گروه نرم افزاری آسمان

وفات عمر[بن عبد]العزیز،رَحمه اللّه

وفات عمر[بن عبد]العزیز،رَحمه اللّه (1)

120 از آن پس جهان از عُمر گشت سیر

سَرِ دولت او درآورد زیر

چو از مهرِ آل علی آن امیر

نگشتی به دل در جهان هیچ سیر

بترسید هشّام فرماندهی

بدیشان رساند زِ روی مهی

غلامش ورا داد زهر آن زمان (2)

چو بد خورده،آگه عمر شد از آن

بپرسید باز از غلام آن زمان

که:«بفریفتت کِم سرآری زمان؟»

125 غلامش بدو راستی بازگفت

زِ هرچیز کان رفته بُد در نهفت

عُمر گفت:«آزادت از مالِ خود

از این کار کردم زِ روی خِرد

که در صورت ارچند بَد کرده ای

به معنی غمِ کارِ من خورده ای

که از سعیِ تو در سرانجامِ کار

روم از شهادت به دار القرار

سَرِ خویشتن گیر تا بعدِ من

نیارند از این کین به جانت شکن

130 ولی آن درم بر سوی بیت مال

که بر گردنت زان بماند وَبال»

چو این گفته شد دم برآورد مَرد

به جنّت ز روی زمین نقل کرد

بُد آدینه و بیست و پنج از رجب

صد و یک شده سالیانِ عرب (3)

ص :452

1- 1) عنوان.در اصل:وفات عمر العزیز رحمه اللّه.
2- 2) (ب 123).در اصل:غلام ورا داذ زهر آن غلام آن زمان.
3- 3) (ب 134-132).طبری 7/9-3966 آورده است:ابو معشر گوید:عمر بن عبد العزیز پنج روز مانده از رجب سال صد و یکم درگذشت.عمرو بن عثمان گوید:ده روز مانده از رجب سال صد و یکم درگذشت.هشام گوید: روز جمعه پنج روز مانده از رجب سال صد و یکم بمرد.هیثم بن واقد گوید:مرگ وی در خناصره به روز چهارشنبه پنج روز مانده از رجب سال صد و یکم بود.هنگام مرگ سی و نه سال و چند ماه داشت و در دیر سمعان به خاک رفت.سن او را به هنگام مرگ سی و نه و چهل سال هم آورده اند. سی ماه حکومت کرد و نه پسر به جای گذاشت،عبد العزیز،عبد اللّه،عبید اللّه،زید،مسلمه،عثمان،سلیمان، عاصم و عبد الرحمان.(تاریخ یعقوبی 274/2)
سی و نه بُدش عمر و دو سال از آن

فزون پنج مه (1) پیشوای جهان

بُدند چارده پور و پنج دخترش

وز ایشان نشد نامور اخترش

135 از آن دولت و شاهی و ها و هو

نمانده ست جز نامِ نیکی از او

خنک آن که نامش بماند چنین

که بر نیکمردان هزار آفرین

پس از مرگِ آن نامبرده یزید

به حکم سلیمان به دولت رسید

ص :453

1- 1) (ب 133).در اصل:مصراع دوم،فرون بنج مه.
ص :454

پادشاهی القادر بصنع اللّه،یزید بن عبد الملک بن مروان، چهار سال و یک ماه

اشاره

به شاهی شد از ملک عمّزاده شاد

درِ بخت و دولت بر او برگشاد

لقب یافت قادر بصنع اللّه او

در آن خسروی گشت کارش نکو

شدندش همه ملک فرمانبران

خلافش نکردند کس اندر آن

به غیر از یزیدِ مهلّب که او

ز بیمش ز زندان بپیچید رو

5 که بدخواه بودی یزیدش به جان

چو با او بَدی کرده بُد در جهان

ز زندان گریزان به بصره شتافت

ز والی در آن شهر رَه می نیافت

فرستاد نزدیکِ والی چنین

که:«من نیستم بَر سرِ جنگ و کین

دلم هست از کارِ دیوان ملول

نخواهم دگر گشت گِرد فضول

بدان آمدم تا که در خانِ خویش

رَهِ طاعتِ ایزد آرم به پیش

10 روا نیست زین منع کردن مرا

مکن آنچه بر تو نباشد سزا (1)»

رهش داد والی در آن شهر و مَرد

نهانی همی دعوتِ خلق کرد

شدند اهلِ بصره هواخواهِ او

ز والی پس آنگاه شد جنگجو

چو عدّی (2) ارطاه معلوم کرد

کزو ناگهی جست خواهد نبرد

درِ خانِ دار الاماره ببست

به کینه گشود از سَرِ خشم دست

15 که قومِ مهلّب کند ز آن تباه

که بودند محبوس آن جایگاه

ببستند در ز اندرون آن سران

نُبد دست او را بر ایشان در آن

کمند اندر افگند دشمن به بام

بر او رفت و ز آن کار شد شادکام

ص :455

1- 1) (ب 10).در اصل:نباشذ سرا.
2- 2) (ب 13).در اصل:عدی اطاه؟؟؟.:عدی بن ارطاه الفزاری.
گرفتند عدی ارطاه را

گروه مهلّب شدند ز آن رها

به عدی ارطاه گفتا یزید: (1)

«اگر چند باید سرت را بُرید

20 نخواهم ترا کردن اکنون تباه

ز زندان کنم روز بر تو سیاه

که تا همچنان قومِ من در بلا

در او داشتی زو شوی مبتلا»

پس آن بند خویشان خود را ز داد (2)

همی برگرفت و بَر او برنهاد

بَر او راست شد ملک بصره از این

ز بیعت درآورد زیرِ نگین

یزید ابن عبد الملک را در او

ز فرماندهی دور شد رنگ و بو

25 ز بصره زمین تا خراسان دیار

درآمد به فرمانِ آن نامدار

یزید ابن عبد الملک (3) چون شنید

که ابن مهلّب از او سَر کشید

بفرمود تا مسلمه با سپاه

بپوید،کند روز بَر وی سیاه

به حکمِ برادر به پیکارِ او

بشد مسلمه با سپه جنگجو

نگهبان نشاندند کز کوفیان (4)

به یاری او کس نبندد میان

30 به رسمِ یزک بهره ای از سپاه

روان کرد چون شیرِ غرّان به راه

چو ابن مهلّب (5) شد آگاه از او

سپه کرد و او نیز شد جنگجو

برادرش عبد الملک (6) با سپاه

به رسمِ یزک شد شتابان به راه

دگر یک برادرش مروان (7) به نام

به بصره درون گشت قایم مقام

که لشکر فرستد به یاری بَرش

نماند گریزد کس از لشکرش

35 یزک هردو رویه به هم بازخورد

یکایک ز مردی چنان جنگ کرد

که جنگی ندارد چنان جنگ یاد

به شامی سپه بر شکست اوفتاد

ولی باز با رزمگاه آمدند

ز بصری سپه رزمخواهان شدند

شکسته شدند بصریان ز آن سپاه

گریزان به بصره سپردند راه

ص :456

1- 1) (ب 19).:یزید بن مهلب.
2- 2) (ب 22).در اصل:بس از بند حوذ زار داذ.
3- 3) (ب 27).:مسلمه بن عبد الملک.
4- 4) (ب 29).در اصل:کر کوفیان.
5- 5) (ب 31).:یزید بن مهلب.
6- 6) (ب 32).:عبد الملک بن مهلب.
7- 7) (ب 33).:مروان بن مهلب.
یزید مهلّب از آن شد دژم

بَر اندُه فزودش از این کار غم

40 به بصره فرستاد و یاور بخواست

برادرش لشکر همی کرد راست

حسن بصری از جنگشان داشت باز

نماندی کس آید به پیشش فراز

فرستاد مروان به پیشش چنین:

«اگر ترک فتنه نگیری در این

بسایم به سوهان چوبی تنت

که در فتنه نبود دگر گفتنت»

حسن زین سبب هیچ دیگر نگفت

بُدش تن زدن نیز اندر (1) نهفت

45 نرفتی سپاهی به یاریگری

فرستاد مروان در این داوری

که:«از لشکرت کس ز دستِ حسن

نخواهند آمد بدان انجمن

بفرمای کو را کنم ز این تباه

که گردد روانه به پیشت سپاه»

فرستاد پاسخ به پیشش یزید

که:«بایدت از این فکر دوری گزید

اگر داد خواهد ظفر کرد کار

از این بیش لشکر نیاید به کار

50 وگر بود خواهد به کوشش شکن

به گردن چه گیریم خونِ حسن؟»

از آن پس روان شد به پیکار زود

بَرِ دیه وضّاحه (2) آمد فرود

درآمد از آن روی شامی سپاه

دو رویه زِ هم هردو شد رزمخواه

چو صف برکشیدند بر دشتِ جنگ

برفتند شامی سپه بی درنگ

در آن دیه در غلّه آتش زدند

از آن قومِ بصره هراسان شدند

55 نکرده نبردی به راه گریز

نهادند رو،کس نجستی ستیز

یزیدِ مهلّب به بانگ و فغان

نکوهش نمودی بر آن مردمان

که:«از خود ندارید شرم ای سران

کزین گونه جویید از ایدر کران (3)»

نگشتند کس باز از ایشان به راه

گذشتی بر او خیل خیل آن سپاه

یزید این چنین گفت:«بادا تفو

بر آن کس که دارد چنین طبع و خو

60 بَر او هم که بر لشکری این چنین

کند اعتماد و درآید به کین

بلی بی وفایی از اهلِ عراق

ز نو نیست،پُر اوفتاد اتفاق

که با خاندانِ رسُول و علی

همین حالشان بُد ز بی حاصلی

ص :457

1- 1) (ب 44).در اصل:؟؟؟تراندر.
2- 2) (ب 51).:وضاحیه.
3- 3) (ب 57).در اصل:کرین کونه جویذ؟؟؟ از اندر کوان.
زِ مختار و مصعب (1) کران همچنین

گرفتند،چه چشم دارم در این؟

مرا زِ ابلهی بُد که دانسته این

به پشتیشان آمدم سویِ کین»

65 بدو مردمش گفت:«جایِ درنگ

نمانده ست،خیره چه کوشی به جنگ؟»

چنین گفت:«اگر خاکِ من ایدرست (2)

ز حکم قضا در زمانه که رَست

وگر نیست،از دشمنم خود چه باک

چگونه کند بی قضایم هلاک؟»

ندانست کآن هست هم از قضا

که او را به پیکار آمد رضا

همی کرد پیکار تا کُشته گشت (3)

خود و دو برادر بر آن طرفِ دشت

70 اسیران شدندش سپه سه هزار

تبه کردشان مسلمه خوار و زار

به لشکرگهش رفت و مال آنچه بود

به تاراج هرکس همی در ربود

قتل شوذب مداینی

قتل شوذب مداینی (4) در جنگ مروانیان

چو از جنگ بصره بپرداختند

به جنگ مداین سرافراختند

به پیکار شوذب (5) سپه مسلمه

فرستاد بهری گزینِ رمه

سعید ابن عمرو حرشی سپاه (6)

بدان جنگ شد،داد پیکارخواه

75 تبه گشت شوذب (7) به پیکارِ او

نماند از سپاهش یکی جنگجو

مخالف نماندند کس در عراق

به دل راست کردند راهِ وفاق

ص :458

1- 1) (ب 63).:مختار بن أبی عبید بن مسعود ثقفی،مصعب بن زبیر.
2- 2) (ب 66).در اصل:من اندرست.
3- 3) (ب 69).در العبر 131/2 آمده است،گویند:آنکه او را کشت هذیل بن زفر بن حارث الکلابی بود.عارش آمد که پیاده شود و سرش را جدا کند.دیگری سرِ او را جدا کرد.نام دو برادرش«حبیب بن مهلب و محمّد بن مهلب».
4- 4) عنوان.در اصل:سورت مداینی.:شوذب بسطام الخارجی.
5- 5) (ب 73).در اصل:سورب.
6- 6) (ب 74).در اصل:حرسی سباه.
7- 7) (ب 75).در اصل:کشت سورب.العبر 257/2:خوارج که مرگ را آماده شده بودند،چند بار سپاه دشمن را درهم ریختند،ولی دشمن یکباره حمله ور گردید و آنان را چونان که آسیاب دانه را،در زیر پی خرد کردند.شوذب و یارانش کشته شدند و حتی یک تن هم از آنان باقی نماند.خوارج از آن پس ناتوان شدند،تا آنگاه که در عصر هشام(بن عبد الملک)در سال 120 هجری ظهور نمودند.
یزید ابن عبد الملک کین شنود

مکافاتِ کار برادر نمود

امارت به ایران ز سرحدّ شام

چنین تا به سرحدّ مشرق تمام

به نامی برادر سپرد آن زمان

در این کشور او شد شهی کامران

مراعات کردن یزید عبد الملک اهل البیت رسول را

80 به یثرب یکی نامور بود سر

به نام عبد رحمن و فهری (1) گهر

هوس کرد دختِ حسین،فاطمه

شود جفت آن پیشوای رمه

از او کارِ پیوند درخواه کرد

به نزدیکِ آن کس فرستاد مَرد

چو زن بود کهله (2) عرین آرزو

پسنده نیامد به نزدیکِ او

ورا بیم داد اندر این مرد و گفت:

«اگر ز آن که با من نگردی تو جفت

85 بر اولاد تو شُرب و خَمر و زِنا

کنم نسبت و ز آن دهمشان جزا»

زن این حال بنمود با پیشوا

ندید این چنین کار مهتر روا

ورا کرد معزول و هرچیز داشت

از او بستد و بی نوایش گذاشت

بدان سان که در قوت محتاج گشت

به کدیه بسی بر در زن گذشت (3)

زن و اهلِ بیتِ رسول خدا

شدند زین سبب شاکر از پیشوا

انجام کار بنی مهلّب

90 گروهِ مهلّب پس از قتلِ میر

شدند از گریزندگان ناگزیر

ص :459

1- 1) (ب 80).:عبد الرحمان بن ضحاک بن قیس الفهری.
2- 2) (ب 83).کهله:مؤنث کهل،و گفته اند کمتر به طور تنها،زن را کهله گویند و بیشتر گویند امرأه شهله کهله.کهل- مرد نه پیر نه جوان.(لغت نامه دهخدا)
3- 3) (ب 88-86).پس فاطمه به یزید نامه ای نوشت و چون نامۀ وی را خواند از بستر خود فرود آمد و گفت:پسر حجامتگر به جای بلندی پا نهاده است!...پس به عبد الواحد بن عبد اللّه بن بشر نضری که در طائف بود، نوشت تا حکومت مدینه را به دست گیرد و از عبد الرحمان بن ضحاک چهل هزار دینار مطالبه کند و او را شکنجه دهد.عبد الواحد چنان کرد و عبد الرحمان دیده شد که خرقۀ پشمی به گردن او است و از مردم سوأل می کند.(تاریخ یعقوبی 279/2)
به بصره شدند و از آن مردمان

هرآن کس که بُد،شد روان در زمان (1)

نشستند در آب و مانندِ باد

سوی فارس و کرمان سبک رو نهاد

چو در شهرِ بحرین رسیدند زِ راه

بیستاد مروان (2) در آن جایگاه

در او خسروی بود کهرم به نام

زِ هرچیزشان کرد خدمت تمام

95 مفضّل به کرمان (3) درآورد رو

در او گِرد گشتند جمعی بَرو

بر آن مملکت یافت دست آن امیر

شدند اهل کرمانش فرمانپذیر

یزید ابن عبد الملک چون شنید

کز آن مردم این فتنه آمد پدید

امیری که مدرک (4) بُد او را خطاب

ز قوم کلابش بُدی انتساب

بفرمود تا با سپه ده هزار

به کرمان روان شد سویِ کارزار

100 هلال ابن احوز (5) به بحرین همان

روان گشت با لشکری آن زمان

چو مدرک به کرمان درآمد به جنگ

جهان کرد بَر دشمنِ ملک تنگ

مفضّل تبه (6) گشت در کارزار

ز قومش همان هرکه بُد نامدار

به فرمانِ مروانیان آن دیار

دگر ره درآمد از این کارزار

به بحرین هلال ابن احوز (7) سپاه

ز آن سو درآورد از طرفِ راه

105 از او خواست کهرم به جان زینهار

سپُرد آن سران را بدو خوار خوار

تبه گشت مردانشان را هلال

زن و بچّگان را اسیر از نکال

فرستاد از آنجا بَرِ مسلمه (8)

برفتند پیشش زِ بحرین همه

بر آن مسلمه بود خورده یمین (9)

فروشد مَر آن مردمان را ز کین

بَرش بود جرّاح از آزادگان (10)

که بُد والی آذرآبادگان

ص :460

1- 1) (ب 91).در اصل:که بذ روان شذ در زمان.
2- 2) (ب 93).:مروان بن مهلب بن ابی صفره.
3- 3) (ب 95).در اصل:مفصل بکرمان.:مفضل بن مهلب بن ابی صفره.
4- 4) (ب 98).:مدرک بن ضب الکلبی.
5- 5) (ب 100).در اصل:هلال ابن احرر.:هلال بن أحوز التمیمی.
6- 6) (ب 102).در اصل:مفصّل تبه.
7- 7) (ب 104).در اصل:هلال ابن احرر.
8- 8) (ب 107).:مسلمه بن عبد الملک.
9- 9) (ب 108).یمین-سوگند
10- 10) (ب 109).جراح بن عبد اللّه الحکمی،آنها را به صد هزار خرید و مسلمه از جراح چیزی دریافت نکرد و آنها را-
110 به یکبارشان ز آن جهانبان خرید

پس آزاد کرد و ازو این سزید

خجل مسلمه گشت و نَستَد بها

شدند آن مساکین به یک رَه رها

خُنک نیکمردی که از نیکوی

رهاند چنین خلقی از بدخوی

امارت سعید خذینه

امارت سعید خذینه (1) بر خراسان و شرق

خراسان پس آنگاه نزدیک و دور

به عمّزاده داد آن که بودش خسور (2)

سعیدش لقب بود و عبد العزیز (3)

پدر بودش و بود از اهلِ تمیز

115 نکو داشتی پوشش و رنگ و بو

نبودی جدا آن تنعّم از او

بَر این شیوه پیوسته تن پروری

بر آن مُلک چون یافت او مهتری

فزون کردی این معنی و زین سبب

مخنّث لقب (4) یافت زِ اهلِ عرب

خراسانی او را خذین (5) کرد نام

به معنی است کدبانوِ خویشکام

خذین در خراسان ز عمّال بیش

درم جست لیکن نه بر جایِ خویش

120 هرآنجا که بایست ده خواستش

یکی خواست و نیز از آن کاستش

وز آنجا که گُنج یکی هم نداشت (6)

همی دَه طلب کرد و ز آن سربگاشت

خراسانی افسوسگر شد بَرو

نرفتی از آن کار پیشش نکو

چو آمد به اقلیم تُرک آگهی

ز کار خذین و از آن بیرهی

از این کار ترکان شدند جنگجو

سوی ملک اسلام کردند رُو

125 در آن ملک سغدی سر از کین بتافت

به یاریگری پیشِ ایشان شتافت

بسی از دیارِ مسلمان به جنگ

درآورد کافر بخیره به چنگ

10)

-آزاد نمود.(کامل 290/7)

ص :461

1- 1) عنوان.در اصل:امارت سعید خدین.
2- 2) (ب 113).در اصل:آنک بوذش خبور.خسور-پدرزن.وی دختر مسلمه بن عبد الملک را به زنی داشت.
3- 3) (ب 114).:سعید بن عبد العزیز بن الحارث بن حکم بن ابی العاص(سعید خذینه).کامل،خذین را به معنی کدبانو و خاتون آورده و در لغت نامه دهخدا آمده،این کلمه در سمرقند اطلاق به(زن بزرگ)و(شاهزاده خانم) می شود.
4- 4) (ب 117).در اصل:محنث لقب.
5- 5) (ب 118).در اصل:او را خدین.و در بقیۀ ابیات هم،خدین آورده است.
6- 6) (ب 121).در اصل:که کنج یکی هم بداشت.
مسلمان زِ کافر بسختی رسید

همی زو گریزان بدین سو کشید

خذین چون شد آگه ز کارِ عدو

سپاهی گزین کرد پیکارجو

مسیّب ریاحی یلِ نامدار

که تنها شدی چیره (1) بر یکهزار

130 سپهدار آن لشکرِ گشن گشت

برفتند بر جنگِ دشمن زِ دشت

چو نزدیکِ دشمن رسید آن سپاه

مسیّب شد اندر شبیخون به راه

از او لشکرش بهره ای بازگشت

بشد با دگر بهره مهتر به دشت

اگرچه نبُد صد یک بَدسگال

ز مردی به کوشش برافراخت بال

شبِ تیره زد بَر سپاهِ عدو

درآورد از ایشان بسی خون به جو

135 سپاهِ عدو دست از هم بداد

کسی را نیامد ز پیکار یاد

گرفته کَمِ ماورا النّهر پاک

جهانید سر هریکی از هلاک

مسلمان غنیمت فزون از شمار

ببُرد و ظفر یافت در کارزار

سپاهی کز او بازماندند خوار

برفتند پیشش پس از کارزار

به پوزش دلِ او به دست آورید

که از بازخواه (2) و گنه سرکشید

140 برفتند باهم به اقلیمِ ترک

بسی جنگ کردند در وی بزرگ

بلادی که بُد ملک اسلامیان

ز ترکان گرفتند باز آن زمان

مسیّب فرستاد سوی خذین

که فرمان دهد تا رود سوی چین

اجازت نداد (3) و چنین کرد یاد

که:«چون ملکِ ما باز با ما فتاد

مکن دست در ملک کافر دراز

از او لشکر آور بدین ملک باز»

145 مسیّب به فرمان او با سپاه

دژم خاطر آمد بدین سو به راه

چو برگشت لشکر از آن بوم وبر

در آن ملک کافر برآورد سر

دیارِ مسُلمان دگر رَه به دست

درآورد و از کینه می کرد پست

خذین خواست لشکر فرستد به جنگ

سپاهی زِ کردار او داشت ننگ (4)

نکردی کسی میری از وی قبول

خذین شد ز میرانِ لشکر ملول

150 به خود شد روانه به آوردگاه

به سغد اندر آورد جنگی سپاه

ص :462

1- 1) (ب 129).در اصل:مسّب رباحی.«مسیّب بن بشر الریاحی».مصراع دوم،در اصل:شذی خیره.
2- 2) (ب 139).در اصل:که از بارخواه.
3- 3) (ب 143).در اصل:اجارت بداد.
4- 4) (ب 148).در اصل:داشت تنک.
ز ترکان در آن مملکت جنگ جُست

از آن بوم وبر ترک از این دست شست

نماندند در ماورا النهر کس

از آن ملک یکباره کردند بَس

سپاهِ خراسان شدند پُرشتاب

ز کین خواستن سغد کردن خراب

که بودند مُرتد شده چند راه

خذین کرد از این کار منعِ سپاه

155 که:«سغدست باغی و کردن خراب

روا نیست کین جستن از خاک و آب»

خرابی نکردند کس زین سبب

نشستند آنجا به عیش و طرب

چو چندی ببودند امیرِ سپاه

همی خواستی رفت از آنجا به راه

هرآنگاه گشتی از او راهجو

سپاهش به افسوس گفتی بدو:

«ز باغی چنین در زمانی چنین

روا نیست رفتن گذر کن از این»

160 خذین ماند یک سال آن جایگاه

نبودش مجالی که آید به راه

رسیدن ابو مسلم پیش امام محمّد عبّاسی

عرب را چو بَر صد فزون شد دو سال

به یثرب دعاه آوریدند مال

به پیشِ محمّد ز عبّاسیان (1)

ابو مسلم گُرد بُد در میان

محمّد چو آن پیلتن را بدید

ز احوالش از دیگران بررسید

بگفتندش:«این پور (2) نیکودلی است

پسرخواندۀ عیسی مَعقلی است

165 شمارند بنده ورا،و این پسر

همی گوید آزادم و با گهر

ز شیدوش (3) گوید که دارد نژاد

که کیخسروش لشکر و ملک داد

کنون در سپاهان گرفته است جا

پدر خواندی عبد رحمن ورا»

بدیشان چنین گفت مهتر ک:«زو

از آن روی کردم چنین جست وجو

که در دولت خاندانم از او

بسی کارها خواهد آمد نِکو

170 وز این نامِ او تا قیامت به جا

بماند که دولت رساند به ما

ص :463

1- 1) (ب 162).:محمد بن علی بن عبد اللّه بن عباس.چشم امام بر ابو مسلم افتاد.از احوال او استکشاف کرد.گفت سراج بچه ای است و بنی معقل،می گویند بنده زاده است و او می گوید آزادم.امام محمد گفت:من در ناصیه او در کار این دولت اثری می بینم عظیم و امیدوارم که او در این دولت به مرتبه بلند برسد.(تاریخ گزیده 282)
2- 2) (ب 164).در اصل:این نور.
3- 3) (ب 166).در اصل:ز شبدوس.
که از جورِ مروانیان همگنان

رسیدند اندر ممالک به جان

چنین گفت چون در دَهُم دهه کار

در آن دولت آید،شود سست و خوار

عرب نامِ آن دَهه خواند حمار

در آن دولتِ ما شود آشکار»

ابو مسلم این کرد دستورِ خود

در آن کار کوشش نمود از خِرد

175 که تا کارِ دولت به گردون رسید

از آن سود دید و زیان هم کشید

امارت عمر هبیره

امارت عمر هبیره (1) بر ایران

ز ایران چو مالی به پیشِ یزید

نرفتی،بَر او میرِ دیگر گزید

از او مسلمه یافت عزلت زِ کار

شد عمّر هبیره (2) به کار اختیار

به کوفه شد از شام عُمّر گزین (3)

درآورد ایران به زیرِ نگین

ز حال خذین (4) از خراسان خبر

شنیدی بر اویند افسوسگر

180 که:«همچون زنان در پیِ رنگ و بوست

نه چون شیرمردان در او جنگجوست»

بگفتا:«سعیدی (5) فرستم بدو

که گوید ز پیکار نز رنگ و بو

که چندان که دیدند نرمی از آن

درشتی ببینند (6) از این یک همان»

سعید حرشی به فرمانِ او

به میری بدان کشور آورد رو

خذین گشت از سغد پویان به شام

سعید حرشی از این یافت کام

185 درآورد آن کشور اندر پناه

بگشتند ترکان دگر ره زِ راه

دگرباره بَر ماورا النّهر دست

به کین یافتند و همی کرد پست

ص :464

1- 1) عنوان.در اصل:امارت عمرو هبیره،در این متن همه جا به جای«عمر»،«عمرو»آورده است. :عمر بن هبیره الفزاری.
2- 2) (ب 177).در اصل:عمرو هبیره.
3- 3) (ب 178).در اصل:عمرو کزین.
4- 4) (ب 179).در اصل:حال خدین.
5- 5) (ب 181).منظور از سعیدی«سعید بن عمرو بن الأسود الحرشی».
6- 6) (ب 182).در اصل:درستی نبینند.
امارت سعید حرشی به خراسان و شرق

امارت سعید حرشی به خراسان و شرق (1)

سعید حرشی ز اسلامیان

ببستند بر جنگِ ترکان میان

برفتند و کردند بسیار جنگ

دلِ کافران شد ز پیکار تنگ

ولایاتِ اسلام اسلامیان

گرفتند از آن مردم پرزیان

190 به ملک کُشان (2) مؤمنان جنگجو

ز مردی از آن پس نهادند رو

کُشانی زِ فرغانه (3) یاور بخواست

ز فرغانیش (4) ز آن نشد کار راست

به اسلام فرغانی آورد میل

برفتند نزدیکشان خیل خیل

دل و دستِ قوم کُشانی (5) شکست

برآورد مؤمن بیکبار دست

ز بس قتل و غارت در آن جایگاه

کُشانی ز اسلام (6) شد صلحخواه

195 بر آن صلح کردند تا شش هزار

دهند بردۀ خوبرو ز آن دیار

به تحصیل آن نصرِ سیّارِ گُرد

در او ماند و مهتر از او رَه سپرد

روان گشت از آنجا به مُلک خجند

به فرمان درآوردش آن زورمند

وز آنجا به ملک خراسان کشید

پس از مدّتی نصر پیشش رسید

در آن کشور از ملک گیری سعید (7)

نیاسود و نه از نبرد آرمید

200 خراسانیان زو گروهی از این

بُدندی همیشه به دل پُر زِ کین

گروهی هواخواه بودش از این

که از وی برافروختی کارِ دین

چو در کارِ دین بود کوشنده مرد

ستودش یزید و بدو نامه کرد

بدان نامه شد غرّه مردِ دلیر

ز عمّر هبیره (8) به دل گشت سیر

نکردی دگر نامه نزدیکِ او

ز پیش یزیدش بُدی جست وجو

ص :465

1- 1) عنوان.در اصل:امارت سعید جرسی بخراسان و سرق.
2- 2) (ب 190).در اصل:بملک کسان.و در بقیه ابیات هم(کسان)آمده است.کشان-نام ولایتی است به ماورا النّهر.
3- 3) (ب 191).در اصل:کسانی ز فرعانه.مصراع دوم،در اصل:ز فرعانیش.
4- 3) (ب 191).در اصل:کسانی ز فرعانه.مصراع دوم،در اصل:ز فرعانیش.
5- 5) (ب 194).در اصل:کسانی ز اسلام.
6- 6) (ب 199).سعید بن عمرو الحرشی.
7- 7) (ب 203).در اصل:ز عمرو هبیره.
8-
205 دژم گشت عمّر هبیره (1) از این

چو از نایب خویش دیدی چنین

به فرمانِ او معقل نیکخواه

به کاری همی رفت سوی هراه

نرفته به پیش حرشی زِ راه (2)

نجسته اجازت شد اندر هراه

حرشی برنجید (3) از آن زورمند

فرستاد و بگرفت و کردش به بند

بَر این عمر را صبر دیگر نماند

به پیش یزید این سخن باز راند

210 که:«گر هست از دستِ من آن امیر

چرا با من ایدون کند خیره خیر

وگر از تو دارد منی اندر او

زِ من کارِ آن مُلک دیگر مَجو»

فرستاد پاسخ یزید این چنین

که:«من مَر ترا داده ام آن زمین

اگر نیستت او به میری به کار

ورا بازخوان دیگری را سپار»

امارت مسلم اسلمی

امارت مسلم اسلمی (4) بر خراسان و شرق

گزین کرد عمر (5) از پیِ آن زَمی

امیری لقب مسلم اسلمی

215 بدانجا فرستاد و دادش سه پند

که در کارِ دولت بود سودمند

نخست آن که:«باید دبیرت امین

بود زیرک و خوش سخن همچنین

که مردِ دبیرست چون دل به کار

که باشد بر آن ملک تن را مدار

دوم حاجبی پارسا برگزین

که حاجب بود چون زبانت یقین

سوم عاملی عادل پرشکوه

به هرکشوری نصب کن بَر گروه

220 که عامل بود چون تنِ میر باز

نشاید گشاید درِ ظُلم باز»

بشد مسلم اسلمی با سپاه

به میری ز حکمش بدان جایگاه

در او کرده دست حرشی به بند

فرستادش و عمر کردش گزند (6)

گهی کلک در ناخنش می کشید

گهش مورچه در شکم می دمید

ص :466

1- 1) (ب 205).در اصل:درم کشت عمرو ؟؟؟هبره.
2- 2) (ب 207).در اصل:حرسی ز راه.
3- 3) (ب 208).در اصل:حرسی برنجید.
4- 4) عنوان.مسلم بن سعید بن أسلم بن زرعه الکلابی.
5- 5) (ب 214).در اصل:کرد عمرو.
6- 6) (ب 222).در اصل:فرستاذش و عمرو کردش کرند.
به انواعِ رنج و عذاب و بلا

همی داشت آن میر را مبتلا

225 چنین تا هرآن چیز بودش،ستد

نمی کرد کم همچنان کارِ بد

از این نفس عمر هبیره (1) بدان

که چون بُد پی آز اندر (2) جهان

از آن پس جهان سیر گشت از یزید

به عمرش زمانِ فنا در رسید

وفات یزید عبد الملک

کنیزک بُد او را دو مَه پیکران

به موسیقی استادِ خنیاگران

حبابه یکیّ و (3) سلامه دگر

بخوبی یکی از دگر خوبتر

230 یزید از جهان مهرشان را به جان

گزیده زِ هرچیز کاندر جهان

نپرداختی هیچ با کارِ مُلک

غمِ عشقشان خورد غمخوارِ مُلک

بدو مسلمه (4) گفت ک:«ای شهریار

ز خلق و خدا اندر این شرم دار

جهانی به درگاهت آورده رو

تو رو کرده در روی دو یافه گو

ببین تا چه گویند خلقت در این

به دیدار (5) دانش بُنِ کار بین»

235 به گفتار او کرد کوشش یزید

مگر دل تواند از ایشان بُرید

ز شرمِ برادر یمین (6) کرد یاد

که دیگر نخواهد بر آن دل نهاد

درآمد سبک خیلِ سلطانِ عشق

صف اندر صف آمد به میدانِ عشق

چنان حمله آورد بَر وی از این

کز آن بی سپر گشت قلب و یمین

گریزان ز هجران جناح و یسار

غنیمت در آن حال بُد وصل یار

240 دگرباره با مِهرشان گشت جفت

زبانِ زمانه در آن حال گفت:

«عقل با عشق برنمی آید

جورِ مزدور می کشد استاد»

چو در خویش پَروای شاهی یزید

نمی یافت،زین در سخن گسترید

ص :467

1- 1) (ب 226).در اصل:نفس عمرو و هبره؟؟؟.مصراع دوم،در اصل:که حون بد بی آزاز اندر.
2- 1) (ب 226).در اصل:نفس عمرو و هبره؟؟؟.مصراع دوم،در اصل:که حون بد بی آزاز اندر.
3- 3) (ب 232).:مسلمه بن عبد الملک بن مروان.
4- 4) (ب 234).دیدار:چشم.دیدار دانش-چشمِ دانش.
5- 5) (ب 236).یمین-سوگند.
6-
که:«هشّام باشد پس از من امیر

ز حکمش مگردید برنا و پیر

پس از وی ولی عهد باشد ولید

که گردد بدُو زنده نامِ یزید»

245 در اثنای این حال حبّابه (1) مُرد

یزیدش به خانه به خاکش سپرد

نشستی شب و روز بَر خاک او

ز مِهرش روان کرده بر رُخ دو جو

سلامه یکی روزش آمد به پیش

نوایی چنین ساخت از طبعِ خویش

که:«سختا دل آن که از جای کار (2)

تهی بیند از یار و دارد قرار»

یزید از سلامه چو زین در شنید

بزد نعره ای،گشت بیهش یزید

250 دو روز اندر آن بیهُشی بود مَرد

سیم،جان،وداعِ تنِ مرد کرد

چنین گفت با عقل عشق اندرین:

«ببین قدرتِ ما و خود را مَبین»

خوبرویان چو پرده برگیرند

عاشقان پیششان چنین میرند

به شعبان ز تاریخ صد سال و پنج

به دیگر سرا رفت شَه زین سپنج

بُدش بیست و نُه سال و ز آن پیشوا

بُدش چار سال و مهی خلق را (3)

255 از او هشت پورِ (4) سرافراز ماند

و لیکن یکی نامۀ ملک خواند

همین سال بو الیسرِ انصاریان (5)

به دیگر سرا شد روان زین جهان

پسین بود از اصحابِ فخر بشر

که کردند از این دارِ فانی گذر

زِ بهرِ دعای خدیوِ انام

به عمر طبیعی رسید او تمام

ص :468

1- 1) (ب 245).در اصل:حال حنانه.طبری 4057/9 آورده است:علی گوید:یزید بن عبد الملک از پسِ مرگ حبابه هفت روز به سر برد که برای دیدن کسان برون نمی شد،مسلمه چنین گفته بود که بیم داشت که کاری از او سر زند که وی را به نزد مردم سفیه وانماید.
2- 2) (ب 248).در اصل:جای کار؟؟؟.
3- 3) (ب 254).طبری 4054/9 آورده است،واقدی گوید:وفات یزید بن عبد الملک در بلقا بود از سرزمین دمشق و هنگام مرگ سی و هشت سال داشت.بعضی ها گفته اند:چهل ساله بود،بعضی دیگر گفته اند سی و شش ساله بود.علی بن محمد گوید:یزید بن عبد الملک سی و پنج ساله یا سی و چهار ساله بود که درگذشت.هشام بن محمد گوید:سی و سه ساله بود.تاریخ گزیده،مدت عمرش را چهل سال آورده است.
4- 4) (ب 255).ده پسر به جای گذاشت،ولید،یحیی،محمّد،غمر،سلیمان،عبد الجبار،داود،ابو سلیمان،عوّام و هاشم. (تاریخ یعقوبی 281/2)
5- 5) (ب 256).ظاهرا ابو الیسر انصاری،کعب بن عمرو بن عباد انصاری به سال پنجاه و پنج در مدینه درگذشته و او آخرین اهل بدر بود.
بُدش عمر صد سال و بیست و چهار

ولی هم سرانجام بودش گذار

260 بلی،هرکه زاید،بمیرد یقین

نماند به جا غیرِ جان آفرین

یزید از جهان چون که بربست رخت

به هشّام دادند دیهیم و تخت

ص :469

ص :470