گروه نرم افزاری آسمان

رحلت کردن[عمر]

رحلت کردن[عمر] (2)خطّاب،رضی اللّه عنه

به دل مایل حضرت قدس گشت

شهادت بیاورد و اندر گذشت

پسین روز ذی الحجّه آن نامدار

ز دنیا روان شد به دار القرار (3)

2030 بُدش عمر پنجاه و پنج آن زمان (4)

ده و نیم از آن میر بر مؤمنان

به حکم وصیّت ز عایشّه باز

اجازت بجستند و او داد ساز

ص :174

1- 1) (ب 2024).در اصل:کزینیذ خوذ.
2- 2) عنوان.[عمر]در اصل نیامده است.
3- 3) (ب 2029).ابو بکر بن اسماعیل گوید:عمر به روز چهارشنبه چهار روز مانده از ذی الحجه سال بیست و سوم ضربت خورد و روز یکشنبه صبحگاه اول محرم سال بیست و چهارم به خاک رفت و خلافت وی ده سال و پنج ماه و بیست و یک روز بود که از هنگام درگذشت ابو بکر گذشته بود. ابو معشر گوید:عمر روز چهارشنبه چهار روز مانده از ذی الحجه سال بیست و سوم کشته شد،مدت خلافت وی ده سال و شش ماه و چهار روز بود. ابو جعفر گوید:به گفتۀ مداینی،عمر روز چهارشنبه هفت روز مانده از ذی الحجه و به گفته دیگر شش روز مانده از ذی الحجه ضربت خورد. هشام بن محمد گوید:عمر سه روز مانده از ذی الحجه سال بیست و سوم درگذشت و خلافت وی ده سال و شش ماه و چهار روز بود. ابو جعفر گوید:به قولی درگذشت عمر در غرۀ محرم سال بیست و چهارم بود.(طبری 2030/5)
4- 4) (ب 2030).ابن عمر و ابن شهاب گویند:عمر در پنجاه و پنج سالگی کشته شد.بعضی دیگر گفته اند،که وقتی درگذشت پنجاه و سه سال و چند ماه داشت و این را از هشام بن محمد بن کلبی آورده اند.بعضی دیگر گفته اند،وقتی درگذشت شصت و سه ساله بود و این را از عامر روایت کرده اند.بعضی گفته اند که شصت و یک ساله بود که درگذشت و این را از قتاده روایت کرده اند.بعضی دیگر گفته اند،شصت ساله بود که درگذشت و این را،از زید بن اسلم روایت کرده اند.محمد بن عمیر گوید:به نظر ما این از گفتارهای دیگر معتبرتر است.از مداینی نیز روایت کرده اند که وقتی عمر درگذشت،پنجاه و هفت سال داشت. (طبری 2033/5)
دعا بر عُمر کرد پُر زین سبب

که جز راستکاری نبودش طلب

به مسجد صهیّب بر او بر نماز

بکرد و سوی روضه بردش فراز

به پهلوی بو بکر در خاک کرد

سَرِ او بَرِ کتف آن نیکمرد

2035 درِ روضه را سخت کردند زود

همه کس فرستاد بَر وی درود

حلیۀ عمر خطّاب،رضی اللّه عنه

بگویم کنون حلیه و وصف او

به رو بُد سپید و به چهره نکو

به قوّت قوی و به بالا دراز

به هیکل درشت و به اندام ساز

سرش اصلع و ریش انبوه بود

سپیدیش کمتر ز نیمه نمود

به حنّا مر آن نیز کردی خضاب

که در جنگ باشد جوان در حساب

2040 به دستِ چپ و راست هرکار کرد

وزین اعسر و ایسرش خواند مرد

چو رفتی پیاده به ره از سوار

فزونتر نمودی مر آن نامدار

وگر با پیاده بُدش همرهی

نبودیّشان زو بسی کوتهی

درشتی و گرمی به گاهِ سخن

نمودی چو گفتی بکن یا مکن

ز فرّ و شکوهش همه مردمان

هراسان شدندی همی آن زمان

ذکر ازواج و اولاده،رضی اللّه عنهم

2045 ز ازواج و اولاد عمّر سخن

بگویم بُد او خواسته هفت زن

از ایشان یکی دخترِ مرتضی

که خواندی عُمر،امّ کلثوم ورا

دوم زینب و حفصه (1) بودی از او

که سردارِ کونین ورا گشت شو

چو ملّیکه (2) کو بُد خزاعی گهر

جمیله (3) که ثابت بُد او را پدر

چو امّ حکیم،عاتکه (4) آن دگر

زن هفتمین[را قریبه]شمر (5)

ص :175

1- 1) (ب 2047).منظور«زینب بنت المظعون».«حفصه بنت عمر بن الخطاب».
2- 2) (ب 2048).در اصل:ملکیه.«ملیکه بنت جرول الخزاعی».
3- 3) (ب 2048).در اصل:جمیله که عاصم.طبری 2034/5،جمیله خواهر عاصم بن ثابت انصاری.
4- 4) (ب 2049).در اصل:جوام حبیب ؟؟؟عالیه.«منظور،أمّ حکیم بنت حارث بن هشام بن المغیره»و«عاتکه بنت زید بن -عمرو بن نفیل».
5- 5) (ب 2049).مصراع دوم،در اصل:جای زن هفتمین خالی است و بنظر می رسد«قریبه بنت ابو أمیه مخزومی» باشد.
2050 دو سریت و زین نُه تن آن نامدار

پسر هشت و دختر بیاورد چار (1)

ز پورانش عبد اللّه آمد مهین

به خردی پذیرفت این پاکدین

چو عمرش درآمد به هشتاد و چار

روان شد ز مکّه به دار القرار

دگر زید از امّ کلثوم بود

که کوفی ز جانش برآورد دود

چنان مادرش نیز اندر گذشت

که وارث نه مورث هویدا نگشت

2055 عبید اللّه آمد دگر نامدار

که کرد اندر اسلام بسیار کار

به صفّین معاویّه را بود یار

بکُشتند او را در آن کارزار

دگر پور را عاصم او نام کرد

بُدی خیّر و فاضل و نیکمرد

ز هجرت چو بگذشت هفتاد سال

ز دنیی به عقبی بُدش انتقال

دگر عبد رحمن مجیر لقب (2)

نمانده ست نسل وی اندر عرب

2060 ابو شحمۀ عبد رحمن دگر

که حدّ زد به می خوردن او را پدر

اگر چند در زیر آن حدّ نماند

تمامی حدّ باب بر وی بِراند

به هفتم بُدی عبد رحمن دگر

به هشتم پسر نام زیدش شمر

به خُردی شدند سوی دیگر سرا

به وقتی که بودی پدرشان به جا

چو حفصه بُد از دخترانش مهین

که بودی همال رسول گزین

2065 دگر فاطمه بود و زینب دگر

خطاب چهارم رقیّه شمر

ذکر قضاه و کتّاب و حجّابه،رضی اللّه عنهم

از آنها که بودند بَرَش کاردار

حکایت کنون من کنم آشکار

علی مرتضی کاتبش بُد ز داد

دگر عبد رحمن خزاعی نژاد

ص :176

1- 1) (ب 2050).مداینی گوید:«نهیه،عبد الرحمان اصغر را برای عمر به دنیا آورد و به قولی کنیز بود.به گفتۀ واقدی نیز وی کنیز بود و عبد الرحمان اوسط را برای عمر آورد،مادر عبد الرحمان اصغر نیز کنیز بود.فکیهه نیز زن عمر بود که کنیز بود و زینب را از او آورد که به گفتۀ واقدی کوچکترین فرزندان عمر بود.
2- 2) (ب 2059).در اصل:محر؟؟؟ لقب.
دو زید آن که بودندی اندر گُهر

ز ثابت یکی و از ارقم دگر

دگر زید کو را شد (1) احنف پدر

بُدی قاضیِ او بدان شهر در

2070 غلامش بُدی حاجبش آن زمان

که خواندند رافع ورا مردمان

ز عمّالِ آن میر در هردیار

سخن یاد کردن بود بی شمار

بُدی مُهر او خاتم مصطفی

بدین ختم کردم حکایت ورا

بگویم کنون کار آن سرفراز

کز او کارِ دین و دول یافت ساز

ص :177

1- 1) (ب 2069).در اصل:کو را احب شد.
ص :178

خلافت امیر المؤمنین،ذی النّورین،عثمان بن عفّان، رضی اللّه عنه،دوازده سال کم یازده روز

اشاره

جهانِ هنر جانِ مهر و وفا

مکان خِرد کانِ شرم و حیا

سرِ دین پرستی[و] (1)دل راستی

ز کارش گذاریده تن کاستی

سیم یار و دامادِ فخرِ بشر

خداوند نورین والاگُهر

رساننده در تنگناها نوال

نُبی کرده گِرد و پراگنده مال

5 سرافراز عثمانِ والاگُهر

نیایش ابو العاص و عفّان پدر

ابو العاص را بُد امیّه پدر

بود آن قبیله بدو مشتهر

امیّه بُد از عبد شمس (2) از نژاد

که با هاشم او بود همپشت و زاد (3)

پدر هردو را بود عبد المناف

به سیّد بدو می رسد بی خلاف

بُدی مادرش عمّۀ مصطفی (4)

که از وی پدر نام خواندی ورا

10 به سالی که بُد هشتمین سالِ فیل

بزاد آن ستوده بزرگ خلیل

ز هشتصد نود سال بُد بَر سری

در آن سال تاریخ اسکندری

چو سی و سه ساله شد آن نامدار

به دل کرد اسلام را اختیار

چل و هشت سال اندر اسلام ماند

بجز کارِ حقّ بر زبانش نراند

چو در شصت و نه سالِ عمرش کشید

ز دولت به کارِ خلافت رسید

ص :179

1- 1) (ب 2).در اصل:[و]ندارد.
2- 2) (ب 7-5).:عثمان بن عفان بن العاص بن أمیّه بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصّی.
3- 3) (ب 7-).در اصل:از عبد سمر.(مصراع دوم):در اصل:هم بشت و راد.-همپشت و همزاد.
4- 4) (ب 9).:اروی بنت کریز بن ربیعه بن حبیب بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصّی.
تقریر خلافت عثمان،رضی اللّه عنه،به شوری

15 در این کار اصحاب شوری سَخُن

فگندند چندی ز هرگونه بُن

نمی گشت یک کس در آن اختیار

دو روز اندر این کار شد روزگار

نکردی ابو طلحه (1) کس را رها

که گردند از هم زمانی جدا

سیم روز گفت عبد رحمن (2) چنان

که:«من خویش را خلع کردم از آن

که بر گفتِ من جمله خستو شوید

بدان کس که من بگروم بگروید»

20 بدین کار خستو شدند آن مهان

علی را برِ خویش خواند آن زمان

بزرگیِ او یک به یک برشمرد

بپرسید این کار از آن مردِ گُرد

که:«این کار اگر ز آن که نبود ترا

از اینها بود بر کدامین سزا؟»

چنین گفت:«عثمان سزاوارتر

که بندد در این کار فرّخ کمر»

علی دور شد،رفت عثمان بَرش

ثنا گفت آن مهتر اندر خورش

25 بپرسید ازو نیز ک:«ین کار اگر

نباشد ترا،کیست شایسته تر؟»

چنین گفت:«از اینها علی بهتر است

به میری و فرماندهی درخور است»

از آن هرسه مهتر بپرسید هم

در این کار از این گونه از بیش وکم

علی را گزیدند سعد و زبیر

چو عثمان برِ طلحه شد دلپذیر

چنین گفت پس عبد رحمن:«کنون

مهی نیست زین هردو مهتر برون

30 به شبگیر از این دو یکی را گُزین

کنم در خلافت سوی کارِ دین»

چو شد عمرو بن عاص آگاه از این

همی خواست عثمان شود ز آن گزین

که داماد آن نامور بود عمرو

ز حیلت در آن راه بنمود عمرو

به پیشِ علی رفت و گفتش چنین:

«چو خواهی در این کار گشتن گُزین

حقیقت شمر عبد رحمنِ راد

خِردپیشه مردی است با رای و داد

35 اگر درپذیری ازو زود کار

به کارت به شک افتد آن نامدار

کُند بر تو ز آن دیگری را گزین

مبادا که تعجیل سازی در این»

ص :180

1- 1) (ب 17).«ابو طلحه انصاری».
2- 2) (ب 18).«عبد الرحمان بن عوف».
به سمعِ رضا مرتضی زو شنید

ندانست کز حیله راهش برید

به راه علی چون بگسترد دام

به نزدیک عثمان شد آن خویشکام (1)

بدو گفت:«فردا چو بر تو مهی

کند عرض در کارِ فرماندهی

40 نگر تا نسازی کسالت در این

که در حال گردد علی زین گُزین»

به شبگیر چون عبد رحمن سَخُن

در این داستان خواست افگند بُن

دورایی گزیدند مردم همه

برآمد فغان از شبان و رمه

شدن خواست ز این کار دور و دراز (2)

در این دست کرد عبد رحمن فراز

به دست اندر آورد دستِ علی

بدو گفت:«پذرفتی از یکدلی

45 که میری به حُکمِ خدا و رسُول

بر آیین شیخین کنی هم قبول؟»

علی گفت:«با کوشش و رای خویش

پذیرم که گیرم ره راست پیش»

ازو عبد رحمن نپذرفت این

«نخواهم»بدو گفت:«سست این چنین»

به عثمان بر این داستان کرد یاد

پذیرفت از او کار بر راه داد

بر او کرد بیعت در این کار مرد

همه کس به بیعت همان رای کرد

50 علی زین برآورد فریاد و گفت

که:«دادید (3) بازی مرا در نهفت»

چنین گفت پس عبد رحمن بدو:

«در این دوری از راستکاری مجو

به شوری چو دادی دو نوبت رضا

نشاید مخالف شد اکنون ترا»

علی نیز بیعت بر او کرد از این

چو از وی نشایست از این جست کین

شد این نکته پوشیده بر مرتضی

که گفتا:«به خود هم کنم جهد ورا»

55 که چون کرد عثمان به خود جهد ورا

نمودند از آن بازخواهی ورا

چنین گفت:«شیخین نه از رای خود

بگردند،من نیز گردم سزد

بود رای شیخین ز رایم به جا

نباشد خلافی در این مَر مرا»

ص :181

1- 1) (ب 37).مضمون این بیت تعبیری است نادرست و ساده اندیشانه از این روایت،زیرا همان گونه که بعدا می بینیم امیر المؤمنین علی(ع)در جواب پیشنهاد خلافت از جانب عبد الرّحمن،با نپذیرفتن تلویحی شرط و قید آخرین او،یعنی«بر آیین شیخین»عمل کردن و به جای آن قید«با کوشش و رای خویش»و«پیش گرفتن راه راست»حقیقتی را که در باطن و درون مبارکشان جاری بوده است،به زبان آورده اند،نه آن که،معاذ اللّه، این امر ناشی از بازی خوردگی ایشان از دغلبازیهای عمرو عاص بوده باشد.
2- 2) (ب 43).در اصل:دور از هزار.آیا«دورا دراز»هم می تواند باشد؟.
3- 3) (ب 50).در اصل:که داند.
رهانیدن عثمان،عبید اللّه عمر را از قتل هرمزان

چو شد پیشوایی در اسلام نو

به تاریخ[شد]سال (1) را نام نو

شمارش درآمد به بیست و چهار

بکوشید عثمان ز دانش به کار

60 عبید اللّه عمّر از بهر آن

که خصمش جفینه (2) بُد و هرمزان

در آن کار عبرت برآورده بود

مَر آن هردوان را تبه کرده بود

بنی هاشم و زهره او را به بند

درآورده و خواست کردن گزند

در این کار نزدیکِ عثمان سَخُن

ز بهر قصاصش فگندند بُن

به عثمان چنین گفت عمرو آن زمان:

«بر او گر سرآریم اکنون زمان

65 شود مشتهر در جهان بی گمان

که گشتند باهم عدو مؤمنان

ز سردارِ خویش و ز پورش دمار

برآورد مؤمن چنین خوار خوار

شکستی بود سخت در کارِ دین

دیت داد باید بدیشان در این»

پسندید عثمان و دیّت بداد

شد آزاد آن مهترِ پاک و راد

از آن پس به کارِ جهان بنگرید

همه کارها را همی باز دید

70 عُمر را هرآن کس که بُد کاردار

بدو داد آن کار هم برقرار

مگر آن که عمّار یاسر ز کار

ز عزلت برون شد در آن روزگار

دگرباره شد سعد میرِ عراق (3)

نمودند میران وفا و وفاق

گرفتند بیعت ز مردم همه

سوی کارِ عثمان شبان و رمه

به دیوان که عُمّر نهاده بُد آن

برافزود ده یازده آن زمان

75 که هرسال با هریک از بیتِ مال

رساند از آن پس به رسمِ نوال

اگر بیش اگر کم رسد خواسته

نه افزون شود ز آن و نه کاسته

چو رسمی شد از بهرِ آن مردمان

گرفتند تا چندگاه آن چنان

به ماه رمضّان ز بهرِ عوام

کشیدی نکو سفره،دادی طعام

نکو سیرتی کردی اندر مهی

از او یافت آن مهتری فرّهی

ص :182

1- 1) (ب 58).در اصل:بتاریخ سال.
2- 2) (ب 60).در اصل:خصمش حنیفه.
3- 3) (ب 72).سعد بن أبی وقاص.
80 به میریِ حجّ عبد رحمن عوف

فرستاد و حجّ کرد بی ترس و خوف

چو بر بیست و پنج شد ز تاریخ سال

به میری دگرگونه شد باز حال

بَر او بُد بزرگی گرفته قرار

کسی را نبودی ز حکمش گذار

نصب شدن بنی امیّه به امارت ولایات

بَدَل کرد عمّال را سربه سر

به هرکشوری گشت خویشیش سر

ولید عقبّه یَلِ پاکرا

که بودی ز مادر برادر ورا

85 به میری درآمد به ملکِ عراق

ورا دولت و بخت کرد اتّفاق

ز قوم بنی امّیّه هرکه بود

به دور و به نزدیک میری نمود

بزرگی بدان نامداران رسید

به هرکشوری هریکی جا گزید

مخالفت اهل آذربیجان و ارمن و به اطاعت آمدن

چو بگذشت گیتی بر این یک دو ماه

مُسُلمان ز بدخواه شد رزمخواه

خلاف آمد از آذرآبادگان

به مصر و به مغرب از آزادگان

90 به پیش ولید عقبّه پیام

فرستاد تا وی کند انتقام

به مصر و به مغرب ز یثرب سپاه

فرستاد عثمان بزودی به راه

ولید و سپاه عراق آن زمان

ببستند بر جنگِ دشمن میان

سوی آذرآبادگان جنگجو

به فرمانِ عثمان نهادند رو

پس از جنگ و جوش و ده و داروگیر

شد آن مُلکشان باز فرمانپذیر

95 به جزیه درم داد هشتصد هزار

که برگشت مؤمن از آن کارزار

ولید عقبه سپاهی گران

گُزین کرد جنگی و ناماوران

به سلمان که بودش ربیعه پدر

سپرد و فرستاد از آن بوم وبر

به ارمن شدند آن سپاهِ گران

بسی جنگ کردند هرکس در آن

به جزیه شدند صلحجو ز آن دیار

بدادندشان خواسته بی شمار

100 از آن کشور این لشکرِ نامور

به نزدیک مهتر نهادند سر

ولید و سپاهش هرآن چیز بود

به مُلک عراق آمدند باز زود

ص :183

فتوح ولایات افریقیه و اندلس و بربر

وز آن روی عمرو بن (1) عاصِ دلیر

به مصر و به مغرب روان شد چو شیر

چو در مُلک مصر آمد آن نامور

ازو کس نیارست پیچید سر

به فرمانبری جمله پیش آمدند

همه عمرو را بنده فرمان شدند

105 سه لشکر گزین کرد عمرو آن زمان

که هریک از آن بُد سپاهی دمان

سه عبد اللّه آمد سپهدارشان

نگه دار از رای هشیارشان

ابی سرح (2) شد سوی مغرب به جنگ

درآورد افریقیه ز آن به چنگ

سوی اندلس نافعی (3) شد روان

بر آن یافتند دست جنگی گوان

به بربر روان گشت ابن حصین (4)

درآورد در حُکم خود آن زمین

110 از این مُلکها بی کران خواسته

بُبردند آن لشکر آراسته

از آن خمس با فتح نامه به راه

فرستاد هریک از آن جایگاه

به نزدیک عثمان فرستاد عمرو

زِ هرکار کرد اندر آن یاد عمرو

حرب مُسُلمانان با رُومیان و ظفر اسلام

چو در بیست و شش رفت سالِ عرب

به شام اندرون خاست شور و شغب

ز روم آمدند لشکری بی کران

سپهبد امیری لقب مرزبان (5)

115 به فرمانِ قیصر سوی شام رو

نهادند از مؤمنان جنگجو

ز عثمان،معاویّه یاور بخواست

ز بهرش سپاهی گران کرد راست

به عبد اللّه ابن زبیر آن سپاه

سپرد و روان کرد زودش به راه

ص :184

1- 1) (ب 102).در اصل:روی عمر بن.
2- 2) (ب 107).عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح.
3- 3) (ب 108).عبد اللّه بن نافع بن عبد القیس الفهری.
4- 4) (ب 109).:عبد اللّه بن نافع بن الحصین.
5- 5) (ب 114).«مرزبان»در طبری و العبر و تاریخ گزیده،چنین نامی نیامده است.احتمالا منظور قیصر روم است.
به مُلک عراق همچنین نامه کرد

که یاور ولیدش (1) شود در نبرد

به سلمان ابن ربیعه،ولید

سپه داد تا سوی رومی کشید

120 چو این هردو لشکر درآمد به شام

معاویّه آراست لشکر تمام

حبیب آن که بودش پدر مسلمه

به فرمان او شد شبان و رمه

بر آهنگ رومی سه (2) مهتر روان

شدند از دمشق و دلاور گوان

رسیدند برهم دو رویه سپاه

نهادند پس وعدۀ رزمگاه

به اسلامیان گفت ابن زبیر: (3)

«به حیلت بَر اینها توان گشت چیر

125 که آن لشکر جنگی و این سپاه

در این رزمگاه است چون کوه و کاه

در این روز کان وعده نآمد هنوز

توانیم از ایشان شدن رزمتوز

که ایدون شنیدم کنون مرزبان

به عشرت برون رفته است ز آن میان

دو زن مطربه پیش آن خیره کار

شده کامجو داشته کار خوار

شما جمله آمادۀ کین شوید

چو آواز تکبیر من بشنوید

130 به پیکارِ دشمن درآرید رو

که من گشته باشم مظفّر برو»

بگفت این و با سی سوارِ دلیر

به رسم رسولان روان شد چو شیر

رهش باز دادند رومی سپاه

برِ مرزبان رفت آن رزمخواه

جدا گشت از پیش آن سی سوار

که رومی نداند چگونه است کار

کشیده یکی تیغ زهر آب دار

همی تاخت باره به تگ بادْوار

135 چو او را بدید آن چنان مرزبان

همی خواست کشتن سوار آن زمان

درآمد میان وی و اسپ مرد

بزد تیغ و دستش ز تن دور کرد

کنیزان فگندند خود را بَرو

درآورد از آن هرسه تن خون به جو

به پیروزی آنگاه تکبیر کرد

همیدون مر آن سی سرافراز مرد

به تکبیرِ ایشان مسلمان سپاه

از این رو شدند از عدو رزمخواه

140 وز این روی آن سی سر آن تیغِ تیز

در ایشان نهادند اندر ستیز

ز رومی به تیغ آمدند بی شمار

شد آن لشکر گشن از این تارومار

کسی را نبودی مجالِ ستیز

بکوشید هرکس که بُد در گریز

ص :185

1- 1) (ب 118).:ولید بن عقبه.
2- 2) (ب 122).در اصل:روی سه.
3- 3) (ب 124).:عبد اللّه بن زبیر.
ز مردیّ عبد اللّه نامدار

برآمد از ایشان بزاری دمار (1)

از این کار رومی سران صلحخواه

دگر ره شدند از مسلمان سپاه

145 گرفتند بر خویش جزیت همه

اگر بُد شبان و اگر بُد رمه

از این فتح خُمس و خبر آن سپاه

به عثمان فرستاد از آن جایگاه

همین سال عثمان به حجّ شد روان

در او کرد بخشش به قدرِ توان

به نزدیک مسجد بُدی چند سرا

که بودی خریده عمر مَر ورا

به مسجد درافزود تا شد فراخ

ز مسجد شرف یافت آن چند کاخ