گروه نرم افزاری آسمان

رزم مسلمانان با قیس و عمرو معدی کرب

رزم مسلمانان با قیس و عمرو معدی کرب (2) با مرتدّان

مهاجر (3) روان کرد هشتم سپاه

به مُلک یمن شد به دل رزمخواه

در آن ملک بد فتنه گشته پدید

همی هریکی از دگر کین کشید

که چون گشت فیروز دیلم امیر

بدو قیس (4) شد بدگمان خیره خیر

ازو و ز آزادبه (5) در نهان

شدن خواستی جنگجو در جهان

785 بر این جست یاور ز قوم عرب

بَرش رفت عمرو ابن معدی کرب

نیارست مرتد شدن آشکار

نهانی همی خواستند ساخت کار

ز حیله یکی جشن کرده پدید

در آن جشن[ز]آزادبه (6)(7) کین کشید

بر آن بود کز جانِ فیروز نیز

کِشند کین در آن جشنگاه از ستیز

خبر یافت فیروز بر راه بر

که باید در آن دست شستن ز سر

790 ز ره بازگشت و به جایش برفت

به تدبیر بدخواه یازید تفت

به پیش مهاجر روان شد چو باد

بر او کرد احوال آن ملک یاد

ص :40

1- 1) (ب 778).در اصل:حمیصه:حمیضه بن نعمان البارقی.
2- 2) عنوان.در اصل:عمر معدی کرب.:عمرو بن معدی کرب الزبیدی،أبوثور.
3- 3) (ب 781).:مهاجر بن أبی امیه بن المغیره.
4- 4) (ب 783).:قیس بن عبد یغوث بن مکشوح-قیس بن المکشوح.
5- 5) (ب 784).در طبری 1459/4 و العبر 476/1،دادویه آمده است.
6- 6) (ب 787).در طبری و العبر دادویه آمده است.
7- 7) (ب 787).در اصل[ز]را ندارد.
مهاجر فرستاد با عکرمه (1)

بیامد به نزدیک او با رمه

ز قیس و ز عمرو ابن معدی کرب

برفتند و جستند شور و شغب

پس از جنگ گشتند هردو اسیر

بسی مرتدان همچنین خیره خیر

795 مهاجر به پیش ابو بکر خوار

فرستادشان زود از آن کارزار

سرآورد ابو بکر بر قیس روز

شد از بهر آزادبه (2) کینه توز

بپرسید از عمرو معدی کرب:

«چرا خیره کوشیدی اندر شغب

از آن پس که کردت مُسُلمان رسول

چرا گردی آخر به گِرد فضول؟»

بدو گفت:«زیرا که او ارج من

چنان خوار کرد اندر آن انجمن

800 که آن را که در چاکرّیم سزا

نبُد،داد میری به من بر روا»

ابو بکر گفتش:«امیریت من

دهم بازِ پس هم بر آن انجمن»

چنین پاسخش داد:«من نیز ازین

مسلمان شوم،بازآیم به دین»

ابو بکر دادش امیریّ و او

مسلمان شد و بود در دین نکو

بسی فتحها کرد در راه دین

به خورشید نامش برآمد ازین

805 مهاجر از این جنگ با عکرمه

چو فارغ شدند و تن آسان رمه

به حکم ابو بکر از آن جایگاه

سپردند سوی حضرموت راه

حرب مُسُلمانان با مرتدان حضرموت

حرب مُسُلمانان با مرتدان حضرموت (3)

به جنگ بنی کنده و دیگران

که بود اشعث قیس (4) بر مهتران

چو آگه شدند آن سپه زین سپاه

سوی حیّ خود رفت هریک ز راه

مسلمان بر آن حیّها تاختن

همی برد و کردی تباه انجمن

810 به تنگ آمدند مرتدان ز آن گزند

برفتند در حصن حصنی بلند

سپاه مُسُلمان به گرد حصار

درآمد بر آن قوم شد سخت کار

چو اشعث بُدی دوست با عکرمه

امان خواست از وی به سوی رمه

ص :41

1- 1) (ب 792).:عکرمه بن ابی جهل.
2- 2) (ب 796).در طبری و العبر به جای«آزادبه»،«دادویه»آمده است.
3- 3) عنوان.در اصل:مریدان حضرموت.
4- 4) (ب 807).در اصل:اشعث قیس:اشعث بن قیس الکندی.
بگفت عکرمه با مهاجر سخن

نپذرفت (1) از وی جز از بیست تن

که آن را که اشعث کند (2) اختیار

امان باشد او را از آن کارزار

815 گزین کرد اشعث از آن بیست تن

که خویشان بُدندش در آن انجمن

ولی نام خود در نیاورد مرد

نوشتند منشور و اشهاد کرد

چو مَر دیگران را مسُلمان سپاه

همی قتل می کردی آن جایگاه

مهاجر بر آن بود ز اشعث دمار

برآورد شاید در آن کارزار

که از جملۀ بیست نامش نبود

در این باب کردند گفت وشنود

820 بدو عکرمه گفت اگرچه شمار

نکرده ست خود را مر این خیره کار

خرد داند آن کو سوی بیست تن

امان جست بر خود نخواهد شکن

ولی شبهه ای چون که رویت نمود

فرستش به پیش ابو بکر زود

کز آن سان که بو بکر دارد روا

در آن دین بر آن کار سازد ورا

مهاجر پسندید و کردش به راه

همان روز با خمس از آن جایگاه

825 چو آمد به پیش ابو بکر مرد

پژوهش در این کار ز اصحاب کرد

بگفتند:«ضمنا مر او را امان (3)

از این عهد حاصل شود بی گمان»

ابو بکر از این داد او را امان

چنین گفت اشعث بدو آن زمان:

«چو جان دادیم بازده هم زنم (4)

که شادان شوم پا ز پا برزنم» (5)

ابو بکر خواهر (6) بدو باز داد

به تجدید عقد و گُسی کرد شاد

830 وز آن رو زنی بود اندر حصار

مغنّیه و بدتن و نابکار

رسول گزین را هجائی گران

بُد او گفته و ساز کرده بر آن

ورا گوش و بینی و چشم و زبان

مهاجر ببرید و برکند از آن

ص :42

1- 1) (ب 813).در اصل:نبذرفت ؟؟؟.
2- 2) (ب 814).در اصل:اشعث؟؟؟ کنذ.
3- 3) (ب 826).ظاهرا«منما مَر او را امان»بهتر است.
4- 4) (ب 828).مصراع نخست:در طبری 1475/4 آمده که،وقتی در مدینه پیش پیغمبر خدا آمده بود،ام فروه دختر ابو قحافه را خواستگاری کرده بود که به زنی او داده بودند و او را واگذاشت تا بار دیگر به مدینه آید و پیمبر خدا درگذشت و اشعث از دین بگشت.چون اشعث بر جان خود بیمناک شد گفت:«دربارۀ من نیکی کن و آزادم کن و گناهم را ببخش و اسلامم را بپذیر و با من چون دیگران رفتار کن و زنم را به من بده».
5- 5) (ب 828).مصراع دوم:؟؟؟برزنم.
6- 6) (ب 829).در اصل:ابو بکر خواهذ.
ز تن دست و پایش جدا کرد نیز

تبه کرد زارش (1) ز روی ستیز

ابو بکر فرمود منعش از این

که از کس نباید چنین جُست کین

835 دگر[دختر]جابر (2) نیک نام

که می خواستش پیشوای انام

رها کرده او را پیمبر از آن

که گفتش پدر کو بشد ناتوان

در آن حصن در دست مؤمن فتاد

ز کارش به بو بکر کردند یاد

ابو بکر گفتا:«چو با مصطفی

بُد او نامزد،قدر باشد ورا

به حرمت در او کرد باید نگاه

نه همچون اسیران در آن جایگاه»

840 از این رو ورا عکرمه کرد زن

وز این سرفرازید بر انجمن

رزم مُسُلمانان با مرتدّان

رزم مُسُلمانان با مرتدّان (3) شام

سپاه نهم خالد ابن سعید

سوی کشور شام از آنجا کشید

ز اعراب صحرانشینان شام

به مردی کشیدی همی انتقام

بسی گشت مرتد ز تیغش تباه

بسی شد هزیمت ز آوردگاه

بسی شد مسُلمان ز بیم حیوه

فرستاد نزدیک خالد زکوه

845 در آن ملک از آن مرتدان کس نماند

سپه را از آن ملک خالد براند

زکوه و غنیمت فزون از قیاس

بیاورد آن مرد نیکی شناس

نوازش نمودش ابو بکر از این

قوی شد در آن بوم وبر حال دین

رزم مُسُلمانان با مرتدّان بنی قضاعه

سپاه دهم برد مروان به راه (4)

ز قوم قضاعه شده رزمخواه

نخستین بدان قوم پیغام کرد

به فرمان به اسلامشان خواند مرد

ص :43

1- 1) (ب 833).در اصل:کرد رازش.
2- 2) (ب 835).در اصل:دکر جابر.
3- 3) عنوان.در اصل:با مریدان.
4- 4) (ب 848).مصراع نخست.در طبری 1375/4 و العبر 479/1 آمده است،عمرو بن عاص را به جنگ جماعت قضاعه فرستاد.مصراع دوم،در اصل:ز قوم قصاعه.
850 هرآن کس که بودند دانش پژوه

پذیرفت اسلام ازو ز آن گروه

جوانان و جهّال برگشته سر

ازو خواستند گشت پرخاشخر

بدادندشان مردمِ پیر پند

بگفتند چندی سخن سودمند

ز پیکارشان سر چو برگاشتند

به فرمانبری گردن افراشتند

برفتند و دیندار گشتند باز

وز این رو نشد هیچ کس رزمساز

855 سپردند یکسر زکوه آنچه بود

وز این چشمِ فتنه بکلّی غنود

سپه برد مروان سبک با زِ جا

برآسود مؤمن ز کار غزا (1)

اسلام مرتدّان طایف و بنی سلیم

سپاه ده و یک به طایف ز راه

ببُرد معن بن حاجزِ (2) رزمخواه

گروه سلیمی از آن جنگجو

به پیکار کردن بپیچید رو

به پیغام جستند از وی امان

که پیشش فرستد زکوه آن زمان

860 امان داد و بستد زکوه آنچه بود

وز آن جایگه باز گردید زود

مسلمان شدند مرتدان یک به یک

برآمد از این کار دین بر فلک

کس از مرتدان اندر آن بوم وبر

نماندند پیدا به خشک و به تر

روا گشت بازارِ دین زین سبب

پذیرفت دین هرکه بود از عرب

بر اسلامیان گشت آن مُلک راست

روانِ مخالف از ایشان بکاست

865 ز بحرین زمین تا به اقلیم شام

در اسلام آمد ز کوشش تمام

ز نجد این چنین تا دیار یمن

در اسلام گفتندی از وی سخن

ز سعی ابو بکر بود آن که دین

پس از مصطفی شد روان این چنین

وگرنه تبه بود احوال دین

چو در پرده رفت آن رسول گزین

ص :44

1- 1) (ب 856).در اصل:ز کار عزا.
2- 2) (ب 857).در اصل:معن بن حاضره:در طبری 1376/4 و العبر 479/1 آمده که،طریفه بن حاجز را به جنگ بنی سلیم فرستاد.
قضا[ی]عمر خطّاب به یمن

چو کس از معاذِ جبل (1) در یمن

شکوهی نمی یافت ز آن انجمن

870 رواجی نُبد کار دین را درو

نمی شد همی بیش کارش نکو

به هرگه درو فتنه گشتی پدید

بدانستی آن را معاذ (2) آرمید

ابو بکر از این داد عزلت ورا

به عمّر (3) سپرد اندر آنجا قضا

عمر شد در آنجا و از بیم او

نپیچید از اسلام کس هیچ رو

بلی کار از مرد گردد نکو

ز هرمرد هرکار کردن مجو

نامزد گشتن

نامزد گشتن (4) خالد به حرب پادشاهان عجم

875 چو شد در ده و دو ز تاریخ سال

مسلمان به مردی برافراخت یال

که در ملک قوم عجم در مهی

نماند ایچ نیکویی و فرّهی

شهی با زن و کودکان اوفتاد

ندانست کس حکم کردن به داد

ز نعمان منذر که از وی عرب

هراسان بُدندی ز بیم شغب

همیدون جهان گشت ناگاه سر

سرِ دولت او درآورد بر

880 بزرگیّ و شاهی ز حصن سواد

که خوانی فرانی کنون،برفتاد

ایاز قبیصه (5) به فرماندهی

به حیره درون یافت جای مهی

مثنّیِ بن حارثه ز آن سبب

کزو بُد به پایه فزون در عرب

همی ننگ بودش ز فرمانبری

شدن پیش او کَردنش چاکری

به شهر مدینه شد و یافت دین

به بو بکر گفتا از آن پس چنین

885 اگر یاوری یابم از لشکرت

کنم آن زمین جمله فرمانبرت

ص :45

1- 1) (ب 869).در اصل:معاد جبل.شکوه-هیمنه.
2- 2) (ب 871).در اصل:را معاد.
3- 3) (ب 872).عمر بن الخطّاب.
4- 4) عنوان.در اصل:نامرد کشتن.
5- 5) (ب 881).در اصل:اناز؟؟؟قبیضه؟؟؟:قبیصه بن ایاس بن حیه طایی.مصراع دوم،در اصل:بخیره.
درآرم به حکم تو ملک عراق

اگر عمر با من کند اتّفاق

که در خسروان و مهان عجم

نمانده ست دولت ز بیش و ز کم

نوازید ابو بکر او را بسی

نویدش در این داد و کردش گُسی

بدین کشور آمد مثنی ز راه

ز قوم عجم شد به دل رزمخواه

890 ولی بی سپه جنگجو آشکار

نشایستنش گشت پُر خوار خوار

به تدبیر و دانش دل مردمان

همی بر عجم سرد کرد آن زمان

ابو بکر از آن پس به خالد پیام

فرستاد و زین کار ازو جست کام

بفرمود تا با سپه جنگجو

به ملک عراق آورد زود رو

سپاه آنچه بود اندر آن بوم وبر

به فرمانش بستند با او کمر

895 روان کرد خالد سپه بادْوار

برفتند گردان ده و هشت هزار

سپه چون درآمد به ملک سواد

هم از گرد ره کرد پیکار یاد

ز حیره دهی چند بر راه بود

به صلح آمدند پیش اسلام زود

چو بسما،چو (1) بانقیا،چون ماهیار

که بودند ترسا در آن روزگار

گرفتند بر خویشتن جزیه زود

کسی را به کین تاب مؤمن نبود

900 پس آنگاه خالد به حیره (2) پیام

فرستاد نزدیکی خاص و عام

که:«یا درپذیرید پاکیزه دین

و یا جزیه بر خویش گیرید ازین

وگرنه بسازید ترتیب جنگ

که تا نام گردد هویدا ز ننگ»

صلح خالد با اهل شهر حیره

صلح خالد با اهل شهر حیره (3)

چو آمد سوی حیره پیغام او

به شهر اندر افتاد از این گفت وگو

به پاسخ از آن شهر عبد المسیح (4)

به نزدیک او شد چو بودی فصیح

ص :46

1- 1) (ب 898).در اصل:سما و بلفا و جون.در طبری 1479/4 آمده است:خالد در سواد عراق در چند دهکده به نام بانقیا و باروسما و الیس فرود آمد و مردم آنجا با وی به صلح آمدند.و در صفحۀ 1504،بانقیا و بسما آمده است.به احتمال بسیار«ماهیار»اشتباه است.
2- 2) (ب 900).در اصل:بخیره.
3- 3) (ب 903).در اصل:سوی خیره.
4- 4) (ب 904).عبد المسیح بن عمرو بن بقیله.
905 بپرسید خالد ز مرد کُهُن:

«بگو کز کجایی؟بَرم یاد کُن»

بدو گفت:«هستم ز پشت پدر»

چنین گفت خالد ک:«زین درگذر

بگو کز کجا آمدی؟»گفت باز:

«ز مام آمدم سوی گیتی فراز»

بگفتش:«نه،بر گو که بر چیستی؟»

بگفتا:«بر این خاک و در نیستی»

بگفتش:«نه،آخر به چه اندری؟»

بگفتا:«بر این جامه ام،بنگری»

910 بگفتش:«به صلح آمدی یا به جنگ؟»

بگفتا که:«در جنگ نام ست و ننگ

به کاری که باشد دورایی درو

ز عاقل بر آن کار رفتن مجو»

بدو گفت خالد:«اگر کارزار

نجویی،چرا ساختید این حصار؟»

چنین گفت:«تا جاهلان را ازین

ز خود بازداریم در جنگ و کین»

پسندید خالد سخنهای او

بر آن آشتی کرد بر رای او

915 کز آنجا ستاند درم صد هزار

به صلح و رود سوی دیگر دیار

درم چون سپردند خالد برفت

به مرز ابلّه (1) شتابید تفت

غزو ذات السّلاسل به ابله و قتل

غزو ذات السّلاسل به ابله و قتل (2) لشکر عجم

ز قوم عجم بد سپاهی درو

سپهدار هرمزدِ پیکارجو

فرستاد خالد پیامی بَرش

سخن گفت از دین و پیغمبرش

که:«یا دین اسلام را درپذیر

و یا جزیه در گردن خویش گیر

920 وگرنه بیارا سپه جنگ را

که من تیز کردم به کین چنگ را

چو هرمزد از این آگهی یافت زود

مدد از عجم جست و تیزی نمود

از آن پیش کآید مدد از عجم

عرب پیش او رفت با باد و دم

به مرزی که بی آب بود از دو رو

ز هم هردو گشتند پیکارجو

فرستاد باران خداوندگار

بر اسلامیان کرد رحمت نثار

925 نبارید بر جانب کافران

که یابند سختی ز کوشش در آن

به شبگیر هرمزد شد رزمخواه

به پیش صف آمد ز قلب سپاه

به خالد چنین گفت در رزمگاه

چرا رنجه داریم جنگی سپاه

ص :47

1- 1) (ب 916).در اصل:بمرز ابله؟؟؟.
2- 2) عنوان.در اصل:بابله؟؟؟ و قتل.
بگردیم با هم من و تو به کین

که تا خود که فیروز گردد در این

هرآن کو شود چیره (1) از هردو سو

نپیچند دیگر سپه رو ازو

930 اگر چند هرمزد بودی سترگ

به قوّت قوّی و به هیکل بزرگ

به تن بود خالد نحیف و نزار

ولی دل قوی داشت از کردگار

به پیکار او رفت چون فیلِ مست

ز کوشش به هم بَر ندیدند دست

به کُشتی گرفتن نمودند زور

برانگیخت خالد ز هُرمزد شور (2)

برآورد و زد بر زمینش چنان

که بشکست اندر تنش استخوان

935 سپاهش بجوشید کو را مگر

رهاند از آن گُردِ پهلو شکر

نماندند اسلامیانشان که کس

بیابند بَر وی در آن دسترس

ببرّید خالد سر بدگمان

بیفگند در رزمگاه آن زمان

عجم شد هزیمت از آن سخت کار

وز ایشان تبه گشت بیش از شمار

ابلّه از این (3) گشت فرمانپذیر

بر آن شهر شد قوم اسلام چیر

940 غنیمت از آن شهر بیش از قیاس

ببردند آن قوم یزدان شناس

در او بود زنجیرها بی شمار

که بستند اسیران در او زار و خوار

از این روی آن غزوه (4) را در نبرد

به ذات السّلاسل عرب نام کرد

به بو بکر از این فتح خُمس آنچه بود

ولید عقبّه رسانید زود

غزو مذار

غزو مذار (5) و قتل قارن و سپاه عجم

ز پیش عجم،قارن نامدار

سپه برد پس پنج باره هزار

945 به جایی که خوانند نامش مذار (6)

رسیدند بدین لشکر نامدار

ص :48

1- 1) (ب 929).در اصل:شوذ خیره.
2- 2) (ب 933).در اصل:خالد ز هرمرد سور.
3- 3) (ب 939).در اصل:ابله؟؟؟ ازین.
4- 4) (ب 942).در اصل:آن عروه.
5- 5) عنوان.در اصل:غزو مدار.جنگ مذار در ماه صفر سال دوازدهم هجرت بود و آن روز مردم گفتند «صفر الاصفار»است که در آن همه جباران در محل تلاقی رودها کشته می شوند.(طبری 1487/4)
6- 6) (ب 945).در اصل:نامش مدار.
بشد قارن و نوشجان (1) و قباد

که بودند گُردانِ والا نژاد

ز اسلامیان خواستند هم نبرد

ز مردی و مردی سخن یاد کرد

چنین گفت خالد چو در جنگ داد

دهند آن سران،آرم از جنگ یاد

ز قارن به خود گشت (2) پیکارجو

به پیش قباد،عدّی آورد رو

950 بَرِ نوشجان،عاصم ابن عمر

برون رفت و گشتند پرخاشخر

مسلمان ز کافر به گاهِ نبرد

ز مردی برآورد در جنگ گَرد

شدند هرسه کُشته در آوردگاه

وز این شد عجم را گریزان سپاه

مسلمان شده در عقب جنگجو

درآورد از ایشان همی خون به جو

چنین تا ز شب گشت گیتی سپاه

همی کُشت از ایشان مسلمان سپاه

955 تبه گشت از ایشان سه باره هزار

غنیمت بماندند (3) بیش از شمار

چنین گفت خالد ز دشمن به راه

هرآن چیز بستد مسلمان سپاه

نخواهیم چیزی از آن زین سپاه

بس است این که ماندند در رزمگاه

پس آن چیز را بر سپه بخش کرد

بر آئین قسمت از آن برد (4) مرد

رسانید پس خمس آن هرچه بود

سعید ابن نعمان به بو بکر زود

غزو ولجه

غزو ولجه (5) و قتل هزاره سوار و سپاه عجم

960 چو زین آگهی رفت سوی عجم

که کشته شدند آن سپه بیش وکم

سپاهی گزیدند جنگ آزما

همه شیرمردان کشورگشا

سپهدار ایشان یکی نامدار

که خواندندی او را هزاره سوار (6)

ص :49

1- 1) (ب 946).در طبری،انوشگان و در العبر،انوشجان آمده است.
2- 2) (ب 949).در طبری و العبر آمده که قارن به دست معقل بن اعشی کشته شد.
3- 3) (ب 955).در طبری،العبر،تاریخ گزیده،سی هزار آمده است؛بماندند-به جا گذاشتند.
4- 4) (ب 958).در اصل:آن سر.
5- 5) عنوان.در اصل:ولحه.ولجه،ناحیه ای مجاور کسکر بود.:هزاره سوار.این نام در طبری و العبر،«اندر زغر»و در تاریخ گزیده«هزار سوار»آمده است،طبری 1491/4،آورده است«خالد در جنگ ولجه با یکی از پارسیان که برابر هزار مرد بود هماوردی کرد و او را بکشت.
6- 6) (ب 962).در اصل:هزاره سوار.این نام در طبری و العبر«اندر زغر»و تاریخ گزیده«هزار سوار»آمده است.
شمار سپه شصت باره هزار

برفتند چون شیر جویا شکار

شکوهید خالد از آن بدگمان

که با او نتابد به کین بی گمان

965 که او را فزونی بُدی بر هزار

وزین خواندندش هزاره سوار

ز لشکر گزین کرد مردان کار

برآمد شمار سپه ده هزار

از آن چار اندر کمینگه نشاند

خود و شش هزار از دلیران براند

چو آمد برابر بَرِ آن سپاه

هراسش فزون گشت از آن رزمخواه

به یزدان قوی کرد دل در نبرد

به پیش صف آمد ورا بانگ کرد

970 بدو گفت:«اگرچه به هنگام کار

فزون خویش را دانی از یکهزار

هوس دارد این مردِ مسکین چنان

کند آزمون مردّیت این زمان»

سپهبد بغرّید از این همچو شیر

درآمد به پیکار خالد دلیر

بر او زد یکی نیزه خالد چنان

که بگذشت از پشت و سینه سنان

ز نیرو برآوردش از پشت زین

نهاد آن بُن نیزه را بر زمین

975 بر او مرد (1) چون مرغ بر بابزن

نظاره دو رویه بر آن انجمن

طعام اندر آن حال جُست و بخورد

از آن پس به یاران چنین یاد کرد:

«سه روز است تا نذر کردم چنان

که تا دست نبود بر این بدگمان

حرامم بود خوردِ (2) آب و طعام

خداوند دادم بدین کار کام»

ز مردیّ و از غیرتش آن زمان

شگفتی بماندند آن مردمان

980 در اهل عجم مؤمنان تیغ از این

نهادند و جستند از آن قوم کین

عجم در هزیمت چو بشتافتند

عرب را غنیمت بسی یافتند

به بو بکر،خالد از آن بوم وبر

بزودی فرستاد خُمس و خبر

یکی بهره زین از زمین سواد

به شاهی به اسلامیان اوفتاد

چنین گفت خالد:«به ما بر غزا (3)

اگر نیستی فرض کرده خدا

985 ازو کرد بایست خواهش یقین

که تا یافتی ز آن زمینی چنین

که اندر حقیقت بهشت زمین

عجم دارد و نیست شبهت در این»

ص :50

1- 1) (ب 975-973).در طبری 1490/4 و العبر 492/1 آمده که«اندر زغر»در بیابان از تشنگی جان داد.
2- 2) (ب 978).خورد-خوردن.
3- 3) (ب 984).در اصل:بمابر عرا.
غزو الیس

غزو الیس (1) و شکست سپاه عجم

بنی عجل و بکر و ربیعه همان

بُدی از عرب در عجم آن زمان

از ایشان به نزدیک شاهِ عجم

چنین رفت پیغام از بیش وکم

که:«چون جمله در زینهار توایم

نشسته در این خوش دیار توایم

990 نباید که از ما ترا نیز هم

مدد باشد اندر شهی بیش وکم

چو از تو شد اکنون عرب رزمخواه

هزیمت کنندت همی هرسپاه

اگر ز آن که فرمان دهد پادشا

که آریم هم خدمتی ما به جا

که اندر نبردِ عرب هم عرب

به کار[ش]کند (2) کارِ شور و شغب

سزد گر امیری دلاور به جنگ

فرستاد ابا لشکری بی درنگ

995 که تا بندگان را ز قوم عرب

به رسم مدد جست باید شغب

پسندید از ایشان سخن پادشا

گزین کرد پنجه هزار از سپاه

به بهمن که جادو بُد او را لقب

سپرد و فرستاد سوی عرب

به درگاه بر چون که تشویش بود

همان جای بهمن توقّف نمود

به جابان داد (3) آن دلاور سپاه

فرستاد او را به آوردگاه

1000 از آن پیش کآید به یاری عرب

رسیدند اسلامیان پر شغب

سپه برد خالد ده و دو هزار

به پیکار آن لشکرِ نامدار

به نزدیکی الیس پیش (4) فرات

ز کارش عدو یافت ناگه ممات

در آن حال جابان بُد میزبان (5)

به خوانش بر آن مردمان میهمان

ز اسلامیان پیشتر چند مرد

رسیدند عجم التفاتی نکرد

1005 چو خالد درآورد لشکر ز راه

برنجید از این کار و شد رزمخواه

ز غیرت بر این کار سوگند خورد

که گر ز آن که یابد ظفر در نبرد

ص :51

1- 1) عنوان.در اصل:غزوکسس؟؟؟.
2- 2) (ب 993).در اصل:بکار کند.
3- 3) (ب 999).در اصل:بجا بازداد.
4- 4) (ب 1002).در اصل:کسس؟؟؟ بیش.
5- 5) (ب 1003).در اصل:حال جاربار بد میزبان؟؟؟.
بریزند چند از آن قوم خون

شود آب در رود از آن لعلگون

از آن پس به کوشش درآمد چو باد

سپه تیغِ کین در عجم در نهاد

عجم یافت بر جای شهد و شکر

ز ناگاه زخمِ سنان و تبر

1010 چو بر یک طرف بود آب روان

به دیگر طرف زخمِ تیغ گوان

نه دستِ ستیز و نه پای گریز

کسی داشت،می داد سر در ستیز

عرب از گهِ چاشت تا عصر خون

همی ریخت ز ایشان به جنگ اندرون

عجم شد گریزان سرانجام کار

اسیران گرفتندشان بی شمار

بر آن قوم خالد نگهبان گماشت

ز کشتن در آن روزشان سر بگاشت

1015 به خوانِ عجم رفت از آوردگاه

شگفت اندر آن ماند مؤمن سپاه

به زهر آمدش قند حلوا گمان

تنک نان به کاغذ شمردی همان (1)

که دیگر نبودند دیده چنان

همی در شگفتی بماندند از آن

نیارست خوردن کسی ز آن طعام

از آن کردشان خالد ایمن تمام

چو شد خورده گفتند ک:«ز کردگار

در این راست شد وعده و آشکار (2)

1020 که خوردیم اینک طعامِ بهشت

خنک آن که این پُخت و آنک این سرشت»

بخندید خالد چنین کرد یاد

که:«این وعده ایزد به گیتی نهاد

که ملک زمین بی گمان سربه سر

درآورد خواهد به اسلام در

نکوتر از این نعمت و بیشتر

به هرسر[که]باشد (3) بدین ملک در

و لیکن نخواهد بُدن پایدار

به جنّت بود نعمتش برقرار

1025 نه نقصان پذیرد نه گیرند باز

بود جاودانه در او کام و ناز

بود این به پیشِ طعامِ بهشت

چو پیشین ما پیش این سخت زشت»

از این گشت مؤمن چنان شادمان

که سر بگذرانیدی از آسمان

به شبگیر خالد بَرِ رود (4) آب

اسیران تبه کرد اندر شتاب

ص :52

1- 1) (ب 1016).در طبری 1494/4 آمده است:می گفتند«این ورقه های نازک چیست؟»و آنها که نان نازک را می شناختند به پاسخ می گفتند:عیش رقیق که می گویند همین است،به همین سبب نان نازک،«رقاق»نام گرفت و پیش از آن«قری»خوانده می شد.
2- 2) (ب 1019).در اصل:وعدۀ و آشکار.وعدۀ آشکار(؟).
3- 3) (ب 1023).در اصل:بهر سر باشد.
4- 4) (ب 29-1028).مغیره گوید:بر رود،آسیاها بود و سه روز پیاپی با آب خون آلود قوت سپاه را که هیجده هزار-
فرورفت چندان در آن آب خون

که آبی چنان گشت از آن لعلگون

1030 وز این کار سوگند او راست شد

ز دولت بدان سان که او خواست شد

پس آنگاه خمس غنیمت به راه

به بو بکر بردند از آوردگاه

مخالفت اهل شهر حیره و مطاوعتشان

مخالفت اهل شهر حیره و مطاوعتشان (1)

پس آگاهی آمد به خالد چنین

که:«قوم عجم جست خواهند کین

هرآن کو ز خیلت گریزان شدند

همه در مغیشا (2) به گرد آمدند

برآنند جویند از اسلام کین

ببین تا چه تدبیر سازی در این»

1035 به پیکارشان برد خالد سپاه

از آن مردمان کرد بی مرّ تباه

مغیشا در آن جنگ و کین پست گشت

وز این مردمِ حیره (3) عهدش شکست (4)

که بُد بیشتر ملکشان ز آن دیار

بر این کار عهدش گرفتند خوار

سپه گرد کردند و آزادبه

پسر را بر آن مردمان کرد مِه

برفتند بر جنگ خالد به راه

وز ایشان شد آن شیردل رزمخواه

1040 بر ایشان چنان تاختن کرد مرد

که یک تن نَرَستند ازو (5) در نبرد

مهان کُشته گشتند یکبارگی

کِهانشان گریزان ز بیچارگی

بر آن بود آزادبه (6) با سپاه

به کین پسر زو شود رزمخواه

ز درگه خبر آمدش ناگهان

که بر پادشاشان سرآمد جهان (7)

ز آزرمی آزرم گیتی بُرید

امیر سپاهش ازو کین کشید

1045 به درگه شد و مردمان حصار

درِ شهر کردند از این استوار

4)

-کس یا بیشتر بودند،آرد کردند.(طبری 1494/4)

ص :53

1- 1) عنوان.در اصل:و مطاوعیشان.
2- 2) (ب 1033).در اصل:در معیشا،طبری و العبر و تاریخ گزیده،امغیشیا،و در پانویس العبر،امعیشنا،آمده است.
3- 3) (ب 1036).به توضیح بیت 1033،توجّه شود.
4- 4) (ب 1036).مصراع دوم،در اصل:مردم خیره.
5- 5) (ب 1040).در اصل:برستند ازو.
6- 6) (ب 1042).«خالد پسر آزادبه را در دهانه فرات بادقلی بکشت».
7- 7) (ب 1043).در اصل:سرآمد جنان.«منظور،اردشیر»است.
به فرمان خالد،مثنّی سپاه

سوی حیره (1) آورد پیکارخواه

ز اسلام و حیره ز کار نبرد

نخستین بدان شهر پیغامِ کرد

ازو کس نپذرفت و شد رزمخواه

برآمد به بالای بارو سپاه

به سنگ فلاخن (2) همی جنگ کرد

مسُلمان از آن خیره شد در نبرد

1050 برفتند و دروازه ها بستدند

ز مردی به حیره سپه در شدند

نهادند تیغ اندر آن کافران

بسی کرد رهبان شفاعت در آن

که یابند امان تا سه روز آن سران

که عهدی ز خالد ستانند در آن

مثنی امان داد و ز آن مردمان

برون رفت عبد المسیح (3) آن زمان

عبید ابن اکلیل (4) و عدّی همان

ایاس قبیصه (5) سرِ همگنان

1055 ز خالد نمودند خواهش در آن

گرفتند جزیه به خود بر سران

بر آن صلح کردند هشتصد هزار

به جزیه درم (6) آورند ز آن دیار

به هدیه بسی چیز از بهر او

پذیرفت تا شد ز کین صلحجو

شویل (7) عرابی ز اسلامیان

که مردی کهن پیر بود آن زمان

به خالد چنین گفت:«چون مصطفی

خبر دادی از فتح حیره به ما

1060 کرامه گزین دخت عبد المسیح

که نبود چنان خوبرویی ملیح

به من داد در بَندگی مصطفی

کنونت به من داد باید ورا»

گوا خواست خالد ازو اندر این

بدادند جمعی گواهی بر این

بدین شرط خالد از ایشان سخن

پذیرفت از صُلح بر انجمن

کرامه چو آمد بَرِ پیرِمرد

ز حیله به پیشش چنین یاد کرد:

1065«ندارم در این شکّ ندیدی مرا

صفت در جوانی شنیدی مرا

ص :54

1- 1) (ب 1046).در اصل:سوی خیره؟؟؟.
2- 2) (ب 1049).در اصل:بسنک فلاخی.مصراع دوم،در اصل:حیره نشذ.
3- 3) (ب 1053).:عمرو بن عبد المسیح بن عمرو(قیس)بن حیان(ابن بقیله).
4- 4) (ب 1054).در طبری 1501/4،این نام حیری(جبری)ابن أکال و کامل 110/2،«ابن أکال»آمده است.
5- 5) (ب 1054).در اصل:ایار قبیصه؟؟؟.منظور«ایاس بن قبیصه طایی»،العبر،«ایاس بن قبیصیه»آورده است.
6- 6) (ب 1056).در طبری 1501/4،آمده که یکصد و نود هزار درم جزیه دهند.
7- 7) (ب 1058).شویل در پانویس،العبر،شریک آمده است.
از آن رویم از مصطفی خواستی

به مهرم ز خوبیم (1) برخاستی

کنون هردو پیریم و از همدگر

نیابیم کامی،از این درگذر

مرا باز با من فروش این زمان

که باشد درم بهترت بی گمان»

شویل این چنین گفت ک:«ز یک هزار

درم کم نخواهم بهایت بیار»

1070 کرامه درم داد و زو شد رها

چنین گفت خالد مر آن مرد را:

اگر خواستی خواست زو صد هزار

درم در زمان دادیت خوار خوار»

شویل این چنین گفت:«فهمم (2) بَر آن

نیامد که باشد عدد بیش از آن»

چو ز آن صلح عبد المسیح سرفراشت

ز زهر هلاهل دو مثقال داشت

به تحفه به نزدیک خالد نهاد

بترسید و چیزی چنین کرد یاد

1075 که:«زهری است کز وی یکی ذرّه،جان

ز تن دور گرداند اندر جهان

بدان داشتم تا اگر صلحخواه

نباشی،کنم خویشتن را تباه

به بی آبرویی سوی شهر باز

نباید شدم مَرگم آید فراز»

مر آن زهر خالد به کف برفشاند

ز قرآن مر این آیه بَر وی بخواند

که با نام حق در زمین و آسمان

ندارد زیان هیچ بر مردمان (3)

1080 پس آن زهر قاتل به یک ره بخورد

زیانش به حکم خدایی نکرد

بدو گفت:«داریم ما آن خدا

که دارد نگاه این چنین جانِ ما

چو حکم خدایی نباشد به کس

مدان هیچ را در بدی دسترس»

شگفتی بماندند از این حیریان

تنی چند دیندار شد آن زمان

نواحی حیره همیدون ازو

به جزیه شدند سربه سر صلحجو

1085 به جزیه دوباره هزاران هزار

درم شد مقرّر بر آن خوش دیار

فرستاد عامل به هرجایگاه

درآورد آن کشور اندر پناه

ص :55

1- 1) (ب 1066).در اصل:بمهرم؟؟؟بر.شاید توجیه قراءت مندرج در متن بدین گونه باشد:از جهت خوبی (زیبایی)من بود که مرا دوست می داشتی.در ترجمۀ تاریخ طبری آمده است:«امّا کرامه گفت:«اهمّیّت ندهید، صبر کنید،دربارۀ زنی که به سنّ هشتاد رسیده نگران مباشید،مردی احمق است که مرا در جوانی دیده و پندارد که جوانی دوام دارد.»(طبری 1503/4)
2- 2) (ب 1072).در اصل:کفت فهم.
3- 3) (ب 1079).خالد گفت:«هیچکس تا اجلش نرسد نخواهد مرد»عمرو(عبد المسیح)گفت:«بسم اللّه خیر الاسماء و رب الارض و رب السماء الذی لیس یضر مع اسمه داء الرحمن الرحیم.(طبری 1500/4)
به بو بکر از این فتح پیغام کرد

پس آن جزیه پیشش فرستاد مرد

ابو بکر بَر وی دعا کرد از این

که محکم از او گشت بنیاد دین

غزو انبار و شکست سپاه عجم

ز حیره چو آزادبه شد روان

بیامد سوی درگهِ خسروان

1090 نبد پادشا گشته پیدا هنوز

که گردد ز اسلامیان رزمتوز

ز ارکان دولت مدد جُست مرد

که جویند ز اسلام جنگ و نبرد

چو بهمن بدان جنگ بُد نامزد

نمودندش الزام در کارِ بد

به انبار،بهمن (1) بَرِ شیرزاد

فرستاد تا آرد از جنگ یاد

به مهران سوی عین تمر (2) آن زمان

همیدون فرستاد فرمان در آن

1095 که تا گِرد آزادبه هردوان

کنند خون ز قوم مسلمان روان

ز درگاه آزادبه همچو باد

به انبار (3) آمد بَرِ شیرزاد

بنی عجل و بکر و ربیعه همان

شدند از عرب پیش او آن زمان

سپه گِرد شد هفت ره ده هزار

برفتند پویان سوی کارزار

چو خالد خبر یافت شد رزمخواه

روان گشت با سی هزار از سپاه

1100 نیابت به قعقاع بن عمرو داد

به حیره در او خود روان شد چو باد

به صحرای انبار هردو سپاه

ز هم جنگ جستند در رزمگاه

سپاه عجم داشت پوشش چنان

که جز چشم چیزی نبودی عیان

مسلمان پر از خوف از آن بدسگال

به فرمانِ خالد برافراخت بال

بر ایشان ببارید در جنگ تیر

عجم کور گشت و عرب گشت چیر

1105 ز قومِ عجم مرد بیش از هزار (4)

از آن تیرباران تبه گشت زار

ز کوران نبُد در شمردن قیاس

بر ایشان نشست از مسلمان هراس

ز خالد شدند آن سپه صلحخواه

بر آن آشتی کرد با آن سپاه

ص :56

1- 1) (ب 1093).در اصل:بانباز بهمن.
2- 2) (ب 1094).در اصل:سوی عین نمر.«عین التمر».
3- 3) (ب 1096).در اصل:بانباز.
4- 4) (ب 1105).و آن روز هزار چشم کور شد و این جنگ را ذات العیون نام دادند.(طبری 1511/4)
که با ویژگان بگذرد شیرزاد

بجز اسپ و جامه نخواهد ز داد

دگر هرچه باشد به اسلامیان

گذارد،گریزد ز بیم زیان

1110 بر این گونه کردند و ز آن مردمان

فراوان اسیران شدند آن زمان

غنیمت در آن جنگ بُد بیش از آن

که کردن قیاس و شمردن توان

چو پرداختند مؤمنان ز آن ستیز

گرفتند از این شهر انباز نیز

ز برقان (1) بر آن جایگه گشت میر

شدندش همه شهر فرمانپذیر

غزو عین التّمر و ظفر مُسُلمانان

سوی عین تمر آن زمان جنگجو

جهانگیر خالد درآورد رو

1115 بر آهنگ مهران (2) و قومِ عجم

که بودند آنجا ز بیش و ز کم

بنی عجل و بکر و ربیعه ز راه

گریزان ز انبار (3) از آوردگاه

به نزدیک مهران نهادند رو

چنین گفت هریک از ایشان بدو:

«ز قوم عرب هم عرب رزمخواه

توانند گشتن نه دیگر سپاه

اگر جنگِ ایشان به ما شیرزاد

رها کردی این بَد ندیدی ز داد

1120 تو باری کنون جنگ با ما گذار

که مردیّ مردان شود آشکار»

پسندید مهران و بهر یزک

فروداشت آن قوم را یک به یک

عقّبه (4) بدان مردمان بود میر

که در جثه بودی به غایت حقیر

چو برهم رسید از دو رویه سپاه

از او گشت خالد به دل رزمخواه

ز خود کمترش یافت در جثّه مرد

ز زین در ربودش به کردار گرد

1125 به زیر کَش (5) آورد پیشِ سپاه

در آن دشت در حال کردش تباه

فتادند در هم دو لشکر از این

ز هم جنگ جستند در دشت کین

ص :57

1- 1) (ب 1113).:زبرقان بن بدر التمیمی.
2- 2) (ب 1115).:مهران پسر بهرام چوبین.
3- 3) (ب 1116).در طبری 1513/4،نمر و تغلب و ایاد،آمده است.
4- 4) (ب 1122).در طبری 1513/4 و کامل 121/2 و العبر ج 495/1«عقه»آمده،منظور«عقه بن ابی عقه»است و در پانویس العبر،«عقبه»آمده است.
5- 5) (ب 1125).کش-بغل،حفرۀ شانه.
هراسی از این بر عجم برفتاد

سپه در هزیمت سر اندر نهاد

سوی عین تمر از صفِ کارزار

برفتند و کردند بر خود حصار

بشد خالد و کرد محصور شهر

عجم را از آن کار شد زهر بهر

1130 سه روز و سه شب از دو رو جنگجو

شدند و ظفر هیچ ننمود رو

به تنگ آمدند مردمان در حصار

بر آن صلح کردند از او خواستار

که باشند خستو به حکمش سران

پذیرفت صلح آن سپهبد در آن

چو بیرون شدند،کرد مردان تباه

زن و بچّه بخشیدشان بر سپاه

غنیمت ببرد آنچه بود آشکار

ببخشید بر لشکرِ نامدار

1135 عویم اسلمی (1) را بر آن قوم میر

درو کرد خالد پس از داروگیر

از آن پس سوی دومه جندل سپاه

فرستاد خالد از آن جایگاه

غزو دومه الجندل و ظفر اسلام

عیاض غنم اندر آن پیشرو

همه سرفرازان و مردان گو

دو بودند میران در آن جایگاه

به نزدیک هریک فراوان سپاه

یکی را از آن نام بودی اکید (2)

دگر را لقب جودی آمد پدید

1140 از ایشان عیاض و مسلمان سپاه

به فرمان خالد شدند رزمخواه

نمی گشت روی ظفر آشکار

ز خالد مدد کرد از آن خواستار

ز خود رفت خالد به یاریّشان

ازو چون خبر شد بدان سرکشان

اکید و سپاهش بر آهنگ شام

کشیدن ازو خواستندی زمام

گرفتند اسلامیانشان به راه

چنین گفت با خالد آن رزمخواه

1145 که:«من خود به پیشِ تو می آمدم

کز آن جنگ جستن پشیمان بُدم»

نپذرفت خالد بکشتش بزار

وز آنجا بیامد به پیش حصار

بپیوست جنگ و ظفر یافت زود

اسیران شدند جودی و هرکه بود

بکُشتند مردانشان را بزار

زن و بچّه شان بخش کردند خوار

غنیمت ببردند هرچیز یافت

وز آن جایگه سوی حیره شتافت

ص :58

1- 1) (ب 1135).منظور«عویم بن کاهل اسلمی»است.
2- 2) (ب 1139).منظور«اکیدر بن عبد الملک الکندی».و«جودی بن ربیعه»است.
1150 خبر رفت پیش خالد چنان

که در غیبتش برد دشمن گمان

که بو بکر شد در مدینه تباه

وز این گشت خالد گریزان به راه

حرب خالد با حصاریها[ی]سواد و ظفر یافتن

گرفتند عجم زین پناه از حصار

همی حِصنها می کنند استوار

وز آنها سه در محکمی برتراند

بسی مرد جنگی بدو اندرند

چو مهبود (1) و زرمهر و چون روزبه

به میری بر آن هریکی گشته مه

1155 همی می شود کارِ ایشان بلند

مبادا که یابیم از ایشان گزند

به فرمان خالد،عیاض (2) آن زمان

سوی حیره شد در نیابت دمان

وز آن شهر قعقاع (3) را بازخواند

که در جنگ بدخواه لشکر براند

چو قعقاع شد جنگجو با سپاه

پس از وی روان گشت خالد به راه

ز زرمهر و از روزبه در نبرد

برآورد قعقاعِ بن عمرو گرد

1160 کسی را در آن هردو قلعه نماند

که از جان او جویی از خون نراند

درآمد به فرمانش هردو حصار

بر آن هردو قعقاع شد کامکار

برِ حصن مهبود، (4)خالد سپاه

به تیره شب آورد و شد رزمخواه

بُدند غافل از کارش آن مردمان

سرآورد خالد بر ایشان زمان

دو مرد از بنی نمر (5) بود اندرو

مسُلمان و از کفر پیچیده رو

1165 ابو بکر امان نامۀ خویشتن

گرفته در آن قلعه کرده وطن

یکی نام عبد العزیز (6) اسید

جریر آمده نام دیگر پدید

در آن شب همی کرد هریک فغان

که:«هستیم دیندار ای مؤمنان»

ص :59

1- 1) (ب 1154).طبری و العبر،«مهبودان»و پانویس العبر،«بهبودان»آورده است.
2- 2) (ب 1156).:عیاض بن غنم الفهری.
3- 3) (ب 1157).:قعقاع بن عمرو بن مالک التمیمی.
4- 4) (ب 1162).:در طبری و العبر،«مهبودان»و در پانویس العبر،«بهبودان»آمده است.
5- 5) (ب 1164).در اصل:بنی تمر.
6- 6) (ب 1166).در طبری 1520/4 و العبر 496/1،این نام«عبد العزی بن ابی رهم»و در پانویس العبر،عبد العزیز آمده است.مصراع دوم:منظور«لبید بن جریر»است.العبر،ولید بن جریر آورده است.
به خالد نمودند احوال باز

بداد اندرانشان (1) ز کُشتن جواز

چنین گفت اگر ز آن که دین پرورید

چرا همنشین گشته با کافرید

1170 دروغی مسلمان نباید به کار

چو کفّار (2) کُشتندشان زار و خوار

در آن قلعه ز آن کافران کس نماند

که منشورِ تیغ مسلمان نخواند

ز قومِ گریزندگان عجم

از این قلعه ها و دگر بیش وکم

گریزان برفتند دو روزه راه

به حصنی بر آن راه بردند پناه

دگر شب بر آن مردمان تاختن

ز کین برد خالد از آن انجمن

1175 به جنگ آن سپه را به هم بَرشکست

ز جنگش شدند آن سپه پاک پست

غزو رضاب و ظفر مُسُلمانان

حصاری دگر بود نامش رضاب

درو لشکری جنگی و کامیاب

هلال[بن]عقه (3) بر آن قوم میر

که بر عقّه،خالد شده بود چیر

به پیکارشان برد خالد سپاه

بَسی رفت کوشش در آوردگاه

سرانجام اسلامیان در جدال

مظفّر شدند و گریزان هلال

1180 سوی روم از آن مُلک برداشت گام

نشست اندر آن مُلک خالد به کام

غنیمت که گِرد آمد از هرحصار

ببخشید بر لشکر نامدار

فرستاد خُمسش به بو بکر زود

فرستاده نعمان بن عوف بود

کسانِ دو مؤمن که در کین تباه

بُدند گشته رفتند فریادخواه

ز خالد به پیش ابو بکر داد

بجستند و عمّر چنین کرد یاد

1185 مگر قتل مالک (4) ورا بس نبود

که بر مؤمنان دستِ کُشتن گشود

ابو بکر گفتا گناه اندرین

بر آن مردمان دان نه بَر وی یقین

که دوری نجستند از آن کافران

که تا خیره کشته شدند اندر آن

چنین کار در ملک گیری بسی

فتد ز آن نباشد گنه بر کسی

ص :60

1- 1) (ب 1168).در اصل:نداداند را نشان.
2- 2) (ب 1170).در اصل:جوکفلد.
3- 3) (ب 1177).در اصل:هلال عقبه.مصراع دوم،در اصل:که بر عقبه.«منظور،عقه بن ابی عقه»است.
4- 4) (ب 1185).:مالک بن نویره.
نزیبد از آن بازخواه از مهان

وگرنه نشاید گرفتن جهان

1190 دیت داد پس خون آن هردو را

بخوبی فرستادشان با زِ جا

حرب خالد با هلال

حرب خالد با هلال (1) و رومیان و ظفر یافتن

هلال[بن]عقّه چو ز آن جایگاه

گریزان سوی روم شد دادخواه

به قیصر چنین گفت ک:«اسلامیان

ببستند در مُلک گیری میان

چو فیروز گردند بر ملک ما

نمانند در پادشاهی تُرا

مدد گر کنی بهر ما از سپاه

کز ایشان شویم این زمان رزمخواه

1195 توان بود از ایشان به مردی دمار

برآریم اندر صفِ کارزار

بکلّی شود ایمن ایران و روم

از این کار فرخنده ز آن قومِ شوم»

بدو داد قیصر سپه صدهزار

فرستاد او را سوی کارزار

به ملک عراق اندر آمد هلال

رسانیده بر چرخ کار جدال

هرآن که از سپاه عجم مانده بود

به نزدیک او سر نهادند زود

1200 بَرَش گِرد گشتند هشتاد میر

سپاهی بر او هریکی شیرگیر

هلال[بن]عقّه (2) چو غرّان پلنگ

درآورد آن گشن لشکر به جنگ

به شوّالِ سال ده و دو چو شیر

به پیکار اسلامی آمد دلیر

به نزدیک رود فرات آن سپاه

رسیدند از مؤمنان رزمخواه

هلال[بن]عقّه (3) فرستاد مرد

به نزدیک خالد چنین یاد کرد

1205 که:«ما را گذر کرد باید ز آب

وگر (4) تو گذر می کنی در شتاب؟»

چنین گفت خالد:«به پیکار ما

تویی آمده، (5)کرد باید ترا»

هلال و سپاهش از آن آب رود

گذشتن گرفتند بی تاروپور

از آن پیش کآید بهم آن سپاه

از ایشان شدند مؤمنان رزمخواه

بزودی در ایشان نهادند تیغ

کسی را نبُد تیغ از ایشان دریغ

ص :61

1- 1) (ب 1191).در اصل:هلال عقبه.
2- 2) (ب 1201).در اصل:هلال عقبه؛کذا،بیت 1204.
3- 2) (ب 1201).در اصل:هلال عقبه؛کذا،بیت 1204.
4- 4) (ب 1206).(مصراع دوم)،«تویی آمده،کرد باید ترا»یعنی:تو[که به پیکار ما آمده ای]باید از آب گذر کنی.
5-
1210 از آن کافران اندر آن رود و دشت

بسی گشت کُشته،بسی غرقه گشت

از ایشان به نزدیکی صدهزار

به یک دَم برآمد از این رو دَمار

هلال و دگر کافران پوی پو

به راه هزیمت نهادند رو

غنیمت نماندند (1) در رزمگاه

ببردند یکباره مؤمن سپاه

ببخشید خالد همه بر سپاه

به بو بکر بردند خُمسش ز راه

رفتن خالد ولید به حجّ و بازآمدن به عراق

1215 ز ذی قعده چون بیست و پنج رفت روز

ز حجّ گشت خالد به جان دلفروز

هوس کرد پوید به سوی حجاز

نماید نیازی بَرِ بی نیاز

چو دانست ابو بکر اجازت ورا

نخواهد در آن داد و کردن رها

نگفته به بو بکر شد سوی راه

رها کرد میران به پیش سپاه

برفتند ده مرد با او ز دشت

حج و عمره کرد و سبک بازگشت

1220 کم از یک مه آمد به پیشِ سپاه

از این کرد بو بکر ازو بازخواه

که:«گرچه ترا مُزد حجّ و غزا (2)

بهم جمع کردن به پیش خدا

نکو دولتی باشد از روزگار

ولی نیستت را در این هوشیار

که اسلامیان را چنان بی امیر

بماندن روا نیست بر خیره خیر

اگر چشم زخمی رسیدی ز راه

کجا عذر پذرفتی از تو اله

1225 از این پس در این کار هشیار باش

سپه را ز دشمن نگهدار باش

گر این بارت این کار آمد به راست

مشو غرّه کان در حقیقت خطاست»

امارت خالد ولید بر شام و حرب او با رومیان یرموک

چو شد سیزده سالیان عرب

به شام اندرون بود شور و شغب

از این پیش بو بکر میران به شام

فرستاده بُد با سپاهی تمام

به هرشهر بهری شده جنگجو

امیری نگهبانشان شیرخو

ص :62

1- 1) (ب 1213).نماندند-بجا نگذاشتند.
2- 2) (ب 1221).در اصل:مرد حج و عزا.
1230 نخستین یزید (1) ابن صخر و سپاه

بُدند از (2) دمشقی به دل رزمخواه

دگر بو عبیده (3) ز حمصی همان

ز اردن شده شرحبیل همچنان

به قوم فلسطین (4) شده عمرو عاص

که از کفر یابند در دین خلاص

همیدون امیران به دیگر بلاد

فرستاده و کرده پیکار یاد

ولی کس نکوشیده در وی چنان

که در کار کوشش توان گفت از آن

1235 فرستاده قیصر سپاهی به جنگ

دل این مهان ز آن سپه گشته تنگ

ز بو بکر جسته مدد اندر آن

به لشکر به پیکار آن کافران

نمی دید بو بکر یک نامدار

که آید از او کارِ آن کارزار

چو خالد ز کارِ سواد و عراق

بپردخته بُد،جست از وی وفاق

در این کار نزدیک او نامه کرد

ستودش فراوان به کارِ نبرد

1240 که:«سعی تو در کار دین بی گمان

ز روی حقیقت فزون است از آن

که شرحش توان داد و گفت وشنود

ترا هم سزاوار کارت ستود

بر آنم که پیش خدا و رسول

مساعیّ تو هست بی شک قبول

کنون کاری افتاد در دین دگر

که جز تو نیارد کس آن را به سر

سپاهی گزین پیشتر سوی شام

فرستاده ام عجز دارد تمام

1245 که قیصر فرستاد لشکر به جنگ

وز این شد بر اسلامیان کار تنگ

به یاری ترا رفت باید کنون

کز این ورطه آن لشکر آری برون

وگرنه حقیقت کز آن مردمان

نیابد یکی مرد مؤمن امان

چو نامه بخوانی مپا در سواد

روان شو سوی شام مانند باد

بر آن مهتران جمله سالار باش

در این کار هشیار و بیدار باش

1250 سپاه آنچه اندر عراقت به کار

نباید،ببر (5) سوی آن کارزار

بمان نایبی (6) را به ملک عراق

که او بازداند نفاق از وفاق»

ص :63

1- 1) (ب 1230).منظور«یزید بن ابو سفیان»است.
2- 2) (ب 1230).در اصل:ندید از.
3- 3) (ب 1231).:ابو عبیده بن جراح،شرحبیل بن حسنه.
4- 4) (ب 1232).در اصل:قوم فلنطین؟؟؟.
5- 5) (ب 1250).شاید هم:نیاید ببر.
6- 6) (ب 1251).در اصل:بمان ناینی؟؟؟؛(مصراع دوم):در اصل:نفاق از تقاق.
چو نامه به نزدیک خالد رسید

به فرمان سوی شام لشکر کشید

سپاهی به هرشهری اندر سواد

نشاند و روان شد به کردار باد

مثنّی بن حارثه بر همه

به فرمان خالد شبان و رمه

1255 سوی شام با ده هزار از سپاه

روان گشت خالد از آن جایگاه

به یاریش بو بکر چندی سپاه

معاویه را داد و کردش تباه

سپاهی که در شام از آن پیش بود

به فرمان خالد بپیوست زود

سی و شش هزار از مسلمان سپاه

فراز آمدند اندر آن جایگاه

سوی میمنه رفت از آن ده هزار

مِهین عمرو عاص اندر آن کارزار

1260 همیدون سوی میسره ز آن سپاه

یزید (1) ابن صخر آوریدش به راه

به قلب اندرون پیش خالد همان

سپه بود جنگی چو فیل دمان

معاویّه شد با سه باره هزار

به رسم یَزک پیش در کارزار

همیدون سپه بود اندر جناح

به فرمان جرّاح (2) بهر فلاح

وز آن رو عدو بود در کارزار

دو صد بار و پنجاه باره هزار

1265 سپهبد امیر امیران روم

بیاورده لشکر از آن مرزوبوم

رسیدند برهم دو رویه سپاه

به یرموک جُستند آرامگاه

بر آن برنهادند،شبگیر جنگ

کنند و نسازند در کین درنگ

ز یثرب خبر داد کارآگهان

که بو بکر رنجور شد ناگهان

از این شد شکسته دلِ آن سپاه

نخواستی کسی شد به آوردگاه

1270 بر این خالدِ گُرد دل دادشان

به پیکار کردن فرستادشان

ز قوم مهاجر ز انصاریان

هرآن کس که بدری بُدند در میان

ز لشکر جدا کرد تا در دعا

بخواهند یاری ز پیش خدا

که پذرفته بُد ایزد از مصطفی

کند بدریان (3) را اجابت دعا

به قرّای لشکر بفرمود باز

به آواز«انفال»خواندن دراز (4)

ص :64

1- 1) (ب 1260).در اصل:برید ابن؛منظور«یزید بن ابی سفیان»است.
2- 2) (ب 1263).در اصل:بفرمان حراخ.منظور«ابو عبیده بن جرّاح»است.
3- 3) (ب 1273).در اصل:کند بد زیان.
4- 4) (ب 1274).«این سنّت را پیمبر خدا،پس از جنگ بدر نهاده بود که هنگام تلاقی با دشمن سورۀ جهاد را که همان سورۀ انفال بود،بخوانند و از آن پس مردم پیوسته چنین می کردند»(طبری 1537/4)
1275 از آن پس چو شیر اندر آمد به جنگ

برآورد بر چرخ گردان غرنگ

گشودند اسلامیان دستْ پاک

همی رومیان را فگندند به خاک

دهاده از آن دشتِ آوردگاه

همی برگذشتی ز مهر و ز ماه

بسی رومیان را در آن داروگیر

سر از تن جدا شد،دل از جنگ سیر

ز اسلامیان چند تن را همان

سرآمد در آن جنگ و کوشش زمان

1280 دو رویه غُلو یافت کارِ نبرد

همی گشت پیدا زِ نامرد مرد

بَریدی (1)در این حالت آمد ز دشت

خبر داشت:«بو بکر اندر گذشت

عُمر شد خلیفه بر اسلامیان

وزو یافت خالد به عزلت زیان

ورا داد عزلت ز کار نبرد

بر او بو عبیده کنون میر کرد»

و لیکن چو بُد پُرخِرد آن برید

نکرد این سخنها به کس بَر پدید

1285 که در کار اسلام ناید شکن

بَرِ خالد آمد از آن انجمن

چنین گفت:ابو بکر شد تن دُرست

وز آن کار آزرم (2) این قوم جُست

فرستاد یاور ده و دوهزار

به شبگیر آیند در کارزار

بزودی از آن آمدم پیشتر

کز این مژده آرم به لشکر خبر»

از این یافت دلْ مؤمِن رزمخواه

برآورد دست اندر آوردگاه

1290 به خالد بگفتا نهانی بَرید (3)

سخن هرچه کز راستی شد پدید

بر این کار خالد سبک سجده کرد

چنین گفت:«یا رب!اگر در نبرد

به روی ابو بکر کردم نگاه (4)

تو کن اندر این جنگ روزم سیاه

وگر خواستم قدر و ناموس خویش

مَیارم نکویی در این جنگ پیش

وگر طاعت ایزد و عزّ دین

در آن کرده ام،یاریم دِه در این

1295 ممان قوم اسلامیان را شکن

ز رومی رسد اندر این انجمن»

پس آنگاه برخاست و تکبیر کرد

بیامد بتندی به دشتِ نبرد

چنان حمله ای کرد بر بدگمان

که شد منهزم آن سپه در زمان

هزیمت به پیش سپهبد رسید

سپهدار رومی از آن بَردمید

ص :65

1- 1) (ب 1281).«بَرید»به نقل طبری«محمیه بن زنیم»بوده است.(طبری 1538/4)
2- 2) (ب 1286).آزرم-هواداری،طرفداری،جانبداری.
3- 3) (ب 1290).یعنی«بَرید»به«خالد»بطور پنهانی راست و درستِ مطلب را،که درگذشت ابو بکر باشد،اعلام کرد.
4- 4) (ب 1292).به روی کسی نگاه کردن-در برابر خواستۀ آن شخص ایستادگی کردن و عمل نکردن به آن.
امیری که بُد جارحه (1) نام او

بیامد ز اسلام شُد جنگجو

1300 صف رومی آورد با جایِ خویش

از آن پس به پیکار آمد به پیش

ز خالد بپرسید احوال دین

چو برگفت،اسلام کرد او گُزین

مسُلمان شد و دل ز رومی بُرید

از ایشان به آزرمِ دین کین کشید

دل رومیان شد شکسته از این

نپایید کس هیچ بر دشت کین

به راه هزیمت نهادند سر

همی بر دگر جُست هریک گذر

1305 پس اندر مسُلمان ز آوردگاه

همی کردشان خیره (2) بر ره تباه

چنین تا شب از شرق بنمود رو

سپاه مسُلمان بُدند جنگجو

ز رومی سپه بیست باره هزار

به دوزخ بُدند رفته از کارزار

ز اسلامیان بُد سه باره هزار

شهیدان شده در صف کارزار

در این جنگ شد صخر بن حرب (3) کور

به تیری یکی (4) زو برانگیخت شور

1310 پس از جنگ خالد بر آوردگاه

غنیمت ببُرد آنچه ماند از سپاه

چنین گفت با مؤمنان بعد از آن

که:«احوال ما شد دگر این زمان

که آن کس که بُد پیش من دوستتر

گرفته ست از این دار فانی گذر

کسی کوست دشمن بَرَم در جهان

خلیفه ست بر مؤمنان این زمان

مرا کرد معزول و بر جای من

مِهین بو عبیده ست بر انجمن

1315 به فرمان او کرد باید نگاه

که هستم کنون من یکی زین سپاه

از این کارها آگهی بُد مرا

ولی فاش کردن ندیدم روا

که اسلام را خواست بودن شکن

نهان داشتم ز آن از این انجمن»

دعاکار گشتند او را سپاه

که گر دیگری بودی این جایگاه

نکردی تحمّل چنین بی گمان

شکست آمدی ز آن بر اسلامیان

ص :66

1- 1) (ب 1299).این نام در طبری،کامل و العبر«جرجه»آمده است.
2- 2) (ب 1305).در اصل:کردشان حیره.
3- 3) (ب 1309).در طبری 1542/4 آمده است،از ابی امامه که در جنگ یرموک حضور داشته بود روایت کرده اند که در آن روز زنان نیز در جنگ شرکت کردند.جویریه دختر ابو سفیان به جنگ آمد و همراه شوهر خویش بود،همانروز چشم ابو سفیان تیر خورد و ابو حثمه تیر را از چشم وی درآورد.در العبر 499/1 آمده،«و چشم ابو سفیان آسیب دید».
4- 4) (ب 1309).مصراع دوم:در اصل:ببیری یکی.
1320 چو شد بو عبیده امیر سپاه

به منشور کردند از آن پس نگاه

نوشته در او بود عمّر چنان

که:«خالد به خود بر اگر این زمان

شمارد همی قتل مالک (1) نگاه

شناسد مَر او را مسلمان به راه

امارت مر او را بُوَد برقرار

نگیرند از حکم او کس گذار

وگر غیر از این است او را گُمان

ز میریش عزلت بود این زمان

1325 ز هرچیز دارد دهد نیمه باز

نباشد بر این کار او را جواز»

از این بو عبیده بپرسید ازو

که:«پاسخ چه داری بر این بر،بگو»

زمان خواست خالد که با خواهرش (2)

سگالش نماید به کار اندرش

بدو خواهرش گفت ک:«اندر گناه

اگر معترف گردی این جایگاه

قصاصت بخواهند بی شک از آن

نه باشد امیری و نه مانده جان

1330 ولی مال بهتر که بسپاریش

به تن جان ز دانش نگهداریش

پسندید خالد بر این کرد کار

ز میری به فرمانبری رفت خوار

وز این رو چو خالد ز ملک عراق

سوی شام شد خاست جنگ و نفاق