گروه نرم افزاری آسمان






ذکر حکومت امیر اوکو بهادر و فرزندان او در بلاد کرمان‌





حضرت امیر بزرگ صاحبقران- انار اللّه برهانه- در رجب سنه خمس و تسعین و سبعمأیة حکومت و ایالت ممالک کرمان به امیر اعظم امیر اوکو بهادر که از قبیله برلاس است ارزانی فرمود. او حاکمی مدبّر و سیاسی دلیر بود. چون به کرمان رسید و در آنجا متمکّن گشت اطراف و ولایت به سبب انقلاب نامضبوط بود. خبر رسید که امرای اوغان و جرما و احشام سر تمرّد و فتنه دارند و امیر محمّد جرمایی مقدّم ایشان است با گودرز در قلعه سیرجان متحصّن شده و فتنه انگیخته. امیر اوکو صلاح چنان دید که پهلوان علی قورچی که در ایّام سلطان احمد حاکم اوغان بود با لشکری از ترک و تازیک متوجه هزاره شوند و دفع این فتنه نمایند. چون علی قورچی نزدیک امیر محمّد رسید، با امیر محمّد مواضعه کرد و بعضی از لشکر ترک را به شهادت رسانیدند و با لشکر اوغان ملحق شدند. از اردوی همایون مقرّر بود که شاه شاهان با لشکر سیستان و امیر اوکو با لشکر کرمان به اتّفاق به محاصره سیرجان روند. این خبر برسید. ایشان به تهیّأ اسباب جنگ مشغول شدند. علی قورچی و امیر محمّد با لشکر هزاره و اوباش که از هر جا بدیشان پیوسته بود و نوروزیان به یکبار روی به شهر کرمان نهادند و در رمضان سنه خمس و تسعین و سبعمایة بر در شهر نزول کردند. امیر اوکو و شاه شاهان در شهر متحصّن شدند و جنگ سخت شد. سوار نامی به شیراز فرستادند و اعلام امیرزاده اعظم عمر شیخ بهادر نمودند. این طایفه در محاصره و جنگ مجدّ شدند. چنانچه نردبانها بر باروی شهر
ص: 188
نهادند و بعضی از آن دیوانگان بر بالای نردبان بر آمدند، تا به یمن دولت حضرت خاقانی جهانگشایی- انار اللّه برهانه- یک روز شاه شاهان از دروازه فریزن بیرون رفت. آن جماعت چون گرد این لشکر بدیدند روی به هزیمت نهادند. امیر اوکو از شهر بیرون رفت و تا پنج شش فرسنگ از آن جماعت می‌کشت و می‌انداخت.
در آن ایّام امیرزاده شهید مغفور، عمر شیخ بهادر- نور اللّه مرقده - به طرف دارا بجرد حرکت فرموده بود که جمعی از نوکران شاه منصور و سلطان احمد در گرمسیر شیراز بنیاد سرکشی و فتنه نهاده بودند. از آن طرف خاطر فارغ گردانیده عزیمت هزاره اوغان فرمود. امیر محمّد جرمایی با علی قورچی به قلعه سمیرم متحصّن شدند. با عساکر منصوره به پای قلعه نزول کردند و جنگی سخت واقع شد. عاقبة الامر تیغ و کفن بر گرفته بیرون آمدند. امیر زاده مغفور قلم عفو بر حرایم ایشان کشید و به استیصال گودرز به جانب سیرجان نهضت فرمود و امیر اوکو و شاه شاهان نیز بدان جانب متوجه شدند.
در یکشنبه بیست و دوم ذو الحجّه سنه خمس و تسعین و سبعمایة بر در شهر سیرجان نزول افتاد. ایلچی به اندرون شهر فرستاد تا به جهت رعایای بیچاره نصیحتی کند. دیو غرور در دماغ مرده ریگ گودرز نه چنان جای‌گیر شده بود که سر بدین نصایح در آوردی. هر جا شریری فتنه‌انگیزی بدبختی از تیغ پس آمده‌ای بر او گرد شده بودند او را نخوتی پیدا شده. القصّه به جنگ و مقاتلت پیش آمد. در شب سلخ ذی الحجة جمعی سیستانیان کمند بر دیوار قلعه انداختند و دلیر به بالا رفتند، چنانچه طبل و علم به بالا بردند. امّا اندک مردی رفته بودند، تعجیل کردند و زود نعره زدند. در آن شب جنگی سخت واقع شد و آن طایفه که بالا رفته بودند کشته شدند. امیر زاده مغفور بعد از یازده روز که بر در سیرجان محاصره فرمود، شاه شاهان و امیر اوکو را بدان مهم بگذاشت و
ص: 189
رایات همایون به جانب شیراز منعطف گردانید در ثالث محرم سنه ست و تسعین و سبعمایة.
بعد از آن شاه شاهان و شاه علی فراهی با لشکر [فراه و سیستان] و امیر اوکو با لشکر مغول و کرمان به محاصره مشغول شدند و آبها را در خندق بستند مدت پنج ماه، تا در سیم جمادی الاوّل سنه مذکور چهار شبانروز باران و صاعقه سخت واقع شد و آب رودها را تمام در خندق بستند. روز ششم خندق را آب ببرد و قیتول شاه شاهان را خراب کرد.
بعد از آن امیر شرف الدّین پسر شاه سلطان با غلامی از آن سلطان ابو اسحاق، قباد نام، متّفق شدند که دروازه شهر را بگشایند. یکی از میان آن طایفه [این حکایت] به گودرز رسانید و در روز بیست و سیم رجب سنه ست و تسعین و سبعمایة امیر شرف الدّین و قباد و جمعی که با ایشان متّفق بودند تمام به قتل آورد.
چون محاصره متمادی شد اهل شهر اکثر رنجور شدند و بوبا سرایت کرد. هر روز چند نفر در شهر می‌مردند تا ذی القعده سنة المذکور روز پنجشنبه هفتم جنگی سخت اتفاق افتاد و شامگاه شهر سیرجان فتح شد. بیست هزار آدمی با شمشیرهای کشیده در شهر ریختند و تا صباح به تاراج و تالان مشغول بودند و قریب پنج هزار آدمی اسیر شدند. با وجود آنکه مقرّر بود که اسیری به مبلغ ده دینار کپکی بازدهند بعضی درویشان نتوانستند، در اسیری بماندند و قضیّه به محاصره قلعه افتاد. جغرافیای حافظ ابرو ؛ ج‌3 ؛ ص189
ص: 191

ذکر جماعتی که در ایّام حیات حضرت صاحبقرانی به مهمّات دیوانی به مملکت کرمان رفتند

حضرت صاحبقرانی به وقتی که امیر اوکو را به حکومت آن دیار مقرّر فرمود امور دیوانی به عهده پهلوان زین الدّین شهر بابکی کرد. سعادت یار پسر امیر باکور اوغانی از حکیم یرلیغ به حکومت هزاره آمد و حکم آورد که هر قلعه و حصار که در مملکت کرمان و بم است خراب گردانند و باروی قدیم و جدید نیز ویران کنند. پهلوان زین الدّین گفت که در مال تمغا نقصان بسیار خواهد بود. اول به باروی شهر قدیم ابتدا نمایند تا اعلام نوّاب دیوان اعلی کنیم. اگر حکم به خلاف این واقع شود فبها و نعم، و الّا خراب گردانند. عرضه داشتی به درگاه عالم پناه فرستادند. حکم شد که با روی بیرون و قلعه کوه را بگذارند و قلعه شهر و باروی قدیم را خراب کنند. و عساکر در محاصره قلعه سیرجان به جدّ بودند. ناگاه خبر رسید که شاه منصور در گرمسیر کرمان در میان حشم کر است. تمام احشام با کمال الدّین پسر امیر محمود که حاکم حشم کر بود متّفق شدند و لشکری انبوه جمع شده به کرمان می‌آیند. در شب سعادت یار اوغانی از لشکر بگریخت و به بالای قلعه رفت و این خبر به گودرز رسانید. و حال (آن بود) که ترکمانی سرخ چهره را بر ساخته بودند و اسم شاه منصور بر او نهاده و بدین سبب فتنه‌ای در آن دیار پیدا شده. امیر اوکو با لشکر از محاصره قلعه برخاستند و به کرمان آمدند و به تهیّاء اسباب لشکر مشغول شدند و یکی را به اردو فرستاد و دیگری را به شیراز روانه گردانید و با لشکری آراسته متوجّه گرمسیر شدند.
ص: 192
چون پای قلعه سیرجان خالی ماند گودرز نیز از قلعه بیرون آمد و به اتّفاق سعادت یار ملحق به لشکر احشام شدند. از این طرف چون لشکر کرمان به گرمسیر رسیدند و با لشکر احشام مقابله افتاد، کارزاری واقع شد که صفت آن نمی‌توان کرد و آن حرب که امیر اوکو کرد در مدّتها کسی نشان نمی‌دهد. با وجود آنکه سه زخم بر اعضای او رسید و شش زخم بر اسب او زده بودند آن روز تا شب محاربه نمود و لشکر کرمان متفرّق شدند.
چون شب در رسید لشکر از یکدیگر جدا شدند. امیر اوکو با دویست سیصد نفر اکثر زخم‌دار و خسته در همان منزول فرود آمدند و آتش بسیار بر افروختند. لشکر متفرّقه باز مجتمع شدند. روز دیگر علی الصّباح باز سوار شدند و حربی سخت واقع شد و به یمن دولت امیر صاحبقران نسیم فتح بوزید و لشکر دشمن روی به هزیمت نهاد و کمال الدّین مقتول گشت و آن طایفه مستأصل شدند. و بعضی به قتل آمدند و بعضی به هر طرف آواره شدند.
گودرز چون دید که مکری برساخته بودند سعادت یار را به خیمه خود طلبید که مشورتی در میان است. چون حاضر شد در زمان او را به قتل آورد و با ملازمان به قلعه رفت. احشام متفرّق شده در کوهها متحصّن شدند و آن ترکمان که پیشوا ساخته بودند سر خود گرفت و کس ندانست که کجا رفت:
معلوم کس نشد که سپهرش چه عشوه دادوز گردش زمانه به کدامین زمین فتاد
در اثناء این حال امیر سونجک [با لشکری] از شیراز برسید و تمام احشام آن دیار را غارت کرد و از آن طایفه در مملکت کرمان معدودی چند گرسنه و برهنه مانده‌اند. لشکر فارس به طرف شیراز مراجعت نمود و لشکر کرمان و سیستان به محاصره قلعه سیرجان اشتغال نمودند.
ص: 193

ذکر استخلاص قلعه سیرجان‌

چون محاصره قلعه سیرجان متمادی شد و مدت سه سال برداشت ، از یکهزار و دویست مرد که در قلعه بودند بیست و چهار کس از زن و مرد بماندند باقی چه هلاک شدند و چه متفرّق گشتند. امیر اوکو به شهر آمده بود و شاه شاهان به محاصره مشغول بود. گودرز چون دید که فایده نمی‌دهد امان طلبیده التماس عهدی کرد که او را قتل نکنند و به درگاه عالم پناه فرستند. شاه شاهان این حال را اعلام امیر اوکو گردانید و امیر اوکو از بردسیر به یک شبانروز به سیرجان رفت. گودرز از قلعه به زیر آمده بود. او را با آن طایفه که مانده بودند قتل کرده و سر ایشان را به اردوی همایون فرستاد. آنگه قلعه سیرجان را خراب کردند و شهر را به همید آوردند و حکم شد تا رعایا خانهای خراب را عمارت کنند و بازارها احداث کنند؛ و از سیرجان [آنچه مانده بودند] در همید متوطن گشتند.
امیر اوکو متوجه کرمان شد و شاه شاهان به سیستان رفت. در این مدت جمعی از امرا و نواب دیوان اعلی حضرت صاحبقرانی نامزد کرمان می‌شدند به تحصیل اموال و تحقیق احوال رعایای آن دیار. اولا امیر بایزید زرانگشت با خواجه شرف الدّین علی بن تاج الدّین فراهی به کرمان رفتند. دیگر امیر دولتشاه داود [خواجه و] خواجه فخر الدّین مبارکشاه مغ. دیگر امیر سونجک با مولانا محمّد ساغرچی. دیگر امیر سیفل با خواجه زین الدّین علی تونی. دیگر صاحب اعظم خواجه نظام الدّین احمد
ص: 194
داود دام معظما با امیر سیف الملوک.
بعد از آن امیر اوکو متوجه درگاه آسمان رفعت شد. چون به اردوی همایون رسید به نوازش پادشاهانه مخصوص گشته تحصیل اموال کرمان بدو تفویض رفت و مراجعت نمود. بعد از آن در رمضان سنه سبع و ثمانمأیة خبر به کرمان رسید که در هژدهم شعبان ما قبل، حالت ناگزیر خلایق، حضرت امیر صاحبقران را پیش آمد و آفتاب فلک سعادت از اوج جلال به حضیض زوال انتقال نمود. در تاریخ آن واقعه مؤلّف راست:
زدیوان قضا در نصف شعبان شد برات اوبدیدم صدر جنّت بود تاریخ وفات او
به سبب این واقعه هایله، عالم آرمیده متزلزل گشت و فتنه خفته بیدار شد. آری:
مقدار آفتاب ندانند مردمان‌تا نور او نگردد از آسمان جدا
آنگاه قدر او بشناسند بر یقین‌کاید شب و پدید شود بر فلک سها
تا به عون عنایت ربّانی و الطاف بی‌نهایت سبحانی بعد از وفات حضرت خاقانی، سریر جهانبانی به ذات شریف درّ صدف پادشاهی، سایه رحمت الهی، گوهر تاج شهنشاهی، سلطان فریدون فرّ، جهاندار ملک قدر فلک قصر، جهانگشای کیوان کین مشتری تمکین، جهانگیر مرّیخ صولت خورشید شوکت، جهانبخش ناهید بزم عطارد حزم، جهان ستان ماه علم ستاره خدم. شعر:
ستاره خیل و زحل هیبت و سهیل نگین‌شهاب رمح و سهاناوک و هلال کمان
بلند همّت و قدر و رفیع افسر و گاه‌خجسته رایت و رای و بزرگ نام و نشان
معین السلطنة و الدّنیا و الدّین شاهرخ بهادر- خلّد اللّه تعالی ملکه و سلطانه- [و اوضح علی العالمین برّه و احسانه] زیب و ضیاء و زینت و بهاء یافت و ممالک ایران به
ص: 195
دور عدل و انصاف او آرایش از سر گرفت. حدقه شرع و سنّت به نور معدلت روشن گردانیده و حدیقه ملک و ملّت به زیور داد تازه و سرسبز فرمود. ممالک فارس را بر امیرزاده سعید شهید، امیرزاده پیرمحمّد- تغمّد اللّه بغفرانه - ارزانی فرمود، و مملکت کرمان را به قرار بر امیر اوکو مسلّم داشت.
ص: 197

ذکر احوالی که بعد از وفات حضرت صاحبقرانی در کرمان واقع شد

چون امیرزاده پیرمحمّد در ممالک فارس مستقلّ شد و امور حکومتش استقامتی گرفت، ایلچیان متعاقب به کرمان می‌فرستاد و مال می‌طلبید. امیر اوکو هر یکی را به نوعی باز می‌گردانید تا امیرزاده پیرمحمّد را تحقیق شد که امیر اوکو سر تمرّد دارد. با لشکری جرّار متوجه کرمان شد. امیر اوکو کسان فرستاد و درخواست نمود که چون ممالک تعلّق به حضرت سلطنت شعاری- خلّد اللّه تعالی سلطنة - دارد و بدین جانب مسلّم فرموده‌اند، اگر ایشان نیز مسلّم دارند دور نباشد. این التماس مبذول نیفتاد و لشکر فارس به در شهر کرمان آمدند و امیر اوکو در شهر متحصّن شد.
روز اول در کنار خندق از طرفین محاربه نمودند. روز دیگر جناب سیادت مآب امیر سید نعمت اللّه- ادام اللّه سیادته - از کرمان بیرون رفت و امیرزاده پیر محمّد را به نصایح و مواعظ به مصالحه مایل گردانید. از جانب امیرزاده پیر محمّد، شیخ الاسلام عفیف الدّین جنید به شهر رفت و صلحی اتّفاق افتاد و مبلغ صد تومان عراقی به جهت نعل بهاء لشکر امیرزاده پیرمحمّد (بیرون فرستادند. امیرزاده پیر محمّد) مراجعت نمود امّا تمامت احشام و بلوک کرمان را غارت و تاراج کردند. احوال نواحی بدین سرایت کرد و آنچه متوطّنان شهر بودند، امیر اوکو بعد از معاودت لشکر [این صد تومان را] از رعایا بستاند و به عمارت بارو و دروب و خندق مشغول شد. هر روز مبلغ چهار هزار دینار جهت عمارت از رعایا به تخصیص می‌گرفتند و هر جا مشهدی و مسجدی و حمّامی و گنبدی بود به جهت خشت باز کردند و دیواری عالی و خندقی ژرف پیرامون کرمان بکشید ،
ص: 198
چنانکه قریب دو سال بدان عمارت مشغول بود و نواحی کرمان را مضبوط گردانید؛ و در صفر سنه عشر و ثمانمأیة مرضی صعب (بر او) طاری شد و بعد از هفته‌ای در شب دوشنبه دوازدهم ماه مذکور از دار فناء به دار بقاء رحلت نمود. امرا متّفق شده و فرزند بزرگتر او را، سعید سلطان، قایم مقام پدر گردانیدند و عرضه داشت حضرت سلطنت شعاری- خلّد اللّه تعالی ملکه و سلطانه - نمود و از آن حضرت به نوازش و استمالت مخصوص گشت.
چون بیست روز بر این حال بر آمد خبر رسید که امیرزاده اسکندر [با لشکری جرّار از طرف یزد به رفسنجان رسید [ [سعید سلطان با لشکری از کرمان متوجه شد. چون به نزدیکی رفسنجان رسید]] لشکر امیرزاده اسکندر] به عدد بسیار کمتر بودند. به جانب کوبنان رفت و سعید سلطان نیز به جانب کوبنان در عقب ایشان روان شد. امیرزاده اسکندر در آن موضع خرابی چند کرده به یزید مراجعت نمود و سعید سلطان به کرمان معاودت کرد. لشکری ساخته گردانیده به طرف کیج و مکران نامزد کرد. جمعی از ارباب افساد سلطان اویس را به قصد برادر برانگیختند. از جمله سلطان بایزید طبسی و مردانشاه و محمّد خالوی رکابدار با شریری بد نفس چند متّفق شدند و در روز شنبه ثالث عشر جمادی الآخر سنه عشر و ثمانمایة سلطان اویس بر در کوشک با تمام نوکران خاصّه بنشست و آن جماعت را به سر برادر فرستاد. سعید سلطان نماز پیشین گزاده و تسبیح در دست به اوراد مشغول بود که آن ناپاکان بر سر او ریختند و او را شهید کردند و از کوشک به زیر انداختند. در این حالت که سلطان اویس به بالای قصر می‌آمد پیرک مست می‌گذشت. چون به بالای قصر آمد او را نیز مقیّد ساختند. و
ص: 199
شیخ حسن برادر پیرک را چون خبر شد با جمعی نوکران خود از شهر بیرون رفت. اتفاقا لشکر از کیج و مکران بازگشته بودند. بدیشان ملحق شد. به جانب سیرجان رفت.
ص: 201

ذکر حکومت سلطان اویس بن اوکو بهادر

سلطان اویس در صغر سن متکفّل امور حکومت شد. جوانی کم آزار و نیکو سیرت بود. در امور مملکتداری بی‌غور و ساده دل و آسان گذار و غافل می‌زیست. [در زمان حکومت او پنجاه حاکم ظالم، نام امیری و امیر زاده به غیر استحقاق به خود بسته] و بر بندگان خدا مسلّط گشته. از کلام حکماست که «ضعف السلطان اضرّ من جوره لانّ ضعفه یعمّ و جوره یخصّ. یعنی ضعیفی سلطان زیانکارتر است از ستم او، زیرا که زیان ضعیفی او به جمله رعایا رسد و ستم او از هزار تن بر یک کس باشد.
فی الجمله کرمان در زمان حکومت او روی به خرابی نهاد. چون از کار سعید سلطان بپرداخت امرا او را ملامت کردند تا پیرک را از بند خلاص داده به طرف سیرجان فرستاد تا جمعی که از طرف گرمسیر بدان طرف رفته بودند به شهر آورد. پیرک چون به سیرجان رسید سر از انقیاد بپیچید و شکوه‌ای چند به پیغام به کرمان فرستاد از آن جماعت که قصد برادرش کرده بودند. چنانچه سلطان اویس دید که قضیّه به فتنه سرایت خواهد کرد، در غرّه رجب مذکور سلطان بایزید و مردانشاه را به یاسا رسانید و نوکران را از شهر بدر کرد و سلطان حسین برادر خود را به سیرجان فرستاد تا پیرک را به دار الملک آورد و [در ذی قعده همین سال با مادر خود آغاچه بنیاد نزاع کرد و خزینه‌ای که داشت در تصرّف آورد. در] اواخر ذی القعده همین سال آغاچه متوجه اردوی اعلی حضرت سلطنت شعاری خلّد اللّه تعالی ملکه شد. و در صفر سنه احدی
ص: 202
عشر و ثمانمایة امیرزاده اعظم ابا بکر بهادر از تبریز هزیمت یافته چنانکه حکایت آن به موضع خود شرح داده آید إن شاء اللّه.
از راه یزد به حدود کرمان در آمد و ایلچی پیش سلطان اویس فرستاد که خیول و دواب ما لاغرند. اگر دو سه روزی در طرف مشیز که علفخوار است نزول افتد تا چهار پایان فربه شوند و ما بگذریم غالبا به مصلحت شما نیز بهتر افتد. سلطان اویس در این باب با امرا مشورت کرد. گفتند او را بدین طرف نیاوریم ، این مملکت را زیر و زبر گرداند و برود. [سلطان اویس و امرا در ظهور انقیاد و مطاوعت مبالغه نمودند و پیرک را بفرستادند تا او را به اعزاز و اکرام تمام به دار الملک کرمان آورد. چون نزدیک رسید] سلطان اویس به عزیمت استقبال بیرون رفت و امیرزاده ابا بکر را به شهر درآورد و در قصر همایون فرود آورد. جمعی از مفسدان ملازم شدند و بنیاد افساد کردند، و در اصل خلقت نیز مزاجش مستقیم نبود. این افساد در طبیعت زود جایگیر شد و در همان هفته بنیاد عربده با این طایفه در میان نهاد تا بدان رسید که روزی طبل جنگ زدند و گرد قصر فرو گرفتند. نوکران امیرزاده ابا بکر که در محلات فرود آورده بودند نتوانستند بدو ملحق شدن و آن شب تا روز دیگر چاشتگاه لشکر پای فرو قصر گرفته بودند تا عهدی در میان آمد که این طایفه قصد او نکنند و او نیز خرابی نکند، راه او باز دهند تا به در رود.
امیرزاده سعید شهید ابو بکر بهادر با معدودی چند از قصر به زیر آمد و از دروازه اللّه اکبر بیرون رفت و متوجه سیستان شد. دیگر بار سلطان اویس در کرمان متمکّن گشت و لشکر را به طرف گرمسیرات کیج و مکران روانه کرد. جمعی از آن لشکر گریخته به سیستان رفتند و تحریک امیر زاده ابا بکر کردند که تمام لشکر در گرمسیرند و کرمان خالی است. اگر عزیمت آن طرف می‌نماید زود مستخلص می‌شود. چون این حکایت بشنید،
ص: 203 گل نمدیده را آبی تمام است در زمان همچون برق از سیستان متوجه بم شده در عشر اواخر جمادی الاخر سنة احدی عشر و ثمانمایة به شهر بم رسید.
چون این خبر به کرمان آمد حالتی صعب روی نمود. مقارن این خبر، لشکر گرمسیر برسیدند چنانچه جمعی از این معنی خبر نداشتند. از آن طرف به بم رفتند و در بند امیرزاده ابا بکر [گرفتار شدند]. چون لشکر برسید قوّتی در کرمانیان پیدا شد. در رابع رجب از کرمان بیرون آمده متوجه بم شدند و در چهاردهم ماه با یکدیگر مقابل شده از طرفین به مقاتله در آمدند. در حمله اول پیرک کشته شد و رعبی و اضطرابی تمام به لشکر سلطان اویس راه یافت. امیر زاده ابا بکر به جنگ مشغول نشد و هر دو لشکر برابر یکدیگر فرود آمدند. سلطان اویس گفت تا خندقی گرد لشکر فرو بردند. (قضا را) در آن شب امیرزاده ابا بکر شبیخونی به سر کرمانیان آورد و تا کنار خندق بیامدند و از کرمانیان هیچکس از جای خود حرکت نکرد. لشکر امیرزاده ابا بکر تیری چند در لشکرگاه کرمانیان انداختند و باز گردیدند.
روز دیگر علی الصّباح هر دو لشکر سوار شدند. امیرزاده ابا بکر بیشتر لشکر خود را در برابر سلطان اویس بداشت و خود با معدودی چند در میان رودخانه در کمین بایستاد بدان عزیمت که چون لشکر در یکدیگر ریزند او از کمین بدر آید. سلطان اویس از این حال غافل، لشکر را برگرفته به طرفی دیگر میل کرد به جهت فضای جنگ گاه. امیرزاده ابا بکر تصوّر کرد که مگر از گمین آگاه شده‌اند و لشکر به سر او می‌آیند. هزیمت خورده از هم آنجا تا جیرفت هیچ موضع قرار نگرفت. لشکر سلطان اویس غالب گشته آنها را در پی کردند و از هیچ نفسی تیغ دریغ نداشتند. چه به واسطه قتل پیرک هیچ محابا در میان نبود. خطّه بم مستخلص گردانیده متوجه کرمان شد.
ص: 204
امیرزاده ابا بکر چون به طرف جیرفت رفت تمام احشام و هزاره بدو پیوستند. سلطان اویس لشکری همراه برادر خود [سلطان حسین] بدان طرف روانه گردانید. چون فریقین به یکدیگر رسیدند جنگی رسیدند جنگی سخت واقع شد. لشکر کرمان به هزیمت باز آمدند. سلطان اویس به تهیّأ اسباب لشکری دیگر مشغول شد و در دوشنبه هژدهم رمضان سنه احدی عشر و ثمانمایة از کرمان بیرون آمده متوجه جیرفت شد.
چون به یکدیگر رسیدند صف مقاتلت آراسته بر هم حمله کردند و هم در حمله اول لشکر جیرفت روی به هزیمت نهادند و امیرزاده ابو بکر در آن معرکه به قتل رسید:
جهان را از این سان بسی هست یادبسی داغ بر جان هر کس نهاد
سلطان اویس از آنجا به دار الملک کرمان مراجعت نمود. بعد از چندگاه خبر رسید که امیرزاده پیرمحمّد از شیراز با لشکری فراوان متوجه [کرمان است]. سلطان اویس ایلچی فرستاد و خدمتی تقبّل می‌نمود که امیرزاده پیرمحمّد فسخ عزیمت کند، به جایی نرسید. چون ایلچی باز آمد رعایا از نواحی شهر نقل کردند و سلطان اویس و مجموع اهالی کرمان مضطرب گشته بودند. ناگاه خبر رسید که حسین شربتدار قصد امیرزاده شهید مرحوم مغفور کرده او را به قتل رسانیده است چنانچه شرح آن در فصل فارس تقدیم یافت. کرمانیان از آن اندیشه خلاص یافتند و سلطان اویس با لشکری که داشت متوجه شهر بابک شد و آن موضع را مستخلص گردانیده بعد از آن به جانب انار سر حد شد. متوطّنان آنجا به حصار متحصّن شدند و به مقاتلت پیش آمدند و جنگی سخت کردند. چون استخلاص آن حالا متصوّر نبود سلطان اویس به کرمان مراجعت نمود.
بعد از آن که امیرزاده اسکندر به قایم مقامی برادر بر بلاد فارس مستولی شد و سلطنت او تمکّن یافت ایلچی به کرمان فرستاد. کرمانیان اظهار مطاوعت و انقیاد نموده
ص: 205
حاجی منصور را با بیلاکات و خدمتی به شیراز فرستادند. امیرزاده اسکندر او را تربیت و عنایت فرموده اسب و جامه و تکلّفات پادشاهانه جهت سلطان اویس روانه کرمان گردانید- و در وقتی که به محاصره اصفهان از اویس لشکر طلبید، و او در آن باب تهاون نمود- چون امیرزاده اسکندر از آن طرف خاطر فارغ گردانید متوجه کرمان شد. چون به حدود کرمان در آمدند به هر دیار که نزول کردند دیّار نماند. حتّی که عمارتها ویران کردند و درختها بریدند. چون به نزدیک شهر رسید لشکرها به تمام بلوکات روانه گردانید، چنانکه در تمام ممالک هیچ گوشه‌ای نماند که آتش این فتنه نرسید. حالا در حوالی شهر تا دو سه فرسنگ در هیچ موضع چندان درخت نیست که کسی در سایه آن بنشیند.
فقیران کرمان را جز زاری به حضرت باری چاره دیگر نبود. امیرزاده اسکندر بعد از آنکه در نواحی کرمان خرابی بسیار کردند امیر حلانشاه را مقرّر کرد که در سرحد کرمان بنشیند و کوچ فرموده به جانب شیراز مراجعت نمود در جمادی الاول سنه خمس و عشر و ثمانمایة. ممالک کرمان خراب، رعیّت نواحی بر افتاده و آنچه نیز در شهر بودند متفرّق شدند و بعضی که بماندند از تهدید و وعید امیرزاده اسکندر شب و روز میان خوف و رجا روزگار می‌گذرانیدند؛ تا آن زمان که بعون و تأیید ایزد سبحانه و تعالی، خورشید تابان رایت انوشیروان عهد و زمان، سلطان سلاطین ممالک ایران و توران، سایه رحمت یزدان، نشانه فرمان انّ اللّه یأمر بالعدل و الاحسان، معین السلطنة و الدّنیا و الدّین، شاهرخ سلطان- خلّد اللّه تعالی سلطانه و اوضح علی العالمین برّه و احسانه- از مشرق خراسان طلوع کرد و به استخلاص ممالک عراق و فارس نهضت فرمود. کوکب محترق ممالک کرمان از حضیض وبال بیرون آمد.
به وقت محاصره اصفهان ایلچی به طلب سلطان اویس فرستاده او را به اردوی همایون [طلب فرمود. به عذری معلول تعلّل نموده، به وقتی که رایات همایون] متوجه
ص: 206
خراسان شد، خدمتی و پیشکشی در دار العباد یزد بگذرانیدند. حضرت سلطنت شعاری از او عفو فرموده به خراسان معاودت نمود. و در کرت ثانی که رایات همایون سایه مبارک بر ممالک فارس و عراق افکند، ایلچی پیش سلطان اویس فرستاده مضمون رسالت آنکه «آباء و اجداد تو در بندگی این دولت وظیفه طاعتداری و ثبات قدم در خدمتکاری ورزیده‌اند. امداد لواحق خدمت را به افراد سوابق طاعت متواصل داشته محلّی معمور و منزلتی مرموق و درجه‌ای بلند و منصبی بزرگ یافته. حالا خلف صدق اعنی جناب برادری به واسطه عنایت تربیت ما در مسند امارت و سروری متمکّن. چشم داشت آن است که چون بر مضمون این مفاوضه واقف گردد بی‌تردّد و تفکّر بدین جانب حرکت فرماید. چند کرت مکتوبات نبشته آمده است و در استدعا و استنهاض او مبالغت نموده اثر اجابت پیدا نشد. مانع این نهضت مبارک معلوم نیست. اگر شرایط اخلاص و طاعتداری در اقامت وظایف و خدمتکاری به جای آورد، دواعی همّت ملکانه و مساعی مکرمت شاهانه بر فضیلت من جاء بالحسنة فله عشر امثالها در تقریب و ترحیب و اکرام و انعام او آثار ثمره اخلاص و فرّ سعادت اختصاص ظاهر گرداند. و اگر عیاذا بالله از ربقه طاعت و مقتضی فرمان سر بتابد و خذلان و عصیان روزگار او را دریابد و سوابق حقوق را به کفران و عقوق مقابله روا دارد، عزم خسروانه بواعث سیاست و حمیّت را در تحریک او به واجبی تحریک دهد، بحمد اللّه قدرت مراعات و قوّت مکافات حاصل است».
چون ایلچی به کرمان رسید و شرایط به ادا رسانید، سلطان اویس ظاهرا تعظیم ایلچی کرد امّا در مبادرت به خدمت و انفاذ حمول تقاعد نمود. رسول چنان تفرّس کرد که سلطان اویس خاطر آمدن پیش بندگی حضرت ندارد. مراجعت کرد و از
ص: 207
ما فی الضّمیر او چنان باز نمود که در توجه به اردوی همایون عذری معلول گفت. فامّا پیشکش و خدمتی علی الرّسم ترتیب داده بر دست جمعی نوکران، مصاحب والده خود فرستاده است. چون جواب نه بر وفق مرام حضرت سلطنت شعاری بود، خاطر شریف در قضیه مقدّم از غبار انحراف اثری داشت که به وقت فتح اصفهان او را طلب فرمودند، به عذری نامسموع تعلّل ساخته بر موجب فرمان [حاضر نگشته بود. این معنی ضمیمه آن شد. فرمود که چندان چه او را به امثله و مخاطبات مشحون به انواع نصایح و مقرون به اصناف مواعظ تنبیه و] تحذیر نمودیم، نافع نیامد و جز اصرار و لجاجت و استمرار [بر شر است] جوابی نداد. به احتشاد لشکر و ترتیب ساز و سلاح مثال فرمود.
والده و نوکران سلطان اویس را بگرفتند و عساکر منصوره از ممالک فارس بر صوب اصفهان در حرکت آمد. چون به نواحی قصبه سیرجان رسیدند حضرت سلطنت شعاری به زیارت مرقد منوّر و مشهد معطّر شاه شجاع کرمانی توجه نموده شرایط زیارت به جای آورده عنان عزم به صوب تسخیر و تدمیر ساکنان و متوطّنان آن معطوف گردانید و به فکر ترتیب اسباب مکاوحت و تنسیق آلات محاربت از چتر و منجنیق و عرّاده و امثال ذلک مشغول گشته.
در این اثنا شیخ الاسلام سیّد سادات عرب و عجم، سیّد شمس الدّین مدّ اللّه تعالی ظلاله که از مشاهیر مشایخ روزگارست از جانب کرمان برسید. چنانچه دأب و عادت حضرت سلطنت شعاری است سیّد را تعظیم و تبجیل تمام نمود. سیّد شمس الدّین به مواعظ و نصایح و سداد و رشاد زبان به شفاعات برگشاد و تقبّل نمود که اگر حضرت سلطنت شعاری- خلّد اللّه تعالی ملکه و سلطانه - لشکر را از خرابی منع فرمایند و عزیمت به جانب خراسان معطوف گردانند، او به کرمان رود و سلطان اویس را شاء ام ابی به دار السلطنه هرات پیش بندگی حضرت آورد. حضرت سلطنت شعاری با وجود آنکه
ص: 208
از سلطان اویس رنجیده بود نفس آن بزرگ را ردّ نفرمود و بر قول او اعتماد نموده شفاعت سیّد بزرگوار قبول کرده ملتمس او به اجابت مقرون گردانید. عساکری که به جانب جیرفت و گرمسیرات و نواحی کرمان متوجه گشته بودند، فرمان همایون به نفاذ انجامید که معاودت نمایند و ترک خرابی گیرند. بر موجب فرمان بازگشتند و حضرت سلطنت شعاری [چون قضیّه توجّه کرمان به سبب توسط سیّد شمس الدّین و وعده سلطان اویس در توقف افتاد. حضرت سلطنت شعاری] از قصبه سیرجان معاودت به جانب خراسان مصمّم فرمود.
چون به دار السلطنه هرات نزول فرمود، بعد از چندگاه شیخ الاسلام سیّد شمس الدّین برسید. موعظت و نصیحت و مصلحت دید و توسّط او را سلطان اویس به سمع قبول اصغا ننموده همچنان بر طریق خلاف و عصیان شقاق و طغیان مستمر از تمرّد و تنمّر به وعده‌ای که کرده بود وفا ننمود. حضرت سلطنت شعاری را از این معنی نایره خشم و غضب در اشتعال آمد. به احضار لشکرها مثال فرموده سپاهی جرّار و لشکری بی‌شمار نامزد فرمود که متوجه کرمان شوند. امراء تومانات، امیر حسن صوفی ترخان و امیر ابراهیم بن امیر جهانشاه و امیر یادگارشاه و امیر علیکاء کوکلتاش و امیر فرمان شیخ و امیر فنا شیرین و امیر موسی، و از عساکر ما وراء النهر امیر عادل بیک و امیر اسکندر و امیر ابا بکر آق تمور با تومانات و هزارجات، و از لشکر تازیک چریک خراسان با سرداران، و از شاهان سجستان شاه قطب الدّین و شاه اسکندر ینالتکین با لشکرهای آن نواحی، و از جانب فارس و عراق لشکر شیراز و ابرقوه و یزد و اصفهان مقدار چهل هزار پیاده و سوار متوجه کرمان گشتند. در اوایل ربیع الآخر سنه تسع عشر و ثمانمایة بدان حوالی رسیدند و اهالی به نهب و غارت و انواع عقوبات مبتلا و بلا و
ص: 209
کرمان مجتمع فتنه و بلا و مسکن رنج و عنا شد.
سلطان اویس استعداد محاربت کرده با لشکر خود از شهر بیرون آمد، امّا چون جمجه جیاد و ولوله اجناد استماع کردند روی به قلعه نهادند و پشت تمکّن به دیوار حصن باز دادند :
دشمن چو کوه حمله ما را نداشت پای‌زآنرو چو کاه پشت به دیوار باز داد
عساکر منصوره چون دیدند که ایشان به حصانت شهر و قلعه، و رزانت مفرّ و مقرّ فریفته و غرّه‌اند، به صدمت طعن سنان و حدّت تیغ برّان و دیده دوزی عقاب پرّان پیش رفتند. و سپاهیان کرمان به قدم محاربت متشمّرا عن ساق الشّقاق فراپیش آمدند و بر مظنّه جموع لجاج جولان نمودند. [هر روز] از آن زمان که شاه عرصه نیلوفری به عزم جهانگیری از مکمن افق سر بر آوردی، تا آن ساعت که خرگاه رحلت بر اطراف گلستان مغرب زدی، گردن افرازان فضاء وغا و سربازان خطّه هیجا به زبان تیغ قاطع با یکدیگر در محاکاة بودند. پلنگان کوه محاربت و شیران بیشه مصارعت تربیت و توبیخ یکدیگر به گرز گران می‌نمودند و صید طایر ارواح به عقاب چهار پر می‌کرد. بر این منوال هفتاد روز برداشت. اهل شهر به تنگ آمدند. سلطان اویس تضرّع و تخشّع پیش گرفته سفرا پیش امرا فرستاد و شفعا برانگیخت که اگر بندگی حضرت سلطنت شعاری- خلّد اللّه تعالی ملکه و سلطانه- خون او را ببخشد و بر آن معنی او را اطمینانی حاصل شود، پیش بندگی حضرت آید. امرا صورت این قضیّه معروض گردانیدند. حضرت سلطنت شعاری از کمال اشفاق و کم آزاری که در جبلّت مبارک مرکوزست:
ص: 210 کم زکه برگی است در میزان حلمش گاه عفوگر به وزن کوه قاف آرند اعدایش گناه
ملتمس ایشان به اجابت مقرون گردانیده فرمود که سلطان اویس چند کرت وعده کرده است و بدان وفا ننموده. اگر حالا در آن قول صادق است می‌باید که بر آن وثوق و اعتمادی باشد و الّا تا مسخّر نشود برنخیزند. چون امرا رخصت مصالحه یافتند صلاح چنان دیدند که سلطان اویس، امیر شیخ حسن را که جملة الملک آن ممالک و صاحب اختیار کلی و جزوی و امیر الامراء در خانه اوست بفرستد تا با او عهد و پیمان بندیم و او را به خراسان پیش بندگی حضرت بریم و لشکر از در کرمان برخیزند.
چون این اشارت بدیشان رسید مستظهر و مستوثق گشته طبل بشارت کوفتند و امیر شیخ حسن را که همگی سلطان اویس بود با پیشکش و خدمتی مصاحب امرا روانه گردانید و لشکر از در کرمان برخاستند. امیر حسن صوفی و باقی امراء در آخر رجب المرجب سنة المذکور به دار السلطنه هرات- صانها اللّه تعالی عن الآفات و البلیّات- به شرف بساط بوس حضرت اعلی مشرّف گشتند و امیر شیخ حسن را پیش بندگی حضرت رسانیدند. حضرت سلطنت شعاری او را به تربیت و عنایت مستظهر و مستوثق گردانیده و او را به استمالت و عاطفت به جانب سلطان اویس اجازت انصراف داد.
سلطان اویس مطمئن گشته عزیمت دار السلطنه هرات فرمود و در دوازدهم شوّال از دار الملک کرمان متوجه عتبه بوسی حضرت سلطنت شعاری گشته در اوایل ذو القعده به شرف تقبّل آستان گردون رتبت که قبله‌گاه اکاسره و جبابره زمان است مشرّف شد.
حضرت سلطنت شعاری قلم عفو بر صفایح اجرام او کشیده به نوازش و عاطفت مخصوص گردانید.
بعد از آن امیر موسی را مقرّر شد که با چند قشون به طرف کرمان رود شهر بند آن را خراب گرداند. باز عنایت فرموده در جمادی الاول سنه عشرین و ثمانمایة امیر فنا
ص: 211
شیرین را به حکومت کرمان مقرّر کرده و روانه آن طرف گردانید. و در این فترات کرمان به غایت خرابی رسیده بود و قحطی هایل بر اهالی آن دیار طاری گشته تا به حدّی که سدّ رمق به گیاه و چرم می‌کردند و سگ و گربه را قوت می‌ساختند و بی‌مبالغه چند آدمی را بخوردند و اکثر خلق به زحمت جوع هلاک شدند و بعضی فرزندان خود را بفروختند. حضرت سلطنت شعاری- خلد اللّه تعالی ملکه و سلطانه [و اوضح علی العالمین برّه و احسانه] - درباره ضعفا کرمان شفقت و عنایت فرموده، مرتضی و صاحب اعظم، امیر سیّد زین العابدین را بدانجا فرستاد و او به حسن کفایت دارایی آن مملکت بر وجهی پیش گرفت که اهالی آن را تسلّی تمام حاصل شد. در سال اول در اوقاف تنها که نه مالک داشت و نه بازیار و نه بذر و نه زرع سعی نمود. به یمن شفقت و رأی صایب چنان ساخت که دویست و پنجاه هزار من غلّه تخم کاشته شد. بعد از آن به دار السلطنة هرات پیش بندگی حضرت آمد و صفت خرابی کرمان و احوال رعایا عرضه داشت نمود. حضرت سلطنت شعاری مرحمت فرموده از اموال واجبی آن ولایت نصفی سیورغال رعایا فرموده و قاعده تمغا بر انداخت و هر رسم محدث که در مدّتهای مدید در آن مملکت مستمرّ شده بود و بدان سبب رعایا در زحمت بودند، مجموع را حکم یرلیغ شد که رفع کنند. همواره همّت پادشاهانه‌اش در احیای معالم شریعت و استحکام قواعد ملّت و اعلای اعلام سنّت و دفع امور بدعت موقوف و مصروف است.
لا جرم حضرت الوهیّت- عزّ شأنه- در قمع و قهر اعدای دین و دولت، فتح و نصرت و اقبال و سعادت را قرین رایات همایون گردانیده و بی‌منّت و معانت غیری سریر مملکت که حق او بود بدان حضرت ارزانی فرمود. بیت:
سپاس و شکر خدا را که کار ملک جهان‌به لطف در کف جمشید کامکار نهاد
ص: 212 چرا که بانی عدلش اساس امن و امان‌زمصر تا به در هند استوار نهاد
در آن دیار که شد حکم امر او نافذزمانه رخت سعادت در آن دیار نهاد
به هر که سایه فکند آفتاب دولت اوقضا مراد دو گیتیش در کنار نهاد
امید به الطاف بی‌شمار حضرت پروردگار چنان است که تا قیام قیامت ممالک عالم را به دور عدل و انصاف حضرت سلطنت شعاری معمور دارد و مثال اوامر و نواهی او را در خطّه گیتی نافذ و متصرّف سازد و سرادق جلال و حشمت جمال پادشاه زادگان جهان پناه که نور دیده اسلام و اسلامیان‌اند به طناب تأیید و عماد تمهید مطمئن و مقوّم دارد:
لطف حق دادش زمشرق تا به مغرب سلطنت‌داده حق باد بر وی تا قیامت مستدام
نصرت و اقبال و عزّ دولتش جاوید بادوین دعا را از ملایک باد آمین و السّلام
تمّت المجلد الاوّل در شهور سنه اثنی و عشرین و ثلثمایة امیر فنا شیرین و عمّال کرمان به دار السلطنه هرات آمدند و محاسبات آن ولایت به دیوان رفع کردند و از دیوان اعلی خواجه نور الدّین کمال را به شرکت خواجه عماد اسلام کرمانی به ضبط اموال آنجا مقرّر فرموده و امیر فنا شیرین اجازت معاودت به کرمان یافت و متوجه آن طرف شد