گروه نرم افزاری آسمان






کورت قباد خوره‌






ارّجان‌

در ابتدا قباد بن فیروز پدر کسری انوشیروان بنا کرد. شهری بزرگ با نواحی بسیار. امّا به روزگار فتور و استیلاء ملحدان خراب گشت. هوای آن گرمسیر است و رودی عظیم که آن را نهر طاب گویند و منبع آن از حدود سمیرم است. از ارّجان می‌گذرد [زیر پل] ثکان. و بیرون از آن دیگر رودها و آبها بسیار است و زمین او ربعی نیکو دارد و از همه گونه میوها باشد و نخلستان، به تخصیص انار ملّیسی باشد در غایب خوبی، و مشمومات بسیار. و پیرامن آن قلاع چون قلعه طنبور و دز کلاب و غیره، و بیشتر خرابی آن شهر از این قلاع است. مردم آنجا مصلح باشند و به خویشتن مشغول و کوفته روزگار و ظلمهای متواتر. بعضی از آن نواحی آبادان‌تر است از شهر و بوستان که سرحد است میان ارّجان و خوزستان.

ریشهر

شهرکی است بر کنار دریا نزدیک قلعه امیر فرامرز بن هداب. هوای آن گرمسیر است به غایت. چنانکه مردم آنجا به تابستان خصیه در جفت بلوط گیرند، اگر نه
ص: 138
ریش شود از بسیاری [عرق و گرمی هوا که اثر کند و پیراهن بر تن مردم بیفزاید و دراز گردد. و از عفونت] هوا و ناخوشی آب هیچکس جز مردم آن ولایت به تابستان آنجا نتواند بودن مگر بر دز کلاب و دیگر قلاع. و از آنجا جز متاع دریا که به کشتیها آورند، و ماهی و خرما و کتان ری شهری، هیچ چیز نخیزد. مردم آنجا اکثر تجارت دریا کنند و در ایشان هیچ قوّتی و فضولی نباشد و مردم زبونند. و [نواحی بسیار دارد و در آنجا] مسجد جامع و منبر باشد.

جنابا

شهرکی است بر کنار دریا و آن را به پارسی گنفه خوانند یعنی آب گنده. و شهری که نامش آب گنده باشد صفت ناخوشی آب و هوای آن به وصف دیگر محتاج نشود و چیزی از آنجا نخیزد که باز توان گفت. چون از مهروبان به سیراف روند، راه بر آنجا باشد.

جلاجان و نیو و دیر

از اعمال ارّجان است و هوا و آب و احوال او هم چنان است که ارّجان و به تکرار شرح حاجت نیاید، و چهار دیه هم از آن اعمال است.
ص: 139

خبس و فرک و هندیجان‌

این نواحی میان ارّجان و دیگر اعمال فارس است. و خبس باژگاهی بوده است. و آب و احوال این نواحی نیز همچنان است که از آن ارّجان.

مهروبان و ناحیت آن‌

مهروبان شهری است بر کنار دریا، چندانکه موج دریا بر کنار شهر می‌زند و هوای او در گرمی و عفونت و ناخوشی بتر از ریشهر است؛ امّا مشرعه دریاست. چنانکه هر که از فارس به راه خوزستان به دریا رود، و آنکه از بصره و خوزستان به دریا رود، همگان را راه بدانجا باشد و کشتیها که از دریا بر آید تا بدین اعمال رود، به مهروبان بیرون آیند.
و دخل آن بیشتر از کشتیها باشد و جز خرما هیچ میوه نباشد. و گوسفندان آنجا اکثر بز باشد و بزغاله پرورند همچنانکه در بصره. و می‌گویند بزغاله تا هشتاد رطل و صد رطل نیز برسد و کتان بسیار باشد چنانکه همه جای برند.

سینیز

شهرکی است بر کنار دریا و حصارکی دارد. و این سینیز میان مهروبان و جنابا ست. و در آنجا جامه کتان بافند، سخت‌تر و لطیف‌تر و آن را سینیزی خوانند. در غایت نازکی باشد امّا داشتی نکنند . و جز خرما و روغن چراغ از آنجا چیزی نخیزد و هوا و آب او در غایت عفونت و گرمی باشد مانند مهروبان.
ص: 140

جزایری که به این کوره قباد خوره می‌رود

جزیره هنگام، جزیره خارک، جزیره رم، جزیره بلور. سیف البحر، اسم آن ساحلی است که بدین جزایر نزدیک است.
چون از وصف شهرها و اعمال فارس فراغ افتاد شرح انهار و بحیرات و مرغزارها و قلاع داده آید. بعنایة اللّه و توفیقه.

انهار

نهر طاب‌

منبع آن از حدود نواحی سمیرم است و می‌افزاید تا به دریای ارّجان رسد، و در زیر پول ثکان بگذرد و روستای ریشهر را آب دهد و به نزدیکی سینیز در دریا افتد.

مر

منبع این رود از میانه قهستان سمیرم و سیسخت است و در نهر طاب می‌افتد.

خوابدان

منبع این رود از جویکان است و نواحی نوبنجان را آب دهد و سپس به جلاجان رود و با نهر شیرین آمیخته گردد و در دریا افتد.
ص: 141

نهر شیرین

منبع رود شیرین از حدود بازرنگ است، نزدیک گنبد ملغان بگذرد و چند ناحیت را آب دهد و بعضی از نواحی ارّجان را آب دهد و میان سینیز و جنابا در دریا افتد.

نهر جره

از ماصرم برخیزد و نخست مستجان را آب دهد و برود و جره را آب دهد و بعضی از روستای غندجان را. پس با نهر بشاوور آمیخته شود و در دریا افتد.

نهر بشاوور

منبع این نهر از قهستان و بشاوور است و بشاوور و نواحی آن را آب دهد؛ و ضیاع خشت را و دیه مالک را همچنین آب دهد. میان جنابا و ماندستان در دریا افتد.

نهر برازه

این رود برازه فیروز آباد است و منبع این رود از خنیفقان است. شهر و نواحی فیروز آباد را آب دهد. پس با رود ثکان آمیخته شود و در دریا افتد. [و این نهر را به برازه حکیم باز خوانند که آب از فیروز آباد بگشاد]
ص: 142

نهر ثکان‌

منبع این رود از دیهی است که نام او جنزویه است و ناحیتی را که معروف به ماصرم است از اعمال شیراز، آب دهد. و همچنین می‌رود تا کوار و خبر و صمکان و کازرین و قیر و ابرز و لاغر، این نواحی را آب دهد و بعضی از نواحی سیراف [را آب دهد و آخر آن دیهی است نام او ثکان و این نهر را بدان باز خوانند پس میان نجیرم و سیراف] در دریا افتد. و در ولایت فارس هیچ رود از این پر فایده‌تر نیست.

نهر کر

منبع این رود از نواحی کلار است و رودی عاصی است که هیچ جای را آب ندهد مگر آن که بند کرده‌اند، تا آب دم باز پس برده بر زمین نواحی نشسته. و بندهایی که بدین رود کر ساخته‌اند، اولین بند را مجرد است که از قدیم باز بوده است و نواحی و قریه را مجرد آب از آن می‌خورده است. ویران شده بود، پس اتابک جاولی آن را عمارت کرد و فخرستان نام نهاد.
بند عضدی بندی است که در جهان مانند آن نیست. وصفش آن است که نواحی کربال پیش از این بند صحرائی بوده است بی‌آب. عضد الدّوله دیلمی این تدبیر کرده است و این بند ساخته و این صحرا را مزروع گردانید. چون ساختن این بند در خاطرش قرار گرفت، استادان و مهندسان را طلب فرمود و مال‌های فراوان بذل کرد و
ص: 143
از دو طرف رود کر شادروانی عظیم بساخت. از سنگ و صهروج و ریگ ریزه و آهک چنان ریخته کرده‌اند که آهن بر آن کار نکند و هرگز آن را خللی نرسد. و فراخی سربند چنان است که ده سوار پهلوی یکدیگر بگذرند. چون بند بسته شد ، جویها ساختند که آب بر آن روان شد و جمله نواحی کربال بالائین آب از این بند می‌خورد. و بند دیگر که کربال زیرین را آب می‌داد خراب شده بود. اتابک جاولی عمارت کرد. و مصّب رود کر، بحیره بختگان است. و این بند عضد را بند امیر نیز می‌خوانند و گویند استادی که مهندس این عمارت بود امیر نام داشت، بدو باز خوانند.

نهر برواب‌

منبع این رود از دیهی است که آن را برواب خوانند و گویند این رودی مبارک است و بیشترین از نواحی مرو دشت را آب دهد و در مورد کر افتد. بیرون از این نهرها که ذکر شد، در ولایت جویهای دیگر هست. فامّا آنچه بزرگتر بود ذکر کرده شد و اللّه اعلم.

بحیرها

بحیره بختگان

این بحیره‌ای است که در میان عمارت‌ها است، چنان که از آباده و خیره و نیریز و حیوز و آن اعمال به ساحل آن بسیار مسافتی نیست. و این بحیره نمک لاخ است.
دور آن بیست فرسنگ باشد.
ص: 144

بحیره ماهلویه‌

این بحیره میان شیراز و سروستان است. این نیز نمک لاخ است و سیلاب شیراز در نواحی در آنجا می‌افتد و دور آن دوازده فرسنگ باشد.

بحیره درخوید

بحیره‌ای کوچک است میان کازرون و مور و جره، و دور آن دو فرسنگ باشد.

بحیره دشت ارژن

آب این بحیره شیرین است و در سالی که بارندگی زیادت باشد، این بحیره بزرگ شود و وقتی که بارندگی نباشد خشک شود و جز اندکی آب در وی نماند.
هر چند ذکر بحیرات در صدر کتاب آمده است، امّا چون ذکر فارس (بود و این بحیرات از فارس است، و نیز بعضی آن است که آنجا ذکر آن نیامده و ذکر بحر فارس) خود شرح داده آمده است.

مرغزارها

مرغزار آورد

مرغزاری است سخت نیکو سردسیر، سراسر چشمهای آب و دیه‌های آبادان.
دیه‌هایی چون بجه و طیمر خان و غیر آن ملک رعایا است و خراج به پادشاه گزارند. و طول این مرغزار ده فرسنگ است در عرض پنج فرسنگ.
ص: 145

مرغزار رون‌

مرغزاری است نیکو، امّا چون آورد نیست. و همچنین سردسیر است و چشمها که بعضی ملکی است و بعضی اقطاعی. طول این مرغزار هفت فرسنگ، در عرض پنج فرسنگ.

مرغزار سیکان‌

این مرغزار میان شیراز و کوار است و جایی خوش است، و آبی بزرگ ایستاده است و بیشه‌ای که معدن شیران است. طول این مرغزار پنج فرسنگ و در عرض سه فرسنگ.

(مرغزار بید و مشکان

مرغزاری است نیکو و ناحیتی است آنجا بسیرا گویند و سردسیر است) و طول آن سه فرسنگ باشد و در عرض یک فرسنگ.

مرغزار دشت ارژن

این مرغزار بر کنار بحیره ارژن است و بیشه‌ای است معدن شیر. طول آن دو فرسنگ، در عرض یک فرسنگ.

مرغزار شیدان‌

مرغزاری سخت نیکو است، چنانکه مانند آن کم جایی باشد و پیرامن آن همه عمارتهاست و چشمها و آبهای روان. به فصل ربیع میان آن آب گیرد همچون بحیره‌ای، و باز در تابستان و خریف مرغزار شود. این مرغزار ده فرسنگ در ده فرسنگ باشد.
ص: 146

مرغزار دارابجرد

مرغزاری کوچک است، طول او سه فرسنگ در عرض یک فرسنگ.

مرغزار قالی

مرغزاری است بر کنار آب برواب افتاده است. جائی سخت خرّم است. طول او سه فرسنگ در عرض یک فرسنگ؛ و گیاه این مرغزار زمستان به کار آید و تابستان چهار پایان را زیان دارد.

مرغزار کامفیروز

مرغزاری است قطعه قطعه بر کنار رود کر، و بیشه‌ای است معدن شیر، و شیران کامفیروزی سخت شرزه و خیره باشند .

مرغزار کالان‌

نزدیک مشهد [مادر سلیمان] [است علیه السّلام]]. طول او چهار فرسنگ، امّا عرض ندارد مگر اندکی. و مشهد] مادر سلیمان خانه‌ای است از سنگ. در آنجا سنگهای به عظمت به کار برده‌اند و سنگ تراشیهای خوب کرده.
بیرون از اینها که ذکر کرده شد در ولایت فارس مرغزارها و علف خوارها بسیار است و مجموع [دره و کهستانات] جمله علف خوار دارد و چهار پایان زود فربه شوند، هم در گرمسیر و هم در سردسیر و هو اعلم.
ص: 147

قلاع‌

قلعه اصطخر

در جهان هیچ قلعه‌ای از این قدیمی‌تر نیست و هر احکامی که صورت بندد در آن قلعه کرده‌اند، و از عمارت پیشدادیان است. و نزدیک آن دو قلعه دیگر است: یکی قلعه شکسته و دیگری شکنوان، و این هر دو قلعه ویران است و اینها را سه گنبدان گفتندی.
عضد الدّوله در این قلعه حوضی ساخته است که آن را حوض عضدی گویند. و چنان است که درّه‌ای بوده است که راه سیلان قلعه بر آن دره بودی. پس عضد الدّوله به ریخته‌گری روی آن قلعه‌ای بر آورد مانند سدّی عظیم، و اندرون به صهروج و موم روغن بپرورد، و بعد ما که کرباس و قیر چند لا بر لا در آن گرفتند احکامی کردند که از آن محکم‌تر نباشد. بسط این حوض یک فقیز است و عمق آن هفده پایه است. چنانکه هزار مرد یک سال از آن آب خوردند، یک پایه کم شود. و در میان حوض بیست ستون کرده‌اند از سنگ و صهروج. و بر بالای ستونها سقف حوض پوشیده. و بیرون از این، در قلعه اصطخر حوضها و مصنعها است. و عیب این قلعه آن است که آن را حصار توان داد. سردسیر است مانند هوای اصفهان. و کوشکهای نیکو و سرایهای خوش و میدان فراخ دارد.

قلعه اسفید دز

این نیز قلعه‌ای قدیمی است، امّا خراب شده بود چنانکه معلوم نیست که در کدام جغرافیای حافظ ابرو ؛ ج‌2 ؛ ص147
ص: 148
زمان آبادان بوده است؛ و ابو نصر پیر مردانی پدر باجول در روزگار فترات فارس آن را عمارت کرد. و این قلعه‌ای است که گرد بر گرد کوه آن بیست فرسنگ باشد و حصار نتوان داد و جای جنگ خود نیست. کوهی است گرد و سنگ آن سفید. بر سر قلعه خاکی است نرم و سرخ، کشت کنند و باغهای انگور و بادام و دیگر میوهاست و چشمهای آب خوش است. [و در آن گل هر کجا جایی فرو برند. آب و هوای آن سخت خنک و خوش است] غلّه بسیار دارد. و عیب این قلعه آن است که آن را به مردم بسیار نگاه توان داشت. چون پادشاهی مستقل قصد آنجا کند، مردم بومی باشند که آن را بدزدند. میان این قلعه و نوبنجان دو فرسنگ است. و در زیر این قلعه دژکی بوده است محکم که او را استاک گفتندی، امّا حالا خراب است. و پیرامن این قلعه نخجیرگاههای کوهی است بسیار و کوشکهای نیکو دارد و میدانی فراخ. و در تاریخ سنه خمس و تسعین و سبعمائة که حضرت امیر بزرگ صاحبقران- انار اللّه برهانه- از قشلاق مازندران عزیمت بلاد فارس کرد، شاه منصور بن محمّد مظفّر در آن ایّام والی فارس بود و پیش از آن زین العابدین بن شاه شجاع پسر عم خود را گرفته بود و میل کشیده و (در قلعه ایزد خواست محبوش داشت. چون خبر وصول عساکر منصوره حضرت صاحبقرانی شنید آن را) در این قلعه سفید فرستاد و کوتوال قلعه از قبل شاه منصور، سعادت نامی بود. حضرت صاحبقرانی به راه شوشتر متوجه شیراز گشته به پای این قلعه رسید و در پایان قلعه خیمه و خرگاه زدند و سراپرده باز کشیدند و چتر سایبان بر افراشتند. فرمان شد که بی‌توقف به حصار در روند. در حال عساکر منصوره
ص: 149
چون مور و ملخ در جوش و خروش آمدند و صد هزار آدمی روی به قلعه نهاد . امیر زاده مرحوم مغفور، محمّد سلطان - نوّر اللّه مرقده - از دست راست در آمد و امیر زاده پیر محمّد در عقب او و حضرت سلطنت شعاری شاهرخ بهادر- خلّد اللّه تعالی ملکه و سلطانه - از جوانغار و امرای نامدار از عقب او روان شدند. هر کسی .... خود فرود آمدند و سایر امرای تومان و هزاره و صده هر یک از جای خود در حرکت در آمدند و به آواز نقاره و کورکه و نفیر، دل کوه را بشکافتند. اهل قلعه از غایت خوف و هراس سراسیمه شده دست و پای می‌زدند و سنگ می‌انداختند. بدین سبب بسیاری از لشکریان هلاک گشتند. در یک ساعت علم و توق به بالای قلعه بر آوردند، و قلعه‌ای که تسخیر آن در تصور نگنجد مسخّر گردانیدند.
چون قلعه بگرفتند، هر سپاهی و لشکری که در قلعه بود هلاک کردند و سلطان زین العابدین مکحول را به بندگی حضرت صاحبقرانی آوردند. به عنایت و نوازش مخصوص گردانیده وعده فرمود که کینه تو از دشمنان تو بکشم و جزای فعل بد ایشان بدیشان رسانم. و قلعه را به ملک محمّد که از نژاد ملک کرت بود سپرد و متوجه شیراز گشت. و حالا آن قلعه در دست گماشتگان مخدوم زاده جهانیان، ابراهیم سلطان بهادرست - خلد اللّه تعالی ملکه .

قلعه سهاره‌

کوهی عظیم است به چهار فرسنگی فیروز آباد. عمارت این قلعه مسعودیان کرده‌اند و جایی سخت نیکوست. هوای آن سردسیر است و آب‌های خوش در میان
ص: 150
آبادانیها . و غلّه در آنجا سالها بماند و خراب نشود.

قلعه بوشکانات‌

قلعه بوشکانات قلعه‌ای است محکم.

قلعه کارزین‌

قلعه‌ای است نه چنان محکم که این قلاع؛ و گرمسیر به غایت است و بر کنار رود ثکان نهاده است؛ و آب دزی کرده‌اند که آب قلعه از آنجاست.

قلعه خرشه‌

بر پنج فرسنگی جهرم نهاده است. و این خرشه که قلعه بدان منسوب است. عاملی بوده اعرابی از قبل برادر حجّاج بن یوسف. مالی به دست آورد و این قلعه بساخت و در آنجا رفت و عاصی شد و این قلعه به نام او مشهور شد.

قلعه سمیران

قلعه‌ای استوار است. هوایش گرمسیرست و آب از مصنعه دارد.

قلعه خرّمه

قلعه‌ای محکم است. در میان عمارت‌ها، و هوای آن به اعتدال نزدیک است و آب از مصنعه دارد.
ص: 151

قلعه خوادان‌

قلعه‌ای محکم است در نواحی پسا. هوای آن معتدل است و آب از مصنعه دارد.

قلعه تیر خدای

این قلعه نجیره است و قلعه‌ای است سخت عظیم و بر کوهی به غایت بلند. از بهر این آن تیر خدای خوانند. و در پای او جای جنگ نیست. هوای آن سردسیر است و آب آن از مصنعهاست .

قلعه آباده‌

قلعه‌ای استوار است امّا نه چون دیگر قلاع. قلعه‌ای کوچک است و هوای آن معتدل است. آب آن از مصنعه است.

قلعه اصطخریار

قلعه‌ای استوار است و از این سیب آن را اصطخریار خوانند اعنی یار اصطخر است در محکمی. و هوای آن سردسیر است. آب او هم چشمه و هم مصنعه است.

قلعه خوار

حصاری است سخت و محکم و هوای آن سردسیری معتدل است و آب او از چاه است.
ص: 152

قلعه پرک و تارم‌

قلعه پرک محکم است و قلعه تارم چنان نیست به محکمی. و هوای آن هر دو گرمسیر است و آب آن از مصنعها است.

قلعه رنبه

در تنگ رنبه است. قلعه‌ای است سخت استوار. و در ایّام گذشته هر که آن قلعه داشت، حکم دارابجرد او را بود. هوای او خوش است و آب چشمه و مصنعه دارد.

قلعه اصطهبانان‌

قلعه‌ای عظیم است. وقتی که اتابک جاولی به جنگ حسنویه رفت، او بدین قلعه متحصّن شد. بعد از آنکه صلح کردند، اتابک جاولی این قلعه را خراب کرد؛ باز به تدریج آبادان کرد.

[قلعه سعید آباد

سعید آباد از کورت اصطخر یک فرسنگ بالاتر است و آن را در زمان جاهلیت قلعه اسفندیار خواندندی. در روزگار امیر المؤمنین علی، زیاد بن امیّه درین قلعه شد و به وی باز خواندند و از آن پس در روزگار بنی امیّه، منصور بن جعفر والی فارس بود، آنجا مقام کرد و به وی باز خواندند و از آن پس مدّتی خراب بود و بعد از آن محمّد بن واصل الحنظلی آبادان کرد و او در زمان خلفای عباسی والی فارس بود. یعقوب لیث او را بگرفت و بفرمود تا آن قلعه را خراب کردند. دگر بار بفرمود تا آبادان کردند و آن را
ص: 153
زندان ساخت و تا زمان وفات یعقوب لیث بسیار بندایان در آنجا بودند.]

دژ اقلید

قلعه‌ای مختصر است.

دژ ابرج

کوهی است بالای ابرج که یک نیمه آن محکم است و یک نیمه نه چنان، که بر آن اعتماد جنگ نیست. امّا از سوار تاخت اگر دشمنی برسد چند روز توان نگاه داشت.
و آب روان در این دژ می‌گذرد و از کوه به زیر می‌آید و آب دیه نیز از آن است.

قلعه جنبد ملغان

قلعه‌ای است که گویند آن را از محکمی یک تن نگاه تواند داشت. هوای معتدل دارد و آب از مصنعها باشد، و غلّه در آنجا سه چهار سال بر دارد.

قلاع ایراهستان

بیش از آن است که بر توان شمرد، که بر هر دیه حصاری است اگر بر سر سنگ و اگر بر سر تل و اگر بر زمین دیه‌های ایشان بی‌حصار نیست و گرمسیری به غایت است گویند اتابک جاولی اکثر قلاع فارس به جنگ بستد و خراب کرد. [حالا قلاعی که اسمی
ص: 154
دارد و معمورست این است که ذکر کرده شد]

(قلعه ابن عماره‌

در کنار دریاست نزدیک هرمز. بعضی آن را از اعمال کرمان می‌شمارند، بعضی از اعمال فارس. و این است که حق سبحانه و تعالی فرموده است: «و کان وراءهم ملک یأخذ بکل سفینة غضبا.» در تفاسیر گویند در حق ملک این حصن بوده است و حالا آن قلعه خراب است. از سیراف بدانجا به کنار دریا می‌روند. امّا راهش به غایت سخت است. هم از جهت کوه، هم از جهت بی‌آبی. گویند حالا آن حصن به کوشک کنار معروف است؛ و وقتی که معمور بوده در آنجا از کشتیها که می‌رسید ده یک می‌ستانیدند. حالا قلاعی که اسم دارد، معمور است، این است که ذکر کرده شد، و اللّه اعلم.)
ص: 155

ذکر مسافات دیار فارس‌

ابتداء مسافتهای فارس از شیراز کرده آمد جهت آنکه میانه ولایت است. از شیراز تا حدود اصفهان راه جاده سه راه است راه مائین و رون، راه اصطخر، راه سمیرم. از این جمله راه مائین و رون از شیراز تا یزد خواست که حد است میان فارس و اصفهان پنجاه و دو فرسنگ : منزل اول دیه کوک شش فرسنگ. منزل دوم سر پل رود کر شش فرسنگ. منزل سیم مائین چهار فرسنگ. منزل چهارم کوشک شهریار شش فرسنگ. منزل پنجم دیه باشت شش فرسنگ. منزل ششم کوشک زر هفت فرسنگ.
منزل هفتم دیه گوز مشهور به قریة الحمیر هفت فرسنگ. منزل هشتم یزد خواست ده فرسنگ.
(راه اصطخر هم به یزد خواست، بیرون آید بر صوب اقلید و سرمق، شصت و نه فرسنگ: منزل اول زرقان هفت فرسنگ. منزل دوم پا و دست شش فرسنگ. منزل سوم اصطخر چهار فرسنگ. منزل چهارم کرمه . منزل پنجم کمهنک چهار فرسنگ.
منزل ششم دیه بید هفت فرسنگ. منزل هفتم، دیه بولند هفت فرسنگ. منزل هشتم سرمق هفت فرسنگ. منزل نهم آباده، پنج فرسنگ. منزل دهم سورستان هفت فرسنگ.
منزل یازدهم، یزد خواست هشت فرسنگ
ص: 156
راه سمیرم- از شیراز تا سمیرم چهل و پنج فرسنگ : [منزل اول جویم پنج فرسنگ. منزل دوم بیضا سه فرسنگ. منزل سیم طور چهار فرسنگ. منزل چهارم کامفیروز پنج فرسنگ. منزل پنجم جرمق چهار فرسنگ. منزل ششم کورد چهار فرسنگ. منزل هفتم کلار پنج فرسنگ. منزل هشتم دیه و سان هفت فرسنگ. منزل نهم سمیرم هشت فرسنگ.] از شیراز تا سمیرم چهل و پنج فرسنگ: راه رودان، راه سیرجان، راه پرک و تارم. راه رودان- از شیراز تا رودان هفتاد و پنج فرسنگ: منزل اول سربند عضدی ده فرسنگ. منزل دوم دیه خوار ده فرسنگ. منزل سیم آباده ده فرسنگ. منزل چهارم دیه مورد شش فرسنگ. منزل پنجم صاهه هفت فرسنگ. منزل ششم دیه رادان یازده فرسنگ. منزل هفتم شهر بابک هفت فرسنگ. منزل هشتم مزرعه ابراهیم هفت فرسنگ. منزل نهم رودان هفت فرسنگ.) راه سیرجان- از شیراز تا سیرجان هشتاد فرسنگ : منزل اول دیه برون چهار فرسنگ. منزل دوم دوده و داران سه فرسنگ. منزل سیوم خرمه هفت فرسنگ. منزل چهارم کث شش فرسنگ. منزل پنجم خیره هفت فرسنگ. منزل ششم نیریز نه فرسنگ. منزل هفتم قطره هفت فرسنگ. منزل هشتم مزرعه هفت فرسنگ. منزل نهم پربال پنج فرسنگ. منزل دهم مزرعه قهقهه هفت فرسنگ. منزل یازدهم مزرعه هشت فرسنگ. منزل دوازدهم کنار سنگلاخ سیرجان ده فرسنگ.
راه پرک و تارم - از شیراز از تا آنجا شصت و سه فرسنگ: منزل اول ماهلویه شش
ص: 157
فرسنگ [منزل دوم سروستان نه فرسنگ] منزل سیوم ده کرم نه فرسنگ.
[منزل چهارم پسا پنج فرسنگ] ، منزل پنجم فستجان هفت فرسنگ. منزل ششم اول حد دارابجرد چهار فرسنگ. منزل هفتم، دارابجرد شش فرسنگ. منزل هشتم رستاق الرستاق شش فرسنگ. منزل نهم پرک پنج فرسنگ. منزل دهم تارم شش فرسنگ.
(از شیراز تا سرحد خوزستان شصت و دو فرسنگ: منزل اول جویم پنج فرسنگ منزل دوم خلار پنج فرسنگ، منزل سیم حراله پنج فرسنگ. منزل چهارم دیه کور از تیر مردان چهار فرسنگ. منزل پنجم کوسجان سه فرسنگ. منزل ششم نوبنجان سه فرسنگ. منزل هفتم خوابدان چهار فرسنگ. منزل هشتم کشن شش فرسنگ. منزل نهم ماجان پنج فرسنگ. منزل دهم صاهه چهار فرسنگ. منزل یازدهم حبس چهار فرسنگ.
منزل دوازدهم فرزک شش فرسنگ. منزل سیزدهم ارجان چهار فرسنگ. منزل چهاردهم بوستانک چهار فرسنگ.
از شیراز تا اعمال سیف سی و نه فرسنگ: منزل اول، ماصرم هفت فرسنگ. منزل دوم رودبال ستّجان شش فرسنگ. منزل سیم جره سه فرسنگ. منزل چهارم غندجان چهار فرسنگ. منزل پنجم ذو الریوان شش فرسنگ. منزل ششم برج شش فرسنگ. منزل هفتم نجیرم هشت فرسنگ). از شیراز تا ساحلیات جنابا و سینیز و مهروبان شصت و دو فرسنگ: منزل اول
ص: 158
جرجیرکان چهار فرسنگ. منزل دوم دشت ارژن شش فرسنگ. منزل سیم کازرون ده فرسنگ. منزل چهارم خشت نه فرسنگ. منزل پنجم توّج هفت فرسنگ. منزل ششم دیه مالک چهار فرسنگ. منزل هفتم جنابا پنج فرسنگ. منزل هشتم هم جنابا پنج فرسنگ. منزل نهم سینیز شش فرسنگ. منزل دهم مهروبان شش فرسنگ.
از شیراز تا سیراف به راه فیروز آباد هشتاد دو فرسنگ: منزل اول کفره پنج فرسنگ.
منزل دوم کوار پنج فرسنگ. منزل سیوم خنیفقا پنج فرسنگ. منزل چهارم فیروز آباد پنج فرسنگ. منزل پنجم صمکان هشت فرسنگ. منزل ششم هبرک هفت فرسنگ. منزل هفتم کازرین پنج فرسنگ. منزل هشتم لاغر هشت فرسنگ. منزل نهم کران هشت فرسنگ. منزل دهم آخرین چهار منزل از ابتداء کران تا شهر سیراف سی فرسنگ.
(از شیراز تا نجیرم شصت و پنج فرسنگ است: منزل اول تا غندجان هم بر این راه که یاد کرده‌اند چهار منزل بیست فرسنگ. منزل دوم بوشکان هفت فرسنگ. منزل سیم بوشکانات پنج فرسنگ. منزل چهارم دیه شنابا ده فرسنگ. منزل پنجم ماندستان هشت فرسنگ. منزل ششم آخر ماندستان هفت فرسنگ. منزل هفتم نجیرم هشت فرسنگ است. ) از شیراز تا یزد شصت فرسنگ: منزل اول زرقان شش فرسنگ. منزل دوم اصطخر شش فرسنگ. منزل سوم کمه شش فرسنگ. منزل چهارم کمهنک چهار فرسنگ.
ص: 159
منزل پنجم ابرقویه صحرا هشت فرسنگ. منزل ششم زاه ابرقویه دوازده فرسنگ.
منزل هفتم دیه شیر پنج فرسنگ. منزل هشتم تومره چهار فرسنگ. منزل نهم یزد نه فرسنگ.
ص: 161

ذکر حکام و سلاطین فارس‌

اشاره

عرصه فارس زبده ممالک ایران زمین است. به تخصیص شیراز که تختگاه بلاد فارس است، در فصول اربعه از گلهای تازه و ریاحین بی‌اندازه و اثمار گوناگون و اصناف «فاکهة مما یتخیّرون» فردوس برینش توان خواند. بیت:
معطر خاک آن چون جیب عذرامصفّی آب آن چون اشک وامق
نسیمی خوش گذر چون عمر نادان‌هوایی بر صفت چون دین فاسق
فارس در قدیم تختگاه ملوک عجم بود و ملک سلیمانش نیز خوانند. امّا بعد از آنکه فارس بر دست مسلمانان گشاده شد، چنانچه تقریر آن در صدر حکایت فارس گذشت، در وقت خلافت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب کرّم اللّه وجهه ، زیاد بن امیّه والی فارس بود. بعد از آن [که خلافت منتقل شد به امارت و حکومت در زمان بنو امیّه، حکومت عراق و فارس به حجاج بن یوسف الثقفی دادند و او پسر عم خود محمّد بن قاسم را به فارس فرستاد و بنای شهر شیراز او نهاده است چنانچه ذکر آن گذشت. و بعد از آن منصور بن جعفر از قبل مروانیان والی ولایت فارس بود و] در زمان خلفای عباسی، محمّد بن واصل الحنظلی را والی آن ولایت گردانیدند . در زمان خلافت المهدی بالله، در شهور سنة ست و خمسین و مأتین اولاد لیث (صفّار خروج کردند. در آن وقت والی خراسان محمّد بن طاهر [بن عبد اللّه بن طاهر بود. میان یعقوب لیث) و او محاربات رفت و در سنة تسع و خمسین و مأتین محمّد بن طاهر] را بگرفت و بند کرد و
ص: 162
لشکر به عراق و فارس کشید. محمّد بن واصل که والی فارس بود بر دست یعقوب گرفتار شد و مملکت فارس یعقوب را مسلّم شد. بعد از آن یعقوب روز دوشنبه بیست و سیم شوال سنة خمس و ستین و مأتین سپری شد. چنانچه ذکر آن گذشت در بلاد خوزستان به چند شاپور مدفون است. بعد از آن برادرش عمرو لیث حکومت آن بلاد کرد و مسجد عتیق در شیراز از عمارات عمرو لیث است. و چون عمرو لیث بر دست اسماعیل بن احمد السامانی گرفتار گشت، او را به دار الخلافه فرستاد و عمرو در حبس بغداد متوفی شد بعد از آن باز مدتهای مدید حکام فارس از دار الخلافه مقرّر می‌کردند تا آل بویه که به دیالمه مشهورند در زمان خلافت المستکفی بالله عبد اللّه بن المکتفی بالله خروج کردند.
ص: 163

ذکر دیالمه و حکومت ایشان در فارس

و ایشان ده تن بوده‌اند، مدت ملک ایشان (صد و سی سال). این ده تن حکومت فارس داشته‌اند و از مواضع دیگر نیز به غیر از این ده تن، از دیالمه دیگر پادشاهان بودند، فامّا فارس نداشتند. ایشان سه برادر بودند پسران بویه ماهیگیر از قبلیه‌ای که ایشان را شیرزیل خواندندی؛ و مقدّم ایشان ابو اسحاق علی بن بویه بود و عماد الدّوله لقب داشت و برادر میانه ابو علی حسن بن بویه بود که به رکن الدّوله ملقّب گشت، و برادر کهتر ابو الحسن که لقب او معز الدّوله می‌گفتند. ایشان هر سه برادر در زمان خلافت مستکفی استیلا و استعلا یافتند و ابتداء ظهور دولت ایشان در عهد خلافت القاهر بالله بود و آن چنان بود که عماد الدّوله را از ری به گرگان فرستادند به طلب خراج و باج آنجا که پانصد هزار درم بود. چون استیفاء آن مال کرد و وجوهات در قبض آورد، بنیاد عصیان نهاد و از آنجا به همدان رفت و بر آنجا مستولی شد و خلق بسیار به قتل آورد و از همدان به اصفهان رفت. آن را نیز در حوزه تصرّف گرفت و از آنجا به طرف شیراز متوجه شد و در حیّز تسخیر آورد. چون بر ممالک فارس مستولی شد آن را مستقرّ سلطنت ساخت و تا آخر عمر آنجا بود. مدت سیزده سال به استقلال در فارس پادشاهی کرد و او را فرزند نبود. چون او را مرضی طاری شد و احساس کرد که مرض الموت است بفرستاد و رکن الدّوله برادر را با عضد الدّوله پناه خسرو پسرش به
ص: 164
فارس طلبید. فارس و توابع را به عضد الدّوله، پسر برادر سپرد و او را به جای خود بنشاند و خود در سنه ثمان و ثلثین و ثلثمأیة به جوار رحمت حق پیوست. بعد از آن عضد الدّوله به قوّت شد و پدرش رکن الدّوله اصفهان را تختگاه ساخت و در آخر حال که رنجور شد و امید بهبودی نداشت پسران را بطلبید. سه پسر که هر یکی پادشاه طرفی بودند، و مملکت را میان ایشان قسمت کرد. فارس و کرمان و خوزستان به عضد الدّوله داد، و اصفهان و ری و قم و ساوه و قزوین و ابهر و زنگان و سهرورد نیز به مؤید الدّوله داد که نام او منصور بود. همدان و دینور تا ری و مازندران به پسر کهتر، فخر الدّوله داد و وصیّت کرد که فخر الدّوله تابع رأی مؤید الدّوله باشد و مبالغه بسیار کرد با فرزندان که با یکدیگر طریق موالات و مواخاة مرعی دارند، و در دوازدهم محرم سنه ست و ستین و ثلثمأئة در گذشت در زمان خلافت الطایع للّه. چهل و چهار سال پادشاهی کرده بود.
چون رکن الدّوله نماند، عضد الدّوله آن ولایت که به فخر الدّوله مقرر کرده بود، آن را نیز به مؤید الدّوله داد. فخر الدّوله از این سبب مستشعر گشته به خراسان آمد و قصّه او و قابوس و تاش در تواریخ مشهور است. و عضدو الدّوله سلطنت فارس و عراق و کرمان و خوزستان با تصرّف خود گرفت و با لشکرهای آراسته عازم بغداد شد. در ربیع الاول و سنه سبع و ستین و ثلثمأیه چون آوازه وصول او به بغداد رسید، الطایع للّه به نفس خود غایت احتشام او را به استقبال بیرون آمد و پیش از آن معهود نبود که هیچ خلیفه‌ای از خلفای پیش سلاطین را استقبال کردی؛ و بر منابر بغداد نام عضد الدّوله ردیف نام خود کرد. و این رسم نیز پیش از این نبود که بعد از نام خلیفه نام پادشاهی برند و عضد الدّوله این هر دو مرتبه یافت. عضد الدّوله در بغداد پنج سال و شش ماه پادشاهی کرد و در سنه اثنین و سبعین و ثلثمأیة به مرض صرع نماند. او را به کوفه بردند
ص: 165
و آنجا مدفون است. در آن مدت که او در بغداد بود، در فارس عمارات بسیار کرد. و بعد از آن ملک به صمصام الدّوله پسرش رسید. او را کالنجار مرزبان صمصام الدّولة بن عضد الدّوله خواندند و پادشاهی او سه سال و یازده ماه بود. [بعد از آن ابو الفوارس شیرزیل شرف الدّوله برادرش از فارس برفت و صمصام الدّوله برادر را بگرفت و میل کشیده به فارس فرستاد در عهد الطایع للّه ]. بعد از او شرف الدّوله ابو الفوارس شیرزیل بن عضد الدّوله پادشاه شد و به بغداد رفت و با هفت هزار سوار، همه ترکان جنگی، دو سال و هفت ماه پادشاهی کرد. عضد الدّوله پدرش در وقت حیات خود، او را به نیابت خود حاکم فارس و کرمان گردانیده بود. در شهور سنه ثمان و سبعین و ثلثمأیة نماند در عهد خلافت الطایع للّه. بعد از او پادشاهی به بهاء الدّوله برادرش رسید. بهاء الدّوله ابو نصر بن عضد الدّوله بیست و چهار پادشاهی کرد. و بهاء الدّوله در خلافت القادر بالله به ارّجان نماند. او را به کوفه بردند و در پهلوی عضدو الدّوله دفن کردند. بعد از او پادشاهی به پسر او سلطان الدّوله ابو شجاع بن بهاء الدّوله رسید. او هم در خلافت القادر بالله نماند. بعد از او پادشاهی به مشرّف الدّوله برادرش رسید که سلطان الدّوله در پادشاهی بغداد او را ولی عهد خود گردانیده بود و مقام او در فارس بود. در محرم سنه اثنی عشر و أربعمائة بر منابر بغداد خطبه به نام مشرّف الدّوله برادرش کردند و پادشاهی بر او مقرر شد و شرف الدّوله در سنة ست عشر و أربعمائة وفات یافت. ملک از او به جلال الدّوله برادرش رسید و مدت سلطنت او نونزده سال برداشت. در ایام او اوضاع از حال خود بگذشت و آبادانی به خرابی مبدّل شد. و جلال الدّوله در شعبان سنه خمس و ثلثین و أربعمائة نماند و پادشاهی بعد از آن به سلطان الدّوله ابو کالنجار برادر زاده او رسید که پسر بهاء الدّوله بود. چهار سال و هشت
ص: 166
ماه در فارس و کرمان و خوزستان و عراق پادشاه بود و در سنة تسع و ثلثین و أربعمائة میان او و سلطان طغرل بک سلجوقی جنگ قایم شد، تا رسل در میان متردّد شدند و بر صلح قرار گرفت و سلطان الدّوله دختر خود را به سلطان طغرل بک داد. سلطان الدّوله ابو کالنجار در سنة اربعین و أربعمائة نماند در کرمان و او را پسری بود ملک رحیم لقب داشت ، قایم مقام او شد در سلطنت. و خلیفه القائم بامر اللّه مملکت موروث را به ابی نصر بن ابی کالنجار ، ملک رحیم تفویض کرد و او را به بغداد برد تا آن زمان که سلطان طغرل سلجوقی به بغداد رفت و او را در قبض آورده به قلعه طبرک ری فرستاد و در سنه سبع و اربعین و أربعمائة آنجا نماند. و تا شهور سنه خمس و خمسین و أربعمائة از نسل دیالمه در فارس پادشاهی کردند از ابتداء سنه خمس و عشرین و ثلثمأیة که مدت صد و سی سال باشد.
بعد از آن در فارس، فضلون شبانکاره سر بر آورد و جمعی از اتباع دیالمه. میان ایشان محاربات شد و فضلون پیش سلطان الب ارسلان سلجوقی رفت و او را در ملک فارس تطمیع کرد تا در شهور سنه ثمان و خمسین و أربعمائة سلطان الب ارسلان محمّد بن چغری بک بن میکائیل بن سلجوق با لشکری بی‌کران، عنان به صوب فارس مطلق گردانید. [و مدت هشتاد و پنج سال از آخر ایام دیالمه تا ظهور دولت سلغریان در قبضه تملّک سلاطین سلجوق] که منجوق کامکاری از عروه عیّوق بر گذرانیدند نماند ، و در این مدت هفت تن به نیابت ایشان حکومت فارس کرده‌اند.
ص: 167

(ذکر کسانی که به نیابت سلجوقیان در فارس حکومت کرده‌اند )

اول- فضلون شبانکاره. سلطان الب ارسلان چون فارس مستخلص کرد، به طریق ضمان او را مقرّر گردانید و فضلون تا سلطان الب ارسلان در حیوة بود مال فارس به دیوان الب ارسلان می‌رسانید. بعد از آنکه الب ارسلان نماند یاغی شد. در زمان ملکشاه، نظام الملک وزیر لشکر به فارس برد و فضلون به خرشه رفت. [نظام الملک با فضلون بر در خرشه جنگ کرد و فضلون حصاری شد]. نظام الملک محاصره آن قلعه کرد تا آن زمان که او را به زیر آورد و فضلون را به قلعه اصطخر باز داشتند. در حالتی که در قلعه بود نیز می‌خواست که قلعه را به دست گیرد و مستحفظان را هلاک گرداند.
ایشان بر کید او واقف شدند، او را بگرفتند و بکشتند و پوستش پرکاه کردند.
دویم - بعد از آن حکومت فارس به رکن الدّوله خمارتگین که از انشاء دولت سلجوقی نهالی بود بر لب جویبار تربیت ترشّح یافته تفویض افتاد. رباطی که ما بین خوار و ری است به یک منزلی ورامین از عمارات این خمارتگین است.
سیم- اتابک جلال الدّین جاولی که قمع شبانکاره بر دست او تیسیر پذیرفت.
چهارم- اتابک قراجه. مدرسه‌ای عالی در شیراز از بناهای اوست و بر در همدان کشته شد.
پنجم- اتابک منگو برس که در جوار مزارم کلثوم مدرسه‌ای ساخت و مرقد او آنجاست، و خاتون او زبیده مدرسه عصمتی بنا کرده است.
ص: 168
ششم- اتابک بزابه که بر دست ملکشاه کشته شد.
هفتم- ملکشاه که بعد از کشتن بزابه یک سال رایت دولت بر افراشت.
چون مدت سلطنت سلجوقیان سپری خواست شد و معشوقه بی‌وفای ملک از ایشان سیر نموده ، چند افواج تراکمه چون امراج بحر زاخر از نواحی قبچاق منحدر شدند. یعقوب بن ارسلان الاقشری با قومی انبوه قصبه خوزستان را اختیار کردند.
سنقر بن مودود السلغری در عرصه کوه کیلویه خیام اقامت بر افراشت. در شهور سنه ثلاث و اربعین و خمسیة بر ملکشاه خروج کرد و کوکب طالعش به ذوره شرف عروج صف مناجزت آراستن همان بود و انهزام لشکر ملکشاه همان، و دولت سلجوقیان در فارس منقطع شد.
ص: 169

ذکر حکومت اتابکان سلغری در ممالک فارس‌

اتابک مظفر الدّین سنقر بعد از آن که لشکر ملکشاه را بشکست، مملکت فارس او را مصفّی شد. یعقوب بن ارسلان از خوزستان بارها لشکر کشید و میان او و اتابک سنقر محاربات رفت. عاقبت یعقوب [منهزم شد. و از رسوم] اتابک سنقر در ممالک فارس رباطی موسوم به نام او برجاست. او در سنة ثمان و خمسین و خمسایة در گذشت.
اتابک مظفر الدّین زنگی بن مودود قایم مقام او شد و چهارده سال در عرصه شیراز حکومت راند. در سنه احدی و سبعین و خمسایة به رحمت حق پیوست.
اتابک مظفر الدّین تکله بن زنگی وارث تاج و تخت پدر گشت و مدت بیست سال در برّ و بحر فارس رایت سلطنت بر افراشت و در سنه احدی و تسعین و خمسایة متقاضی ودیعت حیات، استرداد مواهب خویش نمود.
بعد از آن پسر عم او اتابک مظفر الدّین طغرل بن سنقر به جای او بنشست و حکومت او در فارس زیاده رونقی نداشت.
بعد از آن نوبت دولت سلغری به اتابک مظفر الدّین سعد بن زنگی رسید و سعد بن زنگی در اوایل حال مملکت کرمان مستخلص کرد. تا شهور سنه سبع و ستمأیه مال کرمان در تصرف دیوان اتابک سعد بن زنگی بود. در شهور سنه اثنی و ستمایة خوارزمشاهیان لشکری به شیراز کشیدند. اتابک سعد بن زنگی در شیراز نبود. غارت عام کردند و شیراز را عالیها سافلها گردانیدند. و غیاث الدّین پسر محمّد خوارزمشاه لشکر را از قتل منع فرموده، فامّا خرابی به افراط کردند. در سنه اربع عشر و ستمایة
ص: 170
اتابک سعد بن زنگی در حدود ری با لشکر محمّد خوارزمشاه جنگ کرد و دستگیر شد.
او را پیش محمّد خوارزمشاه بردند، تربیت فرموده ملک روزن واسطه شد، قرار بر آن دادند که اتابک سعد دختر خود ملکه خاتون را به سلطان جلال الدّین منکبرنی [ [پسر [محمّد خوارزمشاه دهد] و پسر خود زنگی به نوا در خدمت محمّد خوارزمشاه ملازم گرداند و ثلثی از محصولات ممالک فارس به دیوان محمّد]] خوارزمشاه رساند [و قلاع اصطخر به کوتوالان خوارزمشاه باز گذارد و] بدین شروط اجازت تخلیه و انصراف یافت. پسرش اتابک ابو بکر چون صلح پدر و التزام شرایط بشنید بدان راضی نشد و با لشکری مستعد به استقبال پدر و خوارزمیان که همراه او بودند روانه شد. چون ما بین او و پدر عقبه‌ای بیش نماند، لشکر را در کمینگاهی باز داشت و هر کس از عقبه بدین طرف می‌آمد می‌کشت تا از هزار سوار خوارزمی که به تحصیل اموال و مهمات مقرّر بودند صد نفر به قتل آمدند. بقایا پیش اتابک سعد استغاثه کردند که مگر نقض پیمان و نکث میثاق بر حسب اشاره اوست. اتابک ایشان را تسکین خاطری داد، خود با بعضی مسارعت نمود تا موجب تهوّر پسر معلوم کند. چون برسید اتابک ابو بکر مغافصة پدر را زخمی زد. ضخامت لباس مانع وصول بأس شد. اتابک سعد چون عصیان پسر دید غضبان گشته حمله کرد. جمعی که با پسرش بودند فرار نمودند. پسر را بگرفت و به قلعه اصطخر محبوس گردانید و به هر چه با خوارزمشاه وعده وعده کرده بود به وفا رسانید.
اتابک ابو بکر مدت هفت سال در آن قلعه محبوس بود. چون اتابک سعد را مرض الموت شد به طلب پسر فرستاد. قبل از رسیدن او پدرش وفات یافته بود. بیست و سه سال مدت حکومت اتابک سعد برداشت و در احدی جمادیین سنه ثلاث و
ص: 171
عشرین و ستمایة به مرض طبیعی در گذشت و او را در رباط ابش دفن کردند. و از آثار اتابک سعد بن زنگی: [در شیراز، با روی شهر] را مرمت کرد و خان اتابک که حالا بازار بزّازان است از محدثات اوست. و مسجد جامع جدید را گشاده‌تر گردانید، و بازار بزرگ هم از عمارات اوست و رباط شهر اللّه که به مرحله کرک است او ساخته است.
اتابک مظفر الدّین قتلغ خان ابو بکر بن سعد. بعد از وفات پدرش سلطنت فارس بر او مقرّر شد. بر صفحات فرامین آئین طغرای او این بود: «وارث ملک سلیمان سلغر سلطان، مظفر الدّنیا و الدّین، تهمتن ابا بکر بن اتابک [سعد بن اتابک] زنگی، ناصر امیر المؤمنین».
و توقیعش: «اللّه». پس به حکم وراثت و استحقاق مالک ممالک فارس شد. از آثار عقل و دانش و اصابت تدبیر او این نکته دلیلی قاطع است که چون پادشاه گیتی ستان، چنگیز خان بر ملوک و ممالک مالک شد، از سر یکتا دلی اظهار ایلی نموده و هدایا در صحبت برادر زاده خود تهمتن به بندگی اوکتای قاآن فرستاد و التزام خراج نمود. قاآن سیور غایشی فرموده یرلیغ با لقب قتلغ خانی ارزانی داشت و سلطنت فارس بر وی مسلّم فرمود. او هر سال اندک چیزی از تنسقات فارس و چند شدّه مروارید با پسر و با برادر زاده پیش قاآن می‌فرستاد و بدان واسطه مملکت فارس از آن لشکر در امان بماند. در زمان او جزیره قیس و بحرین و قطیف فتح شد. از آثار او در شیراز دار الشفایی است با موقوفات تمام. سی و پنج سال حکومت فارس کرد. در شهور سنه ثمان و خمسین و ستمأیة منشور سلطنتش طی شد و بهار عمر، دی . و اللّه الباقی و لیس کمثله شی‌ء.
و در این سال پسرش اتابک سعد به حضرت هلاکو خان رفته در اثناء مراجعت
ص: 172
مرضی روی نمود. در راه خبر وفات پدر شنود، او نیز بعد از هژده روز در گذشت .
تابوت او را به مدرسه عضدی شیراز که مستحدث خاتونش ترکان بود نقل کردند.
پسرش اتابک محمّد که هنوز در منزل صبی بود او را بر تخت مملکت نشاندند و مادرش ترکان همشیره علاء الدّوله اتابک یزد زنی با رأی و تدبیر بود، به نظم مصالح مملک قیام نمود و ایلچیان پیش هلاکو خان فرستاد و اظهار صدق طاعت در اوامر و نواهی کرد. و از حضرت ایلخانی بر حکومت پسرش اتابک یرلیغ آوردند و ترکان صاحب اختیار مملکت شد. یکی از غلمان ترک که او را شمس الدّین جماق می‌گفتند پیش ترکان به غایت معتبر شد. به غایت صاحب جمال بود، ترکان را به او متهم می‌داشتند و این قصّه در میان خاص و عام شهرت یافت. و اتابک محمّد بعد از دو سال و کسری که از وفات پدر و جدش گذشته بود به موجب قضاء الهی به واسطه سقطه از بام قصر، هنوز از شربت کام جامی نچشیده، غنچه حیاتش از گلبن ایام ناشکفته فرو ریخت، و ذلک فی شهور سنة احدی و ستین و ستمایة. ترکان بعد از مراسم عزای جانگزاز، چون امور ملک از حیّز ضبط بیرون خواست افتاد با ارکان دولت و اعیان حضرت مشاورت پیوست. رأی همگنان بر آن قرار گرفت که محمّد شاه پسر سلغرشاه پادشاه باشد.
محمّد شاه بن سلغر شاه بن اتابک مظفر الدّین زنگی بن مودود السلغری حاکم شد و سر به لهو و لعب فرو برده به عیش و عشرت مشغول گشت. در این حال برادرش مسعود شاه در قلعه اصطخر محبوس بود. در تلخیص خود شفاعت نامه‌ای به برادر نوشت و این رباعی در آنجا درج کرد. رباعی :
ص: 173 درد و غم و بند من درازی داردعیش و طرب تو سرفرازی دارد
بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک‌در پرده هزار گونه بازی دارد
در جواب عشوه‌ای نبشت و بساط مهر اخوّت در نوشت. با وجودی که سلغم دختر ترکان را در عقد آورده بود به سخن ترکان التفاتی نمی‌کرد. ترکان با تراکمه و امرای مغول مواضعه کرد و منتهز فرصت شدند. چون اتابک محمّد شاه به حرم در آمد، او را بگرفتند و مقیّد گردانیدند. و ترکان با معتمدان خود به حضرت هلاکو خان فرستاد و عرضه داشت کرد که از او آثار مخالفت آن حضرت دریافتم، او را گرفته به بندگی حضرت فرستادم. این سخن پیش هلاکو خان موقع قبول تمام یافت.
بعد از آن برادرش سلجوق شاه بن سلغر شاه را (از قلعه اصطخر بیرون آوردند) و او پادشاه شد. اهالی شیراز به حکومت او راضی بودند که منظری رایع و جمالی بی‌همال داشت. در مبادی سلطنت جمعی از امرا را که خار گلستان مملکت می‌دانست از میانه برداشت و ترکان را عقد نکاح در آورد. اگر چند این وصلت شد امّا طبعا از یکدیگر ایمن نبودند تا شبی در مستی سلجوق شاه را قضیه شمس الدّین جماق به خاطر آمد. خیال مستی او را بر آن داشت که یکی از غلامان زنگی را بفرمود که رو و فی الحال سر ترکان را پیش من آر. آن غلام زنگی بر حسب اشارت برفت و ترکان غافل بر بستر استراحت خفته، او را بگرفت و در حال سرش از تن جدا کرده در طشتی نهاد و پیش سلجوق شاه آورد، و دو دانه درّ که هر یک خراج مملکتی بود در گوش داشت.
سلجوق شاه با گوش ببرید و پیش مطرب مجلس انداخت. چون سر ترکان در طشت نهادند ، طشت شناعت از بام در افتاد.
ص: 174
در آن وقت اغلبک و قتلغ بتکچی از حکم یرلیغ هلاکو خان بر ممالک شیراز با شقاق بودند. علی الصّباح بر عادت هر روزه به در خانه سلجوق شاه آمدند. چون از این قضیه نامرضیه خبردار گشتند انکار کردند و متوهّم شدند. گفتند این امری کلّی است و سلجوق شاه بی‌حکم هلاکو خان بر چنین حرکتی اقدام نموده، نشانه مخالفت پادشاه است. بی‌آنکه سلجوق شاه را خبر کنند به سوی وثاق خود مراجعت نمودند. سلجوق شاه را از معاودت امرا خبر کردند. او را هنوز خیال شراب در سر، از سر طیش و تهتک که با سآمت و ندامت همزادند با توی پیراهن گرزی زرّین در دست گرفته سوار شد و بر عقب ایشان بتاخت. نزدیک وثاق ایشان اول به اغلبک رسید و گرزی چنان بر سر او زد که به همان یک زخم از پای در آمد. نوکران سلجوق شاه از عقب رسیدند و عوام النّاس غلبه کردند. به یک ساعت از خانه و متعلّقان امرا اثر نگذاشتند، بلکه دودمان خود و اهالی شیراز را بر انداختند. در این حال شمس الدّین جماق که متهم بود گریخته به حضرت هلاکو خان رفت و شرح قتل ترکان و گماشتن پادشاه و عاصی شدن سلجوق شاه به شنیع‌تر صورتی عرضه داشت. هلاکو خان چون این قضیه معلوم فرمود، اول محمّد شاه را که اجازت انصراف داده بود به واسطه این خبر به یاسا رسانید و حکم یرلیغ شد که التاجو و تیمور با لشکر مغول به شیراز روند و آتش فتنه سلجوق شاه را بنشانند و از صفاهان و لور و یزد و کرمان و ایک چریک بیرون کنند.
التاجو چون به صفاهان رسید به استعداد مرد بیرون کردن (مشغول شد) و به اطراف ایلچیان فرستاد. ایلچی پیش سلجوق شاه نیز بفرستاد که ما به حکم یرلیغ پادشاه روی زمین با لشکری انبوه عزم آن دیار داریم. اگر به گناه خود معترف است و از غایله «یخربون بیوتهم بایدیهم و ایدی المؤمنین» اجتناب می‌کند، ما از حضرت ایلخانی
ص: 175
خلعت و استعطاف و استعفا کنیم. اگر هنوز از غایت ضلالت، رعایت ملک و جان و اموال و دماء مسلمانان نمی‌کند ما نیز دانسته باشیم. سلجوق شاه را جوابی به صواب روی ننمود و التاجو لشکرها جمع کرده با سلطان کرمان و اتابک یزد ، علاء الدّوله و ملک ایک نظام الدّین حسنویه به نزدیک شیراز رسیدند. سلجوق شاه با لشکری که داشت خزانه‌ای که حاضر بود برگرفت و به طرف کازرون روانه شد. چون التاجو نویان به شیراز رسید، ولات و قضات و اکابر و مشاهیر و اعیان و معاریف با اعلام و مصاحف به رسم استقبال و لوازم انزال قیام نمودند و صورت بی‌اختیاری خود عرضه داشتند.
التاجو نویان ایشان را استمالت داد و لشکر را که برای قتل و غارت آستین بر زده بودند و دامن در چیده، از تعرّض منع فرموده و عازم سلجوق شاه (شد. سلجوق شاه) مستعد حرب و قتل گشته در کازرون ملاقات فریقین افتاد و جنگی عظیم کردند.
ملک ایک نظام الدّین و علاء الدّوله اتابک یزد هر دو کشته شدند. به آخر لشکر مغول ایشان را به تنگ آوردند و لشکر سول و لر که مصاحب سلجوق شاه بودند متفرّق شدند. سلجوق شاه پناه به مسجد و مزار قطب الأولیاء شیخ مرشد- قدّس اللّه روحه- برد و درها را فرو بستند. از اندرون و بیرون تیر چون تگرگ و باران ریزان شد. لشکر مغول بر مدار مسجد حلقه کردار بایستادند. سلجوق شاه به بالین مرقد مرشدی آمد و صندوق را بشکست و گفت: شیخا کار به تنگ رسید، وقت معونت و مدد است. و این معنی در کازرون شهرتی تمام دارد که شیخ این اجازت داده است که هرگاه در کازرون حادثه‌ای نازل گردد و امری هایل پیش آید، سنگ تربت او را از جای بردارند تا همت شیخ دافع آن واقعه گردد. روح پیر نیز به موافقت قضا معاونتی نکرد، لشکر مغول
ص: 176
خلایق بسیار از ترکان سلجوقی و مردم کازرون به قتل رسانیدند، چنانکه چاهی که در جوار رباط است مدفن آن شهداست؛ و سلجوق شاه را گرفته بیرون آوردند و در پایان قلعه سفید، روز روشن را پیش چشم جهان بینش سیاه کرد و آفتاب عمرش به زوال رسانید. و مدت ملک او هفت ماه بود.
چون سلجوق شاه به یاسا رسید، از دودمان سنقری و اتابکی به جز ابش دختر سعد و همشیره او سلغم کسی که وارث حکومت بودی نبود وابش در حباله منگوتیمور اغول پسر هلاکو خان بود. حکومت فارس بدو مفوّض شد.
لشکر مغول چون از کار سلجوق شاه فارغ شدند، تیمور که با التاجو نویان بود گفت شیراز را غارت می‌باید کرد. التاجو نویان مانع شد و گفت به دولت پادشاه آن کس که بد کرده بود به گناه خود رسید و جزای خود یافت. شهری را بدین سبب خراب نتوان کرد بی‌حکم یرلیغ. و ابش خاتون که دختر اتابک سعد بود در سنه اثنی و ستین و ستمایة پادشاه فارس شد و در شهور سنه خمس و ثمانین و ستمایة بعد از بیست و سه سال در تبریز به رحمت حق پیوست و او را آنجا دفن کردند. بعد از چندگاه کرد و جین خاتون دخترش استخوان او را به شیراز آورد و در مدرسه عضدی قریب درب دولت دفن کرد. و به اتمام رسید حکومت اتابکان سلغری در فارس و دیگر از آن نژاد کسی در آن دیار نماند که اسمی و رسمی داشته باشد. از ابتدای حکومت ایشان تا انتها صد و بیست و سه سال بود. چون از حکومت ابش مدت چهار سال بگذشت، به حکم اباقا خان ابش را باز خواندند. جغرافیای حافظ ابرو ؛ ج‌2 ؛ ص176
ص: 177

ذکر حکومت امرا در بلاد فارس‌

چون حکومت اتابکان در فارس بدین مرتبه رسید که ذکر کرده شد، بعد از آن هر چند گاه امیری را به حکومت آن دیار از پیش پادشاهان چنگیزخانی مقرّر می‌کردند. به فرمان اباقا خان ، انکیاتو به حکومت شیراز رفت در شهور سنه سبع و ستین و ستمایة. و انکیاتو ترکی بود با ذکا و فطنت و کیاست و سیاست مصلحت . ولایت داری و ملکت آرایی پیش گرفت و به اندک زمانی اطلاع و استطلاع بر کماهی سود و زیان مملکت معلوم کرده، هر کس را منصبی مناسب تعیین فرمود و در یرغو سخن از موی باریکتر پرسیدی و در تقریر عاقلانه موی شکافتی تا اموال موفور و اعمال معمور گردانید و دست متغلّبان و مستأکله کوتاه کرد. جمعی که از او مستشعر بودند گریخته به حضرت اباقا خان رفتند و عرضه داشتند که انکیاتو در شیراز به اضاعت مال و تخریب ممالک مشغول است و هوس تملّک سلطنت در دماغ متمکّن گردانیده. و زری که در آن ایّام در شیراز زده بودند، انکیاتو فرموده بود تا علامتی بر آن کرده بودند. غرض او آنکه از زرهایی که پیشتر زده بودند متمیّز باشد. این معنی را یک جزو تقریر کرده‌اند که او در زیر نام پادشاه به خط ختایی علامتی نقش فرموده است. تصدیق قول خود را از آن زر بنمودند و ورقی که بر جمع او پرداخته بودند که از دار الملک و اعمال خاصه او و متعلّقان چه تصرّف نموده‌اند و چه مقدار اخراجات بی‌وجه انداخته عرض رفت؛ چنانکه از قیراط تا قنطار و از قطره تا بحار در سلک «لا یغادر صغیرة و لا کبیرة الّا احصیها»
ص: 178
کشیده و مبلغی سنگین به سر بالا آورده. اباقا خان به انصراف و ارتداع او یرلیغ داد. چون به حضرت پیوست او را در مقام یرغو حاضر آوردند و امرا بزرگ یرغو سخن پرسیده گناه بر او ثابت شد. در جواب خصام مضمون این عبارت عرضه داشت که اگر تقریر مال است آنچه اندوخته‌ام و در تحت تصرّف باقی است از آن پادشاه است «العبد و ما فی یده لمولاه ». من بنده به مثابت خازنی‌ام هرگاه اشارت رود به دیگر بندگان سپرده آید. و اگر به سبب اهمال و اغفال در مهمّات ملکی است، آنچه ساخته شد به میامن دولت روز افزون پادشاه بود و آنچه در عقده تعذّر مانده است سبب آن است که من کوچک بنده‌ای‌ام و مملکت فارس جایی بزرگ. اگر استطاعت من از احاطت به جمیع مصالح تضایق گرفت عفو پادشاه بزرگتر از گناه من است. اباقا خان گناه او ببخشید و او را به رسالت به حضرت قاآن مأمور گردانید که آن سفری شاق است تا گناه او تمام پاک شود. و کتبه شیراز در میان مغول به ایقاقی شهرت گرفتند.
بعد از انکیاتو در شهور سنه سبعین و ستمایة امیر سوغونجاق را به حکومت فارس فرستادند و خواجه شمس الدّین محمّد [صاحبدیوان، خواجه شمس الدّین حسین] علکانی را با او به راه الغ بتکچی روانه گردانید. و در آن ایام محمود قلهاتی از قلهات [بی‌حکم فرمان، مردی چند در کشتی نشانده] و جزیره کیش را در تصرف آورده بود و سودای استبداد و استقلال در دماغ او جنبیدن گرفته. در بهار ششصد و هفتاد و یک امیر سوغونجاق لشکر به کنار دریا برد. و جزیره قلهات و جزیره کیش مستخلص گردانید و اموال فارس را بلوک بلوک به مقاطعه داد و باربست، تا در تاریخ سنه ست و سبعین و ستمایة ملک شمس الدّین محمّد مالکی که از جمله اهل ثروت بود در فارس، ممالک فارس را به انفراد صاحب مقاطعه شد. بلغان را به حکومت و داروغگی معین
ص: 179
گردانیدند و مال به عهده ملک شمس الدّین محمّد مالکی کرد و ارباب بلوکات جواب متوجّهات ضمانی با او می‌گفتند و داروغه و باشقاقان و امیری که حاکم ولایت بود در مال مداخله نمی‌کردند. و در مدت فرصتی که این اعمال بزرگ تعلّق بدو گرفت، پایمال یلان و دستخوش ناخوشان شد و تمامت اندوخته‌ها را بر باد داد. و از جمله آثار وی فتح آبادست در مصلّی شیراز.
و از حوادث آن ایام هجوم لشکر تکودار ست که ایشان را قراوناس خوانند. یک کرت در اواخر شهور سنه سبع و سبعین و ستمایة نواحی شیراز را غارت کردند و ممالک را خراب گردانیدند و به خراسان مراجعت نمودند. کرت دیگر در اوایل سنه ثمانین و ستمأیة تمامت گرمسیرات فارس را زیر و زبر کردند و شیراز در آن ایام به غایت خرابی رسید. چنانکه در آخر دولت اباقا خان باز سوغونچاق از برای تحقیق محاسبات و دفع جور جایران و ظلم ظالمان به فارس فرستادند. و او امیری عادل و زیرک بود. به فرط کیاست و به یمن اصابت رأی، استطاع امور و استرقاع حساب جمهور آغاز نهاد. و چون از اطراف ممالک و انحاء اعمال استخصار رعایا و استکشاف خبایا فرمود، ارباب دهقنت و اصحاب مسکنت که سالها در زیر طواحین تکالیف نرم گشته و به انواع بلیّات و زواید مظالمات و قسمات معذّب و معاقب بود شنیدند که امیر سوغونجاق آمده است تا داد مظلومان و انصاف ظالمان بدهد و بستاند، از ضعف حال و جور جایران فریاد و نفیر به ملک اثیر رسانیدند و بر حکام و ملوک زبان دراز شدند و در سفاهت و تشنیع، غلوّ و مبالغه آغاز کردند، و جماعت
ص: 180
ملوک و حکّام و عمّال از ترس افشاء سرایر، استرضاء طوایف رعایا و آزادگان در زوایا به جای می‌آورند.
چون دفتر محاسبات پرداخته شد، مبالغی بر مقاطعه داران که هر یک ملک طرفی بودند باقی شد. امیر سوغونجاق آن جماعت را گرفت و دید که مال حاصل نمی‌شود.
مقاطعه بلوکات را باطل گردانیده، مطالبت بقایا را به توکیل و تنکیل اشارت راند. از جمله آن جماعت خواجه نظام الدّین که در بلوک او باقی کمتر بود، او را به نیابت خود موسوم گردانید و تمامت بلوکات فارس را در نظر اهتمام او کرد. بعد از آن عازم بندگی حضرت گشت و ملوک و ارباب مقاطعات را جهت استخلاص بقایا مصاحب خود گردانید. چون به اردو رسیدند، از اصحاب شیراز سیّد عماد الدّین و ملک شمس الدّین پیش بوقا رفتند و میان بوقا و سوغونجاق خوش نبود، و بر سوغونجاق و نظام الدّین که بر کشیده او بود تقریری چند کردند. بوقا ایشان را پیش اباقا خان برد و سخن ایشان بگذارانید. ایشان در حضور پادشاه مبلغ دویست تومان قبول کردند که بیرون مال مقرّری از خارجی بر سوغونجاق و کارکنان او روشن گردانند و به تحصیل رسانند. اباقا خان ایشان را تربیت فرموده شراب می‌خورد، هر یک را به دست خود کاسه‌ای داد و حکم فرمود که طغاجار نویان به تحصیل مال و تقویت این حال به شیراز رود و صدر الدّین خالدی به راه بتکچی با او باشد. امیر طغاجار به شیراز آمد و بلغان حاکم بود. چون از خارجی تقبّل کرده بودند بلغان را نیز داخل آن وجه می‌داشتند.
در اثنای این حال خبر وفات اباقا خان رسید. بلغان و امرای حشم به وصول این خبر یکسو و کشیدند و بر خود لشکری تمام جمع کردند و طغاجار [در طرفی دیگر همچنین و نزدیک بود که میان ایشان به جنگ رسد. آخر امیر طغاجار] آن مقدار که از
ص: 181
وجه خزانه به وصول پیوسته بود بر گرفت و سید عماد الدّین و شمس الدّین ملک را مصاحب خود گردانیده متوجه اردو شد.
چون طغاجار به اردو رسید امر خانیّت بر سلطان احمد پسر هلاکوخان مقرّر شده بود. بلغان شحنه فارس از اندیشه آنکه طغاجار دست مطاولت از آستین مکاشفت بیرون کرده بود و پای در ورطه معادات نهاده، استشعار و خوفی تمام داشت و المی مستوحش . در این حال آوازه اعتبار طغاجار و عزل خود به تواتر معلوم کرد. از مطاوعت و مشایعت ابا نمود و در شیراز خواجگان قوام الدّین بخاری و سیف الدّین یوسف مدبر امور بودند، به مشورت و استصواب یکدیگر اتفاق نموده گفتند حکام بلوکات را مجال مداخلت نمی‌باید داد و در ایقاء خزانه تأملی واجب است.
مصراع :
تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون تا مدت یک سال هر ایلچی که از پیش سلطان احمد آمد او را موقوف می‌گردانید و بهانه می‌آورد و به لعلّ و عسی روزگار گذرانید و به عذری واهی تعلّلی می‌جست.
و ایلچیان به خراسان پیش شهزاده ارغون فرستاده بودند و اظهار یک جهتی و اخلاص و اتّحاد نموده و استخلاص فارس به اسهل وجوه عرض کرد. شهزاده ارغون با احمد خان اظهار مخالفت کرده آن سخنهای بلغان به محل قبول و موقع اصغاء می‌افتاد. بلغان را بر آن طریقه استمالت و تحریض می‌فرمود. و بلغان نیز به نقد حکومت فارس را غنیمت می‌دانست امّا از جانب سلطان احمد خائف و مستشعر بود. چون مدافعت و
ص: 182
مماطلت با ایلچیان احمد از حد بگذشت، از پیش سلطان احمد مقرر کردند که طاش منگو حاکم تمامت ممالک فارس باشد، بلغان را از عاج کرده ممالک و اموال را محفوظ و مستخلص گرداند و اگر تمکین نکند اتابک یوسف شاه لر با لشکرهای آن نواحی به مدد و معاونت طاش منگو متوجه شیراز شوند. طاش منگو در مقدمه از اصفهان حسام الدّین محمّد را که نایب دیوان اتابکی بود با ایلچیان بفرستاد، و معلم از مضمون احکام و منذر از توجه لشکرها . بلغان را خوفی تمام بود و استعداد سفر خراسان کرد و بعد از آن که از شیراز بیرون آمده بود عطفه‌ای کرد و خانه حسام الدّین محمّد را فرو گرفته او را به قتل آوردند و ایلچیان که همراه او آمده بودند متوهّم گشته مختفی شدند.
چون این خبر به طاش منگو رسید به استخصار اتابک یوسف شاه لر و استعداد لشکر مشغول شد. یوسف شاه با لشکر لر به موجب یرلیغ سلطان متوجه احمد گشته در کوشک زر به طاش منگو رسید و باشقاقان و نوکران بلغان از تبعات عصیان که موجب غضب سلطان بود اندیشه‌مند شدند. در این اثنا بلغان به عزم تفرّجی از شهر بیرون آمد. باشقاقان به اتفاق امرای چشم و ایلچیان که از پیش طاش منگو [آمده بودند دروازه‌های شهر محکم فرو بستند. بلغان چون از این واقعه خبردار گشت نه سامان مقاومت با طاش منگو] داشت و نه امکان دخول در شیراز. با خواجگان قوام الدّین بخاری و سیف الدّین یوسف آن مقدار که از خزانه توانستند برداشتند و راه خراسان پیش گرفتند. چون به جماعه شهزاده ارغون پیوستند مملکت فارس را در نظر او جلوه دادند. به موقع افتاد ، ایشان را سیورغامیشی و عاطفت فرمود. در شیراز بعد از آن باشقاقان و امرای حشم به خدمت استقبال طاش منگو [مبادرت نمودند و بدین
ص: 183
خدمت از اصرار بر عصیان یک ساله بری الساحة گشت. اتابک یوسف شاه به لرستان مراجعت کرد و طاش منگو] به شیراز آمده به حکومت مشغول شد و بر سر مکتوبات، احمد آقا می‌نوشت، و دریاسای مغول نیست که نام خان بر این منوال نویسند. پس طمع در اموال کرده متعلّقان بلغان و موافقان او را به انواع مطالبات و مصادرات مبتلا کرد، و ودایع ایشان پیش هر کس که بود تفتیش نمود و اموال بی‌نهایت جهت خود حاصل کرد.
مدت یک سال دیگر احوال فارس بر این نمط بود.
بعد از آن حکم سلطان احمد به نفاذ انجامید که ابش خاتون [بقیه اتابکان بر موجبی که حکم و فرمان هولاکوخان شده بود حاکم شیراز باشد. ابش خاتون ] دختر اتابک سعد بن ابا بکر با آیین سلطنت متوجه شیراز شده طاش منگو از غایت تکبّر و تدفّع که در طینت او مرکوز و مجبول بود شرایط استقبال به جای نیاورد و او را نادیده در شب کوچ کرده متوجه اردو شد. اهالی شیراز به قدوم ابش اهتراز و استبشار تمام نمودند و تمامت محلّات و اسواق را آذین بستند و مطاربه و ارباب لهو لعب مدت یکماه به سرور گذرانیدند و ابش در کاخ سلطنت اتابکی که دولتخانه اباء و اجداد او بود نزول فرمود.
نواب و کارکنان تعیین کرده و در ساختن مصالح ملک و تصرّف اموال شروع نمود. در بندگی حضرت احمد خان عرضه داشته بود که در چند موضع املاک اتابکان ماضی در حوزه دیوان است. اگر حکم یرلیغ شود محصول بعضی از آن در وجه اخراجات خاصه اتابکی نشیند و با صاحبدیوان مقرر کرده که آنچه حصّه اتابکی باشد از این املاک به سبیل مشارکت نواب، طرفین تصرف نمایند. چون احمد خان در تدبیر ملک و سیاست و جهانداری مهابت و درایتی نداشت، به غور نارسیده بر وفق ملتمس ابش یرلیغ داد. اتابک ابش از هر ولایت بر حسب ارادت، قری و مزارع و بساتین بیرون آورد و نوّاب و متصرّفان علیحده برگماشت و تصرفات بی‌وجه کردند. و به استظهار آنکه دو
ص: 184
فرزند از آروغ پادشاه داشت، تمامت خواص و عوام شیراز در جریده درم خریده خود می‌پنداشت و ملک را ملک موروث می‌انگاشت. از اصول مال نیز مبالغی تصرّف نمود و به مصالح خود صرف کرد. بدین موجبات از اموال شیراز وجوهی کمتر به خزانه رسید.
در تضاعیف این حالات میان شهزاده ارغون و سلطان احمد، چنانکه به موضع خود مشروح و مفصّل بیان کرده آمده است، محاربت و معاملت واقع گشته بود و به یک شب ماسور مسرور، منصور مخذول شده نوبت سلطنت به ارغون خان رسیده [و بوقا امیر الامرا و صاحب اختیار ممالک. و سیّد عماد الدّین در خلال این احوال از اتابک ابش متوهّم به اردوی ارغون خان رفت] و به حکم سابقه [که با بوقا حاصل داشت، احوال اموال] ممالک شیراز و تصرفات ابش و نوّاب مشروح و مفصّل با بوقا تقریر کرد. بوقا در بندگی حضرت ارغون خان در تربیت او به مبالغه سخن راند و سیّد عماد الدّین به نظر عنایت ملحوظ و به نصب عارفت محظوظ شد. از حکم یرلیغ حکومت کلی فارس برا و بحرا بی‌معارض و مشارک به وی تفویض رفت و ... سیورغامیشی یافت و یرلیغ شد که اتابک ابش در حال که بر مضمون احکام واقف گردد، عزم توجه، به صوب حضرت مصمّم گرداند و به جزویّات و کلّیات امور تعلّق نسازد؛ و سیّد باشقاق طلبید و امشق و چریک را به باشقاقی معین گردانید. پیش از وصول سیّد نواب، اتابک احوال دانسته صورت احکام یرلیغ اعلام کردند و از زبان سیّد نقلهایی که موجب استیحاش خاطر باشد به اتابک ابش رسانیده و جماعتی که ملازم ابش بودند آن سخنها در قبیح‌ترین وجهی باز می‌نمودند. چون سیّد به حدود فارس رسید استرقاع محاسبات آغاز نهاد و تمشیت مهمات ملک پیش گرفت و باشقاقان و حکّام و عمّال به خدمت استقبال نمودند. ابو بکر خواجه را که به شحنگی موسوم بود گرفته و در شاخ کشید و بعضی از
ص: 185
عمّال را بند کرد و بر توالی پیغام پیش اتابک می‌فرستاد که عزم بندگی حضرت کند.
نوّاب اتابک در تصمیم عزایم مهره تعویض بر بساط تلفیق می‌انداختند سیّد عماد الدّین بیست و دوم رمضان سنه ثلاث و ثمانین و ستمایة به میدان سعادت نزول فرمود و بارگاهی ملوکانه برافراشت. اتابک را توقّع آن بود که چون سیّد برسد اول پیش او رود؛ و سیّد به عنایت ایلخانی مغرور بود، التفات به اتابک نکرد. این نیز موجب ماده عداوت گشت و ارباب سعایت در میان افتاده به اتابک گفتند که عماد علوی کمینه بنده‌ای از بندگان این درگاه دولت پناه است، از کجا مکنت این جسارت یافت. بعد ما که در اردو قصد اخراج و ازعاج از مملکت موروث پیوسته باشد، چندین طلسمات تزویری بر هم بسته. اگر رأی اتابک بر عثرات و هفوات چنین اقوال و افعال اعضا می‌فرماید، بی‌شک داستان این عجز و قصور چون علک خائیده در دهان مانند گل شغبه بنان پیر و جوان گردد، بلکه مضحکه بنات نارسیده باشد. در پس چرخه دوک تا به ابناء و بنات ملوک چه رسد و به یکپارچگی از رونق کار سلطنت. مصراع:
پس از این طشت خواه و دست بشوی از این نوع کلمات و تحریصات که عطارد را در غلط و وهم اندازد و عقول عقلا را خیره گرداند، به تخصیص با رأی عورتی که «و هنّ ناقصات العقول». تا اتابک گفت تدبیر این چیست؟ رأی زنان او گفتند محضری موشّح به شهادات حکام و اکابر و ایمه و سایر طوایف بنویسند، مدارج آن منطوی برین صورت که عماد الدّوله عماد الدّین علوی در حق خلایق بد اندیش بود و به قصد اغراء خواص و عوام پیش آمده و حاصلات ملک را در وجه قروض خاصّه نهاده، طوایف اهالی اجماع کرده برای بقای رونق ملک و نظام مصالح جمهور او را به قتل آوردند. لا محاله از بهر یک نفس، ملکی را عرضه تخریب نخواهند فرمود.
هر چند نازکی [یاسا و باریکی] کار مغول بر اتابک پوشیده نبود، چون نواب او این
ص: 186
تدبیر کردند و حکام و امراء حشم مطابق و موافق شدند و هر یک به خط خود پایان محضر مزوّر را چون نامه اعمال مسوّد گردانیدند، اتابک نیز بدان رضا داد و مترصّد فرصت شدند. و سید از غایت استظهار به کمال عنایت ایلخانی، هر چند ناصحان و مشفقان بر سلوک جاده سقط و ابتهاج منهج به حفظ محرّض می‌گشتند بدان التفات نمی‌نمود و پنبه غفلت از گوش بیرون نمی‌کرد. و در غلوای این بلوا خبر رسید که در کرمان سواد لشکر تکودار از طرف سیستان دیده‌اند. سیّد به خدمت اتابک کس فرستاد که آوازه حرکت یاغی فایض شد و ما را به اتّفاق امرا و ایلچیان به مصالح احتشاد و استعداد قتال قیام می‌باید نمود؛ با سر حد لشکر کشید که باید که اتابک به قلعه اصطخر رود و فارغ البال آنجا اقامت فرماید تا ما از این مصلحت فارغ شویم، آنگاه ترتیب اسباب نموده توجه به صوت حضرت کرده آید. این پیغام علاوه معادات گشت. اتابک گفت عماد الدّین علوی ما را در قلعه محبوس می‌کند. جواب فرستاد که ترتیب ما یحتاج کند و اسباب ما لا بد معدّ دارد تا ما عازم قلعه شویم. و از ممالیک اتابکی چند نوکر را فرستاد که او را بیاورید و اگر نتوانید کارش آخر کنید. ایشان برفتند. قضا را سیّد سوار شده بود و کوکبه‌ای عظیم با وی در میان بازار دیدند. گفتند فرمان بر این وجه است که به بارگاه اتابک حاضر شوی. چون سخن نه بر سنّت ادب شنود جوابی خشن گفت. مقدّم ایشان در وی آویخت. به تصرّف قوّت هر دو از مرکب جدا گشتند. سراج الدّین لر ضربی زد و کار سیّد به آخر رسانید. مردمی که از عقب سیّد بودند همه متفرّق شدند و این حال در بیستم شوال سال مذکور بود.
بعد از آن تمامی خلایق را در شهر منادی کردند که چون عماد الدّین علوی توفیرات نابوده را التزام نموده بود و ممالک خراب و رعایا مستأصل خواست گشت، او را از دست برگرفتیم. باید که هر کس به مصلحت خویش مشغول بود. عوام محلّات به اعلام و طبول شادی کنان فوج فوج می‌رفتند و به در خانه اتابک تهنیت می‌گفتند بعد از آن سیّد جمال الدّین محمّد بن عمر که خویش سید عماد الدّین بود طلب داشتند. او فارغ از
ص: 187
اندیشه آنکه به او آسیبی رسانند، بی‌تدبّر و تفکّر به درگاه اتابک مبادرت نمود. اتابک با یکی از مشیران در نفی و ابقاء او مشاورت کرد و آن بزرگ گفت سید عماد الدّین را بسطت مال و سعت حال نبود، به محض تهوّر بر خلاف به مقتضای عقل در کارها اقدام می‌نمود.
تا خدمت اتابک سابقه وحشتی بر معادات نداشت در حضرت ایلخانی کار خود را بدان مثابت رسانید که مشاهدت رفت. جمال الدّین را کمال تموّل ظاهرست و به رزانت و ثبات عقل مستظهر. چنین ظلمی بر وی رفته که در طلب انتقام عقلا و شرعا مطعون و ملوم نباشد، باقی رأی اتابکی اقرب الی صوب الصّواب و الحق بالاصابة فی کل باب.
مقصود آنکه رخصت قتل او را در این عبارت مندرج ساخت. ممالیک اتابکی او را در سواد شب بیرون بردند و هلاک کرده جسد او را در مغاکی انداخته چنانکه اثر آن هرگز ظاهر نشد. روز دیگر گفتند از مجلس بگریخت؛ و اتابک به حکومت شیراز باز اشتغال نمود.
و پسر سید عماد الدّین که هنوز به درجه بلوغ نرسیده بود با بعضی نواب و خدم سیّد گریخته به اردو رفت و استغاثه به خدمت بوقا برد. آتش غضب بوقا که قابل اطفا نبود بر فلک شعله کشید و بر فوات سید که مربّی عنایت و صنیع دولت خود می‌شمرد متأسف گشت و نطاق تعصّب و حمایت بر میان انتقام بست و در بندگی حضرت ارغون خان، تمرّد اتابک ابش و تجاوز از مقتضی فرموده و تجاسر بر قتل گماشته پادشاه عرضه داشت و تقریر کرد که نایره را به خلاف یاساء چنگیز خان چون دل ملهوفان شکسته‌اند و یرلیغ را چون کسوت صبر مشتاقان پاره کرده. اگر بر این حرکت منکر اغضا رود این جسارت را به عفو و اقالت مقابله فرماید، دیگر شاهزادگان و خوانین که به راه و رتبت از وی زیادت باشند از منهج طوعیت عدول نمایند. ارغون در قهر شد و تغیّر در مزاج مبارکش ظاهر گشت. یرلیغ را به احضار اتابک ابش و مخالفان سیّد تنفیذ فرمود و بر
ص: 188
ارتکاب آن جریمت بلا حد تهدید. ایلچی چون به شیراز رسید اتابک بسیار در وهم بود.
گرد استمالت خاطر ایلچی بر آمد و به صلات و عطیّات وافر خاطر او به دست آورد و محضرهای مرتّف بنمود، به معاذیر اجماع طوایف متمسک گشت، و تحف و عرایضات مصحوب معتمدان خود به خدمت خواتین و امرا فرستاد و معاونت ایشان و مکانت الجای خاتون که معتبرترین خوانین بود توسّل کرد و تصوّر کرد که بدین تدبیر طراز مندرس را رفو می‌کند و از حضرت ایلخانی مستحق عفو می‌گردد.
چون صورت محضر به عرض رسید غضب ایلخانی و عناد بوقا متضاعف شد.
تخلّف و توقّف اتابک بر صدق مخالفت و تحقیق عصیان حمل رفت. فرمان شد تا طولادای یارغوجی و حیور غاتای و حسام الدّین قزوینی به تفحص خون بیگناه سیّد و استخراج اموال و اخراج اتابک بی‌بهانه به شیراز آمدند و مجموع عمال و حکام را در سلسله و دو شاخ کشیدند و تفحص استکشاف محاسبات و جوهات اعمال پیش گرفت.
امّا با اتابک به جهت آنکه عروس خان بود به سبیل خشونت حکایتی نمی‌گفتند . اعوان اتابکی خدمات پسندیده تقدیم نموده گفتند اول وجوه خزانه را به تحصیل باید رسانید و محاسبات ممالک بپرداخت، بعد از آن مهد عالی اتابک با ایلچیان به صوب حضرت روان شود. چون این سخن موافق غبطت مال و مصلحت نمود، تمشیت این مهمّات را مقدّم داشتند. ناگاه قبان اختاجی از حضرت ارغون خان رسید که مرکوب ابش را جلو گرفته از شیراز بیرون آورد. قبان از مرکب فرود نیامد تا سراپرده اتابکی را به جهرآباد نقل کردند. مجال غدر و تسویف و رنگ آمیزی و تضیف تنگ شد. روز دیگر وداع ملک موروث کرده بیرون شهر رفت. خواجگان و حکام شیراز اکثر در رکاب خدمت او روان شدند. چون به تبریز رسیدند بوقا نوکران خود را بفرستاد تا خواجگان را گرفته به استخفاف و تمام هر یک را موکّلی همراه شد. اتابک را از عرض پیشکش و خدمتی مانع
ص: 189
آمد. هر چند اولجای خاتون شفیع شد به محل قبول نیفتاد. بعد از آن حکم شد که اتابک دریارغو حاضر آید. اولجای خاتون تشفّع نمود که ابش خاتون زوجه عم تست چگونه بیاید و با کمترین همبر نشیند و یارغو پرسند؟ اگر از وی گناهی صادر شده، موجب آن اغرای ارباب اغراض تواند بود. جلال الدّین ارقان که با اتابک انتساب خویشی داشت از قبل او در یارغو حاضر گردد. به حکم یرلیغ جلال الدّین و خواجگان شیراز و پسر سیّد را حاضر کردند. در مبدأ سؤال و جواب، خواجگان شیراز را هر یکی هفتاد و یک چوب محکم بزدند و ممالیک سیّد بر سر ایشان موکّل تا القا و محابا نرود. ایشان به قوّت جلادت در مضرب ضرب ثبات نمودند و معترف نشدند. پس جلال الدّین را در عذبات عذاب کشیدند تا در بساط یارغو بساط سطوت از آن احوال استنطاقی رود. اتابک ابش پیش او کس فرستاده بود و نصیحت کرده که زنهار هنگام ثبات و مردانگی است. امّا این نصیحت هیچ مفید نیفتاد. ملک جلال الدّین سایه پرورد به تنعّم و راحت خوی کرده چون چند ضربه تقدیم یافت زبان را به دشنام دراز گردانیده و به تقریری مسلسل و بیانی مفصّل اظهار محتویات ضمیر و نشر مطویات معتقد را بر این سیاقت کرد که ما با اتابک مواضعه کردیم که علوی را از میانه برداریم و به اتّفاق سلطنت او را خاضع و طالع باشیم. اگر ایلخان عتابی فرماید و دقایق معذرت به ایجاب و قبول نپیوندد ، خلع ربقه انقیاد و نزع قلاده امتثال واجب دانیم و به ضرورت مرتکب عصیان شویم. و برای مصلحت عواقب شحنه‌ای را بر جزیره قیش گماشتیم که عمارت قلعه و استحصان می‌کند.
محضر مدّعی خصوم به شهادت «یوم یبعث فی کل امّة شهیدا علیهم من انفسهم» مرقوم شد. هر چند دیگران تکذیب کردند که فرط جبن و عدم تحمّل او را بدین افترا اغرا می‌کند، مصراع:
بس بود خاصه زخصمان قوی اقراری ص: 190
هم در آن مجلس جلال الدّین ارقان را دو نیم زدند و دیگران به علت آنکه بقایای بلوکات بر ایشان متوجه بود و عهده توفیرات کرده به جان امان یافتند. پس حکم یرلیغ شد که اتابک و موافقان آن پنجاه تومان در عوض قروض سیّد به اولاد او رسانند و بیست تومان به ایتام سید جمال الدّین و ایلچی معین شد. و این وجوهات را هم در اردو مفصّل کردند که هر یک از آن طایفه بر حسب جریمت و اندازه ثروت چه مقدار دهند. همه را در کشاکش نکبات و معرض مطالبات به شیراز آوردند. برین حال چون یک سال و چند ماه بگذشت اتابک ابش را امراض مختلفه روی نمود و چراغ دولت سلغری به تندباد حوادث منطفی شد. در سنه خمس و ثمانین و ستمایة او را در جرنداب تبریز دفن کردند. از دو دختر ماند: شهرزاده کردوجین و الغاجین .
کردوجین استخوان او را به شیراز برد- چنانکه ذکر آن گذشت - و آنجا دفن کرد. و خرابی بسیار به سبب این قضایا به شیراز و مملکت راه یافت و از کشتن سیّد تا مدّت دو سال بلکه زیادت از ایشان به انواع مطالبات رفت.
بعد از آن طوغان قهستانی پیش ارغون خان اتاق شد و بوقا از نظر پادشاه بیفتاد، چنانچه به موضع خود شرح آن داده آمدست. اصحاب شیراز چندگاه در ملازمت اردو بودند تا طوغان ایشان را مربّی شد و سخن ایشان پیش پادشاه بگذارنید. به اتفاق عرضه داشتند که اگر حکومت مال ممالک برّ و بحر فارس به ما بندگان مفوّض شود مبلغ پانصد تومان زر از بواقی سالها گذشته و مواقع توفیرات به خزانه رسانیم بدین شرط به حکومت ایشان یرلیغ نافذ شد و مجلکا به سر دادند که اگر در آن تقصیری رود به یاسا رسانند. ساربان و جوشی را برای تحصیل و تسهیل وجوهات و مهمّات التماس
ص: 191
کردند. طوغان نیز فخر الدّین مبارکشاه را از نیابت خود به راه بتکچی با ایشان بفرستاد.
چون به حدود فارس رسیدند و در کار بحث و استکشاف امور و اغراء غمّازان و تحریض سعاة شروع پیوستند، در دار الملک و اعمال، آنچه باشقاقان و عمّال به راه خدمت و عراضات و علوفات اخراجات انداخته بودند در استجماع آن سعی کردند و بی‌غیر مشکور اجتهادی نمودند امّا از ثمره دور. علی هذا از توفیر برّ و بحر جز به تسویه اوراق و تحریر جمع و من ذلک و باقی چیزی دیگر بیرون نیاید. حاصل از تحصیل پانصد تومان اموال بقایا که در صنادیق خزانه مختوم بایستی، بر صحایف دفتر به الوف و مئین و عشرات و دواین و قیراط گشت. ساربان و جوشی تا آن مقدار که به طریق سیقصّه و عدوان از هر رهگذر حاصل شده بود، متوجه اردوی ارغون خان گشتند و فخر الدّین مبارکشاه جهت استخلاص تمامت اموال و افراغ محاسبات بگذاشتند. او نیز خبطی چند کرد و سال بدین داستان به آخر کشید. با وجود این بلاها خشکسالی نیز واقع شد. سه سال متعاقب چنان بود که هر چند در بلاد فارس دیمه کشتند تخم نیز حاصل نشد و آنچه بر رود خانها و کاریز بود نیز نقصانی تمام گرفت.
چنانکه یک خروار گندم که در زمان ما قبل به سی دینار یا چهل دینار بود به یک هزار و دویست دینار رسید. اگر امکان یافت بودی در پرده ظلام بیع و شری کردندی و مدت صلت بر مشتری ثابت دانستندی. مثل است که جان را به هر چند خرند رایگان باشد.
زیاده از صد هزار تن در نفس دار الملک شیراز و ولایت فارس به واسطه عدم غذا سر در حجاب خاک کشیدند. اعاذنا اللّه و جمیع المسلمین من عذابه و رزقنا هدایة الطریق الرّشد و صوابه. با سر تاریخ فارس رویم.
چون ساربان و جوشی پیش ارغون خان رسیدند از حکم یرلیغ، سعد الدّوله حاکم
ص: 192
کلی ممالک شده بود و ملوک اطراف و اشراف ایّام را مستأصل می‌گردانید چنانکه به موضع خود شرح آن باب رفته. در این ایّام جهت نسق کار فارس، جوشی و شمس الدّوله و عز الدّین مظفّر عمید را بفرستاد. حکام ملک فارس تا اصفهان به رسم استقبال تلقّی نمودند و از غایله باز خواست ایشان به انواع خدمات و تحف توقّی جست امّا «و لا یدفع التدبیر اذا صادف الاجل». جوشی در اول ملاقات به علت تقصیر در اداء مال و مهادنت مدارات با ارباب بلوکات، فخر الدّین مبارکشاه و مجد الدّین رومی و شمس الدّین و پسرش که چون گرگ یوسف بیگناه بود به قتل آورد؛ و خواجه سیف الدّین و خواجه نظام الدّین برای صیانت نفس و تعویق در قتل به تازگی حجّت دادند که صد تومان مال از توفیر آن ملک به خزانه رسانند. ایشان را با توکیل به دار الملک آوردند و در آن دریای عمیق خوض پیوستند، تمامت عمّال و متصرّفان و ارباب ثروت را در شکنجه محنت آوردند و آن عوانان فهرستی پرداختند شامل بر مقاسمت تمام ممالک از زمان اتابک سعید ابو بکر سعد، و بدین علت بنیاد مطالبه و مصادره کرد. القصّه بی‌توجیه برات می‌نوشتند که فلان به علت آنکه املاک او شایبه دیوانی دارد یا به طریق استمداد از ارباب یا به واسطه بقایا که از عهد اشتغال او در ولایتی باقی آمده این مبلغ برساند ، محصّلان بر سر خلایق می‌رفتند و به انواع استخفاف، استخلاص وجوه می‌رفت.
طوایف دست تضرّع «ربنا ادفع عنّا العذاب انّا موقنون» برداشته، فی الجمله از این مصادره قریب پنج تومان مال و هزار تومان وزر و وبال به حصول پیوست. جوشی پیش ارغون خان رفت و شمس الدّوله را به حکومت فارس بگذاشت و شمس الدّوله تا زمان وفات ارغون خان به حمایت سعد الدّوله یهود، حاکم ممالک فارس بود. وفات ارغون خان روز ششم ربیع الاوّل سنه تسعین و ستمایة بود.
ص: 193
چون ارغون خان وفات یافت فتنه افراسیاب لر بود که کران اصفهان بگرفتند چنانکه در ذکر اصفهان شرح داده آید إن شاء اللّه وحده. و بعد از انطفاء آتش آن فتنه کیخاتو خان پادشاه شد و در شهور سنه احدی و تسعین و ستمایة قوام الملک پسر عم صدر زنجانی که وزیر کیخاتو شده بود به حکومت فارس و عراق نامزد شد. مدت کیخاتو خان سه سال و کسری بود. بعد از آن باید و خان چند ماه، بعد از آن پادشاه غازان خان- انار اللّه برهانه- پادشاه شد.
در ابتدای حکومت پادشاه غازان امیر هرقداق را به حکومت فارس فرستادند و او مدت یک سال در فارس بود. ضبط مملکت کرد و اندک عمارتی و آبادانی در دور حکومت او پیدا شد و اتابک افراسیاب در پیش پادشاه غازان رفته بود و شرف بندگی دریافته و با عزّ سیورغامیشی به اجازت انصراف مخصوص شده، به وقتی که امیر هرقداق از ولایت فارس عازم اردو گشته بود با او دوچار خورد و او را با اکراه و اجبار باز گردانید و شیخ جمال الدّین ابراهیم که حکومت فارس تعلّق به او می‌داشت مصاحب امیر هرقدان بود. چون به اردو رسید بعد از شرف ملاقات، عزّ مشافهه پادشاه غازان از هرقداق احوال مملکت فارس و کمیت و کیفیت اموال استکشاف و استنطاق می‌نمود. و هرقداق زانو زده عرضه داشت که اول سخن این تازیک به عرض رسانم، یعنی افراسیاب. و چنان تقریر کرد که به وقت توجه به فارس گذار بنده بر سمت لرستان افتاد.
اتابک افراسیاب برای تعهّد علفه و علوفه از ما روی درکشید و به مقدار یک من جو و یک توبره کاه مساعدت و مرافدت ننموده، بعد از آن به تحصیل اموال، نوکری به کوه کیلویه فرستاده آمد. گماشتگان اتابک بر وی غوغا کردند و از زبان او نقل کردند که ما این موضع (به زخم تیغ مسلّم کرده‌ایم. آن نوکر باز آمد و مال آن مواضع) بدین
ص: 194
سبب در دست و پا افتاده و فتنه و ... کیخاتو خان خود اظهر من الشمس است و قتل شحنه اصفهان. پس چگونه او را اجازت [استرجاع باشد. افراسیاب بدین موجبات بیست و ششم ذو الحجه سنه خمس و تسعین و سبعمایة در بارگاه پادشاه غازان به یاسا رسید و ملک جمال الدّین ابراهیم بعد از رفع محاسبات و تحقیق جمع و خرج و عرض بروات و موامرات سیور غامیشسی اجازت] انصراف با ممالک فارس یافت و در اوایل شهور سنه ست و تسعین و سبعمایة به فارس رسید. غازان خان امیر ساداق را به حکومت فارس تعیین فرموده و تا آخر ایّام پادشاه غازان، ساداق شحنه فارس بود. به ایّام پادشاه غازان اکثر ایران زمین به حال عمارت باز آمد و مردم به فراغت و رفاهیّت گذرانیدند.
چون پادشاه عادل غازان سلطان نماند الجایتو سلطان محمّد خدابنده پادشاه شد.
شحنه‌ای دیگر به فارس فرستادند امّا مال مملکت برقرار ملک جمال الدّین ابراهیم ضبط می‌کرد و ملک عبد السّلام که داماد ملک جمال الدّین [بود به اردو رفت و حکومت بعضی از فارس به او مفوّض شد. در این اثنا ملک جمال الدّین وفات یافت] و ملک عز الدّین پسرش به جای او بنشست، عبد السّلام را به دست همشیره خود زهر خورانید و هلاک شد و ملک عز الدّین را به اردو طلبیدند. و در آن ایام اردوی الجایتو سلطان در سلطانیه بود. چون ملک عز الدّین بن ملک ابراهیم به اردو رسید بیش از حد خایف بود.
به امرا و خوانین توسّل جست و مبالغ بسیار اخراجاتش واقع شد و قرض بسیار کرد از بعضی از امرا و بازرگانان که پدرش با ایشان معامله بسیار کرده بود. و ملک جمال الدّین را قریب صد کشتی بزرگ در بحر فارس دائما در سفر بود. امّا ملک عز الدّین را کفایت پدر نبود. چون متهم بود خدمت بسیار کرد که به جان از این قضیه خلاص یابد چنانکه بیرون از آنچه همراه آورده بود، در اردو سیصد تومان تمام قرض به گرد او در آمد و در این
ص: 195
قضیه چاره‌ای جز فرار نمی‌دانست. تفصیلی نوشت و عرضه داشت که تا به اردو رسیده‌ام، چهار صد تومان اخراجات واقع شده و از این جلمه به غیر از سی و پنج تومان به خزانه عامره نرسیده؛ و آن تفصیل بر دست یکی از اناقان به بندگی پادشاه عرضه داشت کردند و حال ظلم و تعدّی و بی‌شفقتی امرا و وزرا به عرض رسانیدند. بعد از استجازت مراجعت کرد با فارس، و چون به حدود ولایت رسید دست تعدّی دراز کرد و رعایا را به مؤاخذت و مصادرت مخاطب گردانید و مردم را چون عصیر بیفشرد. اشتو شحنه فارس صورت معاش ملک عز الدّین به اردوی الجایتو سلطان باز نمود.
ملک را در اردو جهت تفحص این احوال طلب کردند. به عذرهای ناموجه تعلّل نمود که بعد از یک سال ملازمت با وجوه تراکم قروض و ملازمت متقاضیان و ریاضت اردو مجال عود نیست. ایلچیان بازگشتند و ملک عز الدّین ترتیب فرار کرد. و اشتو نیز به اردو رفته بود. از اردو اشتو را به تعجیل به طلب او روانه گردانیدند. چون به نزدیک شیراز رسید ملک عز الدّین از آمدن او خبر یافت بفرمود تا آن شب حارسان مردم را از دخول و خروج در شهر نگاه دارند و از اول احمال و اثقال و متعلّقان را به جانب ساحل روان کرد و خود صبحگاه با کلید دروازه‌ها بر عقب روان شد. بامداد که اشتو برسید و دروازه‌های شیراز بسته یافت و راه نزاع گشاده. بارو را سوراخ کردند و در رفتند، از ملک و اتباع او اثر ندیدند. اشتو مصلحت رفتن بر عقب او ندید به اردو مراجعت کرد.
چون سلطان الجایتو بر این حال واقف شد خواجه عز الدّین قوهدی را در اوایل شهور ثلاث عشر و سبعمایة به ضبط اموال فارس فرستاد. (بعد از او) زین الدّین علی بن عبد السّلام را از اردو به حکومت فارس فرستادند و زین الدّین علی مدت دو سال حکومت فارس کرد؛ و ملک عز الدّین مدت چند سال در ساحل دریا و جزایر حکومت کرد. تتمیم قصه او در ذکر کرمان و هرمز تمام گرفته شود إن شاء اللّه وحده.
ص: 197

ذکر ابتدای دولت و احوال خاندان آل مظفر

[طلوع صبح سعادت] بر صحایف روزگار و اوراق لیل و نهار چنان پرتو انداخت که حاجبی از ولایت خواف از قریه نشتقان، پدر امیر مبارز الدّین محمّد است، در زمانی که مغول لشکر پادشاه جهانگیر، چنگیزخان به خراسان آمدند، او جلا گردید. سه پسر داشت: منصور، محمّد، ابی بکر که علاء الدّوله اتابک او را با سیصد مرد پیش هلاکوخان فرستاد در وقت عزیمت بغداد. هلاکو بعد از فتح لشکری به جانب شام روان کرد و در راه اعراب بنی خفاجه ابو بکر را به قتل آوردند. جلال الدّین منصور خطه میبد مضرب و معهد اقامت ساخت. پدرش غیاث الدّین حاجی ودیعت حیات را به متقاضی اجل سپرد و منصور را با وجود محمّد و علی، شرف الدّین مظفر پیدا شد. برادران هر یک سر آمد روزگار و رستم کارزار بودند و پیش اتابک یوسف شاه بن علاء الدوله مکانت علیا یافتند.
امّا همّت عالی مظفّری، هر چند پس از برادران خردتر بود، بر ایشان تفوّق می‌جست. در زمانی که حرامیان در اطراف ولایت یزد دست غارت بر آورده در کوه نومان که در صحرای قهستان یزد است متحصّن شده بودند- بر آن کوه از دیرباز معقل منیع اکاسره ایران و ملجأ رفیع ملوک جهان بوده است- اتابک یوسف شاه، شرف الدّین مظفّر را به دفع آن ملاعین نامزد فرمود. چون به آن جماعت رسید آتش محاربت بر افروخت.
حرامیان در صدمه نخست پشت به هزیمت و روی به کوه نهادند. امیر مظفّر از مرکب پیاده شد و در عقب آن طایفه به کوه بر آمد و چند کس را به ضرب شمشیر کشت، باقی امان طلبیدند و این قصه سبب ازدیاد دولت او شد.
ص: 198
چون اتابک یوسف شاه به واسطه قتل ایلچیان ارغون خان به طرف سجستان گریخت، امیر مظفّر به اردوی ارغون رفت. در راه به امیر محمّد جوشی که از امرای عظام بود ملاقات کرد. امیر محمّد جلادت او شنیده شکل و شمایل او نیز خوش آمدش. در پیش پادشاه تعریف کرد. ارغون او را دید و پسندید و شمشیر و خلعت خاصه ارزانی فرموده یساول بساخت. و چون سلطنت به غازان خان رسید، مظفّر را همان راه بوده قشون و طبل و علم و شمشیر و کمان عنایت فرمود. اواسط جمادی الاخر سنه سبعمایة آفتاب وجود امیر مبارز الدّین محمّد مظفر از افق ولادت طالع شد. بعد از غازان خان، الجایتو سلطان ترغیب درباره امیر مظفّر مضاعف ساخت و حکومت راهها از حدود کردستان تا کرمانشاهان و راههای ابرقوه و هرات و مرو علاوه سابق گردانید. چون الجایتو سلطان عازم گیلان شد، در آن بیشهای سخت و کوههای بلند پر درخت، امیر مظفّر را ملازم رکاب ظفر انتساب داشت که به شجاعت او واثق بود. امیر مظفر در شهور سنه سبع و سبعمایة به یزد آمده و از اوضاع حکّام آنجا ملول به شیراز رفت و امیر محمّد ملازم بود. در سنه 711 که پادشاه الجایتو در بغداد بود، امیر مظفّر به شرف بساط بوسی مشرّف شده به نوازش اختصاص یافت.
چون به یزد آمد، متعاقب یرلیغ رسید که اعراب شبانکاره از گرمسیر آنجا و کربال عصیان نموده‌اند. اگر ترک نافرمانی کرده و به راه استقامت آیند تعرّض نرسانند و الّا همه را به قتل آرند. امیر مظفّر چون به شبانکاره فارس رسید، او را مرضی عارض شد و صحت یافته و در ایام نقاهت، دشمنی در نخود آب سقمونیا به خورد او داد. مبانی وجودش متزلزل شده سیزدهم ذی قعده سنه 712 قواعد ذاتش انعدام یافت و در مدینه میبد در مدرسه‌ای که از مستحدثات او بود مدفون شد، و اصحاب اغراض قصد بازماندگان او کردند.
امیر مبارز الدّین محمّد که ارشد اولاد او بود با وجود حداثت سن متوجه اردو شد و
ص: 199
به عنایت پادشاه مخصوص آمد و منصب پدر یافت و چهار سال ملازم بود. بعد از واقعه اولجایتو سلطان به دار العباد یزد آمد و خواطر اکابر و اصاغر آن دیار به کمند ملاطفه صید کرد و به دانه اکرام و احسان در قید آورد. و سیّد عضد الدّین که حاکم و شحنه فارس بود چون امور پادشاهی را مشاهده نمود خواست که یه یزد آمده در موطن اصلی قرار گیرد.
امّا چون منشور مطلوب او به طغراء حکم پادشاه مرقوم نبود، امیر مبارز الدّین محمّد دست ردّ با سپر منع پیش او داشت. به آن رسید که در صحرای یزد صفها کشیدند و در مقام حرب شدند. سید عضد الدّین قوت مقاومت در خود ندید فرار نمود و متوجه اردوی پادشاه شد و پیش سلطان ابو سعید خان از امیر مبارز شکایت کرد. چون از حقیقت کار استفسار نموده آمد، حکم به گناهکاری سیّد فرمودند و این اول فتحی بود که امیر مبارز الدّین را میسّر شد.
در این اثنا امیر کخیسرو بن امیر محمود شاه اینجو به یزد آمد. اتابک حاجی شاه که از اخلاف اتابکان آنجا ، به فرط تهوّر و فتنه انگیزی ممتاز بود و امیر کخیسرو نیز از این نمد کلاهی داشت به حکم الحسنة علیهم الصم با هم عهد مواخاتی بستند. در این حال امیر مبارز الدّین محمد در میبد بود و امیر کخیسرو به آنجا رفته، امیر محمّد شرایط مهمان داری به جای آورد. امّا در یزد اتابک حاجی شاه را با نایب کخیسرو، جهت پسری که ملازم نایب بود نزاع شده نایب به قتل آمد. امیر کخیسرو را از استماع این خبر سلسله انتقام در حرکت آمده از امیر محمّد معاونت [طلبید. امیر محمّد فرمود که به امداد و معاونت] قیام توان نمود. امّا چون سلطان بر سریر تخت متمکّن است بی‌فرمان او نیران قتال اشتعال دادن نتوان. امیر کخیسرو [بی‌امداد امیر مبارز الدّین انتقام نمی‌توانست کشید]. مکتوبی در قلم آورد مضمون آنکه حاجی شاه به واسطه این حرکت از دایره طاعت سلطان خارج شده و در زمره اهل عصیان داخل است و قتال با او واجب. جناب مبارزی تمسّک به دست آورده پای در رکاب ظفر انتساب نهاد. اتابک خواست که در
ص: 200
برابر آید و تهوّر و تشمّر نماید، امّا بی‌توقف راه گریز پیش گرفت. وصول این خبر به اردو موجب مزید عنایت شد درباره امیر مبارز الدّین.
در خلال این احوال جمعی از نکودریان از خراسان به جانب فارس از راه بیابان در حرکت آمده بودند. جناب مبارزی چون از این حال آگاهی یافت به دفع شرّ آن ملاعین شتافت و این اول مصافی بود که آن را با آن مخاذیل روی نمود و سنّ او به هژده رسیده، از جام ایّام درد و صاف مصاف نچشیده. از امراء آن طایفه، نوروز نامی سر آمد میدان شجاعت بود، با مردمی که هر یک دعوی رستمی در خیال داشتی [در راه یزد] در موضع حوض عبد الملک در شهور سنه 718 تلاقی فریقین افتاد. در این ولا اسب امیر محمّد از زخم تیر بیفتاد. اسبی دیگر سوار شده حمله کرد و نکودریان به یکبار تیرباران کردند چنانکه هفتاد تیر به جوشن خاص جناب مبارز الدّین رسیده بود. در آن حال چند حمله مردانه نمود و نوروز که رزمی آن طایفه بود از اسب کوه پیکر بر خاک مذلّت افتاد. نکودریان روی به هزیمت نهادند و امیر مبارز الدّین ده فرسنگ در عقب ایشان تا گلوگاه ناجق تاخت و مظفّر و منصور به خطّه یزد آمد. سرهای مقتولان با جمعی اسیران به اردو فرستاد. سلطان ابو سعید تشریف خسروانه با مثال ایالت یزد ارزانی داشت. باز جمعی نکودریان از مخیّم خود به قصد مبارز الدّین برخاسته به جنگ آمدند. بعد از حرب و قتال آنها را نیز شکسته بعضی را کشته و فوجی را اسیر کرده و سرهای مقتولان را با اسیران به جانب اردو فرستاد و به عطف پادشاهانه اختصاص یافت.
و جناب مبارزی را به آن طایفه که مواقف و معارک است فی الحقیقه داستان رستم دستان به طریق نسیان است؛ و قطع آن ماده در مدت سیزده چهارده سال به بیست و یک مصاف به انقضاء رسید. در شهور سنه 723 ولادت شاه شرف الدّین مظفّر بود و امیر مبارز الدّین در سنه 725 بنت شاه جهان را در نکاح آورد. صبح چهارشنبه 733 ولادت شاه شجاع بود و امیر مبارز در سنه 734 عازم اردو شد و شرف الدّین ملازم پدر بود.
ص: 201
پادشاه سعید جناب مبارزی را به نوعی تربیت فرمود که محسود همه مقرّبان پادشاه شد چنانکه در مقام دعوی، قراره کاه در آب انداختند. امیر مبارز الدّین خواست که او را به نیزه از آب برباید، در حضور پادشاه اسب برانگیخت و نیزه را به کاه فرو برد بشکست.
فی الحال پیاده شد زانو زد و عرضه داشت که در این قرارگاه غیر کاه البته چیزی دیگر خواهد بود. تفحّص فرمود، حاسدان سندانی در میان کاه تعبیه کرده بودند. پادشاه بر زیرکی او آفرین کرده زیاده نوازش فرموده بر قاعده سلاطین جامه خاص و کمر مرصّع و طبل و علم عنایت فرمود و صد هزار دینار از مال یزد مقرر فرمود. در آن زمان هیچکس را این موسوم نبود. امیر مبارزی از بغداد اجازت یافته به یزد آمد و به عدالت مشغول شد.
گویند که در ایام سلطنت الجایتو سلطان، امیر مظفّر یزدی که جدّش از خواف خراسان است پیش الجایتو سلطان راه یساولی و بهادری یافته بود و کوتوالی قلعه یزد و راه داری آن نواحی تعلّق بدو داشت. در شهور سنه اثنی عشر و سبعمایة جمعی در شبانکاره عصیان نمودند. به موجب حکم الجایتو سلطان [امیر مظفّر را به دفع آن طایفه نامزد گردانیدند و او بدانجا رفته جنگهای سخت کرد و شرّ آن طایفه دفع کرد و حکومت شبانکاره تعلّق بدو گرفت. امّا او را مرضی طاری شد و هم در آن ولا نماند]. پسرش محمّد مظفّر در سن سیزده سالگی بود که پدرش نماند. به اردو رفت و به ملازمت مشغول شد و منصب پدرش بدو تفویض افتاد. [سیّد عضد الدّین یزدی در شهور سنه سته عشر و سبعمایة به حکومت شیراز رفت به موجب حکم الجایتو سلطان، و امیر محمّد مظفر به حکومت یزد مقرّر شد. و الجایتو سلطان در سلخ رمضان سنه سته عشر و سبعمایة به رحمت حق پیوست و پادشاه سعید ابو سعید بهادر خان به جای پدر پادشاه شد. چون این انقلاب واقع شد سیّد عضد الدّین یزدی از شحنگی فارس به جانب یزد مراجعت نمود. چه در امور پادشاهی فتوری می‌دید، خواست که یزد را که مسکن او
ص: 202
بود ضبط نماید. چون حکم پادشاه نبود حکّام یزد به اتفاق امیر مبارز الدّین محمّد مانع آمدند. سید عضد الدّین از ایشان رنجید، متوجه اردو شد و آنجا پیش سلطان ابو سعید از امیر محمّد مظفّر شکایت کرد. سلطان ابو سعید چون معلوم فرمود که ماده نزاع چه بوده است فرمود که حق به جانب امیر مظفّر است وا او را غایبانه تربیت تمام کرد. حکومت فارس به تربیت امیر چوپان بر امیر محمود شاه اینجو مقرر شد و یزد را علی حده به امیر محمّد مظفّر دادند. و در آن ایّام لشکر تکودار از خراسان به راه سیستان به حدود کرمان در آمدند و خرابی بسیار کردند و از آنجا متوجه فارس شدند و امیر محمّد مظفّر با وجود آنکه هنوز سنّش به بیست نرسیده بود با ایشان جنگ‌های مردانه کرد و از سرداران ایشان چند کس را به قتل آورد و سرهای ایشان به اردوی سلطان ابو سعید فرستاد و این معنی موجب تربیت و رعایت او شد. و چند کرت تکودریان آهنگ جنگ او کردند و هر بار او غالب آمد]. و در سنه ست و عشرین و سبعمایة امیر تالش پسر امیر حسن بن چوپان به موجب یرلیغ به حکومت تمامت فارس و عراق عجم و کرمان آمد و تمامت این بلاد را در نظر آورد و از بهر سیاست در هر موضعی چند کس را به قتل آورد، به تخصیص در کرمان جماعتی ترکمانان بودند که با مردم زور و زیادتی کرده بودند و راه زده. مجموع قبلیه ایشان را بکشت و سیاست و هیبتی تمام از او در دل اهل فارس نشست. امّا بعد از یک سال دیگر زوال دولت چوپانیان بود، چنانچه ذکر آن به موضع خود بیاید إن شاء اللّه وحده.
و در شهور سنه اربع و ثلثین و سبعمایة سلطان ابو سعید حکومت بلاد فارس و توابع به امیر مسافر اناق داد، و امیر محمود شاه اینجو، چنانچه پیشتر ذکر آن گذشت، چند سال حاکم فارس بود و استعداد بسیار در آن بلاد حاصل کرد، چنانچه در شیراز و شبانکاره و توابع آن مبلغ صد تومان محصول املاک خاصه محمود شاه جمع می‌شد. با وجود این پیش سلطان گستاخ بود و به سبب قدمت خدمت، سخن گوی چست و
ص: 203
چالاک. او را این معنی سخت آمد که حکومت را از او بستانند و به دیگری دهند. با مسافر اناق خصومت و جدال پیش گرفت و امراء دیگر مثل امیر ابش قتلغ و امیر سلطانشاه بن نیکروز و امیر محمّد بیک و امیر محمّد پیلتن را با خود متّفق گردانید؛ و مسافر اناق به جهت تقرّب و محرمیّت پادشاه ابو سعید محسود آن جماعت گشته بود.
اتّفاق کردند که او را ناچیز گردانند. با سپاهی تمام به در خانه مسافر اناق رفتند. مسافر خبردار گشته از راه نهانی به هزار حیله خود را به خانه سلطان انداخت. آن جماعت تا در کریاس سلطان رفتند و او را طلب کردند به جایی رسید که بر دیوار خانه سلطان انداختند. خانه بر سلطان حصار شد و مسافر را به دست ایشان خواست داد. در اثناء این حال امیر سیورغان پسر امیر چوپان و خواجه لؤلؤ با غلبه نوکران برسیدند. سلطان بدیشان مستظهر شد و آن جماعت باز پس رفتند. سلطان بفرستاد و به تدریج یک یک را طلب فرمود و حکم کشتن کرد. غیاث الدّین محمّد وزیر شفیع گشته خون ایشان را درخواست کرد. سلطان خون ایشان را بخشید امّا هر یک را به قلعه‌ای فرستاد که محبوس باشند. امیر زاده محمود بن ابش قتلغ را به خراسان پیش امیر شیخ علی قوشچی، و امیر زاده سلطانشاه بن نیکروز را به قلعه سیرجان ، و امیر زاده محمّد پیلتن را به قلعه بم، و امیر محمّد قوشجی را به قلعه نطنز ، و امیر شرف الدّین محمود شاه اینجو را به قلعه طبرک اصفهان، و امیر زاده مسعود شاه بن محمود شاه را به روم پیش امیر شیخ حسن. تا سلطان در حیات بود آن جماعت در آن مواضع موقوف بودند به غیر شرف الدّین محمود شاه که به اردو طلب کردند و پسرش مسعود شاه را در روم از بند اطلاق فرمودند. امّا هم آنجا پیش امیر شیخ حسن می‌بود. چون خبر وفات سلطان
ص: 204
ابو سعید بشنیدند بیرون آمدند و هر یک امیری شدند، چنانچه احوال هر یک به موضع خود شرح داده آید إن شاء اللّه وحده.
ص: 205

ذکر حکّام فارس که دعوی استقلال می‌کردند بعد از انقراض ایّام ابو سعید

در شهور سنه ست و ثلثین و سبعمأیة پادشاه ابو سعید درگذشت و از او کسی نماند که دعوی سلطنت کند. در هر طرف هر کس اندک قوّتی داشت اختیار خود به دیگری نداد. در مملکت فارس، شیراز امیر شاه محمود اینجو داشت. او را هم در آن سال آرپاخان به قتل آورده فرزندان او مملکت شیراز با تصرّف گرفتند. و یزد را امیر محمّد مظفّر ضبط نمود و امیر شیخ حسن [بزرگ از روم به آذربایجان آمد و امیر شیخ حسن بن تیمور تاش خروج کرد و لشکر امیر شیخ حسن بزرگ را منهزم گردانید. امیر شیخ حسن] بزرگ به جانب بغداد و دیار بکر رفت، و امیر شیخ حسن کوچک مملکت آذربایجان و گرجستان با تصرّف گرفت و برادر خود ملک اشرف را به عراق عجم فرستاد، و امیر پیر حسین بن شیخ محمود پسر عم خود را به ملکت فارس فرستاد. چون پیر حسین عازم فارس شد از محمّد مظفّر استمداد نمود و امیر محمّد پیش امیر پیر حسین آمد و به اتّفاق به شیراز رفتند. امیر مسعود شاه بن امیر محمود شاه شیراز باز گذاشت و امیر پیر حسین در شیراز بر سریر سلطنت بنشست و امیر محمّد مظفّر را به حکومت کرمان مقرّر فرمود. و آن قصّه در ذکر کرمان به اتمام رسد إن شاء اللّه وحده.
بعد از آنکه امیر پیر حسین مدت دو سال در شیراز سلطنت کرد، امیر ملک اشرف [را داعیه حکومت فارس شد. امیر پیر حسین لشکری ساخته گردانیده از شیراز بیرون آمد به دفع امیر ملک اشرف؛ و ملک اشرف] از اصفهان عازم شیراز گشته بود، هم در حدود اصفهان ملاقات فریقین افتاد. در حالت حرب امیر زاده علی پیلتن و مولانا
ص: 206
شمس الدّین صاین قاضی که مدار لشکر شیراز بودند از پیر حسین برگشته پیش ملک اشرف رفتند و شکست بر لشکر پیر حسین افتاد. پیر حسین منهزم گشته به طرف سلطانیه رفت و از آنجا پیش شیخ حسن کوچک رفت. او را گرفته بعد از چندگاه هلاک گردانید. ملک اشرف بعد از این فتح عازم فارس شد و امیر جمال الدّین شیخ ابو اسحاق بن امیر محمود شاه در لشکر ملک اشرف بود. چون به حدود فارس رسیدند با ملک اشرف گفت من پیشتر به شیراز روم و اکابر ایشان را ببینم و چنان سازم که بی‌جنگ و خصومت مملکت فارس مسخّر شود. محمود شاهیان فارس را خانه خود می‌دانستند به تخصیص شیراز را. ملک اشرف به این رضا داد. چون شیخ ابو اسحاق به شیراز رسید، مردم شیراز را به خود دعوت کرد و ایشان را از ظلم ملک اشرف او خایف گردانید. همه با او بیعت کردند. چون ملک اشرف برسید دروازها بستند و بنیاد جنگ کردند. ملک اشرف دید که کاری دست نخواهد داد و مراجعت نمود و امیر جمال الدّین در شیراز حاکم شد در شهور سنه اثنی و اربعین و سبعمأیة.
در این ولا برادرش امیر مسعود شاه که پیشتر از امیر پیر حسین و محمّد مظفّر گریخته بود و شیراز بازگشته به بغداد پیش امیر شیخ حسن بزرگ رفت و از آنجا امیر شیخ حسن، امیر یاغی باستی را با او بفرستاد و ایشان را لشکری داد که به فارس روند و شیراز از دست پیر حسین انتزاع نمایند. چون ایشان برسیدند خود این صورت دست داده بود.
امیر شیخ ابو اسحاق چون برادرش برسید حکومت بدو گذاشت و خود به ملازمت برادر بایستاد. امیر مسعود شاه با وجود آنکه امیر یاغی باستی را خدمات پسندیده می‌کرد و خود را پیش او چون نایبی می‌دانست ، امّا یاغی باستی از نخوتی که لازمه ذات مغول است خود را مهمان و مسعود شاه را صاحب مکان جایز نمی‌دید، منتهز فرصت شده ناگاه بی‌موجبی مسعود شاه را به قتل آورد. چون برادرش شیخ جمال الدّین ابو اسحاق از این صورت خبردار گشت با یاغی باستی یاغی شد و اکابر شیراز و کلویان مثل خواجه
ص: 207
فخر الدّین سلمانی و خواجه جمال الدّین خاصّه و خواجه حاجی قوام و کلوفخر و اتباع او طرف امیر شیخ ابو اسحاق گرفتند، و کلو حسین و جمعی اکابر که یاغی باستی در محلات ایشان بود طرف یاغی باستی شدند. میان شهر جنگ قایم شد و هم چنین چند روز برداشت و از طرفین خلقی بسیار به قتل آمدند. اهل سلامت و گوشه نشینان و محترفه از دست ایشان در زحمت افتادند و آن را فیصلی بادید نمی‌آمد تا اتباع امیر شیخ مددی از کازرون بطلبیدند. امیر دیلمشاه که سردار دربست بود با مردم فهوه و کوهمرد و اتباع خود بیامد و با اهل شهر روی به خانه اتابک که وثاق یاغی باستی بود نهادند. یاغی مقاومت نتوانست نمود. از شیراز بیرون آمد و به ملک اشرف پیوست. حکومت دار الملک، امیر شیخ را مصفّی شد. یاغی باستی و ملک اشرف هر دو از امیر شیخ به موجب مقدمات مذکور کینه تمام گرفتند در طلب انتقام سعی می‌کردند. در حدود لرستان نزدیک همدان معلوم کردند که ری ملک پسر ایسنغلغ با احتشام بسیار در جابلق نزول کرده است. یاسامشی کرده بر سر او تاختن کردند و غنایم بسیار برگرفتند و امیر زاده ری ملک بن ایسنغلغ را به قتل آوردند و احوال ایشان انتظامی گرفت.
از آنجا به جانب جربادقان متوجه شدند و صارم الدّین امیر محمّد که حاکم و بزرگ آن ولایت بود ایشان را خدمتهای شایسته کرد. از آنجا متوجه اصفهان شدند. جلال دیلم و اکابر و رؤساء اصفهان پیش ایشان بیرون آمدند و امیر ابراهیم صواب با غلبه تمام بدیشان پیوست. در اصفهان از متموّلان مالی بسیار بستدند و اسباب خود راست کردند و لشکر خود را جیبا و استعداد ترتیب دادند و متوجه فارس شدند. از اتباع ایشان در آن نواحی خرابیهای عظیم رفت و به تخصیص شهر ابرقوه را غارت کردند و برده گرفتند و از آنجا به راه بوانات متوجه شیراز شدند.
ری ملک پیشتر از آن آنجا رسیده بود و اهالی بوانات پناه به غاری برده بودند. ری
ص: 208
ملک فرموده بود تا خار و خاشاک بسیار جمع کرده بر در غار دود کرده بودند چنانکه مجموع آن مردم از مرد و زن و اطفال در آن بلیّه هلاک شدند، و مکافات آن هم در آن نزدیک بدو رسید که بر دست لشکر ملک اشرف و یاغی باستی به قتل آمد. مردم هر او مروز که بدانجا نزدیک است آمده بودند و محصول باغات ایشان تصرّف نموده، این لشکر برسیدند و ایشان را دوباره بریان کردند. و پیشتر از اصفهان ایلچی پیش محمّد مظفّر فرستاده بودند. [و ازو مدد طلبیده، و مظفّر، سلطان شاه جاندار را با سه هزار مردم به مدد ایشان فرستاده بود]. چون به حدود شیراز رسیدند امیر شیخ ابو اسحاق نیز به استعداد مقاومت مشغول شد. در این اثنا عرب جاندار از نوکران امیر شیخ حسن کوچک برسید و خبر وفات شیخ حسن آورد که خاتونش عزّت ملک قصد او کرده بود و او را به خصیه خبه کرده. و مولانا جلال الدّین سلمان این معنی در این قطعه نظم فرموده است، شعر:
ز هجرت نبوی رفته هفصد و چل و چاردر آخر رجب افتاد اتفاق حسن
زنی چگونه زنی خیر خیره است چسان به زور بازوی خود خصیتین شیخ حسن
گرفت محکم و می‌داشت تا بمرد و برفت‌زهی خجسته زن خایه‌دار مرد افکن
چون این خبر به ملک اشرف رسید در عزمت شیراز از متردّد شد و طمع در حکومت تبریز کرد. که ابراهیم صواب و جمعی از اکابر فارس که همراه ایشان بودند یاغی باستی را به شیراز ترغیب می‌نمودند. در این گفتگوی دو روز توقف نمودند.
ملک اشرف کوچ کرد و به جانب تبریز روانه شد. ابراهیم صواب و یاغی باستی، مولانا محی الدّین بردعی و فخر الدّین حبش را پیش امیر ملک اشرف فرستادند و تقبّل کردند که اگر امیر همراه ما به شیراز بیاید دویست تومان بدو بدهند. بعد از آن
ص: 209
اگر میل تبریز کند او داند. ملک اشرف قبول نکرد و پیش یاغی باستی فرستاد که هرگاه تبریز در دست ما باشد تمامت ممالک مسخّر توان کرد. و اگر این فرصت فوت شود و دیگری در حکومت آذربایجان متمکّن شود، آن زمان پیشمانی سود ندارد. و بعد از گفت و شنید بسیار یاغی باستی را نیز میل تبریز شد و سلطانشاه جاندار را اجازت خواسته به یزد مراجعت نمود. ابراهیم صواب نیز پیش امیر محمّد مظفّر رفت و امیر شیخ ابو اسحاق از آن ورطه خلاص یافت و مملکت فارس روی به آبادانی نهاد. این حال در شهور سنه اربع و اربعین و سبعمأیة بود.
در اطراف ممالک امراء و لشکریان که متفرّق شده بودند روی به شیراز نهادند و امیر شیخ جمال الدّین ابو اسحاق گوی حکومت ممالک فارس را لخلو المیدان در خم چوگان اقتدار آورد و مدت دوازده سال حکومت فارس کرد و در این ایام چند کرت لشکر به جانب کرمان برد امّا کرمان مسخّر نتوانست کرد. فامّا اصفهان را به تحت تصرّف در آورد و امراء لورستان و شورستان انقیاد نمودند.
ص: 211

ذکر تسخیر ممالک فارس به دست امیر محمّد مظفّر

در شهور سنه اربع و خمسین و سبعمایة امیر محمّد مظفّر لشکری به فارس کشید و شیراز را محاصره کرد. بعد از آن که هفت ماه محاصره برداشت و اهل شهر به تنگ آمدند و عاجز شدند، جمعی از کلویان امیر محمّد مظفّر را به شهر در آوردند و امیر جمال الدّین شیخ ابو اسحاق از دروازه دیگر بیرون رفت. این حال در اواخر شوال سنه اربع و خمسین و سبعمایة بود. امیر شیخ پناه به شولستان برد و از آنجا به قلعه سفید رفت و از امیر شیخ حسن استمداد نمود. امیر شیخ حسن از بغداد امیر آق بوقا را با دو هزار سوار پیش امیر شیخ فرستاد و دیگر از لشکر شول و لران آن مقدار که توانست جمع کرد باز روی به شیراز آورد. چون امیر مبارز الدّین محمّد از این حال آگاه شد شاه شجاع را با عساکری که مهیّا بود به دفع ایشان فرستاد. چون بین الفریقین مسافت نزدیک شد، قبل از آنکه ملاقات شود امیر شیخ و بغدادیان منهزم گشته ، امیر شیخ عنان حرمان به جانب اصفهان معطوف گردانید و لشکر بغداد «العود احمد» برخواندند. شاه شجاع دامن قلعه سفید را مخیّم اقبال ساخت. چون دید که تسخیر آن حالا دست نمی‌دهد جمعی از لشکریان را به محاصره آن باز داشته به دار الملک شیراز مراجعت نمود. چون به شیراز رسید پدرش مملکت کرمان را بدو ارزانی فرموده متوجه آن صوب شد. امیر محمّد مظفّر شیراز را به شاه سلطان سپرد و خود متوجه اصفهان شد. [و مکتوبی به شاه شجاع نبشت که او نیز متوجه اصفهان شود]. شاه شجاع لشکرهای کرمان جمع کرده به موضع کوشک زر بیدر رسید. خبر یافتند آی تیمور که از امرای بو اسحاقی بود در
ص: 212
شورستان به تمهید اسباب احتشاب به ترتیب مقدمات عناد مشغول است، و امیر غیاث الدّین منصور شول به سبب خوف و استشعاری که از امیر محمّد مظفّر داشت با او اتفاق کرده تصوّر تسخیر ولایت فارس کرده‌اند. بنا بر تفریق جمع ایشان شاه شجاع به جانب شولستان عزیمت فرموده. چون بدانجا رسید از ایشان اثری ندید و ایشان متوجه کازرون شده بودند و آنجا معلوم کرده که در شیراز غیر از شاه سلطان از مظفّریان کسی نیست.
به تعجیل تمام متوجه شیراز شدند و سپاه و شاه شجاع نیز در شولستان خرابی تمام کرد و از آنجا متوجه شیراز شد و آی تیمور بنا بر مواضعه متوطّنان درب کازرون متوجه شیراز شدند و چون برسیدند فی الحال دروازه بگشادند و عوام شهر بر ایشان غلبه کردند. شاه سلطان غیر از فرار چاره‌ای ندید.
امیر غیاث الدّین شول در حال طنطنه کوس بشارت به عیّوق رسانید و دبدبه صیت استبشار منتشر گردانید. خانه محمود شاهی را که وثاق شاه سلطان بود غارت کردند و محله موردستان را که به شعار دولت مبارزی موسوم بودند گذرگاه صرصر اشهاب ساخت. رئیس عمر که مقدّم آن محله بود چون دید که دست از کار و کار از دست شد، در بیغوله‌ای متواری گشت بر آن عزیمت که چون شب درآید به گوشه‌ای بیرون رود. در این حال شاه شجاع به حوالی شهر رسید و شاه سلطان نیز بدو پیوست. از غوغای عام و انبوهی رنود و اوباش اعلام یافت. کوه حلم حضرت شجاعی از عواصف آن حادثه متزلزل نشد و همچنان بر عزیمت خود جازم بود. جمعی به عرض رسانیدند که «احوال [شیراز و غلبه عوام] آنجا نه بر منوال دیگر بلاد است. رنود این شهر به تبرّی امیری قهر کنند و به خنجری لشکری منهزم گردانند. امیر یاغی باستی با وجود قوّت و شوکت از غوغای این طایفه دست از خان‌ومان و دل از مملکت و فرزندان برداشت، و
ص: 213
ملک اشرف همین سبیل. در این کار تأملی فرمایند» .
شاه شجاع به قوّت تأیید کردگار و بازوی کامکار آیت «و من یتوکّل علی اللّه فهو حسبه» خوانده روی به شهر آورد. چون به در شهر رسید بی‌توقّف به دروازه اصطخر در راند و چون تقدیر که بی‌معاونت تدبیر به امضاء امور نهضت کند، التفات به مظاهرت و معاونت دیگری نفرمود. همان زمان آی تیمور که از وفود آن جمره و سفود آن شعله بود به زخم پیکان بیجان گشت و دیگر اعوان و انصار او هر یک به جانبی متواری و منهزم گشتند. حضرت شاه شجاع چون دشمنان مقهور و اعادی مسکور و اولیاء منصور دید روی به دار السّلطنه آورد تا اندک استراحتی یابد. همان لحظه خبر رسید که در دروازه کازرون همچنان نایره جدال مشتعل است. گروهی بیشمار از لشکر شول با عوام و اوباش آنجا اتفاق کرده‌اند و شمشیر خلاف از نیام بر آورده. فی الحال سوار شده متوجه آن طرف گشت. فی الجمله بعد از سعی و کوشش بسیار طایفه‌ای بیشمار از آن قوم که این فتنه انگیخته بودند هلاک گشتند و بقیّه السّیف در دام اسارت گرفتار شدند. بعد از اطفاء نایره جدال حکم کرد تا اسیران مغول را جملگی به تیغ گذرانیدند چنانکه از کشتها پشتها گردانیدند. چون آی تیمور را این قضیه واقع شد و شکست بر لشکر شولستان افتاد، بار دیگر اتباع و اشیاع امیر شیخ جمع گشته عماد الدّین محمود کرمانی که از ارکان دولت امیر جلال الدّین شیخ ابو اسحاق، به وفور شهامت مستثنی و از اعیال اقبال او به فرط جلادت ممتاز بود خواست تا مبانی دولت ویران شده را به دعایم تدبیر استوار گردانیده و قواعد کار و بار از هم ریخته را به معماری سعی و اجتهاد مستحکم کند. امّا، بیت : جغرافیای حافظ ابرو ؛ ج‌2 ؛ ص213
ص: 214 به کوشش بزرگی نیاید به جای‌مگر بخت نیکش بود رهنمای
به ترتیب مقدّمات استعداد مشغول گشته به اتّفاق و مساعدت امیر سلغر شاه ترکمان که خواهر زاده امیر شیخ ابو اسحاق بود لشکری از هر جنس به نواحی دارابجرد جمع کردند. چون شاه شجاع بر این حال اطلاع یافت زمان شدّت سورت تموز و هنگام غلوای گرمای تابستان بود و هنگام شنا در آن ناحیت. چون تابستان گذرد، بعضی از خواص شاه شجاع معروض گردانیدند که عزیمت در توقف می‌باید داشت تا سورت حرارت گرما کمتر شود. ملتمس ایشان به اجابت و اسعاف نپیوست، فی الحال کوچ کرده متوجه دارابجرد شد. چون آن جماعت از توجه او آگاه گشتند علی الرسم اظهار شوکت و تجلّدی کردند. چون مسافت بین العسکرین متقارب گشت به جویی بزرگ رسیدند. ظاهرا مجال عبور نمی‌نمود. تحصّن جستند. شاه شجاع چون به کناره آب رسید، دلیران سپاه را از گذشتن آب متفکّر یافت، با معدودی چند از کماة، لشکر پاره آتش خوی را در جوی راند. باقی بهادران چون آن جلادت مشاهده کردند از عقب بر آب زدند. در حال نایره قتال اشتعال یافت و لهیب جدال افروخته گشت. بعد از جهد و کوشش بسیار عماد الدّین محمود و سلغرشاه هزیمت را غنیمت دانستند. جمعی کثیر از ارکان دولت امیر شیخ در قید اسار آمدند و جمعی غفیر از اعیان ایشان در ربقه خسار گرفتار گشتند. بعد از این فتح شاه شجاع به شیراز معاودت نمود و قلاعی که در اطراف و نواحی فارس بود به تدریج یک یک مسخّر گشت، بیت:
به هر قلعه کو کرد پیغام خویش‌کلید در قلعه بردند پیش
ص: 215