گروه نرم افزاری آسمان

وفات معاویه بن ابی سُفیان

ز هجرت چو شد سال شصتم پدید

زمانِ زوال و فنا در رسید

175 معاویه شد در درون دردمند

بدانست خواهد رسیدش گزند

بفرمود تا پیشِ او شد یزید

به رسم وصّیت سخن گسترید

بدو گفت:«بَهرت به کار مِهی

جهان کرده ام از منازع تهی

ز گردنکشان و سران هیچ کس

نماندم که دارد به بَد دسترس

جهان کرده ام همچو یک مهره موم

مخالف نماندم به هرمرزوبوم

180 به نامِ تو بیعت ز اهل جهان

گرفته ز هرکس که بود از مِهان

مگر پنج کس ز آن بپیچیده رُو

نکردم از ایشان در آن جست وجو

ص :299

1- 1) (ب 160).:عبد اللّه بن عمر بن الخطّاب.
2- 2) (ب 161).:عبد الرحمان بن ابی بکر.
که در هریکی بود چندی سبب

کز آن رو نشایست (1) جُستن شغب

بماندم که تا (2) خود در آن روزگار

چه بازی نماید سرانجام کار

کنون چون گذر بود خواهد مرا

سپردم بزرگی و شاهی ترا

185 تو با آن بزرگان در این کار هم

تنازع مکن در مهی بیش وکم

که ابن ابو بکر (3) شد لهوخواه

به لَهوش توان دل ببردن ز راه

به طاعت گرایید ابن عمر (4)

نیارد فرود اندر این کار سر

مگر آن که مانع نیابد در این (5)

نبندد چنین کار صورت یقین

به چشم ابن عبّاس (6) پوشیده گشت

ز کار خلافت از این درگذشت

190 ز ابن زبیر (7) و حسین اندر این

هراسانم از کارت از مهر و کین

مَجنبان مَر این هردو را زینهار

وگر فتنه جویی کنند آشکار

بَر ایشان در آن دست باشد ترا

حسین را مرنجان زِ بَهر خدا

که فرزند دختِ سرِ انبیاست

ورا قصد کردن به غایت خطاست

و لیکن به کارت بر ابن زبیر

مبادا که ابقا کنی خیره خیر

195 که ماری است آن جنگجو زهردار

از او گر توانی بَرآور دمار (8)

چو گردد زبان خشکم از گفت وگو

به مروان (9) و ضحّاک بن قیس گو

که کردم وصیّت پدر این چنین

نهیدش به دست خود اندر زمین

چو در گورم آیند هردو ز راه

تو با تیغ بیعت از ایشان بخواه»

زِ کارِ وصیّت چو پردخت مرد

به خاصّانِ خود این چنین یاد کرد:

ص :300

1- 1) (ب 182).در اصل:زو نشایست.
2- 2) (ب 183).در اصل:نماندم که تا.
3- 3) (ب 186).:عبد الرحمان بن أبی بکر الصدیق.
4- 4) (ب 187).:عبد اللّه بن عمر بن الخطاب.
5- 5) (ب 188).در اصل:مانع نیابذ در بن.
6- 6) (ب 189).در اصل:نحشم ابن عباس،منظور«عبد اللّه بن عباس»
7- 7) (ب 190).:عبد اللّه بن زبیر،حسین بن علی(ع).
8- 8) (ب 195-194).کامل 90/5:گفته شده،یزید در بیماری اخیر پدرش حاضر نبود و معاویه هنگام مرگ،ضحاک بن قیس و مسلم بن عقبه مری را نزد خود خواند و این سخن را با آنها گفت و از آنها خواست وصیت خود را به یزید ابلاغ کنند و باید این روایت اصح روایات باشد.
9- 9) (ب 196).:مروان بن حکم.
200«اگرچه گناه است بی مرّ مرا

در این سه هراسان ترم از خدا

نخست آن که بر اهلِ بیتِ رسول

به خیره برون آمدم از فضول

که شد حقشان باطل اندر مهی

به من بازگردید کارِ شهی

دؤم آن که در کارِ قتل حَسن

فریبیدمش زن در آن انجمن (1)

که شو را ز نادانیش زهر داد

بزرگی بیکبار با من فتاد

205 سئم آن که کردم ولی عهد خود

پسر را وز اینم هراسان زِ بد

نظر بود (2) در هرسه حالم بدو

اگرچه مرا زو نباشد نکو

مگر دادگر بگذرد زین سخن

وگرنه از این رایِ من وایِ من»

چو بر خود شمردی گناه او گناه

نباشد شده کافر اندر اله

نشاید بَر او کرد لعنت از این

چو لعنت بر آن کو رها کرد دین

210 از آن پس زبانش فروشد زِ کار

برآورد گیتی ز جانش دَمار

شده پنج از شش (3) ز ماهِ رجب

ز تاریخ شصتم ز سالِ عرب

بُدش عمر هشتاد و یک آن زمان

شده بیست کم هشت مه،شاه،از آن (4)

سه پور و یکی دخت بودی ورا

ولی نسل ماند از یزیدش به جا (5)

چو در خاک کردی پدر را یزید

وصیّت ز کارش به جا آورید

215 زِ مروان و ضحّاک (6) بیعت نخست

به مروان بر آن مَکر گشتش دُرست

بزد بر معاویه از کین لگد:

«کنی مَکر و تو مرده اندر لَحد!؟»

به ناچار بیعت دگرباره کرد

وز آنجا برون آمدند آن دو مرد

ص :301

1- 1) (ب 203).:جعده بنت اشعث بن قیس کندی.
2- 2) (ب 206).در اصل:نطر بود.
3- 3) (ب 211).در اصل:شذه بنج ار شش.طبری،روز پنج شنبه،هشت روز مانده،از رجب در دمشق،و هشام بن محمد مرگش را در اول رجب آورده است.
4- 4) (ب 212).در مدت عمر معاویه اختلاف کرده اند:بعضی ها گفته اند هنگام مرگ هفتاد و پنج ساله بود.علی بن محمد گوید:وقتی معاویه بمرد،هفتاد و سه ساله و به قولی هشتاد ساله و به قولی هشتاد و هشت ساله بود.مدت حکومتش را نوزده سال و دو ماه و سه روز،نوزده سال و سه ماه چند روز کم،نیز آورده اند.
5- 5) (ب 213).یزید،که مادرش میسون بنت بحدل بن أنیف الکلبی و دختری به نام رب المشارق که در کودکی بمرد.و هم از جمله زنانش فاخته بنت قرظه بن عبد عمرو بن نوفل که عبد الرحمان و عبد اللّه را به دنیا آورد.عبد اللّه زبون و احمق بود و کنیۀ ابو الخیر داشت و عبد الرحمان در کودکی بمرد.(طبری 2893/7)
6- 6) (ب 215).منظور،ضحاک بن قیس فهری.
بر آن کس که بُد دانش او چنین

به شاهی نپایید ملکِ زمین

بر آن کس که دانش ندارد به کار (1)

چگونه بزرگی بود پایدار

220 غلط رفت دولت به دانش مَدان

که فیضی است از کردگارِ جهان

به هرکس که خواهد دهد کردگار

نباشد کسی را در آن اختیار

ص :302

1- 1) (ب 219).در اصل:ندارذ یکار.
پادشاهی یزید بن معاویه،سه سال و هشت ماه

اشاره

پادشاهی یزید بن معاویه،سه سال و هشت ماه (1)

اشاره

چو شد بر معاویه گیتی سیاه

پسر گشت بر جای او پادشاه

از او تخت بدبخت از او تاج خوار

از او گشت مُهر و نگین شرمسار

از او دستِ ناکس به ناکس فتاد

از او شد دُژم عدل از او ظلم شاد

به اطراف شاهی فرستاد مرد

مهان را از این حال آگاه کرد

5 به تهنیّتِ او سران سربه سر

زِ هرجا به پیشش نهادند سر

چو شد راست آن سروری بَر یزید

مخالف جز آن پنج کس را ندید

یکی نامه سوی مدینه نوشت

در او دَرج رمزی از آن خوی زشت

ک:«ز آن پنج (2) بیعت بباید ستد

نباید کند دعوتی کس به خود

به خوشّی اگر در نیارند سر

از آن قوم گردید (3) پرخاشخر

10 ولیدِ عتبّه (4) چو آن نامه دید

به مروان از این در سخن گسترید

که:«آغاز فتنه است این کارِ زشت

که نفرین بر آن باد کین خط نوشت»

آغاز اظهار وحشت میان حسینِ علی،رضی اللّه عنهما،و یزید

بدو گفت مروان:«از این مردمان

ستان بیعت از بَهر او این زمان

ص :303

1- 1) عنوان.مدت خلافتش را سه سال و شش ماه نیز آورده اند.هشام بن محمد کلبی مدت خلافت وی را دو سال و هشت ماه می نویسد.(طبری 3121/7)
2- 2) (ب 8).در اصل:کران ؟؟؟نج.
3- 3) (ب 9).در اصل:کردند.
4- 4) (ب 10).در اصل:ولید عقبه.:ولید بن عتبه بن ابی سفیان.
که دعوت نکرده ست کس آشکار

تبع هم ندارند بیش از شمار

که گر ز آن که دعوت کنند این مهان

پذیرندشان هرکه اندر جهان

15 که در پایگاه از یزید هریکی

دو صد رَه فزون آمدند بی شکی

اگر رفت بیعت خود این است کام

سرِ تیغ کین ماند اندر نیام

وگرنه برآور ز یکسر دمار

از آن پیش فتنه کنند آشکار»

ولید این چنین گفت ک:«ز دستِ من

نخیزد چنین با چنان انجمن

کجا و کیم دست باشد چنین

که یارم از آن مهتران جُست کین»

20 چو مروان درشتی همی کم نکرد

حسین را برِ خویشتن خواند مرد

حسین رفت و پنجاه مردِ گزین

که بودند هریک چو شیر عَرین

بدیشان چنین گفت در راه:«اگر

بَداندیش را رای باشد دگر

چو سازم بلند اندر آن بانگ خویش

درآیید یکبارگیم به پیش

به شمشیر از آن بَدسگالان دمار

برآرید از مهرِ من زار و خوار»

25 از آن پس به پیشِ بداندیش رفت

همی بَر تنش پوست گفتی بِکفت

بدو داد نامه ولید آن زمان

که بیعت کند بر یزید اندر آن

چنین گفت:بیعت نه تنها ز من

در این جسته،جسته است از انجمن

چو با هم نشینیم هرکس که هست

به بیعت دهیمت در این کار دست»

بگفت این و خوش خوش برآمد بپا

نهان گفت مروان بدان پیشوا

30 که:«دارد حسین عزم راهِ گریز

چو در دستت افتاد خونش بریز»

چنین گفت ک:«ای ریمن نابکار

زِ من کس چگونه برآرد دمار»

برون آمد و هم در آن شب برفت

سوی مکّه با قوم تازید تفت

همیدون روان گشت ابن زبیر

همان شب نماند اندر آن شهر دیر

دعوت کردن کوفیان حسین علی،رضی اللّه عنهما،را

چو آگاهی آمد به کوفه از این

که رفت از مدینه به مکّه،حسین

35 نوشتند نامه بزرگان بَرش

شده در سخن بنده و چاکرش

بدو گفت:«در کارِ آن مردمان

چه دیدی که نیکو شدی در گُمان

فراموش گشتت به دل بر مگر

کز ایشان چه دیدت ستوده پدر

ص :304

به یاری به پیکارشان چند خواند

که گامی یکی در پِی او نراند

به پیش برادرت هم روزِ کین

چه کردند کو کرد عُزلت گزین

40 به جان کرده باشی به خود برجفا

گر از کوفیان چشم داری وفا»

چنین گفت:«نی این زمان یکدلند

زِ دل جان به مهرم زِ تن نگسلند»

پس آن نامه ها را نمودی بدو

بدو گفت عمّزاده: (1)«ای نیکخو

گر از رفتن آنجا نداری گزیر

مَپو باری اکنون چنین خیره خیر

کسی را بدآنجا فرست این زمان

که بیعت ستاند از آن مردمان

45 بداند نهانِ دلِ هرکسی

ببیند پس و پیشِ کارت بسی

اگر ز آن که رفتن بدآنجا توان

در آن وقت گردی به کوفه روان

وگرنه چنین در دَمِ اژدها

شدن پیش دانا نیارد بها»

به حکمِ حسین،مسلم ابن عقیل

به کوفه شد از پیش آن بی دلیل

نهانی به دعوت (2) زبان برگشاد

جهانی به دعوت بدو رونهاد

50 چنین تا گزیده ده و دو هزار

بکردند بیعت بر آن نامدار

به پیشِ حسین نامه ها مهتران

نوشتند و کردند پیمان در آن

رفاعه که شدّاد بودش پدر

سلیمان بن صرد آمد دگر

مسیب که نجبّه (3) بودش پدر

حبیب مظاهر (4) چهارم شمر

چو هانی که بودش ز عروه نژاد

دگر هرکه بودند با راه و داد

55 که:«گر خود شود سر ز بهرت زِ دست

به کارت میان جمله خواهیم بست

ترا باید آمد که بر بدگُمان

به کوشش سرآریم در کین زمان»

پیاپی چنین نامه رفتی بدو

از این شد ز مکّه چنین راهجو

به کوفه در این کار نعمان (5) همی

تجاهل نمودی از ایشان همی

ز عبد اللّه مسلمی (6) زین روش

ز بهر یزیدش بُدی سرزنش

ص :305

1- 1) (ب 42).:مسلم بن عقیل.
2- 2) (ب 49).در اصل:نهان بدعوت.
3- 3) (ب 53).در اصل:مسیب که ؟؟؟.
4- 4) (ب 53).در اصل:حبیب مطهر.
5- 5) (ب 58).:نعمان بن بشیر الانصاری.مصراع دوم،در اصل:بجاهل نمودی.
6- 6) (ب 59).:عبد اللّه بن مسلم الحضرمی.
60 که می خواست عبد اللّه خیره گو

که نعمان ز مسلم (1) شود جنگجو

بدو گفت:«نعمان از او بی گمان

نخواهم شدن جنگجو این زمان

که او ز اهل بیتِ رسول خداست

از او جنگ جستن تباه و خطاست»

چو نومید شد زو سراینده مرد

یزید را از این کار آگاه کرد

ز نعمان برنجید از این رو یزید

امیری کوفه از این زو برید

امارت عبید اللّه زیاد

امارت عبید اللّه زیاد (2) بر کوفه و قتل مسلم عقیل

65 به میری عبید اللّه ابن زیاد

گزین گشت و با او چنین کرد یاد

که:«از مکّه خواهد حسین با سپاه

به کوفه شد و شد در او رزمخواه

از آن پیش یابد بر آن شهر دست

ترا رفت باید در آنجا نشست

نماندن رود کس به نزدیکِ او

پدید آیدش در مِهی آبرو

وگر آید آنجای بیعت ازو

گرفتن وگرنه شدن جنگجو

70 که یا بیعتش یا سرش را به من

فرستی به مردی از آن انجمن»

چو این نامه آمد به بصره ز شام

ز بصری،حسین نیز بُد جسته کام

به نزدیکی دوستدارانِ خویش

فرستاده جُسته مَدد کم وبیش

بدیشان عبید اللّه گُرد گفت:

«مرا می شناسید اندر نهفت

اگر کس حسین را کُند یاوری

نمانم یکی زنده زین داوری»

75 پس آنگاه با لشکری رزمزن

به کوفه روان گشت از آن انجمن

چو آمد سوی قادسیّه ز راه

رها کرد آنجا دلاور سپاه

خود و ده سوار از سرانِ سپاه

به کوفه درآمد شتابان ز راه

گُمان برد کوفی،حسینِ علی است

چنان آمده از سر یکدلی است

همی گفت هرکس بدو:«مرحبا

نبیرۀ سَرِ انبیا مصطفی»

80 عبید اللّه آمد به درگاه قصر

نمی داد نعمان (3) بدو راه قصر

چو بَرگفت نامش درش برگشاد

مَر او را بدان قصر در جای داد

ص :306

1- 1) (ب 60).:مسلم بن عقیل بن ابی طالب.
2- 2) عنوان.در اصل:امارت عبد اللّه.
3- 3) (ب 80).:نعمان بن بشیر.
به شهر اندرون فاش گشت این خبر

که آن مهتر آمد بدان شهر در

نهان گشت مُسلم از آن شیرخو

به نزدیک هانی (1) ز اتباعِ او

عبید اللّه او را به جستن گرفت

ز هانی طلب کردش اندر نهفت

85 بر آن خورد سوگند هانی که من

نِیم آگه از مُسلم و انجمن

به خانش کسان (2) را فرستاد میر

در او مُسلم گُرد شد دستگیر

به پیش عبید اللّه او را کِشان

بزودی ببردند آن بیهشان

برآشوفتند اهلِ شیعت از این

به درگه شدند با دلی پُر ز کین

غلّو آن چنان اندر آن کار خاست

که آن قصر با خاک سازند راست

90 عبید اللّه از بیمِ جان آن زمان

سرآورد بر هردو مهتر زمان

سرِ مسلم و هانی نیکخواه

فگندند از قصر بیرون به راه (3)

چو شیعی سَرِ هردو مهتر بِدید (4)

یکایک گریزان از آنجا رَمید

نماندند کس زِ اهل شیعه به جا

سر خود گرفتند و برداشت پا

کسی دست ننهاد بر تیغِ کین

تو گفتی فروبردشان آن زمین

95 عبید اللّه آنگه از آن مردمان

گرفتی و کردی تبه در زمان

چنان شد که شیعی زِ بیم زیان

به گفتن نراندی ز شیعت زبان

رفتن حسین علی(رضعنهما)از مکّه به کوفه

وز آن رو حسین چون به مکّه درون

چنان نامه ها خواندی از حدّ برون

روان گشت با جمله اهل و عیال

بر آهنگ کوفه برافراخت بال

ورا ابن عبّاس (5) از آن منع کرد

که:«خانه مَبر باری آن نیکمرد

100 که داند چگونه شود روی کار

مخور با جهانی در این زینهار»

ص :307

1- 1) (ب 83).هانی بن عروه المرادی.
2- 2) (ب 86).در اصل:نحانس کسان.
3- 3) (ب 91).ابن زیاد فرمان داد تا پیکر مسلم را بردار کردند و سرش را به دمشق فرستادند و این نخستین قتیل بنی هاشم است که پیکرش بردار شده و سرش را به دمشق برده اند.(العبر 35/2)
4- 4) (ب 92).در اصل:مهتر بدند.
5- 5) (ب 99).:عبد اللّه بن عباس.ظاهرا:باری ای نیکمرد.
نپذرفت گفتارش آن ساده مرد

روان گشت با اهل بیتش چو گَرد

به غیر از زنان بُد ز مردان شمار

صد و چل وز ایشان چهل بُد سوار

همان روز[کو]شد ز مکّه برون (1)

ز مُسلم به کوفه درون ریخت خون

حسین چون ز رَه چند منزل بُرید

به پیشِ کسانِ یزیدی رسید

105 که با بیت مالِ یمن سوی شام

شدندی به راه آن سران ز آن مقام

حسین پاک بستَد از آن مردمان

بگفتا:«خلیفه منم این زمان

یزید از کجا،سروری از کجا

چرا او شود در جهان پیشوا؟»

چو ز آن راه یک بهره دیگر برید

فرزدق (2) ز کوفه به پیشش رسید

نبود از عبید اللّه او را خبر

کز او روز بَر مُسلم آمد به سر

110 حسین باز پرسید از او حال گفت

که:«با تُست کوفی به دل درنهفت

زبان با یزیدش در این ماجرا

به جان اند جویا جمال ترا

و لیکن ندانم قضا چون شود

که کار از قضا بر دگرگون شود»

حسین شد شتابنده بر راه بر

کز آن پیش دشمن شود با خبر

درآرد مگر شهرِ کوفه به چنگ

وز آن پس بَرد لشکر از وی به جنگ

115 ندانست خصمش از او آگه است

وز آن کرده دستش ز کین کوته است

فرستادن عبید اللّه زیاد،عمر سعد را به جنگ حسین(رضعه)

فرستادن عبید اللّه زیاد،عمر سعد را به جنگ حسین(رضعه) (3)

زِ پیش یزید آنگه آمد خبر

به پیش عبید اللّه خیره سر

که:«از شهرِ مکّه،حسین شد به راه

زِ کوفی سَران جست خواهد پناه (4)

نگر تا که غافل نگردی زِ کار

که خواهد به دام تو افتاد خوار

همه راهها را به لشکر بگیر

سخن گو ز شمشیر و گوپال و تیر

120 اگر کرد بیعت رها کن ورا

وگرنه سر از تن جدا کن ورا»

به هرسو عبید اللّه آنگه سپاه

فرستاد و بگرفت یکباره راه

ص :308

1- 1) (ب 103).در اصل:همان روز شد ز مکّه برون.
2- 2) (ب 108).منظور«فرزدق همام بن غالب،شاعر بزرگ عرب».
3- 3) عنوان.در اصل:عبد اللّه زیاد.عمر بن سعد بن أبی وقاص.
4- 4) (ب 117).در اصل:خواهذ تباه.
به هرمهتری کو شُدی رزمجو

به میری یکی شهر بخشیدی او

از این شهرها بُد یکی مُلک ری

که بُد داده با عمّر سعد وی

به راه نجف کردی او را به راه

عمر عفو می خواست ز آن رزمخواه

125 عبید اللّه اش گفت:«منشورِ ری

به من باز ده گرنه ای خصمِ وی»

ندادی دلش مُلک ری ترک کرد

نه جُستن از آن پاکزاده نبرد

سه روز اندر این کار مهلت بخواست

همی اندر این کرد اندیشه راست (1)

سرانجام دنیی طلب گشت مرد

ز دل مهر و آزرمِ دین ترک کرد

بر آزرم پیغمبر و کارِ دین

ز حرص و شره مُلک ری شد نگین

130 به روز نخستین زِ سال عرب

ز کوفه برون شد به عزم تَعب

بشد با سپه چارباره هزار

به راه نجف تا کُند کارزار

تنی چند بهر یزک پیشتر

فرستاد با مهتری نامور

که حرّ یزید ریاحی (2) به نام

همی خواندندی ورا خاص و عام

-بود نوزدهم جد مرا در گُهر

ز اسلاف دارم از این در خبر-

الحاح حرّ ریاحی با حسین(رضعه)در مراجعت

135 چون از قادسیّه (3) به سه روز راه

به پیش حسین آمد و آن سپاه

بدو حالها سربه سر گفت باز

وز آن رفتن او را همی داشت باز

که:«چون دشمن آنجا برآورد دست

درآورد در دوستانت شکست

به امّید کی رفت خواهی بدو

ز من بشنو و سوی کوفه مَپو

سَزد گر کِشی سوی مکّه زمام

مبادا که خیره درافتی به دام»

ص :309

1- 1) (ب 127-125).عمر بن سعد گفت:امروز را مهلتم ده تا بیندیشم.گوید:پس برفت و با نیکخواهان خویش مشورت کرد و با هرکه مشورت کرد او را منع کرد.حمزه بن مغیره بن شعبه،خواهرزاده وی بیامد و بگفت: دایی جان ترا به خدا به مقابلۀ حسین مرو که عصیان خدا کرده ای و رعایت خویشاوندی نکرده ای،به خدا اگر از دنیا و مال خویش بگذری و حکومت همۀ زمین را داشته باشی و واگذاری،از آن بهتر که با خونِ حسین به پیشگاه خدا روی.عمر بن سعد گفت:ان شاء اللّه نمی روم.(طبری 3002/7)
2- 2) (ب 133).:حر بن یزید التمیمی الحنظلی الیربوعی الریاحی.
3- 3) (ب 135).در اصل:جز از قادسیّه.
140 حسین خواست برگشت از آن جایگاه

نماندش قضا تا شود سوی راه

چنین گفت:«با کودکان و زنان

به تعجیل برگشتنم چون توان؟»

بدو گفت:«جز بهر ایشان ممان

مگر سر جهانی زِ دست زمان

که ایشان خود آهسته بر در عقب

بیایند و ایمن شوند از شغب

وگر نیزشان خصم بیند به راه

نگردد از ایشان کسی رزمخواه

145 که مقصودِ دشمن کسی جز تو نیست

زِ من بشنو و تا توانی مه ایست»

چنین گفت:«ماندن به دشمن عیال

بود بَتر از مرگ در کلّ حال»

بدو گفت حرّ:«چون که پندِ مرا

نخواهی شنودن ز حکم قضا

زِ رَه دور شو تا مگر دشمنت

نبیند،نسازد بَدی بَر تنت»

از آن ره به صحرا حسین کرد را

بشد تا زمینی لقب کربلا

150 عمر بود با لشکرش در شکار

بدانجا فگندش قضا خوار خوار

وصول حسین(رضعه)به کربلا و ملاقات با عمر سعد

به هم بازخوردند هردو به راه

یکی حق طلب دیگری مُلک خواه

عمر کرد بَر وی سلامِ خدا

بدو گفت ک:«ای حافدِ مصطفی

اگرچه به کار مهی بی گُمان

سزاوارتر گشتی (1) از همگنان

کسانی که در پیشوایی مِهند

به غصّب و تغلّب در آن پی نَهند

155 ولی چون چنین شد قضایِ خدا

نشاید در آن گفت چون و چرا

حقیقت شناسم کز آن بیشتر

نکوشی که کوشش نمودت پدر

به تقدیر چون کار او را نبود

به تدبیر و کوشش نمی داشت سود

دگر آن که فرّخ برادر حَسن

که بود اعقل عاقلان زَمَن

چو نیکو نگه کرد در رویِ کار

بدانست بَر وی نگیرد قرار

160 نکرد با قضا پنجه رنجه در آن

معاویّه را داد و کرد او کران

ربود از میان آنچه بودش هوا

مظالم فگندش بر آن پیشوا

تو هم اندر این رو به راه خِرد

همان کن که از دانش اندر خورد

ص :310

1- 1) (ب 153).در اصل:سزاوار بر کشتی.
مخور با خود و قومِ خود زینهار

کنون با یزید این خلافت گذار

که هرچیز باشد مرادت در آن

بجوید بل افزون و بهتر از آن»

165 حسین گفت:«چون از قرابت سَخُن

به مهرم فگندی بر این گونه بُن

بکن با من اکنون یکی زین سه کار

بمان تا به مکّه شوم بادْوار

وگرنه به ثغری شوم بَهرِ دین

ز بدخواه جویم در او جنگ و کین

وگرنه نَهم روی سویِ یزید

نجویم به فرمان او بر مزید»

عمر گفت:«نیکوست هرسه (1) سَخُن

ز دانش فگندی در این کار بُن

170 و لیکن عبید اللّه ام اندر این

نداده اجازت نسازم چنین»

به پیشِ عبید اللّه آنگه پیام

فرستاد و جست اندر این کار کام

عبید اللّه اش داد پاسخ چنین

که:«همداستان نیستم اندر این

ورا کرد باید از این سه یکی

نخواهم گذشتن از این بی شکی

نخست آن که بیعت کند بَر یزید

دؤم بایدش پیش من ره برید

175 سئم جنگجو کُنیتش؟زین سپاه (2)

که گردیم ما نیز ازو رزمخواه»

سه نوبت عمر سازِ پیغام کرد

مگر بازگردد از این کار مرد

نپذرفت عبید اللّه (3) و از عمر

ملالت نمودش بدین کار در

به خویشی کند گفت عمّر نگاه

نخواهد شدن از حسین رزمخواه

رفتن شمر ذی الجوشن به جنگ حسینِ علی(رضعهما)

بفرمود تا شمر بندد کمر

که ذی الجوشن آمد مَر او را پدر

180 بدو گفت:«اگر ز آن که با او عمر

کند جنگ در جنگ شو راهبر

وگرنه از او لشکرش بازگیر

تو شو رزمخواه و بَر او بر امیر»

بشد شمر با لشکرش همچو باد

به جنگِ حسینِ علی رونهاد

شبِ روز عاشور آنجا رسید

همان شب از او خواستی کین کشید

امان خواست آن شب حسین از سپاه

طلایه فرستاد دشمن به راه

ص :311

1- 1) (ب 169).در اصل:نیکوست هرمه.
2- 2) (ب 175).چنین است در اصل(؟)شاید:«سئم جنگ و کینش بجو زین سپاه».
3- 3) (ب 177).در اصل:نبذرفت عبد اللّه.«منظور،عبید اللّه بن زیاد»
185 حسین را نگه داشتندی به شب

نگردد گریزان ز بیمِ شغب

در آن شب ز اعراب یک نامور

که طرماح (1) خواندی به نامش پدر

به پیش حسین رفت با یک هیون

که در پویه از وهم بودی فزون

بدو گفت:«اگر می شوی سازگار

بَرم سوی حیّ خودت زین دیار

وز آنجا به مکّه رسانم ترا

که بَر ره نبیند کَسَت جز خدا»

190 حسین گفت:در دستِ دشمن کسان

بمانم گریزم بوم چون خَسان

بشد گُرد طرماح و او را بماند

بَر این اهل بیتش همی خون فشاند

برآورد هریک بزاری فغان

حسین منع فرمودشان اندر آن

که افغان مَدارید تا بدگُمان

نگردد ز اندوهتان شادمان

شما را نیاورده ام بهر جنگ

چو گیتی نمودم بَر این گونه رنگ

195 به دستِ شما دادم این اختیار

سرِ خویش گیرید از این کارزار»

چنین یافت پاسخ که:«آن خود مَباد

که کس از جدایی کُند هیچ یاد

اگر زنده ار مرده ایم آن که هست

نداریم از دامنت باز دست»

همان شب حسین دید جدّ را به خواب

بدو گفت:«خواهی شدن کامیاب

که فردا عدویت ز دشتِ شغب (2)

بَرِ ما فرستد به نزدیک شب»

200 حسین دل ز جان برگرفت آن زمان

بدانست کآمد به سر بر زمان

نکوهیدن حسین(رضعه)اهل کوفه را

زِ کژدم چو تابنده بنمود چهر

چو کژدم گری کرد (3) سیر سپهر

به شبگیر آدینه از هردو روی

سپه صف کشیدند بر طرف جوی

یزیدی بر ایشان رَه آب بست

گروهی نگهبان به جو بَرنشست

به پیش صف آمد حسین از میان

چنین گفت با لشکرِ کوفیان:

205«اگرچه کنون زین سخن سود نیست

در این کار امّیدِ بهبود نیست

ولی بایدم گفت کاندر شمار

سخن بر شما باشدم گشته بار

ص :312

1- 1) (ب 186).طرماح بن عدی.
2- 2) (ب 199).در اصل:دست شغب.
3- 3) (ب 201).در اصل:ز کردم جو،مصراع دوم:جو کردم کری.
حقیقت شمارید ای مردمان

زِ هرملّتی هرکه بُد هرزمان

ز پیغمبرش هرچه می ماند باز

همی داشتندش به عزّ و به ناز

سُمِ خر برِ عیسوی شد گزین

جهودان عصا پاره ای همچنین

210 شما خویشتن را مسلمان بَر این

شمارید و با من کنید این چنین

نه جدّم حبیب و رسول خداست

پدر شیرِ یزدان علی مرتضاست

نه زهراست مامم،برادر حَسن

نه سیّد جگرگوشه گفتی به من

نه بر دوش خود مصطفی داشتم

زِ هرکس به رتبت برافراشتم

بُدم در حَرم معتکف گشته من

شما خواندیم زو (1) بَرِ خویشتن

215 نوشتید نامه (2) پیاپی بَرم

به بیعت شده بنده و چاکرم

ز من نآمده هیچ کاری تباه

چرا بازگشتید یکسر ز راه

به جنگم کمر بسته اید این چنین

چه خواهید گفتن خدا را در این

اگر کس نخواهد مدد کردنم

مگردید یاری دِه دشمنم

بمانیم تا راه گیرم به پیش

رَوم با سر روضۀ جدّ خویش

220 نیارم دگر یاد از این سروری

به محشر به یزدان بَرم داوری»

ندادند کس هیچ پاسخ بدو

حسین شد خدا را در آن شکرگو

که گشتش سخن بار بر کوفیان

کسی را نُبد پاسخش ز آن میان

بدو گفت شمر:«ای سرافراز مرد

اگر ز آن که خواهی مهی ترک کرد

کنون با یزید اندر این سروری

به بیعت درآ بگذر از داوری»

225 چنین گفت:«لازم نمی آید آن

که هرکس که از عجز گردد چنان

که حق را روائی ندارد توان

دهد باطلی را رواج اندر آن»

حرب مخالفان با قوم حسینِ علی(رضعهما)

پس آنگاه عبد اللّه حوزه (3) زود

به جنگ حسین شد دلیری نمود

بدو گفت:«بادا بشارت ترا

به دوزخ ز قبلت سعادت مرا»

ص :313

1- 1) (ب 214).در اصل:خواند؟؟؟ رو.
2- 2) (ب 215).در اصل:نوشتند نامه.
3- 3) (ب 227).در اصل:عبد اللّه عروه.عبد اللّه بن حوزه التمیمی.
که از جهل بودش از این در گُمان

که چون بر حسین بر سر آرد زمان

230 حسین دوزخی او بهشتی بُود

عیان کارِ خوبی و زشتی بود

بلی گر نبودی گُمانش چنین

چرا از حسین جنگ جُستی و کین

حسین گفت:«یا رب پسنده مدار

برآور ز جانش بزودی دمار»

دعا کرد اجابت خدا در زمان

بیفتاد از اسپ آن بدگُمان

یکی پایِ او ماند اندر رکاب

دوان اسپ و او را کِشان در شتاب

235 چنین تا برآمد ز جانش دمار

تنِ مرد بدکار شد پاره پار

چو حرّ ریاحی (1) چنان حال دید

به دل مِهر سیّد زِ جان برگزید

به پیش حسین رفت و کردش سلام

ثنا خواند بر جانِ آن نیکنام

حسین حال پرسید از آن نیکمرد

به پاسخ بَر این گونه اش یاد کرد

که:«باطل رها کردم و حق گزین

نخواهیم دنیی و خواهیم دین

240 فدا می کنم جان زِ بهرت به جنگ

کز آنم بهشت (2) اندر آید به جنگ»

حسین گفت ک:«ز کارِ (3) خود شاد باش

چو نامِ خود از دوزخ آزاد باش»

به پیش صف آمد حرّ اندر زمان

مبارز طلب کردی از بدگُمان

عمر را چنین گفت شمر:«ای امیر

چرا می بری روز بر خیره خیر

که گردد عرب زاده ای کامجو

شود لشکر ما همی رامِ او

245 اگر کرد خواهی به خویشی نگاه

به من دِه سپه تا شوم رزمخواه

برآرم به مردی ز جانش دمار

نماند زند (4) دَم در این کارزار»

عمر در کمان راند تیری خدنگ

درآمد ز تندی و تیزی به جنگ

چنین گفت با لشکرش ک:«ز حسین

(5)

زِ من بیشتر کس نجستند کین

گواهی دهیدم بَر این تا یزید

به کارم بَر از کار سازد (6) مزید»

250 بگفت این و تیر از کمان برگشاد

برآمد به حرّ داد جانش به باد

ص :314

1- 1) (ب 236).در اصل:حرّ رباحی.
2- 2) (ب 240).در اصل:کرانم بهشت.
3- 3) (ب 241).در اصل:کفت کرکار.
4- 4) (ب 246).در اصل:نماند رند.
5- 5) (ب 248).در اصل:کر حسین.
6- 6) (ب 249).در اصل:ار کار سازد.
به تیری بتیزی به جنّت (1) کشید

زِ دولت لقای خداوند دید

ز قوم یزیدی دو بیهوده کار

یکی سالم و دیگری بُد یسار

که پیش عبید اللّه آن هردو مرد

غلامان بُدندی و شیرِ نبرد

زِ قوم حسین جنگجویان شدند

دو مهتر به پیکار ایشان شدند

255 حبیب مظاهر یکی بُد به نام

یزید حصین بُد (2) دوم خویشکام

یزیدی ز پیکارشان شد تباه

شد از هردو معقل (3) به دل رزمخواه

یزید حصین شد به دستش تباه

بَر او چیره گشتی حبیب رزمخواه (4)

مزاحم که حرّیث بُد (5) او را پدر

به پیکار آمد ز قوم عمر

ز قوم حسین،نافع ابن هلال

به مردی تبه کردش اندر جدال

260 هوا گرم شد روز شد چاشتگاه

شد از تشنگی سست جنگی سپاه

ندیدند راهی سوی آبخور

ستوه آمدند آن سپه سربه سر

چنین گفت شمر آن زمان با عمر

که:«هست اندر این جنگ ما را خطر

چو یک یک سپه می شود جنگجو

درآرد بداندیششان خون به جو

چو بدخواه بر مرگ بنهاد دل

به جنگش سپه می شود دلگُسل

265 به یکبار باید شدن رزمجو

درآورد از آن مردمان خون به جو»

عمر گفت تا تیرباران سپاه

بر آن قوم کردند در رزمگاه

سپاهِ حسین بیشتر خسته شد

بر ایشان درِ فرّهی بسته شد

شدند بیست جنگی (6) از ایشان هلاک

عدو بر حسین حمله آورد پاک

رسیدند نزدیکیِ آن دلیر

شدن خواست بَر وی بداندیش چیر

270 فدا کردۀ جان شیعه اش (7) ازو

شدند از بداندیش پرخاشجو

ص :315

1- 1) (ب 251).در اصل:؟؟؟ بجنّت.
2- 2) (ب 255).در اصل:یکی حیدر ابن مطهر بد بنام.مصراع دوم،در اصل:نزید حسین.یزید بن حصین بن نمیر.
3- 3) (ب 256).:یزید بن معقل.
4- 4) (ب 257).در اصل ؟؟؟زید حسین.مصراع دوم:در اصل:برو چیره شذ حیدر رزمخواه.
5- 5) (ب 258).در اصل:مراحم که حارث بد.
6- 6) (ب 268).در اصل:نیست جنکی.
7- 7) (ب 270).در اصل:جان سعه اش.
چنین تا نماندند کس ز آن سپاه

شدند اهل شیعه سراسر تباه (1)

حسین ماند با اهل بیتش به جا

وز ایشان بداندیش رزم آزما

علی اکبر (2) آن پاک پورِ حسین

چو شیر اندر آمد در آن دشت کین

زِ پیشِ پدر حملۀ بدگمان

همی دور کرد آن هزبر دمان

275 تنی چند بَر دستِ او کُشته گشت

زِ پیکار چون دستِ او بسته گشت (3)

در او تشنگی شد چنان کارگر

که می خواست افتادن آن نامور

به پیش پدر شد پسر آن زمان

پدر در نهادش زبان در دهان

شد آن تشنگی کمتر و آن پسر

به آورد شد باز پرخاشخر

ز قوم عمر،فره سعد زود

پسِ پشت او اندر آمد چو دود (4)

280 یکی تیغ زد بَر سرِ کتف او

زِ دردش علی اندر آمد بَرو (5)

به زخمی دگر آن بداندیش مرد

روان از تنِ فرّخش دور کرد

حسین کرد بر قتل او های ها (6)

نماندش شکیب اندر آن بَد بلا

نُبد گریه ای کرده تا آن زمان

ز غیرت به پیکار آن بدگمان

ز خیمه فتادند بیرون زنان

فگندند خود را بَر او آن زمان

285 حسین سوی خیمه فرستادشان

عزاباد با (7) سوزِ دل دادشان

بشد گرد عبد اللّه نامور

که بُد مسلم ابن عقیلش پدر

به پیکار دشمن در آن دشتِ کین

نهاده زِ کین دست خود بر جبین (8)

ص :316

1- 1) (ب 271).در اصل:سراسر سباه.
2- 2) (ب 273).:مادرش«لیلی بنت ابو مره بن عروه بن مسعود ثقفی»
3- 3) (ب 275).در اصل:ز بیکار او دست جون بسته کشت.
4- 4) (ب 279).چنین است در اصل،که ظاهرا منظور«مره بن منقذ عبدی»است.
5- 5) (ب 280).مره بن منقذ راه بر او گرفت و ضربتی به او زد که بیفتاد و کسان اطرافش را گرفتند و با شمشیر پاره پاره اش کردند.(طبری 3052/7)
6- 6) (ب 282).حمید بن مسلم ازدی گوید:به گوش خودم شنیدم که حسین می گفت:(پسرکم،خدای قومی را که ترا کشتند،بکشد،نسبت به خدا و شکستن حرمت پیمبر چه جور بودند،از پس تو دنیاگو مباش). (طبری 3052/7)
7- 7) (ب 285).در اصل:عزاباز با.
8- 8) (ب 287).در اصل:خود بر ؟؟؟حپن.
صبیح (1) یزیدی یکی تیر خوار

بزد بَر سر و دست آن نامدار

سر و دست او را به هم بَربدوخت

رخِ دشمن از کار او برفروخت

290 چو برگشت عبد اللّه (2) اندر زمان

یکی تیر دیگر زدش بدگمان

که از پشت آمد برون از شکم

شهید آن سرافراز از این گشت هم

بشد جعفر بن عقیل گزین

که جوید به مهرش ز بدخواه کین (3)

بداندیش تیری زَدش بر شکم

که او گشت کشته بدان تیر هم (4)

بشد قاسم ابن حَسن مجتبی

مگر آورد باز آن کینه را

295 چو بود آن پسر آن زمان نارسید

حسین رفتنِ او پسنده ندید

به سوگند از عمّ رضا جست و زود

به جنگ عدو شد دلیری نمود

ز جانِ صبیح اندر آن کارزار

برآورد قاسم به مردی دمار

یکی مردِ دیگر درآمد زِ پی (5)

یکی تیغ زد سخت بر فرق وی

زِ سر تا به دوشش به دو پاره گشت

بدین زخم آن نامور درگذشت

300 ز مهرش به کین چار فرخنده عمّ

برفتند مانند فیلِ دژم

چو عبّاس و عبد اللّه نامور

چو عثمان و چون جعفر پُرهنر

مَر آن مرد را زود کُشتند زار

زِ دشمن تنی چند هم خوار خوار

بداندیش بگرفتشان در میان

بدیشان رسانید از این کین زیان

از آن چار نامی برادر به جنگ

زمین گشت همرنگ پشتِ پلنگ (6)

ص :317

1- 1) (ب 288).«منظور،عمرو بن صبیح صدایی».
2- 2) (ب 290).:عبد اللّه بن مسلم بن عقیل.
3- 3) (ب 292).مادرش،امّ البنین دختر شقر بن هضاب».
4- 4) (ب 293).عبد اللّه عزره خثعمی،نیز تیری به جعفر بن عقیل بن ابی طالب انداخت و او را کشت.(طبری 3053/7) مصراع دوم:بدان نیز هم.
5- 5) (ب 298).:عمرو بن سعد بن نفیل ازدی.
6- 6) (ب 304-301).هانی بن ثبیت حضرمی به عبد اللّه بن علی بن ابی طالب حمله برد و او را کشت.پس از آن به جعفر بن علی حمله کرد و او را نیز بکشت و سرِ او را بیاورد.خولی بن یزید اصبحی تیری به عثمان بن علی انداخت،پس از آن یکی از بنی ایاد بن دارم به او حمله برد و خونش بریخت و سر او را بیاورد و یکی دیگر از بنی ایاد بن دارم به محمد بن علی بن ابی طالب حمله برد و او را بکشت و سرش را بیاورد. (طبری 3056/7)و عباس بن علی بن ابی طالب را،زید بن رقاد جنبی با حکیم بن طفیل سنبسی کشتند. (طبری 3083/7)
305 کس از اهل بیت حسین هم نماند

که دشمن از او جویی از خون نَراند

قتل حسینِ علی(رضعهما)

بَر اسپ حسین تیری از ناگهان

برآمد،سرآمد بر آن بر جهان

حسین شد پیاده از آن بارگی

نشست اندر آن دشت بیچارگی

وِرا شیرخواره یکی پور بود

در آن حالش آواز گریه شنود (1)

برِ خویشتن خواست او را پدر

برآورد از روی مهرش به بَر

310 یکی تیر بر گوش او بدگمان

زد و ز آن سرآمد بَر او بر زمان

حسین گفت یا رب بَر این سخت درد

شکیبائیم دِه به کارِ نبرد

چون آن روز نزدیک دیگر رسید

حسین را زمانِ فنا در رسید

زبان گشت از تشنگی چاک چاک

در آن تشنگی خواستن گشت (2) هلاک

پیاده بر آوردگه سوی جو

از آن تشنگی زود بنهاد رو

315 برآورد فریاد شمر اندر آن

که او را ممانید ای مهتران

کز این تشنگی گشت خواهد تباه

شود زنده گر آب یابد به راه

کفی آب از جُو حسین برگرفت

چو بُردش به سوی دهن از شگفت

یکی (3) تیر زد بر دهانش یکی

نماندش خورد آب از آن اندکی

بریخت آب و تیر از دهانش کشید

بکوشید تا پیش خیمه رسید

320 زِ دشمن هرآن کس رسیدی بدو

چو رفتی کز او خون درآرد به جو

پشیمان شدی باز از آن زشت کار

نکردی کسی قتل او اختیار

ص :318

1- 1) (ب 308)...در این حال سوار اسب خویش بود که نوزادی را که در همان ساعت برای او تولّد یافته بود به دست وی دادند،پس در گوش او اذان گفت و کام او را برمی داشت که تیری در گلوی کودک نشست. (تاریخ یعقوبی 181/2)
2- 2) (ب 313).شاید:خواست گشتن.
3- 3) (ب 318).در طبری 3056/7 به نقل از جابر جعفی آمده است،حصین بن تمیم تیری سوی وی انداخت که به دهانش خورد.خون از دهان خویش می گرفت و به هوا می افکند،آنگاه حمد خدا کرد و ثنای او کرد،سپس دو دست خویش را فراهم کرد و گفت:خدایا شمارشان را کم کن و به پراکندگی جانشان را بگیر و یکیشان را در زمین به جای مگذار.
چنین تا عمر رفت نزدیکِ او

حسین گفت با او که ای زشتخو

تو باری مکن کُشتنم اختیار

به آزرم خویشی زِ من شرم دار

بِهل تا که بیگانه ای خونِ من

بریزد به خیره در این انجمن

325 عمر زین خجل گشت و زو بازگشت

به پیش حسین،شِمر آمد ز دشت

سپاه پیاده بر او برگماشت

حسین سر به پیکارشان برفراشت

همی کرد با آن بَدان کارزار

چنین تا از آن حالِ او گشت زار

بَر او زخم کردند هفتاد و هفت

وز آن زخمها خون فراوان برفت (1)

ز خون رفتن و تشنگی سست گشت

همی خواست افتاد بر روی دشت

330 به تیغی زرعّه (2) یکی دستِ او

فگند و بیفتاد آن شیرخو (3)

ز مردی و غیرت برآمد بپا

سوی خیمۀ خویشتن کرد را

فرنکی (4) یکی زخم دیگر بَر او

بِزد ز آن حسین اندر آمد به رو

زرعّه ازو (5) تیغ بیرون کشید

حسین ز آن شهادت به جنّت رسید

بشد شِمر و سر کردش از تن جدا

بِکند اشعثی (6) قیس از او جامه را

335 سِلاحش حبیب بدیل آنچه بود

همه از مبارک تنش در ربود (7)

سوی خیمه اش رفت شمر و سران

به عادت بُبردند هرچ اندر آن

ص :319

1- 1) (ب 328).جعفر بن محمد گوید:وقتی حسین بن علی(ع)کشته شد،سی و سه ضربت نیزه و سی و چهار ضربت شمشیر بر او بود.(طبری 3061/7)
2- 2) (ب 330).در اصل:رواعه یکی.«منظور،زرعه بن شریک تمیمی».
3- 3) (ب 334-330).در طبری 3061/7 آمده است:پس،از هرسو به او حمله بردند،ضربتی به کف دست چپ او زدند،این ضربت را،زرعه بن شریک تمیمی زد.در این حال سنان بن انس نخعی حمله برد و نیزه در او فروبرد که بیفتاد و به خولی بن یزید اصبحی گفت:«سرش را جدا کن»می خواست بکند امّا ضعف آورد و بلرزید و سنان بن انس بدو گفت«خدا بازوهایت را بشکند و دستانت را جدا کند»پس فرود آمد و سرش را ببرید و جدا کرد.
4- 4) (ب 332).فرنکی(؟)شاید منظور«شریکی»یا«تمیمی»باشد.
5- 5) (ب 333).در اصل:رواعه ازو.
6- 6) (ب 334).در اصل:بکند اسعبی.
7- 7) (ب 335).هرچه به تن حسین بود درآوردند،جامۀ زیر را بحر بن کعب گرفت،روپوش را که خز بود قیس بن اشعث گرفت،نعلین او را یکی از بنی اود گرفت،اسود نام،شمشیرش را یکی از بنی نهشل گرفت که پس از آن به کسانِ حبیب بن بدیل رسید.(طبری 3062/7)
زنان نیز را جامه نگذاشتند

هرآن چیزشان بود برداشتند

علی اصغر (1) آن جایگه خفته بود

مزاجش ز رنجِ تن آشفته بود

همی خواستش شِمر کشتن بزار

عمر داشت بازش از آن زشت کار

340 بدو گفت:«چون بچۀ کافران

نکشتندی از کین مسلمان سران

مَر این بچّه را ما چگونه کُشیم

اگر چند در کارشان بیهشیم

به پیش عبید اللّه او را بَریم

به کارش ز فرمان او نگذریم»

به کار بدی شِمر سر برفراخت

به شخص حسین بَر سواران بتاخت

که شد استخوان خُردش اندر درون

بماندش چنان خوار در خاک و خون

345 بَر ایشان در این لعنت از روی داد

نگویم که لعنت بر آن قوم باد

چو لعنت فرستادن از حق سزاست

از این روی کوتاه از آن دستِ ماست

سرش را به دست یکی خیره پو

که بُد خولی (2) اصبحی نامِ او

به پیش عبید اللّه از کارزار

فرستاد و آگاه کردش ز کار

ز هجرت شده سال بر شصت و یک

چنین حال گشتش زِ گشتِ فلک

350 بُدش عمر پنجاه و هفتم که کار (3)

سرآورد از این در بَر او روزگار

که در سال چارم مه هشتمین

بُدی زاده آن نامدار گزین

پسر هفت نامی از او زاده بود

علی اصغرش (4) مانده بُد کو غنود

دو دختر (5) بُدندی همیدون ورا

که بر یک به یک آفرین از خدا

به شبگیر هرک از (6) یزیدی سپاه

در آن جنگ بودند گشته تباه

355 به هشتاد و هشت آمدند در شمار

به دوزخ روان گشته ز آن کارزار

ص :320

1- 1) (ب 338).:علی بن حسین بن علی بن ابی طالب،زین العابدین.مادرش حرار دختر یزدگرد و حسین(ع)او را غزاله نامید.(تاریخ یعقوبی 184/2)
2- 2) (ب 347).در اصل:که بذ حولی.منظور:خولی بن یزید اصبحی.
3- 3) (ب 350).پنجاه و پنج و به قولی پنجاه و نه سال،و جز این هم گفته اند.(العبر 36/2).تاریخ یعقوبی(183/2)، هنگام شهادت پنجاه و شش ساله بود.
4- 4) (ب 352).علی بن حسین بن علی(علی اکبر).علی بن حسین بن علی(علی اصغر).عبد اللّه بن حسین بن علی، مادرش امّ رباب بنت امری القیس بن عدی کلبی.محمد،عبید اللّه،جعفر،حسین،و از اینها،نسل از علی اصغر (زین العابدین)ماند.(طبری 3083/7،تاریخ گزیده 202)
5- 5) (ب 353).فاطمه و سکینه(س).(طبری 3077/7)
6- 6) (ب 354).در اصل:هر کی از.
به تجهیز و تکفین سپردند به خاک

ولی دیگران را بماندند پاک

صد و چل شمر بودشان سربه سر

فگندند بماندند سه روز دگر

که تا مردم غاضریه به خاک

اجازت گرفتند (1) سپردند پاک

سپاه یزیدی پس از کارزار

سوی شهر کوفه شدند بادْوار

مراجعت سپاه با کوفه و مناظرۀ عبید اللّه

مراجعت سپاه با کوفه و مناظرۀ عبید اللّه (2) با اهل بیت

360 شده اهل بیتِ پیمبر اسیر

برهنه بَر اشتر (3) روان خیره خیر

برِ خویششان راه ابن زیاد

به قصر الاماره درون بار داد

چنین گفت:«یزدان سپاسم (4) که کار

به کام دلم گشت و بدخواه خوار»

چنین پاسخش داد دُختِ علی

لقب امّ کلثوم از پُردلی:

«سپاس ایزدی را که ما را در این

به جدّم به اسلام کرد او گزین

365 بداندیش را کرد بدنام و خوار

از این بد به گیتی و روزِ شمار»

عبید اللّه اش گفت:«قدرِ شما

اگر ز آن که بودی به پیشِ خدا

نکردی گرفتارتان این چنین

شما را بُدی دست در روزِ کین»

بدو گفت:«یزدان در این راز داشت

به ما بر شما را از آن برگماشت

که ما را ثواب و شما را عِقاب

رساند از این کار روزِ حساب»

370 دژم شد عبید اللّه از گفتِ او

روان خواستی کرد خونش به جو

عمر گفت بر دست گفت زنان

نه شاید گرفت و نه رنجید از آن

عدو خواست کز کینِ آن پاکتن

به جان علی اصغر (5) آرد شکن

بَر او بَر دُژآگاه را (6) برگماشت

زِ مهرش به کین عمّه اش سرفراشت

بشد زینب از تخمۀ مرتضی

بِبر اندر آورد شخصِ ورا

ص :321

1- 1) (ب 358).در اصل:مردم عاجر؟؟؟.مصراع دوم،در اصل:اجارت کرفتند.
2- 2) عنوان.در اصل:مناظره عبد اللّه.
3- 3) (ب 360).در اصل:برهنه بر استر.
4- 4) (ب 362).در اصل:یزدان شاسم.
5- 5) (ب 372).در اصل:علی اصغرش.:علی بن حسین بن علی بن ابی طالب،زین العابدین.
6- 6) (ب 373).در اصل:در آکاه را.دُژآگاه-بداندیش،بدخوی،خشمگین،ظالم،بی رحم.(فرهنگ فارسی معین)
375 برآورد افغان در آن انجمن

که:«از آلِ آن پیشوای زَمَن

به نزدیک چندین زن این محرم است

که با ما به حکم خدا همدم است

اگر کرد خواهید او را تباه

زِ ما خون بریزید اوّل به راه

که تا دستِ نامحرمی سوی ما

نیاید که (1) عاصی شویم در خدا»

ببخشید مهتر بدیشان ورا

زِ کُشتن شد آن پاکزاده رها