گروه نرم افزاری آسمان






ذکر بیان مفاخرت حضرت امام حسن بن علی علیه السّ لام بر معاویه و عتبه بن أبی سفیان و مروان بن الحکم و مغیرة ابن شعبه و بر
« ولید بن عقبه







اشاره
ذکر بیان مفاخرت حضرت امام حسن بن علی علیه السّلام بر معاویه و عتبه بن أبی سفیان و مروان بن الحکم و مغیرة ابن شعبه و بر
مرویست که روزي حضرت امام السرّ و العلن أبی محمّد الحسن علیه السّلام در مجلس معاویه که أکثر أعیان بنو امیّه « ولید بن عقبه
در آن محفل حاضر بودند بسعادت و اقبال حاضر شد چون آن قوم سبط نبیّ الوري را در آنجا تنها دیدند هر یک ایشان شروع در
فخر خود و باقی خویشان بر بنی هاشم نمودند و ذکر معایب آن جماعت میکردند. حضرت امام حسن علیه السّلام از استماع این
سخنان بغایت آزرده گردیده فرمود: ما از بهترین شعبه از شعبات عرب و آباي کرام عظامم أکرم و أشرف این طایفه در حسب و
نسبند، ما راست فخر و ما راست کرم و جوانمردي در حسب، ما از شاخهاي بهترین درختیم که آن درخت را فروع نامیه و میوههاي
زاکیه و أبدان قایمه الی یوم القیامه ثابت و برقرار و مستدام، و پایدار خواهد بود. ص: 60 أصل اسلام و علم نبوّت و
اکرام و احترام ایزد علّام در سلسله آباء، و أجداد عظام ماست در هنگامی که فخر سر برافراشت ما را بر بالاي سر داشت و در وقتی
که عزّ و شرف و همّت بر منع طالبان ایشان داشتند و دست تطاول- نامنتشان اطاعت أمر نگذاشتند بلکه عزّ و شرف بوسیله ما معزّز و
مشرّف شدند ما بحور زاخرهایم، که هرگز از جوش اعطاء و احسان نقصان انقطاع نداریم و ما کوهها و جبال بلند پایه اقبالیم که
هیچ کوه بلند را بر ما ترقّی و استعلا نیست زیرا که ما معزّز و مکرّم و مرشد و هادي طوایف امم از أصناف بنی آدم به حکم
حضرت ایزد عالمیم. چون آن ولیّ قادر بیچون کلام صدق التیام خود باین مقام رسانید مروان تیره سرانجام تاب استماع سخنان امام
الأنام نیاورده گفت: اي حسن (ع) تا چند باد در بینی خود اندازي و بمدح نفس خود پردازي؟ هیهات یا حسن (ع) شما کجا و فخر
و بزرگی ما بکجا. و اللَّه که ما ملوك ساده و أعزّه قادهایم. یعنی: ما سیّد پادشاه و عزیزترین بزرگان أهل جهانیم تو خوشحالی
بشرافت نسب و بکرامت حسب خود بما سادات قریش و عرب مینمائی چه عزّت شما مثل عزّت ما و فخر و مباهات شما مثل فخر
حسب و نسب ما نیست. آنگاه آن ضالّ گمراه شروع در انشاء این أبیات عربیّه نمود. شعر: شفینا أنفسا طابت وقورا فقالت عزّنا فیمن
، یلینا فابنا بالغنیمۀ حین ابنا فابنا بالملوك مقرّبینا امام حسن بن علی علیه السّلام فرمود: کلام ایزد علّام مملوّ و مشحون الاحتجاج، ج 3
ص: 61 بذکر کمال ما و آباي عظام و أجداد ذوي الاحترام ماست چنانچه بر همگان ظاهر و هویداست. بعد از مروان بن الحکم
مغیرة بن شعبه متکلّم گردید و گفت: یا حسن علیه السّلام من در أیّام حیات پدرت او را نصیحت بخیریّت میکردم أصلا قبول
صفحه 27 از 146
نمیکرد تا رسید باو آنچه رسید و اگر مرا قطع رحم دامنگیر نمیبود و کراهت از آن نمیداشتم که مردم گویند که فلانی قطع علاقه
رحم و خویشی و دفع رابطه دوستی و قرابتی علی (ع) نموده هر آینه من نیز منخرط در مسلک أهل شام میشدم در آن دم بر پدرت
معلوم میکردم که طریق سلوك با أعیان ملوك بچه نوعست و غوغاي قبیله قیس و حکم بنی ثقیف را برو وارد میگردانیدم و او را از
أکثر قبایل تجربه بسیار برو ظاهر و آشکار مینمودم. چون پیشتر از کلام او روي کلام حضرت امام حسن (ع) با مروان نافرجام بود
لهذا آن امام الأنام روي بمروان آورده گفت: آیا تو مرا باین سخنان بیبنیان خود میترسانی یا مرا ضعیف و عاجز میدانی؟ آیا گمان
تو چنانست که من بمدح نفس خود ساختم و باد در بینی انداختم، من فرزند رسول خدا و سیّد جوانان أهل جنّت در یوم الثّواب و
الجزاء خواهم بود من تکبّر و استعلا بر نفس خود ننمودم و چیزي که در من موجود نباشد بیان نفرمودم و کیست آنکه اراده رفعت
نفس و استطاعت صفت که درو نباشد بر هر کس ظاهرا دعوي کند البتّه آن مدّعی آز و هوس مردود رحمت حضرت ایزد أقدس و
محروم از شفاعت رسول خداي تعالی و تقدّس خواهد بود و ما اهل بیت الرّحمه و معدن جود و کرامت و مکان خیر و مرحمت و
کثیر ایمان و رمح اسلام و سیف دین و صمصام براي أهل شرك و أرباب نفاق و کین بیشبهه ص: 62 و یقین
خواهیم بود. مادرت بمرگ تو گریان باد ساکت نمیشوي پیش از آنکه به تیرهاي جوشن شکاف صدر سینهات شکاف کند و داغ
گردانند ترا بآلت میسم که از نشان و اسم منتفی و مستغنی گردي یعنی هلاك و فناي دو جهانی بر تو ارزانی باد. آیا مرجع و مآب
تو بغنیمت حکومت و مملوك چون تواند بود؟ آیا آن روزي که گریختی و از ترس با هیچ کسی نپرداختی و خود را در نظر همه
کس خوار ساختی غنیمت تو در روز حرب هزیمت است و ننگ و عارت سلامتی جان مستعار است عذر تو با طلحه در وقت قدرت
مشهور است که او را بحیله و غدر و مکر و حیل قتل نمودي. بسیار بسیار قبیح و زبون و ناکس و دون و پوست روي تو به غایت
غلیظ و سخت و تو بینهایت شقیّ و بدبخت خواهی بود. واي بر تو در یوم الموعود. چون مروان این سخنان از آن امام الانس و
الجان استماع نمود سر در پیش انداخته حیران بماند و مغیره را نیز از آن کلام بهت تمام و حیرت لا کلام سرانجام یافت. در آن
زمان امام حسن علیه السّلام ملتفت بآن نافرجام گردیده گفت: اي أعور ثقیف تو از قریش نیستی پس ترا چه فخر است بآن طایفه؟
آیا تو مرا نمیشناسی من پسر بهترین اماء ایزد تعالی و سیّده نساء العالمین فاطمه بنت سیّد المرسلین ام ما بتعلیم رسول صلّی اللَّه علیه
و آله و سلّم عالم بعلم خداي تبارك و بتأویل القرآن و مشکلات أحکام اسلام و ایمان ص: 63 میباشیم. ما راست
عزّ علیا و فخر و سنا و تو از قومی که ایشان را در جاهلیّت از نسب و حسب در اسلام نصیب أصلا نبود، بنده گریخته بودي ترا
افتخار در مضمار أخیار و در معرکه حرب و پیکار مصادمت با شیران بیشه و غار و مجادلت با دلیران روزگار است، و ما سادات
عظیم الشّأن و صاحب رایت و نشان علم و عرفانیم ما حامی أطراف خود از زمار و از دخول أشرار در مرعی و محمی خود بعزّت و
اعتباریم و از ساحت فخر و شرف خود ما نفی ننگ و عار نمائیم و من پسر نخبه أبکارم یعنی مادرم جناب حضرت فاطمه علیها
السّلام از نجایب أبکار و بضعه رسول مختار است و گمان تو آنست که بهترین أوصیاء که وصیّ خیر الأنبیاء محمّد المصطفی علیه
صلوات ربّ الأرض و السّماء. یعنی أمیر المؤمنین علیه السّلام است بحقایق أحوال تو مطّلع نیست. باللَّه که آن امام اکرام بعجز تو
أبصر و بجور و ظلم تو أعلم بود از همه امّت و آنچه از بغض و حسد که تو در سینه پر کینه نسبت بآن امام الامّه داري مرا جایز و
سزاوار است که آن را بتو ردّ نمایم و آن ألم و درد را در چشم تو جا دهم هیهات، هیهات رخصت نیست نزد حضرت ایزد بمضمون
آیه کلام قادر واحد لم یکن لیتّخذ المضلّین عضدا که از جمعی مضلّین و گمراهان ناکثین نصرت و اعانت بیقین جوید و زعم تو
بیشرم و بیحیاء بیآزرم که اگر تو در صفّین به تحریک جنگ و نزاع قیس یا حکم ثقیف بودي با آن حضرت زیادتی مینمودي.
مادرت بمرگ نشیناد و مدام براي تو مادرت گریان بآنچه جز او آن طایفه را زیادتی بر ولیّ ایزد باري میشد، آیا آن حضرت در
مقامات جنگ و حرب و در مقاسات طرد و ضرب از تو با آن جماعت عاجز میگردد و یا گریزد. ص: 64 اما و اللَّه
بخداي عالم قسم است اگر شجعان عرب که در مردانگی و حرب مشهور و در السنه عجم و عرب در تهوّر و جلادت مذکور باشند
صفحه 28 از 146
هنگامی که برابر حضرت أمیر المؤمنین علی (ع) آن جماعت را محارب نبی بر حال ایشان گریان و پریشان کردي و معلوم تو گردد
که هیچ أحدي از أشاجع روزگار دفع موانع از تو نتواند نمود، وقتی که آن حضرت اراده أذیّت و آزار مثل تو خاکسار مینمود هر
آینه از تو فریاد و صداي عجیب و غریب صادر و سانح میگردید که آن خلاف صیحه انسان بودي. امّا اینکه اظهار کثرت قوم قیس
مینمائی ترا بآن طایفه چه نسبت است و تو غلام آبقی که خود را به بنی ثقیف منسوب گردانیدي پس از آن جهت مسمی بثقیف
شدي و نفس خسیس خود را از سلسله که از آن قبیله نیستی به بستی، تو از مردان آن گروه نیستی و تو همواره در معالجه شرك از
سقم و فسادي و در افساد میان میان بندگان خلّاق العباد پر زبان و با استعدادي که چنانچه آداب طریق مخاصمت و شیوه هیجان
فساد و حرکت را أعرف و أعلم از آداب حرب و مجادلت و جنگ و مقاتلت خواهی بود. امّا اینکه اراده داري که صاحب حکم
باشی چه حکم یابنده در تحت رقیّت و بندگی باشد خواهد بود. بعد از آن با این حال تمنّاي لقاي ولیّ ایزد متعال أمیر المؤمنین-
علی (ع) داشتی، با آنکه میدانستی که آن حضرت در هنگام میدان حرب و نبرد و در معرکه ضرب و طرد شیري است بغایت دلیر و
سمّ قاتلی است که هرگز از حرب و قتل أعداء اللَّه تعالی و رسول بشیر نذیر آزرده و سیر نگردید تا آنکه آن طایفه را مطیع یا؟؟؟؟
، قطیع میگردانید دلاوران طعن و نبرد و شجعان ضرب و طرد را قدرت مقاومت و تاب مجادلت با آن امام البریّه نبود. الاحتجاج، ج 3
ص: 65 پس چگونه گفتار آن آدم گریز و جعلان سرگین بر را حوصله و تاب ستیز آن سامی محبّان در روز رستاخیز باشد. اي
بیحمیّت و تمیز تو با این حرکت قهقري اراده و فکر بیجا داشتی لهذا تراب ذلّت بر و جنات امانی و آمال خود انباشتی ذلِکَ هُوَ
الْخُسْرانُ الْمُبِینُ. امّا وصلت تو با آن حضرت امام الامّۀ امریست مجعول و قرابتی و علاقه خویشی ادّعائی تو غیر مشهور است و نیست
صله رحم تو بحضرت أمیر المؤمنین علی علیه السّلام الّامیل نبات آب از خشفان آهو بلکه أبعد از آن است در نسب. مغیره نافرجام
را بعد از استماع این کلام تاب نماند بروي آن حضرت جست امام المؤتمن أبی محمّد الحسن علیه السّلام نیز دست مبارك دراز
کرده خواست که آن مردود ایزد تعالی و تبارك را بمقام سعیر و درك مرگ گرداند. و گفت: اي بنو امیّه ما را معذور دارید که
بعد از همزبانی با غلامان و استماع مفاخرت ایشان تاب زیاده ازین سخنان بیبنیان ایشان نتواند آورد. و چون معاویه حال بدان
منوال دید گفت: اي مغیره برگرد و بحال خود باش ترا نمیرسد که با حسن بن علی (ع) این سخن گوئی یا این کار و فنّ ظاهر نمائی
این طایفه بنو عبد منافند صنادید عرب را در برابر ایشان اراده- مقاومت و لاف و دعوي شجاعت أمر گزاف است و هیچ أحدي را
فخر بر ایشان جایز و عیان نیست. ص: 66 بعد از آن حسن بن علی علیه السّلام را قسم بذات ایزد أقدس داد که
ساکت باشید و با مغیره زیاده ازین متکلّم نگردید لهذا آن حضرت ساکت شد
[خطبه حسن بن علی ع در حضور معاویۀ و بزرگان اهل شام در بیان فضل اهل بیت]
[خطبه حسن بن علی ع در حضور معاویۀ و بزرگان اهل شام در بیان فضل اهل بیت] مرویست که روزي عمرو بن العاص بمعاویه
التماس نمود که کسی به خدمت حسن بن علی علیه السّلام فرستد و او را بمسجد حاضر سازد و مأمور گرداند که آن حضرت بمنبر
رفته براي مردمان خطبه بخواند که امید است که در هنگام بیان خطبه در ماند و آن را بفصاحت و بلاغت مؤدّي نگرداند، و آن
وسیله توبیخ و سرزنش آن ولیّ عزّ و جلّ در آن محفل گردد. معاویه نیز استدعاي آن عادي بو الفضول را مرعی و مبذول داشته و
کسی بطلب آن نور دیده بتول و سبط الزّکی الرّسول مرسول داشت چون آن پسندیده ایزد أکبر در آن أثر که أکثر أعیان عزّت با
قبایل بالتّمام و رؤساء شام در آن هنگام در مسجد مقام و آرام داشتند حاضر شد. معاویه گفت: یا با محمّد چون أعیان شام آوازه
فصاحت و بلاغت أهل بیت نبیّ الاکرام عالیشأن شنیده استدعا مینمایند که بمنبر رفته خطبه مشتمل بر حمد ایزد قادر و نعت سیّد
البشر مؤدّي گردانید باید که التماس ایشان را مقرون باجابت سازي و آن جماعت را از التماس که دارند محروم نسازي. در ساعت
آن امام الامّه باقبال و سعادت قد مبارك برافراشت و مدارج و معارج منبر را بیمن قدوم میمنت لزوم خود بیاراست و بعد از أداء
صفحه 29 از 146
حمد و سپاس واجب الوجود و بیان نعت و ستایش نبیّ المحمود گفت: ایّها النّاس اي معشر مردمان هر که مرا بشناسد پس عارف و
شناسا و عالم و داناست بحقایق أحوال من و آنکه مرا نداند باید که بداند که من حسن بن علی بن أبی طالبام که ابن عمّ رسول
أنام و اوّل مسلمانان در ص: 67 ایمان و اسلام بود و مادرم فاطمه (ع) بنت نبیّ الاکرام و جدّم محمّد صلّی اللَّه علیه
و آله بن عبد اللَّه علیه ال ّ ص لوة و السّلام است و من ابن نبیّ الرّحمه و من ابن بشیر و من ابن نذیر و من پسر سراج منیر و من پسر آن
کسم که رحمت عالمیان و مبعوث بانس و جانست. چون معاویه دید که آن نور دیده رسول آخر الزّمان بذکر محامد و بسیر مناقب
خود و آباي عالیشأن و أجداد عالیمقام رفیع مکان رطب اللّسان و عذب البیان است بخوف آنکه مبادا بعضی از رؤساي شام که کما
ینبغی و یلیق مطّلع بر حقایق أحوال خیر مآل حضرت نبیّ ایزد متعال محمّد و آل علیهم صلوات الملک الفعّال هستند، بعد از استماع
کما هی أحوال میل تمام بآن طایفه برگزیدگان واهب علّام نمایند بلکه اراده نمود که آن ولیّ ایزد معبود عزّ و جلّ را از آن کلام
ساکت و خجل نماید. گفت: یا أبا محمّد براي ما حدیث خوبی رطب نماي تا دماغ طبیعت خود را بآن مرطّب گردانیم چون
حضرت دانست که مطلب از طلب تعریف رطب ترك بیان رطب اللّسان عذب البیانست بواسطه ترطیب دماغ خاطرش گفت: آري،
خرما را أریاح منفتح و حرارت آن را منضج و بینفخ گرداند، و شب رطب را مبرّد و متطیّب سازد. و بعد از آن حضرت امام الانس
حسن بن علی (ع) رجعت بکلام اوّل نمود و فرمود: من پسر مستجاب الدّعوه و من پسر شفیع الامّۀ و مطاع البریّهام و من پسر آن
کسم که پیشتر از تمامی بنی آدم از سر خود خاك فرو ریزد و پیش از همه کس از قبر برخیزد. ص: 68 و من پسر
آن کسم قبل از همه در جنّت زند و آن باب بأمر ایزد وهّاب سبّوح بر آن حضرت مفتوح گردد. و من پسر آن کسم که در حرب
ملائکه ایزد غفّار براي او مقاتله و کارزار کردند و غنیمت بر او حلال بود، و بمسافت یک ماهه راه برعب و اقبال نصرت یافتی، و
هرگز از حرب و قتال روي برنتافتی. حسن بن علی علیه السّلام مثل این کلام در آن مقام بسیار مذکور کرد تا آنکه دنیا را در نظر
معاویه تاریک ساخت و خود را بأهل شام و بسایر أنام که اطّلاع بحقایق أحوال او و آباي کرام و أجداد عظام علیهم الصّلوة و السّلام
نداشتند شناسانید و بعد از آن از منبر بزیر آمد. معاویه گفت: یا حسن (ع) آرزوي خلافت امّت داري لیکن لایق آن نیستی. حسن
بن علی علیه السّلام فرمود که: اي معاویه خلیفه امّت کسی است که سایر بسیرت رسول البریّت باشد و عمل بطاعت خداي عزّ و جلّ
و متسنّن بسنن آن خاتم الرّسل بود، و کسی که سایر بجور و رفتن و معطّل- آداب شرع و سنن رسول ایزد مهیمن بود بیقین آن جائر
بیدین و ظالم لایق خلافت امّت سیّد المرسلین نیست چه او دنیا را مادر و پدر خود دانسته. مثل این کس مثل ملک است که بملک
دنیا بعاریت چند روز متمتّع به مدّت قلیل فیروز است و عمّا قریب آن تمتّع ازو منقطع و لذّات آن مختتم، و مندفع گشته ظلم و جور
که در أیّام حکومت ازو سانح و صادر شده براي او باقی و تابع است. و اینست آنکه خداي تعالی در حقّ او فرموده: وَ إِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ
فِتْنَۀٌ لَکُمْ ص: 69 وَ مَتاعٌ إِلی حِینٍ مَتَّعْناهُمْ سِنِینَ ثُمَّ جاءَهُمْ ما کانُوا یُوعَدُونَ ما أَغْنی عَنْهُمْ ما کانُوا یُمَتَّعُونَ. در آن
ایماء به معاویه نمود، و بدست مبارك اشاره بسوي او فرمود. آنگاه آن ولیّ اللَّه برخاست و منصرف به مقام و مصرف خود گردید.
معاویه در آن حال روي بعمرو بن العاص آورد و گفت: و اللَّه به خداي عالم قسم است که ترا مطلب از طلب حسن باین مسکن
فضیحت و رسوائی من بود که مرا أمر بآن نمودي. و اللَّه که أهل شام هرگز مثل من در حسب و نسب در هیچ أحدي از أنام در
تمامی ولایات حجاز و شام و عراق و عجم و کوفه نمیدانستند تا آنکه امام حسن بن علی متّصدي بیان آن کلام گردید این همه از
شومی تو روي داد. عمرو بن العاص گفت: مقدّمات نجابت حسن بن علی علیه السّلام أمري است بغایت واضح و هویدا که هیچ
کس را قدرت و استطاعت پنهان داشتن و دفن کردن آن نیست و تغییر آن بواسطه شهرت و عیان نتوان کرد زیرا که آن در میان
مردمان واضح و روشن و لایح و بیّن است. معاویه بعد از استماع این سخن ساکت و ساکن گردید.
[خطبه حسن بن علی ع در حضور معاویه و عامه مردم در فضیلت امیر المؤمنین ع]
صفحه 30 از 146
[خطبه حسن بن علی ع در حضور معاویه و عامه مردم در فضیلت امیر المؤمنین ع] شعبی که از أعیان روات ثقاتست روایت کند که:
چون معاویه بعد از وفات حضرت أمیر المؤمنین علی علیه السّلام و التّحیّۀ بمدینه حضرت سیّد- البریّۀ آمد روزي در محضر حسن بن
علی (ع) و بعضی دیگر برخاست و خطبه خواند در اثناء گفت: علیّ بن أبی طالب (ع) کیست؟ همان که این کلام بسمع شریف
، حسن رسید فی الفور برخاست و خطبه خواند و در أثناي آن حمد خدا و ثناي واجب تعالی و تبارك و نعت نبیّ- الاحتجاج، ج 3
ص: 70 المحمود در غایت فصاحت و نهایت بلاغت مؤدّي نمود. آنگاه فرمود که: حضرت واجب الوجود هیچ نبیّ را مبعوث و
موجود ننمود الّا آنکه براي آن نبیّ وصیّ اهل بیت او مقرّر و معیّن نمود و نیز هیچ پیامبر نبود مگر آنکه او را از مجرمان و أهل
طغیان و دشمنان بودند. و حضرت أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام بنصّ ایزد علّام و حدیث سیّد الأنام وصیّ حضرت نبیّ الاکرام بود
و من پسر علی ولیّ مهیمنام و تو پسر صخري و جدّت حرب بود و جدّم حضرت رسول است، و مادرت هند بود و مادرم فاطمه
سیّدة نساء العالمین است، و جدّه من خدیجه کبري و جدّه تو نثیله است. خداي عالم بر کسی که ملامت حسب ما نماید برو لعن و
ذمّ نمود و آنکه به ریا یا کفر و شقاق تقدیم نماید و ما را در نام و نسب خمول فرماید و در نفاق با أشدّاء سایر منافق بیحیا باشد
لعنت ایزد تعالی برو باد و عامّه حضّار که در آن دم در مسجد نبیّ صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم بودند گفتند: آمین آمین. معاویه از
استماع آمین بغایت ملول و حزین گشته از منبر بزیر آمده قطع خطبه نمود.
[خطبه حسن بن علی ع در مسجد کوفه در حضور معاویه و عامه مردم در بیان فضیلت اهل بیت]
[خطبه حسن بن علی ع در مسجد کوفه در حضور معاویه و عامه مردم در بیان فضیلت اهل بیت] مروي و منقولست که چون معاویه
بعد از وفات أمیر المؤمنین علی (ع) بکوفه آمد بعضی از أرباب شقاق و نفاق با بعضی دیگر اتّفاق کرده گفتند که حسن بن علی
(ع) چون خود را از سایر مردمان در رتبه و مکان بغایت عالی شأن میداند باید که او را أمر کنی که در منبر جایی که شما در آن
مقام قیام و آرام مینمائید او یک پایه از آن پستر در منبر مقام گیرد و در مقام و مسکن شما بایستد بیقین چون شما أمر چنین نمائید
او را غم و ملال رسد و در بیان و مقال عاجز و ص: 71 أبکم بلکه لال گردد. معاویه ضالّ را مقال أرباب ضلال
بغایت پسندیده خصال نمود و اراده ایشان آن بود که شاید آن امام الانس و الجانّ در هنگام بیان سخنان عاجز و حیران گشته از نظر
مردمان ساقط و عاطل و قولش هابط و باطل گردد و مردم را باد انکار آن حضرت ظاهر و آشکار کنند و اقتداء و اقتفاء باو نکنند
لهذا معاویه أمر نمود که حسن بن علی (ع) در منبر در محلّ و مقامی که او قیام نماید آن حضرت یک پایه از آن فروتر ایستد و در
موقف او نایستد. حضرت امام حسن علیه السّلام دید که تمام أرباب نفاق بر آن أمر شقاق اتّفاق کردند لا علاج آن سبط نبیّ
الوهّاج چون بواسطه حفظ عرض و دماء شیعیان خویش مفتقر و محتاج بقبول آن بود فلهذا تقبّل نمود که در منبر در هنگام أداء
خطبه معاویه فروتر ایستد. روز دیگر چون بمسجد سیّد البشر حاضر شد بعد از صعود منبر در مقام مقرّر ساکن و مستقرّ گردیده حمد
خداي أکبر و ثنا بر ذات مقدّس ایزد داور نمود و نعت پیغمبر جلیل القدر و تحیّت آن سرور مؤدّي فرمود آنگاه گفت: امّا بعد اي
معشر مردمان اگر شما از مشرق تا مغرب طلب و تفحّص نمائید که مثل من کسی که جدّ او پیغمبر باشد بغیر من و برادرم هیچ
أحدي نمییابید ما صفقه و متاع پسندیده که از جدّم سیّد المرسلین بأمر ربّ العالمین بما رسیده ما باین طایفه طاغیه گذاشتیم و
اشاره بدست مبارك خود ببالاي منبر نبیّ ایزد تعالی بمعاویه نمود و او در آن هنگام در منبر مقام رسول ایزد علّام ایستاده بود.
ص: 72 بعد از آن حسن بن علی (ع) فرمود: اي معشر مردمان من اختیار این أمر براي آن کردم که حقن دماي
مسلمانان و صیانت عرض ایشان را أفضل از اهراق خون ایشان و سایر محبّان خود دانستم. بعد از آن تلاوت این آیه نمود که لَعَلَّهُ
فِتْنَۀٌ لَکُمْ وَ مَتاعٌ إِلی حِینٍ و اشارت بدست خود بجانب معاویه نمود. معاویه گفت: یا حسن ازین سخن خود چه میخواهی؟ حضرت
أبی محمّد الحسن فرمود که: آنچه خداي عزّ و جلّ و خاتم الرّسل اراده نمودند مرا نیز اراده همان بلا زیاده و نقصان است. معاویه
صفحه 31 از 146
چون این کلام از آن امام المؤتمن أبی محمّد حسن شنید، جهان روشن در نظرش تیره و تاریک گردید برخاست و خطبه در غایت
طویله که مشتمل بر فحش و سبّ أمیر المؤمنین علی علیه السّلام بود مؤدّي نمود. حضرت امام المؤتمن چون حال بدان منوال دید
بیتاب گردید هنوز معاویه در منبر بود که آن حضرت برخاست و فرمود: یا ابن آکله الأکباد سبّ علی (ع) مینمائی که آن حضرت
نبیّ العجم و العرب در حقّ او فرمود: که هر که سبّ علی نماید همانست که سبّ من نمود و آنکه سبّ من نمود چنان است که سبّ
خداي تعالی کرده باشد و سابّ خداي وهّاب بیشبهه و ارتیاب بحکم ایزد أحد در جهنّم مخلّد و مقیم و بعذاب ألیم مؤیّد و مستقیم
خواهد بود این بگفت و از منبر بزیر آمد و متوجّه دولتسراي خود گردید و آن وقت در مسجد نماز نگذارد. ص: 73
ذکر بیان احتجاج حضرت امام حسن علیه السّ لام بر معاویه لجاج در باب اینکه بعد از نبی صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم آنکه مستحقّ
امامت بود و آنکه نبود
ذکر بیان احتجاج حضرت امام حسن علیه السّلام بر معاویه لجاج در باب اینکه بعد از نبی صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم آنکه مستحقّ
امامت بود و آنکه نبود بیان آنچه میان عبد اللَّه بن جعفر بن أبی طالب و عبد اللَّه بن عبّاس (ع) و معاویه واقع شد و بیان حجج این
دو عبد اللَّه بر معاویه گمراه در امامت مستحقّ در محضر حسن (ع) و فضل بن عبّاس و غیرهما. از سلیم بن قیس الهلالی منقولست و
مرویست که فرمود: من از عبد اللَّه بن جعفر بن أبی طالب رضی اللَّه عنهم شنیدم که گفت: روزي معاویه بمن گفت: این همه تعظیم
و تکریم از براي حسن و حسین براي چه میکنی ایشان بهتر از تو و پدرشان نیز بهتر از پدر تو نبود و اگر فاطمه علیها سلام بنت
رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم نبودي هر آینه من میگفتم که: أسماء بنت عمیس کمتر از فاطمه (ع) نیست بلکه کمتر از
ایشان. هر دو عبد اللَّه گوید که: من از استماع این کلام نافرجام در غضب شدم و لرزه بر اندام من بمرتبه مستولی شد که ضبط خود
نتوانستم نمود گفتم: اي ص: 74 معاویه تو خود را چنان مینمائی که گوئیا قلیل المعرفه بحال این دو سبط رسول ایزد
متعال و بحال پدر بزرگوار ایشان و بأحوال والده ماجده ساجده ایشان فاطمه بنت نبیّ المختار باشی. بلی و اللَّه که ایشان هر دو بهتر
از من و پدر و مادر ایشان بیشبهه و گمان بهتر از پدر و مادر منست در پیش خداي منّان و رسول آخر الزّمان و سایر خلقان. اي
معویه من پسر بسنّ رشد و تمیز بودم که از حضرت رسول ربّ- العزیز استماع نمودم که حدیث میفرمود در حقّ این دو عزیز و در
حق پدر ایشان احادیث بسیار در حضور مهاجر و أنصار و خوبی ایشان از سایر طوایف انسان مذکور عیان گردانید من آنها را شنیده
حفظ کردم و در خاطر خود نگاهداشتم. چون در آن مجلس بغیر امام حسن و امام حسین و ابن جعفر رحمه اللَّه و عبد اللَّه بن عبّاس
و برادرش فضل کسی دیگر در آن محلّ و در آن محفل حاضر نبود. معاویه روي بابن جعفر آورده و گفت: بیار آنچه در حقّ این
جماعت پنهان و آشکارا از سیّد الأبرار نبیّ ایزد غفّار داري و اللَّه که تو کذّاب نیستی در آن حال ابن جعفر گفت: آنچه در شأن و
بزرگی ذات عالیشأن ایشان است بسیار بسیار أعظم از شأن تست. معاویه گفت: بگوي اگر چه آن أعظم از جبل احد و جبل حرّا
باشد که چون أحدي از أهل شام در این مقام نیست بیار آنچه داري که خداي تعالی طاغی شما را مقتول و جمع شما را متفرّق و
أعیان شما را خمول گردانید و أمر ص: 75 ایالت و خلافت امّت را در محلّ که أهل و معدن و مکان بود مقرّر
داشت، و الحال آنچه که شما گوئید و ادّعاي آن نمائید هیچ پاکی نیست زیرا که از آن بیان أصلا ضرر و نقصان بما لا حق و عیان
نگردد. عبد اللَّه بن جعفر گوید: که از این کلام ملالت انجام بغایت آزرده و مستهام شدم لیکن زبان به بیان محامد و مناقب أولاد
علیّ بن أبی طالب و بذکر صفات پسندیده أمیر المؤمنین علیه السّلام و التّحیّه که از حضرت نبیّ الرّحمه شنیده بودم گشادم و گفتم
که: حضرت رسول میفرمود که: من أولی از تمامی مؤمنین و از سایر برایاام از نفسهاي ایشان در آن وقت روي به أمیر المؤمنین علی
علیه السّلام آورده فرمود که: یا أخی هر کرا من مولی و حاکم باشم از نفس او بعد از من تو مولی آن طایفه خواهی بود. در آن
وقت أمیر المؤمنین در پیش روي آن حضرت حاضر بود و در آن خانه حسن و حسین و عمرو بن امّ سلمه و اسامۀ بن زید و حضرت
صفحه 32 از 146
فاطمه علیها السّلام در زوایاي آن خانه و امّ أیمن نیز بودند و أبو ذر الغفّاري و مقداد الأسود الکندي و زبیر بن العوّام همه حاضر
بودند که حضرت رسول ایزد تعالی دست بر بازوي أمیر المؤمنین علی (ع) زد و اعاده آن کلام نمود و تا سه مرتبه سیّد الأنام تکرار
آن کلام صدق التیام کرد پس از آن نصّ بر امامت تمام أئمّه اثنی عشر علیهم السّلام فرمود. آنگاه حبیب اللَّه فرمود: براي امّت من
دوازده امام دیگر که همه أئمّه اثنا عشر ضالّ و مضلّاند خواهند بود ده نفر آن أئمّه مضلّه از بنی امیّه و دو مرد از قریش خواهند بود.
و زر و دولت و اثم و خطیئت تمامی آن أئمّه اثنا عشر و آن جماعت که بوسیله ص: 76 ایشان گمراه و مضلّ گردند
در گردن آن دو نفر است. آنگاه آن رسول اله نام آن دو گمراه بزبان مبارك مذکور گردانید بعد از آن ده نفر دیگر از أئمّه اثنا
عشر مضلّه را با آن دو نفر مسمّی و مشتهر فرمود و همه آنها را براي ما نام برد. معاویه از عبد اللَّه بن جعفر استعلام نمود که:
حضرت رسول ایزد علّام نام هر یک آنها را مذکور گردانید؟ عبد اللَّه گفت: بلی نبیّ اللَّه نام یکان یکان مذکور فرمود و گفت: آن
فلان و فلان و فلان و صاحب سلسله و ابن او از آل أبی سفیانست و هفت نفر از أولاد مروان بن الحکم بن أبی العاص که اوّل ایشان
همان مروانست خواهد بود. معاویه چون این سخن از عبد اللَّه بن جعفر بن أبی طالب (ره) شنید رنگش متغیّر گردید و گفت: یا عبد
اللَّه اگر آنچه گفتی راست باشد من هلاك شدم و آن خلفاي ثلثه که پیش از من بودند ایشان هر سه با جمیع مردمان که تولّی باین
ثلثه نمودند ازین امّت بلکه همگی أصحاب رسول ایزد جبّار از مهاجر و أنصار و تابعین هلاك و زیانکار و خاسر گشتند غیر شما
أهل بیت نبیّ المختار و شیعیان شما. عبد اللَّه گفت: یا معاویه و اللَّه آنچه گفتم همه حقّست و صدق و من آن را از حضرت رسول
خداي تبارك و تعالی شنیدم. معاویه بعد از تحیّر بسیار روي بحضرت امام حسن (ع) و امام حسین علیه السّلام و ابن عبّاس (ع)
آورده پرسید که: آنچه عبد اللَّه بن جعفر میگوید حقّست؟ ص: 77 ابن عبّاس گوید: که چون بعد از قتل علی (ع)
سال أوّل بود که معاویه بمدینه آمده بود و مردمان از أطراف و أکناف آمده مجتمع بودند من گفتم که چون ابن جعفر مینماید که
در هنگام که حضرت نبیّ الأکرم بیان این کلام مینمود جمعی از أصحاب سیّد البشر در آن محضر حاضر بودند اگر چه بعضی از
آن أعیان متّصل رحمت و مغفرت شدند امّا گروهی باقی و موجودند أمر باحضار آن أعلام نمائید بعد از حضور آن جماعت حقایق
این کلام سیّد الأنام بوضوح و انجام انصرام خواهد یافت. معاویه بعد از تصدیق کلام ابن عبّاس أمر باحضار آن جمعی که عبد اللَّه
بن جعفر نام آن طایفه برده که در آن مأمن در خدمت رسول ذو المنن در وقت بیان آن کلام حاضر بودند نمود. چون عمرو بن امّ
سلمه و اسامۀ بن زید حاضر شدند هر دو شهادت دادند که آنچه عبد اللَّه بن جعفر از لسان حضرت سیّد البشر نقل نمود حقّ است و
ما هر دو با جمعی دیگر از پیغمبر جلیل القدر در حقّ أمیر المؤمنین حیدر و وصیّ آن سرور و در حقّ باقی أئمّه اثنا عشر أوصیاي آن
نبیّ ایزد داور شنیدیم و در باب أئمّه ضلال آن کلام و مقال از حضرت رسول واهب- متعال استماع نمودیم. آنگاه معاویه روي
بسوي امام حسن (ع) و حسین (ع) و عبد اللَّه بن عبّاس و فضل و پسر امّ سلمه عمرو و أسامۀ بن زید آورده گفت: همه شما قایل
، بقول عبد اللَّه بن جعفر أبی طالبید و سخنان او را بالتّمام از کلام حضرت رسول ایزد علّام میدانید؟ همه گفتند بلی. الاحتجاج، ج 3
ص: 78 معاویه گفت: یا بنی عبد المطّلب شما و اللَّه که هر آینه دعوي أمر عظیم مینمائید و بر طبق دعواي خود حجّت قویّه مستقیم
اقامت میفرمائید و اگر این حجّت و دلیل قویم حقّ و مستقیم باشد هر آینه شما بر أمر بیخطر صابر و خوشحال و شاکرید و سایر
مردمان در غفلت و طغیان و کوري ضلالت و عصیان هستند، و اگر آنچه شما میگوئید حقّ باشد بیشبهه تمامی امّت در معرض
تلف و هلاکت و رجعت از دین و ردّت نموده کافر به پروردگار و منکر نبوّت نبیّ المختار شدند الّا اهل بیت رسول ایزد غفّار و
آنکه قائل بقول شما باشد از شیعیان و محبّان شما و این جماعت اندك خواهند بود از مردمان. ابن عبّاس گفت: اللَّه، آنگاه روي
بمعاویه آورده فرمود که حقیقت این حال از آیه کلام لا یزال غفور وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّکُورُ در غایت تبیّن و ظهور است. بعد از
آن گفت: اگر متابعان نبیّ و ولیّ و أولاد کرام عظام ایشان قلیل باشند چه نقصان بذوات کامله آن أعیان راجع و عیان گردد. و این
را از ما چرا متعجّب میدانی اي معاویه. آیا این حال أعجب از أحوال بنی اسرائیل است در هنگام که سحره مشاهده معجزه نبیّ
صفحه 33 از 146
الکلیم علیه التّحیّۀ و التّسلیم نموده دانستند که موسی علیه السّلام رسول ایزد تبارك و تعالی است اقرار بنبوّت و ایمان به رسالت آن
حضرت آوردند در آن حالت آن کافر بیرویّت یعنی فرعون علیه اللّعنه آن طایفه را تهدید بقتل و عقوبت و قطع ایادي و أرجل از
روي سیاست نمود آن جماعت چون مطّلع بر حقیقت موسی (ع) بودند بر همان ایمان و اخلاص عقیدت خود مصمّم گشته گفتند:
فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ هر چه اراده تست اي ص: 79 فرعون نسبت بما در باب اسلام و ایمان ما معمول گردان که ما را
رجعت از ملّت موسی علیه السّلام و التّحیّه بآئین سحر و کفر ممتنع و محال است، ایمان بموسی کلیم آوردند و تصدیق آن حضرت
نمودند و با بنی اسرائیل در هنگام فرار از قبطیان أشرار رفیق شدند، و چون بحکم قادر بیچون برفاقت بنی اسرائیل از بحر نیل
برهنمونی جبرئیل (ع) معبري شدند و فرعون با هامان و سایر قبطیان بعاقبت بنی اسرائیل بدریاي نیل رسیدند از عبور بنی اسرائیل از
نیل در سبیل حیرتهایم و بیدلیل ماندند نه قدرت عبور و نه روي رجعت بمنازل و دور داشتند. در آن اثنا جبرئیل أمین بر مادیان
باد پاي از پیش آن لعین و دعیّ گذشت همان که بوي مادیان بر مشام توسن آن مغضوب ذو المنن رسید شروع در سرکشی بسیار
کرده تا آنکه ضبط عنان از ید تمالک و اقتدار و از حیّز قدرت و اختیار آن خاکسار برون رفت لهذا سر در عقب آن مادیان گذاشته
به آن بحر زخّار بیکران درآمدهامان با جمیع قبطیان برفاقت فرعون بآن دریاي موّاج متلاطم بیپایان در آمدند چون أحدي از ایشان
در کنار بحر نماند و تمامی داخل بحر نیل شدند آن بحر بأمر ایزد أکبر بهیئت اوّل و صورت أصلی معاودت و مراجعت نمود و
تمامی ایشان را طعمه دوابّ بحر و باقی جانوران گردانید. بنی اسرائیل بعد از اینکه از أذیّت قبطیان و آزار ایشان نجات یافتند باز
شروع در فساد نمودند چنانچه تصدیق موسی علیه السّلام و اقرار بدین آن حضرت و بتورات ربّ العزّت رجعت و معادت بعبادت
أصنام نمودند قالُوا یا مُوسَی اجْعَلْ لَنا إِلهاً کَما لَهُمْ آلِهَۀٌ قالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ. ص: 80 پس بنی اسرائیل گفتند: اي
موسی چنانچه سایر خلقان یعنی: عبده أوثان را خدایان هستند براي ما نیز آلهه بسیار معیّن و مقرّر دار که از آلهه بسیار منافع بشمار
متصوّر است و از یک خدا نفع متعدّیه ظاهر و هویدا نیست. موسی (ع) فرمود: شما قوم جاهل و از رتبه عقل کامل ناقص و غافلید
أصلا سخن آن رسول ایزد مهیمن در گوش عقل و هوش قوم بنی اسرائیل بوطن سبیل نیافت. لهذا همان که آن نبیّ الوري بأمر ایزد
تبارك و تعالی متوجّه طور سینا گردید آن قوم دون بدمدمه و افسون موسی بن ظفر سامري طریقه گوسالهپرستی برداشتند و شیوه
بندگی حضرت باري بگذاشتند، الّا هرون (ع) همگی بنی اسرائیل گمراه گشتند و برفاقت سامري میگفتند که این عجل- خداي شما
و خداي موسی (ع) است. موسی (ع) چون بعد از مراجعت از طور سیناء و مشاهده أحوال اضلال آن قوم جهّال مستعانی بحضرت
ذو الجلال گردید در آن حال حکم ایزد متعال عزّا صدار یافت که تمامی بنی اسرائیل داخل أرض مقدّسه گردند. چون موسی (ع)
پیغام ایزد علّام ببنی اسرائیل رسانید جواب ایشان بموسی آنست که در قرآن مذکور و عیانست. موسی (ع) از مقال آن جهّال مشجر
و مضطرّ گشته در آن حال گفت: قالَ رَبِّ إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلَّا نَفْسِی وَ أَخِی فَافْرُقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ، التماس جدائی قوم از
حضرت حیّ قیّوم نمود و حکایت موسی (ع) با بنی اسرائیل به واسطه اشتهار محتاج بتفصیل و تکرار نیست. ص: 81
امّا اتباع این امّت بر حال که شما آنها را سیّد ساخته اطاعت کردید چون آن جماعت سابقه عظیم و منازل قریبه بحضرت رسول
البریّه داشتند و پدر أزواج نبیّ الوهّاج بودند و در أوّل مقرّ بدین محمّد خاتم الرّسل و تابع قرآن عزّ و جلّ گشتند امّا بعد از فوت
برگزیده حضرت ایزد أکبر حسد و کبر آن طایفه را از طریق معتبر سیّد البشر بدر برد لهذا مخالفت با امام ایشان و ولیّ واهب منّان و
وصیّ پیغمبر آخر الزّمان که بنصّ قرآن و وصیّت نبیّ الانس و الجان مقرّر و معیّن بود نمودند. فیا عجباه این قوم نیز اقتداء و اقتفاء
بقوم بنی اسرائیل نعل بنعل نمود چنانچه آن جماعت از حلّی قبطیان گوساله ساخته بعد از آن ببندگی آن پرداختند و معتکف بر
عبادت آن گوساله نابود از روي جحود و عنود گشته برو سجود مینمودند و زعم آن ملاعین چنان بود که آن ربّ العالمین است. و
تمامی آن مشرکین اجتماع بر آن دین و آئین نمودند الّا هرون. چنانچه مذکور شد قلیلی از خواصّ أصحاب ایشان و همچنین بعد از
وفات سیّد البریّات سایر مردمان طریقه مخالفت و عصیان برداشتند و صاحب ما را که در نزد پیغمبر ما بمنزله هرون (ع) در نزد
صفحه 34 از 146
موسی علیه التّحیّۀ و الثّناء بود تنها گذاشتند و چنانچه با هرون (ع) در آن زمان از اهل بیت ایشان چند نفر از مردمان باقی بودند،
همچنان در نزد ما سلمان و أبو ذر و مقداد و زبیر و قلیلی از أصحاب سیّد البشر بهمان طریق باقی و صابر و راضی و شاکر بودند الّا
زبیر که از مسیر حقّ برگشته و سبّ این جماعت ثلثه با امام ایشان نمود و بهمان اعتقاد بود تا ملاقات بخداي معبود فرمود.
ص: 82 یا معاویه تعجّب مینمائی از آنکه خالق البرایا ان شاء اللَّه هر یک آن أئمّه را که حضرت رسول مجتبی در
موضع خم غدیر و در مواطن کثیر احتجاج به آن أعیان بر شما و بسایر امّتان نموده فرمود که آن امامان اثنا عشر هر یک بعد از دیگر
بنصّ ایزد أکبر معیّن و مقرّرند ظاهر گردند نه پیغمبر (ص) أمر شما به طاعت ایشان و نهی از معصیت آن أعیان نمود؟ و بعد از آن
اخبار و اعلان فرمود که أوّل أئمّه اثنا عشر أمیر المؤمنین حیدر (ع) ولیّ هر مؤمن و مؤمنه است که بعد از وفات آن سرور وصیّ آن
حضرت و خلیفه امّت است. اي معاویه در تعیین أمیر المؤمنین (ع) براي ولایت امّت از حضرت سیّد المرسلین بیشبهه بیقین صادر و
معیّن گشته زیرا که پیوسته نبیّ ربّ العالمین در وقت ارسال جیش و تعیین عسکر بواسطه غزوات أهل کفر خلیفه و سردار براي
مسلمین مینمود چنانچه در هنگام که حضرت سیّد الأنام تعیین لشکر براي غارت موته سرداري عسکر نصرت أثر بجعفر بن أبی
طالب مقرّر داشت و فرمود که: اگر جعفر مقتول گردد خلافت عسکر بزید مقرّر است و اگر زید نیز هلاك و شهید شود پس عبد
اللَّه بن رواحه سردار عساکر منصور است، لشکر یکسر حکم پیغمبر جلیل القدر را پذیرفتند و از أمر او بیرون نرفتند. هر گاه حضرت
حبیب اللَّه براي قلیل از سپاه آن همه تأکید کنند، امّا هیچ گنجایش دارد که در هنگام سفر آخرت این امّت را چنین گذاشته بر
ایشان تعیین خلیفه بعد از وفات خود نکند، عجب عجب بلکه کمال تعجّب است که تعیین وصیّ و خلیفه نکند و این أمر و کار به
استصواب و اختیار ص: 83 ایشان گذارد. آیا رأي ایشان براي نفس هر کس أحري و أرشد و أخیر و أصوب از رأي
محمّد مختار و بهتر از اختیار آن رسول ایزد غفّار باشد بیقین این محالست و قائل این أصل از تمامی امّت ضالّ است قوم آنچه
کردند همگی از مخترعات و مبتدعات ایشانست و الّا حضرت نبیّ الرّحمه امّت را در عمی و شبهت و بغیر امام و حجّت نگذاشت.
پس اي معاویه آنچه رهط أربعه مظاهرت و مخالفت بر حضرت أمیر المؤمنین علی علیه السّلام نمودند و دروغ و افتراء بر حضرت
سیّد الوري بسته حدیث موضوعه از لسان معجز نشان از روي تهمت و عصیان بلکه عین و زر و بهتان نقل نمودند که آن حضرت
فرمود که: خداي عزّ و جلّ براي اهل بیت ما نبوّت و خلافت را جمع ننمودند گمان ایشان چنانست که این قول نبیّ الانس و الجانّ
است لا و اللَّه این قول را از زبان رسول اللَّه ساخته و شهادت از روي کذب و مکر حقیقت أمر بر أصحاب أنصار و مهاجر بلکه بر
تمامی بشر مشتبه و ملتبس گردانیده و همه مردم را از دین ربّ العالمین و أمین سیّد المرسلین برگردانیدند. معاویه چون استماع این
سخنان نمود روي سخن بحضرت امام- المؤتمن أبی محمّد الحسن (ع) آورد گفت: که یا حسن (ع) شما در این باب چه میگوئی؟
حضرت امام حسن (ع) فرمود: آنچه اي معاویه من گفتم بشما سابقا همانست که شنیدي و الحال آنچه ابن عبّاس از لسان معجز نشان
رسول آخر الزّمان گفت أصلا خلاف در آن نیست. ص: 84 اي معاویه تو از قلّت حیاء و بیشرمی و از جرأت از
روي بیآزرمی تو بر خداي تعالی و رسول مجتبی بغایت الغایه عجب و جاي بسیار تحیّر و تعجّب است که حال کسی که دانی او
پسندیده خداي عزّ و جلّ و وصیّ و ابن عمّ خاتم الرّسل و بعد از رسول از تمامی بشر أعلم و أفضل باشد تو گوئی که خداي تعالی
طاغی شما را مقتول و أمر را بمعدن خود ممکّن و موصول کرد اي معاویه امّا تو معدن خلافت و ریاستی و ما لایق امامت و ولایت
نیستیم؟ ویل لک و الثّلاثۀ الّتی قبلک ، چاه ویل براي تو و براي آن سه کس است که پیش از تو بودند و ترا باین مجلس ساکن و
متمکّن نمودند و این سنّت مبتدعه براي تو مخترع نموده مقرّر داشتهاند. اي معاویه، سخن مذکور میگردانم اگر چه تو أهل آن
نیستی لکن چون بنو أبو سفیان و جمعی دیگر از مردمان که حاضرند بشنوند میدانند که در زمان سیّد عالم مردم اجتماع بر امور
بسیار که خیر و رضاي حضرت ایزد جبّار در آن بود نمودند و در میان مردمان أصلا اختلاف در آن امور و منازعه و فرقت و شور
نبود و آن امور مشکور مرضیّ ربّ غفور. یکی شهادت کلمه طیّبه ان لا اله الّا اللَّه محمّد رسول اللَّه نبی و بنده او است. دوّم- نماز
صفحه 35 از 146
پنجگانه. سیّم- زکاة مال. چهارم- صوم شهر رمضان. پنجم- حجّ بیت اللَّه الحرام. دیگر چیز بسیار از طاعت خداي غفّار که حصر و
شمار آن بر غیر قادر ص: 85 مختار بغایت صعب و دشوار بلکه در حیّز قدرت و اختیار نیست. و نیز مردم در زمان
رسول صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم اجتماع کردند بر حرمت هر أمر حرام از زنا و سرقت و کذب و دشنام و قطع رحم و خیانت با سایر
أنام و أشیاء بسیار از أمر معاصی و حرام که حساب و شمار آن نیز بر غیر علّام الغیوب مخفی و محجوب است و اختلاف در سنن
رسول مهیمن نموده در آن مقاتله با یک دیگر کرده متفرّق بچند فرقه شدند و آن ولایت است بعضی در آن باب لعن بر بعضی
مینمایند و بعضی مبرّا از بعضی میفرمایند و بعضی بعضی دیگر را بقتل میرسانند که ما أحقّ و أولی بأمر ولایت و خلافتیم الّا یک
فرقه ازین فرق متفرّق که ایشان متّبع کتاب خداي تبارك و تعالی و تابع سنّت نبیّ ایشان محمّد المصطفی صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم
شدند. پس کسی که آداب دین و شرایع أحکام سیّد المرسلین از جمعی که أهل قبله باشند و در میان ایشان اختلاف و خلاف و ردّ
علم و گزاف نباشد و اختلاف در ذات خداي تعالی بجور و اعتساف ننموده باشند آن جماعت از از هر آفت عذاب و بلیّت عقاب
سلامتند و بوسیله آن نجات از نار و داخل جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ گردند و اگر فی الجمله مق ّ ص ر در عبادت پروردگار باشند
از شفاعت رسول ایزد غفّار و أئمّۀ الأبرار محروم نگردند، و کسی که حضرت واهب منّان او را بامتنان موفّق ساخته حجّت خود را بر
او تمام گردانند بآن که دل آن بنده پسندیده خود را منوّر بنور معرفت ولات أمر از أئمّه اثنا عشر و معدن علم که آن در کدام مقرّ
مستقرّ است گرداند پس آن بنده در نزد خداي مجید سعید و از براي ایزد ولیّ رشید است و حال آنکه رسول اللَّه- صلّی اللَّه علیه و
آله و سلّم فرمود که: رحمت خدا بر آن کس باد که عالم به حقّ ص: 86 گردید پس آن را بخلقان گفت پس
بوسیله آن خیر غنیمت یافت یا آنکه ساکت شد و دانست که اگر افشاي حقّ نماید کسی گوش بکلام و سروش او ننمایند. اي
معاویه ما أهل البیت میگوئیم که بدرستی أئمّه از طرف ماست و خلافت و ولایت بغیر از ما از کسی دیگر سزاوار و درخور نیست
زیرا که حضرت ربّ العزّت ما را در کتاب مستطاب و سنّت نبیّ الرّحمه مستحقّ ولایت و أهل خلافت گردانید و علم در ما موجود و
مثبت است و ما أهل علم و مجموع آن در نزد ما ثابت و عیان و لایح و درخشان است و آنچه بر ما ظاهر است چیزي بر آن تا روز
قیامت حادث و زیادت نخواهد شد و جزوي و کلّی و أزلی و أبدي در نزد ما ظاهر و هویداست حتّی ارش جنایت که در نزد ما
باملاء رسول محبوب ایزد قیّوم و بخطّ علیّ بن أبی طالب مکتوب و مرقوم است. و جمعی از قوم را زعم چنانست که ایشان بخلافت
و ولایت خلقان أولی و أحقّ و سزاوار و الیقند از ما حتّی تو یا بن هند مدّعی این أمري و میگوئی که من از أولاد نبیّ در أمر ولایت
أحقّم و زعم تو آنست که عمر الخطّ اب به نزد پدرم فرستاد که من اراده دارم که تمامی قرآن متفرّق را در مصحف به خطّ خود
جمع نمایم. اي علی آنچه از قرآن نوشته نزد من ارسال دار پدرم علی (ع) بنزد عمر رفت و فرمود اگر قرآن که در پیش منست براي
تو میفرستادم پیش از آنکه آن قرآن از نزد من بتو رسد حضرت ایزد گردن مرا میزد. عمر گفت: یا أبا الحسن چرا؟ أمیر المؤمنین
(ع) فرمود: بواسطه آنکه قادر سبحان در قرآن میفرماید که: وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ راسخون علم مرا خواسته
ص: 87 و تو و اصحابت را نخواسته. عمر ازین کلام در غضب شد و گفت: یا ابن أبی طالب گمانت بغیر از تو
کسی دیگر را علم و فضل نیست. آنگاه روي بسایر خلق اللَّه آورده گفت: هر که از قرآن چیزي خوانده باشد و در حفظ داشته باشد
باید که بنزد من حاضر آمده آن را بیاورد، در همان وقت مردي بنزد عمر حاضر شد و چیزي از قرآن بر عمر خواند اگر دیگر آمده
مثل آنچه مرد اوّل تلاوت نموده قراءت نمود و آیات آن موافق آیات مقروّ بها بودي آن مکتوب گردانیدي و الّا کتابت آن آیات
ننمودي. پس از آن در میان ایشان میگفتند قرآن بسیاري ضایع شد و اللَّه که دروغ گفتند تمامی قرآن در نزد أهل قرآن
مفحوظست. پس از آن عمر بقضات ولات خود أمر نمود که همه آراي خود را جمع نمایند بعد از آن آنچه آن را حقّ دانند حکم و
أمر بر آن فرمایند پیوسته کار او و والیانش بهمین نهج انصرام و انجام داشت و چون در وقایع عظیمه گرفتار میشدند پدرم علیه
السّلام ایشان را از آن مهلکه عظیمه اخراج مینمود امّا در بعضی امور قضات ولات در پیش خلیفه ایشان حاضر میشدند و در یک
صفحه 36 از 146
أمر قضایا و أحکام مختلفه میکردند و عمر نیز تجویز ایشان میفرمود زیرا که حضرت ایزد وهّاب ایشان را علم حکمت و فصل
الخطاب نداد، و زعم هر یک صنف از أصناف مخالف بیانصاف ما که از أهل این قبلهاند آن است که آنها معدن علم و لایق
خلافت است نه ما اهل بیت نبیّ الوري. پس استعانت ما بر ظلمه و منکران حقّ ما و بر آن طایفه مردیه که بر گردن ما سوار شدند و
سنّت براي مردمان گذاشتند که بر آن سنّت مبتدعه احتجاج ص: 88 بر ما مینمایند مثل تو بر حضرت ربّ العزّتست،
حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ. اي معشر النّاس مردم در این عالم سه گروهند: اوّل- مؤمن که حقّ ما را داند و ما را بولایت و امامت مسلّم
دارد و آن را بما گذارد و اقتداء و اقتفاء بما نماید، پس آن کس ناجی از عذاب ایزد تعالی و تقدّس و محبّ مجیب أمر و حکم
واحد مقدّس و مطیع رسول أقدس است. دوّم- ناصبی که دشمنی ما را ظاهر کند و از ما تبرّا نموده لعن ما نماید و منکر حقّ ما
گردد و خون ما را حلال داند و دین جداگانه براي خود و سایر منافقین که آن آئین مشتمل بر برائت از ما و سایر أئمّه معصومین
سلام اللَّه علیهم أجمعین باشد پیدا کند آن کس بیقین کافر مشرك و فاسق منافق است. و وجه کفر و شرك آن مشرك آنست که
خلاف حکم ایزد تعالی و رسول مجتبی نمود و مخالف أمر واحد علّام و نبیّ الاکرام کافر و مشرك است و او عالم بآن نیست
چنانچه سبّ خداي واهب مینماید از روي عداوت و طغیان و عالم بحقایق آن نیست. سوّم- مردي است که أخذ شرایع اسلام و
أحکام که أنام در آن اختلاف کردند نماید و آنچه بر او مشکل باشد ردّ آن علم بحضرت عزّ و جلّ فرماید، امّا با ولایت ما باشد و
اقتداء بما بکند لیکن بعداوت ما نباشد و حقّ ما را کما هو حقّه نداند چون این مرد جاهل و از شرف خدمت کثیر المنفعه ما دور
است ما را امید از ربّ غفور است که گناه او را مغفور و بدخول جنّت و مواصلت خود مسرور گرداند، پس این مرد مسلم ضعیف
است. چون معاویه از حضرت امام البریّه و از عبد اللَّه بن جعفر بن أبی ص: 89 طالب و عبد اللَّه بن عبّاس و فضل
این سخنان گوش کرد صد هزار درهم به هر یک ایشان جوایز و انعام داد. امّا حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السّلام و عبد
اللَّه بن جعفر هر یک این سه سرور را هزار هزار درهم داد، آنگاه وداع ایشان نموده بیرون رفت. ص: 90
ذکر بیان احتجاج أمیر المؤمنین حسن علیه السّ لام بر جمیع أنام که بعد از مصالحه او با معاویه بموجب رأي أنام و نسبت تقصیر بآن
حضرت در باب طلب حقّ ولایت و امامت نمودند
ذکر بیان احتجاج أمیر المؤمنین حسن علیه السّلام بر جمیع أنام که بعد از مصالحه او با معاویه بموجب رأي أنام و نسبت تقصیر بآن
حضرت در باب طلب حقّ ولایت و امامت نمودند از سلیم بن قیس الهلالی منقول و مرویست که بعد از مصالحه میان حسن علیه
السّلام و التّحیّه و معاویه روزي در محضر که معاویه نیز در آنجا حاضر بود آن سرور برخاست و بمنبر رفت پس از حمد ایزد تعالی
و ثناء برو گفت: اي معشر مردمان معاویه را گمان چنانست که من او را بخلافت أولی و سزاوار از نفس خود دانستم که با او صلح
کردم معاویه دروغ میگوید، من أولی مردمان بمردمانم در کتاب خدا و بر لسان رسول مجتبی و مرا قسم به ذات اللَّه تعالی است که
اگر مردمان مبایعت و متابعت و نصرت و اعانت من مینمودند هر آینه آسمان قطرات خود را بر ایشان اعطا و احسان و زمین برکت
ص: 91 خود را بر ایشان ظاهر و عیان میگردانید و هرگز مرا طمع در أمر خلافت میسّر نبود بلکه تصوّر آن ترا بغایت
متعذّر و متعسّر بود و کار امّت و أمر آخرت ایشان باین غایت خراب و نقصان نمیپذیرفت. چنانچه حضرت نبیّ الرّحمه فرمود که:
هر گاه امّت أمر ولایت خود به جاهل بیمعرفت مفوّض گردانند و حال آنکه در میان آن رجال مردي در کمال علم و حال بود و او
را متولّی أمر خود نگردانند پیوسته و لا یزال امرشان را میل به پستی و زوال دارد، و بالاخره بجائی رسد که از فساد عمل بشآمت
جهل آن طایفه مراجعت بعبادت بت نمایند. چنانچه بنی اسرائیل هرون علیه السّلام را که نبیّ عزّ و جلّ و أعلم و أفضل از همه ایشان
بود گذاشته شیوه بندگی عجل برداشتند و حال آنکه میدانستند که هرون خلیفه و نبیّ ایزد تعالی است و حضرت موسی کلیم ایشان
را أمر باطاعت هرون و تعظیم و تکریم آن حضرت نموده بود. اي معاویه این امّت نیز علی علیه السّلام را ترك کردند با آنکه از
صفحه 37 از 146
رسول (ص) شنیده بودند که بحضرت أمیر المؤمنین (ع) خطاب نمود که یا علی ترا در نزد من منزله هرون در نزد موسی علیه التّحیّه
و الثّناء است یعنی مراتب کمال که براي هرون در نزد موسی (ع) ثابت بود و براي تو اي علی در نزد من ثابت و حاصل است غیر از
نبوّت، که بعد از من پیغمبري نخواهد بود و اگر میبود آن تو بودي. و اینکه من از قلّت ناصر و معین گوشهنشین شدم جاي تعجّب
است زیرا که حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم مردم و قوم خود را بخداي عالم میخواند چون آن طایفه مردیه قصد سیّد
البریّه کردند او فرار بغار نمود و اگر ص: 92 أعوان و أنصار مییافت هرگز بسوي غار فرار نمینمود، اگر مرا نیز
أعوان و أنصار میبود هرگز با تو بمصالحه بیعت یار نمیشدم. یا معاویه حضرت اللَّه تعالی وقت را بر هرون بقدر موسّع گردانید که
قوم بنی اسرائیل بنوعی او را ضعیف و خوار داشتند که اراده قتل آن نبیّ عزّ و جلّ نمودند و نزدیک بود که او را بقتل آرند، چنانچه
وثیقه کریمه: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی نصّ است بر آن و أصلا هرون أعوان بر آن طاغیان نمییافت و بر پیغمبر ما علیه
السّلام نیز وقت را بنوع وسیع گردانید که آن حضرت گریخت، زیرا چون در آن زمان أعوان بر آن أهل عدوان نیافت پس بر فرار از
أهل نفاق و أشرار قرار یافت. چون امّت بیرویّت مرا و پدرم أمیر المؤمنین علی علیه السّلام و التّحیّۀ را گذاشتند ما نیز در سعت تنگی
ماندیم زیرا که أعوان و أنصار بلکه هیچ کسی معین و مددکار ما نشد مع هذا بیعت بهر أحدي نموده در پی دفع و آزار ما شدند و
الحال در میان شما رجال این سنّت مبتدعه أمر لازم الامتثال گردید که بعضی در آن خلاف و اضلال بتوسّط دواعی نفس و آمال
تابع بعضی دیگر از جهّال میگردند و أصلا از آن فساد و ضلال بر نمیگردند. اي معشر مردمان اگر شما از مشرق تا مغرب جهان در
میان بنی نوع انسان تفحّص و تجسّس نمائید که فرزندي از فرزندان یکی از أنبیاء و رسولان بدست آرید بغیر من و برادرم نور
دیدهگان رسول آخر الزّمان نخواهید یافت بیقین که پاداشت عمل خود را از حضرت عزّ و جلّ خواهید یافت. از حنان بن سدیر از
پدرش سدیر بن حکیم از پدرش و او از أبی سعید عقیصا منقول و مرویست که چون مصالحه فیما بین حسن بن علی علیه السّلام
ص: 93 و التّحیّه و ابن أبو سفیان واقع شد بعضی از مردمان بخدمت آن سیّد انس و جان حاضر شده شروع در
ملامت آن حضرت بواسطه مصالحه ایشان با ابن أبی سفیان نمودند آن امام (ع) فرمود که: و یحکم، راحت شما باد شما چه میدانید
که من اختیار این کار و مصالحه با أشرار براي چه نیکو و سزاوار دانستم. و اللَّه بخداي عالم مرا قسم است که من این عمل بواسطه
خیر و خوبی شیعیان خودم کردم بدانید از آنچه آفتاب بر او طلوع و غروب نماید او عالم و با خبر مطّلع و مخبر است که من امام
مفترض الطّ اعه بر شما و بر سایر امّتم و من یکی از آن دو جوان جنّتم بنصّ جدّم رسول اللَّه (ص). آن جماعت گفتند: نعم یا ابن
رسول اللَّه (ص) چنین است. حضرت امام حسن (ع) فرمود که: آیا شما نمیدانید که خضر (ع) در هنگام که موسی (ع) در سیر
طریق مصاحب و رفیق بود چون کشتی را شکست و دیوار برقرار داشت و غلام بر آن حیات مستعار نگذاشت این کردار خضر علیه
السّلام بر موسی (ع) بغایت صعب و دشوار بود زیرا که حکمت این کار بر او ظاهر و آشکار نبود امّا این أمر از خضر (ع) چون
مشتمل بر حکمت و صواب بود لهذا آن مستطاب و مختار ایزد غفّار بود. امّا نمیدانید که هیچ أحدي از سلسله رفیعه ما أئمّۀ البریّه
نیست الّا آنکه بر گردن او بیعت طاغیه زمان او بر او واجب و لازم و فرض متحتّم است به واسطه نفس و عرض ایشان و حقن دماي
شیعیان الّا قایم آل محمّد (ص) که عیسی روح اللَّه (ص) در عقب سر او نماز گذارد و آن حضرت را تنها نگذارد و اینکه بر آن
حضرت (ع) واجب نیست که بیعت کند سبب آنست که حضرت عزّ ص: 94 و جلّ ولادت آن حضرت مخفی و
سخن مبارك ایشان را مختفی خواهند گردانید تا بر گردن او بیعت دیگر نبود وقتی که آن نهم از أولاد برادرم حسین (ع) که پسر
سیّد الامام است بیرون آید و حضرت ربّ جلیل عمر آن زبده نبایر رسول جمیل را در أیّام غیبت طویل گرداند و چون بحکم بیچون
وقت ظهور و خروج آن حضرت رسد ایزد واحد آن قایم آل محمّد (ص) را بصورت جوان کمتر از سنّ چهل سال بود و ظاهر
گرداند تا آنکه بر مردم ظاهر گردد که خداي عالم بر همه چیز قادر و حاکم است. از زید بن وهب الجهنی منقول و مروریست که:
چون حسن بن علی علیه السّلام مصالحه با معاویه نمود در مداین مردم شروع در مطاعن او نمودند و کار بجائی رسید که بخیمه آن
صفحه 38 از 146
سرور ریخته غارت کردند، حضرت امام- المؤتمن أبی محمّد الحسن (ع) از حرکت آن جهول متوجّع و ملول گردید در آن أثر من
بخدمت آن سبط سیّد البشر مشرّف و مفتخر گشتم گفتم: اي سیّد و سرور مردم از مصالحه شما با معاویه در کما تحیّرند در آن باب
شما بچه سبب صواب آن أمر را موجب ثواب دانستید که آن مختار و مستطاب شما گردید و بر هیچ أحدي از بندگان حضرت
مهیمن مجید وجه اختیار صلح ظاهر و پدید نیست؟ آن حضرت فرمود که: و اللَّه که من معاویه را نسبت بخود بسیار بسیار بهتر از
این جماعت که گمان ایشان آنست که شیعه منند دیدم زیرا که این جمع گندم نماي جو فروش و سره آراي خارج از صفت معرفت
و هوش اراده قتل من نموده مال مرا بغارت و تاراج و أثقال مرا بنهب با کمال مسرّت و ابتهاج بردند. ص: 95 و اللَّه
که اگر در این حال من از معاویه أخذ عهد و پیمان در أقوال و أفعال نمایم که خون من محقون و اهل بیتم مأمون مانند بهتر است از
آنکه من در دست این جمعی نامؤتمن کشته گشته اهل بیت و بعضی از تبعه من ضایع و زبون و دماي ایشان محقون نماند. و اللَّه که
اگر با معاویه مقابله میکردم هر آینه بحلقم گرفته تسلیم معاویه مینمودید. پس و اللَّه اگر من بواسطه قلّت ناصر و معین این أمر
بمعاویه مسلّم دارم و خود را عزیز در پیش خالق و خلق گذارم بهتر از آنست که مرا این جماعت تنها گذارند در آن حال من اسیر
مانم و در تحت منّت بر زنده و مرده ما میگذاشت و آنچه از دست فساد و تعدّي او ممکن بود در فعل آن تقصیر نداشت چون
أحوال نافرجام این لئام بدان وجه انصرام داشت و بهیچ وجه امید نصرت و اعانت از آن طایفه نداشت لهذا طریق مصالحه را
برداشت. زید گوید که: من گفتم: یا ابن رسول اللَّه (ص) شما شیعه خود را مثل رمه بیشبان گذاشتید. حضرت امام حسن (ع)
فرمود که: اي برادر جهینه من چه کنم و اللَّه که من اختیار این کار بواسطه آن کردم که حقیقت این أمر بمن رسیده بود از کسی که
صحیح القول وثقه بود، زیرا که روزي حضرت أمیر المؤمنین علی (ع) مرا فرح و شادان دید گفت: یا حسن آیا خوشحالی مینمائی
وقتی که پدرت را مقتول بینی حالت چون و اوضاعت بچه عنوان موزون خواهد بود و بر حال تو بچه کیفیّت و منوال باشد در آن
حال که بنو امیّه متولّی این أمر خلافت گردید و امیر آن شخصی واسع الحلقوم که معدهاش از مطعوم و مشروب هرگز پر نگردد
ص: 96 و هر چند أکل نماید سیر نشود و بمیرد و او را در آسمان هیچ أحدي به نصرت نگردد و در زمین نیز کسی
عذر او نپذیرد و او بر شرق و غرب عالم حاکم گردد و دین و آئین براي خود و سایر عباد گزیند و ملکش بطول کشد و او متسنّن به
سنّتهاي بدع و ضلال و مخترع ببدعتهاي خارج از اعتدال بر وفق امانی و آمال و دواعی نفس و اضلال گردد و حقّ و سنّت رسول
(ص) صادق را میراند و مال مردم را بأهل ولایت خود تقسیم نماید و صاحب حقّ را از آن منع فرماید، در ملک او مؤمن ذلیل و در
سلطانیّت و حکومتش هر فاسق قوي و جلیل است و مال را در میان أنصار و أعوان خودش دول و بندگان خداي منّان را خول
گرداند، یعنی در سلک عبید و اماء خود منخرط سازد. و در أیّام سلطنتش أمر حقّ مندرس و باطل ظاهر و مؤسّس گردد، و لعن
صلحا و أتقیاء نماید و قتل کسی که قاصد حقّ و طالب آن باشد فرماید و هر که بر موالات باطل او باشد اعانت نماید و آن مهام
بهمین نهج بر قیام مستدام خواهد بود، تا آنکه حضرت خداي علّام از روي احسان و امتنان در آخر الزّمان که مملوّ از شدّت و
عصیان و جهل و طغیان باشد یکی از مردمان را مبعوث بخلقان گرداند و او را حضرت ربّ العلیّ مؤیّد و مقوّي گرداند به ملائکه
کرام عظام و منصور و مظفّر سازد بأنصار ذوي الاحترام و بآیات و نشان، و معجزات فراوان بخلقان نصرت دهد، و او را بر زمین
ظاهر گرداند تا هر کسی را بطوع و رغبت یا بجبر و کراهیّت بجز او پاداشت او رساند. و زمین را بعدل و غور مملوّ سازد و بقسط و
نور و برهان ظاهر و مشهور بحقیقت أشیاء کما هی پردازد عرض بلاد و طول آن از مشرق تا مغرب جهان هر کسی که تظلّم بآن
حضرت نماید انتصاف آن مظلوم از ظلم از روي عدل، و ص: 97 انصاف فرماید و از مشرق تا مغرب کافر نماند الّا
آنکه در دین آن ولیّ اللَّه فی الأرضین در آید و هیچ نماند مگر آنکه صالح گردد و أصلا کسی از دین و آئین آن حضرت
برنگردد و سباع و دد و دام با یک دیگر در أیام آن سرور مصالحه نمایند و در یک مقام آرام گیرند و آسمان در آن زمان برکت
خود را منزل و زمین نبات را ظاهر گرداند و گنج بالتّمام بر آن خلاصه أئمّۀ المعصومین علیهم السّلام مخفی و پنهان نگردد و آن
صفحه 39 از 146
حضرت تا بین خافقین را چهل سال بحکم قادر متعال مالک و حاکم باقتدار گردد و طوبی کسی را که ایّامش در یابد و کلام معجز
نظام او را بسمع رضا تلقّی و اصغاء نماید. شخصی از أعمش و او از سالم بن أبی جعد روایت کند که یکی از یاران ما میگوید که:
من بعد از مصالحه فیما بین معاویه و أبی محمّد الحسن (ع) به خدمت آن خلاصه زمن رفته گفتم که: یا بن رسول اللَّه تو گردن ما
شیعیان را ذلیل و تمامی ما را بندههاي بیدلیل گردانیدي. آیا با تو مرد نبود که شما را از این منع نماید و این صلح شما با آن مضلّ
دعیّ بچه وجه بود که تسلیم أمر خلافت بآن طاغیه نمودي؟ در آن اثناء آن امام الوري فرمود که: و اللَّه که من تسلیم أمر باو ننمودم
الّا آنکه چون أنصار و أعوان براي این کار نیافتم بواسطه همان به مصالحه راضی شدم و چشم انتظار در راه أعوان و أنصار دارم. و
اگر معین و مددکار براي انصرام این کار مییافتم در تمامی ساعات لیل و نهار با او مقاتله و کارزار میکردم تا آنکه حضرت
پروردگار منّان بین من و آن خاکسار بچه پسند و قرار دهد. ص: 98 لکن من چون تجربه أهل کوفه کردم و میدانم
که هیچ أمر از آن جماعت بصلاح و رستگاري و فلاح و سازگاري نرسد خصوص کار من که أصلا از ایشان امید انصرام و انجام
بواسطه فساد عقیدت آن لئام نیست. بدرستی که ایشان را در مزرعه دنیا یک جو وفا و قول و فعل آن جمع نافرجام را اعتبار و
اعتنائی نیست و شیوه ایشان اختلاف و گزافست و بما گویند که دلهاي ما در نزد شما است و حال آنکه شمشیرهاي ایشان بر ما
مشهور و هویدا است. أعمش گوید: که آن حضرت با من در سخن بود که خون از حلق مبارك آن امام المؤتمن روان شد در آن
أثناء طشت طلبید چون طشت حاضر آوردند از اندرون ایشان چندان خون آمد که آن طشت لبان از آن گردید. پس من گفتم: یا
بن رسول اللَّه این خون از کجا است؟ آیا با شما گزندي هست؟ فرمود: بلی این طاغیه مرا زهر خورانیده و آن الحال بجگر من
رسیده و این از آن محلّ میآید چنانچه میبینی. گفتم: یا ابن رسول اللَّه آیا تداوي آن مینمائی؟ آن حضرت فرمود که: دو مرتبه مرا
زهر خورانیدند و این مرتبه سیّم است الحال این زهر را علاج و دوا نمییابم. معاویه بافسون و دمدمه کتابت نزد ملک روم مکتوب
و مرقوم میگرداند و سؤال و التماس مینماید یک شربه از سمّ قتّال ارسال دارد. ملک روم بنزد معاویه میشوم مرقوم مینماید که در
دین و آئین ما جایز و روا نیست که کسی که با ما جنگ و قتال و محاربه و جدال ننماید غیر را بر قتل ص: 99 او
اعانت نمائیم. باز معاویه بنزد او مکتوب گردانید که این سخن پسر کسی است پدرش بأرض تهامه خروج کرده بود و آن مرد دفع
شد و الحال پسر او دعوي ملک پدر مینماید و من اراده دارم پنهان جان او را بزهر بستانم، و بندگان خداي منّان را از شرّ پر ضرر او
مستخلص گردانم تا عباد راحت و أهل بلاد فرح و استراحت یابند. و با آن مکتوب هدایاي مرغوب و تحف مصحوب گردانیده
ارسال داشت ملک الرّوم بعد از وصول تحف و ارمغان بنزد ایشان براي معاویه این شربت سمیّه را بخفیّه مرسول داشت. و معاویه
چون زهر باو رسید آن زهر را بمصحوب معتمد خود به نزد کسی فرستاد که بما خوراند و او را نوید تفقّدات و نوازشات معهود و
مشروط گردانید که بعد از انصرام مهام بانجام رسانید و آن حضرت بهمان زهر شهید شده بجنّت عنبر سرشت رسید و قاتلش بمراد
و مطلب موعود نرسید. و در بعضی روایت صحیح منقول و مرویست که معاویه مردیه بواسطه قتل آن سبط سیّد البریّه زهر را بجعده
بنت الأشعث که زوجه آن سرور بود فرستاد و او را بنوید تزویج پسرش یزید موعود گردانید و گفت: چون این زهر به خورد حسن
بن علی (ع) دهی من ترا بعقد یزید پسر خود در آورده، ملکه جهان گردانم. چون آن ملعونه ولیّ حضرت بیچون امام حسن علیه
السّلام را زهر خورانید و ایزد مجید آن پسر ولیّ ربّ حمید را بعد از وفات بجنّت المأوي خرامانید آن ملعونه بشام رفت و گفت: من
عهد و شرط که با تو کردم وفا نمودم ص: 100 الحال وقت احسان و امتنان تست باید که تو نیز بشرط و عهد خود
وفا نمائی و از عهده آنچه در ذمّه تست از نذر و شرط بیرون آئی. معاویه گفت: از پیش من دور شو، بدرستی زنی که بمثل حسن
بن علی (ع) نسازد بیقین با پسرم سازش نخواهد نمود زیرا که شرف و حسب و اکرام نسب با حسن (ع) بود و ظاهر است که تو با
آن سبط رسول متعال نساختی و کارش را بزهر هلاهل ساختهاي با پسرم هم نمیسازي و بزودي او را بر زمین و دفین زمین سازي.
ص: 101
صفحه 40 از 146
ذکر بیان احتجاج امام الشّهید الأمین أبی عبد اللَّه الحسین بن علی علیهما السّلام بر عمر بن الخطّاب در باب امّت و خلافت امّت
ذکر بیان احتجاج امام الشّ هید الأمین أبی عبد اللَّه الحسین بن علی علیهما السّلام بر عمر بن الخطّاب در باب امّت و خلافت امّت
منقول و مرویست که روزي عمر بن الخطّاب بر منبر حضرت رسالتمآب خطبه میخواند در أثناء آن بیان نمود که من أولی بمؤمنانم
از نفسهاي ایشان چون حضرت أبی عبد اللَّه الحسین (ع) در رحبه مسجد رسول ایزد أکبر حاضر بود و این سخن عمر بسمع شریف
آن سرور رسید فی الفور آن حضرت روي مبارك بعمر آورده فرمود: أیّها الکذّاب اي دروغگو بیتاب از منبر پدرم نبوّت مآب
فروز آي که منبر پدر منست نه منبر پدر تو. عمر گفت: لعمري یا حسین بن علی (ع) که منبر پدر تست نه منبر پدر من امّا راست
بگوي که ترا تعلیم داد که این سخن بمن گفتی، گوئیا پدرت علی معلّم تست؟ ص: 102 امام حسین (ع) فرمود:
اگر تو اطاعت پدرم مینمودي در باب آنچه با اعتقاد تو مأمور گردانید که بتو رسانم لعمري بعمر و بقایم قسم است که هر آینه آن
ولیّ ایزد تعالی هادي تو بودي و من مهتدي باو و هرگز تو چنین گمراه و دور از رحمت اله و شفاعت رسول اللَّه نبودي نه آن
حضرت را بر رقاب تمامی امّت بعهد نبیّ الرّحمه بیعت است بموجب حکم و أمر ربّ العزّت و وصیّت رسول البریّه که جبرئیل أمین
از نزد ربّ العالمین بآن سیّد المرسلین نازل شد؟ اي عمر منکر آن نگردد مگر آنکه منکر کتاب ایزد وهّاب و منکر رسول مستطاب
بود همگی مردمان بدل و جنان عالم و عارف و شاهد و واقف بحقایق آنند لیکن بلسان از روي جهل و عدوان منکرند. ویل باد بر
منکران حقّ اهل بیت رسول آخر الزّمان امّا چگونه ایشان با این عداوت و مخالفت در روز قیامت ملاقات بمحمّد (ص) شافع
المطیعین فی یوم الدّین توانند نمود از دوام غضب حضرت رسالتمآب و شدّت عذاب مالک الرّقاب در روز حساب. عمر گفت: یا
حسین هر که منکر حقّ پدر تست لعنت خداي تعالی برو باد. اي حسین: مردم و أعیان أصحاب جدّ تو محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و
سلّم مرا بامارت برداشتند من نیز قبول نمودم و الّا من در بدایت حال- مستدعی أمر خلافت نبودم و اگر امّت در آن وقت که ما را
بامارت اطاعت کردند اگر پدر ترا بامامت برمیداشتند هر آینه ما اطاعت میکردیم و أصلا مخالفت نمیکردیم امام حسین علیه السّلام
فرمود: یا بن الخطّاب کدام جماعت از مردم، و ص: 103 أصحاب ترا أمیر خود گردانیدند پیشتر از آنکه تو أبو
بکر را بر نفس خود أمیر گردانیدي تا آنکه او ترا بعد از خود أمیر مردمان گرداند بغیر حجّت و رخصت نبیّ و رضاي آل محمّد
(ص) مرتکب أمر خلافت شدید. آیا رضاي شما رضاي محمّد (ص) و رضاي اهل بیت محمّد (ص) است لا و اللَّه این کار شما
خلاف رضا و سخط است از براي آن حضرت و أهل او. اما و اللَّه بخداي عالم قسم است که اگر شما را بر مردم مقال حقّ بودي که
خلایق تصدیق آن مینمودند و فعل بودي که مؤمنان اعانت توانستندي فرمود هرگز تو بر رقاب آل محمّد (ص) تخطّی و تغ ّ ض ی
ننمودي. الحال تو بر منبر ایشان صعود مینمائی و بر ایشان حکومت میکنی؟ به کتاب ایزد متعال که در شأن عالیشان ایشان انزال و
ارسال نمود که شناخته نمیشود بواسطه عجم آن و سماع عالم بتأویل آن بمجرّد استماع نگردد خصوصا تو اي ابن الخطّ اب که
مخطی و مصاب در نزد تو بیشبهه، و ارتیاب در گناه و ثواب مساوياند خداي تعالی ترا جزا دهد بآنچه جزاي تست و از تو سؤال
نماید آن را که تو احداث نمودي بلکه آن را که سنّت در میان امّت گردانیدي. راوي گوید که: چون عمر این کلمات از آن سبط
سیّد کائنات استماع نمود از منبر حضرت نبیّ العجم و العرب با کمال اندوه و غضب فرود آمد و با جمعی بسیار از أصحاب خود
روانه خانه أمیر المؤمنین حیدر کرّار گردید وقتی که بدر دولتسراي آن امام البرایا رسید اذن دخول بنزد زوج بتول طلب نمود بعد از
تحصیل اذن دخول معروض رأي فیض اقتضاي آن ولیّ اللَّه تعالی گردانید که: ص: 104 یا أبا الحسن آنچه امروز از
پسرت حسین (ع) بمن رسید از آنکه آواز بر من بلند گردانید بهیچ أحدي در مسجد پیغمبر چنین أمر منکر نرسید تمامی أراذل و
اوباش و همگی أهل مدینه را با کمال ایحاش بر سر من جمع گردانید و جمیع أهل مسجد را بر من شورانید. هنوز عمر در ذکر
شکایت آن سرور بود که حضرت امام حسن بن علی علیه السّلام از استماع کلام نافرجام ایشان بر آشفت و فرمود: اسکت یا بن
صفحه 41 از 146
ال ّ ص هّاك الحبشیّۀ ترا چه قدرت تکلّم مثل این کلام با أولاد سیّد الأنام است و آنچه امام حسین (ع) در مسجد البشیر بعمر گفت آن
حضرت در محضر أمیر المؤمنین حیدر بعمر گفت. آنگاه فرمود: که برادرم حسین (ع) راست گفت، زیرا که ترا اي عمر در حضور
آن سبط پیغمبر حکم بر هیچ بشر روا نیست. امّا تو اي عمر این جمع که أهل دین سیّد المرسلین باشند تو چون آن طایفه را بطغام و
أراذل النّاس نسبت دادي. اما و اللَّه که نرسیدي آنچه سزاوار رسیدن آن بودي که آن نمیرسید الّا از أراذل لئام و اوباش طغام، لعنت
خداي علّام بر آنکه تحریض، و تحریص طغام بر أحدي بر أنام نماید و این شیوه تست که در صبح و شام در فکر آن أمر نافرجامی.
چون حسن بن علی (ع) کلام باین مقام رسانید حضرت أمیر المؤمنین علی- علیه السّلام فرمود مهلا یا با محمّد ساکن شو بشدّت و
غضب که هرگز بآن مقرّب نبودي یار مشو زیرا که تو کریم النّسب از طرف امّ و أبی و در تو اي فرزند ارجمند رگ سیاهان نیست
و لئیم الحسب نیستی بشنو سخن مرا و تعجیل در کلام ص: 105 از تو مستحسن و بانجام نیست. عمر گفت: یا أبا
الحسن (ع) این پسران شما آن در خاطر خود آرند، و قصد آن مینمایند که آن أمر را بغیر حکومت و خلافت در ضمیر خود نتوان
گذرانید خلاصه معنی کلام آنکه پسران تو رغبت به خلافت و دعوي حکومت دارند حضرت أمیر المؤمنین علی (ع) فرمود: اي
عمر کسی نیست که از این دو پسر بحضرت پیغمبر جلیل القدر به نسب و حسب نزدیکتر باشند اگر قصد آن کنند از ایشان کسی
بآن أمر لایق و سزاوارتر نیست. یا ابن الخطّاب ایشان را بحقّ ایشان راضی کن تا آنکه از ایشان بعد ایشان آید از تو راضی باشد.
عمر گفت: یا أمیر المؤمنین (ع) من چگونه ایشان را راضی گردانم که مطّلع بأمر که مرضیّ خاطر ایشان باشد نیستم؟ أمیر المؤمنین
علی (ع) فرمود: رضائی ایشان آنست که ازین خطیئت و معصیت بتوبه و ندامت مراجعت نمائی. عمر گفت: یا أبا الحسن این چه
سخن است باید که پسر خود را أدب نمائی که با سلاطین و ملوك این نوع حرارت و سلوك ننمایند زیرا که ما پادشاه أهل زمین و
حکّام بر تمامی مخلوقیم. علی (ع) فرمود: اي عمر من کسی را مؤدّب نمایم که أهل معاصی باشد و مرتکب مناهی و ملاهی گردد و
آن را أدب نمایم که از زلّت هلاکت او ترسم امّا آنکه او را والد رسول مجتبی و آن حضرت مؤدّب او باشد چون أدیب بهتر از آن
حبیب ایزد مجیب نیست. بیقین که بعد از آن حضرت اینها بأدب أحسن و أخیر از آن سیّد البشر ص: 106 مستقلّ و
مستکل نخواهند شد. امّا اي عمر بن الخطّاب تو ایشان را راضی گردان. راوي گوید که: چون دانست که مرتضی علی علیه السّلام
طرف پسر را بواسطه عمر نخواهد گذاشت خصوصا در این أمر که حقّ بطرف آن دو سبط سیّد البشر باشد، بناء علیه از آمدن اظهار
ندامت نموده بمسکن خود مراجعت فرمود. چون بیرون آمده در راه به عثمان بن عفّان و عبد الرّحمن بن عوف رسید. در آن حال
ابن عوف گفت: یا أبا حفص با بنی هاشم چه کردي شنیده شد که حجّت میان تو و ایشان بطول انجامید بیان نمائید که بالأخره أمر
بچه مشیّت یافته منتهی گردید؟ عمر گفت: اي عبد الرّحمن هیچ أحدي را قدرت حجّت بر ابن أبی طالب و فرزندان او نیست.
عثمان گفت: که ایشان اي عمر بنو عبد منافاند که در سخن بغایت سمین و تمام و سایر النّاس در کلام خشک و نافرجامند. عمر
گفت: اي عثمان من حمق و خفّت عقل که از تو دیدم تعداد آن نمیتوانم نمود آیا الحال تو افتخار بحمق خود میکنی؟ عثمان در آن
حال دست دراز کرد و گریبان عمر محکم بگرفت و بپیش کشید بعد از آن بنشست و دست از نزد خود دور کرد. آنگاه گفت: یا
بن الخطّ اب گوئیا تو منکري بآنچه در باب این جماعت گفتم مقدّمات این طایفه کالشّمس فی رائعه النّهار و آشکار است.
ص: 107 عبد الرّحمن بن عوف چون دید که میان ایشان مقدّمات به منازعه و مخاصمه منتهی گردید در میان آمده،
و ایشان را از یک دیگر جدا گردانید عمر با قوم که رفیق او بودند مراجعت به منزل نمود. ص: 108
ذکر بیان