گروه نرم افزاری آسمان

رزم جزلی

رزم جزلی (1) و سپاه حجّاج با شیث و شکستنشان

بفرمود تا جزلیِ رزمخواه

بزودی به جنگش رود با سپاه

نپذرفت جزلی کسی ز آن سپاه

کز آن پیش بودند از او رزمخواه

760 چنین گفت ک:«ایشان از او ترسناک

شُده ستند و گردند از آن رو هلاک

گروهی دگر داد مهتر بدو

بزودی به پیکار آورد رو

شب و روز غافل نبودی زِ کار

شدی در پیِ بدگمان بادْوار

به هرجا که این آمدی شب فرود

به شبگیر از آنجای او رفته بود

چنین تا که شش مَه بر این برگذشت

تکاپو دو رویه همی کم نگشت

765 ز جزلی برنجید حجّاج از این

گمان بُرد سستی نماید به کین

سعیدِ (2) مجالد به فرمانِ او

به پیکار شیث اندر آورد رو

زِ جزلی گرفته سعید آن سپاه

بتیزی شدند هَر دوان رزمخواه

به دیهی ز خالص (3) درون شیث بود

که دهقانش او را ضیافت نمود

سپه گِرد بر گِردِ آن حلقه کرد

همی خواستی شیث جستن نبرد

770 نمی ماند دهقان و گفتی:«چنین

بسنده نباشی چه کوشی دَر این؟

که هرگز برابر به هم کوه و کاه

نباشد چرا می شوی رزمخواه؟

بمان تا که زنهار خواهم ترا»

چنین گفتش آن مردِ جنگ آزما:

«ترا کار کُشتن مرا گشتن است

بمانم که این جنگ کارِ من است

ص :383

1- 1) عنوان.در اصل:رزم خولی.در بقیۀ ابیات هم(جزل)،(خولی)آمده است.:عثمان بن سعید بن شرحبیل کندی، ملقب به«جزل»و یا جزل،عثمان بن سعید کندی.
2- 2) (ب 766).در اصل:سعید ابن حلاب.:سعید بن المجالد بن ذی مران.
3- 3) (ب 768).خالص،در طبری 3555/8،قطیطیا و در العبر 243/2،قصیطا،آمده است.
ندانی تو نیک و بدِ کار جنگ

که نام است از جنگ و ننگ از درنگ»

775 بگفت و بر آن دشمنان زد چو شیر

بینداخت چندی سرانِ دلیر

سپه شد گریزان ز بیمش ز جنگ

جهان بر سپهدار از آن گشت تنگ

سعیدِ مجالد (1) تبه گشت زار

سپه گشت یکبارگی تارومار

بکوشید جزلی که چندی سپاه

بپیوست با او و شد رزمخواه

شکسته نمی گشت بسته به جنگ

نمی یافت بر شیرِ نَر دستْ رنگ (2)

780 جراحت بسی یافت جزلی به جنگ

نماندش مجالِ نبرد و درنگ

گریزان به ناچار برگاشت رو

وز این رفت بَر چرخ نامِ عدو

در آن مُلک کس را نماند آن مجال

که با او توانند کردن جدال

نماند او که کس مالِ آن بوم وبَر

برد پیش حجّاج از آن پس دگر

چو حجّاج مردی ز کوفی سپاه

نمی یافت هنگامِ آوردگاه

785 به بصره درآورد ناچار رو

که ترتیب لشکر کند اندرو

به خود گردد از بدگمان رزمخواه

مگر روز بَر وی کند ز آن سیاه

تاختن کردن شیث

تاختن کردن شیث (3) بر کوفه به ستیز حجّاج

چو از رفتنش شیث آگاه گشت

همی خواست بر سویِ کوفه گذشت

بترسید در بصره،حجّاج از آن

از آنجا سوی کوفه آمد دمان

شبانگاه در شهرِ کوفه کشید

به قصر الاماره درون آرمید

790 همان شب در آن شهر شد شیث نیز

به درگاه حجّاج شد پرستیز

همی زد دَرش سخت و دشنام داد

نیارست کس جنگِ او کرد یاد

به شهر اندرون هرکه را یافت کُشت

چو شب روز شد زود بنمود پشت

دگر ره به ملک مداین کشید

کسی را که دید از عدو سَر بُرید

چو حجّاج ز اهلِ عراق آن زمان

نمی یافت دستی بر آن بدگمان

ص :384

1- 1) (ب 777).در اصل:سعید ابن خالد.شبیب به سعید بن مجالد حمله برد و با شمشیر به سرش زد که تا مغزش فرو ریخت و بیجان بیفتاد.(طبری 3556/8)
2- 2) (ب 779).رنگ:قسمی بزِ کوهی.گوسفند و بزِ کوهی.(فرهنگ فارسی معین)
3- 3) عنوان.منظور،شبیب بن یزید الخارجی.
795 ز عبد الملک خواست تا شامیان

ببندند در کارِ دشمن میان

فرستاد عبد الملک شش هزار

گزیده ز لشکر بدان کارزار

عراقی چو بشنید کآمد سپاه

ز حجّاج گشتند از آن دادخواه: (1)

حرب تمامتِ سپاهِ کوفه با شیث و هزیمتشان

عراقی است نزدیک تو چهل هزار

شده جامگی خور (2) در این روزگار

کجا و چگونه توان گفت این

که ما عاجزیم از گروهی چنین

800 که باید ترا جست یاور ز شام

به دل چون توان کرد با ننگ نام

چو هربار رفتیم بهری به جنگ

به ما بر از آن می شد این کار تنگ

از این بار یکبارگی زین سپاه

از این کار خواهیم شد رزمخواه

که گر خود بر ایشان تُفو افگنیم

در آن آبشان زود غرقه کنیم»

چو الحاح کردند حجّاج نیز

در آن حال دستور شد در ستیز

805 به فرمانش ورقای عتّاب (3) گُرد

مَر آن مردمان را بدان جنگ بُرد

دگر عبد رحمن اشعث (4) نژاد

بر آن مردمان بود سرور ز داد

برفتند این هردو میر و سپاه

ز شیث و خوارج شده رزمخواه

به دیهی که ساباط بُد نامِ آن

به بغداد خوانی ورا این زمان

ز ملک مداین،خوارج سپاه

کشیدند و آمد شبانگه زِ راه

810 نهادند پیمان به شبگیر مرد

درآید دو رویه به کارِ نبرد

ز بیشی بُدند غرّه کوفی سپاه

نکردند راهِ شبیخون نگاه

شده ایمن از حیلۀ دشمنان

بخفتند چون در سراها زنان

چو شب تیره شد شیث با آن سپاه

از آن مردمان گشت پیکارخواه

ز کوفی سپه نیم خواب آن زمان

شدندی به نزدیکِ آن بَدگمان

815 سر از پا ندانست کس در نبرد

به خیره همی مردِ خود کُشت مرد

ص :385

1- 1) (ب 797).در اصل:پس از این بیت،بیت 796،بدون هیچ اختلاف آمده است.
2- 2) (ب 798).جامگی خوار.کنایه از مردم شرابخوار.(لغت نامه دهخدا)
3- 3) (ب 805).:عتاب بن ورقاء الریاحی.
4- 4) (ب 806).:عبد الرحمان بن محمد بن اشعث.
تبه گشت ورقای عتّاب خوار

برآورد از آن گشن لشکر دمار (1)

به راه عبد رحمن اشعث سپاه

به کوفه رسانید از آن رزمگاه

چنین گفت حجّاج ک:«ای مردمان

عِتاب خدایی است این بی گمان

که با اهلِ بیتِ نبی بی وفا

بُدید این شکست است آن را جَزا

820 نه این مایه گر صد هزاران هزار

بپویید،گردید در جنگ خوار

که نصرت زِ فرّ خدایی بود

نه از شیوۀ بی وفایی بود»

حربِ سپاه شام با شیث و انجام کارِ او

پس از شام (2) لشکر به کوفه رسید

چو احوالشان شیث جنگی شنید

عراقی بزرگانش گفتند از این:

«چو چندان سپه را شکستی به کین

چه سَنجند خود پیش تو این سپاه

به کوفه شو از شامیان رزمخواه»

825 بخورد این دَم آن جنگجو و ز باد

به پیکارشان رو به کوفه نهاد

گمانش چنان بود حجّاج ازو

نجوید نبرد و شود راهجو

چو نزدیکی کوفه آمد زِ راه

بپیچید ازو رو عراقی سپاه

به نزدیک حجّاج رفتند زود

به پیکار حجّاج تیزی نمود

بفرمود تا حارثِ (3) نامور

که بود از مغیره مَر او را گهر

830 روان گشت با لشکری شیرخو

ز شیث و خوارج شدند جنگجو

اگرچه زِ شیث و خوارج فزون

بُدند غرقه گشتند در بَحرِ خون

تنی چند از آن قومِ بی پا و پَر

نهادند نزدیک حجّاج سر

به پی بر خوارج به نزدیکِ شهر

رسیدند و از جنگشان بود بَهر

مجالِ شبیخون ندیدند شب

که حجّاج غافل نبود (4) از شغب

835 به شبگیر صفها بیاراستند

به پیکار یکبار برخاستند

ص :386

1- 1) (ب 816).یکی از مردم بنی تغلب به نام عامر پسر عمرو،بدو حمله برد و با نیزه بزد که بیفتاد.
2- 2) (ب 822).در اصل:بس از سام.در تمام ابیات(شبیب)،شیث و شیت آمده که به جهت رعایت وزن تصحیح نشد. «شبیب بن یزید بن نعیم الشیبانی».
3- 3) (ب 829).احتمالا منظور حارث بن معاویه الثقفی و یا عروه بن مغیره بن شعبه است.
4- 4) (ب 834).در اصل:عافل؟؟؟ نبوذ.
غلامی دو از قومِ حجّاج زود

که چون مهتران جامه پوشیده بود

برفت و هماورد جستند خوار

به پیکارشان شیث شد بادْوار

برادرش جنگی مصادر (1) همان

به پیکارِ ایشان درآمد دمان

گمان بودشان کان دو جنگی پسر

بود گُرد حجّاج و اشعث مگر

840 نمودند مردی و آن هردو را

بکُشتند آن (2) هردو جنگ آزما

چو دیدندشان روی گفتند:«آه

در آوردگه زخمها شد تباه»

فرود آمد آنگاه حجّاج ز اسپ

درآمد به کوشش چو آذرگشسپ

پیاده شدند شیث و قومش همان

همی حمله کردند بر بدگمان

به فرمانِ حجّاج لشکر چو شیر

پسِ پشتِ دشمن درآمد دلیر

845 بزودی گرفتندشان در میان

عدو داشت بَر جان از ایشان زیان

مصادر (3) تبه گشت در کارزار

وز آن قتل شد شیث را کار زار

غزاله زنِ او گرفتار گشت

گریزان از او شیث جنگی گذشت (4)

سپه در پیش تا به رودِ فرات

زبانِ سنان خواند بابِ ممات

چو شد بَر سر جسر شیث دلیر

ز کارش زمانه به دل گشت سیر

850 درآورده بود ایغری (5) زیرِ ران

روان بود در پیش یک مادیان

برافراشت دست از نشاط ایغرش

درافگند ناگه به آب اندرش

در آن آب شد غرقه آن بدگمان

برستند از دستِ او مردمان (6)

ص :387

1- 1) (ب 838).طبری و العبر«مصاد»و در پانویس العبر«مضاد»آمده است.«منظور،مصاد بن یزید بن نعیم».
2- 2) (ب 840).در اصل:نکشتند آن.
3- 3) (ب 846).«مصاد»صحیح است.
4- 4) (ب 847).کامل 32/7:خالد بن عتاب بن ورقاء،غزاله را کشت و سر او را نزد حجّاج فرستاد.هنگامی که سوار حامل سر غزاله می رفت شبیب نگاه کرد،سر همسر خود را شناخت.به یکی از اتباع خود فرمان داد که بر آن سوار حمله کند.او حمله کرد و سوار را کشت...او دستور داد غسل دادند و دفن کردند.
5- 5) (ب 850).ایغری؛اسب نر.(برهان قاطع)
6- 6) (ب 852).طبری 3618/8:خلاد بن یزید ارقط گوید:خبر مرگ شبیب را به مادرش می دادند و می گفتند:کشته شده،اما باور نمی کرد و چون بدو گفتند:غرق شده،باور کرد و گفت:وقتی متولد شد دیدم که تیری آتشین از من درآمد و دانستم که جز آب آن را خاموش نمی کند.در پانویس تاریخ گزیده 275 آمده است:مادرش کنیزکی بود به نام جهبره که در عین زیبایی از شجاعترین زنان بود و در جنگها با پسر خود بود.ابن خلکان-
بُد این حال در سالِ هفتاد و هفت

بر آن گونه کان بَد ز دنیی برفت

خنک آن که چون بگذرد رسته گشت

بَدا آن که رستند کو درگذشت

حرب مهلّب

حرب مهلّب (1) با ازارقه در فارس و کرمان

855 ازارق ز بیمِ مهلّب (2) چو راه

به کرمان سپردند از آوردگاه

در آن ملک هرجا که بُد سخت تر

نشستندی آن قومِ برگشته سر

به هرمُلک از او یاوگی وار (3) مرد

شدی و خرابی زِ هرگونه کرد

همه مردمِ فارس و کرمان از این

به تنگ آمدند سست شد کارِ دین

که ناچار مردم هوادارشان

همی می شد از بیمِ آزارشان

860 چو عبد الملک گشت آگاه از این

به پیکارشان شد مهلّب زِ کین

امارت به کرمان و فارس آن زمان

بدو داد تا شد به کوشش دَمان

مهلّب به تدبیر می کرد کار

مگر دور گردند خود (4) ز آن دیار

برنجید حجّاج از او زین سبب

که کردی مدارا به کارِ شغب

به نزدیکی والیِ اصفهان

فرستاد حجّاج فرمان چنان

865 شود با مهلّب در آن یارمند

کند دفعِ آن مردمِ پُرگزند

براء قبیصه (5) به فرمانِ او

به جنگ ازارق درآورد رو

بشد با مهلّب به پیکارشان

بسی جهد کردند در کارشان

تبه شد بسی مردم از هردو سو

و لیکن ظفر هیچ ننمود رو

براءِ از مهلّب (6) به کارِ نبرد

نکویی به حجّاج بر یاد کرد

6)

-می نویسد که او در این جنگ کشته شد،چنانکه غزاله زن او نیز کشته شد.تاریخ یعقوبی 225/2،نام مادرش را جهیزه آورده است.

ص :388

1- 1) (عنوان).در اصل:مهلب با ارازقه.و در بقیۀ ابیات هم(ارازقه)و(ارازق)آمده است.
2- 2) (ب 855).مهلّب بن ابی صفره.
3- 3) (ب 857).یاوگی-کسی که بدون سر و سردار و نظم و ترتیب معیّن جنگ می کرده است.سپاهی یله و سرخود، لشکر بی سردار را لشکر یاوه می گویند.(لغت نامه دهخدا)
4- 4) (ب 862).در اصل:مکرد و کردند خوذ.
5- 5) (ب 866).در اصل:برای قبیضه.«براءِ بن قبیصه».
6- 6) (ب 869).در اصل:برای از مهلّب.
870 وزو خواست دستور تا با مهان

رود باز از آنجا سوی اصفهان

فرستاد حجّاج اجازت در آن

به دل گشت خوش با مهلّب همان

انجامِ کار جماعه ازارقه

انجامِ کار جماعه ازارقه (1)

میانِ ازارق (2) نزاع آن زمان

به کرمان پدید آمد از ناگهان

که اندر میان خونی افتاده بود

همی قطری (3) آن را حمایت نمود

گروهی گرفتند دوری ازو

شدند اندر آن کار ازو جنگجو

875 بر آن مردمان عَبد ربّ الکبیر

از این کار گشت اندر آن حال میر

زِ هم هردو کردند بی مرّ تباه

همی جنگ کردند با هم دو ماه

مهلّب از این کار شد شادمان

چنین گفت در کارِ آن بدگمان:

«همیشه باد عداوت جهود و ترسا را

که مرگِ هردو طرف تهنیت بود ما را»

سرانجام قطری و قومش ز جنگ

گریزان شدند ز آن زَمی بی درنگ

880 فتادند از آنجا به ملک طبَر

نشستند چندی بدان مُلک در

مهلّب شد از عبد ربّ الکبیر

به دل جنگجو و بدو گشت چیر

تبه کرد او را و ز آن مردمان

سر آورد بی مرّ سَران را زمان

پراکنده گشتند آن دیگران

از آن پس نگشتند گِرد اندر آن

به فرمانِ حجّاج،سفیانِ (4) گُرد

به ملک طبَر رفت و لشکر ببُرد

885 سپهدار اسحق اشعث (5) که ری

به فرمانِ حجّاج بُد ز آنِ وی

مددکار او گشت تا با سپاه

شدند از ازارق به دل رزمخواه

بسی جنگ کردند و انجامِ کار

گریزنده قطری شد از کارزار

ص :389

1- 1) (عنوان).در اصل:جماعه ارازقه.
2- 2) (ب 872).در اصل:میان ارازق.
3- 3) (ب 873).:قطری بن الفجاءه المازنی.
4- 4) (ب 884).:سفیان بن الابرد الکلبی.
5- 5) (ب 885).:اسحاق بن محمّد بن اشعث.
همی رفت بر کوه،ازو درفتاد

سپه رفت و دادند جانش به باد (1)

سپاهش پراکنده شد سربه سر

به هم نآمدند هیچ از آن پس دگر

890 ز روی زمین فتنۀ آن بَدان

به یکبار بنشست اندر جهان

به هفتاد و نه بود سال آن زمان

که بود آخرِ کارِ آن مردمان

تعیین امرای ولایات به فرمان حجّاج یوسف

چو گشت از ازارق زمانه تهی

از آن فرّهی یافت کارِ مهی

زِ حجّاج،عبد الملک اندر آن

بَسی داشتی منّت اندر جهان

به پاداشِ میری ز سرحدّ شام

بدو داد تا ملک مشرق تمام

895 شهی نامور گشت حجّاج از این

به هرکشوری کرد امیری گزین

محمّد (2) برادرش شد سویِ فارس

برافروخت از کارِ او روی فارس

که او شهر شیرازِ (3) خرّم بساخت

که از شهرها سر بخوبی فراخت

حقیقت که میلش به خشک و به تَر

نَه بوده ست و نَه هست شهری دگر

بهشت زمین (4)پ است در راستی

از آن دور بادا بَد و کاستی

900 خراسان به جنگی مهلّب (5) سپرد

طبَر داد یکسر به سفیانِ گُرد

ص :390

1- 1) (ب 888).یکی از بومیان آنجا که قطری غلطیده بود به نزد وی رفته بود و از بالا سنگی بزرگ به طرف قطری غلطانیده بود که به تهیگاهش خورده و ناکارش کرده بود،آنگاه کسان را بانگ زده بود که سوی وی رفته بودند.بومی قطری را نمی شناخته بود ولی به سبب وضع نکو و سلاح کاملش،او را از معتبران قوم پنداشته بود.چند کس از مردم کوفه و از جمله سوره بن ابجر تمیمی و جعفر بن عبد الرحمان بن مخنف و صباح بن محمد بن اشعث و بادام آزاد شدۀ بنی اشعث و عمر بن ابی صلت وابستۀ بنی نصر بن معاویه که از دهقانان بود،سوی قطری رفته بودند و او را کشته بودند...ابو الجهم سر قطری را ببرد تا به نزد حجاج رسید.پس از آن سر را پیش عبد الملک بن مروان برد که وی را به صف دو هزاری ها بردند و مقرری شیرخوار گرفت،یعنی برای خردسالانش در دیوان مقرری تعیین شد.(طبری 3648/8)
2- 2) (ب 896).:محمد بن یوسف ثقفی.
3- 3) (ب 897).به نظر می رسد که بنای شیراز،را که در بعضی از کتب به محمد بن یوسف ثقفی نسبت داده اند درست نباشد،زیرا نام«شیراز»در الواح عیلامی مکشوف در تخت جمشید آمده است.
4- 4) (ب 899).در اصل:هشت زمین.
5- 5) (ب 900).:مهلب بن ابی صفره.سفیان بن ابرد کلبی.
سوی غَرچه و غور تا سیستان

سرافراز عبد اللّه (1) آمد دمان

مهلّب به مرو اندرون ساخت جا

کش و نخشب آمد به فرمان ورا

ز ترمذ چنین تا به سنجار و چاچ (2)

به نزدیک او بُرد مردم خراج

شد عبد اللّه (3) از ملک زاولستان

به بُست و به غزنین و کابلستان

905 به فرمان درآورد آن بوم وبَر

و لیکن چو کرد او ز گیتی گذر

دگرباره رتبیل هندوستان

تصرّف نمود آن زمین آن زمان

خرابی یافتن مکّه از سیل

عرب را چو هشتاد شد سالیان (4)

به مکّه درون سیلی آمد چنان

که نیمی ز حُجّاج بَل بیشتر

شدند غرق ناگه بدان آب در

نَه کس دیده بُد نَه شنیده دگر

چنان سیلی آنجا از آن پیشتر

910 چو تاریخی اندر میانِ عرب

شد آن حالت سهمگن زین سبب

عرب را به صورت شگفتی نمود

و لیکن به معنی شگفتی نبود

که هنگام باران بُد و آب خیز

ز ماهی هَمی مهر جستی ستیز

اگر سیلی آید نباشد شگفت

نباید سخن غیرِ دانسته گفت

مخالفت عبد الرحمن اشعث با حجّاج

چو از کار رتبیل و کاول خبر

به حجّاج آمد شد آشفته سر

915 بفرمود تا ابن اشعث (5) سپاه

بَرد گردد از هندوان رزمخواه

مسخّر نکرده همه مُلکِ هند

به خون رنگ ناکرده دریای سند

ص :391

1- 1) (ب 901).:عبید اللّه بن ابی بکره.
2- 2) (ب 903).در اصل:تا سجاب و حاج.
3- 3) (ب 904).چنین است در اصل:منظور«عبید اللّه بن ابی بکره»است.
4- 4) (ب 907).در طبری 3667/8 آمده است:در این سال چنانکه در روایت محمد بن عمر واقدی آمده سیلی در مکّه آمد که حاجیان را ببرد و مکه را آب گرفت و این سال را جحاف گفتند.
5- 5) (ب 915).:عبد الرحمان بن محمّد بن اشعث بن قیس.
سَرِ شاهِ رتبیل از تن جدا

نکرده،نگردد ازو با زِ جا

بشد عبد رحمنِ اشعث چو باد

ز کوفه سوی سیستان رو نهاد

هرآن ملک از آن پیش ز اسلام بود

به مردی دگر ره تصرّف نمود

920 بسی دیگر از کشورِ هندوان

به فرمان درآوردش آن پهلوان

جز این اندر آن ملک کارش نبود

که دشمن همی کُشت و کشور گشود

نمی یافت هندو امان زو به سر

در این کار رتبیل شد چاره گر

که صلحی پدید آید اندر میان

بدادند مالی گران هندوان

به پیمان که هرسال هفصد هزار

فرستد درم هندوان ز آن دیار

925 به حجّاج از این ابن اشعث پیام

فرستاد تا صلح باشد تمام

نپذرفت حجّاج آن صلح و گفت:

«چگونه خلافم کنی (1) در نهفت؟

که فرمایمت جنگ با بَدسگال

تو در صلح کوشی به جایِ جدال

چو پاسخ بخوانی از آن بازگرد

از آن هندوان جو بتندی نبرد

که تا مُلک هندوستان سربه سر

در اسلام نآری مَخار ایچ سَر

930 وگرنه سپه با برادر سپار

که اسحق (2) جوید مَر آن کارزار»

چو آمد بَرِ عبد رحمن پیام

از این گشت عاصی بَر آن خویشکام

مهانِ سپه را طلب کرد و گفت

که:«چندین چه دارم سخن در نهفت

که حجّاج را نیست زین کار باک

که گردند لشکر به خیره هلاک

همی عرصۀ ملک خواهی فزون

بدین آشتی نیست خستو کنون

935 در این صلح چون من سرافراشتم

صَلاح دو رویه نگه داشتم

که هم عرصۀ مُلک شد بیشتر

هم اسلامیان را نشد خون هَدَر

ببینید تا چیست تدبیر کار

که کاری چنین کس نگیرید خوار (3)

اگر جان فدا کرده جویید جنگ

بَدَل نام از این صلح کرده به ننگ

وگر اندر این رای دیگر زنید

کز او دل به یکبارگی بَرکنید

940 نخواهم جدایی گزید از شما

برون نیست زین هردو تدبیرِ ما»

چنین یافت پاسخ که:«دل ز آن پلید

از این کار باید بکلّی بُرید

ص :392

1- 1) (ب 926).در اصل:جکونه حلافم کنی.
2- 2) (ب 930).:اسحاق بن محمّد بن اشعث بن قیس.
3- 3) (ب 937).در اصل:نکیرند خوار.
چو آزرم ما نیست او را به کار

ز بهرش چرا جان شماریم خوار

تویی مهتر و ما ترا کهتریم

ترا در همه کار فرمانبریم

به هرچیز فرماندهی سربه سر

ببندیم بَر جان به پیشت کمر

945 مگر زو به فرّت رهند این مهان

که گُم باد نامِ بَدش در جهان»

چو پاسخ از ایشان از این در شنید

به دل جنگِ حجّاج را برگزید

فرستاد نزدیکِ رتبیل مرد

زِ اندیشۀ خویشش آگاه کرد

کزین صُلح حجّاج با من دژم

شد و گفت ک:«ین صلح (1) بَرزَن به هم

نمی بینم اندر مروّت روا

شکستن در این کار عهدِ ترا

950 بریدم ز دل مِهر او سربه سر

به پیکار او بست خواهم کمر

ترا کردم آگاه از کارِ خویش

که کاری چنین چون گرفتم به پیش

اگر دست باشد مرا در نبرد

نشاید ترا نقض (2) این عهد کرد

به شاهیِ من دست کردن دراز

نمی بایدت داشتن دست باز

دِرم هرچه پذرفته ای سال سال

فرستاد نزدیکِ من بی جدال

955 وگر دست او را بود در نبرد

مرا باید آهنگِ این مُلک کرد

تو گیری در آن حالتم در پناه

ز دشمن ز بَهرم شوی رزمخواه»

چو شد مُحکم این عهد از آن جایگاه

روان کرد بر عزم کوفه سپاه

نیابت به عبد اللّه عامری (3)

سپرد اندر آن مملکت یکسری

زِ مُلک خراسان مهلّب پیام

فرستاد نزدیک آن خویشکام

960 ک:«ز اندازۀ خود فزون (4) پای اگر

کِشی ز آن درآید زیانت به سر

مکن بی خودی ترک این کار گیر

به کشتن مَده خلق را خیره خیر

که هرگز میسّر نگردد ترا

به خود گشتن اندر جهان پیشوا»

از آنجا به پیش برادر شتافت

در آن مملکت اشعثی دست یافت

ص :393

1- 1) (ب 948).در اصل:کرین صلح.
2- 2) (ب 952).در اصل:ترا نفص؟؟؟.
3- 3) (ب 958).:عبد اللّه بن عامر التمیمی.
4- 4) (ب 960).در اصل:خوذ فرون.
حرب سپاه ابن اشعث

حرب سپاه ابن اشعث (1) با سپاه حجّاج

در او حکمِ مروانیان خلع کرد

به خود کرد دعوت در آن مُلک مَرد

965 به پیکار مروانیان ز آن دیار

سپه گشت با او روان بی شمار

به اهواز آمد از آن بوم وبر

یزک کرد از آنجا روان پیشتر

چو حجّاج آگه شد از کارِ او

ز عبد الملک شد در آن چاره جو

فرستاد عبد الملک یاورش

به بصره شد از کوفه با لشکرش

سپاهی به رسمِ یزک جنگجو

بفرمود تا شد به پیکارِ او

970 یزک هردو در رَه به هم بازخورد

بجُستند از هم بزودی نبرد

شکسته شدند قومِ حجّاجیان

به بصره شدند دیده زیشان زیان

در این کار حجّاج اندیشه کرد

که:اکنون از آن قوم جستن نبرد

همانا میسّر نگردد مرا

بَد آید به من بَر از این ماجرا

که باشد مَر آن مردمان را هوا

که از خانه شان کام گردد روا (2)

975 نمایند در جنگ کوشش تمام

مگر ز آن نیابند از خانه کام

ولی چون سپه کام یابد نخست

شود بعد از آن در صفِ جنگ سُست

بر ایشان توانم شدن کامکار

چو باشد پس از کامشان کارزار»

چنین گفت با لشکرش زین سبب:

«نبینم به اهواز جایِ شغب

که جوهاست بسیار و صحراست تنگ

نشاید در این مملکت کرد جنگ

980 به پیش ابلّه است کوشش نکو (3)

توان جنگ کردن به مردی درو»

از این روی از بصره با آن سپاه

به عزم ابلّه (4) برون شد به راه

به بصره درآمد از آن رو عدو

همه کارها گشت بر کام او

ز خانه سپه کام دل یافتند

از آن پس به پیکار بشتافتند

امیران بصره بزرگانِ دین

چه از عالمان و چه از تابعین

ص :394

1- 1) عنوان.:عبد الرحمان بن محمّد بن اشعث بن قیس.
2- 2) (ب 974).در اصل:کردذ زوا.
3- 3) (ب 980).در اصل:؟؟؟ابله ست کوشش بکو.
4- 4) (ب 981).:در اصل:بعزم ابله؟؟؟.
985 ز بیدادِ حجّاج و دیگر مهان

به میری گزیدندش اندر جهان

شده یاورِ او سران سربه سر

نهادند نزدیک حجّاج سر

رزم حجّاج با ابن اشعث به حدود زاویه

به مرزی که بُد زاویه نامِ آن

رسیدند بَر هم دو لشکر دمان

سرافراز سفیان (1) سپهدارِ شام

درآمد به پیکار و بَرگفت نام

بتازید بَر اشعثی تیر (2)،تیز

بکوشید در کارِ جنگ و ستیز

990 درآمد چنان اشعثی در نبرد

که از تیر پیشش جهان تیره کرد

بَسی خسته گشتند از هردو سو

ولی شامی از جنگ برگاشت رو

بماند اشعثی تا به دشتِ شغب

کِشد کس زِ شامی سپه در عقب

چو حجّاج دید آن چنان کارِ جنگ

پیاده شد از بارگی بی درنگ

بَرآهخت تیغ و برافراشت دست

درِ مردی و زور دشمن (3) ببست

995 چنین گفت سفیان به شامی سپاه:

«چو حجّاج گشت این چنین رزمخواه

شما را شدن این چنین در گریز

نماید جهان بی گمان رستخیز

اگر بشکنند و اگر نشکنند

ز بُن بیخشان پیشوا برکنند»

سپه بازگشتند از این گفت وگو

به پیکار کردند ناچار رو

از این باز شامی ز بَهر روان

ز دل جنگ می کرد با آن گوان

1000 شکن اشعثی یافت در رزمگاه

گزیدند بر نام در جنگ راه

بر آهنگِ کوفه از آن بوم وبر

زِ نزدیک دشمن نهادند سر

دوان دَر عقب گشته شامی سپاه

همی کرد از ایشان به ره بَر تباه

بر آن سجدۀ شکر حجّاج کرد

به سفیان فرستاد ک:«اندر نبرد

امان گر دهی هیچ کس را به جان

ز دوزخ مبادت در عقبی امان»

1005 از این تا درِ کوفه شامی سپاه

همی کرد از ایشان به ره بَر تباه

ص :395

1- 1) (ب 988).:سفیان بن الابرد الکلبی.
2- 2) (ب 989).:در اصل:اشعثی ؟؟؟.
3- 3) (ب 994).در اصل:رور دشمن.
به کوفه درون حضرمی (1) بود میر

شد از بیم زنهارجو ناگزیر

برون رفت از شهر و کوفه سپرد

به بصره (2) شد و لشکرش را ببُرد

در آن شهر شد اشعثی با سپاه

به کوفه درون ماند تا چندگاه

وز آن روی حجّاج با آن سپاه

به بصره روان گشت از آوردگاه

1010 کسی را که با اشعثی بُد یکی

نبودی امان زو به جان اندکی

تبه کرد نزدیکی بیست هزار

بدین کین از آن مردمان خوار خوار

شنیدم یکی روز خلقی (3) از آن

همی کُشت در پیشِ خویش آن زمان

چو ماندند از آن مردمان چار مرد

یکی پیش او این چنین یاد کرد:

«اگر ما در این کار کردیم بَد

که جُستیم دفع شرِ تو ز خود

1015 تو هم در مکافات بَد می کنی

که چندین تبه قومِ خود می کنی

چو بَد می شماری همی کارِ ما

که نیکی شمردند خلق و خدا

ببایست نیکی (4) بُدی کارِ تو

بماندی ز نیکیش آثارِ تو

چو اندر ازای بَدی کان نکوست

ترا در بدی (5) این چنین طبع و خوست

ببین تا چه گویند مردم از این

به چشم یقین معنی این ببین»

1020 مَر آن چار کس را رها کرد از این

بدان مردمان گفت از آن پس چنین:

«اگر اوّل این گفته بشنیدمی

مَر این گردن فیل نگزیدمی (6)»

حرب حجّاج با ابن اشعث به دیر جماجم

حرب حجّاج با ابن اشعث به دیر جماجم (7)

به هشتاد و دو بود سال آن زمان (8)

که این کار آمد از آن مردمان

ص :396

1- 1) (ب 1006).در اصل:حصرمی.«عبد الرحمان بن عبد اللّه بن عامر حضرمی».
2- 2) (ب 1007).در اصل:ببصره روان شذ و لشکرش را ببرد.که ظاهرا این سهو کاتب ناشی تخلیطی است که هنگام استنساخ میان این مصراع و مصراع دوم بیت 1009 روی نموده است.
3- 3) (ب 1012).در اصل:روز حلقی.
4- 4) (ب 1017).در اصل:؟؟؟ نیکی.
5- 5) (ب 1018).در اصل:براذر بذی.
6- 6) (ب 1021).در اصل:کزدن فیل؟؟؟ نکریذمی.
7- 7) عنوان.در اصل:بدیر حماجم.
8- 8) (ب 1022).واقدی گوید:جنگ جماجم در شعبان همین سال بود،امّا به گفته بعضی ها به سال هشتاد و سوم بود.-
پس از بصره چندی گُزین مهتران

که بودند در دین و دولت سران

مهین عبد رحمن هاشم نژاد (1)

که عمّزاد فخرِ بشر بُد به زاد

1025 گریزان ز حجّاج در تیره شب

شدند سوی کوفه ز بیمِ شغب

به نزدیکیِ اشعثی سربه سر

پیاپی همی می نهادند سر

بَر او گِرد شد لشکری بی شمار

سپه بود نزدیکی صد هزار

صد دیگر از شهریان همچنین

شدند یاورِ او به هنگامِ کین

سپاهی چنین جنگجو بی شمار

برفتند با او سویِ کارزار

1030 به دیری که باشد جماجم (2) به نام

رسیدند و کردند آنجا مقام

دگر روز حجّاج با لشکرش

به پیکار آمد ز بصره بَرش

بترسید کانبوه بدخواه دید

به گرد سپه در رده برکشید (3)

ز عبد الملک خواست یاور در آن

سگالش نمود او در این با سَران

که:«در کارِ حَجّاجم اندیشناک

چو گشتند بَدخواهش آن ملک پاک

1035 ندانم که از چیست این دشمنی

نبادا که با من کنند این مَنی»

چنین یافت پاسخ:«زِ بَس جور او

نفورند مردم از آن زشتخو

اگر نیستت آرزو عزلِ او

به شاهی از آن مملکت دست شو

که چون بگذرد آب مردم زِ سر

نَهد زیرِ پای از پیِ جان پسر (4)

از آن پیش کآیند بَر تو برون

بِبر چارۀ کارِ خود را کنون»

1040 چو عبد الملک پاسخ ایدون شنید

وِرا عزل کردن پسندیده دید

پسر را که عبد اللّه اش نام بود

گزید و به ایران (5) فرستاد زود

به پیش برادر (6) فرستاد هم

که با لشکر آید چو فیلِ دژم

محمّد ز ملک دیار بکر نیز

بیامد بزودی زِ بهر ستیز

8)

-(طبری 3691/8)

ص :397

1- 1) (ب 1024).:عبد الرحمان بن العباس بن ربیعه الهاشمی.
2- 2) (ب 1030).در اصل:باشذ حماجم.
3- 3) (ب 1032).در اصل:بکرد سپه درکشید.
4- 4) (ب 1038).در اصل:از بی جان بسبر.
5- 5) (ب 1041).طبری 3693/8 و العبر 83/2،«عراق»آورده اند.
6- 6) (ب 1042).:محمد بن مروان.
پیام آن که:«آمد خبر از عراق

مهان کرده اند برخلاف اتّفاق

1045 اگر دل ز حجّاجشان شد نفور

بگفتم که گردد از آن کار دور

فرستادم اینک به جایش پسر

که باشد به میری بدان مُلک در

وگر خود ز ما دل ببّریده اید

به ما بَر دگر میر بگزیده اید

سپاهی فرستاده ام جنگجو

که خون اندر آرند از ایشان به جو»

چنین گفت:«اگر مردمانِ عراق

ندارند رای خلاف و نفاق

1050 بدین عزل حجّاج خستو شوند

مبادا که بَد از شما بشنوند

وگر خود دگرگونه دارند را

شوند اندر این کار جنگ آزما

به فرمان حجّاج جنگ آورند

مَر آن مردمان را به پی بسپرند»

چو شامی به دیر جماجم رسید

به حجّاج از این در سخن گسترید

چنین گفت حجّاج ک:«ین رای زن

خیانتگرست با سَرِ انجمن

1055 که هرکو بجوید مرادِ عوام

نه ممکن توانند جُستن تمام

که بعد از یکی دیگر آید پدید

وزین بود عثمان چنان بَد کشید

شکوهِ شهی راست نقصان از این

«ولی»گفت:«باید به فرمان یقین»

بگفتند و چون ابن اشعث شنید

به عزلش زِ کین خواستی آرمید

مخالف شدندش مهانِ عراق

نکردند با او در آن اتّفاق

1060 بگفتندش:«ار سَر درآری بدین

کنیم اندر این میر دیگر گزین»

ورا نیز ناچار شد جنگ کرد

برآراست لشکر به دشتِ نبرد

به قلب و جناح و یسار و یمین

سه فرقه به هرجایی آمد گزین

یکی دین پرستان که اندر دعا

بخواهند نصرت ز پیش خدا

دؤم مردمِ کاردیده که کار

به تدبیر سازند در کارزار

1065 سئم زورمندان که در کارِ جنگ

نسازند از شیرمردی درنگ

ز روزِ نخستِ ربیع نخست

سپه تا به صد روز (1) پیکار جُست

تبه شد ده و هفت باره هزار

سپاه از دو رو در صفِ کارزار

نگشتی ظفر از یکی رو پدید

سپاهی ز کوشش به سیری رسید

یکی روز شد اشعثی تند و تیز

ز خندق گذر کرد و جُستی ستیز

ص :398

1- 1) (ب 1066).در اصل:سپه بانصذ روز.
1070 زنی چند کردند از ایشان اسیر

سوی رزمگاه آمدند همچو شیر

فریبی (1) فرستاد حجّاج گُرد

که پیروز گشت و اسیران نُبرد

چنین گفت:با این زنان آن کنید

که گر ز آن که از جنگ ما بشکنید

اسیران شوند هم زنانِ شما

توانند دیدن بریشان زِ ما» (2)

از آن اشعثی کرد آزادشان

برِ قومِ ایشان فرستادشان

1075 چنین گفت حجّاج با مردمان

که:«فرداست ما را ظفر بی گمان

که هستند تَرسان ز ما آن سپاه

چو کردند آزرمِ ما را نگاه

وگرنه در این دشتِ آوردگاه

بداندیش و مائیم چون کوه و کاه

چرا کرد بایست با ما چنین

اگر بیمشان نیست از ما در این

چو بَر ترس باشند،ما را ظفر

بود بی گمانی بدین جنگ در»

1080 به شبگیر حجّاجیان دل قوی

برفتند و کردند جنگ از نوی

نمود اشعثی سستی و زین سبب

بر ایشان شکست آمد اندر شغب

سپه دست از هم به خیره بداد

به هرگوشه ای هرگروه اوفتاد

همی خواندشان ابن اشعث به جنگ

به گفتارِ او کس نکردی درنگ

گریزان شد او نیز از آوردگاه

همی هریکی بَر دگر جُست راه

1085 ز حجّاجیان کس نشد در عقب

ببردند اموالشان ز آن شغب

ز راه ابن اشعث به بصره کشید

در آن جایگه چندگاه آرمید

در آن مرز حجّاج تا چند روز

بماند و شدش بخت گیتی فروز

فرستاد شامی سَران را به شام

کشید آنگهی سوی کوفه زمام

همی کرد از آن قوم مردم تباه

که بود اشعثی را مدد در سپاه

1090 در او نیز نزدیکی بیست هزار

برآورد از مردِ جنگی دمار

وزیرش یکی مرد را زو بخواست

ز خواهش بشد کارِ دستور راست

بخندید از آن مرد و حجّاج گفت

که:بر چیست این خنده اندر نهفت؟»

بدو گفت:«بر جهلِ این خیره گو

که می خواهد از تو یکی آرزو

که دستت بر آن نیست و بر تو هم

چو بخل اندر آن می کنی بیش وکم

ص :399

1- 1) (ب 1071).فریبی-دغاباز،مکار.(فرهنگ فارسی معین)
2- 2) (ب 1073).(کذا)(؟).
1095 ندانید (1) بی حکمِ پروردگار

نشاید برآوردن از کس دمار»

پسندید حجّاج و کَردش رها

رها شد از این گفته ز آن اژدها

بلی چون سخن نیک باشد،یقین

روان بخش باشد به مهر و به کین

وفات مهلّب و امارت پسرش یزید بر خراسان

وفات مهلّب و امارت پسرش یزید بر خراسان (2)

مهلّب (3) به ملکِ خراسان درون

زِ رنج گران شد به قوّت زبون

ده و یک پسر داشت آن نامور

همه بخرد و گُرد و پرخاشخر

1100 به هریک از ایشان بسی پند داد

که از هم نپیچند کس سر زِ داد

نه از شرع گیرند هرگز کران

نه عصیان کنند ایچ با مهتران

به مهتر پسر پس نیابت سپرد

که خواندش یزید آن سپهدارِ گُرد

به نخجیرگاه زاغول (4) بعد از آن

گذر کرد از رنجِ تن زین جهان

سه افزون ز هشتاد سالِ عرب

به مرگِ طبیعی شدش بسته لب

1105 یزید از پیِ کار منشور خواست

ز حجّاج و عبد الملک گشت راست

نوشتند منشور بر کامِ او

برآمد در آن مملکت نامِ او

همین سال حجّاج،واسط بساخت (5)

به آبادیش سر همه کس فراخت

ص :400

1- 1) (ب 1095).در اصل:؟؟؟.
2- 2) (عنوان).در اصل:یزید بن خراسان.
3- 3) (ب 1098).:مهلب بن ابی صفره.
4- 4) (ب 1103).در اصل:رغو.طبری 3702/8 آورده است:مهلب چون به زاغول رسید بیماری باد در تنش افتاد و به قولی بیماری ایی طاعون مانند گرفت.گوید:درگذشت وی در ذی الحجه بود به سال هشتاد و دوم.
5- 5) (ب 8-1107).سبب بنای واسط چنانکه گفته اند،حجاج مردم شام را به خانه های مردم کوفه جای داده بود.پس در سال 83 دستور داد که سپاهی از مردم کوفه به سوی خراسان رود.این لشکر در نزدیکی کوفه لشکرگاه زده بود تا چون بسیج کامل شود،به راه افتد.شبی جوانی که با دخترعم خود تازه عروسی کرده بود،از لشکرگاه به خانه آمد و در زد،ولی در را پس از درنگی دراز به رویش گشودند.جوان،مرد مستی از مردم شام را در خانۀ خود دید...و شامی را کشت و به لشکرگاه بازگشت و گفت:اینک نزد شامیان کس بفرست و رفیقشان را به آنان ده.شامیان او را نزد حجاج بردند.زن ماجرا بگفت.حجاج گفت:راست می گویی.پس رو به شامیان کرد و گفت:این دوست شما مردی بی خرد بوده است.او کشته ای است که به جهنم می رود،-
زِ کوفه به بصره شد آباد راه

نبودی دگر رهزن آن جایگاه

وز آن روی چون اشعثی با سپاه

به بصره درون ماند تا چندگاه

1110 شدند بصریان یاورش سربه سر

دگرباره گشتند پرخاشخر

ز کوفه سپه بُرد حجّاج نیز

نماندش شکیبایی اندر ستیز

رزم حجّاج با ابن اشعث در مسکن

به مرزی که مسکن بُدی نامِ آن

رسیدند نزدیک هم هردوان

در آن بوم وبر تا دَه و پنج روز

شدند هردو از همدگر رزمتوز

همه روزه ز آن قوم در کارزار

تبه گشتی از هردو رو بی شمار

1115 سرانجام شد اشعثی در گریز

ندیدند دیگر مجالِ ستیز

چنین اشعثی گفتی:«این مردمان (1)

ندارند شرم از خدا بی گمان

که از دشمنانشان (2) چنین خوار خوار

گریزند در مرکزِ کارزار

نه بر خویش دانند از این کار ننگ

گریختن از این مایه دشمن به جنگ

نه از من در این ترس دارند نیز

کنند عهدِ من خوار اندر ستیز»

1120 بدو التفاتی از این کس نکرد

شدندی گریزان ز دشت نبرد

چو آمد به شب روز او نیز زود

ز نزدیک دشمن هزیمت نمود

5)

-پس منادی او ندا داد که هیچ کس از شامیان در خانۀ کوفیان نماند.آنگاه برای ساختن شهری در آن نواحی کسانی به اطراف فرستاد.آنان مکان واسط را مناسب یافتند.در آنجا راهبی را دیدند که زمین را از نجاسات پاک می کرد.سبب پرسیدند،گفت:در کتابهای خود خوانده ایم که در اینجا مسجدی برای پرستش خداوند ساخته خواهد شد.حجاج فرمان داد تا شهر را در آنجا بنا کنند و در آن مکان که راهب گفته بود،مسجدی ساختند.(العبر 2/2-91)

ص :401

1- 1) (ب 1116).در اصل:کفتی ای مردمان.
2- 2) (ب 1117).در اصل:که از دشمنانش.
حرب عماره

حرب عماره (1) با ابن اشعث در فارس و کرمان

سرِ خوزیان رفت از آوردگاه

فرستاد حجّاج در پی سپاه

سپهدارشان بود عمّاره نام

ز مسکن به خوزی کشید او زمام

به نزدیکی شهرِ شوش (2) از دو رو

زِ هم هردو گشتند پیکارجو

1125 از آن پس که بر کم شدند از دو سو

از او نیز شد اشعثی راهجو

سویِ فارس رفتند آن مردمان

بداندیش اندر عقبشان دمان

در او نیز کردند بسیار جنگ

دلِ اشعثی شد ز پیکار تنگ

به کرمان نهادند ناچار رو

که راه سَجستان (3) سپارند ازو

سرِ راه بگرفت عمّاره زود

به پیکارِ دشمن دلیری نمود

1130 شدند یاورِ اشعثی قومِ کُرد

کز آن تنگنا ره به کرمان (4) سپرد

وز آنجا روان شد سویِ سیستان

که بُد دار ملکش به پیشین زمان

درو نایبش عامری (5) میر بود

ندادش درو رَه نبرد آزمود

نبود اشعثی مردِ (6) او آن زمان

به بُست آمد از بیمِ آن بدگُمان

ز رتبیل یاور در این کار خواست

سپاهی گران کرد رتبیل راست

1135 به یاریِ او آن جهانجو سپاه

ز کاول به زاول روان شد به راه

از آن پیش کآیند ایشان بَرش

سیه خواست شد از عدو اخترش

به بست اندرون پیشوا بُد عیاض (7)

«جهانی دَهم»گفت:«از این بد خلاص»

ببُرد اشعثی را به مهمانِ خود

به بندش درآورد از خوی بَد

ص :402

1- 1) عنوان.:عماره بن تمیم اللخمی.
2- 2) (ب 1124).در اصل:شهر سوس.
3- 3) (ب 1128).در اصل:راه سحسان.
4- 4) (ب 1130).در اصل:کران ؟؟؟ بکرمان.
5- 5) (ب 1132).:عبد اللّه بن عامر بعار.
6- 6) (ب 1133).منظور«عبد الرحمان بن محمد بن اشعث».
7- 7) (ب 1137).در اصل:بیشوا بد عیاص.منظور عیاض بن همیان بن هشام السدوسی است.
فرستادنش پیش حجّاج خواست

ورا پس زِ رتبیل (1) اندیشه خاست

1140 ز رتییل چون لشکر آمد بَرش

رهانید از دستِ آن مهترش

در او اشعثی سازِ پیکار کرد

بزودی سویِ سیستان شد چو گَرد

در او گشت از عامری (2) رزمخواه

به پیکارِ او عامری شد تباه

مسلّم شد آن کشورش زین نبرد

نشست اندر آن مُلک این شیرمرد

به ملک عراق و به هربوم وبر

هرآن کو بُدی پیروش پیشتر

1145 کس از دستِ حجّاج رویِ امان

نه ممکن که دیدی از آن مردمان

به پیشش نهادند ناچار سر

که جایی امانی ندیدند دگر

به ویژه بزرگانِ با فرّ و داد

مهین عبد رحمن هاشم نژاد (3)

بَر او گِرد شد شصت هزار از سپاه

سرِ دولت او برآمد به ماه

دگرباره بستند عهدی چنان

که روی شکستن نباشد در آن

1150 چو حجّاج آگه شد از کارِ او

ز کینه از او باز شد جنگجو

فرستاد نزدیک عمّاره (4) مَرد

که بر جنگ دشمن روان شو چو گَرد

برون کن ز فارس و ز کرمان سپاه

سوی سیستان شو ازو رزمخواه

سپاهی روان کرد عمّاره زود

که لشکر چنان کس ندید و شنود

چو آمد برِ اشعثی این خبر

از این لشکرش گشت آسیمه سر

1155 بگفتند با او ک:«ز این بوم وبر

به مُلک هری کرد باید گذر

به عمّاره بگذاشتن این دیار

که این ملک ما را نیاید به کار»

جواب اشعثی داد ک:«ین رای نیست

در آن ملک ما را کنون جای نیست

یزیدِ مهلّب در آنجاست میر

امیری جوانبخت و گُرد و دلیر

ز عمّاره ما را بود او بَتَر

نشاید بدان ملک کردن گذر

1160 که ما اندر آن ملک بیگانه ایم

در این ملک گویی که در خانه ایم

اگر ز آن که دشمن شود رزمخواه

ز رتبیل باشد مدد از سپاه»

سپه زو نپذرفت و ناخواه او

بدان راه آورد از آن شهر رو

ص :403

1- 1) (ب 1139).در اصل:؟؟؟دراش ز رتسل.
2- 2) (ب 1142).منظور«عبد اللّه بن عامر بعار».
3- 3) (ب 1147).:عبد الرحمان بن عباس بن ربیعه هاشمی.
4- 4) (ب 1151).:عماره بن تمیم اللخمی.
چو آمد به پیش هری آن سپاه

از او بازگشتند بَهری به راه

برنجید از آن مردمان پیشوا

نکوهش بر این کرد آن قوم را

1165 که:«چارم رَه است این که پیمان شکن

شوید ای بزرگان در این انجمن

نماندم دگر بَر شما اعتماد

دگر از شما هَمرَهم کس مباد»

از ایشان جدا شد به کاول کشید

در او پیش رتبیلِ هند آرمید

حرب عبد الرّحمن هاشمی

حرب عبد الرّحمن هاشمی (1) با یزید مهلّب

ز رَه هاشمی با سپاهی که داشت

به ملک هری شد درو سرفراشت

در او عاملی بود او را بکشت (2)

درآورد آن مُلک خرّم به مشت

1170 یزید مهلّب به پیشش پیام

فرستاد و گفتش که:«ای خویشکام

چگونه زبونم شمردی به کار

که کُشتیم عامل،ببردی دیار

اگر نیستی بَهر آن مَر ترا

قرابت کشد با رسُول خدا

از این بَد که کردی در آن انجمن

مکافات دیدی بزودی زِ مَن

ولی من به آزرم پیکارجو

بگشتم فرستادم این گفت وگو

1175 کز آن مُلک (3) بیرون شوی در زمان

که ما را نباید شدن بدگمان»

بدو هاشمی داد پاسخ چنین

که:«من نیستم بَر سر جنگ و کین

در این ملک داریم رایِ گذر

ز ما عاملت گشت پرخاشخر

به خیره تلف شد خود اندر میان

نبودیم ما بَر سرِ آن زیان

از این ملک خواهیم رفتن به راه

تو بی موجبی جنگِ ما را مخواه»

1180 یزیدِ مهلّب رها کرد جنگ

به تدبیر شد هاشمی بی درنگ

فریبی (4) به نزدیکِ میرانِ او

فرستاد تا زو بپیچند رو

یزید مهلّب شد آگاه از این

برفت و بزودی از او جُست کین

ص :404

1- 1) عنوان.:عبد الرحمان بن عباس بن ربیعه هاشمی.
2- 2) (ب 1169).:رقاد بن زیاد ازدی.
3- 3) (ب 1175).در اصل:کران ملک.
4- 4) (ب 1181).فریبی-دغاکار،مکّار.
دو تن چون شدند کُشته (1) از هاشمی

دگر لشکرش شد ز کوشش غمی

گریزان برفتند از آوردگاه

اسیران شدند بیشترشان به راه

1185 به زندان اسیران هرآن کس که بود

فرستاد نزدیکِ حجّاج زود

تبه کرد حجّاجشان در زمان

ندادی کسی را از ایشان امان

که بودند با ابن اشعث یکی

نه آزرم کردی نه مهر اندکی

انجام کار عبد الرحمن اشعث

چو عمّاره آمد سویِ سیستان

در او گشت بی جنگ گیتی ستان

درآمد به فرمانِ او آن دیار

نشست اندر آن جایگه شاهوار

1190 ز رتبیل و از اشعثی آنچه بود

خبر پیش حجّاج بردند زود

به رتبیل،حجّاج از این نامه کرد

که او را به پیشش فرستد چو گَرد

که تا باج ده ساله بَر وی رها

کند آن جهانجو از این ماجرا

چو رتبیل آن نامۀ او بخواند

به امروز و فردا همی روز راند

نه تسلیم کردش نه منعی نمود

به کارش به بوک و مگر (2) می فزود

1195 از این رنج بَر اشعثی یافت دست

درآورد او را ز بالا به پست

ز افراط اندوه کردش تباه

پس از مرگ رتبیل شد کینه خواه

بُریدش سَر و پیش حجّاج زود

فرستاد و برد آنچه پذرفته بود

بُد این حال در سالِ هشتاد و پنج

که شد اشعثی زین سرایِ سپنج (3)

ص :405

1- 1) (ب 1183).در اصل:جون شذند کینه.
2- 2) (ب 1194).در اصل:بکارش ببرک؟؟؟ و مکر.
3- 3) (ب 98-1196).در تاریخ طبری 3760/9 و العبر 89/2 آمده است.گویند،حجاج،خراج ده سال و به قولی هفت سال را به رتبیل بخشید.و نیز گویند عبد الرحمان به بیماری سل بمرد ولی رتبیل سرش را بُرید و برای حجاج فرستاد.و نیز گویند که او را در بند کرد و با سی تن از افراد خاندانش نزد عماره فرستاد و او خود را از بالای قصر درافکند و بمرد.عماره سرش را ببرید و برای حجاج فرستاد. حجاج گفته بود:«رتبیل،دشمن خدا را سویِ من فرستاد و او خویشتن را از بام بینداخت و بمرد.العبر،این واقعه را در سال 84 و طبری،سال 85 آورده است.حجاج نیز سر را برای عبد الملک فرستاد.
مسلّم گشتن خوارزم بادغیس یزید مهلّب را

یزیدِ مهلّب همین سال رفت

ز مُلک خراسان به خوارزم تفت

1200 پس از جنگ کردند صلح آن دیار

گرفتند برِ خویش زر بی شمار

بسی بَرده دادند در وجه زر

چو ز آن کشور این لشکر آمد به در

ز سرما بسی بَرده در رَه بمُرد

سویِ بادغیس آن سپه ره سپرد

در او قلعه ای بود بَس استوار

بر او موسی خازمی کاردار (1)

بر آنجا پس از جنگ گشتند چیر

از او مهترش آوریدند زیر

1205 یزید مهلّب بکُشتش بزار

درآورد در حُکمِ خویش آن دیار

عزلت یزید مهلّب

عزلت یزید مهلّب (2) از خراسان و امارت قتیبۀ مسلم

اگر چند حجّاج دیندار بود

نکوسیرت و بَر کم آزار بود

ز گفتارِ رهبان نگشتی زِ کار

به دل داشتی گفتشان استوار

ز رهبان یکی روز پرسید باز:

«پس از من که را باشد این کام و ناز؟»

بدو گفت رهبان:«پس از تو یزید

در این ملک خواهد به میری رسید»

1210 بپرسید حجّاج نامِ پدر

«ندارم»بدو گفت:«چندین خبر»

گمان برد حجّاج کان رزمزن

یزیدِ مهلّب بود بی سخن

برنجید از وی به دل زین سبب

همی کرد عزلش زِ میری طلب

نوشتی بَدی زو بَرِ پیشوا

چنین تا در آن یافت از وی رضا

که معزول گرداندش ز آن دیار

کند دیگری را بر آن اختیار

1215 به دل گفت حجّاج:«او را اگر

دهم عزلت اکنون از آن بوم وبر

نسازد بدین و کند یاوری

در این بایدم کرد حیلتگری»

فرستاد و خواندش به نزدیکِ خویش

که داریم کاری ضروری به پیش

بیا تا که آن کار کرده تمام

بزودی شوی باز سویِ مقام

ص :406

1- 1) (ب 1203).در اصل:حازمی کاردار:موسی بن عبد اللّه بن خازم.
2- 2) (عنوان).در اصل:عزلت یزمهلب.
یزید مهلّب اگرچه نکو

ندیدی رخِ کار،شد راهجو

1220 ز ملک خراسان به کوفه کشید

دگر رویِ برگشتن از وی ندید

در او بود با قومِ او سربه سر

از آنجا به پیشش نهادند سر

از ایشان چو کس در خراسان نماند

بر ایشان جهان نامۀ عزل خواند

حسابش نوشتند و باقی کشید

به ششصد تمن باقی آمد پدید

طلب کرد آن مال حجّاج و ز آن

به زندان شدند آن مهان آن زمان

1225 امارت به جنگی قتیبه سپرد

که از پشتِ مُسلم بُد آن مردِ گُرد (1)

قتیبه به ملک خراسان کشید

به میری در آن مملکت آرمید

تعیین صُورت رقوم و سیاقت

همین سال در کارِ دیوان دبیر

بزرگی خردمند و روشن ضمیر

که عبد الحمید[یحیی] (2)نام داشت

به دانندگی در جهان کام داشت

بکوشید در کارِ ضبطِ حساب

در او کرد از حرف و رقمه (3) خطاب

1230 بر آن بَر رقوم و سیاقت نمود

زِ منها و من ذلک آورد زود (4)

ز حشو و ز بارز سخن یاد کرد

ز امّ الحساب اصل و بنیاد کرد

به ردّ و اضافت (5) بر آن برفزود

شد از جملتان روشن آن چیز بود

یکون و فذلک همین کار کرد

پس از صار من ذلک اظهار کرد

چو انواع تبدیل و هرچیز کان

ز چیزی شود چیز دیگر عیان

1235 از آن یافت کارِ سیاقت قرار

درآورد پس وضع و باقی به کار

ز هرچیز کاندر حساب این زمان

بود مصطلح کرد یکسر عیان

چنین خوب وضع از سرِ عقل کرد

به تازی و لفظ دری نقل کرد

ص :407

1- 1) (ب 1225).در طبری و العبر،آمده است:پس از یزید بن مهلب،برادرش مفضل بن مهلب،ولایت خراسان را داشت و حجاج نُه ماهِ بعد،مفضل را عزل و قتیبه بن مسلم را به جای او فرستاد.
2- 2) (ب 1228).در اصل:عبد الحمید نام.عبد الحمید بن یحیی.
3- 3) (ب 1229).در اصل:حرف و دفعه.
4- 4) (ب 1230).در اصل:آورد رود.
5- 5) (ب 1232).در اصل:براد و اضافت.
از او ماند اندر جهان یادگار

ولی بودی آنگه به نخّود شمار

که تا عقد کرد ابن سینا پدید

محاسب ز نخّود شمردن رهید

1240 که بر مَرد داننده باد آفرین

به ویژه که تصنیف سازد چنین

*

همین سال عبد الملک کرد را (1)

که در مصر پُورش شود پادشا

و لیک از برادرش (2) بودی حجاب

ز عزلت فرستاد پیشش خطاب

که چون بود رنجور آن نامدار

نمی خواست گردد ز غصّه فگار

وفات عبد العزیز مروان

وفات عبد العزیز مروان (3) و امارتِ ولید بر مصر

فرستاد و زو مالِ آن ملک خواست

که سازد بهانه بر آن کار راست

1245 جوابی فرستاد عبد العزیز

که پاسخ نماندش در آن کار نیز

بگفتش:«خراجِ جهان کردگار

ترا داشت ارزانی این روزگار

تو بَهری از آن گر بمانی به مَن

نباید کشیدن دراز این سخن

به تو من نه نزدیک تر (4) تو بدو

نجوید وی از تو،تو از من مجو (5)

خود از رنج خواهد شدن تیره روز

تو باری روانم در انده مسُوز»

1250 رها کرد عبد الملک زر بدو

به عقبی خود او اندر آورد رُو

ولید ابن عبد الملک جایِ عمّ (6)

پس از مرگِ او یافت از بیش وکم

ص :408

1- 1) (ب 1241).در اصل:کرد زا.مصراع دوم،:ولید بن عبد الملک.
2- 2) (ب 1242).:عبد العزیز بن مروان.
3- 3) عنوان.عبد العزیز بن مروان در جمادی الاول سال هشتاد و پنج در مصر بمرد.(طبری 3793/9)
4- 4) (ب 1248).در اصل:نزدیک بر،(مصراع دوم)در اصل:تو ازو من مجو.
5- 4) (ب 1248).در اصل:نزدیک بر،(مصراع دوم)در اصل:تو ازو من مجو.
6-
انفعال

انفعال (1) دادن بثینه عبد الملک مروان را

جمیل و بثینه به عشق آن زمان

چو لیلی و مجنون بُدند داستان

بثینه نبودی به رخ بر نکو

و لیکن فصیحه بُد و نکته گو

بدو گفت عبد الملک:«بازگو

چه دارد جمیل از جمالت نکو

1255 کز آن فتنه در عشق باشد چنین

بِده پاسخی راستم اندر این؟»

بثینه بدو گفت:«خلقِ خدا

چه دیدند زِ اسباب شاهی ترا

که کردندت اندر خلافت گزین

بود اتّفاقی چنینها یقین

نباید گرفتی گرفتن بر آن

که هرجای رنگی نماید جهان»

از این منفعل گشت آن شهریار

به دل گفت ک:«اینم نیامد به کار

1260 بلی چون شدم اندر این خیره گو

تحمّل در این کرد باید از او»

ولی عهد کردن عبد الملک پسران را

چو سالِ عرب گشت هشتاد و شش

شبی پیشوا دید در خوابِ خوش

به محرابِ کعبه درون چار یار

همی بول شاشیدی آن شهریار

از این شد پُراندوه و تعبیر خواست

سعیدِ مسیّب بدو گفت راست:

«کنند چار پورِ تو فرماندهی

نشینند بَر جای تو در مهی»

1265 شُد آن خوابِ او راست اندر جهان

نشستند بر جایِ او این مهان

ولید و سلیمان و هشّامِ گُرد

یزید آن که زین هرسه کهتر شمرد

حقیقت که شاهیِ آن دودمان

بر اسلامیان در جهان آن زمان

نبودی بسی فرق با آن سخن

که در خواب دید آن سَرِ انجمن

بر آن بود عبد الملک آن زمان

ستاند بر این بیعت از مردمان

1270 بگفتند بسیار باشد چهار

دو مهتر شدند اندر آن اختیار

ص :409

1- 1) عنوان.انفعال-شرمنده شدن،شرمساری،شرمزدگی.(فرهنگ فارسی معین)
به نامِ ولید و سلیمان سِتَد

ز هرکس در این کار پیمان ستد