گروه نرم افزاری آسمان

غزو طبرّیه به سعی ابو اعور سلمی

غزو طبرّیه به سعی ابو اعور سلمی (3)

ابو اعور سلمی (4)با سپاه

به شهر طبرّیه شد رزمخواه

به پیکار از آن شهر پیش آمدند

وز آن دشمن جان خویش آمدند

از ایشان شدند مؤمنان رزمجو

بسی خون درآمد ز هرسو به جو

دو لشکر به یک ره بسی روزگار

ز هم جنگجو بود در کارزار

105 به تنگ آمدند شهریان زین سپاه

شدند همچو بیسانیان (5) صلحخواه

به هم در ببستند صلحی چنان

که کردند بیسانیان (6) آن زمان

بلادِ فلسطین هرآن چیز بود

به فرمان از این کار رغبت نمود

درآمد به فرمانِ اسلامیان

نیارست کس گشت گِرد زیان

ز هَر مُلک مالی ز اندازه بیش

ببرد و خریدند از آن جان خویش

110 از آن خمس کردی مسلمان جدا

ببردی به نزدیک عُمّر ورا

دگر بخش کردند بر لشکری

بدان سان که بُد حکم پیغمبری

ص :78

1- 1) (ب 95).در اصل:شهر نیسان؟؟؟.
2- 2) (ب 100).در اصل:بکوشند مؤمن.
3- 3) عنوان.در اصل:ابو اعور اسلمی.
4- 4) (ب 101).در اصل:ابو اعور اسلمی.
5- 5) (ب 105).در اصل:همجو نیسانیان.
6- 6) (ب 106).در اصل:نیسانیان؟؟؟ آن.
حرب مُسُلمانان با جابان به عراق و ظفر اسلام

وزین سو مثنی (1) چو سوی عراق

روان شد عرب شد به دل بَر نفاق

به ردّت نهادند رُو بیشتر

پر اندیشه شد زین حکایت عُمَر

سپه را در آن حال سوی عراق

نشایست کردن روان ز آن نفاق

115 در آن شهریک چندشان بازداشت

به تدبیر آن کار سر برفراشت

فرستاد (2) نامه به هرجایگاه

در آن نامه شان بازخوانده به راه

بدین کار یعلی منیه (3) میان

ببست و رهانیدشان ز آن زیان

به فرمان درآوردشان سربه سر

تنی چند هم کرد از آنجا گذر

ز نجران (4) هرآن کس که ترسا بُدند

از آن مرز پیش سکوبا شدند

120 سوی روم کردند از آن مرز رُو

نماندند ترسا کسی اندرو

ز اعراب چون گشت ایمن عُمَر

بفرمود تا بست لشکر کمر

بشد بو عبیده (5) به ملک عراق

به پیش مثنی ز روی وفاق

چو آمد بدین مملکت آن سپاه

دگرگونه بُد گشته آئین و راه

که از مرگ بو بکر قوم عجم

قویدل شده بود از بیش وکم

125 مثنی نُبد مردِ پیکارشان

سپه سست بودند در کارشان

به لشکرکشی رستم نامور

که بودی فرخ زاد او را پدر (6)

شده نامزد گفته شاهش چنین

اگر بازخواهی (7) ز اسلام کین

ستانی از آن قوم ملک سواد

گذارند ده سال بر وی ز داد (8)

ص :79

1- 1) (ب 112).مثنی بن حارثه الشیبانی.
2- 2) (ب 116).در اصل:فرستاذه.
3- 3) (ب 117).در اصل:کار ؟؟؟:یعلی بن منیه-یعلی بن أمیه.
4- 4) (ب 119).در اصل:ز بحران.
5- 5) (ب 122).منظور«ابو عبید بن مسعود الثقفی»است.
6- 6) (ب 126).در اصل:فرخ راد را او بدر.
7- 7) (ب 127).با توجّه به صورت افعال«نخواهند»و«دهندش»در بیت 129،علی القاعده می بایستی«بازخواهی»در این بیت و«ستانی»در بیت بعد(128)به گونه صیغۀ غائب یعنی«بازخواهد»و«ستاند»می بود.
8- 8) (ب 128).یعنی به مدّت ده سال آنجا را به او وابگذارند،بدون هیچ خراجی.
نخواهند از آن مُلک از او هیچ چیز

فزونی دهندش از آن چیز نیز

130 به فرمان او بهمن رزمزن

که جادوش خواندند آن انجمن

شده نامزد تا شود جنگجو

سپه بُرده جابان (1) از پیش او

به مُلک سواد آمده لشکرش

پرآشوب گشته همه کشورش

مسلمان به پیکار ایشان توان

ندیده از آن مُلک گشته روان

به نجران شده (2) مؤمنان سربه سر

بشد بو عبیده بدان بوم وبر

135 ازو کار اسلامیان یافت آب

گرفتند بر جنگ جستن شتاب

سپه ساز کردند و بر عزم جنگ

ز نجران (3) برون آمدند بی درنگ

به مرز نمارق دو جنگی سپاه

رسیدند و از هم شدند رزمخواه

ز مردی و نامردی اندر نبرد

بسی گشت خیره بسی کُشته مرد

سرانجام قوم عجم را شکن

پدید آمد از جنگ آن انجمن

140 گریزنده شد کافر رزمساز

به رفتن سر از پا ندانست باز

عرب در پسِ خصم در داروگیر

از ایشان گرفتی به مردی اسیر

مکبّر (4) لقب مؤمنی در نبرد

ز ناگه به جابان به ره بازخورد (5)

اسیر خودش کرد و کافر ورا

بداد آنچه داشت و از او شد رها

پیاده شدن چون نبودش توان

گرفتش دگر ره یکی زین گوان

145 برِ بو عبیده از آوردگاه

ببردند او را اسیر این سپاه

بگفتند ک:«او را در این کارزار

مکبّر گرفت و رها کرد خوار

و لیکن چو بُد کشتنی،دادگر

گرفتار ما کرد باری دگر»

چنین گفت مهتر که:«چون زینهار

یکی داده باشد بدین خیره کار

نشاید کنون کردن او را تباه

که در دین چنین است آئین و راه»

150 ورا کرد محبوس و مال آنچه بود

بر اسلامیان بر ببخشید زود

ص :80

1- 1) (ب 131).در اصل:برده جابار.
2- 2) (ب 134).در اصل:بحرّان شذه.
3- 3) (ب 136).در اصل:زحران.
4- 4) (ب 142).در طبری 1593/4 به جای«مکبر»،«مطر بن فضۀ تمیمی»آمده است.
5- 5) (ب 142).مصراع دوم،در اصل:؟؟؟بزبار خورذ.
از آن بند بگریخت جابان خوار (1)

به پیش عجم رفت از آن کارزار

حرب مسلمانان با نرسی و جالینوس و شکست عجم

چو آمد به نزدیک رستم خبر

که شد قوم اسلام پیروزگر

به نرسی که بُد شاه را خاله زاد

به کسکر نشستی (2) ز ملک سواد

یکی قلعه بودش سقاطه (3) به نام

گران لشکری داشت در اهتمام

155 فرستاد تا رزمخواه از عرب

به مردی شود گاه شور و شغب

به یاریّ او لشکر و توق و کوس

فرستاد در صحبت جالنوس

-اگر یا فگندم ز نامش رواست

که نامش نگشتی در این وزن راست-

به اسلامیان آگهی رفت از این

که خواهد عجم جُست از این گونه کین

از آن پیش کآید عجم پیش هم

برفتند مانندِ فیل دژم

160 بر آن قلعه کردند یک تاختن

که داننده داند چنان ساختن

به مردی گرفتند قلعه به چنگ

عدو شد گریزان ازو بی درنگ

گریزنده نرسی از آن جایگاه

بَرِ رستم آمد شتابان ز راه

مسلمان بر آن قلعه اش یافت دست

مثنی به میری در آنجا نشست

بشد بو عبیده شتابان به راه

شد از جالنوس و سپه رزمخواه

165 به هم برشکست این سپه را به جنگ

گریزان شدند از بَرش بی درنگ

تبه گشت بی مرّ از آن مردمان

سرآمد فراوان سران را زمان

چو آن مردمان را گریزنده کرد

به لشکرگه آمد از آن مرز مرد

دهاقین از آن بوم وبر سربه سر

به خدمت به پیشش نهادند سر

به تحفه زِ هرگونه ای خوردنی

ببردند هرچیزی از بُردنی

170 ز مرغ مُسّمن ز حلوای قند

ز چیزی که تن را بود سودمند

ص :81

1- 1) (ب 151).در اصل:جابار؟؟؟ خوار.
2- 2) (ب 153).در اصل:بلسکر؟؟؟ نشستی.
3- 3) (ب 154).سقاطیه،صحیح است،البتّه چنانچه،توجیه انداختن«یاء»را از این نام رعایت وزن پنداشته باشد، می توانست بدین صورت هم بگوید:«سقاطیّه نام».
نمکسود و ترشی و ریچال (1) هم

تر و خشک میوه ز بیش و ز کم

نبودند دیده عرب آن چنان

شگفتی فروماندندی از آن

از آن مردمان بو عبیده سَخُن

بپرسش ز انصاف افگند بُن

ک:«زین بهر لشکر همه برده اند

دگر خاص بهر من آورده اند»

175 بگفتند:«نی کز پی مهتران

توان بُرد از این،نه سوی چاکران»

نپذرفت مهتر از آن هیچ چیز

بدیشان چنین پاسخ آورد نیز:

«منم بی گُمان چون یکی ز آن سپاه

فزونی ندارم بر ایشان به راه

مگر آن که بی رای من در نبرد

نشاید کسی را کنون کار کرد

چو بهره ندارند زین آن سپاه

نشاید مرا نیز خوردن به راه

180 کز این کرده باشم بر ایشان ستم

مبادا که جوری کنم بیش وکم»

از آن پس غنیمت همه بخش کرد

فرستاد خمسش به عمّر چو گرد

هرآن کار کاندر نبرد اوفتاد

بر او بر فرستاده می کرد یاد

چو رد کردن تُحفه ها زو شنود

به پیش صحابه بر اینش ستود

مباهات می کرد عُمّر در این

که او کرده بودش به میری گُزین

185 که:«فرق ست از آن کس که مرغی نخورد

بر آن کو زنی را چنان مهر کرد (2)

که انصاف و اسراف هردو یکی

نباشد بَرِ بخردان بی شکی»

حرب وقعه الجسر

حرب وقعه الجسر (3) و شکست اسلام

چو جابان (4) از بند اسلامیان

گریزان روان شد ز بیمِ زیان (5)

برفت و به نزدیک رستم رسید

بدو بازگفت آنچه دید و شنید

بفرمود رستم که بهمن به جنگ

رود با سپاهی گران بی درنگ

ص :82

1- 1) (ب 171).در اصل:ترشی و زیچال.ریچال-ریچار،مربا،مربا یا خوراکی که از چند چیز سازند. (فرهنگ فارسی معین)
2- 2) (ب 185).منظور،خالد بن ولید است که ام تمیم همسر،مالک بن نویره را به زنی گرفت.
3- 3) عنوان.این جنگ،به جنگ قرقس،قس ناطف،پل و مروحه نیز مشهور است.
4- 4) (ب 187).در اصل:جوحابار.
5- 5) (ب 187).در اصل:ز بیم زبان.
190 بَرَد سی نفر فیل جنگی به راه

بدیشان ز دشمن شود رزمخواه

درفش آن که نامش بود کاویان (1)

بَرد ز آن رساند بر ایشان زیان

روان گشت بهمن به فرمان او

سپاهی همه پردل و شیرجو

بَرِ رود آب فرات آن سپاه

رسیدند بدین لشکر رزمخواه

دو رویه برابر فرود آمدند

یکایک به نزدیک رود آمدند

195 عجم داد پیغام کز آب ما

گذر کرد خواهیم گر خود شما

که هرکس که خواهد گذشتن دگر

از ایدر شود پاره ای دورتر

مسلمان همی خواست کافر گذر

کند،لشکر آرد به پیکار در

که بر مؤمنان در گریز و نبرد

بُود جا فراخ و توان کار کرد

بود بر عجم جای در جنگ تنگ

نمانَد از آن کارشان آب و رنگ

200 چو گردند شکسته به گاهِ ستیز

به رفتن نیابند راه گریز

بر این بو عبیده (2) ندادی رضا

چنین پاسخ آورد آن قوم را

نه ممکن که این ننگ بر خود نَهم

که جانم بخیره به دشمن دَهم

بتیزی خود و مهترانِ سپاه

گذشتند از جِسر و شد رزمخواه

به خرطومِ فیلان بسی تیغِ تیز

عجم بسته بودند اندر ستیز

205 هیونان و اسپانِ اسلامیان

رمیدندی از جنگ فیل دَمان

سپهدار دل دادشان در نبرد

به اسلامیان این چنین یاد کرد:

«نبی را خدا داد وعده چنین

درآرم در اسلام یک سرزمین

کنون از دو بیرون دگر نیست کار

ظفر یا شهادت در این کارزار

اگر هست پیروزی اندر نبرد

بزرگی در این مُلک خواهیم کرد

210 ز شاهیِ کسری بیابیم کام

به گردون گردان برآریم نام

وگر ز آن که خواهیم گشتن شهید

از این دوست با دوست خواهد رسید

به گیتی از این کار نامی شویم

به عقبی بَرِ حق گرامی شویم

مرا دیده اند خوابی امشب چنان (3)

که خواهد به من بر سر آمد زمان

ص :83

1- 1) (ب 191).درفش کابیان،پرچم کسری،با وی بود.درفش،از پوست پلنگ بود و هشت ذراع عرض و دوازده ذراع طول داشت.(طبری 1600/4)
2- 2) (ب 201).منظور«ابو عبید بن مسعود الثقفی»است.
3- 3) (ب 213).پیش از آن«دومه»زن ابو عبید در خواب دیده بود که مردی با ظرفی از آسمان فرود آمد که در آن
پس از من شود میر بر انجمن

فلان و فلان مهتر از قومِ من

215 یکی از پسِ دیگری در نهفت

شوند مهتر و کر شود تا به هفت (1)

مثنی (2) بن حارثه آن زمان

شود پیشوا بر همه مردمان»

بگفت این و از درد دین بردَمید

درآمد به نزدیکِ فیل سفید

بزد تیغ و خرطوم آنرا بخست

از آن پیش گیرد ازو باز دست

به گِردش درآورد خرطوم فیل

به پایش درافگند فیلِ نبیل

220 به زیرِ پی اندر ورا کرد پست

برآورد کافر از این کار دست

بیفتاد اسلامیان را لوا

از این خیره شد کافر تیره را

شدندی مر آن هفت یک یک امیر

چنین تا که جمله جهان گشت سیر

ز اسلامیان نیمه ای بیشتر

تبه گشت خیره بدان جنگ در

مثنی بن حارثه بعد از آن

ببست اندر آن پیشوایی میان

225 پیاده شد و رخ به فیلان نهاد

به مردی سپه همچنین داد داد

بخستند خرطومِ فیلان به تیغ

شدن خواستی فیل سوی گریغ

عجم جملۀ مؤمنان کرد رد

بدیشان رسانید بسیار بد

عرب منهزم شد از آوردگاه

مثنی بُدی همچنان رزمخواه

نماندی عجم بر گریزندگان

رسانند اندر هزیمت زیان

230 چو نزدیک جسر آمدند این سپاه

بر ایشان جهان گشت خیره سیاه (3)

ز اسلام عبد اللّهِ بن یزید

برفت و مَر آن جِسر خیره بُرید (4)

که گردند لشکر مگر رزمخواه

ندانست از آن روز گردد سیاه (5)

ز بیم عدو مؤمنان از شتاب

همی درفگندند خود را در آب

3)

-شربتی بود و ابو عبید و تنی چند از کسانِ وی از آن بنوشیدند و چون خواب خویش را با ابو عبید در میان نهاد گفت:«این شهادت است».(طبری 1602/4)

ص :84

1- 1) (ب 215).در اصل:مهتر و کر شوذ با نهفت.صورت موجّهی از برای ضبط«مهتر و کر شوذ»نیافتم.
2- 2) (ب 216).به ضرورت رعایت وزن شعر«مثنایِ»یا«مثنّی»خوانده شود.
3- 3) (ب 230).در اصل:خیره سباه.
4- 4) (ب 231).در طبری 1600/4 آمده است:«پارسیان حمله آوردند و یکی از ثقفیان سوی پل رفت و آنرا برید...»و نیز در صفحۀ 1603 آمده است:چون عبد اللّه بن مرثد ثقفی،کشته شدن ابو عبید را بدید،سوی پل دوید و راه را بست و گفت:«ای مردم مانند سران خود شجاعانه جان بدهید تا فیروز شوید.»
5- 5) (ب 232).در اصل:کردد سباه.
بسی گشت غرقه سپه زین سبب

بد آمد بر اسلامیان زین شغب

235 مثنی چو آمد بدان جایگاه

از آن پس که کرد اندر این بازخواه

بفرمود تا جسر بستند زود

گذشتند لشکر هرآن چیز بود

از آن پس بریدند جسر آن زمان

که در پی نیاید به کین بدگُمان

ز اسلامیان اندر این کارزار

کم آمد سپه چار باره هزار

ز قوم عجم بُد تَبه شش هزار

اگرچه ظفر یافت در کارزار

240 بر آن بود بهمن که اندر عقب

براند سپاهش به جنگ عرب

زِ درگه به تشویشش آمد خبر

از آن رو به درگاه بنهاد سر

ز اسلام نزدیکی سه هزار

به سوی مدینه برفتند خوار

در آن شهر گشتند پنهان همه

نرفتی ز خجلت برون آن رمه

مثنی (1) از این حال پیش عُمّر

بزودی فرستاد و کردش خبر

245 عُمَر گفت:«باشد چنین کارِ جنگ

گهی نام پیدا شود،گاه ننگ»

دعا کرد بر (2) بو عبیده از این

بر آن هم که شد کُشته بر دشتِ کین

پس آن مردمان را همه جست باز

که رفتند سوی مدینه فراز

بپرسید و پذرفتشان عذر نیز

نوازید و بخشیدشان نیز چیز

بدو گفت عامر ز انصاریان:

«گرفتم که تو بگذری زین زیان

250 خدا کِی کند عذرِ ما را قبول

که آیت فرستاد پیش رسول

که در رزمگه مؤمنان از عدو

نخواهم که در جنگ پیچند رو»

عمر داد پاسخ که:«ایدون مگو

چو معنیِ قرآن ندانی نکو

ز رحمت مکن خلق را ناامید

که این آیت از بهرِ جنگی رسید

که باشند لشکر دو رویه یکی

وگر بیش وکم هریکی اندکی

255 نه جایی که باشد دو بالا عدو

وگر خود فزونتر عدو جنگجو»

بفرمود پس (3) تا ببندد میان

جریر ابن عبد اللّه بجلیان

رَود با سپه چارباره هزار

به یاریّ مؤمن به ایران دیار

ص :85

1- 1) (ب 244).مثنی،خبر ما وقع را با«عبد اللّه بن زید بن حصین خطمی»برای عمر فرستاد.(طبری 1604/4)
2- 2) (ب 246).در اصل:دعا کرده بر.
3- 3) (ب 256).در اصل:بفرمودیش تا.(مصراع دوم):در اصل:حریر ابن عبد اللّه بحلبان؟؟؟.«جریر بن عبد اللّه البجلی».
از آن ننگ می داشت نامی جریر (1)

که باشد بَر او بر مثنی امیر

چنین گفت:«لشکر بَرم سوی شام

برآرم در آن مُلک بر چرخ نام»

260 عُمر گفت:«لشکر به شام و عراق

قویّ و ضعیف اند از اتفّاق

به شام اندرم نیست (2) یاور به کار

به ایران شدن بایدت بادْوار»

چنین داد پاسخ:«در آن سخت راه

بسی خرج باید، (3)ندارد سپاه»

عُمر داد از خُمس ربعی بدو

که شد با سپاه گران راهجو

به پیش مثنی فرستاد و گفت:

«ممان نیکویی بَهر او در نهفت

265 که فرمود در حقّ او مصطفی

چو اکرام کرد از بزرگی ورا

چو آید بزرگِ گروهی به پیش

گرامیش دارید در (4) قوم خویش»

وز این رو مثنی و اسلامیان

پر از کین بُدند از عجم آن زمان

چو شد تندرست آن که مجروح بود

برفتند بر عزم پیکار زود

تاختن کردن مُسُلمانان بر عجم و قتل جابان

تاختن کردن مُسُلمانان بر عجم و قتل جابان (5)

که قوم عجم پیش جابان باز

همی رفتی و کرد پیکارساز

270 به رسم شبیخون مسلمان سپاه

برفتند از آن کافران رزمخواه

بدیشان رسیدند وقت سَحر

دو رویه سپه گشت پرخاشخر

تبه گشت جابان در رزمگاه

دو بهره ز قومش فزون شد تباه

به پیروزی اسلامیان با زِ جا

شدند و از آن کار شد بانوا

جریر ابن عبد اللّه (6) آمد ز راه

به یاریّ اسلام با آن سپاه

275 به رسم پذیره مثنی بَرش

روان گشت و کرد آنچه بد[در]خورش (7)

ص :86

1- 1) (ب 258).در اصل:نامی حریر.
2- 2) (ب 261).در اصل:اندرم بست.
3- 3) (ب 262).در اصل:بسی جرخ نایذ.
4- 4) (ب 266).در اصل:دارند در.
5- 5) عنوان.در اصل:و قتل جابار؟؟؟.و در سایر مواضع هم«جابان»،«؟؟؟»آمده است.
6- 6) (ب 274).در اصل:حریر ابن عبد اللّه.
7- 7) (ب 275).در اصل:بذ خورش.
بنیرو شد اسلامیان را سپاه

وز این شد خبر پیش دشمن ز راه

خدیوِ عجم لشکری برگزید

که شایستۀ جنگ اسلام دید

حرب مسُلمان با مهران و ظفر یافتن

سپه را به مهران باذان (1) سپرد

بشد گُرد مهران و لشکر ببُرد

بتندی گذر کرد از آبِ فرات

از آن کارش آمد نوید ممات

280 درآمد به پیکار از گرد راه

رسانید ویله ز گیتی به ماه

ز ویله هراسان شدند مؤمنان

مثنی در این حال گفتا چنان

که:«ویله به پیکار از بددلی است

نه از مردی و زور و جنگاوری است»

صف لشکر آنگه همی راست کرد

بِدان سان که بایست بَهر نبرد

یکی پای از صف فراتر نهاد

مثنی فرستاد بازش ز داد

285 بدو گفت آن مرد:«چون پیش از این

بُدم بازپس رفته از دشت کین

در این جنگ از آن رو درآیم به پیش

که خواهم در این جنگ از آن عذر خویش»

مثنی بدو گفت:«در رزمگاه

بود مَردِ (2) تنها چو یک برگ کاه

که هربادی آن را تواند رُبود

ندارد در آن زور و مردیش سود

ولی چون بود در میان گروه

چو کوه است کز باد نَبود ستوه»

290 ز قوم بنی نمر و تغلب (3) سپاه

گروهی بُدند اندر آن رزمگاه

به یاری اسلامیان آمده

ز قوم عجم رزمخواهان شده

سپهد بر ایشان انس (4) نام بود

ز تَرسائیشان در جهان کام بود

مثنی چنین گفت با آن سپاه

که:«چون جنگ جویید بهر (5) آله

فزون زین به گیتی شما را چه کام

که تا حشر یابید از این کار نام»

295 از آن قوم تیرافگنان پیشرو

شدند آن که بودند جنگی و گو

ص :87

1- 1) (ب 278).در اصل:مهران نادان،در تاریخ گزیده«ماذان»آمده است.
2- 2) (ب 287).در اصل:بوذ مردنیها.
3- 3) (ب 290).در اصل:بنی ؟؟؟ و ؟؟؟.
4- 4) (ب 292).:انس بن هلال نمری.
5- 5) (ب 293).در اصل:جویند بهر.
از آن پس دو رویه به کوشش سپاه

بیکبارگی شد ز هم رزمخواه

دو رویه فگندند چندی سران

به یک رو ببردند دست اندر آن

درآمد به پیکار مهران دلیر

یکی تیزتگ اسپِ گلگون به زیر

بپوشیده زربفت جامه به تن

بسی جنگ و کین جُست از آن انجمن

300 غلامی از آن قوم ترسا به جنگ (1)

درآمد به نزدیک او بی درنگ

تبه کرد او را و هرچیز داشت

ببرد و بدان سر همی برفراشت

نخواستند اسلامیان نام آن

ز مردی به ترسا رسد آن زیان

ازو بُستدند اسپ و جامه به راه

بگفتند:«ما کرده ایمش تباه»

برنجید ترسا از این کار خوار

همی خواست برگشتن از کارزار

305 مثنی بر آن پوزش آورد پیش

عوض دادشان اسپ و جامه ز خویش

از آن پس چنین گفت با آن سپاه:

«چو شد میرِ لشکر بزاری تباه

نباشد سپه را به کوشش توان

هم اکنون شود در هزیمت روان

شما جنگ جویید کایشان کنون

نپایند بی شک به جنگ اندرون»

به گفتار او مؤمنان همچو شیر

ز دشمن شدند جنگجویان دلیر

310 بر اهل عجم فاش کردند خوار

که مهران تبه گشت در کارزار

عجم چون شنیدند مهران نماند

به راه هزیمت بزودی بِراند

مثنی فرستاد و ببُرید جسر

عجم چون به رفتن نمی دید جسر

به ناچار با رزمگاه آمدند

ز اسلامیان رزمخواه آمدند

دگرباره گشتند چنان رزمساز

که کس دشمن از دوست نشناخت باز

315 بَد آمد بر اسلامیان ز آن نبرد

تبه گشت بی مرّ در آن جنگ مرد

سرانجام هم بر عجم بُد شکن

به یاری یزدان از این انجمن

ص :88

1- 1) (ب 300).در طبری 1615/4،آمده است:نوجوانی از نصرانیان تغلب مهران را بکشت و گوید:ص /1617 شهربراز دهقان پارسی و سالار سواران مهران را بکشت و نام این جنگ،جنگ بویب در رمضان سال 13 ه بود،که خدا عزّ و جل در اثنای آن مهران و سپاه وی را بکشت و در دو سوی بویب چندان استخوان بود که هموار شد و به روزگار فتنه،خاک آن را پوشانید،هنوز هم وقتی آنجا را بکنند استخوان به دست می آید ص 1620 و در ص 1622 آمده منذر بن حسان بن ضرار ضبی به مهران حمله برد و ضربتی به او زد که از اسب بیفتاد و جریر بن عبد الله بر او تاخت و سرش را ببرید و جریر سلاح او را برگرفت و حسان کمربند او را گرفت.
دو فرسنگ در زیر آن رزمگاه

گذر یافت بر آب جنگی سپاه

عجم شد هزیمت همه ز آن گذر

به سوی مداین نهادند سر

مثنی غنیمت به دشت نبرد

به حکم عمّر بر سپه بخش کرد

320 ز خمسش سه ربع آنچه بودی به راه

به عمّر فرستاد از آوردگاه

به لشکرگه خویش شد بعد از آن

ازو جست دوری جریر (1) اندر آن

جدا هریکی آمدندی فرود

مَنی کار هردو سپهدار بود

جدا نامه هریک به عمّر نوشت

ز دیگر نموده سخنهای زشت

عُمر گفت:«اگر یک طرف بنگرم

تلف ز آن شود سربه سر لشکرم

325 همان بِه دهم هردو را عزل از این

به خود جنگ جویم ز دشمن به کین»

صحابه پسنده نکردند چنین

گزین سعد (2) وقاص آمد گُزین

فرستاد پاسخ عُمر این چنین

که:«سعد است در پیشوایی گُزین (3)

از این پس بیاید بدان بوم وبر

مجویید هردو ز حکمش گذر»

چو پاسخ به پیش مثنی رسید

ز کار عجم باز ایدون شنید

تاختن کردن مُسُلمانان بر بازار عجم به زمین بغداد

330 که:در دیه ساباط در باغ داد

که داننده بغداد نامش نهاد

عجم راست بازارگاهی بزرگ

بدو می روند مردمان سترگ

بیاورد چندان ازو خواسته

که شد لشکرش جمله آراسته

بیامد از آنجا به مُلک سواد

به فرمانروایی در او داد داد

درآورد آن کشور اندر پناه

فرستاد والی به هرجایگاه

335 از این کار در تاب شد یزدگرد

سپاه پراکنده را کرد گِرد

به رستم که بودش فرخزاد باب

بفرمود تا شد روان در شتاب

به ساباط آمد ز درگاه مرد

به خود یاد پیکار مؤمن نکرد

به آزادبه داد چندی سپاه

فرستاد او را به آوردگاه

ص :89

1- 1) (ب 321).در اصل:دوری حریر.«جریر بن عبد اللّه بجلی».
2- 2) (ب 326).در اصل:کرین سعد.
3- 3) (ب 327).در اصل:که در سعد است بیشوائی کزین.سعد بن ابی وقاص.
چو آمد در آن مُلک آزادبه

شدند از عجم هرکه،کِه بود و مِه

340 ز عمّال اسلامیان جنگجو

درآورد از ایشان همی خون به جو

ز اسلام هرکس که در خانه ای

فرود آمده بُد به کاشانه ای

همی میزبان کُشتی او را بزار

کسی را نبودی به جان زینهار

دل مؤمنان شد شکسته از این

مثنی نمی دید پایاب کین

به سرحدّ مرز نجف رفت مرد

به نزدیکی حیره در جای کرد

345 عجم باز شد پادشا در سواد

در او حکم اسلامیان برفتاد

عجم حِصنها کرد یکسر حصین

در او رفت و جُستی ز اسلام کین

وز آن روی سعد و جهانجو سپاه

به ملک عراق اندر آمد ز راه

به نزدیکی قادسیّه شدند

در آن مرز لشکر فرود آمدند

امارت سَعد وقاص(رضعه)بر عراق

به شوّالِ سال ده و سه،هزار

به ایران درآمد ز یثرب سوار (1)

350 مثنی نماند اندر آن چند روز

گذر کرد ناگه به درد و به سوز

زنش (2) سعد وقاص را گشت زن

ز پیوند شادان شدند هردو تن

به حکم عُمر،سعد از آن پس پیام

به کسری فرستاد و ز آن جُست کام

چنین گفت:«یا دین زِ من درپذیر

و یا جزیه بر گردنِ خویش گیر

و یا جنگ را لشکرت ساز کن

درِ جنگ بر همگنان باز کن»

355 سران صحابه گزین ده جوان

بدین کار گشتند پیشش روان

چو نعمان مقرن شده پیشرو

همه نامداران و مردان گو (3)

ص :90

1- 1) (ب 349).در اصل:؟؟؟(؟)به حدس و گمان:«سوار»(؟).
2- 2) (ب 351).منظور«سلمی بنت خصفه».
3- 3) (ب 6-355).سعید بن مرزبان گوید:وقتی دستور عمر آمد.سعد بن ابی وقاص تنی چند کسانِ معتبر و صاحب رای و تنی چند مردم بامهابت و صاحب رأی را برای فرستادن فراهم آورد.نعمان بن مقرن،حمله بن جویه کنانی، مغیره بن زراره،بسر بن ابی رهم،حنظله بن الربیع،عدی بن سهیل،عطارد بن حاجب،حارث بن حسان، اشعث بن قیس،فرات بن حیان،عاصم بن عمرو،عمرو بن معدی کرب،مغیره بن شعبه و معنی بن حارثه. (طبری 1649/4)
از آنجا به شهر مداین ز راه

شدند این گُزین مردم نیکخواه

بر آیین شاهنشهی یزدگرد

مهان را به نزدیک خود کرد گِرد

بیاراست ایوانِ شاهنشهی

نشست از بَرِ تخت با فرّهی

360 پس آنگاهشان پیش خود داد بار (1)

برفتند بر ساز اسلام خوار (2)

ز بی سازی مردم دین پرست

هراسی ز دولت بَر او برنشست

ز جامه بپرسید گفتند:«بُرد»

چنین گفت ک:«ین ملک خواهند برد»

بپرسید:«در پا چه دارید باز؟»

بگفتند:«ناله ست نعلین بساز»

چنین گفت:«ناله در این ملک ما

فگندند این قوم رزم آزما» (3)

365 عجم را بَد آمد به فال این سَخُن

و لیکن نگفتند چیزی ز بُن

مسلمان پیام آنگهی باز کرد

ز دینداری و جزیه و از نبرد

به ارکان دولت نگه کرد شاه

چنین گفت با سروران سپاه:

«ز شیر شتر خوردن و سوسمار

عرب را به جایی رسیده ست کار

که مُلک عجمشان کند آرزو

تفو باد بر چرخ گردان تفو» (4)

370 به قوم عرب پاسخ آورد شاه:

«شما را نُبد هرگز این پایگاه

که یارید جستن (5) چنین جست وجو

وگر در دل آوردن این گفت وگو

بلی بینوایی و بیچارگی

فگند این چنین تان به آوارگی

چو دیدید این کشورِ چون بهشت

هوا این هوس در شما ز آن (6) سرشت

ص :91

1- 1) (ب 360).در اصل:داد باز.
2- 2) (ب 360).در اصل:اسلام حواز.
3- 3) (ب 364-360).وقتی پیش یزدگرد رفتند،گفت:بنشینید.وی مردی بدرفتار بود و نخستین کاری که در میانه رفت این بود که میان خود و آنها ترجمان نهاد و گفت:از آنها بپرس این روپوشها را چه می نامند؟...گفت: برد.و این را به فال بد گرفت و گفت:«برد جهان»آنگاه گفت:دربارۀ پاپوششان از آنها بپرس.ترجمان گفت: این پاپوشها را چه می نامید؟نعمان گفت:نعال.و او همچنان فال بَد زد و گفت:ناله،ناله،در سرزمین ما. آنگاه پرسید:این چیست که در دست دارید؟گفت:سوط،(سوت،سوخت)به پارسی به معنی سوختن است.گفت:پارس را سوزانیدند،خدایشان بسوزاند.برای پارسیان فال بد می زد و آنها از گفتار او غمین می شدند.(طبری 3/4-1652)
4- 4) ابیات 368 و 369.این دو بیت منسوب به شاهنامۀ فردوسی است.
5- 5) (ب 371).در اصل:بارید جستن.
6- 6) (ب 373).در اصل:شمار آن.
که در کارتان پیشوایی نبود

که داند شما را رعایت نمود

375 رساند خوشیّ جهان بر شما

نماند کشید از گلیم پیش پا

کنون دل مدارید غمگین در این

کز این گفته در دل نگیریم کین

کنم بر شما بر یکی پادشاه

که دارد شما را به نیکی نگاه

خوشیّ جهان بر شما بر فراخ

کند سازد از بهرتان باغ و کاخ

شما نیز دیگر چنین بی ادب

مباشید و زین گفته بندید لب

380 چو آبا و اجداد در بندگی

بکوشید و جویید افگندگی

کز این کارتان سود گردد زیان

وز آن می خورد خون سرتان زبان»

بدو گفت نعمان:«بلی این چنین

بُدی کار ما سربه سر پیش از این

زبونی و بی چیزی و بندگی

بُدی بهرۀ ما ز افگندگی

ز ما هیچ کس را تمنّا نبود

که شاید سخن گفت از این یا شنود

385 و لیکن خدای جهان این زمان

بهینِ همه مردمان کردِمان

نمود اندر اسلاممان راه راست

نکویی فُزود و بدیها بکاست (1)

به ما هم ز ما داد پیغمبری

که نه بُد،نه باشد چنو دیگری

خدا وعده کرده ست با او چنین

که در دینش آرد سراسر زمین

وصیّت در این کرده ما را رسول

در افشای دین بود باید عجول

390 تو گر دین پذیری به پیش خدا

به پایه شوی چون (2) یکی تن ز ما

به دنیی و عقبی شوی نیکبخت

نیاید به روی تو زین کار سخت

وگر جزیه از ما پذیری کنون

شوی ایمن از ما به مال و به خون

وگر جنگ جویی به مال و به جان

به هردو سرا باشَدت زین زیان

که حق وعدۀ خود نسازد خلاف

نداند کسی حکمِ یزدان گزاف»

395 بپرسید کسری:«شما این سخن

همی با که گویید از این انجمن»

بگفتند:«کز ما تو پرسی سَخُن

جوابش بود با تو افگنده بُن»

ص :92

1- 1) (ب 386-382).مغیره بن زراره بن نباش اسیدی،برخاست و گفت:...سوسکها و عقربها و مارها را می خوردیم و آن را غذای خویش می پنداشتیم،منزلگاه ما کف زمین بود و جز پشم شتر و گوسفند که می رشتیم،پوششی نداشتیم...دختر خویش را زنده به گور می کردیم...آنگاه خدا مردی را سوی ما فرستاد که شناخته شده بود. سرزمین وی بهترین سرزمین ما بود.شرف وی از همه برتر بود...(طبری 5/4-1654)
2- 2) (ب 390).در اصل:سوی جون.
چنین گفت کسری:«رسالت به خون

شما را امان می رساند کنون

وگرنه از این گفتنِ نابکار

برآوردمی از روانتان دمار»

پس آنگاهشان کرده پُر خاک سر

بکردند زود از مداین به دَر

400 مسلمان نکو داشت او را به فال

بگفتند:«دادیدمان بی جدال

هرآن چیز کآن است اصل شما

که از خاک کرد آدمی را خدا»

عجم را از این نیز بشکست دل

ز قوم عرب شد به جان دلکِسل

تاختن کردن مسلمانان بر ولایات سواد

عرب را چو در چارده رفت سال

ز مردی به کوشش برافراخت یال

که در قادسیّه مسلمان سپاه

ندیدی خورش می شدی رزمخواه

405 به هرگوشه ای تاختن کرد مرد

ببُردی هرآن چیز شایست خورد

یکی روز پیش فرات آمدند

ز صیّاد ماهی بسی بستدند

به بُردن نمی یافتند چارپا

شدند با عجم تند و رزم آزما

ستوران آزادبه بادْوار

براندند و ماهی بر آن کرد بار

سوی قادسیّه شدند آن سپاه

ز کسری عجم گشت از این دادخواه

410 که:«در کار دشمن به ملک عراق

ز طاقت بیکبار گشتیم طاق

نشسته ست رستم به ساباط خوار

نمی خواهد آید سوی کارزار

عرب گشت خیره به ما بر چنین

ببین تا چه تدبیر دانی در این

وگرنه پذیرفت خواهیم دین

به گَبری بر اسلام کردن گزین

سپردن بدیشان سراسر حصار

که افزون نشاید (1) از این زیست خوار»

415 چو آمد بَرِ یزدگرد این پیام

به رستم فرستاد و زو جُست کام

بفرمود تا با سپه چون پلنگ

بزودی رود پیشِ دشمن به جنگ

چو رستم ستاره شمر (2) بود،دید

که خواهد بزرگی به دشمن رسید

ص :93

1- 1) (ب 414).در اصل:افزون بشاید.
2- 2) (ب 417).در طبری 1593/4،به این موضوع اشاره شده است.رستم منجم بود و علم نجوم نیک می دانست و یکی به او گفت:تو که واقع حال را می دانی چرا این کار را پذیرفتی؟گفت از روی طمع و علاقه به ریاست.-
پسنده نمی دید رفتن به جنگ

همی کرد در کارِ کوشش درنگ

مگر صلح پیدا شود در میان

نیابند از کار کوشش زیان

420 فرستاد پاسخ بَرِ شهریار

که:«تیزی نه نیکوست در کارزار

به پیکار کردن درنگ از شتاب

بود بهتر و ز آن توان یافت آب

نشاید به یک ره شدن رزمخواه

فرستاد باید سراسر سپاه

که کرده سپه را به ده ره شکن

ز بدبختی آید از آن انجمن

نباشد در آن جمله چندان زیان

که افتد یکی راه بر همگنان

425 در آن حضرت از کاهن و بخردان

ستاره شناسان و از موبدان

سران جهانند بی مرّ بپا

بپرسد از آن مردمان پادشا

که:ما را در این کار کردن درنگ

بود بِه وگر تیز رفتن (1) به جنگ؟»

از ایشان بپرسید کسری سَخُن

نیارست کس پاسخ افگند بُن

به شرحش بگفتن چه و چون و چند

ز قوم عرب دید خواهد گزند

430 بگفتند:«تیزی در این کارزار

اگر کم کند بِه بود شهریار»

چنین گفت کسری:«دلیلی مرا

بر این باید از راستیّ شما»

یکی گفت:«مرغی کنون از هوا

بر این کنگره جوید از باد (2) جا

کند بانگی و دِرهمی بفگند

بَرِ پادشا بر زمین برزَند

ولی برجهد دِرهم از پیش شاه

به نزدیک بیگانه افتد ز راه»

435 نیارست تأویل کرد آشکار

که:«می گوید این مرغ از این کارزار

بزرگی ز پیش تو چون این دِرم

به بیگانه خواهد شدن بیش وکم»

چو این گفته شد مرغ بَر کنگره

نشست و چنین حال شد یکسره

دگر گفت:«خنگ اسپِ شه بر درست

به صورت ز خلقت اگرچه نَرست

2)

-و در شاهنامه فردوسی هم آمده: بدانست رستم شمار سپهر ستاره شمر بود با داد و مهر همی گفت کین رزم را روی نیست ره آب شاهان بدین جوی نیست (شاهنامه فردوسی ویراسته،مهدی قریب،محمد علی بهبودی، تهران:توس،1375،ج 216/5)

ص :94

1- 1) (ب 427).در اصل:وکر ؟؟؟ رفتن.
2- 2) (ب 432).از باد-بسرعت.
سیه کرّه ای هستش (1) اندر شکم

بکُشتند و بود این چنین حال هم»

440 اگر چند برهان قوی بُد در این

نپذرفت و تیزی نمود او به کین

به فرمان او گشت رستم روان

زمین را نبُد با سپاهش توان

سپه داشت جنگی صد و بیست هزار

همه شیرمردان دشمن شکار

رفتن رستم فرخزاد به جنگ مسلمانان

به رسمِ یَزک لشکری ز آن سپاه

گزید و (2) فرستاد پویان به راه

سپهدارشان جالنوس آن که او

ز اسلام از این پیش بُد جنگجو

445 به یاریِ آزادبه پوی پو

به ملک سواد آوریدند رو

بدیشان چنین گفت رستم که:«کار

به تدبیر سازید در کارزار

کسی را گرفته از آن انجمن

بزودی فرستید نزدیکِ (3) من

که از وی پژوهش کنم کارشان

نیندیشم اسباب آزارشان»

برفتند و مردی ز اسلامیان

گرفتند و بردند پیشش دمان

450 پژوهید رستم سخن هرچه بود

به دانندگی پاسخش می سرود

همه کارِ دین کرد بر وی پدید

پس از کارِ کینه سخن گسترید

که:«مُلک شما و زن و بچّه نیز

به ما داد خواهد خدا زین ستیز»

بدو گفت رستم:«اگر در نبرد

بُود دست ما را»چنین گفت مرد:

«مکافاتِ کُشتن به دیگر سرا

فزون زین به ما داد خواهد خدا»

455 تبه کرد رستم ورا زین سبب

از آن پس روان شد به جنگِ عرب

سپاهش به بیداد بگشود دست

ولایت به خیره همی کرد پست

رعیّت گِله از سپاهی بَرش

پیاپی رسانیدی از کشورش

ز هرکس که این بیرهی کرده بود

همی بازخواه (4) آن سپهبد نمود

چنین گفت:«ما را خداوندگار

بر این مردمان کرد از آن کامکار

ص :95

1- 1) (ب 439).در اصل:کرۀ هشتش.
2- 2) (ب 443).در اصل:کزین و.
3- 3) (ب 447).در اصل:فرستند نزدیک.
4- 4) (ب 458).در اصل:همی بارخواه.
460 که آریمشان از بَدی در پناه

ز بدخواه داریم نیکو نگاه

شما در چنین حالتی این زمان

که دشمن کُند دعوتِ مردمان

نکوشد ز نیکی به کار بدی

بَدان را کند منع از بخردی

شُده ستید بیدادگر این چنین

نکردید (1) اندیشه گویی در این

که از ما بزرگی خداوندگار

ستاند،بدیشان دهد خوارخوار»

465 سوی حیره شد بعد از آن با سپاه

از آن شهر کردی از این بازخواه (2)

که:«گر آشتی با عرب آن گروه

نکردی عرب خواستی شد ستوه

ندیدی بر این مملکت دسترس

چو چیزی ربودی،شدی باز پس»

چنین داد عبد المسیحش (3) جواب:

«نراند خردمند خر در خَلاب

سخن هرچه پاسخ بود بَد در آن

نگوید ز دانش به پیشِ سران

470 نه ز آن باج گیرد ز هَر مُلک شاه

که از بدگمان آردش در پناه

شما بستده سالها باج و ساو

نیاورده در جنگِ بدخواه تاو

به دشمن رها کرده ما را به راه

سزد گر نسازید این بازخواه

که ما را سوی حفظ مال و روان

جز این روی رایی نبود آن زمان»

چو رستم بر این بر جوابی نداشت (4)

به ناچار از پیشِ او سر بگاشت

475 به یک روزۀ قادسیّه سپاه

درآورد و بنشست آن جایگاه

خبر شد بَرِ سعد وقاص زود

فرستاد و کارش پژوهش نمود

طلیحه (5) که دعوی پیغمبری

بُدی کرده،آمد بدین داوری

شب از قوم آزادبه برگذشت

به لشکرگه رستم آمد ز دشت

بَرِ خیمه ای پَهلُوی نامدار

که خواندندی او را هزاره سوار

480 درآمد بزین یافت اسپی بپا

ببَر داشت آن مرد جنگ آزما

از این گشت آگه هزاره سوار

بشُد در پیش با سه کس بادْوار

چو آمد به نزدیک آن شیرجو

یکی نیزه زد بر کمرگاهِ او

ص :96

1- 1) (ب 463).در اصل:شذستند،مصراع دوم،نکردند.
2- 2) (ب 465).در اصل:ازین بارخواه.
3- 3) (ب 468).:عبد المسیح بن عمرو بن حیان بن بقیله الغسانی.
4- 4) (ب 474).در اصل:جو رستم برین بر حوانی بداشت.
5- 5) (ب 477).:طلیحه بن خویلد اسدی.
همی خواست از پشتِ زینش ربود

طلیحه در آن کار چُستی نمود

بزد تیغ و با نیزه دستش فگند

بیفتاد از اسپ آن زورمند

485 به تیغی دگر کرد او را تباه

برادر رسیدش به پیشش ز راه

طلیحه بر او نیز پیرُوز گشت

تبه کرد او را بر آن طرف دشت

دگربارش آمد پس از وی به جنگ

بکُشتش طلیحه به کین بی درنگ (1)

چو مرد چهارم به پیشش رسید

مر آن هَر سه تن را چنان کُشته دید

ازو خواست ناچار زنهار مرد

اسیر خودش آن جهانگیر کرد

490 دو دستش ببست و پیاده به پیش

درافگند و بردش به بنگاهِ خویش

برِ سعد وقّاص با پنج اسپ

درآمد به کردارِ آذرگُشسپ

مسلّم بر او داشت سعد آنچه داشت

طلیحه به گردون از این سرفراشت

ز کار عدو از اسیر آن زمان

پژوهیدی احوال و گفتش چنان

سپاه ست آنجا صد و بیست هزار

اگر چاکران نآوری در شمار

495 ولی گر هزاران هزاران گروه

بود از شما گشت خواهد ستوه

که با این چنین مردمان بی گمان

بسنده نباشد به کین بدگُمان

پس آنگاه مردیّ آن شیرمرد

بدو بازگفتی که چون و چه کرد

بدو سعد گفتا:«شجاعت ترا

به است از رسالت در این ماجرا

کز این یافتی نام (2) و مال و ثواب

وز آنت نشد هیچ در هیچ باب»

500 طلیحه بدو گفت ک«ز (3) کردگار

کنونم از این کار امّیدوار

که باشد کفارت به پیش خدا

مر این نیکوی بهر آن بَد مرا»

به خواب دیدن رستم نکبت قوم

به خواب دیدن رستم نکبت قوم (4) عجم

همان شب چنان دید رستم به خواب

سروشی درآمد ز گردون به تاب

سلاح عجم را به دشتِ نبرد

ز مردم گرفت و همی مُهر کرد

ص :97

1- 1) (ب 487).در اصل:بکشتش بکین؟؟؟ طلیحه بی درنک.
2- 2) (ب 499).در اصل:کرین تافتی نام.
3- 3) (ب 500).در اصل:بدو کفت کر.
4- 4) عنوان.در اصل:نکبت قوام.
شد از کار این خواب رستم دژم

که دولت سرآید از این بر عجم

505 به شبگیر چون آگهی یافت مرد

که با پهلوانان طلیحه چه کرد

به دل گفت:«ار از حکم پروردگار

نبودی به مُهر آلت کارزار

طلیحه ندیدی چنان دسترس

دلیل شکستم مر این کار بس»

شکسته دل و دست از این سخت کار

روان کرد لشکر سوی کارزار

دو لشکر برابر به یک جایگاه

فرود آمدند مهتران و سپاه

510 شبانگاه عمرو بن معدی کرب

چو قیس هبیره گزین عرب

سدیگر طلیحه هُزبر دمان

شدند از عدو جنگجو آن زمان

بکُشتند از ایشان ده و دو به جنگ

سه تن را گرفتند اسیران به چنگ

غنیمت ببردند چندی به راه

همان شب شدند باز پیش سپاه

به فال این نکو داشت سعدِ دلیر

چو گشتند دو ره بر بداندیش چیر

515 خبر زین فرستاد پیش عمر

وزو خواست یاور به لشکر دگر

برِ بو عبیده به اقلیم شام

فرستاد عمّر بزودی پیام

که تا شش هزار از دلاور سپاه

به یاری فرستاد آن جایگاه

سپهدارشان هاشم (1) نامور

که با سعد بودی برادر پسر

چو قعقاع بن عمرو آن شیرجو

که جز جنگ شیران نکرد آرزو

به خواب دیدن موبد نکبت عجم و دولت عرب

520 چنان در عجم دید موبد به خواب

که بر آسمان ریخت از دلو آب

شدند تیره آن برج را اختران

گزیدند دوری ز هم اندر آن

فروزنده ناهید و میزان (2) شدند

فروزان تر از مهرِ رخشان شدند

بَرِ رستم این خواب برگفت مَرد

«نباید»بدو گفت:«از این یاد کرد

که من نیز بینم از این در بسی

نخواهم که آگه شود زین کسی

525 که دلو است طالع عجم را یقین

برافتاد خواهد شهیشان از این

عرب راست ناهید و میزان همان

بدیشان بزرگی رسد بی گمان»

ص :98

1- 1) (ب 518).:هاشم بن عتبه بن أبی وقاص الزهری المرقال.
2- 2) (ب 522).در اصل:ناهید و میران.
ز دولت چو اندیشه بودش چنین

مدارا همی کرد در کارِ کین

مگر صلحی افتد از آن در میان

که نبود دو رویه به کوشش زیان

پیاپی به ده روز پیغام کرد

برِ خویش می خواند از اسلام مرد

530 شدندی بَرش قوم اسلامیان

بدان سان که بُد سازشان آن زمان

نکردی سلاحش ز خود کس جدا

نَه کس بر بساطش نهادند پا

چو زیشان پژوهیدی احوالشان

به پاسخ بُدندی همه یکزبان (1)

نگفتند با او سخن غیر از این

که:«یا دین پذیر ار بیارای کین

و یا جزیه بر خویشتن گیر زود

که خواهد امانت از این رو نمود»

535 چنین پاسخ آوردی او اندر این

که:«دادم بسی پندتان پیش از این

که از بی نوایی شما این زمان

شُده ستید با ما چنین بدگمان

در این کار بر خویش رحم آورید

از این خیره گفتارها بگذرید

چو اسلاف کوشید در بندگی

اگر هستتان آرزو زندگی

کز آن بی نوایی (2) رهایی از این

بود ایمنی هم ز پیکار و کین

540 که شد داستان شما آن چنان

که بُد موشکی لاغر و ناتوان

به گندم خوری رفت در یک سبو

بسی خورد و ز آن گشت فربه درو

برون آمدن را نمی یافت راه

در او کَردش اربابِ گندم تباه

شما نیز شک نیست کاین جایگاه

از این کار خواهید گشتن تباه»

مُسُلمان چنین داد پاسخ ورا

که:«هست آن چنان داستانِ شما

545 که مردی عمارات عالی بساخت

به گِردش بسی باغها در نشاخت

گروهی نگهبان بر آنجا گماشت

ثمارش مسلّم بر آن قوم داشت

شدند غافل (3) آن مردم تیره را

خرابی پذیرفت باغ و سرا

از این رو از آن جایشان دور کرد

به دیگر کسان داد آنجای مرد»

چنین گفت رستم به اتباعِ خویش:

«شنیدید،چون اید (4) در کار کیش

550 بدین یکزبانی که این مردم اند

اگر نیز در راه این دین گُم اند

ص :99

1- 1) (ب 532).در اصل:یک زمان.
2- 2) (ب 539).در اصل:کران بی نوایی.
3- 3) (ب 547).در اصل:به شدند ؟؟؟.
4- 4) (ب 549).در اصل:شنیدند؟؟؟حون اند.
ز روی حقیقت چه جای عراق

بگیرند گیتی بدین اتّفاق»

وز این کار بودش چنان آرزو

که گردند قومش مگر صلحجو

چو ز ایشان کسی را نُبد صلح را (1)

به شبگیر شد مرد جنگ آزما

غزو نخست قادسیّه به زمین ارماث

غزو نخست قادسیّه به زمین ارماث (2)

صف لشکر خود بیاراست مرد

کشیدند صف لشکرش در نبرد

555 به مرزی که ارماث بُد نام آن

درآمد عجم چون هزبر دمان

ز دُمّل بُدی سعد (3) سست و فگار

نبودش توان تا که گردد سوار

امیریّ لشکر به خالد سپرد

که از عرفطه گوهرش بود و خرد

ندادندی اسلامیان این رضا

که باشد امارت بر ایشان ورا

چنین گفت سعد:«از رسول گزین

شنیدم در این کار روزی چنین

560 که هرکو شود میر بر مؤمنان

مجویید دوری ازو کس در آن

نظر بر گُهر نیست در کار دین

بود زهد و دانش در این دین گُزین

دگر آن که بگذاشتن رزمگاه

نجسته نبردی شدن سوی راه

بیابان بی آب و گرمای سخت

به پیش است گردد درو شوربخت

به دنیی و عقبی ز خلق و خدا

بود شرمساری از آن بهرِ ما

565 از این نیست چاره (4) که در رزمگاه

شدن باید از بدگمان رزمخواه

که حق وعده کرده ست روی زمین

درآرد سراسر در این پاکدین

نخواهد خدا وعده کردن خلاف

شکن بر عدو افگند زین مصاف»

به سمعِ رضا مؤمنان گفتِ او

شنیدند و گشتند پرخاشجو

به بالای کوشکی برآمد امیر

نظاره کنان در صف داروگیر

570 به اسلامیان گفت:«تکبیر من

همی گوش دارید بر انجمن

که بی وقت رفتن ز تیزی به جنگ

کند بر جهانجو همی کار تنگ»

ص :100

1- 1) (ب 553).:«از آنان کسی را رای صلح نبود...».
2- 2) عنوان.غزو نخست قادسیه به روز ارماث،یوم ارماث و جنگ ارماث نیز مشهور است.
3- 3) (ب 556).:سعد بن أبی وقاص.
4- 4) (ب 565).در اصل:ازین بیست جاره.
همیدون از آن روی رستم نبرد

نمی جست و سستی به پیکار کرد

مگر پیشدستی نماید عدو

وز این کار فیروزی آید بدو

که بودی عجم را چنان اعتقاد

که در پیشدستی شود سر به باد

575 دو لشکر بر آن دشت تا نیمروز

نمی گشت از یکدگر رزمتوز

ز قوم عجم پَهلُوی تیزچنگ

که هرمزد بُد نامش آمد به جنگ

مبارز طلب کرد از اسلامیان

ز قوم اسد، (1)بست غالب میان

بگشتند با هم بسی چون پلنگ

بَر او گشت غالب چو نامش به جنگ

اسیر خودش کرد آن نامدار

برون بردش از رزمگه بادْوار

580 بشد عاصم عمرو پیکارجو

مبارز ز قوم عجم خواست او

به پیکار او پهلوانی دلیر

برون رفت و عاصم بر او گشت چیر

تبه کرد او را در آوردگاه

برآورد دست این جهانجو سپاه

عجم گشت یکبارگی جنگجو

به قوم اسد آوریدند رو

ز بالا بسی سعد فریاد کرد

تمیمی مدد گشتشان در نبرد

585 عجم را ز پیش اسد کرد دور

ز چندی برآمد به پیکار شور

شب آمد،دو لشکر ز نزدیک هم

گرفتند دوری ز بیش و ز کم

غزو دوم قادسیّه به زمین اغواث

همان شب عُمّر چار اسپ بزین

فرستاد با چار شمشیر کین (2)

به میران قوم تمیم و اسد

ببخشید سعدِ گُزین از خِرد

دوم روز لشکر از آن رزمگاه

به مرزی دگر رفت پیکارخواه

590 که اغواث بُد نام آن جایگاه

دو رویه کشیدند صف آن سپاه

ص :101

1- 1) (ب 577).منظور«غالب بن عبد اللّه اسدی»در العبر،غالب بن عبد اللّه ازدی،آمده است.
2- 2) (ب 587).طبری 1718/5،در همین روز فرستادۀ عمر با چهار اسب و چهار شمشیر بیامد که اگر جنگی رخ داده سعد آن را میان سخت کوشان سپاه تقسیم کند و او،حمال بن مالک و ربیل بن عمرو بن ربیعه،هردوان والبی، و طلیحه بن خویلد فقعسی را که هرسه از بنی اسد بودند با عاصم بن عمرو تمیمی پیش خواند و شمشیرها را به آنها داد و قعقاع بن عمرو و یربوعیان را پیش خواند و اسبان را به آنها داد که سه تن از بنی یربوع،سه چهارم اسبان و سه تن از بنی اسد،سه چهارم شمشیرها را گرفتند.
در این روز عمرو بن معدی کرب

طلیحه اسدّی (1) گُزین عرب

زِ هرگونه کردند مردی پدید

به دشمن از ایشان بسی بَد رسید

به مردی ز فیلان شدند جنگجو

بسی خون درآورد هریک به جو

شدند خسته ز آن هردو تن چند فیل

گریزان برفتند تا چند میل

595 عجم رفت و آوردشان با زِ جا

شب آمد نکردند در جنگ را

ز هم بازگشتند هردو گروه

یکی خرّم از جنگ و دیگر ستوه

حرب سیم قادسیّه بر زمین اشخاص

حرب سیم قادسیّه بر زمین اشخاص (2)

سیوم روز (3) یاور از اقلیمِ شام

رسید و مسُلمان از آن یافت کام

به مرزی که اشخاص بودش خطاب

شدند از دو رویه سپه پرشتاب

برون رفت قعقاع بن عمرو زود

مبارز ز دشمن طلب می نمود

600 بشد بهمن جادو رزمخواه

ازو جنگجو گشت در رزمگاه

بر او گشت قعقاع بن عمرو چیر

سر بهمن جادو آورد زیر

به یک زخم سر کردش از تن جدا

فگند اندر آوردگه مَر ورا

به کینش دو پهلُو ز قوم عجم

برفتند با کوشش و باد و دم

یکی بود فیروز قارن (4) به نام

دگر بندوان از نژاد همام

605 ز قعقاع،فیروز شد جنگجو

بشد بندوان پیش عمّزاد او

بسی جنگ جُستند در رزمگاه

سرانجام گشتند هردو تباه

ز قوم عجم همچنین چند تن

شدندی و دیدند در کین شکن

از ایشان چو هرکُو شدی جنگجو

عرب خون درآوردی از وی به جو

دگر کس مبارز نیارست خواست

به یکبارگی حمله (5) کردند راست

610 به قعقاع بر جملگی بَرزدند

ازو سربه سر جنگجویان شدند

ص :102

1- 1) (ب 591).در اصل:طلیحه امذی.«طلیحه بن خویلد الاسدی».
2- 2) عنوان.در طبری و العبر جنگی به نام اشخاص،نیست.احتمالا مربوط به ادامۀ جنگ اغواث است.
3- 3) (ب 597).روز سوم،روزِ عماس بود و این بخش احتمالا مربوط به جنگ اغواث است.
4- 4) (ب 604).طبری،پیروزان و،العبر،فیروزان آورده اند.
5- 5) (ب 609).در اصل:بیکبارکی جمله.
ز بالا برآورد فریاد سعد

به یاری سپه می فرستاد سعد

همی گفت ک:«ای مؤمنان شامیان

ز رَه خسته اند یافت خواهید زیان

بکوشید و آن جمله را ردّ کنید

ز مردیّ خود دفع آن بَد کنید»

ابو المحجن ثقّفی بود مست

بدین کار بسته ورا سعد دست

615 بدان تا چو هشیار گردد،ورا

زند حدّ به حکمِ رسول خدا

زنِ سعد وقاص (1) کز پیش او

مثنّی بن حارثه داشت شو

بگفتا:«دریغا مثنی کجاست

که اسلامی اکنون چنین در بلاست»

به پاسخ ابو المحجنش یاد کرد:

«مثنّی مرده نجوید نبرد

ولی دستِ من گر گشایی کنون

از این ورطه شان زود آرم برون»

620 نظر بر مسُلمانی آن زن ورا

رها کرد و شد مرد جنگ آزما

به زیر آمد از کوشک و بر اسپِ سعد

نشست و همی کرد ویله چو رعد

درافتاد در لشکرِ بدگمان

به هرگوشه ای هرزمان شد دمان

جوانی و مستی بُد و (2) دردِ دین

کسی را نُبد پای او روزِ کین

دو رویه ندانست او را کسی

بکُشت از عجم مرد جنگی بسی

625 عجم جست دوری ز نزدیک او

به لشکرگه خویش بنهاد رو

ابو المحجن آمد به بند و نشست

زن پاکتن باز دستش ببست

چنان برد مؤمن بر این بر گمان

سروشی بُد و آمده ز آسمان

که اسلامیان را از آن تنگنا

رهانید از آن سان به حکمِ خدا

شبانگاه چون هردو رویه سپاه

فرود آمدند،رفت زن عذرخواه

630 برِ سعد وقّاص کز درد دین

ز من خاست گستاخیِ این چنین

پذیرفت ازو سعد پوزش بر آن

نکویی بسی کرد با او همان

گناه ابو المحجن گُرد نیز

ببخشید،دادش بزین (3) اسپ و چیز

ص :103

1- 1) (ب 616).منظور«سلمی بنت خصفه التیمیه»است.
2- 2) (ب 623).در اصل:حوالی و مثنی بذو.
3- 3) (ب 632).در اصل:داذش برین.
حرب چهارم قادسیّه به زمین عماس

حرب چهارم قادسیّه به زمین عماس (1)

به روزِ چهارم دو رویه سپاه

به عماس بودند (2) پیکارخواه

که نزدیک رود فرات از زمین (3)

بود دشتی اندر خور جنگ و کین

635 در آن بُرد قعقاع حیلت به کار

بفرمود تا لشکری نامدار

ز شامی سپه رفت شب سوی راه

به روز آمدندی به پیش سپاه

که مردم بدان قوم بُردی گمان

که از شام آید مدد آن زمان

سپه جوق جوق آمدندی ز راه

بدان شد قویدل مسُلمان سپاه

عجم شد شکسته دل از کارشان

بپرسید از بیمِ آزارشان

640 مسُلمان درآمد به پیکار تیز

عجم را همی کُشتی اندر ستیز

به ویژه گزین عمرو معدی کرب

دگر هاشم عتبه میرِ عرب

سیم نامور شبر بن علقمه (4)

شدند با عدو همچو گرگ و رمه

بکُشتند چندان ز دشمن به جنگ

که از کُشته بر دشت شد جای تنگ

شب آمد دگرباره جنگی سپاه

ز هم دور گشتند در رزمگاه

حرب پنجم قادسیّه به زمین الحاح؟؟؟(؟)

حرب پنجم قادسیّه به زمین الحاح؟؟؟(؟) (5)

645 به شبگیر پنجم سپاه از دو سو

بر آئین شدند باز پیکارجو (6)

به مرزی که الحاح؟؟؟ (7) بودی به نام

عرب یافت ز آن دشت در جنگ کام

ص :104

1- 1) عنوان.در اصل:بزمین اغماس.«روز سوم،روزِ عماس نام داشت».
2- 2) (ب 633).در اصل:باغماس بودنذ.
3- 3) (ب 634).در اصل:فرات آن زمین؛(مصراع دوم)بوذ رشتی اندر حور.به کلمۀ«دشت»در ب 643 توجّه شود.
4- 4) (ب 642).در اصل:بشر بن علقمه.
5- 5) عنوان.الحاح؟؟؟(؟)ضبط درست این اسم بر بنده روشن نشد.جنگ قادسیه سه شبانه روز بود.ظاهرا ادامۀ جنگ عماس است.
6- 6) (ب 645).در اصل:بار بیکارجو.
7- 7) (ب 646).در اصل:الحاح؟؟؟ بوذی بیام.
در آن روز قعقاع (1) و عاصم به جنگ

ببردند از روی خورشید رنگ

ز مردی به پیکار فیلان شدند

به نزدیک فیلِ سفید آمدند

کز آن کینۀ (2) بو عبیده به جنگ

بخواهند آن دو یل تیزچنگ

650 مر آن فیل و فیلی دگر را به زور

فگندند خرطوم و کردند کور

ز فیلانِ دیگر به دست سپاه

بسی گشت هم خسته در رزمگاه

همه بازگشتند فیلان به جنگ

گریزان شدند از عرب بی درنگ

چنین تا مداین از آن جایگاه

نیستاد یک فیل ز ایشان به راه

عجم در پیِ فیل شد بی شمار

که آرندشان باز با کارزار

655 بترسید رستم، (3)سپه زین سبب

گریزنده گردد ز پیش عرب

به اسپ نبرد اندر آمد ز گاه

چنین گفت ک:«ای مردم رزمخواه

شمارید خود فیل ما را نبود

نه بی فیل کوشش نشاید نمود»

سپه بازگشتند از گفتِ او

به جنگِ مسُلمان نهادند رو

در آن روز و آن شب دو رویه سپاه

ز هم بود در رزمگه رزمخواه

660 به تاریکی اندر (4) دو لشکر ز هم

همی گشت بی آگهی بیش وکم

نبودی کسی را در آن جنگ تیغ

ز هرکس که پیش آمدندی دریغ

در آن شب طلیحه جناح سپا (5)ه

همی داشت از قصدِ دشمن نگاه

چو پیکار شد گرم آن شیرمرد

بسی بست دشمن درآمد چو گَرد

تبه کرد چندی ز قوم عجم

ببُرد آنچه شان بود از بیش وکم

665 عجم چون بدید از پس و پیش تیغ

بدانست شد بسته راه گریغ

اگر دوست گر دشمن آمد به پیش

تبه کردیش زود از بیم خویش

نبیند چنان شب جهانجو به خواب

دو لشکر به یک ره در او شد خراب

ز اسلامیان جنگجو شش هزار

شهیدان بُدند در صفِ کارزار

ص :105

1- 1) (ب 647).:قعقاع بن عمرو،عاصم بن عمرو.
2- 2) (ب 649).در اصل:کران کینه.«ابو عبید بن مسعود الثقفی».
3- 3) (ب 655).در اصل:ببرسیذ رستم.
4- 4) (ب 660).در اصل:بتاریکی ایذر.
5- 5) (ب 662).این شب را«لیله الهریر».نامیده اند.ابن رفیل گوید:آنشب از اول شب تا صبحگاه جنگیدند،سخن نمی کردند،بانگ می زدند و این را لیله الهریر نامیدند،که هریر بانگ باشد.(طبری،1736/5)