دانلود نرم افزار تاریخ ایران
1 / 3
نرم افزار مترو تایم
2 / 3
نرم افزار دانشنامه شهرهای ایران
3 / 3
نرم افزار تاریخ ایران
4 / 3
نرم افزار دانشنامه جانوران
5 / 3
نرم افزار دانشنامه نجوم و فضا
6 / 3
نرم افزار دانشنامه کشورها
7 / 3
نرم افزار دانشنامه بیماری ها
8 / 13
دانشنامه مشافل و کسب و کار ها
9 / 13
دانشنامه رشته های تحصیلی
10 / 13
دانشنامه مشاغل و کسب و کار ها
11 / 13
دانشنامه رشته های تحصیلی
12 / 13
دانش نامه مشاغل و کسب و کار ها
13 / 13
دانشنامه مشاغل و کسب و کار ها

چمن سیوّم از روضه پنجم در ذكر «ترشیز» و «جوین» و «بحرآباد» و «اسفراین» و «جرجان» و «طبرستان»

گروه نرم افزاری آسمان

چمن سیوّم از روضه پنجم در ذكر «ترشیز» و «جوین» و «بحرآباد» و «اسفراین» و «جرجان» و «طبرستان»




از جمله ولایات هرات «ترشیز» خطه‌ایست بانواع فواكه و اصناف محصولات آراسته، آبی «1» آنجا از همه ولایات «2» خراسان به میشود «3» و نار شیرین فراوان دارد «4»، و یكنوع نار از آنجا بهراة می‌آرند كه او را «طبسی» میگویند دانه او خسته ندارد بغایت نازك و شیرین و لطیف، و نار ارغند عظیم مشهور است «5». و «از قند» و «درونه» و «بیرون» «6» از قریهای ترشیز است. «7»
______________________________
(1)- مج. مد: آبی. مك: ندارد.
(2)- مج: از همه خراسان.
مك: از همه ولایات خراسان.
مد: از همه مواضع خراسان.
(3)- مج. مك: و نار. مد: و انار.
(4)- مج. مك: و یك نوع نار از آنجا بهرات می‌آرند كه او را «طبسی» میگویند دانه او خسته.
مد: و یكنوع انار آنجا هست كه آنرا «طبسی» میگویند یكدانه او خسته.
«طبسی»: این كلمه در نسخه‌های مورد استناد (ملیسی) و (ملسی) نوشته است، و در منابع دیگر آنرا طبسی نوشته‌اند متن قیاسا اصلاح شد.
(5)- مج: ارغند عظیم مشهور.
مك: ارغند مشهور.
مد: و انار ازغند مشهور.
(6)- مج: بیرون ده. مك. مد: بیرون.
(7)- «از جمله بلوكات تربت حیدریه (ارغند) میباشد و از قراء این بلوك: دهكده ارغند كه جای خوش آب و هوا و درختان میوه خاصه انار خوب بسیار دارد» راپرت خراسان اما دهكده‌هائی بنام (درونه) و (بیرون) در منابع بنظر نرسید.
ص: 281
«1» [چنانكه مولانا فتاحی كه از فضلای آن ولایت بوده در صنعت مراعات نظیر «2» این بیت گفته است،
بیت:
از قند تا درونه خود پر نمیكندترشی ز ابروان تو بیرون نمیكند] و در وقت پائیز شهر هرات را از فواكه آنجا زینت تمام است از: نار، و امرود، و به، و انجیر، و بادام، و جوز «3» و غیره، و مردم آنجا بجلادت و بی‌باكی و دلیری و سفاكی موصوف‌اند.
«4» [و از اعیان ملازمان درگاه گیتی‌پناه حضرت اعلی خلد الله سلطانه پهلوان محمد «گیر و بست جاندار» كه چندین سال داروغه هرات و كوتوال قلعه اختیار الدین بود، از آن ولایت در میدان آمده بود و فی الواقع مردی راست. حق‌شناس. بانصاف بود و نسبت برعایا شفقت تمام داشت، چنانكه روزی كه روی بجانب عالم آخرت آورد مصیبت او بر ترك و تاجیك و دور و نزدیك و مطیع و عاصی و محسن و مسئی عام
______________________________
(1)- عبارت: [چنانچه مولانا فتاحی .... ز ابروان تو بیرون نمیكند] از زیادات نسختان مج و مد میباشد و در مك و س ندارد.
(2)- مراعات النظیر: یكی از صنایع لفظی در علم بدیع است. تاج الحلاوی در كتاب خود در علم بدیع فارسی موسوم به: «دقایق الشعر» گوید: مراعات النظیر آنست كه اسماء ملازم را كه از جنس یكدیگر باشند در سلك عبارت منتظم گردانند مانند: ماه، آفتاب و ستارگان ... و چون گل و لاله و انواع ریاحین ... و اكثر اشعار پارسیان و تازیان و منشآت هر دو بدین صنعت مزین باشد. ظهیر فاریابی گوید:
چو زهره وقت صبوح از افق بسازد چنگ‌زمانه نیز كند ناله مرا آهنگ و كتاب «الصناعتین» ابو هلال العسگری. خزانة الادب- حموی
(3)- مج: بادام و غیره. مك: بادام و جوز و غیره.
(4)- عبارت: [و از اعیان ملازمان درگاه ..... كه پیش از اتمام آن تمام شد] از زیادات مج میباشد و در مك و مد ندارد.
ص: 282
بود، و عمارت مزار بزرگوار سید عبد اله و امیر حسینی «1» قدس سرهما بموضع (مصرخ) او می‌ساخت كه پیش از اتمام آن تمام شد.]
دیگر: جوین «2» از بقاع مباركست و ابو المعالی جوینی كه بامام الحرمین «3» مشهور است «4» و سلطان ملكشاه سلجوقی را در حق او ارادة بكمال بوده «5» از آن ولایت ظهور یافته، و در «6» كتاب عجایب المخلوقات آمده است: كه امام الحرمین
______________________________
(1)- امیر سید حسینی از مردم فیروزآباد هرات و از سالكین مسالك اسرار یقین بود و سند خرقه او بشیخ شهاب الدین سهروردی میرسد. از تصانیف نثر و نظم او در معارف و اخلاق:
«زاد المسافر»، «روح الارواح»، «كنز الرموز»، «عنقای مغرب» و «طرب المجالس» میباشد. این كتاب اخیر به نثری شیوا و دلكش بشكل مناظره جانوران و پرندگان بر اسلوب كلیله و دمنه در اخلاق مدنی است. وفات او در 719- ه بوده و مزار او در كهند ز هرات مزار است. و در مزارات هرات گوید:
«میر سید حسین بن ابی الحسین مشهور بسید حسین علوی سند خرقه او بشیخ بهاء الدین زكریای ملتانی میرسیده وفات او در 718 ه و قبر او در مصرخ در خلف قبر سید عبد اله بن معاویة ابن عبد اله بن جعفر است»- مرصد الاقبال السلطانیه ورق 88.
(2)- جوین: یاقوت گوید: «جوین اسم كورة نزهة بین بسطام الی نیسابور و تسمیها اهل خراسان (كویان) فعرّبت فقیل (جوین)، حدودها متصلة بحدود بیهق و حدود جاجرم من جهة الشمال و قصبتها (آزادوار)- معجم البلدان- ج/ 2 ص 162 لیپزیك.
قزوینی مینویسد: «جوین ناحیة بین خراسان و قهستان كثیرة الخیرات و هی اربعمایة قریة علی اربعمایة قنات»- آثار البلاد- ورق 173.
(3)- ابو المعالی عبد الملك بن ابی محمد عبد اله بن یوسف الجوینی امام الحرمین از مشاهیر ائمه و اعاظم دانشمندان خراسان. در فقه شافعی. و در اصول دین اشعری است. از تصانیف مشهوره او: «نهایة المطلب». «الشامل» و «الارشاد». در ماه ربیع الثانی سال 478 ه در نیشابور درگذشت.
(طبقات الشافعیة- ابن سبكی، ج/ 3 ص 243- 247. آثار البلاد- قزوینی، ورق 173 و 236. معجم البلدان- یاقوت، ج/ 2 ص 166.
(4)- مج. مد: و سلطان. مك: سلطان.
(5)- مج. مك: حق او ارادة بكمال بوده.
مد: حق آن ارادت تمام داشته.
(6)- مج: در كتاب عجایب. مك. مد: در عجایب.
ص: 283
همه اقسام علوم میدانست، و بفضل و كمال یگانه روزگار بود و امام قشیری «1» رح «2» با او منازعت داشت «3» و همیشه در مقام الزام او بود تا وقتی امام قشیری بر بام خانه جوینی برآمد، دید كه جوینی چنگ‌ساز میدهد و اوتار او را بر یكدیگر راست می‌سازد «4» و چند كس را آورده «5» تا بدیدند «6» كه بوقت حاجت گواهی دهند و روز دیگر بمجلس سلطان «7» ملكشاه آمد و بنشست تا جوینی بیامد قشیری «8» پرسید كه ای امام: چنگ زدن حلال است یا حرام؟ جوینی گفت: چنگ زدن حرامست، اما دانستن او حلال، گفت چگونه تواند بود؟ «9» گفت: چنانكه میان دو چنگی خلاف افتاد یكی به
______________________________
(1)- عبد الكریم بن عبد الملك بن طلحة بن محمد النیشابوری، الاستاد ابو القاسم القشیری، الملقب «زین الاسلام» امام علی الاطلاق خراسان. استادان او: ابن باكویه شیرازی، الحافظ ابو نعیم اسفراینی، ابو نعیم مهرجانی، علی بن احمد اهوازی. در تصوف مرید شیخ ابو علی دقاق. در فقه شافعی. در اصول اشعری. ولادت او در ربیع الاول سال 376 ه. وفاتش 16 ربیع الثانی بسال 465 ه و در مدرسه شافعیان در نیشابور جنب قبر استادش ابو علی دقاق مدفون گردید. از تصانیف مشهوره او «الرسالة القشیریه» و «التحبیر» میباشد.
(طبقات الشافعیة- ج/ 3 ص 243- 247. وفیات الاعیان ج/ 1 ص 324- 326.
(2)- مج: قشیری رح با او. مك: قشیری با او.
(3)- مج: داشت و همیشه در مقام الزام او بود تا وقتی امام قشیری.
مك: داشت تا وقتی قشیری.
(4)- مج: می‌سازد و چند. مك: می‌سازد چند.
مد: میكند و چند
(5): آورده تا. مك. مد: آورد تا.
(6)- مج. مد: تا بدیدند كه بوقت حاجت گواهی دهند و روز.
مك: تا بدیدند روز.
(7)- مج. مد: سلطان ملكشاه آمد و بنشست تا.
مك: سلطان آمد تا.
(8)- مج: بیامد قشیری از وی پرسید.
مد: بیامد قشیری از وی پرسید.
مك: بیامد پرسید.
(9)- مج: تواند بود؟ گفت: چنانكه.
مك: تواند بود؟ چنانكه.
ص: 284
طلاق «1» سوگند خورد كه تو خطا نواختی، و آن دیگر نیز سوگند بطلاق خورد كه راست نواخته‌ام پس رجوع «2» بمفتی كردند اگر مفتی صواب و خطای آن نداند میان «3» ایشان چگونه حكم كند؟ سلطان را خوش آمده «4» [و در تربیت و مرتبت او بیفزود و ویرا هرگز از خود جدا نگذاشتی.
تا آنكه سلطان بمصاف قسطنطینیه رفت و جوینی را همراه برد توفیل «5» كه ملك آنجا بود بسلطان پیغام داد كه شما را بغیر از جنگ و غارت هیچ هنر نیست و از صناعت و كیاست هیچ بهره ندارید، بچه فضیلت از ما باج و خراج میخواهد؟ ملكشاه در جواب درماند، با جوینی مشورت كرد، جوینی بتوفیل جواب فرستاد كه هنر شما چیست؟
گفت: انواع صنعتهای غریب و حرفتهای باریك چون: نقاشی و مصورّی و دیبا بافی، و اسباب طلسمات لطیفه، و از همه قطع‌نظر مرا پاسبانی است كه شبها طبل میزند اگر طبّالان شما مثل آن بزنند آنچه مطلوب شماست بقبول مقرون سازم و از دیگر هنرها یاد نكنم و فرمود تا طبال او بر سر سورآمد و طبلی نواخت باصول غریب و وزن عجیب كه طبالان سلطان چون استماع نمودند عاجز فروماندند، سلطان امام را طلب داشت، امام فرمود كه طبل آوردند و بهمان ساز ایشان طبل را نواخت و صنعت دیگر زیاده كرد كه طبالان توفیل درماندند و چون طبل در خروش آمد مسلم داشتند
______________________________
(1)- مج: افتاد یكی به طلاق سوگند خورد.
مك: افتاد یكی به طلاق خورد.
مد: افتاد به طلاق سوگند خورد.
(2)- مج: نواخته پس رجوع.
مك: نواخته‌ام رجوع.
مد: نواخته‌ام پس رجوع.
(3)- مج: مفتی صواب و خطای آن نداند میان ایشان.
مك: مفتی صواب و خطا ایشان.
مد: مفتی خطا و صواب آن نداند میان ایشان.
(4)- عبارت: [و در تربیت و مرتبت او بیفزود ..... بششصد هزار مرد راست نشد امام الحرمین تنها بساخت] از زیادات مج میباشد و در مك و مد و س ندارد.
(5)- این كلمه در اینجا «توفیل» بی‌نقطه است و بعدا در سه جای دیگر توفیل و بنوفیل نوشته است. ظاهرا «تیوفیلیپ» است كه یكی از قیاصره روم بود و با دولت آل سلجوق معاصر بوده است.
ص: 285
كه كس مثل آن نتواند نواخت و توفیل خراج قسطنطنیه قبول كرد.
دیگر: در همان كتاب «عجایب المخلوقات» آمده است كه: سلطان ملكشاه را با ملك روم منازعت بود، امام الحرمین را برسالت بروم فرستاد و رومیان ارغنون را ساز دادند و چهل كس آنرا می‌نواختند تا باشد كه جوینی را مدهوش سازند، امام از ایشان درگذشت كه در وی هیچ اثر ظاهر نشد، چون پیش ملك روم آمد امام را گفت مگر دل تو از سنگ بود كه ارغنون در وی اثر نكرد؟ جوینی گفت: چندان نشاط علوم در دل منست كه نشاط ارغنون در وی نمیگنجد، ملك روم گفت دعوی عظیم آوردی، جوینی گفت، ارغنون شما را چهل كس می‌نوازند اگر رخصت فرمائی من تنها راست و درست بنوازم، پس ایشانرا بیكجانب كرد و ارغنون را بنوعی بنواخت كه آن چهل كس را مدهوش گردانید و بجای خود بازگشت، چون آن مردم بهوش بازآمدند ملك خود را گفتند: ای ملك این امام مگر از فرشتگانست؟ ما همه بچاكری اعتراف كردیم، ملك گفت من نیز با شما متفقم، آنگاه جوینی را گفت: ملكشاه بس بزرگست و مرا قدرت مقاومت او نیست، من روم را در كار تو كردم اگر مصلحت بینی من به نیابت تو این ملك را نگاه دارم و خراج بگذارم، چون ملكشاه بشنید گفت آنچه بششصد هزار مرد راست نشد امام الحرمین تنها بساخت] «1».
و در كتاب «2» دیگر دیده‌ام كه چون سلطان ملكشاه نماند میان سلطان سنجر و بهرام شاه «3» غبار و نزاع واقع «4» شد و جوینی در موكب بهرامشاه در اصفهان و سلطان سنجر در مرو مقام داشت، بهرامشاه جوینی را برسالت پیش سلطان سنجر فرستاد چون بمرو رسید سلطان سنجر با فضلا و ندمای «5» حضرت خود گفت:
______________________________
(1)- تا اینجا از زیادات مج میباشد.
(2)- مج: كتاب دیگر دیده‌ام.
مك. مد: كتاب دیده‌ام.
(3)- مج: بهرامشاه غبار و نزاع.
مك. مد: بهرامشاه نزاع.
(4)- عبارت: [واقع شد و جوینی در موكب ... در مرو مقام داشت] از زیادات مج میباشد و در مك. مد. س ندارد.
(5)- مج: و ندمای حضرت خود.
مك: و ندمای خود.
ص: 286
كه این جوینی فاضل عالم است كه برسالت آمده «1» چه اندیشه میكنید كه «2» در مجلس جوینی را ملزم گردانید «3». بعد از تامل بسیار بر آن اتفاق نمودند كه بینیم «4» كه در مجلس نام بهرامشاه بچه كیفیت خواهد «5» برد، اگر بهرام گوید؛ اعتراض كنیم «6» كه نام ولی خود چگونه باستخفاف می‌بری؟ و اگر بهرامشاه گوید: گوئیم «7» كه او كنیزك‌زاده است در مجلس سلطان چگونه «8» او را بنام پادشاهی یاد میكنی؟ «9» برین جمله قرار داده، جوینی را بار دادند «10» درآمد، گفت: بهرام كه نام شاهی ازین دودمان یافته عرض نیازمندی میكند، هیچكس را «11» از حاضران برین سخن مجال اعتراض نماند «12» و همه ساكت بماندند.
______________________________
(1)- مج: گفت كه این جوینی فاضل عالم است كه برسالت آمده چه اندیشه.
مك: گفت كه اندیشه.
(2)- مج: كه در مجلس جوینی.
مك: كه جوینی.
(3)- مج: گردانید بعد از تأمل بسیار بر آن.
مك: گردانید بر آن.
(4)- مج: بینیم كه در مجلس نام.
مك: بینیم نام.
(5)- مج: خواهد برد اگر.
مك: خواهد اگر.
(6)- مج: اعتراض كنیم كه نام ولّی خود چگونه باستخفاف می‌بری؟ و اگر بهرامشاه.
مك: اعتراض كنیم و اگر بهرامشاه.
(7)- مج: گوئیم كه او.
مك: گوئیم او.
(8)- مج: چگونه او را بنام پادشاهی.
مك: چگونه بنام شاهی.
(9)- مج: میكنی برین جمله قرار ده جوینی.
مك: میكنی جوینی.
(10)- مج: بار دادند درآمد گفت.
مك: بار دادند گفت.
(11)- مج: هیچكس را از حاضران برین سخن مجال.
مك: هیچكس را مجال.
(12)- مج: اعتراض نماند و همه ساكت بماندند.
مك: اعتراض نماند.
ص: 287
دیگر: «بحرآباد» «1» ولایتی نزه و «2» خطه خرم است و انواع اثمار و فواكه از آنجا حاصل است خاصه انگور.
و در آن ولایت مزارات بزرگ و بقاع متبركست؛ از جمله مزار «3» حضرت شیخ سعد الدین حموی «4» و شیخ رضی الدین علی لالا غزنوی قدس سرهما «5» كه از اكابر اولیاء بوده‌اند آنجاست، و شیخ سعد الدین «6» حموی را نام محمد بن «7» مؤید بن ابی بكر بن ابی الحسن ابن محمد بن حمویه است. و از اصحاب شیخ نجم الدین كبریست، و شیخ صدر الدین قونیوی «8» بصحبت شیخ سعد الدین «9»
______________________________
(1)- بحرآباد: از مزارع بلوك میان ولایت قریب بمشهد در یك فرسخی شهر مشهد است، قدیم النسق، هوایش معتدل، پانزده خانوار سكنه و آب قنات دارد». (گذارش خراسان).
(2)- مج: نزه و خطه خرم.
مك. نزه و خرم.
(3)- مج: مزار حضرت شیخ.
مك: مزار شیخ.
(4)- تاریخچه زندگانی و شمه‌ای از اوصاف و اقوال و اشعار و كرامات شیخ سعد الدین حموی در كتاب «مرات الجنان» یافعی و «نفحات الانس» جامی و «شرح فصوص الحكم» شیخ مؤید الدین جندی مذكور است. جامی میگوید: «عمر وی شصت و سه سال بوده است و در روز عید اضحی سنه خمسین و ستمایه از دنیا رفته و قبر وی در بحرآباد است».
(نفحات الانس- ص 383- 385).
(5)- مج: قدس سرهما كه از اكابر اولیاء بوده‌اند آنجاست و شیخ.
مك: قدس سرهما و شیخ.
(6)- مج: سعد الدین را نام.
مك: سعد الدین حموی را نام.
(7)- مج: محمد بن مؤید بن ابی بكر.
مك: محمد بن ابی بكر.
(8)- ابو المعالی صدر الدین محمد بن اسحق القونیوی از اعاظم اقطاب و حاوی اسرار ظاهر و باطن و جامع علوم معقول و منقول و از استادان بزرگ مدرسه علوم حقه و معارف الهیه شهر قونیه و از معاصرین مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولای رومی) و خواجه نصیر الدین طوسی بوده و میانه این دو تن باب مكاتبات علمی مفتوح بوده و متن بعضی از آن رسائل كه حافل اسرار الحكم معارف لاهوتی و علوم الهی است و با نثر فارسی شیرین و شیوائی نگاشته شده عینا موجود میباشد.
و از شاگردان و پرورش‌یافتگان نامدار او: مؤید الدین جندی، علامه قطب الدین شیرازی، سعد الدین فرغانی و شیخ فخر الدین عراقی میباشند.
وفات او پیش از سال 672 ه- كه سال وفات مولانا جلال الدین بلخی است- در شهر قونیه اتفاق شده است.
(9)- مج: سعد الدین می‌رسید.
مك. مد: سعد الدین رسیده.
ص: 288
می‌رسید «1». و شیخ مؤید الدین جندی «2» رح میگوید: كه روزی شیخ صدر الدین در
______________________________
(1)- عبارت: [و شیخ مؤید الدین جندی رح .... كه بر روی تو بگشایم] از زیادات مج میباشد و در مك. مد ندارد.
(2)- مؤید الدین ابن محمود بن صاعد بن محمد الحاتمی الصوفی الجندی، متوفی در حدود سال 700 ه. كشف الظنون- ج/ 2/ ص 1263- 1262).
ترجمه احوال او در نفحات مسطور است، اما در آنكتاب از تصانیف فارسی و اشعار او درین زبان ذكری بمیان نیامده بلكه در كلیه مصادری كه نام مؤید الدین جندی یاد شده او را از جمله نویسندگان نثر فارسی و سرایندگان شعر در زبان دری بشمار نیاورده‌اند، و در تاریخ ادبیات فارسی نام او بعنوان نویسنده نثر یا سراینده شعر برده نشده است.
و در نفحات و دیگر مصادر تصانیف او را در زبان تازی دو كتاب: «شرح فصوص الحكم» و «مواقع النجوم» شیخ صدر الدین قونیوی یاد كرده، گوید در حقایق و معارف اشعار عربی لطیف دارد.
اما از تصانیف فارسی او كتابی در دست است موسوم به: «نفحة الروح و تحفة الفتوح» كه با نثری شیوا و متین بسبك نثرنویسی خراسانی در قرون 7- 6 (نه بسبك نثر فارسی مدرسه قونیه) نگاشته شده است. وی در دیباچه آن كتاب نام خود را: «مؤید بن محمود بن صاعد الصوفی» ذكر كرده، و در تصانیف این كتاب بچند تا از تصانیف دیگر خود در زبان پارسی تصریح نموده است مانند: «ارشاد الخلاصه» و «خلاصة الارشاد». «اكسیر الكمالات» و «رساله علوم احدی و معارف احمدی» و نیز دو كتاب دیگر از تصانیف خود را در زبان عربی بنام: «اذواق الحاتمیین» و «كتاب الاسماء» نام برده است در خلال صفحات این كتاب قطعات زیادی از اشعار او مذكور میباشد و از همین نمونه میتوان بمقام شاعریت و درجه شعر فارسی او دست‌یافت. تخلص شاعرانه او «مؤید» بوده چنانكه درین قطعه میگوید:
مؤیدا چه دل آلوده جهان‌داری‌كه جز خدای نشاید كند جهانداری
ص: 289
مجلس سماع سعد الدین حاضر بود، شیخ سعد الدین در میان سماع روی بجانب صفه كرد كه در آن منزل بود و مدتی بادب تمام بایستاد بعد از آن چشم خود را بپوشید و گفت: این صدر الدین؟ شیخ صدر الدین پیش آمده دیده بر روی بگشاد «1» و گفت:
مصطفی صلی اله علیه و سلم در آن صفه حاضر بودند چشمم كه بمشاهده جمال آنحضرت مشرف شد خواستم كه بروی تو بگشایم.
و این رباعی از اشعار حقایق آثار شیخ سعد الدین است.
رباعیه «2»:
كافر شوی ار زلف نگارم بینی‌مؤمن شوی ار عارض یارم بینی
______________________________ دل تو جای تجلیست چون تخلی یافت‌ز نقش نفس نگر كز هواش باز آری
دلی كی رفت ز بازار بی‌خودی بازاركی نیست لایق خلوت سرای بازاری
ز خاك پای قناعت بساز سرمه چشم‌كی هم بذان شكم آزرا بینباری
طمع ز گیتی غدار دار دورادوركی زود زود كند او نه دیر غداری وی در دیباچه این كتاب میگوید: در شهر دار الثغر «سینور» از بلاد روم (ارزنة الروم- آسیای صغیر) اقامت داشته و این كتاب را بنام بانوی فرمانروای آنشهر تالیف كرده است اما بغیر از القاب بنام او تصریحی ندارد و قصیده نیز در مدح او سروده كه مطلع و مخلصش این است:
زهی شعار درون تو لطف و دلداری‌خهی دثار برونت همه نكوكاری
صفات ذات شریفت صفا و لطف و كرم‌نعوت نفس بزرگت حیا و بیداری
در آن مقام كی خلوت‌سرای عصمت تست‌بوهم باز نیایذ گذر بدشواری
اگرچه مقنعه‌داری هزار فخر آردبیاد مقنعه تو سركله داری
مراد هردو جهانی میسرت باذاكی حاجت همه را بر مراد بگزاری اما كلمه «جند» كه بدان منسوب است
جند: بفتح اول و سكون دوم و دال مهمله شهر بزرگی است در ماوراء النهر و تا خوارزم ده روز فاصله دارد. معجم البلدان ج 2 ص 127
(نفحات الانس- جامی 506 و 507. نفحة الروح و تحفة الفتوح- مؤید الدین جندی، نسخه خطی. هدیة العارفین اسماعیل پاشا. فوات الوفیات- ابن شاكر و غیره).
(1)- كذا فی الاصل. و در نفحات «چون شیخ صدر الدین پیش آمد چشم بر روی او بگشاد و گفت» ص 384.
(2)- مج: رباعیه. مك: رباعی. مد: ندارد.
ص: 290 در كفر میاویز و در ایمان منگرتا عزة یار و افتقارم بینی «1» [نقلست: كه وقتی روح شیخ سعد الدین را عروج واقع شد و از قالب بیرون رفت تا سیزده روز قالب او چون مرده افتاده بود، پس روح كه بقالب بازآمد برخاست و خبر نداشت كه چند روز چنان افتاده است، بعضی كه حاضر بودند گفتند كه سیزده روز است كه قالب بدین حال افتاده است]. و شیخ رضی الدین علی لالا بن سعید بن عبد الجلیل غزنوی «2» پسر عم حكیم سنائی است. و در خدمت شیخ نجم الدین كبری قدس سره بسلوك مشغول شده است و بصحبت بسیاری از مشایخ رسیده است، و گویند از صد و بیست و چهار شیخ كامل مكمل خرقه یافته است، و بعد از وفات وی صد و سیزده خرقه باقی بوده.
«3» [و سفر هندوستان كرده، و ابو الرضا دین «4» رض را دریافته، و امانت حضرت رسالت صلی اله علیه و سلم از وی گرفته، و شیخ ركن الدین علاء الدوله سمنانی «5» قدس اله روحه تصحیح فرموده كه آن امانت شانه بوده است از شانهای حضرت
______________________________
(1)- عبارت: [نقلست: كه وقتی .... بدین حال افتاده است] از زیادات نسخه مج میباشد و در مك و مد ندارد.
(2)- در نسختان مج و مك: «سعید بن عبد الجلیل غزنوی پسر پسر عم حكیم سنائی است» بتكریر كلمه «پسر».
(3)- عبارت: [و سفر هندوستان كرده .... گوبر علی لالا لعنت كن] از زیادات مج میباشد و در مك و مد ندارد.
(4)- ابو الرضا دین. ابو الرضا رتن: نام او در ضمن ترجمه احوال شیخ رضی الدین علی لالا غزنوی و علاء الدوله سمنانی در كتاب نفحات الانس و دیگر منابع مذكور میباشد.
(5)- ركن الدین علاء الدوله احمد بن محمد البیابانكی السمنانی از امراء و حكام آندریا بوده و در سال 720 ه در خانقاه سكاكیه بغداد طریقه ریاضت و خلوت گزید و از نامداران اقطاب صوفیه گردید. وفات او در سمنان بسال 736 ه اتفاق شده و در «برج احرار» صوفی آباد سمنان مدفون شد.
علاء الدوله در میان پیشروان تصوف و پشمینه‌پوشی صاحب افكاری بلند و حكیمانه بوده است؛ از گفته‌های اوست: «این مردمان عجب اعتقادها دارند، می‌گویند كه درویش باید گدا و محتاج باشد نمیدانند حق تعالی هرگز هیچ مرشد را محتاج نداشته است بخلق چرا
ص: 291
شریف خود بر آن كاغذ نوشته كه:
هذا المشط من امشاط رسول الله صلی اله علیه و سلم و هذا الضعیف من اصحاب رسول الله صلی الله علیه و سلم.
و از مولانا زاهد تبركنی شنیدم كه گفت بر سبیل نقل كه: شیخ علی لالا فرموده است در هر مكان كه باشد به نیت زیارت من صد و بیست قدم از عمرانات بیرون آید و دو ركعت نماز گذارد و صد و بیست بار بر حضرت رسول صلی الله علیه و سلم صلوات فرستد و هرحاجت كه دارد بخواهد اگر روا نشود گو بر علی لالا لعنت كن]. «1»
و این رباعی از سخنان كرامت نشان شیخ رضی الدین علی لالاست قدس سره:
رباعیه «2»:
هم دل بهزار جان خریدار تو است‌هم جان بهزار دل گرفتار تو است
اندر طلبت نه خواب باید نه قرارهركس كه در آرزوی دیدار تو است وفاتش ثالث ربیع الاول سنه اثنی و اربعین و ستمایه. «3»
______________________________
باید بندگان خدا جز بخدای محتاج باشند؟ خداوند این زمین و مزارع را بحكمت آفریده میخواهد كه معمور باشند تا فائده بخلق رسد، ترك عمارت و گذاشتن زمین معطل گناه بزرگست، ترك عمارت دنیا را «ترك دنیا و زهد» نام نهادن جز متابعت شیطان چیز دیگری نیست، و هیچ‌كس كمتر از آدمی بیكار نیست.
(1)- تا اینجا از زیادات مج میباشد.
(2)- مج: رباعیه. مك: رباعی. مد: ندارد
(3)- نفحات الانس- جامی ص 389- 390- هدیة العارفین- اسماعیل پاشا.
ص: 292
دیگر: «اسفراین» ولایت نیكوست. «1» هرچند «2» خصایص بسیار دارد «3» اما بحكم: شرف المكان بالمكین ذكر بزرگان دین كردن لایق‌تر مینماید، و مرا خاطر ببیان حالات رجال اله و شرح مقامات ایشان كردن لایق است و چیزهای دیگر و بر طبق مرویه: عند ذكر الصالحین تنزل الرحمة، بسبب تقریر احوال ایشان بآثار رحمت و مغفرة الهی امیدوارم «4»:
شیخ نور الدین عبد الرحمن اسفراینی «5» قدس اله روحه از آن ولایت «6» ظهور یافته و بغایت بزرگ بوده «7».
شیخ ركن الدین علاء الدوله سمنانی «8» قدس سره فرموده است كه اگر در آخر الزمان وجود شیخ نور الدین عبد الرحمن «9» اسفراینی نبودی آئین سلوك بكلی محو گشتی، اما چون حضرت حق «10» تعالی این طریق را تا قیامت باقی خواهد داشت بذات
______________________________
(1)- اسفراین: یاقوت حموی مینویسد: اسفرایین بالفتح ثم السكون و فتح الفاء و راء و الف و یاء مكسوره و یاء اخری ساكنة و نون. بلیدة حصینة من نواحی نیسابور علی منتصف الطریق من جرجان و اسمها القدیم (مهرجان) و قال البیهقی اصلها (اسبر آیین) و اسبر بالفارسیه هو الترس و آیین هو العاده- سپر آیین- فكانهم عرفوا قدیما بحمل التراس فسمیت مدینتهم بذلك. و تشتمل ناحیتها علی اربعمایه و احدی و خمسین قریه ...» معجم البلدان- ج/ 1 ص 246- 247 لیپزیك.
(2)- مج: نیكوست هرچند خصایص.
مك: نیكوست خصایص.
(3)- عبارت: [اما بحكم: شرف ... و مغفرة الهی امیدوارم] از زیادات مج میباشد.
(4)- تا اینجا از زیادات مج میباشد.
(5)- مج: اسفراینی قدس اله روحه از آن.
مك: اسفراینی از آن.
(6)- مج: ولایت ظهور یافته و بغایت.
مك: ولایت و بغایت.
(7)- مج: بوده. مك: بود.
(8)- مج: سمنانی قدّس سره فرموده.
مك: سمنانی فرموده.
(9)- مج: عبد الرحمن اسفراینی نبودی آئین.
مك: عبد الرحمن نبود آئین.
(10)- مج: حق تعالی این.
مك: حق این.
ص: 293
وی مجدد گردانید.
و شیخ در بغداد وفات یافته. «1»
دیگر: «استراباد». «2» از ولایات «3» بزرگ خراسان كه مداخل موفور و منافع نامحصور دارد «4» ولایت استرابادست كه آن نواحی را: «طبرستان» «5» میگویند، و در سوابق ایام تختگاه سلاطین عالی‌مقام می‌بوده، از جمله قابوس صاحب سریر آن مملكت
______________________________
(1)- نور الدین عبد الرحمن اسفراینی كسرقی: از نامداران اقطاب صوفیه و از پیشتازان مسلك پشمینه‌پوشی است. استاد ركن الدین علاء الدوله سمنانی بوده، و سند خرقه او بشیخ رضی الدین علی لالا غزنوی میرسیده است. ولادتش ماه شوال بسال 639 ه و وفاتش در شهر بغداد بعد از سال 669 ه بوده است. (نفحات الانس- جامی ص 391- 392).
(2)- استراباد: یكی از شهرهای بزرگ طبرستان واقع میانه ساری و جرجان (گرگان) است، طول آن 79 درجه و 50 دقیقه و عرضش 4/ 3 38 درجه. (معجم البلدان یاقوت ج/ 1 ص 242 لیپزیك) و حمد اله مستوفی مینویسد: استراباد: شهری وسط است نزدیك بدریای خزر، آب و هوای معتدل دارد، حاصلش غله، میوه. انگور و ابریشم میباشد.
(نزهة القلوب ص 161 لیدن).
(3)- مج: ولایات بزرگ خراسان.
مك: ولایات خراسان.
(4)- مج: دارد ولایت استراباد.
مك: دارد استراباد.
(5)- طبرستان: «حدود آن با ولایات خراسان و عراق و مازندران و مغازه پیوسته است، حقوق دیوانی آنجا داخل خراسان است» (نزهة القلوب- 161 لیدن).
و این سرزمین را در روزگار ساسانیان «تپورستان» می‌نامیده و محدود است از:
شمال بدریاچه خزر، جنوب بسلسله جبال البرز، شرق بگرگان، غرب بگیلان. و قطعه خاكی را كه جغرافیون و مورخین اسلامی طبرستان نامیده‌اند همان است كه اكنون مازندران نامیده میشود.
و «گرگان»- كه در قدیم «ورگانه» و جغرافیون یونانی «هرگانیا» و اعراب «جرجان» میگفته‌اند- قطعه خاكی است میانه كرانه‌های خزر، رود اترك، مازندران، قومس، و خراسان كه استراباد جزء آنست (مسالك الممالك- ابن خرداد به صورة الارض- ابن حوقل. كتاب البلدان- یعقوبی. تذكره جغرافیای تاریخی ایران- بار تولد.
تاریخ طبرستان- ابن اسفندیار).
ص: 294
بوده «1» [و حالا آنجا جنبدیست كه بقابوس منسوبست] و شیخ ابو علی سینا چندگاه وزیر او بوده، «2»
و در كتاب «مجمع النوادر» «3» خوانده‌ام كه شیخ ابو علی از سلطان محمود غزنوی عظیم ترسان بود، بسبب آنكه بسلطان رسانیده بودند كه شیخ مذهب تناسخیه دارد «4» [و سلطان در امور دین تعصب در غایت كمال داشت] و میخواست كه شیخ را بدست «5» آورد چون كس بطلب شیخ فرستاد و او در مرو بود فرار نموده بجانب
______________________________
(1)- عبارت: [و حالا آنجا جنبدیست كه بقابوس منسوب است] از زیادات مج میباشد.
(2)- شمس المعالی ابو الحسن قابوس بن و شمگیر یكی از پادشاهان زیاریان است كه در گیلان و طبرستان فرمانروائی كرده است.
پدربزرگ و بنیادگذارنده سلطنت این خاندان مرداویج بن زیاری وردانشاه آرغوش دیلمی یكی از سرداران سپاه اسفار بن شیرویه بود كه در میان لشگر كسب نفوذی كرده و دولتی را كه علویان با رنج بسیار بدست آورده بودند از دست حسن بن علی الاطروش ربوده و مؤسس خاندان زیاریان گردید. مرداویج از ایرانیانی بود كه نسبت بشعائر و سنن ایرانی و دین زرتشتی علاقه‌مند بوده و در تشیید اصول ملی می‌كوشیده است.
ازین خاندان چند تن از 315 تا پس از سال 462 ه در آن دیار پادشاهی كردند:
مرداویج 315- پس ازو برادرش و شمگیر 323- دو پسرش بیستون بن و شمگیر 356 و شمس المعالی قابوس بن و شمگیر 366- فلك المعالی مینوچهر بن قابوس 403 و ابو كلینجار انوشیروان بن مینوچهر 420- و دارا و اسكندر پسران قابوس 424 و 434- كیكاوس پسر اسكندر 441- عنصر المعالی گیلانشاه پسر كیكاوس 462
معروفترین پادشاهان زیاریان قابوس بوده كه از فضلای عهد خود بشمار میرفته و در ادبیات تازی مقامی ارجمند داشته است. (تجارب الامم- ابن مسكویه. آثار الباقیه- ابو ریحان بیرونی. كامل- ابن اثیر. مجمل التواریخ).
(3)- مجمع النوادر: از نظام الدین احمد بن عمر بن علی العروضی السمرقندی معروف به «چهار مقاله» كه آنرا مابین سنوات 551- 552 تالیف نموده است.
(4)- عبارت: [و سلطان در امور دین تعصب در غایت كمال داشت] از زیادات مج میباشد.
(5)- مج: آورد چون كس بطلب شیخ فرستاد و او در مرو بود فرار نموده بجانب جرجان و طبرستان رفت بجهت آنكه شنیده بود كه قابوس پادشاه حكیم است و حكیمانرا دوست میدارد. چون شیخ بسرحد جرجان رسید دید كه میتی را دفن.
مك. آرد شیخ تو هم نموده بجانب طبرستان رفت چون بجرجان رسید دید كه میتی را دفن.
ص: 295
جرجان و طبرستان رفت بجهت آنكه شنیده بود كه قابوس پادشاه حكیم است و حكیمانرا دوست میدارد، چون شیخ به سرحد جرجان رسید دید كه میتی را دفن میكنند بسر قبر حاضر شد چون میت را در لحد نهادند شیخ گفت نمرده است مردم را بسیار «1» حیرت آمد «2» گفتند این چه سخن است كه میگوئی؟ گفت: او را در موضعی خالی بمن سپارید بعد از چند روز «3» او را زنده «4» و تن درست بشما باز رسانم «5» مردم چنان كردند «6» چون بموضع خالی بردند شیخ او را فصد فرمود «7» و چون قدری خون برداشت نفس از آن «8» شخص برآمد «9» شیخ رگ او را بگرفت و بعد از ساعتی قدری «10» دیگر خون برداشت «11» [آنشخص چشم بگشاد بعد از ساعت دیگر مقداری دیگر خون برداشت آن شخص] بنشست و از احوال خود استفسار نمود «12» او را اعلام دادند پس بمعالجه او قیام نمود تا بتمام صحت یافت «13» [اولیای آنشخص او را خدمتهای بسیار كردند و] آوازه در میان مردم افتاد كه حكیمی آمده كه مرده را زنده میكند قابوس
______________________________
(1)- مج: مردم را حیرت. مك: مردم را بسیار حیرت.
(2)- مج: حیرت آمد گفتند این چه سخن است كه میگوئی؟ گفت.
مك: حیرت آمد گفت.
(3)- مج: چند روزه او را زنده. مك: چند روز زنده.
(4)- مج: زنده و تن درست بشما.
مك: زنده بشما.
(5)- مج: رسانم مردم چنان. مك: رسانم چنان.
(6)- مج: كردند چون بموضع خالی بردند شیخ.
مك: كردند شیخ.
(7)- مج: فرمود چون.
مك: فرمود و چون.
(8)- مج: آن شخص برآمد. مك: آن برآمد.
(9)- مج: برآمد رگ. مك: برآمد شیخ رگ.
(10)- مج: قدری دیگر خون. مك: قدری خون.
(11)- عبارت: [آنشخص چشم بگشاد بعد از ساعت دیگر مقداری دیگر خون برداشت آن شخص] از زیادات مج میباشد.
(12)- مج: نمود او را اعلام دادند پس.
مك: نمود پس.
(13)- عبارت: [اولیای آنشخص او را خدمتهای بسیار كردند و] از زیادات مج میباشد.
ص: 296
او را طلب داشت و پرسید كه بچه دانستی كه آن شخص نمرده است،؟ گفت: كه بدان سبب كه بندهای زانوی او را راست و برقرار خود دیدم «1» [اگر مرده بودی پایهای او از هم باز افتاده بودی] پس قابوس «2» را از اقربا جوانی «3» مدتها بیمار بود «4» و هیچكس از اطباء به «5» تشخیص مرض او راه نبرده «6» و دل بر موت او نهاده بودند، فرمود كه شیخ «7» ابو علی را بسر بالین او بردند، شیخ نبض او را دید، «8» و تفسره «9» او را تفحص فرمود، اصلا از آثار و علامات مرض او مشخص نشد، بعد از آن دست بر نبض «10» او نهاده گفت: از حاضران «11» هیچكس محلات این شهر را «12» بتمام میداند؟
______________________________
(1)- عبارت: [اگر مرده بودی پایهای او از هم باز افتاده بودی] از زیادات مج میباشد.
(2)- مج: قابوس را از اقرباء.
مك: قابوس از اقرباء
(3)- مج: جوانی مدتها بیمار بود.
مك: جوانی بیمار بود.
(4)- مج: بود و هیچكس از اطباء.
مك: بود و اطباء.
(5)- مج: به تشخیص مرض.
مك: به مرض.
(6)- مج: نبرده و دل.
مك: نبرده دل.
(7)- مج: شیخ ابو علی را بسر.
مك: شیخ را بسر.
(8)- مج: او را دید، و تفسره او را تفحص فرمود اصلا.
مك: او را دید اصلا.
(9)- تفسره: قاروره.
(10)- مج: نبض نهاده.
مك: نبض او نهاده.
(11)- مج: حاضران هیچكس محلات.
مك: حاضران محلات.
(12)- مج: شهر را بتمام میداند.
مك: شهر را میداند.
ص: 297
یكی گفت «1»: من میدانم، گفت: یك «2» یك محله را نام بگوی، آن شخص نام محلات می‌برد تا بنام یك محله «3» رسید نبض مریض حركتی مخصوص كرد «4» و اضطراب ظاهر شد، شیخ گفت: نام كوچه‌ها كه درین محلت است بگوی، تا نام یك كوچه برد «5» نبض مریض همان حركت آغاز كرد آنگاه شیخ گفت: سراهای این كوچه را نام بر، چون نام یك سرابرد همان حركت «6» از نبض ظاهر شد، شیخ «7» گفت اسامی اهل «8» این سرا را «9» میدانی بگوی چون بنام دختری رسید «10» نبض مریض همان حركت اعاده كرد، شیخ گفت: این جوان «11» [در این محله كه میگذشته چون بدین كوی
______________________________
(1)- مج: گفت من میدانم.
مك: گفت میدانم.
(2)- مج: یك‌یك محله را.
مك: یك محله را.
(3)- مج: یك محله رسید نبض مریض حركتی.
مك: یك محله حركتی.
(4)- مج: مخصوص كرد شیخ گفت.
مك: مخصوص كرد و اضطراب ظاهر شد شیخ گفت.
(5)- مج: برد نبض مریض همان.
مك: برد همان.
(6)- مج: حركت از نبض ظاهر.
مك: حركت ظاهر.
(7)- مج: شیخ گفت اسامی.
مك: شیخ اسامی.
(8)- مج: اهل این سرا. مك: اهل سرا.
(9)- مج: سرا را میدانی بگوی چون.
مك: سرا را بگو چون.
(10)- مج: رسید نبض مریض همان.
مك: رسید همان.
(11)- عبارت: [درین محله كه میگذشته چون بدین كوی رسیده] از زیادات مج است و در مك. مد. س ندارد.
ص: 298
رسیده] این دختر را دیده «1» و بر وی عاشق شده و از جهت حیا «2» یا مانعی دیگر اظهار نكرده تا بدین مرض منجر شده،
خواجوی كرمانی «3»:
رفتم بطبیب و گفتمش بیمارم‌از اول شب تا بسحر بیدارم
درمانم چیست؟نبضم چو طبیب دید و گفت از سر درد
جز عشق نداری مرضی پندارم‌محبوب تو كیست؟ «4» اكنون علاج «5» او آنست كه «6» آن دختر را پیش او حاضر سازند تا بحكم:
شفاء العلیل لقاء الخلیل، بعد از حصول اغراض مواصلت اعراض نفسانی بكلی بقانون شفا مبدل گردد، پس آن جوان بدین تدبیر «7» دلپذیر كه موافق تقدیر بود از رنج فراق باز رست، و بتجرّع شربت وصال «8» محبوب تمامی مرض او بصحت پیوست
بیت:
هزار شربت شیرین و میوه مشموم‌چنان مفید نباشد كه بوی صحبت یار.
______________________________
(1)- مج: دیده و بروی عاشق. مك: دیده و عاشق.
(2)- مج: حیا یا مانعی دیگر اظهار.
مك: حیا اظهار.
(3)- مج: رباعیه. مك: خواجوی كرمانی. مد: ندارد.
(4)- ظاهرا نسخه مك اصح است زیرا این شعر از نوع مسمّط مثلث است، اما در دیوان خواجو بنظر نرسید. و خواجو از شعراء متوسطین فارس بوده. ولادتش در سال 689 ه یا 659 یزدگردی و وفاتش سال 573 ه اتفاق شده و قبر او در تنگ اله اكبر شیراز است.
(5)- مج: علاج او آنست. مك: علاج آنست.
(6)- مج: كه آن دختر را. مك: كه دختر را.
(7)- مج: بدین تدبیر كه موافق تقدیر بود از رنج.
مك: بدین تدبیر دلپذیر از رنج.
(8)- مج: وصال محبوب تمامی.
مك: وصال تمامی.
ص: 299
و شیخ در سلطنت قابوس مرتبه وزارت یافت.
دیگر: لطایف و طرایف «1» استراباد نهایت ندارد، و اكثر گیاه زمین آن ولایت بنفشه و نرگس است و ریاحین بسیار دارد، و ابریشم فراوان از آنجا حاصل میشود «2» [كه تجار براری و بحار باطراف اقالیم «3» عالم می‌برند، و رزی «4» كه از آن مملكت میخیزد از تمامی ولایات خراسان نمیخیزد، چنانچه حاصل زكوة آنجا در یكسال هفتاد تومان كبكی است، و هركس كه بدان ولایت سفری كرده اكثر آنست كه منعم گردد، و بس ولایت مباركست] و حضرت اعلی آنزمین را بفال خجسته و میمون داشته، و آنرا «دار الفتح» لقب فرموده، بسبب آنكه رایات نصرت و جهانگشای آنحضرت اول از آنجا بر «5» افراشته شده، و این صورت هم بر حضرت اعلی و هم بر «6» خاقان شهید سلطان «7» ابو سعید بلكه بر تمامی مردم خراسان مبارك و فرخنده آمده، و آنچنان بوده كه:
در وقتی كه میرزا جهانشاه تركمان تسخیر خراسان كرد سپاه بسیار از «تراكمه» و «كردی» و «گرجی» و «دیلمی» «8» و هرطایفه همراه داشت، «9» [و از صفات مردی و مرحمت و شفقت و مروة در ذات آنمردم شمه نبود]، و خلق
______________________________
(1)- در اصل «ظرایف» بظاء معجمه اما بقرینه ما بعد بدون تردید بطاء مهمله صحیح است، متن نیز قیاسا اصلاح شد.
(2)- عبارت: [كه تجار براری و بحار ... و بس ولایت مباركست] از زیادات مج میباشد و در مد. مك ندارد.
(3)- در اصل «اقلیم» بصیغه مفرد. متن قیاسا اصلاح شد.
(4)- رز: بفتح اول و سكون ثانی: درخت انگور. خود انگور را نیز میگویند و بعربی «كرم» خوانند. (فرهنگ برهان قاطع- رشیدی) و: الآرز. الارز. الارز: حب معروف- برنج. و نیز بمعنی شالی كه برنج پوست‌دار باشد.
و: «الرّز» لغة فی «الارز» و «الرزاز»: بائع الرز. (لسان العرب).
(5)- مج: از آنجا افراشته. مك: از آنجا برافراشته.
(6)- مج: و هم بر سلطان. مك: و هم بر خاقان شهید سلطان.
(7)- مج: سلطان سعید. مك: سلطان ابو سعید.
(8)- مج: دیلمی و هرطایفه همراه.
مك: دیلمی همراه.
(9)- عبارت: [و از صفات مردی و مرحمت و شفقت و مروّة در ذات آنمردم شمه نبود] از زیادات مج میباشد و در مد و مك ندارد.
ص: 300
خراسان از تعدی «1» و تحكم و تغلب و اشتلم «2» ایشان «3» بغایت عاجز و مضطر شده بودند، مقارن این «4» حال سلطان سعید از ماوراء النهر بدفع «5» مضرة و شرارت ایشان لشكر كشیده، متوجه هرات شد، «6» [و اهل خراسان در میان دو لشكر بی‌سامان نزدیك بود پایمال و بال و نكال گردند]، قریب باین حال رایات جهانگشای فرقد فرسای حضرت اعلی سلطانی از آن مملكت خافق گشت؛ چنانكه ذكر آن خواهد آمد «7»، جهانشاه میرزا چون ازین حال «8» واقف شد، كالثعلب بین الاسدین، مضطرب گشته بنیان ثبات و اركان قرار خود متزلزل یافت، قضیه: الفرار مما لا یطاق، را غنیمت شمرده بتعجیل تمام عنان بجانب دیار مالوف خود تافت «9» [چنانچه مردم هرات كه از متجنده او عظیم متاثر و متاذی شده بودند] بانتقام قیام نمود بسیاری را از ایشان كشتند و غارت كردند «10» [كه یارای آن نداشتند كه از عقب خود نگاه كنند و بر همه‌كس روشن است كه سلطان سعید را بر آنجماعت قوت استیلاء و قدرت استعلاء نبود اما بتدبیر خود را در مقام جرئت و مقاومت میداشت] و این فتح «11» كه او را میسر گشت از
______________________________
(1)- مج: از تعدی و تحكم و تغلب و اشتلم.
مك: از تعدی و اشتلم.
(2)- اشتلم: «بضم اول و ثالث و لام و سكون ثانی و میم: تندی. غلبه. زور.
تعدی كردن باشد بر كسی. و بزور چیزی گرفتن. و این كلمه تركی است». فرهنگ برهان قاطع. آنندراج. غیاث.
(3)- مج: ایشان بغایت عاجز و مضطر. مك: ایشان مضطر.
(4)- مج: مقارن این سلطان. مك: مقارن این حال سلطان.
(5)- مج: بدفع مضرة و شرارت ایشان. مك: بدفع ایشان.
(6)- عبارت: [و اهل خراسان در میان دو لشگر بی‌سامان نزدیك بود پایمال و بال و نكال كردند] از زیادات مج میباشد.
(7)- روضه نوزدهم.
(8)- مج: حال واقف شد. مك: حال شد.
(9)- عبارت: [چنانچه مردم هرات كه از متجنده او عظیم، متاثر و متأذی شده بودند] از زیادات مج میباشد.
(10)- عبارت: [كه یارای آن نداشتند كه ... و مقاومت میداشت] از زیادات مج میباشد.
(11)- مج: فتح كه او را میسر گشت از میامن.
مك: فتح از میامن.
ص: 301
میامن اعلام نصرت‌نشان حضرت اعلی «1» [خلافت مكانی كه در آن ناحیت با رفاهیت ارتفاع یافت] روی نمود.
لامیر خسرو الدهلوی «2»:
علمهای فتحش اگر راست گوئی‌الفهای انا فتحناست گوئی
سپاهش چو پوشد گه رزم جوشن‌بموج آمده روی دریاست گوئی
چو بر آسمان گرد خیلش برآیدزمین و فلك هردو یكجاست گوئی و اهل طبرستان در سال بیست و دوم از هجرت منشور ایمان قبول كردند «3» و سوید بن مقرّن كه امیر سپاه اسلام «4» بود چون نزدیك جرجان رسید مرزبان آنجا یك منزل پیش بازرفت و مسلمان شد و تمامی آندیار بی‌حرب و نزاع اسلام آوردند و هرساله پانصد هزار درم از تمام طبرستان خراج پذیرفتند، «5» [و سوید اجابت كرد «6». و بحقیقت زینت و آراستگی دار السلطنت هراة از طرایف و تنسوقات «7» آن
______________________________
(1)- عبارت: [خلافت مكانی كه در آن ناحیت با رفاهیت ارتفاع یافت] از زیادات مج میباشد.
(2)- مج: لامیر خسرو الدهلوی. مك: خسرو. مد: ندارد.
(3)- مج: كردند و سوید بن. مك: كردند سوید بن.
(4)- مج: اسلام بود چون. مك: اسلام چون.
(5)- عبارت: [و سوید اجابت كرد ... و چوب شمشاد از آنجا بسیار حاصل میشود] از زیادات مج میباشد و در مد. مك ندارد.
(6)- نخستین هجوم قبائل اعراب بحوالی طبرستان بگفته طبری در سال 39 ه زمان عثمان بفرماندهی سعید بن العاص وقوع یافته. هجوم دوم در عهد معاویة در تحت فرمان مصقلة بن هبیره بوده كه در هنگام عبور آنها از گردنه‌های سخت كوهستان مردم دلیر و میهن‌دوست آن سرزمین سنگهای بزرگ را از قلل جبال غلطانیده و آن سپاه را نابود ساختند. (تاریخ طبری. فتوح البلدان- بلاذری ص 343)
و ابن اثیر در حوادث سال 21 هجرت مینویسد:
«ذكر فتح جرجان و طبرستان. لما ارسل نعیم الی عمر بالبشاره و اخماس الری كتب الیه عمر بارسال اخیه سوید بن مقرن الی قومس و جرجان فسار سوید الی جرجان فعسكر بها ببسطام و كتب الی ملك جرجان و هوزرنان صول و صالحه علی جرجان علی الجزیه بعدان سمی له الاناث ... و قیل كان فتحها سنة ثمان عشره و قیل سنة ثلاثین زمن عثمان بن عفان».
(كامل التواریخ- ابن اثیر- ج/ 3/ ص 12).
(7)- تنسوقات: بفتح و ضم سین مهمله و قاف عجایبات و اشیای كمیاب، و در لغات تركی بمعنی نادرات نوشته كه جمع تنسوق است. و بعضی از فرهنگها آنرا معرب كلمه «تنسج» هم نوشته كه نوعی از جامه نفیس باشد. فرهنگ آنندراج.
ص: 302
ولایت است كه از اطراف عالم تجار اقمشه و امتعه نفیسه جهت ابریشم بدانجا می آورند و از آنجا بهراة نقل میكنند، و نارنج و لیمو و ترنج كه زیب بازارهاست از آن ولایت می‌آید، و درین ایام فترت عجب در آن دیار حادث شد و آنچنان بود كه «میرمغول» كه از خاك برداشته دست تربیت حضرت اعلی خلافت‌پناهی بود و ایالت آن ولایت بموجب حكم سلطانی برأی و رویت آن تعلق داشت كفران نعمت نموده از سادات آنجا سید كمال الدین اجل كه یك عمده آنجا بود، و مولانا شمس الدین را كه صاحب دیوان حضرت مملكت پناهی مقرب الحضرة السلطانی بود بقتل آورد، و انواع بی‌رسمیها كرده بجانب عراق گریخت، و چون حل و عقد طبرستان بحیطه تملك حضرة سلطنت پناه معین الدین سلطان بدیع الزمان بهادر تعلق گرفت اتباع و اعقاب سید كمال الدین آنكه خواجه فخر الدین بتكچی و خواجه شمس الدین محمد بتكچی كه ابا عن جدّ سدّ اسدور كن اشد آن ولایت بودند در قتل سید مشارالیه مدخل بوده، سعایت نمودند تا مشارالیهما بسعادة شهادة رسیدند و ازین قضایا اختلال بسیار بدان مملكت راه یافت «1» و «پیرمغول» نیز باندك فرصتی بحكم آنكه:
مثنوی:
با ولی نعمتان دگر كردن‌بشكند شیر شرزه را گردن در عراق كشته شد، و برهان مقوله: من قتل قتل بظهور پیوست.
و در آن ولایت نیز چشمه‌ایست كه در تموز یخ می‌بندد، و در زمستان آب او گرم است، و آلات چوبینه بتكلف از بیخ نی و چوب شمشاد از آنجا بسیار حاصل میشود]. «2»
______________________________
(1)- قبلا این نام «میرمغول» نوشته است.
(2)- تا اینجا از زیادات مج میباشد و در مك و مد ندارد.
ص: 303
دیگر: «دامغان». و «1» در نواحی طبرستان «2» بلده معموره است و آنجا باد بسیار میوزد «3» و در ظواهر آن بلده چاهی است كه هرگاه باختیار یا بی‌اختیار ناپاكی در آن چاه افتد «4» طوفان باد پیدا میشود كه خیمه و خرگاه را برمیكند. هرگاه كسی از سلاطین در آن زمین نزول كند اول «5» معتمدان فرستد تا آن چاه را محافظت نمایند كه نجاستی دروی نیفتد «6» كه خانه ایشان بر باد داده شود.
و در «عجایب المخلوقات» آمده كه آنجا آبی است كه از غاری بیرون می‌آید كسری آنرا بصد و بیست قسمت كرده «7» بود و هرقسمتی بقریه‌ای میرفت، و همه قسمتها چنان برابر بوده كه شخصی صد و بیست جوز در آب انداخته هرجوزی بقسمتی رفته «8» [و گویند. سكندر ذو القرنین بهمه عالم بگشت، چون بدانجا رسید وفات یافت، جنازه ویرا از اینجا به اسكندریه نقل كردند].
دیگر: «بسطام «9»» قصبه ایست «10» مبارك و گویند خاصیتی دارد كه در وی
______________________________
(1)- دامغان: «بلد كبیر بین الری و نیشابور و هو قصبة قومس قال مسعر بن مهلهل الدامغان مدینه كثیرة الفواكه و الریاح لا تنقطع بها لیلا و لا نهارا و بها مقسم للماء كسروی عجیب یخرج ماءه من مغارة فی الجبل ثم ینقسم اذا اتحدر عنه علی مایة و عشرین قسمة لمایة و عشرین رستاقا لا یزید قسما علی صاحبه و لا یمكن تالیفه علی غیر هذا القسمة و هو مستطرف» (معجم البلدان- ج/ 2/ ص 539 لیپزیك. نزهة القلوب- ص 161 لیدن).
(2)- مج: طبرستان بلده معموره است و آنجا مك: طبرستان، و آنجا.
(3)- در اصل «بسیار میرود».
(4)- افتد طوفان باد. مك: افتد باد.
(5)- مج: كند اول معتمدان. مك: كند معتمدان.
(6)- عبارت: [كه خانه ایشان بر باد داده شود] از زیادات مج میباشد.
(7)- مج: كرده بود و هر. مك. مد: كرده و هر.
(8)- عبارت: [و گویند سكندر ذو القرنین ... اسكندریه نقل كردند] از زیادات مج میباشد.
(9)- بسطام: «بالكسر ثم السكون بلدة كبیرة بقومس علی جادة الطریق الی نیسابور بعد دامغان بمرحلتین، و هی كبیرة ذات اسواق، و رایت قبر ابی یزید البسطامی فی وسط البلد فی طرف السوق» (معجم البلدان- یاقوت ج/ 1/ ص 625- 624 لیپزیك)
(10)- مج: قصبه مبارك. مك. مد: قصبه است مبارك.
ص: 304
هیچكس «1» عاشق نگردد و اگر عاشقی بدانجا آید عشق وی تسكین یابد و آب بسطام اگرچه اندكی تلخ بود اما بوی دهان را سود دارد، و در بسطام درد چشم كم باشد، و از آن بقعه مثل مدینه رسول صلی الله علیه و سلم همیشه بوی خوش می‌آید، و گویند آنجا ماری باشد كوچك و جهنده و قتال، و مردم بسطام بصلاح و عفت آراسته باشند، و شرف آنزمین همین بس كه سلطان العارفین ابو یزید بسطامی قدس اله «2» سره از آنجا ظاهر شده «3»، و نام وی طیفور بن عیسی بن آدم بن سروشان است، از اقران سلطان احمد خضرویه و یحیی معاذ رازی است، و شیخ شقیق بلخی «4» را دریافته بوده «5».
«6» [و گویند سلطان العارفین حضرت حق را بخواب دید، پرسید كه بار خدایا راه بسوی تو چگونه است، خطاب آمد كه: دع نفسك تعال- یعنی: نفس خود را بگذار و بیا.
و نقلست كه: با یزید قدس سره را پس از وفات بخواب دیدند گفتند حال تو چون شد؟ گفت مرا گفتند ای پیر چه آوردی؟ گفتم درویش كه بدرگاه ملك شود او را نگوئید كه چه آوردی گوئید چه میخواهی.] «7»
وفاتش در سنه احدی و ستین و مائتین «8» بوده، و بعد از وفات روحانیت سلطان العارفین شیخ ابو الحسن «9» خرقانی قدس سره را تربیت فرموده و شیخ ابو الحسن بعد از سلطان العارفین بچندین سال ظهور یافته «10» است، و خرقان قریه «11» ایست از
______________________________
(1)- مج: در وی هیچكس عاشق. مك. مد: در وی عاشق.
(2)- مج: قدس اله سره. مك: قدس سره.
(3)- مج: شده. مك. مد. س: شد.
(4)- مج: شقیق را. مك. مد: شقیق بلخی را.
(5)- مج: دریافته بوده. مك. مد: دریافته بود.
(6)- عبارت: [و گویند سلطان العارفین ... گوئید چه میخواهی] از زیادات مج میباشد.
(7)- تا اینجا از زیادات مج است.
(8)- مج: ماتین بوده و بعد. مك: مأتین و بعد.
(9)- عبارت: [خرقانی قدس سره را تربیت فرموده و شیخ ابو الحسن] از زیادات مج است.
(10)- مج: یافته و خرقان قریه. مك: یافته است و قریه.
(11)- مج: و خرقان قریه ایست. مك: و قریه ایست.
ص: 305
مضافات بسطام، میگویند سلطان العارفین روی بجانب خرقان میكرده و استنشاق میفرموده و میگفته كه ازین مقام بوی مردم میاید. «1»
و نام شیخ ابو الحسن علی بن جعفر است. و «2» [شیخ ابو العباس قصاب آملی كه از اكابر اولیاء بوده گفته بود كه: «این بازارك ما با خرقانی افتد». و در كتاب نفحات الانس آمده كه شیخ ابو الحسن] غوث «3» و یگانه روزگار و قبله وقت خود بوده، از وی پرسیدند كه: «4» [صوفی كیست؟ گفت كه: صوفی بمرقع و سجاده نبود و صوفی آن بود كه نبود. و نیز از وی پرسیدند كه:] اخلاص چیست؟ گفت: هرچه از برای حق كنی اخلاص است، و هرچه از برای خلق كنی «5» ریاست، و «6» هم شیخ ابو الحسن فرموده كه: «امروز چهل سالست تا در یك وقتم و حق بدلم می‌نگرد و بجز حق و را نمی‌بیند. و هم وی فرموده «7» كه چهل سالست تا نفسم یك شربت آب سرد می‌طلبد یا شربت دوغ ترش «8» میخواهد و بوی نداده‌ام.
______________________________
(1)- طیفور بن عیسی بن آدم بن سروشان بسطامی از قدماء مشایخ صوفیه و از اقران و نظراء: احمد خضرویه، یحیی بن معاذ رازی است و با شقیق بلخی معاصر بوده، پدران او بر دین زرتشتی وفادار بوده و پدر بزرگ او اسلام اختیار كرد. وفات او در سال 261 ه یا 264 ه اتفاق شده است. (كشف المحجوب علی بن عثمان الجلابی الغزنوی ص 132- 134 چاپ لنینگراد. نفحات الانس- جامی ص 59- ص 60).
(2)- شیخ ابو العباس القصاب احمد بن عبد الكریم. ترجمه احوال او در نفحات مسطور است. ص 265- 268.
جامی گوید: «و وی گفته بود این بازارك ما بآخر با خرقانی افتد پس از وی بخرقانی افتاد.» نفحات ص 266.
(3)- مج: غوث و یگانه روزگار. مك: غوث روزگار.
(4)- عبارت: [صوفی كیست؟ گفت: كه صوفی بمرقع و سجاده نبود و صوفی آن بود كه نبود. و نیز از وی پرسیدند كه:] از زیادات مج میباشد.
(5)- مج: كنی ریاست. مك: كنی ریا.
(6)- مج: و شیخ ابو الحسن. مك: و هم شیخ ابو الحسن.
(7)- مج: فرموده كه چهل. مك: فرموده چهل.
(8)- مج: ترش میخواهد و بوی. مك: ترش و بوی.
ص: 306
وفات شیخ در شب عاشوراء بوده سه‌شنبه سنه خمس و عشرین و اربعمائه.
«1» [و شیخ در بعضی رسائل خود آورده است كه: حضرت حق با من گفت كه یا ابا الحسن: من به یا تو؟ گفتم: بار خدایا! من، گفت: چون؟ گفتم: من همچو تو خدائی دارم كه تو نداری. و شیخ مثل این سخنان بسیار دارد].
______________________________
(1)- عبارت: [و شیخ در بعضی رسائل خود ... سخنان بسیار دارد] از زیادات مج میباشد.
ص: 307

چمن چهارم از روضه پنجم در ذكر: «قهستان» و «سجستان» و «فراه» و «قندهار» و «گرمسیر» و «غور» و «غرجستان»

قهستان ولایتی است وسیع با توابع بسیار و منافع بیشمار، و اهل آنجا مردم كافی و با تربیت باشند، و بعضی از ایشان را بالحاد متهم میدارند خصوصا مردم بلوك «بهار جان» را. «1» [و مردم «تون» اكثر برفض منسوب‌اند، حاصل الامر] مردم نیك آن ولایت بغایت نیك‌اند و بدان ایشان بسیار بد. و «2» گویند طول و عرض آن ولایت چهار صد فرسنگ در چهار صد فرسنگ است، و بدان سبب چهار صد قهستان میگویند، و مردم آنجا اكثر نویسنده و اهل حسابند، و بعضی از اهالی آنجا حسن صباح را در وقت خروج او مدد كرده بوده‌اند «3» و بمزخرفات باطل او گرویده بدین‌جهت «4» بعضی از ایشان را بالحاد تهمت میكنند، و چنان مشهور است كه حالا نیز از چند موضع آنجا خراج حسن صباح جدا كرده بسر گور او میفرستند «5»، [تا غایتی كه میگویند بعضی پیره زنان از هرده كلابه ریسمان كه میریسند یك كلابه عشر حسن صباح- كه او را ایشان امام میگویند- جدا میسازند]. «6» اما آنچه از مردم ایشان عقیده‌

______________________________
(1)- عبارت: [و مردم تون اكثر برفض منسوب‌اند حاصل الامر] از زیادات مج میباشد.
(2)- مج: بسیار بد و گویند طول. مك: بسیار بد و طول.
(3)- مج: بوده‌اند. مك: بودند.
(4)- مج: جهت بعضی از ایشان. مك: جهت ایشان.
(5)- عبارت: [تا غایتی كه میگویند ... جدا میسازند] از زیادات مج میباشد.
(6)- ظهور اسمعیلیة یكی از مظاهر جنبشهای ملی ایرانی است كه برای محو نفوذ سیاسی و فكری تازیان در قرون اولیه اسلامی بصورتهای گوناگون بروز و ظهور میكرده است.
مؤسسین این فرقه ایرانیانی بودند كه تازیانرا دشمن میداشته‌اند مانند: عبد الله بن میمون القداح
ص: 308
و مذهب پاك دارند بحكم: خیار هم فی الجاهلیة خیارهم فی الاسلام، در راه دین و طریق مسلمانی مردانه‌اند «1» [بغایت روشن و احوال پسندیده دارند و بر قاعده سنت و جماعت مستقیم‌اند].
از جمله: مولانا جلال الدین محمد قاینی «2» رح از خلفای «3» حضرت شیخ
______________________________
الاهوازی متوفی بسال 261 ه. مكتب فكری ایشان عبارت از عقاید مذهبی زرتشتی و اصول ادبی و اجتماعی باستانی ایرانی است كه در لفافه‌های تعالیم فلسفی یونانی و عقاید معتزله و پاره‌ای از اسامی و اصطلاحات اسلامی پرده‌پوشی شده بود. اما ظاهرا پیروان اسمعیل فرزند بزرگ حضرت امام جعفر الصادق علیه السلام- كه در 148 ه. رحلت فرمود- بوده و او را امام هفتم و صاحب الزمان و آخرین ائمه میدانسته‌اند.
اصحاب این مشرب را: «اسمعیلیه» «قرامطه». «اهل تعلیم». «سبعیه». «باطنیه».
«حشاشین» و دشمنانشان ایشان را ملاحده مینامیده‌اند.
حسن صباح در سال 483 قلعه الموت- آشیانه عقاب- را واقع در كوهستان شمالی قزوین فتح كرده و آنجا را مركز فعالیتهای دهشت‌انگیز صد و هشتاد ساله خود و اخلاف خود ساخت. وی مردانی را كه «فدائی» نام داده بود با حشیش مست نموده و برای كشتن دشمنان سرشناس خود از عمال سیاست خلفای بغداد گسیل میداشت.
و پس از حسن جای‌نشینان او بترتیب ذیل فرمانروائی نمودند:
(1) حسن صباح/ از سال/ 483 ه
(2) كیا بزرگ امید رودباری/ از سال/ 518 ه
(3) محمد اول پسر بزرگ امید/ از سال/ 532 ه
(4) حسن دوم نوه بزرگ امید/ از سال/ 557 ه
(5) نور الدین محمد پسر حسن دوم/ ازسال/ 561 ه
(6) جلال الدین حسن سوم پسر محمد دوم/ از سال/ 607 ه
(7) علاء الدین محمد سوم پسر حسن سوم/ از سال/ 618 ه
(8) ركن الدین خورشاه/ از سال/ 654 ه
كه در سال 663 ه بس از سقوط قلعه الموت مغلوب و تسلیم هلاكوخان گردیده و حكومت صد و هشتاد ساله این فرقه برچیده شد. (فهرست ابن الندیم. الملل و النحل- شهرستانی. تاریخ فخر بناكتی نسخه كتابخانه ملی ملك. جهانگشای جوینی. كامل ابن اثیر).
(1)- عبارت: [بغایت روشن ... جماعت مستقیم‌اند] از زیادات مج است.
(2)- مج: قاینی رح. مك: قاینی.
(3)- مج: خلفای حضرت شیخ. مك: خلفاء شیخ.
ص: 309
زین الدین خوافی «1» [قدس سره بوده، و در خدمت و ملازمت شیخ آثار پسندیده نموده و مدت «2» محتسب قبة الاسلام هرات بوده] و در علوم دینیه و بیان قواعد و شرایط اسلام مصنفات خوب و رسایل مرغوب دارد،
و جناب تقوی‌مآب مولانا شمس الدین محمد «3» بن امین الدین «4» روح اله روحه كه از مشایخ كبار و اولیای روزگار بود از آن ولایت بوده، و بغایت مرد نورانی بود و آثار ولایت و انوار كرامت از جبین او واضح.
در وقتی كه بزیارتگاه تشریف آورده بود «5» بنده چند نوبت بزیارت ایشان فایز گشته چنان معلوم می‌شد كه بر ضمایر و خواطر مشرف است، یكبار بعزیمت آنكه التماس نمایم كه مرا دعائی تلقین كند كه بآن مواظبت نمایم بزیارتش رفتم جمعی «6» پیشش حاضر بودند بی‌آنكه اظهار «7» ملتمس خود كنم این دعا از حضرت رسالت «8» پناه صلی اله علیه و اله و سلم روایت فرمود و چند بار تكرار نموده اهل مجلس را بحفظ و مواظبت آن وصیت كرد چنانچه من یاد گرفتم «9» [و از جهت چند كس كه قوت حافظه آن ضعیف بود نوشتم و] دعا این است:
اللهم انی اسئلك رزقا طیبا و علما نافعا و عملا متقبلا- و این رباعی
______________________________
(1)- عبارت: [قدس سره بوده ... قبة الاسلام هرات بوده] از زیادات مج است.
(2)- كذا فی الاصل.
(3)- مج: محمد بن امین. مك: محمد امین.
(4)- مج: امین الدین روح اله روحه كه از.
مك: امین الدین كه از.
(5)- مج: بود بنده چند. مك: بود چند.
(6)- مج: جمعی پیشش حاضر. مك: جمعی حاضر.
(7)- مج: اظهار ملتمس خود كنم. مك: اظهار كنم.
(8)- مج: حضرت رسالت صلی اله علیه و اله و سلم روایت مك: رسالت‌پناه.
(9)- عبارت: [و از جهت چند كس كه قوت حافظه آن ضعیف بود نوشتم] از زیادات مج میباشد.
ص: 310
نیز «1» در مجلس خواندند «2» و ازیشان یاد گرفته‌ام، رباعیه:
خلق خوش تو بهار و باغ تو خوش است‌تسلیم و رضا چشم و چراغ تو بس است
ور ز آنكه نعوذ باللّه این وصف تو نیست‌محرومی ازین صفات داغ تو بس است «3» [و این بیت در تقدیس حضرت الهی بسیار بر زبان میراند:
پاك از آنها كه عاقلان گفتندپاكتر ز آنكه غافلان گفتند و در بیان نعمای سبحانی این مصراع پیوسته بر زبان مباركش میگذشت، ع: شكر نعمتهای تو چندانكه نعمتهای تو
و بعضی از اصدقای ازیشان نقل میكنند كه میفرموده كه احادیث «مشارق الانوار» «4» را بتمام در مراقبه پیش حضرة شاه اولیاء و امام اتقیا امیر المومنین علی بن ابی طالب كرم الله تعالی وجهه گذرانیده‌ام]. «5»
و در «6» دار العباده «زیارتگاه» بجوار رحمت الهی رسیده و مدفنش آنجاست، روح الله روحه و رزقنا فتوحه.
و زبدة الحكماء خواجه نصیر الدین محمد الطوسی طاب مثواه، در ولایت
______________________________
(1)- مج: نیز در مجلس خواندند. مك: نیز خواندند.
(2)- عبارت: [و ازیشان یاد گرفته‌ام. رباعیه] از زیادات مج میباشد.
(3)- عبارت: [و این بیت در تقدیس حضرت ... گذرانیده‌ام] از زیادات مج میباشد.
(4)- «مشارق الانوار النبویة من صحاح الاخبار المصطفویة»: تالیف الامام رضی الدین حسن بن محمد الصغانی المتوفی سنة 650 ه. از امهات و مبسوطات كتب حدیث و مشتمل است بر احادیث صحیحه كه از رسول اكرم ص روایت شده و شروح بسیاری بر آن نگاشته شده است. (كشف الظنون- ج/ 2/ ص 436- 438)
(5)- تا اینجا از زیادات مج میباشد. روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات ج‌1 310 چمن چهارم از روضه پنجم در ذكر:«قهستان» و«سجستان» و«فراه» و«قندهار» و«گرمسیر» و«غور» و«غرجستان» ..... ص : 307
(6)- مج: و در دار العباده زیارتگاه. مك: و در زیارتگاه.
ص: 311
قهستان محبوس بوده كه بنیابت درگاه هلاكوخان رسیده، و صورة این حال در تاریخ وصاف. «1» برین وجه است، كه چون هلاكوخان در شهور سنه اربع و خمسین و ستمایه از فتح بلاد و قلع قلاع ملاحده لعنهم اله بتخصیص قلعه الموت كه ملجاء «2» و مناص حسن صباح بود، و استیصال كفره فجره آنجا كه سلاطین سلجوقی با وجود حمیت اسلام «3» و كمال بطش و شوكت و وفور سپاه و سلاح و عدت و كوشش تمام بر دفع «4» شر و شرارت، و رفع «5» جرئت و جسارت ایشان قادر نشده بودند فارغ گشت، و روز دولت صد و هفتاد ساله حسن صباح و اتباع بی‌فلاح او را بزوال و بال و انتقال رسانید، و بسبب این فتح نامدار حقوق بسیار در ذمه اهالی ممالك اسلام ثابت گردانید، بعزیمت دفع «6» ماده شر بعضی تابعان ایشان كه در نواحی قهستان نشان داده بودند «7» بدان ولایت آمد، خواجه نصیر كه مدتها در آن دیار «8» بحكم: الدر یحبس و السیف یعمل، محبوس بود، درین فرصت «9» [چون احوال دیگر گشت و دشمنان دین مدمر شدند] خلاص یافته بدرگاه ایلخان شتافت، «10» [و سبب حبس آن گفته كه خواجه نصیر الدین از نتایج طبع وقاد و فواید خاطر نقاد بعضی قصاید و رسائل بوساطت قواصد و وسائل بدرگاه خلافت المستعصم باللّه مرسول میداشت، و ابن علقمی كه وزیر خلیفه بود بسبب توهم طمع مداخلت غیر در منصب وزارت ازین
______________________________
(1)- تاریخ وصاف: «تجزیه الامصار و تزجیة الاعصار» تالیف شهاب الدین عبد اله شیرازی معروف به (وصاف الحضرة) سده هفتم.
(2)- مج: ملجاء و مناص حسن. مك: ملجاء حسن.
(3)- مج: اسلام و كمال بطش و شوكت. مك: اسلام و شوكت.
(4)- مج: دفع شر و شرارت. مك: دفع شرارت.
(5)- مج: و رفع جرئت و جسارت. مك: و رفع جسارت.
(6)- مج: دفع ماده شر. مك: دفع شر.
(7)- مج: ولایت آمد خواجه. مك: ولایت خواجه.
(8)- عبارت: [بحكم: الدریحبس و السیف یعمل] از زیادات مج میباشد.
(9)- عبارت: [چون احوال دیگر گشت و دشمنان دین مدمر شدند] از زیادات مج میباشد.
(10)- عبارت: [و سبب حبس آن گفته كه خواجه نصیر الدین ... به پایه سریر ایلخانی شتافت] از زیادات مج میباشد.
ص: 312
معنی متاثر و مستشعر گشت، بناصر الدین محتشم كه حاكم و والی قهستان بود انها نمود كه خواجه نصیر بدرگاه خلافت آغاز ارسال منشآت و مكاتبات كرده، از تبعه و نتایج آن غافل نمیتوان بود. ناصر الدین محتشم بعد از آنكه جانب چنان حكیم عدیم المثل را بانواع تعظیم و اكرام مراعات نمودی بر وی متغیر شد و او را بازداشت فرمود تا وقتی كه مخلص یافته به پایه سریر ایلخانی شتافت] «1» و بوفور عنایت و رافت و صنوف مرحمت و عاطفت اختصاص یافت، و حكم شد كه ملازم اردو باشد، و هلاكوخان در سوانح مهمات و مصالح ممالك از رأی حكیم بزرگوار استشارات «2» مینمود و او جوابی بر قانون حكمت و موافق مصلحت ملك و دولت میفرمود تا در حضرت ایلخانی محل رفیع و مقام بلند یافت «3». [الفضل لامعة آیاته، مشرقه آثاره] و بسبب منادمة آن علامه زمان كمال بطش و مهابت و آثار قدرت و ابهت ایلخانی تزاید و تضاعف هرچه تمامتر پذیرفت. و درین محل واقعه غریب در تاریخ وصاف آمده «4» [اگرچه باصل كتاب بیشتر دخلی ندارد اما مناسب مقام است] و آن‌چنان است كه:
ابن علقمی كه «5» وزیر خلیفه بغداد بود بی‌جریمه بمجرد توهمی كه در خاطر آورده بود رعایت «6» جانب چنان علامه «7» كه بهمه وجهی از واجبات بود فروگذاشت و بحبس «8» و ایذای او اشارت نمود، بحكم: لحوم العلماء مسمومة من شمها مرض،
______________________________
(1)- تا اینجا از زیادات مج است.
(2)- مج: استشارات مینمود و او جوابی.
مك: استشارات و او جوابی.
(3)- عبارت: [الفضل لامعة آیاته، مشرقة آثاره] از زیادات مج میباشد.
(4)- عبارت: [اگرچه باصل كتاب بیشتر دخلی ندارد اما مناسب مقام است] از زیادات مج میباشد.
(5)- مج: كه وزیر خلیفه بغداد بود بی‌جریمه.
مك: كه بی‌جریمه.
(6)- مج: رعایت جانب چنان. مك: رعایت چنان.
(7)- مج: علامه كه بهمه وجهی از واجبات بود فروگذاشت
مك: چنان علامه فروگذاشت.
(8)- مج: و بحبس و ایذای او. مك: و بحبس او.
ص: 313
و من اكلهامات، عنقریب بجزای فعل خود اقتران یافت.
«1» و گویند ابن علقمی وزیر در مذهب شیعه غلوی «2» عظیم داشت، و پسر خلیفه امیر ابو بكر «3» بسبب وحشتی و عصبیتی لشكر فرستاد تا كرخ بغداد «4» را غارت كردند «5» و در كرخ بعضی «6» از سادات هاشمیه «7» بودند ایشان را اسیر گرفتند، «8» [و اهل و عیال ایشان را بفضیحت و خلاعت از خانها بیرون كشیدند]، وزیر بجهت این حركت بغایت متالم و متأثر گشت و بگرد فراز و نشیب و پیرامن احتیال و فریب برمی‌آمد تا چگونه خلیفه و اتباع «9» را بتیغ انتقام بگذراند «10» و در عوض اذلال و اهانت كه بطایفه سادات رسانیده‌اند شربت مكافات چشاند، «11» [چون در بساط بسیط ممالك آیات رعب و باساء و آثار هیبت و یاساء «12» هلاكو خان سایر و منتشر بود، ابن علقمی از راه جفا در خفا] قاصدی ببارگاه ایلخانی فرستاده بعد از اظهار متابعت و عرض اخلاص و مطاوعت، نمود كه اگر مواكب «13» جهانگشای ایلخانی نهضت فرماید بی‌احتمال كلفتی و ارتكاب شدتی مملكت بغداد «14» را تسلیم نماید «15»، [و این معنی را بمواثیق و ایمان و شرایط
______________________________
(1)- مج: گویند. مك: و گویند.
(2)- مج: شیعه غلوی عظیم داشت. مك. شیعه غلو داشت.
(3)- مج: ابو بكر بسبب وحشتی و عصبیتی لشكر. مك: ابو بكر لشگر.
(4)- مج: بغداد را غارت. مك: بغداد غارت.
(5)- مج: و در كرخ بعضی. مك: و بعضی.
(6)- مج: بعضی سادات. مك: بعضی از سادات.
(7)- مج: هاشمیه بودند ایشان را اسیر.
مك. مد: هاشمیه را اسیر.
(8)- عبارت: [و اهل و عیال ایشان را بفضیحت و خلاعت از خانها بیرون كشیدند] از زیادات مج میباشد.
(9)- مج: گذراند. مك. مد. س: بگذراند.
(10)- مج: و در عوض. مد. مك: در عوض.
(11)- عبارت: [چون در بساط بسیط ممالك ... از راه جفا در خفا] از زیادات مج است.
(12)- یاساء: قانون.
(13)- مد: موكب. مج: مواكب.
(14)- مك. مد: بغداد تسلیم. مج: بغداد را تسلیم.
(15)- عبارت: [و این معنی را بمواثیق و ایمان و شرایط عهود و پیمان استحكام داد] از زیادات مج است.
ص: 314
عهود و پیمان استحكام داد]، ایلخانی قاصد «1» ابن علقمی را نوازش فرمود و بمواعید «2» منتج «3» مبتهج گردانیده باز فرستاد.
وزیر با خلیفه طریق تصنع و مكیدت پیش گرفته بدرگاه ایلخانی پیغام داد كه من جمعیت جنود و سپاه خلیفه را جهت تحصیل علوفات «4» [چون دل عاشقان و زلف محبوبان] پریشان خواهم ساخت، باید كه ایلخانی بی‌توقف و تعلل متوجه گردد، «5» پس هلاكو خان در امضای این عزیمت بخواجه نصیر الدین «6» مفاوضت بنوشت و از رای متین «7» و خاطر مبین او استشارت فرمود خواجه بعد از تامل در احكام نجومی و تدبر در آثار اتصالات اجرام سماوی عرضه داشت كه تسخیر آن مملكت بی‌مزید زحمتی و تحمل مشقتی مواكب همایون را میسر خواهد شد- العلم عند الله- «8» هلاكوخان بادل مبتهج «9» [و امل منفسح بالشكر چون قضا از تهمت رجعت مامون و نهمتی چون همت اصحاب توكل از عوارض و هن و تزلزل محفوظ] متوجه بغداد گشت. و ابن علقمی چون از تصمیم عزیمت ایلخانی وقوف یافت عنان توجه خاطر بجانب پریشانی متجنده بغداد مصروف گردانیده «10» در حضرت خلافت عرضه داشت كه سلاطین و ملوك اطراف همه در مقام طاعت و خدمتگاری امیر المومنین ثابت قدم‌اند، «11» [و نفاذ
______________________________
(1)- مك. مد: این قاصد را نوازش.
مج: قاصد ابن علقمی را نوازش.
(2)- مج: فرمود و بمواعید. مك: فرموده بمواعید.
(3)- مج: بمواعید منتج مبتهج. مك. مد: بمواعید مبتهج.
(4)- عبارت: [چون دل عاشقان و زلف محبوبان] از زیادات مج است.
(5)- مك. مد: هلاكوخان. مج: پس هلاكوخان.
(6)- مج: نصیر الدین. مك. مد: نصیر.
(7)- مج: رای و خاطر مبین. مك: رای متین و خاطر مبین.
(8)- استشاره هلاكو خان با خواجه نصیر الدین طوسی در باب حمله به بغداد و جنگ با خلیفه عباسی به تفصیل در كتاب «جامع التواریخ» خواجه رشید الدین فضل الله و «تاریخ فخر بناكتی» مسطور است.
(9)- عبارت: [و امل منفسح با لشگر چون ... و تزلزل محفوظ] از زیادات مج است.
(10)- مك. مد: گردانید. مج: گردانیده.
(11)- عبارت: [و نفاذ امر وصیت قدرت ... مصلحت بین نمینماید] از زیادات مج میباشد.
ص: 315
امر وصیت قدرت و بسطت اموال و كثرت شوكت مواكب حضرت خلافت بحمد الله در عرصه بساط غبراء شایع است، هرسال چندین مال جهت مواجب لشكر و مصالح دیگر از خزاین صرف كردن موافق رای متین و مطابق مقتضای عقل مصلحت‌بین نمینماید] «1» اگر فرمان «2» امیر المومنین باشد هریك از اعیان سپاه بشغل و مهمی بطرفی نامزد گردد كه علوفه او واصل گردد و خزانه عامره را توفیری حاصل آید، خلیفه غافل از آنكه:
«3» خسرو:
هركه چون كاغذ و قلم باشددو زبان و دو روی گاه سخن
همچو كاغذ سیاه كن رویش‌چون قلم گردنش بتیغ بزن «4» این مصلحت را كه خلاف صواب بود بر رای وزیر پرتزویر تفویض فرمود، و خود باستماع الحان و اجتماع خوبان «5» [و ارتكاب ملاهی كه آفتی در ملك و پادشاهی از آن زیانكارتر نیست] مشغول شد، و از ساز و برگ و نواء مجلس عشرت براست كردن اسباب دفع مخالف نپرداخت، و ابن علقمی «6» [در پریشانی جمع متجنده سعی بلیغ نمود] پیش از آنكه خبر توجه عساكر بیگانه بگوش خلیفه رسد وجوه و اعیان بلكه آحاد و افراد لشگر را متفرق ساخت «7» [و ظاهرست كه افتراق شمل و پریشانی جمع زودتر از التیام و اجتماع میسر میشود، پس بمیعاد مقرر و زمان معهود] چون اردوی ایلخانی در حركت آمد گوئی زلزال در جبال شامخات و جنبش در تلال
______________________________
(1)- تا اینجا از زیادات مج است.
(2)- مج: فرمان امیر المومنین باشد. مك. مد: فرمان باشد.
(3)- مك: خسرو. مج. مد: ندارد.
(4)- عبارت: [این مصلحت را كه خلاف صواب بود] از زیادات مج است.
(5)- عبارت: [و ارتكاب ملاهی كه آفتی در ملك و پادشاهی از آن زیانكارتر نیست] از زیادات مج میباشد.
(6)- عبارت: [در پریشانی جمع متجنده سعی بلیغ نمود] از زیادات مج میباشد.
(7)- عبارت: [و ظاهرست كه افتراق شمل و پریشانی ... و زمان معهود] از زیادات مج است.
ص: 316
راسیات افتاد و از اطراف ممالك لشگری چون بحر جوشان و ابر خروشان، نظم:
همه قاهرتر از سپهر و نجوم‌همه قادرتر از قضا و قدر
چرخ از زخم تیغشان بفزع‌مرگ از نوك رمح‌شان بحذر
با هژبران بیشه هم‌بالین‌با پلنگان كوه هم‌بستر در موكب گردون‌مسیر روان گشت، در این فرصت اخبار جنود نامعدود ایلخانی ببغداد میرسید مقربان درگاه هرچند بر آن غفلت و بی‌احتیاطی خلیفه را ملامت كردند، «1» [و مبالغه تمام تقریر نمودند كه اینك هلاكوخان با لشگری چون ریگ بیابان و بطش شدید و هیبت بی‌پایان بقصد این دیار توجه نموده پیش از ورود و هجوم ایشان تهیه اسباب مدافعت باید كرد و بقول زور وزیر زور «2» كه مثمر وزر و وبال است اعتماد نباید فرمود، اصلا] محل قبول نیافت. «3» [و خلیفه از مباشرت معاشرت دلبران موافق و مساره «4» و مشاورت وزیر مخالف طبع منافق بازناستاد]، هرآینه هرگاه اراده سبحانی بظهور واقعه در عالم مشیت تعلق گیرد تهیه اسباب او از همه جهت روی نماید، و سعی هیچ مقبل و مدبر و كوشش هیچ حكیم و مدبر دافع و مانع نیاید- لا مانع لحكمه و لا راد لقضائه، تا كار بدان «5» جا رسید و مهم بمرتبه انجامید كه لشكر ایلخانی بغداد را محاصره نموده دست بجنگ و وغا و فتنه و غوغا برآوردند و از
______________________________
(1)- عبارت: [و مبالغه تمام تقریر نمودند كه اینك ... اعتماد نباید فرمود، اصلا] از زیادات مج میباشد.
(2)- الزور بضم اوله: الكذب. الباطل. و زور دوم بفتح اوله و ثانیه: الاعوجاج- مصدر زور. زورا: مال. اعوج و (وزیر زور)- وزیر با تزویر نظیر زید عدل:
عادل است و شاید در اصل مزّور بوده
(3)- عبارت: [و خلیفه از مباشرت دلبران ... منافق باز ناستاد] از زیادات مج میباشد.
(4)- مساره: ساره: كلمه بسر. كلمه فی اذنه.
(5)- مج: تا كار بدان‌جا رسید كه لشگر ایلخانی.
مك: تا كار بدان رسید و مهم بمرتبه انجامید كه لشگر ایلخانی
ص: 317
درون شهر نیز جماعتی آلات حرب و ضرب را ساز داده مستعد رمی و رجم و پیكار گشتند تا مدت چهل روز میان جانبین محاربه قایم و مكاوحت دایم بود «1» و متعاقب تیر چرخ و ناوك و سنگ منجنیق و قواریر پرنفط و زوپین «2» و سنگ «3» فلاخن از نشیب بفراز و از فراز بنشیب می‌رفت و می‌آمد «4» تا اهل بغداد بیطاقت شدند، خلیفه برقرار سابق از وزیر ناموافق «5» و دوست پیدا و دشمن پنهان طلب رای صواب و حل عقده مشكل از هرباب مینمود، «6» [كه علاج این عارضه و تدبیر این واقعه چیست؟ و از سر درد چون ابر زاری] «7» وزیر چنین تقریر كرد كه: درین شهر سپاهی كه بامداد او بر خصم غالب توان شد نیست و لشكر مغول از حد و نهایت متجاوزست و هرروز غلبه و استیلای ایشان بیشتر و مواد صبر و احتمال و قرار و ثبات اهل شهر كمتر میشود، صلاح جانبین در آن مینماید كه امیر المؤمنین ترك مكاوحت كند و برگ مصالحت سازد، و بطوع و رغبت، بی‌رعب و هراس و دهشت «8» پیش هلاكوخان رود، «9» [كه لامحاله مقصود ایلخان ازین حركت طمع مال و رغائب و نیل طرایف و غرایب خواهد بود، خلیفه حصول غرض او را بقبول مقرون فرماید و بعد از وقوع
______________________________
(1)- مج: دایم بود و متعاقب. مك. مد: دایم و متعاقب.
(2)- مج: و قواریر پر نفط و روئین. مك: و قواریر نفط و زوبین.
و زوبین: حربه‌ایست نیزه مانند كه آنرا بجانب دشمن بیندازد- آنندارج.
(3)- فلاخن: بفتح فاوخا: آلت سنگ‌اندازی كه از رسن دو تا سازند- آنندراج.
(4)- مج: می‌رفت و می‌آمد تا اهل.
مك. مد: می‌رفت تا اهل.
(5)- مج: ناموافق و دوست پیدا و دشمن پنهان طلب رای.
مك: ناموافق طلب رای.
(6)- عبارت: [كه علاج این عارضه و تدبیر این واقعه چیست و از سر درد چون ابر زاری] از زیادات مج میباشد.
(7)- در اصل: «چون ابر آزاری» شاید درست آن: «چون ابر زاری میكرد» یا «چون ابر آذاری زاری میكرد» یا «چون ابر آذری زاری میكرد» بوده است. و «آذار» نام ماه دوم از ماههای رومی كه بعد از ماه شباط و پیش از ماه نیسان است.
(8)- مج: و دهشت پیش هلاكورود.
مك: و دهشت هلاكوخان رود.
(9)- عبارت: [كه لامحاله مقصود ایلخان ... و پر تهی‌مغز گشته] از زیادات مج میباشد.
ص: 318
ملاقات و مقالات بحسن تدبیر روابط مظاهرت و مصاهرت بین الطرفین مستحكم گردانیم، و دختری از بنات خاقان در حباله عقد خلف خلیفه آوریم، و مستوره از مخدرات پرده خلافت و امامت بزوجیت پسر ایلخان منعقد سازیم و بدین اسباب مواد ملك و دولت بین الجانبین سمت مشاركت گیرد، و امور سلطنت و خلافت بروابط عزت امامت انتظام پذیرد و در میانه خون و مال و اهل و عیال چندین هزار مسلمانان سالم ماند. چون ظاهر این كلمات بلباس مصلحت وقت آراسته نمود، و بسبب تراكم وهم و هراس امتیاز نیك و بد و افتراق صلاح و فساد از خلیفه برخاسته و نیك بدحال، و سخت سست مزاج. و قوی ضعیف رای، و بسیار كم فراست و پر تهی مغز گشته]، فی الحال این قضیه را بی‌تصور ندامت مآل تصدیق فرمود ( «1» و روز دیگر چون افراسیاب شرقی انتساب آفتاب تیغ ظفر تاب از نیام ظلام بركشید بمیدان خرامید و سپاه بی‌شمار كواكب را كه از اول شام تا آخر «2» بام فیروزه حصار چرخ دوار مركز اعلام شوكت احتشام ایشان بود بروز بغایت «3» رسانید و «4»)، روز یكشنبه چهارم صفر سنه خمس و خمسین و ستمایه، خلیفه خیال خام بسر با دو پسر «5» ابو بكر و عبد الرحمن و جمعی فراوان از علویان و دانشمندان و مقربان و اكابر بغداد و اعیان اجناد و مخصوصان خدم و معتبران حشم سوار شده بجانب جناب ایلخان روان گشت «6» و زبان روزگار مطابق «7» مقتضی حال میخواند:
باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی، ______________________________
(1)- عبارت: (روز دیگر چون افراسیاب شرقی ... بروز بغایت رسانید) از زیادات مك میباشد و در مد. و س و مج ندارد.
(2)- بام: بامداد.
(3)- در اصل: «بروز بقاست».
(4)- تا اینجا از زیادات مك است.
(5)- مج: با دو پسر ابو بكر و عبد الرحمن و جمعی فراوان از علویان و دانشمندان و مقربان و اكابر.
مك: با دو پسر و جمع فراوان از علویان و اكابر.
(6)- مج: روان گشت و زبان. مك. مد: روان و زبان.
(7)- مج: مطابق مقتضی حال میخواند.
مك. مد: مطابق كار میخواند.
ص: 319 «1» آه من سفر بغیر ایاب‌و آه من حسرة علی الباب «2» و چون نزدیك سراپرده و كریاس «3» ایلخان رسیدند «4» چاوشان «5» و حجاب درگاه خلیفه و پسران را با دو سه «6» مستخدم در خیمه «7» تنگ‌تر از چشم تركان و دل ایشان بازداشته و دیگران را راه ندادند، و بعضی از خواص خلیفه را برسم ماحضر شربت شهادت چشانیدند و دیگر روز هلاكو بقتل و غارت و نهب و اسرت «8» لشكر را فرمان داد و «9» باول بار باره كه اشد از سد سكندر بود در خندقی كه از چاه بیژن «10» عمیق‌تر مینمود انداختند و هردو را با شارع عام مساوی ساخت و خون‌ریزی «11» بغایتی رسید كه دجله دیگر از سیل خون «12» در میان بغداد روان شد.
______________________________
(1)- عبارت: [آه من سفر بغیر ایاب و آه من حسرة علی الباب] از زیادات مج است.
(2)- مج: چون. مك. مد: و چون.
(3)- كریاس: بالاخانه. دربار پادشاه و امراء- فرهنگ آنندراج
(4)- مج: ایلخان رسیدند چاوشان.
مك. مد: ایلخانی چاوشان.
(5)- چاوشان: چاوش وزن طاوس بزبان مغولی: نقیب قافله و لشگر. فرهنگ آنندراج.
(6)- مج: باد و مستخدم. مك. مد: با دو سه مستخدم.
(7)- مج: در خیمه تنگ‌تر از چشم تركان و دل ایشان بازداشته. مك. مد:
در خیمه بازداشته. و كلمه «تنگ» در اصل «نیك» نوشته است و بمناسبت سیاقت عبارت اصلاح گردید.
(8)- مج: و اسر لشگر. مك. مد: و اسرت لشكر.
(9)- مج: داد، باول. مك. مد: داد و باول.
(10)- در اصل: چاه یثرب.
(11)- مج: ساخت و بغایتی. مك. مد: ساخت و خون‌ریزی بغایتی. و در اصل «خون‌ریز» بوده قیاسا اصلاح شد.
(12)- مج: خون در میان بغداد روان.
مك: مد: خون روان.
ص: 320
بیت «1»:
خاك بغداد بخون خلفا میگیردورنه آن شط روان چیست كه در بغدادست و خزاین و دفاین دار الخلافه را با حرم خاص خلیفه «2» بغارت و اسرت برده پرده ناموس ایشان «3» بدریدند «4» [و فرشهای مذهب و بساطهای ملون و پردهای مكلل بكارد می‌برید و می‌درید و می‌برد، و قصور و بروج و دار و جدار و اورنگ و ارائك میكندید و میكوفت و میسوخت تا مدینه بدان نزاهت و سماحت صفة: عالیها سافلها، گرفت و زبان كریم برخواند،
لمولانا جامی رح:
این نه باغ داد و خارستان بیدادست از آنك‌نیست جز ارباب دل را دل ز خار او فكار «5»
چون سواد دیده‌ام دریا كند بغداد راسیل چشم دجله بارم گر شود با دجله یار] «6» پس ایلخان فرمود تا از خلیفه خوردنی بازداشتند چندانكه طاقت او «7» طاق شد، جهت «8» سد رمق از موكلان طلب غذائی نمود بعرض «9» ایلخانی رسانیدند، فرموده «10» تا طبقی از زر سرخ مالامال كرده پیش خلیفه بردند «11» [و گفتند پادشاه
______________________________
(1)- مج: بیت. س: نظم. مك. مد: ندارد.
(2)- مج: و خزاین و دفاین دار الخلافه را با حرم خاص خلیفه بغارت.
مك: و خزاین و دفاین خلیفه را با حرم خاص خلیفه بغارت.
(3)- مج: بدرید. مك. مد: بدریدند.
(4)- عبارت: [و فرشهای مذهب و بساطهای ... گر شود با دجله یار] از زیادات مج است.
(5)- فكار: وزن نگار بمعنی افكار و بمعنی ملامت و كسالت داشتن عضوی
(6)- تا اینجا از زیادات مج میباشد.
(7)- مج: طاقت شد. مك: طاقت او طاق شد.
(8)- مج: جهت رمق. مك. مد: جهت سد رمق.
(9)- مج: بعرض رسانیدند. مك: بعرض ایلخانی رسانیدند
(10)- مج: فرموده تا. مك: فرمود تا.
(11)- مج: عبارت: [و گفتند پادشاه اشارت رانده است ... و دم گرم فرو برد] از زیادات مج است.
ص: 321
اشارت رانده است كه خلیفه ازین ماحضر تناول فرماید، خلیفه گفت او را چگونه توان خورد؟ ایلخان بزبان ترجمان گفت كه چون او را نمیتوان خورد چرا بلشكر قسمت نكردی تا پریشان نشدی و درین روز حصار جان تو، پناه چندین هزار مسلمانان گشتی و سبب استیلای ما نشدی؟ خلیفه را در ازاء این سوال حكمت‌آمیز قدرت جواب چون كام كریمان نایاب بود، آه سرد بركشید و دم گرم فروبرد] «1».
اقاویل مختلفه و روایات مؤتلفه درین مقام بسیار است، حاصل بعد از شرایط «2» مفاوضت و مشاوره با اركان دولت بقتل خلیفه فرمان داد، بعضی گفتند خون خلیفه روی زمین بر خاك چون توان ریخت، او را در بساطی پیچیدند بطریقی كه نمد میمالند مالش میدادند تا اعضای او چون پشم نرم شد «3» [و اساس خلافت پانصد ساله آل عباس انهدام و اندراس یافت]، بیت:
ستم تنها نه بر چون آنكسی رفت‌درین پرده ازین مالش بسی رفت غرض از این همه اطناب مآل حال ابن علقمی است كه چون شعله مشاغل دولت عباسیان بصرصر قهر و عواصف «4» بی‌نیازی فرونشست، و شبستان خلافت تاریك گشت، چشم میداشت كه در مقابل سعایت باطله او از حضرت ایلخانی امداد عنایت و تربیت شامل حال او گشته نظم مصالح امور و ضبط «5» و نسق حكومت بغداد چون بی‌نایبی میسر نخواهد بود بجانب او مفوض گردد «6» [تا بیشتر از بیشتر آثار حق گزاری
______________________________
(1)- تا اینجا از زیادات مج است.
(2)- مج: شرایط مفاوضت و مشاوره. مك: شرایط مشاوره.
(3)- عبارت: [و اساس خلافت پانصد ساله آل عباس انهدام و اندراس یافت] از زیادات مج است.
(4)- در نسختان مج. مك: «عواطف» قیاسا اصلاح شد.
(5)- مج: و ضبط و نسق. مك. مد: و ضبط نسق.
(6)- عبارت: [تا بیشتر از پیشتر آثار حق گزاری و شواهد خدمتكاری بظهور آرد] از زیادات مج است.
ص: 322
و شواهد خدمتگاری بظهور آرد،] اما پادشاه «1» بنا بر ملاحظه مقوله «2»، ع: من جرب المجرب حلت به الندامه.
اصلا بجانب او التفات ننمود و گفت: چون با وجود سوابق عنایت و تربیت و علاقه اسلام و اتحاد دین و ملت باولی نعمت خود وفا نكرد و حقوق او را بعقوق مقابل داشته در استیصال اولیاء نعم این همه تعدی و ستم پسندید.
ع: «3» ما را طمع خام چرا باید كرد.
پس حكومت بغداد ابن عمر آنرا كه در وقت محاصره بغداد لشكر ایلخان را كوچ داده بود «4» و بتغار مدد كرده ارزانی داشت، «5» و خلاصه این حكایت و صفاوه این روایت قصه نادره ابن عمران «6» است كه از اراذل بی‌مایه و اسافل فرومایه بغداد بوده «7» و خدمت عامل «8» بعقوبه میگرده «9» [و از اقسام حرف و هنر آنمقدار كه سیاهی از سفید فرق توان كرد می‌دانسته] روزی عامل بعقوبه بر بالای تختی «10» بر فراش قیلوله خفته بود و پای در كنار ابن عمران نهاد [ه كه میمالید و خدمت دلاكی بجای
______________________________
(1)- مج: پادشاه بنابر. مك. مد: پادشاه بر.
(2)- مج: ع. مك. مد: ندارد
(3)- مج: ع. مك. مد: ندارد. س: نظم.
(4)- مك: داده بود ارزانی. مج: داده بود و بتغار مدد كرده ارزانی.
(5)- تغار: وزن قطار تشت گلین است كه در آن آب یا گندم و جو پر كنند. و بمعنی آزوقه و خوردنی و راتبه. سعید هروی:
از برای مطبخ انعام او كیوان ز چرخ‌ز ارتفاع سنبله هرروز بفرستد تغار و در اصطلاح مغول تغار دادن میهمانی بزرگ و آش دادن است و آنرا تغاره گویند- فرهنگ برهان قاطع. و صاف. آنندراج.
(6)- مج: و خلاصه این حكایت و صفاوه این روایت قصه نادره ابن عمران است كه از اراذل.
مك: و این ابن عمران از اراذل.
(7)- مج: فرومایه بغداد بوده. مك. مد: فرومایه بود.
(8)- بعقوبه: «بعقوبا: بالفتح ثم السكون و ضم القاف و یقال لها «باعقوبا» قریة كبیره من اعمال طریق خراسان بینها و بین بغداد عشرة فراسخ علی نهر دیالی واسعة الفواكه- (معجم البلدان- ج/ 1 ص 602)
(9)- عبارت: [و از اقسام حرف و هنر ... توان كرد می‌دانسته] از زیادات مج است.
(10)- مج: تختی بر فراش قیلوله خفته. مك: تختی خفته.
ص: 323
می‌آورد] «1» در اثنای این حال خواب بر ابن عمران غلبه كرد چنانكه حواس ظاهری از كار بازماند، عامل دریافت «2» [كه خادم دست از خدمت كشیده سبب توقف پرسید ابن عمران گفت طغیان خواب، عامل بطریق مزاح] گفت: مردك در خواب چه دیدی؟
گفت: از تقدیر ملك علام «3» درین پرده منام چنان دیدم كه روزگار خلافت «4» بنی عباس بنهایت رسیده و بساط دولت و حشمت «5» مستعصم در نور دیده شد، و مفاتیح ابواب قبض و بسط و مناظم اسباب حل و عقد حكومت بغداد «6» مع مضافات و ملحقات بالكلیه در قبضه اختیار من بود، عامل این مقالت را از قبیل طیبت و مهاذلة شمرده «7» چنانچه مقتضی اصحاب استهزاء و تمسخر باشد لگدی بر سینه ابن عمران زد كه «8» از بالای تخت نگونسار بزمین افتاد، خود قلم تقدیر وقوع این واقعه را در لوح محفوظ رقم كرده بود، و موكل قضا اسباب این كار را چنانچه باید مهیا ساخته.
لشیخ الاسلام احمد جام قدس سره «9»:
خوش «10» باش كه در ازل بپرداخته‌اندكار من و تو بی‌من و تو ساخته‌اند
شطرنج قضا و كعبتین تقدیرنرد من و تو بی‌من و تو باخته‌اند
______________________________
(1)- مج: ابن عمران نهاده كه میمالید و خدمت دلاكی بجای می‌آورد در اثنای.
مك: ابن عمران نهاد در اثنای.
(2)- عبارت: [كه خادم دست از خدمت ... عامل بطریق مزاح] از زیادات مج است.
(3)- مج: درین پرده. مك. مد: در پرده.
(4)- مج: خلافت بنی عباس. مك. مد: خلافت عباس.
(5)- مج: دولت و حشمت مستعصم. مك: دولت مستعصم.
(6)- مج: بغداد مع مضافات و ملحقات بالكلیه در قبضه. مك: بغداد در قبضه.
(7)- مج: شمرده چنانچه مقتضی اصحاب استهزاء و تمسخر باشد لگدی.
مك: شمرده لگدی.
(8)- مج: زد كه از بالای تخت نگونسار بزمین. مك: زد كه بزمین.
(9)- مج: للشیخ احمد جام. مك: شیخ احمد الجامی قدس سره. مد: ندارد.
(10)- مج: خوش باش كه در ازل. مك: خوش كه در ازل.
ص: 324
یفعل الله ما یشاء و یحكم ما یرید.
تا در وقتی كه ایلخان محاصره بغداد نموده بود «1» این ابن عمران نام خود بر تیری نوشته بطرف «2» معسكر پادشاه انداخت كه اگر «3» ایلخان كامكار مرا از خلیفه طلب فرماید شاید «4» كه از من خدمتی آید «5» [كه در حضرت پادشاه مقبول نماید، تیر تزویر او «6» كه بشست این تدبیر گشاد یافت با صابت تقدیر بر هدف مراد آمده سخن او را در دل ایلخان وقعی پیدا آمد] و هركس بطلب او «7» پیش خلیفه فرستاد «8» [خلیفه چون تفحص حال او نمود دید كه وجود و عدم او بهیچ وجه مضایقه و مناقشه را نمی‌شاید] فرمود تا او را بیرون فرستادند، «9» پس در خدمت ایلخان عرض كرد كه اگر حكم شود لشگر منصور را چندانكه باید تغار دهم، هرچند «10» از چنان شخصی
______________________________
(1)- مج: نموده بود این ابن عمران.
مك. مد: نموده بود این ابن عمران.
(2)- مج: برطرف. مك. مد: بطرف.
(3)- مج: كه اگر ایلخان كامكار مرا از.
مك. مد: كه اگر مرا از.
(4)- مج: شاید كه از من. مك. مد: شاید از من.
(5)- مج: خدمتی آید كه در حضرت پادشاه مقبول نماید تیر تزویر او كه شست این تدبیر گشاد یافت با صابت تقدیر بر هدف مراد آمده سخن او را در دل ایلخان وقعی پیدا آمد و كس بطلب.
مك. مد: خدمتی آید خان كس بطلب.
(6)- در اصل «مقبول نماید بتزویر او كه شست» قیاسا اصلاح شد.
(7)- مج: بطلب او پیش خلیفه فرستاد. مك: بطلب او فرستاد.
(8)- عبارت: [خلیفه چون تفحص حال او نمود دید كه وجود و عدم او بهیچ وجه مضایقه و مناقشه را نمی‌شاید] از زیادات مج است.
(9)- مك. مد: فرستادند عرض. مج: فرستادند پس در خدمت ایلخان عرض.
(10)- مج: هرچند از چنان شخصی این صورت مستبعد بلكه محال. مك. مد:
هرچند چنان این صورت محال.
ص: 325
این صورت مستبعد بلكه محال مینمود شحنه همراه او كردند و او بر انبارها «1» و موضعها كه غله پر كرده بودند در بعقوبه و آن نواحی وقوف داشت تا مدت پانزده روز «2» بقلم مغشوش رقم خود عساكر «3» را تغار داد، در وقتی كه كم یافت بود. «4» [و فی الحقیقه این حال سبب اقبال ایلخان و موجب زوال خلیفه گشت]، پس چون بغداد فتح شد ابن عمران در مقابله این خدمت «5» بالتفات ایلخانی بحكومت بغداد اختصاص یافت «6»، [و مضمون خوابی كه دیده بود در بیداری بعینه بنوعی مشاهده نمود كه در خواب نتوان دید، قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِی الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ]، و حكم شد كه ابن علقمی نوكر او باشد، «7» و ابن علقمی از كردار «8» ناشایست خود عظیم پشیمان و خجل و پریشان خاطر و منفعل «9» گشت «10» [چه سری كه پیش خلیفه روی زمین فرونمی‌آمد بر خط امر نوكر عامل بعقوبه می‌بایست نهاد، و بدنامی دنیا و آخرت بر سر. و مغولان در اهانت و خواری ابن علقمی مجد بودند، القصه: چند روزی بمحنت ترددی مینمود و تجلدی ظاهری میكرد و بهركس تعلقی میساخت، تا عنقریب بساط بسطت او طی و بهار فرصت اودی شد و دل پردرد و ندامت بخاك برده، نامی مشوب بانواع غرامت و ملامت باقی گذاشت و خان‌ومان چندین هزار مسلمان
______________________________
(1)- مج: انبارها و موضعها كه غله. مك. مد: انبارها كه غله.
(2)- مج: روز مغشوش. مك. مد: روز بقلم مغشوش.
(3)- مج: عساكر تغار داد. مك. مد: عساكر را تغار داد.
(4)- عبارت: [و فی الحقیقه این حال سبب اقبال ایلخان و موجب زوال خلیفه گشت] از زیادات مج میباشد.
(5)- مج: خدمت بالتفات ایلخانی بحكومت. مك. مد: خدمت بحكومت.
(6)- عبارت: [و مضمون خوابی كه دیده بود ... و تنزع الملك ممن تشاء] از زیادات مج است.
(7)- مج: باشد ابن. مك. مد: باشد و ابن.
(8)- مج: كردار ناشایست خود. مك. مد: كردار خود.
(9)- مج: گشت. مك. مد: بود.
(10)- عبارت: [چه سری كه پیش خلیفه روی زمین فرو نمی‌آمد ... مسلمان را چون آبروی خود بر باد داد] از زیادات مج میباشد.
ص: 326
را چون آبروی خود بر باد داد]. «1»
بی‌ادب تنها نه خود را داشت بدبلكه آتش در همه آفاق زد «2» [لاجرم تا مدتها بر صحایف كتابها و ایوان مدارس و خزائن بقلم تشنیع و خامه تقریع می‌نوشتند كه: لعن اله من لا یلعن ابن علقمی، لعنت خدای آنكس را كه لعنت نكند ابن علقمی را، گویند یكی از دوستان لفظ «لای» نفی را از این كلام منفی گردانیده بود او را هفتاد چوب زدند.
حق تعالی همكنانرا از عقوق حقوق اولیاء نعم محفوظ دارد بحق حقه].
______________________________
(1)- تا اینجا از زیادات مج است.
(2)- عبارت: [لاجرم تا مدتها بر صحایف كتابها و ایوان ... حقوق اولیاء نعم محفوظ دارد بحق حقه] از زیادات مج میباشد.
ص: 327

ولایت قهستان نه سر كار است و نه بلوك‌

چون:
«تون» و «طبس «1» مسینا» و «دشت بیاض» و «بهارجان» و «مؤمناباد» و «شاخین» و «فشارود» و «جنابد» و «زیركوه» «2» و پوشش اكثر مردم هرات از قهستان است، از: مله و خودرنگ «3» و غیر آن، و از آنجا زعفران بسیار حاصل میشود، و در بعضی بلوكات او میوه‌های خوب می‌باشد خصوصا در مؤمناباد.
______________________________
(1)- مج: طبس. مك. مد: طبس مسینا.
(2)- حافظ ابرو گوید: «ولایت قهستان: شرقی آن خواف و بیابانی كه میان خواف و فراه و سیستان افتاده. غربی آن بیابانی كه میان فارس و كرمان است. شمالی آن اعمال نیشابور و سبزوار است و جنوبی اعمال سجستان و بیابان كرمان است.
و قهستان مشتمل است بر چند قصبه و ناحیه بزرگ نواحی. آن:
ولایت شاقلان و ازاب. جنابد. زیركوه. بیرجند. تون. بهارجان. مؤمناباد.
طبس گیلكی. طبس. دشت بیاض. فشارود. ترشیز. قاین. طبس مسینا. لختان (؟)»
(نقل باختصار از جغرافی- حافظ ابرو ورق 171- 170)
و حمد اللّه مستوفی مینویسد: بلاد قهستان و نیمروز، و زاولستان رویهم مشتمل بر 17 شهر بزرگ و چندین شهرچه (قصبه) و نواحی بسیار میباشد، از جمله قهستان به تنهائی مشتمل بر شانزده ناحیه میباشد از این قرار:
ولایت زیركوه. بلوك فشارود. ولایت مؤمناباد كه چند پاره دیه توابع آن است و قلعه محكمی را كه ملاحده در آنجا ساخته‌اند هنوز برپاست. ولایت ترشیز. كشمر. تون جنابد- در تلفظ گنابد- ولایت شاخین دشت بیاض.
و بلاد قهستان و نیمروز و زاولستان هوای معتدل و میوه و غله بسیار دارد و حدود آن: تاولایات مفازه و ماوراء النهر و كابل پیوسته و این سرزمین بخشی است از خراسان و مردم آن خراسانی و حقوق دیوانیش نیز داخل خراسان است.
(نقل باختصار از نزهة القلوب- ص 142- 144 و ص 145- 157 لیدن).
(3)- مله و خودرنگ: نام دو نوع از پارچه است در فرهنگها بنظر نرسید. و «المله» بضم المیم و تشدید اللام المفتوحة: خیاطة الثوب الاولی اعدادیة و الجمع ملل از: مل، ملا الثوب خاطه خیاطة اولی اعدادیة.- دوخت نخستین.
ص: 328
«1» [و یكی از قلعها كه بحسن صباح و اتباع او منصوب بود قلعه مؤمناباد است كه حالا از گور ایشان خراب‌ترست، و در بلوك طبس مردان دلاور مردانه‌اند، و اكثر اوقات جهت تجارت در سفر میباشند، و صفت دلیری و مردانگی ایشان بنوعی شهرت یافته كه هركس از قطاع الطریق بتخصیص طایفه نكود «2» كه قومی از ایشان سفاك‌تر و بی‌باكتر در هیچ‌جا نشان نمی‌دهند داند كه در كاروانی مردم طبس هستند اصلا بر آن كاروان تعرض نمیكنند هرچند غالب باشند، جهت آنكه خود را بارها آزموده‌اند و خلق بسیار از نكود در جنگ ایشان تلف شده.] «3»
دیگر: از ولایات بزرگ كه حكم دار الملك دارد «4» سجستان «5» است،
______________________________
(1)- عبارت: [و یكی از قلعها كه بحسن صباح ... در جنگ ایشان تلف شده] از زیادات مج میباشد.
(2)- نكود: در اصل «لكود» بلام اما قطعا نكود بنون درست است كه همان طائفه «نكودری» باشند كه در نواحی هرات و غور سكونت داشته و ایشانرا بسفاكی و بی‌باكی توصیف كرده است.
(3)- تا اینجا از زیادات نسخه مج میباشد.
(4)- مج: بزرگ كه حكم دار الملك. مك: بزرگ كه دار الملك.
(5)- سجستان: معرّب كلمه «سكستان» یعنی سرزمین سكها كه طائفه از اقوام آریانی بودند كه در این سرزمین سكونت گزیده‌اند. و نام قدیم این سرزمین «زرنگا» بوده كه بعدها شهر بزرگ مركزی آن به نام «زرنگا» و «زرنگ» نامیده شده، و بعد از مهاجمات اعراب آنرا معرب نموده «زرنج» گفته‌اند. و اكنون این سرزمین را «سیستان» می‌نامند- كه مخفف كلمه سجستان است-
یاقوت مینویسد: «سجستان ناحیة كبیرة و ولایة واسعة و اسم مدینتها «زرنج» بینها و بین هرات عشرة ایام- ثمانون فرسخا- و هی جنوبی هرات. و طول سجستان 4/ 1 64- درجه و عرضها 6/ 1 32 درجه. و كانت مدینة سجستان قبل زرنج یقال لها «رام شهرستان» و لیس بینهم من المذاهب غیر الحنفیة علی ان فیها كثیر من الخوارج. و الریاح فیها لا تسكن ابدا، و لا تزال شدیدة تدیر رحیم و طحنهم كله علی تلك الرحی. و ارض سجستان سبخة و رمال حاره و بها نخیل و لا یقع بها الثلج و هی ارض سهلة لا یری فیها جبل و من مدنها:
«زالق»، «كركویه»، «هیسوم»، «زرنج»، «بست». و بسجستان اثر مربط فرس «رستم» الشدید. و من مدنها ایضا «الرخج» و «بلاد الدوار» و هی مملكة رستم الشدید. و اهل سجستان من الفرس و هی من ارض خراسان». (معجم البلدان- یاقوت- ج ر 3 ص 41- 45 المسالك و الممالك- اصطخری- احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم- احمد بن ابو بكر المقدسی).
ص: 329
كه او را ملك «1» نیمروز گویند «2» [اگرچه حالا بسبب فترات خراب و پریشان است]، اما در زمان سابق بغایت معمور می‌بوده، «3» چنانچه شنیده‌ایم كه جریب زمین «4» [كه در عرف شصت گزدر شصت گزست] با وجود قلت آب بهزار دینار كبكی قیمت داشته، و شاهان «5» سجستان كه نسب ایشان بكیخسرو منتهی میشود «6» و با حضرت آصفی رابطه قرابتی دارند ملوك كامكار «7» می‌بوده‌اند، و خاندان ایشان قدیم است «8»، [و همه اسباب بختیاری و آئین شهریاری مهیا داشته‌اند] چنانكه ملك «9» مرحوم ملك قطب الدین محمد مدتی با خاقان مغفور شاهرخ میرزا در مقام عناد و مخالفت بود «10»، [و مواد مقاومت و منازعت آماده داشته] تا حضرت شیخ زین الملة و الدین الخوافی قدس سره واسطه شده [میان ایشان] «11» مصالحه نمود، و از احفاد او ملك معز الدین حسین در زمان پادشاه مبرور «12» بابر میرزا دعوی استقلال كرد و خطبه «13» و سكه بنام خود ساخت، و هرتنكه بدو مثقال و نیم مسكوك گردانید، تا بابر میرزا لشكری بدفع او فرستاده خود از عقب توجه نمود و جنگهای عظیم رفت تا مغلوب شد، [و ذكر
______________________________
(1)- نیمروز: نام خاصی است كه بسرزمین سجستان اطلاق میشده است. و كلمه نیمروز بفارسی بمعنی جنوب است، ابن رسته در تعریف اطراف چهارگانه ایرانشهر مینویسد:
«و قسمه منها ما بین مطلع النهار الاقصر الی مغیب النهار الاقصر و تسمی (نیمروز) و تفسیره الجنوب» الاعلاق- ص 103- 104.
(2)- عبارت: [اگرچه حالا بسبب فترات خراب و پریشان است] از زیادات مج است.
(3)- مج: چنانچه شنیده‌ایم. مك. مد: این جمله را ندارد.
(4)- عبارت: [كه در عرف شصت گز در شصت گزست] از زیادات مج است.
(5)- مج: و شاهان سجستان نسب. مك. مد: و شاهان كه نسب.
(6)- عبارت: [و با حضرت آصفی رابطه قرابتی دارند] از زیادات مج است.
(7)- مج: كامكار بوده‌اند. مك: كامكار می‌بوده‌اند.
(8)- عبارت: [و همه اسباب بختیاری و آئین شهریاری مهیا داشته‌اند] از زیادات مج میباشد.
(9)- مج: ملك مرحوم ملك قطب. مك: ملك قطب.
(10)- مج: و مخالفت بود و مواد مقاومت و منازعت آماده داشته تا حضرت شیخ زین الملة و الدین الخوافی.
مك: و مخالفت بود تا شیخ زین الدین خوافی.
(11)- مج: شده میان ایشان مصالحه. مك: شده مصالحه.
(12)- مج: در زمان پادشاه مبرور بابر میرزا. مك: در زمان بابر میرزا.
(13)- مج: كرد خطبه. مك. مد: كرد و خطبه.
ص: 330
آن در محل خود خواهد آمد و بعد از آن امیر] «1» خلیل هندو كه بر آن دیار مستولی گشت و قتل بسیار كرد بسبب آنكه خلایق سجستان خواهان شاهان خود بودند، «2» [و سر بخلیل فرونمی‌آوردند، و در هروقتی جمعی خروج كردند در اطراف و جوانب گماشتگان امیر خلیل را می‌كشتند و می‌راندند، و او در استیصال ایشان میكوشید تا اكثر اعیان و اهالی آن دیار كشته شدند، و خرابی تمام بدان مملكت راه یافت] و حالا از ملوك سجستان شهریار اعظم ملك نظام الدین یحیی مانده كه خلاصه آن خاندان و نقاوه آن دودمانست [در واقع آثار نجدت «3» و شهریاری از ناصیه مباركش كالشمس فی الضحی واضح است] و اخلاق مرضیه و اوصاف حمیده‌اش زیاده از آنست كه بتحریر قلم و تقریر زبان در بیان توان آورد.
ملك روی «4» و ملك خوی‌اجل قبض «5» و امل بسطت
فلك قدر و زمین حلم‌زمان عمر و خردپرور و سلسله نسب عالی حسبش «6» كه بكیخسرو میرسد «7» برین وجه دیده‌ام:
ذكر نسب: ملك نظام الدین یحیی بن ملك علاء الدین علی بن ملك قطب الدین محمد بن شاه علی بن شاهزاده محمد بن شاه علی بن ملك نصیر الدین محمد بن ابو الفتح بن مسعود بن خلف بن مهربان بن جعفر بن ابی لیث بن خلف بن لیث بن ابی حفص عمرو بن یعقوب بن محمد بن ابو الحسن بن طاهر بن محمد بن ابو الفضل
______________________________
(1)- عبارت: [و ذكر آن در محل خود خواهد آمد و بعد از آن امیر] از زیادات مج است.
(2)- عبارت: [و سر بخلیل فرو نمی‌آوردند ... و خرابی تمام بدان مملكت راه یافت] از زیادات مج است.
(3)- عبارت: [در واقع آثار نجدت ... فی الضحی واضح است] از زیادات مج است.
(4)- مج: روی ملك. مك: ملك روی و ملك.
(5)- مج: قبض امل. مك: قبض و امل.
(6)- مج: حسبش كه بكیخسرو. مك: حسبش بكیخسرو.
(7)- عبارت: [برین وجه دیده‌ام ... سیامك بن نرسی بن كیومرث بن آدم علیه السلام] از زیادات مج است و در مك. و مد و س ندارد.
ص: 331
نصر بن خلف بن احمد بن محمد بن خلف بن ابی جعفر بن لیث بن فرقد بن سلیمان بن ماهان بن كیخسرو بن اردشیر بن قباد بن خسرو بن پرویز بن هرمز بن خسرو بن انوشیروان بن قباد بن فیروز بن یزدجرد بن بهرام گور بن یزدجرد بن شاپور بن ذی الاكتاف بن هرمز بن نرسی بن بهرام بن هرمز السطیل «1» بن شاپور بن اردشیر بن پاپك بن ساسان بن تهمتن بن اسفندیار بن گشتاسب بن لهراسب- و ابن عم كیخسرو است- و هو كیخسرو بن سیاوش بن كیكاوس بن اهوجنگ بن كیقباد بن كی‌قشین بن كی‌ابیكه بن كی‌سوش بن نو دربن منوش بن منو سرود بن منوچهر بن سرسح «2» بن ایرج بن فریدون بن اتینان بن جمشید بن دنجو جهان «3» بن اینجهیر بن اوشهنج بن فراوك بن سیامك، بن نرسی «4» بن كیومرث، بن آدم علیه السلام،] «5»
و مردم سجستان را: «سجزی» میگویند، و ابو عبد اله «6» السجزی قدس اله روحه از كبار اولیاء بود، و بارها بر توكل راه كعبه طی كرده. «7»
و در «نفحات الانس» مذكور است كه: شخصی او را گفت یكدینار «8» زر سرخ دارم میخواهم بتو دهم «9» صلاح چون می‌بینی؟ گفت: اگر بدهی ترا بهتر و اگر ندهی مرا بهتر.
______________________________
(1)- كذا فی الاصل؟
(2)- كذا فی الاصل- بی‌نقطه.
(3)- كذا فی الاصل- دحو: بی‌نقطه.
(4)- در اصل- مرسی،
(5)- تا اینجا از زیادات مج میباشد.
این سلسله نسب‌نامه با این تفصیل و اتصال در جائی بنظر نرسید اما بعضی قطعات آن در تضاعیف تواریخ مسطور است، چنانكه نسب خلف بن احمد تا «ماهان بن كیخسرو» در تاریخ یمینی، سیستان و معجم البلدان آمده است. و سلسله نژاد شهریاران ایران از كیخسرو به بعد تا جمشید جم و كیومرث (یامیشی و میشیانه) در همه تواریخ باستانی محفوظ و مذكور و مضبوط است.
(6)- مج: و ابو عبد اله السجزی. مك. مد: و ابو عبد اله سجزی.
(7)- ابو عبد اله السجزی از بزرگان مشایخ و جوانمردان خراسان بوده است، ترجمه احوال او در نفحات مسطور است (نفحات- ص 115- 116)
(8)- مج: یكدینار زر سرخ. مك: یكدینار سرخ.
(9)- مج: بتو دهم صلاح چون می‌بینی گفت. مك: بتو دهم گفت.
ص: 332
و خواجه عبد اله «1» الطاقی قدس سره كه در هرات بخواجه طاق مشهور است، و مزار بزرگوار وی در برون «درب خوش» از آنجا بوده، «2» [و نام وی محمد بن فضل بن محمد الطاقی السجستانی است. و شیخ الاسلام خواجه عبد اله انصاری قدس سره فرموده: كه وی «پیر» من است و استاد من در اعتقاد «3» حنبلیان كه اگر او را نمیدیدم اعتقاد حنبلیان نمیدانستم و هرگز هیچ حضرت ندیدم با هیبت‌تر از طاقی، و وی صاحب كرامات و مقامات بود، و فراست تیز داشت. روزی مرا گفت یا عبد الله سبحان الله از چه نور است كه الله تعالی در دل تو نهاده است؟ شیخ الاسلام گفت: چهل سال بایستی گذشت تا بدانستم كه آن نور چیست كه وی میگفت.] «4»
وفات وی در سنه ست عشر و اربعمائه بوده «5».
و در نواحی سجستان كوهی است كه او را جبل «وقسان» میگویند، و بر فراز این كوه چاهی است كه شب از او آتش و روز دود مینماید كه بیرون می‌آید، و در گرد چاه نوشادر می‌بندد، و مردم كفچها بر سر چوب دراز می‌بندند و از دور
______________________________
(1)- مج: عبد اله الطاقی كه در هرات بخواجه. مك. مد: عبد اله طاقی قدس سره كه بخواجه.
(2)- عبارت: [و نام وی محمد بن فضل بن ... كه آن نور چیست كه وی میگفت] از زیادات مج میباشد.
(3)- ابو اسمعیل شیخ الاسلام خواجه عبد اله انصاری هروی در آغاز زندگانی یكی از محدثین و فقهای مذهب حنبلی بوده و تا پایان زندگانی بر پیروی این مذهب باقی بوده و چنانكه خودش تصریح كرده استاد او در این مذهب خواجه عبد اله الطاقی بوده است. و مذهب حنبلیان یكی از مذاهب اربعه جمهور است كه مؤسس و پیشوای آن الامام ابو عبد اله احمد بن محمد بن حنبل المروزی الخراسانی است كه در سال 164 ه. در بغداد تولد یافته و در سال 241 ه در همان شهر بدرود زندگانی گفته است. احمد بن حنبل «مكتب فقهی» خود را در بغداد تأسیس نموده اما دیری نگذشت كه تعالیم این مكتب در خراسان بویژه در دو شهر دار العلم بزرگ خراسان اعنی «مروشاهجان» و «نیشابور» رواج یافته و پیروان بسیار پیدا كرده و اغلب (بلكه كلیه) فقهای مكتب حنبلی در خراسان و بخصوص در این دو شهر بروز و ظهور نموده و آثار و تصانیف خود را هم در آنجا بوجود آورده‌اند. (وفیات الاعیان- ابن خلكان- ج/ 1 ص 16- 17. فهرست ابن الندیم- ص 259- 263. تاریخ بغداد- خطیب بغدادی- ج/ 5 ص 162)
(4)- تا اینجا از زیادات مج است.
(5)- مج: بوده. مك. مد: بود.
ص: 333
نوشادر از لبهای چاه میتراشند، و در نواحی «1» آن كوه گوگرد بسیارست، و در پای كوه رودخانه‌ایست كه آب او چون سركه ترش است، اگر ساعتی در ظرفی بگذارند شیرین میشود، و دیگر در اطراف كوه چشمه‌های آب «2» شیرین است.
و «زره» سیستان «3» دریاچه‌ایست سی فرسنگ درسی فرسنگ، و در میان آب جزیره‌ها است كه «4» مزروع و مردم‌نشین «5» است، و مرغ و ماهی بسیار از «6» آنجا صید «7» می‌كنند. و در «8» [یك گوشه «زره» قلعه‌ایست كه او را «قلعه رستم» «9» میگویند حصاری در غایت متانت و عظمت و حالا ویرانست، و] «حصار طاق» «10» كه «11» در آفاق مشهور است، و حضرت خواجه عبد الله از آنجا بوده از توابع سجستانست، و آن حصار بعظمت شهری بس بزرگ بوده «12» سه بارو داشته، ما بین باروی اول و دویم مزارع و باغات بوده و میان فصیل دوم و سوم مردم‌نشین و درون فصیل سیوم محبسی كه هلاك هركس میخواسته‌اند آنجا محبوس میساخته‌اند «13» تا تلف می‌شده و اكنون استخوانهای مردم آنجا «14» بسیار است، چنانچه در وقت تحریر این اوراق شخصی نقل
______________________________
(1)- مج: در نواحی كوه گوگرد. مك: در نواحی آن گوگرد.
(2)- مج: چشمها آب شیرین. مك. مد: چشمهای شیرین.
(3)- «آب زره» ص 228 حاشیه 1.
(4)- مج: جزیره‌هاست كه مزروع. مك. مد: جزیره‌ها است مزروع.
(5)- مج: و مردم‌نشین است و مرغ. مك: و مردم‌نشین و مرغ.
(6)- مج: بسیار از آنجا. مك: بسیار آنجا.
(7)- مج: صید می‌كنند. مد. مك: صید می‌كنند.
(8)- عبارت: [یك گوشه «زره» قلعه ... و حالا ویرانست و] از زیادات مج است.
(9)- «و بسجستان اثر مربط فرس رستم الشدید» (معجم البلدان- یاقوت- ج/ 3 ص 41- 45)
(10)- «و الطاق: مدینة بسجستان علی ظهر الجائی من سجستان الی خراسان و هی مدینة صغیرة و لها رستاق و بها اعناب كثیرة یتسع بها اهل سجستان» (معجم البلدان ج/ 3/ ص 491).
(11)- مج: كه در آفاق مشهور است و خواجه عبد اله از آنجا.
مك: كه حضرت خواجه از آنجا.
(12)- مج: بزرگ سه بارو. مك. مد: بزرگ بوده سه بارو.
(13)- مج: میساخته‌اند تا تلف می‌شده و اكنون. مك: میساخته‌اند و اكنون:
(14)- مج: آنجا بسیارست. مك. مد: آنجاست.
ص: 334
كرده «1» كه در یك خانه او چهار هزار سر آدمی شمرده‌ام. و خلف ابن احمد- كه تفسیری نوشته كه چند «2» شتر میباید كه از جای بجای او را نقل كنند- و الی این حصار بوده «3». و سلطان محمود سبكتكین آن حصار را محاصره كرد و خلف را بیرون «4» آوردند «5» [تا بدان وقت هیچكس را سلطان نمیگفته‌اند، و محمود را امیر محمود سبكتكین می‌خوانده‌اند، گویند خلف بن احمد را از حصار بیرون آوردند] امیر محمود را سلطان گفت این لقب خوشش آمد بعد از آن بسلطان محمود شهرت یافت.
و از عجایب آن دیار «6» «ریك بانكی» است نزدیك «7» «اوق» و «قلعه‌گاه»
______________________________
(1)- مج: كرده. مك. مد: كرد.
(2)- مج: كه چند شتر میباید. مك: كه چند میباید.
(3)- «ابو احمد خلف بن احمد بن خلف بن اللیث بن فرقد ابن ماهان بن كیخسرو السجزی كان ملكا بسجستان و كان من اهل العلم و الفضل و السیاسة و الملك توفی فی بلاد الهند محبوسا و سلب ملكه فی سنة 399 ه، و مولده سنة 331 ه. له تفسیر القران و هو من اكبر كتب التفسیر» (معجم البلدان- یاقوت ج/ 3/ ص 44- 45. هدیة العارفین- اسمعیل پاشا- ج/ 1/ ص 348. تاریخ سیستان ص 343. كشف الظنون- ج/ 1/ ص 308- 309)
ترجمه احوال خلف بن احمد و شرح وقایع ایام پادشاهی و جنگها تا انقراض سلطنت و مرگ او به تفصیل در «تاریخ یمینی»- ترجمه تاریخ عتبی- از ابو الشرف ناصح بن ظفر بن سعد المنشی الجرفاذقانی- كه در عهد اتابك اعظم محمد بن ایلدگز در سال 582 ه تألیف و ترجمه كرده است- به تفصیل مسطور است از ص 237 الی 253 و از جمله درباره تفسیر بزرگ او میگوید: «علما و اهل فضل عصر را جمع كرد تا در تفسیر قران مجید تصنیفی مستوفی كردند، مشتمل بر اقاویل مفسران و تاویل متقدمان مشحون بشواهد امثال و ابیات و موشح بایراد اخبار و احادیث ... و میگفتند كه بیست هزار دینار بر مراعات مؤلفان و مصنفان این كتاب خرج افتاده بود.
و نسخه این تفسیر در مدرسه صابونی به نیشابور مخزون بود تا حادثه غز افتاد در سال 545 ه. و این نسخه امروز بتمام و كمال باصفهان است در میان كتب آل خجند- متع اله المسلمین ببقائهم- و این ضعیف مصنف ترجمه ابو الشرف بوقتیكه از وطن منزعج و در اصفهان مقیم بود مدتها بریاض فواید آن تفسیر مستانس بود. و این كتاب صد مجلد است در قطع حال» (نقل باختصار از تاریخ یمینی ص 237- 253).
(4)- مج: آورد. مك. مد: آوردند.
(5)- عبارت: [تا بدان وقت هیچكس را سلطان نمیگفته‌اند ... از حصار بیرون آوردند] از زیادات مج میباشد.
(6)- ریگ بانكی: بنك بضم با و فتح نون و كاف زده مصغر بنه- اثر و نشان و بنگاه مكان و جائی كه نقد و جنس در آنجا نهند. و بنگه: جا و مكان و بانگ- بنگ. و بانكه بمعنی:
كشیدن آواز است. و بنكه با خفای هاء بمعنی بانكه است كه كشیدن آواز باشد. فرهنگ برهان قاطع و رشیدی. گویا مراد از ریگ بانكی «ریگ بنكی» یعنی ریگ بنه و توده و تل ریگی است.
و شاید معنی دوم مراد باشد یعنی «ریگ بانكه» یا «ریگ بنكه‌ئی است» یعنی ریگ آواز دهنده‌ایست و از شرح و توصیفی كه از تل ریگ میكند همین معنی دوم تأیید میشود.
(7)- «اوق» و «قلعه‌گاه»: نام دو قلعه است در سجستان و ذكر آنها در تاریخ سیستان آمده ص 403 سطر 4 و 15 و ص 402 سطر 6 و ص 404 سطر 2. و در برهان «اوق» را بكاف ضبط نموده گوید: «اوك: بضم اول و سكون ثانی مجهول و كاف نام قلعه‌ایست ما بین فراه و سیستان» فرهنگ برهان قاطع.
ص: 335
و آن كوهی است قریب به نیم فرسنگ بلندی او روی او را ریگ نرم گرفته و آنجا مرارات بزرگست، مردم شبهای جمعه بزیارت آنمقام میروند و چون بسر كوه میرسند خود را بر روی ریك رها كرده، میل پایان میكنند و چندانكه مردم بر ریگ سوی نشیب میخزند غلغله طبل و نقاره از میان كوه پیدا میشود چنانچه پنجاه خروار نقاره «1» و كور كه را «2» بیكبار در خروش آورند «3» [و این آواز هست تا وقتی كه آنشخص بپای كوه میرسد] و عجبتر آنكه چون بپای كوه رسید «4» نظر میكند هرریگی كه همراه او پایان آمده بازمیگردد [و بجانب بالای كوه بمنزل خود كه بوده میرسد قرار میگیرد].
______________________________
(1)- كورگه: بفتح اول و ضم واو و راء زده مهمله و فتح گاف پارسی: نقاره. و این كلمه مغولی است. و بعضی محققان بر آنند كه در آخر این كلمه باید بجای هاء الف نوشته و در قرائت هاء خوانده شود، از فرهنگ رشیدی و سراج اللغة. و در لغات تركی بضم اول و فتح راء و واو معدوله و فتح گاف فارسی بمعنی نقاره كلان نوشته است.
(غیاث اللغات).
(2)- مج: و كور كه بیكبار. مك. مد: و كورگه را بیكبار.
(3)- عبارت: [و این آواز هست تا وقتی كه آنشخص بپای كوه میرسد] از زیادات مج است.
(4)- مج: رسیده نظر میكند هر ریگ كه همراه او پایان آمده بازمیگردد و بجانب بالای كوه بمنزل خود كه بوده میرسد قرار میگیرد و البته این حالات هرگز. مك: رسید هرریگی كه پایان آمد بازمیگردد و این هرگز.
ص: 336
و البته این حالات هرگز تخلف نمیكند و حكمت آنرا كسی نمیداند. «1» [میگویند لشكری از صحابه در پای این كوه با كفار جنگ میكرده‌اند، چون كفار غالب شده‌اند كوه شكافته شده و لشگر در وی نهان گشته، و این سخن عوام الناس است، و صحتی ندارد، و نیز میگویند كه در میان این كوه غاریست كه بكوه دماوند راه دارد و این از عجایب حالات است، و از مردم بسیار كه بدانجا رسیده‌اند مؤلف بكرات تحقیق این احوال نموده.]
«2» و دیگر: «فراه» «3» ولایت وسیع است و توابع و مضافات بسیار دارد، «4» و قریه «رزه» كه «5» پیشتر ذكر آن رفت از ضمایم فراه است، و از آن ولایت غله وافر حاصل میشود. و در زمان گذشته شاهان فراه قومی بزرگ بوده‌اند و خاندان قدیم داشته و ایشانرا با ملوك سجستان نسبت قرابتی بوده، و در زمان خاقان مغفور شاه اسكندر ینالتكین والی فراه بود باستعداد و استقلال تمام و مدتی با اولاد خاقان مغفور در مقام مخالفت بود تا در زمان پادشاه مبرور میرزا امیر اویس «6» ترخان بحكومت آن ولایت مأمور گشت چون دید كه تا «7» از شاهان كسی خواهد بود «8» مردم آنجا تمكین او نخواهند كرد «9» قصد استیصال ایشان كرد و تمامی شاهان را «10» به بهانه در مجلسی
______________________________
(1)- عبارت: [میگویند لشكری از صحابه در پای ... تحقیق این احوال نموده] از زیادات مج است.
(2)- مج: و دیگر. مك. مد: دیگر.
(3)- فراه: یاقوت آنرا «فره» ضبط كرده گوید: «فره بفتح اوله و ثانیه ثم هاء خالصه مدینة من نواحی سجستان كبیرة و لهارستاق یشتمل علی اكثر من ستین قریه و لها نهر كبیر علیه قنطرة و هی علی یمین القاصد من سجستان الی هرات» معجم البلدان- ج/ 3/ ص 888.
(4)- رزه: بتقدیم راء مهمله برزاء معجمه.
(5)- مج: كه تا پیشتر ذكر رفت از ضمایم. مك: كه ذكر آن ضمایم.
(6)- مج: امیراویس. مك. مد: امیرویس.
(7)- مج: كه تا از. مك. مد: كه از.
(8)- مج: بود مردم آنجا تمكین. مك: بود تمكین.
(9)- مج: كرد قصد استیصال ایشان كرد و تمامی. مك: كرد و تمامی.
(10)- مج: شاهان به بهانه. مك: شاهان را بهانه.
ص: 337
حاضر ساخت و تیغ بی‌دریغ دریشان نهاده «1» قریب بهژده تن بودند از شاهان «2» كه بقتل «3» آورده «4» [و خاندان چندین هزار ساله ایشانرا برانداخت و خود نیز برافتاد، گویند] بعد از قتل شاهان «5» امیرویس اعیان فراه «6» را طلبیده استمالت نمود و گفت من شما را ترخان «7» سازم، مولانا محمد شاه فراهی «8» حاضر بوده گفته‌ای امیر ماترخانی نمیخواهیم، «9» [حالا از آن خاندان یك شاه اسكندر مفلوك منكوب مانده، ع: هم نماندی گربكار آمدی.]
و در یك فرسنگ فراه «10» كوهی‌ست كه آنرا «11» «بارندك» میگویند. و درین كوه طاق سنگی است كه دایم از آنجا «12» آب میچكد، و مردم «13» آنجا بزیارت و طلب
______________________________
(1)- مج: نهاده قریب بهژده تن.
مك: نهاده سیزده تن.
(2)- مج: تن بودند از شاهان كه بقتل.
مك: تن بقتل.
(3)- مج: آورد. مك. مد: آورده.
(4)- عبارت: [و خاندان چندین هزار ساله ایشانرا برانداخت و خود نیز برافتاد، گویند] از زیادات مج میباشد.
(5)- مج: شاهان امیرویس اعیان. مك: شاهان اعیان.
(6)- مج: فراه را طلبیده استمالت.
مك: فراه استمالت.
(7)- ترخان: لقبی است كه پادشاهان (خانان) تركستان بكسی دهند كه هروقت خواهد بی‌احضار بحضور پادشاه رود و اگر تقصیری یا خطائی كند او را بمؤاخذه نگیرند، حكیم نزاری گفته:
اگر صد خون بیك غمزه بریزی كس نمیپرسدمگر یرلیغ ترخانی ز سلطان ایلخان داری فرهنگ آنندراج و غیاث اللغات.
(8)- مج: فراهی حاضر بوده گفته‌ای امیر ماترخانی نمیخواهیم.
مك: فراهی گفته ما ترخان نمیخواهیم.
(9)- عبارت: [حالا از آن خاندان یك شاه اسكندر مفلوك منكوب مانده ع: هم نماندی گربكار آمدی] از زیادات مج است.
(10)- مج: كوهست كه آنرا. مك: كوهی كه آنرا.
(11)- «بارندك». «باراندك»: ضبط این كلمه در جائی بنظر نرسید.
(12)- مج: از آنجا میچكد. مك: از آنجا آب میچكد.
(13)- مج: و مردم بزیارت. مك. مد: و مردم آنجا بزیارت.
ص: 338
حاجت میروند «1» [و در پای این طاق سنگ دست برآورده دعا میكند و حاجت میخواهد] اگر چكیدن آب زیاده «2» میشود برواشدن مطلوب خود امیدوار میشوند وگرنه محروم بازمیگردند، و در وقت دعاء بعضی چكیدن آب چنان غالب میگردد كه میریزد و بسیار كسان دیده‌ام كه این حالت را معاینه مشاهده كرده‌اند. و بدعای بعضی «3» [كه حاجت ایشان اصلا روا نخواهد شد] آب از چكیدن می‌ایستد، «4» [و پدرم وقتی بآنجا رسیده بود یكی از مردم آنجا كه همراه بوده این بیت كه شخصی در باب آن كوه گفته بوده خوانده،
بیت:
غمیست بر دل خصمت چو كوه باراندك‌هنوز بر دل خصم تو هست بار اندك پدرم این بیت دیگر در بدیهه بنظم آورده:
شریدگان «5» چه روی سوی كوه باراندك‌ترا كه زاهد شهری چه كار بار اندك].
و شیخ محمد شاه «6» از فراه بعلوم ظاهری و باطنی مشهور بوده «7»، و مرتبه عالی داشته و بواسطه مرید شاه علی فراهی بوده، وقتی از راه هرمز متوجه «8» زیارت
______________________________
(1)- عبارت: [و در پای این طاق سنگ دست برآورده دعا میكند و حاجت میخواهد] از زیادات مج است.
(2)- مج: زیاد. مك. مد: زیاده.
(3)- عبارت: [كه حاجت ایشان اصلا روا نخواهد شد] از زیادات مج است.
(4)- عبارت: [و پدرم وقتی بآنجا رسیده بود ... شهری چه كار بار اندك] از زیادات مج میباشد.
(5)- این كلمه در اصل بی‌نقطه است، و چون از زیادات نسخه مج است تصحیح آن میسر نشد. ولی ظاهرا مخفف شوریدگان است قیاسا اصلاح شد؟
. (6)- مج: محمد شاه بعلوم. مك: محمد شاه از فراه بعلوم.
(7)- مج: مشهور بود. مك. مد: مشهور بوده.
(8)- مج: متوجه زیارت مكه.
مك: متوجه مكه.
ص: 339
مكه مكرمه شد، چون بمنوجان «1» رسید جان بجانان سپرده، «2» و صاحب الهام و مكاشفات بوده، گویند در راه حج بشهری «3» [رسید كه آنجا خراباتی‌ء در مراقبه نشسته بود كه] ناگاه صیحه زد یكی از علما كه «4» همراه بود سبب پرسید گفت خرابات این شهر بر من كشف «5» شد زنی دیدم بغایت جمیله گفتم الهی او را بمن بخش، الهام یافتم كه چرا نگوئی كه ترا باو بخشم، پس آن زن در همان وقت توفیق توبه یافت و انابت كرد.
«6» و شاه علی فراهی مرید شیخ ركن الدین علاء الدوله سمنانی «7» بوده روح اله روحهما «8». [و پدر او والی فراه بود و عمر دراز یافته میخواسته كه از امر حكومت اعراض نموده عزلت گیرد، پسر خود شاه‌علی را باردوی پادشاه فرستاد تا مثال حكومت بنام خود امضاء كند، در رفتن گذروی بر نواحی سمنان بود، در آن نواحی او را با جمعی دزدان جنگ افتاد و همراهان وی كشته شدند و او زخمهای عظیم خورده در میان مقتولان افتاد؛ شیخ ركن الدین علاء الدوله را در واقعه نمودند كه در فلان موضع جمعی كشتگان‌اند و در میان ایشان جوانی زنده است و قابلیتی تمام دارد او را دریاب
______________________________
(1)- منوجان: در جزائر خلیج پارس و بنادر فارس و خوزستان جائی باین نام معروف نمیباشد. و در نفحات در ترجمه احوال شیخ محمدشاه فراهی گوید: «و در آخر حیات عزم حج كرد، از راه هرمز چون منوجان رسید بیمار شد و همانجا وفات یافت و قبر وی آنجاست» نفحات ص 405. و ظاهرا درست آن «هندجان» است. یاقوت مینویسد:
«هندیجان: قال مسعر بن مهلهل بخوزستان بعد «آسك» بینها و بین «ارجان»- ارگان- قریة تعرف بهندیجان ذات آثار عجیبة و ابنیة عالیة و تثار منها الدفاین كماتثار بمصروبها نواویس بدیعة الصنعة و بیوت نار» (معجم البلدان- ج/ 4/ ص 993 لیپزیك) این محل هم‌اكنون در كرانه «خورموسی»- نزدیك بندر شاهپور- موجود و معمور و بنام هندیجان موسوم است.
(2)- مج: سپرده و صاحب. مك: سپرده صاحب.
(3)- عبارت: [رسید كه آنجا خراباتی در مراقبه نشسته بود كه] از زیادات مج است.
(4)- مج: از علما همراه. مك: از علما كه همراه.
(5)- مج: كشف شد زنی. مك: كشف‌زنی.
(6)- مج: و شاه. مك. مد: شاه.
(7)- مج: سمنانی بوده. مك: سمنانی روح اله روحهما.
(8)- عبارت: [و پدر او والی فراه بود ... نشانه بود از كرامت و ولایت] از زیادات مج است.
ص: 340
شیخ بآن موضع آمده هیچكس زنده ندید تا سه نوبت شیخ باشارت غیب میآمده تا سوم نوبت تفحص بسیار نموده شاه علی را دید كه رمقی از حیات باقی دارد، ویرا همراه برده و تعهد فرموده تا جراحات وی التیام یافته، بعد از آن شیخ فرموده كه اكنون صحت یافته اگر خواهی پیش پادشاهان رو و امضای حكم كن و اگر خواهی پیش پدرشو؛ گفت من نمیخواهم كه از خدمت شما مفارقت نمایم آخر الامر پیش پدر رفته رخصت طلبید و بخدمت شیخ بازگشت و بیمن تربیت شیخ مقام عالی یافت. گوئی هرزخمی ازو دری بود از هدایت و جراحت او نشانه بود از كرامت و ولایت] «1».
و در فراه «2» حصنهای حصین و قلعهای متین بوده كه حالا ویران است. و انار بسیار میشود «3» در آن ولایت، و اندك خرمائی، و درخت مرو «4» فراوان است.

دیگر: از عجایب بلاد و ولایات خطه قندهار ست‌

كه شهری «5» بر روی كوه و شهربندی «6» عظیم استوار دارد و یكی از حالات غریبه آنست كه هرگاه لشگری آن شهر را محاصره كرد «7» در نظر ایشان شهربند او بلندتر از آن مینماید كه معهود است، و بسیار «8» وقتها این صورت را ملاحظه كرده‌اند، و آب و هوای بد دارد «9» و غریبی كه بآنجا رسد اكثر آن باشد كه بمیرد یا مریض شود خصوصا در فصل خزان. و در آن ولایت یك نوع انگور است هركس كه از آن میخورد «10» البته تپش میگیرد، اما
______________________________
(1)- تا اینجا از زیادات مج میباشد.
(2)- عبارت: [حصنهای حصین و قلعهای متین بوده كه حالا ویران است] از زیادات مج میباشد.
(3)- عبارت: [در آن ولایت و اندك خرمائی، و درخت مرو فراوان است] از زیادات مج میباشد.
(4)- مرو: امرود بتازی: كمثری.
(5)- مج: دیگر از عجایب بلاد و ولایات خطه قندهار است كه شهری.
مك: دیگر خطه قندهار شهری.
(6)- مج: شهربندی عظیم استوار.
مك: شهربندی عظیم استوار.
(7)- مك: كرد در نظر ایشان شهربند.
مج: كرد شهربند.
(8)- مج: وقتها این. مك: وقت این.
(9)- مج: دارد و غریبی. مك: دارد غریبی.
(10)- مج: میخورد البته تپش. مك: میخورد طپش.
ص: 341
در مضافات و توابع او مواضع و مزارع «1» خوش است، و آب و هوای موافق و محصولات بسیار «2» دارد، [همین نسق قصبه قندهار آب و هوای ناگوار دارد] «3». و در میان قلعه آن چاهی است عمیق در سنگ‌خارا «4» كنده، و بعضی كسان كه در آن چاه خوض كرده‌اند آب او را جاری دیده‌اند، «5» و در وقتی كه آب از آن میكشند برگهای درخت و شاخهای گیاه از وی بیرون میآید كه دلالت بر آب روان میكند، «6» [و در نواحی آن ولایت مردم اوغان می‌باشند، و برده بسیار از آنجا بهرات می‌آید]، و فی الواقع بندر خوبست و هرات از وی جمعیت نیك دارد، و قندهار بگرمسیر متصل است و گرمسیر را باختر زمین میگویند، و یكی از شهرهای آن زمین «داور» «7» است كه دار الملك سلطان سوری «8» بوده كه جد سلاطین غور «9» بوده است. «10»
______________________________
(1)- مج: و مزارع خوش است. مك: مزارع است.
(2)- مج: بسیار. مك. مد: بسیار دارد.
(3)- عبارت: [همین نسق قصبه قندهار آب و هوای ناگوار دارد] از زیادات مج است.
(4)- مج: خاراكنده و بعضی كسان. مك: خارا و كسان.
(5)- مك: و در وقتی. مج: در وقتی.
(6)- عبارت: [و در نواحی آن ولایت ... بهرات می‌آید]. از زیادات مج و مد میباشد.
و مج: اوغان. مد: افغان. مك: ندارد.
(7)- «داور: و اهل تلك الناحیة یسمونها «زمنداور» و معناه ارض الداور، و هی ولایة واسعة ذات بلدان و قری مجاورة لولایة «رخج» و «بست» و «الغور» قال الاصطخری الداور اسم اقلیم خصیب و هو ثغر الغور من ناحیة سجستان و مدینة «الداور» و در «غور» و هما علی نهر هندمند» معجم البلدان- ج/ 2/ ص 541.
(8)- پدربزرگ ملوك غور «محمد سوری بن امیر پنجی بن نهاران بن امیر پولاد بن شنسب» و سلسله اصلی این خاندان كه در غور و فیروزكوه و غزنین سلطنت كرده و به ملوك غور یا آل شنسب مشهور میباشند:
عز الدین حسین/ فیروزكوه/ 493 ه
قطب الدین محمد/ فیروزكوه/ 540 ه
سیف الدین سوری/ فیروزكوه/ 543 ه
بهاء الدین سام/ فیروزكوه/ 544 ه
علاء الدین حسین جهانسوز/ غزنین/ 544 ه
غیاث الدین محمد بن سام/ غور
شهاب الدین محمد غوری/ غزنین
غیاث الدین محمد بن سام/ غزنین/ 558 ه
شهاب الدین
و معز الدین
(معجم الانساب و الاسرات الحاكمة فی تاریخ الاسلامی- تألیف خاورشناس زامپاور الجزء الثانی ص 419)
(9)- مج: غور بوده است. مك: غور است.
(10)- قندهار: ذكر این شهر در معجم البلدان یاقوت آمده و آنرا جزء سجستان نوشته است. معجم البلدان- ج/ 4/ ص 183- 184.
ص: 342
و در آن «1» دیار شهر «بست» «2» بس بعظمت «3» بوده، و در آن ناحیت جنبدی «4» است دو قبر «5» در آنجا كه آنجا ایشانرا شاهزادهای «جنبد سرباز» میگویند، باعتبار آنكه چنان مشهور است كه بسیاری از ملوك و سلاطین سقف آن جنبد را پوشیده‌اند چون شب در آمده «6» سقف «7» را شكافته یافته‌اند چنانكه یكمن خاك و گل «8» و خشت در درون جنبد نیفتاده بوده «9»، و یكنوبت شخصی كه جنبد را پوشیده «10» بوده و شكافته شده در خواب «11» دیده كه شاهزاده‌ها باو گفته‌اند «12» كه مادر عالم نمی‌گنجیم تو میخواهی «13» كه ما را
______________________________
(1)- مج: آن شهر. مك: آن دیار شهر.
(2)- مج: بست بس بعظمت. مك: بست بعظمت.
(3)- مك: بعظمت بوده و در آن. مج: بعظمت و در آن.
(4)- مج: جنبد است. مك. مد: جنبدی است.
(5)- مج: دو قبر در آنجا كه ایشانرا.
مك: دو قبر آنجا كه آنجا ایشانرا.
(6)- مج: در آمد. مك. مد: درآمده.
(7)- مج: سقف را شكافته. مك: سقف شكافته.
(8)- مج: و گل در درون. مك: و گل و خشت در درون.
(9)- مج: بود و یكنوبت. مك: بوده یكنوبت.
(10)- مج: پوشیده بوده و شكافته. مك: پوشیده و شكافته.
(11)- مج: در خواب دیده كه شاهزاده‌ها.
مك: در خواب شاهزاده‌ها.
(12)- مج: گفته‌اند كه ما. مك. مد: گفته‌اند ما.
(13)- مج: میخواهی كه ما را درین جنبد.
مك: میخواهی ما را در جنبد.
ص: 343
درین جنبد بگنجانی؟ بعد از آن «1» دیگرش نپوشیده‌اند و بجنبد سرباز مشهور گشته.
دیگر: مزار بزرگوار شیخ احمد نوقانی قدس سره آنجا است، و نوقان از قری «بست» است و شیخ همچنان برجای نماز روی بجانب قبله نشسته و هیچ تغییر نیافته «2»، گویند یكبار قاضی آن دیار از كمال شفقت شیخ را تكیه داده «3» بوده است عنقریب قاضی وفات یافته «4» بوده و بسیاری از اقارب و عشایر قاضی مرده‌اند تا خلایق «5» باز بحال سابق شیخ را بنشانده‌اند تا انقلاب دفع شده.
و «بست» شهر قدیم «6» دیگر داشته كه حالا بتمام ویرانست، هرگاه «7» در زمستان باران می‌آید «8» بعد از باران مردم گرمسیر بان بست كهنه میروند «9» و طلب و تجسسی میكنند هركس باندازه طالع خود از زروزیور و درم و دینار چیزی می‌یابد، و كم افتد كه كسی چیزی نیابد. و گرمسیر بغور متصل است. و از زمان وفات خاقان مغفور شاهرخ میرزا تا وقت خلافت «10» این پادشاه اسلام‌پناه «11» اعنی حضرت اعلی «غور»
______________________________
(1)- مج: از آن دیگرش نپوشیده‌اند.
مك: از آن پوشیده‌اند.
(2)- مج: گویند یكبار قاضی آن دیار از كمال شفقت.
مك: گویند قاضی آن دیار شفقت.
(3)- مج: داده بوده است عنقریب.
مك: داده عنقریب.
(4)- مج: یافته بوده و بسیاری. مك: یافته و بسیاری.
(5)- مج: تا خلایق باز بحال. مك: تا خلایق بحال.
(6)- مج: شهر قدیم داشته. مك: شهر قدیم دیگر داشته.
(7)- مج: هرگاه در زمستان باران.
مك: هرگاه باران.
(8)- مج: می‌آید بعد از باران مردم گرمسیر بآن بست.
مك: می‌آید مردم بآن بست.
(9)- مج: میروند و طلب و تجسسی میكنند هركس.
مك: میروند هركس.
(10)- مج: خلافت این پادشاه مك: خلافت پادشاه
(11)- مج: پناه غور. مك: پناه اعنی حضرت اعلی غور.
ص: 344
و «گرمسیر» و «قندهار» بلكه «فراه» و «اسفزار» از تعرض «1» مردم هزاره و نكودری «2» [كه در ایام گذشته تاخت و غارت ایشان بكرمان و شیراز میرسید، چنانچه در تاریخ وصاف مسطور است كه: در سه سال دو نوبت از كرمان تا نواحی شیراز تاخته] عاجز و مضطر بود، و غور و گرمسیر چنان شده بود كه آبادانی نداشت، چون بموجب فرمان همایون ایالت آن دیار «3» تعلق بامیر شجاع الدین ذو النون ارغون گرفت، «4» او بتائید الهی و امداد «5» دولت حضرت خلافت پناهی تمامی آن دیار را از قتل و غارت «6» و جرأت و جسارت آن ظلمه بدكردار مصفی گردانید و باندك روزگاری بآتش تیغ آبدار دمار از آن بادپیمایان خاكسار برآورد «7». [و آنچه آن شیرمرد بآن طایفه كرد مقدور كسی دیگر نیست.] و اگر در احوال «8» آن تاملی رود آثاری كه خالد بن ولید «9» رض- كه حضرت نبوی صلی اله علیه و سلم او را «سیف اله» فرموده- در اشاعت
______________________________
(1)- مج: تعرض مردم هزاره. مك: تعرض هزاره
(2)- عبارت: [كه در ایام گذشته تاخت و غارت ایشان ... تا نواحی شیراز تاخته]
از زیادات مج میباشد.
(3)- مج: دیار تعلق بامیر شجاع الدین ذو النون.
مك: دیار بامیر ذو النون.
(4)- مج: گرفت او بتایید الهی و امداد.
مك: گرفت بتایید و امداد.
(5)- مج: و امداد و دولت حضرت. مك: و امداد حضرت.
(6)- مج: غارت و جرأت و جسارت آن.
مك: غارت آن.
(7)- عبارت: و [آنچه آن شیرمرد بآن طایفه كرد مقدور كسی دیگر نیست] از زیادات مج است.
(8)- مج: در احوال تامل رود. مك: در احوال آن تاملی رود.
(9)- خالد بن ولید: «ابو سلیمان خالد بن الولید بن المغیرة بن عبد اله بن عمر بن مخزوم القرشی المخزومی سیف اله.
كان احد اشراف قریش فی الجاهلیة و اسلم سنة سبع بعد خیبر، و اخرج الترمذی عن ابی هریره قال: نزلنا مع رسول اله منزلا فجعل الناس یمرون فیقول رسول اله من هذا فاقول فلان حتی مر خالد فقال من هذا قلت خالد بن الولید فقال نعم عبد اله هذا سیف من سیوف اله سله اله علی الكفار» (الاصابة فی تمییز الصحابة) تالیف شهاب الدین ابی الفضل ابن حجر العسقلانی، الجزء الثانی ص 98- 99.
ص: 345
دین اسلام نموده ازین بهادر مثل آن بظهور آمده، «1» [و اگر بشرح و تفصیل صادرات محاربات او كسی قیام نماید علی‌حده كتابی باید]، از «2» آن جمله یك مصاف او را مؤلف كتاب در مكتوبی «3» كه حضرت اعلی در جواب كتاب سلطان یعقوب «4» میفرستاده اندك بسطی داده «5»، مناسب مقام مرقوم میگردد.
و از غرایب اتفاقات آنكه سلطان یعقوب «6» كتابی بحضرت اعلی ارسال نموده بود، و در «7» آن مكتوب اظهار شوكت و جلادت خود بسیار كرده «8» مشتمل بر آن كه بجانب گرجستان توجه فرمودیم و «قلعه لوری» و «حصار اخلاط» و چند حصن دیگر كه در آن نواحی بود فتح نمودیم. چون قاصد «9» سلطان یعقوب مصحوب این مكتوب بهرات رسید در همانروز رسولان شاهزاده عالمیان «10» سلطان ابو تراب بهادر و نوكران امیر ذو النون از جانب گرمسیر رسیده بشارت فتحی كه مردم «11» هزاره «12» [مستأصل ساخته‌اند با دویست سراز گردكشان هزاره] آوردند، «13» [چنانچه در وقتی
______________________________
(1)- عبارت: [و اگر بشرح و تفصیل صادرات محاربات او كسی قیام نماید علی‌حده كتابی باید] از زیادات مج است.
(2)- مج: از آن جمله. مك: از جمله.
(3)- مج: مكتوبی كه حضرت. مك: مكتوب حضرت.
(4)- مج: یعقوب میفرستاده اندك بسطی. مك: یعقوب بسطی.
(5)- عبارت: [مناسب مقام مرقوم میگردد] از زیادات مج است.
(6)- عبارت: [كتابی بحضرت اعلی ارسال نموده بود و] از زیادات مج است.
(7)- مج: در آن مكتوب. مك: در مكتوب.
(8)- مج: مكتوب مشتمل بر آن‌كه بجانب. مك: مكتوب كه بجانب.
(9)- عبارت: [سلطان یعقوب مصحوب این مكتوب بهرات] از زیادات مج است.
(10)- مج: عالمیان سلطان ابو تراب. مك: عالمیان ابو تراب.
(11)- مج: بشارت فتحی كه مردم هزاره. مك: بشارت فتح هزاره.
(12)- عبارت: [مستأصل ساخته‌اند با دویست سر از گردن‌كشان هزاره] از زیادات مج است.
(13)- عبارت: [چنانچه در وقتی كه قاصد عراق ... حضرت اعلی در قلم آورد] از زیادات مج میباشد.
ص: 346
كه قاصد عراق بپایه سریر اعلی میرفت سرها را در سر راه او ریختند.
و بنده حسب الاشاره این مكتوب در جواب كتاب سلطان یعقوب متضمن فتح مذكور از جانب حضرت اعلی در قلم آورد]. «1»
______________________________
(1)- تا اینجا از زیادات نسخه مج میباشد.
ص: 347

مكتوب حضرت اعلی «1» در جواب سلطان یعقوب «2» متضمن فتح هزاره:

خسروان چون در گشاد كار همت بسته‌اندفتح باب نصرت از درگاه بیچون جسته‌اند لا اله الا اله نصر عبده، و اعز جنده، و هزم الاحزاب وحده، حمدا لمن فتح علینا، و علی اخواننا المؤمنین ابواب نیل المطلوب كما قال فی خلال كتابه «3» بجلال خطابه: وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْكَ وَ عَلی آلِ یَعْقُوبَ، بیت:
هست فتوح نام او فاتحة الكتاب فتح‌گوش ظفر زن نصرتش آمده بر خطاب فتح.
«4» و الصلوة علی من غلب فی نصرة دینه علی جمیع القبائل و الشعوب، رباعیه:
آنكو بجهان در نبوة بسته‌وز معجزه جان دشمنانرا خسته
شاهانه مه دو هفته كرده بدو نیم‌مردانه مصاف بدر را بشكسته و سلاما علی المهاجرین و الانصار المجاهدین المتنبهین بفحوی: الا بذكر اله تطمئن القلوب، و سلم تسلیما كثیرا، تا نسیم فتح و فیروزی از مهب: كان حقا علینا
______________________________
(1)- مج: اعلی سلطان. مك: اعلی در جواب سلطان.
(2)- عبارت: [متضمن فتح هزاره] از زیادات مج است.
(3)- عبارت: (بجلال خطابه) از زیادات مكه میباشد.
(4)- مج: و الصلوة. مك: و صلوة.
ص: 348
نصر المؤمنین در وزیدن نیاید «1» لب غنچه به تبسم شادمانی منفتح نشود، و تا دهان مبشر اقبال و بهروزی «2» زبان بنوید: لا تخافا اننی معكما، نگشاید عرصه امانی منفسح نگردد. و اله علی ما یشاء قدیر و هو نعم المولی و نعم النصیر.
«3» لخواجه سلمان:
آمد از ملك ملایك دوش مرغی «4» ناموربسته بر بال همایون‌نامه فتح و ظفر
نامه معرب بكسر دشمن و فتح عجم‌كسر و فتحش كرده نام دشمنان زیر و زبر سبحان من نصر فیه عباده و قهر فوق عناده،
درین وقت میمون كه بفتوحات گوناگون مقرون بود از وصول طلیعه جنود «5» صعود آسمانی، و نزول قادمه مواكب مواهب سبحانی اعنی نامه فتح آیت و كتابت نصرت كنایت عالیجناب سلطنت قباب اخوة انتساب ناصر الاولیاء و المؤمنین، قاهر الاعداء و المتمردین، فاتح ابواب الفتح و الظفر، دافع اسباب الخوف و الخطر، الفایز «6» بمزید العنایة الازلیه، الفایض من شابیب «6» الكفایة الابدیه، المؤید من عند اله، كاشف الغیوب و ساتر العیوب، جلال السلطنة و الدنیا و الدین سلطان یعقوب، لا زالت اعلام الفتنة عن ساحة مملكته مقلوبه، و اقوام الاعادی من سطوة جلالته مغلوبه، كه اخبار فتح
______________________________
(1)- مج: نیاید بتبسم. مك: نیاید لب غنچه به تبسم.
(2)- مج: بهروزی زبان بنوید. مك: بهروزی بنوید.
(3)- مج: لخواجه سلمان. مك. مد: ندارد. س: نظم
(4)- مج: مرغ. مك. مد: مرغی.
(5)- مج: جنود صعود آسمانی. مك: جنود آسمانی.
(6)- فاز، یفوز، فوزا بالامر، ظفر به. من المكروه: نجا.
و فاض، یفیض، فیضا و فیوضا السیل: كثر و سال من ضفة الوادی.
و فاض الاناء: امتلاء. و الاناء فایض منه. روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات ج‌1 348 مكتوب حضرت اعلی در جواب سلطان یعقوب متضمن فتح هزاره: ..... ص : 347
و «الشؤبوب»: شدة حر الشمس. حد كل شئی. شدة اندفاع كل شئی. اول ما یظهر من الحسن و الجمع: «شآبیب». یقال: «هو حسن شآبیب الوجه».
ص: 349
اصحاب دین و كسر زمره كفره و مشركین در ضمن آن ضم بود، بهجت موفور و فرحت غیرمحصور روی نموده، در وظایف شكرباری سبحانه افزود، شعر:
و لو كان لی فی كل منبت شعرةلسانا لما استوفیت واجب حمده لاجرم برطبق كریمه: و لئن شكرتم لازیدنكم، در خلال این احوال فتح باب نصرتی «1» كه از سوالف دهور و سوابق شهور و اعوام مطمح نظر «2» اعاظم خواقین كامكار و وجهه قصد اساطین سلاطین ذوی الاقتدار «3» بوده و تا غایت چهره تیسر آن بر مرایای امانی هیچ‌یك سمت تصویر نیافته علاوه فتوحات روزگار، و ضمیمه اتفاقات حسنه ایام خجسته آثار گشت، هرآینه چون در مبدأ ایجاد وظیفه اتحاد صادق افتاده و مواد بیگانگی «4» بیگانگی معاوضه یافته شرط صدق مصادقت و موافقت مقتضی و متقاضی اتفاقات چنین تواند بود، «5» لامیر خسرو:
آینه ملك دو صورت نمودمصقله چرخ دو خنجر زدود
نوبت اقبال دو داور زدنددبدبه فتح «6» دو لشگر زدند چون امر مطاع: یا بنی اسرائیل اذكروا نعمتی التی انعمت علیكم، اقتضای تفاصیل آن مینماید، حال آنكه جمعی از اضالیل، باغیه و اباطیل طاغیه كه كمیت ایشان نامعلوم و به: «هزاره آغا» موسوم‌اند، بكثرت عدت و اعداد، و وفور قوت و استعداد و شوامخ جبال و شواهق تلال مستظهر «7» و پای در دائره بغی و عناد نهاده، سر از
______________________________
(1)- مج: نصرتی كه از. مك: نصرتی از.
(2)- مج: نظر اعاظم خواقین. مك: نظر خواقین.
(3)- مج: الاقتدار بوده و تا غایت. مك: الاقتدار تا غایت.
(4)- مج: بیگانگی بیگانگی و معاوضه. مك: بیگانگی معاوضه.
(5)- مج: لامیر خسرو. مك. مد: ندارد.
(6)- مج: فتح دو لشگر. مك: فتح لشگر.
(7)- مج: مستظهر و پای. مك: مستظهر پای.
ص: 350
گریبان بغی و فساد برآورده «1» داشتند و اراقه دماء مسلمانان هدر و غارت اموال ایشان غنیمت می‌پنداشت، بنیان ایمان از ساحت سینه ناپاك ایشان منقلع و طرق و سبل بلاد و دیار مسلمانان از شومی تعرض آن بی‌دینان منقطع گوئی: ان یأجوج و مأجوج مفسدون فی الارض، آیتی در شان ایشان نازل شده، و موادای: و هم من كل حدب ینسلون، از نسل بداصل ایشان حاصل آمده، للسید حسن «2»:
بخلق و خلق زشت و بدبقول و فعل دام و دد
باصل و ذات دون و ردببخت و طبع شور و شر و لا ینقطع غایت قصوی نیت و نهایت قصارای امنیت كه همیشه بر اعلای كلمة اله مقصور است متوجه استخلاص وارد آن راه «3» و طریق و استیصال آن فریق بی‌راه و طریق می‌بود، اما بواسطه مناعت مواطن و متانت مساكن صورت تسخیر و تأسیر ایشان بعید التسهیل و عدیم التیسیر مینمود، تا درین ایام كه سپاه بهمن دست تطاول بر اطلال و دمن گشاده، و از آهن جمد بند بر پای رسولان میاه روان نهاده، بمسامع جلال رسید كه وفود جنود تأییدات نامتناهی كه همیشه مؤید نصرت جاهدان سبیل الهی و مجاهدان رسوم اوامر و نواهی است برگ سرما و ثلوج را بر سر آن «4» قوادم یأجوج و مأجوج فرستاده و سلطان محمد هزاره و محمد جهانگیر كه سداسد و ركن اشد آن طایفه‌اند شعاب شواهق «5» و مراتع و صعاب مواضع و مرابع بازپرداخته با ده هزار خانه‌وار و بیست هزار جرار «6» كرار كه شیاطین كار زارند در نواحی گرمسیر و سواحل «7» هیرمند قشلا میشی «8» نموده‌اند «9»
______________________________
(1)- مج: برآورده داشتند و اراقه.
مك: برآورد و اراقه.
(2)- مج: للسید حسن. مك. مد: ندارد.
(3)- مج: آن راه طریق.
مك: آن راه و طریق.
(4)- مج: آن قوم یاجوج.
مك: آن قوادم یاجوج.
(5)- مج: شواهق و مراتع و صعاب. مك: شواهق و صعاب.
(6)- مج: جرّار كرّار كه شیاطین. مك: جرّار كه شیاطین.
(7)- مج: سواحل قشلامیشی. مك: سواحل هیرمند قشلامیشی.
(8)- قشلامیشی: در زبان مغولی كوچ زمستانی بسرزمینهای گرمسیر.
(9)- مج: نموده. مك. مد: نموده‌اند.
ص: 351 آمد ز غیب نامه سر بسته بمهرمضمونش این حدیث كه فرصت غنیمت است در این اثناء در دل میگشت و در خاطر میگذشت كه از فرزندان كامكار كفایت این كار از دست كه برآید، و عقده این مهم «1» مشكل اسنان سنان كدام پر دل گشاید كه صدای الهام ربانی و ندای هاتف آسمانی در رسید «2» كه:
لمولانا كاتبی:
ای دل سخن ز دست و دل بو تراب كن‌آباد ساز كعبه و خیبر خراب كن بنابر آن فرزند ارجمند كامكار قوت باصره سلطنت و اقتدار مصدوق منطوق:
بالبر نستفید الخیر، غیاث السلطنته و الدین «3» سلطان ابو تراب بهادر طول اله عمره فی اجتناب ما ینهی «4» و ارتكاب ما یامر «5»، و از اعیان سپاه ظفرپناه مقدم الابطال و الشجعان، سابق الركب یوم التقی الجمعان، شجاع الدین ذو النون ارغون بهادر «6» كه در بحر حرب نهنگیست دریاكش و در مقام طعن و ضرب آتشیست دشمن‌كش و گردن‌كش با فوجی از عساكر جرار كینه گزار كه بباد حمله كوه گران‌سنگ را سبك بردارند، و گاهی كه آتش وغا برافروزند بنوك ناوك قبه زركار خورشید را بر سپر لاجوردی افلاك دوزند، بدین امر مأمور گشته، ع: بساعتی كه تولا بدو كنند نجوم
______________________________
(1)- مج: مهم مشكل اسنان. مك: مهم اسنان.
(2)- مج: در رسید لمولانا كاتبی. مك: در رسید كه كاتبی.
(3)- مج: والدین سلطان ابو تراب.
مك: والدین ابو تراب.
(4)- مج: و ارتكاب ما یامر. مك: و ما یامر.
(5)- از عبارت: بالبر نستفید ... تا اینجا اغلب كلمات مخدوش و بی‌نقطه است.
(6)- مج: بهادر كه در. مك: بهادر در.
ص: 352
متوجه شدند تا در «1» (پنجشنبه دوم ربیع الثانی) بحكم: وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً، مشار الیه كه قدوه طلایع و عمده حروب و وقایع است، مسابقت نموده پیشتر از وصول رایت فرزند ارجمند مذكور بدان جماعت «2» یاغی باغی ملاقی شده «3» و نیران جدال و قتال را التهاب و اشتغال داده آن زمره بدكیش چون با او معدود چند بیش ندیده‌اند غافل از آنكه،
ع: ز ما یك سوار از هزاره هزار
برگرد او محیط گشته نقطه كردارش در میان گرفته‌اند، و از هرجانب كه حمله میكرد از كشته پشته میساخت، و هرطرف كه می‌تاخت از دشمنان لشكری می‌انداخت، آب تیغ آتش بارش هربادپیما را كه بگردن رسیدی بر خاك هلاك می‌افتاد، و آتش حمله دوزخ شرارش هرمخالف را كه دریافتی رخت بزاویه هاویه میفرستاد، «4» مثنوی:
بهرجا كه شمشیر در كار كردیكی را دو كرد و دو را چار كرد مقارن این حال فرزند ارجمند مشار الیه بالشكری از رجال ابطال در رسید و تلاطم امواج جنگ و وغا، «5» [و تراكم افواج فتنه و غوغاء] را بنوعی استعداد داده كه از غلغله و نفیر كوس اسلامیان، و ولوله شهیق و زفیر آن حرامیان طنین و دوار در طاس فلك دوار افتاده، مرغان تیز پر تیر پران كه از تشنگی خون اعادی دهان بازمانده بودند جز از عیون ابصار مخالفان آب نمیخوردند، و زاغان كمان كه در گوشها منتهز چنین فرصتی بودند غیر از اجسام مردار ایشان طعمه بآشیان نمی‌بردند، هرلحظه پیكان سهام خون‌آشام اخبار: ان الموت الذی تفرون منه فانه ملاقیكم، بدل ایشان میرساند، و هرلحظه خطیب «6» (تیز زبان حسام شدید الانتقام خطبه) بلیغ: یدرككم الموت و لو
______________________________
(1)- مج: تا در فلان روز (؟) بحكم. مك: تا در پنجشنبه دوم ربیع الثانی بحكم.
(2)- مج: جماعت باغی. مك: جماعت یاغی باغی.
(3)- مج: شد: مك. مد: شده.
(4)- مج: مثنوی. مك. مد: ندارد. س: نظم.
(5)- عبارت: [و تراكم افواج فتنه و غوغاء] از زیادات مج است.
(6)-: (تیز زبان حسام شدید الانتقام خطبه) از زیادات مك میباشد.
ص: 353
كنتم فی بروج مشیده، در «1» بن گوش ایشان میخواند هرچند از بهر عزیمت سفر مفر می‌جستند جز سقر مقر نمی‌دیدند، و از هرطرف كه گوش میكشیدند جز ندای: فمن یجیر الكافرین من عذاب الیم «2» نمی‌شنیدند، بدین منوال از ابتداء چاشت كه آفتاب دولت اسلامیان ارتفاع داشت تا نماز خفتن كه وقت افول كوكب منحوس آن ظلمه بدكردار بود، توالی صدمات و تعاقب صولات انقطاع و انفصام «3» نیافت، چنانچه هزار و پانصد نفر از دلیران كار و دلاوران آن زمره اشرار در عرصه معركه بی‌سر، نعال «4» پایمال گشتند، آخر الامر بحكم: ان الباطل كان زهوقا، طاقت صولت «5» دولت فرزند كامكار و بهادران نصرة شعار نیاوردند،: كحمر مستنفره فرت من قسوره، پشت داده روی بگریز نهادند، و بسیار دیگر بعد از فرار طعمه شمشیر و تیر و مقید قید تسخیر و تاسیر شدند، و تمامی جهات «6» و اموال و اثقال و احمال ایشان از خیول و بغال و حواشی و حشم و خدم و قاعد و قایم و صامت و سایم بتصرف سپاه ظفرپناه درآمد، و ابطال ابطال، و افنا و استیصال آن ظللمه جهال بر وجهی دست داد كه سكان و قطان بلاد و دیار از آفت مخالفت آن سگان ایمن و مطمئن گشتند.
الحمد للّه الذی صدق وعده و نصر عبده.
و صورة قتال و استیصال «نكود» بلاسود كه مقدمه این فتح همایون «7» بود، در ازاء باقی فتوحات عظمی و اتفاقات حسنی كه روزبروز سمت ظهور و بروز می‌یابد آنقدر قدر ندارد كه پرتو التفات بر تفاصیل واردات آن باید انداخت، للّه الحمد و المنه و منه القوه و المنه، كه از همه جوانب اسباب فتح و ظفر منتظم است، و شمل احباء و اولیاء مشمول عواطف سبحانی متفق و ملتئم و بی‌محنت مسافتی، و نقل مكانی، و مس آفتی، و عطفه عنانی، بمجرد توجه فوجی از عساكر نصرت مآثر هرروز فتحی
______________________________
(1)- مك: در بن گوش. مج: در گوش.
(2)- مج: الیم بدین. مك: الیم نمی‌شنیدند بدین.
(3)- مك: انفصام نیافت. مج: انفصام یافت.
(4)- مك: نعال پایمال گشتند. مج: نعال گشتند.
(5)- مج: صولت دولت فرزند. مك: صولت فرزند.
(6)- مك: جهات و اموال. مج: جهات اموال.
(7)- مج: همایون بود در ازاء. مك: همایون در ازاء.
ص: 354
میسر، و هرساعت قومی مسخر میگردد،
«1» مثنوی:
خدایا چو از تست این فتح و كسربما فتح ضم دار و با خصم كسر
ز كسر آنكه پیشت بود پشت خم‌در آن كسر فتح دو گیتی است ضم
ز تو بخشش نصرت و عز و نازز ما عجز وا شكستگی و نیاز طلایع جنود فتح و نصرت و لوامع سعود فوز و فرصت همواره قادمه مواكب جاه و جلال و لازمه كواكب سعادة و اقبال باد.
اللهم اجعل الحمد للّه رب العالمین فاتحة اقوالنا، و الصلوة علی محمد خاتم النبیین خاتمته احوالنا، یا ارحم الراحمین. و السلام «2».
______________________________
(1)- مج: مثنوی. مك. مد: ندارد.
(2)- مج: و السلام. مك. مد: ندارد.
اغلب كلمات قسمت اخیر این مكتوب در نسخه مج مخدوش و مصحف و بی نقطه است.
ص: 355

ولایت غور

دیگر: ولایت غور «1» در قدیم الایام عظیم معمور می‌بوده، عمارات رفیع و قصور بدیع و قلاع «2» منیع داشته، و همیشه نواحی آن دیار از لوث بدعت و ناشایستها پاك می‌بوده، و هرگز از آنجا مبتدعی و بد مذهبی پیدا نشده، و مردم آنجا همه پاك دین و نیك اعتقاد باشند، اگر «3» چه بكم عقلی و نادانی مشهورند، و اكثر مردم كوه پایها چنین‌اند، و اهل «4» غور دعوی آن میكنند كه در زمان خلافت امیر المومنین علی كرم اله وجهه «5» تشریف اسلام یافته‌اند، و حاكم ایشان از نژاد ضحاك ماران بوده و منشور حكومت بخط مرتضی علی حاصل كرده «6» بوده و آن منشور را داشته‌اند تا زمان بهرامشاه ابن سلطان مسعود، و بدان مباهات میكرده‌اند و بحق محق بوده‌اند.
و نیز بدین مفاخرت دارند كه در زمان بنی امیه در جمیع ممالك اسلام بر سرهای منبر بر اهل خاندان رسالت لعنت كردند الاغور كه ولاة بنی امیه بدان ولایت راه نیافتند. «7» و این معنی فخر الدین مباركشاه مروی «8» نظم كرده است،
______________________________
(1)- غور: «غور ولایتی است و شهرستان آنرا «آهنگران» خوانند و قریب سی پاره دیه از توابع آنجاست ...» نزهة القلوب- س 154 لیدن.
و یاقوت مینویسد: «غور بضم او له و سكون ثانیه و آخره راء جبال و ولایة بین هرات و غزنة و هی بلاد باردة واسعة موحشة و لا تنطوی علی مدینة مشهوره و اكبر ما فیها قلعة یقال لها «فیروزكوه» تسكن ملوكهم فیها و منها كان آل سام ...» معجم البلدان- ج/ 3 ص 823 لیپزیك.
(2)- مك: و قلاع منیع داشته. مج: و قلاع داشته.
(3)- مك: اگرچه بكم‌عقلی و نادانی موصوف‌اند.
مج: اگر بكم عقلی و نادانكی مشهورند.
(4)- مج: و اهل دعوی. مك: و اهل غور دعوی.
(5)- مج: كرم اله وجهه. مك: علیه السلام.
(6)- مج: كرده بوده و آن. مك: كرده و آن.
(7)- از جمله فضایح اعمال و فجایع دوران فرمانروائی خاندان بیدادگر آل مروان ستمگری و دشمنی شدیدی بوده كه درباره خاندان نبوت بویژه نسبت بشخص علی علیه السلام روا میداشته‌اند تا جائیكه بامر خلفاء بنی امیه تا مدتها خطبا بر فراز منابر در اقطار مملكت پهناور اسلامی آن رادمرد بزرگ را لعن و ناسزا میگفته‌اند. و چنانكه اسفزاری میگوید تنها مردم سلحشور و با ایمان غور بودند كه از اقتدار و سطوت بنی امیه نترسیده و از اجرای فرمان لعن در سرزمین و خانمان خویش خودداری نموده و بدین امر فخریه و مباهات مینمایند.
یاقوت حموی این فخریه و مباهات را بمردم سجستان نسبت داده است، اما چنانكه پیشتر ذكر آن رفته وی از نواحی سجستان یكی «زمین داور» را بشمار آورده، و بلوك پهناور و كوهستانی غور را نیز جزء زمیند اور دانسته است.
وی درین خصوص مینویسد: «و سجستان منفردة بمحاسن متفردة بمآثر، لعن علی بن ابی طالب رضی اله عنه علی منابر الشرق و الغرب و لم یلعن علی منبرها، و امتنعوا علی بنی امیه حتی زادوا فی عهدهم ان لا یلعن علی منبرهم احد. و ای شرف اعظم من امتناعهم من لعن اخی رسول اله علی منبرهم و هو یلعن علی منابر الحرمین مكه و المدینة» معجم البلدان- یاقوت ج/ 3/ ص 41- 45 لیپزیك.
(8)- فخر الدین مباركشاه بن الحسین المروروذی الغوری، از بزرگان رجال و از اجله صدور بوده و در دربار پادشاهان غوری مانند سلطان علاء الدین و پسرش سیف الدین و سلطان غیاث الدین و شهاب الدین بغایت مقرب بوده است.
و در فصاحت بیان و سخنوری و شعر و سخاء و اكرام وفود و قضاء حاجات مردم «فناء او محط رحال افاضل و سوقه و مائده انعام او بر اصناف مردم عام و میان عفاة و كفاة و صوفی و كوفی و كله‌دار و عمامه‌پوش و قلندر و زرق‌فروش تمیز نبوده و فیروزكوه بوسیلت اكرام و انعام او كعبه زوار و قبله آزادگان شده بود.»
وی تاریخ ملوك غوریه را در مثنوی به بحر متقارب به نظم آورده و اشعار متن قطعه‌ای از آن مثنوی است و ظاهرا این مثنوی مانند بسیار دیگر از آثار صنادید خراسان از میان رفته است.
نام و شمه از اوصاف و احوال و برخی از اشعار و رباعیات او را نور الدین محمد عوفی در كتاب خود لباب الالباب آورده است (لباب- ج اول- ص 125- 133).
ص: 356
«1» مثنوی:
باسلام در هیچ منبر نماندكه بر وی خطیبی همی خطبه خواند
كه بر آل یس بلفظ قبیح‌نكردند لعنت فصیح و صریح
______________________________
(1)- مج: مثنوی. مك. مد: ندارد.
ص: 357 دیار بلتدش از آن شد مصون‌كه از دست هرناكس آمد برون
از آن جنس هرگز در آن‌كس نگفت‌نه در آشكارا و نه در نهفت
نرفت اندرو لعنت خاندان‌بدین بر همه عالمش فخردان «1»
مهین پادشاهان با دین و دادبدین فخر دارند بر هرنژاد و از عجایب غور چشمه‌ایست در «صدبیشه» كه آنرا چشمه «بانگ‌نماز» میگویند، و آب او ایستاده است هرگاه كسی آغاز بانگ نماز میكند آب از ان چشمه روان میشود و نزدیك بیك سر تیر میرود «2» و چون بانگ نماز تمام میشود باز تمام «3» می‌ایستد، و من از كسی كه آن چشمه را دیده است شنیده‌ام.
و در غور «مسجد لوپاچ» از بقاع متبركه است، و از عجایب آنكه از بیرون مسجد از هرطرف دست «4» مردم ببام میرسد و از درون مسجد پنج گز ارتفاع دارد و حال «5» آنكه ته مسجد با زمین بیرون «6» مسجد مساوی مینماید. و ستونهای او را چندانكه میشمارند چهل عدد یا یكی كم یا یكی زیاده می‌آید، و چنین گویند كه تا غایت عدد آن یقین نشده كه چند ستون دارد، و خلق بسیار آنجا بزیارت و طلب حاجت میروند.
و از قلاع منیع كه بر جبال رفیع واقع است قلعه: «خیسار» بوده كه بمتانت و حصانت او هیچ‌جا نشان نمیدهند، و ملوك كرت خراسان را «7» باستظهار آن قلعه می‌داشتند، و چنگیزخان كه لشكرها باطراف ممالك خراسان فرستاد [ه، و هرشهر
______________________________
(1)- مج:
[نرفت اندرو لعنت خاندان‌بدین بر همه عالمش فخردان] از زیادات مج میباشد.
(2)- مك: میرود و چون. مج: میرود چون.
(3)- مج: باز تمام می‌ایستد. مك: باز می‌ایستد.
(4)- مج: دست ببام. مك: دست مردم ببام.
(5)- مج: و حال آنكه ته مسجد. مك: و حال ته مسجد.
(6)- مك: بیرون مسجد مساوی. مج: بیرون مساوی.
(7)- مج: خراسان را باستظهار. مك: خراسان باستظهار.
ص: 358
و قلعه كه بود بگرفت و بگشاد] «1»، برین قلعه دست نیافت، «2» [كه عقل عقلا از حل عقال آن عاجز و وهم دوربین از تصور وصول بشرفات آن قاصر است] و چون خواست كه یكی از فرزندان خود را بالشكری نامزد محاصره آن كند تا بولایت غور رفته دمار از آن دیار برآورده، اركان درگاه و اعیان سپاه او گفتند خیسار حصنی است بغایت حصین و قلعه ایست عظیم محكم و متین كه از عهد سلیمان پیغامبر علی نبینا و علیه الصلوة و السلام هیچ خسرو صاحب سریر و هیچ پادشاه عالیجاه عالم‌گیر بر فتح آن فایز و كامیاب نگشته، جهت آنكه راهی دارد چون چشم تركان تنگ و چون نظر خورده بینان باریك، وسعت ساحت و رفعت‌شان او مانند عرصه امید و همت آزادگان وسیع و رفیع.
«3» لواحد من الفضلاء:
ملوك را ز رسیدن بدو گسست امیدستاره «4» را بگشاد درش نبود گمان
ز آفتاب نهاد است افسری بر سرز جوز هر كمری ساخته بگرد میان
هزار بار ز باران بدو زیان نرسدبجای قطره اگر بارد از هوا سندان اگر لشكری بدانجا «5» رود و بی‌حصول غرض و نیل مقصود بازگردد، هیبت پادشاه را لایق و شوكت سپاه را مناسب نمی‌نماید، چنگیزخان لحظه سر بتامل فروبرد آنگاه گفت نقاشان چابك دست و مصوران صورت‌پرست كه بدان قلعه رسیده و مداخل و مخارج او را دیده‌اند هیئت «6» این قلعه را بر صفحه نقش كنند تا بر حصینات و عقبات
______________________________
(1)- مج: فرستاده و هرشهر و قلعه كه بود بگرفت و بگشاد برین قلعه.
مك: فرستاد برین قلعه.
(2)- عبارت: [كه عقل عقلا از حل عقال آن عاجز و وهم دوربین از تصور وصول بشرفات آن قاصر است] از زیادات مج میباشد.
(3)- عبارت: [لواحد من الفضلاء] از زیادات مج است.
(4)- مج: ستاره را بگشاد. مك: ستاره بگشاد.
(5)- مج: بدانجا رود بی‌حصول. مك: بدآنجا و بی‌حصول.
(6)- مج: هیئت این قلعه را. مك: هیئت قلعه را.
ص: 359
او اطلاع یابم، بعد از آن بمصلحت وقت قیام نموده آید، استادان مانوی صنعت طرح قلعه را بوضع غریب و شكل عجیب بقلم موی «1» شكاف رقم زده بنظر باریك‌بین چنگیزخان عرضه داشتند، فرصتی دیر در آن هندسه غریب و معقل مهیب بنظر تأمل و تدبر بنگریست و طول و عرض و فرازونشیب و بروج و مناظر و معاقل آنرا بدیده اعتبار درآورد، دانست كه بر فتح آن قادر و كامیاب شدن چون وفای حسن خوبان، و نظم اسباب استطاعت جوانمردان نایابست، و آنچه وجوه سپاه او عرض كرده‌اند بیان واقع، با اصحاب رای و تدبیر مشورت كرده گفت مصلحت این كار چیست؟
همه گفتند آنچه رای پادشاه جهانگیر كه آئینه جهان‌نمای «2» است اقتضا كند عین صواب خواهد بود، پس چنگیزخان فرمود تا برلیغی نوشته بدین منوال كه ملك معظم «3» ملك ركن الدین بداند كه منهیان و مخبران بسمع ما رسانیدند كه در مطاوعت ما كمر یگانگی «4» بر میان بسته دارد، و در وقت ذهاب و ایاب حشم و خدم ما در نواحی «غور» و نجد و غور آن دیار از گماشتگان و متعلقان او سالم «5» و ایمن بوده‌اند، این معنی در حضرت علیای ما ازو ستوده و «6» پسندیده، و چون فنون فضایل او در امور ملكی و ملكی بر ضمیر ما واضح بود، حكومت و ملكی «غور» «7» [و «خیسار» و توابع و ضمایم آن دیار را] بدو مفوض گردانیدیم، و فنون «8» مناسب كه رسم و معهود كتابست در قلم آمده ارسال فرمود. چون یرلیغ بملك «9» ركن الدین رسیده، وظایف
______________________________
(1)- مك: موی. مج: مو.
(2)- مج: نمای است: مك. مد: نما است.
(3)- مك: معظم ملك ركن. مج: معظم ركن.
(4)- مك: یگانگی برمیان بسته. مج: یگانگی بسته.
(5)- مج: متعلقان او سالم و ایمن.
مك: متعلقان او ایمن.
(6)- مك: علیای ما ازو ستوده و پسندیده.
مج: علیای ما پسندیده.
(7)- عبارت: [و «خیسار» و توابع و ضمایم آن دیار را] از زیادات مج است.
(8)- مج: و فنون كه رسم و معهود كتابست در قلم.
مك: و فنون مناسب در قلم.
(9)- مج: بملك ركن الدین رسیده.
مك: بملك رسیده.
ص: 360
شكر الهی بجاآورده ایلچیان را خشنود بازگردانید، و ملك «1» ركن الدین سالها بسبب آن یرلیغ حكومت آن دیار كرد، و باقی ملوك كرت را سند شد، و اعقاب چنگیزخان بحكم آنكه پیش شاهان حرمتی دارد نشانهای قدیم او را امضاء میكردند، و بعد از چنگیزخان چون قاآن «2» پادشاه شد و بر تخت خانی نشست «طاهر بهادر» و «قرانویین» را بایالت مملكت غزنین فرستاد، ملك «3» ركن الدین در موافقت ایشان كوششهای مردانه «4» كرد، و پسر خود ملك شمس الدین را با خود پیش ایشان می‌برد، و او «5» آثار حمیده و خدمات پسندیده ظاهر میكرد، «6» [تا همه را دل مایل ملك شمس الدین شد]، و او «7» بعد از پدر خود مقام عالی و مرتبه بلند یافت، و ذكر او در محل خود گفته «8» خواهد شد.
و غزنین: «9» در ایام سابق «10» بس شهری عظیم و مملكتی وسیع و عریض بوده، وسعت مداخل و مضافات بسیار دارد، و تختگاه سلطان «11» محمود سبكتكین بوده و بارو و شهربند وی را بخشت پخته برآورده بوده‌اند «12»، و غزنین ثغریست در میان
______________________________
(1)- مج: و ملك ركن الدین سالها.
مك: و ملك سالها.
(2)- مج: قاآن پادشاه شد و بر تخت.
مك: قاآن بر تخت.
(3)- مج: ملك ركن الدین در موافقت.
مك: ملك در موافقت.
(4)- مج: كوششهای مردانه كرد. مك: كوششها كرد.
(5)- مج: و او آثار حمیده و خدمات. مك: و او خدمات.
(6)- عبارت: [تا همه را دل مایل ملك شمس الدین شد] از زیادات مج است.
(7)- مج: و او بعد از پدر. مك: و بعد از پدر.
(8)- مج: گفته خواهد شد. مك: گفته شد.
(9)- «غزنه بفتح اوله و سكون ثانیه ثم نون، هكذا یتلفظ بها العامه و الصحیح عند العلماء غزنین و یقال لمجموع بلادها زابلستان و هی مدینة عظیمة و ولایة واسعة من ارض خراسان و هی الحدبین خراسان و الهند» معجم البلدان- ج/ 3/ ص 798.
(10)- مج: سابق بس شهری. مك: سابق شهری.
(11)- مج: سلطان محمود سبكتكین. مك: سلطان سبكتكین.
(12)- مك. مد: بوده‌اند. مج: بوده.
ص: 361
تركان و هندوان و اهل خراسان، و دروی دوازده هزار مدرسه و مسجد بوده «1» [از اصحاب امام اعظم ابو حنیفه «2» و امام شافعی رح] «3»، و در سر میدان غزنین نیزه «4» سه شاخ بزمین نصب كرده بوده‌اند، و چنین مشهور بوده كه آن نیزه سلطان محمود سبكتكین است و تا زمان سلطان سنجر بوده، سلطان سنجر خواست كه آن نیزه را «5» از غزنین با خود ببرد هیچ چهارپای آنرا بر نتوانست داشت.
و شرف آن دیار همین تمام است كه شیخ سنائی رح از آنجاست، كنیت وی ابو المجد است و نام وی مجدود بن آدم و سنائی تخلص اوست، و شیخ سنائی و پدر شیخ رضی الدین علی لالا «6» چنانچه مذكور شد پسر عم یكدیگر بوده‌اند، و او از اعاظم شعراء متصوفه است، و اكابر مشایخ سخنان ویرا در مصنفات خود بسیار آورده‌اند، و بدان استشهاد كرده و «حدیقة الحقیقة» «7» بر حقایق توحید و معرفت و كمال سخنوری و بلاغت او بحقیقت گواهی میدهد، وی مرید خواجه یوسف همدانی روح اله روحه است.
______________________________
(1)- عبارت: [از اصحاب امام اعظم ابو حنیفة و امام شافعی رح] از زیادات مج میباشد.
(2)- الامام الاعظم ابو حنیفه نعمان بن ثابت بن زوطی الزابلستانی الخراسانی یكی از ائمه اربعه جمهور و پیشوای اهل رای و قیاس ولادتش در سال 80 ه. در كوفه و وفاتش در 150 ه. در بغداد اتفاق شده است.
امام شافعی: ابو عبد اله محمد بن ادریس بن عباس بن عثمان الشافعی المطلبی و هو الاب الرابع لرسول اله صلعم و التاسع للامام الشافعی «الامام الثالث من ائمة الجمهور الاربعة، ولد الامام الشافعی بغزة من اعمال عسقلان سنة 150 ه و توفی بفسطاط مصر سنه 240 ه و دفن بمقبرة عبد الحكم. گرچه ظهور امام شافعی در خارج ایران بود اما تدوین «مكتب شافعی» و بسط و توسعه و رواج این مذهب در خراسان بوده و مهم‌ترین مدارس و تأسیسات علمی این مذهب در دو شهر نیشابور و مرو بود و مشهورترین فقهاء شافعیه از خراسان و بخصوص ازین دو شهر بروز و ظهور كرده‌اند. الفهرست- لابن الندیم- طبقات الشافعیة ابن سبكی.
(3)- مج: شافعی رح در سر. مك: بوده و در سر.
(4)- مج: نیزه سه شاخ. مك: نیزه شاخ.
(5)- مج: نیزه را از غزنین با خود ببرد. مك: نیزه را با خود ببرد.
(6)- عبارت: [چنانچه مذكور شد] از زیادات مج است.
(7)- عبارت: (بر حقایق توحید و معرفت و كمال سخنوری و بلاغت او بحقیقت) از زیادات مك میباشد.
ص: 362
«1» [وقتی سلطان محمود در فصل زمستان بعزیمت فتح دیار كفار از غزنین بیرون آمده بود، و شیخ سنائی در مدح سلطان پرداخته «2» میرفت بعرض رساند، در راه بدر كلخنی رسیده كه یكی از مجذوبان در وی بوده كه او را «لای‌خوار» میگفته‌اند بجهت پیوسته لای شراب میخورده و از مقام تكلف در گذشته بوده، سنائی آواز ویرا شنیده كه ساقی خود را میگفته كه قدحی پركن بكوری محمودك سبكتكین تا بخورم، ساقی گفته محمود پادشاه مسلمان و غازیست «لای‌خوار» گفته كه بسیار مردك ناخشنودیست، آنچه در تحت حكم دارد ضبط نكرده میرود تا مملكت گیرد، یك قدح گرفت و خورد، بازگفت پركن قدحی بكوری سنائیك شاعر، ساقی گفت سنائی مردی فاضل و خوش‌طبع است گفت اگر وی لطیف‌طبع بودی بكاری روی آوردی كه او را بكار آمدی گزافی چند بر كاغذ نوشته كه بهیچ كار نمی‌آید و نمیداند كه از برای چكارش آفریده‌اند سنائی چون او را شنیده حال بر وی متغیر شده، و بسبب سخن آن لای خوار از خواب مستی بیدار و از خمار غفلت هشیار گشته و بسلوك درآمده. و این رباعیه از سخنان حقایق بیان او است،
رباعی:
ای نیست شده ذات تو در پرده هست‌وی صومعه ویران‌كن زنار پر است
مردانه كنون چو عاشقان می در دست‌گرد در كفر گرد و گرد سرمست و مولانا نور الدین عبد الرحمن جامی قدس اله روحه در نفحات الانس فرموده كه شیخ سنائی را ورای «حدیقة الحقیقة» سه كتاب مثنوی دیگر هست هم در بحر خفیف كه وزن حدیقة الحقیقة است و قصیده دارد «رائیه» كه آنرا: «رموز الانبیاء و كنوز الاولیاء» نام كرده هم بر وزن حدیقه، و بدایع و لطایف و حقایق و معارف بسیار در
______________________________
(1)- عبارت: [وقتی سلطان محمود در فصل ... هردم از همنشین ناهموار] از زیادات مج میباشد. و در مك و پا این مطالب را ندارد.
(2)- كذا فی الاصل. ظاهرا در اصل «در مدح سلطان قصیده پرداخته» بوده. عبارت نفحات «و سنائی در مدح وی قصیده گفته بود می‌رفت» ص 548.
ص: 363
وی مندرج است و این ابیات از ابتدای آنست:
طلب ای عاشقان خوش‌رفتارطرب ای نیكوان شیرین‌كار
تا كی از خانه هین ره صحراءتا كی از كعبه هین ره خمار «1»
در جهان شاهدی و ما غافل‌در قدح جرعه‌ئی و ما هشیار
بعد از این دست ما و دامن دوست‌زین سپس گوش ما و حلقه یار و این دو بیت دیگر هم ازین قصیده است:
گر من از همنشین ناجنسی‌گله میكنم شگفت مدار
آب را بین كه چون همی نالدهردم از همنشین ناهموار] «2» وفاتش در سنه خمس و عشرین و خمسمایه گفته‌اند، و تاریخ اتمام حدیقة «3» الحقیقه كه شیخ سنائی نظم كرده همین است.
و مرقد سلطان محمود و پدرش امیر سبكتكین آنجا است، و در زمان سلطان چنان معمور بوده كه در كتاب «عجایب العالم» «4» آورده كه هرروز ده هزار خروار گنجشك صیادان «5» باین شهر می‌آورده‌اند «6»، و مردم می‌خریده‌اند، هرچند این سخن روی در
______________________________
(1)- نفحات «هین در خمار».
(2)- تا اینجا از زیادات مج میباشد.
(3)- مج: حدیقة الحقیقة كه شیخ. پا. مك: حدیقة كه شیخ.
(4)- «عجایب العالم»: تألیف ابو بكر احمد بن ابراهیم العمی البغدادی المتوفی بسال 350 ه صاحب كتاب «اخبار السید الحمیری»، «اخبار صاحب الزنج» «الفرق» و «محن الانبیاء» و غیره. (هدیة العارفین- اسماعیل پاشا، ج 1 ر ص 63. ایضاح المكنون ج ر 2 ص 93
(5)- مج. صیادان باین شهر. مك: صیادان بشهر.
(6)- مج. پا: و مردم می‌خریده‌اند. مك: این جمله را ندارد.
ص: 364
گزافی «1» دارد اما چون در آن كتاب مسطور بود نقل كرده شد «2»، [و تصویر مؤلف این است كه در آن كتاب عدد هزار یا لفظ خروار سهو كاتب افتاده كه ده هزار گنجشك یا ده خروار بوده باشد تا محال ننماید].
و آنچه از خزاین و جواهر و رغایب و نفایس سلطان محمود را بدست افتاده «3» هیچكس را از «4» سلاطین عرب و عجم نیفتاد و همه را بغزنین آورده و خزانه نهاد «5»، چنانكه در یك مصاف جیپال كه پادشاه هند بود «6» [و اسلاف او از چهار هزار سال باز پادشاهی آن دیار داشته‌اند] پانصد هزار برده و دویست و هشتاد فیل «7» و از اشیای دیگر مثل این او را بدست آمد، و در گردن جیپال قلاده یافتند كه بصد و هشتاد هزار دینار سرخ قیمت او برآمد. و در دیگر یورش هند از خزانه بت بزرگتر «8» چندان جواهر «9» و یاقوت و زمرد و الماس و غیره یافت كه كس حساب او نمیدانست «10» و از زر صامت هفت هزار هزار درم و از نقره هفت هزار و چهار صد من بدست آمد، و خانه یافتند مثل خانه خشت و گل از نقره ساخته در طول سی گز «11» و در عرض بیست گز و دو ستون از زر و دو ستون از نقره و امثال این از جهات دیگر آنچه ممكن و مقدور بود سلطان و سپاه او از آن اموال «12» بغزنین آوردند، و خلایق را فرمان داد تا بنظاره «13» آن غنائم آمدند. و این حال در شهر جمید الاخر سنه تسع و تسعین
______________________________
(1)- مج: گزافی. مك. مد. پا: گزاف.
(2)- عبارت: [و تصویر مؤلف ... تا محال ننماید] از زیادات مج است.
(3)- مج: افتاد. مك. مد: افتاده.
(4)- مج: هیچكس را از عرب.
مك: هیچكس را از سلاطین عرب.
(5)- مج: آورد و خزانه نهاد چنانكه. مك: آورده چنانكه.
(6)- عبارت: [و اسلاف او از چهار هزار سال باز پادشاهی آن دیار داشته‌اند] از زیادات مج است.
(7)- مج: و از اشیاء دیگر مثل این. مك: این عبارت را ندارد.
(8)- مج: بزرگتر. مك: بزرگ.
(9)- مج: جواهر یاقوت. مك: جواهر و یاقوت.
(10)- مج: و از زر. مك: از زر.
(11)- مج: در عرض. مك: و در عرض.
(12)- مج: و سپاه از آن اموال بغزنین. مك: و سپاه او بغزنین.
(13)- مج: بنظاره آن غنائم آمدند. مك: بنظاره آمدند.
ص: 365
و ثلثمایه بود. «1» و از غزنین حالا «2» «چلغوزه» و «پودنه» بممالك می‌برند.

دیگر: «غرجستان»

«3» ولایتی است «4» متین با كوههای محكم، و حصون و ثغور استوار دارد، و میوه‌های خوب از: سیب، و امرود، و انجیر، و انار، و جوز بسیار از آنجا حاصل میشود. و مردم آنجا بغایت سخت‌جان و كوه‌رو و درشت «5» خوی باشند، و نخچیر بسیار صید میكنند.
«6» و از بدایع وقایع آنجا قصه فیروز بن یزجرد بن بهرام است، و خوشنو از كه پادشاه غرجستان و طخارستان و بلخ بوده، و آن واقعه در تاریخ محمد بن جریر طبری برین وجه است كه: یزدجرد را دو پسر بود مهتر را «فیروز» و كهتر را «هرمز» نام، «7» و سجستانرا بفیروز داده بود كه آنجا می‌بود و هرمز را با خود میداشت، چون یزدجرد بمرد هرمز خز این و ممالك بگرفت و قایم‌مقام پدر شد، فیروز التجا
______________________________
(1)- مج: ثلثمایة بود. مك: ثلثمایة
(2)- چلغوزه: درخت صنوبر. بار آنرا نیز گویند. فرهنگ آنندراج.
پودنه: رستنی معروف. و بودانه بباء موحده تحتانی مضموم نام تخم دوائی است فرهنگ برهان. آنندراج.
(3)- غرجستان: «غرشستان: بالفتح ثم السكون و شین معجمة مكسورة و سین مهمله و تاء مثناة من فوق و آخره نون هی ولایة هرات فی غربیها و الغور فی شرقیها و مرو الروذ عن شمالیها و غزنة عن جنوبیها. و العوام یسمونها (غرجستان)، و ملوكها (مرزبان) الی الیوم یخاطبون بالشار (شیر غرشستان) و هی ناحیة واسعة كثیرة القراء، و یرتفع منها ارز و زبیب كثیر یحمل الی البلدان» (معجم البلدان- ج ر 3 ص 785- 786. مسالك الممالك ابن خرداد به. احسن التقاسیم مقدسی).
(4)- مج: ولایتی متین: مك: ولایتی است متین.
(5)- مج: خو. مك. مد: خوی.
(6)- داستان فیروز و خوشنواز در كتاب «اخبار الطوال» ابی حنیفه احمد بن داود الدینوری. ص 60- 62 چاپ لیدن. و كتاب «عیون الاخبار» تألیف ابی محمد عبد اله بن مسلم بن قتیبة الدینوری متوفی بسال 276 ه نقلا از كتاب «سیر الملوك» ترجمه «خدای نامك»- ج/ 1 ص 117- 121. و در كتاب «غرر اخبار ملوك الفرس و سیرهم» تألیف ابو منصور عبد الملك الثعالبی النیشابوری ص 572- 583 چاپ زوتنبرگ- پاریس. به تفصیل ولی با اختلافاتی مذكور است.
(7)- مج: سجستانرا. مك. مد: و سجستانرا.
ص: 366
بخشنواز برد، و از برادر شكایت كرد، «1» [و گفت بر من تغلب میكند و ملك حق منست كه او گرفته]، خشنواز او را اكرام «2» بسیار نمود، و ولایت «3» «طالقان» او را ارزانی داشت، چون چند وقت «4» برین بگذشت هرمز با مردم ظلم و ستم پیش گرفت، اهل پارس از وی متنفر شدند «5» و گریزان گشته پیش فیروز می‌آمدند «6» بطالقان، تا خلقی بیش از حد «7» آنجا جمع شدند، خشنواز چون از این حال خبر یافت فیروز را گفت خدای تعالی بر بندگان خود ستم نه پسندد و عاقبت ظلم شوم است و ملك باجور و تعدی بقای «8» ندارد، فیروز را سپاه داد تا «9» برفت و با برادر حرب كرد و او را بكشت و ملك ایران او را «10» مسخر و مسلم گشت، «11» پس او سپاه خشنواز را باعزاز و اكرام و رعایت و انعام تمام «12» بملكشان بازفرستاد، و بعد از آن «13» فیروزآئین نیكو و طریق عدل «14» و رافت پیش گرفت، «15» [و مملكت بر او قرار گرفت، تا] در اثنای این حال خشنواز
______________________________
(1)- مج: عبارت: [و گفت بر من تغلب میكند و ملك حق منست كه او گرفته] از زیادات پا و مج است.
(2)- مج: اكرام بسیار نمود. مك: اكرام نمود.
(3)- طالقان: بلدتان احداهما بخراسان بین مرو الرود و بلخ بینها و بین مرو الرود ثلث مراحل. و قال الاصطخری: اكبر مدینة بطخارستان طالقان و هی مدینة فی مستو من الارض علی شاطی جیحون» (معجم البلدان- یاقوت ج/ 3/ ص 492- 491. المسالك و الممالك- اصطخری لیدن).
(4)- مج: وقت برین بگذشت هرمز با مردم ظلم.
مك: وقت هرمز ظلم.
(5)- مج: شدند و گریزان گشته پیش. مك: شدند پیش.
(6)- مج: آمدند بطالقان تا خلقی. مك. مد: آمدند تا خلقی.
(7)- مج: از حد آنجا جمع. مك: از حد جمع.
(8)- مج: بقای. مد. مك: بقا.
(9)- مج: تا برفت و با برادر. مد. مك: تا با برادر.
(10)- مج: او را مسخر و مسلم. مد. مك: او را مسلم.
(11)- مج: گشت پس او سپاه. مك: گشت و سپاه.
(12)- مج: تمام بملكشان بازفرستاد. مك: تمام بازفرستاد.
(13)- مج: بعد از آن فیروزآئین. مك: بعد از آن آئین.
(14)- مج: عدل و رافت پیش. مك: عدل پیش.
(15)- مج. پا: و مملكت بر و قرار گرفت تا. مك: این جمله را ندارد.
ص: 367
ستمگری آغاز نهاد و بر مردم «1» ملك خویش رسم جور «2» و بیداد ظاهر كرد، و متابعت قوم لوط پیش آورد، و بفعلهای بد اقدام نمود، و هركس را پسری نیكو روی بود میكشید «3» [و پیش خود ملازم میساخت]، و رعیت او بدین‌سبب «4» [بیشتر از وی متنفر گشتند و از دیار] او گریخته «5» و بسوی فیروز می‌آمدند، و زنهار میخواستند «6»، [و از دست ظلم او استغاثه مینمودند]، فیروز چند نوبت بخشنو از پیغام فرستاد و گفت ترا بر من حق است، اما «7» حق حق تعالی از همه «8» حقها بیشتر «9» و پیشتر است، «10» این خلق از دست تو پیش من بفریاد می‌آیند اگر دست از ظلم و ستم «11» و افعال بد بازداری فهو المراد، و الا بحرب تو سپاه فرستم، خوشنواز التفات بسخن او نكرد «12» و نصیحت او نشنید تا چند سال برین بگذشت، مردم هیاطله كه رعیت خوشنواز بودند بر درگاه فیروز «13» بسیار جمع آمدند، پس فیروز سپاه جمع كرده بآهنگ جنگ خوشنواز عزیمت
______________________________
(1)- مج: مردم ملك خویش رسم. مك: مردم رسم.
(2)- مج: جور و بیداد ظاهر. مك: جور ظاهر.
(3)- مج: و پیش خود ملازم میساخت.
مك: این عبارت را ندارد.
(4)- مج: بیشتر از وی متنفر گشتند و از دیار.
مك. مد: این عبارت را ندارد.
(5)- مج: گریخته بسوی. مد. مك: گریخته و بسوی.
(6)- مج: و از دست ظلم او استغاثه مینمودند.
مد. مك: این عبارت را ندارد.
(7)- مج: اما حق تعالی. مك: اما حق حق تعالی.
(8)- مج: همه حقها بیشتر.
مك: همه بیشتر.
(9)- مج: بیشتر و بیشتر است. مك: بیشتر است.
(10)- مج: عبارت: [این خلق از دست تو پیش من بفریاد می‌آیند] از زیادات پا و مج است.
(11)- مج: و ستم و افعال بد بازداری. مك: و ستم بازداری.
(12)- مج: او نكرد و نصیحت او نشنید تا چند.
مك: او نكرد تا چند.
(13)- مج: فیروز بسیار جمع آمدند پس فیروز سپاه جمع كرده بآهنگ.
مك: فیروز جمع آمدند فیروز بآهنگ.
ص: 368
نمود، تا بسر بیابان «درون» رسید كه در نواحی مرو است، خوشنواز «1» سپهداران و سرهنگان خود را حاضر آورده «2» گفت سپاه ما با سپاه ایران مقاومت نمی‌تواند كرد «3» [و ما را با ایشان حرب كردن مصلحت نیست] تدبیر این واقعه چیست؟ یكی «4» از سرهنگان او كه مردی بود پیر و سال فراوان یافته «5» بخشنواز گفت ای ملك اگر با من عهد كنی كه اهل و عیال مرا نیكوداری و ایشانرا «6» توانگر گردانی من جان خود را فدا كنم و آن سپاه را هلاك سازم، گفت بچه طریق؟ گفت: بفرمای تا دست و پای مرا ببرند و در كنار بیابان كه ممر فیروزست بیندازند تا من او را به بیابانی برم كه «7» او و سپاه او اكثر در آن بیابان بی‌پایان طعمه مرگ شوند، «8» [من نیز اگر كشته شوم یا بمیرم رواست]، خشنواز گفت بعد از آنكه تو «9» نمانی از فتحی كه مرا باشد ترا چه فایده خواهد بود؟ گفت من «10» پیر شده‌ام و جهان بسیار دیده‌ام «11» و لا بد بخواهم مرد، چنان خواهم كه چون از عالم بروم كاری كرده باشم كه از من نامی بماند، و فرزندان و اعقاب من بعد از من بفاقه و حاجتمندی در نمانند، پس خشنواز فرمود تا بمدعای او عمل نموده، و او را مثله كرده در بیابان انداختند، چون فیروز بدآنجا «12» رسیده او را گفتند اینجا مردیست دست و پای
______________________________
(1)- مج: خشنواز سپهداران و سرهنگان.
مك: خشنواز سرهنگان.
(2)- مج: آورد گفت. مك. مد: آورده گفت.
(3)- عبارت: [و ما را با ایشان حرب كردن مصلحت نیست] از زیادات مج و پا میباشد.
(4)- مك: چیست؟ یكی از سرهنگان.
مج: چیست؟ از سرهنگان
(5)- مج: یافته بخشنواز گفت. مك: یافته گفت.
(6)- مج: نیكو داری و ایشانرا توانگر.
مك: نیكوداری توانگر.
(7)- مج: برم كه او و سپاه او اكثر بیابان مرگ شوند. پا: كه او اكثر بیابان مرگ شوند. مك: برم كه سپاه او بیابان مرگ شوند؟ كذا اصلاح قیاسی.
(8)- مج: عبارت: [من نیز اگر كشته شوم یا بمیرم رواست] از زیادات پا و مج است.
(9)- مج: بعد از آنكه تو نمانی. مك: بعد از آنكه نمانی.
(10)- مك: گفت من پیر. مج: گفت پیر.
(11)- مج: و جهان بسیار دیده‌ام. مك: این عبارت را ندارد.
(12)- مج: رسیده او را گفتند. مك. رسید گفتند.
ص: 369
بریده افتاده، فیروز او را پیش خود خواند، و احوال او پرسید نام و لقب خود را «1» باز گفت، در لشگر فیروز او را بسیار كس میشناختند، «2» [از آن مردم كه از ولایت خشنواز بتظلم آمده بودند] گفتند این از سرهنگان بزرگ «3» خشنواز است، پس این شخص فیروز را «4» گفت كه «5» من خشنواز را از ستم و بیراهی منع كردم «6» و گفتم از خدای بترس و از ملك ایران اندیشه كن كه با سپاهی ترا بسر آید كه ترا «7» طاقت او نباشد «8» و این دولت تو بسر آید، بدین‌جهت بر من خشم گرفت و مرا چنین عقوبتی كرد «9» [و فرمود تا در بن بیابانم انداختند كه بخواری بمیرم]، فیروز «10» را بر وی رحم آمد و گفت دل‌تنگ مدار كه ترا با خویشتن «11» ببرم و با او حرب كنم و او را بكشم «12» و ترا بخان‌ومان تو رسانم، «13» [آنشخص فیروز را دعا كرد و] گفت ای پادشاه بدین مرحمت كه در حق من فرمودی [و این نیت نیكو كه در پیش داری] «14» ترا بر من
______________________________
(1)- مج: خود را بازگفت. مك: خود گفت.
(2)- عبارت: [از آن مردم كه از ولایت خوشنواز بتظلم آمده بودند] از زیادات پا و مج است.
(3)- مك: سرهنگان بزرگ خشنواز. مج: سرهنگان خوشنواز.
(4)- مج: شخص فیروز را گفت. مك: شخص گفت.
(5)- مج: گفت كه من. مك: گفت من.
(6)- مج: از ستم و بیراهی منع كردم. مك: این عبارت را ندارد.
(7)- مج: كه ترا طاقت. مك: كه طاقت.
(8)- مج: و این دولت تو بسر آید. مك: این عبارت را ندارد.
(9)- عبارت: [و فرمود تا در بن بیابانم انداختند كه بخواری بمیرم] از زیادات پا و مج است.
(10)- مج: فیروز را بر وی رحم آمد و گفت. مك: فیروز گفت.
(11)- مج: خویشتن. مك. مد: خویش.
(12)- مج: و او را بكشم. مك: این جمله را ندارد.
(13)- مج: تو رسانم آنشخص فیروز را دعا كرد و گفت. مك: تو رسانم گفت.
(14)- مج: و این نیت نیكو كه در پیش داری ترا.
مك: این عبارت را ندارد.
ص: 370
حقی حق است «1» [كه بجان خدمت تو كنم] و «2» (بر من واجب شد كه) حق تو بگذارم، اكنون میان تو و خشنواز از این راه كه تو میروی بیست روز مسافت است، تا رسیدن تو بآنجا او سپاه جمع خواهد كرد، و بحرب پیش خواهد آمد، «3» [و گاه حرب را خطرها است تا ظفر كرا باشد] من درین بیابان راهی میدانم پس از پنج روز ترا بسروی رسانم كه ویرا بگیری «4» و مجال جنگ نیابد، اما درین راه آب نیست «5» غیر از آنكه پنج روزه آب برمی «6» باید گرفت «7» هیچ خطر و زحمتی ندارد، فیروز را این رای موافق آمد و با او پنجاه هزار مرد مقاتل «8» محارب بود، و فرمود تا پنج روزه آب برگیرند، بعضی مردم فیروز را نصیحت كردند كه «9» ای ملك این مرد محل تهمت است «10» و اعتماد را نشاید «11» [و در بیابان نامعلوم در آمدن خطر بزرگ دارد شاید كه خشنواز مكری كرده باشد و غدری اندیشیده تا ما را از راه بگرداند و در بیابان هلاك كند]، فیروز قبول نكرده سخن هیچ‌كس را استوار نداشت.
______________________________
(1)- مج: كه بجان خدمت تو كنم. مك: این عبارت را ندارد.
(2)- عبارت: (بر من واجب شد كه) از زیادات مك میباشد.
(3)- مج: و گاه حرب را خطرهاست تا ظفر كرا باشد. مك: این عبارت را ندارد.
(4)- مج: بگیری و مجال جنگ نیابد اما در این. مك: بگیری اما در این.
(5)- مج: نیست غیر از آنكه پنج روزه. مك: نیست پنج روزه.
(6)- مج: آب برمی‌باید گرفت. مك: آب باید گرفت.
(7)- مج: گرفت هیچ خطر و زحمتی ندارد فیروز. مك: گرفت فیروز.
(8)- مج: مقاتل محارب بود و فرمود. مك: مقاتل بود فرمود.
(9)- مج: كردند كه ای ملك این مرد. مك: كردند كه این مرد.
(10)- عبارت: (و اعتماد را نشاید) از زیادات مك میباشد.
(11)- عبارت: [و در بیابان نامعلوم در آمدن خطر بزرگ دارد ... و در بیابان هلاك كند] از زیادات مج است.
ص: 371
سعدی «1»:
خدا كشتی آنجا كه خواهد برداگر ناخدا جامه بر تن درد و گفت: اگر خشنواز مكری كرده «2» باشد این شخص را چه ضرورت است كه دست و پای «3» در میان نهد و خود را بدست هلاكت «4» دهد و پایمال وبال و نكال گرداند «5»، و اگر ما هلاك شویم بعد از آنكه این شخص مرده باشد او را چه فایده حاصل آید، پس فیروز با تمامی سپاه راه بیابان گرفت، این شخص او را ببرد بدشوارترین راهی و درازترین بادیه، بیابانی «6» بی‌پایان كه اثر طوفان آتش سموم از تنور گردبادش بكره اثیر میرسید، و دیده پرآب «7» تشنهاء پشتهای آن صورت هلاك در آینه سراب معاینه «8» میدید،
سلمان:
هوایش ز فرط حرارت بحدی‌كه چون موم گشته دل سنگ ذایب
مزلزل زمین از ریاح عواصف‌مستر هوا از غبار غیاهب همچنین میرفتند تا پنج روز و شش را «9» بهیچ جا نرسیدند «10» [ده روز گذشت
______________________________
(1)- مج. پا: فیروز قبول نكرده سخن هیچ‌كس را استوار نداشت، خدا كشتی آنجا ...
مك: فیروز قبول نكرد. سعدی: خدا كشتی آنجا ...
(2)- مج: كرده باشد این. مك: كرده این.
(3)- مج: و پای در میان. مك: و پا در میان.
(4)- مج: هلاك. مك. مد: هلاكت.
(5)- مك. مد: گرداند. مج: گردد.
(6)- مك: بیابانی بی‌پایان كه اثر. مج: بیابانی كه اثر.
(7)- مك: پرآب تشنهاء پشتهای. مج: پرآب پشتهای.
(8)- مج: معاینه میدید، بیت: هوایش ... مك: معاینه دید، سلمان: هوایش ...
(9)- مج: و شش را بهیچ. مك: و شش بهیچ.
(10)- عبارت: [ده روز گذشت و پانزده روز نیز ... حروف چشمه آفتاب نمیدیدند] از زیادات مج، پا میباشد.
ص: 372
و پانزده روز نیز برآمد كه روی آبادانی ندیدند و آب ایشان تمام شده بغیر از خون دیده لب تر نمیكردند و نشان آب جز در حروف چشمه آفتاب نمیدیدند] فیروز خواست كه آن شخص را بكشد باز اندیشید كه از جرعه خون حرارت تشنگی را چه تسكین توان داد، «1» [شاید كه از بهر جان خویش بهرصورت كه باشد ما را بجائی بیرون برد]، «2» و آن مرد همچنان ایشان را می‌برد، «3» [و هرروز بهانه می‌آورد و امروز و فردا وعده میداد] تا بیست روز «4» تمام شد، و مردم بسیار بمردند، فیروز «5» متحیر گشته دل برهلاك نهاد و بقیه كه از سپاهش مانده بود جمع كرد و گفت: هرچند من فرمان شما نكردم شما نصیحت از من دریغ مدارید كه «6» این بلا همه را شامل است «7» [مقرر است كه اگر بمیرم از شما كسی زنده خلاص نخواهد یافت، همه را مرگ در پیش است،] آخر الامر گفتند حیله ما آنست كه «8» برویم و خود را پیش اندازیم «9» كه [اگر همین‌جا باشیم یا بازگردیم بهرحال از مردن چاره نیست پس پیش باید رفت كه اگر بیم هلاك است امید نجات نیز هست] شاید كه ره بجائی بریم و اگر بمیریم كوشش خود كرده باشیم، فیروز با شرذمه كه مانده بود روان شده بعد از سه روز «10» دیگر بآبادانی رسیدند «11» در حدود ولایت خشنواز، و از پنجاه هزار مرد «12»
______________________________
(1)- عبارت: [شاید كه از بهر جان خویش بهر صورت كه باشد ما را بجائی بیرون برد] از زیادات مج میباشد.
(2)- مج: آن مرد. مك. مد: و آن مرد.
(3)- عبارت: [و هرروز بهانه می‌آورد و امروز و فردا وعده میداد] از زیادات مج میباشد.
(4)- مج: روز تمام شد و مردم. مك: روز و مردم.
(5)- مج: فیروز متحیر گشته دل. مك: فیروز دل.
(6)- مك: كه این بلا. مج: كه بلا.
(7)- عبارت: [مقرر است كه اگر بمیرم از شما كسی زنده خلاص نخواهد یافت، همه را مرگ در پیش است] از زیادات مج میباشد.
(8)- مج: كه برویم و خود را. مك: كه خود را.
(9)- عبارت: [اگر همین‌جا باشیم یا بازگردیم بهرحال ... امید نجات نیز هست] از زیادات مج است.
(10)- مج: روز دیگر بآبادانی. مك: روز بآبادانی.
(11)- مج: رسید در حدود. مك: رسیدند در حدود.
(12)- مج: مرد كه با او بودند از هزار. مك: مرد از هزار.
ص: 373
كه با او بودند از هزار كمتر مانده بود «1» [دیگر همه مرده، پس گفتند ما را هیچ چاره نیست جز آنكه بزنهار خشنواز رویم و خود را بدو سپاریم شاید رحم كند و جان ما را ببخشد و الا هرجا كه رویم ما را بگیرد]، پس فیروز رسولی بخشنواز فرستاد و از گناه خود اظهار ندامت و خجالت كرده عذر خواست، «2» و خشنواز بعد از ملامت بسیار «3» و شرح حقوق و رعایتهای سابقه خود نسبت بفیروز گفت او را خدای تعالی گرفته است كه حق نیكوئیهای من نشناخته، و آن مردی كه شما را «4» بدان بیابان برده و سرگردان ساخته من نمی «5» شناسم «6» و احوال او را از شما میشنوم او فرشته بوده «7» است بدان صورت كه شما را راه هلاك نموده، امروز چون مكافات خود «8» از حق تعالی یافتید، و عذر میخواهید «9» از شما عفو كردم، و زینهار دادم، اگر فیروز با من عهدی كند كه دیگر بجنگ من قصد نكند، و سپاه بدیار من نفرستد، و «10» هیچ دشمن مرا یاری نكند، او را بملك او باز فرستم، «11» و بجای فرزند خود دانم، پس طعام و هدیه بسیار و فرش و اوانی بی‌شمار و ستور و اسباب معاش پیش فیروز فرستاد و گفت همانجا «12» باشد تا من بسرحد دیار خود «13» فرستم كه مناره بسازند پس او را بپای «14»
______________________________
(1)- عبارت: [دیگر همه مرده پس گفتند ... و الا هرجا كه رویم ما را بگیرد] از زیادات مج میباشد.
(2)- مج: خشنواز. مك: و خشنواز.
(3)- مج: بسیار و شرح حقوق و رعایتهای. مك: بسیار و رعایتهای.
(4)- مج: كه شما را بدان بیابان برده و سرگردان. مك: كه شما را سرگردان.
(5)- مج: من نمی‌شناسم. مك: من شناسم.
(6)- مج: و احوال او از شما میشنوم. مك: این عبارت را ندارد.
(7)- مج: بوده است بدان. مك: بوده بدان.
(8)- مج: خود از حق تعالی یافتید. مك: خود یافتید.
(9)- مج: میخواهید از شما عفو. مك: میخواهید عفو.
(10)- مج: و هیچ دشمن. مك: و دشمن.
(11)- مج: فرستم و بجای فرزند خود دانم پس. مك: فرستم پس.
(12)- مج: گفت همان باشد. مك: گفت همانجا باشد.
(13)- مج: فرستم كه مناره. مك: خود مناره.
(14)- مج: بپای آن مناره. مك: بپای مناره.
ص: 374
آن مناره برند تا سوگند «1» خورد كه از مناره بدین طرف «2» ملك من هرگز قصد نكند و سپاه نفرستد، رسول آمد و پیغامها «3» بفیروز رسانید، فیروز حیاتی یافت، «4» و از بیم كشتن ایمن گشت، آنگاه خشنواز فرمود تا در سرحد ملك او مناره ساختند از سنگ «5» (و روی گداخته بروی ریختند كه یكپاره شد)، و شش ماه در آن كار كردند و «6» [در هرماهی از برای فیروز هدیه‌ها فرستاد و او را دلداری و تسلی میداد]، چون «7» مناره باتمام رسید خشنواز امرا و سرهنگان و علماء «8» و حكام ولایت خود را پیش فیروز فرستاد تا او را بپای آن مناره بردند، «9» [و تمامی سپاه او را حاضر آوردند] و «10» او را عهد دادند كه «11» هرگز از آن سوی مناره نگذرد و عهد را نشكند، و عهدنامه برین منوال بنوشتند «12» [و مردم را گواه گرفتند و شهادة بر آن خط نهادند]. بعد از آن خشنواز مال بسیار و هدیه‌های شایسته بفیروز فرستاد «13» و او را رخصت معاودت داد، و فیروز را از این حالت «14» [كه مغلوب و منكوب از آنجا بازگشت] سخت عار آمد،
______________________________
(1)- مج: سوگند كه از. مك: سوگند خورد كه از.
(2)- مج: طرف ملك من هرگز. مك: طرف هرگز.
(3)- مج: و پیغامها بفیروز رسانید حیاتی. مك: و پیغامها رسانید فیروز حیاتی.
(4)- مج: و از بیم كشتن ایمن گشت. مك: این عبارت را ندارد.
(5)- عبارت: (و روی گداخته بر وی ریختند كه یكپاره شد) از زیادات مك است.
(6)- عبارت: [در هرماهی از برای فیروز هدیها فرستاد و او را دلداری و تسلی میداد] از زیادات مج میباشد.
(7)- مج: چون مناره باتمام رسید خشنواز امراء. مك: چون باتمام رسید امراء.
(8)- مج: و علماء و حكام ولایت. مك: و علماء ولایت.
(9)- مج: و تمامی سپاه او را حاضر آوردند. مك: این عبارت را ندارد.
(10)- مج: و او را عهد. مك: و عهد.
(11)- مج: كه هرگز از آن سوی مناره. مك: كه از مناره.
(12)- عبارت: [و مردم را گواه گرفتند و شهادة بر آن خط نهادند] از زیادات مج است.
(13)- مج: فرستاد و او را رخصت. مك: فرستاد رخصت.
(14)- مج: كه مغلوب و منكوب از آنجا بازگشت.
مك: این عبارت را ندارد.
ص: 375
و بغایت تنگدل می‌بود، «1» [هرچند سپاه او میگفتند این ملك بس نیكوئی درباره ما كرد كه جان تو و از آن ما را ببخشید، و چندین رعایت ما نمود، و او خاموش میبود تا بملك خود بنشست و] چند سال بگذشت هیچگونه آن عار را تحمل نتوانستی كرد، و بساختن اسباب حرب «2» خوشنواز مشغول شد «3» و یكسال بتهیه آن اشتغال داشت. هرچند دانایان «4» و سرهنگان و اعیان درگاه او را گفتند «5» [شكستن عهد و میثاق لایق دولت پادشاهان نیست] خدای تعالی نقض عهد نمی‌پسندد و نتیجه نیك نمی‌دهد و سپاه ترا نیز یاری نخواهد داد، «6» و از تو نفرت خواهند ورزید، فیروز گفت من حیله كنم كه سوگند من دروغ نشود، پس «7» سپاه جمع كرده با صد هزار مرد و پانصد فیل «8» برفت تا بدان موضع كه مناره بود «9» [و آنرا از سنگ ساخته بودند و روی گداخته بر وی ریخته تا یكپارچه شده، فیروز گفت سوگند خورده‌ام كه از مناره بدان طرف نروم و این مناره را ویران نشاید كرد، پس بفرمود تا] آن مناره را درست «10» بزمین افكندند، و گردونها ترتیب كرده مناره را بر آن نهادند و بر فیلان بستند، و پنجاه فیل و سیصد مرد جهت این كار تعیین یافت تا آنرا از پیش سپاه میكشیدند،
______________________________
(1)- عبارت: [هرچند سپاه او میگفتند این ملك ... تا بملك خود بنشست و] از زیادات مج میباشد.
(2)- مج: حرب خشنواز مشغول. مك: حرب مشغول.
(3)- مج: و یكسال بتهیه آن اشتغال داشت. مك: این عبارت را ندارد.
(4)- مج: دانایان و سرهنگان و اعیان. مك: دانایان و اعیان.
(5)- عبارت: [شكستن عهد و میثاق لایق دولت پادشاهان نیست و] از زیادات مج میباشد.
(6)- مج: و از تو نفرت خواهند ورزید. مك: این عبارت را ندارد.
(7)- مج: پس سپاه جمع كرده با صد. مك: پس با صد.
(8)- مج: فیل برفت تا بدان. مك: فیل تا بدان.
(9)- عبارت: [و آنرا از سنگ ساخته بودند و روی ... ویران نشاید كرد، پس بفرمود تا] از زیادات مج میباشد.
(10)- مك: مناره را درست بزمین. مج: مناره را بزمین.
ص: 376
و فیروز از عقب میرفت، چون خشنواز این خبر بشنید لشكر خود فراهم آورده بسرحد بلخ و طخارستان آمد و لشگرگاه زد، و چون دانست كه بحرب حریف فیروز نیست «1» فرمود تا از پس لشگرگاه او جوی كندند ده ارش بالا و بیست ارش پهنا و آنرا پر آب كردند و روی او را بچوبهای ضعیف و خاشاك بپوشیدند و خاك بر وی پاشیدند و پنهان ساختند، و راهی گذاشتند باریك و سپاه او بدان راه می‌گذشتند، و چون فیروز برسید در برابر لشگرگاه او فرود آمد، پس خشنواز بمیان هردو لشكر آمد و فیروز را «2» بیرون طلبید تا در مقابل او آمد و نصیحت چند كرد فیروز قبول نكرد و گفت از حرب چاره نیست و هردو بازگشتند، چون شب درآمد خشنواز از آن راه باریك از جوی بگذشت و قریب بیك فرسنگ دور رفت و فرود آمد، فیروز چون خشنواز و جنود او را در برابر ندید پنداشت كه بهزیمت رفته با خاصگیان خود سوار شد «3» و التفات بسپاه نكرد و بتاخت چون بدان جوی رسیدند چوبهای ضعیف بشكست و فیروز با خلق بسیار در آن گور كنده افتادند و «4» هلاك شدند، خشنواز بازگشت، و بسیاری «5» دیگر را از سپاه فیروز بكشت و اسیر گرفت، «6» [بعد از آن بكنار جوی آمد] و فیروز را بجر ثقیل از آن جوی مرده بركشیدند و بگورستان فرستاد، و بر بازوی فیروز تعویذی بسته یافتند كه تذكره گنجهای او بوده خشنواز آنرا «7» از بازوی او بگشاد و آن گنجها بدست آورد «8» و سالم و غانم بجای خود بازگشت «9».
______________________________
(1)- مك: نیست فرمود تا از. مج: نیست تا از.
(2)- مج: فیروز را بیرون طلبید. مك: فیروز را طلبید.
(3)- مج: سوار شد و التفات سپاه نكرد. مك: سوار شد التفات بسپاه نكرد.
(4)- مج: افتادند و هلاك. مك: افتادند هلاك.
(5)- مج: و بسیاری دیگر. مك: و بسیار دیگر.
(6)- مج: بعد از آن بكنار جوی آمد. مك: این عبارت را ندارد.
(7)- مج: آنرا از بازوی او بگشاد. مك: آنرا بگشاد.
(8)- مك: آورد و سالم. مج: آورد سالم.
(9)- این داستان افسانه مانند مطابق با روایت محمد بن جریر طبری است كه تاریخ ساسانیان را از یك مشت مجاهیل نقل كرده و بقصد اهانت خاندان ساسانی اكذوبه‌هائی بر آن پیرایه كرده است. اما دو تن از نویسندگان فاضل خراسان اعنی: ابی محمد عبد اله بن مسلم بن
ص: 377
دیگر: از توابع هرات قصبات و ولایات مثل: «1» ابیورد، و نسا، و بازر «2» و جیهان، و ارغینان، و بیار «3»، و میمند، و جاجرم و غیرها بسیار است كه اگر بتفاصیل آن شروعی رود كتاب با طناب كشد و مقصود مفقود ماند، حسبنا اله و نعم الوكیل. «4»
______________________________
قتیبة الدینوری (متوفی بسال 276 ه) در كتاب «عیون الاخبار» ج/ 1 ص 121- 117 نقلا از كتاب «خدای نامك»- سیر الملوك- و ابو منصور عبد الملك الثعالبی در كتاب «غرر اخبار ملوك الفرس و سیرهم» حقیقت این داستان تاریخی را به تفصیل و با اختلافات زیادی روایت كرده‌اند.
(1)- از شهرها و شهرچه‌ها (قصبات) و روستاهای مشهوره خراسان: «ابیورد» كه آنرا «باورد» نیز گویند. و «نسا» و «جیهان» كه بر كرانه رود جیحون واقع است، و «ارغینان» كه روستای پهناوری است در نواحی نیشابور، و «میمند»- بكسر میم اول و فتح میم دوم- روستائی است در نواحی غزنین، و «جاجرم» نام شهر و دهستانی است واقع میانه نیشابور و جوین و جرجان. (معجم البلدان- ج/ 1، ج/ 4، ج/ 2 ص 111، 777، 181، 209، 481، 719، 4، لیپزیك).
(2)- بازر: از توابع مرو شاهجان است. نزهة القلوب ص 158.
(3)- در اصل «بیاه‌ر»: و «بیار»: از نواحی خراسان است، حمد اله مستوفی گوید:
«بیار: شهری وسط است و هوای معتدل دارد، حاصلش غله و اندكی میوه میباشد» نزهة القلوب- ص 150.
(4)- جغرافیای تاریخی خراسان در اینجا پایان می‌یابد و نسخه مد تا اینجا بیشتر ندارد.
ص: 378