گروه نرم افزاری آسمان

حرب مثنی حارثه با عجم و ظفر یافتن

عجم را از آن خرّمی بود کو

سوی شام آورد از این ملک رو

سپه گِرد کردند و مردانِ کار

فراز آمدند جنگجو سی هزار

1335 به میری که بُد اورمزدش لقب

سپردند و آمد به جنگ عرب

بسی فیل جنگی ببر گستوان

بُدند آن سپه کرده با خود روان

چو آمد به جنگ (3) عرب آن سپاه

شدند از دو رویه ز هم رزمخواه

بدیدند اسلامیان زنده فیل

هراسان شدند ز آن گروه نبیل

از آن خواستند شد ز جان دلگُسل

مثنی بر آن جنگیان داد دل

1340 بفرمود تا تیرباران کنند

دل کافران را از آن بشکنند

چو خرطوم پیلان ز پیکار تیر

بسی یافت آسیب در داروگیر

ص :67

1- 1) (ب 1322).:مالک بن نویره.
2- 2) (ب 1327).منظور«فاطمه بنت ولید بن المغیره»،زن حارث بن هشام،است.
3- 3) (ب 1336).در اصل:قتل جنکی.
سبک بازگشتند فیلان ز جنگ

یکایک گریزان شدند بی درنگ

عجم را به پی می سپردند خوار

کسی را نماند ایچ جای قرار

هزیمت شدند زین سپاه عجم

گریزان برفتند از بیش وکم

1345 گذشتند ز آبِ فرات آن سپاه

شکسته دل و روز از غم سیاه

بماندند یکباره ملک سواد

که در دست اسلامیان اوفتاد

غنیمت فراوان در آن رزمگاه

بماندند و بردند مسلمان سپاه

در این حالت آمد ز آگاهی آن

که از رنج ابو بکر شُد ناتوان

وفات ابو بکر صدّیق،رضی اللّه عنه،و تقریر خلافت عمر،رضی اللّه عنهما

مثنی به نزدیک او شد ز راه

رها نایبی کرد پیش سپاه

1350 ز خیبر از آن پیش مردی جهود

به مهمان ابو بکر را برده بود

طبیب عرب هم به مهمان او

بُدی با ابو بکر بر خوانِ او (1)

برنج مزعفر درآورد پیش

بیالوده از زهر از مکر خویش

چو یک لقمه بو بکر از آنجا بخورد

طبیب عرب این چنین یاد کرد:

«در اینجاست زهری که سالی اثر

کند در تبه کردن شخص در»

1355 چنین بود و چون سال از آن برگذشت

ابو بکر از آن زهر رنجور گشت

ز حدّ دوا درد او دور گشت

بدانست خواهد از آن درگذشت

بفرمود تا از صحابه مهان

برفتند نزدیک او آن زمان

بدیشان چنین گفت:«از این رنج من

نخواهم فرج یافتن بی سخن

در آن بود خواهد شما را رضا

که مردی خلیفه کنم بر شما

1360 به حقّ خدا کس ز خویشان خویش

نخواهم بدین کار آورد پیش»

بگفتند:«هر کو ترا شد پسند

بُود بی گُمان خلق را سودمند»

عمر را ابو بکر پس پیش خواند

شتابید و اندر خلافت نشاند

ص :68

1- 1) (ب 51-1350).سبب وفات وی آن بود که یهودان برنج با حریرۀ زهرآلود به او خورانیدند و حارث بن کلده نیز با وی بخورد،آنگاه دست بداشت و به ابو بکر گفت«غذای زهرآلود خوردی که زهر یکساله است»و او پس از یک سال درگذشت.(طبری 1562/4)
به عمّ گفت طلحه: (1)«بر اسلامیان

درشتی خلیفه کنی این زمان

چه گویی از این کار پیش خدا

چو پرسد ز روی درشتی ترا»

1365 بدو گفت ابو بکر:«از این کار بیم

ندارم ز پروردگار عظیم

که گویم بهینِ همه مردمان

گزیدم سوی حاکمی بی گمان

به ظنّی که بَر وی به نیکی مراست

سزاوار وی دیدم این کار راست

اگر ز آن که چون ظنّ من کرد کار

نباید خجل بودم از کردگار

وگر بگذرد ز آن بدویم گمان

به نیکی است من نیستم غیبدان»

1370 پس اوراق (2) وحی هرکه پیوسته بود

به نزدیکی خویشتن خواست زود

همه مُهر کرد و به حفصه (3) سپرد

حلالی بخواست از بزرگ و ز خرد

به دوشنبه بیست و دوم روزِ ماه

به ماه ششم رفت پیش اله

ده و سه ز هجری گذر کرده سال

به دیگر سرای آمدش انتقال

بُدش شصت و سه سال عمر آن زمان

دو سال و سه مه حاکم مؤمنان (4)

1375 زنش،نام اسما،ورا غسل داد (5)

بدان سان که در دین بود راه و داد

بُد او اوّلین زن که او شوی شست

در اسلام و از مهرش این چار (6) جست

عُمَر کرد بَر وی به مسجد نماز

سوی روضه بردندش آنگه فراز

بگفتند ک:«ای سرورِ انبیا

گزین دو کون و رسول خدا

به درگاهت آمد کنون یارِ غار

همی خواهد از حضرت خواجه بار

1380 اگر هست اجازت درآید بَرَت

وگر نیست تا بگذرد از دَرَت»

درِ روضه از امر حق رفت باز

به پاسخ بر این گونه دادند ساز

ندارد گزیر از چنان دوست دوست

درآید که جان سخت جویای اوست

ص :69

1- 1) (ب 1363).:طلحه بن عبید اللّه.
2- 2) (ب 1370).:بس اوزاق.
3- 3) (ب 1371).:حفصه بنت عمر بن الخطّاب.حرم رسول اللّه.
4- 4) (ب 1374).ابو معشر گوید:خلافت ابو بکر دو سال و چهار ماه،چهار روز کم بود.علی بن محمد گوید:خلافت ابو بکر دو سال و سه ماه و بیست روز و به قولی ده روز بود.دربارۀ مدت عمر وی میان روایتها اتفاق است که شصت و سه ساله بود،که درگذشت.(طبری 1563/4)
5- 5) (ب 1375).:أسماء بنت عمیس الخثعمیه.
6- 6) (ب 1376).چار:مخفّف چاره.
ببردند در روضۀ مصطفی

سپردند در خاک آنجا ورا

سرش پیش کتفِ خدیو انام

نهادند و کردند کارش تمام

1385 فرستاد هرکس بَر او بَردرود

خنک آن که او را تواند ستود

حلیۀ ابو بکر صدّیق،رضی اللّه عنه

کنون حلیه و وصف آن یارِ غار

که چون بود شکلش زِ من گوش دار

به تن بُد نزار و به بالا دراز

به چهره سپید و به اندام ساز

به هم بود پیوسته ابروی او

سپید و تُنُک ریش بَر روی او

به حنّا همی گه گهی کرد رنگ

نه از بهر زینت بَل از بَهر جنگ

1390 سیه چشم و درگو و باریک بین

پهن بود و بی چین و کینش جبین

به سینه بَرَش موی بُد اندکی

بُدش نیز بر دست و پا یک یکی

به غیرت درشت و به خُو بود نرم

به گفتار شیرین،به رفتار گرم

در اوّل بُدی کار بَزّازیش

در اسلام بگذشت ز آزادیش

بَر او صد هزاران درود و سلام

ز ما باد تا وقت یوم القیام

1395 ز ازواج و اولاد او این زمان

سخن کرد باید بخوبی عیان

ذکر ازواج و اولاده،رضی اللّه عنهم

ورا چار زن بُد یکی قبله نام (1)

ز قوم بنی عامر خویشکام

که اسماء و عبد اللّه آمد ازو

زنی پاکتن بود و پاکیزه خُو

دوم امّ رومان (2) ز قوم فراس

زنی پرخرد بود و نیکی شناس

از او عبد رحمن فرخنده زاد

همان عایشه بود ازو در نژاد

1400 دگر امّ کلثوم (3) بُد دخترش

که بُد طلحه عمّزاده و شوهرش

ص :70

1- 1) (ب 1396).طبری 1568/4 نامش را«قتیله بنت عبد العزی بن عبد بن اسعد»آورده،که ابو بکر در جاهلیّت او را به زنی گرفت.
2- 2) (ب 1398).امّ رومان بنت عامر بن عمیره.در جاهلیت او را به زنی گرفت.
3- 3) (ب 1400).در طبری 1568/4 آمده:که حبیبه بنت خارجه،امّ کلثوم را به دنیا آورد.
سیم جفت او داشت اسما لقب (1)

که بودی محمّد ازو در نَسب

پس از وی علی مرتضایش بخواست (2)

ورا از علی نیز فرزند خاست

زن چارمین دختر زید بود

کز انصار (3) گوهر مر او را نمود

زنی خوبرو بود و پاکیزه را

ز بو بکر فرزند نآمد ورا

ذکر کتّاب و حجّابه،رضی اللّه عنهم

1405 ز کتّاب و حجّاب او در سَخُن

حکایت کنون خواهم افگند بُن

علی کاتبش بود و عثمان دگر

سیم کاتبش زید ثابت شمر (4)

جز این هرسه کس را نبود آن مجال

نویسند چیزی به هرکار و حال

بَرش بو عبیده چو حجّاب بود

غلامش سدیف همچنین می نمود

ولی مؤمنان را به هنگام کار

نبود احتیاجی که خواهند بار

1410 هرآن کس هرآنگه که می خواست راه

به نزدیک او یافت بی گاه و گاه

مرادش ز فرمان او گشت راست

بدان سان که حکم رسولِ خداست

بُدش مُهر،مُهرِ رسول خدا

که بُد عایشه داده آن مرد را

* بگویم کنون کار آن نامور کز او دین اسلام شد مشتهر

ص :71

1- 1) (ب 1401).در اسلام،ابو بکر،اسماء بنت عمیس بن معد بن تیم را به زنی گرفت که محمد بن ابی بکر را به دنیا آورد.
2- 2) (ب 1402).در اصل:مرتضا بس بخواست.
3- 3) (ب 1403).در اصل:کر انصار.و هم در اسلام،حبیبه بنت خارجه بن زید را به زنی گرفت که هنگام وفات ابو بکر باردار بود و پس از وفات وی دختری به دنیا آورد که امّ کلثوم نام یافت.
4- 4) (ب 1406).در طبری 1569/4،و تاریخ گزیده در ذیل نام کاتبان ابو بکر،نام علی(ع)نیامده است.
ص :72

خلافت امیر المؤمنین عمر خطّاب،رضی اللّه عنه،ده سال و نیم

اشاره

فرازندۀ کارِ ناموسِ دین

گدازندۀ دشمن از روی کین

رسانندۀ دین به شرق و به غرب

نشانندۀ کفر از جنگ و حرب

برافراخته کار اسلام را

برانداخته نامِ اصنام را

نگفته در اسلام جز حق سَخُن

نبوده کسی را بَر او دق زِ بُن

5 مکانِ بزرگی و مردی و فرّ

روانِ دلیری و زور و هنر

جهانِ مسلمانی و جانِ داد

کز او دین قوی گشت و کفر اوفتاد

سپهر شکوه و صلابت عمّر

که بود از بنی عدّی او را گهر

پدر نام خطّاب و او را عمّر (1)

نفیل و نیا عبد عزی شمر

ز قرط آمده او و قرط از رباح

رباح (2) است و عبد اللّه ابن رزاح (3)

10 رزاح (4) است از عدّی کو اصلشان

در آن تخمه آمد از این نسلشان

بود عدّی را کعب فرّخ پدر

بدینجا رسد تا خدیو بشر

دهم باشد از کعب،عمر نژاد

نبی را نسب زو نُهم اوفتاد

حنتمه بُدی مامِ عمّر همان

که هاشم بودش (5) پدر بی گمان

ص :73

1- 1) (ب 8).طبری 2031/5،نسب عمر را چنین آورده،عمر بن خطاب بن نفیل بن عبد العزی بن رباح بن عبد اللّه بن قرط بن رزاح بن عدی بن کعب بن لوی.تاریخ گزیده:عمر بن خطاب بن نفیل بن عبد العزی بن قرط بن ریاح بن عبد اللّه بن رزاح بن عدی آورده است.
2- 2) (ب 9).در اصل:او و رفط؟؟؟ از ریاح.
3- 3) (ب 9).در اصل:ریاح است و عبد اللّه ابن رواح.
4- 4) (ب 10).در اصل:رواح است.
5- 5) (ب 13).در اصل:حسمه بدی نام عمر.مصراع دوم،در اصل:هشام بوذش.«حنتمه بنت هاشم بن مغیره بن
بُدی خواهرِ بو الحکم در گهر

که بو جهل خواندش خدیو بشر

15 چو از فیل در بیستم رفت سال

بزاد آن هنرور به فرخنده فال

ز نُهصد دو افزون ز اسکندری

ولادت بُد او را به نیک اختری

چو شد بیست و دو ساله آن نامدار

مسلمان شد و کرد دین آشکار

در اسلام تا سی و سه سال ماند

بجز حق سخن بر زبان برنراند

ابو حفص کنیت رسولش نهاد

لقب گفت فاروقش (1) از راهِ داد

20 چو عمرش به سوی چل و پنج رسید

به گفتِ ابو بکر میری گزید

خلیفۀ حلیفه شد او را خطاب

شدن خواست این نام بَس بی حساب

مغیره که شعبه بُد او را پدر

چنین گفتشان اندر این کار در

که ما مؤمنانیم و او میرِ ما

بدین نام خواندن بُوَد به ورا

همه کس پسندید ازو این سَخُن

خطاب عمّر زین فگندند بُن

25 عَلَم گشت این نام بر همگنان

که گشتند سردار بَر مؤمنان

عمر چون به کارِ خلافت رسید

ز دانش نکو خطبه ای گسترید

درو داد اسلامیان را نوید

که جُز راستی زو نیاید پدید

از آن پس چنین گفت:«پروردگار

نبی را چنان وعده کرد آشکار

که دینش به شرق و به غربِ جهان

رساند،نمانَد شود دین نهان

30 خدا وعدۀ خود به جا آورد

در این هیچ شک نیست ز آن نگذرد

غزای عراق (2) است اکنون به پیش

که خواهد پذیرفت امارت به خویش

شدن با مثنی (3) به سوی عراق

نماندن شود بن وفا و وفاق»

سوی عزل خالد از او مردمان

چو بودند آزرده دل آن زمان

5)

-عبد اللّه بن عمر بن مخزوم»تاریخ گزیده،حنتمه را دختر هشام بن مغیره آورده است.

ص :74

1- 1) (ب 19).در طبری 2031/5 آمده است،ابو جعفر گوید:او را فاروق می گفتند،میان گذشتگان اختلاف است که این نام را کی به او داد.بعضی گفته اند که پیمبر خدا(ص)او را به این نام نامید.ابو عمرو ذکوان گوید:به عایشه گفتم:«کی عمر را فاروق نامید؟»گفت:«پیمبر خدا».بعضی ها گفته اند،نخستین کسانی که عمر را به این نام نامیدند اهل کتاب بودند،ابن شهاب گوید:شنیده ایم که اهل کتاب نخستین کسانی بودند که عمر را فاروق گفتند،مسلمانان این را از گفتار آنها نقل می کردند و نشنیده ایم که پیمبر خدا صلی اللّه علیه و سلّم چنین چیزی گفته باشد.
2- 2) (ب 31).در اصل:عزای عراق.
3- 3) (ب 32).:مثنی بن حارثه الشیبانی.(مصراع دوم)در اصل:نموذن.
کس او را در این هیچ پاسخ نداد

مگر بو عبیدۀ ثقیفی نژاد

35 دگر طلحۀ (1) ضبی نامور

پذیرفت هم آن غزا از عُمَر

بدیشان سپرد آن امارت عُمر

چنین گفت با او یکی نامور:

«بر انصار و قوم مهاجر امیر

کسی را کنون می کنی خیره خیر

که لایق نبودند در چاکری

چگونه پذیریم این مهتری؟»

عُمَر گفت:«یزدان شما را از آن

گزید از همه مردمانِ جهان

40 که پیشی گرفتید (2) در راهِ دین

هم ایشان گرفتند پیشی در این

در این کار دین آن کسی مهترست

که در صدق پایه ورا بهترست»

کسی را در این کار پاسخ نماند

سپه بو عبیده به کین برنشاند

دگر بو عبیده که جرّاح نام

ورا خواندی پیشوای انام

به منشور عُمّر امارت گزید

به شام اندرون کرد مردی پدید

45 چو از عزلِ خالد به رومی سپاه

خبر شد،ستادند بر طرف راه (3)

غزو دمشق و ظفر اسلام به سعی ابو عبیده

به نزدیکی شهرِ فحل آن سران

نشستند و جُستند یاور در آن

ز قیصر که لشکر فرستد به جنگ

که سازند بر مؤمنان کار تنگ

روان گشت (4) قیصر از آن جایگاه

به انطاکیه با فراوان سپاه

امیری که ماهان (5)بُد او را لقب

فرستاد او را به جنگِ عرب

50 روان گشت ماهان و رومی سپاه (6)

ز اسلامیان در جهان رزمخواه

به عزم دمشق آن سپاه بزرگ

برفتند با آن امیر سترگ

برِ بو عبیده خبر شد ز راه

که رومی سپه باز شد رزمخواه

ص :75

1- 1) (ب 35).تاریخ گزیده208/ آمده:و هو اصل قبیله بنی تیم بن مره.«طلحه بن عبید اللّه».
2- 2) (ب 40).در اصل:بیشی کرفتند.
3- 3) (ب 45).در اصل:پس از این بیت،بیت 44،بی هیچ اختلاف،تکرار شده است.
4- 4) (ب 48).در اصل:روان کست.
5- 5) (ب 49).در اصل:چنین است:در طبری و العبر،«باهان»؛و در پانویس العبر«ماهان»آمده است.
6- 6) (ب 50).در اصل:ماهان و هری سباه.
میان مسلمان و رومی سپاه

یکی سخت در بند بودی به راه

دو رَه یک هزار از مسلمان سپاه

بدو برد کعب حمیری (1) به راه

55 که رومی ازو نآوَرَد تاختن

نیارد شبیخون در آن ساختن

دگر شرحبیل و سپه پنج هزار

به فحل آمدند از پی کارزار

ابو اعور سلّمی (2) همچنین

به شهر طبّریّه شد پر ز کین

به سوی دمشق بو عبیده سپاه

روان کرد با خالد رزمخواه

سپهدار ماهان و رومی سپاه

بدیشان رسیدند بر طرف راه

60 دو لشکر یکی جنگ کردند سخت

و لیکن ز رومی جدا کرد بخت

تبه گشت از آن رومیان بی شمار

گریزنده گشتند از آن کارزار

به شهر دمشق آوریدند رو

گریزان برفتند یکسر در او

مر آن شهر کردند بر خود حصار

بدان جا شد این لشکر کامکار

همه گِرد بر گِرد شهر این سپاه

فرود آمدند و شدند رزمخواه

65 همه روزه شش ماه جنگ و نبرد

دو لشکر به یک رَه در آن مُلک کرد

در این مدّت اکثر حوالیّ آن

درآمد به فرمان اسلامیان

از آن پس پسر زاد ماهان درو

شدند اندر آن خرّمی کامجو

به یکبارگی می پرستان شدند

ز باده همه سخت مستان شدند

خبر یافت اسلامی از کارشان

نکردند سستی به پیکارشان

70 بسی نردبان دوالین به شب

ز دانش بسازند قوم عرب

فگندند در کنگره نردبان

بر او بر شدند آن سپاه آن زمان

فرورفت و دروازه ها برگشود

سپه رفت در شهر و مردی نمود

نهادند در رومیان تیغِ تیز

نماندند جای ستیز و گریز

دو بهره فزون گشت رومی تباه

شب تیره شان روز گشتی سیاه

75 چو شب روز شد،جمله زنهارخواه

برفتند پیشِ مسلمان سپاه (3)

ص :76

1- 1) (ب 54).منظور«بشیر بن کعب حمیری»است.
2- 2) (ب 57).در اصل:ابو أعور اسلمی(عمرو بن سفیان).
3- 3) (ب 67).طبری 1581/4 آورده است:«در این هنگام بطریقی که سالارِ مردم دمشق بود پسری آورد و ولیمه ای ساخت و قوم بخوردند و بنوشیدند و از جاهای خویش غافل ماندند و از مسلمانان کس این را ندانست،مگر خالد که غافل نبود.
بر آن صلح کردند کز خواسته

دهند نیمۀ جمله آراسته

ز محصول املاک ده یک همان

دمشقی به مؤمن دهد آن زمان

بدین آشتی تیغ کین با نیام

شد و آن ولایت از این گشت رام

از آن خواسته خمس و زین کین خبر

ببُرد عبد رحمن به پیش عُمَر

80 چو در مکّه عتّاب (1) ابن اسید

نُبد مانده،عمّر ورا برگزید

به میری فرستاد آن جایگاه

درآورد عوفی ورا در پناه

غزو فحل و بیسان

غزو فحل و بیسان (2) به سعی شرحبیل

به شام اندرون شرحبیل و سپاه (3)

سوی فحل رفتند پیکارخواه

بر آن شهریان میر سقلار (4) بود

به صحرا درون آب افگند زود

حوالیّ آن شهر بُد شوره زار

نبودی از آن آب روی گذار

85 گذشتن از آنجا میسّر نبود

سپه پیش آن آب آمد فرود

نکردند در کار کوشش شتاب

دژم گشت در شهر رومی ز آب

به تنگ آمدند شهریان زین سبب

نمودند حیلت به کار شَغب

رهی بود (5) باریک،در شب ازو

گذشتند و گشتند پیکارجو

چو آگاه بودند اسلامیان

به رومی سپه بازگشت آن زیان

90 در ایشان نهادند تیغ این سپاه

از آن گشت سقلار (6) ناگه تباه

هزیمت شدند رومیان از عرب

نشایست ره بُرد در تیره شب

فتادند در آب و گِل آن سپاه

فراوان شدند اندر آنجا تباه

چو شب روز شد مؤمنان پوی پو

از آن ره سوی شهر کردند رو

بر آن شهر گشت این سپه کامکار

درآمد به فرمانشان آن دیار

ص :77

1- 1) (ب 80).در اصل:؟؟؟ ابن ؟؟؟.عتاب بن أسید بن أبی العیص.
2- 2) عنوان.در اصل:فحل و ؟؟؟.
3- 3) (ب 82).در اصل:شرخبیل و سباه.
4- 4) (ب 83).در اصل:میر سقلاب.منظور«سقلار بن محراق»است.
5- 5) (ب 88).در اصل:زهی بوذ.
6- 6) (ب 90).در اصل:کشت سقلاب.
95 از آنجا سوی شهر بیسان (1) شدند

از آن مردمان رزمخواهان شدند

پس از جنگ و کین شهریان صلحخواه

شدند اندر آن رزمگه زین سپاه

که همچون دمشقی رسانند مال

فزون خواست مهتر به کار جدال

ز دینار هرسال مردی چهار

پذیرفت و،زن دو،از آن نامدار

که بر شرط عهد دمشقی فزون

دهند تا بکوشد به جنگ اندرون

100 بر این صلح کردند و دادند مال

نکوشید مؤمن (2) دگر در جدال