گروه نرم افزاری آسمان






ص: 261
ذکر بیان احتجاج قایم منتظر صاحب اللّواء و التّاج محمّد ابن الحسن المهدي المستضیء منه الشّمس و السّراج صلوات اللَّه علیه و علی
آبائه الطّاهرین بر أصناف مسلمین در علم دین
اشاره







ذکر بیان احتجاج قایم منتظر صاحب اللّواء و التّاج محمّد ابن الحسن المهدي المستضیء منه الشّمس و السّراج صلوات اللَّه علیه و
صفحه 97 از 138
علی آبائه الطّاهرین بر أصناف مسلمین در علم دین از سعد بن عبد اللَّه القمّی الأشعري منقول و مرویست که گفت من به بلیّه منازعه
و مباحثه سختترین نواصب گرفتار گشتم چنانچه یک روزي مناظره میان من و او بجائی رسید که گفت: من امیدوارم که حضرت
قادر عالم تو و أصحاب بلکه شما معاشر روافض را مقطوع الحیات و منخرط در سلک أموات گرداند که شما قصد مهاجرین و
أنصار سیّد الأبرار بطعن و لعن برایشان بواسطه عدم علم و وقار خود مینمائید و منکر حبّ سیّد البشر نسبت بهر یک از أصحاب
مهاجر و أنصار آن سرور میشوید و أصلا متنبّه و متّعظ بأحادیث که در حقّ آن أعیان واقعست نمیشوید نه صدّیق در علم و شرف
بالاتر از جمیع صحابه سیّد الأنام بواسطه سبقت او در اسلام بود. ص: 262 آیا نمیدانند که حضرت نبیّ المختار در
هنگام توجّه بغار چون براي آن بهترین مهاجر و أنصار میرسید با آنکه هیچ أحدي را در آن شب مصاحب و یار نگردانید او را
صاحب و یار غار خود گردانید بواسطه آنکه چنانچه براي نفس خود میترسید بجهت او نیز میترسید. و دیگر آنکه میدانست که او
بعد از حضرت نبیّ الرّحمه خلیفه امّت او خواهد بود بواسطه همان اراده حفظ و صیانت نفس او نمود چنانچه همین محافظت نفس
أقدس خود فرمود تا بعد از آن حضرت اختلال در دین ایزد لا- یزال پیدا نگردد علی علیه السّلام را بجهت همان در فراش خود
گذاشت که میدانست که اگر علی علیه السّلام مقتول گردد دین نبیّ الأکرم از انتظام نخواهد افتاد و چون رسول بیچون صلّی اللَّه
علیه و آله و سلّم بیقین میدانست که بوجود أبو بکر دین او منتظم خواهد بود. و نیز هیچ أحدي از صحابه قایم مقام او نخواهد بود
فلهذا او را همراه برد و علی را بواسطه همان گذاشت که از قتل علی علیه السّلام هیچ گونه ترس و خوف بواسطه دین نداشت. سعد
بن عبد اللَّه القمّی گوید که: من جواب بسیار بدین کلام بیهنجار براي آن خاکسار بیان و اظهار کردم ساکت و مجاب نگردید و
گفت اي گروه روافض شما میگوئید که اسلام خلیفه اوّلی بعد از اسلام علیّ علیه السّلام بود مرا خبر دهید که آیا اسلام ایشان بطوع
و رغبت بود یا اسلام ایشان از روي کره و اجبار بحیّز اصدار رسید من در آن أثر از جواب او احتراز نمودم و با نفس خود گفتم: که
اگر جواب او گویم که اسلام هر دو از روي کره و اجبار بود خواهند گفت که در آن وقت أصلا اسلام را قوّت چندان نبود که
بقهر اکراه اسلام آرند ص: 263 پس من رجوع از آن خصم بر انقطاع کردم و جواب او نگفتم چون حال خود بدان
منوال دیدم کاغذ طومار درست کردم و یک چهل و چند مسأله از مسائل غامضه که جواب آن را نمیدانستم در آنجا مکتوب
گردانیدم و با خود گفتم که این مسایل را بالتّمام بخدمت مصاحب مولاي من یعنی أبی محمّد الحسن بن علیّ العسکري علیه السّلام
که او أحمد بن اسحاق بود میبرم تا جواب بر وفق صواب از او بشنوم چون بدر خانه آن مؤمن یگانه رفتم و طلب او کردم او متوجّه
بخدمت امام الهدي که در سرّ من رأي بود گردید من چون این سخن شنیدم بر أثر او روان گشتم و در راه بادراك ملاقات او
مستسعد گردیدم و أحوال خود را بالتّمام عرض کردم. آن مؤمن ایزد مهیمن گفت: با من بسرّ من رأي بخدمت امام البرایا أبی
محمّد الحسن العسکري علیه سلام اللَّه تعالی حاضر شو ما حقایق این مسایل از آن امام العادل سؤال نمائیم من نیز برفاقت آن مؤمن
عزیز روانه سرّ من رأي گشتم و چون بدر خانه آن ولیّ بیچون رسیدیم اذن دخول به خدمت آن بضعه رسول طلبیدم ما و آن مؤمن
را اذن دادند. امّا چون داخل دولت سراي آن خیر خلق اللَّه تعالی شدیم آن حضرت با فرزند ارجمند خود أبو القاسم محمّد بن
الحسن العسکري علیه السّلام نشسته بودند و با أحمد بن اسحق انبان بود که آن را بکساي طبري پوشانیده بود و در آنجا یک صد و
شصت کیسه از زر طلا بود و کاغذي که صاحبان مال نام خود، و کمیّت مبلغ که در آن کیسه هر کسی گذاشته بودند مکتوب بود
هر کسی مهر خود بر کیسه خویشتن نهاده بودند. چون ما داخل مجلس آن ولیّ ایزد تعالی که رشک جنّت المأوي بود الاحتجاج،
ج 4، ص: 264 شدیم و چشم ما بر جمال جهان آراي آن امام البرایا افتاد روي او را مانند ماه شب چهاردهم دیدیم و بر ران آن امام
الانس و الجانّ پسري مثل منظري خورشید بنظر ما در آمد که از نور جمال بدیع المثال او عالم روشن و از أزهار کثیر الأنوارش این
جهان گلشن گشته بود و بر فرق مبارك آن خلاصه أوصیاي رسول ایزد تعالی و تبارك دو گیسوي تافته بود که طعن برشک ختن
میزد و در نزد آن امام البریّه أنار از طلاي أحمر که تجلّی و ترصیع از نگینهاي جواهر ثمینه و درّ و گوهر کرده بودند و یکی از
صفحه 98 از 138
رؤساي بصره آن را برسم هدیه بخدمت آن خلاصۀ البریّه ارسال گردانیده حاضر بود. و در دست آن امام الأعلم قلم بود که بآن
چیزي بر کاغذي قلمی مینمود و هر گاه که آن ولیّ اللَّه اراده کتابت میکرد آن پسر دست مبارك او را میگرفتی و از کتابت
بازداشتی. در آن حال آن برگزیده واهب لا یزال آن رمّان را میانداختی و اشاره به آن پسر کردي که بزود بیار. چون آن غلام
دست از آن ولیّ ملک العلّام برداشتی باز آن حضرت مشغول بکتابت گشتی و آنچه خواستی نوشتی. بعد از آن أحمد بن اسحق فتح
کساء نمود و انبان را در پیش آن هادي هر بد و نیکو وضع فرمود. در آن عصر حضرت الهادي علیه سلام الملک الاکبر نظر
فیضگستر به آن پسر نمود و فرمود که: اي پسر مهر از هدایا و تحف شیعه و موالی تو که آنها را بشما متحف گردانیدند بردار و
آنها را بنظر در آر. آن پسر گفت: یا مولاي آیا جایز و درخورست که ایادي طاهره ممتدّ به ص: 265 هدایاي نجسه
أموال رجسه گردد؟ در آن دم آن امام المنتظر القائم علیه السّلام روي بأحمد بن اسحاق وکیل قم آورده گفت: یا بن اسحق آنچه
در جواب داري باید که بیرون آري تا آنکه حلال آن متمیّز از حرام بحکم ایزد علّام و دین سیّد الأنام گردد. ابن اسحق بموجب
حکم آن ولیّ ایزد خلّاق صرّه از آن جراب بیرون آورد و در نزد آن حضرت گذاشت. آن پسر یعنی قایم منتظر فرمود که: یا ابن
اسحق این کیسه از فلان ابن فلان از محلّه فلان قم است و در این کیسه دویست و شصت دینار است از آن جمله چهل و پنج دینار
در این کیسه از قیمت خانه کوچکی است که از میراث پدر باین کسی که این مبلغ را ارسال داشت رسیده آن را فروخته و ثمن را
به مصحوب تو یا بن اسحق فرستاد. و از آن جمله از قیمت هفت ثوب که بچهارده دینار ابتیاع شده در آن کیسه است و از اجرت
حوانیت سه دینار نیز در آنجا است. در آن وقت مولاي ما حسن العسکري علیه السّلام فرمود که: اي پسر من راست گفتی این مرد
را بر حرام آنچه درین کیسه است دلالت و ارشاد نمائی پس غلام یعنی امام القائم المنتظر علیه السّلام فرمود که: در این کیسه دو
هزار دینار است بسکّه که تاریخ آن در سنه فلان است و نصف نقش آن سکّه و مهر بر طرف شده و در آنجا سه قطعه از قراضه زر
است که وزن آن یک دانگ و نیم است آنچه در این صرّه حرامست همین است. و وجه حرمت آنست که صاحب صرّه در شهر
کذا و سنه کذا در پیش نسّاج ص: 266 بافنده که از جمله جیران او بود یکمن و ربع ریسمان داشت مدّتی آن
ریسمان در نزد آن مرد بود تا آنکه دزد آن عزل را دزدید نسّاج بنزد صاحب ریسمان رفته حقیقت حال باو عرض نمود مالک
تصدیق او ننموده او را غرامت بغزل که باریکتر از آن بود بمن و نصف فرمود. بعد از آن همان نسّاج را أمر بنسج ثوب از آن غزل
نمود و این دینار و سه قطعه قراضه از ثمن این ثوب منسوج از آن غزل است. پس از آن حلّ عقد و مهر از آن کیسه نمود چنانچه
آن خلاصه اولاد سیّد البشر از حقیقت آن خبردار بود آن دینار و سه قطعه قراضه زر از آن کیسه بدر آمد. بعد از آن ابن اسحق صرّه
دیگر از تحت آن کساء طبري بدر آورد همان پسر فرمود که: این صره از فلان بن فلان از محلّه فلانیه قم است و عین در کیسه
پنجاه دینار است لیکن ما را بحکم ایزد مهیمن بینیاز جایز و باساز نیست که دست بر آن دراز نمائیم. آن مرد گفت: یا بن رسول
اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم ما را بوجه عدم جواز سرفراز و ممتاز ساز. آن ولیّ قادر کارساز فرمود وجه آنست که این دنانیر از
قیمت گندمست که مالک این بشرکت و انبازي شخص زراعت کرده چون شریک ضعیف و او قوي بود أخذ حصّه و نصیب خود
از کیل کامل نمود و اعطاي نصیب شریک از کیل ناقص بخلاف عدل فرمود. در آن حال مولاي ما الحسن بن علیّ العسکري علیه
سلام اللَّه تعالی فرمود: صدقت یا بنیّ . ص: 267 اي پسرك من راست گفتی. آنگاه آن ولیّ اللَّه فرمود که: یا بن
اسحاق این کیسهها را بار کن و ببر و بأصحاب و ملّاك اینها رسان و اگر شما را کوفت پیدا شود البتّه وصیّت به تبلیغ این أموال
بصاحبان مال نمائی که ما را حاجت باین أموال نیست. بعد از آن، آن سرور فرمود که: جامه آن عجوز را بنزد من آر. أحمد بن
اسحاق گفت: که آن جامه را در مکان مأمون گذاشته بودم و تا حال طلب و اظهار آن خاتم الأوصیاء نبیّ المختار أصلا آن را
بخاطر نداشتم که در کجا گذاشتم. چون أحمد بن اسحاق رفت تا آنکه آن جامه به خدمت این امام الامّه حاضر سازد در آن أثر
مولاي من أبو محمّد الهادي علیه السّلام بسوي من نظر کرد و فرمود که: یا سعد: ترا چه چیز باین صوب آورد؟ گفتم: فداي تو
صفحه 99 از 138
گردم مرا أحمد بن اسحاق مشتاق شما مولی گردانید. آن حضرت علیه السّلام فرمود که: آن مسائل که بواسطه سؤال آن باین محالّ
آمدي چه شد؟ گفتم: سیّدي و مولاي، اي سیّد و مولاي من مسائل به حال خود هست. در آن حال آن ولیّ ملک متعال فرمود که:
آن را از قرّت عین من سؤال کن و ایماء بآن پسر یعنی قایم آل محمّد نمود. فی الفور آن پسندیده ربّ غفور گفت: از هر چه
خواهی سؤال کن. گفتم: اي مولاي من و پسر مولاي من روایت از حضرت سیّد البریّه به ما ص: 268 رسید که آن
نبیّ المختار طلاق زوجات طاهرات خود را بدست أمیر المؤمنین حیدر کرّار مقرّر گردانید. چنانچه بعد از وفات آن بزرگوار عایشه
در جنگ جمل با لشکر بسیار به حرب حیدر کرّار غیر فرّار آمد، آن ولیّ حضرت آفریدگار قبل از حرب و پیکار با عایشه وقار
رسولی بنزد او ارسال داشت و پیغام باین نهج براي دفع فساد که بحرکت او اشتداد یافت داد که: اي عایشه تو أهل اسلام را در
مهلکه انداختی بغشّ و عذري که پیدا ساختی و أولاد خود را در موضع هلاك ساکن گردانیدي بجهالت و نادانی و خود چنین أمر
ناپسند را پسندیدي باید که از این حرکت و فعل شنیع و عمل بیتوقیع ممتنع و منزجر گشته توبه و رجعت بحضرت ربّ العزّه نمائی
و الّا من ترا طلاق دهم و از سلسله أزواج طاهرات نبیّ صاحب اللّواء و المعراج اخراج کنم. یا مولی مرا از معنی این طلاق مخبر و
مطّلع گردان که بچه عنوان و بچه بیان است که آن رسول فیّاض ایزد منّان تفویض حکم آن بآن امام الانس و الجانّ گردانید؟ آن
حضرت یعنی قایم آل نبیّ المختار فرمود که: خداي تعالی و تقدّس شأن نساء نبیّ المقدّس را معظّم و مکرّم و بشرف امّهات
المؤمنین مختصّ در این عالم گردانیده بود. روزي خطاب مستطاب بحضرت ولایتمآب نموده که: یا أبا الحسن این شرف براي
نسوان باقی و مستدام است مادامی که ایشان بر طاعت ملک العلّام ثابت و بر دوام باشند. ص: 269 و اگر عاصی امر
اله و منکر تو اي ولیّ اللَّه گردند یعنی بر تو خروج کرده از خانهاي خود بیرون آیند هر آینه هر که باشد او را طلاق داده از سلسله
أزواج من اخراج کن. آن حضرت قبول نمود و در وقتی که عایشه باغواي جمعی با لشکر ببصره آمد حضرت أمیر المؤمنین حیدر
علیه السّلام بعد از اتمام حجّت بر عایشه او را طلاق داده از زوجیّت حضرت نبیّ الرّحمه صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم اخراج و از
شرف امّیت المؤمنین اسقاط و استخراج نمود. سعد بن عبد اللَّه گوید که: من در آن حال گفتم: یا بن رسول اللَّه مرا خبر ده از
فاحشه بیّنه که آن اگر از زن صادر و سانح گردد شوهرش را میرسد که او را در أیّام عدّه از خانه خود اخراج نماید. آن خلاصه و
زبده أولاد سیّد البشر الامام القائم المنتظر علیه سلام الملک الأکبر فرمود که: آن فاحشه مساحقه است و سحق عبارت از آنست که
دو زن با هم جمع شوند و چون این عمل از زنی صادر گردد بر او رجم لازم آید و آن زنا نیست زیرا که اگر زنا از زنی واقع شود
او واجب الرّجم نشود بلکه حدّ شرعی که عبارت از صد تازیانه است بر او لازم گردد. و اگر بعد از اقامت حدّ کسی اراده تزویج آن
عورت نماید أحدي را منع او از عقد بواسطه ضرب حدّ نرسد لیکن اگر آن مساحقه کرده باشد رجم بر او واجب گردد و سنگسار
کردن خزي و خواري است و آن کسی را که خداي باري أمر بسنگسار او نمود پس حکم بخزي و خاري او فرمود و بناء علیه هیچ
أحدي را نزدیکی باو روا نبود. ص: 270 بعد از آن سؤال از آن پسندیده واهب متعال نمودم که قول خداي تبارك
و تعالی به پیغمبر خود موسی علیه السّلام در هنگام صعود بجبل طور خطاب مستطاب فرمود که: فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ
طُويً. مرا خبر ده که مراد از خلع نعل چه بود بدرستی که فقهاء فریقین و علماء طرفین میگویند که: موسی علیه السّلام که نعلین
مأمور بخلع آن از حضرت ربّ العالمین گردید آن پوست میته بود. آن حضرت علیه السّلام فرمود که: هر کسی که قایل باین قول
گردید آن کس افتري بموسی علیه السّلام نمود او بیشبهه و ارتیاب جاهل از رتبه موسی و نبوّت آن رسالتمآب خواهد بود زیرا که
این أمر خالی از دو خطیّه نیست: اوّلی، آنکه آیا صلاة موسی علیه التّحیّۀ و الثّناء در آن نعلین جایز بود یا نه؟ اگر موسی علیه السّلام
را صلاة در آن جایز و عیان بود پس موسی (ع) را لبس آن نعلین در آن وادي مقدّس نیز جایز باشد زیرا که آن نعلین بیقین طاهر و
مقدّس بود. خطیّه ثانیه، آنکه اگر نماز موسی علیه السّلام در آن جایز نباشد مع هذا موسی ملبّس آن باشد لازم آید که موسی علیه
السّلام حلال از حرام نشناسد و آنچه نماز و بندگی حضرت بینیاز در آن جایز و با ساز باشد و آنچه نماز در آن رخصت و جایز
صفحه 100 از 138
نباشد نداند و این کفر است. گفتم: یا بن رسول اللَّه مرا از تفسیر و تأویل این آیه جلالت پایه مخبر و مطّلع گردان که از حقایق آن
بغایت متحیّر و نادانم. ص: 271 حضرت أبو القاسم الحجّ ۀ بن الحسن علیهما السّلام فرمود: که موسی نبیّ علیه
السّلام بوادي مقدّس آمد مناجات بحضرت مجیب الدّعوات نمود که یا ربّ انّی أخلصت لک المحبّۀ و غسلت قلبی عمّن سواك.
أمّا چون آن رسول بیچون را محبّت بأهل او از حدّ و حصر افزون بود حضرت ملک تعالی فرمود که: اخلع نعلیک یعنی حبّ أهل
خود را اگر با ما محبّت- داري از خاطر خود بیرون کن و مودّت آنها را از دل خود نزع نمائی چون در محبّت ما دعوي اخلاص
میکنی که دل بمحبّت غیر ما مایل و بما سواي ما مشغول و معطّل شدي. من گفتم: یا بن رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم مرا
خبر از تأویل کهیعص ده. و آن حضرت علیه السّلام فرمود که: این حروف از أخبار غیبست که حضرت علّام القیّوم بنده خود زکریّا
علیه السّلام را بر آن أمر غیب مطّلع گردانید. بعد از آن آن قصّه بر آن حضرت سیّد الأنبیاء محمّد المصطفی صلوات اللَّه علیه و آله
وانمود کرد و حقیقت این خبر بدین نهج منقول و مشتهر است که چون زکریّا علیه السّلام أوصاف حمیده و نعوت پسندیده آل عبا
از کتب سماویّه دیده و شنیده بود و مطّلع باسماي آن أعیان نبود. از حضرت معبود سؤال تعلیم أسماء خمسه نمود ایزد بیزوال و أمین
وحی جبرئیل علیه سلام اللَّه المتعال را بنزد آن پیغمبر با اقبال ارسال نمود و او را باسماي اولیاي حضرت ذو الجلال اعلام فرمود.
پس زکریّا را در هنگام تذکّر أسماي محمّد و علیّ (ع) و فاطمه و حسن (ع) حزن و غم و کرب و ألم بغایت کم میشدي و از أنواع
مکروهات منجلی و متسلّی ص: 272 گشتی. و چون باسم حسین علیه السّلام رسیدي مختنق میشدي و از کثرت
عبرت و دمعت عین بسیار بسیار متألّم و حزین گشتی و دل تنگ شدي. روزي آن نبوّت پناهی مناجات بحضرت الهی نمود که
خدایا چراست که من در وقت تذکّر أسماي أربع از أنواع غموم و از جمیع هموم تسلّی مییابم و چون متذکّر بنام نامی حسین بن
علی علیه السّلام میشوم چشمم پر آب و سوز دل و اضطراب بسیار بهم میرسد؟ حضرت ملک تعالی آن نبیّ اللَّه را از قصّه حسین و
شهادت آن سیّد الشّهداء در کربلا خبر داد. پس فرمود که: کهیعص کاف نام کربلا و هاء اشاره بهلاکت عترت طاهره و یا، یزید که
ظالم حسین علیه السّلام است و عین عطش حسین و أصحاب و صاد صبر آن ولیّ ایزد أکبر است. چون زکریّا علیه السّلام این أحوال
امام المظلوم علیه السّلام از حضرت ملک العلّام استماع نمود تا سه روز سر عجز و نیاز با کمال سوز و گداز بسجده بینیاز گذاشت
و أصلا سر برنداشت و مردم را در این سه روز بنزد خود راه نداد و در گریه و بکاء و حزن و عنا بودي و مرثیه و مناجات بحضرت
مجیب الدّعوات نمود که: الهی أتفجّع خیر جمیع خلقک بولده. الهی أتنزل بلوي هنه الرزیّۀ بفنائه. الهی أتلبّس علیّا و فاطمه ثیاب
هذه المصیبۀ. الهی أتحلّ کربۀ هذه المصیبۀ بساحتهما. و چون آن نبیّ بیچون از این مناجات بحضرت مجیب الدّعوات فارغ
ص: 273 شدي در باب طلب فرزند میگفتی: الهی ارزقنی ولدا تقرّبه عینی علی الکبر فاذا رزقتنیه فاقتنّی بحیّه ثمّ
أفجعنی به کما تفجّع محمّدا حبیبک صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم بولده. نیز دعاي آن نبیّ حضرت مهیمن بهدف اجابت مقترن گردید
و ایزد مجید یحیی نبیّ محصور که ربّ غفور نعت پسندیده او را در قرآن مذکور گرداند که: وَ سَیِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِیا مِنَ الصَّالِحِینَ
باو بخشید. بعد از آنکه یحیی نبیّ محصور بسنّ رشد و تمیز رسید نهایت خوف و وحشت بر آن نبیّ ربّ العزّت رسید و بغایت
اندوه ذلّت بر و مستولی گردید که أصلا لحظه بلکه لمحه نیاسودي و دائم بحزن و ألم قائم و متألّم بودي و چون آن نبیّ بیچون
بدرجه شهادت رسید حضرت زکریّا نبیّ علیه السّلام به در دو مصیبت او مبتلا گردید. پس آنگاه آن حجّۀ اللَّه فرمود که: حمل
یحیی علیه السّلام مدّت شش ماه بود و حمل حسین علیه السّلام نیز چنین بود. سعد گوید که گفتم: یا مولی خبر ده مرا از علّتی که
از سبب آن قوم را اختیار امام براي نفس ایشان جایز و عیان نیست. آن حضرت علیه السّلام فرمود که اختیار قوم بر امام مفسد است
یا مصلح؟ گفتم: بمصلح. در آن أثر آن امام جنّ و بشر فرمود که آیا جایز است که عقلا اختیار قوم بر امام مفسد واقع شود زیرا که
هیچ کس آنچه در خاطر غیر او گذرد و از صلاح و فساد و فلاح و الحاد مطّلع و مخبر نیست. و چون حال هر افراد در حال بدین
منوال است پس محتمل است که ص: 274 اختیار قوم بر یکی از أهل فساد و جهّال واقع گردد. گفتم: بلی یا مولی
صفحه 101 از 138
آن ولیّ ایزد تعالی فرمود که همین علّت است که من آن را مؤیّد ببرهان عقلی گردانیدم تا عقل تو قبول آن کند. گفتم: نعم مثل
این برهان بغایت دلنشین و خاطر نشانست. بعد از آن آن هادي انس و جان گفت: یا سعد مرا خبر ده از رسولان عالیشأن که
حضرت قادر سبحان برگزید ایشان را از جمیع خلقان و انزال، و ارسال کتب بدیشان نمود. و مؤیّد آن أعیان بوحی و عصمت ایشان
از هر وزر و خطیئت فرمود چه آن رسل أعلام امم و هدات خلایق بحضرت ایزد عالماند چون قادر بیچون ایشان را بر ثبوت اختیار
بهدایت مشحون گردانید. و از جمله أنبیاء و رسل واجب تعالی موسی و عیسی علیهما التّحیّۀ و الثّناء بودند آیا ایشان را بر ثبوت
اختیار با وفور عقل و فهم و کمال شعور و علم که هر دو در اختیار مختار بودند میتواند بود که اختیار آن دو بزرگوار بر منافق
خاکسار واقع گردد و حال آنکه ایشان هر دو ظنّ ایمان بآن منافق بیایمان داشته باشند. من گفتم: نه پس آن ولیّ ایزد مقدّس فرمود
که چون جایز نباشد که این موسی کلیم اللَّه علیه السّلام با وفور عقل و کمال علم و نزول وحی بر او از قادر عالم از وجوه عسکر و
از أعیان آن قوم یکسر اختیار هفتاد نفر بمیقات پروردگار داور از آن جماعت که أصلا شکّ و گمان در ایمان ایشان نداشت و
اخلاص آن طایفه را نسبت بحضرت خالق البریّه در حدّ کمال گمان داشت. قضا را بعد از صعود و عروج موسی علیه السّلام با
ایشان ظاهر شد که ص: 275 اختیار موسی بر منافقان واقع شد نه بر مؤمنان. چنانچه ایزد منّان بیان أحوال منافقان در
قرآن لازم الاذعان مینماید که: وَ اخْتارَ مُوسی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلًا لِمِیقاتِنا الآیه ... یا سعد چون ما دیدیم که اختیار آن کسی که واجب
تعالی و تقدّس اصطفا و اجتباي او براي نبوّت هر کس نمودند بر أفسد واقع گردید نه بر أصلح و حال آنکه ظنّ آن رسول ایزد
متعال چنان بود که ظنّ او بر أصلح واقع شد اختیار نه بر أفسد دانستیم که اختیار آن کسی که عالم بمقتضیات صدور و مکروهات
ضمایر از روي درك و شعور نباشد و از او سرایر منصرف و ظاهر گردد این نوع شخص را هیچ خطر براي اختیار نخواهد بود. بعد
از وقوع حیرة أنبیاء ربّ العباد بر أصحاب فساد فلهذا أهل صلاح اراده این نوع اختیار ننمودند و تجویز این کار نفرمودند. بعد از آن
مولاي ما فرمود که یا سعد خصم تو که دعوي میکند که حضرت نبیّ المختار با آنکه مختار این امّت بود با نفس نفیس خود بسوي
غار رفت به واسطه آنکه براي نفس او میترسید. چنانچه براي نفس أقدس خود خایف بود چه میدانست که او بعد از آن حضرت
خلیفه این امّت خواهد بود زیرا که از حکم اختفا نبود که نبیّ الرّحمه به غیر أبو بکر بغار رود مگر آنکه او با آن رسول آخر الزّمان
باشد و علی علیه السّلام را براي آن در خوابگاه و مقام خود گذاشت که میدانست اگر علی علیه السّلام مقتول گردد آن خلل که
بقتل أبی بکر واقع و حاصل میشد هرگز از قتل علی (ع) متصوّر و محصّل نمیشد زیرا که علی علیه السّلام را قایم مقام و نایب مناب
بود که اقامت در امور آن ولیّ ربّ غفور خواهد نمود هیچ گونه نقص بر آن خصم تو لازم ص: 276 نیامدي زیرا
که نه شما میگوئید که حضرت نبیّ الامّه فرمود که الخلافۀ من بعدي ثلثون سنه و غیر آن موقوف است بر عمر آن چهار نفر أبو بکر
و عمر و عثمان و علی علیه السّلام. بدرستی که این چهار نفر بمذهب شما خلفاي حضرت پیغمبر (ص) اند چه خصم ترا اعتقاد چنین
است. من گفتم: یا ابن رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم هر گاه أمر چنین باشد پس أبو بکر چگونه بعد از پیغمبر صلّی اللَّه علیه
و آله و سلّم بلا فصل خلیفه امّت خواهد بود؟ آن حضرت علیه السّلام فرمود: نعم هر گاه این ثلاثه خلفاء حضرت رسول صلّی اللَّه
علیه و آله و سلّم باشند و آن حضرت صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم، تعیین تقدیم أبو بکر بر عمر و عثمان نکرده باشد مع هذا با أبو
بکر تنها بغار رفته چرا با هر سه خلیفه نرفته چه هر گاه این هر سه خلیفه رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم باشند. پس این سه نفر
سزاوار و در خور آن بودند که با حضرت نبیّ المختار به غار روند نه أبو بکر تنها مستحقّ آن مرحمت از حضرت نبیّ الوري باشد و
بس زیرا که بنا بر قول آنکه هر سه را خلیفه رسول صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم داند باید که اعتقاد کند بآن که حضرت نبیّ ایزد
واهب لازم و واجب است که آنچه در حقّ أبی بکر بعمل آرد از لطف و احسان در باره عمر و عثمان نیز چنان کند، زیرا که ایشان
نیز خلیفه رسول آخر الزّمان بودند. و چون آن رسول قادر بیچون احسان در حقّ عمر و عثمان بمثل آنکه در باره أبو بکر نمود
ننمود. ص: 277 پس آن نبیّ الأقدس تهاون در حقّ آن دو کس و ترك شفقت بر آن هر دو نفس فرمود، بعد از
صفحه 102 از 138
آنکه شفقت بر آن هر سه کس بر حضرت رسول مقدّس بر ترتیب خلافت ایشان واجب و عیان بود چرا مختصّ به یکی ایشان
گردانید. بناء علیه معلوم گردید که رفتن أبو بکر با حضرت رسول ایزد غفّار بجانب غار نه بواسطه آن بود که آن سرور مطّلع و
مخبر بر خلافت أبی بکر بعد از آن پیغمبر جلیل القدر بر امّت او از جنّ و بشر بود، بلکه چون سیّد البشر مطّلع بر نفاق و غدر أبو بکر
بود و در هنگام که آن نبیّ الاکرم اراده سکناي مقام غار براي حفظ نفس أقدس خود از شرّ أشرار بحکم حضرت پروردگار نمود
همان که أمیر المؤمنین علی علیه السّلام را بأمر ایزد علّام باعلام أمین الوحی جبرئیل علیه السّلام در خوابگاه خود خوابانید چه باخبار
جبرئیل علیه السّلام خاطر از طرف أمیر المؤمنین حیدر جمع داشت و میدانست که هیچ گونه ایذا و ضرر بآن ولیّ ایزد داور نخواهد
رسید پاي از دولت سراي خود بیرون گذاشت و راه غار برداشت. در همان أثر أبو بکر در معبر بنظر آن سرور در آمد حضرت
پیغمبر (ص) بنوعی که مذکور شد چون از طرف غدر أبو بکر مطمئنّ خاطر نبود لهذا او را به رفاقت راه غار یار گردانید و قبل از
وصول بدر غار او را مکان قرار داد و مندل بر أطراف او کشید بخوف آنکه مبادا مراجعت نماید و أهل نفاق و أشرار که با او یار
بودند بدر غار آرد. فلهذا رسول ایزد أکبر گفت: یا أبو بکر زنهار پاي از مندل بدر ننهی و الّا آزار بسیار بتو رسد که خوف هلاکت
تست. مع هذا أبو بکر بخاطر رسانید ص: 278 که البتّه محمّد بر أحوال سازش من با جمع دیگر مطّلع و مخبر گشته
و الّا براي چه مرا با خود باندرون غار نبرد و در این مکان در مندل نگاهداشت، مرا باید راه خود برداشت و محمّد صلّی اللَّه علیه و
آله و سلّم را در اینجا گذاشت باز بخاطر رسانید که چون آن سیّد و سرور فرمود که: اگر پاي از مندل بدر آري البتّه آزار بسیار
یابی. القصّه در مکث و خروج از آن مکان متردّد و حیران بود بالاخره رأي أبو بکر بر آن نهج مقرّر گشت که پاي از مندل بیرون
گذارد و از آن فعل و کردار او ضرار و آزار بیّن و آشکار گردد تا آمدن نبیّ المختار بر مندل ساکن و برقرار ماند و الّا فرار برقرار
اختیار کند همان که پاي از مندل بیرون گذاشت مار بحکم حضرت پروردگار نیش در کار او کرد. پس آنگاه أبو بکر در آن مقرّ
مستقرّ گردید تا آنکه حضرت نبیّ ایزد أکبر باو رسید حقیقت آن یار غار با نبیّ المختار بدین وجه و هنجار بود. یا سعد امّا آنچه
خصم از تو استعلام نمود که آیا اسلام آن دو نفر یعنی أبا بکر و عمر از روي طوع و رغبت تمام بود یا از روي کره و ابرام چرا
نگفتی که اسلام آن کس محض براي طمع و هوس بود چه پیوسته این دو نفر مخلوط بیهودان کافر بودند و طایفه یهود عاقبت
نامحمود إخبار و إعلام أبی بکر و عمر به خروج محمّد سیّد البشر و استیلاي آن سرور بر عرب و قوم دیگر از کتب تورات و سایر
کتاب سماوي که پیشتر از آن بر پیغمبران از نزد قادر سبحان آمد و از ملاحم قصّه آن رسول عرب و عجم یعنی محمّد صلّی اللَّه
، علیه و آله و سلّم مینمودند و میگفتند که استیلاي محمّد بر عرب مثل استیلاي بخت النّصر بر بنی اسرائیل است. الاحتجاج، ج 4
ص: 279 زیادتی از طرف محمّد آنکه او دعوي نبوّت کند و حال آنکه او را أصلا اطّلاع بر هیچ شیء از نبوّت نیست. چون أبو بکر
و عمر مکرّر خبر خروج حضرت نبیّ الأکبر از یهود و جمعی دیگر شنیده بودند که آن سرور ظاهر خواهد شد و منتظر آن بودند بعد
از ظهور أمر رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم هر دو بخدمت او آمده زبان به شهادت أن لا اله الّا اللَّه مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ گشودند
بطمع آنکه بعد از انتظام مهام آن رسول ملک العلّام و خوبی أحوال آن سیّد الأنام بر وجه دلخواه و مرام ولایت و حکومت شهر از
آن سرور یابند چون نبیّ بیچون ظاهر شد، و نبوّتش قویم و ولایتش مستقیم گردید و لیکن حقایق أحوال کثیر الاختلال آن دو نفر
بر حضرت پیغمبر من کلّ الوجوه بیّن و ظاهر بود که بچه کیفیّت و انصرام انتظام و انجام خواهد یافت توجّه بایشان در باب ولایت و
ریاست بر خلقان ننمود. چون ایشان مأیوس از حضرت نبیّ الانس و الجانّ گشتند در لیلۀ العقبه با سایر مشرکان فسقه که أمثال
ایشان بودند اتّفاق نمودند و هر دو متلثّم گشتند بمثل تلثّم تمامی مشرکین که عهد و شرط نمودند که در لیلۀ العقبه محمّد صلّی اللَّه
علیه و آله و سلّم را از آن کوه ساقط گردانند و بقتل رسانند از آن جمله این دو نفر از آن جماعت بودند. بعد از آنکه آن طایفه
بقصد قتل خاتم الرّسل در لیلۀ العقبه بآن جبل متصاعد گشتند، حضرت عزّ و جلّ ذات کامل آن نبیّ مکمّل را از مکر و کید أرباب
خدعه و حیل صیانت و محافظت نمود و أصلا آنها را قدرت هیچ چیز نسبت بآن رسول ربّ العزیز نبود. ص: 280
صفحه 103 از 138
حال أبو بکر و عمر در بیعت اسلام با حضرت نبیّ المحمود مثل حال طلحه و زبیر بود در هنگام که بخدمت علی علیه السّلام آمدند
و هر یک بطمع ولایت و ایالت ولایت از ولایات عراق متابعت نمودند و چون مأمول ایشان به حیّز وصول نرسید و هر دو مأیوس
شدند نکث بیعت و نقص عهد اطاعت آن سرور نمودند و خروج بر آن حضرت علیه السّلام فرمودند تا آنکه هر یک أمر ایشان آئل
کردند بمحلّ که أمر ناقضان عهود و میثاق و ناکثان شروط وفاق و اتّفاق بآن حدّ آئل و مختل گردد. چون کلام باین مقام رسید
مولاي ما حسن بن علیّ العسکري سلام اللَّه علیهما براي نماز و عبادت حضرت بینیاز برخاست و قائم منتظر نیز با پدر بزرگوار
موافقت در قیام نمود من نیز از خدمت ایشان مراجعت بمقام و مکان خود نمودم. أحمد بن اسحق که یار بینفاق بود طلبیدم دیدم
که گریه کنان روي بمن آورد. گفتم: چرا دیر کردي و وجه گریه چیست؟ گفت: یا سعد جامه امانت که مولاي من طلب احضار
آن از من نمود گم کردم و حیرانم که آن سرور را هیچ وجه صواب مجاب نتوانم نمود. گفتم: که بر تو هیچ باك نیست نهایت
آنکه آن خلاصه أولاد سیّد بشر را بحقیقت أمر کما هو حقّه مطّلع و مخبر گردان. در حال متوجّه تلثیم جناب آن ولایتمآب گردید
و چون داخل دولتسراي آن ولیّ ملک تعالی شد. در ساعت رجعت از پیش آن امام انس و جان خوشحال و خندان به الاحتجاج،
ج 4، ص: 281 منزل و مکان خود نمود و صلوات بر محمّد و أهل بیت او میفرستاد. گفتم: یا أحمد چه خبر است؟ گفت: اي سعد
آن جامه را یافتم در تحت قدم مولی ما فرش است و آن سرور بر بالاي آن نماز میگذارد. سعد گوید: چون این سخن از أحمد
اسحق شنیدم بسیار بسیار مبتهج و مسرور گردیدم و حمد و سپاس و شکر بیحدّ و بیقیاس حضرت خالق الجنّ و النّاس جلّ ذکره
بجاي آوردم. و بعد از آن هر روز تردّد بمنزل مولاي ما علیه التّحیّۀ و الثّناء در أیّام که در آنجا میبودم مینمودم لیکن دیگر آن پسر
خورشید منظر را در پیش آن سرور نمیدیدم. چون روز وداع من و أحمد بن اسحق و شخصی دیگر از أهل شهر ما کهلان نام
بخدمت آن امام الأنام داخل شدیم. أحمد در پیش روي سرور بایستاد و گفت: یا بن رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم محنت
من و رحلتم نزدیک بکار شد. الحال سؤال من از حضرت ایزد غفّار آنست که: أن یصلّی علی المصطفی جدّك و علی المرتضی
أبیک و علی سیّدة النّساء امّک و علی سیّدي شباب الجنّه عمّک و أبیک و علی الأئمّۀ الطّاهرین من بعدهما آبائک و أن یصلّی
علیک، و علی ولدك و نرغب الیه أن یعلی کعبک و یکفی عدوّك و لا جعل اللَّه هذا آخر عهدنا من لقائک. یعنی: مرا استدعا از
حضرت مجیب الدّعوات فرستادن صلوات بر جدّ تو محمّد مصطفی و صلوات علی المرتضی و درود مادرت سیّدة النّساء فاطمۀ
الزّهراء ص: 282 و تحیّت بر سیّدي شباب أهل الجنّه سبطی سیّد المرسلین الحسن و الحسین عمّ و پدرت و صلوات
باقی أئمّه الطّاهرین. بعد از آن جوانان بهشت که آباي عظام و أجداد کرام تست و نیز از حضرت باري مستدعی صلوات بر ذات
أقدس تو و ولد مقدّست میباشم، و التماس و رغبت من بحضرت مهیمن چنانست که قدر ترا مع فرزند ارجمندت بلند و دشمنت را
خوار و ثرند گرداند و این ادراك لقاء و شرف صحبت کثیر- البهجت را آخر لقاء و عهد من نگرداند. سعد گوید: که چون أحمد
بن اسحق این مناجات بحضرت قاضی الحاجات نمود و این کلمات بسمع شریف آن امام البریات رسید چشم پر آب گردانید،
چنانچه قطرات عبرات بر و جنات قمر سمات آن سرور متقاطر گردید. بعد از آن فرمود که: یا ابن اسحق در دعا بسیار تکلّف
بحضرت ایزد خلّاق مکن که ملاقات تو بحضرت غافر الخطیئات بغایت نزدیک است چنان که گوئیا در این زمان در سینه تو حاضر
و عیانست. أحمد بن اسحاق از شنیدن کلام از آن مقتداي خاصّ و عام بیهوش گشته بر زمین افتاد و چون بهوش آمد گفت: یا
مولی بعزّت اللَّه تعالی، و بحرمت جدّت محمّد المصطفی صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم که مرا مشرّف و مخلّع بخرقت از سر کار فیض
آثار خود گردانی که آن را کفن خود سازم و خاطر از عذاب گور و ضغطه آن مطمئنّ گردانم بلکه بوسیله احسان شما بهیچ بلیّه و
عذاب درنمانم. مولی ما علیه السّلام و الدّعاء چون او را مضطرّ دید در آن أثر آن ولیّ ایزد ص: 283 تعالی و
تبارك دست مبارك در تحت بساط که خود بسعادت و اقبال بر آن ساکن بود برده و سیزده درهم بیرون آورده بآن مؤمن مکرّم
عنایت و کرم فرمود و گفت: باید که بغیر این درهم چیزي دیگر براي نفس خود خرج نکنی. و آنچه سؤال نمودي از آن البتّه
صفحه 104 از 138
محروم و مأیوس نخواهی ماند زیرا که حضرت عزّ و جلّ أجر عمل نیکو را ضایع و صاحبش را بیآبروي نگرداند، بلکه پاداشت آن
را بوثیقه هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ بدر رساند. سعد گوید: که ما بعد از رخصت انصراف از حضرت مولاي خود علیه السّلام
چون سه فرسخی حلوان رسیدیم أحمد بن اسحق راتب محرق بهم رسید و درد و تعب و ألم صعب باو عاید گردید چنانچه مأیوس
از حیات شد، امّا چون داخل شهر حلوان گشتیم و در بعض سراهاي آن بلده فروز آمدیم أحمد بن اسحق مردي را که هم شهري
موحی الیه بود لیکن در حلوان توطّن داشت او را بنزدیک خود خواند و با آن مرد سخن بسیار گفت. بعد از آن روي بیاران آورد و
گفت: اي عزیزان امشب باید که جمیع یاران از پیش ما متفرّق شوید و مرا تنها در اینجا بگذارید. ما بموجب استدعاء آن مؤمن بیریا
از پیش او منصرف شده هر کس بمرقد راحت و مضجع استراحت رجعت و معاودت نمودیم. و چون قریب بطلوع صبح شد مرا فکر
آن مؤمن ربود و همگی خاطر بطرف او مایل گردید که یا ربّ حال او بکجا رسید. آیا باقی باشد یا مسافر عالم باقی شده باشد
همان که چشم گشودم پس ناگاه کافور الخادم که خادم مولاي ما أبی محمّد علیه السّلام بوده در پیش ص: 284
خود دیدم و او فرمود که: أحسن اللَّه بالخیر عزاکم یعنی خداي تعالی خیر شما را بعزا نیکو گرداند و این مصیبت را بخیر و خوبی
بشما ختم تمامی مصایب سازد من از غسل و کفن صاحب شما الحال فارغ شدم و آن مؤمن را ثوب که مولاي من براي کفن-
فرستاد بعد از غسل و حنوط در او پوشانیدم بحکم مولی و شما را نیز مطّلع براي دفن او گردانیدم و او را مدفون سازید که او در نزد
سیّد و مولاي شما گرامیتر از جمیع شما است. کافور خادم در همان دم از نظر من و باقی مردم غایب گردید و دیگر هیچ أحدي او
را در آن مکان ندید. ما بر سر آن مؤمن پسندیده ربّ جمیل اجتماع بگریه و زاري و عویل نمودیم تا از امرش فارغ شدیم و او را
وداع نموده هر کسی راه شهر و ولایت خود گرفتیم، رحمۀ اللَّه علیه و علی جمیع المؤمنین و المؤمنات.
[جواب امام مهدي ع از نامه شیعیان بحضرتش در امر خلف عسکري ع]
[جواب امام مهدي ع از نامه شیعیان بحضرتش در امر خلف عسکري ع] از شیخ الموثوق أبی عمرو العمري رحمه اللَّه منقول و
مرویست که میان ابن أبی غانم القزوینی و جماعت از شیعه أئمّه أولاد أمیر المؤمنین علی (ع) منازعه در حقّ خلف القائم المنتظر
سانح و صادر شد. ابن أبی الغانم مذکور ذکر مینمود که حضرت أبی محمّد علیه السّلام گذشته و پسري از او نماند امّا چون
جماعت شیعه این سخن شنیدند صلاح دنیا و آخرت خود در آن دیدند که در آن باب بآن ولایتمآب نویسند آن حضرت را از
حقیقت منازعه آن أمر مطّلع و مخبر گردانند فلهذا کتاب بآن امام الامّه قلمی نمودند و آن را بمصحوب معتمدي بناحیه فرستادند و
آن سرور را از مشاجره، و منازعه در حقّ او اعلام و افهام نمودند. ص: 285 و چون آن ولیّ بیچون کتابت شیعیان
مطالعه نمود جواب ایشان را به خطّ مبارك خود باین مضمون صدق مشحون قلمی فرمود که: بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم حمانا اللَّه و
إیّاکم من الفتن و وهب لنا و لکم روح الیقین و أجارنا و إیّاکم من سوء المنقلب انّه أنهی الیّ ارتیاب جماعۀ منکم فی الدّین و ما
دخلهم من الشّک و الحیرة فی ولاة أمرهم فغمّنا ذلک لکم لا لنا و ساءنا فیکم لا فینا لانّ اللَّه معنا فلا فاقۀ بنا الی غیره و الحقّ معنا فلن
یوحشنا من قعده عنّا و نحن صنایع ربّنا و الحقّ بعد صنایعنا. یا هؤلاء ما لکم فی الرّیب تتردّدون و فی الحیرة تنعکسون اما سمعتم أنّ
اللَّه تعالی عزّ و جلّ یقول: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ. او ما علمتم ما جاء به الآثار ممّا یکون و
یحدث فی أئمّتکم علی الماضین و الباقین منهم السّلام. او ما رأیتم کیف ما جعل اللَّه تعالی لکم معاقل تأوون الیها و أعلاما تهتدون
منها من لدن آدم علیه السّلام الی أن ظهر الماضی (ع) کلّما غاب علم بدا علم و اذا أفل نجم طالع نجم فلمّا قبضه اللَّه الیه ظننتم أنّ
اللَّه أبطل دینه و قطع السّبب بینه و بین خلقه کلّا ما کان و لا یکون حتّی یقوم السّاعۀ و یظهر امر اللَّه و هم کارهون. و أنّ الماضی علیه
السّلام مضی سعیدا فقیدا علی منهاج آبائه علیهم السّلام حذو النّعل بالنّعل و فینا وصیّه و علمه و منه خلفه و من یسدّ مسدّه و لا ینازعنا
فی موضعه الّا ظالم آثم و لا یدّعیه دوننا الّا جاحد کافر و لو لا أمر اللَّه لا یغلب و سرّه لا یظهر و لا یعلن لظهر لکم من حقّنا ما تنفر
صفحه 105 از 138
منه عقولکم و یزیل شکوکم لکنّه ما ص: 286 شاء اللَّه کان و لکلّ أجل کتاب فاتّقوا اللَّه و أسلموا لنا و ردّوا الأمر
الینا فعلینا الإصدار کما کان منّا الإیراد و لا تحاولوا کشف ما غطی عنکم و لا تمیلوا عن الیمین، و تعدلوا الی الیسار و اجعلوا قصدکم
الینا بالمودّة علی السّنّۀ الواضحه قد نصحت لکم. و اللَّه شاهد علیّ و علیکم و لو لا ما عندنا من محبّۀ صاحبکم و رحمتکم و الاشفاق
علیکم فکنّا عن مخاطبتکم فی شغل ممّا امتحنا به من منازعۀ الظّالم العتلّ الضّال المتتابع فی غیّه المضادّ لربّه المدّعی ما لیس له
الجاهد حقّ من افترض طاعته الظّالم الغاصب فی ابنۀ رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم الی اسوة حسنه و سیتردّي الجاهل رداء
عمله و سیعلم الکافر من عقبی الدّار عصمنا اللَّه و إیّاکم من المهالک و الاسواء و الآفات و العاهات کلّها رحمۀ فانّه ولیّ ذلک و
القادر علی ما یشاء و کان لنا و لکم ولیّا و حافظا و السّلام علی جمیع الأولیاء و المؤمنین و رحمۀ اللَّه و برکاته و صلّی اللَّه علی محمّد
النّبی و آله و سلّم تسلیما
[جواب امام مهدي ع از نامه احمد بن اسحاق و جعفر کذاب]
[جواب امام مهدي ع از نامه احمد بن اسحاق و جعفر کذاب] سعد بن عبد اللَّه الأشعري از شیخ صدوق أحمد بن اسحق بن سعد-
الأشعري رحمه اللَّه روایت کند که مردي از أصحاب ما بنزد ما حاضر شد و گفت که جعفر بن علیّ النّقی علیه السّلام بمن کتابت
باین مضمون قلمی نمود که ترا اطاعت من لازم است و تعریف نفس خود و اظهار علم خود و دعوي میکند که بعد از برادر او حسن
العسکري علیه السّلام او قیّم أمر دین نبیّ متعال و عالم بحلال و حرام است بلکه عالم بجمیع ما یحتاج الیه النّاس و غیر ذلک از علوم
همگی مثل فقه و حدیث و نجوم و رمل و هندسه است. أحمد بن اسحق گوید که: چون من این سخن شنیدم کتابت از آن
ص: 287 مؤمن گرفتم و أوّل تا آخر آن کتابت را تلاوت و قرائت کردم در همان ساعت به خدمت آن صاحب
اقبال و سعادت حضرت صاحب الزّمان صلوات اللَّه علیه و علی آبائه الطّاهرین کتابت نوشتم و کتاب جعفر بن علیّ علیه السّلام را در
آن کتابت خود درج کردم چون کتابتم بآن حضرت رسید بعد از مطالعه جواب آن بیرون آمد باین مضمون بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم
أتانی کتابک أبقاك اللَّه و الکتاب الّذي انفذت فی درجه و احاطت معرفتی بجمیع ما تضمّنه علی اختلاف ألفاظه و تکرّر الخطاء فیه
و لو تدبّرته توقّفت علیه منه. و الحمد للَّه ربّ العالمین حمدا لا شریک له فی أعلی احسانه الینا و فضله علینا الی اللَّه عزّ و جلّ للحقّ
الّا اقاما و للباطل الّا زهوقا و هو شاهد علیّ بما أذکره ولی علیکم بما أقوله اذا اجتمعنا الیوم الّذي لا ریب فیه و یسألنا عن ما نحن فیه
مختلفون. و انّه لم یجعل لصاحب الکتاب المکتوب الیه و لا علیک و لا علی أحد من الخلق جمیعا امامۀ مفترضه و لا طاعۀ لازمۀ و
سأبیّن لکم جملۀ تکتفون بها ان شاء اللَّه. یا هذا یرحمک اللَّه انّ اللَّه تعالی لم یخلق الخلق عبثا و لا أهملهم سدي بل خلقهم بقدرته و
جعل لهم أسماعا و أبصارا و قلوبا و ألبابا. ثمّ بعث الیهم النّبیّین علیهم السّلام مبشّرین و منذرین یأمرونهم بطاعته و ینهونهم عن معصیۀ
و یعرفونهم ما جهلوه من أمر خالقهم و دینهم و أنزل علیهم کتابا. و بعث الیهم ملائکۀ و بائن بینهم و بین من بعثهم الیهم بالفعل-
ص: 288 الّذي جعله لهم علیهم و ما آتاهم من الدّلائل الظّاهرة و البراهین الباهرة و الآیات الغالبۀ فمنهم من جعل
النّار علیه بردا و سلاما و اتّخذه خلیلا و منهم من کلّمه تکلیما و جعل عصاه ثعبانا مبینا و منهم من احیی الموتی باذن اللَّه و أبرأ الاکمه
و الابرص باذن اللَّه و منهم من علّمه منطق الطّیر و أوتی من کلّ شیء سببا. ثمّ بعث محمّدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم رحمۀ للعالمین
و تمّم به نعمته و ختم به أنبیاءه و أرسله الی النّاس کافّۀ و أظهر من صدقه ما أظهر و بیّن من آیاته و علاماته ما بیّن. ثمّ قبضه صلّی اللَّه
علیه و آله حمیدا فقیدا سعیدا و جعل الأمر من بعده الی أخیه و ابن عمّه و وصیّه و وارثه علی ابن أبی طالب علیه السّلام. ثم الی
الأوصیاء من ولده واحدا بعد واحد أحیا بهم دینه و أتمّ به نوره و جعل بینهم و بین اخوتهم و بنی عمّهم و الأذنین فالأدنین من ذوي
أرحامهم فرقا بیّنا. یعرف به الحجّۀ من المحجوج و الامام من المأموم بأن عصمهم من ذنوب و برأهم من العیوب و طهّرهم من الدّنس
و نزّههم من اللّبس و جعلهم خزّان علمه و مستودع حکمته و موضع سرّه و أیّدهم بالدّلائل لو لا ذلک لکان النّاس علی سواء و لادّعی
صفحه 106 از 138
أمر اللَّه عزّ و جلّ کلّ أحد و لما عرف الحق من الباطل و لا العلم من الجهل. و قد ادّعی هذا المبطل المدّعی علی اللَّه الکذب بما
ادّعاه فلا أدري بأیّۀ حالۀ هی له رجا أن یتمّ دعواه أیفقهه فی دین اللَّه فو اللَّه ما یعرف حلالا من حرام و لا یفرّق بین خطاء و صواب
و لا یعلم حقّا من باطل و لا محکما من متشابه و لا یعرف حدّ الصّلوة و لا وقتها أم یورع و اللَّه شهید علی ترکه الصّلوة الفرض أربعین
یوما یزعم ذلک لطلب الشعوذة و لعلّ خیره تأدّي الیکم و هاتیکم ظروف ص: 289 منکره منصوبۀ و آثار عصیانه اللَّه
عزّ و جلّ مشهورة قائمۀ أم بآیۀ فلیأت بها أم بحجّ ۀ فلیقمها أم بدلالۀ فلیذکرها قال اللَّه عزّ و جلّ فی کتابه: بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم
حم، تَنْزِیلُ الْکِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَ  می وَ الَّذِینَ کَفَرُوا عَمَّا أُنْذِرُوا
مُعْرِضُونَ قُلْ أَ رَأَیْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَرُونِی ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِی السَّماواتِ ائْتُونِی بِکِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا أَوْ
أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ یَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ مَنْ لا یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلی یَوْمِ الْقِیامَۀِ وَ هُمْ عَنْ دُعائِهِمْ غافِلُونَ. وَ إِذا
حُشِرَ النَّاسُ کانُوا لَهُمْ أَعْداءً وَ کانُوا بِعِبادَتِهِمْ کافِرِینَ فالتمس تولّی اللَّه توفیقک من هذا الظّالم ما ذکرت لک و امتحنه و أسأله عن
آیۀ من کتاب اللَّه تفسیرها أو عن صلاة یتبیّن حدودها و ما یجب فیها لتعلم حاله و مقداره و یظهر لک عواره و نقصانه و اللَّه حسیبه.
حفظ اللَّه الحقّ علی أهله و أقرّه فی مستقرّه و قد أبی اللَّه عزّ و جلّ أن تکون الأمانۀ فی أخوین بعد الحسن و الحسین علیهما السّلام و
اذا أذن اللَّه لنا فی القول ظهر الحقّ و اضمحلّ الباطل و انحسر عنکم و الی اللَّه أرغب فی الکفایۀ و جمیل الصّنع و الولایۀ. حسبنا اللَّه
و نعم الوکیل و صلّی اللَّه علی محمّد و آل محمّد
[توقیع شریف بمحمد بن عثمان از جواب نامه اسحاق بن یعقوب]
[توقیع شریف بمحمد بن عثمان از جواب نامه اسحاق بن یعقوب] محمّد بن یعقوب الکلینی از اسحق بن یعقوب روایت میکند که
من سؤال کردم از محمّد بن عثمان العمري رحمه اللَّه که مرا مسائل چند مشکل بود آن را بر کاغذي مکتوب گردانیدم باید که آن
را بصاحب ما رسانی و جواب آن براي ما ص: 290 بستانی. آن مؤمن چون آن مسائل من بخدمت آن ولیّ ذو المنن
رسانید جواب توقیع بخط مبارك مولاي ما صاحب الزّمان صلوات اللَّه علیه و علی آبائه الطّاهرین بدین مضمون بما رسانید که: امّا
آنچه از آن سؤال کردي أرشدك اللَّه و ثبّتک در أمر منکرین من از أهل بیت ما و از بنی أعمام ما که اقرار بولایت من نمینمایند
بلکه انکار در آن کار ظاهر میفرمایند. بدان که میان خداي عزّ و جلّ و میان هیچ أحدي فراق نیست و جمیع أفراد انسانی را
بازگشت بحضرت قادر سبحانی است هر که منکر من گردد پس آن کس از من نیست و سبیل سلوك او مثل سبیل پسر نوح است
علیه السّلام. و امّا عمّ من جعفر و پسرش سبیل ایشان همان طریق برادران یوسف علیه السّلام است. و امّا فقّاع شرب آن حرام است، و
هیچ باك در أکل و شرب شلماب نیست. و امّا أموال شما را ما قبول نمیکنیم مگر آنکه شما پاك شوید پس هر که میخواهد طریق
مواصلت ما اختیار کند و آنکه نخواهد از ما منقطع گردد. آنگاه آن ولیّ اللَّه تلاوت این آیه کلام اللَّه نمود که: فَما آتانِیَ اللَّهُ خَیْرٌ
مِمَّا آتاکُمْ. یعنی: هر چه ما اتیان بآن نمائیم براي خداي تعالی یقین آن بهتر از آنست که شما اتیان و اقدام بآن نمائید. و امّا آنچه در
باب ظهور فرج قلمی نمودید آن در نزد خداي منّان است ص: 291 و جمعی که در آن باب وقت مقرّر میگردانند
بیشبهه و ارتیاب آن طایفه کذّاب هستند. و امّا قول آن کسی که زعمش چنان باشد که حسن بن علیّ العسکري (ع) مقتول نیست و
برحمت حقّ عزّ و جلّ موصول نشد آن محض کفر و تکذیب و ضلال از طریق ایزد لا یزال است. و امّا در حوادث واقعه و امور و
قضایاي سانحه پس باید که رجوع در آن باب بسوي روات حدیث ما و أصحاب نمائید زیرا که آن أعیان حجّت ما بر شمااند و من
حجّت خداي تبارك و تعالی بر جمیع برایایم. و امّا محمّد بن عثمان العمري پس خداي تعالی از او و از پدرش راضی باد که از او
در پیش بود بدرستی که او ثقه من و کتاب او کتاب منست. و امّا محمّد بن علیّ بن مهزیار الأهوازي حضرت ایزد واهب قلب او را
بصلاح آرد و شکّ از دلش زایل گردانیده بالتّمام بردارد. و امّا آنچه از شما بما رسانیدند ما آن را قبول نمیکنیم مگر آنچه پاك و
صفحه 107 از 138
طیّب بود و ثمن مغنّیه حرامست. و امّا محمّد بن شاذان بن نعیم بدرستی که او مردیست از شیعیان ما أهل بیت. و امّا أبو الخطّاب
محمّد بن زینب الأجدع ملعون است و اصحابش نیز ملاعین و مأیوس از رحمت ربّ العالمین و محروم از شفاعت سیّد المرسلین و
أئمّۀ المعصومینند. زنهار مجالست با أهل مقالات ایشان مکنید زیرا که من از آن جماعت بریئم و آباي عظام و أجداد کرامم نیز از
أمثال این طایفه وخیم العاقبه بريء و بیزارند ص: 292 و امّا آن جماعت که متلبّس بأموال ما گشتند پس آن کس
مال ما را حلال داند و از آن چیز أکل کند بدرستی که أکل النّیران و در دوزخ تابانست. و امّا خمس بدرستی که آن بر شیعه ما
حلال است و آن را تا وقت ظهور أمر ما بر طایفه شیعه حلال گردانیدند بواسطه طیب ولادت ایشان و عدم خباثت آن. امّا ندامت
قوم که در دین خداي تعالی داشتند چون از آن برگشتند و بما رسیدند و اقالت و رجعت نمودند ما نیز اقاله ایشان نمودیم و قبول
شکّ و توبه قوم فرمودیم و ما را احتیاج نیست بصله شاکرین. و امّا علّت غیبت که واقع گردد پس بدرستی که حضرت عزّ و جلّ
ذکره فرماید که: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ هیچ أحدي از آباي عظام و أجداد ذوي الاحترام نبود
مگر آنکه بیعت طاغی باغی زمان آن حضرت تقیّه در گردن او بود و من بیرون میآیم در وقت و زمانی که بیعت هیچ از طاغیان
در گردن من نخواهد بود. و وجه انتفاع امام در غیب من براي سکنه أقطاع زمین مثل انتفاع آفتاب است در هنگام غیبت آن از
انغیاب سحاب اگر چه آفتاب در وقت که سحاب او را پوشاند و شعاع او را پنهان گرداند ظاهر نمینماید امّا نفع آن بجمیع أشیاء که
محتاج الیها است میرساند و این ظاهر و بیّن است. و من براي أهل زمین امانم چنانچه ستارگان أمان أهل آسماناند اي شیعیان و
موالیان شما من بعد أبواب سؤال از ما لا یعنی در بندید و متکلّف نگردید الّا بعلم که کفایت شما کند لیکن در دعاء بتعجیل فرج هر
چند پیشتر کنید بهتر است زیرا که فرج تمامی شما در آنست و السّلام علیکم یا اسحق بن ص: 293 یعقوب و علی
من اتّبع الهدي.
[توقیع شریف از جواب نامه شیعیان در تفویض]
[توقیع شریف از جواب نامه شیعیان در تفویض] از أبو الحسن علیّ بن أحمد الدّلّال القمّی منقول و مرویست که اختلاف میان
جماعت شیعه واقع شد در باب آنکه حضرت مفیض الخیر و الجود تفویض أمر بسوي أئمّۀ المعصومین علیهم السّلام نموده تا آنکه
آن أعیان ایجاد خلایق کنند و روزي با ایشان رسانند. و قوم از همین طایفه میگفتند که این محال است و بر حضرت واجب تعالی
مثل این فعل جایز و روا نیست زیرا که جسم قادر بر ایجاد و خلق جسم دیگر نیست از او غیر خداي عزّ و جلّ از هیچ موجودي
ایجاد و خلقت شیء از أشیاء متصوّر و متعقّل نگردد. و قوم دیگر میگفتند: بلکه خداي عزّ و جلّ أئمّۀ السّبل را بر آن أمر قادر
گردانید و تفویض أمر بایشان نمود و أئمّه ایجاد خلایق کردند روزي بایشان برسانند. الحاصل میان شیعه در این باب منازعه بسیار
واقع شد بالاخره قایلی بایشان گفت: شما در این باب چرا رجوع بابی جعفر محمّد بن عثمان نمینمایید و از او سؤال حقیقت این
أحوال نمیکنید تا آنچه حقّ باشد بر شما واضح و روشن و لایح و مبرهن گردد زیرا که آن مؤمن را بیقین راه بحضرت صاحب
الزّمان علیه سلام اللَّه است همه آن جماعت راضی بمحمّد بن عثمان گشتند و مسأله نوشتند و بنزد او فرستادند از جهت أبی جعفر
براي ایشان توقیع آمد بیرون که در آن مکتوب بود که: بدرستی خداي تعالی آنچنان خدائیست که بذات أقدس خود خلق أجسام و
قسمت أرزاق نمود زیرا که حضرت قادر علّام جسم نیست و حلول در ص: 294 جسم نمیکند لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ هُوَ
السَّمِیعُ الْبَصِیرُ. امّا حقیقت أحوال خیر مآل أئمّه یعنی اولیاي ایزد متعال علیهم سلام اللَّه الملک الفعّال آنست که آن أعیان از حضرت
قادر منّان سؤال ایجاد خلقان و سؤال ارتزاق ایشان مینمایند مهیمن سبحان بواسطه ایجاب و مسألت ایشان و اعظام و احترام و عزّت و
اکرام آن هدات أنام انجام- مطالب و مرام و مقاصد آن أعیان را بانصرام رساند و دعاي ایشان را به عزّ اجابت مقرون گرداند.
[جواب حسین بن روح از سؤال مردي در ابتلاء ائمه ع]
صفحه 108 از 138
[جواب حسین بن روح از سؤال مردي در ابتلاء ائمه ع]
[جواب حسین بن روح از سؤال مردي در ابتلاء ائمه ع] از أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمی رحمه اللَّه نقل و
مرویست که براي من حدیث و حکایت نمود محمّد بن ابراهیم بن اسحاق الطّالقانی که من در نزد شیخ أبی القاسم حسین بن روح
رضی اللَّه عنه با جمعی کثیر حاضر بودم که از آن جماعت یکی علیّ بن عیسی القصري بود که ناگاه مردي هم از آن مجلس بر
پاي خاست و روي بشیخ آورده گفت: یا حسین بن روح آیا علیّ بن أبی طالب علیه السّلام ولیّ ملک العلّام بود. شیخ گفت: نعم
آن مرد گفت: مرا از قاتل علی علیه السّلام لعنۀ اللَّه علیه خبر ده که آیا آن ملعون دشمن خداي بیچون است یا نه؟ شیخ فرمود: که
نعم در دم آن مرد گفت: که آیا جایز است که حضرت عزّ و جلّ دشمن مفرط خود را بر ولیّ خود مسلّط گرداند. شیخ أبو القاسم
گفت: از من آنچه بتو میگویم بشنو و بفهم بدان که حضرت ص: 295 واحد دیّان خطاب مردمان بمشاهدة العیان و
بمشافهه و محاوره جوارح و أرکان بکلام و سخنان نمینماید لیکن حضرت مهیمن جلّت عظمته از روي کمال شفقت و مرحمت
شخصی از أجناس و أصناف بشر که مثل ایشان باشد، براي هدایت و ارشاد خلقان مبعوث و مرسل گرداند چه اگر رسل از غیر
صنف بشر و از صورت دیگر باشد هر آینه این طوایف امّت را از آن رسل غیر صورت و صفت ایشان نفرت فراوان بیشبهه و گمان
خواهد بود و این مردمان قبول أوامر و نواهی آن أنبیاء و رسولان نخواهند نمود. پس چون أنبیاء و رسل از حضرت عزّ و جلّ از
جنس انسان براي ارشاد و هدایت ایشان آمدند که أکل طعام در هر صبح و شام و مشی أسواق به واسطه انجام ضروریّات و انصرام
مهام مینمودند. معشر النّاس بآن أعیان میگفتند که شما نیز مثل بشرید ما قبول قول شما در باب نبوّت و رسالت نمینمائیم تا آنکه
شما آیات معجزات بر طبق دعوي خود بر ما ظاهر و هویدا گردانید به شرط که ما را قدرت اتیان بمثل آن نباشد بلکه از آن عاجز و
حیران باشیم در آن دم ما عارف و عالم بر اختصاص شما بر نبوّت و رسالت از حضرت ملک تعالی خواهیم بود نه ما چه ما را
قدرت بر اتیان معجزه چنانچه از شما بحیّز ظهور رسیده نیست. پس حقّ عزّ و جلّ از براي أنبیاء و رسل علیهم السّلام معجزات و
آیات مقرّر و معیّن گردانید از ارتکاب و اصدار بمثل آن عاجز و حیرانند و معجزات و آیات أنبیاء و رسل بسیار است چنانچه از
ایشان کسی است که بعد از انذار خلقان و اعذار خلقان بایشان قادر سبحان بدعاي آن شیخ انبیا و رسولان اولو العزم طوفان براي
غرق طاغیان فرستاد تا هر که تمرّد و طغیان نمود ص: 296 غرق گشته و در دوزخ تابان و عذاب گوناگون نیران
سوزان و گدازانست. و از جمله أنبیاء و رسل اولو العزم کسی است که او را در آتش انداختند و آن نیران بر آن پیغمبر عالیشأن
چون گلستان پر از سنبل و گل و ریحان شده بر او برد و سلام بحکم ایزد رحیم الرّحمن گردید. و بعضی از أنبیاء کسی است که از
سنگ خارا ناقه که پستان آن پر از شیر بود ظاهر و عیان گردانید و تمامی أهل شهر از شیر آن ناقه بهرهور بودند. و نیز از جمله أنبیاء
کسی بود که بحر بحکم ایزد أکبر براي او شکافته شد و چشمههاي آب خوشگوار متفجّر و آشکار گردید و حضرت واهب قادر
عصاء یابس براي معجزه او اژدها گردانید تا مکذّبان آن رسول خداي را ویران گردانید. و ایضا از جمله أنبیاء اولو العزم کسی بود
که بأمر و حکم واجب الوجود، ابراي أکمه و أبرص مینمود و إحیاء موتی باذن حقّ سبحانه و تعالی میفرمود و اخبار مردم بأکل و
ادّخار آنچه در خانهاي خویش میکردند مینمود. و از جمله رسل عزّ و جلّ نیز کسی است که انشقاق قمر براي آن پیغمبر جلیل
القدر بواسطه معجزه آن سرور بموجب طلب مشرکان مکّه ظاهر گردید و بهایم وحشیّه و غیرها مثل گرگ و شتر با آن حضرت نبیّ
الأکرم متکلّم گردیدند و چون آن أنبیاء و رسولان اتیان بمثل آن آیات و معجزات بحکم ایزد منّان نمودند و خلایق از امم ایشان در
هر زمان عاجز باتیان آنچه پیغمبران آن زمان ظاهر مینمودند بودند فلهذا بعضی از امم آن أنبیاء و رسولان مسلمان میشدند و بعضی
بر همان کفر و عصیان باقی بودند. ص: 297 و از تقدیر حضرت ایزد قدیر جلّ جلاله و لطف بیزوال بعباد حضرت
قادر متعال و حکمت لا یزال او آنست که گاهی با این آیات و معجزات أنبیاء و رسل خود را غالب و وقت دیگر مغلوب و منقلب
گرداند. و گاهی قاهرین بر أصناف متمرّدین سازد، و گاهی أنبیاء مقهور گردند و وجه اینکه أنبیاء گاه غالب و زمان دیگر مغلوب و
صفحه 109 از 138
گاه قهّاران و گاه مقهورند آن است که اگر حضرت ذو الجلال در جمیع أحوال أنبیاء را غالب و قاهر بر تمامی أفراد جنّ و بشر
گرداند و ایشان را ممتحن ببلایا و محن نگرداند مردمان ایشان را بخدائی بردارند و بغیر خداي عزّ و جلّ أنبیاء و رسل را آلهه فرا
گیرند. دیگر آنکه فضل و زیادتی صبر أنبیاء و رسولان را در شداید بلایا و محن بر امم ایشان ظاهر و بیّن گرداند و حضرت قادر ذو
المنن أحوال أنبیاء و رسل را در بلایا و محن مثل أحوال غیر آن أعیان از خلقان گردانید که در حال شدّت و محنت و بلیّت صابر و
در هنگام استظهار بر أعداء و صحّت و عافیت، جوارح و أعضاء شاکر باشند و در جمیع أحوال متواضع و در انقیاد امور ربّ غفور
بغایت خاضع و خاشعاند نه آنکه متحیّر و سرکش و نه متألّم و مشوّش گردند و خلایق نیز بدانند که ایشان را مدبّر و خالق است تا
عبادت عزّ و جلّ و اطاعت رسل او نمایند و حجّت ربّ العزّت بر آن جماعت که متجاوز از حدّ شریعۀ گشتند و ادّعاي ربوبیّت از
براي أنبیاء و رسل نمودند با عناد خلاف و انکار و عصیان بمعجزات و آیات أنبیاء و رسولان ظاهر فرمودند ظاهر گردد لِیَهْلِکَ مَنْ
هَلَکَ عَنْ بَیِّنَۀٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَۀٍ. محمّد بن ابراهیم بن اسحق الطّالقانی رضی اللَّه عنه گوید که: من روز ص:
298 دیگر بخدمت شیخ أبو القاسم بن روح رضی اللَّه عنه معاودت نمودم و با نفس خود میگفتم که آیا چنان شود که بغیر از سؤال
و استعلام من از آن شیعه أئمّۀ الأنام آنچه دیروز ذکر و بیان نمود امروز از پیش خود همان را بلا زیاده و نقصان مذکور و بیان
گرداند آن مؤمن همان که مرا دید خود ابتدا بسخن فرمود و گفت: یا محمّد بن ابراهیم اگر من خلاف حقّ گویم فَکَأَنَّما خَرَّ مِنَ
السَّماءِ- فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّیحُ فِی مَکانٍ سَحِیقٍ. بدرستی که اگر آسمان بر سر من افتد و مرغ مرا بدرد یا باد مرا برداشته در
مکان تنگ و تاریک اندازد پیش من دوستر است از آنکه در دین خداي أحد براي خود چیزي گویم بلکه هر چه گفتم و خواهم
گفت: همه را بالتّمام از محلّ أصل میگویم و آن را از حضرت حجّت صاحب الزّمان صلوات اللَّه علیه شنیدم و اکثري را از آن
سرور پرسیدم و بر من واضح و عیانست که کذب بر أنبیاء بستن موجب وزر و ذلّت و وسیله کفر و معصیت است.
[توقیع شریف به محمد بن علی کرخی در رد غلات]
[توقیع شریف به محمد بن علی کرخی در رد غلات] و از جمله آنچه از حضرت صاحب الزّمان علیه السّلام از توقیع که در جواب
کتاب که بعضی از شیعیان بآن حضرت نوشته محمّد بن علیّ بن هلال کرخی فرستادند بر ردّ غلات بیرون آمده اینست. یا محمّد بن
علی بدان که حضرت واجب تعالی و تقدّس منزّه و مقدّس است از آنچه غلات نسبت بذات أقدس او میدهند تعالی اللَّه عزّ و جلّ
عمّا یصفون سبحانه و بحمده ما شرکاي حضرت ملک تعالی در علم و قدرت نیستیم و غیر حضرت قادر مجیب أحدي را علم بر أمر
، غیب نیست. چنانچه در محکم کتاب خود اشاره در آن باب نمود که: قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ الاحتجاج، ج 4
ص: 299 إِلَّا اللَّهُ و من و جمیع آباي عظامم از أوّلین آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و غیر ایشان از أنبیاء و رسولان علیهم
السّلام و از آخرین محمّد رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم و علیّ بن أبی طالب علیه السّلام و غیر ایشان از جماعت أئمّه علیهم
سلام الملک المنّان تا رسیدن أیّام من و انتهاء عصر من پیوسته بندگان خداي عزّ و جلّ و در عبادت واهب لم یزل دایم مشتغل
بودند. چه حضرت واجب تعالی میگوید: وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَ ۀً ضَ نْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَۀِ أَعْمی قالَ رَبِّ لِمَ
حَشَرْتَنِی أَعْمی وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً قالَ کَذلِکَ أَتَتْکَ آیاتُنا فَنَسِیتَها وَ کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنْسی. یا محمّد بن علی جهلاي شیعه و حمقاي این
طایفه و جماعت که دین ایشان بموازنه جناح بعوضه بود اگر حجّت از آن جماعت مطالبه کنند ایذاي من میکنند باید که گواهی
دهید بآن خداي که نیست خداي الّا او. و اشهد اللَّه الّذي لا آله الّا اللَّه و کفی باللَّه شهیدا و محمّدا رسوله علیه السّلام و ملائکۀ و
أنبیائه و أولیائه و أشهدك و أشهد کلّ من سمع کلامی هذا أنّی بري الی اللَّه و الی رسوله ممّن یقول انّا نعلم الغیب و نشارك اللَّه
تعالی فی ملکه أو یحلنا محلّا سوي المحلّ الّذي رضیه اللَّه لنا و خلقنا له او یتعدّي بنا عمّا فسرته لک و بیّنۀ فی صدر کتابی. و
أشهدکم انّ کلّ من لم تبرأ منه فانّ اللَّه برئ منه و ملائکته و رسله، و أولیائه. و جعلت هذا التّوقیع الّذي فی هذا الکتاب أمانۀ فی
صفحه 110 از 138
عنقک و عنق من سمعه أن لا یکتمه من أحد موالیّ و من شیعتی حتّی یظهر علی هذا التّوقیع الکلّ من الموالی لعلّ اللَّه عزّ و جلّ
یتلافاهم فیرجعون الی دین اللَّه الحقّ و ینتهون ص: 300 عمّا لا یعلمون منتهی أمره و لا بلغ منتهاه فکلّ من فهم کتابی
و لم یرجع الی ما قد أمرته و نهیته قد خلّت علیه اللّعنۀ من اللَّه و ممّن ذکرت من عباده الصّالحین-. و أصحاب ما رضوان اللَّه علیهم
أجمعین روایت کنند که أبی الحسن- السّریعی در أوّل از أصحاب حضرت أبی الحسن علیّ بن محمّد علیه الصّلوة و السّلام بود بعد
از آن حضرت در سلک أصحاب حضرت أبی محمّد الحسن عسکري علیه السّلام منخرط گردید و او أوّل آن کس است که دعوي
مقام نمود که حضرت ملک العلّام آن را براي او مقرّر ننمود. و آن دعوي نیابت از قبل حضرت صاحب الزّمان بود و کذب بر خداي
تبارك و تعالی و حجج او علیهم السّلام نسبت نمود و آن أعیان را منسوب به چیزي که لایق ذات فایض البرکات نبود فرمود. و آن
حضرات از آن بريء بودند بعد از آن مرتدّ نادان کفر و الحاد ظاهر و عیان گردید. و محمّد بن نصیر النّمیري نیز که از أصحاب
حضرت امام الحسن العسکري علیه السّلام بود همان شیوه نامرضیّه را شعار خود ساخته بود. و چون أبی محمّد الحسن بن علیّ
العسکري علیه السّلام بفرادیس جنان مقام و مکان نمود او دعوي نیابت صاحب الزّمان صلوات اللَّه علیه نمود حضرت ربّ العزّت او
را فضیحت فرمود بواسطه آنچه از آن جاهل و نادان ظاهر و عیان گردید از الحاد و غلوّ و قایل شدن بتناسخ و بالاخره کارش به
جایی رسد که در هر مکان و محلّ که او میرسید دعوي رسالت از طرف حضرت علیّ بن محمّد علیهما سلام اللَّه عزّ و جلّ مینمود و
میگفت او خدا است و مرا بنبوّت و رسالت ص: 301 از قبل خود بامّت فرستاد و قایل با باحت محرّمات بود. و نیز از
جمله غلاة أحمد بن هلال الکرخی بود و او پیشتر در عدد أصحاب حضرت ولایتمآب أبی محمّد علیه سلام الملک الوهّاب منخرط
بود و از نائبان أبی جعفر محمّد بن عثمان میبود. بعد از آن برگشت و منکر نیابت أبی جعفر گشت توقیع بلعن او از قبل حضرت
صاحب الأمر برون آمد و آن ولیّ پروردگار اظهار برائت از آن نابکار در ضمن آن جمله که لعن و تبرّا از آنها فرمود نمود. و
همچنین بود أبو طاهر محمّد بن علیّ بن هلال و الحسین بن منصور الحلّاج و محمّد بن علیّ الشّلمغانی المعروف بابن ابی العزاقر
لعنهم اللَّه
[توقیع شریف به حسین بن روح در امر عدهاي از غلات]
[توقیع شریف به حسین بن روح در امر عدهاي از غلات] توقیع از آن امام الشّفیع بلعن ایشان و برائت از آن جماعت جمیعا بر دست
شیخ أبو القاسم بن روح رضی اللَّه بیرون آمد و نسخه آن معروف بابن مضمون بود که: عرّف أطال اللَّه بقاك و عرّفک الخیر کلّه و
ختم به عملک من تثق بدینه و تسکن الی نیّته من اخواننا أدام اللَّه تعالی سعادتهم بأنّ محمّد بن علیّ المعروف بالشّلمغانی عجّل اللَّه
له النقمۀ و لا أمهله قد ارتدّ عن الاسلام و فارقه و ألحد فی دین اللَّه و ادّعی ما کفر معه الی الخالق جلّ و تعالی و افتري کذبا و وزرا
و قال بهتانا و اثما عظیما کذب العادلون باللَّه و ضلّوا ضلالا بعیدا و خسروا خسرانا مبینا. و انّا برئنا الی اللَّه تعالی و الی رسوله صلوات
اللَّه و سلامه و رحمته و برکاته منه و لعنّاه علیه لعاین اللَّه تتري فی الظّاهر منّا و الباطن فی السّرو الجهر فی کلّ وقت و علی کلّ حال و
علی من شایعه و تابعه و بلغه هذا القول منّا فأقام علی تولیته بعده. ص: 302 و أعلمهم تولّاك اللَّه انّنا فی التّوقی و
المحاورة منه علی مثل ما کنّا علیه ممّا تقدّمه من نظرائه من السّریعی و النّمیري و الهلالی و البلالی و الشلمغانی و غیرهم و عادة اللَّه
جلّ ثناؤه مع ذلک قبله و بعده عندنا جمیلۀ و به نثق و إیّاه نستعین و هو حسبنا فی کلّ امورنا و نعم الوکیل
. [اسامی نواب خاص آن حضرت که معروف به نواب اربعه بودند]
. [اسامی نواب خاص آن حضرت که معروف به نواب اربعه بودند] و امّا در باب نائبان و سفراء که ممدوحند در زمان غیبت آن
حضرت علیه السّلام پس أوّل ایشان شیخ موثّق أبو عمر و عثمان بن سعید العمري رضی اللَّه عنه بود که او را در أوّل حضرت أبو
صفحه 111 از 138
الحسن علیّ بن محمّد الهادي علیه السّلام منصوب گردانید. و بعد از آن پسر آن حضرت أبو محمّد الحسن بن علیّ العسکري
علیهما- السّلام نیز منصوب ساخت فلهذا آن مؤمن در أیّام حیات آن دو ولیّ ایزد مهیمن متولّی قیام و انصرام امور ایشان میبود. بعد
از ایشان اقامت أمر حضرت صاحب الزّمان صلوات اللَّه علیه میکرد و توقیعات و جواب مسائل از آن حضرت بر دست أبو عمرو
عثمان بن سعید مذکور بیرون میآمد. چون آن مؤمن مخلص از ربقه حیات خلاص گردید پسر او أبو جعفر محمّد ابن عثمان قایم
مقام و نائب مناب پدر خود بود در سرانجام امور آن حضرت (ع) چون محمّد بن عثمان براه آخرت مسافرت نمود أبو القاسم
الحسین بن روح که از بنی نوبخت بود اهتمام و انصرام امور آن امام علیه السّلام مینمود.
[توقیع شریف به محمد السمري در وقوع غیبت کبري و انقضاي نیابت خاصه]
[توقیع شریف به محمد السمري در وقوع غیبت کبري و انقضاي نیابت خاصه] بعد از آنکه آن مؤمن نیز وفات یافت أبو الحسن علیّ
بن محمّد السّمري اقامت امور آن حضرت (ع) مینمود. خلاصه کلام در این مقام آنکه هیچ أحدي از این جماعت اقامت بامور
ص: 303 هر یک یک آن حضرت (ع) بدون تنصیص و تعیین از قبل صاحب الزّمان، و نصیحت صاحب او که پیش
از او در قیام و انجام مهام آن سرور علیه السّلام ساعی و جاهد بودند و شیعیان نیز قبول قول نائبان نمینمودند الّا بعد از ظهور آیه و
معجزه از ایشان بناء علیه از قبل حضرت صاحب الزّمان بر دست هر یک آیات و معجزات ظاهر و عیان گردید که دلالت بر صدق
مقالت ایشان و صحّت نیابت آن أعیان میکرد. و چون رحلت أبی الحسن السّمري نزدیک شد و رفتن او از دنیا و أجلش قریب
گردید جمعی از شیعیان چون در أیّام مرض الموت آن مؤمن نیکو بر سر او حاضر گشتند گفتند: که یا أبا الحسن بکه وصیّت نیابت
حضرت صاحب الزّمان واقع خواهد شد و نائب آن حضرت بعد از شما که خواهد بود؟ آن مؤمن گفت: مرا در این باب رخصت
نیست و نمیتوانم که أحدي را به دون اذن آن حضرت نائب گردانم یقین است که آن امام جنّ و بشر در این أمر خواهد کرد و آن
بر شما بیّن و ظاهر خواهد شد بعد از آنکه آن مؤمن بخدمت آن امام المؤمن چیزي نوشتند توقیع که از آن حضرت بیرون آمد
نسخهاش این بود بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم یا علیّ بن محمّد السّمري أعظم اللَّه أجر اخوانک فیک فانّک ما بینک و بین ستّۀ ایّام
فاجمع أمرك و لا توص الی أحد فیقوم مقامک بعد وفاتک قد وقعت الغیبۀ التّامّه فلا ظهور الّا باذن اللَّه تعالی ذکره و ذلک بعد
طول الأمد و قسوة القلب و استیلاء الأرض ظلما و جورا. و سیأتی الی شیعتی من یدّعی المشاهده ألا من ادّعی المشاهدة قبل خروج
السّفیانی و الصّیحه فهو کذّاب مفتر و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلیّ العظیم ص: 304 آن جماعت شیعیان که در پیش
علیّ بن محمّد السّمري حاضر بودند توقیع آن حضرت را نوشتند و بیرون آمدند چون روز ششم بخدمت آن مؤمن عالم رفتند او در
نیکو گردانیدن نفس خود بود. بعض از یاران گفتند: یا علیّ وصیّ تو بعد از تو کیست؟ و فرمود که: حضرت خداي تبارك و تعالی
قادر و آمر و او بالغ أمر خود است بهر که خواهد بعد از اتمام این کلام مهام حیاتش بحکم ملک العلّام قضی و انصرام یافت و روح
آن مؤمن نیکو سرانجام بجنّت المأوي مسکن و مقام نمود آن آخر کلام آن نیک نام در هنگام رفتن از این دار الملام بود رضی اللَّه
عنه و أرضاه بمحمّد مرتضاه. ص: 305
ذکر بیان