گروه نرم افزاری آسمان

حرب سپاه مرتضی علی با لشکر عایشه و طلحه و زبیر

حرب سپاه مرتضی علی با لشکر عایشه و طلحه و زبیر (3)

485 برِ لشکر عایشه چون پلنگ

یکی لحظه کردند آنجای جنگ

گمان برد بَصری،علی با سپاه

از ایشان در آن وقت شد رزمخواه

به هم درفتادند وز آن کارزار

گذشتند غوغاییان خوار خوار

برِ لشکر مرتضی آمدند

همیدون ز پیکارشان دم زدند

سپاهِ علی بُرد ایدون گُمان

که بودند از بصره آن مردمان

490 ز هم جنگجو آن سپه گشت تیز (4)

دو رویه شد آن آتش فتنه تیز

کناری گرفتند غوغاییان

سپه کرد کوشش به کار زیان

دو رویه ز خود تیره شب آن سپاه

همی مرد کردی به خیره تباه

ص :235

1- 1) (ب 474).در اصل:رود بیش من.
2- 2) (ب 481).در اصل:کرین صلح.
3- 3) عنوان.جنگ جمل در جایی به نام(خریبه)در جمادی الاولی سال سی و شش هجری اتفاق افتاد. (تاریخ یعقوبی 80/2)
4- 4) (ب 490).در اصل:کشت نیر؟؟؟.
چو شب،روز شد جنگ پیوسته شد

درِ فرّهی بر همه بسته شد

علی شد به قلب سپه در نبرد

چو قعقاع در میمنه جای کرد

495 گزین زید صوحان و چندی سپاه

برفتند بر میمنه رزمخواه

بشد ابن عبّاس و عمّارِ گُرد (1)

سوی میسره لشکری گشن بُرد

علی گفت با لشکر خویشتن:

«به خیره مَگردید کس رزمزن

که آن مردمانند مؤمن چو ما

نشاید شدن خیره رزم آزما

و لیک از پیِ دفعِ شر بی گُمان

توان جنگ جستن از آن مردمان

500 بدین نیّت ای قوم جنگ آورید

نه ز آن رو کز ایشان کسی بشکرید

وگر کس گریزد به گاهِ نبرد

مپویید اندر پیش هیچ مرد

وگر زخم بر کس رسد همچنین

نباید زدن زخم دیگر ز کین

که آن قوم را کُشتن و خون و مال

به ما بر حرام ست بی قیل و قال (2)

چو باشیم از این سان شده رزمخواه

نباشد از این جنگ بَر ما گناه»

505 وز آن رو سپه عایشه راست کرد

بیامد بزودی به دشتِ نبرد

بپوشید هودج به برگستوان

درو شد سوی قلب گشت (3) او روان

به نزدیک او طلحه بود و زبیر

سپاهی ز مردی چو غرّنده شیر

سوی میمنه ابن عامر سپاه

درآورد و یعلی منیه (4) به راه

سعید ابن عاص و دلاور ولید

که گشت از عقبه نژادش پدید

510 برفتند بر جانبِ میسره

دو رویه کشیدند صف یکسره

برون رفت ابن زبیر از میان

برِ مادر (5) آمد چو شیرِ ژیان

بگشتند باهم دو پیکارجو

همی زخم کرد این بر آن،آن بَرو

ص :236

1- 1) (ب 496).در اصل:عمّاز کرد.:عبد اللّه بن عباس.عمار بن یاسر،ابو الیقظان.
2- 2) (ب 503-500).سپس منادی علی فریاد کرد:هان،زخمداری کشته نشود،و هرگریزنده ای را دنبال نکنند و به روی پشت کننده ای نیزه نزنند و هرکس سلاح را بیندازد در امان است و هرکس در خانه اش را ببندد در امان است.سپس سیاه و سرخ را امان داد و ابن عباس را نزد عایشه فرستاد و او را فرمود که بازگردد. (تاریخ یعقوبی 81/2)
3- 3) (ب 506).در اصل:درو نشد سوی حلب کشت.
4- 4) (ب 508).در اصل:؟؟؟ مننه.
5- 5) (ب 511).:امّ المؤمنین عایشه.
چو خون رفت بسیار ز ابن زبیر

دلش گشت از کار پیکار سیر

ز سستی در آوردگاه اوفتاد

سوی شهر بردند او را چو باد

515 ز وقت سحر تا به وقتِ زوال

دو لشکر ز هم جُست جنگ و جدال

دو رویه تبه گشت بی مرّ سوار

نمی شد ز یک سو ظفر آشکار

قتل طلحه و زبیر،رضی اللّه عنهما

یکی تیر بر ساق طلحه به جنگ

ز قوم علی زد یکی تیز چنگ (1)

بدان سان که بگذشت از اسپ تیر

برون کرد تیر آن سوارِ دلیر

ز عبرت بر آن درد بر صبر کرد

چو خون رفت بسیار شد سست مرد

520 غلامش نشست از پسِ پشت او

سوی شهر آورد از آن دشت رو

چو نزدیکی شهر آمد زِ راه

از آن زخم آن نامور شد تباه (2)

همانجا به خاکش سپردند زود

چو چندی در آن حال طلحه غنود (3)

به خواب اندرون گفت با دخترش

که با خانه اش برد ازو پیکرش

در آن خانه است این زمانش مزار (4)

در آن شهر این تربه بس نامدار

525 پس از طلحه جنگی زبیر از نبرد

گریزان به وادی سباع روی کرد

ز قومِ علی،عمرو جرموز (5) زود

بشد در پیِ او نبرد آزمود

به پهلوی او بر یکی تیر زد

برون رفت ز آن سو وز آن یافت بَد

اگر چند بُد زخم او این چنین

یکی زخم زد بر سر او ز کین

سپر در سر آورد عمرو و از آن

نیامد ز دشمن به جانش زیان

ص :237

1- 1) (ب 517).در اصل:یکی تیر جنک.مروان بن حکم تیری به سوی او انداخت و او را از پا درآورد و گفت:به خدا سوگند پس از امروز خون عثمان را نخواهم خواست و من او را کشتم.(تاریخ یعقوبی 80/2)
2- 2) (ب 521).در طبری 2458/6 آمده است:غلام طلحه وی را به یکی از خانه های بصره رسانید که ویرانه بود و در سایۀ آن فرود آورد که در همان ویرانه بمرد و در محلّۀ،بنی سعد به خاک رفت.
3- 3) (ب 522).در اصل:طلحه نمود.
4- 4) (ب 524).در اصل:زمانش مرار.قبرش اکنون در بصره است و نزد مردم زیارتگاهی محترم می باشد،به قسمی که هرگاه شخص خایف و رانده ای بدانجا پناه برد،هیچ کس-هرکه می خواهد باشد-نمی تواند او را از آن جا بیرون کند و مردم بصره تا هم اکنون به طلحه اعتقادی زیاد دارند.(تاریخ فخری 119)
5- 5) (ب 526).در اصل:عمرو حرموع:عمرو(عمیر)بن جرموز.
530 دو مردِ دگر زخم زد بر زبیر

بیفتاد از اسپ آن مرد شیر

بشد عمرو و از تن سرش باز کرد

به پیش علی برد از آن دشت مرد

علی گفت:«بادت به دوزخ نوید

که از مصطفی گوشم ایدون شنید

هرآن کو سرآرد جهان بر زبیر

به دوزخ بود جاش تا دیر دیر» (1)

بدو گفت عمرو:«ای علی در جهان

بلایی بر اسلامیان بی گمان

535 اگر دشمنان ترا می کُشیم

از آن رختِ جان سوی دوزخ کشیم (2)

وگر با تو جنگ آوریم این زمان

به دوزخ رود خود روان بی گمان

خُنک آن که هرگز نبیند ترا

نه دشمن شود،نه گزیند ترا»

علی گفت:«اگرچه به صورت در این

موافق نمایی مرا این چنین

به معنی مخالف شدی مَر مرا

که فرمان من کرده ای زین رها

540 که من گفتم اندر پی آن سپاه

مپویید،رفتی و کردی تباه

ازین رو به دوزخ بود جای تو

که بر خیره (3) زین شد دگر رای تو»

چو ز آن رزمگه هردوان شد تهی

چو دست سر بانوان ز آن مهی

بفرمود تا هودجش در نبرد

ببردند پیشِ صف و جنگ کرد

ظفر یافتن لشکر مرتضی علی(رضعه)بر سپاه عایشه

سپاه علی تیرباران بر او

بسی کرد و تیری نرفتی در او

545 ز بر گستوان تیرِ اعرابیان

نرفتی برون و نبُد ز آن زیان

نیستان شد آن هودج از زخمِ تیر

کسی را نگشتی دل از جنگ سیر

به مالک چنین گفت از این مرتضی

که:«تا باشد آن زشت هودج به جا

نخواهد مسلمان ز کُشتن رهید

به پیش مَنَت باید آن آورید»

ص :238

1- 1) (ب 533-531).در این هنگام عمیر بن جرموز،شمشیر او را برای علی(ع)آورد،و به خادم علی(ع)گفت:برای قاتل زبیر اذن بخواه،چون علی(ع)سخن او را شنید،گفت:قاتل پسر صفّیه را به آتش دوزخ بشارت باد. صفیه مادر زبیر و عمۀ امیر المؤمنین بود،چون چشم علی به شمشیر زبیر افتاد،گفت:چه شمشیری که همواره اندوه را از چهره رسول خدا(ص)می زدود.(تاریخ فخری 119)
2- 2) (ب 535).در اصل:دوزخ شویم.
3- 3) (ب 541).در اصل:که بر حیره.
بشد مالک اشتر رزمزن

به پیکار نزدیک آن انجمن

550 همی خواست گیرد مهارِ شتر

به پیکار او رفت از آن قوم پُر

از آن پس کز او گشت چندی تباه

به نزدیکی آن شتر یافت راه

نمی داد از دست کعب سوید (1)

ببرّید دستش به دیگر کشید

دگر دست او هم بیفگند خوار

برادر گرفتش به دست آن مهار

از او نیز مالک برآورد گرد

دگر یک بدین کار آهنگ کرد

555 چنین تا که هفتاد کس را در آن

تبه کرد مالک ز نامی سران

گرفت آن مهارِ شتر آنگهی

کشید و نبرّید (2) اشتر رهی

تو گفتی به مسمارش اندر زمین

قضا دوخت محکم بر آن دشتِ کین

«دهیدش»علی گفت:«کان ناسزا

به جنگم روان داشتی دست و پا

نخواهد به فیروزیم ره بَرید

از او کین از این کار باید کشید»

560 شتر را یکی کرد پی در زمان

درآمد به رو هودج افتاد از آن

از او عایشه بانگ و فریاد کرد:

«چو فیروز گشتی علی در نبرد

«نکویی کن اندرخور خویشتن

بَدی درگذار از بزرگی زِ من»

علی با محمّد (3) چنین گفت:«زود

سوی خانه بَر خواهرت را چو دود»

محمّد برِ هودجش رفت زود

در او دست برد و به خواهر پَسود

565 چنین گفت بانو[که]:«بُبریده باد (4)

مَر این دست کان بَر تنی برنهاد

که جز دستِ فخرِ بشر در جهان

ندید این تن از آشکار و نهان»

محمّد بدو گفت ک:«ای خواهرم

منم،سوی خانه ترا می برم

دعا بَد کنی در حقِ من چرا؟»

بر این کرد خواهر مَر او را دعا

به خانِ خزاعی (5) ز آوردگاه

برادر ورا برد و داشتی نگاه

ص :239

1- 1) (ب 552).کعب بن سور الأزدی،صحیح است.کعب نخستین کس بود که از بصریان و کوفیان در مقابل عایشه کشته شد.(طبری 2460/6)
2- 2) (ب 556).در اصل:کشیذ و ببرّید.
3- 3) (ب 563).:محمد بن ابی بکر الصدیق.
4- 4) (ب 565).در اصل:نبریده؟؟؟ باد.
5- 5) (ب 569).در اصل:خان خراعی.در طبری 2465/6 آمده است:آخر شب محمد بن ابی بکر،عایشه را به بصره-
570 از آوردگه ابن عامر به راه

گریزان شد و سرورانِ سپاه

به پیش معاویه کردند رو

از ایشان نشد مرتضی جنگجو

نماندی رود لشکرش در عقب

سرآرد به کس بر جهان در شغب

به شبگیر فرمود ک:«ز هردُو رو

هرآن کس که گشته است کُشته درو

چو اسلامیان کرده تجهیز پاک

سپاریدشان (1) هم بدان جا به خاک»

575 بَر این گونه کردند و پس مرتضی

در او کرد بَهر غنیمت ندا

که هرکُشته را بود وارث به جا

برفتند و بردند آن چیز را

هرآن چیز از آن مال بر جا بماند

به بخشش بر آن لشکرش بَرفشاند

نوید اندر این کارشان داد نیز

که:«چون شام رامم شود در ستیز

شما را دَهم نعمتِ بی کران

که گردید (2) یکسر غنی اندر آن»

580 جوانانِ بصره از این داروگیر

شدندی بَرِ عایشه خیره خیر

بگفتندی اندر حقش ناسزا

از آن بازشان داشتی مرتضی

برِ عایشه داد پیغام و گفت:

«نبی گفت با من چنین در نهفت

یکی از زنانم ز تو جنگجو

شود لیک فیروز گردی بَر او

اگرچه ندارم به کارش رضا

تو باید فرستی به خانه ورا

585 به شهرِ مدینه ترا راهجو

کنون گشت باید از این گفت وگو»

پس از بهرِ خرجش ده و دو هزار

درم داد آن شیرِ دشمن شکار

زنانِ بزرگان بصره به راه

روان کرد با او از آن جایگاه (3)

به هنگام رفتن سرِ بانوان

چنین گفت در بصره با مردمان

که:«اندر میان من و مرتضی

ز خویشان بُوَد (4) اندکی ماجرا

5)

-برد و در خانۀ عبد اللّه بن خلف خزاعی پیش صفیه دختر حارث جای داد.به گفتۀ واقدی جنگ جمل به روز پنجشنبه دهم جمادی الاخر سال سی و یکم بود.و تاریخ فخری 120:جنگ جمل در سال سی و ششم هجری به وقوع پیوست.

ص :240

1- 1) (ب 574).در اصل:سبارندشان.
2- 2) (ب 579).در اصل:که کردند.
3- 3) (ب 587).پس هفتاد زن از عبد القیس در لباس مردانه همراهش فرستاد تا او را به مدینه رسانیدند. (تاریخ یعقوبی 82/2) سپس چهل نفر از زنان سرشناس بصره را برای همدمی با عایشه همراه وی روان کرد.(تاریخ فخری 120)
4- 4) (ب 589).در اصل:ز خویشان او بود.
590 فزودند همی مفتنان (1) اندر آن

که تا این چنین جنگ شد در میان

کنون هست پیشم علی همچنان

که عهد نبی بود و بهتر از آن

بَر این جنگ کس را مبادا نظر

مگیرید از حکمِ او کس گذر

که از هرکه راضی بود مرتضی

بود راضی از وی رسول و خدا»

بلی،گفته بودی (2) علی همچنین:

«به دل هرگزم زو نبُد بغض و کین (3)

595 ز گفتار بَدگو شد این داوری

کنون درگذشتیم از این یکسری

که او مادرِ مؤمنان است پاک

ز بَد بوده و هست همواره پاک

بر اسلامیان است حقّش بسی

گزاردن ندانند آن را کسی»

به رسمِ تشیّع به یک روزه راه

بشد با وی آن شیرمرد آله

سه فرزند خود را سه منزل دگر

فرستاد با بانوِ نامور

600 به ماه جمادیِ اوّل درون (4)

بُد این حال شش سال بَر سی فزون (5)

پس آنگاه بصره،علی مرتضی

به میری سپرد ابن عبّاس (6) را

از این کار مالک دژم گشت و گفت:

«علی نیز عثمان شد اندر نهفت

جز این نیست فرق اندر این حاکمی

که بُد حاکم اموّی هاشمی

چو خویشانِ خود را دهد مهتری

پس از ابلهی دادمان داوری

605 که بر گردن آن خونهامان بماند

دگر کس کنون حکم خواهند راند (7)

بلی هست بر ما ز ما این چنین

چه گفت آن سخنگوی دانا در این

ص :241

1- 1) (ب 590).در اصل:فرودند همی ؟؟؟.
2- 2) (ب 594-591).عایشه اظهار کرد:...به خدا سوگند میان من و علی(ع)از قدیم هیچگونه کدورتی جز آنچه میان یک نفر زن و خویشاوندان شوهرش هست،وجود نداشته است،با این وصف علی از نیکان است.علی(ع) نیز گفت:عایشه راست می گوید،میان او و من جز این مطلب چیز دیگری نبوده و او همسر پیغمبر شما در دنیا و آخرت است.(تاریخ فخری 120)
3- 3) (ب 594).در اصل:بلی کفت بودی.
4- 4) (ب 600).عایشه به روز شنبه غره رجب سال سی و شش حرکت کرد،علی چند میل او را بدرقه کرد و فرزندان خویش را تا یک منزل همراه او فرستاد.(طبری 2478/6)
5- 5) (ب 600).در اصل:بَر سی فرون.
6- 6) (ب 601).:عبد اللّه بن عباس.
7- 7) (ب 605-602).:مالک اشتر.صدور این گفتار از جانب مالک اشتر،با توجه به شناختی که از شخصیّت وی سراغ داریم سازگار نیست و در هیچ منبع معتبری نیافتم.
-هر آن کو کند کار ناکردنی

غمی بایدش خورد ناخوردنی-

ز بصره به کوفه،علی رفت زود

به قصر الاماره نیامد فرود

به صحرا به نزدیکِ آن جُست جا

ز خشت و زِ گِل ساخت آنجا سرا

610 همیدون بکردند قومش مقام

شد آن جایگه هاشمیّه (1) به نام

چو جستندی آنجای آرامگاه

در او راست می کرد سازِ سپاه

که لشکر درآرد به اقلیمِ شام

به مردی کند کشور شام رام

مکر کردن معاویه بر علی جهت عَزلت قیس بن سعد

مکر کردن معاویه بر علی جهت عَزلت قیس بن سعد (2)

سوی مصر نزدیکی قیس مرد

فرستاد و زین کارش آگاه کرد

کز آن سوی او لشکر آرد به جنگ

وز این سو رود مرتضی چون پلنگ

615 معاویّه پربیم شد زین سبب

به حیلت درآمد ز کار شغب

پیامی به دل دوستی پیشِ قیس

فرستاد و ز آن شد بداندیش قیس

چو بُد قیس دانا فریبش درو

نشد کارگر (3)،داد پاسخ نکو

جوابی بیوسیده از نیک و بد

فرستاد پیشش چنان چون سزد

معاویه پیشش فرستاد و گفت:

«به دانش مرا گول نتوان گرفت

620 زراندود در من نگیرد سَخُن

بکُن پاک این دوستی یا مکُن»

مر او را ز خود قیس نومید کرد

در این کار در حیله کوشید مرد

درافگنده (4) آوازه ک:«ز قیس بِه

مرا دوستی نیست از هیچ مِه

دل آسوده زویم در این کارِ کین

که خواهد ز جانِ علی کین در این»

زِ بهرش از این در زبان برگشاد

به نزدیک مردم همی کرد یاد

625 چو آمد به پیش علی این خبر

از این شد پُراندیشه آن نامور

ص :242

1- 1) (ب 610).هاشمیه،شهری است که سفاح اولین خلیفه عباسی آن را در کوفه بنا کرد.حمد اللّه مستوفی در نزهه القلوب بنای شهر هاشمیه را به علی بن ابی طالب نسبت داده و گفته است که ابو جعفر منصور دومین خلیفه عباسی آن را به اتمام رسانید و بر گرد آن بارو کشید.(لغت نامه دهخدا)
2- 2) (ب 613).:قیس بن سعد بن عباده انصاری.
3- 3) (ب 617).در اصل:بشذ کارکر.
4- 4) (ب 622).شاید:درافگند.
ولی زین نمی خواست پیدا کند

از این کار ناموسِ خود بشکند

برِ قیس نامه فرستاد و گفت

رسید آگهی پیش من از نهفت

که:«عمّزاده ات مسلمه (1) بَهر کین

کمر بست و جوید ز ما کین در این

تو او را رها کرده ای آن چنان

بر او می شوند گِرد از این مردمان

630 از آن پیش گردد چنان کار او

که از وی نشاید شدن جنگجو

به بیعت درآور ورا با سپاه

وگرنه از آن قوم شو رزمخواه»

فرستاد پاسخ بدو قیس و گفت:

«نداریم تشویش از او در نهفت

که پیمان نهاده ست با من چنان

که تا من بُوم مهتر و مرزبان

نشاید زِ من جستن او را نبرد

نه خصم مرا یاوری نیز کرد

635 اگر بازجنبانم این فتنه را

به پیکار دارد بر ایشان مرا

به بدخواه دیگر مرا زین سبب

نباشد کمین دسترس در شغب

نباید نهادن بر این قوم دست

که چون گردد از ما دگر خصم پست

خود اینها به فرمان درآرند سر

نباید شدن خیره پرخاشخر»

علی برد از این کار ایدون گُمان

که شد قیس با دشمنش یکزبان

640 سخن کز معاویّه آمد بَرش

از این کار بر قیس شد باورش (2)

ورا کرد معزول و بر جای او

محمّد بدان کشور آورد رو

چو ابن ابو بکر آنجا رسید

ز دانش در آن قیس فرمان گزید

بدو شهر بسپرد و گفتش چنین:

«مبادا که جویی از آن قوم کین

کز آن فتنه بیدار گردد ز خواب

کند کارهاتان سراسر خراب»

645 پس از مصر پیش علی شد ز راه

محمّد بماند اندر آن جایگاه

ولی کار نیکو نرفتش ز پیش

چو نیکو نمی کرد تدبیرِ خویش

وز این رو ز کوفه علی با سپاه

بر آهنگ کوشش روان شد به راه

ص :243

1- 1) (ب 628).منظور:مسلمه بن مخلد انصاری.
2- 2) (ب 640).در اصل:کر معاویه؛(مصراع دوم):در اصل:شد یاورش.
رفتن امیر المؤمنین علی،رضی اللّه عنه،و معاویه به جنگ همدیگر

عراقیّ و اعراب و اهل یمن

حجابی (1) و چون یثربی رزمزن

شمار سپاهش بوَد ده هزار (2)

همه شیرمردانِ دشمن شکار

650 لوا سبز رنگ و سپه شیرچنگ

ز کوفه برون آمدند بی درنگ

زیاد ابن نضر و سواری هزار

به رسم یزک شد شتابان به کار (3)

وز آن رو معاویّه و شامیان

ببستند بر جنگ جستن میان

صد و بیست هزار از دلیران شام

شدند از علی جنگجو ز آن مقام

لوا برخلاف علی رنگ رنگ

برافراشتند و شدند سوی جنگ

655 ابو اعور سلّمی (4) پیشتر

به رسم یزک بست در کین کمر

یزک هردو رویه به هم بازخورد

و لیکن نجستند از هم نبرد

زیاد ابن نضر (5) از علی یاوری

طلب کرد در کارِ آن داوری

به حکم علی بُرد مالک سپاه

به مردی ز بدخواه شد رزمخواه

فرستاد پیغام پیشش چنین:

«سپه را چرا رنجه داریم از این

660 من و تو بگردیم باهم به جنگ

کنیم اندر این نام پیدا ز ننگ»

بترسید ابو اعور از جنگِ او

شد از بیم مالک سبک راهجو

به رَه برکنارِ فرات آن سپاه

همی بردی از بیم آن رزمخواه

وز این روی مالک همیدون سپاه

همی بر لب آب بُردی به راه

چنین تا به صفین شدند آن سران

نجستند رزمی ز هم اندر آن (6)

ص :244

1- 1) (ب 648).ظاهرا به جای«حجابی»«حجازی»است و این سهو کاتب به نظر می رسد.
2- 2) (ب 649).تاریخ گزیده 194،نود هزار مرد آورده است.
3- 3) (ب 651).یزک-پیشقراول،مقدّمه الجیش.
4- 4) (ب 655).در اصل:ابو اعور اسلمی.ابو الأعور السلمی(عمرو بن سفیان).
5- 5) (ب 657).در اصل:زیاد ابن نصر.
6- 6) (ب 664).جنگ صفین در سال سی و هفت هجری روی داد و چهل روز میان آنان ادامه داشت.و روز صفین از اهل بدر هفتاد مرد و از کسانی که زیر درخت بیعت کرده بودند هفتصد مرد و از دیگر مهاجران و انصار چهارصد مرد همراه علی(ع)بودند و کسی از انصار جز نعمان بن بشیر و مسلمه بن مخلّد همراه معاویه نبود. (تاریخ یعقوبی 89/2)
665 علی و معاویّه آن جایگاه

رسیدند با بی کرانه سپاه

نمی ماند شامی که کوفی سپاه

سوی آب یابند بی جنگ راه

علی پیش آن قوم پیغام کرد:

«نه از بهر آب است ما را نبرد

که بَهر خلافت چنین جنگجو

شدیم و بَر آن است این گفت وگو

که پیدا شود حق ز باطل از این

نیابد خلل کارِ بنیاد دین

670 شما رَه ببندید بر ما چرا

نه نیکوست بر خیره این ماجرا»

چو پیغام او پیش شامی رسید

از این داستان هرکسی بَردَمید

بگفتند:«در قتلِ عثمان عدو

چو بست آب تا کُشته شد تشنه او

بر ایشان ببندیم ما نیز راه

که گردند بر تشنگی هم تباه»

نکرد عمرو عاص این حکایت پسند

تنازع از این از میان برفگند

675 به آبشخور آمد دو رویه سپاه

برآسود لشکر در آن جایگاه

سه مهتر ز قومِ علی آن زمان

برفتند نزدیکیِ شامیان

یکی بشر (1) مِحْصَن ز انصاریان

دوم قیس بن سعد عُبّاده دان

شوم شبث (2) از تخمۀ ربعری

که کوشید اندر نصیحتگری

مگر از دو رویه به کارِ زیان

نکوشند و صلحی رود در میان

680 بگفتند ایشان معاویّه را:

«نترسی در این کین و جنگ از خدا

ندانی که بر کس نمانَد جهان

نه بر کردگار است کاری نهان

به محشر مکافاتِ کردار ما

رساند به ما بی گُمانی خدا

به هم بَرمَزن کار این دین پاک

مینداز این قوم را در هلاک

که یابی نکوهش به گیتی از این

به محشر عتاب خدا همچنین»

685 معاویه گفتا:«چرا زین سَخُن

به پیش علی کس نیفگند بُن؟

که از بَهر شاهی به پیکار من

نیاوردی این نامدار انجمن»

بگفتند:«زیرا که او بر حق است

به علم و به زهد و به دین سابق است

به خون ست پیوستۀ مصطفی

جز او نیست کس در خلافت سزا»

معاویه گفتا:«مرا این زمان

چه باید همی کرد با مردمان؟»

690 بگفتند:«بیعت بَر او کردنت

کز این دولت آید به پیرامُنت»

ص :245

1- 1) (ب 677).بشیر صحیح است.منظور،بشیر بن عمرو بن محصن انصاری.
2- 2) (ب 678).در اصل:سوم شیث؟؟؟ از تخمۀ ربعری؟؟؟.«منظور،شبث بن ربعی»جهت رعایت قافیه،تصحیح نشد.
چنین گفت:«چه خون عثمان رها

کنم زین سخن باد دوری مرا!

به یزدان که تا کین آن نامدار

نخواهم،نگیرم به گیتی قرار»

بگفتند:«آری در این کین به خود

غلط نیستی ای گو پرخِرد

که جویای مُلکی نه جویای کین

بهانه نیابی نکوتر از این

695 به یزدان اگر بودی عثمان به جا

وز این کار معزول کردی ترا

نبودی ز تو دشمنش سخت تر

بَراندیش و زین فتنه اندر گذر

نه هرکو تمنّای کاری کند

بر آن دست یابد دلش نشکند

وگر نیز دستت دهد این چنین

همه کس نکوهش کنندت بَر این

که از بهر دنیی ز دیگر سرا

ببّری ز حکم رسول و خدا

700 وگر خود بر این دست نبود ترا

شوی سخت رسوا در این ماجرا

نه دنیا نه عُقبات باشد به جنگ

شود خیره نامت بَدَل زین به ننگ»

بر ایشان معاویه زد بانگ از این

که:«پاسخ مجویید جز تیغِ کین»