گروه نرم افزاری آسمان

ذکر محمّد بن ابی بکر در امارت مصر و قتلش

محمّد که بو بکر بودش پدر

چو بر مصر شد پادشا سربه سر

ز تدبیر قیس اندر او سرکشید (2)

سوی چار شیر[او] (3)نبرد آورید

ص :258

1- 1) (ب 954).ذو الثدیه،عبد الملک بن ابی حره گوید:علی به جستجوی پستاندار(ذو الثدیه)برون شد.سلیمان بن ثمامه حنفی و ریان بن صبره نیز با وی بودند،ریان او را بر کنار رود،در گودالی میان چهل یا پنجاه کشته پیدا کرد. (طبری 2613/6).و در العبر 631/1 آمده است:علی فرمان داد تا از میان کشتگان مخدج را بیابند(این مخدج را چیزی چون پستان بر سینه ها بود).رسول خدا(ص)نشانه های او را بیان کرده بود که از زمره خوارج باشد.او را در میان کشتگان یافتند.علی در شگفت شد و تکبیر گفت،و مردم نیز عبرت گرفتند. ذو الثدیه،حرقوص بن زهیر،یکی از رؤسای خوارج که در حرب نهروان به دست امیر المؤمنین علی(ع) کشته شد و رسول اکرم از پیش خبر وی داده بود و او را ذو الیدیه نیز گفته اند و وجه تلقیب آنکه او به جای یک دست پاره ای گوشت داشت و بعضی گفته اند وی حبشی و نام او نافع بوده است.(لغت نامه دهخدا)
2- 2) (ب 963).مصراع اول،«قیس بن سعد بن عباده انصاری».
3- 3) (ب 963).در اصل[او]نیامده است.
کنانه که از بشر بودش گهر

وز او گشته بُد خونِ عُثمان هَدر (1)

965 به راه نیابت در آن شهر ماند

محمّد سپه را به پیکار راند

که از مَسلمه (2) جنگ جوید به کین

بپردازد از خارجیّان زمین

ازو مَسلمه گشت پیکارخواه

بسی مردمان در میان شد تباه

از او بر محمّد شکست اوفتاد

به راه هزیمت روان شد چو باد

چو آمد سوی مصر در شهر راه

نمی یافت و شهری بُدی رزمخواه

970 معاویه ابن حدیج (3) اندرو

بُدی از کنانه شده جنگجو

از او کین عثمان در آن جسته باز

تبه کرده اش با بسی رزمساز

نکرده ز مهر و ز آزرم یاد

زِ کین جانِ عمّزاده داده به باد

بر آن شهر گشته از این کامکار

به دل شهریانش ز جان دوستدار

محمّد مدد خواست از مرتضی

فرستاد یاری علی مَر ورا

975 به نیروی ایشان محمّد به شهر

درآمد از آن مملکت یافت بهر

معاویّه ز آنجا کرانه گزید

محمّد به مصر اندرون آرمید

چو ایمن شد از کارِ آن بدسگال

سوی حارثیه (4) برافراخت بال

دگر ره به کوشش سپه بُرد مرد

و لیکن شکسته شد اندر نبرد

مدد از علی خواست باز از سپاه

به حُکم علی،مالک (5) آمد به راه

980 ز مالک،معاویّه پُربیم بود

در این کار در مکر و حیله فزود (6)

فرستاد و در رَه ورا زهر داد

وز آن جانِ آن جنگجو شد به باد

ص :259

1- 1) (ب 964).در اصل:کانه که از بسر.مصراع دوم،در اصل:عثمن هذر.
2- 2) (ب 966).:مسلمه بن مخلد انصاری.
3- 3) (ب 970).در اصل:معویه ابن ؟؟؟.
4- 4) (ب 977).حارثیه:موضعی است به جانب غربی بغداد.
5- 5) (ب 979).:مالک اشتر.
6- 6) (ب 980-981).در طبری 2622/6 آمده است:معاویه کس پیش جایستار فرستاد که یکی از خراجیگران بود و گفت:اشتر،عامل مصر شد،اگر او را از میان برداری تا وقتی که هستم از تو خراج نخواهم،هرچه می توانی بکن...جایستار به پیشواز وی رفت و گفت:«اینک منزل و اینک غذا و علوفه،من یکی از خراجگیرانم.» اشتر آنجا فرود آمد.دهقان برای وی علوفه و غذا حاضر کرد و چون غذا خورد،شربت عسل برایش آورد که زهر در آن کرده بود،که از آن بنوشید و بمرد.در تاریخ یعقوبی 100/2 آمده،اشتر در قلزم وفات کرد و قبرش آنجا است.شهادت او و محمد بن ابی بکر در سال سی و هشت هجری بود.
معاویه پس عمرو را با سپاه

به شاهی فرستاد آن جایگاه

معاویه ابن حدیج (1) و سپاه

شدند یاور او را بر آن طرف راه

به جنگ محمّد شدند بادْوار

محمّد نُبد مردِ آن کارزار

985 در آن از علی خواست یاور به جنگ

علی را دل از کار او گشت تنگ

فرستاد پاسخ به پیشش چنین

که از تو ستوه آمدم اندر این

اگر می توانی نگه دار مصر

وگرنه بیا زود و بگذار مصر

به کارت مرا رنجه چندین مدار

که پَروای کارت ندارم ز کار

محمّد از او گشت از این ناامید

به جنگ بداندیش لشکر کشید

990 بسی جنگ کردند هردو سپاه

بسی مردم از هردو رو شد تباه

سپاهِ محمّد سرانجام کار

هزیمت شدند از صف کارزار

محمّد ز آوردگه بی سپاه

به ویرانه ای گشت پنهان به راه

برادرش از عمرو (2) خونش بخواست

ولی با قضا نآمدش کار راست

معاویّه ابن حدیج (3) از نبرد

زِ ناگه در آنجا بدو بازخورد

995 تبه کردش و در تن بارگی

نهاد و بسوزید یکبارگی

ازو عَمرو کردی (4) از این بازخواه

چنین گفتش آن گُردِ لشکرپناه:

«چو در کین عثمان ز عمّزاد خویش

به جو خون روان کردم از بهر کیش

ز بیگانه آزرم چُون کردمی (5)

که روزش به سر برنیاوردمی»

چو کارِ محمّد چنین گشت زار

بر آن مملکت عمرو شد کامکار

ص :260

1- 1) (ب 983).در اصل:معاویه ابن خدیج؟؟؟.
2- 2) (ب 993).منظور«عبد الرحمان بن ابی بکر».وی جزو سپاه عمرو بن عاص بود.
3- 3) (ب 994).معاویه بن حدیج گفت:«می دانی با تو چه می کنم،ترا در شکم خری می کنم و آن را با تو آتش می زنم» محمد گفت:«اگر چنین کنید،از این گونه کارها با دوستان خدا بسیار کرده اند،امیدوارم خدای این آتش را برای من خنک و سلامت کند چنانکه برای دوست خود ابراهیم کرد.برای تو و دوستانت نیز چنین کند که برای نمرود و یاران او کرد.خدا ترا و یارانت را و پیشوایت معاویه را و این را(به عمرو بن عاص اشاره کرد) به آتش سوزانی بسوزد که خاموشی ندارد و هروقت کاستی گیرد،خدا شعلۀ آن را برافروزد. (طبری 2634/6)
4- 4) (ب 996).در اصل:عمر کردی.
5- 5) (ب 998).در اصل:خون کردمی.
1000 معارض نماندش در آن بوم وبَر (1)

ز دولت درآورد در زیر پَر

حرب لشکر مرتضی علی با سپاه معاویه جهت نصرت

وز این رو به کوفه علی مرتضی

دُژم شد ز قتل دو پاکیزه را

محمّد یکی بود و مالک دگر

زِ کار خلافت بپیچید سر

از این داشت از کارها دست باز

نمی رفت دیگر به کاری فراز

ز بصره از این ابن عبّاس گُرد

به کار نصیحتگری رَه سپرد

1005 زیاد ابیه (2) اندر آن جایگاه

به فرمانِ او شد امیرِ سپاه

سپاهی معاویّه از ملک شام

فرستاد با سازوبرگی تمام

سپهدار عبد اللّه حضرمی (3)

برفتند تازان به بصره زمی

از آن مردمان گشت پنهان زیاد

نیارست کردن ز پیکار یاد

خبر رفت پیش علی ز آن سران

مدد خواست از کوفیان اندر آن

1010 نکردند یاری در آنش کسی

اگر چند جستند از ایشان بسی

علی لشکری از عرب برگزید

فرستاد آنجا چنان چون سزید

شده اعین ابن مجاشع (4) امیر

سوی بصره رفتند از آنجا چو شیر

و لیکن شکسته از آن بوم وبر

نهادند پیش علی باز سر

علی باز از کوفیان مرد خواست

نشد باز کارش از آن قوم راست

1015 ز اتباع خود لشکری مرتضی

فرستاد و گشتند رزم آزما

بر آن مردمان جاریه (5) بود سر

که بودی قدامه مر او را پدر

سپاه معاویه را ز آن سپاه

بَد آمد بَر او بیشتر شد تباه

تبه گشت عبد اللّه حضرمی

به قوم علی گشت باز آن زمی (6)

ص :261

1- 1) (ب 1000).پر(کذا فی الاصل).
2- 2) (ب 1005).زیاد بن أبیه-زیاد بن ابی سفیان.
3- 3) (ب 1007).در اصل:عبد اللّه حصرمی.
4- 4) (ب 1012).در اصل:اعین ابن محاسع:اعین بن ضبیعه مجاشعی.
5- 5) (ب 1016).در اصل:مردمان حارثه:جاریه بن قدامه السعدی.
6- 6) (ب 1018).در اصل:عبد اللّه حصرمی.مصراع دوم:در اصل:باران ز می.
در او ابن عبّاس شد باز شاه

به فرمان درآورد آن جایگاه

1020 از آن پس علی کوفیان را بر این

نکوهید بسیار و گفت این چنین

که:«هرگاه خواهم مدد از شما

کسالت نمایید (1) در کارِ ما

به جای شما ایزد از روی داد

گروهی ز فرمانبرانم (2) دهاد

همیدون به جایم شما را خدا

امیری دهاد ظالم و تیره را

که باشید (3) از او در عذّاب و بلا

نیابید ازو هیچ روی رها»

1025 دعای علی مستجاب اوفتاد

همان روز حجّاج یوسف (4) بزاد

امارت زیاد بر فارس به حُکم علی و حرب او با خوارج

چو تاریخ را سی و نه گشت سال

برافراخت بدخواه در جنگ بال

بُد از خارجیّان امیری عرب

رباحیه حارث (5) مَر او را لقب

در این حال شد منکرِ مرتضی

همی خواند کافر به دین در ورا

همی گفت:«چون توبه ز آن کارِ بد

نکرد او،نگردد (6) مسلمان به خود

1030 روا نیستم در پیِ او نماز

اَبا او شدن بایدم رزمساز»

علی گفت:«تا از کتاب خدا

پژوهش نماییم از این ماجرا

هرآن کس که گمراه باشد از این

زِ جانش ستانیم از این کار کین»

یکی روز حارث بر این مُهل خواست

چو شب گشت ترتیب ره کرد راست

ز کوفه برون کرد و چندی سران

شدندش در آن کارِ بد یاوران

1035 در آن مملکت فتنه انگیختند

ز قوم علی خون همی ریختند (7)

علی گشت از آن مردمان رزمخواه

زیاد ابیه اش امیر سپاه

ص :262

1- 1) (ب 1021).در اصل:کسالت نمایند.
2- 2) (ب 1022).در اصل:کروهی ز فرمان بزانم.
3- 3) (ب 1024).در اصل:که باشند.
4- 4) (ب 1025).:حجاج بن یوسف الثقفی.
5- 5) (ب 1027).در اصل:رباحیه؟؟؟ حارث؟؟؟.احتمالا،حارث رباحی.
6- 6) (ب 1029).در اصل:نکرد و نکردذ.
7- 7) (ب 1035).در اصل:ز قوم علی همی خون را ریختند.
ز حارث،زیاد ابیه آن زمان

بسی جنگ جست او از (1) آن مردمان

از آن پس از ایشان فراوان بکشت

نمودند او را به پیکار پشت

سوی رامهرمز (2) از آن جایگاه

سپردند آن قوم گمراه راه

1040 علی میریِ فارس از روی داد

بفرمود دادن به جنگی زیاد

زیاد ابیه (3) و گزین یک سپاه

بدان ملک رفتند پیکارخواه

به فرمان او معقل (4) و چند تن

برفتند بر جنگ آن انجمن

فرستاد معقل بدیشان چنین

که:«من با شما یکزبانم در این

بدان آمدم تا به هم رزمساز

شویم کین عثمان ستانیم باز»

1045 بداندیش ایمن شد از کارِ او

به نزدیک او زود بنهاد رو

گرفتش سبک معقل چاره گر

ز تن دور کَردش هم آنجای سر

فرستاد پیش علی در زمان

شد آن مملکت ایمن از بدگُمان

درآمد سراسر به حُکم زیاد

در او دادِ رادیّ و دانش بداد

مکر کردن معاویّه بر مرتضی علی جهت پژوهش احوال

معاویّه می خواستی کارِ خویش

بداند که چون بود خواهد ز پیش

1050 که پیروز گردد ازو وز علی؟

که را بهره ز آن است بی حاصلی؟

ز عِلم علی جُست شایست باز

که آگه نبودی دگر کس ز راز

نشایست پرسید روشن ازو

معاویه گشت اندر آن چاره جو

درافگند آوازۀ مرگِ خویش

کسان را روان کرد چندی ز پیش

به کوفه شدندی مَر آن مردمان

بگفتندی این پیش او آن زمان

1055 چو آوازه ها شد پیاپی در این

در آن کار گفتا علی این چنین:

«معاویه چون بگذرد زین سرا

نگشته ز خون ریش رنگین مرا»

چو پاسخ معاویه بشنید،گفت:

«از این گشت خواهیم با کام جفت

ص :263

1- 1) (ب 1037).در اصل:جست و از.
2- 2) (ب 1039).در اصل:رام هرمزد.
3- 3) (ب 1041).در اصل:زیاد؟؟؟ اببه.
4- 4) (ب 1042).:معقل بن قیس الریاحی.
به من بازگردد همی،بی گمان

سرآید بزودی مر او را زمان»

پُرامّید گشته ز گفتارِ او

به کشورستانی درآورد رو

1060 سپاهی به نعمان بن بشر داد (1)

سوی عین تمرش فرستاد شاد

زِ قومِ علی،مالک کعبِ (2) شیر

در آن مُلک بُد با سپاهی دلیر

چو از شام این لشکر آمد ز راه

گریزنده گشتند او را سپاه

حصاری شد آن مهتر نامدار

مدد کرد از مرتضی خواستار

فرستادن معاویه لشکرها به استخلاص ولایات

علی خواست از کوفیان یاوری

نشد یاورش کس در آن داوری

1065 نکوهش علی کرد بر کوفیان

به خطبه درون کرد نفرین عیان

مر این خطبه از خطبه های نکو

بود ز آن که باشد ز تلقین او (3)

مدد چون نرفتی ز پیشِ علی

به پیکار شد مالک (4) از پُردلی

ز شبگیر تا شب ز دشمن نبرد

همی جُستی آن نامبردار مرد

شبانگه بَر او خواست آمد شکن

ز موصل رسیدند یک انجمن

1070 به یاریگری پیش آن نامدار

از آن شامیان را تبه گشت کار

گمان برد شامی ز پیشِ علی

سپاه آمدش یاور از پُردلی

از این بیم شامی ز آوردگاه

سپردند سوی معاویّه راه

ص :264

1- 1) (ب 1060).در اصل:بسر داد.:نعمان بن بشیر الانصاری.
2- 2) (ب 1061).:مالک بن کعب الهمدانی الأرحبی.
3- 3) (ب 66-1064).علی به منبر برآمد و سخنی آهسته که شنیده نمی شد،بر زبان راند و مردم گمان بردند که او خدای را می خواند.سپس صدای خود را بلند کرد و گفت:اما بعد یا اهل الکوفه،أکلما اقبل منسر من مناسر اهل الشام اغلق کل امرئ بابه و انجحر فی بیته انجحار الضب و الضبع الذلیل فی وجاره؟اف لکم لقد لقیت منکم یوما انا جیکم و یوما[انادیکم]فلا اخوان عند النجاء و لا احرار عند اللقاء(ای مردم کوفه،آیا هرگاه دسته ای از دسته های مردم شام روی آورد،هرمردی از شما در خانه اش را ببندد و چنانکه سوسمار و کفتار زبون به لانۀ خویش می رود،در خانه اش پنهان گردد؟اف بر شما باد،راستی که گرفتار شما شده ام،هم روزی که با شما راز می گویم و هم روزی که[شما را می خوانم]پس نه برادرانی هستید هنگام راز گفتن و نه آزادمردانی هنگام برخورد.(تاریخ یعقوبی 101/2)
4- 4) (ب 1067).:مالک بن کعب الهمدانی الأرحبی.
دگر عمرو سفیان (1) و چندی سپاه

سوی هیت و انبار شد رزمخواه

به حُکم علی اندر آن جایگاه

بُدی اشرس بکر (2) امیرِ سپاه

1075 چو از شامیان آگهی یافت زود

به پیکار بدخواه تیزی نمود

سپاهش دو بهره از او بازگشت

گریزان برفتند بر طرف دشت

خود و ویژگان بر سپاهِ عدو

زد و خون درآورد زیشان به جو

ولی چون نُبد ده یک بدسگال

تبه گشت خیره به کار جدال

بر آن ملک شامی سپه یافت دست

به فرمان درآورد آن مُلک و رست

1080 چو آمد به پیش علی این خبر

ز کوفی سران داشت پُرخون جگر

که یاری بسی جست و یاریگری

نمی یافت از کس گهِ داوری

نکرده کسی را ز کوفه خبر

به پیکار بدخواه بنهاد سر

برفتند کوفی سَرانش ز پِی

نمودند پوزش به نزدیکِ وی

مَر او را سوی کوفه بردند باز

سپه بَهر پیکار کردند ساز

1085 سعید ابن قیس و گزین یک هزار

برفتند تازان بدان کارزار

ز هیت و ز انبار شامی سپاه

گریزان از ایشان شدند سوی راه

برفتند تا شام کوفی سپاه

ندیدند از ایشان کسی را به راه

از آن مُلک با کوفه گشتند باز

کشیده در آن راه رنجِ دراز

دگر ابن مسعد فزاری (3) نژاد

به اعراب صحرانشین رفت شاد

1090 به تحصیل مال زکوه از عرب

ز بدخواه جستن بتندی شغب

بسی مال بستد ز مردم درو

ز بعضی قبایل شد او جنگجو

علی چون خبر یافت بر جنگ او

سپاهی فرستاد پیکارجو

سپهدارشان مهتری نامدار

مسیّب به نام و ز قوم فزار (4)

برفتند و کردند جنگ آن سپاه

فراوان ز شامی سپه شد تباه

1095 گریزان شدند شامیان در حصار

بر ایشان در آن حصن شد سخت کار

ص :265

1- 1) (ب 1073).:سفیان بن عوف الأزدی.معاویه،سفیان بن عوف را با شش هزار سپاهی تجهیز کرد و فرمان داد که به شهر هیت برود و از آنجا بگذرد تا به انبار و مداین برسد و مردم را غارت کند.(کامل 194/4)
2- 2) (ب 1074).در اصل:اسرش بکر.:اشرس بن حسان بکری.
3- 3) (ب 1089).در اصل:ابن سعد فراری«منظور،عبد اللّه بن مسعده بن حکمه بن مالک بن بدر الفزاری».
4- 4) (ب 1093).در اصل:مسبب بنام و ز قوم فرار.«مسیب بن نجبه الفزاری»
به پوزش از ایشان شدند صلحجو

نهادند از آنجا سوی شام رو

دگر گُرد ضحّاک بن قیسِ (1) شیر

سوی بادیه با سپه شد دلیر

که در راهِ مُلک عراق و حجاز

ز حج دارد اقوام را جمله باز

در آن کار ضحّاک شد تندخو

خرابی بر آن ره همی کردی او

1100 منازل بسی کرد زیروزبر

بینباشتی چاهها سربه سر

ز قومِ علی بدرقه هرکه بود

برآوردی از جایشان دود زود

چو از واقصه تا سه روز آن سپاه

بَر این گونه کردند خرابی به راه

خبر شد به پیش علی ز آن سران

سپاهی فرستاد جنگاوران

شده حجر عدّیّ حاتم (2) امیر

برفتند بَرسان غرّنده شیر

1105 به پیش زرود این (3) دلاور سپاه

بدیشان رسیدند بر طرف راه

بسی جنگ کردند و شامی سپاه

گریزنده گشتند از آوردگاه

از آنجا سوی شام رفتند باز

وز این کار بر حاجیان شد دراز

در آن سال از این ره کسی حج نکرد

ز بَهر خرابی و بیمِ نبرد

دگر شد یزید ابن شجره (4) به راه

به میری به مکّه به دل رزمخواه

1110 در او ابن عبّاس بودی امیر

که قثّم (5) بُدی نام آن شیرگیر

به میری حجّاج و کردن نماز

دو مهتر یکایک شدند رزمساز

در آن کار گشته میانجی سران

نماندند خونریز باشد در آن

ص :266

1- 1) (ب 1097).:ضحاک بن قیس الفهری.
2- 2) (ب 1104).:حجر بن عدی کندی.
3- 3) (ب 1105).در اصل:ررور این.زرود،موضعی بی آب در راه مکۀ معظمه.(غیاث اللغات)طبری«تدمر»آورده است.
4- 4) (ب 1109).در اصل:؟؟؟ سحره.
5- 5) (ب 1110).در اصل:که قیم.در طبری 2673/6 آمده است:ابو معشر نیز روایتی چنین دارد که علی به سال سی و نهم عبید اللّه بن عباس را به سالاری حج فرستاد.معاویه نیز یزید بن شجره رهاوی را فرستاد که سالار حج باشد و چون در مکه فراهم آمدند،منازعه کردند و هیچ کس از آنها تسلیم دیگری نشد و دربارۀ شیبه بن عثمان بن ابی طلحه توافق کردند.امّا به گفتۀ ابو الحسن این درست نیست و ابن عباس تا وقتی علی(ع)کشته شد،در مراسم حج سمتی نداشت.به گفتۀ او کسی که با یزید بن شجره منازعه کرد قثم بن عباس بود.بعضی هم گفته اند عبد اللّه بن عباس سالار حج بود.
در آن کار شد ابن عثمان گزین

خردپیشه شیبه یل (1) پاکدین

نه حجّ کرد (2) امارت ز پیکار کس

نزد اندر آن حال با هم نفس

1115 معاویه ز آن پس به عزم عراق

روان شد چو دیدی ز بخت اتّفاق

تماشاکنان شد به موصل فراز

در او بود چندی به عزّ و به ناز

که آوازه شد در جهان سربه سر

که او اندر آمد در این بوم وبر

از آن پس روان شد به اقلیم شام

ز دولت به گردون برآورده نام