گروه نرم افزاری آسمان

ذکر سجّاعه موصلّیه

ذکر سجّاعه موصلّیه (4) که دعوت نبوّت می کرد

ز قوم بنی تغلب (5) آن روزگار

به موصل درون بُد زنی نامدار

نکورو و دانا و شیرین زبان

فصیحه هنرپروری نکته دان

چو در سجع گفتی سخن با عرب

به سجّاعه کردند او را لقب

255 در اوّل بُدش دینِ عیسی گزین

در آخر ز خود ساخت بنیاد دین

ص :15

1- 1) (ب 238).در اصل:که ابان.طبری نامش را الفجاءه السلمی،ایاس بن عبد اللّه و ایاس بن عبد اللّه بن عبد یالیل و العبر 482/1 فجاءه بن عبد یالیل آورده است.
2- 2) (ب 239).فجأه:ناگاه گرفتن کسی را،ناگاه درآمدن بر کسی.(فرهنگ فارسی معین)
3- 3) (ب 248).در اصل:ز خالد بنام.
4- 4) (ب 252).در اصل:بنی ثعلب.
5- 5) عنوان.در اصل:سحاعه موصلیه،این نام در طبری،العبر،کامل و تاریخ یعقوبی«سجاح»و در تاریخ گزیده «سجاعه»آمده است.:«سجاح بنت حارث بن سوید.»
بر این کرد دعویّ پیغمبری

گروهش شدند امّتش یکسری

چو اسلامیان امر کردی نماز

به کار زنا هم ندادی جواز

زکوه و حج و روزه را کرد خوار

نبودش پسندیده این هر سه کار

می و گوشتِ خنزیر (1) خوردن حلال

شمردی و زینش قوی گشت حال

260 چو از مصطفی رفت پیشش خبر

که کرده ست از این دارِ فانی گذر

هوس کرد پوید به مُلک یمن

برِ مسلمه (2) تا کندش او به زن

به مردم چنین گفت:«چون مصطفی

گذر کرد،باید شد آنجا مرا

عرب را بدین دین درآوردنم

چو حق کرد این کار در گردنم

وز آنجای رفتن به ملک یمن

درآورد در ملّت خویشتن»

265 شدند چارصد مردِ رزم آزما

بدین کار از آن قوم پیرو ورا

روان گشت سجاعه ز آن جایگاه

درآمد به ملک عرب با سپاه

به پیش بنی ضبه پیغام داد

بدین دینشان خواند و کین کرد یاد

به آزرم اسلام و بیم خدا

نپذرفت از آن مردمان کس ورا

ولی مالک بن نویره (3) از آن

که بُد با بنی ضبه دشمن به جان

270 پذیرفت کو را کند یاوری

به هرجای در کار پیغمبری

چو حالش شود در نبوّت قوی

کند مالک او را بدین پیروی

گروه تمیمی و یربوع (4) هم

همین شرط کردند از بیش وکم

ز مالک ز قوم بنی ضبه حال

بپرسید سجاعه بهر جدال

که:«چنداند و چون هر شُعب ز آن گروه؟

کجا جای دارند در دشت و کوه؟»

275 کم از دیگران یافت قوم رباب (5)

به پیکارشان کرد از این رو شتاب

بدیشان نمود اندر این دستبرد

سران بزرگانشان کرد خُرد

از این رو تمیمی و قوم هذیل

به دینش بیکبار کردند میل

روان گشت سجاعه ز آن جایگاه

به نزدیکی مسلمه با سپاه

ص :16

1- 1) (ب 259).در اصل:کوشت جیزبر.
2- 2) (ب 261).«مسیلمه»صحیح است،برای رعایت وزن همه جا«مسلمه»آورده است.
3- 3) (ب 269).در اصل:مالک بن وثره؟؟؟.
4- 4) (ب 272).در اصل:ویرنوع.
5- 5) (ب 275).در اصل:قوم ذباب.
گذر بر بنی هجم (1) بودی ورا

شدند با وی آن قوم رزم آزما

280 از آن حیّ سواران برون تاختند

سران را به گردن درانداختند

گرفتند چندی مهان را اسیر

بد آمد به سجاعه زین دار و گیر

از آن قوم سجاعه شد صلحجو

که دادند با وی اسیران او

بدان تا به راهی دگر آن سپاه

به مُلک یمامه درآرد ز راه

بدو گفت قومش:«بر این راه بر

به هر حیّ عرب هست بی حدّومر

285 اگر هرکسی ز آن شود رزمخواه

نداریم پایابِ کار سپاه

نه با مالک و با تمیمی سران

از آن روی کردیم صلحی بر آن

که کردند ما را مدد گاهِ جنگ

چه گیریم بر خویشتن کار تنگ

ازو یاوری کرد باید طلب

که فیروز گردیم از این بر عرب

چه پوییم سوی یمامه چنین

در این ملک باید روان کرد دین»

290 چو سجاعه را بود در سر هوا

که شوهر شود مسلمه مَر ورا

چنین داد پاسخ:«بدان جا مرا

شدن نیست چاره ز حکم خدا

و لیکن از آن مردمان یاوری

بخواهم در این کار پیغمبری»

به مالک فرستاد و یاور بخواست

سپاهی گزین بهر او کرد راست

عطارد،زبرقان (2) به فرمان او

به سجاعه ز آنجا نهادند رو

295 به ملک یمامه نهادند رو

یکی کامجو و یکی خیره پو

در این حال بود از مسلمان سپاه

در او گشته از مسلمه رزمخواه

مسلمان و کافر هراسان شدند

که این قوم بدخواه ایشان شدند

گمان برد هریک به سوی دگر

به یاریگری گشت پرخاشخر

مسلمان رها کرد جنگ حصار

به یک روزه ره باز پس رفت خوار

300 بدو مسلمه کرد پیغام و گفت:

«فرستاد پیشم خدا در نهفت

که نیمی زمین را رسالت ز پیش

به احمد بُدم داده در کار کیش

چو بَر وی سر آمد به گیتی زمان

شدند بی پیمبر مر آن مردمان

به سجّاعه دادم کنون آن زمین

تو او را مددکار باش اندر این

چو فرمان چنین کرد پروردگار

ترا رفت باید به یثرب دیار

ص :17

1- 1) (ب 279).بنی هجیم صحیح است.در پانویس العبر،ج 483/1 بنی نجیم آمده است.
2- 2) (ب 294).در اصل:عطارد و برقان.«عطارد بن حاجب بن زراره التمیمی»و«زبرقان بن بدر التمیمی».
305 عرب را درآورد در دین خود

به تدبیر و کوشش چنان چون سزد

وگر یاوری بایدت در نبرد

ز پیشم از این ملک درخواه کرد»

در این کار چل تن سخنگو گزید

برفتند و با او سخن گسترید

پسندید سجاعه این گفت وگو

بدانست کامش برآید ازو

که او نیز دارد کله ز آن نمد

درو ساخته ست آن رسالت ز خود

310 فرستاد پاسخ که:«دیدار هم

ندیده،نگفته سخن بیش وکم

چگونه توان بازگشتن ز راه

کشیده بدین ملک چندین سپاه»

بترسید از این مسلمه گر به شهر

درآرد ورا یابد از شهر بهر

بشوراند آن شهر بَر وی مگر

بدو میل مردم شود بیشتر

فرستاد پاسخ:«سپه کن رها

تو با ویژگانت (1) به پیش من آ»

315 چو مقصود سجاعه ز آن کار کرد

به خلوت روا خواست گشتن زِ مرد

سپه را رها کرد و با چند تن

برِ مسلمه رفت از آن انجمن

بزد مسلمه خیمه بیرون شهر

درو یافتند هردو از کام بهر

از آن پس که کلپتره ای (2) چند را

که خواندند هردو کلامِ خدا

بگفتند بهر زبانبند خیل

به شهوت به هم هردو کردند میل

320 سه روز و سه شب دادِ کار زنا

بدادند آن هردو شوریده را

چو باقی نماندند چیزی در آن

به صحبت گرفتند از هم کران

چو سجاعه آمد سویِ قوم باز

ازو هرکسی حال پرسید باز

چنین گفت:«گشتم زنِ او از آن

که گردد یکی هردو دین در جهان

به یاریّ هم دین کنیم آشکار

برآریم از بدگمانان دمار»

325 بگفتند:«کابین چه دادت در این؟»

چنین گفت:«چیزی نگفتیم از این»

بگفتند:«بر خویش ننگی (3) چنین

چگونه نهادی چه دیدی در این؟

که پیغمبری چون تو اندر جهان

شود جفتِ پیغمبری آن چنان

نکرده حکایت ز مهر و نکاح

زنا باشد این نه زفافی مباح

برِ مسلمه شو و کابین بخواه

وگرنه شود دشمنت زین سپاه»

ص :18

1- 1) (ب 314).در اصل:تو ؟؟؟.
2- 2) (ب 318).کلپتره-سخن بی معنی و بیهوده.(فرهنگ فارسی معین)
3- 3) (ب 326).در اصل:بر خویش نیکی.
330 برِ مسلمه رفت سجاعه زین

ازو خواست کابین و گفت او چنین:

«به شبگیر و خفتن گزاردن نماز

ز سختی بود بر همه کس دراز

به کابین تو وضع کردم کنون

که قومت نباشد به زحمت درون»

چو از لشکرش بُد هراسیده مرد

از آن پس ز حیله (1) چنین یاد کرد:

«گروه تو زین پیشتر بیشتر

ز قوم محمّد بُدند سر به سر

335 مبادا که اسلامیانشان بدین

فریبند و کوشند در کار کین

درآید به کار من و تو شکن

ترا رفت باید بدان انجمن

به دینت درآوردن آن قوم را

مگر ز آن نیاید شکستی به ما

که من نیمی از حاصلِ این دیار

دهم با تو تا دین کنی آشکار

بسان نفقّه بود مَر ترا

دو دین زین نگردند از هم جدا»

340 پس آن سال نیمی ز هرچیز بود

بدو داد تا رفت ز آنجای زود

چو برگشت سجاعه ز آن جایگاه

دژم گشت از این خاطر آن سپاه

که در دین[این]زانیه (2) این چنین

چرا رفته اند و پذیرفته دین

ازو بازگشتند یکبارگی

به موصل شد آن زن ز بیچارگی

بر آن دین همی بود و قومش همان

بر آن دین بُدند چندگاه آن زمان

345 به گاهِ معاویّه دیندار گشت

بر اسلام هم زین جهان درگذشت

قتل مالک بن نُویره به فرمان خالد

گروه تمیمی و مالک از این

که بودند رها کرده آزرم دین

پر از خوف بودند از اسلامیان

که خالد رساند بدیشان زیان

گرفتند پیشی بر آن از خرد

که آن بَد از ایشان مگر بگذرد

به بو بکر کردند پیغام از این

که:«از ما از آن آمد این بَد چنین

350 که ما را نبُد سازِ آوردگاه

چو سجاعه آمد چنان رزمخواه

بسنده نبودیم با آن سران

نبُد چاره جز صلح کردن در آن

اگر ز آن که بودی به کف سازِ جنگ

شدی جنگجو از عدو بی درنگ

ص :19

1- 1) (ب 333).در اصل:بس رحیله.
2- 2) (ب 342).در اصل:که در دین زانیه.
کنون ز آن حکایت پشیمان شدیم

به توبه سوی راهِ ایمان شدیم

به پوزش در آن عذرخواه آمدیم

از آن بیرهی بازِ راه آمدیم

355 اگر درپذیری ببخشی گناه

دهی ساز و ترتیب جنگی سپاه

به ما مال بحرین دهی تا از آن

شود ساز و ترتیب این مردمان

که گر دشمنی آورد تاختن

بدان جنگ با او توان ساختن»

به طلحه که بودش برادر پسر

پناه آوریدند بدین کار در

به عُمر، (1)طلحه احوالشان بازگفت

شفاعت بدو کرد اندر نهفت

360 که تا مال به بحرین بر آن مردمان

مسلّم شد از حکمِ او آن زمان

نوشتند منشورشان اندر آن

گواهی نوشتند صحابه بر آن

چو منشورشان پیش عمّر رسید

برنجید از این کار و آن بردرید

که:«عفو گنه شان نه بس تر بُدی

که ترتیل خواهند بر مرتدی»

برنجید طلحه ز گفتار او

شکایت به عمّ کرد در کارِ او

365 که:«گر مؤمنان را خلیفه تویی

عُمر از چه سازد چنین بدخویی

وگر اوست،بر خود چه بندی تو نام؟

که در دست او کار باشد تمام»

ابو بکر گفتش:«خلافت مراست

ولی نیست بی رایِ او کار راست

ز تدبیر او نیست ما را گزیر

تو از وی مشو تنگدل خیره خیر

که هرچ او کند ایزد و مصطفی

در آن کار دارند بی شک رضا»

370 عمر با ابو بکر از آن پس سَخُن

در آن کار از این گونه افگند بُن

که خالد از ایشان شود رزمخواه

به سوی تمیمی برد آن سپاه

کسی را که دیندار باشد رها

کند،دیگران را روان بی بها

پسندید ابو بکر رایش در این

بدین کار شد کرد خالد گزین

بدو کرد ابو بکر پیغام و گفت:

«پژوهش نما کارشان در نهفت

375 اگر راست گویند کز مرتدی

مسلمان شدند باز از بخردی

کنند آنچه باشد ز ارکان دین

نباید از آن مردمان جُست کین

وگرنه ممان از تمیمی گروه

یکی زنده در دشت و وادی و کوه»

چو فرمان بَرِ خالد آمد،سپاه

روان کرد و ز آن قوم شد رزمخواه

ص :20

1- 1) (ب 359).به ضرورت رعایت وزن«عمر»(به فتح میم)به گونۀ«عمر»(به سکون میم)قراءت شود.
ازو باز ماندند انصاریان

ببستند با او به کوشش میان

380 بگفتند:«ابو بکر ما را نبرد

نفرمود،باید ترا جنگ کرد»

بشد خالد و آن سپاهِ گزین

همان روز گشتند پشیمان از این

که گر دست دشمن بود بی گمان

نکوهش کنندشان بر این مردمان

وگر دست خالد بود بر عدو

بیابند بخشِ غنیمت ازو

برفتند و در ره بدان رزمساز

رسیدند و زین کارشان یافت ساز

385 تمیمی چو آگه شد از عزم او

کسی را نَبُد طاقت رزم او

بُدند در بطاح آن گزیده سپاه

که کردندی آن جایگه رزمگاه

نشستند باهم سرانِ تمیم

بگفتند چندی ز امّید و بیم

که:«چون نیست ما را توانِ نبرد

نشاید در این مرز آرام کرد

که او را گمان اوفتد رزمخواه

ازو گشت خواهد تمیمی سپاه

390 سوی خانه ها زود باید شدن

ز اسلام و فرمانبری دم زدن»

فرستاد نزدیک خالد زکوه

مگر زین بماند به مردم حیوه

پراکنده گشتند از این آن سپاه

سوی خانه هرکس سپردند راه

همی گرد کردند مالِ زکوه

که آرند پیشش ز بیم حیوه

چو خالد بیامد بدان رزمگاه

ندید ایچ کس از تمیمی سپاه

395 بدانست کایشان نیند رزمخواه

فرستاد جاسوس چندی به راه

که احوالشان باز داند درست

که می بایدش صلح یا (1) جنگ جُست

برِ مالک بن نویره (2) همان

روان گشت مردی ز انصاریان

دگر بوقتاده شتابید تفت

به فرمان خالد بدان جای رفت

چو ایشان از آن مرز باز آمدند

دگرگونه هریک بَرش دم زدند

400 بر[او]بوقتاده (3) چنین کرد یاد:

«شنیدم اذان در وی از روی داد»

ولی باورش گشت مُنکر در این

که آنجا ندیدم روا کار دین

اگرچه به پیشش زکوه آن گروه

فرستاده بودند از دشت و کوه

نشد باور اسلامشان پیشِ او

به دل گشت از آن مردمان جنگجو

ص :21

1- 1) (ب 396).در اصل:صلح با.
2- 2) (ب 397).در اصل:مالک بن نویژه؟؟؟.
3- 3) (ب 400).در اصل:بر بوقتاده.
فرستاد تا رفت مالک بَرش

سخن گفتی از دین و از کشورش

405 در اثنای گفتار مالک ورا

خطابِ نبی کرد«مرد شما» (1)

برنجید خالد ز مالک از این

بدو گفت ک:«ای شوم مرد لعین

چو مردِ خود او را ندانی همی

سخن چون ز اسلام رانی همی»

ضرار بر شدی[از]پسِ (2) پشت او

بپا بود ازو گشت پیکارجو

به فرمان بزد (3) تیغ بر گردنش

به زخمی جدا کرد سر از تنش

410 زنی داشت مالک جمیله تمام

پدر کرده امّ تمیمش (4) به نام

پس از قتل شو خالدش کرد زن

وز او زین دل آزرده شد انجمن

بدو بوقتاده در این کار گفت

که:«مالک مسلمان بُد اندر نهفت (5)

نبایست خوارش گرفتن روان

که در حیّ او من شنیدم اذان»

بدو گفت:«نشنید یارت (6) اذان

دو باید گوا،کینه جستم از آن»

415 ازو بوقتاده برنجید از این

بدو گفت:«قولم در این کارِ دین

برِ مصطفی بُد ز قولت فزون

چرا قول من خوار گیری کنون؟»

بر او بانگ زد خالد رزمزن

بِراندش ز نزدیک خود زین سخن

وزین بوقتاده حَلِف (7)یاد کرد

نگردد دگر یاورش در نبرد

به خشم از بَر او سوی شهر شد

ز بو بکر از این رنجشش بهر شد

420 ورا کرد الزام تا با سپاه

روان گشت بعد از کفارت به راه

چو آگاهی آمد به عمّر از این

دلش بهر مالک شد اندوهگین

که بودند با یکدگر سخت دوست

به بو بکر گفت:«این سخن نه نکوست

که خالد کشیده ست شمشیر کین

به خیره تبه می کند اهلِ دین

ص :22

1- 1) (ب 405).یعنی آنکه مالک بن نویره حضرت رسول را«مرد شما»خطاب کرد.(نک.تاریخ گزیده،ص 169).
2- 2) (ب 408).در اصل:ضرارا شدی بس.منظور،ضرار بن ازور الاسدی،است.
3- 3) (ب 409).در اصل:بفرمان برذ.
4- 4) (ب 410).:أم تمیم بنت منهال.
5- 5) (ب 412).از جمله کسانی که دربارۀ اسلام مالک بن نویره شهادت دادند،ابوقتاده،حارث بن ربعی بود که با خدا پیمان نهاد که هرگز با خالد بن ولید به جنگ نرود.(طبری 1410/4)
6- 6) (ب 414).در اصل:یا رب.
7- 7) (ب 418).حلف(به فتح و سکون لام یا کسر آن)به معنی سوگندی است که بدان پیمان بندند. (نک.لغت نامه دهخدا)
از این کار باید ورا عزل داد

امیری فرستاد با عدل وداد

425 که گر کار از این گونه باشد،کسی

نورزند اسلام از این پس بسی»

نپذرفت ابو بکر و گفتش چنین:

«به خالد مبر بدگمانی در این

که او هست شمشیر پروردگار

بر اعدای دین در جهان کامکار

من آن تیغ را چون کنم با زِ جا

نخواهم از این عزل دادن ورا»

از آن پس برادرش (1)ز آن جایگاه

بیامد ز بو بکر شد دادخواه

430 به خالد در این کار ابو بکر مرد

فرستاد و پیش خودش بانگ کرد

بشد خالد و هم ز راه از بلال

مدد خواست در کارِ آن بدسگال

به ترتیل دادش دو مثقال زر

در این دین نبُد رشوه زین پیشتر

که پیش ابو بکر تنها ورا

بَرد تا کند دفعِ این ماجرا

چو در شهر شد خالد رزمزن

عُمر بود در مسجد و انجمن

435 ابو بکر رفته به خان زنان

عمر رفت با او خصومت کنان

گریبانِ خالد گرفته عمر

به خواری کشیدیش بر راه بر

به درگاه بو بکر رفتند زود

بلال اندرون رفت و چُستی نمود

بدو گفت:«خالد بپا بر دَرست»

و لیکن نگفتش که با عُمّرست

ابو بکر گفتا که:«خالد بَرم

درآید که گفتار او بنگرم»

440 درون رفت خالد،عمر خواست هم

رود،ره ندادش بلال از درم

«وقار ابو بکر و دین را»عمر

بیستاد و گفتا که:«چون شد هدر

که خالد فریبد هم اکنون ورا

از این کار شد خونِ مالک هبا»

چو خالد درون رفت،بو بکر گفت:

«کنی قتل مؤمن ز پس نیز جفت (2)

نمی ترسی از خشم پروردگار

نه از ما،به کارت در این روزگار؟»

445 بدو گفت خالد:«نه فخر انام

ز مردیم سیف اللّه ام کرد نام؟

ندانسته ای تیغ پروردگار

بجز بر عدویش نیاید به کار؟»

پسندید ابو بکر و کردش روان

که:«شو با سرِ کار خود در زمان»

ص :23

1- 1) (ب 429).منظور،متمم بن نویره است.در طبری 1409/4 آمده است:«پس از آن متمم بن نویره برادر مالک بیامد و قصاص خون وی را از ابو بکر می خواست و تقاضای آزادی اسیران داشت،و ابو بکرنامه نوشت که اسیران را آزاد کنند.»
2- 2) (ب 443).در اصل:ز بس نیرحفت.
برون رفت خالد ز نزدیک او

چو گل کرده از خرّمی سرخ رو

چو بر راه نزدیکِ عمّر رسید

ز شمشیر یک نیمه بیرون کشید

450 که یعنی کنون در میان ستیز (1)

نخواهد بُدن جز که شمشیر تیز

به سوی عمل گاه (2) از آنجا براند

خصومت از این در میانشان بماند