای است در این باغ [که باغ] را بدان باز خوانند. گویند آن باغ فرعون بوده است و در آنجا بناهای قدیم است که از آن جز آثاری ظاهر نیست. و از آن آثار سه چهار مناره مانده است، هر یکی به بالای سی ارش یکپاره از سنگ و میان آگنده،
ص: 300
و قطره قطره آب از سر منارها می‌چکد و کس نداند که آن (از چه چیز است و) که کرده است و کی کرده است . گویند بنای سرای فرعون است. و در این باغ عین الشّمس درخت بلسان است که روغن آن در جهان معروف است- که جز به مصر نیست و آن درخت هیچ جای نروید جز در مصر؛ و در همه ولایت مصر نیز به غیر از آن باغ نروید و آب آن از عین الشّمس است- و آن درخت [بر مثال درخت] مورد است. امّا برگ آن بزرگتر از برگ مورد باشد و کس نداند که آن را که نشانده است [و کی نشانده است ] . این درخت را تخمی هست ، فامّا آن تخم را هر جا می‌کارند نمی‌روید . و چون روغن خواهند گرفتن، آن شاخی را که باردار باشد ریش کنند به آهستگی روغن از آن بیرون آید [گویی بجوشد. چوب را تا آنجا که ریش کرده‌اند در شیشه نهند . چون روغن به تمامی بیرون آید] چوبش خشک شود. آن چوب را باغبان ببرد و به مصر آرد و به قیمت بفروشد. آن چوب را پوستی سطبر است که چون از آن باز کنند و بخورند، طعم مغز بادام دارد (و) مردم به خریدن آن رغبت نمایند و از آنجا که شاخ می‌برند سالی دیگر به موسم سبز می‌شود (و) هم چنین روغن می‌گیرند.
ص: 301

تنّیس

شهری است در میان دریا، چنان که از بامهای بلند عمارتها بنگری، از همه طرف جز دریا نبینی (و) جزیره‌ای بزرگ افتاده. و در این شهر درخت نیست و عمارات مجموع از خشت پخته است. منظرهای مرتفع و بازارهای معمور، هر صناعتی را رسته‌ای جداگانه. دو مسجد جمعه بزرگ دارد و گویند در این شهر [قریب ده هزار دکان باشد. و دمیاط هم در این بحیره است. آن نیز برابر این باشد. و در این شهر قصب بسیار بافند و بازرگانان عالم] از اطراف بسیار بدانجا آیند. و در شهر تنیس جامه [بوقلمون بافند (و) ] بوقلمون آن است که بر هر طرف که بنگری رنگی دیگر نماید. در آفتاب [رنگی دیگر نماید] و در سایه رنگی دیگر. در دمیاط قصب سفید در غایت خوبی بافند. و آب خوردنی (در) این شهر از رود نیل است که چون به قوت شود و به دریا درآید، آب دریا را که تلخ و شور است از گرد شهر دور کند . (و) آب نیل چنان به قوت است که از گرداگرد این شهر تا ده فرسنگ نیز بر آب دریا غلبه کند و آب خوش شود. اهل شهر در آن جزیره حوضهای بزرگ ساخته‌اند در زیر زمین، و آن را به سنگ و گچ ریخته کرده، آن را مصانع خوانند. وقتی که آب نیل به قوت درآید، آن حوضها پرکنند و آن را ضبط
ص: 302
نمایند تا سال دیگر از آن آب می‌خورند و می‌فروشند. بعضی حوضها وقف نیز کرده‌اند تا هر که خواهد، آب از آنجا بردارد. پیوسته گرداگرد شهر یک هزار کشتی بل زیادت نیز باشد. هر ما یحتاجی که اهل شهر را باید، جمله به کشتی آرند. و چنین گویند که دخل سلطان مصر از آن شهر هر روز یک هزار مثقال طلاست. و شخصی که عامل این وجه است، با او نه سوار بود و نه پیاده، (و) وقت میعاد، آن مال به خزانه برند (و) هرگز منکسر نشود و از کس به عنف چیزی نستانند و کارکنان به رغبت کار سلطان کنند . میوه بسیار از روستاهای مصر به کشتی در این شهر آورند.
گویند آلات آهنینه خرده کاری در روی زمین هیچ جای بهتر بلکه برابر آنجا نسازند ، از کارد و ناخن پیرای و سوزن و مانند آن . شمشیر مصری خود در جهان مشهور است. و بر شمال راست این بحیره دریای روم است و از جزایر دریای روم و افرنج پیوسته کشتی‌ها بدین شهر آید، و کشتی [از آنجا] به بیست روز به قسطنطنیه رود.

دمیاط

این شهر نیز هم در این بحیره است (و) به اکثر صفات به یکدیگر نزدیک است. گویند در شهور سنه ثمان و اربعین و ستمائة جماعت فرنگیان لشکری از راه
ص: 303
دریا به کشتی بدانجا آوردند و آن را خراب کردند، و خلیفه متوکّل عباسی آن را باز معمور گردانید. در این شهر نیز صنعت وران خوبند، به تخصیص در قصب بافتن و قصب دمیاطی شهرتی تمام دارد.

اسکندریه‌

[شهر اسکندریه] بر کناره دریاست و از مصر تا آنجا سی فرسنگ است. از آنجا میوه بسیار از راه دریا به کشتی به مصر آورند. گویند بناء آن اسکندر نهاده است و آن را اسکندریه نام کرده و اکثر عمارات آن از سنگ رخام است و در آنجا مناره‌ای ساخته بوده است، طول آن یکصد و هشتاد گز ؛ و آیینه‌ای را بر سر آن مناره طلسمی کرده که هرگاه کشتی از روم و فرنگ در دریا متوجه آن طرف می‌شده‌اند ، چون ایشان را معلوم شدی که کشتی دشمنان است آن آینه را چنان ساخته بوده‌اند که آن را حرکت دادندی ، چنانکه شعاع آفتاب که بر آینه افتادی، عکس بر کشتی انداختی، و به هر طرف که کشتی را راندندی آینه را حرکت دادندی، چنانکه عکس شعاع آفتاب از کشتی دور نشدی . از عکس آن شعاع آتش در کشتی افتادی و سوخته شدی ؛ تا از روم حیلتها کردند و آن طلسم را باطل گردانیدند: چنین گویند که در زمان ولید بن عبد الملک یکی از رهبانان روم بیامد و در اسکندریه مسلمان شد و زهد و تقوای تمام پیش گرفت و در گوشه زاویه مسکن ساخت، چنانکه بسیاری از مردم اسکندریه مرید و
ص: 304
معتقد او شدند. و مدت سی سال در آن شهر به زهد و عبادت به سر برد. بعد از آن که اکابر و اشراف شهر، مجموع معتقد او گشته بودند روزی گفت: امشب خوابی دیده‌ام و مرا فرموده‌اند که در این منار چله‌ای برمی‌باید آورد. او را رخصت دادند تا در اندرون منار رفته چله برآورد. بعد از آنکه چند شبانروز بگذشت، روزی دیدند که آن آینه از سر منار افتاده است. آن زاهد را طلب کردند، نیافتند. آینه را باز به همان موضع بردند و نهادند. دیگر آن خاصیت نداد و آن طلسم باطل شد. امّا هنوز آن مناره بر جای است (و) دلیل مردمی است که از راه دریا بدان طرف آیند. چه در نزدیک اسکندریه کوه نیست و این مناره از دو روزه راه در دریا پیدا می‌شود.
و آب خوردن اهل اسکندریه از باران است و مصانع ساخته‌اند که از باران پر می‌شود. و قماش اسکندریه ابریشم و کتان، با یکدیگر ترکیب کرده ، هیچ جای دیگر مثل آن نتوانند و شراب و کتان اسکندرانی مشهور است.

قفط

شهری کوچک است نزدیک قوص، و بر اشراف وقف است. اهل قفط شیعه مذهب باشند . از آنجا تا قوص از جانب شرقی نیل هفت فرسخ است و تا
ص: 305
اخمیم یک روزه راه باشد.

قوص‌

مدینه‌ای است از صعید اعلی. و در زمین مصر هیچ مدینه بعد از فسطاط از قوص بزرگتر نبوده است. بندر دریای عدن است. حصاری استوار دارد و در وی نخلستان و انگور بسیار باشد و از اقلیم دویم است . (چنین) گویند (که) در قوص معدن زبرجد است.

إخمیم

شهری بزرگ است از صعید اعلی و تا اسیوط دو منزل است (و) عمارات غریب و صور عجیب از سنگ تراشیده ، چنانچه مثل آن هیچ جا نشان نمی‌دهند. معلوم نیست [که که کرده است و کی کرده‌اند ] . ذو النون مصری قدّس سرّه از این شهر بوده است. زراعت و نخلستان بسیار دارد و آب آن زراعت، اکثر از دولاب باشد ؛ و از آخر اقلیم ثانی است.

بهنسا

کوره‌ای است از صعید ادنی من اوایل اقلیم الثالث ، بر غربی نیل در پای کوه
ص: 306
الواحات.

أقصر

در جنوب قوص واقع شده و تا قوص کمتر از یک منزل است. در آنجا زراعت و نخلستان می‌باشد (و) نزدیک است به نیل و گویند وقف مدینه است. و در آنجا فخّاران مشربه و ظرفها نیکو سازند و به اطراف برند.

ارمنت

شهرکی است از صعید اعلی و تا اقصر یک مرحله باشد و هر دو در اقلیم ثانی است، و در اینجا زراعت و درخت خرما اندک باشد.

اسیوط

موضعی است از صعید اعلی از آخر اقلیم ثانی . و بی‌الف- سیوط - نیز نبشته‌اند، و در جانب جبل طیر افتاده (است) .

قمولا

شهرکی کوچک است از صعید اعلی از اقلیم ثانی [و از آنجا تا قوص یکروزه راه باشد. بساتین و قصب السکر بسیار دارد. در میان کوه است.
ص: 307

أسوان‌

شهری کوچک است در آخر صعید اعلی از اوایل اقلیم ثانی] و نخلستان بسیار دارد. امّا گندم از دیگر مواضع بدانجا آورند . تا قوص پنج منزل است. و اسوان از حساب ولایت قوص است. و بر شرقی اسوان حصاری استوار است؛ و اسوان بر شرقی رود نیل افتاده و آب نیل [در آن موضع از جنوبی غربی آن می‌آید و آنجا کوهی است که رود نیل] از آنجا بیرون می‌آید و کشتی مصر از اینجا نتواند گذشتن که آب از سنگهای عظیم (به آواز) مهیب فرو می‌آید .

إسنا

شهری است و چند بازار و چند حمام دارد. میان اسوان و قوص واقع شده، امّا به قوص نزدیکتر است. نخلستان و باغ انگور و زراعت حبوبات در این موضع بسیار است. و اسنا از شهرهای قدیم است و قبط اول بنا کرده‌اند. و در این موضع بقیه بناهای قبط و اثرهای عجیب هست. و از اسنا تا ارمنت یک روزه راه است.
ص: 308

منفلوط

در بر غربی از نیل واقع شده است. از اول اقلیم ثالث است. شهرکی کوچک است از صعید اوسط نزدیک اسیوط ، تا اسیوط یک مرحله باشد.

ابوبنج

در بر غربی نیل واقع شده در اول اقلیم ثالث. و از اسیوط تا ابوبنج بیست و چهار میل است. و در این ابو بنج خشخاشی که افیون می‌سازند بسیار است.

اشمونین

به لفظ تثنیه ، شهری است از صعید اوسط. اثرهای قدیم دارد از ستونهای تراشیده و غیره. و [به لفظ مفرد شهری بزرگ است نزدیک دمیاط و آن را اشمون] ، اشمون طنّاح و اشمون رمان و اشمون حریش می‌گویند، و این چند
ص: 309
اسم، نام آن یک شهر است.

انصنا

شهری است از صعید اوسط از اقلیم ثالث، و اثرهای عظیم در این موضع هست [از عمارات عالیه که در قدیم بوده، و بر شطّ شرقی نیل واقع شده است در برابر اشمونین و جای زراعت در این موضع بسیار است و] میوه‌های فراوان دارد. گویند سحرة فرعون در این شهر بوده‌اند.

منیة ابن الخصیب

شهری است و جامع و مدارس مالکیه و شافعیه و حمامات و اسواق دارد و بر کنار نیل واقع شده از جانب غربی. و این موضع را منیة ابی خصیب و ابن الخصیب نیز خوانند و این، فرود اشمونین است به یک مرحله، و در آن جای زراعت بسیار است [و تا دهروط یک روزه راه است. و در دهروط همچنین جای زراعت بسیار است] .
ص: 310

فیّوم

کوره‌ای است بر جنوب فسطاط ، مایل به غرب، و نهری از آب نیل بدانجا بریده‌اند ، و آن نهر به یوسف صدّیق علیه السّلام منسوب است . و در قصبه فیوم حمامات و اسواق و مدارس شافعیه و مالکیه باشد و بساتین نزه دارد. از آنجا تا فسطاط چهل و هشت میل است.

رشید

شهرکی مختصر است بر جانب غربی نیل، آنجا که آب نیل به دریا می‌ریزد. و آن موضع را ارمسینه (؟) خوانند. از رشید تا اسکندریه [یک منزل است و در جانب شرقی اسکندریه] افتاده .

منف

مصر قدیم است و بر جانب غربی نیل افتاده. چون عمرو بن العاص آن را فتح کرد، [خراب کرد] و فسطاط را بنا نهاد به امر عمر بن الخطاب [رضی اللّه عنه] . و در منف آثار قدیمی بسیار است از سنگ‌های تراشیده و عمارات عالیه، و تصویری که در سنگ‌ها (کنده‌اند و نقاشی که در سنگ‌ها) کرده‌اند. چنین گویند که هنوز اثر تمام جغرافیای حافظ ابرو ؛ ج‌1 ؛ ص310
ص: 311
از آن باقی است.

محلّه‌

مدینه‌ای است که چند بازار دارد و آن را محلّة الدقلا می‌خوانند . گویند قصبه کوره‌ای است که به مصر کهنه نزدیک است. و در بلاد مصر قریب صد قریه باشد که به محلّه مشهور است.

قلزم‌

شهرکی کوچک است بر ساحل دریای یمن از جانب مصر، و این دریا به این موضع مشهور است، و اسم این موضع نیز به سبب این دریا شهرت گرفته . یک کرت ، تمام خراب شده بود، باز آبادان ساخته‌اند. از آنجا تا به مصر چهار روزه راه است؛ و تا به فرما که فرضه بحر روم است هم چنین چهار یا پنج روز بروند. بازرگانان از اندلس در دریا نشینند و آیند تا به حدود شام، و در این فرما از کشتی بیرون آیند و بارهای خویش بر چهارپا نهند و به قلزم آیند . آنجا باز در دریا نشینند و می‌روند، اگر خواهند تا به ولایت چین . علی الجمله از اندلس که نهایت عمارت است در جانب مغرب، تا چین که نهایت عمارت است در مشرق، همین چهار پنج روز بر خشک باشند و باقی در دریا .

اشموم‌

مدینه‌ای است که بر شرقی نیل افتاده و حمام و بازار دارد و آن را اشموم طنّاح و
ص: 312
اشموم رمان نیز خوانند. و این قصبه کوره دقهلیّة است و جامعی بزرگ دارد و عوام، اشمون خوانند (به نون) .

بلبیس

قصبه حوف است. نخلستان و میوه بسیار دارد، و نهری از نیل بدانجا برده‌اند که در وقت زیادتی، آب بدانجا می‌رسد. آن نهر را بحرین منجا (؟) خوانند.

علّاقی‌

این از بلاد بجا ست از آخر اقلیم اول. اهالی آن مسلمان باشند، و نصارا و بت‌پرست نیز باشند . از بحر قلزم تا بدانجا از دیار مصر شمارند، و در آنجا مغاص لؤلؤ باشد، اما چون لؤلؤ عدن نیست. به کوه آن معدن ذهب است، فامّا زیادت از آنکه نفقه می‌کنند حاصل نمی‌شود. از عیذاب تا علّاقی هشت مرحله گویند. بر جنوب عیذاب است و آخر حدود مصر. بعد از آن سودان است .
ص: 313

عیذاب

بعضی این را از دیار مصر می‌گیرند و بعضی از بلاد بجّه شمارند. امّا مدتهای مدید است که در تصرف حکام مصر است؛ و موضع بارگاه کشتی است (و) تجّار حبشه و زنگبار و عدن و یمن آنجا به ساحل آیند. و هر کس از مصر که به راه دریا خواهد که به مکه رود، در عیذاب در کشتی نشیند و به جدّه که دوازده فرسنگ است تا مکّه در دیار عرب به ساحل آید . و جده بر شرقی راست عیذاب [است.
و در شهر عیذاب ] نه آب روان است و نه چاه. بر صحرا حوضها ساخته‌اند که به آب باران پر می‌شود (و) در تابستان به مشک بر پشت چهارپایان آورند و به قیمت فروشند ؛ و غذای ایشان اکثر گوشت ماهی باشد .

جفار

اسم کوره‌ای است. ما بین فلسطین و مصر واقع است (و) از فلسطین تا آنجا هفت روزه راه است. جفار جمع جفر است و جفر چاهی را (گویند) که آب آن نزدیک و فراخ باشد . و این کوره را بدان سبب جفار خوانند که در آن موضع از این چاهها بسیار است و سکان این مواضع، آب خوردن به غیر آن ندارند . و این کوره‌ای
ص: 314
بزرگ بوده است در ایام فراعنه، و الحاله هذه نخلستان بسیار و درخت انگور باشد و انار نیز. و اکثر آن نواحی ملک جماعتی است که در نواحی و قرای مصر ساکنند. چون وقت گشن دادن نخل باشد بیایند و آن عمل به جای آرند و باز بروند. چون خرما در رسد باز آیند و جمع کنند، (و) اکثر آن زمین ریگ گرفته است. درختهای خرما باشد که ده گز از تنه آن در زیر ریگ شده است و هم چنان بار می‌دهد. این جفار واسطه است میان زمین [مصر و شام] چون از بیابان غزّه و ریگ رمله بگذشت به حدود جفار می‌رسد. و از قرای جفار اول رفح است و در رفح درخت موز بسیار باشد. قسّ و عریش و ورّاده و قطیه از قرای جفار است، و یک طرف جفار متصل به تیه بنی اسرائیل است.

طحا

کوره‌ای است در زمین مصر به شمالی صعید در غربی نیل. و به این کوره منسوب است طحاوی که فقیه مشهور مذهب حنفی است، و هو ابو جعفر احمد بن
ص: 315
محمد بن سلامة بن المصری الطحاوی الفقیه الحنفی . و او از نفس طحا نیست، از قریه‌ای مختصر است از کوره طحا. مولد او در سنه سبع و ثلثین و مأتین [بوده است و در سنه ثمان و ستین و مأتین] از مصر بیرون آمد و متوجه شام شد.

الواحات

سه کوره است در غربی زمین مصر و در غربی صعید. و در میان بیابان این الواحات چنان افتاده است که جزایر در میان دریا. از همه طرف الواحات ، برّ است و در آن موضع، نخلستان بسیار باشد . و از این سه کوره یکی را واح اولی و دیگری را واح وسطی و سدیگر را واح صغری خوانند؛ (و) معمورترین، واح اولی است. [و اهالی الواحات ] به خصب عیش و رفاهیت گذرانند.

دشنا

شهرکی کوچک است در جانب شرقی قوص، و تا به قوص سه روزه راه است.

ابویط

[دو ده است ] : یکی در کوره بوطبریه و یکی اسیوطیه . و ابو یعقوب بویطی
ص: 316
صاحب شافعی به یکی از این دو دیه منسوب است.

حلوان‌

دیهی است بالای مصر از جانب شرقی نیل و تا فسطاط دو فرسخ است. و در عراق موضعی هست که آن را حلوان می‌گویند، و ذکر آن به موضع خود بیاید ان شاء اللّه وحده .

ایوان‌

نام سه موضع است: یکی ایوان عطیه (؟)، و یکی ایوان [کوره بهنسا، دیگر ایوانی] که نزدیک دمیاط است.

خصوص

[دیهی بزرگ است از بلاد مصر در صعید اوسط برابر اسیوط ] .

دمنهور

از بلاد مصر است و در جانب شرق اسکندریه افتاده ، و نهری از انهار اسکندریه
ص: 317
بدین موضع روان است. و جامه دمنهوری (مشهور است. و هم چنین دیهی است از اعمال) فسطاط به دمنهور مشهور.

فرما

شهری است بر کنار دریای روم. و گویند قبر جالینوس در این موضع است و از راه شام که به مصر روند بر این شهر گذرند.

منصوره

از بلاد مصر است و ملک کامل بن عادل بنا کرده است، برابر صرصر آنجا که رود نیل به دو قسمت می‌شود : بعضی به جانب دمیاط ، و بعضی به جانب اشمون می‌رود. و منصوره میان قاهره و دمیاط واقع شده. دمیاط را محاصره کرده بودند ، منصوره را در روی دشمن بنا کرده‌اند. منصوره نام چند مدینه است در آن دیار ، و مجموع خراب شده.

جوجر

در تل اشمون طنّاح واقع شده، آنجا که نیل به دو قسم می‌شود .
ص: 318

طور

از بلاد مصر است، میان قلزم و ایله واقع شده و تا سینا یک مرحله است و کوههای طور در میان دریای قلزم است.

عبّاسه

از بلاد مصر موضعی است که عباسه بنت احمد بن طولون بنا کرده است و به نام او شهرت یافته.

ذکر مسافات دیار مصر

از جفار تا به فرما سه روزه [راه است [ [و از فرما تا به مصر سه روزه] ]] ، و از مصر تا اسکندریه به پنج روز روند ، و از اسکندریه تا آنجا که از حدود مصر شمارند از جانب مغرب ده روز راه باشد. و در آن (جانب) شهری مشهور نیست. محالات عرب است و قوم برابر تا به نزدیک طلمیثا . این جانب شمال دیار مصر است و از آنجا چون به جانب جنوب رود به جبل لوبیا رسد و بیابانی که بر پشت الواحات گذرد.
و بر شرقی کوّار تا آنجا که به زمین سودان رسد یک ماهه راه باشد؛ و این همه بیابان
ص: 319
است و حد مغربی بلاد مصر است. و از آنجا چون روی به جانب شرق کند به حدود بلاد حبشه رسد، تا به نیل ده روزه راه باشد. [و از نیل بگذرد در جبل جنادل که ما بین بلاد حبشه و دیار مصر است تا به دریای قلزم که علاقی و عیذاب بر ساحل آن است بیست روزه راه باشد ] . و این حد جنوبی دیار مصر است . و از علاقی تا عیذاب پنج روزه راه است و از عیذاب تا قلزم بر کنار دریا بیست روزه راه است، و از قلزم تا جفار پنج روزه راه است، از آنجا که ابتدا کرده بودیم. این حد شرقی بلاد مصر است.
از قلزم تا به مصر پنج روزه روند، و از مصر به دمیاط و تنیس به دو روز روند، و از مصر تا به اسوان که صعید اعلی است به بیست روز روند و راه بر صعید باشد. اول صعید ادنی، بعد از آن صعید اوسط، بعد از آن صعید اعلی. و از مصر به الواحات به بیست روز روند . و طول صعید از جنوب است به شمال، قریب بیست روزه راه باشد. اکثر تردد به کشتی کنند، و نقل اثقال و احمال جمله به کشتی باشد. و هر دو طرف نیل را صعید خوانند. امّا بر جانب شرقی عمارت و زراعت زیادت باشد. و به تنیس و دمیاط جز به کشتی نتوان رفت. از دمیاط کشتی به یک هفته به جزیره قبرس رود و از آنجا به دوازده روز به خلیج اصطنبول . و از روم به مصر بیست روز [یا بیست و پنج روز] در دریا باشند؛ و اگر بر خشکی روند بر شام باید گذشت و چهل روز و پنجاه روز در راه باید بود . و از مصر به ولایت نوبه و بربر و حبشه و زنگبار تجار بسیار روند، اکثر راه بیابان باشد. و به بلاد مغرب نیز که روند هم به راه دریا توان رفت و هم به خشکی، و در خشکی اکثر بیابان باشد. این است مسافات مصر آنچه معلوم گشته است.
ص: 321

ذکر دیار شام‌

اشارة

چون فارغ شدیم از ذکر بلاد مصر و توابع آن، شروع کنیم به ذکر دیار شام و نواحی به قدر آنچه معلوم گشته است . زمینی که محیط است به دیار شام از جهت غرب بحر روم است، از طرسوس که آن را از حساب بلاد ارمن گیرند تا رفح که اول زمین جفار است در ما بین مصر و شام. و محیط است به زمین شام از جهت جنوب، زمینی که ممتد است از رفح مذکور تا حدود تیه بنی اسرائیل، مل بین ایله و تبوک از دیار عرب تا جبل طی؛ و بعد از آن بیابانی که بین جبل طی است و عراق عرب. از جهت شرق از این بیابان که ذکر کردیم تا آب فرات که آن مشاریق غوطه و مشاریق سلمیه و مشاریق حلب است تا بالس . [و از جهت شمال از بالس ] تا قلعه بیره و قلعة الروم که بر کنار فرات است، تا سمیساط ، [تا به] حصن منصور ، تا بهنسا تا ملطیه که بعد از آن حدود روم است تا به سیس و طرسوس تا بحر روم، از آنجا که ابتدا کرده بودیم. بعضی مجملا حدود شام را مختصر کرده‌اند و گفته: الشام هی من الفرات الی العریش طولا، و
ص: 322
من جبل طی الی بحر الروم عرضا . و گفته که این زمین را از آن جهت شام می‌گویند که به سام بن نوح منسوب است. و سام به سین مهمله لغت سریانی است. و بعضی گویند که شامات سفید و سرخ و سیاه است، و زمینهای شام بدین الوان است. و ما بین روم و شام، طرسوس و ادنه و عین زر و مصیص را از حساب ارمنیه صغری شمارند (و) ملطیه و حدث و مرعش و هارونیه و کنیسه و توابع آن را ثغور شام گویند. و بعضی این ثغور مذکوره را ثغور جزیره گویند و جزیره نیز از توابع شام است و ما وراء فرات را حساب شام شمرده‌اند.
ص: 323

(ذکر بلاد شام)

بیت المقدس

بر کوهی است بلند، و آن ولایت را فلسطین خوانند. و فلسطین اخصب نواحی شام است و بیت المقدس [اخصب بلدان فلسطین؛ و مسجد ابراهیم و محراب داود علیه السّلام آنجاست. و بیت المقدّس] را به شام، قدس خوانند و از مجموع بلاد شام و سواحل ، اکثری که به حج نتوانند رفت، عید قربان به بیت المقدس آیند و آنجا به موقف بایستند همان نهم روز ذی الحجة که خلق به عرفات ایستند ، هم بر آن عادت عبادت کنند. چنانکه بیست هزار مرد و زن به غیر سکان آنجا در این موسم حاضر شوند. و رسم آن ولایت شده است که فرزندان را بدانجا برند، وقتی که ایام حج نزدیک رسد فرزندان را سنت کنند. بدین سبب در بیت المقدس هر سالی از اواسط ذی القعده تا اواخر ذی الحجة غلبه عظیم و ازدحامی تمام باشد. شهر بیت المقدس بر سر کوهی است، و روستاها و نواحی آن [همه کوه است] . کشاورزی بسیار و
ص: 324
زیتونستانها و اشجار میوه ، مجموع از آب باران. و در آن نواحی به هیچ موضع، آب روان نیست امّا باران بسیار است و هوای تر دارد؛ و چنین گویند که هرگز در بیت المقدس قحط نبوده است. درخت زیتون در آن دیار به مثابه‌ای است که چاهها از روغن زیت پر کنند و از آنجا به روم و شام و حجاز برند.
و گرد شهر قدس باروئی عظیم دارد از سنگ و گچ و دروازه‌های بزرگ آهنین .
و در اندرون شهر و پیرامون آن درخت نیست. به سبب آنکه بر سر سنگ خاراست. امّا در شهر غلبه بسیار است چنانکه گویند قریب بیست هزار خانه باشد (و) عمارت‌های مرتفع و بازارهای معمور؛ هر صنعت وری را رسته بازاری علیحده. و چنین گویند که در جمله بلاد اسلام مسجدی از مسجد بیت المقدس بزرگتر نیست. یکی از ثقات که آن را گز کرده بود چنین تقریر کرد که طول آن [هفتصد و چهار] ارش است و عرضش چهار صد و پنجاه و پنج، به گز ملکی که یک گز و نیم شرع باشد. یک دیوار مسجد به دیوار شهر متصل است از طرف شرقی، و از بیرون شهر قریب صد گز ارتفاع [آن نماید] ؛ به جهت آنکه دامن کوه است. فامّا از اندرون [این مقدار نباشد که بر بالای کوه است و از بیرون مسجد از همه طرف دیوارها بعضی بسیار بلندست و بعضی کمتر.
فامّا از اندرون] مسجد چون صحن آن را مساوی ساخته‌اند، همه دیوارها برابر نماید. و آن مسجد بر آن موضع از بهر صخره بنا کرده‌اند. و صخره سنگی است که ایزد سبحانه و تعالی موسی را علیه السّلام فرمود که آن را قبله ساز؛ و موسی را چون این فرمان بیامد آن را قبله کرد. بعد از وفات موسی، چون ایزد سبحانه و تعالی داود را
ص: 325
علیه السّلام به بنی اسرائیل فرستاد به پیغمبری و میراث به سلیمان رسید و دیو و پری و آدمی فرمان بردار گشتند، این صخره که امروز در میان آن مسجد است، قبله خلایق بود، مسجدی گرد ان صخره بنا کرده‌اند؛ و عمارت آن مسجد بعضی به سلیمان علیه السّلام منسوب کنند. آن مسجد بر اندازه پادشاهی خویش ساخته است و آن صخره تا روزگار پیغمبر ما صلّی اللّه علیه [و آله] و سلّم [قبله بود و پیغمبر صلی الله علیه [و آله] و سلم ] روزگاری دراز نماز از آن سو کرد تا ایزد سبحانه و تعالی، او را قبله سوی خانه خویش گردانید. و هر پیغمبری را در مسجد بیت المقدس محرابی علیحده بوده است، چون محراب زکریای نبیّ علیه السّلام [و محراب داود علیه السّلام ] . و این مسجد را نه در است. یکی در را باب الرحمة خوانند و یک در را باب التوبة گویند و آن دری است که توبه داود آنجا پذیرفته است، مردم بدانجا تقرب جویند و در آستانه در باب التوبه نماز کنند و حاجت خواهند. گویند داود علیه السّلام پای از آن آستانه در (بیرون) گذارده بود تا به مسجد درآید که ایزد سبحانه و تعالی بدو وحی کرد و بشارت داد به پذیرفتن توبه از وی. پس داود علیه السّلام آنجا سجده کرد خدای را و بر آن جای مقام کرد و اکنون آن آستانه معبدی گشته است. و یک در را باب النّبی خوانند و گویند این دری است که نبی در شب معراج از این در درآمده است. و در دیگر را باب العین گویند و نزدیک آن در چشمه‌ای است. و یک در را باب الحطّه گویند، و گویند این دری است که ایزد تعالی مر
ص: 326
بنی اسرائیل را فرمود که اندر آیند. قوله تعالی: «وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَکُمْ خَطایاکُمْ وَ سَنَزِیدُ الْمُحْسِنِینَ.» و یک در را باب البقر گویند؛ و در دیگر را باب الاسباط ؛ و یک در را باب السکینة ؛ و یک در را باب الابواب.
و در اندرون این مسجد در زیر زمین، مسجدی دیگر است. چنانکه نردبان پایهای بسیار فرو باید رفتن ؛ و در آن فرود ، دری به عظمت برنشانده و درون آن به مقدار بیست گز در پانزده گز بر سر ستونها از سنگ رخام. و مهد عیسی علیه السّلام آنجا نهاده است و آن مهدی است [سنگین (به) مقدار آن که یک کس در آن نماز تواند گذارد؛ و آن را در زمین محکم کرده‌اند و گویند این آن مهد است] که عیسی علیه السّلام در آنجا بود و در طفلی با مردم سخن گفته است. چنانکه حق سبحانه و تعالی فرموده است: «وَ یُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ وَ کَهْلًا». و مهد به جای محراب بدین زمین فرو برده‌اند. و محراب مریم علیها السّلام در این مسجد است [بر مشرق] ، و آیاتی که در قرآن در حق مریم و زکریا آمده است، بر این محراب در سنگ کنده‌اند.
و چنین گویند که مریم، [عیسی را] علیهما السلام آنجا زاده است [و آن را مسجد عیسی خوانند. و زمین این مسجد همه به رخام ملون آراسته است ] و همه زمین و دیوارها به فرشها و ازارهای منقش پیراسته و قنادیل سیمین آویخته، سال به سال قندیلها افروخته دارند . از این مسجد بگذری، هم بر دیوار شرقی چون به گوشه
ص: 327
رسی مسجدی دیگر در غایت تکلف ساخته‌اند بزرگتر از مسجد عیسی علیه السّلام ، آن را مسجد اقصی خوانند. و این آن مسجد است که ایزد سبحانه و تعالی، مصطفی را صلّی اللّه علیه و سلّم شب معراج از مکّه آنجا آورد و از آنجا به آسمان برد و در قران یاد کرده است. قوله تعالی: «سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی .» آنجا عمارتی بسیار به تکلف کرده‌اند و فرشهای پاکیزه افکنده، و اکثر زیر مسجد حوضهاست و این حوضها که در مسجد است چنان ساخته‌اند که هرگز به عمارتش احتیاج نیفتد. گویند این همه عمارتها سلیمان بن داود علیهما السّلام [کرده است و هر حوضی را که هست سرفراز آورده‌اند تا چون سر چاهی شده است. آنگاه چون تنوری سنگین تراشیده بر سر آن حوض نهاده‌اند] . [بعد از آن سرپوشی بر سر آن نهاده] ، چنانکه ساحت مسجد همه هموار است و کس نداند که حوض کجاست. آب از آن حوضها به رسن و دلو بر کشند و آب آن از آب همه مواضع خوشتر باشد. هرگاه باران آید هیچ ضایع نشود، مجموع به این حوضها رود. و نیز اگر باران نیاید و هوا از ابر خالی باشد ، از نیم شب تا چاشتگاه ناودانهای بام مسجد قطره قطره می‌بارد در اکثر فصول (سال) از شبنم که در هوا باشد. و بام‌های مسجد مجموع ارزیز گرفته‌اند.

غزّه

شهرکی است بر راهی که از دمشق به مصر می‌روند ، و در بعضی اوقات به جهت
ص: 328
آنکه سرحد است ملک الامرا آنجا می‌نشیند . و قبر هاشم بن عبد مناف در آن شهر است، و مولد امام شافعی- رضی اللّه عنه - در آنجا بوده است و اندک نخلستان دارد، امّا انگور بسیار باشد.

عسقلان‌

از غزّه بر جانب دریا است و تا غزّه یک مرحله است و از شهرهای بزرگ ساحل است. اهالی آن آب از چاه خورند و در این ایام خراب است. گویند صلاح الدین یوسف آن را خراب کرده است.

یافا

شهرکی کوچک است و بازارهای معمور دارد. چون به فلسطین می‌روند، کشتی در آنجا فرود می‌آید و تا رمله یک منزل است و مینا دارد. و مینا آن باشد که بر ساحل بحر، هر کجا که کشتی به کنار می‌آید محلی می‌سازند . چنانکه بیست کشتی کمتر یا بیشتر در آن محل تواند ایستاد؛ و زنجیری می‌بندند که تا آن زنجیر بسته است این کشتی‌ها راه ندارد که در بحر رود. و هر کس حاکم باج و خراج کشتی باشد، این مینا به حکم وی است و هر ساحلی را صلاحیت این نیست.

قیساریّه‌

مدینه‌ای است بر ساحل دریای شام. در فلسطین و اعمال آن این موضع را قاعده و
ص: 329
اساس می‌دانند؛ و از امّهات مدینه‌های بزرگ بوده و اکنون خراب است. در زمان عمرو بن عاص بر دست مسلمانان فتح شد . تا رمله دو روزه راه باشد و تا شهر عکا نیز همین مقدار باشد پاره‌ای زیادت. جغرافیای حافظ ابرو ؛ ج‌1 ؛ ص329

ارسوف

شهرکی بوده است یک روزه رمله، فامّا حالا خراب است.

رمله‌

قصبه فلسطین است و از شهرهای محدث است. گویند بدین موضع شهری بوده ، سلیمان بن عبد الملک آن را خراب کرد و این را بساخت. در آن دیار شهرتی دارد که دجّال اینجا کشته خواهد شد.

حبرون

قبر ابراهیم و اسحاق و یعقوب علیهم الصّلاة و السّلام در این موضع است و از آنجا تا بیت المقدس شش میل باشد . بعضی گویند مولد عیسی در اینجا بوده ، و ترسایان این موضع را بسیار تعظیم کنند و متبرّک دانند . و به خلیل شهرت یافته، هرگاه که با هم گویند، قدس و خلیل گویند؛ و اهل شام هر دو را حرمین گویند.
ص: 330

عکّا

شهری بزرگ است از سواحل شام. از صور تا عکا یک روزه راه است و قبر صالح پیغمبر علیه السّلام در عکاست. و در میان شهر عکا، مسجدی بزرگ است و چنین گویند که آدم علیه السّلام آنجا مقام کرده است. و در آن نزدیک چشمه‌ای است در زیر زمین، چنانکه بیست و شش پا به زمین فرو باید رفت تا به آب رسند. آبی بسیار دارد و شیرین. آن را عین البقر خوانند [و گویند] این چشمه ، [آدم علیه السّلام ] پیدا کرد و گاو خود را اینجا آب (داد) ؛ بدین سبب آن را عین البقر خوانند.
باروئی دارد از سنگ، و آن شهر طولانی است، پانصد گز در دو هزار گز باشد.
فرنگان بر آن دست یافته بودند و آن را خراب کرده و مدتی در تصرف ایشان بود.
چنین گویند که در شهور سنه تسعین و ستمائة مسلمانان از دست ایشان بیرون آوردند .

صور

شهری است به غایت حصین. و در ساحل شام شهری از این قدیمی‌تر نیست .
ص: 331
بعضی از حکماء یونان از آنجا بوده‌اند. مساحت صور هزار گز در هزار گز است (و) بر روی سنگ نهاده است. از صور تا دمشق بیست فرسنگ باشد. اقلیدس مهندس از این صور است، و این (صور) از بناهای ضحاک است.

دمشق‌

مدینه مشهور است و گویند بناء آن را هم ضحاک تازی نهاده است . اصل و قاعده مملکت شام است. گفته‌اند چهار موضع است که بر تمام بستانهای نزه دنیا ترجیح دارد: غوطه دمشق در شام، و جزیره ابلّه در بصره، و سغد سمرقند در ما وراء النهر، و شعب بوان در فارس. امّا دمشق از این مواضع مذکوره دلگشاتر و خوشتر است . و غوطه دمشق در عرض، یک مرحله باشد و در طول، دو مرحله. گویند در روی زمین شهری بهتر از دمشق نیست. و قلعه دمشق بر یک گوشه شهر افتاده ؛ بارو و عمارات شهر و قلعه همه از سنگ است. عمارات بیرون به شهر محیط است و بساتین به عمارات تا چند فرسنگ. و جبل قاسیون در شمال این شهر واقع شده . گویند قابیل برادر خود هابیل را در این کوه به قتل آورد . و در این کوه موضعی هست که آن را مغارة الدم خوانند و گویند چندین هزار پیغمبر را در آنجا به قتل آوردند؛ و مزارات پیغمبران در آن سرزمین بسیار است. انصاف آن است که به نضارت
ص: 332
اطراف و حسن اکناف و نزاهت رقعه و سعت بقعه و کثرت میاه و اشجار و رخص فواکه و ثمار، مثل آن هیچ جای شهری نشان نمی‌دهند. [بدان سبب جنّت الدنیا لقب یافته. و جامع بنی امیه در اندرون شهر است و مثل آن مسجدی نیز هیچ جای نشان نمی‌دهند] . قبه قدیمی بر بالای محراب مقصوره بود. چنین گویند که آن را صابئیان بنا کرده بودند [و معبد ایشان بوده است] . بعد از آن جمعی از یهود غالب شدند و آن قبّه را معبد خود ساختند. بعد از آن جمعی بت‌پرستان در زمان یحیی بن زکریا بتهای خود را در آنجا نهاده بودند و چون یحیی بن زکریا شهید شد، سر او را بر در این مسجد بیاویختند، بر آن در که به باب حبرون مشهور است. بعد از آن ترسایان مستولی گشتند و ایشان نیز آن موضع را عزیز داشتند تا زمانی که اسلام ظاهر گشت، مسلمانان آن را مسجد ساختند؛ و در زمان یزید سر امیر المؤمنین حسین بن علی را رضی اللّه عنهما هم بر آن در آویختند. و ولید عبد الملک در زمان خود آن را بزرگتر ساخت و عمارت بسیار کرد و از آن ایّام به جامع بنی امیه شهرت گرفت . و ولید در عمارت، صاحب همت بوده است به تخصیص در بناء این مسجد. و چنین گویند که هفت سال متعاقب، تمامت خراج ممالک بر عمارت این مسجد
ص: 333
صرف کرد ، و سنگ‌های عظیم از بلاد بعید به انواع حیل بدانجا نقل کرد و اکثر وجوهات بدان صرف شده است و در تزیین آن بسیار کوشید .
نقل کنند که نواب او خواستند که او را از عمارت آن بازدارند. دفاتری که خرج عمارت بر آن نبشته بودند بر هژده شتر بارکرده، پیش آوردند. ولید بدان ملتفت نشد و همچنان به زیادتی تکلّف عمارت اشارت کرد. موسی بن حمّاد روایت کند که بر دیوار مسجد سوره «أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ» به زر در آبگینه محفور گردانیده بودند و در چشم قاف مقابر جوهری قیمتی می‌درخشید. سوال کردم که آن چه چیز است؟
گفتند ولید را دختری وفات کرد. این جوهر از آن دختر بود. مادرش فرمود که این جوهر را با او در قبر نهند. ولید فرمود که آن جوهر را در چشم قاف مقابر، چون نگین در نگین‌دان تعبیه کردند، و با مادرش سوگند خورد که در مقابر ودیعت نهاده‌ام. بعد از آنکه مسجد تمام شد فرمود تا بام آن را به تخته رصاص بپوشیدند .
در شهور سنه ثلاث و ثمانمائة آتش در شهر دمشق افتاد و شهر و مسجد جمله بسوخت. صورت واقعه چنان بود که در آن تاریخ، امیر بزرگ صاحبقران- انار اللّه برهانه - چون فتح شام کرد ، بعد از آنکه اهل شهر دمشق انقیاد نمودند، جماعتی از متجنّده مصر و شام در قلعه متمرد شدند و در مطاوعت بربسته ، زبان تیر گشاده گردانیدند . و الحق قلعه‌ای بود در غایت حصانت و نهایت استواری. بنای وی از زیر تا بالا به سنگ‌های عظیم برآورده ، به غایت بلند و اعتمادی ساخته و خندقی در
ص: 334
گرد وی در عرض بیست گز و در غور سی گز. و مجموع سپاهیان مصر و شام پناه بدانجا برده و ذخیره و آلات و ادوات حرب در اندرون قلعه (برده) ، بیش از حد به جدّ تمام متشمّر جنگ و قتال گشته، به زخم تیر ناوک و قاروره‌های نفط و غیره نمی‌گذاشتند که هیچ آفریده پیرامون قلعه گردد. حضرت امیر صاحب قرانی - انار اللّه برهانه - خاطر خطیر به تسخیر و تدمیر آن طائفه ملتفت گردانیده فرمان فرمود که امیرزاده سعید شهید، امیرانشاه بهادر- نور اللّه مرقده- و حضرت سلطنت شعار معدلت دثار و مخدوم‌زاده جهان و جهانیان، شاهرخ بهادر- خلّد اللّه تعالی ملکه و سلطانه و اوضح علی العالمین برّه و احسانه- با مخدوم زادگان [و نویینان بزرگ ] و نواب و امرای تومانات و هزارجات و قشونات ، پیرامون قلعه، هر یک به ترتیبی که مقرر است فرود آمدند و به سعی و کوشش تمام به ترتیب منجنیق و خرک و نقب و حفر مشغول گشت و مدت بیست روز سی منجنیق بر پای کردند و چهل نقب به پای دیوار رسانیده . و از قلعه قارورهای نفط مشتعل می‌ریختند و سنگ و سرب و تال از کمان رعد می‌انداختند و تیر ناوک چون باران می‌بارید . این امرای نامدار و مردان کارزار از آن باک نداشتند، تورها و سپرها در سر کشیده پیش می‌رفتند. چند روز بر این نمط بود.
ص: 335
در خلال این احوال، حضرت صاحب قرانی- انار اللّه برهانه- استکشاف احوال مراقد و مشاهد و مزارات آن دیار می‌فرمود و به مواضع متبرّکه تردد می‌نمود تا به روضه ام سلمه و ام حبیبه رضی اللّه عنهما که از حرمهای محترم رسول صلّی اللّه علیه [و آله] و سلّم بوده‌اند رسید، و قبر بلال حبشی که مؤذّن حضرت رسالت صلّی اللّه علیه [و آله] و سلّم بوده دریافت؛ و این قبور مذکوره مندرس و خراب، چنانکه از خاکهای عوام الناس به هیچ وجه متمیّز نبود. با ارکان دولت فرمود که همیشه به سمع ما می‌رسید که این مملکت مدتی در تحت حکم معاویه و یزید بوده (و) ایشان همیشه با اهل بیت مصطفی صلی اللّه علیه و علی آله [به تخصیص] با داماد او علی مرتضی و فرزندان خاتون قیامت، فاطمه زهرا رضوان اللّه علیهم اجمعین عداوت ورزیده‌اند و آنچه توانسته‌اند از قتل و نهب و اسر به تقدیم رسانیده، اهل شام که دعوی اسلام می‌کنند چگونه با ایشان موافقت نموده‌اند؟ از این حال تعجب می‌کردم که چگونه طایفه‌ای از امت بهترین پیغمبران باشند و به نور هدایت او از ظلمت ضلالت رهیده و از شرک شرک که زندان دوزخ است به عزّ اسلام که بستان بهشت است رسیده با خاندان او چنین بیدادی‌ها کنند؟ اکنون آن نقل به تحقیق پیوست . چه می‌بینم که در شهری بدین عظیمی به جهت هوا و هوس خود
ص: 336
این همه عمارات عالیه و ایاوین مرتفعه و مواضع خرم و بساتین دلگشای و قصرهای سر بر آسمان کشیده ساخته‌اند. به جهت حرمهای مبارک رسول صلّی اللّه علیه [و آله] و سلّم که اینجا آسوده‌اند، نه از روی مروّت و نه از راه دین داری، مردی را همت آن نبوده که بر سر مقبره مبارک ایشان چهار دیواری برآورد تا به قبّه و عمارات عالیه چه رسد. چگونه بر قومی چنین، حضرت عزّت بلا نفرستد و به عقوبت گرفتار نگرداند؟ پس اشارت فرمود تا بر آن دو مزار متبرّک دو گنبد عالی بنا کنند. از فرزندان، [امیرزاده] ابا بکر و امیرزاده سلطان خلیل؛ و از امراء، امیر شیخ نور الدین و امیر علی سلطان را بدین امر تعیین فرمود. در مدتی قصیر دو گنبد رفیع از سنگ سفید برآوردند.
در این اثنا ناگاه بی‌خبر و اختیار مردم، آتش در شهر دمشق [افتاد؛ و قبل از آن نیز معهود بوده که هر سال یک بار یا دو بار در جانبی از دمشق] افتادی، امرا و نواب و قضاة و اکابر که در دمشق بودندی با وضیع و شریف جمع شدندی و به هزار حیلت آتش را فرو نشاندندی و بدین سبب دایما در دمشق به عمارت مشغول بودندی . در این وقت که آتش افتاد، مردم دمشق را مجال و فراغت و قوّت دفع آن نبود. امرا و وزراء (را) حضرت صاحب قران- انار اللّه برهانه - از اردوی همایون بفرستاد. امّا کار از حیّز تدارک گذشته بود، سعی ایشان به جائی نرسید. و عمارات شهر دمشق اکثر سه طبقه و چهار طبقه و پنج و شش نیز بود. طبقه اولی و ثانی را
ص: 337
دیوار از سنگ ، و پوشش از چوب؛ و ثالث و ما فوقها، دیوار و فرش و پوشش مجموع از چوب، آن همه متصل یکدیگر. و چون در جائی چنین آتش عام شود و اطراف فرو گیرد، دفع آن مقدور بشر نباشد. حضرت صاحب قرانی- انار اللّه برهانه - فرمود که [مسجد را باری محافظت نمایند . چون عمارات شهر متصل بود و در همان روز آتش به اطراف آن محیط شد، فایده نداد (و) آن نیز بسوخت. حضرت صاحب قرانی فرمود] تا آتش در نقب‌های حصار نیز زدند ، برجی عظیم از قلعه دمشق بیفتاد و راهی بزرگ در حصار پدید آمد. بهادران خواستند که به حصار در روند، از نیمه دیگر دیواری عظیم بیفتاد و غباری عظیم برآمد. خوف و هراس بر دل اهل قلعه مستولی گشته به تضرع و تخشّع امان طلبیدند و قلعه تسلیم نمودند . شعر :
ذو الجهل یفعل ما ذو العقل یفعله‌فی النائبات و لکن بعد ما افتضحا
بعد از آن استماع افتاد که دمشق را معمور گردانیده‌اند. هر چند به درجه اول نرسیده است، فامّا بر بسیاری شهرهای معظم ترجیح دارد.

بعلبکّ‌

شهری قدیمی است. و از عجایب بلدان شام یکی مدینه بعلبک است که در هیچ مملکت عمارتی بدان نوع نشان نمی‌دهند. سنگ‌هایی که در آنجا به کار برده‌اند از حد قوّت بشری متجاوز است. و در تاریخ سنه ثلاث و ثمانمائة هجری که حضرت
ص: 338
امیر (بزرگ) صاحب قران- انار اللّه برهانه - به شام رفته بود، این ضعیف که مؤلف این تألیف است در قلعه بعلبک یک سنگ را که بر یک رکن قلعه بود با جمعی مخادیم احتیاط کرد . از یک جانب بیست و شش گز به گز شرع، و از دیگر طرف چهارده گز یک پاره در هفت گز. ارتفاع [سنگی که از] همه بزرگتر بود [این بود] . دیگر سنگ‌های پنج گز و شش گز تا ده گز بسیار کار برده‌اند و مشهور چنان است که آن عمارت در زمان سلیمان بن داود علیهما السّلام (بنا کرده‌اند و) گویند این شهر مهر بلقیس بوده است. موضعی دیگر هست بر ظاهر شهر، طاقهای سنگین و ستونها از آثار آن مانده است، به مطبخ سلیمان معروف.
و در اندرون قلعه بعلبک موضعی است به مقام ابراهیم خلیل صلوات الرّحمن علیه مشهور. گویند که در قدیم این موضع را بک می‌گفتند و از قوم بنی اسرائیل جمعی در این محل بتی داشتند بعل نام و آن را می‌پرستیدند. اضافت کردند نام آن صنم را بدین موضع، پس بعلبک اسم این مدینه گشت. و آن قوم به پرستش آن صنم مداومت نمودند . حق سبحانه و تعالی الیاس را علیه السّلام بدیشان فرستاد- (و) موضعی است در آن شهر به دیر الیاس مشهور- پس آن قوم تکذیب الیاس علیه السّلام کردند. حق تعالی باران از ایشان بازگرفت. مدت سه سال باران نبارید .
آن قوم مضطر گشتند. الیاس علیه السّلام [با ایشان] گفت: (این) بت خود را
ص: 339
بگوئید تا باران خواهد از برای شما. ایشان بتان خود بیرون بردند و استسقاء کردند و تضرّع نمودند، هیچ فایده نداد. بازگشتند و پیش الیاس تضرّع نمودند . الیاس گفت من از حضرت عزّت از برای شما استسقاء کنم. اگر خدای تعالی باران فرستد بدو ایمان می‌آورید ؟ گفتند آری. الیاس علیه السّلام دعا کرد. از جانب بحر ابری پیدا شد و بسیار ببارید. آن قوم بر کفر و جهل خود اصرار نمودند و همچنان تکذیب الیاس علیه السّلام می‌کردند . (الیاس) از حضرت عزّت درخواست که او را از میان ایشان (بیرون) برد. پس فرمان آمد به الیاس که بیرون آی از این مکان. الیاس از آن شهر بیرون آمد و الیسع با او (بود) . اسبی دید از آتش ایستاده، الیاس بر آن سوار شد و براند بعد از آن هیچکس خبر او نگفت.
از بعلبک تا دمشق سه روزه راه است. و در بعلبک دوشاب و مویز و پنیر و جغرات می‌سازند که در روی زمین هیچ جای مثل آن نتوانند ساخت و در عرب این معنی ضرب المثل شده است. و کرباسهای خوب نیز سازند مثل متقالی اصفهان ، و بازرگانان از آنجا به اطراف برند. و در آنجا زیارتی است، اهل آن دیار گویند قبر مالک اشتر است و این صحیح نمی‌نماید ، بدان جهت که مالک اشتر در قلزم وفات کرده است. به وقتی که امیر المؤمنین علی رضی اللّه عنه متوجه معاویه گشته بود، مالک را به رسالت پیش معاویه فرستاد و معاویه او را در طعام، عسل مسموم داد .
مالک بخورد و بمرد در مدینه قلزم. بعد از آن گویند استخوان او را به مدینه نقل
ص: 340
کردند . و در مدینه قبری هست مشهور به قبر مالک اشتر، و العلم عند اللّه. و در بعلبک چشمسار و آبهای روان و اشجار مثمره بسیار است.

بیروت‌

مدینه‌ای است که بر ساحل دریا واقع شده و اوزاعی فقیه در این موضع می‌بوده است. بیروت را بندر دمشق گویند و از آنجا تا بعلبک به راه عقبه سی و شش میل است و از طرابلس به یک روز بدانجا آیند. و (بیروت) باغستان بسیار دارد.

صیدا

از بیروت تا صیدا هفده فرسنگ است و میانه بیروت و صیدا موضعی است که آن را جبیل گویند بر کنار بحر، و در آنجا درخت خرما و بادام بسیار باشد. بعد از آن بادرین ، موضعی است هم بر کناره دریا. از [بیروت تا جبیل یک منزل [ [و از جبیل تا بادرین یک منزل و]] ، از بادرین تا] بیروت نیم منزل. و در این، آثار عمارات عظیم است از سنگ‌های تراشیده (و پلهای بزرگ. گویند عمارات فرعون بوده است. و در صحرای آن ستونهای سنگ تراشیده) به صنعت هر چه
ص: 341
تمامتر، و سنگهای به عظمت در غایت تکلف تراشیده . از آنجا تا صیدا [هفت فرسنگ است.
میان صیدا] و مدینه مشغر رودخانه‌ای است در غایت نزاهت و خضرت .
انواع درختهای پرمیوه و آبهای روان در آن وادی است. از صیدا تا مشغر بیست و چهار میل است و از مشغر تا کامد که در قدیم ، اصل و قاعده آن بلاد بوده شش میل، و از کامد تا عین الحر هژده میل ، و از عین الحر تا دمشق هژده میل. چنانکه از صیدا تا دمشق شصت و شش میل باشد.

بانیاس و صلیبه

بانیاس نام شهر است و صلیبه نام قلعه آن. بانیاس شهری بزرگ است و درخت بسیار در آن موضع هست (و) تا دمشق یک روزه راه است. و صلیبه قلعه‌ای بلند است بر کوه، و شهر در دامن آن کوه است و کوه بر آن سایه انداخته و در تابستان برف بر این کوه می‌باشد، و جویی بزرگ در این شهر روان است و آن رودخانه به وادی عسل مشهور است. نور الدین شهید این شهر را فتح کرد .
ص: 342

عرقه

شهرکی کوچک است و قلعه‌ای خرد دارد و آبی مختصر در آنجا روان است و از اعمال دمشق است. [از آنجا تا اطرابلس دوازده میل است و تا بعلبک هفتاد میل و تا دریا یک مرحله. و عرقه به مدینة الکلاب شهرت یافته است ؛ و این عرقه آخر اعمال دمشق است] از جانب شمال.

جبله‌

شهرکی کوچک است. برابر بلنیاس باشد و از جبله تا بلنیاس چهارده میل است و تا لاذقیه دوازده میل. اعمال وسیع دارد و قبر ابراهیم بن ادهم و ابراهیم بن خطّاب رحمهما اللّه در اینجاست.

لاذقیّه

شهری است بر ساحل دریا و دیری دارد که به فاروس شهرت یافته و بنائی در غایت [خوبی است] . بعضی آن را از اعمال حمص دارند ؛ و تا جبله دوازده میل است و تا انطاکیه چهل و هشت میل . و گویند لاذقیه بزرگترین مدینه‌ای است در
ص: 343
ساحل شام و هفت قلعه قدیم در این شهر است. بعضی از بساتین این شهر آب از دولاب می‌خورند .

حمص‌

مدینه قدیمی است. مزروعات و بساتین فراوان دارد و آب آن از نهری است که آن را نهر عاصی خوانند و در زمینی هامون افتاده . شهربندی دارد و بر طرف قبله، قلعه‌ای بر بالای تل خاک. و شهر حمص در میانه حلب و دمشق واقع شده (و) به آب و هوا اصح بلدان شام است. گویند این شهر را حمص بن مهر بن جان بن مکنف بن عملیق بنا نهاده است. بعضی گویند یونانیون بنا کرده‌اند (و) اشجار زیتون فلسطین از غرس ایشان است. گویند در زمین حمص، عقارب و حیّات نیست.
(و در شهر حمص) بر در مسجدی که پهلوی بیعه است صورتی در سنگ سفید تراشیده‌اند، نصف بالای صورت بر شکل انسان، و نصف زیرین بر صورت عقرب.
چون از خاک آن زمین پاره‌ای بگیرند و گل کنند و بدان صورت زنند که نقش گیرد، هر کس را کژدم گزیده باشد آن گل که (آن) نقش گرفته در آب کنند و کژدم گزیده بخورد، در حال شفا یابد و هیچ درد نماند. و اگر جامه را به آب حمص بشویند عقرب از آن جامه بگریزد و بدان نزدیک نشود ؛ البته تا آن [زمان که] جامه را به آب دیگر نشویند. جغرافیای حافظ ابرو ؛ ج‌1 ؛ ص343
ص: 344
و در فتح حمص روایت می‌کند ابی منذر از ابی مخنف که ابا عبیده جراح وقتی که فارغ شد از فتح دمشق، و آن را (به یزید بن) ابی سفیان سپرد، خالد بن ولید و ملحان بن زیّار الطائی را به حمص فرستاد و خود بر عقب، به راه بعلبک روان شد؛ و تا آمدن ابو عبیده [اهل حمص با لشکر عرب در بیرون حمص جنگ می‌کردند. چون ابو عبیده] برسید، پناه به شهر بردند و امان طلبیدند و صلح جستند. ابو عبیده با ایشان صلح کرد مقرر بر آن که نفس و مال و زن و فرزند ایشان سالم بماند، مبلغ یک صد و هفتاد هزار دینار بدهند. بدین شرایط مصالحه کردند. بعد از آن که فتح شد حکومت آن به عبادة بن الصامت داد. و خالد ولید در آن شهر متوفّی شد. روایت کنند که چون خالد در مرض موت بود، لعنت بر جبناء می‌کرد و می‌گفت: بر مجموع اندام من مقدار دستی نیست که چندین زخم تیغ و سنان ندارد و اینجا بر فراش می‌باید مرد به طریق مرگ عجایز . قبر خالد و قبر زوجه‌اش و قبر عبد الرحمن خالد در حمص است ؛ و قبور بعضی از اولاد جعفر بن ابی طالب که به جعفر طیّار مشهور است هم در حمص است؛ و قبر قنبر که غلام امیر المؤمنین علی - رضی اللّه عنه- بود هم آنجاست . گویند او را حجاج بن یوسف به قتل آورد.
ص: 345
و اهل حمص اکثر خوب صورت باشند، امّا ایشان را به بلاهت [نسبت کنند] .
یکی از افعال ایشان (را) گویند: وقتی که میان امیر المؤمنین علی - رضی اللّه عنه- و معاویة (بن ابی سفیان) جنگ بود، هیچ قوم از اهل شام در دشمنی امیر المؤمنین علی- رضی اللّه عنه- آن سعی و کوشش نمی‌نمودند که اهل حمص.
چون آن ایام بگذشت، در تشیّع هیچ قوم آن غلو نکردند که ایشان. و قصه قاضی حمص مشهور است که زنی و مردی پیش قاضی آمدند. زن گفت این مرد اجنبی است، مرا بگرفت و بوسه بر لب من زد . قاضی گفت تو نیز او را بگیر و بوسه بر لب او زن چنانکه او بر لب تو زده است . زن گفت من از او عفو کردم.
از حمص تا حما چهار فرسنگ است و تا حلب بیست فرسنگ و تا دمشق نیز این مقدار باشد. در زمانی که حضرت صاحب قرانی - (انار اللّه برهانه) - فتح بلاد شام فرمودند ، به وقتی که از حما به راه بعلبک متوجه بودند، امیری را به حمص فرستاد. اهالی حمص به اذعان و انقیاد تلقی نموده شرایط خدمت و عبودیت به جای آوردند. حضرت صاحب قرانی بر ایشان ترحم فرموده در آن انقلاب آسیبی به مکان آن شهر نرسید.

قاره‌

قریه‌ای بزرگ است میان حمص و دمشق. از حمص دو روزه راه است تا قاره، و از قاره دو روزه تا دمشق. به طریقی که کاروان رود، جانب حمص اندکی نزدیک‌تر
ص: 346
است.

أطرابلس

بر کناره دریاست میان لاذقیه و عکا. شهری پر نعمت است. ضیاع و باغ و مزارع و قصب شکر و نخلستان و موز و نارنج و ترنج فراوان باشد . و این مدینه را در قدیم رومیان داشتند. در شهور سنه ثمان و ثمانین و ستمائة مسلمانان فتح کردند و خراب ساختند و در موضعی که تا آنجا قدر یک میل باشد مدینه‌ای بنا کردند و به همان نام خواندند. بازرگانان بدانجا بسیار آیند. و چند بار این مدینه به سبب نزاع رومیان و مسلمانان خراب شد، تا آخر در دست مسلمانان بماند . از حلب تا اطرابلس پنجاه فرسنگ است و تا بعلبک بیست فرسنگ و تا دمشق سی فرسنگ. از شهرهای مغرب، نزدیک مهدیه، شهری است که آن را نیز اطرابلس خوانند. و در کتاب معجم البلدان اطرابلس شام را به همزه نوشته است و طرابلس مغرب را بی‌همزه.

کفرطاب

شهرکی است در میان حلب و معرّه، و در برّیه معطش افتاده و عزیزتر چیزی پیش قوم آن بلده آب است ؛ و (چنین) گویند که در آن موضع مقدار سیصد گز کنده‌اند به آب نرسیده است. زراعت ایشان بر آب باران است، و به آب خوردن نیز حوضها
ص: 347
کرده‌اند که به آب باران پر می‌شود و به تدریج از آن خرج می‌کنند. و آبهای مستعمل را نگاه دارند ، تا هر که عمارت می‌کند بدو فروشند.

حما

مدینه‌ای است و ذکر آن در کتب بنی اسرائیلیه هست و شهری آراسته است چنانکه او را در شام عروس البلاد خوانند، به معموری و آبادانی معروف و مشهور است . نهر عاصی بر جانب شرقی و شمالی آن دور می‌کند و طرف جنوب و مغرب آن کوه است (و) شهر بر بلندی کوه است (و) باروئی گرد آن کشیده و در پیش دروازه‌ها پلها بسته‌اند که از نهر عاصی می‌گذرد. دو بازار معمور دارد: یکی در اندرون شهر بر بالا، آن را سوق الاعلی خوانند ؛ و یکی در بیرون بر کنار نهر عاصی (و) آن را سوق الاسفل (خوانند) . و بر یک طرف شهر قلعه‌ای است در غایت ارتفاع، چنانکه تیر اندازی خوب باید تا تیر او به سر قلعه رسد. و در اندرون شهر مسجد جامعی بزرگ بر بالای (آن) بلند نهاده . در گرد شهر دولابها ساخته‌اند که هم به زور آب می‌گردد (و) بر مجموع شهر در بلندی‌ها آب روان گردانیده و بساتین نزه ساخته، آن دولابها را ناعور خوانند. بعضی از آن ناعورها مشاهده افتاد که قطر آن قریب چهل گز باشد.
و از اکابر، بسیار بدین حما منسوب‌اند. از جمله شیخ الاسلام شیخ سعد الدین از
ص: 348
بحرآباد خراسان به طرف ولایت شام افتاد. مدتی مدید در حما ساکن شد و شهرتی تمام یافت. بعد از آن که به خراسان بازآمد، او را شیخ سعد الدین حموی گفتند، و کتاب سجنجل الارواح از مصنفات اوست. و از اولاد و احفاد او مردم بزرگ رشیدند از جمله شیخ صدر الحقّ و الدّین ابراهیم الحموی که سلطان مرحوم، غازان‌خان [ (بن) ارغون خان] بن آقا خان بن هلاکوخان [بن تولی‌خان] بن چنگیزخان در تاریخ سنه خمس و تسعین و ستمائة بر دست او سعادت اسلام دریافت ؛ و مشایخ کبار از اولاد و احفاد او در قصبه بحرآباد بودند و الحال هذه فرزندان ایشان هستند. و در آن ایام که حضرت امیر صاحب قران- انار اللّه برهانه - بعد از فتح حلب متوجه دمشق شد در زمستان سنه تلثین و ثمانمایة چند روز در ظاهر حما توقف فرموده (و) دیوان خانه‌ای عمارت کرد . بعد از آنکه از دمشق مراجعت نمود ، حمویان از روی حماقت آن عمارت را خراب کردند . مزاج مبارک از این معنی متغیّر شده غضب فرموده و فرمان کرد تا آن شهر را بسوزند و اهالی آن را اسیر سازند. بدین سبب بسیاری از اهالی آن دیار به ذلّ اسر گرفتار گشتند و تا کنون اسرای آن دیار در اقطار بلاد متفرق‌اند.

مصیاف

شهری است که جویهای خرد دارد و آب آن از چشمها حاصل می‌شود و
ص: 349
بستانها و قلعه حصین دارد (و) در پایان جبل لکام واقع شده (و) از آنجا تا حما یک روزه راه است. [ابتدا اسماعیلیه در آن موضع دعوت کرده بودند و مرکز دعوت ایشان بوده (است) .

بارین‌

شهرکی کوچک است و قلعه‌ای دارد که خراب شده است، و چند چشمه و باغ دارد و تا حما یک روزه راه است] و از عمارتهای قدیم در این شهر مانده است.
قلعه بارین را در شهور سنه تسع و ثمانین و اربعمائة فرنگان گرفته بودند، بعد از آن مسلمانان بازستدند .

معرّة النّعمان‌

مدینه‌ای است از شام (و) در شام دو معرّة است: یکی معرة النعمان و یکی معرة مصرین . اول را به نعمان نسبت کرده‌اند و دویم را به بنی عرارة.
معرّة النّعمان معمور است و میوه بسیار دارد. اهل آن از چاه آب می‌خورند.
یوشع بن نون در این مقام می‌بوده و یهود آن موضع را معظّم دارند؛ در روزی چند معیّن به زیارت آن موضع روند. [در آنجا] درخت فستق نیز باشد و زیتون. در میان
ص: 350
حلب و حما افتاده و ابو العلاء احمد بن عبد اللّه المعرّی الضریر از این معرّه است و او نابیناء مادرزاد بوده است. بعضی گویند هر دو چشم خانه او هموار بود (و) قطعا چشم، خود نداشته است فامّا در غایت ذکا [و فهم] بوده است. از او روایت کنند که نخودی در دست گرفت و گفت این به سربازی می‌ماند. گویند بر بالای کتی تکیه می‌کرد. در غیبت او چهار درم در زیر چهارپایه کت نهادند. چون به مقام خود آمد گفت این زمین از مکان خود اندک مقداری مرتفع شده است یا آسمان تنزل کرده .
ناصر خسرو در سفرنامه خود نبشته است که «در رجب سنه [ثمان و] ثلثین [و اربعمائة] به معرّة النعمان رسیدم. شهری بزرگ و آبادان بود. باروئی حصین از سنگ گرد شهر کشیده. چون [در شهر] رفتم ستونی سنگین دیدم گرد و نیکو، و سنگهای چهار سوی به اندام و بزرگ بر سر هم نهاده، و آن ستون [سنگین بر زبر آن] سنگها [بر پای کرده و بازر درزهای آن] استوار گردانیده ، و بر آن ستون نقشی چند کرده و بر وی چیزی چند نوشته نه به خط تازی. سؤال کردم که چیست؟ گفتند: این طلسمی است از برای کژدم، به ایّام قدیم کرده‌اند تا کژدم در این شهر نباشد و نیاید؛ و اگر از بیرون درآرند و رها کنند، بگریزد و در شهر [نیاید] . بالای آن ستون ده ارش قیاس کردم، و بازارهای (او) بسیار معمور دیدم. [و بدین شهر مردی بود که او را] ابو العلاء معرّی می‌گفتند بزرگتر مردمان این شهر بود، نابینا و توانگر و پر نعمت. او را بنده و آزاد بسیار کارکن. تمامت مردم شهر او را چون بندگان و
ص: 351
خدمتکاران بودند (و) او خود زاهد و عابد . گوشه‌ای گرفته و در کنجی نشسته (و) گلیمی پوشیده و موی سر تراشیده. به روزی یک قرص جوین بیش نخوردی و جز از آن طعامی به کار نبردی. (چنین) شنیدم از مردمان معتمد که در سرای او گشاده است و نایبان او کار شهر می‌گزارند . مگر مهمی کلّی باشد یا شغلی نازک پیش آید، پیش او روند (و) او نعمت خود از خلق دریغ ندارد. صایم الدهر و قایم اللیل باشد. طعام کم خورد ولی به مردم بسیار دهد و از کس چیزی نستاند و اگر به دل خود برند قبول نکند و به شغل دنیا مشغول نشود. در ادب و شعر و علوم دیگر به درجه‌ای است که فضلای زمین مغرب و بغداد و بصره مقرّند که در این عصر بپایه او کس نیست و نبوده است. کتابی تصنیف کرده است (و) فصول الغایات نام نهاده و سخنانی آورده چون رمزها و مثلها به الفاظی فصیح و عبارتی صحیح عجب که مردمان بر آن واقف نشوند مگر اندکی. و آن کتاب کس بر وی نخوانده است. از آنکه او را تهمت کرده‌اند که تو این کتاب (به) معارضه قرآن کرده‌ای. پیوسته پیش او دویست سیصد کس باشند که از نواحی دور آمده که ادب و شعر خوانند و دیگر علم‌ها. و شنیدم که او را بیش از صد هزار شعر است.
مرا به دیدن او رغبت افتاد. الحق چنانکه گفته بودند صد چندان بود . کرمهای بسیار
ص: 352
کرد. از او پرسیدم که چندین نعمت که خدای تعالی ترا داده است چرا نخوری و به مردمان دهی؟ جواب داد که از آن من این است که می‌دهم و آنچه می‌خورم [با من] تا لب گور بیش نباشد . هر چه از این معنی سؤال کردم جوابی به وجه فرمود . آنگه اجازت خواستم و برفتم .» این حکایت به همان عبارت ناصر خسرو نقل افتاد.

شیزر

قلعه‌ای محکم در این موضع هست و نهر عاصی در آنجا روان است. درخت و بستان و میوه بسیار دارد و بیشتر میوه آنجا انار می‌باشد. [از آنجا] تا حما نوزده میل است و تا حمص سی و سه میل و تا انطاکیه شصت و شش میل. و سه دروازه دارد و باروی او از خشت پخته است.

فامیه

شهری قدیم است از اعمال شیزر . و در حوالی واسط نیز قریه‌ای هست فامیه نام.
ص: 353

تدمر

شهری کوچک است از اعمال حمص، و زمینی که در طرف اعلای آن واقع شده شوره است و در این موضع درخت خرما و زیتون است . و از آنجا تا حمص سه روزه راه است و تا سلمیه همین مقدار باشد . دو قلعه دارد: یکی در کوه و یکی در هامون. آنکه در هامون است گویند قبر بلقیس آنجاست. در میان این دو قلعه عمارتهای عالی از سنگ ساخته‌اند (و) میل‌های بسیار به مثل منارها در آن موضع افتاده است بر وضع چهل منار اصطخر. گویند در قدیم بر بالای آن بازاری بوده است و از عجایب بناهای روی زمین است. و دیگر بسیار سنگهاست که بر آن کار بسیار کرده‌اند ، از جمله صورت دو جاریه تراشیده‌اند از سنگ که شعراء عرب در وصف آن ابیات گفته‌اند. و خانهای آن مواضع اکثر از سنگ است و بعضی از آن، سنگهای ابلق است، سفید و سرخ. و در آن نزدیک هیچ کوهی نیست که سنگ آن را آن رنگ باشد.

مرقب‌

نام قلعه است و بلنیاس نام شهری است که در یک فرسنگی آن قلعه است. و قلعه مرقب به غایت حصین است و بناهای خوب است و بر دریا مشرف است.
در مدینه آن درختها و میوه بسیارست (و) نیشکر در آن نواحی بسیار
ص: 354
کارند . تا انطرطوس دوازده میل است. در سنه اربع و خمسین و اربعمائه مسلمانان این حصن را مسخر کرده‌اند. ابن سعید این نقل را در تاریخ قلاع و حصون یاد کرده است.

[حصن الأکراد]

قلعه‌ای حصین است از معاقل حمص از جانب غربی. در کوهی واقع شده که متصل است به کوه لبنان. پیش از آنکه اطرابلس فتح نشده بود، مقرّ ولایت سلطنت بود. و تا حمص یک مرحله است و تا اطرابلس بیشترک باشد. جامعی بزرگ دارد و بازارهای آن پراکنده است.

سلمیّه

مدینه‌ای دلگشای و موضعی خرم است و آبهای آن از کاریز می‌باشد . و این مدینه، عبد الله بن صالح بن علی بن عبد اللّه بن [عباس بن] عبد المطلب بنا کرده است (و) پسرش آنجا می‌بود. و این موضع بر جانب بادیه، حصنی است حصین.

جند قنّسرین‌

این موضع در ابتداء اسلام، لشکرگاه بود و با وجود قنسرین، حلب در حساب
ص: 355
نمی‌آمد . بعضی آن را از دیار ربیعه گرفته‌اند، و تا معرّه یک مرحله است. پیش از این یکی از اجناد شام بوده است. فامّا بعد از آن که حلب معمور شد، این روی به خرابی نهاد (و) اکنون قریه‌ای مختصر است. تا حلب یک منزل باشد.

حلب‌

شهری بزرگ است. آب و هوایی خوش دارد. باروی آن از سنگ است و در اندرون شهر کوه پاره‌ای افتاده است مدوّر به مقدار آنکه دور او یک هزار گز باشد به غایت مرتفع. قلعه‌ای بر بالای آن نهاده‌اند و بر گرد آن خندقی عمیق کنده. در آن قلعه موضعی است مشهور به مقام ابراهیم علیه السّلام (و چنین) گویند که ابراهیم خلیل صلوات الرّحمن علیه گوسفندان در آن موضع می‌دوشید و شیر آن در روز جمعه به درویشان صدقه می‌داد، درویشان می‌گفتند: حلب . آن موضع بدین نام شهرت گرفت.
حق سبحانه و تعالی مخصوص گردانیده است آن مدینه را به برکتی عظیم که مزروعات ایشان به مجرد آب باران خوب می‌آید . گندم و جو و خربزه (و) خیار و سیب و زردآلو (و) انجیر و انگور، مجموع بقول و حبوبات، اشجار مثمره و غیره به آب باران (خوب می‌آید) . [در فصول] صیف و خریف چنان تازه و خرّم باشد که در مواضعی که به هر هفته آب دهند بدان نضارت نباشد. در حلب
ص: 356
چند مسجد جامع است که در وی خطبه خوانند . و چنین می‌گفتند که در حلب و حوالی که متصل است به شهر، در زمان برقوق شصت و چهار موضع نماز (جمعه) می‌گذاردند. اهالی حلب اکثر اهل سنت و جماعت باشند ، و شیعه (مذهب) نیز باشند. مساجد و مدارس و خوانق در حلب بسیار است. یکی از آن مدارس را مدرسة الحلاو خوانند. در آن مدرسه سنگی است بر طرف حوضی به صورت تختی، و در میانه او اندک نقاری کرده‌اند. اهل فرنگ اعتقاد بسیار دارند بدان سنگ و اموال بسیار بذل می‌کردند که آن سنگ را بدیشان دهند. حکام مصر و شام اجابت نکردند.
و از آنچه مخصوص است بدان شهر، آبگینه حلبی است که در روی زمین مثل آن نیست. و چنین گویند هرگاه کسی در حلب از بازار آبگینه گران بگذرد [نخواهد که بیرون آید] از بسیاری ظرایف ظروف لطیف عجیب غریب، چنانچه چشم در آن حیران بماند؛ و به اقطار عالم به طریق تحفه برند . از عجایب حلب گویند که در بعضی از ضیاع آن چاهی است، هر کراسگ دیوانه گزیده باشد از آن آب بخورد شفا یابد [و گویند باید] که آن گزیدگی از چهل روز نگذشته باشد. چنین گویند که سه تن از مکلوبین بدان چاه آمدند و [از آن] آب خوردند. دو تن که از ابتدا زخم به چهل روز نرسیده بود شفا یافتند، و یکی که از چهل گذشته بود وفات کرد. اهل آن ضیاع از آن چاه آب خورند.
ص: 357
در آن ایام که حضرت صاحب قرانی- انار اللّه برهانه- بدان دیار رسید، تیمور تاش از قبل فرج بن برقوق ملک الامراء حلب بود، قبل از آن صورت توجّه امیر صاحب قران - انار اللّه برهانه . به مصر بازنموده بود، و از آنجا فرموده بودند که امرای اطراف مثل دمشق و اطرابلس و بعلبک و انطاکیه و حمص و حما و صفت و غزّه و قلعة الروم و سایر اطراف شام و شامات در حلب جمع شوند که ما در عقب می‌رسیم، بر آن موجب جمله مجتمع گشته بودند و لشکری عظیم در حلب فراهم آمده. سودون که ملک الامرای دمشق بود، خود را از تیمور تاش زیادت می‌دانست. امّا تیمور تاش از او عاقل‌تر بود. تیمور تاش گفت: این امیر مؤید من عند اللّه است و تا غایت هر کجا روی آورده مسخر گردانیده (و) هر که با او مخالفت ورزید پشیمان شد؛ سلاطین ربع مسکون او را گردن نهاده‌اند . سودون سخن تیمور تاش قبول نکرد و به بسیاری [لشکر و حصانت] شهر و کثرت مردم مغرور گشت. چون حضرت امیر صاحب قران نزدیک حلب رسید، او نیز لشکر خود از شهر بیرون آورد و در مقام مصاف و مقاتلت بایستاد. فامّا چون عساکر منصوره برسیدند، یک حمله را پای نیاورده فی الحال روی به گریز نهادند . و لشکر در عقب ایشان لجام ریزان تاختند . چندان سوار و پیاده از ایشان به قتل آمد که از کشتها پشتها برآمد. شارع و
ص: 358
دروازه حلب [از مقتولان مالامال شد. روز دیگر علی الصباح یاسامیشی کرده هر کس در برابر خود دیوار شهر را رخنه کردند ، آتش نهب و غارت و تاراج در حلب] و ما فیها زدند. لشکریان چون شاهین جایع که در گله کبوتران افتد، یا گرگ غشوم که زریبه اغنام را غایت اغتنام شمرد، مطلق العنان و خلیع العذار در شهر غالیدند و پرده‌نشینانی را که آفتاب اندر سرایش روی آمد و شد نداشت تا به تأنیث‌اش (؟) مسمّی واضع الاسما نکرد، چون زلف بتان موی‌کشان گرد برزن و اسواق برآوردند و هر یک دست خوش عفریتی از لشکر جان ستان خانه برانداز که صورت عذاب آسمانی بودند گشت. چندان کشته و مرده در ممرّ بر یکدیگر افتاده بود [که این ضعیف] که مؤلّف این تألیف است بعد از دو روز از جنگ، خواست که به شهر حلب در رود ، هنوز یک پرتاب بود تا به [دروازه، که پای بر سر کشتگان می‌بایست نهاد که بر راهگذر افتاده بودند. چون به دروازه رسیده شد، ارتفاع در دروازه] دوازده گز بود و اندرون ممرّ از این زیاده از کشته و مرده که بر هم افتاده بود . چنان بود که دست رهگذریان به سقف می‌رسید. روز دیگر (حضرت) امیر (بزرگ) صاحب قران- انار اللّه برهانه - فرمان فرمود [که کشتگان و مردگان را از رهگذر برداشته در زیر خاک کردند . (آنگاه مغاکی کندند و مردگان را در آنجا انداخته، خاک بسیار در آن بالا ریختند) . بعد از آن فرمان داد ] تا چهارپایان مردار را از جغرافیای حافظ ابرو ؛ ج‌1 ؛ ص358
ص: 359
رهگذارها بردارند که متعفن شده بودند . قریب دو هزار اسب فربه که در آن ممرّ افتاده بود، همه را در زیر خاک کردند. امراء شام که در شهر حلب گریختند پناه به قلعه بردند .- و ان قلعه از جمله قلاع نامدار است چنانکه ذکر آن گذشت- در تصور ایشان چنان بود که آن را نگاه توانند داشت. دو سه روز سعی کردند امّا آخر الامر دانستند که قهرا و قسرا قلعه را مسخّر خواهند کرد. امان طلبیده بیرون آمدند، و حضرت امیر صاحب قران- انار اللّه برهانه - ایشان را به جان امان داده ، مقید گردانیده (و) شهر حلب را به سید عزّ الدّین بن سیّد عماد الدّین که حاکم بلاد قومس بود، و شاهشاهان ابو الفتح که حاکم سجستان بود، و امیر موسی توی بوقاشیخ سپرده، متوجه دمشق شد. بعد از آنکه از دمشق مراجعت فرمود ، در آنجا کسی نگذاشت .

سرمین‌

شهری است از اعمال حلب . درخت زیتون و غیره بسیار دارد. موضعی خصیب است. آب او از باران است. مسجد جمعه و بازار دارد. تا حلب یک روزه راه است. بر جنوبی حلب افتاده؛ سکان آن مواضع بعضی ترک باشند و بعضی عرب.
ص: 360

حارم‌

شهرکی کوچک است و قلعه‌ای دارد و چند چشمه در این موضع هست و انواع فواکه در وی هست. تا حلب دو مرحله است و تا انطاکیه یک روزه راه است. و در مسجد جامع وی آب روان است.

أنطاکیه‌

هیثم بن عدی می‌گوید: اول کسی که بنای انطاکیه [نهاد، انطیخس بود و او سیم پادشاه است بعد از اسکندر در ممالک روم. و یحیی بن جریر المتطبّب التکریتی می‌گوید: انطاکیه را] انطیغنوس بنا کرده است در سال ششم از وفات اسکندر.
بعضی گویند انطاکیه را انطاکیه بنت روم (بن) الیقن بن سام بن نوح بنا کرده است (و) او خواهر انطالیه است (و) این قول به قیاس اقرب است. امّا چنان می‌نماید که بناء اول از آن انطاکیه (بوده) و بعد از آن آنها که نبشته‌اند، در ترتیب و تزیین و استحکام آن کوشیده‌اند، و العلم عند اللّه .
ص: 361
فی الجمله از مشاهیر مداین و امّهات بلاد شام است. آب و هوای سازگار دارد و انواع ثمار بی‌شمار. شهری بزرگ است، یک نیمه بر کوه و یک نیمه بر هامون . اصل شهر مدوّر نهاده‌اند. یک نیمه که بر هامون است بر مثال نصف دایره به دامن کوه رسیده است ؛ (و) نیمه دیگر بر روی کوه است و آنچه فاصله است میان کوه و هامون، قطر دایره است، دور او دوازده میل است که چهل و هشت هزار گز باشد، و قطر بر این تقدیر شانزده هزار و هشتصد و پنجاه و هفت گز بود و سیصد و شصت برج دارد. در اندرون شهر بر قله کوه، قلعه‌ای منیع ساخته‌اند که از بعد بعید می‌نماید و این نیمه کوه شرقی شهرست. در وقت طلوع، سایه بر شهر انداخته است چنانکه تا ساعت دویم نمی‌شود از روز، آفتاب در شهر نمی‌تابد. در ایّامی که آن را حاکم قسطنطنیه روم داشت، چهار هزار مرد از روم معین بود که هر سال به نوبت محافظت آن شهر نمایند . چون سال تمام شدی، به دل ایشان بیامدی و آنها برفتندی.
بروج آن شهر را سه طبقه ساخته‌اند. طبقه اول جای دواب و طبقه دویم جای رجال و در طبقه اعلی جای بطریق، (و) بطریق [به لغت] اهل روم، بزرگتر و سردار قوم را گویند. و در میان شهر عمارتی عالی است که آن را بیعه خوانند و ملک شهر آنجا نشیند. و آن ملکی که (یکی از) حواریون - علیهم السّلام فرزند او را
ص: 362
زنده گردانید ، فطرس نام، در انطاکیه بوده است. چنانکه حق سبحانه و تعالی می‌فرماید در سوره یس: «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا أَصْحابَ الْقَرْیَةِ، إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ.». و بر در این بیعه عمل ساعات [کرده بودند ، چنانکه ساعات] روز و شب از آن معلوم می‌گشته است. و چنین گویند که عمارات آن شهر اکثر چهار طبقه و پنج طبقه است و از عجایب آن است که بر طبقه اعلی حمامات و بساتین و باغات و متنزّهات خوب پرداخته‌اند. این بدان سبب است که کوهی که بر یک طرف شهر مشرف است و در ارتفاع به مرتبه‌ای که ذکر کرده شد، آبهای روان از چشمساری که بر کوه است فرود می‌آید، به هر کجا می‌خواهند می‌برند. و در آن شهر کنیسهای بسیار است، اکثر به زر و نقره منقّش گردانیده به تکلّفی هر چه تمامتر. و حمامهای انطاکیه بهترین حمامهای دنیاست. بدان سبب که آب شیرین خوش دارد، و در همه حمامها آب روان باشد .
اکثر حمامها بر طبقه بالا باشد. از برای گرم کردن حمام، چوب آس سوزند . مسعودی می‌گوید : بعضی آبها دیدم که ممرّ آن از سفال ساخته بودند. بعد از آن که مدتی آب بر آن ممرّ گذشته بود، سنگ شده بود. و آن شخص که حق سبحانه و تعالی از احوال او خبر می‌کند در سوره یس (قوله تعالی) : «قالَ یا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِی رَبِّی وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ» از انطاکیه بوده است. گویند نام او حبیب نجّار بود . و در انطاکیه مسجدی‌ست [که آن را مسجد] حبیب نجّار خوانند، و قبر حبیب در آنجاست. چون آن قوم او را هلاک کردند، حق سبحانه و تعالی ایشان را هلاک گردانید به صیحه‌ای؛ و در انطاکیه در آن وقت هم مؤمنان بودند و هم کفار. از آن صیحه مؤمنان [از
ص: 363
خواب] بیدار نشدند و کافران بمردند چنانکه می‌فرماید قوله تعالی : «إِنْ کانَتْ إِلَّا صَیْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ خامِدُونَ.» و این مسجد که آن را مسجد حبیب خوانند، در میان بازار انطاکیه است، مردم به زیارت او بسیار روند. و کنیسه‌ای است در انطاکیه که گویند قبر یحیی بن زکریا علیهما السّلام در آنجاست.
و از شهر انطاکیه تا کنار دریا دو فرسنگ است. و آنجا موضعی است که آن را سویدیه می‌گویند. کشتی‌ها از جانب روم و فرنگ بدان موضع می‌آید و از آنجا بارها بر چهارپای نهاده به انطاکیه می‌برند. گویند وقتی هارون الرشید به انطاکیه رسید، او را به غایت آب و هوای آن خوش آمد . عازم شد بر آن که آنجا مقام سازد. پیری از اهالی انطاکیه با هارون گفت که این شهر مناسب مقام شما نیست. هارون پرسید که به چه سبب؟ پیر گفت: بدان سبب که طیب فاخر در این هوا زود متغیر می‌شود، و سلاح هر چند خوب ساخته باشند، زنگ بر می‌آورد، اگر همه تیغ هندی و یمانی باشد. هارون گفت: راست می‌گوید، و ترک اقامت آنجا کرد.
امّا فتح انطاکیه [به دست ابو عبیده جرّاح شد که] بعد از فتح حلب بدانجا رفت و خلایق بسیار از جند قنّسرین و غیرهم پناه بدانجا برده بودند. بعد از محاربه بسیار ابو عبیده ایشان را محاصره کرد و بر دروازها جنگ بسیار کردند. به آخر صلح نمودند ، مشروط بر آنکه هر کس جزیه قبول کند در امان باشد، و هر کس قبول نکند [جلا اختیار کند [ [پس بعضی از ایشان] جلا اختیار کردند]] و فوجی جزیه
ص: 364
قبول کردند، بر (سر) هر فردی بالغ، یک دینار و یک جریب غلّه. بعد از چندگاه نقض عهد کردند. پس ابو عبیده، عیاض بن غنم و حبیب بن مسلمه را بفرستاد تا فتح کردند، هم بر شرط اول قرار دادند. از آن وقت باز انطاکیه در دست مسلمانان بود تا در شهور سنه ثلاث و خمسین و ثلثمائة، رومیان بر اکثر ثغور آن نواحی چون انطاکیه و مصیصه و طرسوس و ادنه مستولی شدند؛ و در دست رومیان بود تا زمان سلطان جلال الدین ملکشاه بن الب ارسلان سلجوقی. و او سلیمان بن قتلمش را که جد ملوک روم آل سلجوق است بفرستاد. او انطاکیه از دست رومیان بیرون کرد در شهور سنه سبع و سبعین و اربعمائة. سال دیگر شرف الدوله مسلم بن قریش از حلب و شام، لشکر بدانجا برد تا سلیمان را دفع کند. سلیمان با او محاربه کرد و شرف الدوله بر دست لشکریان سلیمان کشته شد در سنه ثمان و سبعین و اربعمائة. چون سلیمان را این فتح برآمد، خبر آن حال پیش سلطان ملکشاه فرستاد. ملکشاه از این خبر خوشدل شد و فرمود تا در بلاد کوس بشارت زدند و ابیوردی که صاحب نجدیات است در آن تاریخ مدّاح سلطان ملکشاه بود. به تهنیت این فتح، قصیده‌ای گفت. این بیت از آن قصیده نبشته شد، شعر :
لَمَعَتْ کَناصیة الحِصان الأَشقَرِ نارٌ بمُعْتَلِجِ الکشیبِ الأَعفَرِ
وَ فَتَحْتَ انطاکیَّةَ الرُّومِ التی‌نشرت معاقلها علی الاسکندر
ص: 365 وَ طِئَت مناکبها جیادک فَانْشَنَتْ تُلقی اجنّتَها بنات الأصفر
بعد از آن سلطان ملکشاه در سنه احدی و ثمانین و اربعمائة به انطاکیه شد و از آنجا به لاذقیه به کنار دریا رفت. گویند در کنار دریا از بهر یگانه، دوگانه بگذارد شکرانه آن را که عرصه مملکت از اقصای مشرق به کنار مغرب رسیده است؛ و اقطاع بندگان خاص خود در آن ممالک مقرر فرمود. شهر حلب به قسیم الدوله آق سنقر داد، و انطاکیه به آق‌سمان و رها به [عماد الدوله بوزان، و موصل به جکرمش داد و از آن دیار مراجعت نمود. و در آن ایام ملک روم مقرر کرد که هر روز مبلغ یک هزار دینار جزیت جهت سلطان به قسیم الدوله آق‌سنقر و] عماد الدوله بوزان برساند و تا سنه احدی و تسعین و اربعمائه انطاکیه در دست گماشتگان سلطان ملکشاه بود. و چنین گویند که بعد از مراجعت از آن دیار، سلطان ملکشان از جیحون عبره فرمود و کشتیبانان را انعامی کرد. نظام الملک برات کشتیبانان بر مال انطاکیه نوشت. ملاحان پیش سلطان تظلّم نمودند که ما مردم فقیریم و کسب ما ملازمت این کنار دریا و ملاحی است. اگر یک روز از سر کشتی غیبت می‌نمائیم، معاش ما دشوار می‌گذرد.
پادشاه صدقه فرمود و وزیر ما را به انطاکیه حوالت می‌کند. اگر از ما جوانی به انطاکیه رود، چون باز آید پیر شده باشد. سلطان، نظام الملک را طلب کرد و فرمود که ما را در این ولایت چندان دستگاه نیست که وجه این درویشان بر انطاکیه می‌باید نوشت ؟
ص: 366
نظام الملک عرضه داشت که عمّال انطاکیه اینجایند، ایشان برات خود بدیشان دهند و وجه بستانند. غرض بنده آن است که جهانیان از بسطت ملک و نفاذ حکم پادشاه وقوف یابند (و) این حکایت در تواریخ ثبت گردد.
و در تاریخ سنه ثلاث و ثمانمائة که حضرت صاحب قرانی- انار اللّه برهانه- فتح آن بلاد فرمود، جمعی از اطبا و حکما که ملازم اردوی همایون بودند، تقریر کردند که سقمونیاء انطاکیه بهترین اجناس سقمونیاست. کسی فرستادند تا به جهت داروخانه مبارک از آنجا محموده آوردند. گویند که در انطاکیه جنس موشی هست که گربه را عاجز می‌سازد و بر گربه غالب می‌آید.

[حارم‌

شهرکی کوچک است و قلعه‌ای دارد و تا حلب دو روزه راه است و تا انطاکیه یک روزه] .

بغراس‌

در بغراس قلعه‌ای هست بلند و چشمها و رودخانها و بستانها دارد. در آن موضع، زبیده مادر محمد امین دار الضیافه‌ای ساخته است. از بغراس تا انطاکیه دوازده میل است.
ص: 367

در بساک‌

قلعه‌ای بلند دارد و چشمهای آب و بستانهای نزه و مسجد جامع و منبر. در حوالی آن مرغزار بسیار است و نهر اسود در آنجا روان است و تا بغراس یک مرحله است و بغراس بر شرقی در بساک واقع شده. جمعی ترسایان در آنجا متوطّنند و در آن موضع، ماهی بسیار صید کنند.

حصن برزند

قلعه‌ای کوچک در این موضع هست و آن قلعه طولانی است. آب چند بحیره در زیر برزند به هم می‌پیوندد. و تا افامیه یک مرحله است و تا شغّر و بکاس یک روزه راه است.

شغّر [و] بکاس

دو قلعه است به غایت حصین ، و مسافت این هر دو قلعه یک تیر انداختن باشد.
و بر کوهی طولانی واقع شده و زیر این دو قلعه، جوئی روان است. اشجار مثمره به تخصیص باغ انگور بسیار دارد. و بر سر این نهر جسری بزرگ، و بازاری دارد که در هفته یک روز غلبه بسیار جمع شوند.
ص: 368

باب سکندرونه‌

بر ساحل دریای روم افتاده، نزدیک انطاکیه. گویند آن را ابی داود ایادی بنا کرده است در زمان خلافت الواثق بالله. اکنون در بند بلاد سیس است از جانب حلب. تا بغراس یک مرحله است.

راوندان

قلعه‌ای است عالی به غایت محکم، بر سر کوهی بلند سفید نهاده. چشمها و رودخانها و بستانها و میوها دارد؛ و نهر عفرین در این موضع روان است. در جانب غرب و شمال حلب افتاده. تا حلب دو روزه راه است. و نهر عفرین از جانب شمال به سوی جنوب می‌رود و بر راوندان می‌گذرد تا به حارم می‌رسد در وادیئی که میان کوه واقع شده؛ و بر این وادی دیه‌ها است (و زیتون بسیار در آن موضع می‌باشد ) .

باب بزاعا

شهری کوچک است. مسجد جامع و حمام و بازار دارد. بساتین بسیار در حوالی اوست . و قبر عقیل بن ابی طالب در آنجاست. [از آنجا] تا حلب یک مرحله است از
ص: 369
جانب شمال.

عین تاب‌

شهری بزرگ است و قلعه‌ای دارد که در سنگ بریده‌اند؛ و آب بسیار و بستانها دارد (و) بازارهای بسیار و بازرگانان بدانجا تردد کنند. تا حلب سه منزل است. بر شمال حلب است. در قلعه آن از اندرون قلعه راهها بریده‌اند، در سنگ پوشیده تا کنار خندق و آنجا نیز گذارها ساخته . در زمانی که حضرت صاحب قرانی- انار اللّه برهانه- بدان موضع آمد اهالی وی حصار را بازگذاشتند و گریختند .
بعضی عین تاب را دلوک گویند و دلوک رستاق آن است.

قلعة الرّوم‌

بستان‌ها و میوه بسیار دارد و در شرق شمیساط بر کنار فرات واقع شده است.
آبی که مشهور است به نهر مرزبان از جانب کوه می‌آید و بدین موضع در فرات می‌ریزد. و فرات در دامن کوه بر شرقی قلعه روان است، و قلعه‌ای مشهور است چنانکه گویند تسخیر آن متعذّر است؛ و داخل بلاد شام است.
ص: 370

بیره

شهرکی است و قلعه‌ای دارد بلند در مقابل قلعة الروم ، و بر شرقی فرات است. در این موضع رودخانه‌ای است که بر حوالی آن درختها و چشمهاست. ابن سعید می‌گوید:
قلعه بیره را بر سر سنگی بنا کرده‌اند بر شرقی قلعة الروم. [از آنجا تا قلعة الروم] یک مرحله است بر سر تلی از سنگ یک لخت. (و) پیرامون سنگ تل را مجوف ساخته‌اند، چنانچه از آن تجاویف تیر می‌توان انداخت. و آب در وی (جاری) ساخته‌اند و خانهای بسیار در گرد آن کرده به مثل دیرها.

بالس‌

شهری است که مردم بسیار در آنجا ساکن‌اند (و) بر شط فرات واقع شده. گویند اول مدینه‌ای است از شهرهایی که در شام ساخته‌اند. تا قلعه دوسق که در شرق واقع شده پنج فرسخ است (و) از دوسق که به قلعه جعبر مشهور است تا رقّه هفت فرسنگ (است) .

منبج

از شهرهای شام است. به وقتی که اکاسره بدان بلاد مستولی شدند، آن را بنا نهادند .
ص: 371

رصافه‌

این موضع به رصافة بن هشام معروف است. در بریه واقع شده مقابل رقّه. تا فرات یک روزه راهست. و رصافه قلعه‌ای دیگر است نزدیک مصیاف . در بلاد عرب و بصره و بغداد چند موضع هست که آن را رصافه خوانند.

شقیف

قلعه‌ای بلند است. و شقیف نیز در چند موضع هست: شقیف ارنون نزدیک بلنیاس از ارض دمشق؛ و شقیف تیرون ، قلعه‌ای است نزدیک صور ؛ و شقیف در کوش از نواحی حلب؛ و شقیف دبین نزدیک انطاکیه.

أنطرطوس‌

این موضعی حصین است بر دریای روم، و آخر اعمال دمشق است از بلاد ساحل و اول اعمال حمص. و ابو القاسم دمشقی نبشته است که این از اعمال طرابلس است.
ص: 372

مرعش

شهری است از شام و گویند حدب و مرعش دو مدینه است کوچک به غایت معمور. و میان این دو موضع آبهای روان است (و) زراعت و درخت بسیار. از آنجا تا انطاکیه هفتاد میل است.

کرکر

قلعه‌ای محکم است به غایت بلند، و فرات را از این قلعه می‌توان دید و بر جانب غربی فرات واقع شده. اکنون چنین گویند که از بزرگترین ثغور شام است.

صرخد

شهری کوچک است و قلعه‌ای بلند دارد و درخت انگور در این موضع بسیارست.
امّا آب باران به کار می‌دارند و آب روان نیست . صرخد سرحد شام است از جانب بغداد، و تا بغداد ده روزه راه است.

لحتا

قلعه‌ای است بلند، و بستان‌ها دارد و جوی آب در آنجا روان است. تا ملطیه دو
ص: 373
روزه راه است.

بصری‌

شهری است و بازاری دارد. او را از وادی (بنی) فزاره و بنی مره می‌نهند؛ و قلعه‌ای دارد که مانند قلعه دمشق است و تا دمشق چهار مرحله است. گویند رسول صلّی اللّه علیه [و آله] و سلّم بدین موضع رسیده.

بهنسا

قلعه‌ای محکم است و در اطراف آن بساتین بسیار، و آبی اندک در آنجا روان است و چند بازار دارد و روستای آن بسیار است. موضعی است کثیر الخیر و نعمتهای ارزان و فراوان (دارد) و از حصنهای منیع است. در در غاله بر روی کوه پاره‌ای افتاده (و) کوهها و پشتها که به اطراف آن محیط است، بر آن مشرف است.
در زمانی که [امیر صاحب قران بدان موضع رسید اهالی آن در ابتدا تمرّد نمودند] [حضرت صاحب قرانی] فرمود تا منجنیقها و آلات تسخیر قلاع مرتب گردانیدند. ایشان را در میانه قلعه، منجنیقی گردان بود که به هر جهت که می‌خواستند
ص: 374
سنگ می‌انداختند. حضرت صاحب قرانی، منجنیقیان خود را فرمود تا سنگ بر آن منجنیق راست کردند و بینداختند . از قضای الهی چون به خاطر آن صاحب دولت گذشت، سنگ از هوا چنان بر آن منجنیق آمد که تمامت آن را خرد در هم شکست؛ و نقبها به دیوار شهر که بر بالای کوه نهاده بودند رسید. چون آتش در نقبها زدند، بسیاری از دیوارها بیفتاد (و) عاجز شدند. ائمه و سادات و دانشمندان شهر به حضرت سلطنت شعاری امیرزاده شاهرخ بهادر- خلّد اللّه ملکه - پناه بردند و آن حضرت را شفیع ساختند. حضرت سلطنت شعاری بر ایشان ترحم فرموده، ایشان را شفیع شد. حضرت امیر بزرگ صاحب قران التماس فرزند قبول کرده از جریمه ایشان بگذشت و گناه ایشان عفو فرمود تا داعی و شاکر بازگشتند.

حصن منصور

نزدیک شمشاط است، و این حصن به منصور بن معاویه عامری منسوب است. او را در زمان مروان حمار که آخرین بنی امیّه است، مروان با لشکری بدین حدود
ص: 375
فرستاد. او این حصن عمارت کرد و هم آنجا ساکن شد. بعد از آن که مروان نماند، مدتی دیگر آن موضع را نگاه داشت، و در اوایل دولت بنی عباس با ایشان منازعت کرد.
به آخر به صلح پیش ابو جعفر منصور آمد. در رقه او را به قتل آوردند. زراعت حصن منصور از آب باران است. این قلعه را در زمین هامونی ساخته‌اند و حالا خراب است. در نزدیک فرات بر غربی آن کوهی است که از آنجا می‌باید گذشت تا به ملطیه رسند . میان حصن منصور و ملطیه در این کوه دربندی است.

سمیساط

از بلاد شام است و بر فرات واقع شده . [جسر منبج هم بر فرات است و] سمیساط و منبج دو مدینه است امّا کوچک است به غایت محکم. آب هر دو موضع از فرات است. و سمیساط در جانب غربی قلعة الروم واقع شده و در شمال حصن منصور. [مسافت میان سمیساط و حصن منصور همان مقدارست که میان جسر منبج و حصن منصور] .
ص: 376

خناصره

در طریق بریه واقع شده به جانب شرق حلب، و تا حلب دو مرحله است . عمر بن عبد العزیز که بهترین قوم بنی امیه بوده است در این موضع ساکن بود .

جند اردن و نابلس

زمین شام را قسمت کرده‌اند به پنج جند. [یکی از آنها جند اردن است (و) این مواضعی که ذکر کرده می‌شود از آن حساب است.

نابلس‌

شهری میانه است و بارو ندارد و در این موضع] کوهی هست بلند که قبله بعضی از یهود است.

بیسان

شهرکی کوچک است و بارو دارد. و در این شهر بستانها و چشمهای آب است.
بر جانب غربی غور واقع شده و ارزانی و خصب اکثر اوقات در آن موضع جغرافیای حافظ ابرو ؛ ج‌1 ؛ ص376
ص: 377
باشد. از آنجا تا طبریه هژده میل است و قلعه‌ای دارد از جانب شمال، امّا خراب است.

طبریّه‌

شهر طبریه را گویند یکی از ملوک روم که که نام او طباری بود بنا نهاده است و کوه طور بدان نزدیک است، چنانکه سایه بر آن می‌اندازد. و در آن بحیره سنگ بزرگی است منقور، و بر بالای آن سنگ دیگر نهاده چنانچه از دور می‌نماید. زعم اهالی آن موضع آن است که آن قبر سلیمان است علیه السّلام و در طبریه قبر لقمان حکیم است. گویند هر کس که چهل روز متعاقب آن را زیارت کند، حکمت بر او ظاهر شود. و در طبریه عقارب قتّاله است همچون عقارب اهواز (شهر طبریه طولانی است) و بر کناره بحیریه طبریه نهاده [و ذکر این بحیره] در فصل بحیرات گذشته است. این بحیره شش فرسنگ طول دارد و سه فرسنگ عرض. دور آن دو روزه راه است. اطراف بحیره تمامت معمور است. [و شهر طبریه بر مغرب بحیره افتاده است و سه طرف شهر بارو کشیده‌اند (و) یک طرف که (تا) بحیره است دیوار ندارد. و مصبّ آبهای مستعمل از گرمابها و سقایها و غیره همین
ص: 378
بحیره است؛ [ [و آب خوردن نیز از این بحیره است]] و آب شیرین خوش طعم دارد.
سکان اطراف آن مجموع آب از آنجا خورند. از عجایب آن حکایت کنند و العهدة علی الرّاوی که حاکم آن موضع حکم فرمود که آبهای پلید را از بحیره بگردانند از شهر و نواحی. غرضش آنکه آب خوردنی ایشان پاک باشد. چون آبهای مستعمل را بگردانیدند آب بحیره گنده شد چنانکه نمی‌توانست خورد. باز آبهای گنده را سر در آنجا دادند، به قرار اصل رفت. زمین آن بحیره و از آن طبریه نیز سنگ است. گویند هر چه میان بحیره است کسی به قعر آن نرسیده است.] و در شهر طبریه مسجد جمعه‌ای بزرگ است. بر در مسجد، چشمه‌ای است که آب گرم دارد و آبش به قوّت است، چنانچه در مجموع شهر هر کجا حمّام ساخته‌اند، از این چشمه آب بدانجا برده‌اند و حرارت آب آن به مرتبه‌ای است که به هر خانه حمام که در می‌آید، هوای خانه را نیز گرم می‌کند و تا آب سرد مختلط نمی‌کنند، استعمال نمی‌توان کرد. بر در مسجد که آن چشمه آنجا ظاهر می‌شود، عمارتی قدیمی است که گویند از بناهای سلیمان است علیه السّلام ، و آنجا صورتی ساخته‌اند که آب چشمه از سینه آن صورت بیرون می‌آید و به دوازده بخش می‌شود که هر بخش مخصوص است به مرضی که چون صاحب مرض خود را به آن آب بشوید شفا یابد باذن اللّه تعالی . و آنجا گرمایه بزرگی است از این آب. گویند این گرمابه
ص: 379
سلیمان بن داود است علیهما السّلام . قبر ابو هریره در بیرون طبریه است و مردم آن اکثر شیعه مذهب باشند و منکر ابو هریره. در پایان بحیره از جانب جنوب ، کوهی است و در غاله‌ای تنگ که آب بحیره از آنجا بیرون می‌رود و چون از کوه می‌گذرد به بحیره دیگر می‌ریزد که آن را دریای لوط خوانند و آب آن در غایت تلخی است.

صفت

شهری میانه است و قلعه‌ای دارد به غایت محکم، و از آنجا بحیره طبریه را می‌توان دید. در زمان سابق صفت قلعه‌ای بود و حالا شهری مشهور است.

صلت‌

شهری کوچک است و قلعه‌ای دارد در جبل غور در جنوب عجلون. و در زیر این قلعه چشمه بزرگی هست و آب آن به صلت می‌آید. و در صلت بستان بسیار است. انار آن موضع به خوبی مشهور است. و کوه صلت، ساکنان آن عاصی بودند. ملک حمص این صلت را بنا کرد (و) ایشان را به فرمانبرداری درآورد.

عجلون‌

حصنی است در کوه غور واقع شده برابر بیسان . و حصن عجلون حصنی منیع است
ص: 380
مشهور، و در بیسان این حصن پیدا است؛ و بساتین و آب روان در این موضع بسیار است. و این حصن را عزّ الدّین [اسامه که از امری صلاح الدین] یوسف بوده بنا کرده است. و رودخانه‌ای دارد معروف به وادی شعیب و در این وادی انجیر و انار و انگور بسیار است. و کوه عوق، اهل آن عاصی بودند. اسامه حصن عجلون بنا کرد و ایشان به طاعت درآمدند .
ص: 381

بلاد الارمن من الشام‌

اشارة

بلاد ارمن، بعضی از توابع آذربایجان است، و بعضی از توابع شام، و بعضی از توابع روم چنانکه شرح و تفصیل آن به موضع خود بیاید إن شاء الله وحده، در این موضع آنچه از توابع شام است ذکر کرده می‌شود.

طرسوس‌

مدینه‌ای مشهور است و باروی آن از سنگ بنا کرده‌اند؛ و در [آن شهر] اکثر اوقات خصب و ارزانی باشد و آن را از ثغور شام شمرند. و ثغر عبارت از قلعه‌ای بود که در سر حدّ ولایت و نزدیک دشمن باشد ، و این طرسوس در قدیم در دست ارمنیان بود.
و در میان طرسوس و حدّ روم کوههایی واقع است. و ارمن، طایفه‌ای از روم‌اند که شهرهای ایشان را بلاد ارمن می‌گویند. و این طرسوس ما بین انطاکیه و حلب است و او را به طرسوس بن الروم بن الیفن بن سام بن نوح بازخوانند. چنین گویند که هارون الرشید بدانجا رسید، عمارات شهر را مرمت (تمام) کرد و جویی بزرگ باز کرد. و محمد بن احمد همدانی می‌گوید: همیشه طرسوس، مسکن و موطن زهّاد و صلحا
ص: 382
بوده است و از ثغور مسلمانان است. در سنه اربع و خمسین و ثلثمائة ملک روم لشکری عظیم بدانجا کشید . در آنجا امیری بود از قبل سیف الدوله که او را ابن زیاد می‌گفتند.
عاجز شد، از امیر لشکر روم امان طلبید. او را امان داد بدان شرط که او و متعلقان او و هر کس از اهل طرسوس که خواهد، مال و متاعی که داشته باشند بردارند و بروند، کسی از لشکر روم مزاحم ایشان نشود و هر که خواهد در طرسوس باشد، خراج به حاکم روم دهد. چون ابن زیاد بیرون آمد، کفار روم به شهر درآمدند و خرابی تمام کردند و خزانهای سلاح و اموال بود از زمان بنوامیّه باز همه را تصرف نمودند و مدتهای مدید طرسوس در دست ایشان بماند . تا باز مسلمانان بر ایشان مسلط شدند و از دست ایشان بیرون کردند . (چنین) گویند که وفات مأمون در طرسوس بود، قبل از این تاریخ که ذکر کرده شد .
چنان تقریر کنند که در طرسوس موضعی است که به مقام جنیان مشهور شده است . مأمون بدان محل فرود آمد وقتی که غزاء روم کرده بود- و بر کنار چشمه‌ای که در غایت صفا بود بنشست. ماهیئی دید در آن چشمه به مقدار یک گز. حیلتها کردند تا آن ماهی را بگرفتند. ماهیئی بود سفید مثل نقره، در غایت حسن. چون پیش مأمون بنهادند، ماهی برجست و باز در آب رفت چنانکه جامه‌های مأمون، از جستن ماهی (در آب) تر شد. مأمون در غضب شد، فرمود تا بار دیگر سعی کنند و ماهی را بگیرند. چون گرفتند و پیش مأمون آوردند ، طباخ را فرمود که این را بریان کن. طباخ
ص: 383
به بریان کردن آن مشغول شد . مأمون را قشعریره‌ای عارض شد. طباخ ماهی را بریان کرده پیش مأمون آورد . (او را) قدرت طعام خوردن نمانده بود و هر زمان مرض زیادت شد تا وفات کرد . در این معنی شاعری گفته است. شعر:
هل رأیت النجوم اعنت عن المأمون‌فی غیر ملکه المأسوس
غادروه بعرصتی طرسوس‌مثل ما غادروا اباه بطوس

کنیسه و هارونیّه‌

این دو موضع از جمله بلاد ارمن است و هارونیه به هارون الرشید منسوب است از جهت آنکه او بنا کرده است. و هارونیه شهرکی کوچک است، در آخر ثغور شام واقع شده [و تا کنیسه دوازده میل است.

ایاس

شهری است که بر ساحل دریا واقع شده] .

أذنه‌

مدینه‌ای مشهور است و هارون الرشید بنا کرده است، هم در آن ایّام که در طرسوس عمارت می‌کرد . اذنه بر جانب غربی نهر سیحان واقع شده است
ص: 384
و سیحان از جیحان کوچکتر است. پلی از سنگ در آن موضع بر نهر سیحان بسته‌اند که بنای آن از جمله غرایب بناهای عالم است ؛ و از اذنه تا مصیصه دوازده میل است.

مصّیصه‌

[مدینه‌ای است که ابو جعفر دوانیقی بنا کرده است.

برسبرت

حصنی بلند است بر سر کوهی عالی، و تاسیس یک مرحله است و بر شمالی سیس است] .

تلّ حمدون‌

قلعه‌ای محکم است و بازاری دارد. [که بنای آن در غایت خوبی نهاده‌اند. بستان و آب روان دارد] . مسلمانان آن را خراب کردند. [از آنجا] تا رود جیحان نیم مرحله است، و میان تل حمدون و سیس دو مرحله است؛ و حصن حموص در شرقی تل حمدون افتاده، از تل حمدون آن را می‌توان دید.
ص: 385

عین زربه

شهرکی کوچک است و در کوهی واقع شده و قلعه‌ای دارد که از شهر بلندتر است.
موضعی معمور است و جویی آب بزرگ بدین موضع روان است که میان سیس و تل حمدون افتاده. حالا آن مواضع را ناورزا می‌خوانند .

سرفندکار

قلعه‌ای است که در کنار رودخانه بر سر سنگی بنا کرده‌اند . بعضی از جوانب آن دیوار ندارد، بدان جهت که سنگ کوه چنان افتاده که بدان احتیاج نیست. و نزدیک جیحان واقع شده، از بر جنوبی بر طریق دربندمری . و این سرفندکار بر شرقی تل حمدون است (و) ما بین آن چهار میل باشد. میان دربند و سرفندکار درختهای صنوبر است که مثل آن هیچ جا نباشد. و سرفندکار بر طرف شرق و جنوب عین زربه است.

سیس

شهری بزرگ است و قلعه‌ای دارد که آن را سه باروست بر کوهی طولانی و باغ و
ص: 386
بستان و آب روان دارد. این شهر به ارمنیان تعلق دارد. میان حصن سیس و عین زربه بیست و چهار میل است. و در تاریخ (کمال الدین) ابو القاسم می‌گوید که این سیس را خدّام هارون الرشید بنا کرده‌اند .

زبطره

حصاری است که به روم نزدیک است. اکنون خراب شده از زراعت و مردم خالی است، و آثار بارو و عمارات قدیم در آن موضع مانده. در زمین هامون واقع شده، گرداگرد آن کوه است. تا ملطیه دو مرحله است؛ از جانب غرب تا حصن منصور دو مرحله است. سلطان عماد الدین اسماعیل که مصنف کتاب تقویم البلدان است آورده که در محرم سنه خمس عشر و سبعمائة فتح ملطیه کردیم و به عزم شکار بیرون رفتیم (و) در زمین زبطره صید کردیم، [خرگوش بسیار به قبضه صید درآمد. در زمین شام هرگز خرگوش بدین بزرگی که در زمین زبطره بود ] نیافتیم. در قدیم این زبطره از ارمن روم بوده. قلاع ارمن که آن را از حساب مملکت شام شمارند ، این چند قلعه بود که ذکر کرده شد. دیگر قلاع بسیار است در ساحل بحر که نزدیک شام است.
فاما آنچه مشهورتر بود و طول و عرض آن در زیجات ثبت کرده‌اند این است که شرح داده آمد.
ص: 387

تتمه مواضع شام‌

بلقاء عمّان

شهری قدیم است و پیش از اسلام خراب شده. این غیر عمان عرب است. شهر عمّان کرسی بلقاء بوده است و ذکر آن در تواریخ هست. در حوالی عمان مزرعها [و زمینهاست در غایت خوبی. گویند که لوط نبیّ علیه السلام، عمارت عمان کرده بود.

کرک

شهری مشهور است] و حصنی عالی دارد که در شام آن را از حصنهای بزرگ شمارند و تسخیر آن به غایت مشکل است. و این قلعه به حصن الغراب شهرت یافته بود . و موته قریب است به این موضع، چنانچه نصف مرحله باشد و قبر جعفر طیّار در این موضع است. و در زیر کرک رودخانه‌ای است. باغ و بستان بسیار دارد (و) میوهای آن از زردآلو و انار و امرود و غیر آن از میوهای مواضع دیگر بهتر است؛ این موضع بر طرف شام واقع گشته است . از جانب حجاز در موسم حج قافله از این موضع می‌گذرد و اگر چند جای مختصر است، امّا نایب سلطان مصر در آنجا باشد و او را به ملک الامرا خطاب کنند.
ص: 388

شوبک‌

شهری کوچک است و بساتین بسیار دارد و غالب سکان آنجا ترسایند. در شرق غور واقع شده به طریق شام. دو چشمه در پایان قلعه شوبک روان است. یکی از جانب راست قلعه و یکی از جانب چپ قلعه. و این دو چشمه به شهر جاری است و میوهای نیکو دارد، و قلعه آن از سنگی سفید است بر تلی بلند.

رقیم‌

شهری کوچک است به قرب بلقاء و خانهای آن از سنگ است و چنان ساخته‌اند که تصور چنان است که هر خانه او از یک سنگ است. بعضی گمان برده‌اند که این رقیمی است که در قران ذکر شده است در قصه اصحاب کهف. امّا مجموع مفسران چنان گفته‌اند که آن در بلاد روم است، و ذکر آن خواهد آمد إن شاء اللّه تعالی.

حسبان

اصل بلقاء است و بلقاء یکی از کوره‌های شراة است و کرک و عمان و غیره از این ولایت است و اکثر شام، هفت جند می‌گیرند. یکی از آن بلقاء است. و در وادی حسبان درختها و بستانها است و این رودخانه به بحیره زغر متصل است، و این
ص: 389
بحیره به بحیره میته مشهور است. زیرا که هیچ حیوان خصوصا ماهی در این بحیره نیست. و به نزدیک این بحیره، دیار قوم لوط است و آن را ارض مقلوبه می‌خوانند و زراعت و گیاه در آن مواضع نیست.

کوه شراة

در جنوب بلقا واقع شده.

حمیمه

در کوه شراة واقع شده، بنو العباس از آنجا بیرون آمدند و به خلافت رفتند. از این قریه تا شوبک یک مرحله است.

معان‌

مدینه‌ای کوچک است و ساکنان و اهالی آن مدینه، بنو امیه و موالی ایشان بوده‌اند و در زمان عباسیان خراب شد. این موضع را از حصن شراة می‌گیرند و اکنون مسکون نیست و تا شوبک یک مرحله است .

ذکر مسافات دیار شام‌

اشارة

طول مملکت شام از ملطیه دارند تا رفح ، و این از شمال به جنوب است مایل به
ص: 390
مغرب. از ملطیه تا بهنسا پنج روز و از بهنسا تا حلب سه روز ، [و از حلب تا حمص پنج روز، و از حمص تا دمشق پنج روز، و از دمشق تا طبریه چهار روز، و] از طبریه تا رمله سه روز، و از رمله تا رفح دو روز، و این جمله بیست و هفت روز باشد. [و پهنای شام که از مشرق است به مغرب، جایی بیشتر است و جایی کمتر. و جایی که فراخ پهناتر است از غربی فرات تا بیت المقدس پانزده روز باشد:] از رصافه تا سرمین پنج روز، از سرمین تا به حمص سه روز، از حمص تا بعلبک دو روز، از بعلبک تا بیروت دو روز ، از بیروت تا فلسطین که ناحیت قدس است سه روز. و آنجا که پهناء شام کمتر است، از غربی فرات تا کنار دریای روم، ده روزه راه از مشرق به مغرب. و از این زمین اکثر ، قلاع شام است که آن را عواصم خوانند. از قلعة الروم تا سمیساط، و از سمیساط تا انطاکیه، و از انطاکیه تا باب اسکندرونه، و از آنجا تا کنار دریا. و اگر از بالس درگیرند، از بالس تا بهنسا و از بهنسا تا عواصم و سیس، و از سیس تا اذنه و طرسوس همین ده روزه راه باشد، آنکه اول گفتیم از این چیزی نزدیکتر باشد . و راه دیگر سواحل دریا است، از شمال به جنوب از حدود ممالک [روم تا حدود مملکت ] مصر. آنچه بر شمالی دریای روم است از حساب مملکت روم است و آنچه بر جنوب دریاست از جانب شرق ، مملکت مصر است. و شرقی دریا
ص: 391
ما بین هر دو ممالک شام است. از طرسوس تا اماس ، تا اذنه، تاسیس، تا باب اسکندرونه و انطاکیه، تا لاذقیه ، تا اطرابلس، تا صیدا، تا صور، تا عکا، تا طبریه، تا صفت، تا نابلس ، تا بیت المقدس، تا قیساریه و عسقلان و رفح که بعد از آن حدود مصر است. این مجموع کنار دریا است، اکثر یک روزه راه است کمتر و بیشتر. و جانب جنوبی شرقی شام اکثر بیابان است که متصل می‌شود به حجر و دیار طی و تدمر که حدود عرب است. و شرقی منتهی می‌شود (به) بعضی از بلاد جزیره.
ابن اثیر بلاد شام را (به) پنج جند قسمت کرده است: جند قنسرین ، دویم جند حمص، سیم جند دمشق، چهارم جند اردن، پنجم جند فلسطین. و هر جندی از این جندها عرصه آن چند شهر و قصبه و قری و مزارع است.

جند قنّسرین‌

در قدیم قصبه قنسرین بوده است، امّا حالا حلب است. از حلب تا بالس دو روزه راه است، و از حلب تا قنسرین یک روزه، و از حلب تا قلعة الروم سه روزه، و حلب تا معرا سه روزه، و تا انطاکیه چهار روزه.

[جند حمص‌

از حمص تا حمایک روزه، از حمص تا حصن الاکراد دو روزه ، از حمص تا
ص: 392
شیزر دو روزه، از حمص تا لاذقیه و ساحل چهار روزه].

جند دمشق‌

قصبه آن دمشق است. از آنجا تا بعلبک دو روزه، و تا طرابلس سه روزه، و تا بیروت دو روزه، و تا صیدا سه روزه، و تا سواحل چهار روزه، و تا بانیاس سه روزه، و تا آخر غوطه دو روزه.

جند أردن‌

قصبه آن طبریه است. از طبریه تا صور دو روزه راه است (و) تا عکا یک روزه و تا رمله سه روز (و) تا صلت چهار روز. و اردن کوچکترین اجناد شام است، امّا :

جند فلسطین‌

آن اوایل شام است از جانب مغرب. از فلسطین تا عسقلان یک مرحله (و از آنجا تا غزه یک مرحله) و از بیت المقدس تا بلقا دو روزه راه است. بعضی بلقا را یک جند گیرند، و ثغور شام را که عواصم خوانند یک جند، و مملکت شام هفت جند شود .

اما مسافات ثغور شام‌

ثغرهایی که در شام است، از اسکندرونه تا سیس یک روزه، و از سیس تا مصیص
ص: 393
دو روزه، و از آنجا تا اذنه [یک روزه، و از اذنه ] تا طرسوس یک روزه، و از طرسوس تا حوران دو روزه، و از حوران تا اولس بر دریای روم یک مرحله، و از اماس تا کنیسه و هارونیّه یک روزه راه باشد (و) از کنیسه تا مرعش که هارون الرشید کرده است دو روزه باشد . این است مسافات دیار شام