گروه نرم افزاری آسمان

حرب صفین میان مرتضی علی،رضی اللّه عنه،و معاویه

به پیش علی آمدند آن سران

علی کرد اندیشه چندی در آن

که گر آن سپه را به یک ره به جنگ

درآرد بر ایشان شود کار تنگ

705 از این رو سپه را به هفت بخش کرد

که هرروز یک بخش جوید نبرد

یکی میر بر هریکی برگماشت

که در جنگشان از عدو گوش داشت

یکی مالکِ اشتر نامور

دگر حجر عدّی طایی گُهر

گزین شبث بن ربعری (1) بُد دگر

چو خالد که بودش معمّر پدر

به پنجم زیاد ابن نضر (2) دلیر

ششم قیس بن سعد آن مرد شیر

710 به هفتم معاویۀ پاکزاد

که بود از ریاحی (3) مَر او را نژاد

معاویّه و لشکر مؤمنان

همیدون ببستند در کین میان

ص :246

1- 1) (ب 708).در اصل:کرین شیث؟؟؟ بن ربعری؟؟؟.«شبث بن ربعی».
2- 2) (ب 709).در اصل:زیاد بن نصر.
3- 3) (ب 710).منظور«معقل بن قیس ریاحی»مصراع دوم:در اصل:که بود از زباحی.
شدند هفت بخش آن سپه همچنین

ابو اعور سلّمی (1) بُد مهین

عبید اللّه (2) آمد دُوم نامور

که فاروق بودی مَر او را پدر

سیم عبد رحمن خالد (3) گُهر

حبیب ابن مسلم دگر نامور

715 دگر حمزۀ مالک و ذو الکلاع (4)

دگر شرحبیل (5) سمط،شد نزاع

به ذی الحجّه هرروز یک نامور

شدی از بداندیش پرخاشخر

ز شبگیر تا شب نمودی زِ کوه

همی جنگ جُستی دو رویه گروه

چو شب تیره گشتی به بنگاه رو

نهادندی آن لشکر رزمجو

چنین تا که ذو الحجّه آمد به سر

دو لشکر ز هم بود پرخاشخر

720 چو سال سی و هفتم آمد پدید

سپه در محرّم ز جنگ آرمید

علی را گُمان بود شامی سران

به گفتار گیرند از آن کین کران

بفرمود تا عُدی حاتمی (6)

رود با بزرگانِ یثرب زَمی

به پیش معاویه و شامیان

گشایند اندر نصیحت زبان

برفتند ایشان و با آن سپاه

بگفتند چندی از این کار و راه

725 معاویه را گفت عدی چنین:

«چو در دانشی از مهان بهترین

ز کارِ هوا راه دانش چرا

گذاری چنین خیره زین ماجرا

علی را که از تو به هرچیز بیش

بود پایگه در میان قریش

مخالف شوی وز خدا و رسُول

نترسی به دیگر سَرا زین فضول

براندیش از این کار و خلقی هلاک

به خیره مکن (7) اندر این کار پاک

730 که کس بر علی بی گمانت گُزین

نخواهند کردن چه کوشی درین

جز آن نیست زین کار بهروزیت

کز این روزِ (8) طلحه شود روزیت»

ص :247

1- 1) (ب 712).در اصل:ابو اعور اسلمی.
2- 2) (ب 713).عبید اللّه بن عمر بن خطّاب.
3- 3) (ب 714).عبد الرحمان بن خالد بن الولید المخزومی،حبیب بن مسلمه فهری.
4- 4) (ب 715).در اصل:دو الکلاع.منظور«مره بن ذو الکلاع حمیری».
5- 5) (ب 715).در اصل:شرحبیل شمط شذ.:شرحبیل بن سمط الکندی.
6- 6) (ب 722).:عدی بن حاتم الطایی.
7- 7) (ب 729).در اصل:بحیره مکن.
8- 8) (ب 731).در اصل:کرین روز.
معاویه گفتش:«نصیحتگری

بسازی،کنی جنگ از این داوری

ز حرب (1) از چه ترسانیم در سخن

ندانی ز حرب آمده است نسلِ من؟

گذر زین سخن،خیره رنجی مَبر

نخواهم من از حرب کردن گُذر

735 که تا کینِ عثمان از این بدگمان

نخواهم به جنگاوری این زمان

که نزدیک من قاتلِ او علی است

شما را از این گفته بی حاصلی است

اگرنه بر آن قوم بُد هم سخن

چرا پیش اواَند آن انجمن

وگر خود نبودش به قتلش رضا

سپارد همه قاتلانش مرا

کز آن نابکاران بخواهم قصاص

وز این بَد بود همگنان را خلاص

740 از آن پس به کارِ خلافت سخن

به شوری بگوییم بر انجمن

هرآن کو شود اختیار از میان

به کار خلافت ببندد میان»

چو این پاسخ آمد بَرِ مرتضی

بر این داد دشنام چندی ورا

که:«او را چه زهره کز این داوری

اَبا من دهد خویش را همسری

زِ مرگ است بر من بَتر این گمان

که یادم ابا او کُنند مردمان»

745 چو ماهِ محرّم گذر کرد زود

به ماه صَفر باز جنگ آزمود

به هرروز میری بر آیینِ پیش

ز هم جنگ می جُست با قومِ خویش

دو ماه این چنین بودشان کارزار

زِ هم جنگ جُستند هشتاد بار

زِ هردو سپه بی کران کُشته گشت

همی برنگشتند از هم به دشت

اگرچه علی را فزون بود دست

به یک رو بیامد به یک ره شکست

750 از آن پس سپه را به یک ره علی

به کوشش درآورد از یکدلی

ز شبگیر تا شب برآمد زِ کوه

ز هم جنگ جستند هردو گروه

دگر روز چون صبح بَر کرد سَر

سپه بازگشتند پرخاشخر

علی همچو غرّنده شیرِ ژیان

درآمد به پیکار با شامیان

تبه کرد چندان از آن مردمان

که شمشیر او یافت خم آن زمان

755 ز خون دستۀ تیغ در دست او

بچسبید و او همچنان رزمجو

به شامی سپه خواست آمد شکن

ز جنگِ علی اندر آن انجمن

خروشید از این عمرو عاص دلیر

به پیکار کوفی درآمد چو شیر

ص :248

1- 1) (ب 733).«حرب»در مصراع دوم اشاره به پدربزرگ معاویه است.
چنان حمله ای کرد بر میمنه

که از جا برفتند خیل و بُنه

بشد مالک اشتر نامدار

که با میمنه بردشان برقرار

760 علی اندر آمد به یاری به جنگ

ببردند از روی خورشید رنگ

چنان حمله کردند بر شامیان

که شامی کناری گزید از میان

به پیش معاویّه حمله رسید

همی خواستی ز آن هزیمت گزید

نکردش رها عمرو عاص اندر آن

بیستاد در قتلگه با سران

فتادند در یکدگر همچو دیو

به صفّین برآمد (1) ز صَفّین غریو

765 ده و بند و گیر و بِکُش بر فلک

رسانید از آوردگه یک به یک

سرافراز عبد اللّه ابن بدیل (2)

ز قوم علی چون یکی زنده فیل

در این حال با خوار مایه سپاه

بزد بر معاویّه در قلبگاه

معاویّه پنداشت هست او علی

درآمد به پیکارش از پُردلی

گرفتندش اندر میان شامیان

بَر او خواست آمد از ایشان زیان

770 زیاد ابن نضر (3) و سپاهی دلیر

به یاریش با مالک آمد چو شیر

از آن ورطه کردند او را خلاص

برآورد فریاد از این عمرو عاص

که:«ای نامداران و گُردانِ شام

درآمد سرِ بَدگمانشان به دام

که در قتل عثمان ز مالک بَتَر

نبود ایچ جنگ آزمایی دگر

چو آورد پای خودش سوی گور

برآرید از جان او زود شور»

775 عبید اللّه عمّر و ذو الکلاع (4)

از او جنگ جستند بر روی راغ

ولی هردو بر دست آن رزمخواه

بر آن دشت گشتند ناگه تباه

پس عمّارِ یاسر ز قوم علی

درآمد به پیکار از یکدلی

ز شامی سپه کرد چندی تباه

نیایش در آن کرد پیش آله

که:«یا رب تو دانی در این کار دین

اگر دیدمی جنگ بهتر از این

780 بدان رفتمی تا به کار غزا (5)

بدانم ز پیش تو (6) بودی جَزا

ص :249

1- 1) (ب 764).در اصل:ز صفین برآمذ.
2- 2) (ب 766).عبد اللّه بن بدیل بن ورقاء الخزاعی.
3- 3) (ب 770).در اصل:زیاد بن نصر.
4- 4) (ب 775).در اصل:ذو الکلاغ.عبید اللّه بن عمر بن خطاب،مره بن ذو الکلاع.
5- 5) (ب 780).در اصل:بکار عزا.
6- 6) (ب 780).مصراع دوم:در اصل:؟؟؟ ز بیش تو.
چو دادی کنون این سعادت مرا

در این کن بروزی شهادت مرا»

بگفت این و در جنگ شد پرشتاب

بر او تشنگی کارگر شد زِ تاب

گزین هاشم عتبه وقّاص (1) راد

مر او را یکی شربت شیر داد

بخورد و ز تصدیق سیّد سَخُن

ز دانش در آن حالت افگند بُن

785 بپرسید هاشم از او حال،گفت:

«چنین گفت با من نبی در نهفت (2)

شوی کُشته (3) بر دست یاغی سپاه

پسین روزیت شیر باشد به راه»

در این بود تیری زِ شَستِ عدو

بَر او آمد و شد بدان کُشته او

مرادش روا گشت از دادگر

وز آن راست شد قول فخرِ بَشر

بلی مصطفی هرچه گفت آن چنان

بُود بی گمانی به هردو جهان

790 چو پیش معاویّه زین گفت وگو

بگفتند،پاسخ چنین داد او

که:«یاغی علی (4) را شمارم در این

چو او آوریدش بدین جنگ و کین»

بدو گفت عمرو: (5)«این دلیلی بَدَست

ز تو نشنود هرکه او بخردست»

از آن پس علی همچو غرّنده شیر

به نزدیکی قلب آمد دلیر

خروشید ک:«ای مردِ رزم آزما

جفاجو معاویّه،تیره را

795 چرا رنجه داری چنین خلق را

زِ بَهر یکی خون در این ماجرا

چو قتّال عثمان و خصم خودم

شماری از این مردمان در بَدم (6)

بیا تا بگردیم با همدگر

که تا خود کرا بود خواهد ظفر»

ص :250

1- 2) (ب 783).:هاشم بن عتبه بن أبی وقاص مرقال.
2- 3) (ب 5-784).وی و پدرش از نخستین کسانی بودند که به اسلام گرویدند و در راه نشو دین خداوند رنج و عذاب فراوانی متحمّل شدند و نخستین کسی در اسلام بود که مسجد بنا کرد و آن مسجد(قبا)در مدینه بوده است. از پیغمبر اکرم(ص)دربارۀ عمار نقل کنند که فرموده است:عمار را گروه گمراهان به قتل خواهند رساند. مجموعا 62 حدیث به عمار بن یاسر نسبت داده شده است.به سبب زهد و تقوای بسیاری که داشت در ادبیات فارسی نمونه و مثالی از تعبّد و پرهیزکاری گشته است.(لغت نامه دهخدا)
3- 4) (ب 786).در اصل:سوی کشته.
4- 5) (ب 791).در اصل:که باعی علی.
5- 6) (ب 792).در اصل:کفت عمر.
6- 7) (ب 796).در اصل:مردمان درندم.
بدو عمرو (1) گفتا:«علی داد از این

همی می دهد جنگجو شُو ز کین»

معاویه گفتش که:«ای پرسخن

مگر گشته ای سیر از جانِ من

800 که با او به کوشش فرستی مرا

که یا رَد شدن پیشِ شیر خدا؟

که در جنگِ او در جهان رونهاد

که جانش نداد آن دلاور به باد

اگر کوه آتش کشد برگ نی

توانم من این جنگ جُستن ز وی

دروغی دو برهم که بَهر مهی

ببستیم از آنم به کُشتن دهی

من و شیرِ یزدان به مردی و زور

بتر باشد از چشمِ زرقا (2) و کور

805 از این درگذر کین چنین گفت وگو

دهد از عداوت در این حال بو»

بَر این عمرو آورد پوزش به پیش

که خشنود گردد ز گفتار خویش

چو پاسخ نمی یافت شیرِ خدا

ز پیش صف آمد سبک با زِ جا

همی حمله می کرد بر بدگمان

سرافشاندی از دشمنان هرزمان

چنین تا که خورشید شد ناپدید

دو لشکر ز هم همچنان کین کشید

810 شبِ تیره گون نیز هردو سپاه

بُدند اندر (3) آوردگه رزمخواه

چنان شد همی ریش همدیگران

گرفتند و از تن بریدند سران

ز دشمن ندانست کس دوست باز

درِ جنگ بر همگنان بود باز

کسی را که افزون بُدی زورِ دست

به بی زور آوردی (4) از کین شکست

چنان شب ندیده ست جنگی به خواب

سپه بیشتر اندر او شد خراب

815 شب قادسیّه دو رویه از این

فراموش کردند در جنگ و کین

چو شب روز شد،رویِ راه گذر

نبود از تنِ کُشته بر دشت (5) بر

از آن سست گشتند شامی سپاه

همی خواستند شد هزیمت به راه

ص :251

1- 1) (ب 798).:عمرو بن العاص.
2- 2) (ب 804).در اصل:از جشم زرقا؟؟؟.زرقاء،زنی بود مشهور از قبیلۀ جدیس که در سه روزه راه می دید.نام زنی خاص از عرب که به تیزی از یک روزه راه سوار را می دید.چنانکه در عرب مثلی است.(لغت نامه دهخدا) چشم زرقا را کشیده کحل غیب هم به نور غیب بینا دیده ام (خاقانی)
3- 3) (ب 810).در اصل:بدید اندر.
4- 4) (ب 813).در اصل:نبی زور آوردی.
5- 5) (ب 816).در اصل:کشته بر دست.
یکی حیله کرد اندر آن عمرو عاص

کز آن گشت شامی ز کُشتن خلاص

سبب تعیین وعدۀ حکمین

به نیزه برآورد مُصحف چو باد

چنین گفت:«باید بدین داد داد

820 هرآن چیز گفته است پروردگار

بر آن کار سازیم در کارزار»

سپاهِ علی چون شنید این چنین

نکردند دیگر کسی رای کین

ولی مالک اشتر و دیگران

نجستندی از جنگِ دشمن کران

علی گفت:«ای قوم هست آن فریب

مگیرید کایشان شدند ناشکیب

به مردی ندارند پایاب ما

به حیلت نهادند از آن پیشِ ما

825 اگر پافشاریم یک دَم به جنگ

درآریم بی شک سرانشان به چنگ»

نپذرفت از او هیچ کس این سخن

مخالف شدندش مَر آن انجمن

همی هریکی گفت با مرتضی:

«چو گوید عدو از کتابِ خدا

تو ما را به کُشتن سپاری چرا

نخواهیم پذرفتن این ماجرا

اگر مالک و لشکرت را ز جنگ

نخوانی کنون با زِ پس بی درنگ

830 روانِ تو گیریم از این کار خوار

برآریم از تو هم اینجا دمار

که ما را ز عثمان شکایت جز این

نبودی که قرآن نبودش گزین

به رای و به تدبیرِ خود کرد کار

نه بر سنّت و گفتۀ کردگار»

علی گرچه می گفتی از راستی

که از حیله است آن و از کاستی

از او کس نپذرفت و بر تیغ دست

نهادند آن قوم عشوه پرست

835 بفرمود ناچار (1) کرّار نیز

که مالک نکوشد به کار ستیز

بَر این کارشان منع کرد آن امیر

ولی بود حیله شده جای گیر

به نزدیکی کس نبودی روا

کند کار غیر از کتابِ خدا

سپه چون گرفتند ترکِ نبرد

علی پیشِ آن قوم پیغام کرد:

«بَر این کین کدام آیت است اختیار

که بَر وی دو رویه بسازیم کار؟»

840 معاویّه گفتا:«حَکَم از دو رُو

نشانیم و آیت کنم (2) جست وجو»

ص :252

1- 1) (ب 835).در اصل:بفرمود تاجار.
2- 2) (ب 840).در اصل:جَکم از،(مصراع دوم)؛ظاهرا:«کنیم»به جای«کنم».
گزین عمرو عاص آمد از شامیان

علی،ابن عبّاس (1) را همچنان

نگشتند خستو بدو شامیان

که آزرم (2) خویشی کند اندر آن

ابو موسی اشعری را سپاه

گزیدند از بَهر این کار و راه

علی را چنین گفت احنف (3) در آن

که:«عمرو است پرداهی از شامیان

845 ابو موسی اشعری را در این

به بازی خَرَد آن یَلِ خرده بین

مرا برگزین تا ز حیله سَخُن

نیارد فگندن در این کار بُن

که هربند کو خواهدم زین نمود

توانم ز دانش مر آن برگشود»

علی خواست کردن ورا اختیار

نبودند لشکر بدان سازگار

ز بو موسی ارچند بُد ناامید

خلافِ سپاه اندر این رو ندید

850 چو حاضر نبود او در آن رزمگاه

بر آن وعده کردند تا هشت ماه

بَر این عهد کردند از هردو سو

به بنگاه خود هریک آورد رو

علی شد ز صفین به کوفه روان

معاویّه شد سوی شام آن زمان

در این جنگ هفتاد باره هزار

مسلمان تبه بود از آن کارزار

از آن بیست و پنج از سپاه علی

بُدند خوانده منشورِ بی حاصلی

855 چل و پنج شامی سپه بُد تباه

از این کینه جویی در آن رزمگاه

تن زخمداران فزون از شمار

دو رویه بُد از کوششِ کارزار

تنازع جمعی بر مرتضی علی جهت وعدۀ حکمین

چو با کوفه آمد علی مرتضی

سپه گشت با او دگرگون به را

گزین شبث (4) از تخمۀ ربعری

به کار حکم جُست زو داوری

علی را بَر این کار کافر شمرد

که:«حُکم خدایی حَکم را سپرد»

860 علی گفت:«کس[حُکم]پروردگار (5)

بدیشان نداده ست از این کارزار

ص :253

1- 1) (ب 841).عبد اللّه بن عباس بن عبد المطلب.
2- 2) (ب 842).آزرم-ملاحظه،جانبداری.
3- 3) (ب 844).:احنف بن قیس.
4- 4) (ب 858).در اصل:کزین شب؟؟؟.منظور«شبث بن ربعی»است به جهت رعایت قافیه تصحیح نشد.
5- 5) (ب 860).در اصل:کس پروردکار.
که از بَهر (1) آیت گزیدن چنین

شدند آن دو مهتر بَر ما گزین

بدین کار کافر نگردد کسی

نباید از این خیره گفتن بسی

وگر نیز ناکردنی بود این

شما کرده اید این حَکم را گزین

نبودم من این کار را خواستار

شما را حَکَم شد به حُکم اختیار

865 کسی می نپذرفت گفتارِ من

که بودند فریبنده آن انجمن

کنون صبر باید بدین کار کرد

که تا خود چه خواهند گفت آن دو مرد

اگر راستی ز آن میان آشکار

نگردد کنیم آن زمان کارزار»

حکم حکمین و قایم شدن فتنه در خلافت

بدین گفته آن فتنه آرام کرد

وز این کس نجستند از وی نبرد

چو آمد به سر وعدۀ هشت ماه

برفتند هردو حَکم سویِ راه

870 به مرزی که بُد دومه جندل (2) به نام

بسی از سران عراقی و شام

زِ هریک طرف مرد بُد چارصد

زِ بهر گواهی چنان چون سِزد

به دل عمرو می خواست در آزمون

بداند بداندیش را پایه چون

به صحرا برون رفت با او به هم

که تنها سگالش کند بیش وکم (3)

چو گشتند دور از بَرِ مردمان

بدو گفت:«گویمت سرّی نهان»

875 ابو موسی آورد در پیش گوش

سپرده ز جهلش بدو جان و هوش

نگفت آن که:«در جایگاهی چنان

چه حاجت که گوید سخن کس نهان»؟

به دانش از آن عمرو نشناختش

در آن آلت خویشتن ساختش

بدو گفت:«در کینِ عثمان ترا

فزون سعی بودی در این ماجرا

همی مردمان را بر آن داشتی

به جا کین او خوار بگذاشتی

880 اگرچه نرفتت مَر آن کار پیش

ز کوشش نمودی ز نیکی خویش

در این از تو نیکی پذیرفته ایم

بدین روز و شب نیکیت گفته ایم

ص :254

1- 1) (ب 861).در اصل:بهر ؟؟؟.
2- 2) (ب 870).دومه الجندل،موضعی است میان شام و مدینه،و مشهور آن است که حکمین در اذرح،از بلاد شام گرد آمدند.(تاریخ فخری 124)
3- 3) (ب 873).ابو موسی اشعری.
چو معلوم داری که از ظلم زار

تبه گشت عثمان در آن روزگار

معاویّه او راست چون خون و پی

سِزد گر نکویی کنی بَهر وی

بَر این آیت از حُکمِ پروردگار

کنی کار و او را کنی اختیار

885 که هرکو شود کُشته از ظلم خوار

ولیّش بود بعد از او اختیار

کز این کار گردد مرادت روا

به هرچیز خواهی از آن پیشوا»

نه از بَهر آن گفت عمروش چنین

که نصب خلافت کند اندر این

یکی آن که عزل علی اختیار

کُند زین حکایت مر آن خیره کار

بدو گفت بو موسی:«ای چربگو

به خیره بَر این راه چندین مَپو

890 ولیّ پور باشد نه قوم و تبار

پسر هست چندی ورا نامدار

معاویّه او را ولیّ چون شود

از این رو بدو کس چرا بگرود»

بدو عمرو گفتا:«به گفتارِ تو

خلافت بود حقّ فرزند او

به باطل عَلیّش گرفته به دست

روا نیستش در خلافت نشست

تو اکنون چه بینی در این کار را

خلافت سزاوار باشد کِرا؟»

895 چنین گفت ک:«آن هردو را این زمان

کنم خلع نزدیکِ این مردمان

به شوری شود دیگری اختیار

که مردم رها گردد از کارزار»

به نزدیک مردم نهادند سر

یکی ساده دل دیگری حیله گر

ابو موسی اوّل یکی خطبه کرد

به انگشتری کرد تشبیه مرد

که:«از گردن مرتضی سروری

فگندم چو ز انگشت انگشتری

900 ورا خلع کردم از این سخت کار

که گردد کنون دیگری اختیار»

دوم خطبه برخواند عمرو آن زمان

به انگشتِ[خود]کرد (1) نسبت همان

که:«دادم معاویّه را سروری

چو انگشت را دادن انگشتری

خلافت سپردم بدو در جهان

بدین عزل و نصب اند گُوا مردمان»

برآورد ابو موسی افغان از این

که:«باهم نگفتیم اوّل چنین»

905 به هم اندر آویختند آن زمان

ز هم برگرفتندشان مردمان

به رنجش ز هم بازگشتند زود

وز این کار کینه دو رویه فزود

معاویّه را بعد از آن شامیان

خلیفه همی خواندند آن زمان

ص :255

1- 1) (ب 901).در اصل:بانکشت کرد.
چو آمد به پیش علی این سخن

از آن کرد لعنت بَر این پنج تن

معاویه و عمرو عاص مُحیل

ابو اعور سلّمی (1) را ؟؟؟

910 دگر عبد رحمن خالد گُهر

چو ضحّاک بن قیس آمد دگر

همه روزه بعد از نماز آن زمان

همی کرد لعنت بَر این مردمان (2)

چو پیش معاویّه شد این خبر

همی کرد لعنت به پنج دگر

علی مرتضی و دو پورِ گزین

نبیرۀ پیمبر حسن با حسین

دگر ابن عبّاس و مالک دگر

که اشتر بُد (3) آن نامور را پدر

915 ولی لعنت مرتضی ماند باز (4)

پس از قتل او تا زمانی دراز

حرب مرتضی علی،رضی اللّه عنه،با خوارجیان به نهروان

حرب مرتضی علی،رضی اللّه عنه،با خوارجیان به نهروان (5)

چو شد سال تاریخ بر سی و هشت

در او کار کوشش دگرگونه گشت

زِ بهر حَکم شبث (6) بن ربعری

شد و با علی کرد جنگاوری

که:«کار حکمین چرا اختیار

شُدت تا از آن رفتت از دست کار؟»

ز کوفه بَر او گِرد شد لشکری

از این در سخن گفت هرمهتری

920 سوی نهروان رفت و چندی سپاه

بپیوست با او ز هرجایگاه

چو نوفل که بُد اشجعی (7) در گُهر

چو عبد اللّه ابن وهب بُد دگر

دگر نامداران وگر (8) مهتران

که بودند در کشورِ خود سران

ص :256

1- 1) (بیت 909).در اصل:ابو اعور اسلمی را ؟؟؟.صورت درست کلمۀ اخیر بر بنده روشن نیست.
2- 2) (ب 909-911).در طبری 2592/6،آمده است:چنان شد که علی وقتی نماز صبح می کرد،در نماز صبح می گفت: «خدایا،معاویه و عمرو و ابو اعور سلمی و حبیب[حبیب بن مسلمه فهری]و عبد الرحمان بن خالد و ضحاک بن قیس و ولید را لعنت کن.»
3- 3) (ب 914).در اصل:که استر بذ.
4- 4) (ب 915).عمر بن عبد العزیز بن مروان،دستور ترک لعن علی بن ابیطالب(ع)را به اطراف و اکناف نوشت. (تاریخ یعقوبی 268/2)
5- 5) عنوان.نهروان،شهرکی بوده است،میان بغداد و واسط،بر جانب شرقی دجله(معجم البلدان).
6- 6) (ب 917).در اصل:حکم شبث؟؟؟.«شبث بن ربعی».
7- 7) (ب 921).:فروه بن نوفل اشجعی.
8- 8) (ب 922).گر-یا.
بَر او گرد شد لشکری بی شمار

به پیکار حیدر برآراست کار

بر آن بود در شهر کوفه سپاه

درآرد،شود از علی رزمخواه

925 علی بود بر عزمِ شام آن زمان

به جنگ معاویّه رفتی دمان

زِ کار خوارج چو آگاه گشت

سوی نهروان بُرد لشکر ز دشت

به نزدیکِ آن قوم پیغام کرد

که:«از من چرا جُست باید نبرد»

بگفتند:«زیرا که در کارِ دین

دو فاسق بَر این کار کردی گزین

وز آن کار کافر شدی بی گمان

از آن جنگجو گشته ایم این زمان»

930 علی گفت:«بود آن سخن از شما (1)

نبود اختیاری بدان دَر مرا

اگرچه بدان نیست کافر کسی

نبود اندر آن کار جَهدم بسی

به اکراه دادم رضا اندر آن

که بر من سپه خواست شد بدگمان

اگر می شمارید آن را گناه

هم از خود شوید اندر آن رزمخواه

چو بود از شما اصل آن ماجرا

زِ من جنگ جویید اکنون چرا؟»

935 بگفتند:«ما نیز آن روزگار

شدیم کافران اندر آن خیره کار

کنون توبه کردیم و پذرفت دین

تو هم از نوی شو مسلمان در این

وگرنه ز تو جنگجو بی گمان

شویم و سر آریم بر تو زمان»

علی گفت:«در کودکی دینپذیر

شدم،دل نکردم از آن هیچ سیر

مبادا کز این کار بر من رقم

توان زد به گیتی ز بیش و ز کم

940 اگر چند تجدید ایمان رواست

ز من خواستن این چنین بر خطاست

ز پیکار کردن مرا با شُما

چه باک است گردیم رزم آزما»

چو این پاسخ آمد بدان مردمان

برفتند چندی سپاه آن زمان

سوی خانه ها بازگشتند زود

از آن جنگ و آن صلح دوری نمود

دگر نوفل اشجعی (2) با سران

علی را شدند رام و فرمانبران

945 از آن ششصد افزون[بُدی]بر هزار (3)

نمودند اصرار بر کارزار

بُد عبد اللّه ابن وهب پیشرو

ببستند پیکار و برخاست غو

علی گفت تا لشکرش حلقه کرد

گرفتندشان در میان در نبرد

ص :257

1- 1) (ب 930).در اصل:سخن از سما.
2- 2) (ب 944).:فروه بن نوفل اشجعی.
3- 3) (ب 945).در اصل:از آن ششصد فرون بر هزار.
نهادند تیغ اندر آن دشمنان

کسی را ندادند از ایشان امان

چو زیشان به یک ره برآمد دمار

بفرمود جُستن در آن کارزار

950 یکی را که در دستِ او استخوان

نبود آفریده خدایِ جهان

چنین گفت:«دادم پیمبر خبر

گروهی شوند از تو پرخاشخر

که باشد چنین مردی اندر میان

و لیک از تو آید بر ایشان زیان

بُوند اهل دوزخ مَر آن مردمان

ترا مزد باشد در آن بی گُمان»

بجستند ذو النون لقب بُد یکی

بر این گونه ز آن کشتگان بی شکی (1)

955 در این جنگ از لشکرِ مرتضی

تبه گشته بُد هفت جنگ آزما

بر آیین اسلام تجهیزشان

بفرمود کردن زِ هرچیزشان

ولی دشمنان را هم آنجا رها

بماندند کشته فگنده به جا

نه تجهیز کرد و نه در خاک کرد

فتاده بماندندشان در نبرد

در این حرب حیدر ز کارِ نماز

فروماند چون گشته بُد رزمساز

960 نمازش قضا خواست گشتن از آن

اشارت به خورشید کرد آن زمان

که برگشت و کرد او نمازش ادا

از آن پس فرو شد به امر خدا