گروه نرم افزاری آسمان

خلافت امیر المؤمنین،حامد رسول ربّ العالمین،الحسن المجتبی بن علی المرتضی رضی اللّه عنهما،شش ماه

اشاره

بگویم کنون شرحِ حال حسن

که چون رفت کارش در آن انجمن

چو بر مرتضی بر،سرآمد زمان

سی و هفت بُد سال او آن زمان

که بودش ولادت به ماه صیام

به سال سئم گاهِ فخر انام

عراقی همی کرد بیعت بر او

از آن داشت اکراه آن نیکخو

5 به جنگ معاویه ز آن پس سپاه

همی خواستند اندر آرد به راه

در آن کار بودی حسن با دِرنگ

نمی کرد تیزی به پیکار و جنگ

از او شد دژم زین دلِ مؤمنان

شدندش بداندیش از این آن زمان

در اثنای این ابن عبّاس مَرد

به شامی فرستاد و پیغام کرد

که:«گر مال بصره نخواهی زِ من

شوم رام و آیم بدان انجمن»

10 معاویه پاسخ فرستاد باز

پذیرفته نیکی عطا داد ساز

بَرش ابن عبّاس بنهاد رو

برفت و در این کرد بیعت بَر او

معاویّه از شام لشکر کشید

به جنگ حسن زود خنجر کشید

حسن نیز ناچار شد رزمخواه

اگر چند ایمن نبود از سپاه

جهانگیر مختار (1) کو را پدر

بُدی بو عبیده ثقیفی گُهر

15 از او شد در این حال پیکارجو

چنان کاندر آن کرد زخمی بَر او

حسن را به یکبارگی بر سپاه

نماند اعتماد اندر آوردگاه

ص :279

1- 1) (ب 14).:مختار بن ابو عبید بن مسعود ثقفی.
درِ صلح زد با معاویّه زین

از او آشتی خواست بگذاشت کین

معاویّه شد ایمن از کارِ او

فرستاد پاسخ به پیشش نکو

ببستند صلحی یک اندر دگر

گشودند از جنگ جُستن کمر

20 به پیمان که از شهر کوفه،حسن

به سوی مدینه بَرد انجمن

هرآن کوست از اهل بیتش تمام

کشد سوی آن شهر باز (1) او زمام

هرآن چیز در بیت مال عِراق

کنون است او را بود بی نفاق

همان حاصلِ مُلک دارابکرد

به پیشش همه ساله آرند گِرد (2)

نگویند لعنت بر ایشان دگر

به هرجا که باشد مَر آن نامور

25 که گیرد حسن از خلافت کران

معاویه بندد میان اندر آن

به مرزی که مسکن (3) بود نامِ آن

به پیمان شدند حاضران هردوان

حسن کرد بیعت بَر او آن زمان

نکردی چنین پیشِ آن مردمان

حسن کرد الزام تا همچنین

بَر او کرد بیعت،رها کرد کین

و لیکن مسلّم ز شیعه سران (4)

ندارند این بیعت او در آن

30 به سال چل و یک به ماهِ ربیع

معاویه را پایگه شد رفیع

بدو بازگردید کارِ مهی

از او دستِ آل علی شد تهی

در این وقت سی سال بودی تمام

که فرموده بُد پیشوای انام:

«پس از من خلافت بود سال سی

از آن پس به ملکی گزیده رسی»

در این راست شد گفتۀ مصطفی

بلی راست گوید رسولِ خدا

35 معاویّه از گفتِ عمرو (5) از حسن

یکی خطبه ای خواست بر انجمن

مگر کو نداند سخن گفت از آن

بدانند جهلش از آن مردمان

حقیقت شود همگنان را که او

نبوده است بَهر خلافت نکو

حسن رفت بر منبرِ مرتضی

ثنا بر خدا کرد و بر مصطفی

به نوعی که از لفظ و معنیّ آن

ز پاکی شدند خیره آن مردمان

ص :280

1- 1) (ب 21).در اصل:سوی آن شهریار.
2- 2) (ب 23).در پانویس تاریخ گزیده م،ر،دیار بکر و فارس آمده است.
3- 3) (ب 26).مسکن،موضعی است نزدیک أوانا کنار نهر دجیل،آنجا که دیر جاثلیق است.(معجم البلدان)
4- 4) (ب 29).در اصل:ز سبعه سران.
5- 5) (ب 35).عمرو بن عاص.
40 از آن پس چنین گفت:«ای مردمان

بدانید هرکس که هست این زمان

که زیرک برِ زیرکان در جهان

بود مرد پرهیزکار از مهان

همان ست نادان تر از جاهلان

ز دنیی فزونی طلب بی گمان

نزاعی که با من معاویّه کرد

به کار مهی جست از من نبرد

نبود از دو صورت برون این زمان

گر او بُد محقّ یا منم بی گمان

45 گر او بُد (1) سزا،کار دادم بدو

وگر من بُدم چون که بُد گفت وگو

ز بهر صَلاحِ جهان زین مهی

گرفتم کران دست کردم تهی

بُر او شرط کردم که در راستی

بکوشد نه در کژّی و کاستی

نیارد به یاد او نبرد سپاه

نسازد ز مردم در آن بازخواه (2)

به حرمت کند سوی مردم نظر (3)

نگیرد کسی را به جُرم دگر»

50 معاویه را گفت:«هست این چنین؟»

«بلی»گفتش آن مهتر دوربین

از این خطبه مردم شدند زو شگفت

بَر او هرکسی آفرین برگرفت

معاویّه از عمرو رنجید از این

که کاری کنی از برایم گزین

که آنم نیاید به گیتی به کار

چنین ز آن ز مردم شوم شرمسار

حسن با همه اهل بیتش به راه

به یثرب شدند زود از آن جایگاه

55 به شهرِ مدینه نشستن گزید

ز تدبیر او فتنه ها آرمید

و لیکن معاویّه از وی به جان

نمی بود ایمن (4) ز کار جهان

همی گفت:«تا او بود برقرار

نباشد بزرگیِ ما پایدار»

چو بُد کرده پیمان از او آشکار

کشیدن نشایست کین خوار خوار

وفات امیر المؤمنین حسن بن علی،رضی اللّه عنهما

زنش جعدۀ اشعث قیس را

فریبید تا گشت کین آزما

ص :281

1- 1) (ب 44).در اصل:کزاو بذ.
2- 2) (ب 48).در اصل:ز مردم دران بارخواه.
3- 3) (ب 49).در اصل:سوی مردم نطر.
4- 4) (ب 56).در اصل:بمن بود ایمن.
60 بدان شوهرِ نامور زهر داد

وز این شد تباه آن گزین پاکزاد (1)

به سال چل و نه به ماهِ دؤم

به فردوس اعلی نهاد او قدم

چل و پنج بُد عمرش و پنج ماه

از آن بوده شش مه خلیفه به راه

همی خواستندی برِ مصطفی

کنند دفن شخص شریف ورا

چو بُد عایشه مالکه بر زمین

رهایش نمی کرد از روی کین (2)

ص :282

1- 1) (ب 60-59).در اصل:جعده اسعب.کامل 341/4:جعده دختر اشعث بن قیس کندی،همسرش،به او سم داد و کشت.طبری و تاریخ یعقوبی،اشاره ای به این موضوع نکرده اند،در کتاب علی علیه السلام و دو فرزند بزرگوار: طه حسین،ترجمه احمد آرام،تهران:علمی،1332،ص 212 آمده:مورّخان دربارۀ سبب مرگ وی با یکدیگر اختلاف دارند.شیعیان چنان می دانند که معاویه با حیله به وی زهر خورانید تا زمینۀ خلافت برای پسرش آماده شود،ولی مورّخان اهل سنت و جماعت دربارۀ آن یقین ندارند.بعضی از محدثان که این روایت را نقل می کنند،چنان پیشامد را دور می دانند به این بهانه که چون معاویه از اصحاب پیمبر(ص)بود، چنین کار زشتی را نمی کرده است.مورّخان اهل سنت با وجود این روایت می کنند که خود حسن(ع)به کسانی که در بیماری مرگ به دیدار وی رفته بودند گفت:چندین بار به من زهر نوشانیدند،ولی هیچ بار زهری به این کارگری به من ننوشانیده بودند،پیش از این پاره ای از جگرم از دهانم بیرون آمد.و نیز روایت می کنند،که برادرش حسین(ع)از وی پرسید که چه کس او را زهر نوشانیده،ولی حسن او را آگاه نکرد، چه بیم آن داشت که بی دلیل آشکار کسی را قصاص کنند.بعضی از مورخان می گویند:که جعده دختر اشعث بن قیس کسی بود که معاویه او را برای ریختن زهر در خوراک حسن(ع)فریفت و صد هزار دینار به او رشوه داد.بعضی می گویند به او وعده کرده بود که چون حسن از دنیا رود وی را به همسری برگزیند و چون حسن از دنیا رفت،معاویه مال را به وی داد ولی جعده را به زنی نگرفت،چه بیم آن داشت که بر سر وی آن آورد که بر سر حسن آورد.به عقیدۀ نویسنده این داستان ساختگی به نظر می رسد و کسانی که دیده اند اشعث بن قیس نسبت به علی(ع)کید ورزید چنان خواسته اند که دخترش نیز به پسر علی(ع)کید ورزیده و سبب مرگ او شده باشد.بعضی از مورخان می گویند که معاویه برای زهر نوشاندن به حسن(ع) یکی از زنان قریشی او هند دختر سهیل بن عمرو را برگزید.
2- 2) (ب 69-63).او وصیت کرده بود که در مرقد پیغمبر دفن شود به شرط اینکه دفن او باعث فتنه و شورش نشود، وگرنه در قبرستان مسلمین بخاک سپرده شود.حسین(ع)از عایشه اجازه گرفت و او اجازه داد.زیرا مرقد پیغمبر در خانه خاص او بود و روایات دیگر مخالف روایت مؤلف است که عایشه بر استر سوار شده مانع دفن او گردید که محمد بن حنفیه گفت:یک روز سوار شتر و یک روز سوار استر می شوی و فتنه برپا می کنی.سعید بن عاص که امیر بود متعرض آنها نشد ولی مروان بنی امیه و اتباع و یاران آنها را جمع و سخت مخالفت کرد.حسین(ع)خواست آن کار را پیش ببرد،به او گفته شد،برادرت وصیت کرده اگر دفن من موجب فتنه شود مرا در قبرستان مسلمین دفن کنید.اینک فتنه برخاسته،حسین(ع)خودداری کرد. (کامل 341/4)
65 خصومت پدید آمد اندر میان

بر اشتر نشست عایشه آن زمان

بیامد بیاراست پیکار و جنگ

دو رویه فگندند چندی خدنگ

نشاندند در نعش از آن چند تیر (1)

برآمد ز اسلامیان زین نفیر

چنین گفت با عایشه هرکسی

که:«در کار فتنه چه کوشی بسی

نبودت بس آن فتنه در بصره بود

کنون باز در فتنه خواهی فزود (2)»

70 به خاک بقیعش بر مادرش

از آن پس سپردند اندر خورش

زنش جعده ز آن پس[برفت]سوی شام (3)

که یابد مگر از معاویه کام

معاویه از وی در آن کین کشید

بَر این گونه با وی سخن گسترید

تو با شوهری چون حسن چون وفا

نکردی چه آزرم (4) داری مرا

حسن را زنان بود بیش از شمار

ندادی بسی شان بَرِ خود قرار

75 همی خواستی شان و کردی رها

چنین بود عادت به گیتی ورا

ده و چار آمد ز تخمش پسر (5)

کمابیش ده دختران را شمر

به عمر خود او کرد حجّ بیست و پنج

پیاده سپردی بسی ره به رنج

و لیکن به پیش اندرون بارگی

روان بودی او را بیکبارگی

به هیأت همانندۀ مصطفی

به سیرت چو فرّخ پدر مرتضی

80 به دانش سرآمد در آن روزگار

ولی هم جهان جانِ او کرد خوار

نه شاهی بماندش نه جان در جهان

نه با تخم او داد جایِ مهان

بلی مهتری در جهان جاودان

نَه ماند به نیکان و نَه با بَدان

ص :283

1- 1) (ب 67).در اصل:از آن جند ؟؟؟.
2- 2) (ب 69).در اصل:خواهی فرود.
3- 3) (ب 71).در اصل:زنش جعده زان بس سوی شام.
4- 4) (ب 73).در اصل:جون و حا؛آزرم-رعایت جانب کسی،ملاحظه کسی را کردن.
5- 5) (ب 76).تاریخ یعقوبی 159/2:هشت فرزند ذکور،بدین ترتیب:حسن بن حسن،زید،عمر،قاسم،ابو بکر، عبد الرحمان،طلحه و عبید اللّه و لغت نامه دهخدا،یازده پسر و یک دختر آورده است.امّا آنچه مسلم است، ابو بکر بن حسن در کربلا همراه عمش حسین بن علی(ع)کشته شد،مادرش کنیز بود و عبد اللّه بن عقبه غنوی او را کشت،عبد اللّه بن حسن نیز کشته شد،مادرش کنیز بود و حرمله بن کاهل تیری بزد و او را کشت.قاسم بن حسن نیز کشته شد،سعد بن عمرو بن نفیل ازدی او را کشت.حسن بن حسن صغیر بود مادرش خوله بنت منظور بن زبّان بن سیّار الفزاری و عمر بن حسن بن علی نیز صغیر بود و کشته نشد. (طبری 3083/7)
خدای جهان است کو برقرار

بُد و هست و خواهد بُدن پایدار

دلا چون که با تخمۀ مصطفی

بدیدی چه کرد این جهان از جفا؟

85 تو از چه وفا چشم داری از او

بترس از جفایش وفا زو مجو

ببُر دل از این سفله در نیک و بَد

مجو نیکوی زو مکن بَد به خود

ز دانش به کُنجِ قناعت نشین

زِ دل مهر آلِ نبی برگزین

مگر از پی دولتِ آن سران

دهد رستگاری خدا اندر آن

چو مستوفی از مهرشان روز و شب

گشاید به گیتی همه بسته لب

90 خدایا به آزرمشان (1) در گناه

مکن زو به حقّ نبی بازخواه

به فضلت بَدیهاش نیکی شمار

مکن شرمسارش به روزِ شمار

نه از دوست دارند هرچیز دوست

پس این پرگُنه هم نه از قوم اوست

گر از امّتی نیستم درخورش

شمارم یکی از سگانِ دَرش

درِ شاه از سگ ندارد گزیر

مرا آن سگِ درگه خواجه گیر

95 سگی کردن از سگ نباشد شگفت

سگی بر سگان خود نباید گرفت

سگی بَر در پادشاهی اگر

سگی کرد یا رب از آن درگذر

سگ قومِ اصحاب کهفی دو گام

نهاد از پی نیکوان،یافت کام

مرا کز پی مهرشان روز و شب

گشایم به هرکار در بسته لب

ز رحمت خداوند بی بهره ام (2)

نماند،به رحمت کند شهره ام

ص :284

1- 1) (ب 90).آزرم-ملاحظه.
2- 2) (ب 99).در اصل:خذاوند بی بهره هم.مصراع دوم،در اصل:کند شهره هم؛نماند-نگذارد.
تغلّب و تسلّط حکّام بنی امیّه بر ایران نود و یک سال

اشاره

ص :285

ص :286

[دیباجه]

بدانگه که از لشکر زنگبار

جهان گشت همرنگِ دریای قار

شه باختر شد به خاور فرود

زمانه به رخ بَر بیندود دود

نظاره کنان اختران فلک

بَر این منظره آمدند یک به یک

به روی زمین کرد هریک نگاه

دگرگونه دیدند هرکار و راه

5 ندیدند بر جای خود هیچ چیز

عزیزان شده خوار و خواران عزیز

نهان راستی،آشکارا کژی

زبون نیکوی از رواج بَدی

از آن ساز شرع و خِرد بینوا

شده مستِ آز و هوا پیشوا

معربد (1) صفت در جهان بهرِ کام

نهاده ز جان در (2) ره حرص گام

ز مهر بزرگی برآورده زور

از آن چشمۀ داد و دین کرده شور

10 حقش باطل و باطلش کرده حق

نکرده در آن فکری از عیب و دق

از آن هفت سرور که در لطف و قهر

به بالا شدند نقشبندان دهر

که دارند عقول مدبّر لقب

وز این سان شمارند خوشی و تعب

ز معنی به صورت بدین کار در

شکایت نمودند با یکدگر

که فرتوت گشتند و تدبیرشان

چنان شد که این است تأثیرشان

15 که بر جای پیغمبر و چار یار

معاویه را کرده اند اختیار

که خیره رهِ بیوفایی سپرد

ز دل نقشِ بیم خدایی سترد

ز رویِ کژی در مهی دست آخت

ز بهرِ شهی در زمین سرفراخت

ص :287

1- 1) (ب 8).مُعَربِد:آنکه بدمستی کند و عربده کشد.بدخوی(فرهنگ فارسی معین)
2- 2) (ب 8).در اصل:نهاده رحان در.
ص :288

پادشاهی معاویه بن ابی سفیان بر ایران

اشاره

پادشاهی معاویه بن ابی سفیان بر ایران (1) به تسلّط و تغلّب،نوزده سال و چهار ماه

اشاره

چو کرد از خلافت جدایی حسن

بدو آمد آن سروری بی سخن

بُدش شصت و دو سال آن روزگار

از آن بیست و سه سرورِ آن دیار

به عقلِ معاش و به تدبیر و را

زِ هرکس فزون بود پایه ورا

عُمر،کسرایِ تازیان خواندش

به پایه از این در سخن راندش

5 به دل سنّیان بد ندانند ورا

امیر خطاکار خوانند ورا

چو بُد یافته صحبتِ مصطفی

نوشته ز بهرش کلامِ خدا (2)

ز طعن و ز لعن از پیِ کار او

از این رو در این کار پیچند رو

ص :289

1- 1) عنوان.در اصل:پادشاهی معاویه بن ابی سفیان بر ایران:احتمالا«بر شام».حمد اللّه مستوفی برای بنی امیّه خلافت قائل نیست و از عنوان پادشاهی استفاده کرده است. در اصل:نود سال و چهار ماه.در طبری 2889/7 آمده است:ابو معشر،مدت خلافتش را نوزده سال و سه ماه،سعید بن دینار،نوزده سال و سه ماه و 27 روز،علی بن محمد،نوزده سال و دو ماه و سه روز،هشام بن محمد،نوزده سال و سه ماه،چند روز کم،ذکر کرده اند.
2- 2) (ب 6-5).در اصل:بدل سفیان بد دانند؟؟؟ ورا.:معاویه بن ابی سفیان صخر بن حرب بن امیه بن عبد شمس بن عبد مناف،و مادرش،هند بنت عتبه بن ربیعه بن عبد شمس.در اینکه معاویه را یکی از نویسندگان پیامبر (ص)می دانند،اختلاف است که چه می نوشت.آنچه محققان اهل سیره برآنند،این است که وحی را علی (ع)و زید بن ثابت و زید بن ارقم می نوشتند و حنظله بن ربیع تمیمی و معاویه بن ابی سفیان نزد پیغمبر(ص) می نشستند و نامه های وی را به سلاطین و رؤسای قبایل و همچنین اموال صدقات که دریافت می شد،و در میان صاحبان آن تقسیم می گردید و سایر نیازمندیهای پیغمبر(ص)را می نوشتند.بنابراین کتابت وحی به وسیلۀ معاویه امری مورد تردید است. (تاریخ فخری 140 به نقل از شرح ابن ابی الحدید 112/1).
و لیکن علی را سزاوارتر

شمارند از وی بدان کار در

*

معاویّه چون شد جهان کدخدا

به شهرِ دمشق اندرون کرد جا

10 دمشق از همه مملکت برگزید

سوی دار مُلکش سزاوار دید

به شام و به روم و به ملک حجاز

به خود کرد همواره هرکارساز

به کوفه مغیره (1) شدش کاردار

عراقین شده داخل آن دیار

دیار بَکر با آذرآبادگان

چون کردان و موغان و ارّان همان

سوی بصره،عبد اللّه عامری (2)

به حکمش روان گشت در سروری

15 شده داخلش کشور خوزیان

شبانکاره و فارس و کرمان همان

به مصر و به مغرب درون عمرو عاص

سپهبد شد و ملک کردی خلاص

تو گفتی جهان را بُدند چار شاه

سه کهتر یکی مِه به رسم و به راه

به کارِ مهی سر برافراشتند

به شاهی جهان را همی داشتند

هرآن کو از آن مهتران سر بتافت

روان در تن و سر به تن برنیافت

20 به تدبیر و حیلت به جنگ و به زهر

بَداندیش را هریکی کرد قهر

گزین قیس بن (3) سعد عباده هیچ

نکردی به فرمانبریش پسیج

ز بهر حَسن جستی از وی نبرد

معاویه با او چنین یاد کرد:

«امام تو چون داد شاهی به من

چرا رنجه داری تن خویشتن؟

همی جنگ جویی ز من بی امام

که کرده ست خیره چنین کارِ خام»

25 فرستاد پاسخ بدو قیس باز

که:«بی مهترم شد چنین رزمساز

از آن بِه که گمراه گیرم امام

نه ما را،ترا کار از این است خام»

معاویه دانست کاندر سخن

نخواهد شدن رامش آن تیغزن

به پیکار بسیار می مرد مَرد

ز دانش به زر چارۀ کار کرد

زِ زر کار او گشت چون زر از آن

شد او نیزش از زر ز فرمانبران (4)

ص :290

1- 1) (ب 12).:مغیره بن شعبه الثقفی.
2- 2) (ب 14).:عبد اللّه بن عامر بن کریز.
3- 3) (ب 21).:در اصل:کرین قیس بن.
4- 4) (ب 29).در طبری 2719/7 آمده است:معاویه طوماری پیش وی فرستاد که پایین آن را مُهر زده بود و گفت:-
30 دگر عبد قیس ابن عامر که او

به گفتار بودی بَر او فتنه جو

همی مردمان را بر آن داشتی

که از حکم او روی برگاشتی

به بیم و امیدش از آن کار باز

نمی گشت آن مهترِ فتنه ساز

معاویه ز آباد کردش برون

شد آن مردِ یزدان (1) به کوهی درون

که دِیری به نزدیک آن کوه بود

در آن کوه در کارِ طاعت فزود

35 چو شد روز شب راهب آمد بَرش

همی خواست بردن به دیر اندرش

به مردِ خدا گفت ک:«این جایگاه

بود شیر بی مرّ،کنندت تباه

به دیر اندر آ تا ز بیم ددان

شوی ایمن،ار هستی[از]بخردان (2)»

نپذرفت مردِ خدا زو سَخُن

به پاسخ بَر این گونه افگند بُن

که:«شرمم بود ترس غیر از خدا

زِ کس بُرد،بگذار با من مرا

40 کسی کو بود در پناه اله

چگونه ز بیگانه جوید پناه»

بشد راهب و مؤمن اندر نماز

ستاد و به یزدان نمودی نیاز (3)

بیامد یکی شیرِ غرّان بَرش

همی گشت هَر دَم به گِرد اندرش

بسان نگهبان شده پیشِ او

نیارست گشتن بداندیش او

چنین گفت با شیر مردِ خدا:

«گر امرست بشکر (4) بزودی مرا

45 وگرنه مرا نیست خدمت به کار

بُرو زود و با کارِ خویشم گذار»

بشد شیر از پیش او در زمان

چو راهب چنان دید آمد دمان

بپرسید احوال گفتش چنان:

«منم بدترین مردی از مؤمنان

که از بَدکُنش رانده ام ز پیش»

بدو گفت راهب که:«ای پاک کیش

به دینی که باشد بَدش این چنین

چگونه بود نیکوش بر زمین»

50 مسلمان شد آنگاه بَر دستِ او

بُدندی به هم هردو فرخنده خو

4)

-«هرچه می خواهی در این طومار بنویس که انجام می شود».گوید:وقتی معاویه طومار را برای قیس فرستاد، در آن برای خودش و شیعیان علی،به سبب خونها که ریخته بودند و مالها که گرفته بودند،امان خواست،امّا برای خود مالی نخواست و معاویه آنچه را خواسته بود تعهد کرد.

ص :291

1- 1) (ب 33).در اصل:سذ آن مردان نردان؟؟؟.
2- 2) (ب 37).در اصل:شوی ایمن از هستی بخردان.
3- 3) (ب 41).در اصل:نمودی ؟؟؟.
4- 4) (ب 44).در اصل:امرست لشکر.
معاویه را کس مخالف دگر

نماند و به خطّش نهادند سر

به بصره پس از مدّتی عامری (1)

نماند و جدا گشت از او سروری

به جایش زیاد ابیه آن زمان

به فرمان مهی یافت بر مردمان

معاویّه خواندش برادر به زاد

پذیرفت کز صخر بودش نژاد

55 چو بصره در آن وقت ایمن نبود

زیاد اندر او در سیاست فزود

نمی کرد ابقا به کس بر به جان

ز بیمش شدند اهل شهر آن چنان

که دکّانها شب گشاده به راه

بُدی و نکردی بدان کس نگاه (2)

حرب سپاه معاویه با بدره اسدی

از آن پس امیری که بُد بدره نام

ز قوم اسد مهتری خویشکام

ز حکم معاویّه پیچید سر

از او خواستی گشت پرخاشخر

60 سپاهی معاویه ترتیب کرد

که جوید بدیشان ز بدره نبرد

ص :292

1- 1) (ب 53).در اصل:بس از مدی عامری.عبد اللّه بن عامر بن کریز.
2- 2) (ب 57-54).زیاد که او را گاهی به مادرش نسبت دهند و زیاد بن سمیه گویند و گاهی به پدری ناشناخته منسوب دارند و زیاد بن ابیه خوانند،فرزند سمیه،کنیز حارث بن کلده ثقفی است.نوشته اند عُمَر در حکمرانی خود زیاد را برای اصلاح کار یمن فرستاد،چون بازگشت در مجلس وی خطبه ای بسیار نیکو خواند.علی(ع)و ابو سفیان و عمرو بن عاص در آن مجلس بودند.عَمرو گفت:آفرین بر این جوان،اگر از قریش بود،عرب را اداره می کرد.ابو سفیان گفت:قریشی است و من می دانم از کیست.علی(ع)پرسید:از که؟گفت:از من.علی گفت:ابو سفیان آرام باش.معاویه در خلافت خود به پای مردی مغیره بن شعبه،زیاد را نزد خود طلبید و مجلسی ترتیب داد و به گواهی پیرمردی می فروش او را برادر خود دانست. (نهج البلاغه،ترجمه دکتر سید جعفر شهیدی،انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی،تهران:1370،تعلیقات ص 527). زیاد نخستین کسی بود که کار حکومت را قوام داد و شاهی معاویه را استوار کرد و مردم را به اطاعت واداشت و به عقوبت پرداخت و شمشیر کشید و به پندار مؤاخذه کرد و به گمان عقوبت داد.در ایام حکومتش مردم از او سخت بیمناک بودند و از همدیگر ایمن شدند،تا آنجا که چیزی از مرد یا زنی می افتاد و کسی متعرض آن نمی شد تا صاحبش بیاید و آن را برگیرد.زن شب در خانه می خفت و در نمی بست.مردم را چنان راه برد که کس مانند آن ندیده بودند و چنان از او بیم داشتند که از هیچ کس پیش از او نداشته بودند. (طبری 88/7-2787)
در آن از حسین (1) کرد درخواه مرد

که جوید ز بهرش ز بدره نبرد

حسین گفت:«اگر بودمی این هوا

ترا در مهی کی شمردی روا

نخست از توام جُستی این جنگ و کین

نکردی به گیتی زبونی چنین

بدان ترک کردم چنین حقّ خویش

نباید گرفتن مَر این کار پیش»

65 معاویّه زو گشت از این شرمسار

امیری دگر شد در این اختیار

برفتند و کردند جنگ آن گروه

در آن جنگ شد بدره زیشان ستوه

به فرمانبری شد پس از جنگ مرد

خلاف معاویّه ز آن پس نکرد

مکر کردن فرنگان بر عمرو عاص به بطلان آینۀ اسکندریه

فرنگان در آن وقت از عمرو عاص

به زحمت بُدند و نُبدشان خلاص

ز آیینه کاسکندرِ نامدار

نشانده از آن پیش بُد در منار

70 به حکمت بلیناس (2) پرداخته

ز دانش چنان روشنش ساخته

که بر روی دریا به یک ماهه راه

نمودی بدو نیک هرجایگاه

نبودی بر آن ملکشان دست از این

وز این کار بودندی اندوهگین

بَر این شکر کردند آن مردمان

مسلمان شدند چند کس آن زمان

گرفتند زهدی ریایی به پیش

ستودندشان خلق در کار خویش

75 چو مردم شدند معتقدشان در آن

بگفتند با مردمان آن سران

که اسکندر رومی اندر منار

نهاده ست گنجی فزون از شمار

نشان آینه ساخته اندر آن

مناری درونش پُر از گوهران

چو عمرو ابن عاص این حکایت شنید

بکَند آینه اندر او در ندید

به جابر نهادش و لیکن دگر

به خاصیّت آن را نبودی اثر

80 طلب کرد آن مردمان را نشان

ندیدند جایی از آن مردمان

بدانست کز مَکرِ قوم فرنگ

برفتش چنان رهنمایی ز چنگ

ص :293

1- 1) (ب 61).حسین بن علی بن ابی طالب(سیّد الشّهدا)،علیه السّلام.
2- 2) (ب 70).بلیناس،حکیم و شاگرد ارسطاطالیس،منارۀ اسکندریه که هرچه در ملک فرنگ می رفت درو پیدا بود، او ساخت.(تاریخ گزیده 66)
چو پنجاه شد سالیان عرب

مغیره (1) ز گفتار شد بسته لب

به کوفه درون دعوت حق شنید (2)

بزودی ز دنیی به عقبی کشید

بر آن نیز شد پادشا هم زیاد (3)

در ایران شهی جمله با وی فتاد

سبب آزار یزید معاویّه از حُسین،رضی اللّه عنه

85 در این سال یک روزه بَر رَه یزید

زن عبدلاه زبیری (4) بدید

بَر او شیفته گشت و از مهرِ او

روان گشتش از دیده بر رخ دو جو

به حیلت درآمد خِردپیشه مرد

ز دانش بر آن گونه ترتیب کرد

کز او دخترش خواست ابن زبیر

نگشتی دلش هیچ از آن کار سیر

معاویّه گفتش اگر دختِ من

همی خواهی اوّل رها کن تو زن

90 که دخت مرا روی وسنیگری (5)

نباشد،نسازد بدین داوری

زبیری فریب و دم او بخورد (6)

به خیره زن خویش بگذاشت مرد

معاویه روزی به روزی دگر

فگندی که تا عُدّه آمد به سر

نشایست کردن نکول آن طلاق (7)

میان زن و شوهر آمد فراق

ز پیوندِ او ز آن سپس سرکشید

وزین در میان گردی آمد پدید

95 یزید آنگهی خواست جفت ورا

بخواهد کند کام از وی روا

ابو موسی اشعری را بدین

فرستاد نزدیک آن نازنین

ص :294

1- 1) (ب 82).مغیره بن شعبه الثقفی.در طبری 2797/7 آمده است:در سال چهل و نهم در کوفه طاعون آمد و مغیره از طاعون گریخت و چون طاعون برفت به مغیره گفتند«بهتر است به کوفه بازگردی»و او سوی کوفه رفت و طاعون گرفت و درگذشت.به گفتۀ واقدی و مداینی وفات او در سال پنجاه بود.امّا عوانه چنانکه در روایت هشام بن عبید هست،گوید:که مغیره به سال پنجاه و یکم درگذشت.
2- 2) (ب 83).در اصل:دعوت حق کشیذ.
3- 3) (ب 84).زیاد بن ابیه.
4- 4) (ب 85).:عبد اللّه بن زیبر بن العوام.
5- 5) (ب 90).وَسنی-وشنی،زنی که با زنِ دیگر در شوهر مشترک باشند،هوو.(فرهنگ فارسی معین)
6- 6) (ب 91).در اصل:فریب و دم او نخورد.
7- 7) (ب 93).در اصل:نشایست کردن نکو آن طلاق.نکول-رو برگردان شدن از دشمن یا چیزی،روگردانی، (فرهنگ فارسی معین)
حسینِ علی،قثّمِ نامور (1)

از او بر رسیدند بر راه بر

سخن کرد بر هردوان آشکار

شدند هردو هم مَر ورا خواستار

ابو موسی آمد به نزدیکِ زن

از این در همی گفت با وی سخن

100 که:«خواهندت اینها و من همچنین

ترا کیست زینها که گفتم گزین»

بدو گفت زن:«راستی را بگو

از اینها کدام است بهتر به شو»

بدو گفت:«اگر بایدت ملک و مال

یزید است نیکوترینت همال

وگر خوبرویی کنی اختیار

نباید ز قثّم گرفتن (2) گذار

وگر بایدت ز این رضایِ خدا

به پیش حسینِ علی جوی جا

105 اگر نیستت هیچ از این آرزو

زِ من دوری ای خوبچهره مجو»

زنِ پاکدامن حسین را گزید

وزین فتنه ها در میان شد پدید

یزید از حسین شد از این دردمند

چنین تا رسانید بَر وی گزند

زبیری همیدون بر آن مهتران

بشورید در پادشاهی جهان

چنین گفت دانای نیکو سخن:

«بود مایۀ فتنه ها کارِ زن»

وفات سعید بن زید ثامن العشره

110 چو پنجاه و یک سال تاریخ گشت

سعید ابن زید (3) گزین درگذشت

بُد او هشتمین ز آن دهه کز خدا (4)

بشارت رسانیدشان مصطفی

ز هشتاد بُد سالِ عمرش فزون

از آن شصت و چاری به دین (5) اندرون

جدش عُمْر فاروق بُد در گُهر

وز او ماند اندر جهان یک پسر

وز آن پور هم پوری آمد پدید

که هجو یزید آن پسر گسترید

ص :295

1- 1) (ب 97).در اصل:قیّم نامور.قثم بن عباس.
2- 2) (ب 103).در اصل:قیم کرفتن.
3- 3) (ب 110).در اصل:تاریخ کذشت.:سعید بن زید بن عمرو بن نفیل بن عبد العزی،از سابقان در اسلام و از عشره مبشره است(لغت نامه دهخدا)،کامل 30/5،سال وفاتش را پنجاه و چهار و نیز گفته شده در سال پنجاه و دو بود و سال پنجاه و هشت هم آمده است،در مدینه به خاک سپرده شد.
4- 4) (ب 111).در اصل:دهه کرخدا.
5- 5) (ب 112).در اصل:و حاری بدین؟؟؟.
115 بُود نسلشان در عرب نامدار

ز گوهر کنند آن سران افتخار

همین سال (1) عمرو ابن عاص از جهان

گذر کرد در مصر از ناگهان

حرب یزید معاویه با رومیان و ظفر یافتن

چو پنجاه و دو شد ز تاریخ سال (2)

معاویه کوشید اندر جدال

پسرش آن که خواندی یزیدش به نام

بفرمود تا با سپاهی تمام

به قسطنطنیّه برآراست کار

که جوید ز رومی سپه کارزار

120 برفتند و کردند جنگ آن سپاه

ز هردو طرف بی کران شد تباه

و لیکن سرانجام اسلامیان

ز کین سود دیدند و دشمن زیان

ظفر مؤمنان را بُد از رزمگاه

از آن بَر عدو گشت گیتی تباه

بو ایّوب انصاریِ نامور

تبه گشت ناگه بدان جنگ در

به باروی آن شهر در گور او

بکردند و لشکر (3) بپیچید رو

125 سوی شام رفتند از آن جایگاه

غنیمت گرفته بسی ز آن سپاه

معاویّه زین سر به گردون کشید

وز این بَر پسر آفرین گسترید

نصب کردن معاویه امرای حرمین و عراق را

ص :296

1- 1) (ب 116).طبری 2737/7،در ذیل حوادث سال چهل و سوم آورده است:در همین سال عمرو بن عاص،به روز فطر،در مصر بمرد.پیش از آن چهار سال از طرف عمر،و چهار سال دو ماه کم از طرف عثمان و دو سال و یک ماه از طرف معاویه عامل مصر بود.و در تاریخ یعقوبی 151/2-150 آمده:عمرو در شب فطر سال چهل و سوم درگذشت.نود و هشت ساله بود که از دنیا رفت،کسی گفته است که شنیدم عمرو می گوید: پادشاهی دادگر بهتر است از پادشاهی ستمگر و پادشاهی بیدادگر،بهتر است از فتنه ای همیشگی و لغزش پا استخوانی است که شکسته بندی می شود،و لغزش زبان نه به جای می گذارد و نه رها می کند.و کسی که خرد ندارد،آسوده است.چون مرگ عمرو فرارسید پسرش[عبد اللّه بن عمرو]را گفت:پدرت آرزو می کند کاش در غزوۀ ذات السلاسل مرده بود.همانا من در کارهایی وارد شدم که نمی دانم عذر من در آنها نزد خدا چیست.
2- 2) (ب 117).طبری،سال چهل و نهم و العبر،سال پنجاه آورده است.
3- 3) (ب 124).در اصل:بکردید و لشکر.
ز هجری چو پنجاه و سه گشت سال

زیاد (1) اندر ایران برافراخت بال

امیری ملک حرمین تمام

برادر بدو داد و ز آن یافت کام

و لیکن پس از شش مَه (2) از وی دمار

برآمد به دیگر سرا رفت خوار

130 معاویّه بر جای او چند میر

گزین کرد در سروری ناگزیر

به بصره،عبید اللّه ابن زیاد

درِ حکم و فرماندهی برگشاد

ز روی بزرگی در،او چون پدر

به فرمان درآورد هربوم وبر

به کوفه درو هرچه ز آن سو گذشت

سپهدار نعمان بن بشر (3) گشت (4)

سعید بن العاص شد در حجاز

به فرماندهی مهتری سرفراز

135 به یثرب،ولید عتّبه (5) امیر

شد و گشت مروان به پیشش وزیر

به میری در این ملکها آن سران

نشستند و دادند فرمان بر آن

وفات سعد وقّاص سابع العشره و آخرهم

چو شد پنج افزون ز پنجاه سال

گزین سعد وقاص (6) کرد انتقال

بُد او دَر شمر ز آن دهه هفتمین

که دادش بشارت رسولِ گزین

همان ز آن دهه آخرین مرد بود

که دستِ اجل زین جهانش ربود

ص :297

1- 1) (ب 127).منظور«زیاد بن ابیه یا زیاد بن ابی سفیان یا زیاد بن سمیه».
2- 2) (ب 129).در رمضان سال پنجاه و سه هجری،به طاعونی که در دست راستش پدید آمده بود،بمرد.و در ثویه نزدیک کوفه به خاک سپردند.(طبری 2851/7). زیاد در سال پنجاه در کوفه درگذشت.(تاریخ یعقوبی 169/2)
3- 3) (ب 133).:نعمان بن بشیر انصاری.
4- 4) (ب 133-135).در طبری و العبر در ذیل حوادث سالهای پنجاه و هشت و پنجاه و نه،آمده است.
5- 5) (ب 135).در اصل:ولید عقّبه:ولید بن عتبه بن ابی سفیان.:مروان بن حکم.
6- 6) (ب 139-137).سعد بن ابی وقاص بن وهیب بن عبد مناف بن حارث بن زهره و هو اصل قبیله بنی زهره بن کلاب،هفتم است از کلاب و پیغمبر نیز همچنین.گویند معاویه او را زهر داد.(تاریخ گزیده،209)و در پانویس تاریخ یعقوبی 173/2 به نقل از مقاتل الطالبین آمده است:حسن بن علی(ع)بعد از صلح با معاویه به مدینه بازگشت و آنجا اقامت گزید و معاویه می خواست برای پسرش یزید از مردم بیعت بگیرد و مشکل او در انجام این کار،شخصیت حسن بن علی و سعد بن ابی وقاص بود.پس به مکر و حیله آن دو را زهر داد و هردو را کشت.
140 ورا عمر هشتاد و دو چار بود (1)

از او قرب هفتاد دیندار بود

به گاهِ تنازع به کار مهی

ز یاریگری بود دستش تهی

نشد یاور هیچ یک از مهان

کناره گزیده بُدی از جهان

بر آنند قومی معاویه زو

شد از زهر اندر نهان کینه جو

از او پنج پور و یکی دخت ماند

ولی هم همه نامۀ مرگ خواند (2)

ولی عهد کردن معاویه،یزید را

145 چو پنجاه و شش گشت سالِ عرب

معاویّه شد باز بیعت طلب

به نام یزید از گزیده مهان

همی خواست بیعت به کارِ جهان

سگالش در این کرد با هرکسی

دگرگون سخن گفت هرکس بسی

بدو احنف قیس گفت این چنین:

«گمان است ما را تو دانی یقین

ز نیک و بَد و آشکار و نهان

که او را چگونه است را (3) در جهان

150 اگر در روشهای او در نهان

رضای خدا و صلاحِ جهان

شناسی،سگالش چه حاجت به من

وگر ز آن که دانی دگرگون سخن

سگالش چرا کرد باید در این

به عقبی بَرت کرد دنیی گزین

که رفتن (4) به عقبی نداری گزیر

نخواهی به دنیی درون ماند دیر

به ما بر در این نیست واجب جز آن

که فرمانپذیری کنیمت در آن»

155 معاویه پندِ ورا خوار داشت

به بیعت گرفتن همی سرفراشت

ز ارکان دولت زِ اهل جهان

که بودند در کارِ دین از مهان

سِتد بیعت از بَهرِ کار پسر

جز از پنج نامیِ والاگهر

یکی ابن عبّاس (5) آزاده خو

که بود آن زمان چشم پوشیده او

حسین علی بُد دگر نامور

چو عبد اللّه ابن زبیر آن دگر

ص :298

1- 1) (ب 140).تاریخ گزیده 209:عمرش قریب نود سال بود.
2- 2) (ب 144).تاریخ گزیده209/:نام پسران وی را،عمر،محمد،عامر،موسی و مصعب آورده است.
3- 3) (ب 149).«را»دوم،در مصراع دوم-رای.
4- 4) (ب 153).ظاهرا:ز رفتن(؟).
5- 5) (ب 158).عبد اللّه بن عباس.«چشم پوشیده»کنایه از«کور شده»است.
160 چهارم بُد عبد اللّه (1) نامور

که فاروق بودی مَر او را پدر

به پنجم بُدش عبد رحمن (2) لقب

ز بو بکر صدّیق بودش نسب

معاویّه سختی ابا این سران

پسنده نمی دید کردن در آن

در آن علّتش با طبیعت گذاشت

زِ روی خِرد اندر آن سرفراشت

چنین گفت:«کار ارچه در اصل بَد

هرآن کو کند بر طریق خِرد

165 از آن چشم نیکی توان داشتن

بدان در جهان سر برافراشتن

وگر یابد از راهِ دانش گذر

در اصل ارچه نیکو بود بَد شمر

ز کار من و مرتضی اندرین

قیاس است بر دانشِ دوربین

که او کارِ دانش رعایت نکرد

ز کار مهی لاجرم برنخورد

یکی آن که با همگنان رازِ خود

بگفتی کم وبیش از نیک و بَد

170 دؤم آن که انجامِ کارش نگاه

نمی کرد هرگز به بیراه و راه

سئم آن که از مشورت سربگاشت

به تقلید رای خود امّید داشت

چهارم که از بیت مالش درم

ببخشش ندادی به کس بیش وکم

دل مردمان زین سبب زو رَمید

چو من عکس کردم به من آرمید