گروه نرم افزاری آسمان

فتوح ولایات دیار بکر و ظفر اسلام

فتوح ولایات دیار بکر و ظفر اسلام (1)

سپهدار عیاض بود اشعری (2)

که مشهور بودی به جنگاوری

پسر را که بودی عُمر نامِ او

فرستاد با آن یلِ جنگجو

به ملک دیار بکر از بهر جنگ

ز کوفه فرستادشان بی درنگ

1240 در آن کشور این نامبرده سپاه

به هرشهر شد بهره ای رزمخواه

سهیل ابن عدّی به رقّه چو باد

نخست از همه با سپه رونهاد

ابو موسیِ اشعری همچنین

به سوی نصیبین روان شد به کین

عُمر ابن سعد گزین با سپاه

سوی رأس عین شد شتابان به راه

به حرّان شد عبد اللّه (3) نامور

که بودش ز حسّانِ ثابت گهر

1245 به شهر رها رفت عیاضِ گُرد

سپاهی جهانگیر با خود بُبرد

به اربیل و موصل به مافارقین (4)

برفتند نام آوران همچنین

به صلح و به جنگ و به هرداوری

درآمد سراسر به فرمانبری

گروهی مسلمان شدند ز آن دیار

دگر جزیه بر خود گرفتند خوار

در آن مُلک یک نامبرده نماند

کز این هردو نامه یکی برنخواند

1250 مگر شد بنی تغلبی (5) راهجو

سوی روم کردند از آن مُلک رو

چو پیش عُمر آگهی رفت از این

به قیصر فرستاد و گفت این چنین:

«گر این مردمان را بدین ملک باز

بخواهی فرستادن اکنون فراز

همه رومیان را ستانیم چیز

نمانیم ماندن در این مُلک نیز»

فرستاد قیصر مر آن قوم را

از این رو به نزدیکِ آن پیشوا

ص :134

1- 1) عنوان.در اصل:؟؟؟ بکر و ربیعه؟؟؟ اسلام.
2- 2) (ب 1237).منظور«عیاض بن غنم الفهری».
3- 3) (ب 1244).ظاهرا منظور«عبد اللّه بن عبد اللّه بن عتبان»است.
4- 4) (ب 1246).میافارقین،صحیح است.
5- 5) (ب 1250).در اصل:شذ بنی ثعلبی.
1255 بپرسید موجب از ایشان عُمر

که تا از چه کردند ز ایدر گذر

بگفتند:«از این کارمان بود ننگ

که جزیه رسانیم از بیمِ جنگ

به ما بَر زکوه ار (1) معیّن کنی

دل و دست ما را در این نشکنی

بود خود که دیندار گردیم از آن

کند رهنمایی خدای جهان»

اگرچه نبودند پذرفته دین

روا کردشان آرزو اندر این

1260 به جزیه زکوتی بر ایشان نهاد

پس آن قوم کردند اسلام یاد

نمودند تقصیری اندر ادا

عُمر کرد رنجش بر این ماجرا

بدین جُرم ازیشان دو بالا ستد

که دیگر نسازند کس کارِ بد

سبب وضع تاریخ هجری

چو اسلام را مُلک بسیار شد

در او کارِ تاریخ دشخوار شد

که پیش عرب بود تاریخ فیل

ندانست دیگر گروهش دلیل

1265 چو از جاهلی بود آثار آن

عمر خواستی کآن رود در نهان

نشانی ز اسلام آرد فراز

که شاید به تاریخ از آن گفت باز

نشستند باهم صحابه در این

بر این هریکی کرد چیزی گزین

چو زاییدن از مادرش مصطفی

چو وحی آمدن پیشِ او از خدا

چو هجرت که افتاد ناگه ورا

چو رفتن ز گیتی به دیگر سرا

1270 عُمر کرد از این جمله هجرت پسند

چنین گفت با مردم آن هوشمند

که:«تاریخ را پیشتر مردمان

گرفتندی از هربَدی هرزمان

چو افتادنِ آدم اندر گناه

چو طوفان کزو گشت مردم تباه

چو آتش که در وی فگندند خلیل

در این دور چون در عرب کار فیل

به تاریخ کس روز خوشّی نجست

نهادند بر ناخوشیها درست

1275 نُبد بر نبی سختر هیچ از آن

که بایست رفتش به هجرت چنان»

همه کس پسندید و تاریخ از آن

از آن پس نوشتندی اندر جهان

ص :135

1- 1) (ب 1257).در اصل:زکوه از.
وفات ابو عبیدۀ جرّاح التاسع عشر

وفات ابو عبیدۀ جرّاح التاسع عشر (1)

چو سالِ عرب بر دَه و هشت گشت

ز اسلامیان بی کران درگذشت

ز طاعون (2) وبایی به شام اندرون

پدید آمد از شرح دادن فزون

در آن مُلک گشتند چندان هلاک

که بی غسل و تکفین سپردند به خاک

1280 عُمر خواند جرّاح را پیش خود

چنین پاسخش داد آن پُرخرد

که:«شک نیست کز مهربانی مرا

طلب کرد نزدیک خود پیشوا

که ایدر مبادا سر آرم زمان

ولی بنده دارد مراد این زمان

که گردم در این رنج اندر تباه

که دارم به یاد از رسول آله

هرآن کو به طاعون شود در نهان

بود چون شهیدان به هردو جهان

1285 چو در جنگها آرزو بُد مرا

بیابم شهادت به وقت غزا (3)

نکردم به روزی خداوندگار

تو این دولت از من کنون برمَدار»

دعا کرد او را عمر اندر این

وز این شد تباه آن امیرِ گزین

نُهم ز آن دهه بود کز دادگر

رسانیدشان مژده فخرِ بشر

بُدش بیست و هفت سال کو یافت دین

سی و یک در اسلام بُد همچنین

1290 بُدش مدّت عمر پنجاه و هشت

که در شام از این دار فانی گذشت

به گیتی نماند هیچ نسلش به جا

بَر او باد رحمت بسی از خدا

یزید ابن صخر (4) و گزین شرحبیل

معاذ جبل (5) مهترِ بی بدیل (6)

ص :136

1- 1) عنوان.در اصل:وفات ابو عبده جراح تاسع العشره.
2- 2) (ب 1278).به طاعون«عمواس»شهرت دارد.ابن اسحاق و ابو معشر گوید:طاعون عمواس به سال هیجدهم بود ولی به پندار سیف به سال هفدهم بود.(طبری 1868/5 و 1871)و تاریخ یعقوبی 7/2-36،عمواس بلوکی از فلسطین نزدیک بیت المقدس که این طاعون از آنجا درآمد و در شام فراوان کشت.نرخ گران شد و مردم دست به احتکار زدند.پس عمر از احتکار جلو گرفت.
3- 3) (ب 1285).در اصل:بوقت عزا.
4- 4) (ب 1292).در اصل:برید ابن صخر.یزید بن ابی سفیان.
5- 5) (ب 1292).در طبری 1871/5 و العبر،آمده است،وقتی خبر درگذشت ابو عبیده و یزید بن ابی سفیان به عمر رسید،معاویه بن ابی سفیان را سالار سپاه و خراج دمشق کرد و شرحبیل بن حسنه را به سپاه و خراج اردن گماشت.
6- 6) (ب 1292).در اصل:معاد جبل.
سهیل بن عمرو و دگر مهتران

که در شام بودند از سروران

در این رنج گشتند یکسر تباه

سپاه آنچه ماندند شد بی پناه

1295 عُمّر شد پراندیشه در کارشان

که دشمن کند قصد آزارشان

امیری خردپیشه بایست و گُرد

که شاید بدو آن سپه را سپرد

ندید از بزرگان به پیش و به پس

در این کار به از معاویّه (1) کس

امارت معاویه بر شام به حکم عمر خطّاب

به میری معاویه را برگزید

که داننده تر زو یکی را ندید

بدو داد میری به اقلیم شام

گزید او دمشق از برایِ مُقام

1300 در آن دولتش یاوری کرد سخت

چنین تا بدو داد دیهیم و تخت

پسر بر پسر تا بسی سالیان

اموّی بُدی حاکم اندر جهان

شده کانِ دولت دمشق اندر آن

شدی دار ملک اندر آن دودمان

ولی هم از ایشان جهان کرد بس

بلی جاودانه نماند به کس

عزیمت عُمر خطّاب به شام و مراجعت از راه

از آن پس عُمر خواست سوی عراق

رود بازداند وفاق و نفاق

1305 ز عُمّال و از مردمِ زیردست

چگونه ست احوال آن بوم و رست

در این حالت آمد بَرش آگهی

که از شامیان دور شد فرّهی

کنند کارها بر طریق هوا

در او می شود سازِ دین بی نوا

نگردد در او حکمِ مهتر روان

سری می کشند هریکی از گَوان

علی را عُمر کرد نایب به شهر

پس آنگاه از راه برداشت بهر

1310 در آن راه آمد به پیشش خبر

که باقی است طاعون در آن بوم وبر

دورا گشت در رفتن و یا شدن

سگالش در آن گشت واجب زدن

سگالش در این کرد با یاوران

دگرگونه گفتند هریک در آن

ص :137

1- 1) (ب 1297).:معاویه بن أبی سفیان بن حرب بن امیّه بن عبد شمس بن عبد مناف.
چنین گفت پس عبد رحمن (1) در این

که:«از مصطفی یاد دارم چنین

به جایی که باشد وبا رُو بدان

میارید و دوری مجویید از آن

1315 که نتوان گریخت از قضای خدا

نه خیره کشیدن سوی خود بلا»

یکی گفت:«نگریختن زین قضا

پسندیده باری نیاید مرا»

عمر گفت:«برگشتن از پیشِ بد

به حکم قضا از قضا می سزد»

از آن پس ز ره بازگشت و به شهر

درآمد در او یافت ز آرام بهر

چو چندی بر این کار گیتی گذشت

در آن مُلک کارِ وبا سست گشت

رفتن عمر خطّاب به شام بعد از وبا

1320 دگرباره عُمّر روان شد به شام

به شهرش علی گشت قایم مقام

خود و یک غلام و یکی ناقه خوار

شدندی گهی این گهی آن سوار

چو نزدیکِ شهر ایله (2) رسید

پذیره شدش هرکه نامش شنید

هُوَید شتر (3) بود گشته تباه

غلامش همی کرد نیکو به راه

عمر بود بر ره پیاده روان

از او باز پرسید پیر و جوان

1325 که:«اکنون رسیده عُمر تا کجاست؟»

عُمر گفتی:«اینک به پیشِ شماست»

گذشتی و مردم به کارش گمان (4)

چنان برد کو از پس آید دمان

چو چندی برفتند و پیشِ غلام

رسیدند و معلومشان شد تمام

که بوده ست آن مردِ فرّخ عُمر

که کردی پیاده بر ایشان گذر

از آن جایگه بازگشتند پاک

ز کارِ عُمر گشته اندیشناک

ص :138

1- 1) (ب 1313).:عبد الرحمان بن عوف الزهری.
2- 2) (ب 1322).در اصل:شهر ایله؟؟؟.ایله:شهرکی است[از شام]بر کران دریای قلزم،نهاده بر حدّ میان بادیه مصر و شام(معجم البلدان).
3- 3) (ب 1323).در اصل:هوید؟؟؟ شتر.هُوَید-جهاز شتر و آن به منزلۀ پالان اوست و بعضی گویند به فتح اوّل و کسر ثانی است و آن گلیمی است پشم آگنده که آن را بر دور کوهان شتر درآورند.(لغت نامه دهخدا) گاه گویند فلان اشتر گم کرده هوید گاه گویند فلان ترک بیفکنده کلاه (فرخی)
4- 4) (ب 1326).در اصل:بکارش همان.
1330 وز آن رو عُمر شد در آن جایگاه

بر اسقف گذر کرد بر طرف راه

بپرسید:«مهمان پذیری مگر؟»

بدو گفت اسقف:«بلی ای عُمر»

شگفتی فروماند عمّر از آن

که نادیده زو داد اسقف نشان

بپرسید بازش:«چه دانی مرا؟»

بدو گفت:دانستم از عقل و را

که گرچه ز اسباب فرماندهی

به صورت تن خویش داری تُهی

1335 به معنی است از فرّ یزدان عیان

شکوه مهی در رُخت بی گمان»

عمّر شد سوی خانۀ او ز راه

بدو داد پیراهنی پرتباه (1)

که دوزد دریده ش و او راست کرد

یکی دیگرش نیز می داد مرد

که:«آن پرستبرست، (2)این بهترست

به گرما تنک تر به اندرخورست

ندارم ز تو بیم و امّید نیز

که آورد باید از آن پیش چیز

1340 که از راستّیِ تو با مردمان

همه کس از این فارغیم این زمان

به شکرانۀ آن که پروردگار

به ما داد شاهی چنین راستکار

به هدیه همی خواهم این پیرهن

ز روی بزرگی پذیری ز من»

عمر گفت:«بس نی»،و گفتا به وی:

«ستبر است بهتر به گرما و خوی»

به هرشهر کآمد در آن بوم وبر

نمی کرد از این خوب سیرت گذر

1345 مکافات نیکان به نیکی نمود

بَدان را به پادافره اندر فزود (3)

چو از زندگانیِ او مردمان

شدند آگه آن جایگه آن زمان

کس از راستی پای ننهاد پیش

وز آن رحم کردند بر جانِ خویش

عُمر عاملان را بسی داد پند

سخنها در آن گفتشان سودمند

بپرسید پس:«حقّ فرماندهی

گزاردم وگرنه، (4)به کار مهی»

1350 بگفتند:«آری کم وبیش چیز

وز آن رحم کردند بر جان بنیز»

بلالِ مؤذن به اقلیمِ شام

پس از مصطفی بود کرده مُقام

و لیکن نگفتی اذان، (5)آن زمان

اگر چند از او خواستند مردمان

ص :139

1- 1) (ب 1336).آیا«بر تباه»هم می توان خواند؟
2- 2) (ب 1338).آیا«بر ستبر»هم می توان خواند؟
3- 3) (ب 1345).در اصل:اندر فرود.
4- 4) (ب 1349).وگرنه-و یا نه.
5- 5) (ب 1352).در اصل:نکفتی از آن.
عُمر خواست گوید به پیشش اذان

بسی کرد الحاح با او در آن

چو لفظی دو برگفت زاری و آه

برآمد به دردِ رسُول اله

1355 عُمر گفت تا ترک کرد آن زمان

که خاموش گشتند از آن مردمان (1)

از آن پس به سوی مدینه کشید

در او باز تا چندگاه آرمید

باران خواستن عمر و باریدن به امر اللّه

به شهر مدینه در این روزگار

چنان تنگی و قحط شد آشکار

که بر مردمِ گرسنه نامِ نان

بسی شد گرامی تر از پاک جان

عمر رفت با هرکه بُد نامدار

که باران بخواهند از کردگار

1360 چو آمد به جا رسم و شرطِ نماز

عمر شد به عبّاس از آن چاره ساز

چنین گفت:«الهی بدان پیشوا

که این نامبرده بود عمّ ورا

که گردی در این کارمان چاره ساز

نگردانی این قوم محروم باز»

چو این گفته شد ابری آمد پدید

ببارید باران و مردم رهید

به نوعی که آن مردمان اندر آب

به شهر مدینه شدند پُرشتاب

عزلت مغیره از بصره و امارت ابو موسی اشعری

1365 مُغیره که شَعبه پدر بُد ورا

به بصره به حُکم عُمر پیشوا

ز مِهر زنان هیچ نشگیفتی

کسی را که شایست بفریفتی

زنی بود در بصره آن روزگار

نکوروی و والا گهر،مِهرکار (2)

به شهوت به هم هردو کردند را

بسی رفتشان با هم این ماجرا

ص :140

1- 1) (ب 5-1352).طبری 1875/5...آنگاه وقت نماز رسید،کسان گفتند:چه شود اگر به بلال گویی اذان گوید.عمر بدو گفت که اذان گوید و هنگام اذان بلال همه کسانی که صحبت پیمبر خدا(ص)داشته بودند،بگریستند تا ریششان تر شد و عمر از همه سخت تر می گریست،آنها که صحبت پیمبر نداشته بودند از گریۀ صحابیان و یاد او(ص)گریستند.
2- 2) (ب 1367).منظور،ام جمیل بنت افقم.
ابو بکره مولای (1) سیّد از این

خبر یافت رنجید از درد دین

1370 به خلوتگهی در که آن هردوان

بدان کار گشتند هرگه روان

ز خان ابو بکره (2) شایست دید

بر این کار ابو بکره یاری گزید

به روزی که رفتند هردو درو

ابو بکره افتاد در جست وجو

زیاد ابیه (3) و دو کَس را دگر

بیاورد تا دید از چشم سر

که می کرد با او مغیره دخول

بر این شد گوا هرچهار از فضول (4)

1375 مغیره چو آمد به مسجد فراز

که اندر امامت گزارد نماز

ابو بکره مانع شدش اندر آن

بدو گفت:«رو غسل کن این زمان

امام زناکاره ما را به کار

نیاید ز خلق (5) و خدا شرم دار»

مغیره چو در خود نُبد در گمان

تحمّل بر این کرد از او آن زمان

به عمّر،ابو بکره زین بازگفت

پژوهید عمّر سخن در نهفت

1380 گواهی سه کس داد از آن بر زِنا

چهارم چنین گفت با پیشوا (6)

ندانم که بودند کرده نکاح

وگر بود مطلق زنا و سفاح (7)

مغیره شد از رجم زین زو (8) رها

وز این گشت حدّ واجب آن هرسه را

زننده زدی حدّ در آن انجمن

مغیره بدو گفت:«بهتر بزن»

عمر گفت:«خستو بدین شو تو نیز

فزونی مفرمای جستن به چیز

1385 که این قید اگر من بکردی (9) گوا

از این خواستم رحم کردن ترا

به کارِ زنا پاک پروردگار

از آن کرد این قیدها آشکار

که پرده دریده نگردد از آن

نگردند بدنام از آن مردمان»

به شرع ارچه بَر وی نبود این گناه

عُمر عزلتش داد ز آن جایگاه

ص :141

1- 1) (ب 1369).در اصل:ابو بکر مولاء.
2- 2) (ب 1371).در اصل:رخان ابو بکر.
3- 3) (ب 1373).:زیاد ابیه،نافع بن کلده،شبل بن معبد بجلی.
4- 4) (ب 1374).در اصل:از فصول.
5- 5) (ب 1377).در اصل:نبایذ ز خلق.
6- 6) (ب 1380).منظور،ابو بکره،نافع بن کلده و شبل بن معبد بجلی.و مصراع دوم:منظور،«زیاد ابیه».
7- 7) (ب 1381).:سِفاح-زنا کردن.با کسی زنا کردن.(لغت نامه دهخدا)
8- 8) (ب 1382).در اصل:شذ ار رحم رین؟؟؟ زو.
9- 9) (ب 1385).در اصل:نکردی.
ابو موسیِ اشعری شد امیر

شدندش همه بصره فرمانپذیر

فتوح آذربایجان و اران و ارمن

1390 دو لشکر عُمر از سپه برگزید

که شایستۀ فتح اسلام دید

دو کس را بر آن هردو فرمود سر

که بُد هریکی مهتری نامور

یکی بکر عبد اللّه (1) آمد به نام

دوم عُتبۀ فرقد (2) خویشکام

بفرمود تا بکر (3) با آن سپاه

به مُلک خلاط اندر آید ز راه

بر ارّان و ارمن از او بگذرد

شماخیّ و شروان به چنگ آورد

1395 چنین تا به دربند و دریاکنار

مسخّر کند هرچه باشد دیار

شود عتبۀ فرقد (4) بر جنگ و شور

سپه را برد بر ره شهرِ زور

بگیرد همه آذرآبادگان

که گردند مأمورش آزادگان

به فرمان برفتند هردو به راه

به پیکار بردند جنگی سپاه

به خلاط (5) چون بکر آمد فراز

در او گشت با ارمنی رزمساز

1400 تبه کرد بی مرّ از آن مردمان

دگر گشت فرمانبرش آن زمان

از آنجا به ارّان و ارمن کشید

ولایات بی مرّ به چنگ آورید

شماخی و شروان و آن بوم وبر

همه مُلک گشتاسفی (6) سربه سر

به امیّد و بیم و به وعد و وعید

مر او را همه مُلک فرمان گزید

چنین تا به دربند امیری نماند

که منشور فرمان او برنخواند

1405 گروهی پذیرفت از آن قوم دین

گروهی دگر جزیه پذرفت از این

ص :142

1- 1) (ب 1392).منظور«بکیر بن عبد اللّه اللیثی».
2- 2) (ب 1392).در اصل:عصمه ؟؟؟.عتبه بن فرقد السلمی.
3- 3) (ب 1393).منظور«بکیر»است.خلاط-شهری معمور و مشهور و پربرکت و مرکز ارمنستان میانه. (مراصد الاطّلاع)
4- 4) (ب 1396).در اصل:عصمه ؟؟؟.
5- 5) (ب 1399).در اصل:باخلاط.
6- 6) (ب 1402).گُشتاسفی:از کنار آب دریا ولایت گشتاسفی است،گشتاسف بن لهراسب ساخت و نهری بزرگ از آب کر و ارس بریده است و از آن جویها برداشته.(لغت نامه دهخدا)
به دربند بُد مهتری سرفراز

که بُد نام آن میر شهره براز (1)

به پیغام با او درِ صُلح زد

که تا بازدارد از این مُلک بد

نماند ز کُفّار آن بوم وبر

رساند به اسلامیان کس ضرر

سراقه که از عمرو بودش نژاد

به میری در آن مملکت ایستاد

1410 دگر عبد رحمن ربیعه (2) گهر

به میریِ لشکر برافراخت سر

به گرجیستان، (3)بکر (4) لشکر کشید

به جنگ آن ولایت به چنگ آورید

به دربند شد عبد رحمن گُرد

سپاهی جهانگیر با خود ببُرد

در آن مُلک فرسنگ بیش از دویست

برفت و عُدو را همی کرد نیست

بجستند پیکارش آن مردمان

که بودی بر اسلامیانشان گمان

1415 سِلاحی بر اسلامیان کارگر

نباشد به پیروزی دادگر

چو معلوم کردند از این قوم نیز

توان مرد کشتن ز روی ستیز

به پیکارشان آمدند آن زمان

وز این بازگشت این سپاه دمان

گذشتند از شهر دربند زود (5)

بدین کشور آن لشکر آمد فرود

وز آن روی عتبه (6) چو از شهرِ زور

گذر کرد در دشمن افتاد شور

1420 سیاووش بُد (7) میرِ لشکر درُو

بیامد ز اسلام شد جنگجو

بسی جنگ کردند هردو سپاه

بسی لشکر از هردو رو شد تباه

سیاووش (8) سرانجام شد دستگیر

نگه داشت عتبه مر او را (9) اسیر

که حکّام دیگر ولایات رام

شدندی بناچار از هرمقام

چنین تا همه آذرآبادگان

درآمد به فرمان او آن زمان

ص :143

1- 1) (ب 1406).شهربراز،صحیح است.
2- 2) (ب 1410).:عبد الرحمان بن ربیعه ذو النور الباهلی.
3- 3) (ب 1411).گرجستان.
4- 4) (ب 1411).منظور«بکیر بن عبد اللّه»است.
5- 5) (ب 1418).در اصل:دربند رود.
6- 6) (ب 1419).در اصل:روی عصمه.
7- 7) (ب 1420).طبری،اسفندیاذ پسر رستم فرخزاد و،العبر،اسفندیار برادر رستم آورده است.
8- 8) (ب 1422).کذا.
9- 9) (ب 1422).در اصل:عصمه مر او را.
مسخّر گشتن بعضی خوزستان اسلام را

1425 ز قومِ عجم بُد یکی پیشوا

که بر خوزیان بود فرمانروا

لقب هرمزان مهتری رزمزن (1)

بر اسلام کردی همی تاختن

ابو موسیِ اشعری مردِ او

نبود و نبودش هماورد او

عُمر را از این کار آگاه کرد

مدد خواست از وی ز بهرِ نبرد

به حکمِ عمر،سعد وقّاص زود

سپاهی فرستاد پیشش چو دود

1430 در آن مُلک بودند قومی عرب

که بودی کلیب آن سپه را لقب

بداندیش بودند با خوزیان

بسی هریکی دیده از هم زیان

اگرچه نبودند پذرفته دین

مددکار اسلام گشتند از این

سپه را ابو موسیِ اشعری

بیاراست و کوشید (2) در داوری

روان کرد لشکر به سوی سه راه

که خوزی هراسان شود زین سپاه

1435 خود و لشکر بصره راه میان

گزیدند و رفتند در خوزیان

سوی راست رفتند کوفی سپاه

کلیبی سوی چپ شدند رزمخواه

به راهی دگر هریکی بی درنگ

سوی کشور خوزیان شد به جنگ

از آن مملکت هرمزان و سپاه

به جنگ ابو موسی آمد ز راه

گُمانشان چنان بود لشکر همان

در آوردگاه است از مؤمنان

1440 نمودند تیزی به کارِ نبرد

فگندند از مؤمنان چند مرد

چو لشکر رسیدند از راست و چپ

گریزان شدند خوزیان ز آن شغب

به اهواز رفتند از آن جایگاه

از این شهر جُستند از اینها پناه

اسیران گرفتند اسلامیان

غنیمت فراوان از آن خوزیان

برافراختند پس در این کار بال

برفتند اندر پیِ بدسگال

1445 چو آمد به پیشِ حصار این سپاه

بشد هرمزان باز پیکارخواه

دگرباره کردند جنگی گران

هزیمت شدند خوزیان ز آن سران

گذشتند از آبهای بزرگ

به شُشتر شدند آن سپاهِ سترگ

ص :144

1- 1) (ب 1426).در اصل:هرمز آن.
2- 2) (ب 1433).در اصل:نیاراست و کوشیذ.
ز اسلام گشتند از این صلحجو

فرستاد پیغامهای نکو

غنیمت ابو موسیِ اشعری

بر آیین ببخشید بر لشکری

1450 از آن خواسته خمس و این خوش خبر

بزودی فرستاد پیش عُمر

فرستاده بود احنف قیس کُو

جوانی هنرور بُد و نغزگو

به شیرین عبارت چو پیش عُمر

سخن گفتی آن مهترِ نامور

عُمَر را خوش آمد سخنهای او

سفارش نوشت از برایش نکو

اجازت در آن (1) کرد با خوزیان

کنند آشتی مؤمنان آن چنان

1455 که هرشهر از آن ملک اسلامیان

گرفتند خوزی کند ز آن کران

هرآن مُلک دارند ایشان هنوز

نگردد مسلمان از آن رزمتوز

بر این گونه کردند و تا چندگاه

نگشتی در آن مُلک کس رزمخواه